ابنسینا — الشفاء - بخش دوم - الاهیات (2)
الشفاء (al-Shifāʾ) — The Healing
الإلهیات من کتاب الشفاء
ابنسینا — Avicenna
الإلهیات شفا — مقالهٔ هشتم
واجبالوجود و صفات او
مقالهٔ هشتم، فصل اول
در اینکه واجبالوجود بالذات واحد است
ابنسینا در اینجا پس از آنکه در مقالات پیشین وجود واجبالوجود (Necessary Existent) را تثبیت کرده، اکنون ویژگیهای ضروری او را بررسی میکند.
مسئلهٔ نخست:
آیا ممکن است دو واجبالوجود بالذات وجود داشته باشند؟
پاسخ ابنسینا:
نه.
برای فهم استدلال باید میان دو مفهوم تمایز بگذاریم:
وجوب وجود (Necessity of Existence)
تعین و تمایز (Determination and Distinction)
اگر دو موجود داشته باشیم که هر دو واجب بالذات باشند، باید وجهی داشته باشند که یکی را از دیگری جدا کند.
فرض کنیم:
واجب A
و
واجب B
اگر هیچ تفاوتی میان آنها نباشد، در واقع دو موجود نداریم؛ زیرا کثرت بدون هیچ وجه تمایزی قابل تصور نیست.
اما اگر تفاوتی وجود داشته باشد، باید پرسید:
منشأ این تفاوت چیست؟
اگر تفاوت به ذات آنها بازگردد، باید هر یک دارای چیزی باشد که دیگری فاقد آن است. در نتیجه ساختار ذات آنها از نوعی:
ترکیب (Composition)
برخوردار خواهد شد.
و اگر تفاوت از خارج ذات بیاید، واجب برای آنچه موجب تمایزش شده به چیزی دیگر وابسته خواهد شد.
در هر دو حالت، با وجوب بالذات ناسازگاری پدید میآید.
پس:
واجبالوجود بالذات → واحد است.
تفسیر فلسفی
اهمیت این استدلال در این است که وحدت خداوند برای ابنسینا صرفاً یک اصل دینی نیست؛ بلکه از تحلیل مفهوم وجوب وجود به دست میآید.
یعنی:
واجب بودن
خودش اقتضا میکند که واجب:
واحد
باشد.
این همان چیزی است که بعدها در سنت فلسفهٔ اسلامی با عنوان:
توحید واجبالوجود
Unity of the Necessary Existent
شناخته میشود.
مقالهٔ هشتم، فصل دوم
در اینکه واجبالوجود ماهیت زائد بر وجود ندارد
اکنون ابنسینا به مسئلهای بسیار مهم میرسد:
ماهیت
Essence / Quiddity
و:
وجود
Existence
در موجودات ممکن از یکدیگر متمایزند.
مثلاً میتوان پرسید:
«انسان چیست؟»
و پاسخ داد:
حیوان ناطق.
این پاسخ دربارهٔ:
ماهیت انسان
است.
اما از تعریف انسان نمیتوان نتیجه گرفت که:
انسان حتماً در خارج وجود دارد.
پس:
ماهیت ≠ وجود
اما دربارهٔ واجبالوجود وضعیت متفاوت است.
اگر واجب دارای ماهیتی باشد که وجود بر آن عارض شود، آن ماهیت باید نسبت به وجود:
نیازمند
باشد.
در این صورت دیگر:
واجب بالذات
نخواهد بود.
پس در واجب، وجود چیزی نیست که مانند موجودات ممکن از بیرون بر ماهیت عارض شود.
اهمیت این مسئله
اینجا یکی از بنیادیترین تفاوتهای:
واجبالوجود
و:
ممکنالوجود
آشکار میشود:
ممکنالوجودواجبالوجود
ماهیت داردماهیت او مانند ماهیات ممکن نیست
وجود برایش ضروری نیستوجود برای او ضروری است
نیازمند علت استبینیاز از علت است
وجود و ماهیت متمایزندوجود از ذات واجب جدا نیست
این تمایز بعدها تأثیر بسیار بزرگی بر فلسفهٔ اسلامی و حتی بحثهای قرون وسطی دربارهٔ:
Essence and Existence
گذاشت.
مقالهٔ هشتم، فصل سوم
در اینکه واجبالوجود جنس و فصل ندارد
هر ماهیت تعریفپذیر را میتوان در ساختار منطقیای مانند:
جنس (Genus)
و:
فصل (Differentia)
تحلیل کرد.
مثلاً:
انسان = حیوان + ناطق
اما اگر واجب جنس و فصل داشته باشد، باید در یک مقولهٔ ماهوی قرار گیرد.
در این صورت واجب:
مشترک با موجودات دیگر
خواهد بود و برای مشخصشدن نیازمند فصل یا ویژگی تمایزبخش خواهد شد.
این با:
بساطت (Simplicity)
واجب سازگار نیست.
بنابراین واجب:
جنس ندارد
و:
فصل ندارد.
در نتیجه تعریف ماهوی به معنای متعارف دربارهٔ واجب امکانپذیر نیست.
مقالهٔ هشتم، فصل چهارم
در اینکه واجبالوجود ضد ندارد
ضد
Contrary
مفهومی است که در فلسفهٔ ارسطویی برای دو کیفیت متقابل به کار میرود.
مثلاً:
سفیدی / سیاهی
اما واجبالوجود نمیتواند ضد داشته باشد.
زیرا ضد معمولاً در حوزهٔ:
ماده، تغییر و قوه
معنا پیدا میکند.
در حالی که واجب:
غیرمادی
و:
فعلیت محض
است.
بنابراین نمیتوان موجودی را تصور کرد که در همان مرتبه با واجب قرار داشته باشد و در برابر او بهعنوان ضد قرار گیرد.
مقالهٔ هشتم، فصل پنجم
در اینکه واجبالوجود شریک ندارد
شریک
Partner / Co-equal
با «ضد» یکسان نیست.
ممکن است دو موجود ضد یکدیگر نباشند اما هر دو در یک مرتبه قرار داشته باشند.
ابنسینا نشان میدهد که واجب نمیتواند چنین شریکی داشته باشد.
زیرا وجود شریک مستلزم نوعی:
کثرت در حقیقت واجب
است.
و کثرت واقعی با:
بساطت و وحدت واجب
ناسازگار است.
پس:
واجب → بیشریک (Without a Partner)
است.
مقالهٔ هشتم، فصل ششم
در صفات واجبالوجود
اکنون مسئلهٔ مهمتری مطرح میشود.
ما دربارهٔ واجب صفاتی مانند:
عالم (Knowing)
قادر (Powerful)
حی (Living)
مرید (Willing)
حکیم (Wise)
به کار میبریم.
اما سؤال:
آیا این صفات چیزهایی جدا از ذات واجباند؟
اگر مثلاً:
علم
یک چیز باشد و:
ذات واجب
چیز دیگری، آنگاه واجب از دو امر تشکیل شده است:
ذات + علم
و این یعنی:
ترکیب.
پس باید صفات الهی را به گونهای فهمید که با:
بساطت واجب
سازگار باشند.
مقالهٔ هشتم، فصل هفتم
علم واجب به ذات خویش
واجبالوجود:
عالم
Knowing
است.
اما علم او مانند علم انسان نیست.
انسان برای شناختن یک شیء باید:
صورت آن شیء
به نحوی در نفس او حاصل شود.
ولی واجب برای شناخت ذات خود به هیچ امر خارجی نیاز ندارد.
او:
ذات خویش را به ذات خویش تعقل میکند.
بنابراین:
واجب = عاقل + معقول + تعقل
به نحوی که این سهگانگی به معنای سه موجود یا سه جزء در ذات او نیست.
این مسئله بعداً در فلسفهٔ ابنسینا برای توضیح:
علم الهی (Divine Knowledge)
اهمیت بنیادی پیدا میکند.
جمعبندی مقالهٔ هشتم تا اینجا
حرکت ابنسینا بسیار منظم است:
واجبالوجود
↓
واحد (One)
↓
بیشریک (Without a Partner)
↓
بسیط (Simple)
↓
غیرمرکب (Non-composite)
↓
فاقد جنس و فصل (Without Genus and Differentia)
↓
غیرمادی (Immaterial)
↓
عالم به ذات خویش (Self-knowing)
نکتهٔ اساسی این مقاله این است که ابنسینا نمیخواهد صرفاً فهرستی از صفات خدا ارائه کند؛ او میخواهد نشان دهد که هر صفت چگونه از تحلیل دقیق مفهوم واجبالوجود نتیجه میشود و چگونه باید بدون تبدیل ذات الهی به مجموعهای از اجزاء فهمیده شود.
