عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ


تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (دهم)
Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie
The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

(ادامه بخش دهم)

۱۱. طبیعت و روح
ساختار شلینگ:

Natur

طبیعت



Geist

روح

است.

طبیعت:

روح ناآگاه

است.

روح:

طبیعت خودآگاه

است.

پس در هر دو:

مطلق

حضور دارد.

۱۲. مسئلهٔ جدید
اما از نظر هگل اکنون مسئله‌ای جدید ایجاد می‌شود.

اگر:

طبیعت

و:

روح

در مطلق یکی هستند،

چگونه می‌توان توضیح داد که:

طبیعت

واقعاً طبیعت است

و:

روح

واقعاً روح؟

اگر تفاوت آن‌ها فقط ظاهری باشد، پس:

تفاوت واقعی

از بین می‌رود.

۱۳. مطلق به‌عنوان هویت بی‌تفاوت
اینجا نقد معروف هگل مطرح می‌شود.

اگر مطلق صرفاً یک:

هویت مطلق

باشد،

و همهٔ تفاوت‌ها در آن محو شوند،

در نهایت به یک:

یکسانی بی‌تفاوت

می‌رسیم.

این همان چیزی است که هگل با تعبیر معروف:

«شب همهٔ گاوها سیاه است»

به آن حمله می‌کند.

۱۴. معنای این نقد
هگل نمی‌گوید:

مطلق شلینگ بی‌ارزش است.

بلکه می‌گوید:

مطلق شلینگ هنوز به اندازهٔ کافی تعیین‌شده نیست.

یعنی باید نشان داد:

چگونه مطلق خودش را متعین می‌کند.

۱۵. مطلق و تعین
Bestimmung
Determination

Détermination

اگر مطلق واقعاً مطلق باشد، باید بتواند:

تفاوت

را از درون خود تولید کند.

پس:

تعین

نباید چیزی خارجی باشد.

بلکه باید:

خودتعیین‌گری مطلق

باشد.

۱۶. مطلق به‌عنوان فعالیت
در اینجا هگل از تصور ایستا از مطلق فاصله می‌گیرد.

مطلق:

یک چیز

نیست.

مطلق:

فعالیت

است.

Tätigkeit
Activity

Activité

این فعالیت همان:

خودحرکتی مفهوم

است.

۱۷. مطلق باید خودش را تولید کند
مطلق چیزی نیست که:

از پیش آماده

باشد.

بلکه:

خودش را تولید می‌کند.

این تولید به معنای تولید زمانی نیست.

بلکه یعنی:

مطلق فقط در حرکت تعیین‌کنندهٔ خود، حقیقت خود را آشکار می‌کند.

۱۸. مطلق به‌عنوان نتیجه
یکی از مهم‌ترین ایده‌های هگل این است:

مطلق باید نتیجه نیز باشد.

یعنی مطلق فقط:

آغاز

نیست.

اگر مطلق فقط در آغاز قرار داشته باشد، آنچه بعداً رخ می‌دهد صرفاً:

ظهور خارجی

آن خواهد بود.

اما برای هگل، مطلق باید در پایان فرایند:

خود را به‌عنوان مطلق بشناسد.

۱۹. آغاز و پایان
ساختار هگلی:

آغاز



تفاوت



تقابل



تضاد



رفع



بازگشت



مطلق

است.

اما مطلق در پایان:

همان مطلق آغازین

نیست.

بلکه:

مطلقی است که خود را شناخته است.

۲۰. مطلقِ ناشناخته و مطلقِ خودشناخته
می‌توانیم دو سطح را تمایز دهیم:

مطلق به‌صورت فی‌نفسه
an sich / in itself / en soi

مطلق برای خود
für sich / for itself / pour soi

حرکت فلسفی:

فی‌نفسه

به:

برای خود

است.

و حقیقت نهایی:

فی‌نفسه و برای خود

است.

۲۱. درخودبودن
Ansichsein
Being-in-itself

Être-en-soi

چیزی است که هنوز:

خودآگاه

نشده است.

مثلاً طبیعت را می‌توان در این سطح فهمید.

۲۲. برای‌خودبودن
Fürsichsein
Being-for-itself

Être-pour-soi

مرحله‌ای است که در آن:

خود

با:

خود

رابطه پیدا می‌کند.

این سطح:

خودآگاهی

است.

۲۳. درخود و برای‌خود
An-und-für-sich
In-and-for-itself

En-et-pour-soi

حقیقت نهایی چیزی است که:

در خود

است،

و:

برای خود

نیز هست.

این یعنی:

هستی

و:

خودآگاهی

در یک وحدت عالی‌تر قرار گرفته‌اند.

۲۴. تفاوت هگل با شلینگ
تفاوت اصلی را می‌توان چنین بیان کرد:

شلینگ
مطلق:

هویت سوژه و ابژه

است.

هگل
مطلق:

فرایند تحقق هویت سوژه و ابژه از طریق تفاوت

است.

بنابراین:

شلینگ → هویت

هگل → هویتِ خودمتحرک

۲۵. فلسفهٔ هویت در برابر دیالکتیک
فلسفهٔ هویت می‌گوید:

A = B

در بنیاد مطلق.

اما دیالکتیک می‌پرسد:

این وحدت چگونه تحقق پیدا می‌کند؟

پاسخ:

از طریق تفاوت.

پس:

A

باید:

B

شود،

اما نه از طریق حذف A،

بلکه از طریق:

رفع

تفاوت.

۲۶. تفاوت به‌عنوان لحظهٔ مطلق
تفاوت دیگر:

خطای شناخت

نیست.

بلکه:

لحظهٔ ضروری مطلق

است.

این نکته یکی از مهم‌ترین نوآوری‌های هگل است.

مطلق بدون تفاوت:

تهی

است.

تفاوت بدون مطلق:

پراکنده

است.

حقیقت:

وحدت مطلق و تفاوت

است.

۲۷. نظام حقیقی
نظام حقیقی باید نشان دهد:

چرا

یک تعین به تعین دیگر می‌رسد.

برای مثال:

چرا:

طبیعت

به:

روح

می‌رسد؟

چرا:

روح

به:

خودآگاهی

می‌رسد؟

چرا:

خودآگاهی

به:

آزادی

می‌رسد؟

این «چرا» همان چیزی است که:

ضرورت دیالکتیکی

را تشکیل می‌دهد.

۲۸. ضعف شلینگ از دید هگل
هگل معتقد است که شلینگ:

نقطهٔ درست

را پیدا کرده است،

اما:

روش درست توضیح آن

را هنوز به‌طور کامل ارائه نکرده است.

شلینگ:

مطلق

را می‌بیند.

اما هگل می‌خواهد:

حرکت مطلق

را نشان دهد.

شلینگ:

وحدت

را می‌بیند.

هگل:

وحدتِ در حال شدن

را.

۲۹. فلسفه به‌عنوان نظام
برای هگل:

فلسفه

نباید مجموعه‌ای از:

نتایج

باشد.

باید:

نظام

باشد.

System
System

Système

نظام یعنی:

هر حقیقت از طریق رابطه‌اش با کل فهمیده شود.

بنابراین:

مطلق

بدون:

طبیعت

و:

روح

قابل فهم نیست.

و طبیعت و روح نیز بدون:

مطلق

قابل فهم نیستند.

۳۰. کل و حرکت
کل:

Ganzes

Whole

Totalité

یک شیء ثابت نیست.

کل:

فرایند

است.

این فرایند:

خودش را می‌سازد.

پس:

کل

در پایان:

نتیجهٔ حرکت خود

است.

۳۱. فلسفهٔ هگل و نقد شلینگ
بنابراین هگل در برابر شلینگ می‌گوید:

مطلق را نمی‌توان صرفاً:

شهود

کرد.

باید:

آن را مفهوم‌پردازی کرد.

۳۲. شهود
Anschauung
Intuition

Intuition

شلینگ اهمیت زیادی برای:

شهود فکری

قائل بود.

Intellektuelle Anschauung
Intellectual Intuition

Intuition intellectuelle

در شهود فکری، ذهن مستقیماً وحدت مطلق را درک می‌کند.

اما از نظر هگل، این کافی نیست.

زیرا باید توضیح داد:

چگونه

این وحدت:

در تفاوت

خود را نشان می‌دهد.

۳۳. مفهوم
Begriff
Concept

Concept

هگل در برابر شهود:

مفهوم

را قرار می‌دهد.

مفهوم چیزی نیست که صرفاً:

ذهن

بسازد.

مفهوم:

ساختار درونی خود واقعیت

است.

پس فلسفه باید حرکت مفهوم را دنبال کند.

۳۴. شهود و مفهوم
بنابراین:

شهود

وحدت را می‌بیند.

اما:

مفهوم

نشان می‌دهد که وحدت:

چگونه خود را تولید می‌کند.

پس:

شهود → دیدن مطلق

مفهوم → فهم حرکت مطلق

۳۵. چرا دیالکتیک ضروری است؟
اگر مطلق:

حرکت

است،

فلسفه نیز باید:

حرکت

داشته باشد.

اگر واقعیت:

دیالکتیکی

است،

تفکر نیز باید:

دیالکتیکی

باشد.

پس دیالکتیک:

روش خارجی

نیست.

بلکه:

ساختار خود واقعیت

است.

۳۶. نسبت نهایی هگل با فیشته
هگل از فیشته این ایده را می‌گیرد که:

خودآگاهی

فعال است.

اما با این ایده مخالف است که:

فعالیت خودآگاهی

در یک حرکت بی‌پایان باقی بماند.

هگل می‌خواهد:

آزادی

را به‌عنوان:

تحقق بالفعل

نشان دهد.

۳۷. نسبت نهایی هگل با شلینگ
هگل از شلینگ این ایده را می‌گیرد که:

سوژه و ابژه

در یک:

مطلق واحد

ریشه دارند.

اما با تصور:

مطلق بی‌تفاوت

مخالفت می‌کند.

برای هگل:

مطلق باید تفاوت را از درون خود تولید کند.

۳۸. سه مرحلهٔ بزرگ
بنابراین می‌توان تاریخ این تحول را چنین خلاصه کرد:

کانت
سوژه ↔ شیء فی‌نفسه

فیشته
من → جزمن

شلینگ
مطلق = سوژه و ابژه

هگل
مطلق → تفاوت → تضاد → رفع → خودشناسی مطلق

۳۹. نتیجهٔ بخش دهم
اکنون اختلاف هگل با دو فیلسوف پیشین روشن‌تر می‌شود.

فیشته:

تفاوت

را حفظ می‌کند،

اما نمی‌تواند به:

وحدت نهایی

برسد.

شلینگ:

وحدت

را به دست می‌آورد،

اما به نظر هگل نمی‌تواند:

تفاوت را به‌طور درونی و ضروری

توضیح دهد.

هگل می‌خواهد:

هر دو

را حفظ کند.

پس:

فیشته بدون مطلق کامل

و:

شلینگ بدون دیالکتیک کامل

است.

و فلسفهٔ هگل می‌خواهد:

مطلقِ دیالکتیکی

را ارائه کند.

فرمول نهایی بخش دهم
Fichte

فیشته



Ich / I / Moi

من



Nicht-Ich / Not-I / Non-moi

جزمن



تقابل

Schelling

شلینگ



Das Absolute / The Absolute / L'Absolu

مطلق



Identität / Identity / Identité

هویت



Subjekt = Objekt

سوژه = ابژه

Hegel

هگل



Identität / هویت



Differenz / تفاوت



Widerspruch / تضاد



Negation / نفی



Aufhebung / رفع



Selbstbewusstsein / خودآگاهی



Freiheit / آزادی



Das Absolute / مطلق

یک نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ جایگاه تاریخی این رساله
باید توجه داشت که این رساله، یعنی «تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ» (Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie / Difference Between Fichte's and Schelling's Systems of Philosophy / Différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling)، متعلق به مرحلهٔ آغازین فلسفهٔ هگل است و نباید همهٔ مفاهیم آن را دقیقاً با صورت نهایی فلسفهٔ هگل در علم منطق یا پدیدارشناسی روح یکی گرفت.

در این مرحله، هگل هنوز به‌طور کامل به دستگاه نهایی خود نرسیده است. او هنوز به شلینگ بسیار نزدیک است و در بسیاری از نقاط، زبان مشترکی با فلسفهٔ هویت دارد. اما در همین متن، بذرهای تحول مهمی دیده می‌شود: مطلق دیگر نمی‌تواند صرفاً وحدت بی‌تفاوت باشد؛ تفاوت باید در خود مطلق جای داشته باشد و فلسفه باید بتواند این وحدت و تفاوت را به‌صورت یک نظام عقلانی توضیح دهد.

همین مسئله بعدها در پدیدارشناسی روح (Phänomenologie des Geistes / Phenomenology of Spirit / Phénoménologie de l'Esprit) به شکل کامل‌تری ظاهر می‌شود و سپس در علم منطق (Wissenschaft der Logik / Science of Logic / Science de la logique) به ساختار منطقی و مفهومی می‌رسد.

بنابراین بخش دهم را می‌توان نقطهٔ گذار اصلی از شلینگ جوان به هگل بالغ دانست.

در بخش یازدهم و پایانی، کل رساله را از ابتدا تا انتها جمع‌بندی می‌کنم و سپس با دقت نشان می‌دهم که چگونه هگل از فیشته عبور می‌کند، چگونه از شلینگ جدا می‌شود، چرا «مطلق» نقطهٔ اختلاف نهایی آن‌هاست، و چگونه این رساله مستقیماً به پروژهٔ بعدی هگل، یعنی پدیدارشناسی روح، راه می‌برد؛ همچنین تفاوت دقیق مطلق شلینگ و مطلق هگل، تفاوت شهود فکری شلینگ و مفهوم هگلی و معنای دقیق «شب همهٔ گاوها سیاه است» را در متن و زمینهٔ تاریخی آن جمع‌بندی خواهیم کرد.

بخش یازدهم و پایانی
جمع‌بندی کامل رسالهٔ «تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ» و گذار از شلینگ به هگل
Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie
Difference Between Fichte's and Schelling's Systems of Philosophy

Différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

اکنون به آخرین بخش می‌رسیم. در این قسمت، نه صرفاً مطالب پیشین را تکرار می‌کنیم، بلکه کل مسیر استدلال را یک‌بار دیگر به‌صورت سیستماتیک (systematisch / systematically / systématiquement) بازسازی می‌کنیم تا روشن شود که مسئلهٔ اصلی هگل در این رساله دقیقاً چیست و چرا این متن را باید یکی از مهم‌ترین نقاط گذار از ایده‌آلیسم آلمانی (Deutscher Idealismus / German Idealism / Idéalisme allemand) به فلسفهٔ مستقل هگل دانست.

۱. مسئلهٔ تاریخی رساله
هگل این رساله را در زمانی می‌نویسد که فلسفهٔ آلمانی تحت تأثیر انقلاب فلسفی کانت قرار گرفته است.

کانت مسئله را چنین مطرح کرده بود:

چگونه:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

می‌تواند:

ابژه (Objekt / Object / Objet)

را بشناسد؟

این پرسش، مسئلهٔ مرکزی فلسفهٔ پساکانتی شد.

۲. کانت و شکاف سوژه و ابژه
در فلسفهٔ کانت:

سوژهٔ استعلایی

شرط امکان تجربه است.

اما:

شیء فی‌نفسه (Ding an sich / Thing-in-itself / Chose en soi)

در بیرون از دسترس شناخت مستقیم باقی می‌ماند.

پس شکافی پدیدار می‌شود:

سوژه



ابژهٔ فی‌نفسه

این شکاف، مسئله‌ای است که فیشته و شلینگ می‌کوشند از راه‌های متفاوت حل کنند.

۳. پاسخ فیشته
فیشته نقطهٔ آغاز را:

من (Ich / I / Moi)

قرار می‌دهد.

من:

خود را می‌نهد.

و در برابر خود:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

را قرار می‌دهد.

ساختار:

Ich → Nicht-Ich

است.

اما مشکل این است که:

اگر من مطلق باشد،

جزمن چگونه می‌تواند واقعاً مستقل باشد؟

و اگر جزمن مستقل باشد،

من دیگر مطلق نیست.

۴. نتیجهٔ فلسفهٔ فیشته
فیشته تلاش می‌کند این تضاد را در فعالیت بی‌پایان من حل کند.

اما از نظر هگل، نتیجه این است که:

وحدت نهایی

هرگز به‌طور کامل تحقق پیدا نمی‌کند.

انسان همیشه باید:

بر محدودیت غلبه کند.

اما پس از هر غلبه:

محدودیت جدیدی

پدیدار می‌شود.

بنابراین:

آزادی

به یک:

وظیفهٔ بی‌پایان

تبدیل می‌شود.

۵. نقد هگل از فیشته
هگل معتقد است که این فلسفه هنوز در:

دوگانگی

باقی می‌ماند.

ساختار:

من / جزمن

هرگز به یک:

کل کامل

تبدیل نمی‌شود.

بنابراین فلسفهٔ فیشته:

تفاوت

را دارد،

اما:

وحدت نهایی

را ندارد.

۶. پاسخ شلینگ
شلینگ مسیر دیگری را انتخاب می‌کند.

او می‌گوید:

مشکل از آنجا ناشی می‌شود که ما:

سوژه

و:

ابژه

را از ابتدا دو چیز مستقل فرض کرده‌ایم.

در بنیاد:

سوژه و ابژه

از یک اصل واحد برخوردارند.

این اصل:

مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)

است.

۷. فلسفهٔ هویت شلینگ
شلینگ می‌گوید:

مطلق

هویت:

سوژه و ابژه

است.

فرمول:

Subjekt = Objekt

Subject = Object

Sujet = Objet

این فرمول به معنای یکسانی تجربی نیست.

بلکه به این معناست که:

ذهن

و:

واقعیت

دو بنیاد مستقل ندارند.

۸. اهمیت این دستاورد
از نظر هگل، شلینگ کاری بزرگ انجام داده است.

او از دوگانگی:

ایده‌آلیسم / رئالیسم

عبور می‌کند.

دیگر لازم نیست بگوییم:

جهان

یا محصول ذهن است،

یا کاملاً مستقل از ذهن.

بلکه:

ذهن و جهان

دو وجه یک:

مطلق

هستند.

۹. طبیعت و روح
این وحدت در رابطهٔ:

طبیعت (Natur / Nature / Nature)

و:

روح (Geist / Spirit / Esprit)

ظاهر می‌شود.

طبیعت:

روح ناآگاه

است.

روح:

طبیعت خودآگاه

است.

پس:

طبیعت و روح

دو قلمرو کاملاً مستقل نیستند.

۱۰. اما مشکل شلینگ
هگل اکنون با مسئله‌ای تازه روبه‌رو می‌شود.

اگر:

مطلق

هویت کامل همه‌چیز باشد،

چگونه تفاوت‌ها را توضیح دهیم؟

چگونه توضیح دهیم:

چرا طبیعت طبیعت است؟

و:

چرا روح روح است؟

اگر همه‌چیز در مطلق کاملاً یکی باشد،

آنگاه:

تفاوت

به یک امر صرفاً ظاهری تبدیل می‌شود.

۱۱. «شب همهٔ گاوها سیاه است»
این همان معنای نقد مشهور هگل است:

شب که فرا می‌رسد، همهٔ گاوها سیاه‌اند.

این تعبیر به معنای آن است که اگر همهٔ تفاوت‌ها را در یک وحدت نامتمایز حل کنیم، دیگر نمی‌توانیم هیچ تفاوت واقعی را توضیح دهیم.

در چنین وضعیتی:

مطلق

به یک:

وحدت تهی

تبدیل می‌شود.

۱۲. نقد هگل به مطلق شلینگ
هگل نمی‌خواهد:

مطلق

را کنار بگذارد.

بلکه می‌خواهد آن را:

تعیین‌شده

کند.

مطلق باید بتواند:

خود را متعین کند.

یعنی:

تفاوت

باید از درون خود مطلق پدیدار شود.

۱۳. تفاوت
Differenz / Difference / Différence
تفاوت نباید چیزی باشد که:

از بیرون

به مطلق اضافه می‌شود.

اگر تفاوت بیرون از مطلق باشد،

آنگاه چیزی وجود دارد که:

مطلق نیست.

پس تفاوت باید:

لحظه‌ای درونی از مطلق

باشد.

۱۴. مطلق به‌عنوان خودحرکتی
مطلق:

یک چیز ثابت

نیست.

مطلق:

حرکت

است.

این حرکت:

خودحرکتی

است.

Selbstbewegung
Self-Movement

Auto-mouvement

مطلق خودش را:

تعیین

می‌کند.

و از طریق تعیین خود:

تفاوت

ایجاد می‌کند.

۱۵. از هویت به تفاوت
ساختار:

Identität

هویت



Differenz

تفاوت

است.

اما این حرکت نباید به معنای نابودی هویت باشد.

بلکه:

هویت

خود را در:

تفاوت

آشکار می‌کند.

۱۶. از تفاوت به تضاد
تفاوت در مرحله‌ای عمیق‌تر به:

تقابل (Entgegensetzung / Opposition / Opposition)

و سپس:

تضاد (Widerspruch / Contradiction / Contradiction)

می‌رسد.

اکنون تفاوت دیگر صرفاً:

A ≠ B

نیست.

بلکه:

A

و:

B

در یک رابطهٔ متقابل قرار دارند.

۱۷. تضاد به‌عنوان موتور
تضاد باعث می‌شود یک تعین نتواند:

در همان شکل اولیه

باقی بماند.

هر تعین محدود:

حدود خود

را آشکار می‌کند.

و از طریق همین حدود:

فراتر رفتن از خود

را ضروری می‌سازد.

۱۸. نفی
Negation
Négation

نفی در اینجا:

نابودی

نیست.

نفی:

حرکت

است.

یک تعین از شکل محدود خود فراتر می‌رود.

اما حقیقت آن کاملاً نابود نمی‌شود.

بلکه:

حفظ

می‌شود.

۱۹. رفع
Aufhebung
Sublation

Relève

رفع سه معنا دارد:

نفی

حفظ

ارتقا

پس وقتی یک تعین رفع می‌شود:

هم:

لغو

می‌شود،

هم:

حفظ

می‌شود،

و هم:

به سطحی بالاتر منتقل

می‌شود.

۲۰. نتیجهٔ دیالکتیک
بنابراین:

هویت



تفاوت



تضاد



نفی



رفع



وحدت غنی‌تر

است.

این وحدت جدید دیگر:

وحدت بی‌واسطه

نیست.

بلکه:

وحدت میانجی‌شده (vermittelte Einheit / mediated unity / unité médiatisée)

است.

۲۱. تفاوت بی‌واسطه و میانجی‌گری
در فلسفهٔ شلینگ:

مطلق

به‌صورت:

وحدت مستقیم

درک می‌شود.

در فلسفهٔ هگل:

وحدت

باید از مسیر:

تفاوت

و:

میانجی‌گری

بگذرد.

بنابراین:

وحدت حقیقی

وحدتی است که:

تفاوت را پشت سر گذاشته، اما آن را نابود نکرده است.

۲۲. مفهوم میانجی‌گری
Vermittlung
Mediation

Médiation

میانجی‌گری یعنی:

چیزی از طریق:

دیگری

به:

خود

بازمی‌گردد.

پس ساختار:

خود → دیگری → خود

است.

این ساختار، پایهٔ تفکر دیالکتیکی هگل است.

۲۳. مطلق و دیگری
مطلق برای اینکه:

خود را بشناسد

باید:

دیگری

را در خود ایجاد کند.

این دیگری می‌تواند:

طبیعت

باشد.

سپس:

روح

از دل طبیعت پدیدار می‌شود.

و روح به:

خودآگاهی

می‌رسد.

۲۴. خودآگاهی مطلق
Absolutes Selbstbewusstsein
Absolute Self-Consciousness

Conscience de soi absolue

مطلق زمانی به حقیقت کامل خود می‌رسد که:

خود را بشناسد.

اما این شناخت فقط از طریق:

دیگری

ممکن است.

پس:

خودآگاهی

نتیجهٔ:

تفاوت

است.

۲۵. انسان و مطلق
انسان به‌عنوان:

روح

در این فرایند نقش اساسی دارد.

انسان موجودی است که:

مطلق

در او به:

خودآگاهی

می‌رسد.

این به معنای آن نیست که هر فرد انسانی به‌طور ساده:

مطلق

است.

بلکه انسان:

محل تحقق خودآگاهی روح

است.

۲۶. آزادی
Freiheit
Freedom

Liberté

آزادی زمانی تحقق می‌یابد که:

خود

خود را:

تعیین

کند.

پس:

آزادی

همان:

خودتعیین‌گری (Selbstbestimmung / Self-Determination / Autodétermination)

است.

اما خودتعیین‌گری بدون:

شناخت ضرورت

ممکن نیست.

۲۷. آزادی و ضرورت
Freiheit und Notwendigkeit
Freedom and Necessity

Liberté et nécessité

ضرورت و آزادی در ابتدا:

متضاد

به نظر می‌رسند.

اما در سطح بالاتر:

ضرورت

شرط امکان:

آزادی

است.

زیرا آزادی واقعی نمی‌تواند به معنای:

نبودن هرگونه تعین

باشد.

آزادی یعنی:

خود، ضرورت خود را تعیین کند.

۲۸. فیشته و آزادی
در فیشته:

آزادی

به شکل:

وظیفهٔ بی‌پایان

ظاهر می‌شود.

سوژه دائماً باید بر محدودیت غلبه کند.

اما این غلبه:

هیچ‌گاه پایان نمی‌یابد.

۲۹. هگل و آزادی
در هگل:

آزادی

باید:

واقعیت بالفعل

داشته باشد.

آزادی نباید صرفاً:

چیزی برای آینده

باشد.

آزادی باید در:

نظام

تحقق یابد.

۳۰. طبیعت و روح
در شلینگ:

طبیعت

و:

روح

دو وجه مطلق‌اند.

در هگل:

طبیعت

و:

روح

لحظات یک حرکت دیالکتیکی‌اند.

بنابراین:

طبیعت → روح

فقط تغییر شکل یک چیز ثابت نیست.

بلکه:

حرکت از بی‌واسطگی به خودآگاهی

است.

۳۱. تفاوت بنیادی هگل و شلینگ
می‌توان این تفاوت را چنین بیان کرد:

شلینگ
مطلق



هویت



تفاوت به‌عنوان ظهور

هگل
مطلق



هویت



تفاوت



تضاد



رفع



خودآگاهی



بازگشت به خود

۳۲. شهود فکری شلینگ
شلینگ برای شناخت مطلق به:

شهود فکری (intellektuelle Anschauung / intellectual intuition / intuition intellectuelle)

اهمیت می‌دهد.

در این شهود:

وحدت مطلق

مستقیماً درک می‌شود.

اما از نظر هگل:

دیدن وحدت

کافی نیست.

باید:

ضرورت درونی وحدت

را توضیح داد.

۳۳. مفهوم هگلی
Begriff
Concept

Concept

مفهوم باید نشان دهد:

چگونه وحدت به تفاوت می‌رسد

و:

چگونه تفاوت به وحدت بازمی‌گردد.

بنابراین:

مفهوم

حرکت:

مطلق

است.

۳۴. فلسفه به‌عنوان نظام
برای هگل:

فلسفه

نباید مجموعه‌ای از:

بینش‌های پراکنده

باشد.

فلسفه باید:

نظام

باشد.

نظام یعنی:

هر مفهوم:

جایگاه ضروری

خود را در کل داشته باشد.

۳۵. تفاوت میان دانستن و فهمیدن
ممکن است کسی بداند:

مطلق وحدت سوژه و ابژه است.

اما هنوز آن را:

نفهمیده باشد.

فهمیدن یعنی نشان دادن:

چرا

و:

چگونه

سوژه و ابژه در این وحدت قرار دارند.

این «چرا» همان:

حرکت مفهومی

است.

۳۶. نتیجهٔ نهایی رساله
اکنون می‌توان کل رساله را در یک مسیر واحد بازسازی کرد:

کانت



شکاف سوژه و ابژه



فیشته



من و جزمن



تقابل



وظیفهٔ بی‌پایان



شلینگ



مطلق



هویت سوژه و ابژه



وحدت طبیعت و روح



مسئلهٔ تفاوت



هگل



هویت در تفاوت



تضاد



نفی



رفع



وحدت میانجی‌شده



خودآگاهی



آزادی



مطلق

۳۷. فرمول نهایی فیشته
Ich

من

در برابر:

Nicht-Ich

جزمن

قرار می‌گیرد.

مشکل:

دوگانگی

۳۸. فرمول نهایی شلینگ
Das Absolute

مطلق

=

Subjekt + Objekt

سوژه + ابژه

مشکل:

تفاوت چگونه از درون وحدت مطلق پدید می‌آید؟

۳۹. فرمول نهایی هگل
Identität

هویت



Differenz

تفاوت



Widerspruch

تضاد



Negation

نفی



Aufhebung

رفع



Vermittlung

میانجی‌گری



Selbstbewusstsein

خودآگاهی



Freiheit

آزادی



Absolutes Wissen

دانش مطلق

۴۰. نسبت این رساله با «پدیدارشناسی روح»
Phänomenologie des Geistes
Phenomenology of Spirit

Phénoménologie de l'Esprit

یکی از مهم‌ترین نتایج این رساله این است که مسئله‌ای که در اینجا هنوز به شکل نسبتاً فشرده مطرح شده، بعدها در پدیدارشناسی روح به‌طور گسترده بسط می‌یابد.

در رسالهٔ نخستین:

مطلق

مسئلهٔ مرکزی است.

اما در پدیدارشناسی روح، هگل نشان می‌دهد که:

آگاهی

چگونه از شکل‌های ابتدایی شناخت به:

خودآگاهی

و سپس:

عقل

و:

روح

می‌رسد.

پس آنچه در این رساله بیشتر:

مسئلهٔ نظام فلسفی

است،

در پدیدارشناسی روح به:

تاریخ تجربی حرکت آگاهی

تبدیل می‌شود.

۴۱. تفاوت رساله با «علم منطق»
Wissenschaft der Logik
Science of Logic

Science de la logique

در علم منطق، هگل حرکت را در سطح:

مقولات ناب

بررسی می‌کند.

در آنجا دیگر بحث اصلی:

من و جزمن

نیست.

بلکه حرکت مفاهیمی مانند:

هستی (Sein / Being / Être)

نیستی (Nichts / Nothing / Néant)

شدن (Werden / Becoming / Devenir)

و سپس:

تعین

مقدار

ماهیت

و:

مفهوم

است.

اما ریشهٔ این پروژه را می‌توان در همین تلاش اولیه برای فهم:

وحدت هویت و تفاوت

مشاهده کرد.

۴۲. تحول هگل
می‌توان مسیر تحول فکری هگل را به‌صورت زیر دید:

مرحلهٔ اول
تلاش برای یافتن:

مطلق

مرحلهٔ دوم
نزدیکی به:

شلینگ

و:

فلسفهٔ هویت

مرحلهٔ سوم
کشف مسئلهٔ:

تفاوت

مرحلهٔ چهارم
تبدیل تفاوت به:

حرکت دیالکتیکی

مرحلهٔ پنجم
تبدیل مطلق به:

کل فرایند

مرحلهٔ ششم
رسیدن به:

نظام فلسفی مستقل هگل

۴۳. نقطهٔ جدایی واقعی هگل از شلینگ
جدایی واقعی هگل از شلینگ را نباید صرفاً در این جمله خلاصه کرد که:

هگل با شلینگ مخالف بود.

