عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

روان‌شناسی تکاملی یکی از رویکردهای بیولوژیکی به مطالعه رفتار انسانی است. همراه با روان‌شناسان شناختی، روان‌شناسان تکاملی پیشنهاد می‌دهند که بخش زیادی از رفتار ما، اگر نگوییم تمام آن، می‌تواند با استناد به مکانیسم‌های روان‌شناختی درونی توضیح داده شود. آنچه روان‌شناسان تکاملی را از بسیاری از روان‌شناسان شناختی متمایز می‌کند، پیشنهاد آن‌هاست که مکانیسم‌های درونی مرتبط با رفتار، سازگاری‌هایی هستند که در نتیجه انتخاب طبیعی به وجود آمده‌اند و به اجداد ما کمک کرده‌اند که در دنیای خود راه بروند، بقا یابند و تولیدمثل کنند. برای درک ادعاهای مرکزی روان‌شناسی تکاملی، نیاز به درک مفاهیم کلیدی در زیست‌شناسی تکاملی، روان‌شناسی شناختی، فلسفه علم و فلسفه ذهن داریم.

فلاسفه به روان‌شناسی تکاملی به دلایل مختلفی علاقه دارند. برای فلاسفه علم — عمدتاً فلاسفه زیست‌شناسی — روان‌شناسی تکاملی یک هدف انتقادی است. اگرچه در میان فلاسفه زیست‌شناسی اجماع وسیعی وجود دارد که روان‌شناسی تکاملی یک تلاش عمیقاً ناقص است، این به این معنا نیست که این فلاسفه به طور کامل ارتباط نظریه تکامل با روان‌شناسی انسانی را رد می‌کنند. برای فلاسفه ذهن و روان‌شناسی شناختی، روان‌شناسی تکاملی منبعی از فرضیه‌های تجربی در مورد معماری شناختی و اجزای خاص آن است. با این حال، برخی از فلاسفه ذهن نیز به نقد روان‌شناسی تکاملی پرداخته‌اند، اما انتقادهای آن‌ها به اندازه فلاسفه زیست‌شناسی جامع نیست. روان‌شناسی تکاملی همچنین توسط فلاسفه علاقه‌مند به روان‌شناسی اخلاقی به عنوان منبعی از فرضیه‌های تجربی و هدفی انتقادی استناد می‌شود.

در ادامه، من به طور خلاصه روابط روان‌شناسی تکاملی با سایر تحقیقات در زمینه زیست‌شناسی رفتار انسانی و علوم شناختی را توضیح می‌دهم. سپس مفاهیم نظری کلیدی این سنت تحقیقاتی را معرفی می‌کنم. در بخش بعدی به بحث‌های مربوط به روان‌شناسی تکاملی در فلسفه ذهن پرداخته و به ویژه به مناظره درباره فرضیه ماژولاریتی گسترده پرداخته می‌شود. سپس به بررسی برخی از انتقادهای فلاسفه زیست‌شناسی به روان‌شناسی تکاملی و ارزیابی پاسخ‌های موجود به این انتقادها می‌پردازم. در نهایت، به معرفی برخی از دستاوردهای روان‌شناسی تکاملی در روان‌شناسی اخلاقی و طبیعت انسانی می‌پردازم و در نهایت، به طور مختصر به دستاوردها و تأثیرات روان‌شناسی تکاملی اشاره می‌کنم.

  1. روان‌شناسی تکاملی: یکی از سنت‌های تحقیقاتی در میان رویکردهای بیولوژیکی برای توضیح رفتار انسانی

این بخش بر رویکرد خاص روان‌شناسی تکاملی تمرکز دارد که به طور متداول با عبارت "روان‌شناسی تکاملی" با حرف اول بزرگ شناخته می‌شود. این سنت نام‌گذاری به پیشنهاد دیوید بولر (2000؛ 2005) است. او این سنت را معرفی می‌کند تا یک سنت تحقیقاتی خاص (Laudan 1977) را از دیگر رویکردها در زیست‌شناسی رفتار انسانی متمایز کند.[1] این سنت تحقیقاتی در اینجا مورد بحث قرار می‌گیرد، اما از حروف کوچک در تمام متن استفاده شده است زیرا دیگر انواع روان‌شناسی تکاملی مورد بحث قرار نمی‌گیرند. روان‌شناسی تکاملی بر اصول نظری خاصی (که در بخش 2 زیر ارائه شده است) استوار است که همه آن‌ها توسط دیگران که در زمینه زیست‌شناسی رفتار انسانی کار می‌کنند، به اشتراک گذاشته نمی‌شود (Laland & Brown 2002؛ Brown et al. 2011). برای مثال، بوم‌شناسان رفتاری انسان فرضیه‌های توضیحی در مورد رفتار انسان ارائه می‌دهند که به مکانیسم‌های روان‌شناختی ارجاع نمی‌دهند (مانند Hawkes 1990؛ Hrdy 1999). بوم‌شناسان رفتاری همچنین بر این باورند که بخش زیادی از رفتار انسان می‌تواند با استناد به تکامل توضیح داده شود، اما ایده‌ای را که روان‌شناسان تکاملی دارند، رد می‌کنند؛ یعنی این که یک دوره از تاریخ تکاملی ما منبع تمام سازگاری‌های روان‌شناختی مهم ماست (Irons 1998). روان‌شناسی تکاملی یک رویکرد متفاوت دیگر را می‌پذیرد: آن‌ها ضد سازگاری هستند. (Michel & Moore 1995؛ اما برای مثال‌هایی از کارهای توسعه‌ای در قالب سازگاری، به Bateson & Martin 1999؛ Bjorklund & Hernandez Blasi 2005 مراجعه کنید.) این نظریه‌پردازان بر این باورند که بخش زیادی از رفتار ما می‌تواند بدون ارجاع به مجموعه‌ای از سازگاری‌های خاص روان‌شناختی برای آن رفتار توضیح داده شود. بلکه آن‌ها بر نقش توسعه در تولید ویژگی‌های مختلف رفتاری انسانی تأکید می‌کنند. از این پس، "روان‌شناسی تکاملی" به یک سنت تحقیقاتی خاص از میان بسیاری از رویکردهای بیولوژیکی برای مطالعه رفتار انسانی اشاره دارد.

پل گریفیثس استدلال می‌کند که روان‌شناسی تکاملی از نظر نظری به هر دو حوزه زیست‌شناسی اجتماعی و اتولوژی (Griffiths 2006؛ Griffiths 2008) بدهی نظری دارد. روان‌شناسان تکاملی این بدهی را به زیست‌شناسی اجتماعی می‌پذیرند، اما اشاره می‌کنند که بعدی به آن اضافه کرده‌اند: مکانیسم‌های روان‌شناختی. رفتارهای انسانی محصول مستقیم انتخاب طبیعی نیستند بلکه محصول مکانیسم‌های روان‌شناختی هستند که برای آن‌ها انتخاب شده‌اند. ارتباط با اتولوژی در اینجا این است که در دهه پنجاه میلادی، اتولوژیست‌ها غرایز یا انگیزش‌هایی را پیشنهاد کردند که زیرساخت رفتار ما هستند؛[2] مکانیسم‌های روان‌شناختی روان‌شناسی تکاملی مشابه غرایز یا انگیزش‌ها هستند. روان‌شناسی تکاملی همچنین با روان‌شناسی شناختی و علوم شناختی مرتبط است. مکانیسم‌های روان‌شناختی که آن‌ها به کار می‌برند، محاسباتی هستند و گاهی به آن‌ها "الگوریتم‌های داروینی" یا "ماژول‌های محاسباتی" گفته می‌شود. این شناخت‌گرایی آشکار روان‌شناسی تکاملی را از بسیاری از کارهای موجود در علوم اعصاب و نورو-اندوکرینولوژی رفتاری متمایز می‌کند. در این زمینه‌ها، مکانیسم‌های درونی برای توضیح رفتار انسانی پیشنهاد می‌شوند، اما این مکانیسم‌ها در قالب‌های محاسباتی درک نمی‌شوند. تمایز معروف دیوید مار (مانند 1983) اغلب برای تمایز سطوح توجه محققان در علوم شناختی و علوم اعصاب استفاده می‌شود. بسیاری از عصب‌شناسان و نورو-اندوکرینولوژیست‌های رفتاری در سطح اجرای مکانیزم‌ها کار می‌کنند، در حالی که روان‌شناسان شناختی در سطح محاسباتی که در سطح زیست‌شناختی پیاده‌سازی شده‌اند، کار می‌کنند (به Griffiths 2006 مراجعه کنید).

روان‌شناسان تکاملی گاهی رویکرد خود را به عنوان رویکردی متحدکننده یا بنیانی برای تمام کارهای دیگری که ادعا می‌کنند رفتار انسانی را توضیح می‌دهند، ارائه می‌دهند (مانند Tooby & Cosmides 1992). این ادعا با تردید قوی از سوی بسیاری از دانشمندان اجتماعی مواجه شده است که نقش انواع مختلفی از توضیحات برای رفتار انسانی را می‌بینند، برخی از این توضیحات قابل تقلیل به توضیحات بیولوژیکی به هیچ وجه نیستند. این بحث حول مسائل کاهش‌گرایی در علوم اجتماعی می‌چرخد. (Little 1991 مقدمه خوبی برای این مسائل ارائه داده است.) همچنین دلایلی وجود دارد که نشان می‌دهد روان‌شناسی تکاملی نه تنها در زمینه‌های همسایه‌ای مانند بوم‌شناسی رفتاری یا روان‌شناسی تکاملی توسعه‌ای هیچ‌گونه اتحاد یا بنیادگذاری ندارد (به بحث مربوطه در Downes 2005 مراجعه کنید). در برخی کارهای دیگر، روان‌شناسان تکاملی رویکرد خود را با رویکردهای همسایه مانند بوم‌شناسی رفتاری و روان‌شناسی تکاملی توسعه‌ای سازگار یا متناسب می‌دانند. (به مقدمه بوس در کتاب Buss 2005 مراجعه کنید.) صحت این ادعا به دقت در بررسی اصول نظری روان‌شناسی تکاملی و زمینه‌های همسایه آن بستگی دارد. اکنون به اصول نظری روان‌شناسی تکاملی می‌پردازیم و این بحث را در بخش 4 زیر دوباره بررسی خواهیم کرد.

  1. نظریه و روش‌های روان‌شناسی تکاملی

روان‌شناسان تکاملی تأثیرگذار، لدا کاسمیدس و جان توبی، فهرستی از اصول نظری این رشته را به شرح زیر ارائه می‌دهند (Tooby & Cosmides 2005):

  1. مغز یک کامپیوتر است که توسط انتخاب طبیعی طراحی شده است تا اطلاعاتی از محیط استخراج کند.
  2. رفتار فردی انسان توسط این کامپیوتر تکامل‌یافته در پاسخ به اطلاعاتی که از محیط استخراج می‌کند، تولید می‌شود. درک رفتار نیازمند توضیح برنامه‌های شناختی است که رفتار را تولید می‌کنند.
  3. برنامه‌های شناختی مغز انسان سازگاری‌ها هستند. آن‌ها وجود دارند زیرا رفتارهایی در اجداد ما تولید کرده‌اند که به آن‌ها در بقا و تولید مثل کمک کرده است.
  4. برنامه‌های شناختی مغز انسان ممکن است اکنون سازگار نباشند؛ آن‌ها در محیط‌های اجدادی سازگار بودند.
  5. انتخاب طبیعی تضمین می‌کند که مغز از بسیاری برنامه‌های خاص و نه معماری عمومی تشکیل شده است.
  6. توصیف معماری محاسباتی تکامل‌یافته مغز ما "فهم سیستماتیکی از پدیده‌های فرهنگی و اجتماعی" را ممکن می‌سازد (صفحات 16-18).

اصل اول بر شناخت‌گرایی تأکید دارد که روان‌شناسان تکاملی به آن ملتزم هستند. ترکیب اصل اول با اصل دوم توجه ما را به عنوان محققان به برنامه‌های مغزی که رفتار را تولید می‌کنند، معطوف می‌کند و نه به بخش‌های مغز. این برنامه‌ها—مکانیسم‌های روان‌شناختی—محصولات انتخاب طبیعی هستند. در حالی که این‌ها محصولات انتخاب طبیعی هستند و بنابراین سازگاری‌ها محسوب می‌شوند، این برنامه‌ها لزوماً نیازی به سازگاری کنونی ندارند. رفتار ما می‌تواند توسط مکانیسم‌های روان‌شناختی زیربنایی که برای پاسخ به شرایط خاصی در محیط‌های اجدادی ما پدید آمده‌اند، تولید شود. اصل پنجم آن‌چه که اغلب تحت عنوان "تز ماژولاریتۀ عظیم" شناخته می‌شود (به عنوان مثال، Samuels 1998؛ Samuels 2000) را معرفی می‌کند. این اصل شامل نکات زیادی است که در بخش 3 به طور مفصل‌تر به بررسی آن خواهیم پرداخت. به طور خلاصه، روان‌شناسان تکاملی معتقدند که بین ارگان‌ها و مکانیسم‌های روان‌شناختی یا ماژول‌ها شباهتی وجود دارد. ارگان‌ها عملکردهای خاصی را به خوبی انجام می‌دهند و محصولات انتخاب طبیعی هستند. ارگان‌های عمومی وجود ندارند؛ قلب‌ها خون را پمپاژ می‌کنند و کبدها سموم بدن را دفع می‌کنند. همین‌طور برای مکانیسم‌های روان‌شناختی؛ آن‌ها به عنوان پاسخ‌هایی به شرایط خاص محیطی به وجود آمده‌اند و تا جایی که به بقا و تولید مثل ارگانیسم کمک کنند، برای آن‌ها انتخاب شده‌اند. همان‌طور که ارگان‌های عمومی وجود ندارند، مکانیسم‌های روان‌شناختی عمومی نیز وجود ندارند. در نهایت، اصل ششم دیدگاه کاهش‌گرایانه یا بنیادین روان‌شناسی تکاملی را معرفی می‌کند که پیش‌تر به آن پرداخته شد.

