کتاب «دیالکتیک منفی» (قسمت هشتم)
تئودور آدورنو (1966)
Negative Dialectics / Dialectique négative / Negative Dialektik
بخش دوم کتاب: دیالکتیک منفی (Negative Dialectics / Negative Dialektik / Dialectique négative)
اکنون وارد بخش دوم کتاب میشویم. این بخش از نظر نظری، مرکز ثقل کتاب است. آدورنو پس از آنکه در بخش نخست، هستیشناسی را نقد کرد، اکنون باید توضیح دهد که دیالکتیک منفی دقیقاً چیست، چگونه کار میکند و چرا باید بهجای دیالکتیک مثبت یا نظامساز، دیالکتیکی منفی را به کار گرفت.
نکته مهم این است که در اینجا آدورنو دیگر صرفاً درباره هایدگر یا هستیشناسی سخن نمیگوید؛ بلکه به سراغ خودِ تفکر فلسفی، مفهوم، هویت، تناقض و ابژه میرود.
۱. دیالکتیک منفی چیست؟
What Is Negative Dialectics?
Was ist negative Dialektik?
Qu'est-ce que la dialectique négative ?
عنوان کتاب، یعنی دیالکتیک منفی (Negative Dialectics / Negative Dialektik / Dialectique négative)، در ابتدا یک تناقض ظاهری دارد.
زیرا دیالکتیک در سنت فلسفی، بهخصوص در سنت هگل، معمولاً حرکتی است که از یک تعین آغاز میشود، با نفی و تضاد مواجه میشود و در نهایت به یک صورت بالاتر از وحدت میرسد.
اما آدورنو میگوید:
چرا باید فرض کنیم که دیالکتیک حتماً باید به یک وحدت نهایی برسد؟
چرا باید تضاد در نهایت حل شود؟
چرا باید نفی، سرانجام به یک «مثبت» تبدیل شود؟
چرا باید تناقضها در یک نظام کلی آشتی داده شوند؟
پاسخ آدورنو منفی است.
از نظر او، دیالکتیک باید منفی باقی بماند.
یعنی:
نفی نباید الزاماً به یک ایجاب نهایی منجر شود.
Negation ≠ Final Affirmation
Negation ≠ abschließende Positivität
Négation ≠ affirmation finale
۲. دیالکتیک بدون نظام
Dialectics without a System
Dialektik ohne System
Dialectique sans système
فلسفه سنتی تمایل دارد به یک نظام (System / System / Système) برسد.
نظام یعنی:
همه چیز باید در یک کل منسجم جای بگیرد.
در یک نظام فلسفی، هر جزء جای مشخصی دارد و در نهایت همه اجزا به یکدیگر مرتبط میشوند.
آدورنو با این میل به نظامسازی مخالف است.
نه به این دلیل که تفکر نباید منسجم باشد، بلکه به این دلیل که واقعیت خود کاملاً منسجم نیست.
اگر واقعیت متناقض است، یک نظام کاملاً هماهنگ ممکن است ناگزیر بخشی از واقعیت را حذف کند.
بنابراین:
System → Totality
اما:
Reality → Contradiction
از اینجا یک تعارض شکل میگیرد:
اگر واقعیت کاملاً در نظام جای بگیرد، آنچه با نظام سازگار نیست حذف میشود.
پس فلسفه باید بتواند در برابر وسوسه نظامسازی مقاومت کند.
۳. دیالکتیک منفی و هگل
Negative Dialectics and Hegel
Negative Dialektik und Hegel
Dialectique négative et Hegel
آدورنو بدون هگل قابل فهم نیست.
در واقع، او همزمان:
بهشدت از هگل استفاده میکند،
و بهشدت از هگل فاصله میگیرد.
آدورنو با هگل موافق است که:
واقعیت را نمیتوان بدون تضاد فهمید.
Contradiction / Widerspruch / Contradiction
اما با هگل در این نقطه اختلاف دارد:
آیا تضاد در نهایت در یک وحدت بالاتر حل میشود؟
برای هگل، حرکت دیالکتیکی در نهایت به سوی آشتی (Reconciliation / Versöhnung / Réconciliation) و وحدت حرکت میکند.
اما آدورنو میگوید:
چرا باید فرض کنیم که واقعیت سرانجام با خودش آشتی میکند؟
این پرسش، فاصله اصلی او با هگل است.
۴. نقد هگل بدون کنار گذاشتن هگل
آدورنو نمیخواهد هگل را کنار بگذارد.
زیرا اگر دیالکتیک را کنار بگذاریم، دوباره به تفکر ایستا و غیرتاریخی بازمیگردیم.
او از هگل این اصل را حفظ میکند:
هیچ چیزی را نمیتوان بدون تضادهای درونیاش فهمید.
اما چیزی را تغییر میدهد:
هگل:
Contradiction → Reconciliation
آدورنو:
Contradiction → Open Contradiction
هگل:
Negation → Sublation
آدورنو:
Negation → Persistence of Nonidentity
یعنی:
تناقض → آشتی
در برابر:
تناقض → باقیماندن تضاد
۵. مفهوم «رفع»
Sublation
Aufhebung
Relève / Suppression-conservation
یکی از مهمترین مفاهیم هگل:
رفع (Sublation / Aufhebung / Relève)
است.
این واژه در آلمانی معنای دوگانهای دارد:
نفی کردن،
حفظ کردن،
و در سطحی بالاتر قرار دادن.
در دیالکتیک هگلی، یک تعین نفی میشود، اما حقیقت آن در مرحله بالاتر حفظ میشود.
آدورنو با این حرکت مشکل دارد.
زیرا ممکن است چیزی که باید واقعاً باقی بماند، در یک وحدت بالاتر «حل» شود.
مثلاً:
تضاد
↓
وحدت بالاتر
در این حرکت، خطر این است که خودِ تضاد دیگر دیده نشود.
آدورنو میگوید:
گاهی حقیقت دقیقاً در چیزی قرار دارد که نمیتوان آن را در یک وحدت بالاتر حل کرد.
۶. نفی در دیالکتیک منفی
Negation
Negation / Verneinung
Négation
دیالکتیک منفی به جای اینکه بگوید:
این نادرست است، بنابراین حقیقت در نقطه مقابل آن است،
میگوید:
این نادرست است، اما نقطه مقابل آن نیز الزاماً حقیقت نیست.
این نکته بسیار مهم است.
اگر:
A
نادرست باشد،
لزومی ندارد که:
Not-A
حقیقت باشد.
ممکن است هر دو، بخشی از واقعیت را تحریف کنند.
بنابراین دیالکتیک منفی از یک نفی به نفی دیگر حرکت میکند، بدون اینکه به یک نقطه نهایی برسد.
این همان چیزی است که آدورنو از آن بهعنوان نفی معین (Determinate Negation / Bestimmte Negation / Négation déterminée) استفاده میکند.
۷. نفی معین
Determinate Negation
Bestimmte Negation
Négation déterminée
نفی معین یعنی:
هر چیز را از درون تعین مشخص خودش نقد کنیم.
یعنی نگوییم:
همه چیز غلط است.
بلکه بپرسیم:
این مفهوم دقیقاً کجا و چگونه شکست میخورد؟
مثلاً اگر مفهوم «آزادی» را بررسی کنیم، نباید فقط بگوییم:
آزادی وجود ندارد.
بلکه باید نشان دهیم:
آزادی در جامعه موجود چگونه ادعا میشود و در همان حال چگونه محدود میشود.
پس مفهوم آزادی را با معیار خودش نقد میکنیم.
جامعه میگوید:
انسان آزاد است.
اما انسان برای زنده ماندن باید نیروی کار خود را بفروشد.
پس:
Formal Freedom
در برابر:
Material Dependence
یعنی:
آزادی صوری
در برابر:
وابستگی مادی
دیالکتیک منفی دقیقاً این تناقض را آشکار میکند.
۸. مفهوم و ابژه
Concept and Object
Begriff und Gegenstand
Concept et objet
اکنون آدورنو به مسئله اصلی بازمیگردد:
مفهوم چیست؟
مفهوم (Concept / Begriff / Concept) برای شناخت ضروری است.
بدون مفهوم نمیتوان اندیشید.
اما مفهوم با ابژه یکی نیست.
Concept ≠ Object
Begriff ≠ Gegenstand
Concept ≠ Objet
هر مفهوم، چیزی را در یک چارچوب کلی قرار میدهد.
مثلاً:
«درخت»
اما هیچ درخت خاصی تماماً با مفهوم «درخت» یکی نیست.
هر درخت ویژگیهای خاصی دارد که در مفهوم عمومی «درخت» حضور ندارد.
پس:
مفهوم همیشه کمتر از ابژه است.
این «کمتر بودن» ضعف مفهوم نیست.
بلکه حقیقتی درباره ساختار شناخت است.
۹. مفهوم، سلطه و همانندسازی
Concept, Domination and Identification
Begriff, Herrschaft und Identifikation
Concept, domination et identification
آدورنو معتقد است تفکر مفهومی میتواند به نوعی سلطه (Domination / Herrschaft / Domination) تبدیل شود.
چگونه؟
با همانندسازی (Identification / Identifikation / Identification).
وقتی میگوییم:
این شیء «X» است،
آن را تحت یک مفهوم قرار میدهیم.
اما مفهوم فقط ویژگیهایی را حفظ میکند که با خودش سازگارند.
آنچه با مفهوم سازگار نیست، کنار گذاشته میشود.
بنابراین:
Conceptual Identification
به معنای نوعی حذف است.
مفهوم برای اینکه بتواند چیزی را بشناسد، تفاوتهای بیشماری را نادیده میگیرد.
از این رو:
هر شناخت مفهومی، در خود لحظهای از سلطه دارد.
اما آدورنو نمیخواهد از مفهوم دست بکشد.
زیرا بدون مفهوم، نقد نیز ناممکن است.
پس مسئله این نیست که:
مفهوم را کنار بگذاریم.
بلکه:
مفهوم را وادار کنیم محدودیت خودش را بشناسد.
۱۰. «تفکر همانندساز»
Identity Thinking
Identitätsdenken
Pensée identifiante
یکی از اصطلاحات مرکزی آدورنو:
تفکر همانندساز (Identity Thinking / Identitätsdenken / Pensée identifiante)
است.
تفکر همانندساز میخواهد:
A = A
و:
Object = Concept
یعنی:
چیزی که در مفهوم قرار گرفته، کاملاً همان چیزی است که مفهوم درباره آن میگوید.
اما آدورنو میگوید:
این همانندی کامل وجود ندارد.
مثلاً:
این انسان
با:
مفهوم انسان
یکی نیست.
درست است که این فرد «انسان» است، اما هیچ مفهوم کلی نمیتواند تمام ویژگیهای فرد خاص را در خود جای دهد.
پس:
A ≠ Concept of A
و این همان ناهمانستی (Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité) است.
۱۱. ناهمانستی بهعنوان حقیقت
Nonidentity as Truth
Nichtidentität als Wahrheit
La non-identité comme vérité
در اینجا آدورنو به یکی از بنیادیترین ادعاهای کتاب میرسد:
حقیقت در ناهمانستی نهفته است.
چرا؟
زیرا اگر مفهوم کاملاً با ابژه یکی باشد، دیگر هیچ چیزی خارج از مفهوم باقی نمیماند.
در آن صورت:
تفکر همه چیز را بلعیده است.
