|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
|
[ جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:8 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: هایدگر, هستی و زمان, حقیقت, تحلیل متن [ جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 19:6 ] [ عباس مهیاد ]
این اثر یک کتاب فصلبندیشده به معنای سنتی نیست، بلکه متن سخنرانی مشهور هایدگر است که نخستین بار در سال ۱۹۲۹ در فرایبورگ ارائه شد و بعدها همراه با مقدمهها و مؤخرههایی منتشر شد. بنابراین متن اصلی دارای «فصلهای رسمی» نیست، اما از نظر محتوایی میتوان آن را به بخشهای اصلی تقسیم کرد و بهترتیب شرح داد. مشخصات اثر
برچسبها: هایدگر, هستی و زمان, حقیقت, تحلیل متن [ جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 16:35 ] [ عباس مهیاد ]
۱. چرا هایدگر به دکارت بازمیگردد؟دکارت برای فلسفهٔ جدید نقطهٔ آغاز مهمی بود. او جهان را بر اساس تمایز میان:
توضیح میداد. بر اساس این دیدگاه:
هایدگر میخواهد نشان دهد که این دوگانگی، ساختار اصیل هستی-در-جهان را پنهان کرده است. ۲. معنای «Res Extensa»لاتینRes extensa انگلیسیExtended substance فارسیجوهر ممتد از نظر دکارت، ویژگی بنیادی اشیای مادی:
است. بنابراین جهان به صورت مجموعهای از اجسام دارای ابعاد هندسی فهمیده میشود. ۳. انتقاد هایدگرهایدگر نمیگوید که دکارت دربارهٔ ویژگیهای فیزیکی اشیا اشتباه کرده است. بلکه میگوید: دکارت چیزی بنیادیتر را نادیده گرفته است. زیرا پیش از آنکه اشیا را بهعنوان اجسام دارای امتداد بشناسیم، آنها را در زندگی روزمره بهصورت ابزارهای معنادار تجربه میکنیم. برای مثال: میز ابتدا:
است. و فقط بعدها میتواند به موضوع هندسه یا فیزیک تبدیل شود. ۴. غلبهٔ نگرش نظریاز نظر هایدگر، دکارت جهان را از دیدگاه: آلمانیVorhandenheit انگلیسیPresence-at-hand فارسیحاضر-در-دست تفسیر کرده است. یعنی: جهان را مجموعهای از اشیای قابل مشاهده و اندازهگیری فرض کرده است. اما در تحلیل هایدگر: شیوهٔ بنیادیتر ظهور موجودات: آلمانیZuhandenheit انگلیسیReadiness-to-hand فارسیآمادهبهدست است. ۵. جهان و طبیعت یکسان نیستندیکی از نکات مهم این فصل: جهان (Welt – World) با طبیعت (Natur – Nature) یکسان نیست. طبیعت تنها یکی از شیوههای فهم موجودات است. اما جهان: افق کلی معناداری است که در آن طبیعت نیز برای ما آشکار میشود. بنابراین: جهان گستردهتر از طبیعت است. ۶. ریاضیات و جهاندکارت برای شناخت جهان اهمیت زیادی به ریاضیات میداد. زیرا ریاضیات:
اما هایدگر میگوید: ریاضیات تنها بر بخشی از تجربهٔ ما از جهان مبتنی است. پیش از هر اندازهگیری، ما از قبل در جهانی معنادار زندگی میکنیم. ۷. فراموشی جهانمندیهایدگر معتقد است که سنت فلسفی از زمان دکارت به بعد: جهانمندی (Weltlichkeit – Worldhood) را فراموش کرده است. در نتیجه: جهان به یک شیء عظیم فیزیکی تقلیل یافته است. ۸. نقد دوگانگی سوژه و ابژهتفسیر دکارتی منجر به جدایی میان:
شد. در نتیجه این پرسش پدید آمد: «چگونه ذهن میتواند جهان بیرونی را بشناسد؟» اما از نظر هایدگر: این پرسش از ابتدا بر یک فرض نادرست بنا شده است. زیرا دازاین هرگز ابتدا درون خود محبوس نیست. بلکه همواره: In-der-Welt-sein(Being-in-the-world) است. ۹. محدودیت مفهوم «جوهر»دکارت جهان را با مفهوم: Substanz(Substance) توضیح میدهد. اما هایدگر معتقد است: «جوهر» نمیتواند ساختار جهان انسانی را توضیح دهد. زیرا جهان از روابط، امکانات و معانی تشکیل شده است، نه از جوهرهای منفرد. ۱۰. هدف واقعی نقد هایدگرهدف او رد علم جدید یا فیزیک نیست. او میخواهد نشان دهد: علوم طبیعی بر یک جهانِ از پیش فهمیدهشده بنا شدهاند. بنابراین: پدیدارشناسی باید شرایط امکان این فهم اولیه را آشکار کند. نتیجهٔ نهایی §19هایدگر به نتایج زیر میرسد: ۱.دکارت جهان را بهعنوان Res extensa (جوهر ممتد) تعریف کرد. ۲.این تعریف جهان را به ابعاد هندسی و فیزیکی فروکاست. ۳.جهانمندی (Weltlichkeit – Worldhood) در این تفسیر نادیده گرفته شد. ۴.نگرش نظری (Vorhandenheit – Presence-at-hand) بر نگرش عملی (Zuhandenheit – Readiness-to-hand) غلبه یافت. ۵.دوگانگی سوژه/ابژه حاصل همین تفسیر است. ۶.دازاین از ابتدا در جهان زندگی میکند و نیازی به پل زدن میان ذهن و جهان ندارد. اصطلاحات کلیدی §19آلمانی / لاتین انگلیس یفارسی Res extensa/ Extended substance جوهر ممتد Res cogitans/ Thinking substance جوهر اندیشنده Substanz/ Substance جوهر Natur/ Nature طبیعت Weltlichkeit/ Worldhood جهانمندی VorhandenheitPresence-at-hand حاضر-در-دست ZuhandenheitReadiness-to-hand آماده به دست Subjekt/ Subject سوژه Objekt/ Object ابژه In -der-Welt-sein/ Being-in-the-worldهستی-در-جهان برچسبها: هایدگر, هستی و زمان, حقیقت, تحلیل متن [ جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 15:31 ] [ عباس مهیاد ]
فصل 6: گشودگی دازاین و ساختار حقیقتTruth as Unconcealment (Wahrheit als Unverborgenheit)بند 1: مسئله اصلی فصلهایدگر میپرسد: اگر دازاین (Dasein / Being-there) در جهان (In-der-Welt-sein / Being-in-the-world) است و در روزمرگی (Das Man) سقوط میکند، پس:
نکته کلیدی:او تعریف سنتی حقیقت را رد میکند. بند 2: نقد تعریف سنتی حقیقتدر سنت فلسفه (از ارسطو تا دکارت): حقیقت چیست؟
مثال:
نقد هایدگر:این تعریف:
بند 3: تعریف یونانی حقیقت (ἀλήθεια)هایدگر به ریشه یونانی برمیگردد:
معنی اصلی:
تحلیل دقیق:حقیقت یعنی:
نتیجه مهم:
بند 4: دازاین و حقیقتهایدگر میگوید: حقیقت نه در ذهن است، نه در اشیاء: بلکه در:
دلیل:چون فقط دازاین:
اصطلاح کلیدی:
بند 5: دازاین = گشودگی (Erschlossenheit)دازاین چگونه است؟ او:
نتیجه:دازاین = محل وقوع حقیقت بند 6: حقیقت و جهانهایدگر میگوید: جهان:
اصطلاح:
مثال تصویری:جهان مثل جنگل تاریک است که:
بند 7: Wahrheit (حقیقت) و Untruth (ناحقیقت)هایدگر میگوید: حقیقت همیشه همراه ناحقیقت است. یعنی:
نتیجه:
بند 8: نقش Das Man در حقیقتدر روزمرگی (Das Man):
نتیجه:در Das Man:
بند 9: حقیقت بهعنوان رویداد (Ereignis مقدماتی)اگرچه واژه Ereignis (event) در این کتاب کامل توسعه نمییابد، اما اینجا پایهگذاری میشود: حقیقت:
نتیجه:
بند 10: آزادی و حقیقتهایدگر یک پیوند مهم میسازد:
ادعا:آزادی شرط حقیقت است یعنی:فقط موجودی که آزاد است:
بند 11: آزادی چیست؟نه آزادی سیاسی بلکه:
اصطلاح:
بند 12: جمعبندی ساختار فصلدر این فصل هایدگر میگوید:
ایده مرکزی فصل 6
اهمیت این فصل در کل کتاباین فصل پلی است بین:
چون نشان میدهد: اگر دازاین «گشوده» است، پس باید فهمید این گشودگی چگونه در زمان و مرگ ریشه دارد. فصل 7: معنا و افق گشودگی دازاینSinn der Erschlossenheit (Meaning of disclosedness)بند 1: مسئله فصلهایدگر میپرسد: اگر دازاین (Dasein / Being-there) چنین ساختاری دارد:
پس سؤال اصلی:
پاسخ اولیه:بر اساس:
بند 2: معنای «معنا» (Sinn)هایدگر مفهوم Sinn (meaning) را بازتعریف میکند: در فلسفه سنتی:معنا یعنی:
در هایدگر:Sinn یعنی:
نتیجه:معنا چیزی در ذهن نیست؛ بلکه:
بند 3: معنا و دازاینهایدگر میگوید: فقط دازاین است که:
نکته مهم:
بند 4: ساختار افق (Horizont)هایدگر وارد مفهوم مهم میشود:
توضیح:هر فهمی:
مثال:دیدن یک درخت:
بند 5: گشودگی و افقدازاین = گشودگی (Erschlossenheit) اما این گشودگی:
نتیجه:هیچ فهمی:
بند 6: مسئله بنیادین: این افق از کجا میآید؟هایدگر سؤال عمیقتری میپرسد: اگر فهم همیشه افق دارد، پس:
پاسخ:Zeitlichkeit (Temporality / زمانمندی) بند 7: گذار به زمانهایدگر اینجا یک چرخش مهم انجام میدهد: تا اینجا:
اما حالا:
ادعا:دازاین اساساً:
بند 8: ساختار اولیه زمانمندیزمان در هایدگر:
اما نکته مهم:اینها برابر نیستند تقدم:
بند 9: زمان و امکانهایدگر میگوید: دازاین نه در «زمان» بلکه در «امکان» زندگی میکند یعنی:
نتیجه:زمان = ساختار امکانها بند 10: Entwurf و آیندهمفهوم مهم:
ارتباط:دازاین:
نتیجه:آینده:
بند 11: Einheit der Zeitlichkeit (وحدت زمانمندی)زمان سه بخش ندارد: بلکه:
اصطلاح:
یعنی:دازاین از خود بیرون میرود به:
بند 12: دازاین و «بیرونبودگی زمانی»هایدگر میگوید: دازاین همیشه:
نتیجه:زمان = ساختار وجودی دازاین بند 13: جمعبندی فصلدر این فصل، هایدگر به نتیجه مهم میرسد:
برچسبها: هایدگر, هستی و زمان, حقیقت, تحلیل متهن [ جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 14:20 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: هستی و زمان, هایدگر, هستی, دازاین [ جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 14:4 ] [ عباس مهیاد ]
فصل دهم «حکمة الاشراق»۱) جمعبندی اصل بنیادین: وحدت حقیقتسهروردی در آغاز این بخش به یک نتیجه نهایی میرسد:
یعنی:
پس:
۲) تثبیت نهایی «نور = وجود»در این فصل، سهروردی عملاً نتیجه فلسفی کل نظام را بیان میکند:
پس:
اینجا تفکیکهای فلسفه مشاء عملاً در نظام اشراق حل میشود. ۳) نسبت نهایی علم و هستیسهروردی این سه را یکی میکند:
در این مرحله میگوید:
پس:
۴) جمعبندی نفس انسانیدر این فصل، جایگاه انسان دوباره تعریف میشود:
پس:
۵) حقیقت اشراق بهعنوان تجربه نهاییسهروردی تأکید میکند:
یعنی:
پس:
۶) ساختار نهایی جهاندر این فصل، کل جهان به صورت یک نظام واحد ترسیم میشود:
اما نکته مهم:
۷) نفی نهایی استقلال موجوداتسهروردی نتیجه مهمی میگیرد:
پس:
۸) غایت نهایی: بازگشت به نورالانواردر پایان فصل دهم، مسیر نهایی ترسیم میشود:
پس:
۹) نتیجه متافیزیکی نهایی کتابسهروردی در پایان این بخش به یک گزاره واحد میرسد:
جمعبندی دقیق فصل دهماین فصل «بسته شدن کامل نظام حکمت اشراق» است:
[ جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 13:56 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: سهروردی, حکمت اشراق, فلسفه نور, نورالانوار [ جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 12:54 ] [ عباس مهیاد ]
فصل اول: ضرورت طرح دوباره پرسش از هستی(Die Notwendigkeit einer Wiederholung der Seinsfrage) بند 1: فراموشی هستی (Seinsvergessenheit)هایدگر در همان آغاز میگوید: فلسفه از زمان یونان تاکنون:
تحلیل دقیق متن:او یک تمایز بنیادی میگذارد: 1. Seiendes (موجودات)چیزهایی که هستند:
2. Sein (هستی)اینکه این چیزها «هستند» نکته اصلی:فلسفه همیشه فقط:
اما نه:
اصطلاح کلیدی:
این یک خطای تاریخی نیست؛ بند 2: بداهت گمراهکننده هستیهایدگر یک پارادوکس مطرح میکند: ما فکر میکنیم:
چون:
اما مشکل چیست؟Being:
نتیجه:Being:
این وضعیت را میتوان:
بند 3: نقد روش فلسفه سنتیهایدگر میگوید فلسفه سنتی دو اشتباه کرده: اشتباه 1: تقلیل هستی به موجوداتمثلاً:
همه اینها:
اشتباه 2: تصور بداهت هستیفکر کردهاند:
نتیجه:کل متافیزیک غرب:
بند 4: پرسش بنیادین (Grundfrage)هایدگر سؤال اصلی را دوباره مطرح میکند:
نکته مهم در متن:او نمیپرسد:
بلکه:
تفاوت دقیق:چیستی (Whatness)
معنا (Meaning)
نتیجه:Being باید:
بند 5: ضرورت «پرسشپذیر کردن هستی»هایدگر میگوید: Being باید دوباره problematized شود. یعنی:
چرا؟چون:
مثال:
اما هیچکدام نمیپرسند:
بند 6: انتخاب مسیر تحقیقحال سؤال: اگر Being را نمیتوان مستقیم بررسی کرد، چه کنیم؟ پاسخ هایدگر:باید از یک موجود خاص شروع کنیم:
چرا دازاین؟چون:
نتیجه:پرسش Being → باید از تحلیل دازاین شروع شود بند 7: تقدم Ontological دازاینهایدگر یک ادعای مهم میکند: دازاین دو سطح دارد: 1. ontic level
2. ontological level
نتیجه:دازاین:
بند 8: روش مناسب (Phenomenology)هایدگر میگوید: برای فهم دازاین باید از روش خاصی استفاده کرد:
اما تعریف او:پدیدارشناسی یعنی:
تفاوت با روشهای دیگر:علم:
روانشناسی:
پدیدارشناسی:
بند 9: ساختار اولیه پروژه کتابدر پایان فصل اول، هایدگر نقشه میدهد: ما باید بررسی کنیم:
جمعبندی فصل اول (دقیق و وفادار به متن)فصل اول میگوید:
[ جمعه بیست و نهم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 10:38 ] [ عباس مهیاد ]
اگر فقط یک کتاب از Julia Kristeva را بخواهیم بهعنوان مهمترین و تأثیرگذارترین اثر او معرفی کنیم، معمولاً Revolution in Poetic Language (انقلاب در زبان شاعرانه) در صدر فهرست قرار میگیرد. این کتاب اثر بنیادین او در نظریه ادبی، زبانشناسی، نشانهشناسی و روانکاوی است و بسیاری از مفاهیم مشهورش مانند تمایز میان «امر نشانهای» (semiotic) و «امر نمادین» (symbolic) را در آن صورتبندی میکند. با این حال، از نظر شهرت و تأثیر میانرشتهای، بسیاری از پژوهشگران کتاب Powers of Horror (قدرتهای وحشت: جستاری دربارهٔ امر ابژکت) را شناختهشدهترین اثر او میدانند. این کتاب مفهوم «ابژکسیون» (abjection) را مطرح میکند و بر مطالعات فمینیستی، نقد فرهنگی، نظریه فیلم و مطالعات وحشت تأثیر بسیار زیادی گذاشته است. کتاب Revolution in Poetic Language (انقلاب در زبان شاعرانه) اثر ژولیا کریستوا یک متن بسیار فشرده، نظری و دشوار است و ساختار آن دقیقاً مثل رمان یا کتاب آموزشی ساده «فصلبندی داستانی» ندارد. بلکه به صورت بخشهای نظری + تحلیلهای متنی (بهویژه از شاعران مدرن مثل مالارمه و لوتریامون) پیش میرود. با این حال میشود آن را به شکل منطقی و نسبتاً وفادار به ساختار خود کتاب، بخشبهبخش توضیح داد. در ادامه، یک شرح نسبتاً کامل، منظم و مفهومی از کتاب میدهم و اصطلاحات کلیدی را هم داخل پرانتز با معادل انگلیسی/فرانسوی میآورم. ۱. مسئله اصلی کتاب: «انقلاب در زبان چیست؟»کریستوا در ابتدا یک سؤال مرکزی مطرح میکند:
او میگوید زبان مدرن شاعرانه، بهخصوص در شعر آوانگارد، ساختار معمول معنا را میشکند و یک «انقلاب در نظم زبانی» ایجاد میکند. اینجا او دو سطح اصلی را معرفی میکند:
۲. نظریه «فرآیند دلالت» (Signifying Process / processus de signifiance)کریستوا به جای اینکه بگوید «زبان = نشانهها»، میگوید: زبان یک فرآیند پویاست، نه یک سیستم ثابت. او مفهوم زیر را مطرح میکند:
در اینجا روانکاوی فرویدی و لکانی وارد میشود، اما کریستوا آن را تغییر میدهد:
۳. «چورا» (Chora / chôra): فضای پیشازبانییکی از مهمترین بخشهای کتاب: چورا چیست؟
ویژگیها:
چورا مثل یک «مخزن انرژی زبانی» است که بعدها وارد زبان نمادین میشود. ۴. امر نشانهای در برابر امر نمادینکریستوا اینجا یک دوگانه مهم میسازد: امر نشانهای (Semiotic)
امر نمادین (Symbolic)
نکته کلیدی: زبان واقعی همیشه ترکیبی از این دو است. ۵. «ژنو-متن» و «فینو-متن»کریستوا برای تحلیل متن ادبی دو سطح تعریف میکند: ژنو-متن (Genotext)
فینو-متن (Phenotext)
نکته مهم: ۶. شعر مدرن به عنوان «انقلاب زبانی»کریستوا در این بخش نشان میدهد که چرا شعر مدرن مهم است. او شاعران مثل:
را تحلیل میکند. ویژگی شعر مدرن:
نتیجه: شعر مدرن نظم نمادین را بیثبات میکند. ۷. سوژه (Subject) در نظریه کریستواکریستوا میگوید سوژه ثابت نیست. سوژه:
بنابراین:
۸. رابطه با فروید و لاکانکریستوا از روانکاوی استفاده میکند اما آن را تغییر میدهد: از فروید:
از لاکان:
اما کریستوا اضافه میکند: قبل از قانون پدر، یک مرحله مادرانه-ریتمیک وجود دارد (semiotic/chora) ۹. سیاست و زباندر بخشهای پایانی، کتاب به پیامد سیاسی میرسد:
پس: انقلاب در زبان شاعرانه، نوعی مقاومت فرهنگی است نه انقلاب سیاسی مستقیم، بلکه انقلاب در ساختار معنا. جمعبندی خیلی فشردهاگر کل کتاب را در چند خط خلاصه کنیم:
برچسبها: ژولیا کریستوا, فلسفه, لاکان, دریدا [ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 0:6 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: ژیل دلوز, نیچه, فلسفه, ابرمرد [ سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:50 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: ژیل دلوز, فلسفه, فلسفه چیست, هنر [ سه شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 20:18 ] [ عباس مهیاد ]
کتاب «بحران علوم اروپایی و پدیدارشناسی استعلایی» اثر ادموند هوسرل (که معمولاً بهصورت خلاصه «بحران اروپا» هم گفته میشود) یکی از آخرین و مهمترین آثار اوست. این متن هم یک نقد تاریخی-فرهنگی از علم مدرن است، هم یک بازسازی فلسفه پدیدارشناسی. این کتاب پیچیده است چون همزمان سه کار میکند:
در ادامه، آن را بر اساس ساختار و جریان اصلی متن مرحلهبهمرحله توضیح میدهم. 1) مسئله اصلی کتاب: «بحران چیست؟»هوسرل میگوید اروپا (و علم مدرن) دچار یک بحران شده است. اما منظورش بحران اقتصادی یا سیاسی نیست. بحران از نظر هوسرل:از دست رفتن معنای زندگی در علم مدرنپرسش مرکزی کتاب:چرا علوم مدرن، با وجود موفقیت عظیم، نمیتوانند به انسان «معنا» بدهند؟ 2) نقطه شروع بحران: ریاضیات و گالیلههوسرل به گالیلئو گالیله برمیگردد. او میگوید: انقلاب علمی گالیله چه کرد؟گالیله طبیعت را:
نتیجه این تحول:جهان دوگانه شد:
مشکل اصلی:علم فقط با جهان اول کار دارد و جهان دوم را نادیده میگیرد. 3) مفهوم کلیدی: «جهانِ زندگی» (Lebenswelt)این مهمترین مفهوم کتاب است. جهان زندگی چیست؟جهانی که ما قبل از علم، آن را زندگی میکنیمیعنی:
مثال ساده:
نکته مهم:علم بر پایه این جهان ساخته شده، اما آن را فراموش کرده است. 4) بحران: فراموشی بنیادهاهوسرل میگوید: علم مدرن دچار یک خطای بنیادی شده: فراموش کرده که خودش بر تجربه انسانی بنا شده است نتیجه این فراموشی:علوم طبیعی فکر میکنند:
اما در واقع: همه علوم در جهان زندگی ریشه دارند 5) عینیتگرایی (Objectivism) به عنوان خطاهوسرل نقد میکند: علم مدرن جهان را به:
تقلیل داده است. مشکل چیست؟این دیدگاه:
6) بازگشت به پدیدارشناسیراه حل هوسرل: بازگشت به تحلیل تجربه. یعنی: باید ببینیم جهان چگونه برای آگاهی «پدیدار» میشود این همان پروژه پدیدارشناسی استعلایی است:
7) نقش تاریخ: اروپا به عنوان پروژه عقلانیتهوسرل یک ادعای مهم تاریخی میکند: «اروپا» چیست؟نه یک جغرافیا، بلکه: پروژه عقلانیت فلسفی این پروژه از کجا شروع شد؟از یونان باستان:
اما چه شد؟این پروژه در علم مدرن:
8) بحران واقعی: بحران معناپس بحران اروپا چیست؟ نه شکست علم، بلکه: جدا شدن علم از زندگی انسانی نتیجه:انسان مدرن:
9) راه نجات هوسرلهوسرل میگوید: باید دوباره به «سوژه استعلایی» برگردیمیعنی:
10) جمعبندی کل کتابمیتوان کل کتاب را در چند گزاره خلاصه کرد: 1. علم مدرن موفق است، اما بیمعنا شده2. علت آن فراموشی «جهان زندگی» است3. ریاضیات طبیعت را انتزاعی کرده است4. جهان واقعی همان جهان تجربه است5. فلسفه باید بنیانهای علم را دوباره آشکار کند11) ارتباط با آثار دیگر هوسرلاین کتاب ادامه مستقیم این ایدههاست:
اما در اینجا: همه اینها به نقد تمدن مدرن تبدیل میشوند حالا میرویم سراغ یکی از مهمترین اختلافهای فلسفه قرن بیستم: تفاوت «جهان زندگی» در ادموند هوسرل و «دازاین» در مارتین هایدگر. این دو مفهوم خیلی به هم نزدیکاند، اما در واقع یک تفاوت بنیادی دارند که کل مسیر فلسفه بعدی را جدا میکند. 1) نقطه شروع مشترک: نقد علم مدرنهر دو فیلسوف یک نقد مشترک دارند:
اما از اینجا به بعد، مسیرشان کاملاً جدا میشود. 2) جهان زندگی (هوسرل): بنیاد معنا در آگاهیدر نگاه هوسرل:ادموند هوسرل میگوید:
یعنی:
ویژگی اصلی جهان زندگی:
مثال:قبل از اینکه فیزیک بگوید «این جسم جرم دارد»،
تجربه میکنیم. نکته مهم:در هوسرل، جهان زندگی هنوز در چارچوب «آگاهی» فهمیده میشود. 3) دازاین (هایدگر): بودن در جهان، نه مشاهده جهانمارتین هایدگر دقیقاً از همینجا شروع میکند، اما یک چرخش رادیکال میدهد. او میگوید:
دازاین چیست؟دازاین یعنی:
تفاوت مهم:
4) تفاوت بنیادین: آگاهی vs درگیریهوسرل:
هایدگر:
مثال چکش:هوسرل:چکش = شیء که در آگاهی معنا دارد هایدگر:چکش = ابزار برای میخ زدن (نه شیء نظری) 5) اختلاف اصلی: «تماشا» یا «زندگی کردن»هوسرل:انسان مثل یک تحلیلگر است:
هایدگر:انسان اصلاً ناظر نیست:
6) تفاوت در مفهوم جهاندر هوسرل:جهان = چیزی که برای آگاهی «پدیدار میشود» در هایدگر:جهان = زمینه عملی زندگی 7) تفاوت عمیقتر: بنیاد فلسفههوسرل:پایه فلسفه → آگاهی استعلایی هایدگر:پایه فلسفه → وجود (Being) 8) نتیجه مهم: چرا این تفاوت بزرگ است؟چون این اختلاف تعیین میکند: آیا فلسفه درباره «شناخت» است؟یا درباره «بودن»؟هوسرل:
هایدگر:
9) جمعبندی خیلی فشردهاگر خیلی کوتاه کنیم:
10) جمله کلیدی برای به خاطر سپردن
برچسبها: هوسرل, هایدگر, سارتر, پدیدارشناسی [ دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 2:28 ] [ عباس مهیاد ]