نمونه‌های زیادی از مکانیسم‌هایی که بر اساس تحقیقات هدایت‌شده توسط این اصول نظری برای توضیح رفتار ما فرض شده‌اند، وجود دارد: ماژول تشخیص متقلبان؛ ماژول خواندن ذهن؛ ماژول تشخیص نسبت کمر به باسن؛ ماژول ترس از مارها و غیره. نگاهی دقیق‌تر به ماژول تشخیص نسبت کمر به باسن اصول نظری بالا را به وضوح نشان می‌دهد. دویندرا سینگ (Singh 1993؛ Singh & Luis 1995) ماژول تشخیص نسبت کمر به باسن را به عنوان یکی از مجموعه ماژول‌هایی که انتخاب شریک زندگی در انسان‌ها را پایه‌گذاری می‌کند، ارائه می‌دهد. این یکی یک مکانیسم روان‌شناختی خاص مردان است. مردان تغییرات در نسبت کمر به باسن زنان را تشخیص می‌دهند. ترجیحات مردان برای زنان با نسبت کمر به باسن نزدیک به 0.7 است. سینگ ادعا می‌کند که مجموعه تشخیص و ترجیح یک سازگاری برای انتخاب شریک زندگی بارور است. بنابراین، رفتار انتخاب شریک زندگی ما بخشی از توضیح خود را از مکانیسم روان‌شناختی زیرین ترجیح نسبت کمر به باسن که در محیط‌های انسانی پیشین برای آن انتخاب شده است، دریافت می‌کند.

آن‌چه که مهم است در تحقیقاتی که توسط اصول نظری فوق هدایت می‌شود، این است که تمام رفتارها بهتر است از طریق مکانیسم‌های روان‌شناختی زیرین که سازگاری‌هایی برای حل یک مجموعه خاص از مشکلاتی هستند که انسان‌ها در زمان‌هایی در تاریخ خود با آن مواجه بوده‌اند، توضیح داده شوند. همچنین، روان‌شناسان تکاملی تأکید دارند که مکانیسم‌هایی که آن‌ها بر روی آن‌ها تمرکز می‌کنند، به طور جهانی در انسان‌ها توزیع شده‌اند و به مقدار زیادی (اگر نه هیچ‌گونه) تغییر نمی‌کنند. آن‌ها معتقدند که این مکانیسم‌ها محصول سازگاری هستند اما دیگر تحت انتخاب قرار ندارند (Tooby & Cosmides 2005, 39–40). مقدمه‌ای که کلارک بارت (2015) در مورد روان‌شناسی تکاملی ارائه می‌دهد، این تأکید بر مکانیسم‌های تکامل‌یافته به عنوان تمرکز اصلی تحقیقات روان‌شناسی تکاملی را حفظ می‌کند. بارت همچنین دامنه روان‌شناسی تکاملی را گسترش داده و به اضافه شدن روش‌های تحقیقاتی که از زمان ارائه پارامترهای تحقیقاتی توسط کاسمیدس و توبی در این زمینه توسعه یافته‌اند، اشاره می‌کند. برخی از پیشنهادات بارت در بخش‌های 6 و 7 زیر مورد بحث قرار خواهند گرفت. تاد شاکلفورد و ویویانا ویکس-شاکلفورد (2017) تازه مجموعه‌ای بزرگ از کارهای علوم روان‌شناختی مبتنی بر تکامل را به پایان رسانده‌اند. در این جلد، مجموعه‌ای وسیع از روش‌های تحقیقاتی مختلف ارائه و دفاع شده است و مقالات مختلفی در مورد مقایسه مزایای رویکردهای جایگزین به روان‌شناسی تکاملی وجود دارد.

روش‌های آزمون فرضیات در روان‌شناسی تکاملی عمدتاً از روان‌شناسی گرفته شده است. برای مثال، در کار سینگ، به شرکت‌کنندگان مرد تصاویری از زنان با نسبت‌های مختلف کمر به باسن نشان داده می‌شود و از آن‌ها خواسته می‌شود تا رتبه‌بندی ترجیحات خود را ارائه دهند. در کار بوس که از چندین مکانیسم فرضی انتخاب شریک زندگی حمایت می‌کند، او آزمایشات مشابهی را روی شرکت‌کنندگان انجام داده و از آن‌ها خواسته است تا به سوالات مختلف در مورد ویژگی‌های شریک‌های مطلوب خود پاسخ دهند (Buss 1990). بوس، سینگ و دیگر روان‌شناسان تکاملی بر اعتبار بین‌فرهنگی نتایج خود تأکید می‌کنند و ادعا می‌کنند که پاسخ‌ها در انواع مختلف جمعیت‌های انسانی سازگاری دارند. (اما ببینید Yu & Shepard 1998؛ Gray et al. 2003 برای نتایج متناقض در مقایسه با نتایج سینگ.) به طور کلی، روش‌های استاندارد آزمایشی روان‌شناسی برای آزمون فرضیات در روان‌شناسی تکاملی استفاده می‌شوند. این موضوع سوالاتی را در مورد میزان آزمایش‌پذیری جزء تکاملی فرضیات روان‌شناسان تکاملی مطرح کرده است (به عنوان مثال، Shapiro & Epstein 1998؛ Lloyd 1999؛ Lloyd & Feldman 2002). یک نمایه پاسخ ممکن است در جمعیت‌های مختلف شرکت‌کنندگان رایج باشد، اما این چیزی در مورد این که آیا نمایه پاسخ یک مکانیسم روان‌شناختی است که از یک رژیم انتخابی خاص ناشی شده است یا نه، نمی‌گوید.

3. فرضیه ماژولاریتۀ عظیم

ادعاهایی مبنی بر این که ذهن یک معماری ماژولار دارد، و حتی یک معماری ماژولار عظیم، در علوم شناختی رایج است (به عنوان مثال، Hirshfield & Gelman 1994). فرضیه ماژولاریتۀ عظیم در درجه اول یک فرضیه در مورد معماری شناختی است. همان‌طور که روان‌شناسان تکاملی از آن دفاع می‌کنند، این فرضیه همچنین در مورد منبع معماری شناختی ماست: معماری ماژولار عظیم نتیجه انتخاب طبیعی است که برای تولید هر یک از ماژول‌های متعدد عمل کرده است (به عنوان مثال، Barrett & Kurzban 2006؛ Barrett 2012). معماری شناختی ما از دستگاه‌های محاسباتی تشکیل شده است که ذاتی هستند و سازگاری‌ها هستند (Samuels 1998؛ Samuels et al. 1999a؛ Samuels et al. 1999b؛ Samuels 2000). این معماری ماژولار عظیم مسئول تمام رفتار پیچیده ماست. موفقیت ما در جهت‌یابی در دنیای اطراف به عملکرد یکی یا بیشتر از ماژول‌های متعدد ما بستگی دارد.

جری فودور اولین کسی بود که از یک دفاع فلسفی پایدار از ماژولاریتۀ به عنوان نظریه‌ای برای معماری شناختی دفاع کرد (Fodor 1983). فرضیه ماژولاریتۀ او از فرضیه ماژولاریتۀ عظیم در چندین جنبه مهم متمایز است. فودور استدلال کرد که "سیستم‌های ورودی" ما ماژولار هستند—برای مثال، اجزای سیستم بینایی ما، سیستم تشخیص گفتار ما و غیره—این قسمت‌های ذهن ما پردازشگرهای اطلاعاتی اختصاصی هستند که ساختار داخلی آن‌ها برای پردازشگرهای مرتبط دیگر غیرقابل دسترس است. سیستم‌های تشخیص ماژولار خروجی‌هایی به یک سیستم مرکزی تغذیه می‌کنند که نوعی موتور استنتاج است. بر اساس دیدگاه فودور، سیستم مرکزی ما ماژولار نیست. فودور تعدادی استدلال علیه امکان وجود سیستم‌های مرکزی ماژولار ارائه می‌دهد. برای مثال، او استدلال می‌کند که سیستم‌های مرکزی، تا جایی که در چیزی مشابه تأیید علمی مشارکت می‌کنند، "کوئینی" هستند به این معنی که "درجه تأیید اختصاص داده شده به هر فرضیه خاص، حساس به ویژگی‌های کل سیستم باورهاست" (Fodor 1983, 107). فودور نتیجه‌گیری تلخی درباره وضعیت علم شناختی از بررسی ویژگی‌های سیستم‌های مرکزی خود می‌کند: علم شناختی غیرممکن است. بنابراین، بر اساس دیدگاه فودور، ذهن تا حدی ماژولار است و بخشی از ذهن که ماژولار است، موضوعی برای علم شناختی فراهم می‌آورد.

یک فرضیه متفاوت از فرضیه فودور، فرضیه ماژولاریتۀ عظیم، از طرف پیتر کاراترس (به ویژه کاراترس 2006) یک دفاع فلسفی پایدار دریافت کرده است. کاراترس به خوبی از این موضوع آگاه است که فودور (به عنوان مثال، فودور 2000) باور ندارد که سیستم‌های مرکزی می‌توانند ماژولار باشند، اما او استدلال‌هایی از روان‌شناسان تکاملی و دیگران ارائه می‌دهد که از فرضیه ماژولاریتۀ ذهن به‌طور کلی حمایت می‌کنند. شاید یکی از دلایلی که منجر به علاقه فلسفی زیاد به روان‌شناسی تکاملی شده است، این باشد که بحث‌ها در مورد وضعیت فرضیه ماژولاریتۀ عظیم کاملاً نظری هستند. روان‌شناسان تکاملی و فیلسوفان هر دو استدلال‌هایی را برای و علیه این فرضیه ارائه و بررسی می‌کنند، به جای این که منتظر بمانند تا نتایج تجربی به دست آید. ریچارد ساموئلز (1998) گمان می‌کند که به جای داده‌های تجربی، بیشتر بر استدلال‌ها تکیه می‌شود، زیرا فرضیات مختلف ماژولاریتۀ در مورد سیستم‌های مرکزی به سختی از نظر تجربی قابل تفکیک هستند. کاراترس این رویکرد را به خوبی نشان می‌دهد زیرا او به شدت به استدلال‌ها برای ماژولاریتۀ عظیم تکیه می‌کند، اغلب به هزینه نتایج تجربی خاص که به نفع این فرضیه است.

برای فرضیه ماژولاریتۀ عظیم، استدلال‌های زیادی وجود دارد. برخی از آن‌ها بر اساس ملاحظاتی درباره نحوه عملکرد تکامل است؛ برخی دیگر بر اساس ملاحظاتی درباره ماهیت محاسبات است و برخی نیز نسخه‌هایی از استدلال فقر محرک هستند که اولین بار توسط چامسکی برای حمایت از وجود یک گرامر جهانی ذاتی ارائه شده است. (برای ارائه‌ای خوب از ساختار استدلال‌های فقر محرک، به Cowie 1999 مراجعه کنید.) نسخه‌های متعددی از هر یک از این استدلال‌ها در ادبیات موجود است و بسیاری از استدلال‌ها برای ماژولاریتۀ عظیم ترکیبی از اجزای مختلف این استدلال‌ها را با هم دارند. در اینجا یک نسخه از هر نوع استدلال را مرور می‌کنیم.

کاراترس یک طرح واضح از اولین نوع استدلال، «استدلال بیولوژیکی برای ماژولاریتۀ عظیم» ارائه می‌دهد: "(1) سیستم‌های بیولوژیکی، سیستم‌های طراحی شده هستند که به‌طور تدریجی ساخته می‌شوند. (2) چنین سیستم‌هایی وقتی پیچیده می‌شوند، نیاز دارند که سازماندهی ماژولار عظیم داشته باشند. (3) ذهن انسان یک سیستم بیولوژیکی است و پیچیده است. (4) بنابراین، ذهن انسان در سازماندهی‌اش ماژولار عظیم خواهد بود" (کاراترس 2006، 25). یک نمونه از این استدلال، استناد به تجزیه عملکردی موجودات به اعضای «طراحی شده» برای وظایف خاص است، مانند قلب‌ها، کبدها، کلیه‌ها. هر یک از این اعضا به‌عنوان نتیجه‌ای از انتخاب طبیعی به وجود آمده‌اند و اعضا، با همکاری هم، به تناسب موجود زنده کمک می‌کنند. تجزیه عملکردی از پاسخ به محرک‌های محیطی ناشی می‌شود. به جای اینکه انتخاب طبیعی به‌طور کلی اعضای عمومی را تولید کند، هر چالش محیطی خاص توسط یک مکانیزم جداگانه حل می‌شود. تمام نسخه‌های این استدلال استدلال‌هایی از قیاس هستند که به پیش‌فرض اصلی تکیه دارند که ذهن‌ها نوعی سیستم بیولوژیکی هستند که انتخاب طبیعی بر آن‌ها عمل می‌کند.

نوع دوم استدلال هیچ اشاره‌ای به ملاحظات بیولوژیکی ندارد (اگرچه بسیاری از روان‌شناسان تکاملی این استدلال‌ها را به‌طور بیولوژیکی می‌چرخانند). این استدلال را «استدلال محاسباتی» می‌نامیم که به این صورت پیش می‌رود: ذهن‌ها دستگاه‌های حل مسئله محاسباتی هستند؛ انواع خاصی از راه‌حل‌ها برای انواع خاصی از مشکلات وجود دارد؛ بنابراین برای اینکه ذهن‌ها دستگاه‌های عمومی حل مسئله (موفق) باشند، باید شامل مجموعه‌ای از دستگاه‌های خاص حل مسئله، یعنی بسیاری از ماژول‌های محاسباتی باشند. این نوع استدلال از نظر ساختاری مشابه استدلال بیولوژیکی است (همانطور که کاراترس اشاره می‌کند). ایده اصلی این است که هیچ معنایی برای ایده یک حل‌کننده عمومی مشکل وجود ندارد و بدون شکستن مشکلات به اجزای آن‌ها، هیچ پیشرفتی در علم شناختی نمی‌توان انجام داد.