در ادامهٔ مقالهٔ هشتم باید به بحث دقیقتر علم واجب به غیر، نسبت واجب با موجودات، قدرت، اراده و خیر برسیم؛ سپس وارد مقالهٔ نهم، صدور عقل اول و ساختار عقول مفارقه خواهیم شد.
الإلهیات شفا — مقالهٔ هشتم
فصل بعد — علم واجبالوجود به غیر
پس از اثبات اینکه واجبالوجود عالم به ذات خویش (Self-Knowing) است، مسئلهٔ دشوارتر مطرح میشود:
آیا واجبالوجود به موجودات دیگری که معلول او هستند نیز علم دارد؟
پاسخ ابنسینا مثبت است؛ اما باید توضیح داد که این علم چگونه با بساطت (Simplicity) و تغییرناپذیری (Immutability) واجب سازگار است.
۱. علم خداوند مانند علم انسان نیست
انسان وقتی چیزی را میشناسد، معمولاً:
شیء خارجی → حس → صورت ذهنی → شناخت
دارد.
یعنی شناخت ما به نحوی وابسته به چیزی خارج از ماست.
اما اگر واجب برای شناخت موجودات نیازمند دریافت چیزی از خارج باشد، واجب:
معلول
یا:
وابسته
خواهد شد.
پس علم واجب نباید چنین باشد.
۲. واجب، موجودات را از طریق ذات خود میشناسد
این نکته بسیار مهم است.
ابنسینا میگوید علم واجب به موجودات از طریق شناخت:
ذات خویش
است.
زیرا واجب:
علت نخستین (First Cause)
است و موجودات از او ناشی میشوند.
پس:
شناخت علت از ذات خویش
به نحوی مستلزم:
شناخت معلولات
است.
ساختار:
ذات واجب
↓
علم واجب به ذات خویش
↓
علم به نظام معلولات
است.
۳. آیا علم خداوند باعث تغییر در خدا میشود؟
اگر علم خدا به اشیای جهان با پیدایش و نابودی آنها تغییر کند، ممکن است تصور شود که:
علم خدا تغییر میکند.
اما تغییر در علم واجب با:
تغییرناپذیری واجب
ناسازگار است.
پس علم الهی نباید مانند علم زمانی انسان باشد که:
دیروز چیزی را نمیدانست
و:
امروز آن را میداند.
علم واجب:
ازلی (Eternal)
است.
۴. علم خدا به جزئیات
این مسئله یکی از دشوارترین مسائل فلسفهٔ ابنسیناست.
آیا خدا فقط:
کلیات (Universals)
را میداند؟
یا:
جزئیات (Particulars)
را نیز میداند؟
ابنسینا نمیخواهد بگوید خدا جزئیات را نمیداند.
بلکه میگوید شیوهٔ علم الهی به جزئیات مانند شیوهٔ علم انسانی نیست.
علم انسانی به جزئی
مثلاً من میگویم:
«این شخص اکنون در این مکان است.»
این شناخت به:
زمان
و:
مکان
و:
شرایط جزئی
وابسته است.
اما چنین علم متغیری برای واجب مناسب نیست.
علم الهی
خداوند جزئیات را از طریق:
علل و نظام کلی آنها
میشناسد.
یعنی علم الهی به یک حادثهٔ جزئی جدا از نظام علّی آن نیست.
بلکه:
علم به علتها و نظام وجود
دربرگیرندهٔ علم به معلولهاست.
۵. علم واجب و نظام علّی
اینجا یکی از مهمترین ویژگیهای متافیزیک ابنسینا آشکار میشود:
علم
و:
علّیت
از هم جدا نیستند.
خداوند:
علت نخستین
است.
بنابراین علم او به ذات خویش، علم به نظامی است که از ذات او ناشی میشود.
۶. حیات واجب
اکنون ابنسینا به:
حیات
Life
میرسد.
حیات در معنای فلسفی، صرفاً:
تغذیه
یا:
تولیدمثل
نیست.
بلکه در موجود مجرد با:
ادراک و تعقل
پیوند دارد.
واجبالوجود:
عاقل
است.
و چون عاقل است، به عالیترین معنای فلسفی:
حی
است.
بنابراین:
علم → حیات
در واجب از یکدیگر جدا نیستند.
۷. قدرت واجب
قدرت
Power
یکی دیگر از صفات واجب است.
اما قدرت الهی را نباید مانند قدرت انسان تصور کرد.
انسان قدرت انجام کار را دارد زیرا:
قوه
و:
امکان
در او وجود دارد.
اما واجب:
فعلیت محض (Pure Actuality)
است.
پس قدرت واجب به معنای داشتن یک قوهٔ بالقوه در کنار ذات او نیست.
بلکه:
قدرت الهی = مبدأ بودن برای وجود موجودات
است.
۸. آیا قدرت واجب محدود است؟
خیر.
زیرا محدودیت از نوعی:
نقص
ناشی میشود.
اما واجب:
کمال محض
است.
با این حال «قدرت مطلق» را نباید به معنای امکان انجام تناقض فهمید.
مثلاً:
دایرهٔ مربع
موضوعی نیست که قدرت بتواند آن را موجود کند؛ زیرا:
مربعِ دایره
اصلاً یک امکان واقعی نیست.
پس:
محال منطقی ≠ موضوع قدرت
است.
۹. ارادهٔ واجب
اراده
Will
مسئلهٔ ظریفی است.
انسان وقتی اراده میکند:
دو امکان
را در نظر میگیرد و یکی را انتخاب میکند.
مثلاً:
رفتن / نرفتن
سپس تصمیم میگیرد.
اما اگر چنین ساختاری را دربارهٔ واجب تصور کنیم، واجب دچار:
تغییر
و:
ترجیح زمانی
میشود.
این با ذات واجب ناسازگار است.
پس ارادهٔ الهی:
تصمیمگیری انسانی
نیست.
۱۰. اراده و علم
در واجب:
علم
و:
اراده
را نمیتوان مانند دو حالت جداگانهٔ انسانی تصور کرد.
ارادهٔ واجب با:
علم او به خیر
ارتباط دارد.
بنابراین خداوند چیزی را از روی:
جهل
یا:
تردید
اراده نمیکند.
۱۱. خیر
اکنون ابنسینا به:
خیر
Good
میرسد.
واجبالوجود:
خیر محض (Pure Good)
است.
زیرا:
وجود
به خودی خود کمال است.
و:
عدم
فقدان وجود است.
از آنجا که واجب:
وجود محضِ ضروری
است، در او نقص و فقدان راه ندارد.
۱۲. شر
در مقابل:
شر
Evil
غالباً با:
عدم یا فقدان کمال (Privation)
تعریف میشود.
مثلاً:
کوری
یک جوهر مستقل در کنار چشم نیست.
بلکه:
فقدان بینایی
است.
به همین ترتیب بسیاری از شرور:
فقدان کمال مناسب
هستند.
۱۳. آیا شر یک موجود مستقل است؟
اگر شر موجودی مستقل باشد، باید بپرسیم:
آیا وجود آن از واجب صادر شده است؟
اگر پاسخ مثبت باشد، باید توضیح دهیم چگونه:
خیر محض
شر محض ایجاد میکند.
ابنسینا با تحلیل شر به عنوان:
فقدان (Privation)
این مشکل را تا حد زیادی حل میکند.
۱۴. خیر و سلسلهٔ موجودات
هر مرتبه از وجود:
خیر مخصوص خود
را دارد.
بنابراین:
عقل
کمالی دارد که:
جسم
ندارد.
و:
انسان
کمالی دارد که:
جماد
ندارد.
جهان مجموعهای از:
مراتب وجود (Degrees of Being)
است.
۱۵. کمال و سلسلهٔ وجود
ساختار کلی چنین است:
واجبالوجود
↓
کمال مطلق
↓
عقول مفارقه
↓
نفوس
↓
اجسام
↓
موجودات طبیعی
هرچه از مبدأ دورتر میشویم،:
امکان، قوه، نقص و ماده
بیشتر میشود.
و هرچه به مبدأ نزدیکتر میشویم:
بساطت، فعلیت و کمال
بیشتر است.