اما اگر ابژه همیشه چیزی بیش از مفهوم داشته باشد، پس واقعیت هنوز مستقل از تفکر باقی است.
این استقلال، امکان نقد را حفظ میکند.
بنابراین:
Nonidentity = Resistance to Total Conceptual Domination
ناهمانستی = مقاومت در برابر سلطه کامل مفهوم
۱۲. دیالکتیک بهعنوان تجربه ناهمانستی
دیالکتیک منفی از اینجا آغاز میشود:
مفهوم با چیزی مواجه میشود که نمیتواند کاملاً در خود جای دهد.
این «چیز» را میتوان:
امر غیرهمان (The Nonidentical / Das Nichtidentische / Le non-identique)
نامید.
دیالکتیک زمانی آغاز میشود که مفهوم با شکست خود مواجه میشود.
پس:
Dialectics begins where identity fails.
دیالکتیک از جایی آغاز میشود که همانندی شکست میخورد.
این شکست برای آدورنو منفی است، اما در همین منفیبودن امکان حقیقت وجود دارد.
۱۳. تناقض
Contradiction
Widerspruch
Contradiction
اکنون باید مفهوم تناقض را دقیقتر بفهمیم.
آدورنو نمیگوید:
تناقض فقط در ذهن وجود دارد.
بلکه معتقد است تناقضهای مفهومی اغلب ریشه در تناقضهای واقعی اجتماعی دارند.
برای مثال:
جامعه مدرن ادعا میکند:
همه افراد آزاد و برابرند.
اما همزمان:
افراد از نظر اقتصادی نابرابرند و تحت فشار ساختارهای اقتصادی قرار دارند.
پس تناقض فقط یک مشکل منطقی نیست.
بلکه یک تناقض عینی (Objective Contradiction / Objektiver Widerspruch / Contradiction objective) است.
فلسفه نباید آن را با یک تعریف ساده از بین ببرد.
باید آن را آشکار کند.
۱۴. تناقض واقعی و تناقض منطقی
این تفاوت مهم است.
تناقض منطقی:
A و Not-A نمیتوانند همزمان در یک معنای واحد درست باشند.
اما تناقض دیالکتیکی:
واقعیت ممکن است درون خود ساختارهایی داشته باشد که با یکدیگر در تعارضاند.
مثلاً:
جامعهای که آزادی را اعلام میکند، اما آزادی اقتصادی واقعی را محدود میکند.
اینجا تناقض میان:
اصل اجتماعی
و:
واقعیت اجتماعی
است.
آدورنو میگوید فلسفه باید به این تضاد گوش دهد.
زیرا ممکن است تناقض، نشانه خطای نظری نباشد؛ بلکه نشانه ناقص بودن واقعیت موجود باشد.
۱۵. دیالکتیک و رنج
در اینجا دوباره به مفهوم رنج بازمیگردیم.
اگر فلسفه بگوید:
واقعیت یک کل عقلانی است،
رنج یک مشکل ایجاد میکند.
زیرا رنج نشان میدهد که واقعیت هنوز با مفهوم عقلانیت یکی نیست.
از این رو:
Suffering = Negative Witness
Leiden = Negatives Zeugnis
Souffrance = Témoignage négatif
رنج شاهدی منفی است.
رنج نشان میدهد:
آنچه هست، هنوز آن چیزی نیست که باید باشد.
اما آدورنو فوراً نمیگوید:
پس باید یک جهان آرمانی بسازیم.
او فقط اجازه میدهد که نفی باقی بماند.
رنج میگوید:
این وضعیت قابل قبول نیست.
اما پاسخ نهایی را از پیش تعیین نمیکند.
۱۶. چرا دیالکتیک منفی «مثبت» نمیشود؟
آدورنو عمداً از ارائه یک تصویر مثبت و کامل از حقیقت خودداری میکند.
زیرا اگر او بگوید:
حقیقت دقیقاً این است،
ممکن است دوباره در دام همانندسازی بیفتد.
بنابراین دیالکتیک منفی میگوید:
حقیقت را میتوان از طریق نقد آنچه نادرست است، آشکار کرد.
اما:
نمیتوان حقیقت را در یک فرمول نهایی زندانی کرد.
این همان چیزی است که میتوان آن را ماتریالیسم منفی (Negative Materialism / Negative Materialismus / Matérialisme négatif) نامید.
واقعیت از طریق مقاومت خود در برابر مفهوم آشکار میشود.
۱۷. رابطه دیالکتیک منفی و ماتریالیسم
Negative Dialectics and Materialism
Negative Dialektik und Materialismus
Dialectique négative et matérialisme
آدورنو به مارکس نزدیک میشود، اما خود را صرفاً تکرار مارکس نمیداند.
او معتقد است:
ماده (Matter / Materie / Matière) چیزی نیست که بتوان آن را بهعنوان یک اصل متافیزیکی ساده قرار داد.
ماتریالیسم برای او بیشتر یک جهتگیری انتقادی است.
یعنی:
تفکر باید خود را به چیزی وابسته بداند که خودش تولید نکرده است.
این «چیز» همان ابژه است.
سوژه نمیتواند جهان را از هیچ خلق کند.
سوژه خود در جهانی مادی و تاریخی شکل گرفته است.
بنابراین:
Subject is mediated by object.
سوژه بهواسطه ابژه میانجیگری شده است.
۱۸. میانجیگری
Mediation
Vermittlung
Médiation
آدورنو با دو دیدگاه افراطی مخالف است.
اول:
ابژه کاملاً مستقل و بدون رابطه با سوژه است.
دوم:
ابژه کاملاً ساخته سوژه است.
او به جای این دو، بر میانجیگری تأکید میکند.
سوژه و ابژه هر دو میانجیگری شدهاند.
اما این به معنای یکسان بودن آنها نیست.
در واقع:
حتی رابطه میان سوژه و ابژه نیز خودش میانجیگری شده است.
یعنی ما همیشه درون یک شبکه تاریخی و اجتماعی شناخت پیدا میکنیم.
شناخت:
Immediate ≠ Mediated
Unmittelbar ≠ vermittelt
Immédiat ≠ médiatisé
هیچ شناخت کاملاً بیواسطهای وجود ندارد.
اما میانجیگری نیز نباید به معنای حذف ابژه باشد.
۱۹. نقد «بیواسطگی»
Critique of Immediacy
Kritik der Unmittelbarkeit
Critique de l'immédiateté
آدورنو نسبت به مفهوم بیواسطگی (Immediacy / Unmittelbarkeit / Immédiateté) نیز محتاط است.
فلسفه ممکن است بگوید:
من مستقیماً با حقیقت مواجه میشوم.
اما آدورنو میگوید:
هر تجربهای:
زبانی،
تاریخی،
اجتماعی،
مفهومی
است.
پس هیچ مواجهه کاملاً بیواسطهای وجود ندارد.
اما در عین حال، این میانجیگری نباید به این معنا باشد که همه چیز صرفاً ساخته ذهن است.
درست برعکس:
ابژه همیشه چیزی دارد که از میانجیگری فراتر میرود.
و همین «بیش از» بودن، پایه ناهمانستی است.
۲۰. نقطه مرکزی بخش دوم
اکنون میتوانیم مسیر استدلال این بخش را چنین خلاصه کنیم:
تفکر سنتی
→ مفهوم را با ابژه یکی میکند.
↓
تفکر همانندساز
→ تفاوت را حذف میکند.
↓
نظام فلسفی
→ همه چیز را در یک کلیت میگنجاند.
↓
دیالکتیک منفی
→ شکست همانندسازی را آشکار میکند.
↓
ناهمانستی
→ نشان میدهد ابژه بیش از مفهوم است.
↓
تقدم ابژه
→ مفهوم باید در برابر چیزی که خودش نیست پاسخگو باشد.
↓
نفی معین
→ هر مفهوم از درون خودش نقد میشود.
↓
تناقض
→ تضادهای واقعی نباید در یک وحدت نهایی پنهان شوند.
↓
رنج
→ نشان میدهد واقعیت موجود هنوز با مفهوم عقلانیت یکی نیست.
↓
اتوپیا
→ امکان جهانی دیگر، بدون تبدیل آن به یک نظام بسته، باز باقی میماند.
۲۱. فرمول اساسی دیالکتیک منفی
میتوان منطق این بخش را در یک فرمول فشرده بیان کرد:
مفهوم ضروری است، اما کافی نیست.
The concept is necessary, but not sufficient.
مفهوم بدون ابژه:
تهی است.
ابژه بدون مفهوم:
برای شناخت دسترسناپذیر است.
پس:
Concept ↔ Object
اما:
Concept ≠ Object
و همین:
≠
یعنی:
Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité
از این رو، دیالکتیک منفی نه ضد مفهوم است و نه ضد عقل.
بلکه:
نقد عقل از درون خود عقل است.
تفکر باید از قدرت خود برای مفهومسازی استفاده کند تا محدودیت همان قدرت را آشکار سازد.
ادامه منطقی بخش دوم
در ادامه این بخش، آدورنو باید این منطق را بسیار عمیقتر کند و به رابطه میان مفهوم و مقوله (Concept and Category / Begriff und Kategorie / Concept et catégorie)، کلیت و جزئیت (Universal and Particular / Allgemeines und Besonderes / Universel et particulier)، سوژه و ابژه (Subject and Object / Subjekt und Objekt / Sujet et objet) و سپس به مسئله تمامیت اجتماعی (Social Totality / gesellschaftliche Totalität / totalité sociale) بپردازد.
در آنجا روشنتر خواهد شد که چرا برای آدورنو «کل» نه یک وحدت متافیزیکی، بلکه ساختاری اجتماعی و تاریخی از تضادهاست و چرا مفهوم «ناهمانستی» (Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité) در نهایت به مرکز تمام فلسفه او تبدیل میشود.
بخش دوم کتاب: دیالکتیک منفی (Negative Dialectics / Negative Dialektik / Dialectique négative)
بخش دوم از پنج بخش تفصیلی: مفهوم و مقولات
Concept and Categories / Begriff und Kategorien / Concept et catégories
در بخش پیشین دیدیم که آدورنو دیالکتیک منفی را در برابر تفکر همانندساز (Identity Thinking / Identitätsdenken / Pensée identifiante) قرار میدهد. تفکر همانندساز میکوشد ابژه را در مفهوم جذب کند، اما دیالکتیک منفی بر ناهمانستی (Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité) تأکید میکند: ابژه همیشه چیزی بیش از مفهومی است که درباره آن به کار میبریم.
اکنون آدورنو باید نشان دهد که این مسئله چگونه در خودِ ساختار مفاهیم و مقولات فلسفی عمل میکند.
۱. چرا «مفهوم» همچنان ضروری است؟
ممکن است پس از نقد تفکر همانندساز تصور کنیم که آدورنو میخواهد مفهوم را کنار بگذارد.
اما چنین نیست.
آدورنو میداند که بدون مفهوم، هیچ نقدی ممکن نیست.
اگر بگوییم:
مفهوم همیشه ابژه را تحریف میکند،
خود این جمله نیز یک گزاره مفهومی است.
پس نمیتوان از مفهوم بیرون رفت و از جایی کاملاً غیرمفهومی به حقیقت دست یافت.
مسئله این نیست که:
مفهوم را کنار بگذاریم.
بلکه مسئله این است که:
مفهوم را علیه خودِ میل آن به سلطه به کار ببریم.