بلکه باید گفت:

هگل پروژهٔ شلینگ را از درون آن ادامه می‌دهد.

شلینگ مسئله را به‌درستی مطرح می‌کند:

چگونه می‌توان بر دوگانگی سوژه و ابژه غلبه کرد؟

پاسخ او:

از طریق مطلق.

هگل می‌پرسد:

مطلق چگونه می‌تواند خودش را توضیح دهد؟

پاسخ هگل:

از طریق حرکت دیالکتیکی.

پس:

شلینگ مسئلهٔ وحدت را مطرح می‌کند.

هگل مسئلهٔ خودتوضیحی وحدت را.

۴۴. تفاوت مطلق شلینگ و مطلق هگل
مطلق شلینگ
Identität

هویت



وحدت



سوژه و ابژه

مطلق هگل
Identität

هویت



Differenz

تفاوت



Widerspruch

تضاد



Aufhebung

رفع



Selbstbewusstsein

خودآگاهی



Absolute Wissen

دانش مطلق

بنابراین:

مطلق شلینگ بیشتر «وحدت» است.

مطلق هگل «وحدتی است که خود را از طریق تفاوت و حرکت می‌سازد».

۴۵. اهمیت فلسفی «شب همهٔ گاوها سیاه است»
این عبارت را باید با دقت فهمید.

هگل نمی‌گوید:

وحدت مطلق اشتباه است.

بلکه می‌گوید:

وحدتی که هیچ تفاوت معینی در آن باقی نمی‌ماند، از نظر فلسفی محتوای کافی ندارد.

اگر بگوییم:

همه‌چیز یکی است

اما نتوانیم توضیح دهیم:

چرا چیزها متفاوت‌اند

آنگاه فلسفه چیزی دربارهٔ ساختار واقعی جهان نگفته است.

بنابراین:

وحدت حقیقی

باید:

وحدت تفاوت‌ها

باشد.

۴۶. اصل بنیادین فلسفهٔ هگل
می‌توان کل فلسفهٔ هگل را در یک اصل بسیار فشرده خلاصه کرد:

حقیقت، کل است.

Das Wahre ist das Ganze
The True is the Whole

Le vrai est le tout

اما «کل» یک مجموعهٔ ثابت نیست.

کل:

فرایند

است.

پس:

حقیقت، کلِ در حال شدن و خودتحقق‌یافتن است.

۴۷. کل و نتیجه
این نکته اهمیت بسیار زیادی دارد.

هگل نمی‌گوید:

کل

از ابتدا آماده است.

بلکه:

کل

در پایان:

خود را به‌عنوان کل

تحقق می‌دهد.

پس:

آغاز

و:

نتیجه

به یکدیگر مرتبط‌اند.

نتیجه:

حقیقت آغاز

را آشکار می‌کند.

۴۸. مهم‌ترین تفاوت هگل با شلینگ در یک جمله
اگر بخواهیم تمام اختلاف را در یک جمله خلاصه کنیم:

شلینگ می‌گوید حقیقت در وحدت مطلق سوژه و ابژه است؛ هگل می‌گوید حقیقت تنها زمانی واقعاً فهمیده می‌شود که نشان دهیم این وحدت چگونه از طریق تفاوت، تضاد و رفع، خود را به‌عنوان یک کل متحرک و خودآگاه تحقق می‌بخشد.

۴۹. جمع‌بندی نهایی کل رساله
مسیر کامل رساله چنین است:

کانت

Kant



شکاف:

سوژه / ابژه



فیشته

Fichte



من / جزمن

Ich / Nicht-Ich



دوگانگی



وظیفهٔ بی‌پایان



شلینگ

Schelling



مطلق

Das Absolute



هویت:

سوژه = ابژه



وحدت:

طبیعت = روح



مشکل:

تفاوت



هگل

Hegel



هویت و تفاوت



تضاد



نفی



رفع



میانجی‌گری



خودآگاهی



آزادی



دانش مطلق

۵۰. جایگاه نهایی رساله در تاریخ فلسفه
این رساله از این جهت اهمیت تاریخی دارد که در آن می‌توان لحظه‌ای را مشاهده کرد که هگل هنوز:

همراه شلینگ

است،

اما در حال تبدیل شدن به:

هگل مستقل

است.

هگل هنوز زبان مشترک بسیاری با شلینگ دارد:

مطلق

هویت

سوژه و ابژه

طبیعت و روح

اما در درون همین مفاهیم، مسئله‌ای را وارد می‌کند که سرانجام او را از شلینگ جدا خواهد کرد:

تفاوت

و:

حرکت

بنابراین می‌توان گفت:

شلینگ به هگل امکان داد مسئلهٔ وحدت را ببیند؛ هگل سپس کوشید نشان دهد که وحدت بدون تفاوت، وحدت حقیقی نیست و تفاوت بدون وحدت، حقیقتی پراکنده و بی‌بنیاد خواهد بود.

از این منظر، «تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ» را می‌توان نخستین صورت مهم پروژه‌ای دانست که هگل بعدها در آثار بزرگ خود به کمال می‌رساند: پروژهٔ یافتن فلسفه‌ای که در آن هویت و تفاوت، وحدت و کثرت، سوژه و ابژه، طبیعت و روح، آزادی و ضرورت، متناهی و نامتناهی نه به‌عنوان دو قلمرو جدا، بلکه به‌عنوان لحظات ضروری یک کل دیالکتیکی فهمیده شوند.

و دقیقاً در همین نقطه است که هگل از شلینگ جدا می‌شود: شلینگ مطلق را به‌عنوان وحدت می‌بیند؛ هگل مطلق را به‌عنوان وحدتی که باید از مسیر تفاوت، نفی، تضاد، میانجی‌گری و بازگشت به خود، خودش را تولید و آشکار کند.

نقشهٔ نهایی کل شرح
بخش ۱: زمینهٔ تاریخی و مسئلهٔ فلسفهٔ پساکانتی
بخش ۲: فلسفهٔ فیشته و ساختار من/جزمن
بخش ۳: نقد هگل از ایده‌آلیسم فیشته
بخش ۴: فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ هویت شلینگ
بخش ۵: مطلق و وحدت سوژه و ابژه
بخش ۶: گذار از فیشته به شلینگ و مسئلهٔ نظام
بخش ۷: فلسفهٔ هویت و مسئلهٔ هویت و تفاوت
بخش ۸: سوژه و ابژه، طبیعت و روح، واقعیت و ایده
بخش ۹: عقل، فاهمه، تأمل و دیالکتیک
بخش ۱۰: نقد نهایی هگل از فیشته و شلینگ
بخش ۱۱: جمع‌بندی و گذار از شلینگ به هگل

بنابراین، با پایان این بخش، شرح ساختاری و مفهومی این رساله به پایان رسید. مهم‌ترین نتیجهٔ کل این مسیر این است که هگل از همان آغاز فلسفهٔ مستقل خود با مسئله‌ای مواجه است که تمام فلسفهٔ بعدی او را شکل می‌دهد: چگونه می‌توان وحدتی را تصور کرد که تفاوت را نابود نکند، و تفاوتی را فهمید که وحدت را از بین نبرد؟ پاسخ نهایی او به این مسئله، مفهوم دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique) و در نهایت مطلق به‌مثابهٔ کلِ خودمتحرک و خودآگاه است.


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:39 ] [ عباس مهیاد ]


تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (نهم)
Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie
The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش نهم
عقل، فاهمه، تأمل و دیالکتیک
Vernunft, Verstand, Reflexion und Dialektik
Reason, Understanding, Reflection and Dialectic

Raison, entendement, réflexion et dialectique

اکنون به یکی از مهم‌ترین بخش‌های استدلال هگل می‌رسیم. در اینجا مسئله دیگر صرفاً این نیست که مطلق چیست یا نسبت فیشته و شلینگ با یکدیگر چگونه است؛ بلکه مسئله این است که فلسفه چگونه باید مطلق را بشناسد.

هگل در اینجا میان سه شیوهٔ اساسی تفکر تمایز می‌گذارد:

فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement)

تأمل (Reflexion / Reflection / Réflexion)

عقل (Vernunft / Reason / Raison)

این سه مفهوم را باید بسیار دقیق از یکدیگر جدا کرد، زیرا بخش مهمی از اختلاف هگل با فلسفهٔ پیشین از همین‌جا ناشی می‌شود.

۱. فاهمه
Verstand
Understanding

Entendement

فاهمه نخستین قدرت ضروری تفکر است.

فاهمه برای شناخت، میان چیزها:

تمایز

ایجاد می‌کند.

مثلاً:

سوژه ≠ ابژه

طبیعت ≠ روح

متناهی ≠ نامتناهی

آزادی ≠ ضرورت

فاهمه می‌گوید:

برای اینکه چیزی را بشناسیم، باید آن را از چیزهای دیگر متمایز کنیم.

این کار کاملاً ضروری است.

بدون تمایز:

هیچ شناخت معینی

ممکن نیست.

۲. ضرورت فاهمه
هگل فاهمه را صرفاً نفی نمی‌کند.

این نکته بسیار مهم است.

هگل نمی‌گوید:

فاهمه اشتباه است.

بلکه می‌گوید:

فاهمه ضروری است، اما اگر خود را مطلق کند، به خطا می‌رود.

فاهمه باید:

تفاوت

را ایجاد کند.

اما نباید تصور کند که تفاوت‌های ایجادشده:

مطلق و نهایی

هستند.

۳. انتزاع
Abstraktion
Abstraction

Abstraction

فاهمه معمولاً از طریق:

انتزاع

کار می‌کند.

انتزاع یعنی یک تعین را از روابطش جدا کنیم و آن را به‌صورت مستقل در نظر بگیریم.

مثلاً:

سوژه

را جدا از:

ابژه

در نظر بگیریم.

یا:

آزادی

را جدا از:

ضرورت

تصور کنیم.

در این حالت، یک مفهوم روشن و مشخص به دست می‌آید.

اما این وضوح ممکن است به قیمت:

از دست رفتن رابطه

به دست آمده باشد.

۴. مشکل انتزاع
مشکل از جایی آغاز می‌شود که انتزاع را با:

واقعیت کامل

اشتباه بگیریم.

مثلاً:

سوژه

را کاملاً مستقل از:

ابژه

فرض کنیم.

آنگاه دیگر نمی‌توانیم توضیح دهیم که سوژه چگونه ابژه را می‌شناسد.

یا اگر:

آزادی

را کاملاً جدا از:

ضرورت

در نظر بگیریم، نمی‌توانیم بفهمیم آزادی چگونه در جهان واقعی تحقق می‌یابد.

پس:

انتزاع

یک لحظهٔ ضروری تفکر است،

اما:

آخرین مرحلهٔ تفکر

نیست.

۵. تأمل
Reflexion
Reflection

Réflexion

تأمل یک گام فراتر می‌رود.

تأمل متوجه می‌شود که هر تعین در رابطه با تعین‌های دیگر قرار دارد.

برای مثال:

سوژه

بدون:

ابژه

قابل فهم نیست.

متناهی

بدون:

نامتناهی

معنای کامل ندارد.

آزادی

بدون:

ضرورت

قابل تعیین نیست.

تأمل بنابراین:

رابطه

را کشف می‌کند.

۶. اما تأمل هنوز کافی نیست
با وجود این، تأمل هنوز می‌تواند در دوگانگی باقی بماند.

ممکن است بگوید:

سوژه و ابژه به یکدیگر وابسته‌اند.

اما همچنان:

سوژه

و:

ابژه

را دو چیز جداگانه در نظر بگیرد.

در این صورت:

رابطه

شناخته شده است،

اما:

وحدت بنیادی رابطه

هنوز آشکار نشده است.

اینجاست که:

عقل

وارد می‌شود.

۷. عقل
Vernunft
Reason

Raison

عقل از نظر هگل توانایی فهم:

وحدت درون تفاوت

است.

عقل تفاوت را حذف نمی‌کند.

بلکه نشان می‌دهد که:

تفاوت‌ها چگونه در یک کل واحد قرار دارند.

اگر فاهمه می‌گوید:

A ≠ B

و تأمل می‌گوید:

A با B رابطه دارد

عقل می‌پرسد:

چگونه A و B در یک ساختار واحد، هم متفاوت‌اند و هم به یکدیگر تعلق دارند؟

۸. عقل و مطلق
عقل همان توانایی‌ای است که می‌تواند:

مطلق

را دریابد.

اما مطلق را نمی‌توان مانند یک شیء شناخت.

مطلق باید در:

حرکت مفهومی خود

شناخته شود.

پس عقل باید نشان دهد که چگونه:

وحدت

به:

تفاوت

می‌رسد،

و چگونه:

تفاوت

به:

وحدت

بازمی‌گردد.

۹. تفاوت فاهمه و عقل
می‌توانیم تفاوت را چنین خلاصه کنیم:

فاهمه
Verstand

تفاوت‌ها را جدا می‌کند.

تأمل
Reflexion

رابطهٔ تفاوت‌ها را می‌بیند.

عقل
Vernunft

وحدت درونی تفاوت‌ها را درک می‌کند.

بنابراین:

فاهمه: جدایی



تأمل: رابطه



عقل: وحدت در تفاوت

۱۰. تضاد
Widerspruch
Contradiction

Contradiction

برای هگل، تضاد یک خطای صرفاً منطقی نیست.

تضاد:

ساختار درونی واقعیت

است.

هر تعین محدود، وقتی به‌طور کامل بررسی شود، نشان می‌دهد که به چیزی دیگر وابسته است.

مثلاً:

متناهی

به دلیل محدود بودن، به:

نامتناهی

ارجاع می‌دهد.

اما نامتناهی نیز اگر صرفاً در برابر متناهی قرار گیرد، دوباره به یک تعین محدود تبدیل می‌شود.

پس تضاد درون خود مفهوم وجود دارد.

۱۱. تضاد به‌عنوان حرکت
تضاد چیزی نیست که باید صرفاً از آن اجتناب کرد.

تضاد:

موتور حرکت مفهوم

است.

چیزی که هیچ تضادی در خود ندارد، نمی‌تواند از خود فراتر رود.

بنابراین:

تضاد

باعث می‌شود یک تعین:

خود را نفی کند

و به:

تعین جدید

برسد.

۱۲. نفی
Negation
Negation

Négation

نفی یعنی یک تعین دیگر نمی‌تواند به همان شکل اولیه باقی بماند.

اما نفی در فلسفهٔ هگل:

نابودی مطلق

نیست.

وقتی چیزی نفی می‌شود، حقیقت آن به‌طور کامل از میان نمی‌رود.

بلکه در یک شکل بالاتر:

حفظ

می‌شود.

اینجا مفهوم:

رفع

ظاهر می‌شود.

۱۳. رفع
Aufhebung
Sublation

Relève

واژهٔ آلمانی:

Aufhebung

یکی از دشوارترین اصطلاحات فلسفهٔ هگل است.

زیرا هم‌زمان سه معنای مهم دارد:

لغو کردن

حفظ کردن

به سطح بالاتر بردن

بنابراین وقتی یک تعین:

رفع

می‌شود، هم:

نفی

می‌شود،

هم:

حفظ

می‌شود،

و هم:

در سطحی بالاتر قرار می‌گیرد.

۱۴. مثال سادهٔ رفع
فرض کنیم:

A

با:

B

در تضاد است.

حرکت دیالکتیکی چنین نیست که:

A

کاملاً نابود شود.

بلکه:

A

و:

B

در یک وحدت جدید:

C

رفع می‌شوند.

پس:

A + B → C

اما C صرفاً ترکیب مکانیکی A و B نیست.

بلکه یک:

تعین جدید

است که حقیقت هر دو را در سطحی بالاتر حفظ می‌کند.

۱۵. نفی معین
Bestimmte Negation
Determinate Negation

Négation déterminée

هگل میان:

نفی ساده

و:

نفی معین

تمایز می‌گذارد.

نفی ساده می‌گوید:

این نیست.

اما نفی معین می‌گوید:

این تعین خاص نفی می‌شود و از دل این نفی، تعین دیگری پدیدار می‌شود.

پس:

نفی

همواره:

مولد

است.

۱۶. نفی نفی
Negation der Negation
Negation of Negation

Négation de la négation

حرکت دیالکتیکی در نهایت به:

نفی نفی

می‌رسد.

اما نفی نفی به معنای بازگشت ساده به نقطهٔ اول نیست.

اگر:

A

نفی شود و:

B

پدید آید،

نفی B به معنای بازگشت به A نیست.

بلکه نتیجه:

C

است.

بنابراین:

A → B → C

و:

C

از A غنی‌تر است.

۱۷. وحدت عالی‌تر
نتیجهٔ دیالکتیک:

بازگشت به آغاز

نیست.

بلکه:

بازگشت به آغاز در سطحی بالاتر

است.

بنابراین:

وحدت دوم

همان:

وحدت اول

نیست.

وحدت دوم:

وحدتی میانجی‌شده

است.

۱۸. وحدت بی‌واسطه و وحدت میانجی‌شده
وحدت بی‌واسطه
unmittelbare Einheit

Immediate Unity

Unité immédiate

وحدتی است که هنوز از تفاوت عبور نکرده است.

وحدت میانجی‌شده
vermittelte Einheit

Mediated Unity

Unité médiatisée

وحدتی است که:

تفاوت

را در خود گذرانده است.

از نظر هگل، وحدت حقیقی:

وحدت میانجی‌شده

است.

۱۹. مطلق به‌عنوان وحدت میانجی‌شده
اکنون مفهوم مطلق روشن‌تر می‌شود.

مطلق:

هویت ساده

نیست.

بلکه:

هویتی است که از تفاوت عبور کرده است.

فرمول:

هویت



تفاوت



تضاد



نفی



رفع



وحدت جدید

این همان:

مطلق

است.

۲۰. هویت هویت و تفاوت
اکنون می‌توانیم عبارت مشهور:

Identität der Identität und der Differenz

را دقیق‌تر بفهمیم.

Identity of Identity and Difference

Identité de l'identité et de la différence

این عبارت نمی‌گوید:

هویت = تفاوت

بلکه می‌گوید:

هویت

و:

تفاوت

در یک وحدت عالی‌تر قرار دارند.

پس:

مطلق

عبارت است از:

وحدت هویت و تفاوت

اما این وحدت:

ایستا

نیست.

بلکه:

حرکت

است.

۲۱. دیالکتیک
Dialektik
Dialectic

Dialectique

دیالکتیک در این معنا:

روش بیرونی

نیست.

یعنی فیلسوف از بیرون به مفاهیم نمی‌گوید:

اکنون مرحلهٔ اول، سپس مرحلهٔ دوم، سپس مرحلهٔ سوم.

بلکه حرکت از:

درون خود مفهوم

پدیدار می‌شود.

هر مفهوم به دلیل محدودیت درونی خود:

از خودش فراتر می‌رود.

۲۲. خودحرکتی مفهوم
Selbstbewegung des Begriffs
Self-Movement of the Concept

Auto-mouvement du concept

مفهوم:

Begriff

نباید مانند یک برچسب ذهنی فهمیده شود.

مفهوم در فلسفهٔ هگل:

زنده

است.

مفهوم درون خود:

تفاوت

و:

حرکت

دارد.

بنابراین مفهوم:

خودش را تعیین می‌کند.

۲۳. مفهوم و مطلق
مطلق تنها زمانی واقعاً مطلق است که:

خود را بشناسد.

اما شناخت خود نیازمند:

دیگری

است.

پس مطلق:

خود

را در:

دیگری

قرار می‌دهد.

سپس در دیگری:

خود را بازمی‌شناسد.

ساختار:

خود → دیگری → بازگشت به خود

ساختار بنیادین دیالکتیک است.

۲۴. فلسفهٔ هویت و دیالکتیک
در فلسفهٔ شلینگ:

مطلق

به‌عنوان:

هویت

نقطهٔ آغاز است.

در هگل:

مطلق

باید:

خود را در تفاوت متعین کند.

بنابراین:

شلینگ
هویت → تفاوت

تفاوت به‌عنوان ظهور مطلق.

هگل
هویت → تفاوت → تضاد → رفع → هویت غنی‌تر

تفاوت به‌عنوان لحظهٔ ضروری خودحرکتی مطلق.

۲۵. تفاوت با فیشته
فیشته با:

من

آغاز می‌کند.

من

در برابر:

جزمن

قرار می‌گیرد.

اما این تقابل در یک حرکت:

بی‌پایان

ادامه پیدا می‌کند.

در نتیجه:

وحدت کامل

هرگز به‌طور نهایی تحقق نمی‌یابد.

از نظر هگل، این ساختار نمونه‌ای از:

نامتناهی بد

است.

۲۶. نامتناهی بد
Schlechte Unendlichkeit
Bad Infinity

Mauvaise infinité

ساختار:

A → B → A → B → ...

است.

هر بار که یک تضاد رفع می‌شود، تضاد جدیدی پدیدار می‌شود.

اما هیچ‌گاه:

کل

به دست نمی‌آید.

این همان ساختاری است که در آن:

نامتناهی

همیشه در آینده قرار دارد.

۲۷. نامتناهی حقیقی
Wahre Unendlichkeit
True Infinity

Véritable infinité

نامتناهی حقیقی:

بی‌نهایت بودن تعداد مراحل

نیست.

بلکه:

کل

باید در خود:

فرایند

را شامل کند.

یعنی:

نامتناهی

همان:

وحدت متناهی و نامتناهی

است.

۲۸. عقل و نامتناهی حقیقی
عقل می‌تواند بفهمد که:

متناهی

و:

نامتناهی

دو قلمرو مستقل نیستند.

متناهی در خود:

نفی خود

را دارد.

و نامتناهی حقیقی:

این حرکت خودنفی

را در خود شامل می‌شود.

بنابراین:

نامتناهی

در بیرون از:

متناهی

نیست.

بلکه:

درون حرکت متناهی

خود را آشکار می‌کند.

۲۹. نقش تأمل
تأمل در اینجا نقش واسطه دارد.

تأمل ابتدا:

تفاوت

را ایجاد می‌کند.

سپس نشان می‌دهد که هر تفاوت:

به دیگری

وابسته است.

اما اگر تأمل در این مرحله متوقف شود، به:

دوگانگی

می‌رسد.

عقل باید این دوگانگی را:

رفع

کند.

۳۰. عقل به‌عنوان وحدت‌بخش
عقل:

Vernunft

در این معنا قدرتی نیست که همه‌چیز را به یکسانی تبدیل کند.

بلکه عقل:

وحدت تفاوت‌ها

را می‌سازد.

پس:

عقل ≠ حذف تفاوت

بلکه:

عقل = فهم تفاوت درون وحدت

است.

۳۱. نظام
System
System

Système

از اینجا معنای:

نظام فلسفی

روشن می‌شود.

یک نظام واقعی باید نشان دهد که:

هر مفهوم

چگونه از مفهوم دیگر پدیدار می‌شود.

پس:

مفهوم‌ها

در کنار هم قرار نگرفته‌اند.

بلکه:

یکدیگر را تولید می‌کنند.

۳۲. ضرورت نظام
نظام باید:

ضروری

باشد.

یعنی فیلسوف نباید صرفاً بگوید:

من تصمیم گرفتم بعد از طبیعت دربارهٔ روح صحبت کنم.

بلکه باید نشان دهد:

چرا طبیعت، بر اساس ضرورت درونی خود، به روح منتهی می‌شود.

و سپس:

چرا روح، در مسیر تحقق خود، به خودآگاهی و آزادی می‌رسد.

این همان چیزی است که هگل از:

حرکت ضروری مفهوم

می‌خواهد.

۳۳. فلسفه و بازسازی واقعیت
فلسفه نباید واقعیت را به مجموعه‌ای از:

داده‌های پراکنده

تبدیل کند.

فلسفه باید نشان دهد که:

واقعیت یک کل عقلانی

است.

اما این کل فقط زمانی قابل فهم است که:

حرکت درونی آن

بازسازی شود.

۳۴. مطلق و خودشناسی
در اینجا به یک اصل اساسی می‌رسیم:

مطلق باید خود را بشناسد.

اما این شناخت نمی‌تواند بدون:

تفاوت

رخ دهد.

پس مطلق:

خود

را در:

دیگری

قرار می‌دهد.

و سپس:

در دیگری به خود بازمی‌گردد.

این بازگشت همان:

خودشناسی مطلق

است.

۳۵. انسان و مطلق
انسان در این ساختار صرفاً یک موجود محدود نیست.

انسان به‌عنوان:

روح

جایی است که مطلق می‌تواند:

خود را بشناسد.

بنابراین:

خودآگاهی انسانی

لحظه‌ای از:

خودآگاهی مطلق

است.

اما این به معنای آن نیست که فرد انسانی به‌طور ساده:

خودِ مطلق

است.

بلکه انسان:

محل تحقق خودآگاهی مطلق

است.

۳۶. فلسفه به‌عنوان خودشناسی مطلق
فلسفه در بالاترین سطح:

خودشناسی مطلق

است.

اما این خودشناسی:

مستقیم

نیست.

بلکه از طریق:

طبیعت

تاریخ

روح

فرهنگ

خودآگاهی

و:

فلسفه

تحقق می‌یابد.

۳۷. نتیجهٔ بخش نهم
اکنون می‌توانیم ساختار این بخش را چنین خلاصه کنیم:

فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement)



تمایزگذاری



تأمل (Reflexion / Reflection / Réflexion)



کشف رابطه



تضاد (Widerspruch / Contradiction / Contradiction)



نفی



رفع (Aufhebung / Sublation / Relève)



وحدت میانجی‌شده



عقل (Vernunft / Reason / Raison)



وحدت هویت و تفاوت



مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)

۳۸. جایگاه این بخش در کل رساله
اکنون روشن‌تر می‌شود که چرا هگل نمی‌تواند صرفاً با گفتن:

«مطلق هویت سوژه و ابژه است»

کار را تمام‌شده بداند.

زیرا باید توضیح دهد:

این هویت چگونه تفاوت پیدا می‌کند؟

چگونه:

سوژه

و:

ابژه

پدیدار می‌شوند؟

چگونه:

طبیعت

و:

روح

از یکدیگر متمایز می‌شوند؟

چگونه:

تفاوت

به:

تقابل

و:

تضاد

می‌رسد؟

و چگونه این تضاد:

رفع

می‌شود؟

پس:

مطلق

برای هگل نه فقط:

نتیجه

و نه فقط:

آغاز

است.

مطلق:

کل حرکت

است.

فرمول نهایی بخش نهم
Identität

هویت



Differenz

تفاوت



Entgegensetzung

تقابل



Widerspruch

تضاد



Negation

نفی



Aufhebung

رفع



Vermittelte Einheit

وحدت میانجی‌شده



Identität der Identität und der Differenz

هویت هویت و تفاوت



Das Absolute

مطلق

در بخش دهم، وارد مرحلهٔ نهایی نقد هگل از فیشته و شلینگ می‌شویم. در آنجا به‌طور دقیق بررسی خواهیم کرد که از نظر هگل، فیشته چرا در تقابل میان من و جزمن باقی می‌ماند، شلینگ چگونه از این دوگانگی عبور می‌کند، اما چرا مفهوم مطلق به‌عنوان هویت هنوز برای هگل کافی نیست؛ سپس تفاوت میان فلسفهٔ هویت شلینگ و فلسفهٔ دیالکتیکی هگل را در ارتباط با نظام، آزادی، طبیعت، روح و مطلق جمع‌بندی خواهیم کرد.



بخش دهم
نقد نهایی هگل از نظام فیشته و شلینگ
Hegels abschließende Kritik an Fichte und Schelling
Hegel's Final Critique of the Systems of Fichte and Schelling

La critique finale de Hegel des systèmes de Fichte et de Schelling

اکنون به نقطه‌ای می‌رسیم که در آن مسیر فکری هگل از فیشته و شلینگ به‌روشنی جدا می‌شود. اهمیت این بخش در این است که هگل، از یک سو، فیشته را به دلیل باقی ماندن در دوگانگی من (Ich / I / Moi) و جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi) نقد می‌کند و، از سوی دیگر، شلینگ را به دلیل دست یافتن به ایدهٔ مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu) تحسین می‌کند، اما معتقد است که شلینگ هنوز نتوانسته است نشان دهد که مطلق چگونه از درون خود به تفاوت و تعین می‌رسد.

بنابراین، اختلاف اصلی را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:

فیشته: مطلق هنوز به‌طور کامل حاصل نشده است.

شلینگ: مطلق حاصل شده، اما حرکت درونی آن به‌طور کافی توضیح داده نشده است.

هگل: مطلق باید هم وحدت باشد و هم حرکت؛ هم هویت باشد و هم تفاوت؛ هم آغاز باشد و هم نتیجه.

۱. فیشته: تقدم مطلق من
Das absolute Ich
The Absolute I

Le Moi absolu

فیشته فلسفهٔ خود را با:

من

آغاز می‌کند.

این «من» یک فرد روان‌شناختی نیست.

یعنی منظور فیشته این نیست که:

«من، به‌عنوان عباس یا هر فرد مشخص دیگری، جهان را ایجاد می‌کنم.»

بلکه:

من مطلق

اصل فعالیتی است که در بنیاد امکان آگاهی قرار دارد.

من:

خود را می‌نهد.

Das Ich setzt sich selbst
The I posits itself

Le Moi se pose lui-même

و سپس در برابر خود:

جزمن

را قرار می‌دهد.

۲. من و جزمن
ساختار فیشته:

Ich

من



Nicht-Ich

جزمن

است.

من و جزمن در تقابل قرار دارند.

اما این تقابل یک مشکل اساسی ایجاد می‌کند:

اگر:

من

مطلق باشد،

چگونه:

جزمن

می‌تواند مستقل از آن وجود داشته باشد؟

و اگر جزمن واقعاً مستقل باشد، دیگر من:

مطلق

نیست.

۳. تلاش فیشته برای حل مسئله
فیشته تلاش می‌کند این مشکل را با فعالیت خود من حل کند.

من:

جزمن

را در ساختار فعالیت خود قرار می‌دهد.

اما در این صورت، جهان به‌طور کامل از:

فعالیت سوژه

وابسته می‌شود.

پس فلسفهٔ فیشته خطر تبدیل شدن به:

ایده‌آلیسم ذهنی

را پیدا می‌کند.

۴. نقد هگل به فیشته
هگل معتقد است که فیشته هنوز در سطح:

تضاد

باقی مانده است.

ساختار:

من / جزمن

به‌طور مداوم تکرار می‌شود.

هر بار یک طرف تعیین می‌شود، طرف دیگر در برابر آن قرار می‌گیرد.

سپس دوباره نیاز به وحدت ایجاد می‌شود.

اما این وحدت هرگز به‌طور کامل تحقق نمی‌یابد.

۵. بی‌نهایتِ بد
این وضعیت همان چیزی است که هگل بعدها:

نامتناهی بد (schlechte Unendlichkeit / bad infinity / mauvaise infinité)

می‌نامد.

یعنی:

من



جزمن



رفع تقابل



تقابل جدید



رفع تقابل



تقابل جدید

و این فرایند:

بی‌پایان

ادامه پیدا می‌کند.

در اینجا مطلق همیشه:

دورتر

قرار دارد.

۶. مسئلهٔ «باید»
در فلسفهٔ فیشته، من باید دائماً بر محدودیت‌های خود غلبه کند.

اما این غلبه هرگز پایان نمی‌یابد.

پس آزادی به شکل:

وظیفهٔ بی‌پایان

ظاهر می‌شود.

انسان باید دائماً:

خود را فراتر ببرد.