نتیجهٔ مقالهٔ هشتم
اکنون میتوانیم تصویر کاملتری از واجبالوجود داشته باشیم:
واجبالوجود
→ واحد (One)
→ بسیط (Simple)
→ غیرجسمانی (Immaterial)
→ بینیاز از علت (Uncaused)
→ عالم (Knowing)
→ حی (Living)
→ قادر (Powerful)
→ مرید (Willing)
→ خیر محض (Pure Good)
و از اینجا راه برای مقالهٔ نهم باز میشود.
مقالهٔ نهم — صدور و نظام عالم
مسئلهٔ اصلی مقالهٔ نهم این است:
اگر واجبالوجود واحد و بسیط است، چگونه کثرت موجودات از او پدید میآید؟
نقطهٔ آغاز پاسخ:
عقل اول
First Intellect
است.
در ادامهٔ مقالهٔ نهم باید دقیقاً بررسی کنیم:
واجب → عقل اول → عقل دوم → عقل سوم ...
و مهمتر از آن، اینکه چگونه ابنسینا از سه حیثیت عقل اول برای توضیح پیدایش:
عقل
نفس فلکی
و:
جسم فلکی
استفاده میکند.
همچنین باید توضیح دهیم که این نظریه چه تفاوتی با نظریهٔ فیض افلوطین (Plotinian Emanation) دارد.
الإلهیات شفا — مقالهٔ نهم
در صدور کثرت از واجبالوجود
مسئلهٔ بنیادین
ابنسینا اکنون با این پرسش روبهروست:
اگر واجبالوجود واحد، بسیط و غیرمتغیر است، چگونه موجودات کثیر و متنوع جهان از او صادر میشوند؟
این پرسش در واقع مسئلهٔ رابطهٔ:
وحدت (Unity)
و:
کثرت (Multiplicity)
است.
مقالهٔ نهم، فصل اول
از واجبالوجود فقط یک موجود نخستین صادر میشود
اصل مهمی که ابنسینا به کار میگیرد این است:
از یک علت بسیط، از آن حیث که فقط بسیط است، نمیتواند مستقیماً چند معلول متمایز صادر شود.
به بیان فشرده:
الواحد من حیث هو واحد لا یصدر عنه إلا واحد
در زبان فلسفی:
From the One qua One, only one proceeds.
این اصل را نباید ساده و مکانیکی فهمید.
ابنسینا نمیگوید خداوند «نمیتواند» چند چیز ایجاد کند؛ مسئله این است که اگر علت نخستین:
کاملاً بسیط
باشد، صدور چند معلول متمایز از آن بدون وجود یک جهت تمایزبخش قابل توضیح نیست.
پس نخستین معلول باید:
واحد
One
باشد.
۱. نخستین معلول چیست؟
ابنسینا نخستین معلول را:
عقل اول
First Intellect
میداند.
بنابراین:
واجبالوجود
↓
عقل اول
این عقل:
جسم نیست؛
مادی نیست؛
ممکن بالذات است؛
واجب بالغیر است.
۲. چرا عقل اول ممکن بالذات است؟
اینجا یکی از تمایزهای مهم ابنسینا دوباره ظاهر میشود.
عقل اول:
به خودی خود
ضرورت وجود ندارد.
پس:
ممکن بالذات
Contingent in Itself
است.
اما چون علت آن واجبالوجود است:
واجب بالغیر
Necessary through Another
است.
بنابراین:
عقل اول = ممکن بالذات + واجب بالغیر
این تعبیر بسیار مهم است.
زیرا ابنسینا میخواهد نشان دهد که حتی عالیترین موجود پس از واجب:
واجب بالذات نیست.
۳. عقل اول خودش را میشناسد
عقل اول موجودی مجرد است.
بنابراین برخلاف موجودات مادی، شناخت آن از طریق:
صورت مادی
نیست.
عقل اول:
ذات خود
را تعقل میکند.
اما همزمان:
علت خود، یعنی واجبالوجود
را نیز تعقل میکند.
بنابراین در عقل اول نوعی کثرت حیثی پدید میآید.
۴. سه حیثیت در عقل اول
این قسمت بسیار مهم است.
عقل اول:
الف) واجبالوجود را تعقل میکند
Intellection of the Necessary Existent
ب) ذات خودش را تعقل میکند
Self-Intellection
ج) ذات خودش را از حیث امکانش درک میکند
Intellection of Its Own Contingency
این سه مورد به معنای سه جزء واقعی در ذات عقل اول نیستند.
بلکه:
وجوه و حیثیات عقلی (Conceptual / Relational Aspects)
هستند.
۵. چگونه از این حیثیات کثرت پدید میآید؟
اینجا ابنسینا توضیح میدهد که از عقل اول، به واسطهٔ همین جهات، سه اثر در مراتب پایینتر پدید میآید:
عقل دوم
نفس فلک
جسم فلک
بنابراین:
عقل اول
↓
عقل دوم
↓
نفس فلک اول
↓
جسم فلک اول
البته این نمودار برای سادهکردن ساختار است؛ روابط علّی در متن دقیقتر از این صورتبندی سادهاند.
۶. عقل دوم
از تعقل عقل اول نسبت به مبدأ نخستین:
عقل دوم
Second Intellect
پدید میآید.
این عقل نیز:
مجرد
و:
غیرمادی
است.
اما خودش:
واجب بالذات
نیست.
۷. نفس فلکی
از جهت دیگری:
نفس فلکی
Celestial Soul
پدید میآید.
نفس فلکی مبدأ حرکت فلک است.
پس فلک فقط:
جسم
نیست.
بلکه دارای:
نفس
نیز هست.
این نفس باعث میشود حرکت فلک:
حرکت طبیعی صرف
نباشد، بلکه حرکتی دارای غایت باشد.
۸. جسم فلکی
در نهایت:
جسم فلکی
Celestial Body
در مرتبهٔ پایینتر قرار میگیرد.
بنابراین نظام فلکی ابنسینا سه عنصر اصلی دارد:
عقل
↓
نفس
↓
جسم
و این ساختار در افلاک بعدی نیز ادامه مییابد.
۹. چرا عقل، نفس و جسم؟
این سه مرتبه نمایانگر سه سطح متفاوت وجود هستند:
عقل
Intellect
→ مجرد
نفس
Soul
→ مجرد، اما مرتبط با حرکت جسم
جسم
Body
→ مادی و دارای مقدار
بنابراین یک سلسلهٔ نزولی شکل میگیرد:
مجرد مطلق
↓
مجرد مرتبط با جسم
↓
مادی
۱۰. عقل دوم نیز منشأ کثرت میشود
همین روند دربارهٔ عقل دوم تکرار میشود.
عقل دوم نیز:
واجب را تعقل میکند
و:
ذات خود را تعقل میکند
و:
امکان ذاتی خود را لحاظ میکند.
بنابراین از آن نیز:
عقل سوم
و:
نفس فلک بعدی
و:
جسم فلک بعدی
پدید میآیند.
پس ساختار کلی:
واجب
↓
عقل اول
↓
عقل دوم
↓
عقل سوم
↓
عقل چهارم
↓
...
است.
۱۱. این سلسله تا کجا ادامه دارد؟
در کیهانشناسی ابنسینا این سلسلهٔ عقول با ساختار افلاک مرتبط است.
در نهایت به:
عقل فعال
Active Intellect
میرسیم.
عقل فعال آخرین عقل در این نظام است و نسبت بسیار مهمی با:
عالم تحتالقمر
و:
نفس انسانی
دارد.
۱۲. چرا عقل فعال اهمیت دارد؟
عقل فعال مرز میان:
عالم مفارق
و:
عالم طبیعی
است.
از یک سو:
مجرد
است.
از سوی دیگر با جهان مادی و نفوس انسانی رابطه دارد.
بنابراین:
عقل فعال
در فلسفهٔ ابنسینا نقش واسطهای بسیار مهم دارد.
۱۳. عقل فعال و صور
در جهان طبیعی، اشیاء دائماً:
پدید میآیند
و:
فاسد میشوند.
اما صور و نظم موجودات طبیعی صرفاً حاصل تصادف نیستند.
عقل فعال در این نظام نقش:
افاضهٔ صور (Emanation of Forms)
را دارد.
این نظریه بعدها تأثیر بسیار زیادی بر فلسفهٔ اسلامی گذاشت.
۱۴. تفاوت ابنسینا با افلوطین
نباید این ساختار را عیناً با:
افلوطین
Plotinus
یکی دانست.
در افلوطین:
واحد (The One)
↓
عقل (Nous)
↓
نفس (Soul)
↓
جهان
است.