نوع سوم استدلال شامل تعمیم استدلال فقر محرک چامسکی برای گرامر جهانی است. بسیاری از روان‌شناسان تکاملی (به عنوان مثال، Tooby & Cosmides 1992) به ایده اشاره می‌کنند که نه زمان کافی وجود دارد و نه اطلاعات کافی برای هر انسان که از ابتدا تمام مشکلاتی را که ما در جهان با آن‌ها روبرو هستیم، یاد بگیرد و به درستی حل کند. این ملاحظه اول از نتیجه‌گیری حمایت می‌کند که مکانیزم‌های زیربنایی که ما برای حل مشکلات مرتبط استفاده می‌کنیم، ذاتی هستند (برای روان‌شناسان تکاملی، «ذاتی» معمولاً معادل «محصول انتخاب طبیعی» است). اگر این استدلال را در سراسر مجموعه‌های مختلف مشکلاتی که انسان‌ها با آن‌ها روبرو هستند و آن‌ها را حل می‌کنند، اعمال کنیم، به مجموعه بزرگی از مکانیزم‌های ذاتی می‌رسیم که توانایی‌های حل مسئله ما را زیرساخت می‌دهند، که به عبارت دیگر به این معناست که ما یک ذهن ماژولار عظیم داریم.

پاسخ‌های زیادی به نسخه‌های مختلف هر یک از این انواع استدلال‌ها وجود دارد و بسیاری از این پاسخ‌ها به‌طور مستقیم با فرضیه ماژولاریتۀ عظیم روبه‌رو می‌شوند بدون اینکه استدلال خاصی برای آن در نظر بگیرند. من بررسی پاسخ‌ها به نوع اول استدلال را تا بخش 4 که بر مسائل مربوط به ماهیت تکامل و انتخاب طبیعی متمرکز است، به تعویق می‌اندازم — موضوعاتی در فلسفۀ زیست‌شناسی.

نوع دوم استدلال یکی از جنبه‌های یک بحث همیشه‌جاری در فلسفۀ علم شناختی است. فودور (2000، 68) استدلال می‌کند که این استدلال بر فرض اشتباهی استوار است مبنی بر اینکه هیچ معیاری برای موفقیت شناختی که از دامنه‌ای خاص مستقل باشد وجود ندارد، و او معتقد است که این فرض نیازمند استدلالی است که روان‌شناسان تکاملی آن را فراهم نمی‌کنند. ساموئلز (به ویژه ساموئلز 1998) در پاسخ به روان‌شناسان تکاملی بیان می‌کند که این نوع استدلال‌ها به‌طور کافی تفاوت بین یک نتیجه‌گیری درباره مکانیزم‌های پردازش خاص دامنه و دانش یا اطلاعات خاص دامنه را تمایز نمی‌دهند. ساموئلز آنچه را که "مدل کتابخانه‌ای شناخت" می‌نامد، بیان می‌کند که در آن اطلاعات یا دانش خاص دامنه وجود دارد اما پردازش عمومی دامنه وجود دارد. مدل کتابخانه‌ای شناخت در معنای مربوطه ماژولار عظیم نیست، اما استدلال‌های نوع دوم از آن حمایت می‌کنند. طبق گفته ساموئلز، روان‌شناسان تکاملی برای توجیه نوع خاص نتیجه‌گیری خود درباره ماژولاریتۀ عظیم، به چیزی فراتر از این نوع استدلال نیاز دارند. بولر (2005) نگرانی‌های بیشتری را برای این نوع استدلال مطرح می‌کند با پرداخته به این فرض که هیچ چیز به‌عنوان مکانیزم حل مسئله عمومی دامنه وجود ندارد. بولر نگران است که روان‌شناسان تکاملی در تلاش برای حمایت از این ادعا، نتواسته‌اند به‌طور دقیق یک حل‌کننده مسئله عمومی دامنه را توصیف کنند. به عنوان مثال، آن‌ها نتواسته‌اند تفاوت بین یک حل‌کننده مسئله عمومی دامنه و یک حل‌کننده مسئله خاص دامنه که بیش از حد تعمیم داده شده است را مشخص کنند. او به‌عنوان مثال از یادگیری اجتماعی به‌عنوان یک مکانیزم عمومی دامنه‌ای استفاده می‌کند که راه‌حل‌های خاص دامنه‌ای برای مشکلات تولید می‌کند. او از یک قیاس زیستی خوب برای توضیح این نکته استفاده می‌کند: سیستم ایمنی بدن یک سیستم عمومی دامنه است، زیرا به بدن اجازه می‌دهد تا به طیف وسیعی از پاتوژن‌ها پاسخ دهد. در حالی که درست است که سیستم ایمنی بدن پاسخ‌های خاص دامنه‌ای به پاتوژن‌ها در قالب آنتی‌بادی‌های خاص تولید می‌کند، این آنتی‌بادی‌ها توسط یک سیستم عمومی دامنه تولید می‌شوند. این و بسیاری از دیگر پاسخ‌دهندگان نتیجه می‌گیرند که استدلال‌های نوع دوم به‌طور کافی از فرضیه ماژولاریتۀ عظیم حمایت نمی‌کنند.

فودور (2000) و کیم استرلن (2003) پاسخ‌های متفاوتی به استدلال‌های نوع سوم ارائه می‌دهند. پاسخ فودور این است که استدلال‌های نوع فقر محرک از نتیجه‌گیری‌هایی درباره ذاتی بودن حمایت می‌کنند، اما نه از ماژولاریتۀ ذهن، و بنابراین این استدلال‌ها نمی‌توانند برای حمایت از فرضیه ماژولاریتۀ عظیم استفاده شوند. او استدلال می‌کند که ویژگی‌های خاص دامنه و محصور بودن یک مکانیزم و ذاتی بودن آن به‌طور واضح از هم جدا هستند و این امکان را می‌دهد که "مکانیزم‌های یادگیری کاملاً عمومی" که ذاتی هستند و "مکانیزم‌های کاملاً محصور" که خاص یک محرک خاص هستند و همه چیزهایی که بین آن‌ها قرار دارند، وجود داشته باشند. استرلن به حرکت تعمیم‌دهنده در استدلال‌های نوع سوم پاسخ می‌دهد. او زبان را به‌عنوان استثنا در نظر می‌گیرد تا قاعده، به این معنی که در حالی که پستول‌سازی یک ماژول ذاتی خاص دامنه برای توضیح توانایی‌های زبانی ما ممکن است توجیه‌پذیر باشد، بسیاری از دیگر رفتارهای حل مسئله ما می‌توانند بدون پستول‌سازی چنین ماژول‌هایی توضیح داده شوند (استرلن 2003، 200). پاسخ استرلن نیاز به استفاده از توضیحات جایگزین برای گنجینه رفتاری ما دارد. به‌عنوان مثال، او روان‌شناسی عامیانه و زیست‌شناسی عامیانه را با استناد به عوامل محیطی، که برخی از آن‌ها توسط اجداد ما ساخته شده‌اند، توضیح می‌دهد که به ما این امکان را می‌دهند که وظایف شناختی پیچیده‌ای را انجام دهیم. اگر بتوانیم موفقیت خود را در انجام وظایف پیچیده حل مسئله، بدون اشاره به ماژول‌ها توضیح دهیم، پس فرضیه ماژولاریتۀ عظیم تضعیف می‌شود. استرلن پاسخ خود را به ماژولاریتۀ عظیم با افزودن جزئیات بیشتر به توضیحات خود از چگونگی تکامل ویژگی‌های منحصر به فرد انسان‌هایی که بسیاری فرض می‌کنند نیاز به توضیح از طریق ماژولاریتۀ عظیم دارند، تقویت می‌کند (به‌عنوان مثال، استرلن 2012). استرلن مدل "شاگرد تکامل‌یافته" خود را برای توضیح تکامل بسیاری از ویژگی‌های انسانی که بسیاری فرض می‌کنند نیاز به توضیح از طریق ماژولاریتۀ عظیم دارند، معرفی می‌کند، به‌عنوان مثال، شکل‌گیری قضاوت‌های اخلاقی. سیسیلیا هایس رویکرد مشابهی به استرلن در حمله به ماژولاریتۀ عظیم اتخاذ می‌کند. به جای ارائه استدلال‌هایی علیه ماژولاریتۀ عظیم، او توضیحات جایگزینی برای تکامل روان‌شناسی عامیانه ارائه می‌دهد که به ماژولاریتۀ عظیم نیازی ندارد (هایس 2014a؛ هایس 2014b).

هایس و استرلن نه تنها ماژولاریتۀ عظیم را رد می‌کنند، بلکه انتظاری از ثمرات هر نوع فرضیه ماژولاریتی ندارند، اما بسیاری از منتقدان فرضیۀ ماژولاریتۀ عظیم، امکان برخی از ماژولاریتۀ ذهنی را می‌پذیرند. این منتقدان روان‌شناسی تکاملی، امکان وجود هر نوع ماژولاریتی را رد نمی‌کنند، بلکه فقط فرضیۀ ماژولاریتۀ عظیم را رد می‌کنند. در مورد وضعیت فرضیۀ ماژولاریتۀ عظیم بحث‌های زیادی وجود دارد و برخی از این بحث‌ها بر ویژگی‌های ماژول‌ها متمرکز است. اگر ماژول‌ها تمامی ویژگی‌هایی که فودور (1983) برای اولین بار ارائه داد، داشته باشند، ممکن است او درست گفته باشد که سیستم‌های مرکزی ماژولار نیستند. هم کاراترها (2006) و هم بارنت و کروزبان (2006) ویژگی‌های اصلاح‌شده‌ای از ماژول‌ها ارائه می‌دهند که به‌گفته آنها بهتر از فرضیۀ ماژولاریتۀ عظیم حمایت می‌کنند. هیچ توافقی در مورد یک ویژگی عملی برای ماژول‌ها در روان‌شناسی تکاملی وجود ندارد، اما توافقی بر روی فرضیۀ نسبتاً بی‌ضرری وجود دارد که "زبان ماژولاریتۀ عظیم چارچوب مفهومی مفیدی را فراهم می‌آورد که در آن می‌توان بحث‌های سازنده‌ای در مورد سیستم‌های شناختی را مطرح کرد" (بارنت و کروزبان 2006، 644).

4. فلسفۀ زیست‌شناسی در مقابل روان‌شناسی تکاملی

بسیاری از فلاسفه روان‌شناسی تکاملی را مورد انتقاد قرار داده‌اند. بیشتر این منتقدان فلاسفۀ زیست‌شناسی هستند که استدلال می‌کنند که سنت تحقیقاتی روان‌شناسی تکاملی دچار نوعی سازگاری‌گرایی افراطی است (گریفیتس 1996؛ ریچاردسون 1996؛ گرنتام و نیکولز 1999؛ لوید 1999؛ ریچاردسون 2007)، یک کاهش‌گرایی غیرقابل دفاع (دوپر 1999، 2001)، "پیش‌بینی تجربی نادرست" در مورد ماژول‌ها (استرلن 1995؛ استرلن و گریفیتس 1999؛ استرلن 2003)، یک مفهوم شل و سست از تناسب (لوید 1999؛ لوید و فلدمن 2002) و بیشتر از آنچه که گفته شد (بولر 2005). (برای اطلاعات بیشتر به داونز 2005 مراجعه کنید.) همه این فلاسفه یک نسخه یا دیگر از دیدگاه بولر را به اشتراک می‌گذارند: "من بدون هیچگونه شرم و با اشتیاق از تلاش‌ها برای اعمال نظریه تکاملی بر روان‌شناسی انسانی حمایت می‌کنم" (2005، x). اما اگر فلاسفۀ زیست‌شناسی از ایده اساسی پشت این پروژه شک و تردید ندارند، همانطور که نقل قول بولر نشان می‌دهد، پس چرا اینقدر انتقاد می‌کنند؟ آنچه در خطر است دیدگاه‌های مختلف در مورد چگونگی بهترین توصیف تکامل است و بنابراین چگونه باید فرضیات تکاملی را تولید کرده و چگونه باید این فرضیات را آزمایش کرد. برای روان‌شناسان تکاملی، مهم‌ترین مشارکتی که نظریه تکامل دارد، توضیح طراحی ظاهری در طبیعت یا توضیح تولید اندام‌های پیچیده با استناد به انتخاب طبیعی است. روان‌شناسان تکاملی فرضیات تکاملی را با یافتن طراحی ظاهری در جهان، مثلاً در ساختار روان‌شناختی ما، آغاز می‌کنند و سپس سناریوی انتخابی که منجر به تولید ویژگی‌ای که طراحی ظاهری را نشان می‌دهد، می‌شود، ارائه می‌دهند. فرضیاتی که روان‌شناسان تکاملی تولید می‌کنند، از آنجا که معمولاً فرضیاتی در مورد توانایی‌های روان‌شناختی ما هستند، با روش‌های استاندارد روان‌شناختی آزمایش می‌شوند. فلاسفۀ زیست‌شناسی به هر دو این نکته‌ها نقد دارند. من چند مثال از انتقادات در هر یک از این دو حوزه را در زیر معرفی می‌کنم و سپس به بررسی پاسخ‌ها به انتقادات فلسفی از روان‌شناسی تکاملی می‌پردازم.