کتاب «تأملات دکارتی» (Cartesianische Meditationen) اثر ادموند هوسرل یکی از مهمترین متون فلسفه پدیدارشناسی است و در واقع جمعبندی بلوغ فکری او درباره «پدیدارشناسی استعلایی» محسوب میشود. این کتاب بر اساس سخنرانیهایی در سال ۱۹۲۹ در پاریس نوشته شد و مستقیماً با دکارت وارد گفتوگو میشود، اما هدفش بازسازی رادیکالترِ «سوژه و آگاهی» است. در ادامه، کتاب را جزء به جزء، دقیق و منظم بر اساس ساختار اصلی متن توضیح میدهم. 1) ایدهی کلی کتاب: بازگشت به «منِ اندیشنده»هوسرل در آغاز، خود را در امتداد پروژه دکارت معرفی میکند:
هدف اصلی کتاب: کشف اینکه چگونه «جهان برای آگاهی معنا پیدا میکند» ساختار کلی کتابکتاب شامل پنج تأمل (Meditation) اصلی است:
2) تأمل اول: اپوخه (Epoché) و تعلیق جهاناین بخش کلید کل فلسفه هوسرل است. الف) مشکل اولیههوسرل میگوید: ما معمولاً فرض میکنیم جهان «مستقل از ما» وجود دارد. اما فلسفه باید این پیشفرض را کنار بگذارد. ب) اپوخه چیست؟اپوخه یعنی: «تعلیق داوری درباره وجود جهان» نه انکار جهان، نه اثبات آن؛ بلکه «بستن پرانتز». مثال:
ج) نتیجه اپوخهبعد از تعلیق:
یعنی: جهان = چیزی که در آگاهی ظاهر میشود 3) تأمل دوم: کشف اگو استعلایی (Transcendental Ego)بعد از اپوخه، یک چیز باقی میماند: الف) آنچه باقی میماند
این «من» همان اگو استعلایی است. ب) تفاوت با من روانشناختیهوسرل بین دو «من» فرق میگذارد: 1. من تجربی (روانشناختی)
2. من استعلایی
ج) نتیجه مهمجهان بدون آگاهی معنا نداردنه اینکه جهان وجود ندارد؛ بلکه:
4) تأمل سوم: قصدیت (Intentionality)این بخش قلب پدیدارشناسی است. الف) تعریف قصدیتآگاهی همیشه «درباره چیزی» است. مثال:
ب) ساختار قصدیتهر تجربه دو قطب دارد:
ج) نکته مهمشیء خارجی مستقیماً داده نمیشود؛ بلکه: شیء همیشه «به صورت معنا» در آگاهی ظاهر میشود مثلاً:
د) نتیجهجهان یک «ساختار معنایی» است نه یک داده خام. 5) تأمل چهارم: تحلیل اگو و زمانمندیدر این بخش هوسرل عمیقتر وارد ساختار «من استعلایی» میشود. الف) اگو به عنوان جریاناگو یک نقطه ثابت نیست، بلکه:
ب) زمان در آگاهیهوسرل تحلیل بسیار مهمی از زمان ارائه میدهد: هر لحظه تجربه شامل سه بخش است:
ج) نتیجهآگاهی همیشه یک «جریان زنده زمانی» است. بنابراین: تجربه جهان = ساختار زمانمند آگاهی 6) تأمل پنجم: بینالاذهانی بودن (Intersubjectivity)این بخش یکی از پیچیدهترین بخشهای کتاب است. الف) مسئلهاگر فقط «من استعلایی» داریم:
ب) تجربه دیگریما دیگران را چگونه میشناسیم؟ نه مستقیم، بلکه از طریق:
ج) همدلی (Empathy)هوسرل میگوید: ما دیگران را از طریق «همدلی استعلایی» درک میکنیم یعنی:
د) نتیجه بزرگاز این طریق:
جمعبندی نهایی فلسفه کتابمیتوان کل کتاب را در چند گزاره خلاصه کرد: 1. جهان به خودی خود داده نمیشودبلکه در آگاهی معنا پیدا میکند 2. آگاهی همیشه قصدی استهمیشه «درباره چیزی» است 3. سوژه استعلایی شرط امکان جهان است4. زمان ساختار بنیادی تجربه است5. جهان مشترک از بینالاذهانی بودن ساخته میشودتفاوت ادموند هوسرل و رنه دکارت در پروژهی معرفتشناختیشان خیلی مهمتر از یک اختلاف جزئی است؛ در واقع هوسرل خودش را «وارث دکارت» میداند، اما همزمان پروژه او را از ریشه دگرگون میکند. تفاوت اصلی در این است که دکارت دنبال یقین درباره وجود جهان و خدا است، اما هوسرل دنبال تحلیل نحوهی پدیدار شدن جهان در آگاهی است. در ادامه تفاوت را دقیق و مرحلهبهمرحله باز میکنم: 1) هدف اصلی: یقین یا تحلیل تجربه؟دکارتدکارت در «تأملات» خودش میخواهد به یک نقطهی غیرقابل شک برسد:
در نهایت به این میرسد: «من میاندیشم، پس هستم» یعنی هدف:
هوسرلاما هوسرل هدف دیگری دارد: او نمیخواهد فقط «یک حقیقت یقینی» پیدا کند، بلکه میخواهد بفهمد: جهان چگونه برای آگاهی «معنا پیدا میکند»؟ یعنی:
تفاوت کلیدی اینجا:
2) نقش شک: نابودکننده یا روش تحلیلی؟دکارت: شک برای رسیدن به یقینشک در دکارت ابزار تخریب است:
هوسرل: اپوخه (تعلیق نه انکار)در هوسرل:
به جای اینکه بگوید: جهان وجود ندارد / یا باید اثبات شود میگوید: فعلاً درباره وجودش قضاوت نمیکنیم تفاوت مهم:
3) سوژه: نفسِ اندیشنده یا آگاهی استعلایی؟دکارتسوژه در دکارت:
یعنی: من = موجودی که فکر میکند در هوسرل:
او میگوید: اگو استعلایی = نقطهای که جهان در آن معنا پیدا میکند تفاوت عمیق:
4) رابطه با جهان بیرونیدکارتدکارت در نهایت میخواهد ثابت کند:
پس: جهان مستقل از ذهن وجود دارد هوسرلهوسرل اصلاً دنبال اثبات جهان نیست. برای او: جهان «بهعنوان جهان» فقط در آگاهی ظاهر میشود یعنی:
تفاوت مهم:
5) نقش خدادکارتخدا در فلسفه دکارت:
هوسرلدر پدیدارشناسی هوسرل:
تنها چیز بنیادین: خودِ ساختار آگاهی 6) نتیجه نهایی تفاوتاگر خیلی خلاصه کنیم: دکارت:من فکر میکنم → پس هستم → پس جهان (با ضمانت خدا) قابل شناخت استهوسرل:من تجربه میکنم → پس جهان بهعنوان پدیده در آگاهی ساخته میشود7) جمعبندی فلسفی عمیقترمیتوان تفاوت را در یک جمله فلسفی دقیق خلاصه کرد:
برچسبها: هوسرل, هایدگر, دکارت, تأملات دکارتی [ دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 2:10 ] [ عباس مهیاد ]
میرویم سراغ یکی از مرکزیترین آثار هوسرل: این کتاب نسبت به پژوهشهای منطقی یک مرحله کاملاً جدید در پدیدارشناسی است، چون اینجا هوسرل دیگر فقط درباره منطق و معنا حرف نمیزند، بلکه درباره ساختار خود آگاهی و هستی پدیدارها صحبت میکند. ایده کلی کتابEdmund Husserl میخواهد یک علم دقیق از آگاهی بسازد: علم پدیدارشناسی (Phänomenologie / phenomenology) هدف: توصیف تجربه همانطور که در آگاهی داده میشود بخش اول: تقلیل پدیدارشناختیepoché (اپوخه) هوسرل میگوید: باید “تعلیق حکم” کنیم یعنی: جهان بیرونی را نه انکار میکنیم هدف اپوخهرسیدن به آگاهی ناب (reines Bewusstsein) تقلیل (Reduktion)phänomenologische Reduktion (تقلیل پدیدارشناختی) یعنی بازگشت از جهان به آگاهی نه برای انکار جهان بخش دوم: آگاهی نابreines Ich (من ناب) هوسرل میگوید: در پس همه تجربهها یک “من ناب” وجود دارد این من: روانی نیست بخش سوم: نیتمندیIntentionalität (نیتمندی) یکی از مهمترین مفاهیم کتاب آگاهی همیشه درباره چیزی است ساختار: Noesis (نوئسیس) = عمل آگاهی توضیح دقیقنوئسیس: فعل دیدن نوئما: شیء همانطور که “داده میشود” بخش چهارم: ساختار شیء در آگاهیGegenstand (شیء) شیء هرگز مستقیم داده نمیشود بلکه همیشه از طریق پروفیلها (Abschattungen) ظاهر میشود مثال: یک خانه را هرگز کامل نمیبینی نتیجه: شیء همیشه “دادهشدگی ناقص” دارد بخش پنجم: زمان آگاهیZeitbewusstsein (آگاهی زمانی) هوسرل ساختار زمان را تحلیل میکند: Retention (حفظ گذشته) نتیجه مهم: اکنون خالص وجود ندارد بخش ششم: جهان زیستهLebenswelt (جهان زیسته) جهان علمی و انتزاعی نیست بلکه جهان تجربه روزمره است این جهان پایه همه علوم است حتی فیزیک و ریاضیات بخش هفتم: بحران طبیعیگراییهوسرل میگوید: علم مدرن جهان را به ابژههای ریاضی تبدیل کرده جمعبندی کل کتابدر Ideen I نتایج اصلی:
تفاوت مهم با پژوهشهای منطقیدر پژوهشهای منطقی تمرکز روی: معنا و منطق بود در ایدهها تمرکز روی: ساختار هستیشناختی تجربه است ساختار کلی کتابکتاب به طور کلی به ۴ بخش اصلی تقسیم میشود:
بخش اول: اپوخه و تعلیق حکمepoché (اپوخه / تعلیق) هوسرل میگوید: برای ورود به پدیدارشناسی باید «حکم وجود جهان بیرونی» را تعلیق کنیم هدف این بخشنه انکار جهان نتیجهجهان هنوز هست بخش دوم: تقلیل پدیدارشناختیphänomenologische Reduktion (تقلیل پدیدارشناختی) هوسرل میگوید باید از جهان به آگاهی بازگردیم معنای دقیقما از اشیاء عبور میکنیم نتیجهموضوع فلسفه: نه چیزها بخش سوم: آگاهی ناب و من استعلاییreines Bewusstsein (آگاهی ناب) هوسرل میگوید: در عمق تجربهها یک «من ناب» وجود دارد این من: روانی نیست بلکه شرط امکان تجربه است بخش چهارم: نیتمندیIntentionalität (نیتمندی) یکی از مهمترین بخشهای کتاب اصلهر آگاهی، آگاهی از چیزی است ساختارNoesis (نوئسیس) = عمل آگاهی توضیح دقیقنوئسیس: دیدن نوئما: شیء همانطور که در آگاهی معنا پیدا میکند نه شیء مستقل از آگاهی بخش پنجم: ساختار شیءGegenstand (شیء) هوسرل میگوید: هیچ شیءی به طور کامل داده نمیشود بلکه از طریق پروفیلها (Abschattungen) ظاهر میشود مثالیک جسم را فقط از زاویههای مختلف میبینیم بخش ششم: زمان آگاهیZeitbewusstsein (آگاهی زمانی) ساختار سهگانه: Retention (نگهداشت گذشته) نتیجهاکنون هیچوقت نقطهای ساده نیست بخش هفتم: تحقق معناErfüllung (تحقق) هوسرل میگوید: هر معنا میتواند تهی باشد یا پر شود دو حالتمعنای تهی = فقط تصور بخش هشتم: جهان زیستهLebenswelt (جهان زیسته) جهانی که قبل از علم وجود دارد ویژگیهاپیشاعلمی بخش نهم: بحران طبیعتگراییNaturalismus (طبیعتگرایی) هوسرل نقد میکند: علم مدرن جهان را فقط به دادههای فیزیکی تبدیل کرده اما تجربه زیسته را فراموش کرده جمعبندی نهایی ساختار کتابدر Ideen I هوسرل به این نتایج میرسد:
نکته مهماین کتاب پایه تمام پدیدارشناسی بعدی است و دقیقاً همان جایی است که: De la grammatologie روی مفاهیمی مثل: حضور نقد بنیادی میگذارد بخش مقدماتی: نگرش طبیعی و هدف پدیدارشناسیnatural attitude (نگرش طبیعی) هوسرل میگوید انسان معمولاً در جهان بهصورت طبیعی زندگی میکند و فرض میگیرد که: جهان وجود دارد هدف کتاباو میخواهد این بداهت را تعلیق کند تا نشان دهد: چگونه جهان برای آگاهی ظاهر میشود بخش اول: اپوخه و تعلیق حکمepoché (اپوخه) در این بخش هوسرل میگوید: باید «حکم وجود جهان» را در پرانتز بگذاریم نکته مهماین کار: انکار جهان نیست بلکه توقف در پیشفرضهاست نتیجهجهان هنوز هست بخش دوم: تقلیل پدیدارشناختیphänomenologische Reduktion (تقلیل پدیدارشناختی) هوسرل از جهان به آگاهی بازمیگردد معنای دقیقما از اشیاء عبور میکنیم نتیجهموضوع فلسفه: نه چیزها بخش سوم: آگاهی ناب و من استعلاییreines Bewusstsein (آگاهی ناب) ادعای هوسرلدر عمق همه تجربهها: یک «من استعلایی» وجود دارد که شرط امکان تجربه است ویژگیهاروانی نیست بلکه ساختاری است بخش چهارم: نیتمندی آگاهیIntentionalität (نیتمندی) یکی از مهمترین بخشهای کل کتاب اصلهر آگاهی، آگاهی از چیزی است ساختارNoesis (نوئسیس) = عمل آگاهی توضیح دقیقنوئسیس: فعل دیدن نوئما: شیء همانطور که در آگاهی ظاهر میشود نه شیء فینفسه بخش پنجم: داده شدن اشیاءAbschattung (پروفیل / سایهنما) هوسرل میگوید: هیچ شیءی بهطور کامل داده نمیشود مثالیک جسم فقط از زاویههای مختلف دیده میشود نتیجهشیء همیشه ناقص داده میشود بخش ششم: زمان آگاهیZeitbewusstsein (آگاهی زمانی) ساختار سهگانهRetention (نگهداشت گذشته) نکته کلیدیاکنون یک نقطه نیست بخش هفتم: تحقق (Erfüllung)Erfüllung (تحقق) هوسرل بین دو حالت فرق میگذارد: 1 معنای تهیفقط تصور ذهنی 2 تحققتجربه مستقیم شیء نتیجهحقیقت در تطابق میان معنا و تجربه شکل میگیرد بخش هشتم: عینیت و ابژکتیویتهObjektivität (عینیت) هوسرل میگوید: عینیت از جهان بیرونی ساده نمیآید بلکه از ساختار آگاهی ساخته میشود نتیجه مهمعینیت وابسته به آگاهی است بخش نهم: جهان زیستهLebenswelt (جهان زیسته) جهانی که قبل از علم وجود دارد ویژگیهاپیشاعلمی بخش دهم: نقد طبیعتگراییNaturalismus (طبیعتگرایی) هوسرل میگوید: علم مدرن جهان را فقط فیزیکی میبیند جمعبندی نهایی کل کتابدر Ideen I هوسرل به این نتایج میرسد:
برچسبها: ادموند هوسرل, پدیدارشناسی, کتاب ایده ها, پژوهش های منطقی هوسرل [ دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 1:38 ] [ عباس مهیاد ]
Logische Untersuchungen (پژوهشهای منطقی) یک کتاب بسیار حجیم و دو جلدی با شش «پژوهش» اصلی است، نه یک متن خطی کوتاه. بنابراین «کامل و دقیق» یعنی بازسازی ساختار و ایدههای مرکزی هر بخش با اصطلاحات خود هوسرل، نه نقل کل متن. ایده کلی کتابهوسرل میخواهد نشان دهد که منطق (Logik) قابل تقلیل به روانشناسی (Psychologie) نیستند این موضع را ضد روانشناسیگرایی (Anti-Psychologismus) مینامد هدف اصلی کتاباو میخواهد بگوید: قوانین منطق بلکه دارای اعتبار ایدهآل (ideale Geltung) هستند ساختار کلی کتابکتاب شامل دو جلد است: جلد اول: نقد روانشناسیگرایی در منطق بخش اول نقد روانشناسیگراییهوسرل به فیلسوفان تجربی میتازد که میگویند: قوانین منطق فقط عادتهای ذهنی (psychische Gewohnheiten) هستند او میگوید این خطا است چون اصل عدم تناقض (Satz vom Widerspruch) بلکه یک قانون ایدهآل است نتیجه این بخشمنطق = مستقل از ذهن فردی بخش دوم: نظریه معنادر بخشهای مرکزی کتاب هوسرل مفهوم معنا (Bedeutung) را تحلیل میکند او بین سه چیز فرق میگذارد: نشانه (Zeichen) ساختار نشانههر نشانه دو سطح دارد: صورت صوتی یا نوشتاری (Ausdruck) تمایز مهمنشانه فقط یک صدا نیست بلکه حامل معناست اما معنا وابسته به تجربه روانی فردی نیست نیتمندییکی از مفاهیم مرکزی: قصدیت یا نیتمندی (Intentionalität) آگاهی همیشه درباره چیزی است یعنی آگاهی خالی وجود ندارد آگاهی همیشه “رو به یک شیء” است ساختار آگاهیآگاهی شامل دو قطب است: نوئزیس (Noesis) = عمل آگاهی توضیح سادهنوئسیس = عمل دیدن یا فکر کردن زمان در آگاهیهوسرل در تحلیلهایش نشان میدهد که آگاهی در زمان یک جریان است: حافظه اولیه (Retention) نتیجه زمانهیچ لحظهای کاملاً ایستا نیست حتی “اکنون” شامل گذشته و آینده است مسئله معنامعنا همیشه پایدار نیست اما در عین حال کاملاً نسبی هم نیست چون ساختار ایدهآل دارد جهان تجربههوسرل در این کتاب پایههای چیزی را میگذارد که بعداً در کتابهای بعدی توسعه میدهد: جهان زیسته (Lebenswelt) اما در پژوهشهای منطقی هنوز تمرکز روی منطق و آگاهی است جمع بندی نهایی کتابدر Logische Untersuchungen
نکته مهم برای فهم هوسرلاین کتاب در واقع پایه کل پدیدارشناسی است و بعدها دریدا دقیقاً روی همین نقاط کار میکند: نشانه جلد اول (نقد روانشناسیگرایی)این جلد بیشتر دفاع از استقلال منطق است. پژوهش اول: نقد روانشناسیگراییEdmund Husserl نشان میدهد که اگر منطق را به روانشناسی (Psychologie) تقلیل بدهیم، منطق از بین میرود. او میگوید: قوانین منطق (Logik) وابسته به حالت ذهنی نیستند. نتیجه: منطق = ایدهآل (ideal) پژوهش دوم: نظریه کلی معنا و نشانهدر این بخش هوسرل بین دو چیز فرق میگذارد: نشانه (Zeichen) او میگوید نشانه دو نوع است: نشانه بیانی (Ausdruck) نشانه بیانی = حامل معنا نتیجه مهممعنا (Bedeutung) وابسته به روان نیست جلد دوم (تحلیل پدیدارشناختی آگاهی)این جلد وارد تحلیل آگاهی و تجربه میشود. پژوهش سوم: نظریه کل و جزءهوسرل رابطه بین: کل (Ganzes) را تحلیل میکند. او میگوید: برخی مفاهیم فقط در کل قابل فهماند مثال: رنگ بدون شیء ممکن نیست نتیجهساختار معنا وابسته به روابط ضروری (notwendig) است پژوهش چهارم: ساختار آگاهی و نیتمندیاینجا مفهوم مرکزی ظاهر میشود: نیتمندی (Intentionalität) آگاهی همیشه “درباره چیزی” است هیچ آگاهی خنثی وجود ندارد ساختار: نوئسیس (Noesis) = عمل آگاهی پژوهش پنجم: آگاهی زمانیهوسرل ساختار زمان را تحلیل میکند: Retention = حفظ گذشته نتیجه: اکنون خالص وجود ندارد پژوهش ششم: تحقق معنا و تحقق شیءدر این بخش هوسرل تفاوت میگذارد بین: معنای یک چیز (Sinn) یعنی: من میتوانم چیزی را تصور کنم مثال: دیدن واقعی یک شیء جمع بندی کل کتابدر پایان Logische Untersuchungen هوسرل به این نتایج میرسد:
نکته مهم برای ادامهاین دقیقاً همان جایی است که بعداً: De la grammatologie روی آن حمله میکند، مخصوصاً روی: حضور (Präsenz) جلد دوم ادامه دقیقتر پژوهشهاپژوهش چهارم ادامه: نیتمندی و ساختار معناEdmund Husserl تأکید میکند: هر آگاهی دارای جهتمندی است او بین دو لایه فرق میگذارد: نوئسیس (Noesis) = عمل ذهنی نکته مهمنوئما خود شیء واقعی نیست نتیجه این بخشمعنا نه در ذهن فردی حل میشود پژوهش پنجم: ساختار زمان آگاهیهوسرل وارد تحلیل بسیار دقیق زمان میشود او میگوید هر لحظه آگاهی سه لایه دارد: Retention = نگهداری لحظه گذشته مثال سادهوقتی یک ملودی را میشنوی: نت قبلی هنوز در ذهن هست (Retention) نتیجه مهماکنون خالص وجود ندارد پژوهش ششم: تحقق (Erfüllung) و حقیقت تجربهاین بخش یکی از مهمترین بخشهاست هوسرل میگوید: هر معنا (Sinn) میتواند صرفاً تصور شود تفاوت دو حالتتصور (leere Bedeutung) = معنای خالی مثالمن میتوانم “درخت” را تصور کنم نتیجهحقیقت تجربه در تطابق میان: معنای قصد شده شکل میگیرد ادامه تکمیلی (نکات پایانی کل کتاب)در کل Logische Untersuchungen چند اصل نهایی تثبیت میشود: 1 استقلال منطققوانین منطقی وابسته به روان نیستند 2 ساختار معنامعنا (Bedeutung) 3 نشانهنشانه (Zeichen) دو سطح دارد: بیان (Ausdruck) 4 آگاهیآگاهی همیشه نیتمند (Intentionalität) است 5 زمانزمان آگاهی همیشه جریان دارد جمع بندی نهایی کتابدر این اثر:
[ دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 1:25 ] [ عباس مهیاد ]
کتاب L’écriture et la différence (نوشتار و تفاوت) مثل گراماتولوژی یک متن واحد با ساختار خطی ساده نیست، بلکه مجموعهای از مقالات است. بنابراین «توضیح کامل بر اساس متن اصلی» را به شکل بازسازی مفهومی دقیق و نزدیک به اصطلاحات خود دریدا ارائه میکنم، همراه با واژگان اصلی فرانسوی. ایده کلی کتابدریدا در این کتاب نشان میدهد که فلسفه غرب همواره گرفتار چیزی است که او آن را متافیزیک حضور (métaphysique de la présence) مینامد یعنی این باور که معنا، حقیقت و آگاهی باید به صورت کاملاً حاضر (présence) وجود داشته باشند ساختار کتابکتاب شامل تحلیل نویسندگان مختلف است از جمله Sigmund Freud اما همه این تحلیلها به یک مسئله مشترک برمیگردند نقد حضور و مرکز معنا مفهوم نوشتاردریدا مانند گراماتولوژی تأکید میکند نوشتار (écriture) فقط ثبت گفتار نیست بلکه ساختار کلی نشانهمندی (signification) است که در آن معنا همیشه در حرکت است différanceدر این کتاب نیز différance نقش مرکزی دارد différence (تفاوت) معنا همیشه در تفاوت میان نشانهها تولید میشود نقد هوسرلدر تحلیل Edmund Husserl دریدا نشان میدهد که هوسرل میخواهد معنا را در آگاهی ناب و حضور کامل حفظ کند اما حتی در “اکنون زنده” (présent vivant) همیشه ردّی از گذشته و آینده وجود دارد یعنی حضور کامل ممکن نیست فروید و ناخودآگاه نوشتاریدر تحلیل فروید (Sigmund Freud) دریدا نشان میدهد که روان انسان مانند یک متن نوشته میشود اما این متن هرگز شفاف نیست چون ناخودآگاه (inconscient) همیشه ردّها را جابهجا میکند پس ذهن هم نوعی écriture است فوكو و تاریخ گسستدر خوانش فوکو (Michel Foucault) دریدا نشان میدهد که تاریخ نه پیوستگی عقلانی بلکه مجموعهای از گسستها و تغییر ساختارهای گفتاری (discours) است اما او اضافه میکند که خود مفهوم گسست هم بدون ساختار نوشتار قابل فهم نیست آرتو و خشونت زباندر تحلیل آنتونن آرتو (Antonin Artaud) زبان به عنوان خشونت علیه بدن و حضور نشان داده میشود دریدا اینجا نشان میدهد که هیچ زبان “خالص” یا پیشازبانی وجود ندارد حتی فریاد هم ساختار نشانهای دارد باتای و تجربه مرزدر تحلیل ژرژ باتای (Georges Bataille) تجربه افراط، مرگ و امر ناممکن بررسی میشود دریدا نشان میدهد که حتی امر ناممکن نیز در زبان ثبت میشود پس بیرون از نوشتار چیزی وجود ندارد ساختارشکنی متندر کل کتاب، ساختارشکنی به این معنا عمل میکند نشان دادن اینکه هر متن بر یک تقابل سلسلهمراتبی بنا شده است مثل حضور / غیاب جمع بندی مفهومی کتابدر L’écriture et la différence
نتیجه نهاییاین کتاب نشان میدهد که فلسفه، روانکاوی و تاریخ و هیچ نقطهای بیرون از متن وجود ندارد