یعنی تفکر باید از مفهوم استفاده کند، اما همزمان محدودیت مفهوم را نیز آشکار سازد.
این همان چیزی است که میتوان آن را خودانتقادی مفهوم (Self-Critique of the Concept / Selbstkritik des Begriffs / Autocritique du concept) نامید.
۲. مفهوم همیشه چیزی را حذف میکند
هر مفهوم از طریق انتزاع (Abstraction / Abstraktion / Abstraction) عمل میکند.
فرض کنیم میگوییم:
«انسان».
این مفهوم برای اینکه «انسان» باشد، باید از تفاوتهای افراد منفرد صرفنظر کند.
اما دقیقاً در همین لحظه، چیزی از واقعیت حذف میشود.
هیچ انسان مشخصی فقط «انسان» نیست.
هر فرد:
یک بدن خاص دارد؛
یک تاریخ خاص دارد؛
تجربههای خاص دارد؛
روابط اجتماعی خاص دارد؛
ویژگیهایی دارد که در مفهوم کلی «انسان» حضور ندارند.
پس:
مفهوم، برای شناختن، تفاوت را انتزاع میکند.
اما:
امر خاص، از آنچه مفهوم دربارهاش میگوید بیشتر است.
اینجا همان رابطه بنیادی برقرار میشود:
Concept ≠ Object
Begriff ≠ Gegenstand
Concept ≠ Objet
این «≠» همان شکاف ناهمانستی است.
۳. مفهوم و مقوله
آدورنو در اینجا میان مفهوم و مقوله تمایز میگذارد.
مفهوم (Concept / Begriff / Concept)
واحدی از اندیشه است که چیزی را در یک معنای کلی مشخص میکند.
اما مقوله (Category / Kategorie / Catégorie) ساختار بنیادیتری است که نحوه سازمانیافتن تفکر و شناخت را تعیین میکند.
برای مثال، مقولاتی مانند:
هویت (Identity / Identität / Identité)
کلیت (Universality / Allgemeinheit / Universalité)
جزئیت (Particularity / Besonderheit / Particularité)
ضرورت (Necessity / Notwendigkeit / Nécessité)
امکان (Possibility / Möglichkeit / Possibilité)
واقعیت (Reality / Wirklichkeit / Réalité)
صرفاً مفاهیم منفرد نیستند.
آنها شیوههایی هستند که از طریق آنها واقعیت را میاندیشیم.
مشکل آدورنو این است که فلسفه سنتی غالباً این مقولات را چنان به کار میبرد که گویی ساختارهای ثابت و تغییرناپذیر واقعیتاند.
در حالی که باید پرسید:
این مقولات چگونه تاریخی شدهاند؟
چگونه اجتماعی شدهاند؟
چه چیزی را آشکار میکنند و چه چیزی را پنهان میسازند؟
۴. مقولات نیز تاریخیاند
Categories Are Historical
Kategorien sind geschichtlich
Les catégories sont historiques
یکی از نکات مهم آدورنو این است که مقولات تفکر نباید کاملاً فراتاریخی در نظر گرفته شوند.
برای مثال، مفهوم:
فرد (Individual / Individuum / Individu)
در جامعه مدرن معنایی دارد که در جوامع پیشامدرن نداشته است.
همینطور:
آزادی (Freedom / Freiheit / Liberté)
در یک جامعه بردهداری، یک جامعه فئودالی و یک جامعه سرمایهداری معنای یکسانی ندارد.
بنابراین، مفهوم آزادی را نمیتوان جدا از تاریخ اجتماعی آن فهمید.
اما آدورنو به نسبیگرایی کامل نیز نمیرسد.
او نمیگوید:
چون مفاهیم تاریخیاند، پس هر معنایی به یک اندازه درست است.
بلکه میگوید:
مفاهیم تاریخیاند، اما همین تاریخمندی باید موضوع نقد قرار گیرد.
۵. تاریخ درون مفهوم است
تاریخ صرفاً چیزی نیست که «بعداً» به مفاهیم اضافه شود.
تاریخ در خودِ مفاهیم حضور دارد.
مثلاً مفهوم:
مالکیت (Property / Eigentum / Propriété)
بدون تاریخ روابط اجتماعی قابل فهم نیست.
همینطور:
کار (Labor / Arbeit / Travail)
یا:
کالا (Commodity / Ware / Marchandise)
یا:
پول (Money / Geld / Argent)
اینها صرفاً مفاهیم انتزاعی نیستند.
آنها شکلهای تاریخی معینی از روابط اجتماعیاند.
بنابراین، فلسفه باید مفاهیم را به شرایط تاریخیشان بازگرداند.
این همان چیزی است که آدورنو از آن بهعنوان نوعی میانجیگری تاریخی (Historical Mediation / Historische Vermittlung / Médiation historique) استفاده میکند.
۶. کلی و جزئی
Universal and Particular
Allgemeines und Besonderes
Universel et particulier
یکی از قدیمیترین مسائل فلسفه:
رابطه کلی و جزئی چیست؟
است.
آدورنو این مسئله را در مرکز دیالکتیک قرار میدهد.
از یک سو:
کلی (Universal / Allgemeines / Universel)
بدون جزئیات واقعی نمیتواند وجود داشته باشد.
از سوی دیگر:
جزئی (Particular / Besonderes / Particulier)
نیز کاملاً مستقل از کلیت اجتماعی نیست.
مثلاً یک فرد منفرد:
هم یک انسان خاص است،
و هم در یک ساختار اجتماعی کلی زندگی میکند.
او:
شهروند است،
کارگر یا کارفرماست،
مصرفکننده است،
عضو یک خانواده است،
در یک نظام اقتصادی قرار دارد.
بنابراین فرد منفرد همیشه درون کلیت اجتماعی میانجیگری شده است.
اما این بدان معنا نیست که فرد کاملاً با این کلیت یکی است.
۷. کلیت، بیش از مجموع افراد است
آدورنو در اینجا با یک تصور ساده از جامعه مخالفت میکند.
جامعه فقط مجموعهای از افراد منفرد نیست.
اگر صد نفر را کنار هم بگذاریم، جامعه بهطور خودکار از آنها به وجود نمیآید.
میان افراد روابطی وجود دارد:
اقتصادی،
سیاسی،
حقوقی،
فرهنگی،
طبقاتی.
این روابط ساختاری ایجاد میکنند که بر افراد تأثیر میگذارد.
پس:
Society ≠ Sum of Individuals
Gesellschaft ≠ Summe der Individuen
Société ≠ somme des individus
اما از طرف دیگر:
Society ≠ Independent Substance
جامعه نیز موجودیتی مستقل از افراد نیست.
بنابراین:
جامعه از افراد شکل میگیرد، اما افراد نیز توسط جامعه شکل میگیرند.
این رابطه دیالکتیکی است.
۸. فرد و جامعه
آدورنو به دو خطای متقابل اشاره میکند.
خطای اول:
فرد همه چیز است و جامعه صرفاً مجموعه افراد است.
این نوعی فردگرایی انتزاعی (Abstract Individualism / Abstrakter Individualismus / Individualisme abstrait) است.
خطای دوم:
جامعه همه چیز است و فرد فقط محصول جامعه است.
این نوعی کلگرایی مطلق (Absolute Holism / Absoluter Holismus / Holisme absolu) است.
آدورنو هیچکدام را نمیپذیرد.
فرد:
بیش از جامعه نیست، اما کمتر از جامعه هم نیست.
جامعه:
بدون افراد وجود ندارد، اما به مجموع افراد نیز تقلیلپذیر نیست.
این همان ناهمانستی است.
۹. جامعه بهعنوان کلیت آنتاگونیستی
جامعه مدرن یک کل هماهنگ نیست.
بلکه:
کلیت آنتاگونیستی (Antagonistic Totality / Antagonistische Totalität / Totalité antagonique)
است.
یعنی کلیتی که از تضادهای حلنشده تشکیل شده است.
مثلاً:
جامعه مدرن میگوید:
همه انسانها آزادند.
اما در همان جامعه:
افراد برای بقا به بازار وابستهاند.
جامعه میگوید:
همه در برابر قانون برابرند.
اما:
منابع مادی بهطور برابر توزیع نشدهاند.
جامعه میگوید:
هرکس میتواند خودش را تحقق بخشد.
اما:
ساختار اقتصادی بسیاری از انتخابهای فرد را تعیین میکند.
پس:
Formal Equality
در برابر:
Material Inequality
قرار میگیرد.
برابری صوری
در برابر:
نابرابری مادی
این تضادها تصادفی نیستند.
آنها در ساختار جامعه وجود دارند.
۱۰. کلیت بهمثابه سلطه
در اینجا آدورنو به یکی از مهمترین ایدههای خود نزدیک میشود:
کلیت اجتماعی میتواند شکل سلطه پیدا کند.
جامعهای که همه چیز را تحت یک منطق واحد قرار میدهد، تفاوتهای فردی را تحت فشار میگذارد.
در سرمایهداری، این منطق میتواند به منطق:
ارزش مبادله (Exchange Value / Tauschwert / Valeur d'échange)
تبدیل شود.
اشیا، کارها و حتی روابط انسانی در قالب ارزش مبادلهای سنجیده میشوند.
چیزی که قابل مقایسه نیست، مجبور میشود در یک نظام مقایسه قرار گیرد.
این دقیقاً همان ساختار تفکر همانندساز است.
در بازار:
چیزهای متفاوت باید قابل مقایسه شوند.
این مقایسه از طریق یک معیار مشترک انجام میشود.
در نتیجه:
Difference → Equivalence
تفاوت → همارزی
این همارزی اجتماعی، از نظر آدورنو، با ساختار همانندسازی مفهومی ارتباط دارد.
۱۱. همانندسازی مفهومی و مبادله
اینجا رابطهای مهم میان فلسفه و اقتصاد سیاسی آشکار میشود.
در تفکر همانندساز:
چیزهای متفاوت تحت یک مفهوم مشترک قرار میگیرند.
در مبادله:
کالاهای متفاوت تحت یک معیار مشترک ارزشگذاری میشوند.
مثلاً:
یک کالا،
یک ساعت کار،
و کالای دیگر،
با وجود تفاوتهای کیفی، از طریق ارزش مبادلهای قابل مقایسه میشوند.
آدورنو این ساختار را با منطق کلی همانندسازی مرتبط میداند.
یعنی:
Qualitative Difference → Quantitative Equivalence
تفاوت کیفی → همارزی کمی
بنابراین، نقد فلسفی مفهوم با نقد اجتماعی اقتصاد سیاسی به یکدیگر نزدیک میشوند.
۱۲. مفهوم «ارزش مبادله»
در اینجا اهمیت مارکس برای آدورنو آشکار میشود.
در جامعه سرمایهداری، کالاها از نظر کیفیت بسیار متفاوتاند.
اما در مبادله میتوان آنها را بهواسطه ارزش مبادلهای با یکدیگر مقایسه کرد.
آدورنو از اینجا نتیجهای فلسفی میگیرد:
منطق مبادله، یکی از شکلهای اجتماعی تفکر همانندساز است.
یعنی جامعه نیز بهطور عینی چیزهای متفاوت را تحت یک معیار مشترک قرار میدهد.
پس همانندسازی فقط در ذهن فیلسوف اتفاق نمیافتد.
این منطق در خودِ جامعه نیز وجود دارد.
از این رو:
Identity Thinking
و
Exchange Society
با یکدیگر ارتباط دارند.