اما هیچ‌گاه به تحقق کامل آزادی نمی‌رسد.

۷. نقد هگل به آزادی فیشته
هگل معتقد است که این تصور از آزادی:

آزادی کامل

نیست.

زیرا آزادی حقیقی باید بتواند:

در خود تحقق یابد.

اگر آزادی همیشه چیزی باشد که:

باید در آینده به آن برسیم

آنگاه آزادی هرگز واقعیت بالفعل پیدا نمی‌کند.

پس:

وظیفهٔ بی‌پایان

هنوز شکل خاصی از:

نامتناهی بد

است.

۸. شلینگ: عبور از دوگانگی
شلینگ از نظر هگل یک گام بسیار مهم به جلو برداشته است.

شلینگ می‌گوید:

سوژه

و:

ابژه

در بنیاد خود:

یکی هستند.

بنابراین:

مطلق

نه فقط سوژه است،

و نه فقط ابژه.

بلکه:

هویت سوژه و ابژه

است.

۹. اهمیت فلسفهٔ شلینگ
از نظر هگل، شلینگ توانسته است مسئله‌ای را حل کند که فیشته نتوانست.

او دیگر نمی‌گوید:

من → جزمن

بلکه می‌گوید:

مطلق



سوژه = ابژه

به این ترتیب، شکاف بنیادین ایده‌آلیسم و رئالیسم از میان می‌رود.

۱۰. فلسفهٔ هویت
Identitätsphilosophie
Philosophy of Identity

Philosophie de l'identité

در فلسفهٔ هویت:

روح

و:

طبیعت

دو صورت از یک بنیاد هستند.

پس:

روح = طبیعت

نه به معنای یکسانی تجربی،

بلکه به معنای:

وحدت بنیادین


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:34 ] [ عباس مهیاد ]

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (هشتم)

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش هشتم

سوژه و ابژه، واقعیت و ایده، طبیعت و روح

Subjekt und Objekt, Realität und Idee, Natur und Geist

Subject and Object, Reality and Idea, Nature and Spirit

Sujet et objet, réalité et idée, nature et esprit

در این بخش، هگل وارد یکی از بنیادی‌ترین مسائل فلسفهٔ پساکانتی می‌شود: چگونه می‌توان رابطهٔ سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) و ابژه (Objekt / Object / Objet) را فهمید، بدون اینکه یکی را بر دیگری مقدم کنیم یا آن دو را به دو قلمرو کاملاً مستقل تقسیم کنیم؟

این مسئله، در حقیقت، همان مسئله‌ای است که از فیشته به شلینگ و سپس از شلینگ به هگل منتقل می‌شود.

۱. مسئلهٔ بنیادی فلسفهٔ مدرن

فلسفهٔ مدرن، به‌ویژه پس از دکارت و کانت، با یک شکاف بنیادی مواجه است:

سوژه / ابژه

یا:

ذهن / جهان

یا:

اندیشه / هستی

اگر از سوژه آغاز کنیم، باید توضیح دهیم که چگونه ابژه پدیدار می‌شود.

اگر از ابژه آغاز کنیم، باید توضیح دهیم که چگونه سوژه آن را می‌شناسد.

در هر دو حالت، خطر این است که:

سوژه

و:

ابژه

به دو قلمرو مستقل تبدیل شوند.

هگل می‌خواهد این دوگانگی را از بنیاد حل کند.

۲. سوژه

Subjekt

Subject

Sujet

سوژه در فلسفهٔ مدرن چیزی است که:

می‌اندیشد

و:

می‌شناسد

در فلسفهٔ فیشته، این سوژه به صورت:

من (Ich / I / Moi)

ظاهر می‌شود.

من نقطهٔ آغاز فعالیت فلسفی است.

اما مشکل این است که «من» اگر به‌تنهایی نقطهٔ آغاز باشد، باید توضیح دهد که:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

چگونه پدیدار می‌شود.

۳. ابژه

Objekt

Object

Objet

ابژه چیزی است که:

شناخته می‌شود

یا:

در برابر سوژه قرار دارد.

در یک فلسفهٔ واقع‌گرایانهٔ ساده:

ابژه

مستقل از سوژه وجود دارد.

در یک ایده‌آلیسم ذهنی افراطی:

ابژه

به فعالیت سوژه وابسته می‌شود.

اما هگل و شلینگ به دنبال موضعی هستند که بتواند از این دوگانه عبور کند.

۴. فلسفهٔ هویت شلینگ

شلینگ می‌گوید:

سوژه

و:

ابژه

در بنیاد خود، هر دو از:

مطلق

برمی‌آیند.

بنابراین:

مطلق

نه سوژهٔ صرف است،

نه ابژهٔ صرف.

بلکه:

هویت سوژه و ابژه

است.

فرمول:

Subjekt = Objekt

Subject = Object

Sujet = Objet

اما این برابری در سطح تجربی نیست.

یک فرد انسانی با یک سنگ یکی نیست.

منظور این است که در بنیاد مطلق واقعیت:

ذهنیت

و:

عینیت

از یک اصل واحد برخوردارند.

۵. دو سوی مطلق

شلینگ می‌تواند این ساختار را چنین توضیح دهد:

مطلق

قطب ذهنی

و:

قطب عینی

قطب ذهنی:

روح (Geist / Spirit / Esprit)

است.

قطب عینی:

طبیعت (Natur / Nature / Nature)

است.

بنابراین:

روح و طبیعت

دو واقعیت مستقل نیستند.

آن‌ها دو شیوهٔ ظهور:

مطلق

هستند.

۶. طبیعت به‌عنوان روح ناآگاه

در فلسفهٔ طبیعت شلینگ:

Naturphilosophie / Philosophy of Nature / Philosophie de la nature

طبیعت یک مادهٔ مرده و مکانیکی نیست.

طبیعت دارای:

پویایی

و:

خودسازمان‌دهی

است.

از این منظر، طبیعت را می‌توان همچون:

روح ناآگاه

فهمید.

یعنی:

روح

در طبیعت حضور دارد، اما هنوز:

خودآگاهی

ندارد.

۷. روح به‌عنوان طبیعت خودآگاه

در مقابل:

روح

همان طبیعت است که به مرحلهٔ:

خودآگاهی

رسیده است.

پس:

طبیعت → روح

حرکتی است از:

ناخودآگاهی

به:

خودآگاهی

بنابراین:

طبیعت

و:

روح

در بنیاد خود یکسان‌اند.

اما تفاوت واقعی میان آن‌ها نیز وجود دارد.

۸. مسئلهٔ هگل

هگل اینجا یک پرسش بنیادی مطرح می‌کند:

اگر طبیعت و روح فقط دو:

ظهور

یک مطلق واحد باشند، چگونه می‌توان تفاوت واقعی میان آن‌ها را توضیح داد؟

اگر:

طبیعت = روح

باشد، چرا طبیعت:

خودآگاهی

ندارد؟

و اگر روح همان طبیعت است، چرا روح می‌تواند:

طبیعت را بشناسد؟

پس باید رابطهٔ:

هویت

و:

تفاوت

دقیق‌تر توضیح داده شود.

۹. واقعیت

Realität

Reality

Réalité

واقعیت در فلسفهٔ هویت چیزی مستقل از مطلق نیست.

هر چیزی که واقعیت دارد، باید جایگاهی در:

کل مطلق

داشته باشد.

بنابراین:

واقعیت

نه مجموعه‌ای از اشیای منفرد،

بلکه:

نظامی از تعینات

است.

۱۰. ایده

Idee

Idea

Idée

ایده نیز صرفاً یک تصویر ذهنی نیست.

در سنت ایده‌آلیستی:

ایده

ساختار عقلانی واقعیت است.

بنابراین:

ایده

و:

واقعیت

نباید کاملاً از یکدیگر جدا باشند.

۱۱. ایده و واقعیت

اگر:

ایده

فقط در ذهن باشد،

واقعیت چیزی بیرون از آن خواهد بود.

اگر:

واقعیت

کاملاً مستقل از ایده باشد،

شناخت عقلانی آن ناممکن می‌شود.

اما در ایده‌آلیسم آلمانی:

ایده

و:

واقعیت

باید در یک وحدت بنیادی فهمیده شوند.

بنابراین:

واقعیت عقلانی

و:

عقلانیت واقعیت

به یکدیگر نزدیک می‌شوند.

۱۲. مسئلهٔ بازنمایی

یک دیدگاه ساده چنین می‌گوید:

واقعیت

در بیرون وجود دارد.

سپس:

ذهن

تصویری از آن می‌سازد.

پس:

واقعیت → تصویر ذهنی

اما این نظریه هنوز سوژه و ابژه را جدا نگه می‌دارد.

هگل می‌خواهد نشان دهد که:

شناخت

خود یک رابطهٔ درونی در ساختار واقعیت است.

یعنی سوژه صرفاً یک تصویر از ابژه دریافت نمی‌کند.

بلکه:

سوژه و ابژه در یک کل عقلانی مشترک‌اند.

۱۳. وحدت سوژه و ابژه

بنابراین می‌توان ساختار شلینگ را چنین نوشت:

مطلق

سوژه

ابژه

اما این رابطه فقط:

تعامل دو چیز مستقل

نیست.

بلکه هر دو:

لحظات یک مطلق واحد

هستند.

۱۴. آیا تفاوت واقعی باقی می‌ماند؟

اینجا مسئلهٔ هگل آغاز می‌شود.

اگر بگوییم:

سوژه = ابژه

آنگاه باید بپرسیم:

چگونه سوژه می‌تواند:

ابژه را بشناسد؟

شناخت نیازمند نوعی:

تفاوت

است.

شناخت یعنی:

شناسا

با:

شناخته‌شده

رابطه برقرار می‌کند.

اگر هیچ تفاوتی وجود نداشته باشد، شناخت نیز بی‌معنا می‌شود.

بنابراین:

تفاوت شرط شناخت است.

۱۵. شناخت و هویت

اما از سوی دیگر، اگر سوژه و ابژه کاملاً متفاوت باشند، شناخت نیز با مشکل مواجه می‌شود.

پس:

تفاوت مطلق

شناخت را ناممکن می‌کند.

و:

هویت مطلق

نیز شناخت را ناممکن می‌کند.

بنابراین شناخت مستلزم:

هویت در تفاوت

است.

۱۶. هویت در تفاوت

این همان ساختار مرکزی تفکر هگلی است:

Identität in der Differenz

Identity in Difference

Identité dans la différence

سوژه باید:

دیگری

را بشناسد.

اما دیگری نباید کاملاً بیگانه باشد.

بنابراین:

شناخت

عبارت است از:

یافتن خود در دیگری

۱۷. روح و طبیعت

در اینجا رابطهٔ روح و طبیعت معنای جدیدی پیدا می‌کند.

روح:

طبیعت را در برابر خود می‌یابد.

اما در عین حال:

خود را در طبیعت می‌شناسد.

طبیعت:

دیگری روح

است.

اما این دیگری:

کاملاً بیگانه

نیست.

پس:

روح ↔ طبیعت

رابطه‌ای از:

تفاوت درون وحدت

است.

۱۸. طبیعت به‌مثابهٔ دیگری

طبیعت برای روح یک:

دیگری

است.

اما اگر طبیعت کاملاً بیگانه باشد، روح نمی‌تواند آن را بشناسد.

پس باید گفت:

روح

در:

طبیعت

حضور دارد.

و طبیعت نیز:

لحظه‌ای از حقیقت روح

است.

این همان ساختار:

خود → دیگری → خود

است.

۱۹. خودآگاهی

Selbstbewusstsein

Self-Consciousness

Conscience de soi

خودآگاهی زمانی شکل می‌گیرد که:

خود

با:

خود

رابطه برقرار کند.

اما این رابطه از طریق:

دیگری

ممکن می‌شود.

بنابراین:

خودآگاهی

بدون:

دیگری

ممکن نیست.

این ایده بعدها در:

پدیدارشناسی روح

به مسئلهٔ مشهور:

خودآگاهی و به‌رسمیت‌شناسی

تبدیل خواهد شد.

۲۰. آزادی

Freiheit

Freedom

Liberté

اکنون مسئلهٔ آزادی مطرح می‌شود.

اگر مطلق بنیاد همه‌چیز است، آیا آزادی ممکن است؟

اگر همه‌چیز ضرورتاً از مطلق ناشی شود، آیا انسان آزاد است؟

این مسئله یکی از بزرگ‌ترین مسائل ایده‌آلیسم آلمانی است.

۲۱. ضرورت

Notwendigkeit

Necessity

Nécessité

ضرورت یعنی چیزی که نمی‌تواند جز آنچه هست باشد.

اگر طبیعت صرفاً بر اساس قوانین ضروری عمل کند، آزادی کجاست؟

از سوی دیگر، اگر آزادی کاملاً مستقل از ضرورت باشد، رابطهٔ آن با جهان چگونه توضیح داده می‌شود؟

بنابراین:

آزادی

و:

ضرورت

در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند.

۲۲. آزادی و ضرورت در مطلق

از دیدگاه فلسفهٔ هویت:

آزادی

و:

ضرورت

دو اصل مستقل نیستند.

آن‌ها دو وجه یک بنیاد واحدند.

اما هگل می‌خواهد این وحدت را به‌صورت:

فرایند

نشان دهد.

آزادی نباید صرفاً:

استثنا بر ضرورت

باشد.

بلکه آزادی باید از درون خود ضرورت فهمیده شود.

۲۳. آزادی به‌عنوان خودتعیین‌گری

Selbstbestimmung

Self-Determination

Autodétermination

آزادی حقیقی یعنی:

خودتعیین‌گری

اما خودتعیین‌گری به معنای نبودن هرگونه تعین نیست.

اگر چیزی هیچ تعینی نداشته باشد، نمی‌توان گفت:

آزاد

است.

آزادی یعنی:

خود، تعین خود را از خود بگیرد.

پس:

آزادی = خودتعیین‌گری

۲۴. آزادی و مطلق

مطلق نیز در این معنا:

خودتعیین‌گر

است.

مطلق چیزی نیست که توسط چیزی بیرونی تعیین شود.

بلکه:

خودش بنیاد تعیین خویش است.

بنابراین:

آزادی انسان

در ساختار خود:

مطلق

ریشه دارد.

۲۵. فلسفهٔ نظری

Theoretische Philosophie

Theoretical Philosophy

Philosophie théorique

فلسفهٔ نظری به مسئلهٔ:

شناخت

می‌پردازد.

سؤال اصلی:

چگونه سوژه می‌تواند ابژه را بشناسد؟

در فلسفهٔ هویت:

شناخت

به دلیل وحدت بنیادی سوژه و ابژه ممکن است.

۲۶. فلسفهٔ عملی

Praktische Philosophie

Practical Philosophy

Philosophie pratique

فلسفهٔ عملی به:

کنش

و:

آزادی

می‌پردازد.

سؤال اصلی:

چگونه سوژه می‌تواند در جهان عمل کند؟

اگر جهان کاملاً بیگانه باشد، عمل آزادانه دشوار می‌شود.

اما اگر جهان بخشی از همان نظامی باشد که سوژه نیز در آن قرار دارد، امکان عمل عقلانی فراهم می‌شود.

۲۷. وحدت نظری و عملی

بنابراین:

فلسفهٔ نظری

و:

فلسفهٔ عملی

دو قلمرو کاملاً جدا نیستند.

در نظری:

سوژه ابژه را می‌شناسد.

در عملی:

سوژه ابژه را دگرگون می‌کند.

در هر دو:

سوژه و ابژه

در یک رابطهٔ بنیادی قرار دارند.

۲۸. آزادی به‌عنوان تحقق وحدت

آزادی حقیقی زمانی ممکن است که:

سوژه

در جهانی عمل کند که آن را کاملاً بیگانه با خود نمی‌یابد.

بنابراین آزادی:

غلبه بر جهان

نیست.

بلکه:

آشتی عقلانی با ساختار جهان

است.

اما این آشتی به معنای تسلیم منفعلانه نیست.

بلکه:

شناخت ضرورت

و:

تبدیل ضرورت به خودتعیین‌گری

است.

۲۹. طبیعت و آزادی

در اینجا طبیعت و آزادی نیز باید در یک نظام واحد قرار گیرند.

طبیعت

نمود:

ضرورت

است.

روح

نمود:

آزادی

است.

اما:

طبیعت و روح

دو قلمرو مستقل نیستند.

روح از دل طبیعت ظهور می‌کند.

بنابراین:

ضرورت → آزادی

حرکتی بنیادی در نظام است.

۳۰. آزادی به‌مثابهٔ نتیجه

آزادی در این ساختار یک:

نقطهٔ آغاز

نیست.

بلکه:

نتیجهٔ فرایند

است.

انسان ابتدا خود را در جهانی می‌یابد که برای او:

دیگری

است.

سپس آن جهان را می‌شناسد.

در آن عمل می‌کند.

و در نهایت درمی‌یابد که:

خود

و:

جهان

در یک ساختار عقلانی مشترک قرار دارند.

۳۱. نتیجهٔ بخش هشتم

مسیر این بخش را می‌توان چنین خلاصه کرد:

مطلق

سوژه و ابژه

هویت

تفاوت

طبیعت و روح

دیگری

شناخت

خودآگاهی

آزادی

خودتعیین‌گری

اما در اینجا یک تفاوت بسیار مهم میان شلینگ و هگل آشکار می‌شود.

شلینگ می‌گوید:

مطلق

در بنیاد:

هویت سوژه و ابژه

است.

هگل می‌خواهد یک گام فراتر برود:

این هویت باید خود را در تفاوت تولید کند، از تفاوت عبور کند و از طریق تفاوت به خود بازگردد.

بنابراین:

مطلق

دیگر صرفاً:

نقطهٔ آغاز

نیست.

بلکه:

حرکت

است.

و این حرکت از:

هویت

به:

تفاوت

و از:

تفاوت

به:

وحدت عالی‌تر

است.

فرمول نهایی بخش هشتم

Subjekt

سوژه

Objekt

ابژه

Identität

هویت

Differenz

تفاوت

Entgegensetzung

تقابل

Widerspruch

تضاد

Aufhebung

رفع

Selbstbewusstsein

خودآگاهی

Freiheit

آزادی

Selbstbestimmung

خودتعیین‌گری

در بخش نهم، وارد بحث دقیق‌تر عقل (Vernunft / Reason / Raison)، فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement) و تأمل (Reflexion / Reflection / Réflexion) می‌شویم. در آنجا نشان خواهیم داد که چرا از نظر هگل، فاهمه تفاوت‌ها را از یکدیگر جدا و ثابت می‌کند، در حالی که عقل وحدت درونی این تفاوت‌ها را آشکار می‌سازد؛ سپس مفهوم رفع (Aufhebung / Sublation / Relève) و ساختار نفی و نفیِ نفی (Negation / Negation of Negation / Négation / Négation de la négation) را بررسی خواهیم کرد و به یکی از مهم‌ترین فرمول‌های هگل، یعنی «هویت هویت و تفاوت»، در معنای دقیق‌تر آن بازخواهیم گشت.


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:28 ] [ عباس مهیاد ]

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (هفتم)

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش هفتم

فلسفهٔ هویت شلینگ و مسئلهٔ هویت و تفاوت

Die Identitätsphilosophie Schellings

Schelling's Philosophy of Identity

La philosophie de l'identité de Schelling

۱. نقطهٔ آغاز: مطلق به‌عنوان هویت

در فلسفهٔ شلینگ، نقطهٔ عزیمت اصلی:

مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)

است.

مطلق نه یک موجود در کنار موجودات دیگر است و نه یک ابژهٔ تجربی.

بلکه:

بنیاد مشترک همهٔ واقعیت

است.

از این منظر، سوژه و ابژه، طبیعت و روح، اندیشه و هستی، در سطح مطلق از یکدیگر جدا نیستند.

فرمول بنیادی شلینگ چنین است:

سوژه = ابژه

یا:

Subjekt = Objekt

Subject = Object

Sujet = Objet

اما این «=» را نباید به معنای یکسانی ساده و تجربی فهمید.

منظور این است که سوژه و ابژه در بنیاد مطلق خود از:

یک اصل واحد

برخوردارند.

۲. هویت مطلق

Absolute Identität

Absolute Identity

Identité absolue

مطلق، هویت مطلق است.

یعنی در مطلق:

سوژه و ابژه

دو اصل مستقل نیستند.

بلکه هر دو تعین‌های یک:

اصل واحد

هستند.

می‌توان گفت:

مطلق

سوژه

و:

ابژه

هر دو درون آن قرار دارند.

بنابراین شلینگ می‌خواهد بر دوگانگی بنیادی فلسفهٔ مدرن غلبه کند.

۳. مسئلهٔ دکارت و کانت

این پروژه را باید در زمینهٔ فلسفهٔ مدرن فهمید.

از دکارت به بعد، فلسفه با مسئلهٔ رابطهٔ:

ذهن و جهان

مواجه شد.

دکارت:

من می‌اندیشم

را نقطهٔ آغاز قرار داد.

اما پس از آن این پرسش پدیدار شد:

چگونه از «من» به جهان خارجی می‌رسیم؟

کانت نیز میان:

سوژهٔ شناسنده

و:

شیء فی‌نفسه

تمایزی بنیادی ایجاد کرد.

شلینگ می‌خواهد این شکاف را از بنیادی‌ترین سطح فلسفه برطرف کند.

او می‌گوید:

سوژه و ابژه در مطلق وحدت دارند.

۴. تفاوت با فیشته

فیشته از:

من (Ich / I / Moi)

آغاز می‌کند.

در مقابل آن:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

قرار می‌گیرد.

پس ساختار فیشته:

من ↔ جزمن

است.

در فلسفهٔ فیشته، این تقابل از طریق فعالیت:

من

به‌طور مداوم تعدیل می‌شود.

اما از نظر شلینگ، این ساختار هنوز گرفتار دوگانگی است.

زیرا حتی اگر من و جزمن دائماً به یکدیگر مرتبط باشند، همچنان:

دو قطب

وجود دارند.

شلینگ می‌خواهد به پیش از این دوگانگی برسد.

۵. فلسفهٔ هویت

فلسفهٔ هویت می‌گوید:

هویت بنیادی‌تر از تفاوت است.

تفاوت وجود دارد، اما تفاوت نمی‌تواند یک اصل مستقل باشد.

اگر تفاوت کاملاً مستقل از هویت باشد، دیگر مطلق وجود ندارد.

پس:

هویت

بنیاد:

تفاوت

است.

اما اینجا مسئله‌ای دشوار پدیدار می‌شود:

اگر هویت مطلق بنیاد همه‌چیز است، تفاوت چگونه ممکن می‌شود؟

۶. مسئلهٔ تفاوت

فرض کنیم:

A = A

این اصل:

هویت

را بیان می‌کند.

اما این اصل هنوز هیچ تفاوتی نشان نمی‌دهد.

اگر مطلق صرفاً:

A = A

باشد، چگونه می‌توان توضیح داد که:

سوژه

با:

ابژه

متفاوت است؟

چگونه:

روح

با:

طبیعت

تفاوت دارد؟

و چگونه:

آزادی

با:

ضرورت

متفاوت است؟

بنابراین فلسفه باید از سطح هویت ساده فراتر رود.

۷. هویت و تفاوت در یکدیگر

هگل در اینجا به مسئله‌ای بسیار مهم نزدیک می‌شود:

هویت بدون تفاوت

و:

تفاوت بدون هویت

هر دو انتزاعی‌اند.

هویت فقط زمانی معنادار است که:

چیزی از چیز دیگری متمایز باشد.

و تفاوت نیز فقط زمانی قابل فهم است که:

چیزهایی که متفاوت‌اند، در یک نسبت مشترک قرار داشته باشند.

پس:

هویت

و:

تفاوت

متقابلاً به یکدیگر وابسته‌اند.

۸. تفاوت درون مطلق

این مسئله برای هگل بسیار مهم است.

اگر تفاوت کاملاً بیرون از مطلق باشد، آنگاه مطلق دیگر:

مطلق

نیست.

زیرا چیزی وجود دارد که مطلق نیست و در بیرون از آن قرار دارد.

اما اگر تفاوت کاملاً در مطلق حل شود، دیگر:

تفاوت

وجود ندارد.

پس باید گفت:

تفاوت درون مطلق است، اما مطلق به تفاوت تقلیل نمی‌یابد.

این همان مسئله‌ای است که هگل بعدها با مفهوم:

هویت هویت و تفاوت

صورت‌بندی خواهد کرد.

۹. اصل هویت

Identitätsprinzip

Principle of Identity

Principe d'identité

اصل هویت به‌طور کلاسیک چنین بیان می‌شود:

A = A

این اصل می‌گوید هر چیز با خودش یکسان است.

اما هگل می‌پرسد:

آیا این گزاره واقعاً تمام حقیقت هویت را بیان می‌کند؟

از نظر او، نه.

زیرا «A» دوم صرفاً تکرار «A» اول نیست.

در خود ساختار گزاره:

A = A

نوعی رابطه وجود دارد.

یک «A» با «A» دیگر مرتبط شده است.

بنابراین حتی در ساده‌ترین شکل هویت نیز:

تفاوت

به‌نحوی حضور دارد.

۱۰. هویت به‌مثابهٔ رابطه

هویت دیگر یک:

یکسانی بی‌حرکت

نیست.

بلکه یک:

رابطه

است.

برای اینکه بگوییم:

A = A

باید دو بار A را در نظر بگیریم.

پس هویت در خود نوعی:

تفاوت

دارد.

این نکته در فلسفهٔ هگل بسیار مهم می‌شود.

هویت حقیقی:

هویتِ صرف

نیست.

بلکه:

هویتی است که تفاوت را در خود دارد.

۱۱. تفاوت درونی و تفاوت بیرونی

باید میان دو نوع تفاوت تمایز گذاشت.

تفاوت بیرونی

äußerer Unterschied

External Difference

Différence extérieure

مثلاً:

این میز با آن صندلی متفاوت است.

این تفاوت در سطح اشیای تجربی است.

اما:

تفاوت درونی

innerer Unterschied

Internal Difference

Différence interne

تفاوتی است که در ساختار خود یک مفهوم وجود دارد.

هگل بیشتر به این نوع دوم علاقه دارد.

۱۲. تفاوت به‌عنوان تعین

Bestimmtheit

Determination

Déterminité

برای اینکه چیزی مشخص باشد، باید:

تعیین

شده باشد.

اما هر تعیین به معنای تمایز از چیزی دیگر است.

بنابراین:

تعیین = تمایز

و:

تمایز = تفاوت

پس هر موجود متعین در خود رابطه‌ای با:

دیگری

دارد.

۱۳. مطلق و تعین‌های متناهی

مطلق باید بتواند:

تعین‌های متناهی

را در خود توضیح دهد.

اگر مطلق صرفاً یک هویت بی‌تفاوت باشد، نمی‌توان فهمید چرا جهان دارای این همه:

تفاوت

است.

بنابراین:

طبیعت

روح

تاریخ

آگاهی

و:

آزادی

باید لحظات متفاوت یک نظام واحد باشند.

۱۴. تفاوت کمی و کیفی

در فلسفهٔ هویت شلینگ، می‌توان تفاوت‌های موجود در واقعیت را به‌گونه‌ای در نسبت با:

نسبت کمی

فهم کرد.

یعنی سوژه و ابژه ممکن است در یک ساختار واحد، درجات متفاوتی از ظهور داشته باشند.

اما هگل می‌خواهد نشان دهد که تفاوت صرفاً:

کمی

نیست.

بلکه تفاوت‌ها می‌توانند:

کیفی

باشند.

یعنی ساختارهای متفاوت واقعیت نمی‌توانند صرفاً به درجات متفاوت یک هویت واحد تقلیل پیدا کنند.

۱۵. طبیعت و روح

این مسئله در رابطهٔ:

طبیعت

و:

روح

بسیار مهم است.

شلینگ می‌گوید:

طبیعت

و:

روح

دو صورت یک مطلق‌اند.

در طبیعت، مطلق به‌صورت:

عینی

ظاهر می‌شود.

در روح، مطلق به‌صورت:

ذهنی

ظاهر می‌شود.

پس:

طبیعت = روح در صورت ناآگاه

و:

روح = طبیعت در صورت آگاه

اما پرسش هگل این است:

آیا این دو صورت واقعاً تفاوت‌های خود را حفظ می‌کنند؟

۱۶. مطلق و درجات ظهور

یکی از راه‌های فهم شلینگ این است که مطلق را مانند یک:

اصل واحد

در نظر بگیریم که در سطوح مختلف ظاهر می‌شود.

مثلاً:

مطلق

طبیعت

حیات

آگاهی

خودآگاهی

در اینجا تفاوت‌ها به نوعی:

درجات ظهور

مطلق‌اند.

اما هگل می‌خواهد نشان دهد که این کافی نیست.

زیرا باید توضیح داد که چرا هر مرحله ضرورتاً به مرحلهٔ بعدی منتهی می‌شود.

۱۷. تفاوت به‌عنوان حرکت

اینجا تفاوت برای هگل دیگر یک:

فاصلهٔ ثابت

نیست.

تفاوت باید:

حرکت

باشد.

یعنی:

A

در خود محدودیتش را آشکار می‌کند.

این محدودیت آن را به سوی:

غیر-A

می‌راند.

اما غیر-A نیز در نسبت با A تعریف می‌شود.

از اینجا:

تقابل

پدید می‌آید.

و تقابل به:

تضاد

می‌رسد.

۱۸. تقابل

Entgegensetzung

Opposition

Opposition

تقابل مرحله‌ای فراتر از تفاوت ساده است.

در تفاوت ساده:

A ≠ B

اما در تقابل:

A

در برابر:

B

قرار می‌گیرد.

مثلاً:

آزادی / ضرورت

یا:

سوژه / ابژه

یا:

متناهی / نامتناهی

اینجا هر طرف در نسبت با دیگری تعریف می‌شود.

۱۹. تضاد

Widerspruch

Contradiction

Contradiction

تضاد زمانی پدیدار می‌شود که دو تعین در ساختار خود به نفی یکدیگر برسند.

اما از نظر هگل، تضاد صرفاً یک مشکل منطقی نیست.

تضاد:

موتور حرکت مفهوم

است.

چیزی که هیچ تضادی ندارد، هیچ حرکتی نیز ندارد.

بنابراین:

تضاد

باعث می‌شود مفهوم از شکل محدود خود فراتر رود.

۲۰. تفاوت با فلسفهٔ هویت ساده

اگر مطلق فقط:

هویت

باشد، حرکت ممکن نیست.

زیرا حرکت مستلزم:

تفاوت

است.

اما اگر تفاوت کاملاً مستقل باشد، وحدت از بین می‌رود.

بنابراین:

حرکت حقیقی

از رابطهٔ درونی:

هویت و تفاوت

پدیدار می‌شود.

۲۱. هویت هویت و تفاوت

اکنون می‌توانیم به فرمول مهم نزدیک شویم:

Identität der Identität und der Differenz

Identity of Identity and Difference

Identité de l'identité et de la différence

این عبارت را می‌توان چنین فهمید:

مطلق:

هویت

است،

اما هویتی که:

تفاوت

را در خود دارد.

بنابراین:

مطلق = هویتِ هویت و تفاوت

این فرمول یکی از نقاط مهم گذار از:

شلینگ

به:

هگل

است.

۲۲. تفاوت هویت و تفاوت

در اینجا باید یک تمایز ظریف را در نظر گرفت.

اگر بگوییم:

هویت = تفاوت

تفاوت را حذف کرده‌ایم.