اما ابنسینا این ساختار را در چارچوب:
واجب و ممکن
بازسازی میکند.
در نتیجه:
واحد افلوطینی ≠ واجبالوجود ابنسینایی
و:
فیض افلوطینی ≠ صدور ابنسینایی
هرچند شباهت ساختاری بسیار مهمی وجود دارد.
۱۵. تفاوت با آفرینش زمانی
نکتهٔ دیگری که باید در نظر داشت این است که «صدور» در ابنسینا الزاماً به معنای:
خدا ابتدا هیچ چیز نیافرید و بعد در یک لحظه جهان را ساخت
نیست.
رابطهٔ واجب و معلول رابطهای:
وجودی و علّی
است.
یعنی همانگونه که:
نور از خورشید
جاری میشود، موجودات نیز به واسطهٔ علت نخستین وابسته به واجباند.
البته این تشبیه صرفاً برای تقریب ذهن است و نباید آن را عین نظریهٔ ابنسینا گرفت.
۱۶. مسئلهٔ قدم عالم
اینجا مسئلهٔ بسیار مهمی ظاهر میشود:
آیا جهان در زمان آغاز شده است؟
ابنسینا میان:
آغاز زمانی (Temporal Beginning)
و:
وابستگی وجودی (Ontological Dependence)
تمایز میگذارد.
حتی اگر جهان از نظر زمانی آغاز نداشته باشد، همچنان:
وابسته به واجب
است.
بنابراین:
قدیم بودن زمانی جهان
اگر پذیرفته شود، به معنای:
بینیازی جهان از خدا
نیست.
این یکی از بنیادیترین تفاوتهای ابنسینا با برخی متکلمان است.
۱۷. نتیجهٔ فصل
پس در این مرحله ساختار نظام ابنسینا چنین است:
واجبالوجود
↓
عقل اول
↓
عقل دوم
↓
عقل سوم
↓
...
↓
عقل فعال
↓
عالم تحتالقمر
و در هر مرتبه، میان:
عقل
نفس
و:
جسم
رابطه برقرار میشود.
نکتهٔ کلیدی این فصل
مسئلهٔ اصلی ابنسینا این نیست که:
«خدا چگونه جهان را در یک لحظه ساخت؟»
بلکه پرسش عمیقتر این است:
چگونه میتوان وابستگی وجودی تمام کثرت عالم را به یک مبدأ واحد و بسیط توضیح داد؟
پاسخ او:
واجبالوجود → عقل اول → سلسلهٔ عقول → نفس و افلاک → عالم طبیعی
است.
در فصل بعدی مقالهٔ نهم باید وارد بحث بسیار دقیق عقل اول، سه حیثیت آن، و نحوهٔ صدور عقل دوم، نفس فلکی و جسم فلکی شویم؛ این قسمت از دشوارترین و مهمترین مباحث متافیزیک ابنسینا است.
الإلهیات شفا — مقالهٔ نهم، فصل دوم
عقل اول و نحوهٔ پیدایش کثرت
اکنون وارد بخش دشوارتری از مقالهٔ نهم میشویم. مسئله این است که اگر از واجبالوجود (Necessary Existent) فقط یک معلول نخستین، یعنی عقل اول (First Intellect)، صادر میشود، چگونه از همین عقل اول چندین مرتبهٔ متفاوت یعنی عقل، نفس و جسم پدید میآیند.
۱. عقل اول، ممکن بالذات و واجب بالغیر
عقل اول از یک جهت:
ممکنالوجود بالذات (Contingent in Itself)
است؛ زیرا ذاتش اقتضای وجود ضروری ندارد.
اما از جهت ارتباط با علت نخستین:
واجب بالغیر (Necessary through Another)
است.
پس باید این دو جهت را از هم جدا کنیم:
ذات عقل اول → امکان
علت عقل اول → وجوب
این تمایز برای کل نظریهٔ صدور اهمیت دارد.
۲. عقل اول ذات خود را تعقل میکند
عقل اول موجودی:
مجرد (Immaterial)
است؛ بنابراین شناخت آن از نوع شناخت حسی نیست.
او:
ذات خویش
را تعقل میکند.
اما این تعقل یک نکتهٔ مهم دارد: عقل اول هنگامی که ذات خود را در نظر میگیرد، میتواند آن را از دو حیث لحاظ کند:
ذات به خودی خود
و:
ذات به اعتبار امکان وجودش
زیرا ذات عقل اول به خودی خود واجب نیست.
۳. سه حیثیت اصلی
برای توضیح پیدایش کثرت، ابنسینا سه حیثیت را از عقل اول متمایز میکند:
نخست:
تعقل واجبالوجود
Intellection of the Necessary Existent
دوم:
تعقل ذات خویش
Self-Intellection
سوم:
تعقل ذات خویش از حیث امکان
Intellection of Its Own Contingency
این سه حیثیت را نباید سه «جزء» در عقل اول دانست.
بلکه سه:
اعتبار (Aspect / Consideration)
هستند.
۴. چرا این تمایز اهمیت دارد؟
اگر عقل اول فقط یک حیثیت داشت، توضیح پیدایش کثرت دشوار میشد.
اما اکنون سه جهت داریم که میتوانند مبنای:
سه معلول در مرتبهٔ پایینتر
قرار گیرند.
در نظام ابنسینا:
تعقل مبدأ نخستین
به صدور:
عقل دوم (Second Intellect)
ارتباط پیدا میکند.
و از حیث امکان عقل اول:
نفس فلکی (Celestial Soul)
و:
جسم فلکی (Celestial Body)
در مراتب بعدی توضیح داده میشوند.
۵. اما «صدور» را نباید مانند تولید مادی فهمید
این نکته بسیار مهم است.
وقتی ابنسینا میگوید:
عقل اول ← عقل دوم
نباید تصور کنیم عقل اول مانند یک جسم، چیز دیگری را «میسازد».
صدور:
Emanation
در اینجا یک رابطهٔ:
وجودی ـ علّی (Ontological-Causal)
است.
یعنی معلول وجود خود را از علت دریافت میکند.
۶. عقل دوم
پس در مرتبهٔ بعد:
عقل دوم
Second Intellect
قرار میگیرد.
این عقل نیز:
مجرد
است.
و همانند عقل اول:
واجب بالذات نیست.
بلکه:
ممکن بالذات و واجب بالغیر
است.
بنابراین هر عقل در این سلسله:
معلول
است، نه واجب مستقل.
۷. نفس فلکی
در کنار عقل دوم، مفهوم:
نفس فلکی
Celestial Soul
قرار میگیرد.
نفس فلکی با عقل تفاوت دارد.
عقل:
تعقل محض
دارد.
اما نفس فلکی با:
حرکت جسم فلکی
ارتباط دارد.
بنابراین:
عقل → مبدأ معرفتی
نفس → مبدأ حرکت
جسم → متحرک
است.
۸. جسم فلکی
جسم فلکی:
Celestial Body
دارای:
امتداد
مقدار
و:
حرکت
است.
اما حرکت آن مانند حرکت اشیای زمینی نیست.
حرکت افلاک:
دورانی (Circular Motion)
است.
در کیهانشناسی ابنسینا این حرکت نقش مهمی در تولید و تغییرات عالم تحتالقمر دارد.
۹. چرا فلک حرکت میکند؟
حرکت فلک صرفاً به علت یک فشار مکانیکی نیست.
نفس فلکی:
غایت (End / Goal)
دارد.
حرکت آن به سوی:
تشبه به مبدأ برتر
تفسیر میشود.
یعنی موجود پایینتر در حد امکان خود میکوشد به:
کمال
نزدیک شود.
۱۰. حرکت فلک و عشق
اینجا مفهومی بسیار مهم ظاهر میشود:
عشق
Love
موجودات به کمال مطلوب خود میل دارند.
در مورد افلاک، حرکت آنها با نوعی:
شوق (Desire / Longing)
به سوی خیر برتر مرتبط میشود.
بنابراین در نظام ابنسینا:
کمال → خیر → شوق → حرکت
با یکدیگر ارتباط دارند.
۱۱. چرا عالم طبیعی متغیر است؟
عالم تحتالقمر:
Sublunary World
جهان:
کون و فساد (Generation and Corruption)
است.
یعنی موجودات:
پدید میآیند
و:
از بین میروند.
این تغییر ناشی از ویژگیهای:
ماده (Matter)
و:
قوه (Potentiality)
است.
۱۲. عقل فعال و عالم تحتالقمر
در پایینترین مرتبهٔ سلسلهٔ عقول:
عقل فعال
Active Intellect
قرار دارد.