سازگاری مفهومی بیولوژیکی است که در بیشتر مباحثات مربوط به روان‌شناسی تکاملی نقش مرکزی دارد. هر اثر نظری در روان‌شناسی تکاملی سنت تحقیقاتی را به‌عنوان تمرکز اصلی بر سازگاری‌های روان‌شناختی معرفی می‌کند و سپس توصیفی از سازگاری‌ها ارائه می‌دهد (به‌عنوان مثال، توبی و کازمیدس 1992؛ بوس و همکاران 1998؛ سیمپسون و کمپبل 2005؛ توبی و کازمیدس 2005). بخش زیادی از نقدهای فلسفی بر روان‌شناسی تکاملی به رویکرد آن به سازگاری یا شکل خاص سازگاری‌گرایی آن مربوط می‌شود. بیایید اصول اولیه را از دیدگاه فلسفۀ زیست‌شناسی مرور کنیم.

در اینجا چگونگی تعریف یک سازگاری توسط الیوت سوبر آمده است: "ویژگی c یک سازگاری برای انجام کار t در یک جمعیت است اگر و تنها اگر اعضای جمعیت اکنون ویژگی c را دارند زیرا در گذشته، انتخاب برای داشتن ویژگی c انجام شده بود و ویژگی c مزیت تناسبی فراهم می‌کرد زیرا کار t را انجام می‌داد" (سوبر 2000، 85). سوبر چند توضیح بیشتر در مورد مفهوم سازگاری که مفید است ارائه می‌دهد. اولاً، باید بین ویژگی‌هایی که سازگار هستند و ویژگی‌هایی که یک سازگاری هستند تمایز قائل شویم. تعداد زیادی ویژگی می‌توانند سازگار باشند بدون آنکه آن ویژگی‌ها سازگاری باشند. به‌عنوان مثال، دستان جلویی یک لاک‌پشت دریایی برای کندن در شن و دفن تخم‌ها مفید هستند، اما آن‌ها سازگاری برای ساخت لانه نیستند (سوبر 2000، 85). همچنین، ویژگی‌ها می‌توانند سازگاری باشند بدون آنکه برای یک موجود زنده خاص به‌طور فعلی سازگار باشند. اعضای تدفینی مانند آپاندیس ما یا چشمان تدفینی در موجودات غارزی نمونه‌هایی از چنین ویژگی‌هایی هستند (استرلن و گریفیتس 1999). ثانیاً، باید بین سازگاری‌های انتولوژیکی و فیلوژنتیکی تمایز قائل شویم (سوبر 2000، 86). سازگاری‌های مورد نظر برای زیست‌شناسان تکاملی، سازگاری‌های فیلوژنتیکی هستند که در طول زمان تکاملی بروز پیدا می‌کنند و بر تناسب موجود تاثیر می‌گذارند. سازگاری‌های انتولوژیکی، از جمله هر رفتاری که ما در طول زندگی خود می‌آموزیم، ممکن است به اندازه‌ای سازگار باشند که موجود از آن‌ها بهره‌مند شود، اما در معنای مربوطه سازگاری نیستند. در نهایت، سازگاری و عملکرد دو واژه نزدیک به هم هستند. طبق یکی از دیدگاه‌های برجسته عملکرد، یعنی دیدگاه اتیولوژیک عملکردها، سازگاری و عملکرد تقریباً هم‌معنا هستند؛ پرسیدن از عملکرد یک ارگان به معنای پرسیدن از دلیل حضور آن است. طبق دیدگاه کامینز از عملکردها، سازگاری و عملکرد هم‌معنا نیستند، زیرا طبق دیدگاه کامینز، پرسیدن از عملکرد یک ارگان یعنی پرسیدن از آنچه که انجام می‌دهد (سوبر 2000، 86-87). (برای اطلاعات بیشتر به استرلن و گریفیتس 1999، 220–224 مراجعه کنید.)

روان‌شناسان تکاملی بر سازگاری‌های روان‌شناختی تمرکز دارند. یکی از تم‌های ثابت در آثار نظری روان‌شناسان تکاملی این است که "سازگاری‌ها، اجزای عملکردی موجودات زنده، از طریق شواهد طراحی‌شان شناسایی می‌شوند: تطابق دقیق بین ساختار موجود زنده و محیط" (هاگن 2005، 148). روش شناسایی سازگاری‌های روان‌شناختی از طریق تجزیه و تحلیل عملکرد تکاملی است که نوعی مهندسی معکوس به حساب می‌آید. "مهندسی معکوس فرآیند کشف طراحی یک مکانیزم بر اساس تجزیه و تحلیل وظایفی است که انجام می‌دهد. تجزیه و تحلیل عملکرد تکاملی شکلی از مهندسی معکوس است زیرا سعی دارد طراحی ذهن را از تجزیه و تحلیل مشکلاتی که ذهن باید برای حل آنها تکامل یافته باشد بازسازی کند" (بولر 2005، 92). بسیاری از فلاسفه به انتساب بیش از حد سازگاری‌ها توسط روان‌شناسان تکاملی بر اساس طراحی ظاهری اعتراض دارند. در اینجا برخی از آنها از رهنمودهای گولد و لوونتین (1979) پیروی می‌کنند که نگران هستند که توضیح طراحی ظاهری در طبیعت بر اساس سازگاری به داستان‌های «فقط-چگونه» منتهی شود، اما آنها به راحتی می‌توانند از ویلیامز (1966) نیز نقل قول کنند که او نیز در مورد انتساب بیش از حد سازگاری به عنوان توضیحی برای ویژگی‌های بیولوژیکی هشدار داده است. اگرچه درست است که تجزیه و تحلیل عملکرد تکاملی می‌تواند به داستان‌سرایی‌های فقط-چگونه منجر شود، اما این جالب‌ترین مشکلی نیست که روان‌شناسی تکاملی با آن روبرو است و مشکلات جالب دیگری شناسایی شده است. به‌عنوان مثال، الیزابت لوید (1999) نقدی از روان‌شناسی تکاملی را از نقد گولد و لوونتین نسبت به سوشیوبیولوژی استخراج می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که سازگاری‌گرایی روان‌شناسان تکاملی آنها را به نادیده گرفتن فرآیندهای تکاملی جایگزین سوق می‌دهد. بولر رویکردی دیگر به سازگاری‌گرایی روان‌شناسان تکاملی دارد. آنچه در پشت نقدهای بولر به سازگاری‌گرایی روان‌شناسان تکاملی قرار دارد، دیدگاه متفاوتی نسبت به آنها در مورد آنچه در تفکر تکاملی مهم است، است (بولر 2005). بولر معتقد است که روان‌شناسان تکاملی بیش از حد بر طراحی تأکید می‌کنند و فرض متنازعانه‌ای می‌کنند که نسبت به ویژگی‌هایی که آنها به آنها علاقه دارند، تکامل تمام شده است، نه در حال ادامه.

تعریف سازگاری سوبر محدود به اعمال بر اعضای بدن یا ویژگی‌های دیگری که طراحی ظاهری دارند نیست. بلکه اندازه تخم‌گذاری (در پرندگان)، مدرسه‌سازی (در ماهی‌ها)، چیدمان برگ‌ها، استراتژی‌های تغذیه‌ای و انواع مختلف ویژگی‌ها می‌توانند سازگاری باشند (سیگر و استابل‌فیلد 1996). بولر به نکته عمومی‌تری اشاره می‌کند که پلاستیسیته فنوتیپی انواع مختلف می‌تواند یک سازگاری باشد، زیرا در موجودات مختلف به‌عنوان نتیجه انتخاب طبیعی به وجود می‌آید. تفاوت در اینجا بین بولر (و سایر فلاسفه و زیست‌شناسان) و روان‌شناسان تکاملی، تفاوت در دامنه تبیینی است که آنها به انتخاب طبیعی نسبت می‌دهند. برای روان‌شناسان تکاملی، نشانه انتخاب طبیعی یک عضو به‌خوبی عمل‌کننده است و برای منتقدان آنها، نتایج انتخاب طبیعی را می‌توان در طیف وسیعی از ویژگی‌ها مشاهده کرد، از ویژگی‌های طراحی ظاهری اعضای بدن گرفته تا پاسخ‌های عمومی‌تر در رفتار. به‌گفته بولر، این رویکرد دومی‌ دامنه فرضیات تکاملی ممکن را که می‌تواند رفتار انسان را توضیح دهد، گسترش می‌دهد. به جای محدود شدن به توضیح رفتار ما بر اساس خروجی مشترک بسیاری از مکانیزم‌های خاص ماژولار، می‌توانیم رفتار خود را با استناد به انتخابی که بر سطوح مختلف ویژگی‌ها عمل می‌کند توضیح دهیم. این تفاوت در تأکید بر آنچه در نظریه تکامل مهم است همچنین در مرکز بحث‌ها بین روان‌شناسان تکاملی و بوم‌شناسان رفتاری قرار دارد که استدلال می‌کنند رفتارها، نه فقط مکانیزم‌هایی که آنها را پشتیبانی می‌کنند، می‌توانند سازگاری باشند (داونز 2001). علاوه بر این، این تفاوت در تأکید است که منجر به مجموعه وسیعی از فرضیات تکاملی جایگزین می‌شود که استرلن (استرلن 2003) برای توضیح رفتار انسان ارائه می‌دهد. با توجه به اینکه فلاسفه‌ای مانند بولر و استرلن سازگاری‌گرا هستند، آنها به سازگاری‌گرایی روان‌شناسان تکاملی نقد نمی‌کنند. بلکه آنها به دامنه تبیینی محدود سازگاری‌گرایی که روان‌شناسان تکاملی پذیرفته‌اند، نقد دارند (برای اطلاعات بیشتر به داونز 2015 مراجعه کنید).

نقد بولر که روان‌شناسان تکاملی فرض می‌کنند تکامل برای ویژگی‌هایی که به آنها علاقه دارند تمام شده است، نگرانی‌هایی در مورد درک نظریه تکامل را با نگرانی‌هایی در مورد آزمون فرضیات تکاملی پیوند می‌دهد. اینجا یک بیان واضح از فرضی که بولر نگران آن است از توبی و کازمیدس آمده است: "روان‌شناسان تکاملی عمدتاً طراحی معماری روان‌شناختی و عصبی تکامل‌یافته و جهانی که همه ما به‌عنوان انسان به‌واسطه انسان بودن مشترک داریم را بررسی می‌کنند. روان‌شناسان تکاملی معمولاً کمتر به ویژگی‌های انسانی که به دلیل تفاوت‌های ژنتیکی متغیر هستند علاقه دارند زیرا آنها می‌دانند که این تفاوت‌ها احتمالاً سازگاری‌های تکاملی مرکزی برای طبیعت انسانی نیستند. از سه نوع ویژگی‌ای که در طراحی موجودات یافت می‌شود – سازگاری‌ها، فراورده‌ها و نویز – ویژگی‌هایی که توسط واریانت‌های ژنتیکی ایجاد می‌شوند عمدتاً نویز تکاملی هستند که اهمیت سازگاری کمی دارند، در حالی که سازگاری‌های پیچیده احتمالاً در گونه‌ها جهانی هستند" (توبی و کازمیدس 2005، 39). این طرز فکر همچنین دیدگاه روان‌شناسان تکاملی را در مورد طبیعت انسان در بر می‌گیرد: طبیعت انسان مجموعه‌ای از سازگاری‌های جهانی مشترک ماست. (برای بحث بیشتر در این زمینه و سایر دیدگاه‌های متناقض زیست‌شناختی در مورد طبیعت انسان به داونز و ماشری 2013 مراجعه کنید.) مشکل اینجا این است که فرض این که سازگاری‌ها نمی‌توانند تحت تغییرات قرار گیرند نادرست است. مشکل اساسی این است که مفهوم سازگاری محدود است. سازگاری‌ها ویژگی‌هایی هستند که به‌عنوان نتیجه انتخاب طبیعی به وجود آمده‌اند و نه ویژگی‌هایی که طراحی دارند و در یک گونه خاص جهانی هستند (سیگر و استابل‌فیلد 1996). بنابراین، کاملاً منطبق با استدلال بولر است که بسیاری از ویژگی‌های انسانی ممکن است هنوز تحت انتخاب طبیعی قرار گیرند و با این حال به‌طور معقولی می‌توان آنها را سازگاری نامید. در نهایت، فلاسفه زیست‌شناسی انواع مختلفی از سازگاری‌گرایی را بیان کرده‌اند (برای مثال، گودفری-اسمیت 2001؛ لوونس 2009؛ سوبر 2000). در حالی که برخی از این انواع سازگاری‌گرایی به‌طور منطقی می‌توانند محدودیت‌هایی را در نحوه انجام تحقیقات تکاملی اعمال کنند، سازگاری‌گرایی توضیحی گودفری-اسمیت از نظر ماهیت متفاوت است (گودفری-اسمیت 2001). سازگاری‌گرایی توضیحی این دیدگاه است که طراحی ظاهری یکی از سؤالات بزرگ است که ما در توضیح دنیای طبیعی با آن مواجه هستیم و انتخاب طبیعی بزرگ‌ترین (و تنها قابل دفاع) پاسخ به چنین سؤالات بزرگی است. سازگاری‌گرایی توضیحی اغلب توسط کسانی که می‌خواهند تفکر تکاملی را از خلقت‌گرایی یا طراحی هوشمند تمایز دهند، پذیرفته می‌شود و راهی است که روان‌شناسان تکاملی اغلب آثار خود را برای تمایز از همکاران خود در علوم اجتماعی به آن می‌زنند. در حالی که سازگاری‌گرایی توضیحی برای تمایز روان‌شناسی تکاملی از چنین رویکردهای متفاوتی به توضیح طراحی در طبیعت مفید است، اما محدودیت‌های واضحی در نحوه جستجوی توضیحات تکاملی نمی‌گذارد (داونز 2015). تاکنون این اختلافات در دیدگاه‌های مختلف در مورد ماهیت و دامنه توضیح تکاملی قرار دارند، اما این اختلافات پیامدهایی در بحث‌های مربوط به آزمون فرضیات دارند.