اگر بگوییم:

هویت ≠ تفاوت

آن‌ها را کاملاً از هم جدا کرده‌ایم.

اما:

هویت هویت و تفاوت

یعنی:

هویت و تفاوت در یک رابطهٔ:

درونی

قرار دارند.

این رابطه نه:

یکسانی ساده

است

و نه:

جدایی مطلق.

۲۳. مطلق به‌عنوان نظام

مطلق بنابراین یک:

نقطه

نیست.

مطلق یک:

نظام (System / System / Système)

است.

در این نظام:

هر تعین

هم:

خودش

است

و هم:

در نسبت با دیگری

قرار دارد.

پس مطلق فقط در:

کل نظام

قابل فهم است.

۲۴. کل و جزء

Ganzes und Teil

Whole and Part

Tout et partie

یک جزء جدا از کل:

انتزاعی

است.

اما کل نیز بدون اجزا:

توخالی

است.

بنابراین:

کل

و:

جزء

در یک رابطهٔ متقابل قرار دارند.

این رابطه نمونه‌ای از:

وحدت در تفاوت

است.

۲۵. مطلق و نظام

نظام حقیقی باید بتواند:

تفاوت‌ها

را به‌عنوان:

لحظات ضروری کل

نشان دهد.

بنابراین طبیعت نباید چیزی بیگانه با روح باشد.

و روح نیز نباید چیزی بیگانه با طبیعت باشد.

هر دو باید:

لحظات نظام مطلق

باشند.

۲۶. فلسفهٔ هویت و خطر بی‌تفاوتی

اینجا هگل با یک خطر روبه‌رو می‌شود.

اگر بگوییم:

مطلق همه‌چیز است

ممکن است نتیجه بگیریم:

پس تفاوت‌ها هیچ اهمیت واقعی ندارند.

اگر:

همه‌چیز در مطلق یکی است

پس:

طبیعت و روح

و:

سوژه و ابژه

و:

آزادی و ضرورت

در نهایت یک چیزند.

در این صورت، تفاوت‌ها صرفاً:

ظاهر

خواهند بود.

هگل با این نتیجه مخالف است.

۲۷. «شب تاریک» هویت

هگل در نقدی که بعدها در پدیدارشناسی روح (Phänomenologie des Geistes / Phenomenology of Spirit / Phénoménologie de l'Esprit) صورت‌بندی خواهد کرد، این نوع تصور از مطلق را به‌عنوان وحدتی که همهٔ تفاوت‌ها در آن محو می‌شوند، به‌صورت استعاری چنین توصیف می‌کند:

شبی که همهٔ گاوها در آن سیاه‌اند.

این تعبیر به این معناست که اگر همهٔ تفاوت‌ها در یک وحدت نامتمایز حل شوند، دیگر نمی‌توان میان:

یک چیز

و:

چیز دیگر

تمایز گذاشت.

در نتیجه:

مطلق

به یک:

یکسانی تهی

تبدیل می‌شود.

۲۸. مسئلهٔ «شب همهٔ گاوها سیاه است»

این نقد در واقع متوجه یک تصور خاص از مطلق است.

نه اینکه هگل اصل:

مطلق

را رد کند.

بلکه او با این تصور مخالف است که:

مطلق = بی‌تفاوتی کامل نسبت به تفاوت‌ها

باشد.

از نظر هگل:

مطلق حقیقی باید بتواند تفاوت را تولید، حفظ و رفع کند.

بنابراین مطلق باید:

تمایزدهنده

و:

تعیین‌کننده

باشد.

۲۹. مطلق و زندگی

از این منظر، مطلق باید مانند یک:

کل زنده

فهمیده شود.

یک موجود زنده:

وحدت

است،

اما این وحدت از طریق:

اعضا

و:

تفاوت‌ها

تحقق می‌یابد.

اگر همهٔ اعضا را حذف کنیم، دیگر موجود زنده‌ای باقی نمی‌ماند.

بنابراین:

وحدت حقیقی

همیشه:

وحدتِ تفاوت‌یافته

است.

۳۰. نتیجهٔ بخش هفتم

اکنون می‌توانیم مسیر بحث را چنین خلاصه کنیم:

فیشته

من

جزمن

دوگانگی

شلینگ

مطلق

هویت

وحدت سوژه و ابژه

فلسفهٔ هویت

مسئلهٔ هگل

اگر:

هویت

بدون:

تفاوت

باشد،

مطلق به یک:

وحدت بی‌تفاوت

تبدیل می‌شود.

پس:

مطلق

باید:

هویت هویت و تفاوت

باشد.

حرکت دیالکتیکی

هویت

تفاوت

تقابل

تضاد

رفع

وحدت غنی‌تر

بنابراین نقطهٔ اساسی تحول هگل این است:

هگل اصل فلسفهٔ هویت شلینگ را به‌طور کامل کنار نمی‌گذارد؛ بلکه می‌کوشد آن را از درون دگرگون کند. مطلق برای هگل نه «هویت بدون تفاوت»، بلکه «هویتی است که خود را در تفاوت متعین می‌کند و از طریق تفاوت به خود بازمی‌گردد».

این همان نقطه‌ای است که فلسفهٔ هویت (Identitätsphilosophie / Philosophy of Identity / Philosophie de l'identité) به تدریج به دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique) تبدیل می‌شود.

در بخش هشتم، از اینجا وارد مسئلهٔ سوژه و ابژه، واقعیت و ایده، طبیعت و روح می‌شویم و دقیقاً بررسی می‌کنیم که در نظام شلینگ چگونه این دوگانگی‌ها از مطلق ناشی می‌شوند و هگل چگونه این ساختار را بازسازی می‌کند. سپس به رابطهٔ فلسفهٔ نظری (theoretische Philosophie / theoretical philosophy / philosophie théorique) و فلسفهٔ عملی (praktische Philosophie / practical philosophy / philosophie pratique) می‌رسیم و نشان می‌دهیم که چگونه مسئلهٔ آزادی (Freiheit / Freedom / Liberté) و ضرورت (Notwendigkeit / Necessity / Nécessité) در این نظام جای می‌گیرند.


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:25 ] [ عباس مهیاد ]

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (ششم)

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش ششم

فلسفهٔ مطلق و ساختار نظام فلسفی

در ادامهٔ رساله، بحث به این پرسش نزدیک‌تر می‌شود که یک نظام فلسفی واقعی چگونه باید ساخته شود؟ هگل اکنون باید نشان دهد که چرا فلسفه نمی‌تواند صرفاً مجموعه‌ای از اصول باشد و چرا مطلق باید در یک نظام مفهومی خود را آشکار کند.

در این بخش بعدی، بحث را به‌صورت دقیق‌تر بر محورهای زیر ادامه خواهیم داد:

  1. اصل (Prinzip / Principle / Principe)
  2. نظام (System / System / Système)
  3. مطلق و فلسفهٔ نظام‌مند
  4. محدود و نامحدود (Endlich und Unendlich / Finite and Infinite / Fini et Infini)
  5. نفی محدودیت
  6. نسبت متناهی و نامتناهی
  7. عقل به‌عنوان نیروی وحدت‌بخش
  8. مطلق به‌مثابهٔ خودتعیین‌گری
  9. نسبت هویت و تفاوت
  10. نقد نهایی هگل بر فلسفه‌ای که مطلق را صرفاً به‌صورت هویت بی‌تفاوت می‌فهمد

و در نهایت به نقطه‌ای خواهیم رسید که برای فهم کل رساله تعیین‌کننده است: چرا از نظر هگل، یک فلسفهٔ واقعی باید نه فقط «مطلق را اعلام کند»، بلکه «حرکت و تحقق مطلق را نشان دهد».

ادامه بده

اکنون وارد بخش ششم می‌شویم. در این قسمت، بحث را همچنان بر اساس ساختار مفهومی رسالهٔ هگل، «تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ» (Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie / The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy / La différence entre les systèmes de philosophie de Fichte et de Schelling) ادامه می‌دهیم.

در این بخش، مسئلهٔ اصلی این است که فلسفه چگونه باید به یک نظام تبدیل شود و چرا یک «اصل» منفرد، حتی اگر اصل مطلق باشد، برای ساختن فلسفه کافی نیست. همچنین نسبت متناهی (Endlich / Finite / Fini) و نامتناهی (Unendlich / Infinite / Infini)، و نسبت مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu) با تعین‌های محدود، اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

بخش ششم

اصل، نظام و نسبت متناهی و نامتناهی

Prinzip und System

Principle and System

Principe et système

۱. آیا فلسفه می‌تواند فقط یک اصل داشته باشد؟

یکی از مسائل مهمی که هگل در نقد فیشته و شلینگ مطرح می‌کند این است که آیا می‌توان کل فلسفه را از یک:

اصل (Prinzip / Principle / Principe)

آغاز کرد؟

برای مثال، فیشته فلسفه را از:

من (Ich / I / Moi)

آغاز می‌کند.

اما مسئله این است که:

من

به‌تنهایی هنوز یک نظام فلسفی نیست.

یک اصل فقط:

نقطهٔ آغاز

است.

اما فلسفه باید نشان دهد که چگونه از این اصل، تمام تعین‌های دیگر پدید می‌آیند.

بنابراین:

اصل بدون نظام، هنوز فلسفهٔ کامل نیست.

۲. اصل و نتیجه

اگر فلسفه از یک اصل آغاز کند، باید بتواند نشان دهد که چگونه:

اصل

به:

نتیجه

می‌رسد.

ساختار فلسفه بنابراین باید:

آغاز → حرکت → نتیجه

باشد.

اما نتیجه نباید چیزی خارجی نسبت به اصل باشد.

نتیجه باید:

تحقق خودِ اصل

باشد.

در این معنا:

اصل

باید در:

نتیجه

خود را بشناسد.

۳. اصل مجرد

Abstraktes Prinzip

Abstract Principle

Principe abstrait

اگر بگوییم:

مطلق

اصل فلسفه است، هنوز سؤال باقی می‌ماند:

مطلق چگونه به جهان واقعی مربوط می‌شود؟

اگر مطلق صرفاً یک مفهوم انتزاعی باشد که هیچ تفاوتی در آن وجود ندارد، نمی‌توان از آن:

طبیعت

یا:

روح

یا:

خودآگاهی

را توضیح داد.

بنابراین فلسفه باید مطلق را از حالت:

انتزاعی

به:

تعین‌یافته

برساند.

۴. مطلق و تعین

Bestimmung

Determination

Détermination

مطلق باید:

خود را تعیین کند.

اگر مطلق هیچ تعینی نداشته باشد، چیزی دربارهٔ آن نمی‌توان گفت.

اما اگر تعین داشته باشد، باید توضیح دهیم که این تعین چگونه با مطلق سازگار است.

بنابراین مسئله چنین می‌شود:

مطلق

خودتعیین‌گری

تعین

تفاوت

اما این تفاوت نباید به معنای خروج از مطلق باشد.

بلکه باید:

تفاوت درون مطلق

باشد.

۵. متناهی

Das Endliche

The Finite

Le fini

متناهی چیزی است که:

حد

دارد.

هر چیز متناهی به وسیلهٔ چیزی دیگر محدود می‌شود.

برای مثال:

یک موجود متناهی:

این

است،

نه:

آن.

بنابراین متناهی همواره با:

دیگری

رابطه دارد.

۶. نامتناهی

Das Unendliche

The Infinite

L'infini

نامتناهی در ساده‌ترین معنا چیزی است که:

حد ندارد.

اما هگل میان دو تصور از نامتناهی تمایز می‌گذارد.

نامتناهی بد

Schlechte Unendlichkeit

Bad Infinity

Mauvaise infinité

و:

نامتناهی حقیقی

Wahre Unendlichkeit

True Infinity

Véritable infinité

نامتناهی بد همان حرکت بی‌پایانی است که هرگز به نتیجه نمی‌رسد.

مثلاً:

۱ → ۲ → ۳ → ۴ → ...

هر بار یک مرحلهٔ جدید می‌آید، اما هیچ‌گاه کل کامل نمی‌شود.

این همان ساختاری است که می‌توان آن را:

پیشروی نامتناهی

دانست.

۷. نامتناهی بد

در این تصور:

متناهی

در برابر:

نامتناهی

قرار می‌گیرد.

اما هر بار که از متناهی عبور می‌کنیم، به متناهی دیگری می‌رسیم.

ساختار چنین است:

متناهی

عبور از آن

متناهی جدید

عبور

متناهی جدید

و همین‌طور تا بی‌نهایت.

در اینجا نامتناهی همیشه:

بیرون از دسترس

باقی می‌ماند.

این نامتناهی در واقع هنوز به متناهی وابسته است.

۸. نامتناهی حقیقی

نامتناهی حقیقی نباید چیزی باشد که:

در فاصله‌ای بی‌نهایت دور

قرار دارد.

بلکه باید بتواند:

متناهی را در خود شامل کند.

بنابراین:

نامتناهی حقیقی

چیزی نیست که متناهی را نابود کند.

بلکه متناهی را:

در خود حفظ و رفع می‌کند.

به همین دلیل نامتناهی حقیقی:

وحدت متناهی و نامتناهی

است.

۹. متناهی و نامتناهی

می‌توان ساختار را چنین نشان داد:

متناهی

نفی محدودیت

نامتناهی

اما اگر نامتناهی صرفاً نفی متناهی باشد، دوباره با یک تقابل روبه‌رو می‌شویم.

بنابراین:

متناهی ↔ نامتناهی

باید در یک وحدت بالاتر فهمیده شوند.

این وحدت:

نامتناهی حقیقی

است.

۱۰. مطلق و متناهی

مطلق نمی‌تواند صرفاً:

در برابر متناهی

قرار داشته باشد.

اگر مطلق چیزی باشد که در سوی دیگر متناهی قرار دارد، آنگاه هنوز در یک رابطهٔ دوگانه گرفتار است.

ساختار زیر کافی نیست:

متناهی | مطلق

زیرا اینجا مطلق فقط:

نامتناهی در برابر متناهی

است.

هگل به چنین تصوری از نامتناهی انتقاد دارد.

۱۱. مطلق به‌عنوان وحدت متناهی و نامتناهی

مطلق باید:

متناهی و نامتناهی

را در خود متحد کند.

اما این به معنای یکی بودن سادهٔ آن‌ها نیست.

بلکه:

متناهی

باید در حرکت خود نشان دهد که چرا از خود فراتر می‌رود.

و:

نامتناهی

باید نشان دهد که چگونه در متناهی حضور دارد.

بنابراین:

مطلق = وحدت متناهی و نامتناهی

۱۲. مطلق و گسست

اینجا مفهوم:

گسست (Entzweiung / Division / Scission)

دوباره ظاهر می‌شود.

مطلق در تجربهٔ انسانی به شکل یک گسست ظاهر می‌شود:

من / جهان

روح / طبیعت

متناهی / نامتناهی

واقعیت / ایده

اما فلسفه باید نشان دهد که این گسست:

نهایی

نیست.

بلکه لحظه‌ای از ساختار خود مطلق است.

۱۳. مطلق خود را متکثر می‌کند

Selbstentäußerung

Self-externalization / Self-alienation

Extériorisation de soi / Aliénation de soi

یکی از ایده‌هایی که در این مسیر اهمیت پیدا می‌کند این است که مطلق باید به نوعی:

از خود بیرون رود.

این خروج از خود به معنای نابودی مطلق نیست.

بلکه مطلق:

خود را در دیگری می‌یابد.

ساختار:

مطلق → دیگری → بازگشت به خود

از همین‌جا شکل می‌گیرد.

این مفهوم بعدها در فلسفهٔ هگل اهمیت بسیار گسترده‌ای پیدا می‌کند.

۱۴. دیگری

Das Andere

The Other

L'Autre

برای اینکه مطلق واقعاً خود را بشناسد، باید با:

دیگری

روبه‌رو شود.

اما اگر دیگری کاملاً بیگانه باشد، بازگشت به وحدت ممکن نیست.

پس دیگری باید:

دیگریِ خود

باشد.

یعنی مطلق در دیگری:

خودِ خویش

را می‌یابد.

این ساختار بعدها در:

پدیدارشناسی روح

به یکی از محورهای اصلی تبدیل خواهد شد.

۱۵. خودبیگانگی

Entfremdung

Alienation

Aliénation

در این حرکت، مطلق از خود فاصله می‌گیرد.

این فاصله:

خودبیگانگی

است.

اما خودبیگانگی صرفاً یک شکست نیست.

زیرا از طریق آن:

خود

می‌تواند:

خود را به‌عنوان خود

بشناسد.

بنابراین:

بیگانگی

شرط:

بازگشت

است.

۱۶. بازگشت به خود

Rückkehr zu sich

Return to Itself

Retour à soi

حرکت مطلق:

خروج از خود

و سپس:

بازگشت به خود

است.

این بازگشت:

همانند آغاز

نیست.

زیرا اکنون مطلق:

خود را در دیگری تجربه کرده است.

بنابراین:

بازگشت

یعنی:

وحدتِ پس از تفاوت

۱۷. وحدت بی‌تفاوت و وحدت زنده

این نکته به نقد هگل از شلینگ مربوط می‌شود.

اگر بگوییم:

مطلق = وحدت مطلق

اما هیچ توضیحی دربارهٔ تفاوت ندهیم، به یک:

وحدت بی‌تفاوت

می‌رسیم.

اما وحدت حقیقی باید:

زنده

باشد.

وحدت زنده یعنی:

وحدتی که خود را از طریق تفاوت تولید می‌کند.

۱۸. مطلق به‌عنوان حرکت

در این مرحله می‌توانیم تصور هگلی از مطلق را چنین بیان کنیم:

مطلق

نه:

یک شیء

است،

نه:

یک اصل ثابت

و نه:

یک وحدت بی‌تفاوت.

مطلق:

حرکت خودتعیین‌گر

است.

یعنی:

حرکت مطلق = حرکت خودِ مطلق

۱۹. نظام فلسفی و حرکت

یک نظام فلسفی واقعی باید این حرکت را بازسازی کند.

بنابراین نظام فلسفی نباید بگوید:

«مطلق وجود دارد.»

بلکه باید نشان دهد:

مطلق چگونه خود را به‌عنوان مطلق تحقق می‌بخشد.

این تفاوت میان:

اعلام مطلق

و:

اثبات مطلق

است.

۲۰. اثبات مطلق

Beweis des Absoluten

Proof of the Absolute

Preuve de l'Absolu

اثبات مطلق یعنی:

حرکت مفهومی

ای را نشان دهیم که در آن:

محدود

به سوی:

نامحدود

حرکت می‌کند.

اما این حرکت نباید یک پرش باشد.

بلکه باید از درون خود مفهوم محدودیت پدیدار شود.

متناهی:

خودش

نشان می‌دهد که محدود است.

و همین محدودیت او را به فراتر رفتن از خود وامی‌دارد.

۲۱. محدودیت و نفی خود

هر متناهی یک:

حد

دارد.

اما حد چیزی است که:

آن را محدود می‌کند.

پس متناهی در خود نسبت به:

دیگری

گشوده است.

به این ترتیب:

متناهی

در خود دارای یک:

نفی

است.

این نفی، آن را به سوی:

فراتر رفتن از خود

می‌راند.

۲۲. حرکت دیالکتیکی متناهی

ساختار را می‌توان چنین نوشت:

متناهی

دارای حد

آگاهی از حد

نفی حد

فراتر رفتن از خود

نامتناهی

اما نامتناهی نیز نباید صرفاً نقطهٔ پایانی باشد.

زیرا اگر نامتناهی در برابر متناهی قرار گیرد، دوباره به یک تقابل بازمی‌گردیم.

بنابراین:

نامتناهی حقیقی

باید متناهی را در خود حفظ کند.

۲۳. نامتناهی حقیقی به‌مثابهٔ خودبازگشت

نامتناهی حقیقی:

خودبازگشت

است.

یعنی:

از خود خارج شدن

و:

بازگشت به خود

این همان ساختاری است که در آن:

نفی

به:

تأیید عالی‌تر

تبدیل می‌شود.

پس:

نامتناهی حقیقی

در واقع:

نفیِ نفی

است.

۲۴. نفی نفی

Negation der Negation

Negation of Negation

Négation de la négation

این مفهوم در فلسفهٔ هگل اهمیت زیادی دارد.

اگر:

متناهی

نفی شود، به:

نامتناهی

می‌رسیم.

اما اگر نامتناهی را در برابر متناهی قرار دهیم، هنوز در یک دوگانگی هستیم.

پس باید این دوگانگی نیز نفی شود.

نتیجه:

نفی نفی

است.

یعنی:

وحدت عالی‌تر

۲۵. ساختار کلی حرکت

اکنون می‌توانیم ساختار فلسفی را چنین نشان دهیم:

وحدت

تفاوت

تقابل

تضاد

نفی

نفی نفی

وحدت غنی‌تر

این ساختار پایهٔ دیالکتیک هگل است.

اما باید توجه داشت که هگل در این رساله هنوز این ساختار را به شکل کاملاً نظام‌مند فلسفهٔ متأخر خود صورت‌بندی نکرده است.

ما در اینجا شاهد:

مرحلهٔ گذار

هستیم.

۲۶. تفاوت با فیشته

در فیشته:

من

برای همیشه با:

جزمن

درگیر است.

و حرکت به سوی وحدت هرگز پایان نمی‌یابد.

بنابراین:

من → جزمن → من → جزمن

یک حرکت نامتناهی ایجاد می‌کند.

هگل این را یک:

نامتناهی بد

می‌داند.

زیرا وحدت همیشه به آینده موکول می‌شود.

۲۷. تفاوت با شلینگ

شلینگ می‌گوید:

مطلق

از ابتدا:

هویت سوژه و ابژه

است.

این دیدگاه از نظر هگل یک گام بزرگ نسبت به فیشته است.

اما مشکل این است که:

حرکت از هویت به تفاوت

به‌طور کافی توضیح داده نشده است.

بنابراین:

فیشته

تفاوت دارد، اما وحدت نهایی ندارد.

شلینگ

وحدت دارد، اما خطر آن وجود دارد که تفاوت را در وحدت بی‌تفاوت حل کند.

هگل

می‌خواهد:

وحدت و تفاوت را در یک حرکت واحد

فهم کند.

۲۸. فلسفه به‌عنوان بازسازی کل

بنابراین فلسفه باید سه چیز را هم‌زمان انجام دهد:

۱. تفاوت را حفظ کند.

۲. وحدت را نشان دهد.

۳. حرکت میان تفاوت و وحدت را توضیح دهد.

این همان چیزی است که:

نظام فلسفی

باید انجام دهد.

۲۹. اصل نظام

اصل حقیقی نظام نمی‌تواند یک گزارهٔ ثابت باشد.

اصل باید:

مولد

باشد.

یعنی از درون آن بتوان:

حرکت نظام

را بازسازی کرد.

بنابراین اصل حقیقی:

اصل ایستا

نیست.

بلکه:

اصل زنده

است.

۳۰. نتیجهٔ بخش ششم

اکنون می‌توان ساختار این بخش را چنین خلاصه کرد:

اصل

مطلق

خودتعیین‌گری

تعین

تفاوت

متناهی

نفی محدودیت

نامتناهی

نفی نامتناهیِ انتزاعی

نامتناهی حقیقی

بازگشت به خود

وحدت غنی‌تر

نکتهٔ مرکزی این بخش این است:

مطلق نباید چیزی باشد که در بیرون از جهان متناهی قرار دارد؛ مطلق باید حرکتی باشد که در آن متناهی، تفاوت، نفی و بازگشت به وحدت همگی لحظات تحقق خود مطلق‌اند.

و از اینجا یک تحول بسیار مهم رخ می‌دهد:

مطلق به‌عنوان هویت

به‌تدریج جای خود را به:

مطلق به‌عنوان حرکت خودتعیین‌گر

می‌دهد.

این همان جایی است که هگل به‌طور فزاینده‌ای از صورت‌بندی شلینگ فاصله می‌گیرد.

بخش هفتم: ورود به قلب نقد هگل از شلینگ

در بخش بعدی، به مهم‌ترین نقطهٔ رساله نزدیک می‌شویم: نسبت دقیق هویت و تفاوت در فلسفهٔ شلینگ. در اینجا باید بررسی کنیم که چرا هگل در عین پذیرش فلسفهٔ هویت (Identitätsphilosophie / Philosophy of Identity / Philosophie de l'identité)، از این خطر سخن می‌گوید که «مطلق» به یک هویت تهی و بی‌تفاوت تبدیل شود.

سپس به‌صورت دقیق‌تر بررسی خواهیم کرد:

  • اصل هویت (Identitätsprinzip / Principle of Identity / Principe d'identité)
  • اصل عدم تناقض (Satz des Widerspruchs / Principle of Non-Contradiction / Principe de non-contradiction)
  • هویت مطلق (absolute Identität / absolute Identity / identité absolue)
  • تفاوت کمی و کیفی
  • نسبت واقعیت و ایده
  • تقابل سوژه و ابژه
  • چرا مطلق نمی‌تواند صرفاً یک «شب تاریک» باشد
  • و مهم‌تر از همه، زمینهٔ مستقیم نقد مشهور هگل در پدیدارشناسی روح (Phänomenologie des Geistes / Phenomenology of Spirit / Phénoménologie de l'Esprit) که در آن از تصویر معروف «شبی که همهٔ گاوها در آن سیاه‌اند» استفاده می‌کند.

در آن بخش روشن خواهد شد که چگونه هگل از «فلسفهٔ هویت» عبور می‌کند و به مفهوم بسیار مهم‌تر «هویتِ هویت و تفاوت (Identität der Identität und der Differenz / Identity of Identity and Difference / Identité de l'identité et de la différence) می‌رسد.


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:22 ] [ عباس مهیاد ]

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (پنجم)

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La diff�rence entre les syst�mes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش پنجم

نیاز به فلسفه، گسست و نسبت عقل و فاهمه

Das Bedürfnis der Philosophie

The Need of Philosophy

Le besoin de la philosophie

۱. چرا فلسفه ضرورت پیدا می‌کند؟

هگل بحث را با یک پرسش تاریخی و فلسفی آغاز می‌کند:

چرا انسان در یک دورهٔ خاص به فلسفه نیاز پیدا می‌کند؟

فلسفه همیشه به یک معنا ضرورت ندارد.

تا زمانی که انسان در یک وحدت بی‌واسطه با جهان زندگی می‌کند، نیازی به فلسفه به معنای دقیق آن احساس نمی‌شود.

انسان در چنین وضعیتی:

خود

و:

جهان

را از یکدیگر جدا نمی‌کند.

اما هنگامی که این وحدت از میان می‌رود، انسان با شکاف‌های مختلف مواجه می‌شود.

این وضعیت:

گسست (Entzweiung / Division / Scission)

است.

۲. گسست به‌عنوان سرچشمهٔ فلسفه

Entzweiung

Division / Disunion

Scission

گسست یعنی وحدتی که پیش‌تر به‌صورت طبیعی و بی‌واسطه تجربه می‌شد، اکنون به دو یا چند قطب تقسیم شده است.

برای مثال:

سوژه / ابژه

فکر / هستی

روح / طبیعت

آزادی / ضرورت

متناهی / نامتناهی

فرد / جامعه

ایده / واقعیت

این دوگانگی‌ها صرفاً مشکلات منطقی نیستند.

بلکه تجربهٔ تاریخی انسان را نیز شکل می‌دهند.

انسان احساس می‌کند که:

آنچه باید باشد

با:

آنچه هست

مطابقت ندارد.

از همین جا نیاز به فلسفه پدیدار می‌شود.

۳. فلسفه به‌عنوان تلاش برای بازسازی وحدت

فلسفه می‌کوشد آن وحدتی را که گسست از میان برده است، دوباره برقرار کند.

اما این وحدت نباید بازگشت ساده به وضعیت پیشین باشد.

فلسفه نمی‌تواند صرفاً بگوید:

همه‌چیز یکی است.

بلکه باید توضیح دهد:

چگونه از دل تفاوت می‌توان به وحدت رسید؟

بنابراین فلسفهٔ حقیقی باید:

وحدت

و:

تفاوت

را هم‌زمان حفظ کند.

۴. وحدت بی‌واسطه و وحدت فلسفی

در اینجا باید میان دو نوع وحدت تمایز گذاشت.

وحدت بی‌واسطه

unmittelbare Einheit

Immediate Unity

Unité immédiate

و:

وحدت حاصل‌شده

vermittelte Einheit

Mediated Unity

Unité médiatisée

وحدت بی‌واسطه هنوز تفاوت را به‌طور آگاهانه در خود نگرفته است.

اما وحدت فلسفی باید از دل تفاوت عبور کند.

بنابراین:

وحدت فلسفی = وحدتی که تفاوت را پشت سر گذاشته است.

این مفهوم بعدها در فلسفهٔ هگل به مفهوم:

میانجی‌گری (Vermittlung / Mediation / Médiation)

اهمیت بنیادی پیدا می‌کند.

۵. میانجی‌گری

Vermittlung

Mediation

Médiation

میانجی‌گری یعنی وحدت نه به‌صورت مستقیم، بلکه از طریق یک فرایند به دست می‌آید.

ساختار سادهٔ آن:

A

تفاوت با A

تقابل

رفع

وحدت جدید

بنابراین وحدت نهایی:

بی‌واسطه

نیست.

بلکه:

میانجی‌شده

است.

از اینجا یک اصل مهم هگلی پدیدار می‌شود:

حقیقت، نه صرفاً آغاز، بلکه نتیجه نیز هست.

۶. فاهمه

Verstand

Understanding

Entendement

فاهمه وظیفه‌ای ضروری در تفکر دارد.

فاهمه تفاوت‌ها را تشخیص می‌دهد.

برای مثال:

سوژه ≠ ابژه

آزادی ≠ ضرورت

متناهی ≠ نامتناهی

این توانایی برای شناخت ضروری است.

زیرا بدون تمایزگذاری، هیچ شناخت مشخصی ممکن نیست.

اما مشکل از آنجا آغاز می‌شود که فاهمه تصور کند این تفاوت‌ها:

مطلق

و:

نهایی

هستند.

۷. محدودیت فاهمه

فاهمه می‌گوید:

A، A است.

و:

A، B نیست.

بنابراین:

A ≠ B

اما فاهمه نمی‌پرسد:

رابطهٔ A و B چیست؟

یا:

چگونه A و B در یک نظام واحد قرار دارند؟

فاهمه تفاوت را می‌بیند، اما:

وحدت تفاوت‌ها

را نمی‌بیند.

به همین دلیل هگل معتقد است که فاهمه:

ضروری

است،

اما:

کافی

نیست.

۸. عقل

Vernunft

Reason

Raison

عقل از نظر هگل باید فراتر از فاهمه برود.

عقل تفاوت‌ها را حذف نمی‌کند.

بلکه نشان می‌دهد که تفاوت‌ها چگونه در یک کل واحد قرار دارند.

فاهمه می‌گوید:

سوژه در برابر ابژه است.

عقل می‌پرسد:

این دو چگونه در یک ساختار واحد با یکدیگر ارتباط دارند؟

فاهمه می‌گوید:

آزادی در برابر ضرورت است.

عقل می‌پرسد:

آیا آزادی بدون ضرورت قابل فهم است؟

۹. عقل و وحدت اضداد

Einheit der Gegensätze

Unity of Opposites

Unité des contraires

عقل به این نتیجه می‌رسد که بسیاری از تضادهایی که فاهمه مطلق می‌پندارد، در حقیقت:

نسبت درونی

با یکدیگر دارند.

برای مثال:

متناهی

بدون:

نامتناهی

قابل فهم نیست.