عقل فعال نسبت به عالم تحتالقمر نقش اساسی دارد.
بهویژه در:
افاضهٔ صور (Emanation of Forms)
و:
فعلیتبخشیدن به عقل انسانی
۱۳. عقل فعال و صورت
در فلسفهٔ ابنسینا، ماده به تنهایی برای توضیح اشیای طبیعی کافی نیست.
ماده:
قوه
است.
برای تحقق یک شیء، نیاز به:
صورت (Form)
دارد.
بنابراین:
ماده → قابلیت
صورت → فعلیت
است.
عقل فعال در نظام طبیعی در ارتباط با تحقق صور نقش مهمی دارد.
۱۴. انسان در انتهای این سلسله
اکنون جایگاه انسان روشنتر میشود.
انسان از نظر جسمانی:
موجود مادی
است.
اما نفس او:
مجرد (Immaterial)
است.
بنابراین انسان در مرز دو جهان قرار دارد:
عالم ماده
و:
عالم عقل
۱۵. نفس ناطقه
نفس ناطقه
Rational Soul
قوهای است که انسان را قادر میکند:
کلیات
را درک کند.
حس فقط:
جزئیات
را دریافت میکند.
مثلاً حس میبیند:
این انسان
اما عقل مفهوم:
انسانیت (Humanity)
را درک میکند.
۱۶. عقل بالقوه
در آغاز، عقل انسانی:
عقل بالقوه
Potential Intellect
است.
یعنی توانایی دریافت معقولات را دارد اما هنوز آنها را به صورت بالفعل در اختیار ندارد.
مثلاً کودک توانایی:
آموختن ریاضیات
دارد، اما هنوز ریاضیات را نمیداند.
۱۷. عقل بالفعل
با آموزش و تعقل:
عقل بالقوه
به:
عقل بالفعل
Actual Intellect
تبدیل میشود.
پس:
قوه → فعلیت
مسیر اساسی رشد عقل است.
۱۸. عقل مستفاد
در بالاترین مرتبه:
عقل مستفاد
Acquired Intellect
قرار دارد.
در این مرحله عقل انسانی با معقولات به نحوی کاملتر متحد میشود.
به تعبیر ساده:
انسان دیگر فقط توانایی دانستن ندارد؛ بلکه معقولات را بالفعل در اختیار دارد.
۱۹. نقش عقل فعال
عقل فعال:
Active Intellect
در اینجا واسطهٔ مهمی است.
ساختار:
عقل بالقوه
↓
عقل فعال
↓
عقل بالفعل
است.
عقل فعال مانند یک:
مبدأ فعلیت عقلانی
عمل میکند.
۲۰. تفسیر فلسفی این ساختار
یکی از عمیقترین نکات این نظام این است که معرفت انسانی صرفاً:
دریافت منفعل اطلاعات
نیست.
بلکه شناخت نوعی:
فعلیتیافتن
است.
انسان ابتدا:
قوه
است.
سپس:
صورتهای معقول
را دریافت میکند.
و در نتیجه:
عقل بالقوه → عقل بالفعل
میشود.
بنابراین نظریهٔ معرفت ابنسینا مستقیماً به:
هستیشناسی (Ontology)
او متصل است.
جمعبندی مقالهٔ نهم، این بخش
ساختار بحث:
واجبالوجود
↓
عقل اول
↓
تعقل واجب
↓
عقل دوم
و در مراتب دیگر:
عقل
↓
نفس فلکی
↓
جسم فلکی
و در پایینترین مرتبه:
عقل فعال
↓
عالم تحتالقمر
↓
نفس انسانی
↓
عقل بالقوه
↓
عقل بالفعل
↓
عقل مستفاد
است.
مانترا
واحد → عقل → نفس → جسم → انسان → عقل
و در جهت بازگشت:
محسوس → معقول → عقل → کمال → سعادت
در بخش بعدیِ مقالهٔ نهم باید به مسئلهٔ بسیار مهم عنایت (Providence) بپردازیم: اینکه چرا از نظر ابنسینا نظام عالم بهترین نظم ممکن است، چگونه خیر (Good) بر شر (Evil) تقدم دارد، و چرا وجود شر با خیر محض بودن واجبالوجود ناسازگار نیست.
الإلهیات شفا — مقالهٔ نهم
ادامهٔ بحث صدور و نظام موجودات
مقالهٔ نهم، فصلهای مربوط به صدور عقول
پس از اثبات اینکه از واجبالوجود، به اعتبار وحدت و بساطت او، نخست عقل اول (First Intellect) صادر میشود، ابنسینا باید توضیح دهد که چگونه از این عقل نخستین، کثرت موجودات پدید میآید.
مسئله همچنان این است:
واحد مطلق → چگونه کثرت؟
۱. عقل اول واجب بالذات نیست
عقل اول:
ممکن بالذات (Contingent in Itself)
است.
یعنی اگر ذاتش را به خودی خود در نظر بگیریم، وجودش ضرورت ندارد.
اما چون علتش:
واجبالوجود (Necessary Existent)
است، وجود آن از ناحیهٔ علتش ضروری است:
ممکن بالذات → واجب بالغیر (Necessary through Another)
این تمایز کلید فهم سلسلهٔ عقول است.
۲. عقل اول دارای سه حیثیت است
ابنسینا در توضیح کثرت، سه حیثیت را در عقل اول متمایز میکند:
الف. تعقل واجبالوجود
Intellection of the Necessary Existent
عقل اول علت خود را تعقل میکند.
ب. تعقل ذات خود
Self-Intellection
عقل اول ذات خویش را تعقل میکند.
ج. تعقل امکان ذات خود
Intellection of Its Own Contingency
عقل اول میداند که ذاتش به خودی خود واجب نیست، بلکه ممکن است.
این سه حیثیت، سه «جزء» در ذات عقل اول نیستند؛ بلکه:
حیثیات عقلی (Intelligible Aspects)
هستند.
۳. از این حیثیات چگونه کثرت حاصل میشود؟
در نظام صدور ابنسینا، هر حیثیت در سلسلهٔ علّی نقشی پیدا میکند.
به صورت سادهشده:
عقل اول
↓
عقل دوم
و در ارتباط با مرتبهٔ فلکی:
عقل اول
↓
نفس فلکی
↓
جسم فلکی
این روند در مراتب بعدی نیز ادامه مییابد.
بنابراین کثرت در پایینترین سطح از ذات واجب به صورت مستقیم و بیواسطه پدید نمیآید؛ بلکه از طریق:
واسطههای عقلانی
گسترش پیدا میکند.
۴. چرا این واسطهها ضروریاند؟
اگر مستقیماً بگوییم:
واجب → همهٔ موجودات
آنگاه باید توضیح دهیم که چگونه یک علت کاملاً بسیط، منشأ این همه:
کثرت
تفاوت
تغییر
ماده
حرکت
میشود.
ابنسینا با سلسلهٔ عقول میخواهد این مشکل را حل کند.
ساختار:
واحد
↓
عقل واحد
↓
کثرت عقلانی
↓
کثرت نفسانی
↓
کثرت جسمانی
است.
۵. سلسلهٔ عقول
عقل اول معلول مستقیم واجب است.
پس از آن:
عقل دوم
و سپس:
عقل سوم
و همینطور ادامه مییابد.
این عقول:
عقول مفارقه
Separate Intellects
نامیده میشوند.
آنها:
جسم نیستند؛
در ماده نیستند؛
دارای مکان به معنای اجسام نیستند؛
و وجودشان وابسته به واجب است.
۶. آیا این عقول خدا هستند؟
خیر.
این نکته بسیار مهم است.
در نظام ابنسینا:
واجبالوجود = فقط یکی
اما:
عقول مفارقه = متعدد
هستند.
پس میان:
الوهیت (Divinity)
و:
عقل مفارق (Separate Intellect)
تمایز اساسی وجود دارد.
عقل اول هرگز واجب بالذات نیست.
۷. چرا عقول متعددند؟
هر عقل:
ممکن بالذات
است و در سلسلهای از وابستگی علّی قرار دارد.
هر یک از آنها مرتبهای از:
کمال وجود
را نشان میدهد.
بنابراین جهان عقلانی نیز دارای:
کثرت منظم
است، نه کثرت بیقاعده.
۸. عقل فعال
آخرین عقل در این سلسله:
عقل فعال
Active Intellect
است.
این عقل برای فهم عالم انسانی اهمیت ویژه دارد.