۱۳. نقد مفهوم از طریق جامعه
اکنون میتوان فهمید چرا آدورنو نمیخواهد نقد فلسفی را از نقد اجتماعی جدا کند.
اگر تفکر همانندساز فقط یک خطای منطقی بود، کافی بود منطق را اصلاح کنیم.
اما مسئله عمیقتر است.
تفکر همانندساز ریشه در ساختارهای اجتماعی دارد.
جامعه نیز دائماً افراد را مجبور میکند که:
قابل اندازهگیری باشند،
قابل مقایسه باشند،
قابل مبادله باشند،
قابل طبقهبندی باشند.
پس:
سلطه مفهوم با سلطه اجتماعی ارتباط دارد.
اما این دو یکی نیستند.
آدورنو نمیگوید منطق و اقتصاد دقیقاً یک چیزند.
بلکه میگوید میان آنها میانجیگری وجود دارد.
۱۴. کلیت و فرد: «اولویت کلی»
Primacy of the Universal
Vorrang des Allgemeinen
Primauté de l'universel
در جامعه مدرن، فرد ظاهراً آزاد است.
اما در سطح ساختاری، کلیت اجتماعی بر فرد تقدم پیدا میکند.
فرد باید خود را با:
بازار،
شغل،
قوانین،
نهادها،
ساختار اقتصادی
هماهنگ کند.
بنابراین فرد اغلب چیزی را تجربه میکند که آدورنو آن را نوعی ناهمسانی میان آزادی و واقعیت میداند.
فرد از نظر حقوقی آزاد است.
اما از نظر مادی وابسته است.
این همان تضاد میان:
Formal Freedom
و
Real Unfreedom
است.
۱۵. آزادی و سلطه
آدورنو نمیگوید آزادی صرفاً توهم است.
برعکس، اگر آزادی کاملاً توهم بود، نقد سلطه نیز معنایی نداشت.
آزادی یک امکان واقعی است.
اما جامعه موجود آن را بهطور کامل تحقق نداده است.
بنابراین:
آزادی درون ناآزادی وجود دارد.
این یکی از ساختارهای دیالکتیکی مهم آدورنو است.
یعنی:
Freedom exists within unfreedom.
Freiheit existiert innerhalb der Unfreiheit.
La liberté existe au sein de la non-liberté.
جامعه به دلیل ادعای آزادی، خودش را در معرض نقد قرار میدهد.
زیرا معیار نقد از درون خودِ جامعه بیرون میآید.
این همان نقد درونماندگار است.
۱۶. نقد درونماندگار
Immanent Critique
Immanente Kritik
Critique immanente
نقد درونماندگار یعنی:
یک چیز را با معیارهایی نقد کنیم که خودش ادعا میکند.
مثلاً اگر جامعه ادعا میکند:
همه انسانها آزادند،
باید از خود جامعه بپرسیم:
چرا این آزادی برای همه به یک اندازه تحقق نیافته است؟
اگر جامعه ادعا میکند:
همه برابرند،
باید بپرسیم:
چرا نابرابری مادی چنین گسترده است؟
پس نقد از بیرون یک معیار کاملاً خارجی وارد نمیکند.
بلکه تناقض میان:
آنچه جامعه میگوید
و
آنچه جامعه انجام میدهد
را آشکار میکند.
این همان منطق دیالکتیک منفی است.
۱۷. مقوله «کلیت» و نقد آن
آدورنو نه کلیت را انکار میکند و نه آن را مطلق میسازد.
کلیت واقعی است.
اما کلیت:
کامل نیست،
هماهنگ نیست،
آشتییافته نیست.
بنابراین:
کل، ناحقیقت است.
The whole is the untruth.
Das Ganze ist das Unwahre.
این جمله اکنون معنای دقیقتری پیدا میکند.
آدورنو نمیگوید:
هیچ کلیتی وجود ندارد.
بلکه میگوید:
کلیتی که خود را بهعنوان یک کل کاملاً عقلانی و آشتییافته معرفی کند، نادرست است.
زیرا امر جزئی، امر خاص و امر رنجکشیده همیشه چیزی را آشکار میکند که کلیت نمیتواند در خود حل کند.
۱۸. امر خاص بهعنوان شاهد علیه کلیت
یک انسان خاص که رنج میکشد، میتواند علیه یک نظریه کلی شهادت دهد.
فرض کنیم نظریهای بگوید:
جامعه در مجموع عقلانی است.
اما فردی در این جامعه از گرسنگی رنج میبرد.
این رنج یک «استثنای بیاهمیت» نیست.
بلکه نشان میدهد که مفهوم کلی «عقلانیت اجتماعی» ناقص است.
پس:
Particular → Critique of Universal
جزئی → نقد کلی
امر خاص، کلیت را از درون به چالش میکشد.
این دقیقاً همان چیزی است که آدورنو میخواهد از دیالکتیک منفی به دست آورد.
۱۹. فلسفه باید به جزئی بازگردد
آدورنو در برابر فلسفههایی که از بالا به پایین حرکت میکنند، بر اهمیت امر جزئی تأکید میکند.
فلسفه نباید بگوید:
من ابتدا حقیقت کلی را میدانم و سپس موارد جزئی را در آن جای میدهم.
بلکه باید از خودِ موارد جزئی شروع کند و ببیند آیا مفهوم کلی میتواند در برابر آنها دوام بیاورد یا نه.
این روش به معنای کنار گذاشتن کلیت نیست.
بلکه:
کلیت باید دائماً از طریق جزئیات خود اصلاح شود.
۲۰. مفهوم و «بیش از مفهوم»
More Than the Concept
Mehr als der Begriff
Plus que le concept
اینجا دوباره به اصل مرکزی بازمیگردیم:
ابژه همیشه بیش از مفهوم است.
این «بیش از» (More / Mehr / Plus) نباید بهعنوان یک واقعیت رازآلود یا متافیزیکی فهمیده شود.
منظور این است که:
هر ابژه ویژگیهایی دارد که در انتزاع مفهومی بهطور کامل بیان نمیشوند.
بنابراین، تفکر باید دائماً به سوی ابژه بازگردد.
این بازگشت، حرکت دیالکتیکی است.
۲۱. مدل حرکت دیالکتیک منفی
میتوان حرکت دیالکتیک منفی را به این صورت نشان داد:
مفهوم
↓
ابژه را تعریف میکند.
↓
ابژه با مفهوم کاملاً منطبق نمیشود.
↓
ناهمانستی آشکار میشود.
↓
مفهوم مورد نقد قرار میگیرد.
↓
مفهوم اصلاح میشود.
↓
اما مفهوم جدید نیز کاملاً با ابژه منطبق نیست.
↓
ناهمانستی دوباره ظاهر میشود.
↓
نقد ادامه مییابد.
بنابراین:
Concept → Object → Nonidentity → Critique → Revised Concept → Nonidentity → ...
دیالکتیک منفی یک حرکت پایانناپذیر است.
زیرا هیچ مفهوم نهایی وجود ندارد که بتواند تمام واقعیت را در خود جای دهد.
۲۲. چرا این حرکت «منفی» است؟
زیرا در هر مرحله، مفهوم با محدودیت خود مواجه میشود.
اما آدورنو نمیخواهد این حرکت را به یک «مثبت نهایی» تبدیل کند.
پس:
نفی → آشتی نهایی
وجود ندارد.
بلکه:
نفی → نقد → نفی
ادامه پیدا میکند.
این به معنای شکاکیت مطلق نیست.
آدورنو نمیگوید:
هیچ حقیقتی وجود ندارد.
بلکه میگوید:
حقیقت در فرایند مقاومت در برابر همانندسازی آشکار میشود.
حقیقت:
Truth
نه در یک نظام بسته،
بلکه در ناهمانستی و نقد ظاهر میشود.
۲۳. نتیجه این بخش
اکنون میتوانیم بخش دوم را چنین خلاصه کنیم:
۱. مفهوم ضروری است
Concept is necessary.
اما:
۲. مفهوم با ابژه یکی نیست
Concept ≠ Object.
پس:
۳. ناهمانستی باقی میماند
Nonidentity remains.
از اینجا:
۴. مفهوم باید خودش را نقد کند
The concept must criticize itself.
و چون مفاهیم در تاریخ شکل گرفتهاند:
۵. مقولات نیز تاریخی و اجتماعی میانجیگری شدهاند
Categories are historically mediated.
بنابراین:
۶. کلیت و جزئیت را نمیتوان از هم جدا کرد
Universal and particular are dialectically related.
در جامعه:
۷. کلیت اجتماعی بر فرد فشار میآورد
Social totality constrains the individual.
اما:
۸. فرد هرگز کاملاً با کلیت یکی نیست
The individual is never completely identical with the totality.
پس:
۹. امر جزئی میتواند کلیت را نقد کند
The particular can criticize the universal.
و در نهایت:
۱۰. دیالکتیک منفی باید این شکاف را حفظ کند
Negative dialectics preserves the gap between concept and object.
جایگاه این قسمت در ادامه کتاب
در اینجا بخش دوم از پنج بخش تفصیلی را به پایان رساندیم. اکنون نوبت بخش سوم است:
بخش سوم: کلیت و جزئیت
Universal and Particular
Allgemeines und Besonderes
Universel et particulier
در بخش بعدی، آدورنو مسئله را عمیقتر میکند و نشان میدهد که چرا کلیت اجتماعی را نمیتوان صرفاً مجموعهای از افراد دانست، چگونه امر جزئی در برابر کلیت مقاومت میکند، رابطه این مسئله با هگل و مارکس چیست، و چگونه جامعه سرمایهداری و منطق مبادله ساختار «همانندسازی» را در خودِ واقعیت اجتماعی عینیت میبخشند.
در آن بخش، بهطور خاص باید به مفاهیم کلیت (Universal / Allgemeines)، جزئیت (Particular / Besonderes)، فردیت (Individuality / Individualität)، مبادله (Exchange / Tausch)، ارزش مبادله (Exchange Value / Tauschwert) و تمامیت اجتماعی (Social Totality / gesellschaftliche Totalität) بپردازیم؛ زیرا در اینجا فلسفه آدورنو بهطور مستقیم با نقد اقتصاد سیاسی مارکس پیوند میخورد.
بخش دوم کتاب: دیالکتیک منفی (Negative Dialectics / Negative Dialektik / Dialectique négative)
بخش سوم از پنج بخش تفصیلی: کلیت و جزئیت
Universal and Particular / Allgemeines und Besonderes / Universel et particulier
در بخش پیشین دیدیم که آدورنو چگونه از نقد مفهوم (Concept / Begriff / Concept) به مسئله کلیت و جزئیت میرسد. مفهوم همیشه چیزی را در قالب کلی قرار میدهد، اما ابژه هرگز بهطور کامل با مفهوم یکی نیست. اکنون این مسئله از سطح شناختشناسی به سطح جامعه و تاریخ منتقل میشود.
پرسش اصلی این بخش چنین است:
آیا کلیت چیزی جدا از افراد است، یا کلیت فقط نامی برای مجموعه افراد است؟
آدورنو پاسخ سادهای به این پرسش نمیدهد. از نظر او، هم فرد بدون کلیت اجتماعی قابل فهم نیست و هم کلیت اجتماعی بدون افراد وجود ندارد. اما این رابطه، رابطهای هماهنگ نیست؛ بلکه رابطهای دیالکتیکی و آنتاگونیستی (Dialectical and Antagonistic / Dialektisch und antagonistisch / Dialectique et antagonique) است.