همچنین:

نامتناهی

بدون متناهی چیزی جز یک مفهوم انتزاعی نخواهد بود.

بنابراین:

متناهی ↔ نامتناهی

در یک رابطهٔ دیالکتیکی قرار دارند.

۱۰. تأمل

Reflexion

Reflection

Réflexion

تأمل در فلسفهٔ هگل معنای خاصی دارد.

تأمل یعنی ذهن از یک تعیین معین عبور می‌کند و رابطهٔ آن را با تعیین‌های دیگر بررسی می‌کند.

مثلاً:

سوژه

را در برابر:

ابژه

قرار می‌دهیم.

سپس دربارهٔ رابطهٔ آن‌ها تأمل می‌کنیم.

اما تأمل معمولاً هنوز در سطح:

تقابل

باقی می‌ماند.

۱۱. تأمل و دوگانگی

تأمل می‌تواند نشان دهد که:

سوژه

بدون:

ابژه

قابل فهم نیست.

اما اگر صرفاً رابطهٔ میان آن دو را توضیح دهد، هنوز آن‌ها را به‌عنوان دو قطب مستقل حفظ می‌کند.

بنابراین:

سوژه ↔ ابژه

هنوز یک دوگانگی است.

عقل باید گامی فراتر بردارد.

عقل باید نشان دهد که:

خودِ این دوگانگی

چگونه در یک وحدت بنیادی قرار دارد.

۱۲. فلسفه و رفع گسست

در اینجا وظیفهٔ فلسفه روشن می‌شود.

فلسفه باید:

گسست

را:

رفع

کند.

اما رفع گسست به معنای بازگشت به یک وحدت ساده نیست.

بلکه باید به:

وحدتی میانجی‌شده

رسید.

بنابراین:

گسست → فلسفه → میانجی‌گری → وحدت

اما وحدت نهایی باید تفاوت را در خود حفظ کند.

۱۳. مطلق

Das Absolute

The Absolute

L'Absolu

اکنون دوباره به مفهوم مطلق بازمی‌گردیم.

مطلق چیزی نیست که:

ورای تفاوت‌ها

قرار داشته باشد.

اگر مطلق در جایی خارج از تفاوت‌ها قرار داشته باشد، آنگاه تفاوت‌ها مستقل از مطلق خواهند بود.

در این صورت مطلق دیگر مطلق نیست.

بنابراین:

مطلق باید تفاوت را در خود شامل کند.

۱۴. مطلق به‌عنوان وحدت وحدت و تفاوت

اینجا به یکی از مهم‌ترین فرمول‌های فلسفی هگل نزدیک می‌شویم:

Einheit der Einheit und der Differenz

Unity of Identity and Difference

Unité de l'identité et de la différence

البته این فرمول را باید با دقت فهمید.

مطلق:

وحدت ساده

نیست.

مطلق:

وحدتِ وحدت و تفاوت

است.

یعنی:

وحدت

باید بتواند:

تفاوت

را در خود حفظ کند.

۱۵. تفاوت درون وحدت

اگر تفاوت کاملاً بیرون از وحدت باشد، وحدت دیگر مطلق نیست.

اگر تفاوت کاملاً نابود شود، دیگر تفاوتی وجود ندارد.

پس حقیقت باید ساختاری داشته باشد که در آن:

وحدت

و:

تفاوت

متقابلاً یکدیگر را نفی کنند و در عین حال در یک کل واحد قرار گیرند.

این همان ساختاری است که بعدها:

دیالکتیک

نام می‌گیرد.

۱۶. دیالکتیک

Dialektik

Dialectic

Dialectique

دیالکتیک صرفاً یک روش بحث نیست.

دیالکتیک:

حرکت خودِ مفهوم

است.

مفهوم در خود دارای تعین است.

این تعین محدودیت‌های خود را آشکار می‌کند.

از این طریق به ضد خود می‌رسد.

سپس این تقابل در سطح بالاتری رفع می‌شود.

بنابراین:

تعین

نفی

تضاد

رفع

تعین غنی‌تر

۱۷. نفی

Negation

Negation

Négation

نفی در فلسفهٔ هگل صرفاً نابودی نیست.

وقتی چیزی نفی می‌شود، حقیقت آن به‌طور کامل ناپدید نمی‌شود.

بلکه در شکل جدیدی حفظ می‌شود.

این همان چیزی است که در مفهوم:

رفع (Aufhebung / Sublation / Relève)

بیان می‌شود.

بنابراین:

نفی

می‌تواند:

تولیدکننده

باشد.

نفی یک تعین، زمینهٔ پیدایش تعین جدید را فراهم می‌کند.

۱۸. نفی معین

Bestimmte Negation

Determinate Negation

Négation déterminée

یکی از مهم‌ترین مفاهیم دیالکتیکی هگل:

نفی معین

است.

نفی معین یعنی نفی صرفاً نابودی نیست.

بلکه هر نفی، چیزی:

معین

را نفی می‌کند و در نتیجه به یک تعین جدید می‌رسد.

مثلاً:

این

با نفی:

آن

می‌شود.

اما همین نفی، یک تعیین جدید ایجاد می‌کند.

بنابراین حرکت مفهومی:

تعیین → نفی → تعیین جدید

است.

۱۹. تفاوت با شکاکیت

این دیدگاه با:

شکاکیت (Skeptizismus / Skepticism / Scepticisme)

متفاوت است.

شکاکیت می‌تواند هر تعیین را نفی کند.

اما اگر هر نفی صرفاً به نفی دیگری منجر شود، به:

نفی بی‌پایان

می‌رسیم.

دیالکتیک هگل چنین نیست.

در دیالکتیک:

نفی

خودش به یک:

تعین جدید

منتهی می‌شود.

بنابراین دیالکتیک:

شکاکیت بی‌پایان

نیست.

۲۰. عقل و مطلق

عقل حقیقی از نظر هگل همان توانایی دیدن:

کل

است.

اما کل به معنای مجموعه‌ای از اجزای کنار هم نیست.

کل یک:

نظام (System / System / Système)

است.

در این نظام:

هر جزء

تنها از طریق رابطه‌اش با:

کل

معنا پیدا می‌کند.

و:

کل

نیز بدون:

اجزا

وجود ندارد.

بنابراین:

کل ↔ جزء

رابطه‌ای دیالکتیکی دارند.

۲۱. نظام فلسفی

System

System

Système

فلسفه باید یک:

نظام

باشد.

نظام یعنی مفاهیم جدا از یکدیگر نیستند.

بلکه هر مفهوم از طریق رابطه‌اش با سایر مفاهیم معنا پیدا می‌کند.

بنابراین فلسفه نباید مجموعه‌ای از گزاره‌های مستقل باشد.

بلکه باید:

حرکت ضروری مفاهیم

را نشان دهد.

این اندیشه بعدها در:

علم منطق

به کامل‌ترین صورت خود می‌رسد.

۲۲. حقیقت به‌عنوان کل

یکی از اصولی که در این مسیر شکل می‌گیرد، این است:

حقیقت باید به‌مثابهٔ یک کل فهمیده شود.

اما «کل» چیزی ثابت و بی‌حرکت نیست.

کل:

فرایند

است.

بنابراین حقیقت:

نتیجهٔ حرکت کل

است.

این اندیشه بعدها در فلسفهٔ هگل به شکل مشهور زیر بیان می‌شود:

Das Wahre ist das Ganze.

The True is the Whole.

Le vrai est le Tout.

اما کل تنها زمانی کل است که:

فرایند تحقق خود

را طی کرده باشد.

۲۳. فلسفه به‌عنوان بازسازی وحدت

بنابراین فلسفه سه مرحلهٔ اساسی دارد:

نخست

گسست

Entzweiung

دوم

تأمل و تمایز

Reflexion und Unterschied

سوم

وحدت عقلانی

vernünftige Einheit

این وحدت همان:

مطلق

است.

اما مطلقی که اکنون از مسیر:

گسست

و:

تفاوت

عبور کرده است.

۲۴. مطلق و تفاوت

می‌توان نتیجه را چنین فرمول‌بندی کرد:

مطلق ساده

تفاوت

تقابل

تضاد

نفی

رفع

مطلقِ غنی‌شده

این همان چیزی است که به تدریج فلسفهٔ هگل را از فلسفهٔ شلینگ جدا می‌کند.

۲۵. نقد ضمنی هگل از شلینگ

در این مرحله هگل هنوز به‌طور مستقیم شلینگ را رد نمی‌کند.

اما مسئله‌ای را مطرح می‌کند که بعدها به نقد اصلی او تبدیل می‌شود.

اگر بگوییم:

مطلق = هویت سوژه و ابژه

هنوز باید توضیح دهیم:

این هویت چگونه به تفاوت‌های واقعی تبدیل می‌شود؟

و مهم‌تر:

چگونه تفاوت‌ها دوباره در یک وحدت عقلانی قرار می‌گیرند؟

هگل می‌خواهد این حرکت را:

نشان دهد

نه اینکه صرفاً:

شهود کند.

۲۶. تفاوت میان هگل و شلینگ در این مرحله

می‌توان اختلاف را چنین صورت‌بندی کرد:

شلینگ

مطلق

هویت

سوژه و ابژه

هگل

مطلق

هویت

تفاوت

تضاد

رفع

وحدت

برای شلینگ، نقطهٔ اصلی:

هویت

است.

برای هگل، مسئلهٔ اصلی:

حرکت هویت به تفاوت و بازگشت تفاوت به هویت

است.

۲۷. نتیجهٔ فلسفی بخش پنجم

اکنون می‌توانیم منطق کلی این بخش را چنین خلاصه کنیم:

گسست (Entzweiung)

نیاز به فلسفه

تأمل (Reflexion)

تشخیص تفاوت‌ها

فاهمه (Verstand)

تثبیت تقابل‌ها

عقل (Vernunft)

درک وحدت تقابل‌ها

مطلق (Absolutes)

وحدت هویت و تفاوت

در اینجا یک نکتهٔ بسیار مهم آشکار می‌شود:

فاهمه تفاوت را می‌بیند، اما آن را مطلق می‌کند.

عقل تفاوت را می‌بیند، اما آن را در وحدت می‌فهمد.

بنابراین عقل:

تفاوت را حذف نمی‌کند.

بلکه:

تفاوت را درون وحدت قرار می‌دهد.

و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که هگل را به سوی مفهوم:

دیالکتیک

هدایت می‌کند.


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:20 ] [ عباس مهیاد ]

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (چهارم)

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

(ادامه بخش سوم)

۲۱. وحدت بی‌تفاوت

Indifferenz

Indifference

Indifférence

اینجا مفهوم:

بی‌تفاوتی (Indifferenz / Indifference / Indifférence)

اهمیت پیدا می‌کند.

اگر سوژه و ابژه صرفاً در یک مطلق بی‌تفاوت حل شوند، دیگر نمی‌توان توضیح داد که چرا:

سوژه سوژه است

و:

ابژه ابژه است.

در این حالت، همه‌چیز در یک وحدت مبهم قرار می‌گیرد.

هگل بعدها این نوع وحدت را نقد خواهد کرد.

۲۲. «شب همهٔ گاوها سیاه است»

در اینجا زمینهٔ یکی از مشهورترین نقدهای هگل به شلینگ فراهم می‌شود.

هگل در:

پدیدارشناسی روح

می‌نویسد که تصور مطلق به‌عنوان یک هویت بی‌تفاوت، مانند:

شبی است که در آن همهٔ گاوها سیاه‌اند.

منظور این است:

اگر همهٔ تفاوت‌ها در مطلق حذف شوند، دیگر هیچ تفاوت واقعی قابل توضیح نیست.

مطلق حقیقی باید بتواند نشان دهد:

چگونه تفاوت از دل وحدت پدید می‌آید.

۲۳. تفاوت واقعی و تفاوت ظاهری

هگل میان دو نوع تفاوت تمایز می‌گذارد.

تفاوت ظاهری

تفاوتی که صرفاً در سطح تجربه وجود دارد.

تفاوت حقیقی

تفاوتی که خودِ ساختار مطلق را تشکیل می‌دهد.

اگر تفاوت فقط ظاهری باشد، آنگاه مطلق واقعاً:

بی‌تفاوت

است.

اما اگر تفاوت حقیقی باشد، باید توضیح دهیم:

تفاوت چگونه از خود مطلق ناشی می‌شود؟

اینجا هگل به سوی:

دیالکتیک

حرکت می‌کند.

۲۴. تفاوت هگل با شلینگ

می‌توان اختلاف در حال شکل‌گیری را چنین خلاصه کرد:

شلینگ

مطلق

هویت سوژه و ابژه

هگل

مطلق

تعیین

تفاوت

تقابل

تضاد

رفع

وحدت عالی‌تر

بنابراین برای هگل:

مطلق یک نقطهٔ آغاز ثابت نیست.

بلکه:

یک فرایند خودتعیین‌گر

است.

۲۵. مطلق و خودتعیین‌گری

Selbstbestimmung

Self-determination

Autodétermination

یکی از تفاوت‌های مهم فلسفهٔ در حال شکل‌گیری هگل این است که مطلق باید:

خود را تعیین کند.

اگر مطلق صرفاً یک وحدت بی‌تفاوت باشد، هنوز به‌درستی شناخته نشده است.

مطلق باید بتواند از:

خود

تفاوت را پدید آورد.

و سپس این تفاوت را در سطحی بالاتر به وحدت بازگرداند.

بنابراین:

مطلق = خودتعیین‌گری

و این همان چیزی است که بعدها در منطق هگل به:

حرکت مفهوم

تبدیل خواهد شد.

۲۶. جایگاه شلینگ در تحول هگل

در این مرحله باید دقت کرد که هگل هنوز شلینگ را صرفاً نقد نمی‌کند.

برعکس، هگل معتقد است شلینگ مهم‌ترین گام را برای عبور از فلسفهٔ فیشته برداشته است.

فیشته:

سوژه → جزمن

شلینگ:

مطلق → سوژه و ابژه

اما هگل به‌تدریج می‌پرسد:

چگونه مطلق به سوژه و ابژه تبدیل می‌شود؟

این پرسش، تفاوت بنیادین هگل با شلینگ را آشکار می‌کند.

۲۷. نتیجهٔ بخش سوم

اکنون ساختار کلی بحث روشن‌تر است:

فیشته

من

جزمن

محدودیت

فعالیت

وظیفهٔ نامتناهی

پیشروی نامتناهی

شلینگ

مطلق

هویت مطلق

سوژه = ابژه

طبیعت = روح

هگل در حال شکل‌گیری

مطلق

تعیین

تفاوت

تقابل

تضاد

رفع

وحدت در سطح بالاتر

بنابراین هگل از فیشته می‌آموزد که:

سوژه فعالیت است، نه یک شیء ثابت.

و از شلینگ می‌آموزد که:

سوژه و ابژه باید در مطلق وحدت داشته باشند.

اما هگل از هر دو فراتر می‌رود و می‌پرسد:

چگونه خودِ مطلق از طریق حرکت درونی خویش تفاوت و وحدت را تولید می‌کند؟

این پرسش هستهٔ اصلی فلسفهٔ بالغ هگل خواهد شد.

در بخش چهارم باید وارد یکی از مهم‌ترین قسمت‌های خود اثر شویم: رابطهٔ فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی، مفهوم شهود عقلانی (Intellektuelle Anschauung / Intellectual Intuition / Intuition intellectuelle)، ساختار شناخت مطلق، نسبت فلسفه و عقل، و سپس نقد دقیق‌تر هگل از این تصور که مطلق صرفاً «هویت» است. در آنجا همچنین می‌توانیم دقیق‌تر ببینیم که هگل چگونه مفهوم «مطلق به‌مثابهٔ هویت هویت و تفاوت» را از دل این بحث بیرون می‌کشد و چرا این مسیر مستقیماً به فلسفهٔ دیالکتیکی او منتهی می‌شود.

بخش چهارم

فلسفهٔ طبیعت، فلسفهٔ استعلایی و شناخت مطلق

Naturphilosophie und Transzendentalphilosophie

Philosophy of Nature and Transcendental Philosophy

Philosophie de la nature et philosophie transcendantale

۱. مسئلهٔ بنیادی: از کجا باید آغاز کرد؟

مسئلهٔ بنیادی فلسفهٔ ایده‌آلیستی این است:

فلسفه باید از کجا آغاز شود؟

آیا باید از:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

آغاز کنیم؟

یا از:

ابژه (Objekt / Object / Objet)؟

یا از:

طبیعت (Natur / Nature / Nature)؟

یا از:

خودآگاهی (Selbstbewußtsein / Self-consciousness / Conscience de soi)؟

فیشته از:

من (Ich / I / Moi)

آغاز می‌کند.

فلسفهٔ طبیعت شلینگ از:

طبیعت

آغاز می‌کند.

اما شلینگ می‌کوشد نشان دهد که این دو نقطهٔ آغاز در حقیقت به یک واقعیت بنیادی واحد بازمی‌گردند:

مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu).

۲. دو مسیر شناخت مطلق

می‌توان دو مسیر بنیادی را در فلسفهٔ شلینگ و هگل از یکدیگر تفکیک کرد.

مسیر نخست:

طبیعت → روح

و مسیر دوم:

روح → طبیعت

یا:

ابژه → سوژه

و:

سوژه → ابژه

این دو مسیر در نهایت باید به یک نقطه برسند.

آن نقطه:

مطلق

است.

بنابراین:

فلسفهٔ طبیعت

از طبیعت شروع می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه طبیعت به روح و خودآگاهی می‌رسد.

فلسفهٔ استعلایی

از خودآگاهی شروع می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه آگاهی به جهان عینی می‌رسد.

۳. فلسفهٔ طبیعت به‌مثابهٔ مسیر عینی

Der objektive Weg

The Objective Path

La voie objective

در فلسفهٔ طبیعت، طبیعت چیزی کاملاً خارجی و مرده نیست.

طبیعت یک:

فرایند زنده (lebendiger Prozeß / living process / processus vivant)

است.

در این فرایند، طبیعت به‌تدریج صورت‌های پیچیده‌تر خود را پدیدار می‌کند.

می‌توان این حرکت را چنین نشان داد:

ماده

نیرو

سازمان

حیات

ارگانیسم

حساسیت

آگاهی

خودآگاهی

طبیعت در نهایت به نقطه‌ای می‌رسد که در آن:

خود را می‌شناسد.

این نقطه:

روح

است.

۴. طبیعت به‌عنوان روح ناآگاه

در این معنا، طبیعت:

روح ناآگاه (unbewußter Geist / unconscious spirit / esprit inconscient)

است.

روح نیز:

طبیعت آگاه (bewußte Natur / conscious nature / nature consciente)

است.

بنابراین میان طبیعت و روح یک گسست مطلق وجود ندارد.

آن‌ها دو صورت ظهور یک حقیقت واحدند.

این اندیشه برای شلینگ اهمیت بنیادی دارد، زیرا می‌خواهد نشان دهد که:

آگاهی

نمی‌تواند کاملاً از:

طبیعت

جدا باشد.

همچنین:

طبیعت

نمی‌تواند صرفاً یک شیء بی‌جان در برابر آگاهی باشد.

۵. فلسفهٔ استعلایی: مسیر ذهنی

Der subjektive Weg

The Subjective Path

La voie subjective

فلسفهٔ استعلایی مسیر مخالف را دنبال می‌کند.

از:

خودآگاهی

آغاز می‌کند.

پرسش آن این است:

چگونه جهانی عینی برای آگاهی ممکن می‌شود؟

این همان مسئله‌ای است که از کانت به ارث رسیده است.

کانت می‌پرسد:

شرایط امکان تجربه چیست؟

فلسفهٔ استعلایی می‌خواهد ساختارهایی را کشف کند که بدون آن‌ها تجربهٔ جهان ممکن نیست.

اما در شلینگ، این مسئله به شکل گسترده‌تری مطرح می‌شود.

هدف این است که نشان داده شود چگونه:

سوژه

و:

ابژه

از یکدیگر جدا شده‌اند و چگونه دوباره می‌توان وحدت بنیادی آن‌ها را کشف کرد.

۶. خودآگاهی و پیدایش جهان

در اینجا مسئلهٔ اساسی چنین است:

چگونه من به جهان می‌رسم؟

اگر از:

من

شروع کنیم، باید توضیح دهیم که چگونه:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

پدیدار می‌شود.

این همان مشکلی بود که در فلسفهٔ فیشته مشاهده کردیم.

اما شلینگ می‌خواهد از این بن‌بست عبور کند.

او نمی‌خواهد بگوید:

جهان صرفاً محصول خودسرانهٔ من است.

بلکه می‌گوید:

من و جهان هر دو در یک بنیاد مطلق مشترک‌اند.

پس مسئله دیگر:

من چگونه جهان را تولید می‌کنم؟

نیست.

بلکه:

من و جهان چگونه از یک وحدت بنیادی واحد پدیدار می‌شویم؟

۷. شهود عقلانی

Intellektuelle Anschauung

Intellectual Intuition

Intuition intellectuelle

برای درک مطلق، شلینگ به مفهوم:

شهود عقلانی

توسل می‌جوید.

شهود عقلانی نوعی شناخت است که در آن:

شناخت‌کننده

و:

شناخته‌شده

در یک وحدت قرار می‌گیرند.

در شناخت عادی، ما یک شیء را در برابر خود قرار می‌دهیم.

ساختار چنین است:

من → شیء

اما در شهود عقلانی، این فاصله باید از میان برود.

یعنی:

شناخت

به:

وحدت شناخت‌کننده و شناخته‌شده

می‌رسد.

۸. تفاوت شهود حسی و شهود عقلانی

شهود حسی

sinnliche Anschauung

Sensuous Intuition

Intuition sensible

در این نوع شهود، ما یک شیء خارجی را ادراک می‌کنیم.

مثلاً:

درخت

در برابر:

من

قرار دارد.

اما در شهود عقلانی، موضوع شناخت چیزی نیست که همچون یک شیء خارجی در برابر ما قرار گیرد.

موضوع:

خودِ فعالیت شناخت

است.

بنابراین:

عقل خود را در فعالیت خود می‌یابد.

۹. شناخت مطلق

Absolute Erkenntnis

Absolute Knowledge

Connaissance absolue

شناخت مطلق نباید صرفاً شناخت یک شیء بسیار بزرگ یا یک موجود برتر باشد.

مطلق یک:

ابژه

در کنار سایر ابژه‌ها نیست.

اگر مطلق یک ابژه باشد، آنگاه چیزی دیگر باید در برابر آن به‌عنوان سوژه قرار گیرد.

در این صورت مطلق دیگر مطلق نخواهد بود.

بنابراین شناخت مطلق باید به جایی برسد که در آن:

سوژه و ابژه

دیگر دو واقعیت مستقل نباشند.

۱۰. مطلق و خودشناسی

مطلق در این معنا:

شناخت خود

است.

اما این خودشناسی یک خود فردی نیست.

بلکه:

مطلق خود را در سوژه و ابژه می‌شناسد.

بنابراین ساختار چنین است:

مطلق

خود را به صورت سوژه می‌یابد

و:

خود را به صورت ابژه می‌یابد

و سپس:

وحدت خود را در هر دو درمی‌یابد.

این همان چیزی است که می‌توان آن را:

خودشناسی مطلق (Selbsterkenntnis des Absoluten / self-knowledge of the Absolute / connaissance de soi de l'Absolu)

نامید.

۱۱. مسئلهٔ هویت و تفاوت

اکنون به مهم‌ترین مسئله می‌رسیم.

اگر:

سوژه = ابژه

آیا این بدان معناست که هیچ تفاوتی میان آن‌ها وجود ندارد؟

هگل می‌گوید:

نه.

زیرا اگر هیچ تفاوتی نباشد، اصلاً نمی‌توان از سوژه و ابژه سخن گفت.

بنابراین باید میان دو سطح تمایز قائل شد.

در سطح:

مطلق

وحدت وجود دارد.

در سطح:

تعیّن

تفاوت وجود دارد.

پس:

وحدت بدون تفاوت

کافی نیست.

و:

تفاوت بدون وحدت

نیز کافی نیست.

حقیقت باید:

وحدتِ وحدت و تفاوت

باشد.

۱۲. هویت

Identität

Identity

Identité

هویت یعنی:

خود-با-خود-بودن (Selbstgleichheit / self-identity / identité à soi).

در ساده‌ترین شکل:

A = A

اما هگل به‌تدریج نشان می‌دهد که این فرمول برای توضیح واقعیت کافی نیست.

چرا؟

زیرا اگر فقط بگوییم:

A = A

هیچ تفاوتی در آن وجود ندارد.

اما جهان واقعی پر از:

تفاوت

است.

بنابراین فلسفه باید توضیح دهد که:

هویت

چگونه با:

تفاوت

رابطه دارد.

۱۳. تفاوت

Differenz

Difference

Différence

تفاوت چیزی نیست که صرفاً از بیرون به هویت اضافه شود.

اگر هویت کاملاً بدون تفاوت باشد، هیچ تعیّنی ندارد.

برای اینکه چیزی:

این

باشد،

باید:

آن

نباشد.

بنابراین تعیین یک چیز همواره شامل یک:

تمایز

است.

این همان نقطه‌ای است که فلسفهٔ هگل به تدریج از فلسفهٔ شلینگ فاصله می‌گیرد.

۱۴. مطلق به‌مثابهٔ هویت و تفاوت

می‌توان گفت که در این مرحله هگل به فرمولی نزدیک می‌شود که بعدها بسیار مهم خواهد شد:

مطلق = وحدت هویت و تفاوت

یا:

Das Absolute = Einheit von Identität und Differenz

The Absolute = Unity of Identity and Difference

L'Absolu = unité de l'identité et de la différence

مطلق نه صرفاً:

هویت

است.

و نه صرفاً:

تفاوت.

بلکه:

وحدتی است که تفاوت را در خود شامل می‌شود.

۱۵. تفاوت درون مطلق

این نکته بسیار اساسی است.

تفاوت نباید چیزی باشد که:

بعداً

به مطلق اضافه شود.

اگر چنین باشد، مطلق ابتدا یک وحدت کامل بوده و سپس چیزی خارجی وارد آن شده است.

در این صورت مطلق دیگر مطلق نیست.

پس تفاوت باید:

درون خود مطلق

باشد.

مطلق باید بتواند:

خود را متفاوت کند.

این همان چیزی است که بعدها در فلسفهٔ هگل به مفهوم:

خودتعیین‌گری (Selbstbestimmung / self-determination / autodétermination)

می‌رسد.

۱۶. خودتعیین‌گری مطلق

مطلق یک:

وحدت ایستا

نیست.

مطلق باید:

فعالیت

باشد.

اما این فعالیت نه فعالیتی خارجی، بلکه:

فعالیت خودتعیین‌گر

است.

یعنی مطلق:

خود را تعیین می‌کند.

در این حرکت:

هویت

به:

تفاوت

می‌رسد.

و تفاوت دوباره به:

وحدت

بازمی‌گردد.

این حرکت را می‌توان چنین نمایش داد:

وحدت

تعیین

تفاوت

تقابل

رفع

وحدت غنی‌تر

۱۷. رفع

Aufhebung

Sublation

Relève / Suppression-conservation

مفهوم:

رفع

یکی از مهم‌ترین مفاهیم دیالکتیک هگل است.

رفع سه معنا را هم‌زمان دربرمی‌گیرد:

  1. لغو کردن
  2. حفظ کردن
  3. بالا بردن

وقتی یک تضاد رفع می‌شود، یک طرف به‌طور کامل نابود نمی‌شود.

بلکه:

تفاوت

در یک:

وحدت بالاتر

حفظ می‌شود.

بنابراین:

وحدت

پس از رفع تضاد، همان وحدت اولیه نیست.

بلکه:

وحدتی غنی‌تر

است.

۱۸. تفاوت با پیشروی نامتناهی فیشته

در فیشته:

محدودیت

غلبه

محدودیت جدید

غلبه

و این حرکت پایان ندارد.

اما در هگل، تضاد باید در خودِ ساختار مفهومی‌اش:

رفع

شود.

بنابراین حرکت دیالکتیکی:

پیشروی افقی بی‌پایان

نیست.

بلکه:

حرکت عمقی

است.

یعنی مفهوم با عبور از تضاد:

خود را غنی‌تر می‌کند.

۱۹. هویت و تفاوت در شلینگ

شلینگ نیز وحدت و تفاوت را می‌پذیرد.

اما از نظر هگل، مسئله این است که شلینگ هنوز به اندازهٔ کافی نشان نمی‌دهد:

تفاوت چگونه از مطلق ناشی می‌شود.

شلینگ می‌گوید:

مطلق = هویت سوژه و ابژه.

هگل می‌پرسد:

این هویت چگونه خود را به سوژه و ابژه متعین می‌کند؟

بنابراین مسئله از:

چیستی مطلق

به:

حرکت مطلق

تغییر می‌کند.

این تغییر بسیار بنیادی است.

۲۰. مطلق به‌عنوان نتیجه

در اینجا یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های هگل با شلینگ آشکار می‌شود.

برای شلینگ، مطلق بیشتر:

اصل

است.

اما برای هگل، مطلق باید:

اصل و نتیجه

هر دو باشد.

مطلق فقط نقطهٔ آغاز نیست.

بلکه باید در فرایند خودتعیین‌گری:

به خودش بازگردد.

بنابراین:

آغاز → خروج از خود → تفاوت → بازگشت به خود

این ساختار بعدها در فلسفهٔ هگل بسیار مهم می‌شود.

۲۱. مطلق و بازگشت به خود

Rückkehr in sich selbst

Return into Itself

Retour à soi

مطلق زمانی واقعاً مطلق است که بتواند:

از خود خارج شود

و سپس:

به خود بازگردد.

این خروج از خود:

تفاوت

است.

بازگشت:

وحدت

است.

بنابراین:

وحدت → تفاوت → وحدت

اما وحدت دوم با وحدت اول یکسان نیست.

زیرا وحدت دوم:

تفاوت را از سر گذرانده است.

به همین دلیل غنی‌تر است.

۲۲. اهمیت این مسئله برای فلسفهٔ هگل

از همین جا می‌توان ریشهٔ فلسفهٔ بالغ هگل را مشاهده کرد.

هگل بعدها در:

علم منطق (Wissenschaft der Logik / Science of Logic / Science de la logique)

حرکت مفاهیم را بر اساس همین ساختار دنبال خواهد کرد.

مفهوم:

خود را تعیین می‌کند.

از خود:

تفاوت

پدید می‌آورد.

به:

تقابل

می‌رسد.

و از طریق:

رفع

به وحدتی عالی‌تر بازمی‌گردد.

بنابراین منطق هگل صرفاً منطق گزاره‌ها نیست.

بلکه:

منطق حرکت خودِ مفهوم

است.

۲۳. نسبت فلسفه و هنر

اکنون باید دوباره به مسئلهٔ هنر بازگردیم.

در فلسفهٔ شلینگ، هنر نمونه‌ای ممتاز از وحدت:

آگاهی و ناآگاهی

است.

اثر هنری چیزی را به‌صورت عینی نشان می‌دهد که فلسفه در سطح مفهومی می‌کوشد آن را بفهمد.

اما هگل به‌تدریج به این نتیجه خواهد رسید که:

فلسفه

باید بتواند حقیقت را:

مفهومی

بیان کند.

این مسئله بعدها به تفاوت میان:

بازنمایی (Vorstellung / Representation / Représentation)

و:

مفهوم (Begriff / Concept / Concept)

منتهی می‌شود.

