|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
مسئلهٔ اصلی ماکتاب A Treatise of Human Nature را باید بر اساس سه کتاب آن فهمید: کتاب اول: دربارهٔ فهم (Book I: Of the Understanding / Livre I : De l'entendement) کتاب دوم: دربارهٔ عواطف (Book II: Of the Passions / Livre II : Des passions) کتاب سوم: دربارهٔ اخلاق (Book III: Of Morals / Livre III : De la morale) مسیر اصلی استدلال هیوم چنین است: نظریهٔ ادراکات (Theory of Perceptions / théorie des perceptions) ↓ نظریهٔ تصورات (Theory of Ideas / théorie des idées) ↓ اصل کپی (Copy Principle / principe de copie) ↓ انجمن یا تداعی تصورات (Association of Ideas / association des idées) ↓ علیت (Causation / causalité) ↓ باور (Belief / croyance) ↓ شکاکیت (Scepticism / scepticisme) ↓ طبیعتگرایی (Naturalism / naturalisme) ↓ عواطف (Passions / passions) ↓ همدلی (Sympathy / sympathie) ↓ اخلاق (Morals / morale) ↓ عدالت (Justice / justice) این زنجیره برای فهم اختلاف مفسران بسیار مهم است. ۱. نورمن کمپ اسمیت — Norman Kemp SmithNorman Kemp Smith تفسیر اصلی: هیوم، فیلسوفِ طبیعتگرایی و شکاکیتNaturalism + Scepticism کمپ اسمیت یکی از تأثیرگذارترین خوانشها از هیوم را ارائه میکند. در این تفسیر، هیوم دو حرکت ظاهراً متناقض دارد. از یک طرف: شکاکیت (Scepticism / scepticisme) از طرف دیگر: طبیعتگرایی (Naturalism / naturalisme) هیوم نشان میدهد که عقل نمیتواند بسیاری از باورهای بنیادین ما را اثبات کند. اما انسان در زندگی واقعی همچنان به آنها باور دارد. بنابراین: عقل نمیتواند باور را بنیانگذاری کند. اما: طبیعت انسانی ما را به باور وامیدارد. این همان قلب تفسیر کمپ اسمیت است. الف. انطباعات و تصوراتهیوم در آغاز کتاب اول میان: انطباع (Impression / impression) و: تصور (Idea / idée) تمایز میگذارد. انطباعات: زندهتر، نیرومندتر و شدیدتر هستند. تصورات: کمرنگتر و ضعیفتر هستند. مثلاً: وقتی اکنون چیزی را میبینم، یک: Impression دارم. وقتی بعداً آن را به یاد میآورم: Idea دارم. کمپ اسمیت این تمایز را صرفاً یک تقسیم روانشناختی نمیداند. این تمایز بنیان معرفتشناسی هیوم است. ب. اصل کپیCopy Principle میگوید: هر تصور ساده باید از یک انطباع ساده سرچشمه گرفته باشد. فرمول: Impression → Idea انطباع → تصور این اصل به هیوم اجازه میدهد منشأ تصورات را بررسی کند. اما مسئلهٔ مهمتر این است: اگر تصوری پیدا کنیم که نتوانیم انطباع متناظر با آن را بیابیم، چه؟ اینجا هیوم به نقد مفاهیم متافیزیکی میرسد. مثلاً باید بپرسیم: ایدهٔ جوهر (Substance / substance) از کجا آمده است؟ ایدهٔ نفس (Self / soi) از کجا آمده است؟ ایدهٔ اتصال ضروری (Necessary Connection / connexion nécessaire) از کجا آمده است؟ کمپ اسمیت این روش را یکی از ابزارهای اصلی هیوم برای نقد متافیزیک میداند. ج. مسئلهٔ علیتهیوم میپرسد: وقتی دو رویداد را میبینیم، چه چیزی واقعاً مشاهده میکنیم؟ مثلاً: A → B ما میبینیم: مجاورت (Contiguity / contiguïté) و: تقدم زمانی (Priority in time / priorité temporelle) و: همپیوندی منظم (Constant Conjunction / conjonction constante) اما: ضرورت (Necessity / nécessité) را مستقیماً نمیبینیم. پس: A causes B از نظر تجربی دقیقاً چه معنایی دارد؟ هیوم میگوید ما پس از تکرار موارد مشابه، ذهنمان را به انتظار نتیجه عادت میدهیم. پس ضرورت در تجربهٔ بیرونی بهصورت یک شیء مستقل مشاهده نمیشود. بلکه در: ذهن (Mind / esprit) و در: عادت (Custom or Habit / coutume ou habitude) ریشه دارد. د. شکاکیت و طبیعتگراییاینجا کمپ اسمیت به نقطهٔ مهم میرسد. هیوم از یک سو نشان میدهد: استقراء (Induction / induction) از نظر منطقی قابل اثبات نیست. مثلاً: خورشید هر روز طلوع کرده است. اما از این نمیتوان با ضرورت منطقی نتیجه گرفت: فردا نیز طلوع خواهد کرد. با این حال ما به آن باور داریم. چرا؟ نه به دلیل استدلال منطقی. بلکه به دلیل: عادت (Habit / habitude) و: طبیعت انسانی (Human Nature / nature humaine) بنابراین: Scepticism ما را از توهم عقلگرایی نجات میدهد. و: Naturalism به ما نشان میدهد که چگونه انسان واقعاً زندگی میکند. ۲. بری استراود — Barry StroudBarry Stroud استراود نسبت به کمپ اسمیت، بر ساختار شکاکیت هیوم تمرکز بیشتری دارد. مسئلهٔ اصلی او:
الف. مسئلهٔ علیتاستراود نشان میدهد که هیوم نمیگوید: «علیت وجود ندارد.» بلکه میگوید: ما نمیتوانیم ضرورت علّی را از تجربهٔ حسی استخراج کنیم. این تفاوت بسیار مهم است. هیوم سه جزء را بررسی میکند: Contiguity مجاورت Priority تقدم Constant Conjunction همپیوندی منظم اما: Necessary Connection پیوند ضروری در این سه مورد بهطور مستقیم دیده نمیشود. پس ضرورت از کجا میآید؟ پاسخ هیوم: از: Determination of the Mind یعنی: تعیّن یا گرایش ذهن (determination of the mind / détermination de l'esprit) ذهن پس از مشاهدهٔ تکراری A و B، از A به انتظار B میرود. ب. شکاکیت دربارهٔ جهان خارجاستراود نشان میدهد که همین مسئله در مورد: External World جهان خارج نیز مطرح میشود. ما چگونه از: Impressions به: External Objects اشیای خارجی میرسیم؟ هیوم نمیتواند با استدلالی قطعی این گذار را اثبات کند. اما طبیعت انسانی ما را وادار میکند به جهان خارج باور داشته باشیم. بنابراین: Philosophical Doubt شک فلسفی با: Natural Belief باور طبیعی همزیستی پیدا میکند. ج. مسئلهٔ «من»هیوم در بررسی: Personal Identity هویت شخصی میپرسد: وقتی درون خود را مشاهده میکنم، چه مییابم؟ او میگوید: من فقط مجموعهای از: Perceptions ادراکات را مییابم. یعنی: Impressions + Ideas نه یک: Simple and Continuing Self خودِ ساده و مستمر. از اینجا نظریهٔ: Bundle Theory نظریهٔ دسته یا مجموعه پدید میآید. خود: یک جوهر ثابت نیست. بلکه: مجموعهای از ادراکات مرتبط است. استراود بر این نکته تأکید میکند که این نظریه یکی از شدیدترین پیامدهای شکاکیت هیوم است. ۳. جاناتان بنت — Jonathan BennettJonathan Bennett بنت بیشتر از آنکه هیوم را در قالب یک سیستم تاریخی تفسیر کند، به دنبال بازسازی دقیق: Argument استدلال است. روش او: Textual Reconstruction بازسازی متنی است. الف. مسئلهٔ ادراکبنت بر تمایز: Perceptions ادراکات تأکید میکند. در هیوم: Perception اصطلاحی عام است. و شامل: Impressions و: Ideas میشود. بنابراین: Perception = Impression + Idea این نکته اهمیت دارد، زیرا هیوم اساساً فلسفهٔ خود را از تحلیل «محتوای تجربه» آغاز میکند. ب. اصل کپیبنت اصل کپی را یک ابزار روششناختی میبیند. اگر: Idea وجود دارد، باید بپرسیم: Corresponding Impression? انطباع متناظر چیست؟ اگر چیزی پیدا نشود، مشروعیت آن مفهوم مورد سؤال قرار میگیرد. این اصل علیه: Metaphysical Fictions خیالپردازیهای متافیزیکی عمل میکند. ج. علیتبنت بر این نکته تأکید دارد که هیوم سه مرحله را از هم جدا میکند: روابط میان اشیا ↓ تکرار موارد ↓ انتقال ذهن یعنی: Object → Repetition → Mental Transition شیء → تکرار → انتقال ذهنی در نتیجه: Causation فقط یک رابطهٔ بیرونی نیست. بلکه یک: Relation of the Mind رابطهٔ ذهن نیز هست. ۴. دان گرت — Don GarrettDon Garrett گرت یکی از مهمترین مفسران معاصر برای فهم: Cognition شناخت و: Belief باور است. الف. چرا باور مهم است؟هیوم فقط نمیپرسد: «ما چه تصوری داریم؟» بلکه میپرسد:
تفاوت: Idea و: Belief صرفاً در محتوای آنها نیست. بلکه در: Force and Vivacity شدت و سرزندگی است. مثلاً: تصور اینکه فردا باران میبارد: Idea است. اما وقتی انتظار دارم واقعاً باران ببارد: Belief دارم. محتوا ممکن است مشابه باشد. اما کیفیت ذهنی متفاوت است. ب. باور و علیتاینجا رابطهٔ مهمی شکل میگیرد: Causation → Belief علیت → باور ما از مشاهدهٔ تکرار: A و: B به انتظار: B پس از: A میرسیم. این انتقال: Inference استنتاج است. اما استنتاج منطقی نیست. بلکه: Natural Inference استنتاج طبیعی است. ج. شناخت بدون عقلگراییگرت نشان میدهد که هیوم شناخت را کاملاً کنار نمیگذارد. او میان: Relations of Ideas روابط میان تصورات و: Matters of Fact امور واقع تمایز میگذارد. مثلاً: 2 + 2 = 4 از نوع نخست است. اما: خورشید فردا طلوع خواهد کرد از نوع دوم است. اولی ضرورت منطقی دارد. دومی بر تجربه و عادت استوار است. ۵. رابرت فوگلین — Robert J. FogelinRobert J. Fogelin فوگلین به قلب شکاکیت هیوم میرود. او بر این نکته تأکید میکند که شکاکیت هیوم: Self-Defeating خودویرانگر نیست، بلکه: Naturalistic طبیعتگرایانه است. یعنی هیوم نمیگوید: «هیچ چیز را باور نکن.» بلکه میگوید: «عقل فلسفی نمیتواند همهٔ باورهای ما را توجیه کند.» اما زندگی ادامه پیدا میکند. شکاکیت رادیکال و زندگی روزمرهوقتی فلسفه میکنیم: Doubt شک افزایش مییابد. اما وقتی: زندگی میکنیم (Living / vivre) طبیعت انسانی عمل میکند. ما:
بنابراین: Nature defeats Scepticism طبیعت بر شکاکیت غلبه میکند. اما نه با یک استدلال. بلکه با: عمل (Practice / pratique) ۶. آنِت بایر — Annette BaierAnnette C. Baier بایر اهمیت ویژهای دارد، زیرا هیوم را از تصویر یک فیلسوف صرفاً معرفتشناس بیرون میآورد. او نشان میدهد که Treatise یک حرکت بزرگ دارد: Understanding → Passions → Morals فهم → عواطف → اخلاق الف. عقل و عاطفههیوم میگوید: Reason is, and ought only to be, the slave of the passions. معنای فلسفی این جمله این نیست که عقل هیچ نقشی ندارد. عقل میتواند:
اما غایت را: Passion عاطفه تعیین میکند. بنابراین: Reason = Instrument عقل = ابزار و: Passion = Motivation عاطفه = انگیزش ب. همدلیSympathy همدلی در فلسفهٔ اخلاق هیوم بسیار مهم است. من احساسات دیگران را بهطور مستقیم ندارم. اما از طریق همدلی میتوانم آنها را در ذهن خود بازسازی کنم. این سازوکار امکان: Moral Sentiment احساس اخلاقی را فراهم میکند. ج. عدالتهیوم عدالت را یک: Natural Virtue فضیلت طبیعی نمیداند. بلکه: Artificial Virtue فضیلت مصنوعی است. اما «مصنوعی» به معنای جعلی نیست. بلکه یعنی: ساختهشده در چارچوب قراردادها و قواعد اجتماعی. عدالت زمانی پدید میآید که: Scarcity کمیابی و: Limited Generosity سخاوت محدود وجود داشته باشند. اگر منابع نامحدود بودند، بسیاری از قواعد عدالت ضروری نبودند. ۷. ترنس پنلهام — Terence PenelhumTerence Penelhum پنلهام برای فهم: Self خود و: Personal Identity هویت شخصی بسیار مهم است. الف. خود چیست؟هیوم به دنبال: Impression of the Self انطباع خود میگردد. اما هر بار که به درون خود نگاه میکنیم: Perceptions مییابیم. نه یک: Simple Substance جوهر ساده. پس: Self = Bundle of Perceptions خود = مجموعهٔ ادراکات اما این پرسش باقی میماند: چرا ما احساس میکنیم یک «من» ثابت داریم؟ پاسخ هیوم به: Memory حافظه و: Imagination خیال مربوط میشود. ذهن میان ادراکات رابطه ایجاد میکند. و سپس این رابطه را به صورت: Identity هویت تفسیر میکند. ۸. پل راسل — Paul RussellPaul Russell راس بهویژه در فهم رابطهٔ هیوم با: Religion دین اهمیت دارد. او نشان میدهد که مسئلهٔ دین در هیوم را نمیتوان از فلسفهٔ او جدا کرد. اگر عقل نمیتواند: Causation را بهصورت متافیزیکی اثبات کند، آنگاه استدلالهای مربوط به: God خدا نیز با مشکل مواجه میشوند. بهخصوص: Cosmological Argument برهان کیهانشناختی و: Argument from Design برهان نظم با پرسشهای هیومی مواجه میشوند. اگر از نظم جهان به یک علت الهی برسیم، آیا این انتقال واقعاً ضروری است؟ هیوم در اینجا همان ساختار شکاکانهٔ تحلیل علیت را وارد فلسفهٔ دین میکند. ۹. اکنون هشت تفسیر را در یک نقشه قرار دهیممیتوانیم هر مفسر را با یک سؤال اصلی مشخص کنیم: مفسرسؤال اصلی Norman Kemp Smithچگونه شکاکیت و طبیعتگرایی با هم جمع میشوند؟ Barry Stroudشکاکیت هیوم دقیقاً چه چیزی را نشان میدهد؟ Jonathan Bennettاستدلالهای هیوم دقیقاً چگونه کار میکنند؟ Don Garrettباور چگونه از تجربه و عادت پدید میآید؟ Robert Fogelinچرا طبیعت انسانی بر شکاکیت فلسفی غلبه میکند؟ Annette Baierچگونه از نظریهٔ شناخت به عواطف و اخلاق میرسیم؟ Terence Penelhumچگونه «خود» و هویت شخصی ساخته میشوند؟ Paul Russellشکاکیت هیوم چه پیامدی برای دین دارد؟ اما مهمتر از همه این است که این هشت تفسیر را نباید هشت نظریهٔ کاملاً جداگانه تصور کرد. آنها را میتوان مانند هشت زاویهٔ یک متن واحد دید: کمپ اسمیت ↓ استراود ↓ بنت ↓ گرت ↓ فوگلین ↓ بایر ↓ پنلهام ↓ راسل ↓ ۱۰. ساختار نهایی رسالهای دربارهٔ طبیعت انساناگر همهٔ این تفاسیر را کنار متن اصلی قرار دهیم، میتوانیم پروژهٔ هیوم را به این صورت بازسازی کنیم: Book I Perceptions ادراکات ↓ Impressions / Ideas انطباعات / تصورات ↓ Copy Principle اصل کپی ↓ Association تداعی ↓ Causation علیت ↓ Belief باور ↓ Scepticism شکاکیت ↓ Nature طبیعت سپس: Book II Passions عواطف ↓ Desire میل ↓ Sympathy همدلی ↓ Motivation انگیزش و سپس: Book III Moral Sentiment احساس اخلاقی ↓ Justice عدالت ↓ Artificial Virtue فضیلت مصنوعی ↓ Society جامعه بنابراین ساختار عمیق Treatise را میتوان چنین نوشت:
Perception → Mind → Belief → Nature → Passion → Sympathy → Morality → Society این زنجیره نشان میدهد که رسالهای دربارهٔ طبیعت انسان صرفاً کتابی دربارهٔ «شناخت» یا «شکاکیت» نیست؛ بلکه پروژهای است برای ساختن یک علم طبیعت انسانی (Science of Human Nature / science de la nature humaine) که از نظریهٔ ذهن آغاز میکند و در اخلاق و جامعه به پایان میرسد. بهترین ادامه برای مطالعهٔ دقیق این است که از اینجا وارد کتاب اول، بخش اول (Book I, Part I) شویم و ابتدا متن هیوم را بندبهبند بررسی کنیم: از انطباع (Impression) و تصور (Idea)، سپس تصورات ساده و مرکب (Simple and Complex Ideas)، بعد اصل کپی (Copy Principle) و در ادامه اصل آزادی تخیل (Liberty of the Imagination)؛ و در هر بخش، همزمان نشان دهیم که کمپ اسمیت، استراود، بنت، گرت و فوگلین همان قطعهٔ متن را چگونه متفاوت میخوانند. برچسبها: دیوید هیوم, فلسفه غرب [ چهارشنبه هفتم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 16:10 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: شلینگ, فلسفه شلینگ, هایدگر, ژیژک [ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 13:21 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: رسالهای درباره طبیعت انسان, دیوید هیوم, اصالت تجربه, دین طبیعی [ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 12:14 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: رسالهای درباره طبیعت انسان, دیوید هیوم, اصالت تجربه, دین طبیعی [ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 12:3 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: رسالهای درباره طبیعت انسان, دیوید هیوم, اصالت تجربه, دین طبیعی [ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 11:49 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: رسالهای درباره طبیعت انسان, دیوید هیوم, اصالت تجربه, دین طبیعی [ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 11:4 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 19:16 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 18:56 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 18:44 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 18:20 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 18:5 ] [ عباس مهیاد ]
کتاب «دیالکتیک منفی» (قسمت هفتم) بخش دوم کتاب: دیالکتیک منفی (Negative Dialectics / Negative Dialektik / Dialectique négative)اکنون وارد بخش دوم کتاب میشویم. این بخش از نظر نظری، مرکز ثقل کتاب است. آدورنو پس از آنکه در بخش نخست، هستیشناسی را نقد کرد، اکنون باید توضیح دهد که دیالکتیک منفی دقیقاً چیست، چگونه کار میکند و چرا باید بهجای دیالکتیک مثبت یا نظامساز، دیالکتیکی منفی را به کار گرفت. نکته مهم این است که در اینجا آدورنو دیگر صرفاً درباره هایدگر یا هستیشناسی سخن نمیگوید؛ بلکه به سراغ خودِ تفکر فلسفی، مفهوم، هویت، تناقض و ابژه میرود. ۱. دیالکتیک منفی چیست؟What Is Negative Dialectics?Was ist negative Dialektik?Qu'est-ce que la dialectique négative ?عنوان کتاب، یعنی دیالکتیک منفی (Negative Dialectics / Negative Dialektik / Dialectique négative)، در ابتدا یک تناقض ظاهری دارد. زیرا دیالکتیک در سنت فلسفی، بهخصوص در سنت هگل، معمولاً حرکتی است که از یک تعین آغاز میشود، با نفی و تضاد مواجه میشود و در نهایت به یک صورت بالاتر از وحدت میرسد. اما آدورنو میگوید:
چرا باید تضاد در نهایت حل شود؟ چرا باید نفی، سرانجام به یک «مثبت» تبدیل شود؟ چرا باید تناقضها در یک نظام کلی آشتی داده شوند؟ پاسخ آدورنو منفی است. از نظر او، دیالکتیک باید منفی باقی بماند. یعنی:
Negation ≠ Final Affirmation Negation ≠ abschließende Positivität Négation ≠ affirmation finale ۲. دیالکتیک بدون نظامDialectics without a SystemDialektik ohne SystemDialectique sans systèmeفلسفه سنتی تمایل دارد به یک نظام (System / System / Système) برسد. نظام یعنی:
در یک نظام فلسفی، هر جزء جای مشخصی دارد و در نهایت همه اجزا به یکدیگر مرتبط میشوند. آدورنو با این میل به نظامسازی مخالف است. نه به این دلیل که تفکر نباید منسجم باشد، بلکه به این دلیل که واقعیت خود کاملاً منسجم نیست. اگر واقعیت متناقض است، یک نظام کاملاً هماهنگ ممکن است ناگزیر بخشی از واقعیت را حذف کند. بنابراین: System → Totality اما: Reality → Contradiction از اینجا یک تعارض شکل میگیرد:
پس فلسفه باید بتواند در برابر وسوسه نظامسازی مقاومت کند. ۳. دیالکتیک منفی و هگلNegative Dialectics and HegelNegative Dialektik und HegelDialectique négative et Hegelآدورنو بدون هگل قابل فهم نیست. در واقع، او همزمان:
آدورنو با هگل موافق است که:
Contradiction / Widerspruch / Contradiction اما با هگل در این نقطه اختلاف دارد:
برای هگل، حرکت دیالکتیکی در نهایت به سوی آشتی (Reconciliation / Versöhnung / Réconciliation) و وحدت حرکت میکند. اما آدورنو میگوید:
این پرسش، فاصله اصلی او با هگل است. ۴. نقد هگل بدون کنار گذاشتن هگلآدورنو نمیخواهد هگل را کنار بگذارد. زیرا اگر دیالکتیک را کنار بگذاریم، دوباره به تفکر ایستا و غیرتاریخی بازمیگردیم. او از هگل این اصل را حفظ میکند:
اما چیزی را تغییر میدهد: هگل: Contradiction → Reconciliation آدورنو: Contradiction → Open Contradiction هگل: Negation → Sublation آدورنو: Negation → Persistence of Nonidentity یعنی: تناقض → آشتی در برابر: تناقض → باقیماندن تضاد ۵. مفهوم «رفع»SublationAufhebungRelève / Suppression-conservationیکی از مهمترین مفاهیم هگل: رفع (Sublation / Aufhebung / Relève) است. این واژه در آلمانی معنای دوگانهای دارد:
در دیالکتیک هگلی، یک تعین نفی میشود، اما حقیقت آن در مرحله بالاتر حفظ میشود. آدورنو با این حرکت مشکل دارد. زیرا ممکن است چیزی که باید واقعاً باقی بماند، در یک وحدت بالاتر «حل» شود. مثلاً: تضاد ↓ وحدت بالاتر در این حرکت، خطر این است که خودِ تضاد دیگر دیده نشود. آدورنو میگوید:
۶. نفی در دیالکتیک منفیNegationNegation / VerneinungNégationدیالکتیک منفی به جای اینکه بگوید:
میگوید:
این نکته بسیار مهم است. اگر: A نادرست باشد، لزومی ندارد که: Not-A حقیقت باشد. ممکن است هر دو، بخشی از واقعیت را تحریف کنند. بنابراین دیالکتیک منفی از یک نفی به نفی دیگر حرکت میکند، بدون اینکه به یک نقطه نهایی برسد. این همان چیزی است که آدورنو از آن بهعنوان نفی معین (Determinate Negation / Bestimmte Negation / Négation déterminée) استفاده میکند. ۷. نفی معینDeterminate NegationBestimmte NegationNégation déterminéeنفی معین یعنی:
یعنی نگوییم:
بلکه بپرسیم:
مثلاً اگر مفهوم «آزادی» را بررسی کنیم، نباید فقط بگوییم:
بلکه باید نشان دهیم:
پس مفهوم آزادی را با معیار خودش نقد میکنیم. جامعه میگوید:
اما انسان برای زنده ماندن باید نیروی کار خود را بفروشد. پس: Formal Freedom در برابر: Material Dependence یعنی: آزادی صوری در برابر: وابستگی مادی دیالکتیک منفی دقیقاً این تناقض را آشکار میکند. ۸. مفهوم و ابژهConcept and ObjectBegriff und GegenstandConcept et objetاکنون آدورنو به مسئله اصلی بازمیگردد:
مفهوم (Concept / Begriff / Concept) برای شناخت ضروری است. بدون مفهوم نمیتوان اندیشید. اما مفهوم با ابژه یکی نیست. Concept ≠ Object Begriff ≠ Gegenstand Concept ≠ Objet هر مفهوم، چیزی را در یک چارچوب کلی قرار میدهد. مثلاً:
اما هیچ درخت خاصی تماماً با مفهوم «درخت» یکی نیست. هر درخت ویژگیهای خاصی دارد که در مفهوم عمومی «درخت» حضور ندارد. پس:
این «کمتر بودن» ضعف مفهوم نیست. بلکه حقیقتی درباره ساختار شناخت است. ۹. مفهوم، سلطه و همانندسازیConcept, Domination and IdentificationBegriff, Herrschaft und IdentifikationConcept, domination et identificationآدورنو معتقد است تفکر مفهومی میتواند به نوعی سلطه (Domination / Herrschaft / Domination) تبدیل شود. چگونه؟ با همانندسازی (Identification / Identifikation / Identification). وقتی میگوییم:
آن را تحت یک مفهوم قرار میدهیم. اما مفهوم فقط ویژگیهایی را حفظ میکند که با خودش سازگارند. آنچه با مفهوم سازگار نیست، کنار گذاشته میشود. بنابراین: Conceptual Identification به معنای نوعی حذف است. مفهوم برای اینکه بتواند چیزی را بشناسد، تفاوتهای بیشماری را نادیده میگیرد. از این رو:
اما آدورنو نمیخواهد از مفهوم دست بکشد. زیرا بدون مفهوم، نقد نیز ناممکن است. پس مسئله این نیست که:
بلکه:
۱۰. «تفکر همانندساز»Identity ThinkingIdentitätsdenkenPensée identifianteیکی از اصطلاحات مرکزی آدورنو: تفکر همانندساز (Identity Thinking / Identitätsdenken / Pensée identifiante) است. تفکر همانندساز میخواهد: A = A و: Object = Concept یعنی:
اما آدورنو میگوید:
مثلاً: این انسان با: مفهوم انسان یکی نیست. درست است که این فرد «انسان» است، اما هیچ مفهوم کلی نمیتواند تمام ویژگیهای فرد خاص را در خود جای دهد. پس: A ≠ Concept of A و این همان ناهمانستی (Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité) است. ۱۱. ناهمانستی بهعنوان حقیقتNonidentity as TruthNichtidentität als WahrheitLa non-identité comme véritéدر اینجا آدورنو به یکی از بنیادیترین ادعاهای کتاب میرسد:
چرا؟ زیرا اگر مفهوم کاملاً با ابژه یکی باشد، دیگر هیچ چیزی خارج از مفهوم باقی نمیماند. در آن صورت:
اما اگر ابژه همیشه چیزی بیش از مفهوم داشته باشد، پس واقعیت هنوز مستقل از تفکر باقی است. این استقلال، امکان نقد را حفظ میکند. بنابراین: Nonidentity = Resistance to Total Conceptual Domination ناهمانستی = مقاومت در برابر سلطه کامل مفهوم ۱۲. دیالکتیک بهعنوان تجربه ناهمانستیدیالکتیک منفی از اینجا آغاز میشود:
این «چیز» را میتوان: امر غیرهمان (The Nonidentical / Das Nichtidentische / Le non-identique) نامید. دیالکتیک زمانی آغاز میشود که مفهوم با شکست خود مواجه میشود. پس: Dialectics begins where identity fails. دیالکتیک از جایی آغاز میشود که همانندی شکست میخورد. این شکست برای آدورنو منفی است، اما در همین منفیبودن امکان حقیقت وجود دارد. ۱۳. تناقضContradictionWiderspruchContradictionاکنون باید مفهوم تناقض را دقیقتر بفهمیم. آدورنو نمیگوید:
بلکه معتقد است تناقضهای مفهومی اغلب ریشه در تناقضهای واقعی اجتماعی دارند. برای مثال: جامعه مدرن ادعا میکند:
اما همزمان:
پس تناقض فقط یک مشکل منطقی نیست. بلکه یک تناقض عینی (Objective Contradiction / Objektiver Widerspruch / Contradiction objective) است. فلسفه نباید آن را با یک تعریف ساده از بین ببرد. باید آن را آشکار کند. ۱۴. تناقض واقعی و تناقض منطقیاین تفاوت مهم است. تناقض منطقی:
اما تناقض دیالکتیکی:
مثلاً: جامعهای که آزادی را اعلام میکند، اما آزادی اقتصادی واقعی را محدود میکند. اینجا تناقض میان: اصل اجتماعی و: واقعیت اجتماعی است. آدورنو میگوید فلسفه باید به این تضاد گوش دهد. زیرا ممکن است تناقض، نشانه خطای نظری نباشد؛ بلکه نشانه ناقص بودن واقعیت موجود باشد. ۱۵. دیالکتیک و رنجدر اینجا دوباره به مفهوم رنج بازمیگردیم. اگر فلسفه بگوید:
رنج یک مشکل ایجاد میکند. زیرا رنج نشان میدهد که واقعیت هنوز با مفهوم عقلانیت یکی نیست. از این رو: Suffering = Negative Witness Leiden = Negatives Zeugnis Souffrance = Témoignage négatif رنج شاهدی منفی است. رنج نشان میدهد:
اما آدورنو فوراً نمیگوید:
او فقط اجازه میدهد که نفی باقی بماند. رنج میگوید:
اما پاسخ نهایی را از پیش تعیین نمیکند. ۱۶. چرا دیالکتیک منفی «مثبت» نمیشود؟آدورنو عمداً از ارائه یک تصویر مثبت و کامل از حقیقت خودداری میکند. زیرا اگر او بگوید:
ممکن است دوباره در دام همانندسازی بیفتد. بنابراین دیالکتیک منفی میگوید:
اما:
این همان چیزی است که میتوان آن را ماتریالیسم منفی (Negative Materialism / Negative Materialismus / Matérialisme négatif) نامید. واقعیت از طریق مقاومت خود در برابر مفهوم آشکار میشود. ۱۷. رابطه دیالکتیک منفی و ماتریالیسمNegative Dialectics and MaterialismNegative Dialektik und MaterialismusDialectique négative et matérialismeآدورنو به مارکس نزدیک میشود، اما خود را صرفاً تکرار مارکس نمیداند. او معتقد است:
ماتریالیسم برای او بیشتر یک جهتگیری انتقادی است. یعنی:
این «چیز» همان ابژه است. سوژه نمیتواند جهان را از هیچ خلق کند. سوژه خود در جهانی مادی و تاریخی شکل گرفته است. بنابراین: Subject is mediated by object. سوژه بهواسطه ابژه میانجیگری شده است. ۱۸. میانجیگریMediationVermittlungMédiationآدورنو با دو دیدگاه افراطی مخالف است. اول:
دوم:
او به جای این دو، بر میانجیگری تأکید میکند. سوژه و ابژه هر دو میانجیگری شدهاند. اما این به معنای یکسان بودن آنها نیست. در واقع:
یعنی ما همیشه درون یک شبکه تاریخی و اجتماعی شناخت پیدا میکنیم. شناخت: Immediate ≠ Mediated Unmittelbar ≠ vermittelt Immédiat ≠ médiatisé هیچ شناخت کاملاً بیواسطهای وجود ندارد. اما میانجیگری نیز نباید به معنای حذف ابژه باشد. ۱۹. نقد «بیواسطگی»Critique of ImmediacyKritik der UnmittelbarkeitCritique de l'immédiatetéآدورنو نسبت به مفهوم بیواسطگی (Immediacy / Unmittelbarkeit / Immédiateté) نیز محتاط است. فلسفه ممکن است بگوید:
اما آدورنو میگوید: هر تجربهای:
است. پس هیچ مواجهه کاملاً بیواسطهای وجود ندارد. اما در عین حال، این میانجیگری نباید به این معنا باشد که همه چیز صرفاً ساخته ذهن است. درست برعکس:
و همین «بیش از» بودن، پایه ناهمانستی است. ۲۰. نقطه مرکزی بخش دوماکنون میتوانیم مسیر استدلال این بخش را چنین خلاصه کنیم: تفکر سنتی → مفهوم را با ابژه یکی میکند. ↓ تفکر همانندساز → تفاوت را حذف میکند. ↓ نظام فلسفی → همه چیز را در یک کلیت میگنجاند. ↓ دیالکتیک منفی → شکست همانندسازی را آشکار میکند. ↓ ناهمانستی → نشان میدهد ابژه بیش از مفهوم است. ↓ تقدم ابژه → مفهوم باید در برابر چیزی که خودش نیست پاسخگو باشد. ↓ نفی معین → هر مفهوم از درون خودش نقد میشود. ↓ تناقض → تضادهای واقعی نباید در یک وحدت نهایی پنهان شوند. ↓ رنج → نشان میدهد واقعیت موجود هنوز با مفهوم عقلانیت یکی نیست. ↓ اتوپیا → امکان جهانی دیگر، بدون تبدیل آن به یک نظام بسته، باز باقی میماند. ۲۱. فرمول اساسی دیالکتیک منفیمیتوان منطق این بخش را در یک فرمول فشرده بیان کرد:
The concept is necessary, but not sufficient. مفهوم بدون ابژه:
ابژه بدون مفهوم:
پس: Concept ↔ Object اما: Concept ≠ Object و همین: ≠ یعنی: Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité از این رو، دیالکتیک منفی نه ضد مفهوم است و نه ضد عقل. بلکه:
تفکر باید از قدرت خود برای مفهومسازی استفاده کند تا محدودیت همان قدرت را آشکار سازد. ادامه منطقی بخش دومدر ادامه این بخش، آدورنو باید این منطق را بسیار عمیقتر کند و به رابطه میان مفهوم و مقوله (Concept and Category / Begriff und Kategorie / Concept et catégorie)، کلیت و جزئیت (Universal and Particular / Allgemeines und Besonderes / Universel et particulier)، سوژه و ابژه (Subject and Object / Subjekt und Objekt / Sujet et objet) و سپس به مسئله تمامیت اجتماعی (Social Totality / gesellschaftliche Totalität / totalité sociale) بپردازد. در آنجا روشنتر خواهد شد که چرا برای آدورنو «کل» نه یک وحدت متافیزیکی، بلکه ساختاری اجتماعی و تاریخی از تضادهاست و چرا مفهوم «ناهمانستی» (Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité) در نهایت به مرکز تمام فلسفه او تبدیل میشود. [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 17:41 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 17:29 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 16:35 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 16:21 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 16:7 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 14:17 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی [ شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 23:12 ] [ عباس مهیاد ]
متافیزیک — کتاب اول، فصل اولΜεταφυσικά — Βιβλίον Αʹ — Κεφάλαιον 1سطر ۱متن یونانی:
ترانویسی لاتین:
تلفظ تقریبی فارسی:
English:
فارسی:
تحلیل واژهبهواژه:
ترجمهٔ بسیار تحتاللفظی:
یا با حفظ ساختار فلسفی:
این جملهٔ نخست، نقطهٔ عزیمت کل کتاب است. ارسطو نمیگوید انسان باید دانا شود؛ میگوید انسان بهطور طبیعی میل به دانستن دارد. فعل ὀρέγομαι (oregμαι) معنای «میل داشتن، کشش داشتن، دست دراز کردن به سوی چیزی» دارد؛ بنابراین در اینجا دانستن چیزی نیست که صرفاً از بیرون بر انسان تحمیل شود، بلکه نوعی کشش درونی طبیعی است. سطر ۲متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
یا دقیقتر:
واژهها:
در اینجا αἴσθησις (aisthēsis) اهمیت زیادی دارد. این واژه را میتوان حس، ادراک حسی، احساس حسی (sensation / sense-perception) ترجمه کرد. سطر ۳متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
یا:
نکتهٔ فلسفی: اینجا ارسطو یک تمایز بنیادی را مطرح میکند: χρεία (chreia) = فایده، نیاز، کاربرد، سودمندی در مقابل: δι’ αὑτάς (di' hautas) = بهخاطر خودشان، فینفسه، برای خودِ خودشان بنابراین، انسان حواس را فقط به دلیل اینکه ابزارهایی مفید برای زندگیاند دوست ندارد؛ بلکه خودِ تجربهٔ حسی نیز برای او ارزشمند است. سطر ۴متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
یا:
اینجا ارسطو از ὄμμα (omma)، یعنی چشم، استفاده میکند. پس تاکنون استدلال چنین است:
سطر ۵متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
یا روانتر:
در اینجا ارسطو میان دو وضعیت تمایز میگذارد: πράττειν (prattein) و: μηθὲν μέλλοντες πράττειν بنابراین ارزش دیدن به کاربرد عملی آن محدود نیست. سطر ۶متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
ὁρᾶν (horan) = دیدن αἱρούμεθα (hairoumetha) = برمیگزینیم، ترجیح میدهیم پس جملهٔ کامل چنین میشود:
سطر ۷متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
یا دقیقتر:
اینجا γνωρίζειν (gnōrizein) از ریشهٔ γινώσκω (ginōskō) است:
سطر ۸متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
یا:
διαφορά (diaphora) = تفاوت، تمایز، اختلاف این واژه در فلسفهٔ ارسطو اهمیت فراوان دارد. دیدن فقط اطلاعات بیشتری در اختیار ما نمیگذارد؛ بلکه امکان تشخیص تفاوتها و تمایزها را فراهم میکند. ادامهٔ فصل اولاکنون ارسطو از انسان به حیوانات میرسد. سطر ۹متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
سطر ۱۰متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
سطر ۱۱متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
یا با اصطلاحات دقیقتر ارسطویی:
اینجا دو مفهوم بسیار مهم وارد متن میشوند: τέχνη (technē) λογισμός (logismos) این همان جایی است که ارسطو از حس و حافظه به سوی تجربه، فن و عقل حرکت میکند. سطر ۱۲متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
یا:
سطر ۱۳متن یونانی:
ترانویسی:
تلفظ تقریبی:
English:
فارسی:
جمعبندی ساختار فصل اولاستدلال ارسطو در فصل اول کتاب اول، بهصورت زنجیرهای چنین پیش میرود: φύσις (physis / طبیعت) پس فصل اول در واقع یک تاریخ تکوین شناخت را ترسیم میکند:
اما نکتهٔ بسیار مهم این است که ارسطو این مسیر را از جملهای آغاز میکند که شاید بتوان آن را یکی از بنیادیترین گزارههای کل فلسفهٔ غرب دانست:
در اینجا ارسطو متافیزیک را از «میل» آغاز میکند، نه از یک تعریف انتزاعی. انسان ابتدا میل به دانستن دارد؛ این میل خود را در علاقه به حس نشان میدهد؛ حس به حافظه میانجامد؛ حافظهٔ انباشته به تجربه تبدیل میشود؛ و از تجربه، فن و دانش شکل میگیرد. از همینرو، فصل اول دروازهٔ ورود به کل پروژهٔ متافیزیک است: ارسطو در فصلهای بعدی از این سلسلهمراتب عبور میکند تا به دانشی برسد که نه برای سود عملی، بلکه برای خودِ دانستن طلب میشود. متن فصل اول و ترجمهٔ انگلیسی آن در نسخهٔ موازی Perseus نیز در محدودهٔ 980a21 تا 981a ثبت شده است. برچسبها: ارسطو, متافیزیک, وجود, میل به دانستن [ جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 17:1 ] [ عباس مهیاد ]