۱. مسئله کلی و جزئی
در تاریخ فلسفه، رابطه میان کلی و جزئی یکی از بنیادیترین مسائل بوده است.
کلی (Universal / Allgemeines / Universel) چیزی است که بر موارد متعدد صدق میکند.
جزئی (Particular / Besonderes / Particulier) چیزی است که به یک مورد مشخص مربوط میشود.
و فرد (Individual / Individuum / Individu) موردی یگانه و مشخص است.
مثلاً:
انسان → کلی
یک انسان مشخص → جزئی
این فرد معین → فرد
اما آدورنو میپرسد:
آیا کلیت واقعاً فقط یک انتزاع ذهنی است؟
اگر پاسخ مثبت باشد، جامعه چیزی جز مجموعه افراد نخواهد بود.
اما اگر پاسخ منفی باشد، باید توضیح دهیم که این کلیت چگونه بر افراد تأثیر میگذارد.
آدورنو به این نتیجه میرسد که:
کلیت اجتماعی واقعیت دارد، اما واقعیتی مستقل و جدا از افراد نیست.
کلیت در روابط میان افراد، نهادها و ساختارهای اجتماعی وجود دارد.
۲. کلیت و جزئیت در هگل
آدورنو در اینجا نمیتواند از هگل عبور کند.
در فلسفه هگل، کلی و جزئی در یک رابطه دیالکتیکی قرار دارند.
کلی بدون جزئی نمیتواند تحقق پیدا کند.
و جزئی نیز بدون کلی قابل فهم نیست.
اما هگل در نهایت به سوی نوعی وحدت عالیتر حرکت میکند.
یعنی:
Universal → Particular → Concrete Universal
Allgemeines → Besonderes → Konkretes Allgemeines
Universel → Particulier → Universel concret
آدورنو این ساختار را میپذیرد تا جایی که هگل نشان میدهد کلی و جزئی را نمیتوان از هم جدا کرد.
اما با نتیجه نهایی هگل مشکل دارد.
زیرا از نظر آدورنو، نباید فرض کنیم که جزئی در نهایت کاملاً در کلی آشتی میکند.
ممکن است چیزی در امر جزئی باقی بماند که کلیت نتواند آن را در خود حل کند.
این همان:
ناهمانستی (Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité)
است.
۳. نقد کلیت هگلی
آدورنو با هگل در این نکته موافق است:
کلیت بدون جزئی تهی است.
اما اضافه میکند:
جزئی نیز همیشه بیش از جایگاهی است که کلیت برای آن تعیین میکند.
بنابراین، اگر کلیت بگوید:
این فرد فقط یک «عضو» از این کل است،
آدورنو پاسخ میدهد:
فرد چیزی بیش از جایگاه خود در کل است.
اینجا دیالکتیک منفی در برابر هرگونه تمامیتسازی (Totalization / Totalisierung / Totalisation) مقاومت میکند.
تمامیتسازی یعنی:
تبدیل تفاوتها به اجزای یک نظام واحد.
اما امر جزئی همیشه چیزی دارد که از نظام فراتر میرود.
۴. جزئی، صرفاً یک مورد از کلی نیست
اگر بگوییم:
این انسان یک «نمونه» از مفهوم انسان است،
یک ویژگی مهم را حذف کردهایم.
زیرا این فرد خاص:
تاریخ خاص خود را دارد،
رنج خاص خود را دارد،
بدن خاص خود را دارد،
تجربه خاص خود را دارد.
هیچکدام از اینها را نمیتوان کاملاً از مفهوم کلی استخراج کرد.
پس:
The particular is more than an instance of the universal.
امر جزئی بیش از یک مصداق از امر کلی است.
این جمله برای فهم آدورنو بسیار مهم است.
فرد فقط یک «مورد» نیست.
امر خاص فقط یک «نمونه» نیست.
بلکه چیزی است که میتواند کلیت را به چالش بکشد.
۵. جامعه بهعنوان کلیت
اکنون آدورنو از فلسفه به جامعه حرکت میکند.
جامعه نیز یک کلیت است.
اما کلیتی که از روابط متقابل افراد ساخته شده است.
برای مثال، جامعه سرمایهداری را نمیتوان بهسادگی با فهرستکردن افراد توضیح داد.
اگر میلیونها فرد را کنار هم بگذاریم، هنوز مفهوم:
سرمایهداری (Capitalism / Kapitalismus / Capitalisme)
را توضیح ندادهایم.
زیرا سرمایهداری شامل روابط ساختاری است:
رابطه سرمایه و کار،
مالکیت،
بازار،
پول،
ارزش،
مبادله.
این روابط بر افراد اثر میگذارند.
بنابراین:
فرد درون کلیت اجتماعی قرار دارد.
اما این کلیت نیز چیزی فراتر از روابط واقعی افراد نیست.
۶. تقدم کلیت اجتماعی
از اینجا آدورنو به ایدهای نزدیک میشود که میتوان آن را:
تقدم کلیت اجتماعی (Primacy of Social Totality / Vorrang der gesellschaftlichen Totalität / Primauté de la totalité sociale)
نامید.
فرد مدرن تصور میکند مستقل است.
اما در واقع، زندگی او به ساختارهایی وابسته است که خودش آنها را ایجاد نکرده است.
مثلاً فرد:
باید کار کند،
باید درآمد داشته باشد،
باید در بازار شرکت کند،
باید قوانین را رعایت کند،
باید در ساختارهای اقتصادی موجود زندگی کند.
پس فرد خود را مستقل میپندارد، اما شرایط زندگی او به کلیتی اجتماعی وابسته است.
بااینحال، این کلیت نیز نباید به یک موجود مستقل تبدیل شود.
کلیت از طریق افراد و روابط میان آنها عمل میکند.
۷. جامعه بهعنوان «کلیتی کاذب»
آدورنو در اینجا میان دو معنای کلیت تمایز میگذارد.
یک کلیت میتواند:
شبکه واقعی روابط اجتماعی باشد.
اما میتواند بهصورت ایدئولوژیک نیز عرضه شود:
جامعهای هماهنگ که همه چیز در آن جایگاه منطقی خود را دارد.
آدورنو با معنای دوم مخالف است.
زیرا جامعه واقعی از تضاد تشکیل شده است.
پس:
Real Totality ≠ Harmonious Totality
کلیت واقعی ≠ کلیت هماهنگ
جامعه واقعاً یک کل است.
اما:
یک کل متناقض.
این همان:
کلیت آنتاگونیستی (Antagonistic Totality / Antagonistische Totalität / Totalité antagonique)
است.
۸. تضاد میان فرد و جامعه
یکی از تضادهای بنیادی جامعه مدرن این است:
فرد باید خود را آزاد و مستقل بداند، اما در واقع برای بقا به ساختارهای اجتماعی وابسته است.
فرد:
آزاد است
و همزمان:
وابسته است.
این تناقض صرفاً ذهنی نیست.
در خودِ ساختار اجتماعی وجود دارد.
مثلاً فرد میتواند شغل خود را انتخاب کند، اما برای زندهماندن مجبور است وارد بازار کار شود.
پس:
Choice within Constraint
انتخاب درون محدودیت
وجود دارد.
جامعه مدرن آزادی را بهعنوان یک ارزش اساسی معرفی میکند، اما شرایط مادی زندگی، آزادی را محدود میکنند.
در نتیجه:
آزادی واقعی هنوز تحقق کامل نیافته است.
۹. آزادی بهعنوان وعدهای تحققنیافته
اینجا آدورنو از یک نکته بسیار مهم استفاده میکند.
اگر جامعه هیچ مفهومی از آزادی نداشت، نمیتوانستیم آن را بهخاطر نبود آزادی نقد کنیم.
اما جامعه مدرن خود را با مفاهیمی مانند:
آزادی،
برابری،
فردیت،
حقوق،
تعریف میکند.
بنابراین، خودِ این مفاهیم به معیار نقد تبدیل میشوند.
این همان نقد درونماندگار است:
Immanent Critique / Immanente Kritik / Critique immanente
جامعه میگوید:
همه آزادند.
نقد میپرسد:
چرا شرایط واقعی زندگی این آزادی را محدود میکند؟
جامعه میگوید:
همه برابرند.
نقد میپرسد:
چرا نابرابری مادی چنین گسترده است؟
جامعه میگوید:
هرکس فردی مستقل است.
نقد میپرسد:
چرا افراد برای بقا به ساختارهایی وابستهاند که بر آنها کنترل ندارند؟
۱۰. رابطه آدورنو با مارکس
در اینجا رابطه آدورنو با مارکس بسیار مهم میشود.
مارکس نشان داده بود که در جامعه سرمایهداری، روابط اجتماعی میان افراد به شکل روابط میان اشیا ظاهر میشوند.
این همان مسئله:
بتوارگی کالا (Commodity Fetishism / Warenfetischismus / Fétichisme de la marchandise)
است.
آدورنو این تحلیل را به سطح فلسفه میبرد.
او میگوید:
همانگونه که کالاهای متفاوت در بازار تحت یک معیار مشترک قابل مبادله میشوند، تفکر همانندساز نیز تفاوتهای کیفی را تحت مفاهیم کلی قرار میدهد.
پس:
Exchange ↔ Identification
مبادله ↔ همانندسازی
اما این دو یکی نیستند.
بلکه میان آنها یک رابطه ساختاری وجود دارد.
۱۱. ارزش مبادله و همانندسازی
در جامعه سرمایهداری، کالاهای متفاوت از طریق:
ارزش مبادله (Exchange Value / Tauschwert / Valeur d'échange)
با یکدیگر مقایسه میشوند.
یک شیء ممکن است با شیء دیگری از نظر کیفی کاملاً متفاوت باشد.
اما هر دو در بازار میتوانند ارزشی عددی پیدا کنند.
در نتیجه:
تفاوت کیفی
به
همارزی کمی
تبدیل میشود.
Qualitative Difference → Quantitative Equivalence
Qualitative Differenz → Quantitative Äquivalenz
Différence qualitative → Équivalence quantitative
آدورنو این منطق را به تفکر همانندساز مرتبط میکند.
تفکر نیز تفاوتهای بیشمار را تحت یک مفهوم مشترک قرار میدهد.
۱۲. مبادله و انتزاع
در اینجا یک ارتباط مهم میان مارکس و آدورنو ظاهر میشود.
در مبادله، چیزهای متفاوت باید به نحوی قابل مقایسه شوند.
این مقایسه نیازمند یک انتزاع است.
در تفکر نیز، برای اینکه چیزهای متفاوت را تحت یک مفهوم قرار دهیم، انتزاع میکنیم.
پس:
Exchange abstraction
و
Conceptual abstraction
ساختارهای متفاوت اما مرتبطی هستند.
یکی در حوزه اقتصاد عمل میکند.
دیگری در حوزه شناخت.
اما هر دو میتوانند تفاوت کیفی را تحت یک معیار مشترک قرار دهند.
۱۳. «معادل» و «غیرمعادل»
در منطق مبادله:
A = B
به معنای واقعی نیست.
بلکه:
A ≈ B
یعنی:
A و B بهواسطه یک معیار مشترک قابل مبادلهاند.
اما این دو از نظر کیفی همچنان متفاوتاند.
بنابراین، در پشت همارزی مبادلهای، ناهمانستی وجود دارد.
آدورنو میخواهد همین شکاف را آشکار کند.