اگر ویژگی‌های مورد علاقه روان‌شناسان تکاملی به طور جهانی توزیع شده باشند، باید انتظار داشته باشیم که آنها را در تمام انسان‌ها پیدا کنیم. این توضیحی جزئی برای اهمیت آزمون‌های روان‌شناختی بین‌فرهنگی است که روان‌شناسان تکاملی به آن می‌دهند (برای مثال، بوس 1990). اگر شواهدی برای این ویژگی در یک مقطع وسیع از انسان‌ها پیدا کنیم، این از دیدگاه ما که ویژگی یک سازگاری است، حمایت می‌کند — با این فرض که سازگاری‌ها ویژگی‌هایی هستند که مانند اعضای بدن طراحی شده‌اند و محصولات انتخاب طبیعی هستند، اما تحت تغییرات قرار نمی‌گیرند. اما با توجه به دیدگاه وسیع‌تر تکامل که توسط فلاسفه زیست‌شناسی دفاع می‌شود، این روش آزمایش به عنوان یک آزمون برای فرضیه تکاملی به نظر نادرست می‌آید. قطعاً چنین آزمایش‌هایی می‌تواند نتایج جالبی را به همراه داشته باشد که برخی پروفایل‌های ترجیحی به طور گسترده‌ای بین فرهنگ‌ها مشترک هستند، اما این آزمون به فرضیه تکاملی که ترجیحات سازگاری هستند، اشاره نمی‌کند (لوید 1999؛ بولر 2005).

نگرانی دیگری که منتقدان از رویکرد روان‌شناسان تکاملی در آزمون فرضیات دارند این است که آنها وزن کافی به فرضیات جایگزین جدی که با داده‌های مربوطه تطابق دارند، نمی‌دهند. بولر چندین فصل از کتاب خود در مورد روان‌شناسی تکاملی را به بررسی آزمون فرضیات اختصاص داده است و بسیاری از انتقادات او حول معرفی فرضیات جایگزینی است که کار مشابه یا بهتری در توضیح داده‌ها انجام می‌دهند. به‌عنوان مثال، او استدلال می‌کند که فرضیه جفت‌گیری متناسب با وضعیت اجتماعی، کار بهتری در توضیح برخی از داده‌های انتخاب شریک زندگی روان‌شناسان تکاملی انجام می‌دهد نسبت به فرضیه ترجیح وضعیت اجتماعی بالا که آنها ترجیح می‌دهند. این بحث به نحوه نتایج آزمون‌های تجربی وابسته است. بحث قبلی به مسائل نظری نزدیک‌تر به فلسفه زیست‌شناسی مربوط است.

در مقدمه‌ام گفتم که بین فلاسفه علم یک توافق عمومی گسترده وجود دارد که روان‌شناسی تکاملی یک پروژه به شدت flawed است و برخی از فلاسفه زیست‌شناسی همچنان این احساس را به یاد ما می‌آورند (برای مثال، دوپر 2012). با این حال، این توافق عمومی کامل نیست و برخی از طرفداران روان‌شناسی تکاملی در میان فلاسفه علم وجود دارند. یکی از راه‌های دفاع از روان‌شناسی تکاملی، رد انتقادات است. ادوارد ماشری و کلارک بارِت (2007) دقیقاً همین کار را در نقد تند خود از کتاب بولر انجام می‌دهند. راه دیگری برای دفاع از روان‌شناسی تکاملی، تمرین آن است (حداقل به اندازه‌ای که فلاسفه می‌توانند، یعنی به صورت نظری). این همان کاری است که رابرت آرپ (2006) در مقاله اخیر خود انجام می‌دهد. من به طور مختصر هر دو پاسخ را در زیر بررسی می‌کنم.

ماشری و بارِت (2007) استدلال می‌کنند که بولر هدف انتقادی روشنی ندارد، زیرا هیچ دلیلی برای این که یک سنت تحقیقاتی به نام روان‌شناسی تکاملی وجود دارد که از پروژه وسیع‌تر فهم تکاملی رفتار انسان متمایز است، وجود ندارد. آنها استدلال می‌کنند که اصول نظری و روش‌ها توسط بسیاری در زیست‌شناسی رفتار انسان مشترک است. به‌عنوان مثال، بسیاری سازگاری‌گرا هستند. اما همانطور که در بالا دیدیم، روان‌شناسان تکاملی و بوم‌شناسان رفتاری می‌توانند خود را سازگاری‌گرا بنامند، اما رویکرد خاص آنها به سازگاری‌گرایی دامنه فرضیاتی که می‌توانند تولید کنند، دامنه ویژگی‌هایی که می‌توانند به عنوان سازگاری به حساب بیایند و تأثیراتی که بر نحوه آزمایش فرضیات دارند، را تعیین می‌کند. سنت‌های تحقیقاتی می‌توانند برخی از تعهدات نظری گسترده را به اشتراک بگذارند و در عین حال هنوز سنت‌های تحقیقاتی متمایز باشند. دومین استدلال آنها علیه دیدگاه بولر این است که محیط‌های گذشته به اندازه کافی پایدار نیستند تا نوعی سازگاری‌های روان‌شناختی که روان‌شناسان تکاملی پیشنهاد می‌دهند، تولید کنند. آنها این را به‌عنوان ادعایی می‌گیرند که هیچ سازگاری نمی‌تواند از وضعیت‌های مسابقه تسلیحاتی تکاملی، مانند بین شکارچیان و طعمه‌ها، ناشی شود. اما باز هم، به نظر من اختلاف در اینجا بر سر این است که چه چیزی به عنوان یک سازگاری حساب می‌شود. بولر انکار نمی‌کند که سازگاری‌ها — ویژگی‌هایی که به عنوان محصول انتخاب طبیعی به وجود می‌آیند — از هر نوع محیط ناپایداری به وجود می‌آیند. آنچه او انکار می‌کند این است که سازگاری‌های ویژه و شبیه اعضای بدن، نتیجه احتمالی چنین سناریوهای تکاملی باشند.

آرپ (2006) یک فرضیه در مورد نوعی ماژول — تجسم سناریو — یک سازگاری روان‌شناختی که در تاریخ هومینیدهای ما به‌عنوان پاسخ به نیازهای ساخت ابزار، مانند ساخت دستگاه‌های پرتاب نیزه برای شکار، به وجود آمده است، دفاع می‌کند. آرپ فرضیه خود را در زمینه‌ای از نشان دادن برتری رویکرد خود به روان‌شناسی تکاملی، که آن را "روان‌شناسی تکاملی محدود" می‌نامد، نسبت به "روان‌شناسی تکاملی گسترده" ارائه می‌دهد، به‌ویژه از نظر تطابق با شواهد باستان‌شناسی و حقایق در مورد روان‌شناسی ما. در حالی که فرضیه آرپ نوآورانه و جالب است، او به هیچ وجه آن را به‌طور قطعی دفاع نمی‌کند. این بخشی به دلیل این است که استراتژی او مقایسه فرضیه‌اش با فرضیه "سیالی شناختی" غیرماژولار استیون میتن (1996) است که برای توضیح همان داده‌ها پیشنهاد شده است. مشکل اینجا این است که دیدگاه میتن تنها یکی از بسیاری از توضیحات تکاملی جایگزین برای رفتار ساخت ابزار انسان است. در حالی که ممکن است فرضیه ماژولار آرپ نسبت به دیدگاه میتن برتری داشته باشد، او آن را با توضیح استرلن (2003؛ 2012) در مورد ساخت ابزار و استفاده از آن یا با توضیح بوی و ریچرسون (برای مثال، 2005) مقایسه نکرده است و بنابراین این دیدگاه‌ها را به عنوان جایگزین‌های قابل قبول رد نکرده است. از آنجا که هیچ‌کدام از این توضیحات جایگزین به فرضیه ماژول‌های روان‌شناختی وابسته نیستند، روان‌شناسی تکاملی به‌طور کامل دفاع نمی‌شود.

5. روان‌شناسی اخلاقی و روان‌شناسی تکاملی

بسیاری از فلاسفه‌ای که در زمینه روان‌شناسی اخلاقی کار می‌کنند، می‌فهمند که موضوع آنها محدود به نتایج تجربی است. فلاسفه دو رویکرد اصلی برای استفاده از نتایج تجربی در روان‌شناسی اخلاقی دارند. یکی این است که از نتایج تجربی (و نظریه‌های مبتنی بر روان‌شناسی تجربی) برای نقد حساب‌های فلسفی در مورد روان‌شناسی اخلاقی استفاده کنند (برای مثال، دوریس 2002) و دیگری این است که فرضیه‌هایی در مورد روان‌شناسی اخلاقی ما تولید کنند (و در سنت فلسفه تجربی آنها را آزمایش کنند) (برای مثال، نیکولز 2004). برای کسانی که فکر می‌کنند برخی (یا همه) جنبه‌های روان‌شناسی اخلاقی ما بر پایه ظرفیت‌های ذاتی است، روان‌شناسی تکاملی منبع خوبی برای نتایج تجربی و نظریه‌های مبتنی بر تجربی است. یکی از حساب‌ها درباره ساختار روان‌شناسی اخلاقی ما از دیدگاه ماژولاریت گسترده ذهن سرچشمه می‌گیرد. قضاوت‌های اخلاقی ما محصول ماژول‌های روان‌شناختی خاص دامنه‌ای هستند که سازگاری‌هایی هستند و در پاسخ به شرایط خاص در محیط‌های اجتماعی ما در اجداد هومینید ما به وجود آمده‌اند. این موقعیت در حال حاضر به طور گسترده‌ای توسط فلاسفه‌ای که در زمینه روان‌شناسی اخلاقی کار می‌کنند، مورد بحث است. مثالی از این بحث به شرح زیر است.

کازمیدس (برای مثال، 1989) یک فرضیه در روان‌شناسی تکاملی دفاع می‌کند که ما یک ماژول شناسایی تقلب داریم. این ماژول به عنوان پایه‌ای برای اجزای مهم رفتار ما در حوزه‌های اخلاقی مطرح می‌شود و با دیدگاه ماژولاریت گسترده روان‌شناسی ما به طور کلی سازگار است. کازمیدس (به همراه توبی) استدلال می‌کند که تقلب نقض یک نوع خاص از قاعده شرطی است که با یک قرارداد اجتماعی همراه است. مبادله اجتماعی یک سیستم همکاری برای منفعت متقابل است و تقلب‌کنندگان قرارداد اجتماعی که مبادله اجتماعی را مدیریت می‌کند نقض می‌کنند (کازمیدس و توبی 2005). فشار انتخاب برای یک ماژول شناسایی تقلب اختصاصی، حضور تقلب‌کنندگان در دنیای اجتماعی است. فرضیه شناسایی تقلب یک سازگاری است که در پاسخ به تقلب‌کنندگان به وجود آمده است. فرضیه شناسایی تقلب محور مقدار زیادی از بحث‌های انتقادی بوده است. کازمیدس و توبی (2008) ایده این که شناسایی تقلب ماژولار است را در مقابل فرضیه‌هایی که در آن استدلال‌های استنتاجی عمومی‌تر در نوع تفکر پشت شناسایی تقلب دخیل هستند، در برابر منتقدانی مانند ران مالون (2008) و فودر (2008) دفاع می‌کنند. برخی از انتقادات به فرضیه شناسایی تقلب شامل بازبینی انتقادات کلی از ماژولاریت گسترده است و برخی دیگر فرضیه را به عنوان یک کمک به روان‌شناسی اخلاقی مطرح کرده و ملاحظات مختلفی را استناد می‌کنند. برای مثال، مالون (2008) نگران انسجام کنار گذاشتن یک مفهوم عمومی از "بایست" در تصورات ما از روان‌شناسی اخلاقی‌مان است. این بحث نیز همچنان ادامه دارد. (برای مثال، استرلنِی 2012 برای مجموعه‌ای از توضیحات غیرماژولار جایگزین در مورد جنبه‌هایی از روان‌شناسی اخلاقی ما مراجعه کنید.)

6. طبیعت انسان

روان‌شناسی تکاملی به خوبی قادر به ارائه حسابی از طبیعت انسان است. همانطور که در بخش 1 ذکر شد، روان‌شناسی تکاملی بدهی نظری به انسان‌شناسی اجتماعی دارد. ای.او. ویلسون انسان‌شناسی اجتماعی را به عنوان یک حساب از طبیعت انسان در نظر می‌گیرد (1978). برای ویلسون، طبیعت انسان مجموعه‌ای از گستره‌های رفتاری جهانی انسان‌ها است و این گستره‌های رفتاری بهتر است به عنوان محصولات انتخاب طبیعی درک شوند. روان‌شناسان تکاملی استدلال می‌کنند که طبیعت انسان مجموعه‌ای از گستره‌های رفتاری جهانی انسان‌ها نیست، بلکه سازوکارهای روان‌شناختی جهانی است که زیربنای این رفتارها هستند (توبی و کازمیدس 1990). این سازوکارهای روان‌شناختی جهانی محصولات انتخاب طبیعی هستند، همانطور که در بخش 2 بالا دیدیم. توبی و کازمیدس این ادعا را به این صورت بیان می‌کنند: "مفهوم طبیعت انسان مبتنی بر مجموعه‌ای از سازگاری‌های روان‌شناختی پیچیده و نوعی از این سازگاری‌ها است" (1990، 17). بنابراین، برای روان‌شناسان تکاملی، "طبیعت انسان مجموعه‌ای از سازگاری‌های روان‌شناختی است که فرض بر این است که در میان انسان‌ها جهانی و منحصر به فرد هستند" (بولر 2005، 423). حساب نولوژی ماشری (2008) از طبیعت انسان بر اساس و شباهت زیادی به حساب روان‌شناسان تکاملی است. ماشری می‌گوید که "طبیعت انسان مجموعه‌ای از ویژگی‌ها است که انسان‌ها به دلیل تکامل گونه‌های خود تمایل به داشتن آن دارند" (2008، 323). در حالی که حساب ماشری به ویژگی‌هایی که تکامل یافته‌اند و جهانی (مشترک در تمام انسان‌ها) هستند استناد دارد، محدود به سازوکارهای روان‌شناختی نیست. به‌عنوان مثال، او دوپایی را بخشی از مجموعه ویژگی‌های طبیعت انسان می‌داند. دیدگاه ماشری عناصر هر دو دیدگاه انسان‌شناسی اجتماعی و روان‌شناسی تکاملی را در مورد طبیعت انسان به تصویر می‌کشد. او این ایده را به اشتراک می‌گذارد که یک ویژگی باید محصول تکامل باشد، نه مانند یادگیری اجتماعی یا فرهنگ‌پذیری، با هر دو این حساب‌ها.