۲۴. شهود و مفهوم

شهود عقلانی می‌کوشد:

وحدت مطلق

را مستقیماً دریابد.

اما هگل به تدریج معتقد می‌شود که شناخت واقعی مطلق نمی‌تواند صرفاً:

شهودی

باشد.

زیرا شهود وحدت را می‌بیند، اما باید توضیح داد:

تفاوت چگونه از این وحدت پدید می‌آید.

از این رو:

مفهوم (Begriff / Concept / Concept)

باید بتواند حرکت مطلق را توضیح دهد.

بنابراین:

شهود

به:

مفهوم

نیاز دارد.

۲۵. از شهود به دیالکتیک

در اینجا می‌توان تحول را چنین نشان داد:

شهود عقلانی

درک وحدت

پرسش دربارهٔ تفاوت

تعیین تفاوت

تقابل

تضاد

رفع

وحدت مفهومی

این حرکت همان چیزی است که به‌تدریج:

دیالکتیک هگلی

را شکل می‌دهد.

۲۶. جایگاه تاریخی رسالهٔ «تفاوت»

این رساله از این نظر اهمیت بسیار زیادی دارد که در مرز میان دو دوره قرار دارد.

از یک سو:

هگلِ جوان

هنوز با شلینگ همراه است.

از سوی دیگر:

هگلِ آینده

در حال شکل‌گیری است.

در این اثر هنوز:

مطلق

نقش محوری دارد.

اما مفهوم:

حرکت درونی مطلق

در حال ظهور است.

این حرکت بعداً به قلب فلسفهٔ هگل تبدیل خواهد شد.

۲۷. نتیجهٔ بخش چهارم

اکنون ساختار فلسفی بحث را می‌توان چنین خلاصه کرد:

فیشته

من

جزمن

محدودیت

وظیفهٔ نامتناهی

شلینگ

مطلق

هویت سوژه و ابژه

طبیعت و روح

فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی

هگل

مطلق

هویت

تفاوت

تعیین

تقابل

تضاد

رفع

وحدت غنی‌تر

بنابراین مسئلهٔ اصلی که از این بخش به بعد باید دنبال کنیم این است:

مطلق چگونه می‌تواند هم هویت باشد و هم تفاوت؟

و پاسخ در حال شکل‌گیری هگل این است:

مطلق یک وحدت ایستا نیست؛ مطلق خود را تعیین می‌کند، از خود تفاوت پدید می‌آورد و در بازگشت از تفاوت به وحدتی غنی‌تر دست می‌یابد.

این نکته، پلی است میان هگلِ جوانِ همکار شلینگ و هگلِ متأخرِ دیالکتیک.

در بخش پنجم، وارد بحث بسیار مهم «نظام فلسفی و نیاز به فلسفه» می‌شویم و دقیق‌تر بررسی می‌کنیم که هگل چگونه مفهوم گسست (Entzweiung / Division / Scission) را به‌عنوان سرچشمهٔ نیاز به فلسفه تحلیل می‌کند؛ سپس رابطهٔ فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement)، عقل (Vernunft / Reason / Raison) و تأمل (Reflexion / Reflection / Réflexion) را بررسی خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که چرا از نظر هگل، فاهمه تفاوت‌ها را از هم جدا می‌کند، اما عقل باید وحدت آن‌ها را در مطلق نشان دهد؛ و در نهایت به مسئلهٔ بسیار مهم «مطلق به‌مثابهٔ هویت هویت و تفاوت» خواهیم رسید.


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:8 ] [ عباس مهیاد ]

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (سوم)

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش سوم

فلسفهٔ شلینگ و فلسفهٔ هویت

Die Schellingsche Philosophie

Schelling's Philosophy

La philosophie de Schelling

هگل در کتاب تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ، فلسفهٔ شلینگ را در برابر فلسفهٔ فیشته قرار می‌دهد.

از نظر او، مشکل بنیادی فیشته این بود که فلسفهٔ او از:

من (Ich / I / Moi)

آغاز می‌کرد و سپس مجبور بود:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

را در برابر آن قرار دهد.

بنابراین در فلسفهٔ فیشته، ساختار بنیادی چنین بود:

من ↔ جزمن

و فلسفه باید دائماً تلاش می‌کرد این شکاف را برطرف کند.

اما از نظر هگل، شلینگ یک گام بنیادی به پیش برداشته است.

شلینگ نمی‌خواهد فلسفه را از یکی از دو قطب آغاز کند.

نه:

سوژه

و نه:

ابژه

بلکه از:

مطلق

آغاز می‌کند.

۱. مطلق به‌عنوان اصل فلسفه

Das Absolute

The Absolute

L'Absolu

در فلسفهٔ شلینگ، مطلق واقعیتی نیست که در کنار سایر موجودات قرار داشته باشد.

مطلق:

کل واقعیت

است.

بنابراین نمی‌توان گفت:

مطلق + جهان

زیرا جهان خود در مطلق قرار دارد.

همچنین نمی‌توان گفت:

مطلق در برابر جهان

زیرا در این صورت مطلق دیگر مطلق نخواهد بود.

مطلق باید:

وحدت مطلق هستی و اندیشه

باشد.

از این منظر:

سوژه

و:

ابژه

هر دو در مطلق ریشه دارند.

۲. هویت مطلق

Absolute Identität

Absolute Identity

Identité absolue

یکی از مهم‌ترین مفاهیم فلسفهٔ شلینگ:

هویت مطلق

است.

هویت مطلق به این معنا نیست که سوژه و ابژه از نظر تجربی همان چیز هستند.

بلکه به این معناست که در سطح بنیادی واقعیت:

سوژه و ابژه دو جلوهٔ یک اصل واحدند.

می‌توان ساختار آن را چنین نوشت:

مطلق

سوژه + ابژه

یا:

مطلق = هویت سوژه و ابژه

بنابراین شلینگ می‌خواهد بر دوگانگی فلسفهٔ مدرن غلبه کند.

۳. در برابر دوگانگی

فلسفهٔ مدرن اغلب جهان را به دو حوزه تقسیم می‌کند:

ذهن / عین

سوژه / ابژه

روح / طبیعت

آزادی / ضرورت

اندیشه / واقعیت

شلینگ معتقد است این تقابل‌ها نباید نهایی تلقی شوند.

در پشت آن‌ها یک وحدت بنیادی قرار دارد.

بنابراین:

سوژه و ابژه

دو موجود مستقل نیستند.

بلکه دو قطب یک:

مطلق واحد

هستند.

۴. طبیعت و روح

Natur und Geist

Nature and Spirit

Nature et Esprit

یکی از مهم‌ترین کاربردهای فلسفهٔ هویت در شلینگ، رابطهٔ:

طبیعت (Natur / Nature / Nature)

و:

روح (Geist / Spirit / Esprit)

است.

در فلسفهٔ سنتی، طبیعت و روح اغلب دو حوزهٔ کاملاً جدا تصور می‌شوند.

طبیعت:

  • مادی
  • ضروری
  • مکانیکی

در نظر گرفته می‌شود.

روح:

  • آزاد
  • خودآگاه
  • عقلانی

در نظر گرفته می‌شود.

اما شلینگ می‌گوید این دوگانگی نباید نهایی باشد.

طبیعت و روح در بنیاد خود:

یک واقعیت

هستند.

۵. طبیعت به‌عنوان روح ناآگاه

شلینگ طبیعت را یک نظام زنده و پویا می‌داند.

طبیعت صرفاً:

مجموعه‌ای از اشیای مادی

نیست.

بلکه طبیعت دارای یک حرکت درونی است.

در طبیعت می‌توان نوعی روند تکاملی مشاهده کرد:

ماده

نیرو

حیات

ارگانیسم

خودآگاهی

بنابراین طبیعت را می‌توان:

روح ناآگاه

دانست.

۶. روح به‌عنوان طبیعت آگاه

از سوی دیگر:

روح

نیز چیزی جدا از طبیعت نیست.

روح همان ساختار بنیادی طبیعت است که در سطح بالاتری:

به خودآگاهی

رسیده است.

بنابراین می‌توان گفت:

طبیعت = روح ناآگاه

و:

روح = طبیعت آگاه

این دو عبارت در اندیشهٔ شلینگ اهمیت بنیادی دارند.

زیرا نشان می‌دهند که:

طبیعت

و:

روح

دو واقعیت کاملاً جدا نیستند.

بلکه دو جهت یک حرکت واحدند.

۷. فلسفهٔ طبیعت

Naturphilosophie

Philosophy of Nature

Philosophie de la nature

شلینگ برای توضیح طبیعت، فلسفهٔ طبیعت را توسعه می‌دهد.

در فلسفهٔ طبیعت، مسئله این است:

چگونه طبیعت از درون خود به ساختارهای پیچیده‌تر می‌رسد؟

طبیعت یک:

فرایند (Prozess / Process / Processus)

است.

این فرایند از ساختارهای ساده‌تر به ساختارهای پیچیده‌تر حرکت می‌کند.

بنابراین طبیعت را نباید صرفاً یک:

محصول نهایی

دانست.

بلکه باید آن را:

فعالیت زنده

در نظر گرفت.

۸. نیروهای طبیعت

شلینگ در فلسفهٔ طبیعت بر مفهوم:

نیرو (Kraft / Force / Force)

تأکید می‌کند.

طبیعت در حرکت خود از طریق نیروهای متقابل عمل می‌کند.

برای مثال:

جاذبه

و:

دافعه

در تقابل قرار می‌گیرند.

اما این تقابل صرفاً نابودی یکی توسط دیگری نیست.

بلکه از تعامل نیروها:

ساختار

پدیدار می‌شود.

بنابراین طبیعت خود را در:

تضاد نیروها

سازمان می‌دهد.

۹. طبیعت و تولید

در فلسفهٔ شلینگ، طبیعت:

تولیدکننده

است.

یعنی طبیعت صرفاً چیزی نیست که «تولید شده» باشد.

بلکه:

خودِ فرایند تولید

است.

به همین دلیل شلینگ طبیعت را نوعی:

فعالیت تولیدکننده

می‌داند.

این ایده برای فهم رابطهٔ طبیعت و روح بسیار مهم است.

زیرا همان فعالیتی که در طبیعت وجود دارد، در سطح روح به:

خودآگاهی

تبدیل می‌شود.

۱۰. فلسفهٔ استعلایی

Transzendentalphilosophie

Transcendental Philosophy

Philosophie transcendantale

اگر فلسفهٔ طبیعت از:

ابژه

حرکت می‌کند و به:

سوژه

می‌رسد،

فلسفهٔ استعلایی مسیر معکوس را دنبال می‌کند.

فلسفهٔ استعلایی از:

خودآگاهی

آغاز می‌کند.

و می‌پرسد:

چگونه ابژه برای سوژه پدیدار می‌شود؟

بنابراین:

فلسفهٔ طبیعت: ابژه → سوژه

فلسفهٔ استعلایی: سوژه → ابژه

این دو مسیر مکمل یکدیگرند.

۱۱. دو مسیر به سوی یک مطلق

از نظر شلینگ، فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی در حقیقت دو فلسفهٔ جدا نیستند.

بلکه دو مسیر متفاوت برای شناخت یک حقیقت واحدند.

می‌توان این ساختار را چنین نشان داد:

مسیر اول

طبیعت

حیات

روح

خودآگاهی

مسیر دوم

خودآگاهی

آگاهی

شناخت جهان

طبیعت

این دو مسیر در:

مطلق

به یکدیگر می‌رسند.

بنابراین:

طبیعت

و:

روح

دو جهت حرکت یک واقعیت واحدند.

۱۲. نظام ایده‌آلیسم استعلایی

این مسئله در کتاب شلینگ:

نظام ایده‌آلیسم استعلایی

به‌صورت نظام‌مند دنبال می‌شود.

عنوان آلمانی:

System des transzendentalen Idealismus

انگلیسی:

System of Transcendental Idealism

فرانسوی:

Système de l'idéalisme transcendantal

شلینگ در این اثر می‌کوشد نشان دهد که چگونه:

آگاهی

به:

جهان عینی

می‌رسد.

و چگونه جهان عینی را می‌توان در نسبت با:

فعالیت سوژه

فهمید.

اما در عین حال، شلینگ نمی‌خواهد به ایده‌آلیسم یک‌جانبهٔ فیشته بازگردد.

او می‌خواهد:

طبیعت

را نیز در نظام فلسفی خود حفظ کند.

۱۳. تاریخ خودآگاهی

یکی از ایده‌های مهم شلینگ این است که خودآگاهی به‌صورت ناگهانی پدیدار نمی‌شود.

بلکه دارای یک:

تاریخ

است.

ساختار کلی این حرکت را می‌توان چنین فهمید:

احساس

شهود

آگاهی

بازتاب

خودآگاهی

اراده

آزادی

این حرکت نشان می‌دهد که روح به‌تدریج به خودش بازمی‌گردد.

در اینجا شلینگ به مسئله‌ای نزدیک می‌شود که بعدها هگل آن را در:

پدیدارشناسی روح

به‌صورت بسیار گسترده‌تری بسط خواهد داد.

۱۴. خودآگاهی و جهان

خودآگاهی زمانی خودآگاهی واقعی است که با چیزی مواجه شود که:

خودش نیست.

بنابراین دوباره با ساختار:

سوژه / ابژه

روبه‌رو می‌شویم.

اما در فلسفهٔ شلینگ، این دوگانگی نباید نهایی باشد.

سوژه و ابژه در سطح مطلق:

یکی هستند.

بنابراین:

خودآگاهی

در حقیقت باید به وحدت بنیادی خود با جهان برسد.

۱۵. مسئلهٔ آزادی

Freiheit

Freedom

Liberté

فلسفهٔ شلینگ به مسئلهٔ:

آزادی

اهمیت زیادی می‌دهد.

آزادی برای شلینگ صرفاً انتخاب میان چند گزینه نیست.

آزادی به ساختار بنیادی:

سوژه

و:

مطلق

مربوط است.

اما مسئله این است:

اگر همه‌چیز در مطلق وحدت دارد، آزادی چگونه ممکن است؟

اگر مطلق یک وحدت کامل باشد، آیا تفاوت میان:

آزادی

و:

ضرورت

از میان نمی‌رود؟

این پرسش بعدها در فلسفهٔ شلینگ متأخر اهمیت بسیار بیشتری پیدا خواهد کرد.

۱۶. هنر به‌عنوان وحدت

Kunst

Art

Art

یکی از مهم‌ترین نتایج فلسفهٔ استعلایی شلینگ، جایگاه:

هنر

است.

از نظر شلینگ، هنر می‌تواند وحدتی را نشان دهد که فلسفه در سطح مفهومی به‌دشواری به آن دست می‌یابد.

در اثر هنری:

آگاهی

و:

ناآگاهی

با یکدیگر متحد می‌شوند.

همچنین:

آزادی

و:

ضرورت

در یک محصول واحد ظاهر می‌شوند.

هنرمند آگاهانه خلق می‌کند.

اما نتیجهٔ نهایی اثر هنری اغلب چیزی بیش از قصد آگاهانهٔ هنرمند است.

بنابراین هنر وحدت:

آگاهانه

و:

ناآگاهانه

است.

۱۷. نبوغ

Genie

Genius

Génie

هنرمند بزرگ از نظر شلینگ دارای:

نبوغ

است.

نبوغ نقطه‌ای است که در آن:

آزادی آگاهانه

و:

ضرورت ناآگاهانه

با یکدیگر متحد می‌شوند.

هنرمند تصمیم می‌گیرد.

اما هم‌زمان چیزی در اثر پدیدار می‌شود که خود هنرمند کاملاً بر آن مسلط نیست.

از این جهت هنر نمونه‌ای از:

وحدت سوژه و ابژه

است.

۱۸. هنر به‌عنوان عالی‌ترین بیان مطلق

در این مرحله از فلسفهٔ شلینگ، هنر جایگاه بسیار بلندی پیدا می‌کند.

چرا؟

زیرا هنر می‌تواند چیزی را نشان دهد که فلسفهٔ مفهومی در بیان آن با مشکل مواجه است:

وحدت آزادی و ضرورت

وحدت آگاهی و ناآگاهی

وحدت ذهن و عین

وحدت سوژه و ابژه

هنر این وحدت را:

به‌صورت عینی

نشان می‌دهد.

۱۹. هگل و مسئلهٔ شلینگ

هگل در سال ۱۸۰۱ با بسیاری از این ایده‌ها موافق است.

او نیز معتقد است که فلسفه باید از دوگانگی:

سوژه / ابژه

فراتر برود.

او نیز معتقد است که:

مطلق

باید وحدت این دو باشد.

اما هگل به تدریج به مسئله‌ای پی می‌برد.

اگر بگوییم:

سوژه = ابژه

و:

طبیعت = روح

پس:

تفاوت

چه می‌شود؟

آیا تفاوت صرفاً یک توهم است؟

اگر چنین باشد، چگونه می‌توان جهان واقعی را توضیح داد؟

۲۰. مسئلهٔ تفاوت

Differenz

Difference

Différence

اینجا مسئلهٔ اساسی فلسفهٔ هگل آغاز می‌شود.

هگل نمی‌خواهد:

وحدت

را قربانی کند.

اما نمی‌خواهد:

تفاوت

را نیز حذف کند.

بنابراین فلسفه باید توضیح دهد:

چگونه وحدت و تفاوت با یکدیگر ممکن‌اند؟

مطلق نباید:

وحدت بدون تفاوت

باشد.

بلکه باید:

وحدتی باشد که تفاوت را در خود تولید می‌کند.

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:5 ] [ عباس مهیاد ]

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (دوم)

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش دوم

نقد هگل از نظام فلسفی فیشته

Das Fichtesche System

Fichte's System

Le système de Fichte

هگل در بررسی فلسفهٔ فیشته، ابتدا باید نشان دهد که این فلسفه چگونه می‌کوشد شکاف میان:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

و:

ابژه (Objekt / Object / Objet)

را برطرف کند.

فیشته از نقطه‌ای آغاز می‌کند که در آن:

من (Ich / I / Moi)

اصل بنیادی فلسفه است.

اما این «من» یک فرد تجربی و روان‌شناختی نیست.

فیشته نمی‌گوید:

من، یعنی این فرد مشخص، جهان را ایجاد می‌کنم.

بلکه «من» در معنای:

من مطلق (das absolute Ich / the absolute I / le Moi absolu)

است.

این «من» یک فعالیت بنیادی است.

۱. من مطلق

Das absolute Ich

The Absolute I

Le Moi absolu

در فلسفهٔ فیشته، نقطهٔ آغاز فلسفه چیزی نیست که از قبل به‌عنوان یک شیء وجود داشته باشد.

نقطهٔ آغاز:

فعالیت

است.

این فعالیت با مفهوم:

نهادن (Setzen / Positing / Position)

بیان می‌شود.

من خود را می‌نهد:

Das Ich setzt sich selbst.

The I posits itself.

Le Moi se pose lui-même.

این جمله به این معناست که «من» یک واقعیت ثابت و منفعل نیست.

من در همان فرایندی که:

خود را می‌نهد

به:

خودآگاهی

می‌رسد.

بنابراین:

من = فعالیت خودآفرین

نه:

من = یک شیء ثابت

۲. نهادن

Setzen

Positing

Position

«نهادن» یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم فیشته است.

من با نهادن خود، خود را به‌عنوان:

من

تعیین می‌کند.

اما اینجا یک مسئلهٔ مهم پدیدار می‌شود.

اگر من فقط خود را بنهد، هنوز:

تفاوت

و:

مقاومت

وجود ندارد.

برای اینکه خودآگاهی واقعی شکل بگیرد، باید چیزی در برابر من قرار گیرد.

اینجاست که:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

پدیدار می‌شود.

۳. من و جزمن

ساختار بنیادی فلسفهٔ فیشته را می‌توان چنین نمایش داد:

من

جزمن

Ich

Nicht-Ich

I

Not-I

Moi

Non-moi

«من» در برابر چیزی قرار می‌گیرد که:

من نیست.

این «جزمن» همان چیزی است که در تجربهٔ ما به‌صورت:

جهان

طبیعت

واقعیت خارجی

و:

مقاومت

ظاهر می‌شود.

اما در اینجا فیشته با یک مشکل مواجه می‌شود.

اگر «جزمن» واقعاً مستقل از «من» باشد، دیگر نمی‌توان گفت:

من مطلق

اصل همه‌چیز است.

اما اگر جزمن کاملاً وابسته به من باشد، آنگاه چگونه می‌توان توضیح داد که جهان در برابر ما مقاومت می‌کند؟

۴. اصل تضاد

فیشته برای توضیح این مسئله، رابطهٔ میان من و جزمن را به‌عنوان یک:

تقابل (Gegensatz / Opposition / Opposition)

در نظر می‌گیرد.

بنابراین:

من ↔ جزمن

این دو در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند.

اما «من» و «جزمن» صرفاً دو چیز جداگانه نیستند.

آن‌ها در یک رابطهٔ فعال قرار دارند.

من خود را به‌عنوان:

من

می‌شناسد، زیرا با چیزی مواجه می‌شود که:

جزمن

است.

بنابراین خودآگاهی مستلزم:

تفاوت

است.

اما این تفاوت باید دوباره رفع شود.

۵. محدودیت

Schranke

Limit / Boundary

Limite / Borne

یکی از مفاهیم مهم در اینجا:

محدودیت (Schranke / Limit / Limite)

است.

من در برابر جزمن قرار می‌گیرد و در نتیجه با یک محدودیت مواجه می‌شود.

من:

نامتناهی

است.

اما جزمن:

محدودیت

را ایجاد می‌کند.

بنابراین ساختار چنین است:

من نامتناهی

جزمن

محدودیت

این محدودیت به من نشان می‌دهد که:

من همه‌چیز نیست.

اما اگر من همه‌چیز نیست، چگونه می‌تواند مطلق باشد؟

۶. فعالیت عملی

فیشته برای حل این مسئله به:

فعالیت عملی (praktische Tätigkeit / practical activity / activité pratique)

روی می‌آورد.

من باید در برابر مقاومت جزمن فعالیت کند.

جهان برای من یک مانع صرف نیست.

بلکه میدان فعالیت من است.

من باید با فعالیت خود:

محدودیت

را پشت سر بگذارد.

بنابراین فلسفهٔ فیشته به‌شدت:

اخلاقی

و:

عملی

می‌شود.

انسان آزاد است.

اما آزادی او در جهانی ظاهر می‌شود که در برابر او مقاومت می‌کند.

پس آزادی بدون مقاومت معنا ندارد.

۷. آزادی و مقاومت

اینجا یکی از نکات بسیار مهم فیشته آشکار می‌شود.

اگر جهان هیچ مقاومتی نداشته باشد، فعالیت آزاد من معنایی نخواهد داشت.

بنابراین:

مقاومت

شرط:

فعالیت

است.

و فعالیت شرط:

آزادی

است.

در نتیجه:

آزادی → مقاومت → فعالیت → غلبه بر محدودیت

اما پس از غلبه بر یک محدودیت، محدودیت دیگری پدیدار می‌شود.

بنابراین این حرکت:

پایان ندارد.

۸. وظیفهٔ نامتناهی

Unendliche Aufgabe

Infinite Task

Tâche infinie

اینجا به یکی از مفاهیم مهم فیشته می‌رسیم:

وظیفهٔ نامتناهی

من باید به‌طور نامتناهی بر محدودیت‌های خود غلبه کند.

اما هرگز نمی‌تواند به یک وضعیت نهایی برسد که در آن همهٔ محدودیت‌ها از میان رفته باشند.

بنابراین:

من → محدودیت → غلبه → محدودیت جدید → غلبهٔ جدید

این حرکت بی‌پایان است.

فیشته این حرکت را به‌عنوان ساختار اساسی زندگی اخلاقی انسان در نظر می‌گیرد.

انسان باید دائماً:

خود را فراتر ببرد.

۹. پیشروی نامتناهی

Unendlicher Progress

Infinite Progression

Progression à l'infini

از دید هگل، اینجا مشکل اساسی فلسفهٔ فیشته آشکار می‌شود.

اگر هر بار که من بر یک محدودیت غلبه می‌کند، محدودیت جدیدی پدیدار شود، آنگاه:

وحدت نهایی

هرگز تحقق پیدا نمی‌کند.

ساختار چنین است:

A

غلبه بر A

B

غلبه بر B

C

غلبه بر C

...

این حرکت هرگز به پایان نمی‌رسد.

از نظر هگل، این همان:

پیشروی نامتناهی

است.

۱۰. نقد هگل: مطلقی که هرگز تحقق نمی‌یابد

هگل معتقد است در اینجا یک تناقض وجود دارد.

فلسفهٔ فیشته از یک سو می‌خواهد به:

مطلق

برسد.

اما از سوی دیگر، ساختار نظام او به‌گونه‌ای است که مطلق همیشه:

آینده

است.

یعنی:

باید به مطلق رسید.

اما:

هرگز به آن نمی‌رسیم.

بنابراین مطلق تبدیل می‌شود به یک:

باید (Sollen / Ought / Devoir)

نامتناهی.

مطلق چیزی است که باید تحقق پیدا کند، اما هیچ‌گاه به‌طور کامل تحقق نمی‌یابد.

هگل این وضعیت را نمی‌پذیرد.

از نظر او، اگر حقیقت واقعاً مطلق باشد، نباید صرفاً یک:

هدف دوردست

باشد.

بلکه باید:

در خود و برای خود (an und für sich / in and for itself / en et pour soi)

موجود باشد.

۱۱. تفاوت میان «است» و «باید»

در اینجا هگل به شکافی اساسی اشاره می‌کند:

آنچه هست

در برابر:

آنچه باید باشد

قرار می‌گیرد.

در زبان فلسفی:

Sein

و:

Sollen

Being

و:

Ought

Être

و:

Devoir

در فلسفهٔ فیشته، این شکاف به‌طور کامل رفع نمی‌شود.

من همیشه:

اکنون

در یک وضعیت محدود است.

اما:

باید

به سوی وضعیت کامل‌تر حرکت کند.

بنابراین:

واقعیت

و:

آرمان

همیشه از یکدیگر فاصله دارند.

از دید هگل، فلسفه باید این شکاف را نیز رفع کند.

۱۲. مفهوم «باید»

Sollen

Ought

Devoir

اگر آزادی فقط به‌صورت یک:

وظیفهٔ نامتناهی

تعریف شود، آنگاه آزادی هرگز به‌طور کامل تحقق پیدا نمی‌کند.

انسان همیشه باید:

آزادتر شود.

اما هرگز:

کاملاً آزاد

نخواهد بود.

هگل می‌پرسد:

آیا این واقعاً آزادی مطلق است؟

اگر آزادی همیشه چیزی باشد که باید به آن رسید، پس هنوز آزادی بالفعل وجود ندارد.

بنابراین فیشته در یک دوگانگی گرفتار می‌شود:

آزادی واقعی

در برابر:

آزادی مطلوب

۱۳. جزمن به‌عنوان مانع

از نظر هگل، در فلسفهٔ فیشته، جزمن نقش مهمی دارد.

جزمن:

محدودیت

ایجاد می‌کند.

من باید این محدودیت را رفع کند.

اما اگر جزمن کاملاً از میان برود، دیگر فعالیت اخلاقی من نیز از میان می‌رود.

زیرا بدون مقاومت:

فعالیت

ممکن نیست.

پس نظام فیشته به یک تناقض می‌رسد:

اگر:

جزمن باقی بماند

مطلق تحقق نمی‌یابد.

اگر:

جزمن نابود شود

فعالیت و آزادی نیز معنای خود را از دست می‌دهند.

۱۴. مشکل اساسی از نظر هگل

هگل نتیجه می‌گیرد که فیشته نمی‌تواند:

وحدت مطلق

و:

تفاوت واقعی

را هم‌زمان توضیح دهد.

در نظام فیشته:

من

اصل است.

جزمن

در برابر آن قرار دارد.

سپس من تلاش می‌کند جزمن را در فعالیت خود جذب کند.

اما این حرکت هرگز کامل نمی‌شود.

بنابراین ساختار نظام فیشته:

من

جزمن

تضاد

رفع تضاد

تضاد جدید

رفع جدید

است.

از نظر هگل، این هنوز:

دیالکتیک کامل

نیست.

بلکه:

پیشروی نامتناهی

است.

۱۵. تفاوت پیشروی نامتناهی و دیالکتیک هگل

این تفاوت بسیار مهم است.

در پیشروی نامتناهی:

A → B → C → D → ...

هیچ‌گاه به وحدت نهایی نمی‌رسیم.

اما در دیالکتیک هگل، تضاد صرفاً به مرحلهٔ بعدی منتقل نمی‌شود.

بلکه:

تضاد در خودِ حرکت رفع می‌شود و در سطح بالاتری حفظ می‌گردد.

یعنی:

Aufhebung

بنابراین دیالکتیک هگل نمی‌گوید:

یک مشکل را حل کن تا مشکل دیگری بیاید.

بلکه می‌گوید:

خودِ تضاد باید نشان دهد که چگونه به شکل بالاتری از وحدت تبدیل می‌شود.

۱۶. نقد هگل به «بی‌نهایت بد»

هگل بعدها این نوع پیشروی را:

بی‌نهایت بد (schlechte Unendlichkeit / bad infinity / mauvaise infinité)

می‌نامد.

تصویر آن چنین است:

... → A → B → C → D → ...

هرگز پایان ندارد.

اما این بی‌نهایت واقعی نیست.

چرا؟

زیرا همیشه در مقابل یک محدودیت قرار دارد.

نامتناهی واقعی باید بتواند:

متناهی را در خود شامل کند.

بنابراین:

نامتناهی واقعی

نه چیزی است که از متناهی فرار می‌کند،

بلکه چیزی است که:

متناهی را در خود رفع می‌کند.

۱۷. مسئلهٔ مطلق

اکنون مسئلهٔ اصلی روشن‌تر می‌شود.

اگر مطلق:

فراتر از هر محدودیت

باشد،

اما هرگز در واقعیت تحقق پیدا نکند،

آنگاه مطلق فقط یک:

ایدهٔ انتزاعی

خواهد بود.

هگل می‌خواهد مطلقی داشته باشد که:

واقعی

باشد.

یعنی:

مطلق باید در حرکت خود تحقق یابد.

این اندیشه بعدها به مفهوم مشهور:

مطلق خودتحقق‌یابنده

نزد هگل منجر می‌شود.

مطلق چیزی نیست که در بیرون از جهان قرار داشته باشد.

بلکه:

مطلق در فرایند خودشناسی و خودتعیین‌گری تحقق پیدا می‌کند.

۱۸. از فیشته به شلینگ

اکنون دلیل برتری فلسفهٔ شلینگ نزد هگل روشن‌تر می‌شود.

فیشته:

از من آغاز می‌کند.

شلینگ:

از مطلق آغاز می‌کند.

در فیشته:

من → جزمن

و سپس تلاش برای رفع تضاد.

در شلینگ:

مطلق → سوژه و ابژه

یعنی سوژه و ابژه از ابتدا در یک وحدت بنیادی قرار دارند.

بنابراین شلینگ می‌کوشد از:

دوگانگی

عبور کند.

اما هگل هنوز یک مشکل را می‌بیند:

اگر سوژه و ابژه در مطلق یکی هستند، چگونه تفاوت آن‌ها از درون مطلق توضیح داده می‌شود؟

۱۹. تفاوت هگل و فیشته

می‌توان تفاوت آن‌ها را چنین خلاصه کرد:

فیشته

من

جزمن

تضاد

وظیفهٔ نامتناهی

پیشروی نامتناهی

هگل

مطلق

تعیین

تفاوت

تضاد

رفع

وحدت عالی‌تر

در فیشته، حرکت به سوی مطلق:

بی‌پایان

است.