جامعه میگوید:
اینها معادلاند.
دیالکتیک میپرسد:
چه چیزی در این معادلسازی حذف شده است؟
این پرسش، پرسش اصلی دیالکتیک منفی است.
۱۴. تفاوتی که حذف شده است
هر بار که دو چیز را معادل اعلام میکنیم، باید بپرسیم:
چه تفاوتی را حذف کردهایم؟
این همان چیزی است که آدورنو به آن حساس است.
مثلاً:
دو انسان ممکن است از نظر حقوقی «برابر» باشند.
اما آیا شرایط زندگی آنها واقعاً یکسان است؟
دو کار ممکن است از نظر اقتصادی دارای ارزش مبادلهای مشابه باشند.
اما آیا تجربه انسانی آنها یکسان است؟
دو فرهنگ ممکن است در یک طبقهبندی کلی قرار گیرند.
اما آیا تفاوتهای تاریخی آنها از بین رفته است؟
پس:
همارزی همیشه چیزی را پنهان میکند.
۱۵. اصل «آنچه در مبادله باقی میماند»
آدورنو به چیزی علاقهمند است که در فرایند مبادله و همانندسازی باقی میماند.
این همان چیزی است که نمیتوان کاملاً در معیار مشترک حل کرد.
در اینجا:
Nonidentity
دوباره ظاهر میشود.
امر ناهمانند همان چیزی است که:
در برابر همارزی مقاومت میکند.
بنابراین:
Exchange → Equivalence
اما:
Object → Nonidentity
و این تنش هرگز کاملاً از بین نمیرود.
۱۶. کلیت اجتماعی و منطق مبادله
اکنون میتوانیم بفهمیم چرا آدورنو کلیت اجتماعی را با منطق مبادله مرتبط میکند.
جامعه سرمایهداری بر شبکهای از مبادلات استوار است.
این مبادلات افراد و کالاهای متفاوت را به یکدیگر مرتبط میکنند.
اما همین منطق میتواند تفاوتها را تحت یک معیار مشترک قرار دهد.
از این نظر:
جامعه سرمایهداری یک کلیت واقعی است که از طریق منطق مبادله عمل میکند.
و این منطق:
شکل اجتماعی همانندسازی است.
پس:
Identity Thinking
و
Exchange Society
در سطحی عمیق به یکدیگر مربوطاند.
۱۷. سلطه کلیت بر جزئی
اکنون مسئله اصلی روشنتر میشود.
اگر کلیت اجتماعی بر اساس یک منطق واحد عمل کند، امر جزئی باید خود را با آن تطبیق دهد.
فرد باید:
خود را با بازار وفق دهد،
خود را با ساختار شغلی وفق دهد،
خود را با معیارهای اجتماعی وفق دهد.
این همان چیزی است که آدورنو از آن بهعنوان نوعی:
همانندسازی اجتماعی (Social Identification / Soziale Identifikation / Identification sociale)
یاد میکند.
فرد باید خودش را با چیزی که از قبل وجود دارد هماهنگ کند.
در نتیجه:
جامعه از فرد میخواهد خودش را با کلیت همانند کند.
۱۸. فردیت و شبهفردیت
Individuality and Pseudo-Individuality
Individualität und Pseudoindividualität
Individualité et pseudo-individualité
یکی از مفاهیم مهم آدورنو:
شبهفردیت (Pseudo-Individuality / Pseudoindividualität / Pseudo-individualité)
است.
جامعه مدرن دائماً به فرد میگوید:
تو منحصر به فردی.
اما همزمان کالاها، سبکها و الگوهای مشابهی را به همه عرضه میکند.
فرد تصور میکند انتخاب شخصی کرده است.
اما بسیاری از انتخابهای او از پیش در بازار و فرهنگ صنعتی شکل گرفتهاند.
این مسئله در نقد آدورنو از صنعت فرهنگ (Culture Industry / Kulturindustrie / Industrie culturelle) بسیار مهم است.
فردیت ظاهری ممکن است در واقع نوعی همانندسازی پنهان باشد.
۱۹. فردیت واقعی چیست؟
آدورنو نمیگوید فردیت وجود ندارد.
برعکس، او دقیقاً به این دلیل از شبهفردیت انتقاد میکند که فردیت واقعی را جدی میگیرد.
فردیت واقعی زمانی ممکن است که فرد:
کاملاً با نقش اجتماعی خود یکی نباشد.
یعنی:
Individual ≠ Social Role
Individuum ≠ soziale Rolle
Individu ≠ rôle social
همین فاصله، امکان آزادی را ایجاد میکند.
اگر فرد کاملاً با نقش خود یکی باشد، دیگر هیچ امکان مقاومت وجود ندارد.
۲۰. امر جزئی بهعنوان مقاومت
اینجا اهمیت امر جزئی روشن میشود.
امر جزئی:
فقط یک مورد از کلی نیست،
فقط یک نمونه از مفهوم نیست،
فقط یک عنصر از سیستم نیست.
بلکه چیزی است که میتواند علیه کلیت مقاومت کند.
از این رو:
Particularity → Resistance
جزئیت → مقاومت
این مقاومت همان چیزی است که آدورنو میخواهد حفظ کند.
۲۱. چرا «کل، ناحقیقت است»؟
اکنون جمله معروف آدورنو معنای عمیقتری پیدا میکند:
کل، ناحقیقت است.
The whole is the untruth.
Das Ganze ist das Unwahre.
Le tout est le non-vrai.
یعنی:
اگر کلیت خود را بهعنوان حقیقت نهایی معرفی کند، امر جزئی را سرکوب میکند.
کلیت باید همیشه در برابر چیزی قرار گیرد که در آن جای نمیگیرد.
این «چیز» همان:
امر ناهمانند است.
پس:
Totality → Nonidentity
و:
Nonidentity → Critique of Totality
کلیت فقط زمانی قابل نقد است که امر جزئی باقی بماند.
۲۲. رابطه این بخش با دیالکتیک منفی
اکنون میتوانیم تمام بخش را در یک حرکت واحد ببینیم:
کلیت
↓
بر افراد و جزئیات تأثیر میگذارد.
↓
اما جزئیات کاملاً با کلیت منطبق نیستند.
↓
این عدم انطباق، ناهمانستی است.
↓
ناهمانستی کلیت را به چالش میکشد.
↓
کلیت خود را اصلاح میکند.
↓
اما باز هم چیزی باقی میماند که با آن منطبق نیست.
↓
دیالکتیک ادامه پیدا میکند.
پس دیالکتیک منفی یک حرکت بیپایان میان:
Universal ↔ Particular
Allgemeines ↔ Besonderes
Universel ↔ Particulier
است.
اما این رابطه هرگز به وحدت نهایی ختم نمیشود.
۲۳. نتیجه فلسفی بخش سوم
در این بخش، آدورنو نشان میدهد که مسئله کلی و جزئی فقط یک بحث انتزاعی در منطق نیست.
این مسئله در خودِ جامعه وجود دارد.
کلیت اجتماعی بر فرد فشار میآورد.
فرد درون کلیت زندگی میکند.
اما:
فرد هرگز کاملاً با کلیت یکی نیست.
این فاصله:
Nonidentity
امکان نقد را ایجاد میکند.
از سوی دیگر، منطق مبادله در سرمایهداری تلاش میکند تفاوتهای کیفی را در قالب همارزی قرار دهد.
بنابراین:
Exchange → Equivalence
در حالی که:
Object → Nonidentity
و همین شکاف میان همارزی و ناهمانستی، یکی از نقاط اتصال نقد اقتصاد سیاسی مارکس با دیالکتیک فلسفی آدورنو است.
۲۴. جمعبندی فشرده
میتوان مسیر این بخش را چنین خلاصه کرد:
کلی
→ بدون جزئی تهی است.
جزئی
→ بدون کلیت اجتماعی قابل فهم نیست.
اما
کلی و جزئی کاملاً یکی نمیشوند.
↓
ناهمانستی
↓
کلیت اجتماعی نیز یک کل هماهنگ نیست.
↓
جامعه سرمایهداری بر منطق مبادله استوار است.
↓
مبادله تفاوتهای کیفی را تحت همارزی قرار میدهد.
↓
همارزی، تفاوت را پنهان میکند.
↓
امر جزئی در برابر این همارزی مقاومت میکند.
↓
این مقاومت امکان نقد را ایجاد میکند.
↓
و نقد امکان آزادی را باز نگه میدارد.
جایگاه ما در ادامه شرح
اکنون بخش سوم از پنج بخش تفصیلی را به پایان رساندیم.
دو بخش تفصیلی دیگر از این تقسیمبندی باقی میماند:
بخش چهارم
سوژه و ابژه و تقدم ابژه
(Subject and Object and the Primacy of the Object / Subjekt und Objekt und der Vorrang des Objekts / Sujet et objet et primauté de l'objet)
در این بخش، بهطور دقیق بررسی خواهیم کرد که چرا آدورنو با ایدئالیسم مخالف است، اما به ماتریالیسم خام نیز بازنمیگردد؛ چرا سوژه خود نیز ابژه است، چرا شناخت همیشه میانجیشده (Mediated / Vermittelt / Médiatisé) است و در عین حال ابژه هرگز به سوژه فروکاستنی نیست.
سپس:
بخش پنجم
تمامیت اجتماعی، ناهمانستی و روش دیالکتیک منفی
(Social Totality, Nonidentity and the Method of Negative Dialectics / Gesellschaftliche Totalität, Nichtidentität und die Methode der negativen Dialektik / Totalité sociale, non-identité et méthode de la dialectique négative)
و پس از پایان این دو بخش، وارد بخش سوم و پایانی کتاب، «مدلها» (Models / Modelle / Modèles) خواهیم شد؛ جایی که آدورنو دیالکتیک منفی را در مسائل مشخصی مانند آزادی، تاریخ، متافیزیک و امکان رهایی به کار میگیرد.
بخش دوم کتاب: دیالکتیک منفی (Negative Dialectics / Negative Dialektik / Dialectique négative)
بخش چهارم از پنج بخش تفصیلی: سوژه و ابژه و تقدم ابژه
Subject and Object / Subjekt und Objekt / Sujet et objet
اکنون به یکی از بنیادیترین بخشهای اندیشه آدورنو میرسیم. اگر در بخشهای پیشین مسئله اصلی، ناهمانستی (Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité) میان مفهوم و ابژه و نیز میان کلیت و جزئیت بود، در اینجا آدورنو همین مسئله را در سطح بنیادیترِ رابطه سوژه و ابژه بررسی میکند.
پرسش مرکزی این بخش چنین است:
آیا ابژه چیزی است که سوژه آن را میسازد، یا چیزی است که مستقل از سوژه وجود دارد؟
آدورنو نه پاسخ ایدئالیستی را میپذیرد و نه به یک رئالیسم ساده و خام بازمیگردد.
از نظر او:
سوژه بدون ابژه وجود ندارد، اما ابژه نیز به سوژه فروکاستنی نیست.
و این عدم تقلیل، همان چیزی است که آدورنو از آن بهعنوان تقدم ابژه (Primacy of the Object / Vorrang des Objekts / Primauté de l'objet) یاد میکند.
۱. مسئله سوژه و ابژه
فلسفه مدرن، بهویژه از دکارت به بعد، مسئله شناخت را از سوژه آغاز میکند.
دکارت میپرسد:
چگونه میتوانم مطمئن باشم که میاندیشم؟
و از اینجا به:
Cogito
میرسد.