چالش‌های انتقادی به حساب‌های روان‌شناسی تکاملی درباره طبیعت انسان (و حساب نولوژیکال) از نگرانی‌های مشابهی ناشی می‌شوند که انتقادات عمومی به روان‌شناسی تکاملی را هدایت می‌کنند. در بخش 4 دیدیم که بحث‌های روان‌شناسی تکاملی بر اساس اختلاف‌نظرهایی در مورد چگونگی باید تعریف شدن سازگاری و نقش تنوع در تکامل بنیان‌گذاری شده‌اند. برخی منتقدان از روان‌شناسان تکاملی انتقاد می‌کنند که فرض می‌کنند سازگاری نمی‌تواند تنوع را حفظ کند. نقد بولر (2005) به حساب روان‌شناسان تکاملی درباره طبیعت انسان نیز به تنوع اشاره دارد (در اینجا او از هال 1986 و سوبر 1980 پیروی می‌کند). ایده این است که انسان‌ها، مانند تمام ارگانیسم‌ها، تنوع زیادی دارند، از جمله تنوع مورفولوژیکی، فیزیولوژیکی، رفتاری و فرهنگی (برای مثال به آموندسون 2000 مراجعه کنید). بولر استدلال می‌کند که حساب روان‌شناسی تکاملی از طبیعت انسان یا این تنوع را نادیده می‌گیرد یا قادر به توضیح آن نیست (برای مثال به لویِنز 2015 و رمزی 2013 مراجعه کنید). هر حسابی که طبیعت انسان را به فقط ویژگی‌هایی که مشترک داریم و همچنین ویژگی‌هایی که تحت تغییر نیستند محدود کند، نمی‌تواند تنوع انسانی را توضیح دهد.

نقد بولر (2005) به مفهوم روان‌شناسان تکاملی از طبیعت انسان (یا حساب نولوژیکال) بر اساس ایده‌ای است که ما در ابعاد مختلف متفاوت هستیم و حسابی از طبیعت انسان که مبتنی بر ویژگی‌های ثابت و جهانی باشد نمی‌تواند هیچ یک از این تنوع‌ها را توضیح دهد. ایده این که برای توضیح طبیعت انسان باید تنوع انسانی را توضیح دهیم توسط روان‌شناسان تکاملی (برای مثال، بارت 2015)، انسان‌شناسان (برای مثال، کشادن 2013) و فلاسفه (برای مثال، گریفیتس 2011 و رمزی 2013) مطرح و دفاع می‌شود. بارت با بولر (و دیگران) موافق است که روان‌شناسان تکاملی در حساب خود از طبیعت انسان نتواسته‌اند تنوع انسانی را توضیح دهند. به جای این که این چالش را به عنوان یک ضربه به کل تلاش برای توضیح طبیعت انسان ببینند، بارت آن را به عنوان یک چالش برای حسابی از طبیعت انسان می‌بیند. بارت می‌گوید: "هر چه طبیعت انسان باشد، یک پدیده زیستی است و تمام چیزی که این به همراه دارد" (2015، 321). بنابراین، طبیعت انسان "یک ابر بزرگ و لرزان است که از ابرهای جمعیت سنجاب‌ها و درختان نخل متفاوت است. برای درک ذهن‌ها و رفتارهای انسانی، ما باید ویژگی‌های ابر خود را درک کنیم، هرچقدر هم که ممکن است آشفته باشد" (2015، 232). به جای این که طبیعت انسان مجموعه‌ای از ویژگی‌های روان‌شناختی جهانی و ثابت مشترک باشد، برای بارت، طبیعت انسان خوشه‌ای از ویژگی‌های انسانی است که شامل تمام تنوع در تمام ویژگی‌های ما می‌شود. این رویکرد به طبیعت انسان به طور تیز و واضحی متفاوت از رویکردهایی است که توسط ویلسون، توبی و کازمیدس یا ماشری دفاع شده است، اما همچنین مستعد نقدهای زیادی است. عمده‌ترین نیروی این انتقادات این است که چنین دیدگاهی نمی‌تواند توضیحی باشد و در عوض فقط یک لیست بزرگ از تمام ویژگی‌هایی است که انسان‌ها داشته‌اند و می‌توانند داشته باشند (برای مثال به بولر 2005؛ داونز 2016؛ فوتویما 1998؛ و لویِنز 2015 مراجعه کنید). بحث در مورد تنش میان دیدگاه‌های روان‌شناسان تکاملی و تنوع نمایان در ویژگی‌های انسانی همچنان در بسیاری از حوزه‌هایی که روان‌شناسان تکاملی به آن‌ها توجه دارند ادامه دارد. یک مثال دیگر از این بحث گسترده در بخش 7 آمده است.

7. کاربردهای روان‌شناسی تکاملی و چشم‌اندازهای بحث‌های بیشتر

روان‌شناسی تکاملی در زمینه‌های مختلفی از مطالعه، برای مثال در ادبیات انگلیسی، مطالعات مصرف‌کننده و حقوق، به کار گرفته شده است. (برای بحث در مورد ادبیات و حقوق به بوس 2005 و برای ارائه‌ای دقیق از روان‌شناسی تکاملی و مطالعات مصرف‌کننده به سعد 2007 مراجعه کنید.) در این زمینه‌ها، روان‌شناسی تکاملی معمولاً به عنوان منبعی برای پیشبرد زمینه‌های مربوطه معرفی می‌شود. فلاسفه به برخی از این کاربردهای روان‌شناسی تکاملی واکنش انتقادی نشان داده‌اند. یکی از نگرانی‌ها این است که اغلب روان‌شناسی تکاملی با تکامل یا نظریه تکامل به طور کلی اشتباه گرفته می‌شود (برای مثال به لایتر و ویزبرگ 2009 و داونز 2013 مراجعه کنید). بحثی که در بخش 4 بالا مرور شد، نشان می‌دهد که اختلافات زیادی میان نظریه‌پردازان تکامل و روان‌شناسان تکاملی در مورد حساب صحیح تکامل وجود دارد. روان‌شناسان تکاملی پیشنهاد می‌کنند که زمینه‌هایی مانند حقوق و مطالعات مصرف‌کننده با معرفی ایده‌های تکاملی تقویت شوند، اما در واقع چیزی که ارائه می‌شود، مجموعه‌ای از منابع نظری است که فقط توسط طرفداران یک رویکرد خاص به روان‌شناسی تکاملی حمایت می‌شود. برای مثال، گاد سعد (2007) استدلال می‌کند که مطالعات مصرف‌کننده از افزودن تفکر سازگاری بهره زیادی خواهد برد، یعنی به دنبال طراحی ظاهری گشتن، و با معرفی ماژول‌های تکاملی فرضی برای توضیح رفتار مصرف‌کننده. اما این به نظر نمی‌رسد که تلاشی باشد برای وارد کردن نظریه تکامل به طور کلی به مطالعات مصرف‌کننده (داونز 2013). ترویج ایده‌های نظری مورد مناقشه قطعاً مشکل‌ساز است، اما نگرانی‌های بزرگ‌تری زمانی ایجاد می‌شود که کارهای کاملاً بی‌اعتبار به منظور به کارگیری روان‌شناسی تکاملی ترویج شوند. اوئن جونز (برای مثال، 2000؛ 2005)، که معتقد است حقوق از به کارگیری روان‌شناسی تکاملی بهره‌مند خواهد شد، دیدگاه رندی تورن‌هیل و کریگ پالمر (2000) را که به طور گسترده‌ای بی‌اعتبار شده است، که تجاوز را به عنوان یک سازگاری معرفی کرده‌اند، به عنوان کار تکاملی نمونه‌ای ترویج می‌کند (برای مثال، به دِ وال 2000، کاین و بری 2000، کاین 2003، لوید 2003، ویکرز و کیچر 2003، و کیمل 2003 مراجعه کنید). علاوه بر این، جونز (2000) ادعا می‌کند که منتقدان کار تورن‌هیل و پالمر هیچ اعتبار علمی یا نظری تکاملی ندارند. این ادعا نشان‌دهنده فاصله جدی جونز با جامعه علمی گسترده‌تر است ادبیات (و فلسفی) درباره نظریه تکاملی (Leiter & Weisberg 2009).

علاوه بر نظارت بر تلاش‌های گسترش روان‌شناسی تکاملی، چندین حوزه دیگر وجود دارد که در آن‌ها کار فلسفی بیشتر در روان‌شناسی تکاملی می‌تواند ثمربخش باشد. مثال‌های ارائه‌شده در بالا از کار در روان‌شناسی اخلاقی تنها به سطحی از این حوزه سریعاً در حال توسعه اشاره می‌کنند. تعداد زیادی فرضیه تجربی وجود دارند که بر تصورات ما از روان‌شناسی اخلاقی ما تاثیر می‌گذارند و نیازمند بررسی فلسفی هستند. (هاوسر 2006 شامل نظرسنجی از طیف وسیعی از چنین فرضیه‌هایی است.) همچنین، کار در روان‌شناسی اخلاقی و احساسات می‌تواند از طریق کار در روان‌شناسی تکاملی و حوزه‌های مرتبط گرد هم آید. گریفیتس (1997) توجه فلسفی را به تکامل و احساسات معطوف کرده و این نوع کار با روان‌شناسی اخلاقی توسط نیکولز (برای مثال، 2004) بیشتر در تماس قرار گرفته است. در فلسفه ذهن هنوز بسیاری از مسائل در زمینه ماژول‌ها وجود دارد که می‌توان به آن‌ها پرداخت. کار بر ادغام مفاهیم زیستی و روان‌شناختی ماژول‌ها یکی از مسیرهایی است که در حال پیگیری است و می‌تواند بیشتر مورد بررسی قرار گیرد (برای مثال، بارت و کرازبان 2006؛ کاتراثرز 2006) و کار بر پیوند زیست‌شناسی با روان‌شناسی از طریق ژنتیک یک حوزه نویدبخش دیگر است (برای مثال، مارکوس 2004). در فلسفه علم، من هیچ شکی ندارم که انتقادات بیشتری از روان‌شناسی تکاملی ارائه خواهد شد، اما یک حوزه نسبتاً کمتر توسعه‌یافته از پژوهش فلسفی در مورد روابط میان تمامی رویکردهای مختلف و نظریاً متفاوت به زیست‌شناسی رفتار انسان است (اما برای مشاهده، داونز 2005؛ گریفیتس 2008؛ و براون و همکاران 2011 را ببینید). روان‌شناسان تکاملی کار خود را همراه با کار اکولوژیست‌های رفتاری، روان‌شناسان روان‌شناسی رشد و دیگران ارائه می‌دهند (برای مثال، بوس 2005؛ بوس 2007) اما به دشواری‌های نظری که یک کار یکپارچه در زیست‌شناسی رفتار انسان با آن مواجه است، به درستی پرداخته نمی‌شود. در نهایت، در حالی که بحث بین دانشمندان زیستی و دیگر دانشمندان اجتماعی در حال جریان است، بیشتر فلاسفه توجه زیادی به احتمال ادغام روان‌شناسی تکاملی در مطالعه بین‌رشته‌ای گسترده‌تر از جامعه و فرهنگ نکرده‌اند (اما برای مشاهده، مالون و استیچ 2000 در مورد روان‌شناسی تکاملی و ساخت‌گرایی را ببینید). در مقابل، فلاسفه فمینیست به این مسئله ادغام توجه کرده‌اند و همچنین نقدهای فمینیستی به روان‌شناسی تکاملی ارائه داده‌اند (برای مشاهده، فهر 2012، می‌نل 2012 و مدخل فلسفه فمینیستی زیست‌شناسی را ببینید). گیلین بارکر (2015) برخی از نقدهای مبتنی بر تکامل را که فلاسفه زیست‌شناسی در بخش 4 بحث کرده‌اند، با روان‌شناسی تکاملی به اشتراک می‌گذارد اما همچنین روان‌شناسی تکاملی را در ارتباط با دیگر علوم اجتماعی ارزیابی می‌کند. او همچنین ارزیابی انتقادی نوینی از روان‌شناسی تکاملی ارائه می‌دهد. او استدلال می‌کند که، همانطور که در حال حاضر انجام می‌شود، روان‌شناسی تکاملی راهنمای ثمربخشی برای سیاست‌های اجتماعی در مورد شکوفایی انسان نیست.