«درسگفتارهای تاریخ فلسفه» هگل (قسمت هشتم) بخش پنجم: فلسفهٔ جدید(Die neuere Philosophie / Modern Philosophy / La philosophie moderne) فصل ششم: دکارت، اسپینوزا و آغاز فلسفهٔ جدید(Descartes, Spinoza und der Anfang der neueren Philosophie / Descartes, Spinoza and the Beginning of Modern Philosophy / Descartes, Spinoza et le commencement de la philosophie moderne) گفتار سوم: لایبنیتس و فلسفهٔ مونادها(Leibniz und die Philosophie der Monaden / Leibniz and the Philosophy of Monads / Leibniz et la philosophie des monades) ۱. جایگاه لایبنیتس در تاریخ فلسفهاصطلاح: گوتفرید ویلهلم لایبنیتس [Gottfried Wilhelm Leibniz] (Leibniz / Leibniz) هگل لایبنیتس را سومین فیلسوف بزرگ پس از دکارت و اسپینوزا در آغاز دوران جدید میداند. سه مرحله:
۲. نقد اسپینوزاهگل میگوید: اسپینوزا حقیقت بزرگی را کشف کرد: همهٔ موجودات در یک وحدت بنیادین قرار دارند. اما مشکل اینجاست که در نظام او، افراد مستقل، تفاوتها و فعالیتهای درونی خود را از دست میدهند. اصطلاح: فردیت (Individualität / Individuality / Individualité) لایبنیتس میکوشد نشان دهد که واقعیت فقط یک وحدت بیتفاوت نیست، بلکه از بیشمار واحدهای فعال تشکیل شده است. ۳. موناداصطلاح بنیادین: موناد [Monas] (Monad / Monade) در کتاب منادولوژی: (Monadologie / Monadology / Monadologie) لایبنیتس مینویسد:
ترجمهٔ فارسی: «موناد، که در اینجا دربارهٔ آن سخن میگوییم، چیزی جز یک جوهر ساده نیست.» English: "The Monad, of which we shall speak here, is nothing but a simple substance." Français: "La monade n'est autre chose qu'une substance simple." ۴. ویژگی مونادموناد:
اصطلاح: ادراک [Perceptio] (Perception / Perception) لایبنیتس معتقد است هر موناد جهان را از منظر خود بازمینمایاند. ۵. «مونادها پنجره ندارند»جملهٔ مشهور:
ترجمهٔ فارسی: «مونادها هیچ پنجرهای ندارند.» English: "Monads have no windows." Français: "Les monades n'ont point de fenêtres." معنای این اصلمنظور لایبنیتس این نیست که مونادها منزوی و بیارتباطاند. بلکه: هر موناد تغییرات خود را از درون خویش دریافت میکند. ۶. هماهنگی پیشین بنیادیناصطلاح: هماهنگی پیشین بنیادین [Harmonia praestabilita] (Pre-established Harmony / Harmonie préétablie) لایبنیتس میگوید: خدا میان مونادها هماهنگیای از پیش برقرار کرده است. مثال مشهور: دو ساعت را تصور کنید که از پیش تنظیم شدهاند؛ هرکدام بدون ارتباط مستقیم، زمان یکسانی را نشان میدهند. ۷. خدااصطلاح: خدا [Deus] (God / Dieu) در فلسفهٔ لایبنیتس: خدا عالیترین موناد است. او منشأ نظم و هماهنگی جهان است. ۸. بهترین جهان ممکناصطلاح: بهترین جهان ممکن [Optimus mundus possibilis] (Best of All Possible Worlds / Le meilleur des mondes possibles) لایبنیتس در کتاب: تئودیسه [Theodicea] (Theodicy / Théodicée) میگوید: خدا، چون کامل است، بهترین جهان ممکن را آفریده است. تفسیر هگلهگل این اصل را تلاش لایبنیتس برای نشان دادن عقلانی بودن جهان میداند. اما معتقد است این نظریه هنوز به مفهوم دیالکتیکی ضرورت و آزادی نرسیده است. ۹. عقل و حقیقتاصطلاح: اصل دلیل کافی [Principium rationis sufficientis] (Principle of Sufficient Reason / Principe de raison suffisante) لایبنیتس میگوید: هیچ چیزی بدون دلیل کافی وجود ندارد. نقلقول
ترجمهٔ فارسی: «هیچ چیز بدون دلیل نیست.» English: "Nothing is without reason." Français: "Rien n'est sans raison." تفسیر هگلهگل این اصل را بسیار مهم میداند. زیرا نشان میدهد عقل میخواهد برای هر چیز، بنیاد درونی پیدا کند. ۱۰. مقایسهٔ اسپینوزا و لایبنیتساسپینوزالایبنیتس یک جوهربیشمار جوهر وحدتکثرت ضرورت مطلقفردیت فعال طبیعت واحدجهان مونادها Deus sive NaturaDeus creator ۱۱. نقد هگلهگل میگوید: قدرت لایبنیتس این است که فردیت را حفظ میکند. اما ضعف او این است که مونادها را بیش از حد جدا از هم قرار میدهد. ارتباط میان آنها باید به صورت عمیقتری فهمیده شود. ۱۲. اهمیت تاریخیاز دید هگل: لایبنیتس مرحلهای میان اسپینوزا و فلسفهٔ آلمانی بعدی است. او مفهوم فعالیت درونی را وارد فلسفه میکند. این مفهوم بعدها در:
تکامل مییابد. اصطلاحات مهم گفتار سوم — فصل ششم(Key Terms of Discourse Three — Chapter Six / Termes clés du troisième discours — Chapitre Six) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه لایبنیتسLeibniz / [Gottfried Wilhelm Leibniz](Leibniz / Leibniz) مونادMonade / [Monas](Monad / Monade) جوهر سادهEinfache Substanz / [Substantia simplex](Simple Substance / Substance simple) ادراکWahrnehmung / [Perceptio](Perception / Perception) هماهنگی پیشینPrästabilierte Harmonie / [Harmonia praestabilita](Pre-established Harmony / Harmonie préétablie) دلیل کافیSatz vom zureichenden Grund / [Principium rationis sufficientis](Sufficient Reason / Raison suffisante) امکانMöglichkeit / [Possibilitas](Possibility / Possibilité) ضرورتNotwendigkeit / [Necessitas](Necessity / Nécessité) خداGott / [Deus](God / Dieu) فردیتIndividualität(Individuality / Individualité) جمعبندی گفتار سوم — فصل ششم (Chapter Six / Chapitre Six)از دید هگل، لایبنیتس [Gottfried Wilhelm Leibniz] (Leibniz / Leibniz) کوششی برای رفع یکجانبهنگری اسپینوزاست. در حالی که اسپینوزا همه چیز را در جوهر واحد [Substantia] (Substance / Substance) جمع میکند، لایبنیتس واقعیت را مجموعهای از مونادها [Monas] (Monads / Monades) میداند که هر یک دارای فعالیت و ادراک درونیاند. مفاهیمی مانند هماهنگی پیشین [Harmonia praestabilita] (Pre-established Harmony / Harmonie préétablie) و اصل دلیل کافی [Principium rationis sufficientis] (Sufficient Reason / Raison suffisante) نشان میدهند که لایبنیتس میکوشد میان آزادی فردی و نظم عقلانی جهان پیوند برقرار کند. اما از نظر هگل، نظام لایبنیتس هنوز مشکل ارتباط میان افراد را بهطور کامل حل نمیکند. این مسألهٔ رابطهٔ ذهن و جهان، فرد و کل، در فلسفهٔ بعدی یعنی نزد کانت (Immanuel Kant / Emmanuel Kant) به شکل تازهای مطرح خواهد شد. گفتار چهارم فصل ششم به بررسی کانت و انقلاب کپرنیکی در فلسفه اختصاص خواهد داشت. گفتار چهارم: کانت و انقلاب در فلسفهٔ شناخت(Kant und die Revolution der Erkenntnis / Kant and the Revolution in Knowledge / Kant et la révolution de la connaissance) ۱. ایمانوئل کانتاصطلاح: ایمانوئل کانت [Immanuel Kant] (Immanuel Kant / Emmanuel Kant) هگل کانت را یکی از بزرگترین فیلسوفان دوران جدید میداند. کانت میان دو جریان بزرگ فلسفهٔ جدید قرار دارد:
۲. مسألهٔ اصلی کانتپرسش بنیادین کانت: چگونه شناخت ممکن است؟ اصطلاح: شناخت [Cognitio] (Erkenntnis / Knowledge / Connaissance) کانت نمیپرسد: «جهان مستقل از ذهن چگونه است؟» بلکه میپرسد: «ذهن انسان چگونه جهان را تجربه و میشناسد؟» ۳. اثر اصلی کانتکتاب: نقد عقل محض [Kritik der reinen Vernunft] (Critique of Pure Reason / Critique de la raison pure) سال انتشار: ۱۷۸۱ ۴. انقلاب کپرنیکی کانتاصطلاح: انقلاب کپرنیکی (Kopernikanische Wende / Copernican Revolution / Révolution copernicienne) کانت میگوید: تا پیش از او فیلسوفان فرض میکردند ذهن باید خود را با اشیا هماهنگ کند. اما باید برعکس فرض کنیم: اشیا در تجربهٔ ما مطابق ساختارهای ذهن ظاهر میشوند. تفسیر هگلهگل این حرکت را بسیار مهم میداند. زیرا کانت نشان داد که عقل در شناخت، نقش فعال دارد و صرفاً دریافتکنندهٔ منفعل نیست. ۵. پدیدار و شیء فینفسهدو اصطلاح بنیادین: پدیدار [Phaenomenon] (Erscheinung / Phenomenon / Phénomène) شیء فینفسه [Noumenon] (Ding an sich / Thing-in-itself / Chose en soi) کانت میگوید: ما اشیا را آنگونه که برای ما ظاهر میشوند میشناسیم، نه آنگونه که مستقل از تجربهٔ ما هستند. تفسیر هگلهگل این تمایز را یکی از نقاط قوت و ضعف کانت میداند. قوت: زیرا نقش سوژه را آشکار میکند. ضعف: زیرا میان پدیدار و شیء فینفسه جدایی باقی میگذارد. ۶. صورتهای شهوداصطلاح: شهود [Intuitio] (Anschauung / Intuition / Intuition) کانت معتقد است ذهن انسان دارای دو صورت پیشینی شهود است:
اصطلاحات: فضا [Spatium] (Raum / Space / Espace) زمان [Tempus] (Zeit / Time / Temps) ۷. مقولات فاهمهاصطلاح: مقولات [Categoriae] (Kategorien / Categories / Catégories) کانت میگوید فاهمهٔ انسان دارای مفاهیم بنیادیای است که تجربه را سازمان میدهند. مانند:
۸. علیتاصطلاح: علیت [Causalitas] (Kausalität / Causality / Causalité) کانت معتقد است: علیت چیزی نیست که صرفاً از تجربه گرفته شود. ذهن خود دارای ساختاری است که تجربه را به صورت رابطهٔ علت و معلول سامان میدهد. ۹. اخلاق کانتکتاب: نقد عقل عملی [Kritik der praktischen Vernunft] (Critique of Practical Reason / Critique de la raison pratique) اصطلاح: امر مطلق [Imperativus categoricus] (Kategorischer Imperativ / Categorical Imperative / Impératif catégorique) اصل مشهور کانت:
ترجمهٔ فارسی: «چنان عمل کن که قاعدهٔ ارادهٔ تو بتواند همواره اصل قانونگذاری کلی باشد.» English: "Act so that the maxim of your will can at the same time hold as a principle of universal legislation." Français: "Agis de telle sorte que la maxime de ta volonté puisse toujours valoir en même temps comme principe d'une législation universelle." ۱۰. هگل و نقد کانتهگل عظمت کانت را میپذیرد، اما چند نقد اساسی دارد. نقد اول: جدایی پدیدار و شیء فینفسهاز نظر هگل: اگر شیء فینفسه کاملاً ناشناختنی باشد، پس خودِ این ادعا که «شیء فینفسه وجود دارد» چگونه دانسته شده است؟ نقد دوم: محدود کردن عقلهگل معتقد است کانت عقل را بیش از حد محدود میکند. عقل نباید فقط قوانین ذهن را بررسی کند؛ بلکه باید ساختار خودِ واقعیت را نیز آشکار سازد. ۱۱. اهمیت تاریخی کانتهگل میگوید: کانت اصل مهمی را وارد فلسفه کرد: سوژه، در ساختن جهان شناختهشده نقش دارد. این اصل بعدها در:
گسترش یافت. اصطلاحات مهم گفتار چهارم — فصل ششم(Key Terms of Discourse Four — Chapter Six / Termes clés du quatrième discours — Chapitre Six) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه کانتKant / [Immanuel Kant](Immanuel Kant / Emmanuel Kant) شناختErkenntnis / [Cognitio](Knowledge / Connaissance) عقل محضreine Vernunft(Pure Reason / Raison pure) پدیدارErscheinung / [Phaenomenon](Phenomenon / Phénomène) شیء فینفسهDing an sich(Thing-in-itself / Chose en soi) شهودAnschauung / [Intuitio](Intuition / Intuition) فضاRaum / [Spatium](Space / Espace) زمانZeit / [Tempus](Time / Temps) مقولهKategorie / [Categoria](Category / Catégorie) امر مطلقKategorischer Imperativ(Categorical Imperative / Impératif catégorique) جمعبندی گفتار چهارم — فصل ششم (Chapter Six / Chapitre Six)از دید هگل، ایمانوئل کانت [Immanuel Kant] (Immanuel Kant / Emmanuel Kant) یکی از بزرگترین نقاط تحول فلسفهٔ جدید است. او با انقلاب کپرنیکی (Copernican Revolution / Révolution copernicienne) نشان داد که ذهن انسان در ساختار شناخت فعال است و جهان تجربهشده بدون صورتهای ذهنی مانند زمان [Tempus] (Time / Temps)، فضا [Spatium] (Space / Espace) و مقولات [Categoriae] (Categories / Catégories) قابل فهم نیست. با این حال، هگل معتقد است کانت در جدایی میان پدیدار [Phaenomenon] (Phenomenon / Phénomène) و شیء فینفسه (Thing-in-itself / Chose en soi) متوقف میماند و وحدت نهایی اندیشه و واقعیت را نشان نمیدهد. از نظر هگل، این وظیفه بر عهدهٔ ایدئالیسم آلمانی پس از کانت است؛ بهویژه فیشته و شلینگ که موضوع گفتار پنجم فصل ششم خواهند بود. فصل ششم: فلسفهٔ جدید پس از کانت(Die neuere Philosophie nach Kant / Modern Philosophy after Kant / La philosophie moderne après Kant) گفتار پنجم: فیشته و شلینگ؛ از سوژه تا وحدت مطلق(Fichte und Schelling; vom Subjekt zum Absoluten / Fichte and Schelling; From Subject to the Absolute / Fichte et Schelling; du sujet à l'absolu) بخش اول: فیشته۱. یوهان گوتلیب فیشتهاصطلاح: یوهان گوتلیب فیشته [Johann Gottlieb Fichte] (Johann Gottlieb Fichte / Johann Gottlieb Fichte) فیشته از نخستین فیلسوفانی است که تلاش کرد فلسفهٔ کانت را به یک نظام کامل تبدیل کند. اثر مهم: بنیاد آموزهٔ دانش [Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre] (Foundation of the Entire Science of Knowledge / Fondement de la doctrine de la science) ۲. اصل «من»اصطلاح: من [Ich] (Ego / Moi) فیشته میگوید: آغاز فلسفه باید از یک اصل مطلق باشد. این اصل: من خود را وضع میکند. نقلقول فیشته
ترجمهٔ فارسی: «من در آغاز، مطلقاً خود را وضع میکند.» English: "The I originally posits itself absolutely." Français: "Le Moi se pose originairement absolument lui-même." ۳. من و غیرمناصطلاحات: من [Ich] (Ego / Moi) غیرمن [Nicht-Ich] (Not-I / Non-moi) فیشته معتقد است: من برای آنکه آگاهی و فعالیت خود را تجربه کند، در برابر خود چیزی را به عنوان غیرمن قرار میدهد. تفسیر هگلهگل اهمیت فیشته را در این میداند که او فعالیت سوژه را تا نهایت پیش برد. اما انتقاد میکند که در فیشته، جهان خارجی بیش از حد وابسته به فعالیت من میشود. ۴. آزادی در فیشتهاصطلاح: آزادی [Freiheit] (Freedom / Liberté) برای فیشته، انسان موجودی است که خود را از طریق عمل آزادانه میسازد. بخش دوم: شلینگ۵. فریدریش شلینگاصطلاح: فریدریش ویلهلم یوزف شلینگ [Friedrich Wilhelm Joseph Schelling] (Friedrich Schelling / Friedrich Schelling) شلینگ از فیشته فراتر رفت. او معتقد بود که نباید طبیعت را صرفاً محصول ذهن بدانیم. طبیعت خود دارای ساختار عقلانی است. ۶. فلسفهٔ طبیعتاصطلاح: فلسفهٔ طبیعت (Naturphilosophie / Philosophy of Nature / Philosophie de la nature) شلینگ میگوید: طبیعت، روحِ ناآگاه است. و روح، طبیعتِ آگاهشده است. اصل مشهور شلینگ
ترجمهٔ فارسی: «طبیعت، روحِ مرئی است و روح، طبیعتِ نامرئی.» English: "Nature is visible spirit, and spirit is invisible nature." Français: "La nature est l'esprit visible, l'esprit est la nature invisible." ۷. هویت طبیعت و روحاصطلاح: هویت مطلق (Absolute Identität / Absolute Identity / Identité absolue) شلینگ میکوشد نشان دهد: ذهن و طبیعت دو واقعیت جدا نیستند. آنها دو نمود از یک اصل مطلقاند. ۸. مطلقاصطلاح: مطلق (Absolute / Absolu / Absolut) در فلسفهٔ شلینگ، مطلق پیش از جدایی سوژه و ابژه قرار دارد. تفسیر هگلهگل در ابتدا تحت تأثیر شلینگ بود، اما بعدها از او فاصله گرفت. ۹. نقد مشهور هگل به شلینگهگل در پدیدارشناسی روح دربارهٔ برداشت شلینگ از مطلق میگوید: مطلقی که در آن همه چیز بدون تفاوت یکی باشد، مانند:
(Die Nacht, worin alle Kühe schwarz sind.) ترجمهٔ فارسی: یعنی اگر همهٔ تفاوتها در وحدتی مبهم حل شوند، شناخت حقیقی ممکن نیست. ۱۰. مسألهٔ اصلیمسألهای که از کانت تا شلینگ ادامه یافت: چگونه میتوان وحدت میان:
را توضیح داد؟ هگل معتقد است پاسخ نهایی نه در فیشته است و نه در شلینگ؛ بلکه در مفهوم روح مطلق (Absoluter Geist / Absolute Spirit / Esprit absolu) و حرکت دیالکتیکی مفهوم قرار دارد. اصطلاحات مهم گفتار پنجم — فصل ششم(Key Terms of Discourse Five — Chapter Six / Termes clés du cinquième discours — Chapitre Six) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه فیشتهFichte / [Johann Gottlieb Fichte](Fichte / Fichte) شلینگSchelling / [Friedrich Wilhelm Joseph Schelling](Schelling / Schelling) منIch(Ego / Moi) غیرمنNicht-Ich(Not-I / Non-moi) وضع کردنSetzen(Positing / Position) طبیعتNatur(Nature / Nature) فلسفهٔ طبیعتNaturphilosophie(Philosophy of Nature / Philosophie de la nature) مطلقAbsolut(Absolute / Absolu) هویتIdentität(Identity / Identité) روحGeist(Spirit / Esprit) جمعبندی گفتار پنجم — فصل ششم (Chapter Six / Chapitre Six)در این گفتار، هگل نشان میدهد که فلسفهٔ پس از کانت تلاش کرد شکاف میان سوژه (Subject / Sujet) و ابژه (Object / Objet) را از میان بردارد. فیشته [Johann Gottlieb Fichte] (Fichte / Fichte) با اصل من [Ich] (Ego / Moi) فعالیت مطلق خودآگاهی را در مرکز فلسفه قرار داد، اما از نظر هگل جهان عینی را بیش از حد وابسته به سوژه کرد. شلینگ [Friedrich Wilhelm Joseph Schelling] (Schelling / Schelling) کوشید وحدت بنیادی طبیعت و روح را در مفهوم هویت مطلق (Absolute Identity / Identité absolue) نشان دهد. با این حال، هگل معتقد است که مطلق شلینگ تفاوتهای درونی و حرکت مفهومی را به اندازهٔ کافی توضیح نمیدهد. بدین ترتیب، مسیر تاریخ فلسفه به سوی فلسفهٔ خود هگل حرکت میکند؛ فلسفهای که میکوشد وحدت و تفاوت، سوژه و ابژه، طبیعت و روح را در حرکت دیالکتیکی (Dialektik / Dialectic / Dialectique) مفهوم توضیح دهد. در گفتار ششم فصل ششم، هگل به جایگاه فلسفهٔ خود و نظام ایدئالیسم مطلق خواهد پرداخت.