یعنی:
من میاندیشم، پس هستم.
در این ساختار، سوژه تبدیل به نقطه آغاز فلسفه میشود.
آدورنو معتقد است این حرکت، هرچند در تاریخ فلسفه اهمیت عظیمی دارد، اما خطر خاصی نیز دارد:
ممکن است سوژه چنان مرکزیت پیدا کند که ابژه به چیزی تبدیل شود که فقط برای سوژه وجود دارد.
یعنی:
Subject → Object
سوژه ابتدا قرار میگیرد و ابژه به چیزی تبدیل میشود که باید توسط سوژه شناخته، تعریف یا ساخته شود.
آدورنو با این تقلیل مخالف است.
۲. ایدئالیسم و تقدم سوژه
Idealism and the Primacy of the Subject
Idealismus und Vorrang des Subjekts
Idéalisme et primauté du sujet
در سنت ایدئالیستی، بهویژه در کانت، فیشته و برخی قرائتهای هگل، سوژه نقشی بنیادی در شکلگیری شناخت دارد.
اما آدورنو میپرسد:
آیا میتوان ابژه را صرفاً بر اساس ساختارهای سوژه توضیح داد؟
اگر پاسخ مثبت باشد، آنگاه چیزی که با سوژه مطابقت ندارد، حذف میشود.
در این صورت:
Object = What the Subject Can Conceptualize
ابژه تبدیل میشود به:
آنچه سوژه قادر است دربارهاش فکر کند.
اما آدورنو میگوید:
ابژه همیشه بیش از آن چیزی است که سوژه میتواند درباره آن بگوید.
بنابراین:
Object ≠ Concept of Object
و این بار ناهمانستی در رابطه سوژه و ابژه ظاهر میشود.
۳. آدورنو ضد ایدئالیسم است، اما ضد سوژه نیست
این نکته بسیار مهم است.
آدورنو نمیخواهد سوژه را حذف کند.
او نمیگوید:
فقط ابژه وجود دارد و سوژه هیچ اهمیتی ندارد.
زیرا خودِ شناخت بدون سوژه ممکن نیست.
شناخت:
Subject + Object
نیست، به معنای جمع ساده دو چیز مستقل.
بلکه رابطه آنها:
Mediated Relation
است.
یعنی:
رابطه میانجیشده (Mediated Relation / Vermittelte Beziehung / Relation médiatisée)
سوژه و ابژه همیشه در یک رابطه تاریخی، اجتماعی و مفهومی قرار دارند.
بنابراین:
سوژه بدون ابژه قابل فهم نیست.
اما:
ابژه نیز در سوژه حل نمیشود.
۴. ابژه پیش از سوژه
اینجا معنای تقدم ابژه آشکار میشود.
تقدم ابژه به این معنا نیست که:
ابژه از نظر زمانی همیشه قبل از سوژه وجود داشته است.
منظور آدورنو تقدم زمانی نیست.
بلکه تقدم:
Ontological?
نیست به معنای سنتی آن.
بلکه تقدم ابژه به این معناست که:
سوژه نمیتواند شرایط وجود خود را کاملاً از خودش تولید کند.
سوژه با چیزی مواجه است که خودش آن را نیافریده است.
این «چیز» میتواند:
طبیعت،
بدن،
تاریخ،
جامعه،
زبان،
شرایط مادی زندگی
باشد.
سوژه همیشه در جهانی قرار دارد که پیش از تأمل نظری او وجود داشته است.
پس:
سوژه از ابتدا درون ابژهمندی قرار دارد.
۵. سوژه خودش نیز ابژه است
یکی از نتایج مهم این بحث این است:
سوژهای که خود را کاملاً مستقل میپندارد، در واقع خودش نیز یک ابژه است.
انسان:
بدن دارد،
در طبیعت زندگی میکند،
تحت شرایط مادی قرار دارد،
تاریخی دارد،
در جامعه شکل میگیرد.
پس سوژه صرفاً «ذهن ناب» نیست.
این سوژه:
Embodied Subject
است.
یعنی:
سوژه بدنمند (Embodied Subject / Verkörpertes Subjekt / Sujet incarné)
بنابراین، حتی آن «من»ی که فکر میکند، خودش محصول شرایطی است که کاملاً در اختیارش نیست.
۶. نقد «سوژه ناب»
Critique of the Pure Subject
Kritik des reinen Subjekts
Critique du sujet pur
فلسفه ایدئالیستی گاهی سوژه را چنان انتزاعی میکند که گویی:
سوژهای خالص و مستقل از جهان وجود دارد.
آدورنو این تصور را رد میکند.
سوژه واقعی همیشه:
تاریخی است،
اجتماعی است،
بدنی است،
مادی است.
بنابراین:
Pure Subject ≠ Actual Subject
Reines Subjekt ≠ Wirkliches Subjekt
Sujet pur ≠ Sujet réel
سوژه واقعی همیشه چیزی بیش از «سوژه استعلایی» (Transcendental Subject / Transzendentales Subjekt / Sujet transcendantal) است.
۷. کانت و مسئله سوژه استعلایی
کانت تمایز مهمی میان:
سوژه تجربی (Empirical Subject / Empirisches Subjekt / Sujet empirique)
و
سوژه استعلایی (Transcendental Subject / Transzendentales Subjekt / Sujet transcendantal)
ایجاد میکند.
سوژه تجربی همان فرد واقعی است.
اما سوژه استعلایی شرایط امکان تجربه را فراهم میکند.
آدورنو اهمیت این تمایز را میپذیرد.
اما میپرسد:
خودِ سوژه استعلایی از کجا آمده است؟
آیا این سوژه واقعاً مستقل از تاریخ و جامعه است؟
آدورنو پاسخ منفی میدهد.
حتی ساختارهای شناخت نیز از شرایط اجتماعی و تاریخی جدا نیستند.
پس:
چیزی که بهعنوان ساختار عام سوژه معرفی میشود، ممکن است خود دارای تاریخ باشد.
۸. سوژه استعلایی و جامعه
از نظر آدورنو، سوژه استعلایی را نمیتوان کاملاً جدا از جامعه فهمید.
آنچه فلسفه بهعنوان «سوژه عام» معرفی میکند، ممکن است بازتاب نوع خاصی از انسان تاریخی باشد.
یعنی:
سوژهای که خود را مستقل میپندارد، ممکن است محصول جامعهای باشد که استقلال فردی را بهعنوان یک ارزش مرکزی ایجاد کرده است.
این همان نقطهای است که فلسفه و جامعهشناسی به یکدیگر نزدیک میشوند.
Subjectivity
خود دارای میانجیگری اجتماعی است.
Social Mediation of Subjectivity
Soziale Vermittlung der Subjektivität
Médiation sociale de la subjectivité
۹. سوژه و جامعه
فرد تصور میکند:
من خودم هستم.
اما این «خود» از طریق زبان، خانواده، آموزش، فرهنگ، اقتصاد و تاریخ شکل گرفته است.
این به معنای آن نیست که فرد هیچ استقلالی ندارد.
بلکه یعنی:
استقلال فردی همیشه درون شبکهای از وابستگیها شکل میگیرد.
فرد:
Individual
است.
اما:
Individual ≠ Isolated Atom
فرد ≠ اتم منزوی.
انسان فقط در رابطه با دیگران و جهان وجود دارد.
۱۰. نقد دوگانهانگاری سوژه و ابژه
Critique of the Subject-Object Dualism
Kritik des Subjekt-Objekt-Dualismus
Critique du dualisme sujet-objet
آدورنو با دوگانهانگاری ساده مخالفت میکند.
یعنی نمیپذیرد که:
سوژه در یک طرف است.
و:
ابژه در طرف دیگر.
و بعد باید بفهمیم چگونه این دو با یکدیگر ارتباط پیدا میکنند.
زیرا این پرسش از ابتدا رابطه آنها را بیش از حد ساده کرده است.
سوژه از ابتدا در جهان است.
ابژه نیز از ابتدا در رابطه با سوژه قرار دارد.
اما این رابطه به معنای یکیشدن آنها نیست.
بنابراین:
Relation ≠ Identity
رابطه ≠ همانندی
این اصل بسیار مهم است.
۱۱. میانجیگری
Mediation
Vermittlung
Médiation
شناخت همیشه میانجیگری شده است.
ما هیچگاه با ابژه در یک وضعیت کاملاً خام و بیواسطه مواجه نمیشویم.
همیشه:
زبان،
مفاهیم،
تاریخ،
فرهنگ،
جامعه
در شناخت دخالت دارند.
اما این میانجیگری به معنای آن نیست که ابژه صرفاً ساخته سوژه است.
اینجا آدورنو از دو افراط دوری میکند:
افراط اول:
ابژه کاملاً مستقل از هر شناخت است.
افراط دوم:
ابژه کاملاً محصول سوژه است.
پاسخ آدورنو:
ابژه میانجیگری شده است، اما به سوژه تقلیلپذیر نیست.
۱۲. شناخت و بازنمایی
Knowledge and Representation
Erkenntnis und Darstellung
Connaissance et représentation
یکی از مشکلات فلسفه این است که گاهی تصور میکند شناخت مانند یک تصویر است.
یعنی:
Object
↓
Representation
↓
Subject
اما شناخت چنین ساختار سادهای ندارد.
مفهوم، ابژه را فقط کپی نمیکند.
بلکه آن را تفسیر میکند، سازمان میدهد و از زاویهای خاص میبیند.
اما این تفسیر هرگز نمیتواند ابژه را کاملاً مصرف کند.
پس:
شناخت همیشه ناکامل است، اما به همین دلیل لزوماً کاذب نیست.
این نکته بسیار مهم است.
ناقص بودن شناخت ≠ کاذب بودن شناخت.
۱۳. حقیقت بهمثابه عدم انطباق
در اینجا آدورنو مفهوم حقیقت را به مسئله ناهمانستی پیوند میدهد.
اگر حقیقت را این بدانیم:
انطباق کامل مفهوم و ابژه،
آنگاه هیچ شناختی نمیتواند حقیقت داشته باشد.
زیرا مفهوم هرگز کاملاً با ابژه یکی نمیشود.
اما اگر حقیقت را در توانایی مفهوم برای آشکارکردن عدم انطباق خود با ابژه ببینیم، آنگاه امکان حقیقت باقی میماند.
بنابراین:
حقیقت نه در حذف شکاف میان مفهوم و ابژه، بلکه در آگاهی از این شکاف است.
Truth = Consciousness of Nonidentity
این یکی از عمیقترین نتایج دیالکتیک منفی است.
۱۴. تقدم ابژه و ماتریالیسم
Primacy of the Object and Materialism
Vorrang des Objekts und Materialismus
Primauté de l'objet et matérialisme
اکنون آدورنو به ماتریالیسم نزدیکتر میشود.
ماتریالیسم برای او به این معنا نیست که:
ماده تنها واقعیت موجود است.
بلکه ماتریالیسم یعنی:
تفکر باید به چیزی وفادار بماند که خودش تولید نکرده است.
این «چیز» همان ابژه است.
سوژه نمیتواند جهان را از خودش استخراج کند.
بلکه خودش در جهانی مادی، تاریخی و اجتماعی شکل گرفته است.
پس:
Subject depends on Object.
سوژه به ابژه وابسته است.
اما:
Object does not depend entirely on Subject.
ابژه کاملاً به سوژه وابسته نیست.