انتشار مجموعه عظیم مقالات شاکلفورد و ویکیس-شاکلفورد (2017) در مورد مسائلی که در علوم روان‌شناسی تکاملی مطرح شده است، منبع بسیار خوبی برای فلاسفه است که به دنبال مواد برای به راه انداختن بحث‌های انتقادی هستند. بسیاری از روان‌شناسان تکاملی از دشواری‌ای که تنوع برای برخی رویکردهای مستقر در این زمینه ارائه می‌دهد، آگاه هستند. این مسأله با کسانی که به دنبال توسعه حساب‌هایی از طبیعت انسان هستند، همانطور که در بالا ذکر شد (بخش 6)، روبرو است، اما همچنین زمانی که با بسیاری از رفتارهای مختلف انسانی که روان‌شناسان تکاملی به دنبال توضیح آن‌ها هستند مواجه می‌شوند، به وجود می‌آید. برای مثال، پرخاشگری انسانی در بسیاری از ابعاد مختلف متغیر است و مقابله با این انواع تنوع و توضیح هرکدام از آن‌ها برای بسیاری از روان‌شناسان تکاملی یک چالش است (داونز و تابری 2017). با توجه به اینکه روان‌شناسی تکاملی تنها یکی از بسیاری از رویکردهای مبتنی بر تکامل برای توضیح رفتار انسان است، بحث‌های انتقادی از روان‌شناسی تکاملی باید همچنان از کارهایی که فرضیه‌های کشیده‌شده از روان‌شناسی تکاملی را با فرضیه‌های کشیده‌شده از دیگر رویکردهای تکاملی و دیگر رویکردها در علوم اجتماعی به طور وسیع‌تر مقایسه می‌کنند، ناشی شود. استفان لینکویست (2016) این رویکرد را به کار روان‌شناسان تکاملی در مورد فرهنگ‌های افتخار اعمال می‌کند. لینکویست فرضیه‌هایی از تکامل فرهنگی را معرفی می‌کند که به نظر می‌رسد از آنچه در روان‌شناسی تکاملی آمده، قابلیت توضیح بیشتری دارند. مسأله گسترده‌تر تنش بین روان‌شناسی تکاملی و تکامل فرهنگی احتمالاً همچنان توجه انتقادی فلاسفه را به خود جلب خواهد کرد. (برای مشاهده، لویِنز 2015 برای معرفی و بحث روشن در مورد رویکردهای جایگزین به تکامل فرهنگی را ببینید.)

علاقه به رابطه(های) میان روان‌شناسی تکاملی و دیگر علوم اجتماعی دوباره بازگشته است (بوس 2020). مدتی پیش، جان دوپر (1994) روان‌شناسی تکاملی را به عنوان یک تمرین در امپریالیسم علمی تشخیص داد. دوپر بعدها امپریالیسم علمی را به عنوان "تمایل برای به کارگیری یک ایده علمی موفق فراتر از خانه اصلی آن و عموماً با موفقیت کمتری هر چه کاربرد آن گسترش می‌یابد" (2001، 16) توصیف کرد. دوپر از "امپریالیسم علمی" به صورت منفی استفاده می‌کند و این را به عنوان انتقادی از روان‌شناسی تکاملی مطرح می‌کند. (برای بحث بیشتر در مورد امپریالیسم علمی و روان‌شناسی تکاملی، به داونز 2017 مراجعه کنید.) بوس (2020) به دوپر اشاره نمی‌کند، اما احتمالاً به او پاسخ می‌دهد وقتی که او پیشنهاد می‌کند که روان‌شناسی تکاملی یک انقلاب علمی به معنای کوهن است. بوس استدلال می‌کند که روان‌شناسی تکاملی بر سایر رویکردها در روان‌شناسی برتری دارد، زیرا آن‌ها را جایگزین کرده است (یا دست کم باید جایگزین کنند) همانطور که فیزیک اینشتین نیوتن را جایگزین کرد یا همانطور که روان‌شناسی شناختی رفتارگرایی را جایگزین کرد. (دیوید ریچ [2018] تحقیقات DNA باستانی را به طور مشابه با اصطلاحات کوهنی می‌سازد و آن را به عنوان برتر از تمام رویکردهای قبلی در باستان‌شناسی معرفی می‌کند.) بوس روان‌شناسی تکاملی را به عنوان یک رویکرد متا-نظری می‌بیند که بهترین راهنما برای کل روان‌شناسی است. این یکی از بسیاری از راه‌هایی است که استناد بوس به کوهن کشیده شده است، زیرا بوس نه در حال نگاه به جایگزینی یک چارچوب نظری با دیگری است بلکه در حال استدلال برای برتری رویکرد خود نسبت به دیگر رویکردهای موجود در روان‌شناسی است. یک راه دیگر و بسیار خاص که بوس می‌بیند روان‌شناسی تکاملی بر سایر رویکردهای روان‌شناسی (و علوم اجتماعی به طور کلی) برتری دارد این است که روان‌شناسی تکاملی توضیحات نزدیک را نادیده می‌گیرد (یا باید نادیده بگیرد). برای بوس، روان‌شناسی تکاملی توضیحات نهایی ارائه می‌دهد و این کافی است. اما بسیاری از حوزه‌های زیست‌شناسی، به عنوان مثال فیزیولوژی، در توضیحات نزدیک فعالیت می‌کنند و احتمالاً به دلیل این تمرکز کنار گذاشته نخواهند شد. این به این معنی است که هنوز جایی برای توضیحات نزدیک در روان‌شناسی وجود دارد. این بحث مختصر نشان می‌دهد که روابط بین روان‌شناسی تکاملی و باقی روان‌شناسی و علوم اجتماعی به طور کلی موضوعی است که فلاسفه علم باید به آن بپردازند و حساب‌های بوس و دوپر شروع‌های جالبی در این تلاش‌ها هستند.

سرانجام، فلاسفه علم بدون شک به بررسی اعتبار ایده‌های تکاملی وارد شده به دیگر حوزه‌های فلسفه ادامه خواهند داد. به ویژه فلاسفه زیست‌شناسی هنوز هم نگرانی خود را ابراز می‌کنند اگر فلاسفه ایده‌های تکاملی خود را از روان‌شناسی تکاملی به جای زیست‌شناسی تکاملی قرض بگیرند. فیلیپ کیچر (2017) این نگرانی را در مورد استناد شَرون استریت (2006) به تکامل مطرح می‌کند. کیچر نگران است که استریت برای ارائه توضیحی در مورد چگونگی ظهور ویژگی‌های مورد نظرش از «آنچه در مورد تکامل انسان شناخته شده است» استفاده نمی‌کند (2017، 187). همانطور که پیش‌تر ذکر شد، مفهوم قانونی طبیعت انسان از سوی ماشری (2008؛ 2017) به این دلیل مورد انتقاد قرار گرفته است که او ایده ویژگی تکاملی خود را از روان‌شناسی تکاملی می‌گیرد و نه از زیست‌شناسی تکاملی. بارکر (2015) همچنین از فلاسفه و دانشمندان اجتماعی می‌خواهد که از طیف وسیع منابع نظری که زیست‌شناسان تکاملی برای ارائه دارند استفاده کنند، نه تنها از منابعی که روان‌شناسان تکاملی فراهم کرده‌اند.
منابع اصلی