زیرا رابطهٔ میان:
عالم عقول
و:
عالم تحتالقمر
از طریق آن توضیح داده میشود.
۹. عالم تحتالقمر
عالمی که ما در آن زندگی میکنیم:
عالم تحتالقمر
Sublunary World
است.
این عالم با:
حرکت
تغییر
کون
فساد
و:
ماده
مشخص میشود.
در مقابل، عقول مفارقه:
غیرمادی
و:
ثابت
هستند.
بنابراین یک شکاف اساسی وجود دارد:
عالم مفارق → ثبات
عالم مادی → تغییر
۱۰. علت تغییرات عالم مادی
عالم تحتالقمر از:
ماده (Matter)
و:
صورت (Form)
تشکیل شده است.
ماده دارای:
قوه (Potentiality)
است.
صورت:
فعلیت (Actuality)
است.
پس تغییر در عالم طبیعی عبارت است از نوعی گذار:
قوه → فعلیت
این بخش البته در الطبیعیات شفا به تفصیل بیشتری بررسی شده و الإلهیات از نتایج آن در توضیح نظام کلی وجود استفاده میکند.
۱۱. عقل فعال و صور
در نظام ابنسینا:
عقل فعال
نسبت مهمی با:
صور طبیعی (Natural Forms)
دارد.
صورتهای موجودات طبیعی به نحو تصادفی و بیقاعده ظاهر نمیشوند.
نظام عالم تحت تأثیر سلسلهٔ علل بالاتر قرار دارد.
بنابراین:
عقل فعال → نظام صور → عالم طبیعی
۱۲. چرا این نظام «عنایت» است؟
اینجا به مفهوم:
عنایت
Providence
نزدیک میشویم.
عنایت یعنی نظام موجودات به گونهای است که:
هر موجود به اندازهٔ مرتبهٔ وجودی خود از خیر و کمال بهرهمند است.
پس عنایت به معنای دخالتهای پراکنده و تصادفی نیست.
بلکه:
نظم خودِ عالم
نشاندهندهٔ عنایت است.
۱۳. خیر در نظام وجود
هر موجود به اندازهٔ ظرفیت خود:
کمال (Perfection)
دریافت میکند.
بنابراین خیر مطلق در:
واجبالوجود
است.
و خیر در مراتب پایینتر به صورت:
کمالهای محدود
ظاهر میشود.
ساختار:
خیر مطلق
↓
خیر عقلانی
↓
خیر نفسانی
↓
خیر طبیعی
است.
۱۴. پس شر چگونه ممکن است؟
اگر نظام عالم تحت عنایت است، پرسش طبیعی این است:
پس شر از کجا میآید؟
ابنسینا پاسخ را بر اساس مفهوم:
عدم
Privation
توضیح میدهد.
شر غالباً یک موجود مستقل نیست، بلکه:
فقدان یک کمال مناسب
است.
مثلاً:
جهل = فقدان علم
بیماری = فقدان سلامت
کوری = فقدان بینایی
بنابراین:
شر = عدمِ کمالی که باید وجود داشته باشد.
۱۵. شر در ماده
بخش مهمی از شرور مربوط به:
عالم مادی
است.
زیرا ماده:
قوه
دارد.
و قوه یعنی امکان:
شدن و نشدن
پیدایش و زوال
ترکیب و فساد
بنابراین عالمی که در آن ماده وجود دارد، ناگزیر با برخی:
نقصها و شرور
نیز همراه خواهد بود.
۱۶. آیا این شرور کل نظام را بد میکنند؟
نه.
یک امر ممکن است از یک جهت شر باشد اما از جهت نظام کلی عالم ضرورت داشته باشد.
مثلاً:
مرگ یک موجود خاص
برای آن موجود فقدان حیات است؛ اما در نظام طبیعی:
مرگ → امکان پیدایش موجودات دیگر
را فراهم میکند.
پس باید میان:
شر جزئی (Particular Evil)
و:
خیر کل نظام (Good of the Whole)
تمایز گذاشت.
۱۷. بهترین نظام ممکن
ابنسینا در اینجا به ایدهٔ مهمی نزدیک میشود:
جهان موجود، با همهٔ مراتب و محدودیتهایش، دارای:
نظم کلی (Overall Order)
است.
این نظم از:
واجبالوجود
سرچشمه میگیرد.
پس نباید عالم را با معیار یک موجود جزئی داوری کرد.
آنچه برای یک جزء:
شر
است، ممکن است برای:
کل نظام
ضروری باشد.
۱۸. جایگاه انسان
انسان در این نظام جایگاهی خاص دارد.
او از یک سو:
جسمانی
است.
و از سوی دیگر:
نفس ناطقه (Rational Soul)
دارد.
بنابراین انسان میتواند از عالم محسوس فراتر رود و به:
عالم معقول (Intelligible World)
نزدیک شود.
این همان نقطهای است که بحث کیهانشناسی به:
معرفتشناسی و سعادتشناسی
متصل میشود.
نتیجهٔ این بخش از مقالهٔ نهم
ساختار کلی اکنون چنین است:
واجبالوجود
↓
عقل اول
↓
سلسلهٔ عقول مفارقه
↓
عقل فعال
↓
عالم تحتالقمر
↓
ماده و صورت
↓
کون و فساد
و در جهت کمال انسانی:
حس
↓
خیال
↓
عقل بالقوه
↓
عقل بالفعل
↓
عقل مستفاد
↓
سعادت
نکتهٔ بسیار مهم این است که مقالهٔ نهم صرفاً یک نظریهٔ کیهانشناختی نیست؛ ابنسینا با آن میخواهد توضیح دهد که چگونه از وحدت واجب، بدون اینکه در ذات واجب هیچ کثرت یا تغییری وارد شود، یک نظام منظم از مراتب وجود پدید میآید.
در ادامه، به بخش دقیقتر عنایت، خیر و شر و نسبت آنها با واجبالوجود میرسیم و سپس وارد مقالهٔ دهم: نبوت، شریعت، عبادت و سعادت انسانی خواهیم شد.
الإلهیات شفا — مقالهٔ نهم
ادامهٔ بحث صدور و نظام عقول
مقالهٔ نهم، ادامهٔ بحث دربارهٔ ترتیب موجودات مفارق
پس از اثبات واجبالوجود و توضیح اینکه نخستین معلول او باید یک موجود واحد باشد، ابنسینا مسئلهٔ مهم دیگری را دنبال میکند:
چگونه میتوان ترتیب عقول مفارقه را از اصل نخستین استنتاج کرد؟
نکتهٔ بنیادی این است که:
واجبالوجود → عقل اول
اما:
عقل اول ≠ واجبالوجود
زیرا عقل اول در ذات خود:
ممکن (Contingent)
است.
۱. هر عقل، به ذات خود ممکن است
هر یک از عقول مفارقه را اگر به خودی خود در نظر بگیریم، وجودش ضرورت ذاتی ندارد.
پس:
هر عقل مفارق → ممکن بالذات
اما چون در سلسلهٔ علل قرار گرفته است:
علت آن → وجودش را ضروری میکند.
بنابراین:
ممکن بالذات + علت ضروری = واجب بالغیر
این تمایز یکی از ستونهای اصلی متافیزیک ابنسیناست.
۲. کثرت عقول از کجا میآید؟
اگر فقط:
واجب → عقل اول
داشته باشیم، هنوز باید توضیح دهیم که چگونه:
عقل دوم، سوم، چهارم و ...
پدید میآیند.
ابنسینا کثرت را در خود واجب قرار نمیدهد.
یعنی نمیگوید:
واجب دارای اجزاء متعدد است.
بلکه کثرت در:
معلول نخستین و مراتب بعدی
پدیدار میشود.
۳. تعقل واجب توسط عقل اول
عقل اول:
واجبالوجود
را تعقل میکند.
این تعقل به علت نخستین مربوط است.
از همین جهت، عقل اول در مرتبهای بالاتر از موجودات مادی قرار میگیرد.
اما عقل اول فقط واجب را تعقل نمیکند؛ بلکه:
ذات خود
را نیز تعقل میکند.
۴. تعقل ذات عقل اول
عقل اول وقتی ذات خودش را تعقل میکند، مییابد که ذات او:
واجب بالذات نیست.
بلکه:
ممکن بالذات
است.
این آگاهی از امکان ذاتی، در توضیح پیدایش مراتب پایینتر اهمیت دارد.
بنابراین در عقل اول:
تعقل واجب
و:
تعقل ذات
دو جهت متفاوت ایجاد میکنند.