بخش پنجم: فلسفهٔ جدید(Die neuere Philosophie / Modern Philosophy / La philosophie moderne) فصل ششم: پایان فلسفهٔ جدید و ظهور ایدئالیسم مطلق(Das Ende der neueren Philosophie und die Entstehung des absoluten Idealismus / The End of Modern Philosophy and the Emergence of Absolute Idealism / La fin de la philosophie moderne et l'émergence de l'idéalisme absolu) گفتار ششم: هگل و فلسفهٔ مطلق(Hegel und die absolute Philosophie / Hegel and Absolute Philosophy / Hegel et la philosophie absolue) ۱. جایگاه هگل در تاریخ فلسفهاصطلاح: گئورگ ویلهلم فریدریش هگل [Georg Wilhelm Friedrich Hegel] (G. W. F. Hegel / Hegel) از نظر هگل، تاریخ فلسفه مجموعهای از نظریات جداگانه نیست. بلکه یک حرکت عقلانی است که در آن هر فلسفه مرحلهای از رشد روح (Geist / Spirit / Esprit) را بیان میکند. ۲. فلسفه به مثابهٔ تاریخ مفهوماصطلاح: مفهوم [Begriff] (Concept / Concept) هگل معتقد است: فیلسوفان بزرگ صرفاً عقاید شخصی خود را بیان نکردهاند؛ بلکه هر یک لحظهای از حرکت خودِ عقل را آشکار کردهاند. اصل هگلی
ترجمهٔ فارسی: «حقیقت، کل است.» English: "The truth is the whole." Français: "Le vrai est le tout." تفسیریک اندیشه تنها زمانی حقیقت خود را نشان میدهد که جایگاهش در کل حرکت اندیشه فهمیده شود. ۳. نقد دکارتهگل دکارت را میستاید، زیرا او آغاز را از خودآگاهی قرار داد. اما مشکل دکارت: جدایی میان:
است. ۴. نقد اسپینوزاهگل میگوید: اسپینوزا اصل بزرگی را مطرح کرد: وحدت مطلق. اما در نظام او: تفاوتها در جوهر حل میشوند. اصطلاح: جوهر (Substanz / Substance / Substance) باید به مرحلهای برسد که خود را به عنوان سوژه بشناسد. ۵. نقد لایبنیتسلایبنیتس فردیت را حفظ کرد. اما مونادها بیش از حد جدا از هم باقی ماندند. اصطلاح: کثرت (Mannigfaltigkeit / Multiplicity / Multiplicité) باید با وحدت پیوند یابد. ۶. نقد کانتکانت نشان داد که ذهن در شناخت فعال است. اما جدایی میان: پدیدار (Erscheinung / Phenomenon / Phénomène) و شیء فینفسه (Ding an sich / Thing-in-itself / Chose en soi) را باقی گذاشت. ۷. نقد فیشتهفیشته اصل فعالیت من (Ich / Ego / Moi) را کشف کرد. اما جهان را بیش از اندازه تابع خودآگاهی قرار داد. ۸. نقد شلینگشلینگ وحدت طبیعت و روح را مطرح کرد. اما مطلق او: بدون تفاوتهای درونی باقی میماند. ۹. اصل فلسفهٔ هگلاصطلاح: ایدئالیسم مطلق (Absoluter Idealismus / Absolute Idealism / Idéalisme absolu) هگل میخواهد نشان دهد: واقعیت و اندیشه دو چیز کاملاً جدا نیستند. بلکه واقعیت، حرکت عقلانی خود را در مفهوم آشکار میکند. ۱۰. دیالکتیکاصطلاح: دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique) روش هگل بر سه حرکت اساسی استوار است: ۱. وضع نخستین ۲. نفی یا تضاد ۳. رفع و حفظ در سطح بالاتر ۱۱. معنای Aufhebungاصطلاح: رفع [Aufhebung] (Sublation / Dépassement) این واژهٔ آلمانی سه معنا دارد:
تفسیر هگلدر حرکت دیالکتیکی، مرحلهٔ پیشین کاملاً حذف نمیشود؛ بلکه حقیقت آن حفظ و در سطح بالاتری قرار میگیرد. ۱۲. روح مطلقاصطلاح: روح مطلق (Absoluter Geist / Absolute Spirit / Esprit absolu) در فلسفهٔ هگل، روح مطلق خود را در سه شکل آشکار میکند: ۱. هنر ۲. دین ۳. فلسفه ۱۳. برتری فلسفهاز دید هگل، فلسفه بالاترین شکل آگاهی است. زیرا آنچه هنر با تصویر و دین با تصور بیان میکنند، فلسفه با مفهوم بیان میکند. ۱۴. پایان تاریخ فلسفه؟هگل نمیگوید پس از او دیگر فلسفهای وجود ندارد. بلکه منظور او این است که فلسفه برای نخستین بار به آگاهی از روش و بنیاد خود میرسد. ۱۵. معنای تاریخ فلسفههگل نتیجه میگیرد: تاریخ فلسفه مانند یک زنجیرهٔ تصادفی از نظریات نیست. هر فیلسوف: یک لحظه از رشد عقل جهانی است. اصطلاحات مهم گفتار ششم — فصل ششم(Key Terms of Discourse Six — Chapter Six / Termes clés du sixième discours — Chapitre Six) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه هگل[Georg Wilhelm Friedrich Hegel](Hegel / Hegel) روحGeist(Spirit / Esprit) مفهومBegriff(Concept / Concept) کلGanze(Whole / Totalité) حقیقتWahrheit / [Veritas](Truth / Vérité) ایدئالیسم مطلقAbsoluter Idealismus(Absolute Idealism / Idéalisme absolu) دیالکتیکDialektik(Dialectic / Dialectique) نفیNegation(Negation / Négation) رفعAufhebung(Sublation / Dépassement) روح مطلقAbsoluter Geist(Absolute Spirit / Esprit absolu) جمعبندی گفتار ششم — فصل ششم (Chapter Six / Chapitre Six)در این گفتار، هگل مسیر فلسفهٔ جدید را به صورت یک حرکت واحد تفسیر میکند. دکارت اصل خودآگاهی، اسپینوزا وحدت جوهر، لایبنیتس فردیت، کانت فعالیت سوژه، فیشته خودفعالیتی من و شلینگ وحدت طبیعت و روح را آشکار کردند. اما از دید هگل، هر یک از این فلسفهها در یکجانبهبودن خود باقی ماندند. وظیفهٔ فلسفهٔ مطلق این است که وحدت و تفاوت را در حرکت دیالکتیکی (Dialectic / Dialectique) مفهوم نشان دهد. بدین ترتیب، فصل ششم (Chapter Six / Chapitre Six) با ظهور فلسفهٔ هگل پایان مییابد و در ادامه، باید به بخشهای دیگر درسگفتارهای تاریخ فلسفهٔ هگل و بررسی فیلسوفان باستان، قرون وسطی و جدید با جزئیات بیشتر پرداخت. برچسبها: هگل, درسگفتار های تاریخ فلسفه, فلسفه هگل, دیالکتیک [ جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 1:5 ] [ عباس مهیاد ]
«درسگفتارهای تاریخ فلسفه» هگل (قسمت هفتم) بخش چهارم: فلسفهٔ قرون وسطی(Die Philosophie des Mittelalters / Medieval Philosophy / La philosophie du Moyen Âge) فصل پنجم: گذار از فلسفهٔ یونان به فلسفهٔ مسیحی(Der Übergang von der griechischen zur christlichen Philosophie / The Transition from Greek to Christian Philosophy / Le passage de la philosophie grecque à la philosophie chrétienne) گفتار چهارم: فلسفهٔ اسلامی؛ ابنسینا و ابنرشد(Die arabische Philosophie: Avicenna und Averroes / Islamic Philosophy: Avicenna and Averroes / La philosophie arabe : Avicenne et Averroès) ۱. جایگاه فلسفهٔ اسلامیاصطلاح: فلسفهٔ اسلامی (Arabische Philosophie / Islamic Philosophy / Philosophie islamique) هگل میگوید: پس از افول جهان باستان، فلسفه در سرزمینهای اسلامی ادامه یافت. آثار افلاطون و بهویژه ارسطو به عربی ترجمه شدند و مورد شرح و تفسیر قرار گرفتند. به نظر هگل، اگر این سنت حفظ نمیشد، بخش مهمی از میراث فلسفهٔ یونان به اروپای لاتینی منتقل نمیگردید. ۲. ابنسینااصطلاح: ابنسینا [Avicenna] (Avicenna / Avicenne) نام لاتینی او در سنت اسکولاستیک: [Avicenna] هگل، ابنسینا را بزرگترین فیلسوف مشائی جهان اسلام میداند. او معتقد است که ابنسینا فلسفهٔ ارسطویی را با عناصر نوافلاطونی درآمیخت و نظامی منسجم در متافیزیک پدید آورد. ۳. تمایز ماهیت و وجوداصطلاح بنیادین: ماهیت (Wesen / Essence / Essence) وجود (Sein / Being / Être) ابنسینا میان:
تمایز قائل میشود. ماهیت پاسخ به این پرسش است که: «چیزی چیست؟» وجود پاسخ به این پرسش است که: «آیا آن چیز هست؟» تفسیر هگلهگل این تمایز را یکی از مهمترین دستاوردهای فلسفهٔ قرون وسطی میداند. او بعدها در علم منطق (Wissenschaft der Logik / Science of Logic / Science de la logique) نیز نسبت وجود (Sein / Being / Être) و ماهیت (Wesen / Essence / Essence) را بهصورت دیالکتیکی بررسی میکند. ۴. واجبالوجوداصطلاح: واجبالوجود (Notwendiges Sein / Necessary Being / Être nécessaire) از دید ابنسینا: همهٔ موجودات ممکنالوجودند، اما خدا واجبالوجود است؛ یعنی وجود او از ذاتش جدا نیست. تفسیر هگلهگل این نظریه را گامی مهم در تبیین عقلانی مفهوم خدا میداند. با این حال، او معتقد است که مفهوم خدا باید نه فقط به عنوان موجودی ضروری، بلکه به عنوان روح مطلق (Absoluter Geist / Absolute Spirit / Esprit absolu) فهمیده شود. ۵. ابنرشداصطلاح: ابنرشد [Averroes] (Averroes / Averroès) نام لاتینی: [Averroes] هگل، ابنرشد را بزرگترین شارح ارسطو میداند. به همین دلیل، در اروپا او را با عنوان: Commentator یعنی: «شارح» میشناختند. ۶. عقلاصطلاح: عقل (Vernunft / Reason / Raison) ابنرشد بر این باور بود که: حقیقت فلسفی و حقیقت دینی در نهایت با یکدیگر ناسازگار نیستند، هرچند روش بیان آنها متفاوت است. نقلقول از ابنرشددر فصل المقال آمده است:
ترجمهٔ فارسی: «حکمت، همدم شریعت و خواهر همشیرِ آن است.» English: "Philosophy is the companion and foster sister of the Law." Français: "La philosophie est la compagne et la sœur de lait de la Loi religieuse." تفسیر هگلهگل این نگرش را تلاشی مهم برای آشتی دادن فلسفه و دین میداند؛ هرچند معتقد است که این آشتی هنوز به صورت کامل و مفهومی تحقق نیافته است. ۷. تأثیر بر اروپاهگل توضیح میدهد: از راه ترجمههای لاتینی آثار ابنسینا و ابنرشد، دانشگاههای اروپا دوباره با ارسطو آشنا شدند. بدون این انتقال، اسکولاستیک لاتینی به شکل شناختهشدهٔ خود پدید نمیآمد. ۸. ارزیابی هگلهگل میگوید: فیلسوفان اسلامی حافظان بزرگ میراث یونان بودند. اما به نظر او، فلسفهٔ آنان عمدتاً در چارچوب تفسیر ارسطو باقی ماند و به مرحلهای کاملاً نو از تکامل فلسفه نرسید.
۹. گذار به توماس آکویناسپس از انتقال آثار ارسطو به اروپا، بزرگترین نمایندهٔ اسکولاستیک پدید آمد: توماس آکویناس [Thomas Aquinas] (Thomas Aquinas / Thomas d'Aquin) از دید هگل، او نظاممندترین فیلسوف قرون وسطی است. ۱۰. اهمیت تاریخیهگل نتیجه میگیرد: فلسفهٔ اسلامی حلقهای ضروری در زنجیرهٔ تاریخ فلسفه است. زیرا میراث یونان را حفظ کرد، آن را بسط داد، و به جهان لاتینی منتقل ساخت؛ از این راه، زمینهٔ شکوفایی فلسفهٔ اسکولاستیک و سپس فلسفهٔ جدید فراهم شد. اصطلاحات مهم گفتار چهارم — فصل پنجم(Key Terms of Discourse Four — Chapter Five / Termes clés du quatrième discours — Chapitre Cinq) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه فلسفهٔ اسلامیArabische Philosophie(Islamic Philosophy / Philosophie islamique) ابنسیناAvicenna(Avicenna / Avicenne) ابنرشدAverroes(Averroes / Averroès) ماهیتWesen(Essence / Essence) وجودSein / [Esse](Being / Être) واجبالوجودNotwendiges Sein(Necessary Being / Être nécessaire) عقلVernunft(Reason / Raison) متافیزیکMetaphysik(Metaphysics / Métaphysique) شرحKommentar(Commentary / Commentaire) ارسطوگراییAristotelismus(Aristotelianism / Aristotélisme) جمعبندی گفتار چهارم — فصل پنجم (Chapter Five / Chapitre Cinq)از دید هگل، ابنسینا (Avicenna / Avicenne) و ابنرشد (Averroes / Averroès) برجستهترین نمایندگان فلسفهٔ اسلامیاند. ابنسینا با تمایز میان ماهیت (Essence / Essence) و وجود (Being / Être) و طرح مفهوم واجبالوجود (Necessary Being / Être nécessaire)، سهم مهمی در متافیزیک ایفا کرد. ابنرشد نیز با شرحهای گستردهٔ خود بر آثار ارسطو، نقشی تعیینکننده در انتقال فلسفهٔ یونانی به اروپا داشت. هگل، با وجود اهمیت دادن به این نقش تاریخی، فلسفهٔ اسلامی را عمدتاً مرحلهای واسط میان یونان و اسکولاستیک لاتینی میداند. هرچند این ارزیابی امروز محل بحث است، در چارچوب نظام تاریخی هگل، این دوره مقدمهٔ ظهور توماس آکویناس (Thomas Aquinas / Thomas d'Aquin) و اوج فلسفهٔ اسکولاستیک به شمار میرود؛ موضوعی که در گفتار پنجم فصل پنجم بررسی خواهد شد. گفتار پنجم: توماس آکویناس و اوج فلسفهٔ اسکولاستیک(Thomas von Aquin und der Höhepunkt der Scholastik / Thomas Aquinas and the Culmination of Scholasticism / Thomas d'Aquin et l'apogée de la scolastique) ۱. جایگاه توماس آکویناساصطلاح: توماس آکویناس [Thomas Aquinas] (Thomas Aquinas / Thomas d'Aquin) نام لاتینی: [Thomas Aquinas] هگل او را بزرگترین فیلسوف اسکولاستیک میداند. به نظر او، آکویناس کوشید تمام میراث:
را در یک نظام واحد گرد آورد. ۲. نسبت ایمان و عقلدو اصطلاح بنیادین: ایمان (Glaube / Faith / Foi) عقل (Vernunft / Reason / Raison) آکویناس میگوید: ایمان و عقل هر دو از خدا سرچشمه میگیرند. بنابراین، اگر بهدرستی فهم شوند، هرگز با یکدیگر تعارض نخواهند داشت. تفسیر هگلهگل این اندیشه را نقطهٔ اوج فلسفهٔ قرون وسطی میداند. با این حال، او معتقد است که در نظام آکویناس، فلسفه هنوز در خدمت الهیات قرار دارد و استقلال کامل نیافته است. ۳. الهیات طبیعیاصطلاح: الهیات طبیعی (Natürliche Theologie / Natural Theology / Théologie naturelle) آکویناس بر این باور است که عقل انسان میتواند برخی از حقایق دربارهٔ خدا را بدون اتکا به وحی بشناسد. اما حقایقی مانند تثلیث یا تجسد تنها از راه وحی شناخته میشوند. ۴. پنج برهان برای وجود خدااثر اصلی آکویناس: خلاصهٔ الهیات (Summa Theologiae / Summa Theologiae / Somme théologique) در این اثر، آکویناس پنج برهان مشهور برای اثبات وجود خدا ارائه میکند که به پنج راه (Quinque Viae / Five Ways / Cinq voies) شهرت دارند. از جمله:
نقلقول از Summa Theologiae
ترجمهٔ فارسی: «پنج راه برای اثبات وجود خدا وجود دارد.» English: "There are five ways to prove that God exists." Français: "Il existe cinq voies pour démontrer que Dieu existe." تفسیر هگلهگل این براهین را صرفاً استدلالهای کلامی نمیداند. او معتقد است که آنها نشان میدهند عقل قرون وسطی تا چه اندازه در پی فهم مفهومی خدا بوده است. با این حال، از دید هگل، این براهین هنوز از حرکت درونی مفهوم (Begriff / Concept / Concept) آغاز نمیکنند. ۵. جوهر و عرضاصطلاحات: جوهر (Substanz / Substance / Substance) عرض (Akzidens / Accident / Accident) آکویناس، بر پایهٔ ارسطو، میان جوهر و عرض تمایز میگذارد. جوهر آن چیزی است که به خودی خود وجود دارد. عرض ویژگیای است که در جوهر تحقق مییابد. تفسیر هگلهگل این تمایز را در تاریخ متافیزیک بسیار مهم میداند، اما معتقد است که فلسفه باید از این تمایز فراتر رود و رابطهٔ دیالکتیکی میان جوهر و سوژه را نشان دهد. ۶. وجود و ماهیتاصطلاحات: وجود (Sein / Being / Être) ماهیت (Wesen / Essence / Essence) آکویناس، تحت تأثیر ابنسینا، میان وجود و ماهیت تمایز قائل میشود. در موجودات ممکن: ماهیت غیر از وجود است. اما در خدا: ماهیت و وجود یکی هستند. تفسیر هگلهگل این تحلیل را یکی از عمیقترین مباحث متافیزیک قرون وسطی میشمارد، هرچند آن را هنوز در چارچوب الهیات میبیند. ۷. فلسفه و الهیاتآکویناس معتقد است: فلسفه و الهیات دو دانش متمایزند. اما حقیقت واحد است. ازاینرو، میان این دو علم نمیتواند تعارض نهایی وجود داشته باشد. ۸. ارزیابی هگلهگل میگوید: در آکویناس، تفکر قرون وسطی به کاملترین سازمان مفهومی خود میرسد. اما این نظام هنوز بر پیشفرضهای دینی استوار است. در فلسفهٔ جدید، عقل خواهد کوشید بر بنیاد خودِ خویش بایستد. ۹. آغاز فروپاشی اسکولاستیکدر اواخر قرون وسطی، اندیشمندانی مانند:
نظام اسکولاستیک را مورد نقد قرار دادند. این نقدها راه را برای فلسفهٔ جدید گشود. ۱۰. گذار به رنسانسهگل نتیجه میگیرد: با پایان دوران اسکولاستیک، روح اروپا وارد مرحلهای تازه میشود. در این مرحله، انسان بار دیگر به طبیعت، تجربه، و آزادی اندیشه بازمیگردد. این آغاز رنسانس (Renaissance / Renaissance / Renaissance) است. اصطلاحات مهم گفتار پنجم — فصل پنجم(Key Terms of Discourse Five — Chapter Five / Termes clés du cinquième discours — Chapitre Cinq) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه توماس آکویناسThomas von Aquin / [Thomas Aquinas](Thomas Aquinas / Thomas d'Aquin) ایمانGlaube(Faith / Foi) عقلVernunft(Reason / Raison) الهیات طبیعیNatürliche Theologie(Natural Theology / Théologie naturelle) پنج راه[Quinque Viae](Five Ways / Cinq voies) وجودSein / [Esse](Being / Être) ماهیتWesen / [Essentia](Essence / Essence) جوهرSubstanz / [Substantia](Substance / Substance) عرضAkzidens / [Accidens](Accident / Accident) رنسانسRenaissance(Renaissance / Renaissance) جمعبندی گفتار پنجم — فصل پنجم (Chapter Five / Chapitre Cinq)از دید هگل، توماس آکویناس [Thomas Aquinas] (Thomas Aquinas / Thomas d'Aquin) بزرگترین نمایندهٔ اسکولاستیک و نقطهٔ اوج فلسفهٔ قرون وسطی است. او با بهرهگیری از فلسفهٔ ارسطو، اندیشهٔ آگوستین و برخی مباحث متافیزیکی ابنسینا، نظامی پدید آورد که در آن ایمان (Faith / Foi) و عقل (Reason / Raison) در هماهنگی با یکدیگر قرار میگیرند. مباحثی چون تمایز وجود [Esse] (Being / Être) و ماهیت [Essentia] (Essence / Essence) و نیز پنج راه [Quinque Viae] (Five Ways / Cinq voies) برای اثبات وجود خدا، از مهمترین عناصر این نظاماند. با این همه، هگل بر این باور است که فلسفهٔ آکویناس هنوز در چارچوب الهیات باقی میماند و استقلال کامل عقل را محقق نمیکند. از نظر او، نقدهای متأخر اسکولاستیک، بهویژه نزد دانس اسکوتوس و ویلیام اوکام، زمینه را برای پایان قرون وسطی و آغاز رنسانس (Renaissance / Renaissance) و سپس فلسفهٔ جدید فراهم ساخت. در گفتار ششم فصل پنجم، هگل به این گذار و دگرگونی بنیادین در فهم انسان، طبیعت و آزادی خواهد پرداخت. گفتار ششم: پایان اسکولاستیک و آغاز رنسانس(Das Ende der Scholastik und der Beginn der Renaissance / The End of Scholasticism and the Beginning of the Renaissance / La fin de la scolastique et le début de la Renaissance) ۱. چرا اسکولاستیک به پایان رسید؟هگل میگوید: اسکولاستیک نظامی بسیار منظم و نیرومند بود. اما به تدریج روشن شد که تکرار مداوم مفاهیم و استدلالهای پیشین، دیگر پاسخگوی نیازهای تازهٔ انسان نیست. از این رو، مسألهٔ اصلی تغییر کرد. دیگر پرسش این نبود که: «چگونه ایمان را بهصورت عقلانی توضیح دهیم؟» بلکه این بود که: «انسان چگونه جهان را خود، بیواسطه، بشناسد؟» ۲. نقد ویلیام اوکاماصطلاح: ویلیام اوکام [Guillelmus de Ockham] (William of Ockham / Guillaume d'Occam) هگل اوکام را از مهمترین ناقدان اسکولاستیک میداند. اوکام معتقد بود که نباید موجودات و مفاهیم را بیش از اندازه افزایش داد. اصل مشهور او:
ترجمهٔ فارسی: «موجودات را نباید بیش از اندازهٔ ضرورت تکثیر کرد.» English: "Entities should not be multiplied beyond necessity." Français: "Il ne faut pas multiplier les êtres au-delà de la nécessité." این اصل بعدها به تیغ اوکام (Ockhams Rasiermesser / Ockham's Razor / Rasoir d'Occam) مشهور شد. تفسیر هگلهگل این اصل را نشانهای از گرایش به سادهسازی و استقلال بیشتر عقل میداند. با این حال، او معتقد است که نامگرایی اوکام، اگر افراطی شود، جایگاه مفهوم (Begriff / Concept / Concept) را تضعیف میکند. ۳. آزادی اندیشهاصطلاح: آزادی (Freiheit / Freedom / Liberté) از نظر هگل، پایان قرون وسطی با رشد آگاهی از آزادی همراه است. انسان دیگر خود را صرفاً عضوی از یک نظم ثابت الهی نمیبیند، بلکه خود را فاعل شناخت و عمل میداند. ۴. بازگشت به متون باستاناصطلاح: اومانیسم (Humanismus / Humanism / Humanisme) رنسانس با شعار: «بازگشت به سرچشمهها» (Ad fontes) شناخته میشود. دانشمندان میکوشند آثار یونانی و لاتینی را مستقیماً بخوانند، نه فقط از راه شرحهای قرون وسطایی. نقلقول مشهور
ترجمهٔ فارسی: «به سرچشمهها.» English: "Back to the sources." Français: "Retour aux sources." تفسیر هگلهگل این حرکت را صرفاً علاقه به گذشته نمیداند. بلکه آن را کوششی برای بازیافتن آزادی اندیشه از طریق رجوع مستقیم به متون اصلی میشمارد. ۵. کشف طبیعتاصطلاح: طبیعت (Natur / Nature / Nature) در رنسانس، طبیعت دیگر صرفاً نمادی از قدرت الهی نیست. بلکه موضوع مشاهده، تجربه و پژوهش مستقل میشود. تفسیر هگلاز دید هگل، این تحول زمینه را برای پیدایش علوم جدید فراهم کرد. ۶. فردیتاصطلاح: فردیت (Individualität / Individuality / Individualité) در قرون وسطی، هویت انسان بیشتر در چارچوب کلیسا تعریف میشد. اما در رنسانس، فرد به عنوان شخصی مستقل و خلاق مطرح میشود. ۷. اصلاح دینیاصطلاح: اصلاح دینی (Reformation / Reformation / Réforme) هگل اصلاح دینی را مکمل رنسانس میداند. او معتقد است که این جنبش، رابطهٔ انسان و خدا را از نو تعریف کرد و بر مسئولیت فردی در ایمان تأکید نهاد. ۸. ارزیابی هگلهگل میگوید: رنسانس و اصلاح دینی دو جنبهٔ یک تحولاند. در هر دو، روح انسانی به آگاهی تازهای از آزادی میرسد. این آزادی، شرط لازم برای پیدایش فلسفهٔ جدید است. ۹. آغاز فلسفهٔ جدیداز اینجا، تاریخ فلسفه وارد مرحلهای میشود که هگل آن را: فلسفهٔ جدید (Neuere Philosophie / Modern Philosophy / Philosophie moderne) مینامد. به نظر او، این دوره با رنه دکارت (René Descartes / René Descartes) آغاز میشود. ۱۰. نتیجهٔ تاریخیهگل میگوید: با پایان قرون وسطی، مرکز ثقل فلسفه از:
به
منتقل میشود. این بزرگترین دگرگونی از زمان سقراط است. اصطلاحات مهم گفتار ششم — فصل پنجم(Key Terms of Discourse Six — Chapter Five / Termes clés du sixième discours — Chapitre Cinq) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه ویلیام اوکامWilhelm von Ockham / [Guillelmus de Ockham](William of Ockham / Guillaume d'Occam) تیغ اوکامOckhams Rasiermesser(Ockham's Razor / Rasoir d'Occam) آزادیFreiheit(Freedom / Liberté) اومانیسمHumanismus(Humanism / Humanisme) طبیعتNatur(Nature / Nature) فردیتIndividualität(Individuality / Individualité) اصلاح دینیReformation(Reformation / Réforme) رنسانسRenaissance(Renaissance / Renaissance) فلسفهٔ جدیدNeuere Philosophie(Modern Philosophy / Philosophie moderne) مفهومBegriff(Concept / Concept) جمعبندی گفتار ششم — فصل پنجم (Chapter Five / Chapitre Cinq)از دید هگل، پایان اسکولاستیک و آغاز رنسانس (Renaissance / Renaissance) صرفاً جابهجایی دو دورهٔ تاریخی نیست، بلکه نشانهٔ ظهور مرحلهای نو در تکامل روح (Geist / Spirit / Esprit) است. نقدهای ویلیام اوکام [Guillelmus de Ockham] (William of Ockham / Guillaume d'Occam)، رشد اومانیسم (Humanism / Humanisme)، توجه دوباره به متون کلاسیک با شعار Ad fontes، و تأکید بر آزادی (Freedom / Liberté) و فردیت (Individuality / Individualité)، همگی زمینه را برای استقلال عقل از اقتدار سنت فراهم کردند. به نظر هگل، این دگرگونی راه را برای فلسفهٔ جدید (Modern Philosophy / Philosophie moderne) گشود؛ فلسفهای که نقطهٔ آغاز آن رنه دکارت (René Descartes / René Descartes) است. با این گذار، فصل پنجم (Chapter Five / Chapitre Cinq) به پایان میرسد و در فصل ششم، هگل به بررسی آغاز فلسفهٔ جدید با دکارت، انقلاب مفهوم سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) و بنیانگذاری متافیزیک جدید میپردازد. بخش پنجم: فلسفهٔ جدید(Die neuere Philosophie / Modern Philosophy / La philosophie moderne) فصل ششم: رنه دکارت و آغاز فلسفهٔ جدید(René Descartes und der Anfang der neueren Philosophie / René Descartes and the Beginning of Modern Philosophy / René Descartes et le commencement de la philosophie moderne) گفتار اول: دکارت و اصل یقین(Descartes und das Prinzip der Gewissheit / Descartes and the Principle of Certainty / Descartes et le principe de la certitude) ۱. چرا دکارت آغاز فلسفهٔ جدید است؟اصطلاح: فلسفهٔ جدید (Neuere Philosophie / Modern Philosophy / Philosophie moderne) هگل میگوید: با دکارت، فلسفه دیگر از سنت، اقتدار یا آموزههای پذیرفتهشده آغاز نمیشود. نقطهٔ آغاز اکنون اندیشهٔ خودِ انسان است. به تعبیر هگل، این همان لحظهای است که روح (Geist / Spirit / Esprit) به آگاهی از خویش میرسد. ۲. شک روشمنداصطلاح: شک روشمند (Methodischer Zweifel / Methodical Doubt / Doute méthodique) دکارت تصمیم میگیرد هر چیزی را که کمترین احتمال خطا در آن وجود دارد، موقتاً مورد تردید قرار دهد. او در تأملات در فلسفهٔ اولی (Meditationes de Prima Philosophia / Meditations on First Philosophy / Méditations métaphysiques) میکوشد به حقیقتی برسد که هیچ شکی آن را متزلزل نکند. نقلقول از دکارت
این عبارت بهصورت مشهور به دکارت نسبت داده میشود و خلاصهای از روش اوست، هرچند این صورت دقیق جمله در آثار اصلی او نیامده است. ترجمهٔ فارسی: «باید در همه چیز شک کرد.» English: "Everything must be doubted." Français: "Il faut douter de tout." تفسیر هگلهگل تأکید میکند که شک دکارتی شکاکیت (Skeptizismus / Skepticism / Scepticisme) نیست. هدف دکارت ماندن در شک نیست؛ بلکه یافتن یقینی است که هیچ شکی نتواند آن را از میان ببرد. ۳. کوگیتواصطلاح بنیادین: کوگیتو [Cogito] (Cogito / Cogito) دکارت پس از کنار گذاشتن همهٔ باورهای مشکوک، به حقیقتی میرسد که انکار آن ممکن نیست. نقلقول مشهور
ترجمهٔ فارسی: «میاندیشم، پس هستم.» English: "I think, therefore I am." Français: "Je pense, donc je suis."
۴. معنای کوگیتوهگل میگوید: اهمیت کوگیتو در این نیست که وجود انسان را ثابت میکند. اهمیت آن در این است که: برای نخستین بار، اندیشه (Denken / Thought / Pensée) خود، بنیاد فلسفه میشود. تفسیر هگلاز نظر هگل، دکارت نشان داد که یقین حقیقی باید از درون خودِ آگاهی برخیزد، نه از اقتدار بیرونی. به همین دلیل، او آغازگر فلسفهٔ جدید است. ۵. سوژهاصطلاح: سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) با دکارت، سوژهٔ اندیشنده به مرکز فلسفه تبدیل میشود. همهٔ شناختها باید از این نقطه آغاز شوند. ۶. حقیقتاصطلاح: وضوح و تمایز (Klarheit und Deutlichkeit / Clarity and Distinctness / Clarté et distinction) دکارت میگوید: هر اندیشهای که بهصورت روشن و متمایز درک شود، صادق است. تفسیر هگلهگل این اصل را گامی بزرگ در جهت استقلال عقل میداند، هرچند معتقد است که معیار حقیقت تنها وضوح ذهنی نیست، بلکه حرکت مفهوم (Begriff / Concept / Concept) نیز باید در نظر گرفته شود. ۷. خدا در فلسفهٔ دکارتدکارت میکوشد از راه عقل، وجود خدا را نیز اثبات کند. به نظر او، خدا ضامن صدق شناختهای روشن و متمایز است. تفسیر هگلهگل میگوید: دکارت هنوز کاملاً از متافیزیک سنتی جدا نشده است. زیرا برای تضمین حقیقت، همچنان به خدا متوسل میشود. اما با این همه، نقطهٔ آغاز فلسفه دیگر خودآگاهی است، نه وحی. ۸. دوگانهانگاریاصطلاح: دوگانهانگاری (Dualismus / Dualism / Dualisme) دکارت میان:
تمایز بنیادین قائل میشود. اصطلاحات: ذهن [Res cogitans] (Thinking Substance / Substance pensante) جسم [Res extensa] (Extended Substance / Substance étendue) تفسیر هگلهگل این تمایز را بسیار اثرگذار میداند، اما معتقد است که جدایی کامل ذهن و جسم، بعدها به یکی از بزرگترین مسألههای فلسفهٔ جدید تبدیل شد. ۹. ارزیابی هگلهگل مینویسد که با دکارت: «ما احساس میکنیم که اکنون در خانهٔ خود هستیم.» زیرا فلسفه اکنون از خودِ اندیشه آغاز میکند. این جمله یکی از مشهورترین ارزیابیهای هگل دربارهٔ دکارت است و مقصود او این است که در فلسفهٔ جدید، عقل دیگر بر بنیانی بیرونی تکیه ندارد. ۱۰. گذار به اسپینوزاهگل نتیجه میگیرد: اصل دکارتیِ یقین، آغاز راه است. اما هنوز میان خدا، انسان و طبیعت جدایی وجود دارد. فیلسوفی که این جدایی را به شیوهای تازه تفسیر میکند، باروخ اسپینوزا (Baruch Spinoza / Baruch Spinoza) است. اصطلاحات مهم گفتار اول — فصل ششم(Key Terms of Discourse One — Chapter Six / Termes clés du premier discours — Chapitre Six) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه رنه دکارتRené Descartes / [Renatus Cartesius](René Descartes / René Descartes) شک روشمندMethodischer Zweifel(Methodical Doubt / Doute méthodique) کوگیتو[Cogito](Cogito / Cogito) سوژهSubjekt(Subject / Sujet) اندیشهDenken(Thought / Pensée) وضوح و تمایزKlarheit und Deutlichkeit(Clarity and Distinctness / Clarté et distinction) ذهن[Res cogitans](Thinking Substance / Substance pensante) جسم[Res extensa](Extended Substance / Substance étendue) یقینGewissheit(Certainty / Certitude) حقیقتWahrheit / [Veritas](Truth / Vérité) جمعبندی گفتار اول — فصل ششم (Chapter Six / Chapitre Six)از دید هگل، رنه دکارت [Renatus Cartesius] (René Descartes / René Descartes) آغازگر حقیقی فلسفهٔ جدید است، زیرا فلسفه را بر بنیاد خودآگاهی و اندیشه (Thought / Pensée) بنا میکند. روش شک روشمند (Methodical Doubt / Doute méthodique) و اصل کوگیتو [Cogito] (Cogito / Cogito) نشان میدهند که یقین باید از درون خودِ سوژه به دست آید، نه از اقتدار سنت یا وحی. با این حال، هگل بر این باور است که نظام دکارت هنوز با دوگانهانگاری (Dualism / Dualisme) میان ذهن [Res cogitans] و جسم [Res extensa] روبهروست و برای تضمین حقیقت همچنان به خدا متوسل میشود. این کاستیها زمینه را برای فلسفهٔ اسپینوزا (Spinoza / Spinoza) فراهم میکنند؛ فیلسوفی که هگل او را نخستین متفکر بزرگ پس از دکارت میشمارد و موضوع گفتار دوم فصل ششم خواهد بود. گفتار دوم: اسپینوزا و جوهر یگانه(Spinoza und die eine Substanz / Spinoza and the One Substance / Spinoza et la substance unique) ۱. جایگاه اسپینوزااصطلاح: باروخ اسپینوزا [Benedictus de Spinoza] (Baruch Spinoza / Baruch Spinoza) هگل معتقد است که پس از دکارت، نخستین نظام فلسفیِ کاملاً منسجم را اسپینوزا پدید آورد. اگر دکارت فلسفه را از سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) آغاز کرد، اسپینوزا آن را از جوهر (Substanz / Substance / Substance) آغاز میکند. ۲. جوهراصطلاح بنیادین: جوهر [Substantia] (Substance / Substance) اسپینوزا در کتاب اخلاق (Ethica / Ethics / Éthique) مینویسد:
ترجمهٔ فارسی: «از جوهر، آن چیزی را میفهمم که در خود است و بهواسطهٔ خود فهمیده میشود.» English: "By substance I understand that which is in itself and is conceived through itself." Français: "Par substance, j'entends ce qui est en soi et est conçu par soi." تفسیر هگلهگل این تعریف را یکی از عمیقترین تعریفهای تاریخ متافیزیک میداند. جوهر، برای اسپینوزا، وابسته به چیز دیگری نیست؛ بلکه بنیاد همهٔ موجودات است. ۳. خدا یا طبیعتمشهورترین اصل اسپینوزا:
ترجمهٔ فارسی: «خدا، یعنی طبیعت.» English: "God, or Nature." Français: "Dieu, c'est-à-dire la Nature." تفسیر هگلهگل تأکید میکند که مقصود اسپینوزا این نیست که خدا همان طبیعت مادی است. بلکه مقصود او این است که تنها یک حقیقت نامتناهی وجود دارد و همهٔ موجودات، نمودها یا تعینات آن حقیقتاند. ۴. صفاتاصطلاح: صفت [Attributum] (Attribute / Attribut) اسپینوزا میگوید: جوهر دارای بینهایت صفت است. اما انسان فقط دو صفت را میشناسد:
اصطلاحات: اندیشه [Cogitatio] (Thought / Pensée) امتداد [Extensio] (Extension / Étendue) تفسیر هگلاز دید هگل، اسپینوزا با این نظریه میکوشد دوگانگی دکارتی میان ذهن و جسم را از میان بردارد. ذهن و جسم دو جوهر مستقل نیستند، بلکه دو صفت از یک جوهر واحدند. ۵. احوالاصطلاح: احوال [Modus] (Mode / Mode) در فلسفهٔ اسپینوزا، اشیای منفرد جوهر نیستند. آنها احوال یا تعینات جوهرند. نقلقول از اخلاق
ترجمهٔ فارسی: «هر آنچه هست، در خداست.» English: "Whatever is, is in God." Français: "Tout ce qui est, est en Dieu." تفسیر هگلهگل این اصل را بیان وحدت بنیادین واقعیت میداند. هیچ موجودی استقلال مطلق ندارد؛ همه، تجلیهای حقیقت واحدند. ۶. آزادیاصطلاح: آزادی (Freiheit / Freedom / Liberté) اسپینوزا آزادی را به معنای انتخاب دلخواه نمیفهمد. از نظر او، آزاد بودن یعنی عمل کردن بر اساس ضرورت ذات خویش. نقلقول
ترجمهٔ فارسی: «انسان آزاد، کمتر از هر چیز به مرگ میاندیشد.» English: "A free person thinks of nothing less than of death." Français: "L'homme libre ne pense à rien moins qu'à la mort." تفسیر هگلهگل این برداشت از آزادی را بسیار عمیق میداند. با این حال، معتقد است که آزادی در نظام اسپینوزا هنوز به آزادی سوژه تبدیل نشده است. ۷. ضرورتاصطلاح: ضرورت (Notwendigkeit / Necessity / Nécessité) در نظام اسپینوزا، همهٔ امور با ضرورت از ذات خدا ناشی میشوند. هیچ رویدادی کاملاً تصادفی نیست. تفسیر هگلهگل این اصل را میپذیرد، اما معتقد است که اسپینوزا برای نفی و شدن (Werden / Becoming / Devenir) جایگاه کافی قائل نیست. به همین دلیل، جوهر او هنوز «ایستا» است. ۸. نقد هگلهگل میگوید: بزرگی اسپینوزا در این است که همهٔ کثرت را به وحدت بازمیگرداند. اما ضعف او این است که: در نظام او، سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) در جوهر حل میشود. در حالی که در فلسفهٔ هگل، جوهر باید خود به سوژه تبدیل شود. این همان مضمون مشهور هگل در پدیدارشناسی روح است:
ترجمهٔ فارسی: «جوهر، در ذات خود، سوژه است.» English: "Substance is essentially Subject." Français: "La substance est essentiellement sujet." ۹. اهمیت تاریخیهگل میگوید: هر فیلسوفی که بخواهد نظامی فلسفی بنا کند، باید نخست از اسپینوزا عبور کند. زیرا اسپینوزا نخستین کسی است که وحدت مطلق واقعیت را بهصورت کاملاً نظاممند اندیشید. ۱۰. گذار به لایبنیتسپس از اسپینوزا، فلسفه با گوتفرید ویلهلم لایبنیتس (Gottfried Wilhelm Leibniz / Gottfried Wilhelm Leibniz) وارد مرحلهای تازه میشود. اگر اسپینوزا بر وحدت تأکید میکند، لایبنیتس میکوشد کثرت را نیز به همان اندازه توضیح دهد. اصطلاحات مهم گفتار دوم — فصل ششم(Key Terms of Discourse Two — Chapter Six / Termes clés du deuxième discours — Chapitre Six) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه باروخ اسپینوزاBaruch Spinoza / [Benedictus de Spinoza](Baruch Spinoza / Baruch Spinoza) جوهرSubstanz / [Substantia](Substance / Substance) صفتAttribut / [Attributum](Attribute / Attribut) احوالModus(Mode / Mode) اندیشهDenken / [Cogitatio](Thought / Pensée) امتدادAusdehnung / [Extensio](Extension / Étendue) ضرورتNotwendigkeit(Necessity / Nécessité) آزادیFreiheit(Freedom / Liberté) خدا یا طبیعت[Deus sive Natura](God or Nature / Dieu ou la Nature) حقیقتWahrheit / [Veritas](Truth / Vérité) جمعبندی گفتار دوم — فصل ششم (Chapter Six / Chapitre Six)از دید هگل، باروخ اسپینوزا [Benedictus de Spinoza] (Baruch Spinoza / Baruch Spinoza) نخستین فیلسوفی است که اصل جوهر [Substantia] (Substance / Substance) را به بنیاد یک نظام کاملاً منسجم تبدیل میکند. اصل Deus sive Natura و نظریهٔ صفات [Attributum] (Attributes / Attributs) و احوال (Modes / Modes) نشان میدهند که همهٔ کثرتهای جهان، تعینات یک حقیقت واحدند. با وجود این، هگل نقد میکند که در نظام اسپینوزا، سوژه (Subject / Sujet) در جوهر مستحیل میشود و آزادی هنوز به صورت خودآگاهی فعال فهمیده نمیشود. از نظر هگل، فلسفه باید از اصل اسپینوزاییِ وحدت آغاز کند، اما آن را به مرحلهای برساند که جوهر، خود به سوژه تبدیل شود. این گذار در گفتار سوم فصل ششم با بررسی فلسفهٔ لایبنیتس (Leibniz / Leibniz) و نظریهٔ مونادها (Monaden / Monads / Monades) دنبال خواهد شد. برچسبها: هگل, درسگفتار های تاریخ فلسفه, فلسفه هگل, دیالکتیک [ جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 0:54 ] [ عباس مهیاد ]
«درسگفتارهای تاریخ فلسفه» هگل (قسمت ششم) بخش چهارم: فلسفهٔ قرون وسطی(Die Philosophie des Mittelalters / Medieval Philosophy / La philosophie du Moyen Âge) فصل پنجم: گذار از فلسفهٔ یونان به فلسفهٔ مسیحی(Der Übergang von der griechischen zur christlichen Philosophie / The Transition from Greek to Christian Philosophy / Le passage de la philosophie grecque à la philosophie chrétienne) گفتار اول: ظهور مسیحیت و دگرگونی مفهوم حقیقت(Das Auftreten des Christentums und die Verwandlung des Wahrheitsbegriffs / The Emergence of Christianity and the Transformation of the Concept of Truth / L'apparition du christianisme et la transformation du concept de vérité) ۱. چرا فلسفهٔ یونان پایان مییابد؟هگل میگوید: فلسفهٔ یونان با فلوطین [Πλωτῖνος] (Plotinus / Plotin) به عالیترین مرتبهٔ خود رسید. اما جهان تاریخی دگرگون شده بود. امپراتوری روم جای دولتشهرهای یونانی را گرفت. در چنین شرایطی، مسألهٔ اصلی دیگر این نبود که: «ماهیت جهان چیست؟» بلکه این بود که: «انسان چگونه با خدا آشتی میکند؟» از اینجا، تاریخ فلسفه وارد مرحلهای کاملاً تازه میشود. ۲. پیدایش مسیحیتاصطلاح: مسیحیت (Christentum / Christianity / Christianisme) از نظر هگل، مسیحیت تنها یک دین جدید نیست. بلکه انقلابی در فهم انسان از خویشتن است. برای نخستین بار، هر انسان به عنوان شخصی دارای ارزش نامتناهی شناخته میشود. ۳. مفهوم شخصاصطلاح بنیادین: شخص (Person / Person / Personne) هگل میگوید: در جهان یونانی، فرد بیشتر عضوی از دولت [πόλις] (Polis / City-State / Cité) بود. اما در مسیحیت، هر فرد مستقیماً با خدا نسبت پیدا میکند. این تحول، یکی از بزرگترین انقلابهای تاریخ روح (Geist / Spirit / Esprit) است. ۴. لوگوس در انجیل یوحناهگل توجه ویژهای به آغاز انجیل یوحنا (Κατὰ Ἰωάννην / Gospel of John / Évangile selon Jean) دارد. متن اصلی:
Transliteration: En archē ēn ho Logos. ترجمهٔ فارسی: «در آغاز، کلمه (لوگوس) بود.» English: "In the beginning was the Word." Français: "Au commencement était le Verbe." تفسیر هگلهگل معتقد است: واژهٔ لوگوس [λόγος] (Logos / Logos) در اینجا فقط به معنای «کلمه» نیست. بلکه همان عقل (Vernunft / Reason / Raison) الهی است. از نظر او، نویسندهٔ انجیل یوحنا یکی از عمیقترین مفاهیم فلسفهٔ یونان را وارد الهیات مسیحی کرده است. به همین دلیل، هگل انجیل یوحنا را نزدیکترین متن عهد جدید به زبان فلسفه میداند. ۵. تجسداصطلاح: تجسد (Inkarnation / Incarnation / Incarnation) در ادامهٔ انجیل یوحنا آمده است:
Transliteration: Kai ho Logos sarx egeneto. ترجمهٔ فارسی: «و لوگوس، جسم شد.» English: "And the Word became flesh." Français: "Et le Verbe s'est fait chair." تفسیر هگلهگل این جمله را نقطهٔ عطف تاریخ اندیشه میداند. چرا؟ زیرا حقیقت دیگر صرفاً در جهانی فراتر از انسان نیست. بلکه در خودِ تاریخ و وجود انسانی ظاهر میشود. به نظر هگل، این اندیشه مقدمهای برای فلسفهٔ روح (Geist / Spirit / Esprit) است. ۶. ایمان و عقلدو اصطلاح اساسی: ایمان (Glaube / Faith / Foi) عقل (Vernunft / Reason / Raison) هگل میگوید: در آغاز مسیحیت، این دو هنوز از یکدیگر جدا نشدهاند. بعدها در قرون وسطی، مسألهٔ اصلی فلسفه این خواهد بود که: رابطهٔ ایمان و عقل چیست؟ ۷. حقیقتاصطلاح: حقیقت [ἀλήθεια] (Truth / Vérité) در فلسفهٔ یونان، حقیقت بیشتر موضوع شناخت نظری بود. اما در مسیحیت، حقیقت با نجات، زندگی و رابطهٔ انسان با خدا پیوند مییابد. ۸. نقلقول از انجیل یوحنادر انجیل آمده است:
Transliteration: Egō eimi hē hodos kai hē alētheia kai hē zōē. ترجمهٔ فارسی: «من راه و حقیقت و حیات هستم.» English: "I am the way, the truth, and the life." Français: "Je suis le chemin, la vérité et la vie." تفسیر هگلهگل این جمله را صرفاً گزارهای دینی نمیداند. او معتقد است که در اینجا، حقیقت دیگر امری صرفاً نظری نیست؛ بلکه حقیقت، در وجود زنده و خودآگاه متجلی میشود. به همین دلیل، مفهوم حقیقت در جهان مسیحی نسبت به فلسفهٔ یونان دگرگون میشود. ۹. ارزیابی هگلهگل میگوید: فلسفهٔ یونان، حقیقت را به صورت مفهوم (Begriff / Concept / Concept) کشف کرد. مسیحیت، ارزش نامتناهی شخص را آشکار ساخت. وظیفهٔ فلسفهٔ قرون وسطی این خواهد بود که این دو را با یکدیگر آشتی دهد. ۱۰. گذار به پدران کلیساپس از شکلگیری مسیحیت، اندیشمندانی پدید آمدند که کوشیدند فلسفهٔ یونان را با ایمان مسیحی هماهنگ کنند. مهمترین آنان:
هگل این متفکران را آغاز فلسفهٔ مسیحی میداند. اصطلاحات مهم گفتار اول — فصل پنجم(Key Terms of Discourse One — Chapter Five / Termes clés du premier discours — Chapitre Cinq) فارسیآلمانی / یونانی باستانانگلیسی / فرانسه مسیحیتChristentum(Christianity / Christianisme) لوگوسLogos / [λόγος](Logos / Logos) تجسدInkarnation(Incarnation / Incarnation) ایمانGlaube(Faith / Foi) عقلVernunft(Reason / Raison) حقیقتWahrheit / [ἀλήθεια](Truth / Vérité) شخصPerson(Person / Personne) روحGeist(Spirit / Esprit) نجاتErlösung(Salvation / Salut) کلیساKirche / [ἐκκλησία](Church / Église) جمعبندی گفتار اول — فصل پنجم (Chapter Five / Chapitre Cinq)از دید هگل، گذار از فلسفهٔ یونان به مسیحیت، صرفاً تغییر یک مکتب فلسفی با مکتبی دیگر نیست، بلکه دگرگونی بنیادین در خودِ مفهوم حقیقت و انسان است. اگر فلسفهٔ یونان حقیقت را در مفهوم (Begriff / Concept / Concept) و لوگوس [λόγος] (Logos / Logos) جستوجو میکرد، مسیحیت با آموزهٔ تجسد (Incarnation / Incarnation) نشان داد که حقیقت میتواند در تاریخ و در شخص انسانی نیز آشکار شود. هگل این تحول را نقطهٔ آغاز فلسفهٔ قرون وسطی میداند؛ دورهای که مسألهٔ اصلی آن نسبت ایمان (Faith / Foi) و عقل (Reason / Raison) است. در گفتار دوم فصل پنجم (Chapter Five / Chapitre Cinq)، او به پدران کلیسا (Church Fathers / Pères de l'Église)، بهویژه اوریگن و آگوستین، میپردازد و بررسی میکند که چگونه آنان کوشیدند میراث فلسفهٔ یونان را با الهیات مسیحی پیوند دهند. بخش چهارم: فلسفهٔ قرون وسطی(Die Philosophie des Mittelalters / Medieval Philosophy / La philosophie du Moyen Âge) فصل پنجم: گذار از فلسفهٔ یونان به فلسفهٔ مسیحی(Der Übergang von der griechischen zur christlichen Philosophie / The Transition from Greek to Christian Philosophy / Le passage de la philosophie grecque à la philosophie chrétienne) گفتار دوم: پدران کلیسا و پیدایش فلسفهٔ مسیحی(Die Kirchenväter und die Entstehung der christlichen Philosophie / The Church Fathers and the Emergence of Christian Philosophy / Les Pères de l'Église et la naissance de la philosophie chrétienne) ۱. پدران کلیسا چه کسانی بودند؟اصطلاح: پدران کلیسا [Patres Ecclesiae] (Church Fathers / Pères de l'Église) هگل میگوید: پدران کلیسا نخستین متفکرانی بودند که کوشیدند میان:
هماهنگی برقرار کنند. به نظر هگل، فلسفه در این دوره دیگر صرفاً پژوهشی نظری دربارهٔ طبیعت نیست، بلکه به مسألهٔ نسبت خدا، انسان و عقل تبدیل میشود. ۲. کلمنت اسکندرانیاصطلاح: کلمنت اسکندرانی [Clemens Alexandrinus] (Clement of Alexandria / Clément d'Alexandrie) کلمنت معتقد بود: فلسفهٔ یونان برای یونانیان همان نقشی را داشت که شریعت برای قوم یهود. بنابراین، فلسفه دشمن ایمان نیست، بلکه انسان را برای پذیرش حقیقت آماده میکند. نقلقول از کلمنتدر استروماتا (Stromata / Stromates) آمده است:
ترجمهٔ فارسی: «فلسفه، تربیتی برای رسیدن به مسیح است.» English: "Philosophy is an education leading to Christ." Français: "La philosophie est une éducation conduisant au Christ." تفسیر هگلهگل این اندیشه را نقطهٔ آغاز آشتی فلسفه و الهیات میداند. از این پس، فلسفه دیگر صرفاً میراث یونانی نیست، بلکه در درون اندیشهٔ مسیحی ادامهٔ حیات مییابد. ۳. اوریگناصطلاح: اوریگن [Origenes] (Origen / Origène) هگل اوریگن را بزرگترین متفکر مسیحی پیش از آگوستین میداند. او معتقد بود که کتاب مقدس دارای سطوح گوناگون معناست و نباید تنها به معنای ظاهری آن بسنده کرد. ۴. تفسیر تمثیلیاصطلاح: تفسیر تمثیلی (Allegorische Auslegung / Allegorical Interpretation / Interprétation allégorique) اوریگن سه سطح معنا را از یکدیگر متمایز میکند:
تفسیر هگلاز دید هگل، این روش راه را برای فهم عقلانی متون دینی گشود و نشان داد که متن مقدس نیز میتواند موضوع تفکر فلسفی قرار گیرد. ۵. آگوستیناصطلاح: آگوستین [Aurelius Augustinus] (Augustine / Augustin) هگل آگوستین را بزرگترین فیلسوف آغاز قرون وسطی میداند. او فلسفهٔ افلاطونی و نوافلاطونی را با الهیات مسیحی درهم آمیخت و مفهوم دروننگری را به مرکز اندیشه منتقل کرد. ۶. ایمان و فهماصل مشهور آگوستین:
ترجمهٔ فارسی: «ایمان بیاور تا بفهمی.» English: "Believe so that you may understand." Français: "Crois afin de comprendre." تفسیر هگلهگل این اصل را به معنای نفی عقل نمیداند. برعکس، ایمان آغاز حرکت عقل است و عقل میکوشد آنچه را ایمان پذیرفته است، بهصورت مفهومی دریابد. ۷. حقیقت در درون انساناز مشهورترین سخنان آگوستین:
ترجمهٔ فارسی: «به بیرون مرو؛ به خویشتن بازگرد؛ حقیقت در درون انسان ساکن است.» English: "Do not go outward; return into yourself; truth dwells in the inner person." Français: "Ne va pas au dehors ; rentre en toi-même ; la vérité habite l'homme intérieur." تفسیر هگلهگل این عبارت را یکی از مهمترین گامهای تاریخ خودآگاهی (Selbstbewusstsein / Self-Consciousness / Conscience de soi) میداند. به باور او، آگوستین توجه فلسفه را از جهان بیرونی به درون انسان معطوف کرد؛ حرکتی که بعدها در فلسفهٔ دکارت و سپس در نظام خود هگل به اوج رسید. ۸. زماندر کتاب اعترافات (Confessiones / Confessions / Confessions) آگوستین مینویسد:
ترجمهٔ فارسی: «پس زمان چیست؟» او ادامه میدهد که تا زمانی که از او نپرسند، گمان میکند آن را میداند؛ اما هنگامی که بخواهد آن را تعریف کند، درمییابد که تعریف زمان بسیار دشوار است. تفسیر هگلهگل این تحلیل را یکی از نخستین پژوهشهای عمیق دربارهٔ آگاهی زمانی (Zeitbewusstsein / Time Consciousness / Conscience du temps) میداند. به نظر او، زمان دیگر صرفاً ویژگی طبیعت نیست، بلکه به ساختار آگاهی انسان نیز تعلق دارد. ۹. ارزیابی هگلهگل میگوید: آگوستین نخستین متفکری است که:
را در مرکز فلسفه قرار میدهد. به همین دلیل، او پلی میان فلسفهٔ باستان و فلسفهٔ جدید است. ۱۰. گذار به اسکولاستیکپس از پدران کلیسا، اندیشهٔ مسیحی وارد مرحلهٔ اسکولاستیک (Scholastik / Scholasticism / Scolastique) میشود. در این مرحله، مسألهٔ اصلی چنین است: آیا آموزههای ایمان را میتوان با استدلال فلسفی اثبات کرد؟ هگل این پرسش را مهمترین مسألهٔ فلسفهٔ قرون وسطی میداند. اصطلاحات مهم گفتار دوم — فصل پنجم(Key Terms of Discourse Two — Chapter Five / Termes clés du deuxième discours — Chapitre Cinq) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه پدران کلیساKirchenväter / [Patres Ecclesiae](Church Fathers / Pères de l'Église) کلمنت اسکندرانیClemens Alexandrinus(Clement of Alexandria / Clément d'Alexandrie) اوریگنOrigenes(Origen / Origène) آگوستینAurelius Augustinus(Augustine / Augustin) ایمانGlaube(Faith / Foi) عقلVernunft(Reason / Raison) تفسیر تمثیلیAllegorische Auslegung(Allegorical Interpretation / Interprétation allégorique) خودآگاهیSelbstbewusstsein(Self-Consciousness / Conscience de soi) حقیقتWahrheit / [Veritas](Truth / Vérité) زمانZeit / [Tempus](Time / Temps) جمعبندی گفتار دوم — فصل پنجم (Chapter Five / Chapitre Cinq)از دید هگل، پدران کلیسا [Patres Ecclesiae] (Church Fathers / Pères de l'Église) نخستین متفکرانی بودند که کوشیدند میان فلسفهٔ یونان و ایمان مسیحی آشتی برقرار کنند. کلمنت اسکندرانی فلسفه را مقدمهای برای ایمان دانست، اوریگن با تفسیر تمثیلی فهم عقلانی متون مقدس را گسترش داد و آگوستین [Aurelius Augustinus] (Augustine / Augustin) با تأکید بر دروننگری، اراده و خودآگاهی، مسیر تازهای در تاریخ فلسفه گشود. هگل آگوستین را حلقهٔ پیوند میان جهان باستان و قرون وسطی میداند، زیرا او مسألهٔ نسبت ایمان (Faith / Foi) و عقل (Reason / Raison) را به مرکز تفکر فلسفی تبدیل کرد. در گفتار سوم فصل پنجم، هگل به پیدایش اسکولاستیک (Scholasticism / Scolastique)، نزاع بر سر کلیات (Universalia / Universals / Universaux) و نخستین نظامهای فلسفی قرون وسطی میپردازد. گفتار سوم: اسکولاستیک و مسألهٔ کلیات(Die Scholastik und das Problem der Universalien / Scholasticism and the Problem of Universals / La scolastique et le problème des universaux) ۱. اسکولاستیک چیست؟اصطلاح: اسکولاستیک (Scholastik / Scholasticism / Scolastique) واژهٔ Scholastik از واژهٔ لاتینی [Scholasticus] گرفته شده است و در اصل به آموزگاران مدارس و دانشگاههای قرون وسطی اطلاق میشد. از نظر هگل، اسکولاستیک صرفاً شیوهای آموزشی نیست، بلکه تلاشی عظیم برای هماهنگ کردن:
است. ۲. مسألهٔ کلیاتاصطلاح بنیادین: کلیات [Universalia] (Universals / Universaux) هگل میگوید: اساسیترین مسألهٔ فلسفهٔ قرون وسطی این است: آیا مفاهیم کلی واقعاً وجود دارند، یا فقط نامهایی هستند که ذهن انسان ساخته است؟ این نزاع، نزدیک به هفت قرن ادامه یافت. ۳. سرچشمهٔ مسألهاین مسأله از آثار پورفیری [Porphyrius] (Porphyry / Porphyre) آغاز شد. در مقدمهٔ کتاب ایساگوگه (Isagoge / Isagoge)، او مینویسد که دربارهٔ سه پرسش داوری نمیکند:
تفسیر هگلهگل معتقد است که این پرسشها صرفاً منطقی نیستند، بلکه به بنیاد متافیزیک مربوط میشوند. زیرا پاسخ به آنها تعیین میکند که آیا عقل میتواند حقیقت را بشناسد یا نه. ۴. واقعگراییاصطلاح: واقعگرایی (Realismus / Realism / Réalisme) واقعگرایان میگفتند: کلیات [Universalia] حقیقتی واقعی دارند. مثلاً: «انسانیت» صرفاً یک واژه نیست، بلکه حقیقتی عینی است. تفسیر هگلهگل این دیدگاه را به افلاطون نزدیک میداند. او معتقد است که این نظر، اهمیت مفهوم کلی را بهدرستی درک میکند، هرچند هنوز آن را بهصورت ایستا میفهمد. ۵. نامگراییاصطلاح: نامگرایی (Nominalismus / Nominalism / Nominalisme) نامگرایان میگفتند: فقط افراد واقعیاند. کلیات صرفاً نام هستند. اصطلاح لاتینی مشهور: [Flatus vocis] یعنی: «صدای صرف.» تفسیر هگلهگل این دیدگاه را گامی به سوی تجربهگرایی جدید میداند. اما معتقد است که اگر کلیات فقط نام باشند، دیگر علم و فلسفه نیز بنیاد خود را از دست خواهند داد. ۶. مفهوماصطلاح بنیادین: مفهوم (Begriff / Concept / Concept) در اینجا هگل نخستین بار نشان میدهد که چرا مفهوم (Begriff / Concept / Concept) در نظام فلسفی خودش چنین جایگاهی دارد. او میگوید: اگر مفهوم فقط واژه باشد، شناخت ممکن نیست. اما اگر مفهوم حقیقتی عقلانی داشته باشد، علم امکانپذیر میشود. ۷. آنسلماصطلاح: آنسلم [Anselmus Cantuariensis] (Anselm of Canterbury / Anselme de Cantorbéry) آنسلم از برجستهترین واقعگرایان بود. اصل مشهور او:
ترجمهٔ فارسی: «ایمانی که در جستوجوی فهم است.» English: "Faith seeking understanding." Français: "La foi cherchant l'intelligence." تفسیر هگلهگل این اصل را ادامهٔ اندیشهٔ آگوستین میداند. ایمان پایان عقل نیست؛ بلکه آغاز حرکت عقل است. ۸. برهان وجودیآنسلم میگوید:
ترجمهٔ فارسی: «آن که بزرگتر از او قابل تصور نیست.» هگل در آثار دیگر خود، بهویژه در دانشنامهٔ علوم فلسفی و علم منطق، با تفصیل بیشتری این برهان را بررسی میکند و معتقد است که برهان وجودی را نباید بهسادگی رد کرد، زیرا این برهان نشاندهندهٔ پیوند عمیق میان اندیشه و وجود است. ۹. ارزیابی هگلهگل میگوید: نزاع بر سر کلیات، در ظاهر، نزاعی لفظی است. اما در حقیقت، نزاع بر سر این است که: آیا عقل حقیقت را بیان میکند، یا تنها نامهایی بر اشیا مینهد؟ ۱۰. گذار به ابنسینا و ابنرشدهگل تأکید میکند که در همین زمان، فلسفه در جهان اسلام نیز شکوفا شد. بهویژه:
که نقش تعیینکنندهای در انتقال فلسفهٔ ارسطو به اروپا داشتند. اصطلاحات مهم گفتار سوم — فصل پنجم(Key Terms of Discourse Three — Chapter Five / Termes clés du troisième discours — Chapitre Cinq) فارسیآلمانی / لاتینانگلیسی / فرانسه اسکولاستیکScholastik / [Scholastica](Scholasticism / Scolastique) کلیاتUniversalien / [Universalia](Universals / Universaux) واقعگراییRealismus(Realism / Réalisme) نامگراییNominalismus(Nominalism / Nominalisme) مفهومBegriff(Concept / Concept) آنسلمAnselm / [Anselmus Cantuariensis](Anselm of Canterbury / Anselme de Cantorbéry) ایمانGlaube(Faith / Foi) عقلVernunft(Reason / Raison) وجودSein / [Esse](Being / Être) حقیقتWahrheit / [Veritas](Truth / Vérité) جمعبندی گفتار سوم — فصل پنجم (Chapter Five / Chapitre Cinq)از دید هگل، اسکولاستیک (Scholasticism / Scolastique) صرفاً مجموعهای از بحثهای مدرسهای نیست، بلکه کوششی نظاممند برای آشتی دادن ایمان (Faith / Foi) و عقل (Reason / Raison) است. مهمترین مسألهٔ این دوره، نزاع بر سر کلیات [Universalia] (Universals / Universaux) است؛ اینکه آیا مفاهیم کلی حقیقتی عینی دارند یا تنها نامهایی هستند که ذهن بر اشیا مینهد. هگل این نزاع را زمینهساز فلسفهٔ جدید میداند، زیرا به پرسش بنیادین نسبت اندیشه و وجود بازمیگردد. او همچنین آنسلم [Anselmus Cantuariensis] (Anselm of Canterbury / Anselme de Cantorbéry) را از مهمترین متفکران این دوره میشمارد و برهان وجودی او را تلاشی مهم برای نشان دادن پیوند مفهوم و وجود میداند. در گفتار چهارم فصل پنجم، هگل به نقش فیلسوفان جهان اسلام، بهویژه ابنسینا و ابنرشد، در حفظ، تفسیر و انتقال فلسفهٔ ارسطو و تأثیر آنان بر اسکولاستیک لاتینی میپردازد. برچسبها: هگل, درسگفتار های تاریخ فلسفه, فلسفه هگل, دیالکتیک [ جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 0:42 ] [ عباس مهیاد ]
بخش سوم: فلسفهٔ یونان(Die griechische Philosophie / Greek Philosophy / La philosophie grecque) فصل چهارم: سقراط و چرخش به سوی خودآگاهی(Sokrates und die Wendung zum Selbstbewusstsein / Socrates and the Turn to Self-Consciousness / Socrate et le tournant vers la conscience de soi) گفتار پنجم: رواقیان و آزادی درونی(Die Stoiker und die innere Freiheit / The Stoics and Inner Freedom / Les Stoïciens et la liberté intérieure) ۱. جایگاه رواقیان در تاریخ فلسفهاصطلاح: رواقیان [Στωϊκοί] (Stoics / Stoïciens) بنیانگذار: زنونِ کیتیونی [Ζήνων ὁ Κιτιεύς] (Zeno of Citium / Zénon de Cition) هگل معتقد است که رواقیان، در جهانی که دولتشهر یونانی فروپاشیده بود، آزادی را دیگر در نهادهای سیاسی جستوجو نمیکردند، بلکه آن را در درون انسان (Inner Self / Soi intérieur) مییافتند. ۲. آزادیاصطلاح بنیادین: آزادی (Freiheit / Freedom / Liberté) از دید رواقیان، انسان آزاد است اگر عقل او از سلطهٔ امیال و شرایط بیرونی رها باشد. بردگی یا آزادیِ بیرونی، تعیینکنندهٔ حقیقت انسان نیست. بلکه آزادی حقیقی، آزادی عقل است. ۳. زندگی مطابق طبیعتیکی از شعارهای بنیادین رواقیان:
Transliteration: Homologoumenōs tē physei zēn. ترجمهٔ فارسی: «همآهنگ با طبیعت زیستن.» English: "To live in agreement with nature." Français: "Vivre en accord avec la nature."
تفسیر هگلهگل تأکید میکند که طبیعت [φύσις] (Nature / Nature) در اینجا صرفاً طبیعت مادی نیست. مراد رواقیان، طبیعتِ عقلانیِ جهان است. پس «مطابق طبیعت زیستن» یعنی: زندگی مطابق عقل (Vernunft / Reason / Raison). ۴. لوگوساصطلاح: لوگوس [λόγος] (Logos / Logos) رواقیان معتقد بودند که سراسر جهان را لوگوس [λόγος] (Logos / Logos)، یعنی عقل کلی، اداره میکند. انسان نیز چون بهرهای از لوگوس دارد، میتواند با نظم جهان هماهنگ شود. تفسیر هگلهگل این اندیشه را گامی مهم در تاریخ فلسفه میداند، زیرا عقل دیگر صرفاً ویژگی انسان نیست، بلکه اصل حاکم بر کل جهان است. با این حال، او معتقد است که رواقیان هنوز رابطهٔ میان عقل فردی و عقل جهان را بهصورت دیالکتیکی تبیین نکردهاند. ۵. آپاتئیا (آرامش از رهایی از انفعالات)اصطلاح: آپاتئیا [ἀπάθεια] (Apatheia / Apathie) رواقیان میگفتند: حکیم باید از انفعالات و هیجانهایی که عقل را مختل میکنند، رها شود. منظور آنان بیاحساسی مطلق نبود، بلکه رهایی از فرمانروایی امیال ناسنجیده بود. ۶. نقلقول از اپیکتتوساپیکتتوس [Ἐπίκτητος] (Epictetus / Épictète)، که از برجستهترین رواقیان متأخر است، میگوید:
Transliteration: Ou ta pragmata tarassei tous anthrōpous, alla ta peri tōn pragmatōn dogmata. ترجمهٔ فارسی: «این خودِ رویدادها نیستند که انسانها را آشفته میکنند، بلکه داوریهای آنان دربارهٔ رویدادهاست.» English: "It is not things themselves that disturb people, but their judgments about things." Français: "Ce ne sont pas les choses qui troublent les hommes, mais les jugements qu'ils portent sur elles." تفسیر هگلهگل این اصل را نشانهٔ انتقال کانون فلسفه از جهان بیرون به خودآگاهی (Selbstbewusstsein / Self-Consciousness / Conscience de soi) میداند. اما او میافزاید که اگر آزادی فقط به نگرش درونی محدود شود، هنوز آزادیِ کامل تحقق نیافته است. ۷. جهانوطنیاصطلاح: جهانوطنی [κοσμοπολιτεία] (Cosmopolitanism / Cosmopolitisme) رواقیان معتقد بودند: همهٔ انسانها اعضای یک جامعهٔ جهانیاند. تمایز میان یونانی و غیریونانی اهمیت بنیادین ندارد. تفسیر هگلهگل این اندیشه را گامی مهم در تاریخ آزادی میداند، زیرا مفهوم انسان، از مرزهای دولتشهر فراتر میرود. اما در نظر او، این جهانوطنی هنوز انتزاعی است و در نهادهای واقعی سیاسی تحقق نیافته است. ۸. نقد هگلنقد اصلی هگل به رواقیان چنین است: آنان آزادی را به درون آگاهی منتقل کردند، اما نتوانستند آن را در جهان عینی، جامعه و تاریخ تحقق بخشند. بنابراین، آزادیِ رواقی، آزادیای انتزاعی (Abstrakt / Abstract / Abstrait) است. ۹. گذار به شکاکیتهگل میگوید: اگر فرد تنها به آزادی درونی بسنده کند، بهتدریج نسبت به همهٔ حقیقتهای بیرونی بیاعتماد میشود. از همینجا، فلسفه به شکاکیت [Σκεπτικισμός] (Skepticism / Scepticisme) گذر میکند. ۱۰. جایگاه رواقیان در نظام هگلدر نظام هگل، رواقیگری نخستین مرحلهای است که خودآگاهی میگوید: «من در اندیشهٔ خود آزاد هستم.» اما هنوز باید نشان داده شود که این آزادی چگونه در جهان، قانون، اخلاق و دولت تحقق مییابد. اصطلاحات مهم گفتار پنجم — فصل چهارم(Key Terms of Discourse Five — Chapter Four / Termes clés du cinquième discours — Chapitre Quatre) فارسیآلمانی / یونانی باستانانگلیسی / فرانسه رواقیانStoiker / [Στωϊκοί](Stoics / Stoïciens) زنونZenon / [Ζήνων](Zeno / Zénon) آزادیFreiheit(Freedom / Liberté) لوگوسLogos / [λόγος](Logos / Logos) طبیعتNatur / [φύσις](Nature / Nature) آپاتئیا[ἀπάθεια](Apatheia / Apathie) جهانوطنی[κοσμοπολιτεία](Cosmopolitanism / Cosmopolitisme) خودآگاهیSelbstbewusstsein(Self-Consciousness / Conscience de soi) عقلVernunft(Reason / Raison) انتزاعAbstraktion(Abstraction / Abstraction) جمعبندی گفتار پنجم — فصل چهارم (Chapter Four / Chapitre Quatre)از دید هگل، رواقیان [Στωϊκοί] (Stoics / Stoïciens) آزادی را از عرصهٔ سیاست به عرصهٔ خودآگاهی (Self-Consciousness / Conscience de soi) منتقل کردند. آموزهٔ «مطابق طبیعت زیستن» [ὁμολογουμένως τῇ φύσει ζῆν] (To live in agreement with nature / Vivre en accord avec la nature) به معنای زندگی مطابق عقل (Reason / Raison) است، زیرا لوگوس [λόγος] (Logos / Logos) اصل عقلانیِ حاکم بر جهان شمرده میشود. با این همه، هگل معتقد است که آزادی رواقی هنوز انتزاعی (Abstract / Abstrait) است؛ زیرا در نهادهای اجتماعی و تاریخی تحقق نمییابد و بیشتر به استقلال درونی فرد محدود میماند. به همین دلیل، این موضع بهتدریج راه را برای شکاکیت [Σκεπτικισμός] (Skepticism / Scepticisme) میگشاید. در گفتار ششم فصل چهارم، هگل نشان میدهد که چگونه شکاکان حتی اعتبار شناخت و داوریهای یقینی را نیز مورد پرسش قرار میدهند و این مرحله را گامی ضروری در دیالکتیک تکامل خودآگاهی میداند. گفتار ششم: شکاکان و دیالکتیک نفی(Die Skeptiker und die Dialektik der Negation / The Skeptics and the Dialectic of Negation / Les Sceptiques et la dialectique de la négation) ۱. جایگاه شکاکیت در تاریخ فلسفهاصطلاح: شکاکان [Σκεπτικοί] (Skeptics / Sceptiques) برجستهترین نمایندگان:
هگل تأکید میکند که شکاکیت صرفاً «انکار همهچیز» نیست. بلکه واکنشی فلسفی به ادعاهای جزمی (Dogmatismus / Dogmatism / Dogmatisme) است. ۲. معنای شکاصطلاح: شک [σκέψις] (Inquiry / Examen) واژهٔ یونانی σκέψις در اصل به معنای «بررسی»، «کاوش» و «جستوجو» است، نه صرفاً تردید. از این رو، شکاکیت در آغاز به معنای پرهیز از داوری شتابزده است. هگل بر این ریشهٔ واژه تأکید دارد، زیرا نشان میدهد که شکاکیت تاریخی با شک صرفِ روانشناختی تفاوت دارد. ۳. تعلیق داوریمفهوم بنیادین شکاکان: اِپوخه [ἐποχή] (Epoché / Épochè) شکاکان میگفتند: در موضوعاتی که دلیل قطعی در دست نیست، باید داوری را معلق نگه داشت. نه تأیید، نه انکار. ۴. نقلقول اصلی از سکستوس امپریکوسدر طرحهای پیرونی (Πυρρώνειοι ὑποτυπώσεις / Outlines of Pyrrhonism / Esquisses pyrrhoniennes) آمده است:
Transliteration: Epochē eirēnē psychēs pherei. ترجمهٔ فارسی: «تعلیق داوری، آرامشِ روان را به همراه میآورد.» English: "Suspension of judgment brings tranquility of mind." Français: "La suspension du jugement apporte la tranquillité de l'âme."