  • Arp, R., 2006, “The environments of our hominid ancestors, tool-usage and scenario visualization”, Biology and Philosophy, 21: 95–117.
  • Barker, G., 2015, Beyond Biofatalism: Human Nature for an Evolving World, New York: Columbia University Press.
  • Barrett, H.C., 2015, The Shape of Thought: How mental adaptations evolve, Oxford: Oxford University Press.
  • –––, 2012, “Evolutionary Psychology”, in Cambridge Handbook of Cognitive Science, W. Frankish and W.M. Ramsey (eds.), Cambridge: Cambridge University Press, pp. 257–274.
  • Barrett, H.C. and R. Kurzban, 2006, “Modularity in Cognition: Framing the debate”, Psychological Review, 113: 628–647.
  • Bateson, P. P. G. and P. Martin, 1999, Design for a Life: How behavior and personality develop, London: Jonathan Cape.
  • Bjorklund, D. F. and C. Hernandez Blasi, 2005, “Evolutionary Developmental Psychology”, in The Handbook of Evolutionary Psychology, D. Buss (ed.), Hoboken, NJ: Wiley, pp. 828–850.
  • Booth, A., 2004, An Evaluation of the Tracking Argument, MA Thesis, University of Utah.
  • Brown, G.R., Dickins, T.E., Sear, R. & Laland, K.N., 2011, Evolutionary accounts of human behavioural diversity, Philosophical Transactions of the Royal Society of London B, 366: 313–324.
  • Buller, D., 2005, Adapting Minds: Evolutionary Psychology and the Persistent Quest for Human Nature, Cambridge, MA: MIT Press.
  • Buss, D., 1990, “International preferences in selecting mates: A study of 37 cultures”, Journal of Cross Cultural Psychology, 21: 5–47.
  • –––, 2007, Evolutionary Psychology: The New Science of the Mind, Boston: Allyn and Bacon.
  • –––, 2020, “Evolutionary psychology is a scientific revolution”, Evolutionary Behavioral Sciences, 14: 316–323.
  • Buss, D. (ed.), 2005, The Handbook of Evolutionary Psychology, Hoboken, NJ: Wiley, Hoboken, NJ.
  • Buss, D. M., M. G. Hasleton, et al., 1998, “Adaptations, Exaptations and Spandrels”, American Psychologist, 53: 533–548.
  • Cashdan, E., 2013, “What is a human universal? Human behavioral ecology and human nature”, in S.M. Downes and E. Machery (eds.), Arguing About Human Nature, New York: Routledge, pp. 71–80.
  • Carruthers, P., 2006, The Architecture of the Mind, Oxford: Clarendon Press.
  • Cosmides, L., 1989, “The Logic of Social Exchange: Has natural selection shaped how humans reason? Studies with the Wason Selection Task”, Cognition, 31: 187–276.
  • Cosmides, L. and J. Tooby, 2005, “Neurocognitive Adaptations Designed for Social Exchange”, in The Handbook of Evolutionary Psychology, D. Buss (ed.), Hoboken, NJ: Wiley, pp. 584–627.
  • –––, 2008, “Can a General Deontic Logic Capture the Facts of Human Moral Reasoning? How the Mind Interprets Social Exchange Rules and Detects Cheaters”, in W. Sinnott-Armstrong (ed.), Moral Psychology: The Evolution of Morality: Adaptations and Innateness, (Moral Psychology, volume 1), Cambridge, MA: MIT Press, pp. 53–119.
  • Cowie, F., 1999, What’s Within? Nativism Reconsidered, New York: Oxford University Press.
  • Coyne, J. A., 2003, “Of Vice and Men: A Case Study in Evolutionary Psychology,” in Evolution, Gender, and Rape, C. Brown Travis (ed.), Cambridge MA: MIT Press: 171–190.
  • Coyne, J. A. and B. Berry, 2000, “Rape as an Adaptation,” Nature, 404: 121–122.
  • Dennett, D. C., 1995, Darwin’s Dangerous Idea, New York: Simon and Schuster.
  • de Waal, F., 2000, “Survival of the Rapist,” New York Times, Book Review, April 2, 2000, pp. 24–25.
  • Doris, J., 2002, Lack of character: Personality and Moral Behavior, Cambridge: Cambridge University Press.
  • Downes, S. M., 2001, “Some recent developments in evolutionary approaches to the study of human behavior and cognition”, Biology and Philosophy, 16: 575–595.
  • –––, 2005, “Integrating the Multiple Biological Causes of Human Behavior”, Biology and Philosophy, 20: 177–190.
  • –––, 2009, “The Basic Components of the Human Mind Were Not Solidified During the Pleistocene Epoch”, in Contemporary Debates in Philosophy of Biology, F. Ayala and R. Arp (eds.), Oxford: Wiley Blackwell, pp. 243–252.
  • –––, 2013, “Evolutionary psychology is not the only productive evolutionary approach to understanding consumer behavior”, Journal of Consumer Psychology, 23: 400–403.
  • –––, 2015, “Evolutionary Psychology, Adaptation and Design”, in Handbook of Evolutionary thinking in the Sciences, T. Heams, P. Huneman, G. Lecointre, M. Silberstein (eds.), Dordrecht: Springer, pp. 659–673.
  • –––, 2016, “Confronting Variation in the Social and Behavioral Sciences”, Philosophy of Science, 83: 909–920.
  • Downes, S.M. and Machery, E., 2013, Arguing About Human Nature, New York: Routledge.
  • Downes, S.M. and Tabery, J., 2017, “Variability of Aggression”, in T.K. Shackleford and V. Weekes-Shackleford (eds.), Encyclopedia of Evolutionary Psychological Science, New York: Springer.
  • Dupré, J., 1994, “Against Scientific Imperialism”, Philosophy of Science Association Proceedings, 2: 374–381.
  • –––, 1998, “Normal People”, Social Research, 65: 221–248.
  • –––, 1999, “Review of Steven Pinker, How the Mind Works”, Philosophy of Science, 66: 489–493.
  • –––, 2001, Human Nature and the Limits of Science, Oxford: Clarendon Press.
  • –––, 2012, “Against Maladaptationism: Or, what’s wrong with evolutionary psychology?”, in J. Dupré, Processes of Life: Essays in Philosophy of Biology, Oxford: Oxford University Press, pp. 245–260.
  • Ereshefsky, M., 2007, “Psychological Categories as Homologies: Lessons from Ethology”, Biology and Philosophy, 22: 659–674.
  • Faucher, L., 2017, “Biophilosophy of Race”, in D. Livingstone Smith (ed.), How Biology Shapes Philosophy: New Foundations for Naturalism, Cambridge: Cambridge University Press, pp. 247–275.
  • Fehr, C., 2012, “Feminist Engagement with Evolutionary Psychology”, Hypatia, 27: 50–72.
  • Fodor, J. A., 1983, The Modularity of Mind, Cambridge, MA: MIT Press.
  • –––, 2000, The mind doesn’t work that way: the scope and limits of computational psychology, Cambridge, MA: MIT Press.
  • –––, 2008, “Comment on Cosmides and Tooby”, in W. Sinnott-Armstrong (ed.), Moral Psychology: The Evolution of Morality: Adaptations and Innateness, (Moral Psychology, volume 1), Cambridge, MA: MIT Press, pp. 137–141.
  • Futuyma, D.J., 1998, Evolutionary Biology, Sunderland, MA: Sinauer.
  • Godfrey-Smith, P., 1996, Complexity and the Function of Mind in Nature, Cambridge: Cambridge University Press.
  • –––, 2001, “Three Kinds of Adaptationism”, in S.H. Orzack and E. Sober (eds.) Adaptationism and Optimality, Cambridge: Cambridge University Press, pp. 335–357.
  • Gould, S. J. and R. Lewontin, 1979, “The spandrels of San Marco and the Panglossian Paradigm: A critique of the adaptationist programme”, Proceedings of the Royal Society London B, 205: 581–598.
  • Grantham, T. and S. Nichols, 1999, “Evolutionary Psychology: Ultimate Explanations and Panglossian Predictions”, in V. Hardcastle (ed.), Where Biology Meets Psychology, Cambridge, MA: Mit Press, pp. 47–56.
  • Gray, R. D., M. Heaney, et al., 2003, “Evolutionary Psychology and the Challenge of Adaptive Explanation”, in K. Sterelny and J. Fitness (eds.), From Mating to Mentality: Evaluating Evolutionary Psychology, New York: Psychology Press, pp. 247–268.
  • Griffiths, P. E., 2011, “Our Plastic Nature”, in S.B. Gissis and E. Jablonka (eds.), Transformations of Lamarckism: From subtle fluids to Molecular Biology, Cambridge, MA: MIT Press, 319–330.
  • –––, 2008, “Ethology, Sociobiology and Evolutionary Psychology”, in S. Sarkar and A. Plutynski (eds.), A Companion to Philosophy of Biology, New York: Blackwell, 393–414.
  • –––, 2006, “Evolutionary Psychology: History and Current Status”, in S. Sarkar and J. Pfeifer (eds.), Philosophy of Science: An Encyclopedia, New York: Routledge, Volume 1, pp. 263–268.
  • –––, 1996, “The Historical Turn in the Study of Adaptation”, British Journal for the Philosophy of Science, 47: 511–532.
  • –––, 1997, What Emotions Really Are, Chicago: University of Chicago Press.
  • Hagen, E. H., 2005, “Controversial issues in evolutionary psychology”, in The Handbook of Evolutionary Psychology, D. Buss (ed.), Hoboken, NJ: Wiley, pp. 145–174.
  • Hauser, M., 2006, Moral Minds: How Nature Designed our universal sense of right and wrong, New York: Harper Collins.
  • Hawkes, K., 1990, “Why do men hunt? Benefits for risky choices”, in E. Cashdan (ed.), Risk and Uncertainly in Tribal and Peasant Communities, Boulder, CO: Westview Press, pp. 145–166.
  • Heyes, C. M., 2014a, “False belief in infancy: a fresh look”, Developmental Science: 647–659.
  • –––, 2014b, “Sub–mentalizing: I’m not really reading your mind”, Perspectives on Psychological Science: 131–143.
  • Hirshfield, L. A. and S. A. Gelman, 1994, Mapping the mind: Domain specificity in cognition and culture, New York: Cambridge University Press.
  • Hrdy, S., 1999, Mother Nature: Maternal Instincts and How they Shape the Human Species, New York: Ballantine Books.
  • Hull, D.L., 1986, “On Human Nature”, PSA (Proceedings of the Biennial Meeting of the Philosophy of Science Association), 2: 3–13.
  • Irons, W., 1998, “Adaptively Relevant Environments Versus the Environment of Evolutionary Adaptedness”, Evolutionary Anthropology, 6: 194–294.
  • Jeffares, B. and Sterelny, K., 2012, “Evolutionary Psychology”, in The Oxford Handbook of Philosophy of Cognitive Science, E. Margolis, R. Samuels and S.P. Stich (eds.), Oxford: Oxford University Press, pp. 480–502.
  • Jones, O.D., 1997, “Evolutionary Analysis in law: An introduction and application to child abuse”, North Carolina Law Review, 75: 1117–1242.
  • –––, 2000, “An evolutionary analysis of rape: Reflections on transitions”, Hastings Women’s Law Journal, 11: 151–178.
  • –––, 2005, “Evolutionary Psychology and the Law”, The Handbook of Evolutionary Psychology, D.M. Buss (ed.), Hoboken, NJ: Wiley, pp. 953–974.
  • Kimmel, M., 2003, “An Unnatural History of Rape,” in Evolution, Gender, and Rape, C. Brown Travis (ed.), Cambridge MA, MIT Press: 221–234.
  • Kitcher, P., 2017, “Evolution and Ethical Life”, in D. Livingstone Smith (ed.), How Biology Shapes Philosophy: New Foundations for Naturalism, Cambridge: Cambridge University Press, pp. 184–203.
  • Laland, K. N. and G. R. Brown, 2002, Sense and Nonsense: Evolutionary Perspectives on Human Behavior, Oxford: Oxford University Press.
  • Laudan, L., 1977, Progress and Its Problems, Berkeley: University of California Press.
  • Leiter, B. and Weisberg, M., 2009, “Why Evolutionary Biology is (so far) Irrelevant to Legal Regulation”, Law and Philosophy, 29: 31–74.
  • Lewens, T., 2015, Cultural Evolution, Oxford: Oxford University Press.
  • –––, 2009, “Seven Types of Adaptationism”, Biology and Philosophy, 24: 161–182.
  • Linquist, S., 2016, “Which evolutionary model best explains the culture of honour?”, Biology and Philosophy, 31: 213–235.
  • Lewontin, R., 1998, “The evolution of cognition: Questions we will never answer”, in D. Scarborough and S. Sternberg (eds.), Methods, Models, and Conceptual Issues, Cambridge, MA: MIT Press, pp. 107–132.
  • Little, D., 1991, Varieties of Social Explanation: An Introduction to the Philosophy of Social Science, Boulder, CO: Westview Press.
  • Lloyd, E. A., 1999, “Evolutionary Psychology: The Burdens of Proof”, Biology and Philosophy, 14: 211–233.
  • –––, 2003, “Violence against Science: Rape and Evolution,” Evolution, Gender, and Rape, C. Brown Travis (ed.), Cambridge MA, MIT Press: 235–262.
  • Lloyd, E. A. and M. W. Feldman, 2002, “Evolutionary Psychology: A View from Evolutionary Biology”, Psychological Inquiry, 13: 150–156.
  • Machery, E., 2008, “A Plea for Human Nature”, Philosophical Psychology, 21: 321–329.
  • –––, 2017, “Human Nature”, in D. Livingstone Smith (ed.) How Biology Shapes Philosophy: New Foundations for Naturalism, Cambridge University Press, pp. 204–226.
  • Machery, E. and H. C. Barrett, 2007, “Review of David Buller Adapting Minds: Evolutionary psychology and the persistent quest for human nature”, Philosophy of Science, 73: 232–246.
  • Mallon, R., 2008, “Ought we to Abandon a Domain General Treatment of ‘Ought’?” in W. Sinnott-Armstrong (ed.), Moral Psychology: The Evolution of Morality: Adaptations and Innateness, (Moral Psychology, volume 1), Cambridge, MA: MIT Press, pp. 121–130.
  • Mallon, R. and S. P. Stich, 2000, “The Odd Couple: The compatibility of social construction and evolutionary psychology”, Philosophy of Science, 67: 133–154.
  • Marcus, G., 2004, The Birth of the Mind: How a tiny number of genes creates the complexities of human thought, New York: Basic Books.
  • Marr, D., 1983, Vision: A Computational Investigation into the Human Representation and Processing of Visual Information, New York: W.H. Freeman.
  • Meynell, L., 2012, “Evolutionary Psychology, Ethology, and Essentialism (Because What They Don’t Know Can Hurt Us)”, Hypatia, 27: 3–27.
  • Michel, G. F. and C. L. Moore, 1995, Developmental Psychobiology: An interdisciplinary science, Cambridge: MIT Press.
  • Mithen, S., 1996, The Prehistory of the Mind: The cognitive origins of art and science, London: Thames and Hudson.
  • Nichols, S., 2004, Sentimental Rules: On the natural foundation of moral judgment, Oxford: Oxford University Press.
  • Pinker, S., 1997, How the Mind Works, New York: W.W. Norton.
  • Ramsey, G., 2013, “Human nature in a post-essentialist world”, Philosophy of Science, 80: 983–993.
  • Reich, D., 2018, Who we are and how we got here: Ancient DNA and the new science of the human past, New York: Pantheon Books.
  • Rellihan, M., 2012, “Adaptationism and Adaptive Thinking in Evolutionary Psychology”, Philosophical Psychology, 25: 245–277.
  • Richardson, R., 1996, “The Prospects for an Evolutionary Psychology: Human Language and Human Reasoning”, Minds and Machines, 6(4): 541–557.
  • –––, 2007, Evolutionary Psychology as Maladapted Psychology, Cambridge, MA: MIT Press.
  • Richerson, P. J. and R. Boyd, 2005, Not by Genes Alone: How culture transformed human evolution, Chicago: University of Chicago Press.
  • Saad, G., 2007, The Evolutionary Bases of Consumption, Mahwah, NJ: Lawrence Erlbaum.
  • Samuels, R., 1998, “Evolutionary Psychology and the Massive Modularity Hypothesis”, British Journal for the Philosophy of Science, 49: 575–602.
  • –––, 2000, “Massively modular minds: evolutionary psychology and cognitive architecture”, in P. Carruthers and A. Chamberlain (eds.), Evolution and the Human Mind: Modularity, language and meta-cognition, Cambridge: Cambridge University Press, pp. 13–46.
  • Samuels, R., S. Stich, et al., 1999a, “Reason and Rationality”, in I. Niiniluoto, M. Sintonen and J. Wolenski (eds.), Handbook of Epistemology, Dordrecht: Kluwer, pp. 131–179.
  • Samuels, R., S. Stich, et al., 1999b, “Rethinking Rationality: From Bleak Implications to Darwinian Modules”, in E. Lepore and Z. Pylyshyn (eds.), What is Cognitive Science? Blackwell, Oxford, pp. 74–120.
  • Seger, J. and J. W. Stubblefield, 1996, “Optimization and Adaptation”, in M. R. Rose and G. V. Lauder (eds.), Adaptation, San Diego: Academic Press, pp. 93–123.
  • Shapiro, L. A. and W. Epstein, 1998, “Evolutionary Theory Meets Cognitive Psychology: A More Selective Perspective”, Mind and Language, 13: 171–194.
  • Shackleford, T.K. and Weekes-Shackleford, V. (eds.), 2017, Encyclopedia of Evolutionary Psychological Science, New York: Springer.
  • Simpson, J. A. and L. Campbell, 2005, “Methods of evolutionary sciences”, in The Handbook of Evolutionary Psychology, D. Buss (ed.), Hoboken, NJ: Wiley, pp. 119–144.
  • Singh, D., 1993, “Adaptive Significance of female physical attractiveness: Role of waist-to-hip ratio”, Journal of Personality and Social Psychology, 65: 293–307.
  • Singh, D. and S. Luis, 1995, “Ethnic and gender consensus for the effect of waist to hip ratio on judgments of women’s attractiveness”, Human Nature, 6: 51–65.
  • Sinnott-Armstrong, W., (ed.), 2008, Moral Psychology: The Evolution of Morality: Adaptations and Innateness, (Moral Psychology, Volume 1), Cambridge, Massachusetts: MIT Press.
  • Smith, S.E., 2020, “Is evolutionary psychology possible?”, Biological Theory, 15: 39–49.
  • Sober, E., 1980, “Evolution, Population Thinking and Essentialism”, Philosophy of Science, 47: 350–383.
  • –––, 2000, Philosophy of Biology, Boulder, CO: Westview Press.
  • Stanovich, K., 2005, The Robot’s Rebellion: Finding meaning in the age of Darwin, Chicago: University of Chicago Press.
  • Sterelny, K., 1995, “The Adapted Mind”, Biology and Philosophy, 10: 365–380.
  • –––, 2003, Thought in a Hostile World: The Evolution of Human Cognition, Oxford: Blackwell.
  • –––, 2012, The Evolved Apprentice: How evolution made humans unique, Cambridge, MA: MIT Press.
  • Sterelny, K. and P. E. Griffiths, 1999, Sex and Death: An Introduction to Philosophy of Biology, Chicago: University of Chicago Press.
  • Street, S., 2006, “A Darwinian Dilemma for Realist Theories of Value”, Philosophical Studies, 127: 109–166.
  • Thornhill, R. and C.T. Palmer, 2000, A Natural History of Rape: Biological bases of sexual coercion, Cambridge, MA: MIT Press.
  • Tooby, J. and L. Cosmides, 1990, “On the universality of human nature and the uniqueness of the individual”, Journal of Personality, 58: 17–67.
  • –––, 1992, “The Psychological Foundations of Culture”, in H. Barkow, L. Cosmides and J. Tooby (eds.), The Adapted Mind, New York: Oxford University Press, pp. 19–136.
  • –––, 2005, “Conceptual Foundations of Evolutionary Psychology”, in The Handbook of Evolutionary Psychology, D. Buss (ed.), Hoboken, NJ: Wiley, pp. 5–67.
  • Vickers, A. L. and P. Kitcher, 2003, “Pop Sociobiology: The Evolutionary Psycholgoy of Sex and Violence,” Evolution, Gender, and Rape, C. Brown Travis (ed.), Cambridge MA: MIT Press, 139–168.
  • Williams, G. C., 1966, Adaptation and Natural Selection, Princeton: Princeton University Press.
  • Wilson, E.O., 1978, On Human Nature, Cambridge, MA: Harvard University Press.
  • Yu, D. W. and G. H. Shepard, 1998, “Is beauty in the eye of the beholder?”, Nature, 396: 321–322.

برچسب‌ها: روان شناسی تکاملی, روان شناسی اخلاقی, فروید, لاکان
[ چهارشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۳ ] [ 1:4 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.