این عدم تقارن بسیار مهم است.
۱۵. تقدم ابژه بهعنوان اصل ضدایدئالیستی
ایدئالیسم میتواند به این سمت حرکت کند:
آنچه قابل اندیشیدن است، به ساختار سوژه وابسته است.
آدورنو پاسخ میدهد:
اما آنچه قابل اندیشیدن نیست نیز ممکن است واقعی باشد.
این جمله بسیار مهم است.
واقعیت را نباید با مرزهای شناخت فعلی یکی دانست.
ممکن است چیزی وجود داشته باشد که:
هنوز مفهوم مناسبی برای آن نداریم،
نمیتوانیم بهطور کامل بیانش کنیم،
یا زبان موجود قادر به ثبت همه وجوه آن نیست.
بنابراین:
Reality > Current Conceptualization
واقعیت > صورتبندی مفهومی موجود
این «بیشتر بودن» همان ناهمانستی است.
۱۶. ابژه علیه خودبسندگی سوژه
سوژه مدرن میخواهد خود را خودبسنده تصور کند.
اما ابژه دائماً این خودبسندگی را مختل میکند.
بدن به ما یادآوری میکند که:
ما فقط ذهن نیستیم.
طبیعت یادآوری میکند:
جهان ساخته ذهن ما نیست.
تاریخ یادآوری میکند:
شرایط ما را خودمان بهتنهایی نساختهایم.
جامعه یادآوری میکند:
زندگی فردی در شبکهای از روابط شکل میگیرد.
رنج یادآوری میکند:
واقعیت با مفاهیم ما کاملاً منطبق نیست.
از این رو، ابژه همواره لحظهای از مقاومت (Resistance / Widerstand / Résistance) است.
۱۷. بدن و ماتریالیسم
Body and Materialism
Körper und Materialismus
Corps et matérialisme
در اندیشه آدورنو، بدن اهمیت خاصی دارد.
زیرا بدن چیزی است که سوژه نمیتواند بهطور کامل از آن فاصله بگیرد.
ما میتوانیم درباره بدن فکر کنیم.
اما نمیتوانیم صرفاً با فکرکردن از بدن خارج شویم.
گرسنگی، درد، بیماری، خستگی و مرگ، تجربههایی هستند که نشان میدهند سوژه کاملاً مستقل نیست.
در اینجا ماتریالیسم به معنای بسیار بنیادی خود ظاهر میشود:
رنج جسمانی چیزی است که نمیتوان آن را صرفاً به مفهوم تقلیل داد.
به همین دلیل، مسئله رنج برای آدورنو فقط مسئلهای اخلاقی نیست؛ بلکه مسئلهای فلسفی است.
۱۸. رنج و تقدم ابژه
رنج، تجربهای است که در آن ابژه مقاومت خود را نشان میدهد.
وقتی انسان درد میکشد، نمیتوان به او گفت:
درد تو فقط یک مفهوم است.
رنج خود را تحمیل میکند.
از این رو:
Suffering resists conceptual reduction.
رنج در برابر تقلیل مفهومی مقاومت میکند.
و همین امر نشان میدهد که واقعیت چیزی بیش از آن چیزی است که سوژه درباره آن میاندیشد.
۱۹. ابژه و امر غیرقابلتقلیل
آدورنو نمیخواهد یک «امر مطلقاً ناشناختنی» بسازد.
او نمیگوید:
ابژه کاملاً ناشناختنی است.
بلکه میگوید:
ابژه هرگز کاملاً شناختهشده نیست.
این تفاوت بسیار مهم است.
Unknowable ≠ Not Fully Known
ناشناختنی ≠ بهطور کامل شناختهنشده
اگر ابژه مطلقاً ناشناختنی باشد، شناخت ناممکن میشود.
اما اگر ابژه کاملاً شناختهشده باشد، تفکر به یک نظام بسته تبدیل میشود.
آدورنو در فاصله میان این دو حرکت میکند.
۲۰. سوژه، ابژه و زبان
زبان نیز در این میان نقش دوگانه دارد.
از یک طرف، بدون زبان نمیتوانیم درباره ابژه سخن بگوییم.
از طرف دیگر، زبان همیشه ابژه را در قالبهایی مشخص قرار میدهد.
بنابراین:
Language enables knowledge
اما:
Language also limits knowledge
زبان:
امکان شناخت را فراهم میکند،
و همزمان محدودیت شناخت را آشکار میسازد.
پس فلسفه باید به زبان حساس باشد.
نه برای اینکه از زبان فرار کند،
بلکه برای اینکه نشان دهد:
زبان همیشه کمتر از چیزی است که میخواهد بیان کند.
۲۱. فلسفه و امر غیرقابلبیان
در اینجا فلسفه به مرز خود نزدیک میشود.
فلسفه نمیتواند چیزی را که کاملاً خارج از زبان است، مستقیماً بیان کند.
اما میتواند نشان دهد که:
آنچه بیان شده، تمام حقیقت نیست.
این همان حرکت منفی است.
فلسفه نمیگوید:
من حقیقت نهایی را در اختیار دارم.
بلکه میگوید:
این مفهوم، این گزاره و این نظام، نمیتواند تمام ابژه را در خود جای دهد.
پس فلسفه:
Truth through Critique
یعنی:
حقیقت از طریق نقد آشکار میشود.
۲۲. تقدم ابژه به معنای کنارگذاشتن سوژه نیست
اینجا باید یک سوءتفاهم را برطرف کنیم.
تقدم ابژه به این معنا نیست که:
سوژه بیاهمیت است.
برعکس.
آدورنو معتقد است بدون سوژه نمیتوان از شناخت سخن گفت.
اما سوژه باید بداند:
خودش تنها منبع حقیقت نیست.
بنابراین:
Subjectivity is necessary but not absolute.
سوژگی ضروری است، اما مطلق نیست.
این دقیقاً نقطه مقابل ایدئالیسم مطلق است.
۲۳. تقدم ابژه و نقد ایدئالیسم مطلق
در ایدئالیسم مطلق، خطر این وجود دارد که همه چیز در نهایت به یک کل عقلانی بازگردد.
اگر همه چیز در سوژه یا در روح مطلق قابل توضیح باشد، دیگر چیزی باقی نمیماند که در برابر نظام مقاومت کند.
آدورنو میگوید:
اگر همه چیز در مفهوم حل شود، دیگر چیزی برای نقد باقی نمیماند.
بنابراین، ناهمانستی باید باقی بماند.
Nonidentity must remain.
همین ناهمانستی است که:
نظام را محدود میکند،
مفهوم را نقد میکند،
سوژه را محدود میکند،
و امکان آزادی را حفظ میکند.
۲۴. سوژه و ابژه در دیالکتیک منفی
میتوان رابطه آنها را چنین خلاصه کرد:
Subject
↓
شناخت را ممکن میکند.
اما:
Object
↓
محدودیت سوژه را آشکار میکند.
پس:
Subject → Knowledge
Object → Resistance
و:
Knowledge + Resistance → Negative Dialectics
سوژه میاندیشد.
ابژه مقاومت میکند.
تفکر خود را اصلاح میکند.
اما باز هم ابژه کاملاً در مفهوم حل نمیشود.
این حرکت پایان ندارد.
۲۵. تقدم ابژه و آزادی
در نگاه نخست ممکن است تقدم ابژه با آزادی ناسازگار به نظر برسد.
اما برای آدورنو برعکس است.
اگر سوژه خود را کاملاً مستقل و خودبسنده بداند، آزادی ممکن است فقط به معنای:
تطبیق خود با همان چیزی باشد که از پیش وجود دارد.
اما اگر سوژه محدودیت خود را بشناسد، میتواند آن را نقد کند.
بنابراین:
شناخت وابستگی، شرط امکان آزادی است.
فردی که تصور میکند کاملاً آزاد است، ممکن است بیش از همه در معرض سلطه باشد.
اما فردی که ساختارهای تعیینکننده زندگی خود را میشناسد، امکان تغییر آنها را نیز میبیند.
۲۶. آزادی بهمثابه رهایی از همانندسازی
در اینجا آزادی با ناهمانستی پیوند میخورد.
آزادی یعنی:
مجبور نباشیم کاملاً با آنچه هست یکی شویم.
یعنی:
Freedom = Nonidentity with the Given
Freiheit = Nichtidentität mit dem Gegebenen
Liberté = Non-identité avec le donné
انسان آزاد کسی نیست که صرفاً هر چیزی را که میخواهد انتخاب کند.
بلکه کسی است که بتواند:
در برابر آنچه بهعنوان «ضروری» و «طبیعی» معرفی شده است، فاصله ایجاد کند.
این فاصله، امکان نقد است.
و نقد، امکان تغییر.
۲۷. نتیجه بخش چهارم
اکنون به هسته استدلال این بخش میرسیم.
آدورنو میگوید:
۱. سوژه و ابژه از یکدیگر جدا نیستند.
اما:
۲. آنها یکی هم نیستند.
سوژه:
بدون ابژه نمیتواند وجود داشته باشد.
ابژه:
به سوژه تقلیلپذیر نیست.
پس:
Subject ≠ Object
اما:
Subject ↔ Object
این رابطه:
Mediated
است.
و در این رابطه، آدورنو بر:
Primacy of the Object
تأکید میکند.
یعنی:
ابژه باید در برابر قدرت همانندساز سوژه حفظ شود.
این تقدم ابژه:
ضد ایدئالیسم است،
اما ضد سوژه نیست؛
ماتریالیستی است،
اما ماتریالیسم مکانیکی نیست؛
واقعیت را مستقل از ذهن میداند،
اما شناخت را بیواسطه نمیداند.
در نهایت:
سوژه باید بیاموزد که خودش نیز چیزی است که نمیتواند کاملاً بر آن مسلط باشد.
و همین شناختِ محدودیت خود، نقطه آغاز دیالکتیک منفی است.
جایگاه ما در ادامه کتاب
اکنون بخش چهارم از پنج بخش تفصیلی به پایان رسید.
فقط یک بخش تفصیلی دیگر از این تقسیمبندی باقی مانده است:
بخش پنجم:
تمامیت اجتماعی، ناهمانستی و روش دیالکتیک منفی
Social Totality, Nonidentity and the Method of Negative Dialectics / Gesellschaftliche Totalität, Nichtidentität und die Methode der negativen Dialektik / Totalité sociale, non-identité et méthode de la dialectique négative
در بخش بعدی، این مباحث را به یکدیگر متصل خواهیم کرد و به پرسش نهایی این بخش خواهیم رسید:
دیالکتیک منفی چگونه باید عمل کند، اگر نه میخواهد به یک نظام نهایی تبدیل شود و نه میخواهد به نسبیگرایی یا شکاکیت سقوط کند؟
در آن قسمت، به مفاهیم تمامیت (Totality / Totalität / Totalité)، ناهمانستی (Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité)، نفی معین (Determinate Negation / Bestimmte Negation / Négation déterminée)، میانجیگری (Mediation / Vermittlung / Médiation)، نقد درونماندگار (Immanent Critique / Immanente Kritik / Critique immanente) و تفکر پیکربندیکننده (Constellational Thinking / Konstellatives Denken / Pensée constellative) خواهیم پرداخت و در پایان، ساختار کامل بخش دوم کتاب را جمعبندی خواهیم کرد.
برچسبها:
آدورنو,
دیالکتیک منفی,
فلسفه قرن بیستم,
فلسفه انتقادی