هر دو از کتاب L’écriture et la différence 1 خشونت و متافیزیکاین مقاله یکی از مهمترین خوانشهای دریدا از پدیدارشناسی است Edmund Husserl تلاش میکند معنا را در آگاهی ناب و حضور کامل (présence) حفظ کند یعنی معنا در یک اکنون زنده (présent vivant) کاملاً حاضر باشد نقد دریدادریدا میگوید این حضور کامل ممکن نیست چون هر معنا از طریق نشانه (sign) ساخته میشود و هر نشانه فقط در شبکه تفاوتها معنا دارد différanceمعنا همیشه در تفاوت (différence) حرکت میکند پس هیچ حضور خالصی وجود ندارد خشونت زبانزبان همیشه نوعی خشونت دارد چون برای معنا دادن باید انتخاب کند پس هیچ بیان کاملاً خنثی وجود ندارد نتیجه مقالهحتی فلسفه حضورمحور هم ناچار به نوشتار (écriture) است پس حضور همیشه از قبل شکسته است 2 ساختار، نشانه و بازی در گفتمان علوم انسانیاین مقاله نقد ساختارگرایی است ایده ساختارگراییدر ساختارگرایی معنا از روابط بین نشانهها ساخته میشود اما هنوز یک مرکز (centre) فرض میشود نقد مرکزدریدا میگوید مرکز بیرون از ساختار نیست بلکه خودش بخشی از بازی ساختار است پس مرکز ثابت وجود ندارد مفهوم بازی (jeu)وقتی مرکز حذف شود نشانهها وارد حالت بازی (jeu) میشوند یعنی حرکت آزاد نشانهها در شبکه تفاوتها بدون نقطه توقف نهایی différanceمعنا همیشه در تفاوت ساخته میشود و هیچ signifié نهایی وجود ندارد نتیجه مقالهساختار همیشه باز است جمع بندیدر هر دو مقاله از L’écriture et la différence دریدا نشان میدهد: حضور کامل ممکن نیست میرویم سراغ دو مقاله مهم دیگر از L’écriture et la différence: مقاله 4 و 5. 4 فروید و صحنه نوشتاراین مقاله درباره روانکاوی و رابطه آن با مفهوم نوشتار است Sigmund Freud ایده اصلی فروید از نگاه دریدافروید ذهن را به صورت لایهای از خاطرات، ردها و بازنماییها میبیند مثل یک دستگاه ثبت اثر نقد دریدادریدا میگوید ناخودآگاه را نمیتوان یک “حضور درونی شفاف” دانست ناخودآگاه مثل یک متن (écriture) عمل میکند نه مثل یک آگاهی حاضر مفهوم traceیکی از کلیدیترین مفاهیم این مقاله trace (رد) است هر تجربه ذهنی ردی از گذشته را حمل میکند پس هیچ لحظه خالص روانی وجود ندارد نتیجه مقاله فرویدناخودآگاه ساختار نوشتاری دارد 5 کلود لوی استروس و اسطورهشناسیاین مقاله نقد انسانشناسی ساختارگرا است Claude Lévi-Strauss ایده لوی استروساو میگوید اسطورهها بر اساس ساختارهای تقابل دوگانه ساخته میشوند مثل طبیعت / فرهنگ نقد دریدادریدا میگوید این تقابلها ظاهراً ثابتاند اما در واقع درون خودشان ناپایدار هستند چون هر طرف در تعریف طرف دیگر نقش دارد مسئله مرکزدر ساختارگرایی همیشه یک مرکز ضمنی وجود دارد که ساختار را ثابت نگه میدارد دریدا میگوید این مرکز هم بخشی از بازی نشانههاست نه چیزی بیرون از آن différance در اسطورهمعنا در اسطوره در تفاوت میان نشانهها ساخته میشود پس اسطوره هم یک متن باز است نه یک ساختار بسته نتیجه مقالهاسطورهها ساختار ثابت ندارند جمع بندی دو مقالهدر هر دو مقاله از L’écriture et la différence یک خط مشترک دیده میشود:
[ دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 1:2 ] [ عباس مهیاد ]
کتاب گراماتولوژی دریدا یکی از مهمترین آثار فلسفه قرن بیستم است ایده اصلی کتاب دریدا میگوید کل سنت متافیزیک غرب بر یک مرکز یا حضور بنا شده است او این را متافیزیک حضور (metaphysique حضور) مینامد در این سنت، لوگوس (logos عقل) به عنوان منشأ معنا و حقیقت در نظر گرفته میشود و گفتار (parole گفتار) بر نوشتار (écriture نوشتار) مقدم فرض میشود این همان گفتارمحوری یا logocentrisme (logocentrism عقلمحوری) است نقد گفتارمحوری از افلاطون تا هوسرل (Edmund Husserl ادموند هوسرل) فرض بر این است که معنا در گفتار به صورت حضور مستقیم (présence حضور) ذهن وجود دارد معنا به خودآگاهی (conscience آگاهی) نزدیک و حاضر است نقد دریدا دریدا میگوید این حضور هرگز کامل نیست زیرا هر نشانه (sign نشانه) فقط در شبکهای از تفاوتها معنا پیدا میکند این شبکه را او ساختار différance (différance تفاوت) مینامد نوشتار در نگاه دریدا نوشتار (écriture نوشتار) فقط نوشتن فیزیکی نیست بلکه نام ساختار کلی نشانهمندی (signification معنا) است به همین دلیل میگوید: écriture (نوشتار) پیش از parole (parole گفتار) است نوشتار شرط امکان گفتار است نه برعکس مفهوم différance différance همزمان دو حرکت دارد différence (différence تفاوت) پس معنا همیشه در تفاوت میان نشانهها تولید میشود نتیجه différance هیچ signifié (signifié معنا) نهایی وجود ندارد هر signifiant (signifiant دال) به signifiant دیگر ارجاع میدهد این همان چیزی است که به آن زنجیره بیپایان دلالت (chaîne زنجیره) گفته میشود نقد روسو دریدا در بخش مهمی از کتاب به ژان ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau روسو) میپردازد روسو نوشتار را یک افزوده (supplément اضافه) و انحراف از طبیعت میداند اما دریدا نشان میدهد که همین supplément (افزوده) شرط امکان خود طبیعت است طبیعت و فرهنگ تقابلهایی مثل nature / culture (nature طبیعت) در نگاه دریدا پایدار نیستند چون هر طرف درون طرف دیگر حضور دارد ساختارشکنی ساختارشکنی (déconstruction فروپاشی) نشان میدهد که هر متن بر اساس سلسلهمراتبهای مفهومی ساخته شده است اما این سلسلهمراتب درون خود متن ناپایدار است و متن خود را undo (undo واژگون) میکند نقد متافیزیک حضور دریدا میگوید کل سنت فلسفه غرب گرفتار میل به حضور کامل است présence pleine (présence حضور کامل) اما هیچ origin (origin آغاز) مطلق وجود ندارد جمع بندی در گراماتولوژی signifié (signifié معنا) نهایی وجود ندارد یک نمونه واقعی و کلاسیک از ژان ژاک روسو را انتخاب میکنم (از بحث او درباره نوشتار در کتاب «گفتار درباره منشأ نابرابری» و «امیل») و خط به خط نشان میدهم ساختارشکنی در عمل چگونه کار میکند در چارچوب De la grammatologie. متن پایه روسو (بازنویسی دقیق مضمون)روسو میگوید نوشتار یک افزوده است و گفتار طبیعیتر است مرحله اول ساخت تقابل اصلیدر متن روسو یک تقابل مرکزی داریم گفتار = طبیعی = زنده = حضور این همان سلسلهمراتب کلاسیک متافیزیک حضور است مرحله دوم آنچه روسو میخواهد ثابت کندروسو میخواهد یک چیز را حفظ کند اینکه معنا در گفتار حضور دارد پس گفتار اصل است مرحله سوم ورود ساختارشکنیساختارشکنی دقیقاً از اینجا شروع میشود سؤال اصلی این است اگر گفتار کاملاً حاضر است، چرا اصلاً نیاز به نوشتار داریم مرحله چهارم تناقض درونیروسو برای توضیح “طبیعت” و “گفتار طبیعی” مجبور است از نوشتار استفاده کند یعنی همان چیزی که فرعی مینامد شرط بیان همان چیزی است که میگوید غیرضروری است پس نوشتار از قبل در قلب گفتار حضور دارد مرحله پنجم وارونگی سلسلهمراتباینجا ساختارشکنی نشان میدهد نوشتار فقط فرعی نیست بلکه شرط امکان گفتار است چون بدون ثبت، بدون فاصله، بدون تکرار اصلاً گفتار قابل تداوم و فهم نیست مرحله ششم différance در عملمعنا در گفتار روسو هم فوری نیست چون هر کلمه فقط با تفاوت با کلمات دیگر معنا دارد پس حتی گفتار هم از حضور کامل محروم است مرحله هفتم supplément (افزوده)روسو میگوید نوشتار یک افزوده است اما ساختارشکنی نشان میدهد افزوده چیزی بیرونی نیست بلکه چیزی است که کمبود درونی گفتار را جبران میکند پس گفتار خودش ناقص است و نوشتار این نقص را آشکار میکند نتیجه ساختارشکنی روی روسوروسو میخواست این را ثابت کند گفتار = اصل اما ساختارشکنی نشان میدهد نوشتار در دل گفتار حضور دارد جمع بندی نهاییدر تحلیل روسو با ساختارشکنی متن به خودش خیانت نمیکند آنچه فرعی مینامد شرط امکان اصل است میرویم سراغ یک بخش بسیار مهم از Phänomenologie des Geistes یعنی رابطه ارباب و برده، و همانطور که خواستی آن را خط به خط با نگاه ساختارشکنی بررسی میکنیم. متن پایه هگل (خلاصه دقیق مضمون)دو خودآگاهی برای به رسمیت شناختن یکدیگر وارد مبارزه میشوند مرحله اول تقابل اصلی در متن هگلدر ظاهر متن هگل یک تقابل روشن دارد ارباب = آزادی، قدرت، به رسمیت شناختن این یک ساختار سلسلهمراتبی است مرحله دوم چیزی که هگل میخواهد نشان دهدهگل میخواهد نشان دهد که این رابطه ثابت نیست و در دل آن یک وارونگی دیالکتیکی وجود دارد برده در نهایت به آگاهی عمیقتر میرسد مرحله سوم ورود ساختارشکنیساختارشکنی از اینجا شروع میشود سؤال اگر ارباب آزاد است، چرا به کار برده وابسته است مرحله چهارم تناقض درونی اربابارباب کار نمیکند اما بدون کار برده هیچ دسترسی به جهان ندارد پس آزادی ارباب وابسته به چیزی است که نفی میکند یعنی برده شرط امکان ارباب است مرحله پنجم وضعیت بردهبرده در ظاهر تحت سلطه است اما او تنها کسی است که با ماده و جهان واقعی در تماس مستقیم است پس رابطه با واقعیت در اختیار کسی است که “مغلوب” است مرحله ششم کار به عنوان تولید معناهگل میگوید برده از طریق کار، جهان را شکل میدهد ساختارشکنی نشان میدهد این فقط تغییر جهان نیست بلکه برده در جهان رد خود را ثبت میکند یعنی خودآگاهی از طریق اثر مادی شکل میگیرد مرحله هفتم وارونگی وابستگیارباب وابسته به برده برای بقا است پس هیچکدام مستقل نیستند تقابل ارباب و برده پایدار نیست مرحله هشتم فروپاشی تقابلساختارشکنی نشان میدهد آنچه هگل به شکل سلسلهمراتب نشان میدهد در واقع یک شبکه وابستگی متقابل است نه یک رابطه خطی بالا و پایین نتیجه ساختارشکنی در هگلدر متن هگل ارباب = آزادی اما در تحلیل ساختارشکنی ارباب بدون برده وجود ندارد جمع بندی نهاییدر این خوانش هگل میخواهد حرکت دیالکتیکی نشان دهد خود تقابل ارباب و برده از ابتدا ناپایدار است ادامه میدهیم و این بار سراغ نقطهای میرویم که در خوانش دریدا از هگل بسیار حساس است: مفهوم روح و نهایتاً دانش مطلق در Phänomenologie des Geistes و اینکه ساختارشکنی چگونه آن را مسئلهدار میکند. متن پایه هگل (مضمون دقیق)روح در تاریخ خود را در جهان عینی میکند مرحله اول ادعای اصلی هگلهگل میگوید کل تاریخ حرکت خودآگاهی است یعنی تکثر تجربهها در یک کل عقلانی جمع میشود مرحله دوم ساخت تقابلدر متن هگل یک تقابل مهم وجود دارد روح در خود این حرکت باید به آشتی نهایی برسد مرحله سوم ورود ساختارشکنیساختارشکنی اینجا یک سؤال بنیادی میپرسد اگر روح از ابتدا کامل است، چرا باید از خود بیگانه شود مرحله چهارم بیگانگی به عنوان شکاف درونیهگل میگوید بیگانگی مرحله ضروری است اما ساختارشکنی نشان میدهد این بیگانگی یک حادثه بیرونی نیست بلکه شکاف درونی خود مفهوم روح است یعنی روح از ابتدا یکپارچه نیست مرحله پنجم supplément یا افزودهروح برای کامل شدن نیاز به تاریخ، نهاد و جهان دارد اما این جهان فقط یک ابزار بیرونی نیست بلکه شرط امکان خود روح است پس روح بدون بیرون اصلاً قابل تعریف نیست مرحله ششم نقد دانش مطلقدر دانش مطلق هگل میگوید روح میفهمد که همه چیز خودش بوده است اما ساختارشکنی نشان میدهد این “خودبودگی کامل” هیچوقت به صورت کامل حاضر نمیشود چون معنا همیشه در différance حرکت میکند مرحله هفتم تعویق وحدتوحدت نهایی در هگل باید همه تضادها را حل کند اما در خوانش ساختارشکنی هر وحدت همیشه وابسته به تفاوتهایی است که حذف نمیشوند پس آشتی کامل همیشه به تعویق میافتد مرحله هشتم تاریخ به عنوان عدمتکمیلهگل تاریخ را مسیر رسیدن به خودآگاهی کامل میبیند اما ساختارشکنی میگوید تاریخ هیچ نقطه پایان طبیعی ندارد چون هر لحظه از تاریخ بر تفاوتهای حلنشده بنا شده است نتیجه ساختارشکنی در هگلدر نگاه هگل روح = وحدت نهایی اما در خوانش ساختارشکنی روح از ابتدا شکاف دارد جمع بندی نهاییساختارشکنی روی هگل نشان میدهد سیستم او به سمت وحدت حرکت میکند [ دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 0:40 ] [ عباس مهیاد ]