در هگل، مطلق باید:

خودِ حرکت

باشد.

این تفاوت بسیار بنیادی است.

۲۰. نتیجهٔ بخش دوم

نقد هگل از فیشته را می‌توان در یک فرمول خلاصه کرد:

من مطلق

جزمن

محدودیت

فعالیت

غلبه بر محدودیت

محدودیت جدید

وظیفهٔ نامتناهی

پیشروی نامتناهی

از نظر هگل، مشکل فیشته این است که:

مطلق همیشه در آینده قرار دارد.

در نتیجه:

آنچه هست

هرگز با:

آنچه باید باشد

کاملاً متحد نمی‌شود.

اما هگل به دنبال فلسفه‌ای است که در آن:

هست (Sein / Being / Être)

و:

باید (Sollen / Ought / Devoir)

در یک وحدت عالی‌تر قرار گیرند.

در اینجا هگل به مسئله‌ای می‌رسد که از نظر او نقطهٔ قوت شلینگ است: مطلق به‌عنوان هویت سوژه و ابژه.

اما بلافاصله مسئلهٔ جدیدی پدیدار می‌شود:

اگر مطلق صرفاً هویت سوژه و ابژه باشد، تفاوت از کجا می‌آید؟

اگر همه‌چیز در مطلق یکی باشد، آیا این مطلق چیزی بیش از یک:

وحدت بی‌تفاوت (Indifferenz / Indifference / Indifférence)

خواهد بود؟

از اینجا بخش بعدی کتاب به قلب فلسفهٔ هویت شلینگ وارد می‌شود: بررسی مطلق، هویت مطلق (absolute Identität)، تفاوت (Differenz)، تمایز (Unterschied)، شهود عقلانی (intellektuelle Anschauung) و رابطهٔ فلسفهٔ طبیعت (Naturphilosophie) و فلسفهٔ استعلایی (Transzendentalphilosophie). در این بخش روشن می‌شود که چرا هگل در سال ۱۸۰۱ شلینگ را بر فیشته ترجیح می‌دهد، اما در عین حال، بذر نقدی را می‌کارد که چند سال بعد به جدایی کامل او از شلینگ منتهی خواهد شد.


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 13:49 ] [ عباس مهیاد ]

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

این اثر یکی از مهم‌ترین نوشته‌های دورهٔ نخست فلسفی هگل است. هگل در اینجا هنوز به شلینگ بسیار نزدیک است، اما هم‌زمان می‌توان در آن نخستین نشانه‌های شکل‌گیری فلسفهٔ مستقل هگل را مشاهده کرد.

کتاب را می‌توان در چند محور اصلی مطالعه کرد:

  1. نیاز فلسفه به وحدت مطلق
  2. وضعیت فلسفه در عصر هگل
  3. نقد فلسفهٔ فیشته
  4. فلسفهٔ شلینگ و فلسفهٔ هویت
  5. مفهوم مطلق
  6. نسبت وحدت و تفاوت
  7. تفاوت میان فیشته و شلینگ
  8. رابطهٔ فلسفه با عقل و شهود
  9. فلسفه به‌مثابهٔ شناخت مطلق

بخش اول

نیاز به فلسفه و وضعیت زمانه

Das Bedürfnis der Philosophie

The Need of Philosophy

Le besoin de la philosophie

هگل کتاب را با یک مسئلهٔ بنیادی آغاز می‌کند: چرا فلسفه در یک دورهٔ تاریخی خاص ضرورت پیدا می‌کند؟

از نظر هگل، فلسفه زمانی به ضرورت تبدیل می‌شود که وحدت اولیهٔ انسان با جهان از میان رفته باشد.

انسان دیگر جهان را به‌صورت یک کل یکپارچه و بدیهی تجربه نمی‌کند. بلکه با مجموعه‌ای از شکاف‌ها و دوگانگی‌ها مواجه می‌شود:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

در برابر:

ابژه (Objekt / Object / Objet)

قرار می‌گیرد.

همچنین:

اندیشه (Denken / Thought / Pensée)

در برابر:

واقعیت (Wirklichkeit / Reality / Réalité)

قرار می‌گیرد.

و:

آزادی (Freiheit / Freedom / Liberté)

در برابر:

ضرورت (Notwendigkeit / Necessity / Nécessité)

قرار می‌گیرد.

از نظر هگل، فلسفه در پاسخ به همین گسست‌ها پدیدار می‌شود.

۱. گسست به‌عنوان آغاز فلسفه

Entzweiung

Division / Disunion

Scission

مفهوم گسست (Entzweiung / Division, Disunion / Scission) یکی از مفاهیم کلیدی این اثر است.

انسان در وضعیت طبیعی، جهان را به‌عنوان یک کل تجربه می‌کند. اما با ظهور تفکر انتقادی و رشد خودآگاهی، این وحدت اولیه از هم می‌گسلد.

انسان شروع می‌کند به جدا کردن:

خود

از:

جهان

و از خود می‌پرسد:

آیا آنچه من می‌شناسم واقعاً مستقل از من وجود دارد؟

از اینجا مسئلهٔ بنیادی فلسفهٔ جدید شکل می‌گیرد:

رابطهٔ سوژه و ابژه

۲. دوگانگی سوژه و ابژه

فلسفهٔ مدرن با یک پرسش اساسی روبه‌رو می‌شود:

چگونه می‌توان از سوژه به ابژه رسید؟

اگر فلسفه از:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

آغاز کند، چگونه می‌تواند به:

ابژه (Objekt / Object / Objet)

دست یابد؟

این مسئله در فلسفهٔ کانت شکل بسیار مهمی پیدا می‌کند.

کانت میان:

پدیدار (Erscheinung / Appearance / Phénomène)

و:

شیء فی‌نفسه (Ding an sich / Thing-in-itself / Chose en soi)

تمایز می‌گذارد.

اما از نظر هگل، این تمایز هنوز نوعی شکاف ایجاد می‌کند.

فلسفه باید بتواند این شکاف را:

رفع (Aufheben / Sublate, Overcome and Preserve / Relever)

کند.

رفع در معنای هگلی یعنی یک تضاد صرفاً نابود نشود، بلکه عناصر آن در سطحی بالاتر حفظ و متحد شوند.

۳. فلسفه و نیاز به وحدت

فلسفه زمانی ضرورت پیدا می‌کند که انسان دیگر نتواند با دوگانگی‌های بنیادین کنار بیاید.

فلسفه می‌کوشد:

کثرت (Mannigfaltigkeit / Multiplicity / Multiplicité)

را در:

وحدت (Einheit / Unity / Unité)

قرار دهد.

اما هگل میان دو نوع وحدت تمایز می‌گذارد:

وحدت انتزاعی

abstrakte Einheit

Abstract Unity

Unité abstraite

و:

وحدت مطلق

absolute Einheit

Absolute Unity

Unité absolue

وحدت انتزاعی صرفاً می‌گوید:

همه‌چیز یکی است.

اما این وحدت نمی‌تواند توضیح دهد که تفاوت‌ها چگونه پدیدار می‌شوند.

وحدت مطلق باید بتواند:

تفاوت (Unterschied / Difference / Différence)

را در خود حفظ کند.

بنابراین:

مطلق = وحدت و تفاوت

۴. مطلق

Das Absolute

The Absolute

L'Absolu

مطلق مهم‌ترین مفهوم این اثر است.

هگل در این مرحله هنوز بسیار به شلینگ نزدیک است.

مطلق حقیقتی است که تقابل‌های محدود در آن به وحدتی بنیادی می‌رسند.

تقابل‌هایی مانند:

سوژه / ابژه

ذهن / عین

آزادی / ضرورت

متناهی / نامتناهی

ایده / واقعیت

همگی در مطلق نسبت خود را با یکدیگر پیدا می‌کنند.

اما مطلق نباید به معنای یک وحدت مبهم و بی‌تفاوت باشد.

بلکه باید بتواند نشان دهد:

تفاوت‌ها چگونه درون خود وحدت مطلق شکل می‌گیرند.

این مسئله بعدها به یکی از پایه‌های اصلی دیالکتیک هگل تبدیل می‌شود.

۵. فلسفه و عقل

Vernunft

Reason

Raison

هگل میان:

فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement)

و:

عقل (Vernunft / Reason / Raison)

تمایز می‌گذارد.

فاهمه تفاوت‌ها را از یکدیگر جدا و تثبیت می‌کند.

برای مثال:

سوژه ≠ ابژه

اما عقل می‌پرسد:

آیا این جدایی نهایی است؟

پاسخ عقل:

خیر.

عقل می‌کوشد نشان دهد که تفاوت‌ها درون یک کل واحد قرار دارند.

بنابراین:

فاهمه تفاوت‌ها را تثبیت می‌کند.

عقل وحدت آن‌ها را در یک کل می‌جوید.

اما عقل حقیقی نباید تفاوت را نابود کند.

بلکه باید وحدتی را بیابد که تفاوت را در خود حفظ می‌کند.

۶. فلسفه در برابر انعکاس

Reflexion

Reflection

Réflexion

هگل مفهوم:

انعکاس (Reflexion / Reflection / Réflexion)

را به کار می‌برد.

انعکاس نوعی تفکر است که روابط میان چیزها را بررسی می‌کند.

اما مشکل این است که انعکاس اغلب در دوگانگی باقی می‌ماند.

برای مثال:

سوژه

را در برابر:

ابژه

قرار می‌دهد و سپس می‌کوشد رابطهٔ میان آن دو را توضیح دهد.

اما فلسفه باید از این دوگانگی فراتر برود.

هدف فلسفه:

شناخت مطلق (absolute Erkenntnis / Absolute Knowledge / Savoir absolu)

است.

۷. فلسفه و وحدت اضداد

یکی از ریشه‌های مهم دیالکتیک هگل در همین‌جا آشکار می‌شود.

حقیقت نه در یکی از دو طرف تضاد، بلکه در رابطهٔ میان آن‌هاست.

برای مثال:

آزادی

بدون:

ضرورت

قابل فهم نیست.

سوژه

بدون:

ابژه

قابل تعیین نیست.

نامتناهی

بدون:

متناهی

قابل تصور نیست.

بنابراین حقیقت:

یکی از دو طرف تضاد

نیست.

بلکه:

وحدت تضاد

است.

۸. فیشته به‌عنوان فلسفهٔ سوژه

اکنون هگل به فلسفهٔ فیشته می‌پردازد.

اصل فلسفهٔ فیشته:

من (Ich / I / Moi)

است.

فیشته می‌گوید:

من خود را می‌نهد.

Das Ich setzt sich selbst.

The I posits itself.

Le Moi se pose lui-même.

این مفهوم «نهادن»:

Setzen / Positing / Position

یکی از مفاهیم اساسی فلسفهٔ فیشته است.

من یک شیء منفعل نیستم.

من فعالیتی هستم که:

خود را تعیین می‌کند.

بنابراین:

خودآگاهی (Selbstbewußtsein / Self-consciousness / Conscience de soi)

فعال است.

۹. من و جزمن

Ich und Nicht-Ich

I and Not-I

Moi et Non-moi

برای توضیح تجربهٔ جهان، فیشته مفهوم:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

را مطرح می‌کند.

بنابراین ساختار بنیادی فلسفهٔ فیشته چنین است:

من (Ich / I / Moi)

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

فیشته می‌خواهد نشان دهد که «من» و «جزمن» در یک رابطهٔ بنیادی قرار دارند.

اما همین‌جا مسئلهٔ اصلی پدیدار می‌شود:

اگر:

من

اصل مطلق باشد، «جزمن» چگونه ممکن است؟

اگر «جزمن» کاملاً مستقل از من باشد، آنگاه من دیگر اصل مطلق نیست.

اما اگر «جزمن» کاملاً محصول من باشد، آنگاه استقلال جهان از میان می‌رود.

هگل دقیقاً از همین نقطه نظام فیشته را مورد نقد قرار می‌دهد.

۱۰. مشکل فلسفهٔ فیشته

از نظر هگل، فلسفهٔ فیشته در یک حرکت بی‌پایان باقی می‌ماند.

ساختار چنین است:

من

جزمن

تضاد

رفع تضاد

محدودیت جدید

رفع محدودیت

محدودیت جدید

این حرکت به:

پیشروی نامتناهی (unendlicher Progress / Infinite Progression / Progression à l'infini)

منجر می‌شود.

یعنی «من» هرگز به یک وحدت نهایی و کامل با «جزمن» نمی‌رسد.

۱۱. مطلق در فیشته

از نظر هگل، فیشته می‌خواهد به:

مطلق (Das Absolute / The Absolute / L'Absolu)

برسد.

اما چون از:

من (Ich / I / Moi)

آغاز می‌کند، مطلق او همچنان در ساختار سوژه باقی می‌ماند.

در نتیجه:

سوژه

و:

ابژه

هرگز به‌طور کامل در یک وحدت مطلق قرار نمی‌گیرند.

اینجاست که هگل فلسفهٔ شلینگ را یک گام پیشرفته‌تر از فیشته می‌داند.

۱۲. شلینگ و فلسفهٔ هویت

Identitätsphilosophie

Philosophy of Identity

Philosophie de l'identité

شلینگ تلاش می‌کند از دوگانگی فیشته عبور کند.

برای او:

طبیعت (Natur / Nature / Nature)

و:

روح (Geist / Spirit / Esprit)

دو واقعیت مستقل نیستند.

بلکه دو صورت ظهور:

مطلق

هستند.

بنابراین طبیعت و روح دو سوی یک حقیقت واحدند.

به بیان مشهور شلینگ:

طبیعت روح مرئی است و روح طبیعت نامرئی.

این ایده بیان فشردهٔ پروژهٔ:

فلسفهٔ هویت (Identitätsphilosophie / Philosophy of Identity / Philosophie de l'identité)

است.

۱۳. تفاوت بنیادی فیشته و شلینگ

هگل تفاوت این دو فلسفه را چنین صورت‌بندی می‌کند:

فیشته

اصل:

من

ساختار:

Ich → Nicht-Ich

I → Not-I

Moi → Non-moi

یعنی:

من → جزمن

شلینگ

اصل:

مطلق

ساختار:

مطلق → سوژه + ابژه

در شلینگ:

نه سوژه بر ابژه مقدم است،

نه ابژه بر سوژه.

بلکه هر دو در:

هویت مطلق (absolute Identität / Absolute Identity / Identité absolue)

ریشه دارند.

۱۴. فلسفهٔ طبیعت شلینگ

Naturphilosophie

Philosophy of Nature

Philosophie de la nature

شلینگ طبیعت را مجموعه‌ای از اشیای بی‌جان و منفعل نمی‌داند.

طبیعت:

فعال

است.

طبیعت:

فرایند (Prozess / Process / Processus)

است.

طبیعت از سطوح ابتدایی‌تر به سوی حیات و سپس خودآگاهی حرکت می‌کند.

بنابراین:

طبیعت

و:

روح

دو مرحله از یک فرایند بنیادی واحد هستند.

۱۵. فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی

شلینگ دو مسیر مکمل را در فلسفه در نظر می‌گیرد.

فلسفهٔ طبیعت

Naturphilosophie

از:

ابژه

به:

سوژه

حرکت می‌کند.

فلسفهٔ استعلایی

Transzendentalphilosophie

Transcendental Philosophy

Philosophie transcendantale

از:

سوژه

به:

ابژه

حرکت می‌کند.

این دو حرکت باید در:

مطلق

به یکدیگر برسند.

این همان پروژه‌ای است که شلینگ در:

نظام ایده‌آلیسم استعلایی (System des transzendentalen Idealismus / System of Transcendental Idealism / Système de l'idéalisme transcendantal)

دنبال می‌کند.

۱۶. موضع هگل

هگل در این مرحله با شلینگ همدل است.

از نظر او، فلسفه نباید از سوژه یا ابژه به‌عنوان یک واقعیت مستقل و نهایی آغاز کند.

بلکه باید:

مطلق

را اصل قرار دهد.

از این منظر، شلینگ نسبت به فیشته یک گام جلوتر رفته است.

اما هگل در همین نقطه با یک پرسش مهم مواجه می‌شود:

اگر مطلق وحدت سوژه و ابژه است، چگونه می‌توان تفاوت واقعی میان سوژه و ابژه را توضیح داد؟

این پرسش بعدها هگل را از شلینگ جدا خواهد کرد.

۱۷. شهود عقلانی

Intellektuelle Anschauung

Intellectual Intuition

Intuition intellectuelle

برای رسیدن به مطلق، شلینگ به مفهوم:

شهود عقلانی

متوسل می‌شود.

شهود عقلانی یعنی شناخت مستقیم وحدت مطلق.

در اینجا شناخت مطلق صرفاً از طریق استدلال‌های متوالی و خارجی حاصل نمی‌شود، بلکه عقل به نحوی مستقیم وحدت بنیادین سوژه و ابژه را درمی‌یابد.

اما مسئله‌ای که بعدها هگل مطرح می‌کند این است:

اگر مطلق از طریق شهود مستقیم شناخته شود، چگونه می‌توان:

تفاوت‌های درونی مطلق

را به‌صورت مفهومی توضیح داد؟

۱۸. مشکل وحدت مطلق

اکنون به یکی از عمیق‌ترین مسائل کتاب می‌رسیم.

اگر بگوییم:

همه‌چیز در مطلق یکی است

آنگاه تفاوت‌ها چه می‌شوند؟

اگر تفاوت‌ها را کاملاً حذف کنیم، مطلق به یک وحدت خالی و بی‌تفاوت تبدیل می‌شود.

اما اگر تفاوت‌ها را کاملاً مستقل بدانیم، دیگر به وحدت مطلق نرسیده‌ایم.

بنابراین مسئله این است:

چگونه می‌توان وحدتی داشت که تفاوت را در خود حفظ کند؟

این پرسش بعدها به یکی از پایه‌های اصلی:

دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique)

تبدیل می‌شود.

۱۹. نقد آیندهٔ هگل به شلینگ

در این اثر، هگل هنوز به‌طور کامل از شلینگ جدا نشده است.

اما می‌توان ریشهٔ نقد آیندهٔ او را مشاهده کرد.

هگل بعدها خواهد گفت که اگر مطلق صرفاً:

هویت بی‌تفاوت (Indifferenz / Indifference / Indifférence)

باشد، نمی‌تواند توضیح دهد که تفاوت چگونه از دل مطلق پدیدار می‌شود.

به همین دلیل هگل بعدها در:

پدیدارشناسی روح (Phänomenologie des Geistes / Phenomenology of Spirit / Phénoménologie de l'esprit)

به تصویری از مطلق حمله می‌کند که در آن همهٔ تفاوت‌ها در یک وحدت مبهم محو می‌شوند.

این همان اشارهٔ مشهور او به:

«شبی که در آن همهٔ گاوها سیاه‌اند»

است.

منظور هگل این است که اگر همهٔ تفاوت‌ها را صرفاً در یک وحدت نامتمایز حل کنیم، دیگر نمی‌توانیم:

تفاوت واقعی

را توضیح دهیم.

مطلق حقیقی باید وحدتی باشد که:

تفاوت را تولید و در خود حفظ می‌کند.

۲۰. نتیجهٔ این بخش

منطق بخش آغازین کتاب را می‌توان چنین خلاصه کرد:

گسست

سوژه / ابژه

نیاز به فلسفه

جست‌وجوی وحدت

مطلق

نقد فیشته

فلسفهٔ هویت شلینگ

مسئلهٔ وحدت و تفاوت

فیشته از:

من (Ich / I / Moi)

آغاز می‌کند.

شلینگ از:

مطلق (Das Absolute / The Absolute / L'Absolu)

آغاز می‌کند.

هگل در این مرحله با شلینگ همراه است، اما پرسشی را مطرح می‌کند که مسیر فلسفهٔ او را از شلینگ جدا خواهد کرد:

آیا می‌توان مطلق را بدون یک حرکت درونی و مفهومی شناخت؟

این پرسش به‌تدریج به این مسئله تبدیل می‌شود:

مطلق چگونه خود را تعیین می‌کند؟

و سپس:

چگونه وحدت مطلق از درون خود به تفاوت می‌رسد و چگونه این تفاوت دوباره به وحدت بازمی‌گردد؟

از اینجا مسیر فلسفهٔ هگل به سوی مفهوم:

دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique)

آغاز می‌شود.

در ادامهٔ متن، محور اصلی بحث، نقد تفصیلی هگل از نظام فیشته خواهد بود؛ یعنی بررسی دقیق من (Ich)، جزمن (Nicht-Ich)، نهادن (Setzen)، محدودیت (Schranke)، تعیین (Bestimmung)، فعالیت مطلق (absolute Tätigkeit)، وظیفهٔ نامتناهی (unendliche Aufgabe) و پیشروی نامتناهی (unendlicher Progress) و اینکه چرا هگل معتقد است نظام فیشته در نهایت نمی‌تواند از دوگانگی من و جزمن به مطلق برسد.

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 13:32 ] [ عباس مهیاد ]


نظام ایده‌آلیسم استعلایی (قسمت دوم)
System des transzendentalen Idealismus
فریدریش ویلهلم یوزف شلینگ ـ ۱۸۰۰


۵۱. بازتولید
Reproduktion
Reproduction
Reproduction
آگاهی باید بتواند تجربهٔ گذشته را:

بازآورد (reproduce / reproduzieren / reproduire).

این بازآوری امکان می‌دهد که تجربهٔ گذشته با تجربهٔ اکنون ارتباط پیدا کند.

بنابراین:

گذشته

در:

اکنون

حاضر می‌شود.

اما این حضور صرفاً تکرار گذشته نیست.

بلکه بازتولید آن در یک ساختار جدید است.

۵۲. بازشناسی
Wiedererkennung
Recognition
Reconnaissance
مرحلهٔ بعد:

بازشناسی

است.

بازشناسی یعنی:

آنچه اکنون می‌بینم، همان چیزی است که پیش‌تر دیده‌ام.

اینجا مفهوم:

هویت

ضروری می‌شود.

برای بازشناسی باید بتوانیم میان:

کثرت تجربه‌ها

و:

وحدت ابژه

ارتباط برقرار کنیم.

پس:

کثرت

باید در:

وحدت

جمع شود.

۵۳. قوهٔ حکم
Urteilskraft
Judgment
Faculté de juger
اکنون آگاهی از مرحلهٔ تصور فراتر می‌رود.

دیگر فقط نمی‌گوید:

«این تصویر وجود دارد.»

بلکه می‌گوید:

«این چیز، چنین است.»

اینجا:

حکم (Urteil / judgment / jugement)

ظاهر می‌شود.

حکم یعنی برقرار کردن رابطه‌ای میان:

موضوع (Subjekt / subject / sujet)

و:

محمول (Prädikat / predicate / prédicat).

مثلاً:

«این درخت سبز است.»

اکنون آگاهی نه فقط یک شیء، بلکه یک:

رابطهٔ معنادار

را می‌شناسد.

۵۴. حکم و تمایز سوژه و ابژه
در حکم، تمایز میان:

سوژه

و:

ابژه

به شکل روشن‌تری تثبیت می‌شود.

اما این تمایز نباید مطلق شود.

زیرا اگر سوژه و ابژه کاملاً از هم جدا شوند، شناخت غیرممکن می‌شود.

پس حکم هم‌زمان:

تفاوت

و:

ارتباط

را ایجاد می‌کند.

این ساختار در تمام فلسفهٔ استعلایی باقی می‌ماند.

۵۵. عقل
Vernunft
Reason
Raison
در مرحلهٔ بالاتر:

عقل (Vernunft)

ظاهر می‌شود.

عقل فقط مجموعه‌ای از احکام نیست.

عقل می‌خواهد:

وحدت کلی

را دریابد.

اگر فهم می‌گوید:

این شیء چنین است،

عقل می‌پرسد:

کل نظامی که این شیء در آن قرار دارد چیست؟

بنابراین عقل به سوی:

کل (das Ganze / the whole / le tout)

حرکت می‌کند.

۵۶. وحدت نهایی
عقل می‌خواهد بفهمد چگونه:

سوژه

و:

ابژه

در یک نظام واحد قرار دارند.

بنابراین مسیر فلسفهٔ نظری به‌طور کلی چنین می‌شود:

سوژه



ابژه



رابطهٔ سوژه و ابژه



وحدت سوژه و ابژه

این همان چیزی است که فلسفهٔ استعلایی از ابتدا در جست‌وجوی آن بود.

۵۷. اما مشکل باقی می‌ماند
اگر عقل بتواند وحدت سوژه و ابژه را بفهمد، آیا این وحدت در جهان واقعی نیز تحقق دارد؟

اینجا یک شکاف باقی می‌ماند.

شناخت نظری

می‌تواند وحدت را درک کند.

اما:

واقعیت عملی

هنوز با دوگانگی مواجه است.

انسان آزاد است.

اما جهان ضروری است.

پس:

شناخت

هنوز کافی نیست.

باید:

عمل

را وارد نظام کرد.

۵۸. گذار از فلسفهٔ نظری به فلسفهٔ عملی
اینجا حرکت اصلی کتاب تغییر می‌کند.

در فلسفهٔ نظری:

جهان برای آگاهی چگونه ممکن است؟

در فلسفهٔ عملی:

آگاهی چگونه می‌تواند در جهان عمل کند؟

در فلسفهٔ نظری:

ابژه بر سوژه اثر می‌گذارد.

در فلسفهٔ عملی:

سوژه بر ابژه اثر می‌گذارد.

پس:

نظری: Objekt → Subjekt

عملی: Subjekt → Objekt

اما این دو مسیر باید در نهایت یک وحدت بسازند.

۵۹. اراده
Wille
Will
Volonté
اراده نقطهٔ آغاز فلسفهٔ عملی است.

اراده یعنی:

سوژه بتواند از خود آغاز کند و علت یک تغییر در جهان باشد.

در شناخت:

من جهان را می‌پذیرم.

در اراده:

من می‌خواهم جهان را تغییر دهم.

بنابراین اراده شکل فعال آزادی است.

۶۰. آزادی
Freiheit
Freedom
Liberté
آزادی برای شلینگ صرفاً نبود مانع نیست.

آزادی یعنی:

خودتعیین‌گری

یعنی سوژه بتواند اصل کنش خود را در خود بیابد.

اما اکنون تناقض دوباره بازمی‌گردد:

اگر جهان کاملاً ضروری باشد، آزادی چگونه ممکن است؟

و اگر جهان کاملاً تابع آزادی باشد، ضرورت چگونه ممکن است؟

پاسخ شلینگ در ادامهٔ فلسفهٔ عملی این است که:

آزادی و ضرورت باید در یک نظم بالاتر با یکدیگر سازگار شوند.

این نظم:

تاریخ

است.

۶۱. تاریخ
Geschichte
History
Histoire
تاریخ عرصه‌ای است که در آن:

آزادی فردی

و:

ضرورت عینی

با هم تلاقی می‌کنند.

هر فرد با آزادی خود عمل می‌کند.

اما مجموع کنش‌های افراد نتایجی ایجاد می‌کند که هیچ فردی به‌تنهایی قصد نکرده است.

بنابراین تاریخ یک ساختار:

ناآگاهانه

دارد.

این همان الگوی پیشین را تکرار می‌کند:

فعالیت آگاهانه



نتیجهٔ ناآگاهانه

پس:

طبیعت

و:

تاریخ

هر دو دارای یک ساختار عمیق مشترک‌اند:

در هر دو، یک نظم کلی از فعالیت‌هایی پدید می‌آید که به‌طور کامل تحت کنترل آگاهی فردی نیستند.

۶۲. غایت تاریخ
تاریخ به‌تدریج به مسئلهٔ:

غایت (Zweck / end or purpose / fin)

می‌رسد.

آیا تاریخ صرفاً مجموعه‌ای از حوادث تصادفی است؟

یا یک جهت کلی دارد؟

شلینگ به ایدهٔ یک نظم غایی نزدیک می‌شود.

اما این غایت مانند طرحی نیست که یک فرد از ابتدا طراحی کرده باشد.

بلکه غایت تاریخ از طریق کنش‌های آزاد انسان‌ها و نتایج ناخواستهٔ آن‌ها تحقق می‌یابد.

اینجا مفهوم:

نظم ناآگاهانه

بار دیگر اهمیت پیدا می‌کند.

۶۳. نقطهٔ اوج فلسفهٔ نظری
اکنون می‌توانیم بگوییم فلسفهٔ نظری به این نتیجه می‌رسد:

جهان عینی برای آگاهی حاصل یک فعالیت بنیادی است که آگاهی در ابتدا از آن ناآگاه است.

فلسفهٔ عملی می‌افزاید:

تاریخ نیز حاصل تلاقی فعالیت‌های آزاد انسان‌ها و ضرورت کلی است.

اما هنوز یک پرسش باقی است:

آیا می‌توان جایی یافت که آزادی و ضرورت، آگاهی و ناآگاهی، سوژه و ابژه، نه فقط در یک فرایند، بلکه در یک محصول واحد به وحدت برسند؟

پاسخ شلینگ:

هنر
Kunst

Art

Art

۶۴. هنر به‌عنوان نقطهٔ اوج نظام
اثر هنری:

Kunstwerk / work of art / œuvre d'art

از یک سو محصول:

آزادی

است.

زیرا هنرمند آزادانه خلق می‌کند.

از سوی دیگر محصول:

ضرورت

است.

زیرا اثر هنری دارای نظمی درونی است که هنرمند نمی‌تواند تماماً آن را به قصد آگاهانهٔ خود تقلیل دهد.

از یک سو:

آگاهانه

است.

از سوی دیگر:

ناآگاهانه

است.

بنابراین:

اثر هنری = وحدت آگاهی و ناآگاهی

و این دقیقاً همان وحدتی است که شلینگ در سراسر نظام خود جست‌وجو می‌کند.

۶۵. نبوغ
Genie
Genius
Génie
نبوغ کسی است که در او:

فعالیت آگاهانه

و:

فعالیت ناآگاهانه

در تولید اثر هنری متحد می‌شوند.

هنرمند می‌داند که چه می‌کند.

اما نمی‌تواند تمام حقیقت اثر خود را به‌طور مفهومی پیشاپیش تعیین کند.

اثر از او فراتر می‌رود.

به همین دلیل اثر هنری:

محصول آزادی

است،

اما در عین حال:

ضرورتی درونی

دارد.

۶۶. هنر و فلسفه
فلسفه می‌کوشد وحدت سوژه و ابژه را:

فکر کند.

هنر این وحدت را:

نشان می‌دهد.

پس:

فلسفه = شناخت مفهومی وحدت

هنر = شهود عینی وحدت

این تفاوت بسیار مهم است.

فلسفه با:

مفهوم (Begriff / concept / concept)

کار می‌کند.

هنر با:

شهود (Anschauung / intuition / intuition)

کار می‌کند.

اما هر دو به یک حقیقت بنیادی اشاره می‌کنند.

۶۷. نتیجهٔ این مرحله
اکنون ساختار کل کتاب بسیار روشن‌تر می‌شود:

فلسفهٔ نظری
می‌پرسد:

جهان چگونه برای خودآگاهی پدیدار می‌شود؟

فلسفهٔ عملی
می‌پرسد:

آزادی چگونه در جهان تحقق می‌یابد؟

فلسفهٔ هنر
نشان می‌دهد:

چگونه آزادی و ضرورت، آگاهی و ناآگاهی، سوژه و ابژه، در یک محصول واحد به وحدت می‌رسند؟

بنابراین:

فلسفهٔ نظری



سوژه ← ابژه

فلسفهٔ عملی



سوژه → ابژه

فلسفهٔ هنر



سوژه = ابژه

البته این «=» به معنای حذف تفاوت نیست، بلکه به معنای:

وحدت در عین تمایز

است.