۵. نتیجهٔ این دو جهت
از جهت ارتباط عقل اول با واجب:
عقل بعدی
در سلسلهٔ عقول توضیح داده میشود.
از جهت تعقل ذات و امکان ذاتی:
مراتب پایینترِ نظام فلکی توضیح داده میشوند.
بنابراین کثرت:
در مبدأ نخستین نیست؛
بلکه:
در مرتبهٔ معلول نخستین آشکار میشود.
این دقیقاً همان راهحلی است که ابنسینا برای مسئلهٔ:
وحدت و کثرت (Unity and Multiplicity)
ارائه میکند.
۶. عقل دوم
عقل دوم نیز مانند عقل اول:
مجرد (Immaterial)
است.
و مانند آن:
ممکن بالذات
است.
اما وجودش به علت بالاتر وابسته است.
در نتیجه، ما با یک سلسلهٔ:
وجود وابسته
روبرو هستیم:
عقل اول
↓
عقل دوم
↓
عقل سوم
↓
عقل چهارم
↓
...
هر مرتبه، مرتبهٔ پایینتر را در سلسلهٔ علّی توضیح میدهد.
۷. عقول مفارقه و اجسام
در نظام ابنسینا نباید عقول مفارقه را با اجسام آسمانی یکی گرفت.
سه مفهوم را باید از هم جدا کرد:
عقل
Intellect
موجود مجرد و عاقل.
نفس فلکی
Celestial Soul
مبدأ حرکت فلک.
جسم فلکی
Celestial Body
جسمی که حرکت فلکی را میپذیرد.
پس:
عقل ≠ نفس ≠ جسم
هرچند در نظام کیهانشناختی به یکدیگر مربوطاند.
۸. نفس فلکی
نفس فلکی موجودی است که:
جسم فلکی
را به حرکت میآورد.
اما این حرکت صرفاً حرکت مکانیکی نیست.
نفس فلکی حرکت را با نوعی:
غایت (End)
مرتبط میکند.
از این جهت حرکت افلاک برای ابنسینا با:
تشبه به مبدأ برتر
ارتباط دارد.
۹. جسم فلکی
جسم فلکی دارای ویژگیهای جسمانی است، اما با اجسام عالم تحتالقمر تفاوت دارد.
حرکت آن:
دورانی (Circular)
است.
و این حرکت در نظام کیهانشناسی قدیم اساس توضیح:
حرکات آسمانی
است.
۱۰. آخرین عقل: عقل فعال
سلسلهٔ عقول در نهایت به:
عقل فعال
Active Intellect
میرسد.
این عقل برای عالم انسانی اهمیت ویژه دارد.
زیرا آخرین حلقهٔ سلسلهٔ عقول و واسطهٔ ارتباط عالم عقلانی با:
عالم تحتالقمر (Sublunary World)
است.
۱۱. چرا عقل فعال با انسان ارتباط دارد؟
نفس انسانی دارای:
عقل بالقوه (Potential Intellect)
است.
یعنی انسان قابلیت تعقل دارد، اما این قابلیت باید:
فعلیت
پیدا کند.
عقل فعال در این فرایند نقش:
فعلیتبخش (Actualizing Principle)
دارد.
بنابراین:
عقل انسانی بالقوه
↓
عقل فعال
↓
تحقق معقولات
↓
عقل بالفعل
۱۲. معرفت انسانی و عالم مفارق
در نتیجه، معرفت انسان صرفاً محصول:
حس
نیست.
حس آغاز راه است.
فرایند کلی:
حس (Sense)
↓
خیال (Imagination)
↓
تجرید (Abstraction)
↓
معقول (Intelligible)
↓
عقل بالفعل (Actual Intellect)
است.
این مسئله البته در النفس شفا با تفصیل بیشتری بررسی میشود، ولی در نظام کلی الإلهیات اهمیت متافیزیکی پیدا میکند.
۱۳. پایان سلسله
بنابراین میتوان نظام ابنسینا را به صورت زیر دید:
واجبالوجود
↓
عقل اول
↓
عقل دوم
↓
عقل سوم
↓
...
↓
عقل فعال
↓
عالم تحتالقمر
و درون عالم تحتالقمر:
ماده + صورت
↓
موجودات طبیعی
↓
انسان
↓
نفس ناطقه
↓
عقل
۱۴. اهمیت فلسفی این نظام
این نظام یک هدف اصلی دارد:
توضیح کثرت بدون کثرت در مبدأ
ابنسینا میخواهد بگوید:
واجب واحد است
اما:
عالم کثیر است.
راهحل:
کثرت در مراتب معلولان
است، نه در ذات علت نخستین.
بنابراین:
وحدت مبدأ
و:
کثرت عالم
با یکدیگر ناسازگار نیستند.
یک نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ «فیض»
اصطلاح:
فیض (Emanation)
برای توضیح نظام ابنسینا مفید است، اما نباید آن را طوری بفهمیم که گویی واجب چیزی را از ذات خود جدا میکند.
معلول:
جزئی از واجب
نیست.
و واجب با صدور معلولات:
تغییر نمیکند.
رابطه:
علت → معلول
رابطهٔ وابستگی وجودی است، نه تقسیمشدن ذات علت.
نتیجهٔ این بخش
اکنون مقالهٔ نهم ما را از:
واحد
به:
کثیر
میرساند:
واجبالوجود
→ عقل اول
→ عقول مفارقه
→ عقل فعال
→ عالم طبیعی
و از سوی دیگر، در مسیر شناخت:
انسان
→ نفس ناطقه
→ عقل بالقوه
→ عقل بالفعل
→ کمال
این دو مسیر در فلسفهٔ ابنسینا در نهایت به یکدیگر میرسند: نظام هستی از بالا به پایین وابستگی موجودات را توضیح میدهد، و عقل انسانی از پایین به بالا امکان شناخت و کمال را.
در ادامه، وارد بخش پایانی مقالهٔ نهم میشویم و سپس مقالهٔ دهم را آغاز میکنیم؛ مقالهٔ دهم از جهت فهم رابطهٔ متافیزیک ابنسینا با «نبوت (Prophecy)، شریعت (Law)، جامعه (Society) و سعادت (Felicity)» اهمیت ویژهای دارد.
الإلهیات شفا — مقالهٔ دهم
در سیاست، نبوت و معاد
مقالهٔ دهم، فصل اول
نیاز انسان به اجتماع
ابنسینا بحث را از یک واقعیت بنیادی دربارهٔ انسان آغاز میکند:
انسان به تنهایی نمیتواند زندگی کامل خود را تأمین کند.
انسان برای ادامهٔ حیات و رسیدن به کمال به همکاری دیگران نیاز دارد.
او به تنهایی نمیتواند:
غذا و پوشاک خود را به طور کامل فراهم کند؛
مسکن بسازد؛
ابزارهای مورد نیازش را تولید کند؛
امنیت خود را تضمین کند؛
و همهٔ نیازهای پیچیدهٔ زندگی را برآورده سازد.
پس:
انسان مدنی بالطبع
Human beings are social by nature
است.
اما ابنسینا این مسئله را صرفاً اقتصادی نمیبیند.
اجتماع برای تحقق:
کمال انسانی (Human Perfection)
ضروری است.
۱. چرا همکاری ضروری است؟
هر انسان یک وظیفه و توانایی خاص دارد.
یکی:
کشاورزی
میکند؛
دیگری:
صنعت
میکند؛
دیگری:
تجارت
میکند؛
و دیگری:
حکومت
میکند.
پس زندگی انسانی بر پایهٔ:
تعاون
Cooperation
استوار است.
اما همکاری به تنهایی کافی نیست.
چرا؟
زیرا منافع افراد ممکن است با یکدیگر تعارض پیدا کند.
بنابراین جامعه نیازمند:
قانون
است.
مقالهٔ دهم، فصل دوم
ضرورت قانون
اگر انسانها صرفاً بر اساس میل شخصی خود رفتار کنند، تعارض ایجاد میشود.
مثلاً:
من چیزی را میخواهم.
اما:
دیگری نیز همان چیز را میخواهد.
اگر هیچ معیار مشترکی وجود نداشته باشد، قدرت تعیینکننده خواهد شد.
بنابراین جامعه نیازمند:
قانون
Law
است.
قانون باید مشخص کند:
چه چیزی عادلانه است؛
چه چیزی ناعادلانه است؛
مالکیت چگونه تنظیم شود؛
روابط انسانها چگونه باشد؛
مجازات چه زمانی مشروع است؛
وظایف افراد چیست.