تفسیر هگلهگل میگوید: شکاک، با کنار گذاشتن داوریهای قطعی، از وابستگی به امور جزئی رها میشود. اما اگر این نفی ادامه یابد، دیگر هیچ حقیقت مثبتی باقی نمیماند. از همینجا، نقد اصلی هگل آغاز میشود. ۵. آتاراکسیااصطلاح: آتاراکسیا [ἀταραξία] (Ataraxia / Ataraxie) هدف شکاکان رسیدن به: آرامش درونی و رهایی از اضطراب بود. این آرامش، نتیجهٔ نپذیرفتن هیچ داوری قطعی است. تفسیر هگلهگل معتقد است: اگر آرامش فقط از راه نفی همهٔ داوریها به دست آید، در واقع آزادی به سکون تبدیل میشود. به نظر او، آزادی حقیقی باید بتواند حقیقتی ایجابی نیز پدید آورد. ۶. نقلقول مشهور از پیروناز مشهورترین گزارشها دربارهٔ آموزهٔ پیرون [Πύρρων] (Pyrrho / Pyrrhon):
Transliteration: Ou mallon tode ē tode. ترجمهٔ فارسی: «نه این، بیش از آن.» یا: «این، بیش از آن حقیقت ندارد.» English: "No more this than that." Français: "Pas plus ceci que cela." تفسیر هگلهگل این اصل را نفی همهٔ تمایزهای قطعی میداند. از نظر او، شکاکیت نشان میدهد که هر حکم محدود میتواند با حکم مخالف خود روبهرو شود. اما شکاکیت در همین مرحله متوقف میشود و به وحدت بالاتری نمیرسد. ۷. شکاکیت و دیالکتیکاینجا یکی از مهمترین نکات هگل مطرح میشود. او میگوید: شکاکیت، بهدرستی، محدودیت هر گزارهٔ معین را آشکار میکند. اما: دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique) در همان نفی متوقف نمیشود. بلکه از دل نفی، مفهومی برتر پدید میآورد. ۸. تفاوت شکاکیت و دیالکتیک هگلشکاک: همه چیز را نفی میکند. دیالکتیک هگل: نفی را حفظ میکند، اما آن را به مرحلهٔ بالاتری ارتقا میدهد. اصطلاح مهم: رفع (Aufhebung / Sublation / Relève) هگل تصریح میکند که نفی باید در «رفع» حفظ شود، نه اینکه صرفاً نابود گردد. ۹. نقد هگلنقد اساسی هگل چنین است: شکاکیت، آزادی را فقط به صورت نفی همهٔ تعینها میشناسد. اما آزادی واقعی، باید بتواند حقیقتی عقلانی و ایجابی را نیز بنا کند. به همین دلیل، شکاکیت مرحلهای ضروری است، اما مرحلهٔ نهایی نیست. ۱۰. گذار به اپیکوریانپس از شکاکیت، فلسفه به مکتب دیگری میرسد: اپیکوریان [Ἐπικούρειοι] (Epicureans / Épicuriens) که به جای تعلیق داوری، بر لذت عقلانی [ἡδονή] (Pleasure / Plaisir) و آرامش زندگی (Tranquility / Tranquillité) تأکید میکنند. هگل این مکتب را واپسین صورت مهم فلسفهٔ یونان پیش از نوافلاطونیان میداند. اصطلاحات مهم گفتار ششم — فصل چهارم(Key Terms of Discourse Six — Chapter Four / Termes clés du sixième discours — Chapitre Quatre) فارسیآلمانی / یونانی باستانانگلیسی / فرانسه شکاکیتSkeptizismus / [σκεπτικισμός](Skepticism / Scepticisme) شکاکSkeptiker / [Σκεπτικοί](Skeptic / Sceptique) پیرونPyrrhon / [Πύρρων](Pyrrho / Pyrrhon) سکستوس امپریکوسSextus Empiricus / [Σέξτος Ἐμπειρικός](Sextus Empiricus / Sextus Empiricus) تعلیق داوری[ἐποχή](Epoché / Épochè) آرامش[ἀταραξία](Ataraxia / Ataraxie) نفیNegation(Negation / Négation) رفعAufhebung(Sublation / Relève) دیالکتیکDialektik(Dialectic / Dialectique) حقیقتWahrheit / [ἀλήθεια](Truth / Vérité) جمعبندی گفتار ششم — فصل چهارم (Chapter Four / Chapitre Quatre)از دید هگل، شکاکیت [σκεπτικισμός] (Skepticism / Scepticisme) مرحلهای ضروری در تکامل خودآگاهی است، زیرا هر ادعای جزمی را به محک نقد میزند و نشان میدهد که هر تعین محدود میتواند نفی شود. مفاهیمی مانند اِپوخه [ἐποχή] (Epoché / Épochè) و آتاراکسیا [ἀταραξία] (Ataraxia / Ataraxie) بیانگر تلاش شکاکان برای رسیدن به آرامش از راه تعلیق داوریاند. با این همه، هگل معتقد است که شکاکیت در نفی متوقف میشود. دیالکتیک حقیقی، به نظر او، از طریق رفع (Aufhebung / Sublation / Relève)، نفی را حفظ و در عین حال از آن فراتر میرود و به حقیقتی غنیتر میرسد. از این رو، شکاکیت نه پایان فلسفه، بلکه مرحلهای گذرا در حرکت عقل است. در گفتار هفتم فصل چهارم، هگل به اپیکور [Ἐπίκουρος] (Epicurus / Épicure) و مکتب اپیکوری میپردازد و نشان میدهد که چگونه مفهوم لذت، آرامش و آزادی فردی در این سنت فلسفی تفسیر میشود. گفتار هفتم: اپیکور و فلسفهٔ آرامش(Epikur und die Philosophie der Seelenruhe / Epicurus and the Philosophy of Tranquility / Épicure et la philosophie de la tranquillité de l'âme) ۱. جایگاه اپیکور در تاریخ فلسفهاصطلاح: اپیکور [Ἐπίκουρος] (Epicurus / Épicure) هگل میگوید: اپیکور فلسفه را نه برای ساختن نظامی دربارهٔ جهان، بلکه برای رهایی انسان از ترس (Furcht / Fear / Peur) و رسیدن به زندگی نیک (Good Life / Bonne vie) به کار میگیرد. از این رو، فلسفه در نزد او وظیفهای درمانی نیز دارد. ۲. فلسفه بهعنوان درماندر آغاز نامهٔ اپیکور به منوئکئوس (Πρὸς Μενοικέα / Letter to Menoeceus / Lettre à Ménécée) آمده است:
Transliteration: Kenos logos tou philosophou, di' hou mēden pathos anthrōpou therapeuetai. ترجمهٔ فارسی: «گفتار فیلسوف بیهوده است، اگر هیچ رنجی از رنجهای انسان را درمان نکند.» English: "The philosopher's discourse is empty if it heals no human suffering." Français: "Le discours du philosophe est vain s'il ne guérit aucune souffrance humaine."
تفسیر هگلهگل میگوید: در اینجا فلسفه دیگر صرفاً جستوجوی نظری حقیقت نیست. بلکه راهی برای آزاد کردن انسان از اضطراب (Angst / Anxiety / Angoisse) است. او این جهتگیری را از ویژگیهای فلسفهٔ عصر هلنیستی میداند. ۳. لذتاصطلاح بنیادین: لذت [ἡδονή] (Pleasure / Plaisir) اپیکور میگوید: لذت، خیر اعلی است. اما مقصود او لذتهای افراطی و زودگذر نیست. بلکه زندگیای است که از درد جسم و آشفتگی روح رها باشد. ۴. نقلقول اصلی از اپیکوردر همان نامه آمده است:
Transliteration: Archē kai telos tou makaríōs zēn hēdonē. ترجمهٔ فارسی: «آغاز و پایان زندگی سعادتمند، لذت است.» English: "Pleasure is the beginning and the end of the blessed life." Français: "Le plaisir est le commencement et la fin de la vie heureuse." تفسیر هگلهگل تأکید میکند که نباید این جمله را به معنای لذتپرستی (Hedonism / Hédonisme) سطحی فهمید. اپیکور بیش از هر چیز از آرامش پایدار (Stable Tranquility / Tranquillité durable) سخن میگوید. ۵. آتاراکسیااصطلاح: آتاراکسیا [ἀταραξία] (Ataraxia / Ataraxie) مقصود اپیکور از سعادت: آرامش روان، رهایی از اضطراب، و آزادی از ترس است. ۶. رهایی از ترس مرگیکی از مشهورترین جملات اپیکور:
Transliteration: Hotan men hēmeis ōmen, ho thanatos ou parestin; hotan de ho thanatos parē, tote hēmeis ouk esmen. ترجمهٔ فارسی: «تا زمانی که ما هستیم، مرگ حضور ندارد؛ و هنگامی که مرگ حاضر است، دیگر ما وجود نداریم.» English: "When we exist, death is not present; and when death is present, we no longer exist." Français: "Quand nous sommes, la mort n'est pas là ; et quand la mort est là, nous ne sommes plus." تفسیر هگلهگل این استدلال را تلاشی عقلانی برای از میان بردن یکی از بنیادیترین ترسهای انسان میداند. اما میافزاید که آزادی را نمیتوان تنها با زدودن ترس تعریف کرد؛ آزادی باید در زندگی اخلاقی و عقلانی نیز تحقق یابد. ۷. نظریهٔ اتمهااپیکور نظریهٔ دموکریتوس [Δημόκριτος] (Democritus / Démocrite) را میپذیرد. اما مفهوم مهمی به آن میافزاید: انحراف اتم [παρέγκλισις] (Clinamen / Déviation) این انحراف، به باور اپیکور، امکان آزادی را در جهانی که بر پایهٔ حرکت اتمهاست، فراهم میکند. تفسیر هگلهگل این نظریه را میشناسد، اما آن را از نظر فلسفی کافی نمیداند. به نظر او، آزادی را نمیتوان با یک انحراف تصادفی در حرکت اتمها توضیح داد؛ آزادی باید از مفهوم (Begriff / Concept / Concept) و روح (Geist / Spirit / Esprit) سرچشمه بگیرد. ۸. نقد هگلنقد اصلی هگل چنین است: اپیکور آزادی را به آرامش فردی محدود میکند. در نتیجه، پیوند آزادی با جامعه، دولت و تاریخ کمرنگ میشود. به نظر هگل، این محدودیت، ویژگی بسیاری از مکاتب هلنیستی است. ۹. جایگاه اپیکور در نظام هگلهگل با وجود نقدها، اپیکور را فیلسوفی مهم میداند، زیرا:
اما این دستاوردها، از نظر هگل، هنوز به مفهوم کامل آزادی نمیرسند. ۱۰. گذار به نوافلاطونیانهگل میگوید: با پایان رواقیگری، شکاکیت و اپیکوریگری، فلسفهٔ یونان به واپسین مرحلهٔ خود میرسد. در این مرحله، اندیشه میکوشد دوباره به وحدت همهٔ هستی بازگردد. این تلاش در نوافلاطونیان [Νεοπλατωνικοί] (Neoplatonists / Néoplatoniciens)، بهویژه در فلسفهٔ فلوطین [Πλωτῖνος] (Plotinus / Plotin)، به اوج میرسد. اصطلاحات مهم گفتار هفتم — فصل چهارم(Key Terms of Discourse Seven — Chapter Four / Termes clés du septième discours — Chapitre Quatre) فارسیآلمانی / یونانی باستانانگلیسی / فرانسه اپیکورEpikur / [Ἐπίκουρος](Epicurus / Épicure) لذتLust / [ἡδονή](Pleasure / Plaisir) آرامشSeelenruhe / [ἀταραξία](Tranquility / Ataraxie) مرگTod / [θάνατος](Death / Mort) اتمAtom / [ἄτομος](Atom / Atome) انحراف اتم[παρέγκλισις](Clinamen / Déviation) آزادیFreiheit(Freedom / Liberté) روحGeist(Spirit / Esprit) مفهومBegriff(Concept / Concept) سعادتGlückseligkeit / [μακαρία](Happiness / Bonheur) جمعبندی گفتار هفتم — فصل چهارم (Chapter Four / Chapitre Quatre)از دید هگل، اپیکور [Ἐπίκουρος] (Epicurus / Épicure) فلسفه را به خدمتی برای زندگی انسان تبدیل میکند. مفاهیمی چون لذت [ἡδονή] (Pleasure / Plaisir)، آتاراکسیا [ἀταραξία] (Ataraxia / Ataraxie) و رهایی از ترس مرگ، نشان میدهند که هدف او رسیدن به آرامش پایدار است، نه لذتجویی افراطی. هگل این نکته را میپذیرد و آن را اصلاحی بر برداشتهای سطحی از اپیکوریگری میداند. با این حال، او معتقد است که آزادی در فلسفهٔ اپیکور هنوز به سطح تجربهٔ فردی محدود است و به تحقق عینی در اخلاق، سیاست و تاریخ نمیرسد. از اینرو، فلسفهٔ یونان برای هگل هنوز به پایان راه نرسیده است. در گفتار هشتم فصل چهارم، او به فلوطین [Πλωτῖνος] (Plotinus / Plotin) و نوافلاطونیان [Νεοπλατωνικοί] (Neoplatonists / Néoplatoniciens) میپردازد؛ مکتبی که هگل آن را واپسین شکوفایی بزرگ فلسفهٔ یونان و پلی به سوی فلسفهٔ قرون وسطی میداند. گفتار هشتم: فلوطین و نوافلاطونیان(Plotin und die Neuplatoniker / Plotinus and the Neoplatonists / Plotin et les Néoplatoniciens) ۱. جایگاه نوافلاطونیان در تاریخ فلسفهاصطلاح: نوافلاطونیان [Νεοπλατωνικοί] (Neoplatonists / Néoplatoniciens) برجستهترین نمایندگان:
هگل فلوطین را بزرگترین نمایندهٔ این مکتب میداند. ۲. اصل نخستین؛ «واحد»مهمترین مفهوم نوافلاطونی: واحد [τὸ ἕν] (The One / L'Un) فلوطین میگوید: اصل نخستین همهٔ موجودات، «واحد» است. این واحد:
۳. نقلقول اصلی از «تاسوعات»در تاسوعات (Ἐννεάδες / Enneads / Ennéades)، فلوطین مینویسد:
Transliteration: To hen pantōn aition. ترجمهٔ فارسی: «واحد، علت همهٔ چیزهاست.» English: "The One is the cause of all things." Français: "L'Un est la cause de toutes choses." تفسیر هگلهگل این اندیشه را عالیترین بیان گرایش فلسفهٔ یونانی به وحدت میداند. اما تأکید میکند که «واحد» در نزد فلوطین هنوز بیشتر به صورت اصلی فراسوی همهٔ تعینها فهمیده میشود، نه به صورت روح (Geist / Spirit / Esprit) که در تاریخ خود را آشکار میکند. ۴. صدوراصطلاح: صدور [ἀπορροή / πρόοδος] (Emanation / Émanation) فلوطین معتقد است: همهٔ مراتب هستی از «واحد» صادر میشوند. نه از راه آفرینش زمانی، بلکه مانند تابش نور از خورشید. تفسیر هگلهگل این نظریه را با احترام بررسی میکند، اما میگوید: در صدور، حرکت از بالا به پایین است. در حالی که در دیالکتیک، حرکت درونی و خودتوسعهٔ مفهوم است. ۵. مراتب هستیفلوطین سه مرتبهٔ اصلی را بیان میکند: ۱. واحد [τὸ ἕν] (The One / L'Un) ↓ ۲. عقل [νοῦς] (Intellect / Intelligence) ↓ ۳. نفس [ψυχή] (Soul / Âme) و سپس جهان محسوس. تفسیر هگلهگل این نظام را یکی از منسجمترین نظامهای متافیزیکی جهان باستان میداند. اما معتقد است که رابطهٔ این مراتب هنوز بر اساس مفهوم دیالکتیکی توضیح داده نشده است. ۶. بازگشت به واحدهدف انسان: بازگشت به مبدأ. اصطلاح: بازگشت [ἐπιστροφή] (Return / Retour) روح باید از کثرت عبور کند و دوباره به وحدت برسد. ۷. نقلقول اصلیفلوطین میگوید:
Transliteration: Phygē monou pros monon. ترجمهٔ فارسی: «گریزِ تنها، به سوی یگانه.» English: "The flight of the alone to the Alone." Français: "La fuite du seul vers le Seul." این جمله از مشهورترین عبارات کل سنت نوافلاطونی است. تفسیر هگلهگل این عبارت را بیانگر اوج عرفان فلسفی یونان میداند. اما نقد میکند که این بازگشت، بیشتر تجربهای درونی و فردی است. در فلسفهٔ هگل، روح باید در تاریخ، جامعه و فرهنگ نیز تحقق یابد. ۸. وحدت فلسفه و دینهگل توضیح میدهد: در نوافلاطونیان، فلسفه و دین به یکدیگر نزدیک میشوند. مفاهیمی چون:
بیش از پیش اهمیت مییابند. از این رو، نوافلاطونیگری پلی میان فلسفهٔ یونانی و الهیات مسیحی است. ۹. نقد هگلنقد اصلی هگل چنین است: فلوطین حقیقت را در بازگشت به مبدأ میبیند. اما هگل حقیقت را در حرکت خودآشکارکنندهٔ روح (Geist / Spirit / Esprit) میداند. از نظر او: حقیقت نه صرفاً آغاز است، نه صرفاً پایان، بلکه کلِ فرایند است. ۱۰. پایان فلسفهٔ یونانهگل میگوید: با فلوطین، فلسفهٔ یونان به پایان میرسد. پس از آن، مسئلهٔ اصلی دیگر نسبت عقل و طبیعت نیست، بلکه نسبت:
خواهد بود. بدین ترتیب، تاریخ فلسفه وارد فلسفهٔ قرون وسطی (Mittelalterliche Philosophie / Medieval Philosophy / Philosophie médiévale) میشود. اصطلاحات مهم گفتار هشتم — فصل چهارم(Key Terms of Discourse Eight — Chapter Four / Termes clés du huitième discours — Chapitre Quatre) فارسیآلمانی / یونانی باستانانگلیسی / فرانسه فلوطینPlotin / [Πλωτῖνος](Plotinus / Plotin) نوافلاطونیانNeuplatoniker / [Νεοπλατωνικοί](Neoplatonists / Néoplatoniciens) واحدDas Eine / [τὸ ἕν](The One / L'Un) عقلGeistiger Intellekt / [νοῦς](Intellect / Intelligence) نفسSeele / [ψυχή](Soul / Âme) صدورEmanation / [πρόοδος](Emanation / Émanation) بازگشتRückkehr / [ἐπιστροφή](Return / Retour) وحدتEinheit(Unity / Unité) روحGeist(Spirit / Esprit) متافیزیکMetaphysik(Metaphysics / Métaphysique) جمعبندی گفتار هشتم — فصل چهارم (Chapter Four / Chapitre Quatre)از دید هگل، فلوطین [Πλωτῖνος] (Plotinus / Plotin) و نوافلاطونیان [Νεοπλατωνικοί] (Neoplatonists / Néoplatoniciens) واپسین شکوفایی بزرگ فلسفهٔ یونان را رقم میزنند. آموزهٔ واحد [τὸ ἕν] (The One / L'Un)، نظریهٔ صدور [πρόοδος] (Emanation / Émanation) و اندیشهٔ بازگشت [ἐπιστροφή] (Return / Retour)، تلاشی برای تبیین وحدت همهٔ مراتب هستی است و در عین حال پلی به سوی اندیشهٔ دینیِ اواخر عهد باستان و قرون وسطی میسازد. با این حال، هگل بر آن است که نظام فلوطین هنوز حقیقت را در اصلی فراتاریخی و فراسوی تعینات میجوید. در فلسفهٔ خود هگل، حقیقت نه در گریز از جهان، بلکه در فرایند تاریخیِ خودآشکارشدن روح (Geist / Spirit / Esprit) تحقق مییابد. از اینرو، با پایان این گفتار، فصل چهارم (Chapter Four / Chapitre Quatre) و در واقع بخش مربوط به فلسفهٔ کلاسیک و هلنیستی یونان به پایان میرسد و در فصل پنجم، هگل وارد بررسی فلسفهٔ قرون وسطی (Mittelalterliche Philosophie / Medieval Philosophy / Philosophie médiévale)، یعنی نسبت عقل، ایمان و الهیات مسیحی، میشود. برچسبها: هگل, درسگفتار های تاریخ فلسفه, فلسفه هگل, دیالکتیک [ جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 0:31 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: هگل, درسگفتار های تاریخ فلسفه, فلسفه هگل, دیالکتیک [ جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 0:17 ] [ عباس مهیاد ]
«درسگفتارهای تاریخ فلسفه» هگل (قسمت سوم) |
||