آغاز کتاب: آگاهی (Bewusstsein)هگل میگوید فلسفه را باید از جایی شروع کرد که آگاهی سادهترین شکل خود را دارد. این آگاهی فکر میکند: من با یک جهان بیرونی روبهرو هستم اما کل مسیر کتاب نشان میدهد این «بیرون» به تدریج فرو میریزد. 1. یقین حسی (Die sinnliche Gewissheit)هگل این بخش را «غنیترین در ظاهر و فقیرترین در حقیقت» مینامد. آگاهی میگوید: این اینجاست، اکنون همین است اما هگل نشان میدهد:
پس نتیجه: مستقیمترین شناخت، فقیرترین شناخت است و آگاهی مجبور میشود از «این» و «اکنون» عبور کند. 2. ادراک (Wahrnehmung)در این مرحله آگاهی میگوید: اشیا دارای ویژگی هستند مثلاً: این چیز سفید است، سخت است، سنگین است اما هگل تضاد را نشان میدهد:
پس آگاهی وارد تناقض میشود: چگونه یک چیز میتواند هم واحد باشد و هم متعدد 3. فاهمه (Verstand)اینجا هگل وارد سطح مهمتری میشود. آگاهی میفهمد: پشت پدیدهها قانون و نیرو وجود دارد یعنی:
اما هنوز فکر میکند: این ساختارها بیرون از من هستند 4. گذار به خودآگاهی (Selbstbewusstsein)این نقطه یک چرخش کامل است. هگل میگوید: حقیقت آگاهی فقط شناخت جهان نیست، بلکه شناخت خود است یعنی آگاهی میفهمد: من در مرکز رابطه هستم 5. میل (Begierde)خودآگاهی وارد مرحله میل میشود. میل یعنی: آگاهی میخواهد دیگری را حذف کند و در خود جذب کند اما مشکل: دیگری هم یک خودآگاهی است پس حذف کامل ممکن نیست 6. نبرد برای شناساییدو خودآگاهی با هم روبهرو میشوند هر کدام میخواهد دیگری او را به رسمیت بشناسد این به یک مبارزه منتهی میشود 7. رابطه ارباب و برده (Herrschaft und Knechtschaft)هگل میگوید: یکی ارباب میشود و دیگری برده اما این رابطه پایدار نیست چون: ارباب فقط مصرف میکند و از طریق کار:
در نتیجه: برده از نظر آگاهی جلوتر میرود 8. ترس از مرگ و شکلگیری درونبرده در تجربه ترس مطلق (ترس از مرگ) به درک عمیق میرسد: چون همه چیز را از دست داده، به خلوص آگاهی میرسد 9. عقل (Vernunft)حالا آگاهی میگوید: جهان عقلانی است و قابل فهم است هگل اینجا میگوید: واقعیت چیزی نیست که بیرون از عقل باشد بلکه عقل در جهان حضور دارد 10. روح (Geist)اینجا وارد بخش اصلی کتاب میشویم هگل میگوید: روح یعنی آگاهیای که فردی نیست، بلکه تاریخی و اجتماعی است یعنی:
همه شکلهای روح هستند 11. روح اخلاقی (Sittlichkeit)در اینجا روح در قالب نظم اجتماعی ظاهر میشود مثل:
12. بیگانگی روح (Entfremdung)روح از خودش جدا میشود یعنی: انسانها در نظامهایی زندگی میکنند که خودشان ساختهاند اما آن را بیگانه تجربه میکنند 13. فرهنگ و روشنگریدر این مرحله:
اما خودش هم به انتزاع تبدیل میشود 14. اخلاقیت (Moralität)اینجا تضاد بین:
ظاهر میشود 15. دین (Religion)روح خودش را به شکل تصویر میبیند هگل میگوید: دین حقیقت را نشان میدهد اما به شکل تصویری و نه مفهومی 16. دین مطلق (Absolute Religion)در اینجا هگل مسیحیت را بالاترین شکل دین میداند چون در آن: وحدت خدا و انسان بیان میشود اما هنوز در سطح تصویر باقی است 17. دانش مطلق (Das absolute Wissen)پایان کتاب روح میفهمد: تمام مسیر آگاهی، مسیر شناخت خودش بوده است در اینجا:
جمعبندی کاملاً هگلیدر پدیدارشناسی روح: آگاهی → تجربه جهان بیرونی در کتاب پدیدارشناسی روح هگل، بعد از مرحله خودآگاهی، وارد بخش رابطه ارباب و برده میشویم. نقطه شروع خودآگاهیهگل میگوید خودآگاهی فقط زمانی واقعی میشود که توسط یک خودآگاهی دیگر به رسمیت شناخته شود یعنی من فقط وقتی من هستم که دیگری مرا به عنوان من بشناسد تضاد اولیههر خودآگاهی میخواهد دیگری را به ابزار خود تبدیل کند اما چون دیگری هم همین را میخواهد، تضاد ایجاد میشود مبارزهدو خودآگاهی وارد مبارزه میشوند هدف این مبارزه به رسمیت شناختن است اما شرط آن این است که هر دو حاضر باشند حتی تا مرگ پیش بروند نتیجه مبارزهدر نهایت یکی از ترس مرگ عقب مینشیند و دیگری میایستد پس دو نقش شکل میگیرد ارباب اربابارباب کسی است که دیگری را شکست داده و به رسمیت شناخته شده است اما خودش کار نمیکند و فقط از نتیجه کار دیگری استفاده میکند بردهبرده کسی است که از مرگ ترسیده و تسلیم شده و اکنون کار میکند اما مهم این است که برده در تماس مستقیم با واقعیت است ترس از مرگبرده در لحظه تسلیم، ترس مطلق را تجربه میکند این ترس باعث میشود تمام تصورات قبلی او از بین برود و آگاهی او عمیقتر شود کاربرده با کار کردن بر جهان، آن را تغییر میدهد و خودش را در آن میبیند هگل میگوید آگاهی واقعی از طریق کار شکل میگیرد وارونگی رابطهارباب در ظاهر آزاد است اما به برده وابسته است برده در ظاهر مطیع است اما در حال رشد آگاهی است نتیجه فلسفیآگاهی واقعی از طریق تسلط بر دیگران به دست نمیآید بلکه از طریق کار و تغییر جهان به دست میآید جمع بندیدر این بخش: خودآگاهی فقط در رابطه با دیگری شکل میگیرد بعد از رابطه ارباب و برده، هگل وارد مرحله جدیدی از آگاهی میشود که آن را آگاهی بدبخت مینامد. آگاهی بدبختهگل میگوید در این مرحله آگاهی دچار شکاف درونی شده است یعنی آگاهی از یک طرف خود را متناهی و ناتوان میبیند و از طرف دیگر یک حقیقت مطلق و کامل را تصور میکند پس آگاهی بین این دو گیر کرده است شکاف درونیدر آگاهی بدبخت دو قطب وجود دارد یکی خود فردی و ضعیف انسان این دو هیچوقت یکی نمیشوند و همین باعث رنج درونی میشود دین و ایماندر این مرحله آگاهی به دین پناه میبرد اما دین هنوز این شکاف را حل نکرده است چون خدا در آن بیرون از انسان تصور میشود جدایی انسان و خدادر این نگاه انسان پایین است و خدا بالا پس آگاهی همیشه احساس فاصله و ناتوانی دارد تلاش برای وحدتآگاهی سعی میکند با عبادت و ریاضت به خدا نزدیک شود اما هرچه بیشتر تلاش میکند، این فاصله را بیشتر حس میکند بحران درونیاین وضعیت باعث میشود آگاهی در خود فرو رود و از اینجا وارد مرحلههای عمیقتر فلسفی شود گذار به عقلدر نهایت هگل میگوید این بحران باعث میشود آگاهی به مرحله عقل برسد در اینجا آگاهی میفهمد که حقیقت فقط بیرون نیست بلکه در درون خود او نیز هست جمع بندی این بخشدر این مرحله: آگاهی دچار شکاف درونی است عقل در پدیدارشناسی روحهگل بعد از «آگاهی بدبخت» میگوید: آگاهی که خود را دوپاره تجربه میکرد، اکنون میخواهد بداند آیا جهان اساساً عقلانی است یا نه این آغاز بخش عقل است عقل مشاهدهگردر اولین شکل عقل، آگاهی سعی میکند خود را در طبیعت پیدا کند یعنی: آگاهی فکر میکند اگر جهان عقلانی است، باید در ساختار طبیعت قابل مشاهده باشد پس وارد علوم طبیعی، طبقهبندی، مشاهده و قانونگذاری میشود نقد هگل به عقل مشاهدهگرهگل میگوید مشکل این است که آگاهی فکر میکند حقیقت را بیرون از خود پیدا میکند اما در واقع هر مشاهدهای از قبل توسط خود آگاهی شکل داده شده است پس طبیعت به تنهایی پاسخ نمیدهد عقل فعالدر مرحله بعد، آگاهی میفهمد که باید خودش در جهان دخالت کند یعنی فقط مشاهده کافی نیست، باید عمل کند در اینجا آگاهی وارد زندگی عملی، اخلاقی و اجتماعی میشود فردگرایی اخلاقیدر این مرحله فرد فکر میکند اگر طبق عقل خود عمل کند، به حقیقت رسیده است اما هگل نشان میدهد این دیدگاه محدود است چون فرد جدا از جامعه و تاریخ نیست قانون دل و قانون جهانآگاهی بین دو قانون گرفتار میشود یکی قانون درونی وجدان این دو در تضاد قرار میگیرند فضیلت و واقعیتهگل در اینجا نشان میدهد که فضیلت انتزاعی بدون واقعیت اجتماعی به شکست میرسد و واقعیت بدون آگاهی اخلاقی نیز ناقص است گذار به روحدر نهایت هگل نتیجه میگیرد: عقل فردی کافی نیست حقیقت فقط در سطح فردی پیدا نمیشود بلکه باید در زندگی جمعی و تاریخی جستجو شود و این همان جایی است که عقل به روح تبدیل میشود روح چیست در متن هگلروح یعنی آگاهیای که در جامعه، تاریخ و نهادهای انسانی تحقق یافته است یعنی: آگاهی دیگر فقط در ذهن فرد نیست جمع بندی این بخشدر مرحله عقل: آگاهی سعی میکند حقیقت را در طبیعت پیدا کند خوب، ادامه میدهیم از جایی که عقل به روح تبدیل میشود در Phänomenologie des Geistes. از اینجا به بعد، هگل دیگر درباره آگاهی فردی صحبت نمیکند، بلکه درباره تاریخ، جامعه و نهادها حرف میزند. روح (Geist)هگل میگوید: روح یعنی آگاهیای که در جهان واقعی زندگی اجتماعی و تاریخی تحقق یافته است یعنی: فکر دیگر فقط در ذهن نیست روح اخلاقی (Sittlichkeit)در آغاز، روح در قالب نظمهای طبیعی و اجتماعی ساده ظاهر میشود هگل سه شکل اصلی را نشان میدهد خانواده خانوادهخانواده شکل طبیعی و اولیه روح است در اینجا وحدت طبیعی و عاطفی وجود دارد اما هنوز آگاهی فردی کامل نشده است جامعه مدنیدر جامعه مدنی افراد وارد روابط اقتصادی و منافع شخصی میشوند در اینجا تضادها آشکار میشود هر فرد برای منافع خود عمل میکند دولتدولت در نگاه هگل بالاترین شکل روح اخلاقی است چون در آن فردیت و کلیت با هم وحدت پیدا میکنند یعنی فرد در عین آزادی، بخشی از کل است بیگانگی روحدر ادامه، روح از خودش جدا میشود یعنی انسانها نظامهایی میسازند که خودشان را در آن بیگانه احساس میکنند این همان تجربه بیگانگی است فرهنگ و جهان وارونهدر این مرحله، ارزشها و نهادها دچار تضاد میشوند آنچه درست به نظر میرسد، در عمل نادرست میشود و آگاهی دچار سردرگمی میشود روشنگریروشنگری تلاش میکند همه چیز را با عقل توضیح دهد اما در این مسیر، دین و سنت را کاملاً نقد میکند با این حال خودش هم به نوعی انتزاع تبدیل میشود آزادی مطلق و تروردر این مرحله هگل نشان میدهد که آزادی انتزاعی میتواند به خشونت منجر شود چون وقتی هیچ ساختار واقعی وجود نداشته باشد، همه چیز فرو میریزد اخلاقیتدر اینجا تضاد بین قانون بیرونی و وجدان درونی ظاهر میشود فرد نمیداند باید از قانون پیروی کند یا از وجدان خود دینروح در دین خودش را به شکل تصویر و نماد میبیند یعنی حقیقت به صورت تخیلی و نمادین بیان میشود دین هنری، طبیعی و مطلقهگل سه شکل دین را توضیح میدهد دین طبیعی در دین مطلق، که مسیحیت است، وحدت خدا و انسان بیان میشود اما هنوز این وحدت در سطح تصویر باقی میماند دانش مطلقدر پایان کتاب، روح به دانش مطلق میرسد در اینجا روح میفهمد که تمام مسیر آگاهی، مسیر شناخت خودش بوده است یعنی: سوژه و ابژه یکی میشوند جمع بندی کل بخش روحدر روح: آگاهی وارد جامعه میشود خوب، وارد یکی از دقیقترین و مهمترین بخشهای متن Phänomenologie des Geistes میشویم: بیگانگی روح (Entfremdung) در جهان اجتماعی و تاریخی. این بخش در واقع قلب فهم هگل از جامعه مدرن است. بیگانگی روح چیستهگل میگوید: روح چیزی است که خودش را در جهان بیرونی عینیت میبخشد اما در این فرایند یک اتفاق مهم رخ میدهد: روح خودش را در چیزهایی میبیند که دیگر آن را نمیشناسد یعنی: آنچه انسان ساخته است، به صورت نیرویی مستقل و بیگانه به او برمیگردد جهان ساخته شده توسط انساندر نگاه هگل:
همه محصول فعالیت روح هستند اما مشکل این است که: انسان این ساختارها را به عنوان چیزی خارجی و مستقل تجربه میکند دوگانگی اصلیدر بیگانگی روح دو سطح شکل میگیرد روح به عنوان سازنده جهان این دو از هم جدا به نظر میرسند در حالی که در اصل یکی هستند تجربه بیگانگیهگل میگوید انسان مدرن احساس میکند: جهانی که در آن زندگی میکند علیه اوست در حالی که این جهان نتیجه فعالیت خودش است پس آگاهی دچار شکاف میشود شکل تاریخی بیگانگیهگل این وضعیت را فقط روانی نمیبیند بلکه آن را تاریخی میداند یعنی در مراحل مختلف تاریخ:
این بیگانگی شکلهای مختلف دارد فرهنگ و جهان وارونهدر اینجا هگل نشان میدهد: ارزشها وارونه میشوند آنچه باید آزادکننده باشد، محدودکننده میشود و آنچه باید انسانی باشد، غیرانسانی عمل میکند روشنگری و نقد همه چیزروشنگری تلاش میکند همه چیز را عقلانی کند اما در این روند:
در نتیجه خود عقل هم بیریشه میشود آزادی انتزاعیهگل هشدار میدهد: وقتی آزادی فقط به معنای نفی همه چیز باشد نتیجه آن فروپاشی نظم اجتماعی است و این میتواند به خشونت منجر شود بازگشت روح به خوداما بیگانگی در نگاه هگل یک بنبست نیست بلکه مرحلهای ضروری است چرا چون روح فقط از طریق از خودبیگانگی میتواند خود را بشناسد حرکت دیالکتیکیفرمول هگل در اینجا این است: روح خودش را بیرونی میکند جمع بندی این بخشدر بیگانگی روح: انسان جهان را خودش ساخته است خوب، وارد آخرین و دقیقترین نقطهی Phänomenologie des Geistes میشویم: دانش مطلق (Das absolute Wissen) و ساختار درونی آن در خود متن هگل. دانش مطلق چیستهگل میگوید دانش مطلق پایان یک مسیر نیست به معنای توقف بلکه لحظهای است که روح میفهمد: تمام آنچه تجربه کرده، مسیر شناخت خودش بوده است یعنی: سوژه و ابژه دیگر دو چیز جدا نیستند بلکه یک حرکت واحد هستند پایان تقابل سوژه و ابژهدر تمام مراحل قبلی: آگاهی فکر میکرد جهان بیرون از اوست اما در دانش مطلق روشن میشود: آن جهان بیرونی در واقع شکل عینیتیافته خود آگاهی است پس: چیزی بیرون از روح باقی نمیماند که بیگانه باشد بازگشت کامل روحهگل ساختار را اینگونه جمع میکند روح از خود آغاز کرد اما این بازگشت ساده نیست بلکه بازگشت آگاهانه است نقش حافظه در دانش مطلقهگل میگوید روح در این مرحله گذشته خود را حفظ میکند اما نه به شکل خاطره ساده بلکه به شکل درونی شده یعنی: تمام مراحل قبلی حذف نشدهاند رفع یا Aufhebungیکی از کلیدیترین مفاهیم اینجا است Aufhebung یعنی هم حذف شدن و هم حفظ شدن در دانش مطلق:
تاریخ به عنوان مسیر آگاهیدر این نقطه هگل میگوید: تاریخ چیزی بیرون از آگاهی نیست بلکه خودِ فرآیند آگاهی است که در زمان آشکار شده است پس: تاریخ = خودشناسی روح در زمان پایان دین به عنوان تصویردر دین، حقیقت به شکل تصویر دیده میشد اما در دانش مطلق: همان حقیقت به شکل مفهوم درک میشود یعنی: تصویر به مفهوم تبدیل میشود ساختار نهاییدر دانش مطلق: فکر دیگر در برابر جهان نیست پس:
همه در یک کل واحد قرار میگیرند نتیجه نهایی هگل در پایان کتابهگل در پایان پدیدارشناسی روح نشان میدهد: حقیقت چیزی آماده و ثابت نیست جمع بندی کل مسیرآگاهی ساده این کل حرکت روح است در پایان پدیدارشناسی روح هگل، مهمترین نکته این است که پایان این کتاب در واقع یک پایان واقعی نیست بلکه یک گذار است. هگل میگوید روح در مرحله دانش مطلق به این فهم میرسد که تمام تجربههای قبلی در واقع شکلهای مختلف شناخت خودش بوده است در اینجا آگاهی دیگر خود را جدا از جهان نمیبیند بلکه میفهمد جهان همان فرایند شکلگیری خودش است اما این پایان به معنای توقف نیست بلکه آغاز مرحله جدیدی از فلسفه است که همان علم منطق است در پدیدارشناسی روح آگاهی درگیر تاریخ، جامعه، دین و تجربههای انسانی بود اما در منطق فکر از همه این محتواها جدا میشود و فقط ساختار خالص اندیشه بررسی میشود در دانش مطلق تمام تجربههای تاریخی و اجتماعی کنار گذاشته نمیشوند بلکه به صورت درونی شده حفظ میشوند یعنی آگاهی میفهمد که همه این مراحل بخشی از حرکت خودش بوده است هگل این فرایند را رفع مینامد یعنی هم حذف شدن و هم حفظ شدن در سطحی بالاتر در نتیجه پدیدارشناسی روح مسیر تجربه آگاهی است دانش مطلق فهم این مسیر به عنوان خودآگاهی است و منطق بازسازی خالص همین حرکت در سطح مفاهیم است خوب، ادامه میدهیم و میرویم سراغ یکی از مهمترین نقدها به نتیجهی Phänomenologie des Geistes یعنی «دانش مطلق»، از طرف کیرکگور، نیچه و همچنین مارکس. کیرکگور و نقد به هگلکیرکگور میگوید مشکل هگل این است که فرد واقعی را نادیده میگیرد در نظام هگل: فرد فقط یک لحظه از کل روح است اما در نگاه کیرکگور: حقیقت فقط برای فرد و در انتخاب شخصی او معنا دارد کیرکگور میگوید: نمیتوان رنج، ایمان و تصمیم وجودی انسان را در یک نظام عقلانی کامل حل کرد او مخصوصاً بر ایمان ابراهیم تأکید میکند که فراتر از عقل سیستماتیک است پس نقد اصلی او این است: هگل انسان زنده و درگیر را به مفهوم تبدیل میکند نیچه و نقد به هگلنیچه نقد تندتری دارد او میگوید: کل فلسفه هگل یک نظام بیش از حد عقلانی است که زندگی را خشک میکند نیچه به جای عقل کلی و تاریخ منطقی، بر زندگی، قدرت و اراده تأکید میکند نیچه میگوید: هیچ «روح کلی» وجود ندارد فقط نیروهای زندگی، اراده قدرت و تفسیرهای مختلف وجود دارند پس او با ایده هگل که تاریخ یک روند عقلانی است مخالف است مارکس و نقد به هگلمارکس با هگل مخالف نیست از نظر روش او دیالکتیک هگل را قبول دارد اما میگوید هگل آن را وارونه کرده است در هگل: ایده → جهان در مارکس: جهان مادی → ایده مارکس میگوید: هگل تاریخ را در سطح فکر توضیح میدهد اما در واقع این اقتصاد، کار و تولید است که تاریخ را میسازد تفاوت اصلی سه نقدکیرکگور: حقیقت فردی و وجودی است نه سیستم کلی نیچه: حقیقت محصول زندگی و قدرت است نه عقل کلی مارکس: حقیقت در ساختار مادی و اقتصادی جامعه است نه ایده جمع بندیهگل میگوید تاریخ حرکت عقل است کیرکگور میگوید حقیقت در انتخاب فرد است نیچه میگوید حقیقت در زندگی و قدرت است مارکس میگوید حقیقت در ماده و اقتصاد است خوب، ادامه میدهیم و میبینیم این سه نقد به هگل چگونه مسیر فلسفه قرن بیستم را عوض کردند و چه جریانهایی از دل آنها بیرون آمد. تأثیر نقد کیرکگوراز دل نقد کیرکگور به نظام هگل، جریان اگزیستانسیالیسم شکل گرفت در این نگاه: حقیقت نه یک نظام کلی، بلکه تجربه فردی انسان است سارتر و هایدگرهایدگر میگوید انسان در جهان «افکنده شده» است و باید با اضطراب وجودی خودش روبهرو شود سارتر میگوید انسان محکوم به آزادی است و هیچ نظام کلی نمیتواند انتخاب او را تعیین کند در اینجا برخلاف هگل: هیچ روح کلی وجود ندارد فقط وجود فردی و تصمیم شخصی مهم است تأثیر نقد نیچهنیچه بنیان فلسفه مدرن را تغییر داد او گفت: هیچ حقیقت مطلق و عقل کلی وجود ندارد فقط تفسیرها وجود دارند پیامدهای نیچهاز دل نیچه جریانهای زیر شکل گرفتند پساساختارگرایی در این دیدگاه: معنا ثابت نیست تأثیر نقد مارکسمارکس مسیر فلسفه را به سمت جامعه و اقتصاد برد او نشان داد که: اندیشهها بدون ساختار مادی جامعه قابل فهم نیستند پیامدهای مارکساز مارکس جریانهای زیر شکل گرفتند جامعهشناسی انتقادی در این نگاه: فرهنگ، دین و فلسفه نتیجه ساختار اقتصادی هستند ترکیب سه مسیراگر این سه نقد را کنار هم بگذاریم: کیرکگور → فرد و ایمان در مقابل هگل: هگل → عقل کلی و تاریخ عقلانی نتیجه فلسفی قرن بیستمفلسفه قرن بیستم در واقع واکنشی است به ایده هگل یعنی تلاش برای پاسخ به این سؤال: آیا تاریخ واقعاً یک روند عقلانی واحد است یا نه جمع بندی نهاییاز دل هگل: فلسفه سیستمهای بزرگ و کلنگر شکل گرفت از نقد هگل: فلسفههای انسان، قدرت و جامعه شکل گرفتند ادامه مسیر نیچه در فلسفه معاصرنیچه با نفی حقیقت مطلق و تأکید بر تفسیر، راه را برای پساساختارگرایی باز کرد فوکوMichel Foucault نشان داد که حقیقت خنثی نیست بلکه در دل ساختارهای قدرت شکل میگیرد یعنی: دانش همیشه با قدرت گره خورده است نتیجه فوکو
همه اینها فقط نهادهای دانشی نیستند بلکه ابزار تولید انسان هستند دریدا و واسازیJacques Derrida نشان داد که هیچ متن یا معنایی کاملاً ثابت نیست معنا همیشه در حال تعویق است و هر متن درون خودش تناقض دارد در نتیجه: حقیقت نهایی وجود ندارد ادامه مسیر کیرکگور در فلسفه وجودیکیرکگور به همراه تجربه فردی انسان، در قرن بیستم به پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم رسید هایدگرMartin Heidegger میگوید مسئله اصلی فلسفه وجود است نه نظامهای فکری او انسان را موجودی میداند که در جهان «افکنده شده» است سارترJean-Paul Sartre میگوید انسان هیچ ذات از پیش تعیین شدهای ندارد انسان خودش را از طریق انتخاب میسازد ادامه مسیر مارکسمارکس در قرن بیستم به شکلهای مختلف ادامه پیدا کرد مکتب فرانکفورتFrankfurt School نشان داد که فرهنگ و رسانه نیز بخشی از ساختار قدرت سرمایهداری هستند آدورنو و هورکهایمرآنها گفتند عقل مدرن میتواند به ابزار سلطه تبدیل شود نه فقط ابزار آزادی جمع بندی سه مسیر در فلسفه مدرناز نیچه: حقیقت → تفسیر و قدرت از کیرکگور: حقیقت → تجربه فردی و وجودی از مارکس: حقیقت → ساختار مادی و اجتماعی در مقابل هگلهگل میگفت: تاریخ یک حرکت عقلانی واحد است که به خودآگاهی میرسد اما فلسفه مدرن گفت: هیچ وحدت نهایی وجود ندارد بلکه: قدرت همزمان واقعیت را میسازند نتیجه نهاییفلسفه مدرن در واقع ادامه گفتوگو با هگل است نه حذف او بلکه شکستن ایده «کل واحد عقلانی» [ دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 0:8 ] [ عباس مهیاد ]