۲. چرا قانون صرفاً قراردادی نیست؟
اینجا ابنسینا از یک دیدگاه صرفاً قراردادی فراتر میرود.
اگر قانون فقط بر اساس توافق افراد باشد، خود این پرسش پیش میآید:
چه چیزی یک توافق را عادلانه میکند؟
پس جامعه به معیاری فراتر از:
میل فردی
نیاز دارد.
این معیار با:
عقل
Reason
و:
خیر انسانی
Human Good
ارتباط دارد.
مقالهٔ دهم، فصل سوم
چرا انسان به پیامبر نیاز دارد؟
اکنون ابنسینا به یکی از مهمترین استدلالهای خود میرسد:
نبوت
Prophecy
چرا ضروری است؟
زیرا عقل انسان به تنهایی میتواند برخی اصول اخلاقی را بشناسد، اما برای ایجاد یک نظم اجتماعی کامل کافی نیست.
جامعه به کسی نیاز دارد که بتواند:
قانون الهی
را برای مردم تعیین کند.
۳. پیامبر چه ویژگیای دارد؟
پیامبر باید توانایی داشته باشد که حقیقتی را که از عالم بالاتر دریافت میکند، به صورت قابل فهم برای مردم بیان کند.
بنابراین نبوت یک توانایی صرفاً نظری نیست.
پیامبر باید:
معرفت
و:
توانایی هدایت اجتماعی
را با هم داشته باشد.
پس:
پیامبر = معرفت + قانون + هدایت
۴. وحی
وحی
Revelation
در نظام ابنسینا با رابطهٔ نفس انسانی و عالم عقلانی ارتباط دارد.
پیامبر از نظر قوای نفس دارای تواناییهایی فوقالعاده است.
او میتواند معارف را به شیوهای دریافت کند که برای انسان عادی ممکن نیست.
۵. عقل و وحی
این نکته بسیار مهم است:
ابنسینا میان:
عقل فلسفی
و:
وحی
دیوار مطلقی ایجاد نمیکند.
بلکه آنها را در نظامی واحد قرار میدهد.
عقل:
حقیقت را به صورت برهانی
میشناسد.
اما وحی:
حقیقت را برای عموم مردم در قالب قانون، تصویر، دستور و نماد
عرضه میکند.
بنابراین پیامبر میتواند حقیقتی را که فیلسوف به صورت انتزاعی میشناسد، در قالب:
شریعت
به جامعه منتقل کند.
مقالهٔ دهم، فصل چهارم
شریعت
شریعت
Divine Law
تنها مجموعهای از عبادات نیست.
شریعت باید تمام حوزههای مهم زندگی اجتماعی را تنظیم کند.
از جمله:
معاملات
ازدواج
مالکیت
عدالت
مجازات
روابط اجتماعی
و:
عبادات
۶. چرا عبادت ضروری است؟
عبادت انسان را به یاد:
مبدأ نخستین
میاندازد.
از نظر اجتماعی نیز عبادات موجب:
حفظ وحدت جامعه
میشوند.
پس عبادت دو جنبه دارد:
فردی
Individual
اجتماعی
Social
۷. جایگاه رئیس جامعه
جامعه برای حفظ قانون نیازمند:
رئیس
Ruler / Political Leader
است.
این رئیس باید قانون را حفظ کند و مانع:
هرجومرج
شود.
در اندیشهٔ ابنسینا، حکومت از:
ساختار متافیزیکی جهان
جدا نیست.
زیرا جامعه باید به گونهای سازمان یابد که امکان:
فضیلت
و:
سعادت
برای انسان فراهم شود.
مقالهٔ دهم، فصل پنجم
سعادت
اکنون ابنسینا به مقصد نهایی انسان میرسد:
سعادت
Felicity / Happiness
سعادت فقط لذت جسمانی نیست.
بلکه:
کمال نفس
است.
نفس انسانی هرچه بیشتر به:
معقولات
دست یابد، به کمال بیشتری میرسد.
۸. سعادت حقیقی
سعادت حقیقی عبارت است از:
فعلیتیافتن کمالات نفس
به ویژه:
کمال عقلانی
Intellectual Perfection
بنابراین انسان هرچه بیشتر:
حقیقت
را بشناسد و مطابق آن زندگی کند، به سعادت نزدیکتر میشود.
۹. سعادت و لذت
ابنسینا میان:
لذت (Pleasure)
و:
سعادت (Felicity)
تفاوت میگذارد.
لذت ممکن است بخشی از زندگی باشد.
اما لذت:
معیار نهایی کمال انسان
نیست.
مثلاً لذت جسمانی میتواند زودگذر باشد.
اما معرفت عقلی به کمالی مربوط میشود که:
به نفس انسان
بازمیگردد.
مقالهٔ دهم، فصل ششم
نفس و بقای آن
اکنون مسئلهٔ:
بقاء نفس
Immortality of the Soul
مطرح میشود.
نفس ناطقه وابسته به بدن به معنای وابستگی یک امر مادی به امر مادی نیست.
بنابراین با مرگ بدن:
نفس لزوماً نابود نمیشود.
این مسئله از مهمترین نتایج فلسفهٔ نفس ابنسینا است.
۱۰. چرا نفس باقی میماند؟
زیرا نفس ناطقه:
جوهر (Substance)
است، نه صرفاً:
عرض (Accident)
و قوهٔ تعقل آن نیز به یک عضو جسمانی خاص فروکاستنی نیست.
چشم ابزار بینایی است.
اما عقل را نمیتوان به سادگی به:
یک عضو جسمانی
تقلیل داد.
از اینجا ابنسینا زمینهٔ فلسفی برای:
بقای نفس
فراهم میکند.
۱۱. سعادت اخروی
اگر نفس پس از مرگ باقی بماند، سعادت آن نیز میتواند ادامه پیدا کند.
نفس کامل:
لذت عقلانی
دارد.
و نفس ناقص:
از کمال محروم
میماند.
بنابراین تفاوت انسانها پس از مرگ به:
مرتبهٔ کمال نفس
وابسته است.
۱۲. سعادت نهایی
در بالاترین مرتبه:
نفس
به معرفت حقیقت و مبدأ نخستین میرسد.
پس مسیر نهایی:
حس
↓
تعقل
↓
معرفت
↓
کمال
↓
سعادت
است.
۱۳. جایگاه فلسفه در این نظام
اکنون روشن میشود که چرا برای ابنسینا:
فلسفه
صرفاً یک فعالیت دانشگاهی یا نظری نیست.
فلسفه مسیر:
شناخت وجود
و در نهایت:
شناخت واجبالوجود
است.
بنابراین:
متافیزیک
در رأس علوم نظری قرار میگیرد.
ساختار نهایی الإلهیات شفا
اکنون کل مسیر کتاب را میتوان به شکل زیر دید:
مقالهٔ اول
وجود بما هو وجود (Being qua Being)
↓
مقالهٔ دوم
مباحث مربوط به موجود و اقسام آن
↓
مقالهٔ سوم
امکان و وجوب و علت
↓
مقالهٔ چهارم
علت و معلول
↓
مقالهٔ پنجم
ماهیت و احکام آن
↓
مقالهٔ ششم
واجب و ممکن
↓
مقالهٔ هفتم
مباحث مربوط به واجبالوجود
↓
مقالهٔ هشتم
صفات و احکام واجبالوجود
↓
مقالهٔ نهم
صدور، عقول و نظام موجودات
↓
مقالهٔ دهم
نبوت، قانون، جامعه و سعادت
نتیجهٔ کل الإلهیات
حرکت کلی ابنسینا چنین است:
وجود
↓
تمایز واجب و ممکن
↓
علت
↓
واجبالوجود
↓
وحدت و بساطت واجب
↓
علم و قدرت و ارادهٔ الهی
↓
عقل اول
↓
سلسلهٔ عقول
↓
عقل فعال
↓
عالم طبیعی
↓
انسان
↓
عقل
↓
نبوت
↓
شریعت
↓
جامعه
↓
سعادت
به این معنا، الإلهیات شفا یک بحث منفصل دربارهٔ «خدا» نیست؛ بلکه یک نظام کامل هستیشناختی (Ontological System) است که از پرسش «وجود چیست؟» آغاز میشود و در نهایت به پرسش «انسان چگونه میتواند به کمال و سعادت برسد؟» ختم میشود.
برچسبها:
ابن سینا,
کتاب شفاء,
فلسفه,
فیلسوف الاهیات