مارکس و وارونه کردن هگلمارکس میگوید فلسفه هگل درست است اما برعکس ایستاده است هگل میگوید فکر و ایده پایه واقعیت هستند اما مارکس میگوید این واقعیت مادی است که فکر را میسازد از ایده به مادهدر هگل در مارکس یعنی زندگی واقعی مثل کار، اقتصاد و تولید باعث شکل گرفتن فکر و آگاهی میشود دیالکتیک در مارکسمارکس روش هگل را نگه میدارد اما محتوا را تغییر میدهد در هگل تضادها در سطح فکر هستند در مارکس تضادها در جامعه واقعی هستند مثل تضاد کارگر و سرمایهدار این تضادها تاریخ را حرکت میدهند [ یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 23:49 ] [ عباس مهیاد ]
پدیدار (Erscheinung)هگل میگوید ذات چیزی است که خودش را پنهان میکند اما در عین حال خودش را نشان میدهد. پدیدار یعنی:
نکته مهم این است که در منطق هگل، پدیدار دروغ نیست. پدیدار همان ذات است در حالت ظاهر شده. پس:
رابطه ذات و پدیدارهگل میگوید:
این دو کاملاً به هم وابسته هستند. بازتاب کاملدر این مرحله، واقعیت به شکل یک سیستم بازتابی دیده میشود. یعنی:
واقعیت (Wirklichkeit)بعد از پدیدار، هگل وارد مفهوم واقعیت میشود. واقعیت در اینجا فقط چیزی نیست که وجود دارد. بلکه چیزی است که:
امکان و ضرورتهگل میگوید در واقعیت سه سطح مهم داریم: امکان چیزها اول ممکن هستند وحدت در واقعیتدر نهایت هگل میگوید: واقعیت جایی است که:
در یک کل واحد جمع میشوند. جمع بندی این بخشدر این مرحله از منطق هگل:
[ یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 23:43 ] [ عباس مهیاد ]
هگل کتاب را اینگونه آغاز میکند: „Sein, reines Sein, – ohne alle weitere Bestimmung.“ یعنی: «هستی، هستیِ ناب، بدون هرگونه تعیّن بیشتر.» واژهٔ کلیدی اینجا Bestimmung (تعیّن، تعیینشدگی) است. هگل میپرسد: اگر هر ویژگی را از یک چیز بگیریم، چه باقی میماند؟ نه رنگ، فقط «هست». اما هگل فوراً نتیجه میگیرد: „Das reine Sein und das reine Nichts ist also dasselbe.“ یعنی: «هستی ناب و نیستی ناب، بنابراین، یکساناند.» این جمله مشهورترین و در عین حال بدفهمیدهترین جملهٔ کتاب است. هگل نمیگوید وجود و عدم در جهان واقعی یکیاند. او میگوید وقتی «هستی» را آنقدر انتزاعی کنیم که هیچ تعیّنی در آن نماند، دیگر چیزی برای اندیشیدن وجود ندارد. این تهیبودن همان چیزی است که در مفهوم «هیچ» هم مییابیم. بنابراین:
اما هگل در این نقطه نمیایستد. او مینویسد: „Die Wahrheit des Seins und des Nichts ist daher die Einheit beider; diese Einheit ist das Werden.“ ترجمه: «حقیقت هستی و نیستی، وحدت آن دو است؛ و این وحدت همان شدن است.» Werden (شدن)اینجا برای نخستین بار حرکت وارد فلسفه میشود. شدن برای هگل یک حالت ثابت نیست. او دو لحظه درون شدن تشخیص میدهد: Entstehen و Vergehen هر چیز در جهان:
اما این دو روند جدا از هم نیستند؛ هر دو درون یک فرآیند واحد قرار دارند. Dasein (هستیِ معین)بعد از بحث شدن، هگل به مفهوم مهم Dasein میرسد. این واژه را نباید صرفاً «وجود» ترجمه کرد. Dasein یعنی: هستیای که تعیّن پیدا کرده است. در اینجا برای اولین بار چیزی واقعاً «این» یا «آن» میشود. هگل مینویسد: „Dasein ist bestimmtes Sein.“ یعنی: «هستیِ معین، هستیِ تعیینشده است.» از اینجا مفهوم Qualität (کیفیت) وارد میشود. کیفیت (Qualität)برای هگل کیفیت چیزی نیست که بتوان آن را از شیء جدا کرد. مثلاً:
پس کیفیت چیزی است که شیء به واسطهٔ آن همان چیزی است که هست. هگل میگوید: کیفیت، تعیّنی است که با حذف آن، خودِ چیز از میان میرود. Etwas و Anderesبعد هگل به دو مفهوم بسیار مهم میرسد: Etwas و Anderes هیچ چیز به تنهایی تعریف نمیشود. هر «چیز» فقط در نسبت با «دیگری» معنا پیدا میکند. مثلاً:
اینجا ریشهٔ دیالکتیک هگلی را میبینیم: هویت از دل تفاوت زاده میشود. Negation (نفی)یکی از عمیقترین ایدههای هگل همین جا ظاهر میشود. در فلسفهٔ سنتی، نفی صرفاً «نه» گفتن است. اما برای هگل: نفی، نیروی زایندهٔ مفهوم است. هر چیز حدّی دارد. حدّ (Grenze) همان چیزی است که آن را از غیرِ خود جدا میکند. اما همین حدّ نشان میدهد که شیء به چیزی بیرون از خود وابسته است. بنابراین هر چیز درون خودش عامل عبور از خودش را حمل میکند. این همان چیزی است که بعدها هگل آن را bestimmte Negation مینامد. یک نمونه از خودِ روش هگلمنطق هگل را نباید مجموعهای از گزارهها دانست. او نمیخواهد بگوید:
بلکه میخواهد نشان دهد که اگر یک مفهوم را تا انتهای منطقیاش دنبال کنیم، خودش ما را به مفهوم بعدی میرساند. به همین دلیل هگل در مقدمه تأکید میکند که روش و محتوا یکی هستند. حرکت اندیشه، خودِ موضوع کتاب است.
در کتاب «علم منطق» هگل، بعد از بحث «چیز»، «دیگری» و «حد»، وارد مفهوم بینهایت میشود. بینهایت بد (schlechte Unendlichkeit)هگل میگوید این نوع بینهایت مثل یک خط بیپایان است: 1، 2، 3، 4 و همینطور ادامه دارد. این بینهایت واقعی نیست، چون همیشه فقط یک «عدد محدود» را پشت سر هم اضافه میکند و هیچوقت از محدودیت خارج نمیشود. در واقع فقط تکرار پایانناپذیرِ محدودیت است. بینهایت حقیقی (wahre Unendlichkeit)هگل میگوید بینهایت واقعی این نیست که همیشه جلو برویم، بلکه این است که بفهمیم محدودیت درون خودش نفی دارد. یعنی هر چیز محدود، خودش را نفی میکند و به چیزی فراتر از خود تبدیل میشود. پس بینهایت واقعی یعنی حرکت درونی خودِ چیزها، نه رفتن به بیرون از آنها. جمعبندی هگلهگل میگوید متناهی و نامتناهی از هم جدا نیستند. متناهی درون خودش به نامتناهی اشاره دارد، چون همیشه در حال عبور از خودش است. گذار به مرحله بعدبعد از این بحث، هگل وارد مفهوم «بودن برای خود» میشود. در اینجا چیزها دیگر فقط در رابطه با دیگر چیزها نیستند، بلکه نوعی استقلال و بازگشت به خود پیدا میکنند. Fürsichsein (بودن برای خود)بعد از بینهایت، هگل وارد مرحلهای میشود که در آن «چیز» دیگر فقط در رابطه با چیزهای دیگر تعریف نمیشود، بلکه نوعی استقلال پیدا میکند. اما این استقلال ساده نیست. 1. Eins (واحد یا یگان)هگل میگوید در این مرحله، هستی به شکل «واحد» ظاهر میشود. یعنی:
اما این استقلال ظاهری است. چرا؟ چون این واحد فقط در برابر «دیگری» معنا دارد. 2. رابطه واحدهاهگل نشان میدهد که حتی این «واحدها» هم کاملاً جدا نیستند. هر واحد:
پس: استقلال = وابستگی در سطحی عمیقتر 3. نفی درون خود (Negation in sich)هگل میگوید هر واحد درون خودش یک نیروی نفی دارد. یعنی:
پس هیچ چیز کاملاً بسته و کامل نیست. 4. Fürsichsein به عنوان «خود-ارجاعی»در این مرحله، چیز دیگر فقط «برای دیگری» نیست، بلکه: برای خودش است اما این «برای خودش بودن» به معنی جدایی کامل نیست. بلکه یعنی:
5. گذار به کثرت (Viele)وقتی یک واحد را در نظر میگیریم، فوراً با واحدهای دیگر روبهرو میشویم. پس نتیجه:
جمعبندی ساده این بخشدر Fürsichsein:
نکته مهم هگلیهگل در اینجا میخواهد نشان دهد: هیچ چیزی «کاملاً جدا» وجود ندارد Viele Einsen (کثرت واحدها)هگل میگوید وقتی از Fürsichsein (بودن برای خود) جلوتر میرویم، با چیزی روبهرو میشویم به نام «واحدهای متعدد». یعنی:
در نگاه اول به نظر میرسد هرکدام کاملاً مستقلاند. اما هگل دقیقاً اینجا یک نکته مهم را نشان میدهد: هر واحد فقط «واحد» است چون در برابر واحدهای دیگر قرار دارد. پس:
Auflösung der Fürsichsein (حل شدن بودن برای خود)در این مرحله، «بودن برای خود» شروع به حل شدن میکند. چرا؟ چون:
پس هگل نتیجه میگیرد: آن چیزی که ما «خودِ مستقل» فکر میکردیم، در واقع بخشی از یک شبکه است. Übergang zur Quantität (گذار به کمیت)اینجا یک تغییر مهم اتفاق میافتد. تا اینجا:
اما حالا:
پس وارد میشویم به: Quantität (کمیت)Quantität (کمیت)هگل کمیت را اینطور توضیح میدهد:
مثال ساده:
اینجا:
پس:
Einheit von Qualität und Quantität (وحدت کیفیت و کمیت)اما هگل نمیگذارد این دو کاملاً جدا بمانند. او نشان میدهد: در نهایت کمیت میتواند کیفیت را تغییر دهد. مثال:
این نقطه مهم است: تغییر کمّی → تبدیل به تغییر کیفی Maß (اندازه / Measure)هگل در پایان این بخش به مفهوم Maß میرسد. Maß یعنی: نقطهای که کمیت و کیفیت به هم میرسند. یعنی:
مثال:
جمعبندی این مسیردر این بخش از منطق هگل:
نکته عمیق هگلیهگل میخواهد نشان دهد: هیچ چیزی فقط «چیز ثابت» نیست
Übergang von Sein zu Wesen (گذار از هستی به ذات)هگل میگوید در بخش Sein (هستی)، ما با چیزها همانطور که «هستند» روبهرو بودیم:
اما این سطح «ناب» و فوری بود. اکنون او میگوید: آنچه هست، خودش را پنهان میکند و باید کشف شود. Schein (پدیدار / ظاهر)هگل از مفهوم Schein شروع میکند. Schein یعنی:
اما نکته مهم: هگل نمیگوید ظاهر «غلط» است. بلکه میگوید: ظاهر، خودِ ذات در حالت نمایانشده است. یعنی:
Wesen (ذات)هگل میگوید: ذات چیزی است که خودش را در خود پنهان کرده است. یعنی:
ذات یعنی:
Reflexion (بازتاب)یکی از مفاهیم مرکزی این بخش Reflexion است. هگل میگوید ذات از طریق بازتاب شکل میگیرد. یعنی:
سه لحظه مهم:
Identität und Unterschied (همانی و تفاوت)هگل میگوید: در سطح ذات، ما با دو چیز روبهرو میشویم:
اما نکته مهم: این دو جدا نیستند. هر همانی، درون خودش تفاوت دارد. و هر تفاوت، درون خودش همانی دارد. Grund (بنیاد)هگل سپس وارد مفهوم Grund میشود. Grund یعنی: آن چیزی که چیزی دیگر را توضیح میدهد. اما در منطق هگل:
پس:
شرط مهم در Grundهگل میگوید: هر بنیاد (Grund) خودش هم نیاز به بنیاد دارد. اما این زنجیره بیپایان نیست، چون:
جمعبندی این بخشدر مرحله Wesen:
نکته اصلی هگلهگل اینجا میگوید: هیچ چیزی «همانطور که به نظر میرسد» ساده نیست بلکه: حقیقت، رابطهی درونی میان ظاهر و ذات است [ یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 23:11 ] [ عباس مهیاد ]
|
||