در ادامه، باید وارد فلسفهٔ عملی (Praktische Philosophie / Practical Philosophy / Philosophie pratique) در متن شلینگ شویم و آن را به‌صورت دقیق بررسی کنیم: نخست اراده (Wille)، سپس آزادی (Freiheit)، بعد قانون (Gesetz)، حق (Recht)، دولت (Staat) و مهم‌تر از همه، مسئلهٔ تاریخ (Geschichte) و اینکه چگونه آزادی فردی به یک نظم تاریخی ضروری و ناآگاهانه منتهی می‌شود. این بخش از کتاب برای فهم تفاوت شلینگ با فیشته و نیز برای فهم فاصلهٔ او از کانت بسیار تعیین‌کننده است.

بخش دوم
فلسفهٔ عملی
Praktische Philosophie
Practical Philosophy
Philosophie pratique
۶۸. گذار از فلسفهٔ نظری به فلسفهٔ عملی
در فلسفهٔ نظری، نقطهٔ عزیمت ما این بود:

خودآگاهی (Selbstbewußtsein / self-consciousness / conscience de soi)

اما خودآگاهی فقط موجودی نیست که:

می‌شناسد (erkennt / cognizes / connaît).

خودآگاهی همچنین موجودی است که:

می‌خواهد (will / wills / veut)،

انتخاب می‌کند (wählt / chooses / choisit)،

و:

عمل می‌کند (handelt / acts / agit).

بنابراین اگر فلسفهٔ نظری توضیح می‌داد که چگونه ابژه برای سوژه پدیدار می‌شود، فلسفهٔ عملی باید توضیح دهد که چگونه سوژه می‌تواند خود را به‌عنوان:

علت (Ursache / cause / cause)

در جهان عینی وارد کند.

در فلسفهٔ نظری:

جهان بر آگاهی اثر می‌گذارد.

در فلسفهٔ عملی:

آگاهی می‌خواهد بر جهان اثر بگذارد.

این تغییر جهت بسیار مهم است.

۶۹. مفهوم اراده
Wille
Will
Volonté
نقطهٔ آغاز فلسفهٔ عملی:

اراده

است.

اراده را نباید صرفاً به معنای یک میل روان‌شناختی فهمید.

من ممکن است چیزی را بخواهم، اما این خواستن هنوز به معنای ارادهٔ آزاد نیست.

برای مثال:

من تشنه‌ام و آب می‌خواهم.

این خواستن می‌تواند ناشی از یک نیاز طبیعی باشد.

اما وقتی می‌پرسم:

«چه باید انجام دهم؟»

مسئله وارد قلمرو عملی می‌شود.

در اینجا سوژه خود را به‌عنوان موجودی تجربه می‌کند که می‌تواند:

خودش آغازگر یک عمل باشد.

پس اراده یعنی:

توانایی نسبت دادن منشأ یک کنش به خودِ سوژه.

از این منظر:

اراده = فعالیت خودآیین سوژه

۷۰. آزادی
Freiheit
Freedom
Liberté
اما اراده فقط زمانی ارادهٔ حقیقی است که:

آزاد

باشد.

آزادی در اینجا به معنای نبود هرگونه محدودیت نیست.

اگر آزادی را به معنای:

«هر کاری که بخواهم انجام دهم»

بگیریم، آزادی به دلخواه‌گرایی تبدیل می‌شود.

اما در معنای فلسفی، آزادی یعنی:

خودتعیین‌گری (Selbstbestimmung / self-determination / autodétermination).

یعنی سوژه بتواند:

اصل عمل خود را از خودش بگیرد.

بنابراین آزادی مستلزم این است که سوژه:

علت خودش

باشد.

البته این عبارت نباید به معنای علت فیزیکی فهمیده شود.

بلکه یعنی:

عمل آزاد از درون ساختار خودآگاهی سرچشمه می‌گیرد و صرفاً نتیجهٔ فشار بیرونی نیست.

۷۱. آزادی در برابر ضرورت
اینجا مسئلهٔ اصلی فلسفهٔ عملی ظاهر می‌شود:

اگر جهان طبیعی تابع:

ضرورت (Notwendigkeit / necessity / nécessité)

است، چگونه موجودی آزاد می‌تواند در آن عمل کند؟

جهان طبیعی دارای زنجیرهٔ علّی است:

علت → معلول

اما آزادی می‌خواهد:

خودش آغازگر یک زنجیرهٔ علّی باشد.

پس دو نظام ظاهراً متضاد داریم:

طبیعت
ضرورت

آزادی
خودتعیین‌گری

مسئلهٔ شلینگ این است که نشان دهد این دو چگونه می‌توانند در یک نظام واحد قرار گیرند.

۷۲. آزادی به‌عنوان آغازگری
آزادی یعنی اینکه سوژه بتواند:

یک سلسلهٔ جدید از رویدادها را آغاز کند.

اگر هر عمل من فقط نتیجهٔ یک علت پیشین باشد، آنگاه من صرفاً بخشی از زنجیرهٔ ضرورت طبیعی هستم.

اما اگر بتوانم عملی را آغاز کنم که منشأ آن در خود من است، آنگاه:

فاعل آزاد

هستم.

بنابراین آزادی با مفهوم:

آغاز (Anfang / beginning / commencement)

ارتباط دارد.

انسان آزاد کسی است که می‌تواند بگوید:

«این عمل از من آغاز شد.»

۷۳. مسئلهٔ قانون اخلاقی
اما آزادی اگر صرفاً به معنای امکان انتخاب باشد، هنوز اخلاق را توضیح نمی‌دهد.

زیرا ممکن است انسان آزادانه:

خوب

یا:

بد

عمل کند.

بنابراین فلسفهٔ عملی باید علاوه بر آزادی، مسئلهٔ:

قانون اخلاقی (Sittengesetz / moral law / loi morale)

را توضیح دهد.

در اینجا شلینگ در امتداد کانت حرکت می‌کند.

انسان موجودی است که هم:

طبیعی

است و هم:

عقلانی.

به‌عنوان موجود طبیعی، تابع نیازها و علل طبیعی است.

به‌عنوان موجود عقلانی، قادر به خودتعیین‌گری است.

بنابراین انسان در یک وضعیت دوگانه قرار دارد:

طبیعت

و:

آزادی

۷۴. سوژهٔ اخلاقی
Das moralische Subjekt
The Moral Subject
Le sujet moral
سوژهٔ اخلاقی کسی است که می‌تواند عمل خود را به خودش نسبت دهد.

این یعنی:

مسئولیت (Verantwortung / responsibility / responsabilité).

اگر من کاملاً توسط علل خارجی تعیین شده باشم، مسئول اعمالم نیستم.

اما اگر آزاد باشم، باید بتوانم بگویم:

«این عمل را من انجام دادم.»

پس:

آزادی

و:

مسئولیت

از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند.

۷۵. آزادی و قانون
اما اکنون یک پرسش ظریف مطرح می‌شود:

اگر آزادی یعنی خودتعیین‌گری، چرا انسان باید تابع قانون اخلاقی باشد؟

آیا قانون آزادی را محدود نمی‌کند؟

پاسخ ایده‌آلیسم این است:

قانون اخلاقی چیزی نیست که از بیرون بر آزادی تحمیل شود.

بلکه قانون اخلاقی باید از:

عقل (Vernunft / reason / raison)

سرچشمه بگیرد.

پس اطاعت از قانون عقلانی، در معنای حقیقی، اطاعت از یک قدرت بیگانه نیست.

بلکه:

خودفرمان‌روایی (Autonomie / autonomy / autonomie)

است.

۷۶. خودآیینی
Autonomie
Autonomy
Autonomie
آزادی حقیقی زمانی تحقق می‌یابد که سوژه:

قانون خود را در خود بیابد.

این همان معنای خودآیینی است.

اما شلینگ در اینجا به تدریج از صورت‌بندی کانتی فاصله می‌گیرد.

زیرا برای او مسئلهٔ آزادی صرفاً مسئلهٔ:

قانون اخلاقی انتزاعی

نیست.

آزادی باید در:

جهان واقعی

و:

تاریخ

تحقق پیدا کند.

بنابراین سؤال اصلی تغییر می‌کند:

چگونه آزادی فردی می‌تواند در جهانی که دارای ساختار عینی و ضروری است، واقعیت پیدا کند؟

۷۷. آزادی و جهان عینی
در فلسفهٔ نظری دیدیم که جهان عینی برای سوژه دارای:

ضرورت

است.

اما در فلسفهٔ عملی، سوژه می‌خواهد در این جهان:

هدف خود را تحقق دهد.

بنابراین باید رابطه‌ای میان:

هدف (Zweck / purpose / fin)

و:

جهان عینی

وجود داشته باشد.

سوژه هدفی را در ذهن دارد.

سپس عمل می‌کند.

عمل او وارد جهان می‌شود.

و جهان را تغییر می‌دهد.

پس:

هدف ذهنی



اراده



کنش



تغییر جهان

این همان ساختار بنیادی عمل است.

۷۸. غایت
Zweck
Purpose / End
Fin
در عمل، سوژه می‌خواهد یک وضعیت موجود را به وضعیت مطلوب تبدیل کند.

یعنی:

آنچه هست

را به:

آنچه باید باشد

تبدیل کند.

بنابراین فلسفهٔ عملی همیشه دارای یک شکاف است:

واقعیت

در برابر:

ایده‌آل

و عمل، کوشش برای عبور از این شکاف است.

۷۹. مسئلهٔ تحقق آزادی
اما اینجا مشکل جدیدی به وجود می‌آید.

من می‌توانم هدفی داشته باشم.

اما آیا تحقق آن کاملاً در اختیار من است؟

خیر.

زیرا جهان مستقل از ارادهٔ من نیز دارای ساختار و ضرورت است.

من ممکن است بخواهم کاری انجام دهم، اما:

شرایط طبیعی مانع شوند،

دیگران دخالت کنند،

نتایج ناخواسته پدید آیند،

یا هدف من با اهداف دیگران تعارض پیدا کند.

پس:

نتیجهٔ عمل

هرگز کاملاً مساوی با:

قصد فاعل

نیست.

این نقطه، آغاز مسئلهٔ:

تاریخ
است.

۸۰. تاریخ به‌عنوان محل تلاقی آزادی و ضرورت
Geschichte
History
Histoire
تاریخ عرصه‌ای است که در آن میلیون‌ها فرد آزادانه عمل می‌کنند.

هر فرد:

هدف خود

را دنبال می‌کند.

اما نتیجهٔ کل این کنش‌ها چیزی نیست که هیچ فردی به‌تنهایی طراحی کرده باشد.

بنابراین تاریخ دارای یک ساختار عجیب است:

افراد آگاهانه عمل می‌کنند

اما:

کل تاریخ به‌صورت ناآگاهانه شکل می‌گیرد.

این همان ساختاری است که پیش‌تر در فلسفهٔ نظری دیده بودیم.

در آنجا:

فعالیت ناآگاهانه

جهان عینی را برای آگاهی تولید می‌کرد.

اکنون:

فعالیت‌های آزاد افراد

یک نظم تاریخی را تولید می‌کنند که هیچ فردی به‌تنهایی آن را قصد نکرده است.

۸۱. تاریخ به‌مثابهٔ یک نظام ناآگاهانه
در اینجا یک فرمول اساسی می‌توان ارائه کرد:

آزادی فردی



کنش متقابل افراد



شرایط عینی

=

نظم تاریخی

اما این نظم:

محصول طرح آگاهانهٔ یک فرد

نیست.

در نتیجه:

تاریخ، محصول مشترک آزادی انسان‌هاست، اما نتیجهٔ ناآگاهانهٔ این آزادی‌هاست.

این یکی از مهم‌ترین ایده‌های فلسفهٔ تاریخی شلینگ است.

۸۲. مثال ساختاری
فرض کنیم فرد «الف» هدفی دارد.

فرد «ب» نیز هدف دیگری دارد.

فرد «ج» هدفی متفاوت دارد.

هر سه:

آزادانه

عمل می‌کنند.

اما نتیجهٔ ترکیب اعمال آن‌ها ممکن است چیزی باشد که:

«الف» نمی‌خواست،

«ب» نمی‌خواست،

«ج» هم نمی‌خواست.

اما همین نتیجهٔ ناخواسته تبدیل به یک:

ساختار تاریخی

می‌شود.

بنابراین تاریخ:

حاصل جمع سادهٔ نیت‌های فردی

نیست.

بلکه:

محصول تعامل آن‌ها

است.

۸۳. مسئلهٔ غایت تاریخ
اکنون پرسش اصلی:

آیا این نظم تاریخی کاملاً تصادفی است؟

یا یک:

غایت (Zweck / purpose / fin)

دارد؟

شلینگ به سوی این ایده حرکت می‌کند که تاریخ صرفاً آشوبی از حوادث نیست.

بلکه نوعی:

نظم غایی

در آن وجود دارد.

اما این غایت را نباید مانند یک برنامهٔ از پیش نوشته‌شده تصور کرد.

غایت تاریخ از طریق:

کنش‌های آزاد انسان‌ها

تحقق پیدا می‌کند.

بنابراین:

غایت

و:

آزادی

در برابر یکدیگر نیستند.

بلکه غایت تاریخی از طریق آزادی تحقق می‌یابد.

۸۴. تناقض ظاهری تاریخ
تاریخ از یک سو:

آزاد

است.

زیرا انسان‌ها آزادانه عمل می‌کنند.

از سوی دیگر:

ضروری

است.

زیرا از تعامل این اعمال یک نظم نسبتاً مستقل پدیدار می‌شود.

پس:

تاریخ = آزادی + ضرورت

این دقیقاً همان تضادی است که در کل نظام شلینگ حضور دارد.

در طبیعت:

ضرورت

غالب است.

در آزادی:

خودتعیین‌گری

غالب است.

در تاریخ:

آزادی و ضرورت به یکدیگر می‌پیوندند.

۸۵. مسئلهٔ قانون
برای اینکه آزادی‌های فردی بتوانند در یک جهان مشترک تحقق پیدا کنند، باید:

قانون (Gesetz / law / loi)

وجود داشته باشد.

قانون از یک سو آزادی فرد را محدود می‌کند.

اما از سوی دیگر، بدون قانون آزادی افراد با یکدیگر برخورد می‌کند.

بنابراین قانون باید:

آزادی‌های متعدد

را در یک نظم مشترک هماهنگ کند.

۸۶. حق
Recht
Right / Law
Droit
اینجا مسئلهٔ:

حق

ظاهر می‌شود.

حق یعنی نظامی که در آن آزادی یک فرد با آزادی دیگران سازگار می‌شود.

پس:

آزادی فردی

نباید به معنای:

آزادی علیه دیگران

باشد.

بلکه آزادی باید در یک نظام عمومی امکان تحقق پیدا کند.

۸۷. دولت
Staat
State
État
دولت در این چارچوب به‌عنوان شکل عینی نظم حقوقی ظاهر می‌شود.

دولت باید شرایطی را فراهم کند که افراد بتوانند آزادی خود را در یک جهان مشترک تحقق دهند.

اما دولت نیز محصول ارادهٔ فردی یک شخص نیست.

بلکه نتیجهٔ یک فرایند تاریخی است.

در نتیجه:

آزادی فردی

به:

نظم حقوقی

و:

نظم حقوقی

به:

ساختار سیاسی

منتهی می‌شود.

۸۸. مسئلهٔ ناآگاهی تاریخی
اما هیچ‌یک از این ساختارها کاملاً محصول قصد آگاهانه نیستند.

انسان‌ها:

دولت‌ها را می‌سازند

اما نتیجهٔ نهایی ساختار سیاسی می‌تواند فراتر از قصد آنان باشد.

پس دوباره همان منطق بازمی‌گردد:

کنش آگاهانه



نتیجهٔ ناآگاهانه



ساختار عینی

این ساختار یکی از خطوط اتصال‌دهندهٔ:

فلسفهٔ طبیعت

فلسفهٔ استعلایی

و:

فلسفهٔ تاریخ

شلینگ است.

۸۹. مسئلهٔ تضمین نظم تاریخی
اما اکنون یک پرسش اساسی مطرح می‌شود:

اگر هر فرد آزادانه عمل کند و هیچ‌کس کل نتیجه را کنترل نکند، چه چیزی باعث می‌شود تاریخ به‌طور کامل به آشوب تبدیل نشود؟

شلینگ در اینجا به یک مفهوم بسیار مهم نزدیک می‌شود:

مشیت (Vorsehung / providence / providence).

منظور این نیست که یک فرد یا قدرت خارجی، جزئیات تاریخ را از بیرون کنترل می‌کند.

بلکه مسئله این است که:

چگونه ممکن است از مجموع کنش‌های آزاد انسان‌ها، نظمی کلی پدید آید که هیچ فردی آن را به‌طور کامل قصد نکرده است؟

مشیت در این معنا نامی برای مسئلهٔ:

وحدت آزادی و ضرورت در تاریخ

است.

۹۰. تاریخ و «ناآگاهانه»
اکنون یک الگوی عمیق در فلسفهٔ شلینگ آشکار می‌شود.

در سه حوزه:

طبیعت
فعالیت ناآگاهانه → جهان عینی

تاریخ
کنش‌های آگاهانه → نظم ناآگاهانه

هنر
فعالیت آگاهانه + ناآگاهانه → اثر هنری

این سه حوزه در واقع سه شکل مختلف یک مسئله‌اند:

چگونه وحدت از دل دوگانگی پدیدار می‌شود؟

۹۱. تاریخ به‌عنوان «اُرگانیسم»
تاریخ برای شلینگ صرفاً مجموعه‌ای از رویدادهای منفرد نیست.

بلکه باید آن را مانند یک:

کل زنده

فهمید.

هر نسل بخشی از یک فرایند بزرگ‌تر است.

هر عمل فردی وارد شبکه‌ای از روابط می‌شود.

بنابراین تاریخ:

فرایند

است، نه:

مجموعه‌ای از نقاط منفرد.

۹۲. سه دورهٔ تاریخ
در طرح کلی فلسفهٔ تاریخ شلینگ، تاریخ را می‌توان به‌صورت حرکتی از:

ضرورت

به:

آزادی

و سپس به:

وحدت آزادی و ضرورت

فهمید.

این حرکت را می‌توان چنین ترسیم کرد:

مرحلهٔ نخست
ضرورت

انسان تحت سلطهٔ نیروهای طبیعی و بیرونی قرار دارد.

مرحلهٔ دوم
آزادی

انسان می‌خواهد خود را از این سلطه رها کند.

مرحلهٔ سوم
وحدت

آزادی باید در یک نظم عقلانی و تاریخی تحقق پیدا کند.

این ساختار، مقدمه‌ای برای فهم:

هنر

است.

۹۳. چرا تاریخ نمی‌تواند پایان نهایی باشد؟
حتی اگر تاریخ عرصهٔ وحدت آزادی و ضرورت باشد، باز هم یک مشکل باقی می‌ماند.

تاریخ:

فرایندی بی‌پایان

است.

در هر لحظه، وحدت کامل تحقق پیدا نمی‌کند.

آزادی همیشه در معرض خطر شکست است.

ضرورت همیشه می‌تواند بر آزادی غلبه کند.

پس تاریخ نمی‌تواند وحدت نهایی را به‌طور کامل و مستقیم نشان دهد.

اینجا شلینگ به حوزه‌ای می‌رسد که در آن این وحدت می‌تواند:

به‌صورت عینی و مستقیم

پدیدار شود.

این حوزه:

هنر
است.

۹۴. هنر به‌عنوان تحقق آزادی
در اثر هنری، هنرمند:

آزادانه

عمل می‌کند.

اما نتیجهٔ کار او چیزی است که صرفاً حاصل تصمیم‌های آگاهانهٔ او نیست.

اثر هنری دارای یک:

ضرورت درونی

است.

بنابراین:

آزادی هنرمند

و:

ضرورت اثر

با یکدیگر متحد می‌شوند.

۹۵. نبوغ و آفرینش
Genie
Genius
Génie
نبوغ در اینجا توانایی خاصی است که به‌وسیلهٔ آن:

آگاهی

و:

ناآگاهی

در آفرینش هنری به یکدیگر می‌پیوندند.

هنرمند:

می‌داند که خلق می‌کند.

اما:

نمی‌داند تماماً چه چیزی را خلق می‌کند.

اثر از قصد آگاهانهٔ او فراتر می‌رود.

بنابراین:

آفرینش هنری

هم‌زمان:

آگاهانه

و:

ناآگاهانه

است.

۹۶. نتیجهٔ فلسفهٔ عملی
اکنون می‌توانیم حرکت فلسفهٔ عملی را چنین خلاصه کنیم:

خودآگاهی



اراده



آزادی



عمل



تأثیر بر جهان



تعارض آزادی‌ها



حق



دولت



تاریخ



وحدت آزادی و ضرورت



هنر

اما اینجا هنوز باید یک بخش بسیار مهم را با دقت بیشتری بررسی کنیم: س
اختار دقیق فلسفهٔ تاریخ شلینگ و مفهوم اینکه چرا تاریخ برای او یک فرایند ناآگاهانهٔ تحقق آزادی است و چگونه این مسئله به مفهوم مشیت (Vorsehung)، قانون طبیعی (Naturgesetz)، قانون اخلاقی (Sittengesetz) و سرانجام به هدف نهایی تاریخ مربوط می‌شود.پس از تکمیل این تحلیل، وارد بخش سوم و نهایی کتاب، یعنی فلسفهٔ هنر (Philosophie der Kunst / Philosophy of Art / Philosophie de l'art) خواهیم شد؛ جایی که شلینگ مهم‌ترین تز کتاب را مطرح می‌کند: هنر ارگان (Organon / organon / organon) حقیقی فلسفه است و در اثر هنری، آن وحدتی که فلسفه در مفهوم جست‌وجو می‌کند، به‌صورت شهودی و عینی تحقق می‌یابد.



بخش سوم
فلسفهٔ هنر
Philosophie der Kunst
Philosophy of Art
Philosophie de l'art
۱۳۱. چرا فلسفه به هنر می‌رسد؟
تمام مسیر کتاب تاکنون حول یک مسئلهٔ واحد حرکت کرده است:

چگونه می‌توان وحدت میان سوژه و ابژه را توضیح داد؟

در فلسفهٔ نظری:

سوژه (Subjekt / subject / sujet)

با:

ابژه (Objekt / object / objet)

مواجه می‌شود.

در فلسفهٔ عملی:

آزادی (Freiheit / freedom / liberté)

با:

ضرورت (Notwendigkeit / necessity / nécessité)

مواجه می‌شود.

در تاریخ:

قصد آگاهانه

با:

نتیجهٔ ناآگاهانه

برخورد می‌کند.

اکنون پرسش این است:

آیا جایی وجود دارد که این تضادها نه فقط به‌صورت یک مسئلهٔ نظری، بلکه به‌صورت یک:

محصول عینی

حل شوند؟

پاسخ شلینگ:

اثر هنری (Kunstwerk / work of art / œuvre d'art)

است.

۱۳۲. هنر و وحدت سوژه و ابژه
اثر هنری از یک طرف:

محصول سوژه

است.

زیرا یک هنرمند آن را خلق کرده است.

اما از طرف دیگر، اثر هنری چیزی بیش از قصد شخصی هنرمند است.

هنرمند نمی‌تواند تمام معنای اثر را به‌صورت مفهومی پیشاپیش تعیین کند.

بنابراین اثر:

از سوژه فراتر می‌رود.

در نتیجه:

سوژه

و:

ابژه

در اثر هنری به وحدت می‌رسند.

فرمول آن:

Subjekt → Kunstwerk ← Objekt

یا:

Subject → Artwork ← Object

و:

Sujet → Œuvre d'art ← Objet

اثر هنری محصول فعالیت سوژه است، اما به‌صورت یک واقعیت عینی در برابر سوژه قرار می‌گیرد.

پس هنرمند در اثر خود:

خود را در یک ابژه می‌یابد.

۱۳۳. هنر و وحدت آزادی و ضرورت
همین ساختار دربارهٔ آزادی و ضرورت نیز برقرار است.

هنرمند:

آزادانه

خلق می‌کند.

اما پس از خلق اثر، اثر دارای یک:

ضرورت درونی

است.

ما احساس می‌کنیم که اثر:

«باید دقیقاً چنین باشد.»

پس:

آزادی هنرمند

به:

ضرورت اثر

تبدیل می‌شود.

اما این ضرورت از بیرون بر هنرمند تحمیل نشده است.

از دل آزادی او پدید آمده است.

بنابراین:

آزادی → ضرورت

این همان مسئله‌ای است که فلسفهٔ عملی در تاریخ نمی‌توانست به‌طور کامل حل کند.

در هنر، این وحدت به‌صورت:

عینی

ظاهر می‌شود.

۱۳۴. هنر و آگاهی و ناآگاهی
اثر هنری حاصل دو فعالیت است:

فعالیت آگاهانه (bewußte Tätigkeit / conscious activity / activité consciente)

و:

فعالیت ناآگاهانه (unbewußte Tätigkeit / unconscious activity / activité inconsciente).

هنرمند آگاهانه:

موضوع انتخاب می‌کند،

شکل می‌دهد،

ترکیب می‌کند،

اصلاح می‌کند.

اما در لحظهٔ آفرینش، چیزی در اثر شکل می‌گیرد که از قصد آگاهانهٔ او فراتر است.

این همان چیزی است که شلینگ آن را به:

نبوغ (Genie / genius / génie)

مرتبط می‌کند.

۱۳۵. نبوغ چیست؟
نبوغ برای شلینگ صرفاً:

استعداد

نیست.

استعداد می‌تواند به مهارت تکنیکی منجر شود.

اما نبوغ یعنی:

توانایی تولید اثری که در آن فعالیت آگاهانه و ناآگاهانه به وحدت رسیده‌اند.

به همین دلیل هنرمند نابغه همیشه نمی‌تواند توضیح دهد که:

چرا اثرش دقیقاً چنین شده است.

او می‌داند که خلق کرده است.

اما نمی‌تواند تمام سرچشمهٔ آفرینش را به قصد آگاهانهٔ خود تقلیل دهد.

پس:

نبوغ = وحدت آگاهی و ناآگاهی در آفرینش

۱۳۶. هنر به‌عنوان «ارگان»
Organon
Organon
Organon
یکی از مهم‌ترین ادعاهای شلینگ این است که:

هنر ارگان فلسفه است.

یعنی هنر وسیله‌ای است که فلسفه از طریق آن می‌تواند چیزی را ببیند که مفهوم به‌تنهایی قادر به ارائهٔ کامل آن نیست.

فلسفه:

مطلق

را در:

تفکر

جست‌وجو می‌کند.

هنر:

مطلق

را در:

شهود

آشکار می‌کند.

بنابراین:

فلسفه = شناخت مفهومی

هنر = شهود عینی

اما موضوع هر دو یکی است:

وحدت مطلق

۱۳۷. هنر و مطلق
Das Absolute
The Absolute
L'Absolu
مطلق در اینجا چیزی نیست که در کنار اشیای دیگر قرار گرفته باشد.

مطلق:

وحدت بنیادی واقعیت

است.

در سطح عادی ما:

سوژه

و:

ابژه

را جدا می‌بینیم.

اما در مطلق، این دوگانگی بنیادی نیست.

هنر لحظه‌ای است که این وحدت:

در شکل محسوس

ظاهر می‌شود.

بنابراین اثر هنری:

نماد (Symbol / symbol / symbole)

مطلق است.

۱۳۸. نماد
Symbol
Symbol
Symbole
نماد چیزی است که:

عام

و:

خاص

را هم‌زمان متحد می‌کند.

در یک اثر هنری، یک شکل خاص وجود دارد.

مثلاً یک شخصیت، یک تصویر، یک صدا یا یک روایت.

اما این شکل خاص می‌تواند معنایی عام و کلی داشته باشد.

بنابراین:

امر خاص

و:

امر کلی

در یک شکل واحد حضور دارند.

اثر هنری نه صرفاً:

مثال یک مفهوم

است،

و نه صرفاً:

یک شیء منفرد.

بلکه:

خود مفهوم در شکل عینی

است.

۱۳۹. نماد در برابر تمثیل
این تمایز بسیار مهم است.

در:

تمثیل (Allegorie / allegory / allégorie)

یک تصویر به چیزی دیگر اشاره می‌کند.

مثلاً یک تصویر ممکن است «عدالت» را نشان دهد.

در اینجا:

تصویر

چیزی غیر از خودش را نمایندگی می‌کند.

اما در:

نماد

معنا و شکل از یکدیگر جدا نیستند.

نماد:

خودِ معنای کلی را در شکل خاص حاضر می‌کند.

این نکته بعدها در زیبایی‌شناسی شلینگ اهمیت زیادی پیدا می‌کند.

۱۴۰. اسطوره‌شناسی
Mythologie
Mythology
Mythologie
اسطوره‌شناسی برای شلینگ جایگاه مهمی دارد.

زیرا اسطوره یکی از نخستین شکل‌های وحدت:

تصویر

و:

معنا

است.

در اسطوره، مفاهیم انتزاعی به شکل:

خدایان،

قهرمانان،

نیروهای طبیعی،

داستان‌ها

ظاهر می‌شوند.

بنابراین اسطوره یک زبان تصویری برای:

مطلق

است.

۱۴۱. اسطوره و طبیعت
در اسطوره‌های باستانی، طبیعت هنوز از معنا جدا نشده است.

خورشید فقط یک جرم فیزیکی نیست.

بلکه:

یک قدرت

است.

دریا فقط ماده نیست.

بلکه:

یک نیروی زنده

است.

بنابراین اسطوره جهانی را نشان می‌دهد که در آن:

طبیعت

و:

روح

هنوز از یکدیگر جدا نشده‌اند.

این همان وحدتی است که شلینگ در فلسفهٔ طبیعت نیز جست‌وجو می‌کرد.

۱۴۲. هنر به‌عنوان ادامهٔ طبیعت
در اینجا رابطهٔ عمیقی میان:

طبیعت

و:

هنر

آشکار می‌شود.

طبیعت برای شلینگ:

محصول فعالیت ناآگاهانه

است.

هنر:

محصول فعالیت آگاهانه و ناآگاهانه

است.

بنابراین هنر در سطح بالاتری همان ساختار طبیعت را تکرار می‌کند.

در طبیعت:

ایده

به:

شکل

تبدیل می‌شود.

در هنر:

ایدهٔ انسانی

به:

شکل عینی

تبدیل می‌شود.

۱۴۳. طبیعت به‌عنوان هنر ناآگاهانه
یکی از ایده‌های مهم شلینگ این است که طبیعت را می‌توان نوعی:

هنر ناآگاهانه

فهمید.

در طبیعت:

ساختار

و:

زیبایی

از طریق فعالیتی پدید می‌آیند که خودآگاهی ندارد.

در هنر:

همان اصل در سطح:

آگاهی

تکرار می‌شود.

پس:

طبیعت = تولید ناآگاهانه

هنر = تولید آگاهانه + ناآگاهانه

۱۴۴. هنرهای واقعی و ایده‌آل
شلینگ در طبقه‌بندی هنرها میان دو قطب اساسی تمایز می‌گذارد:

امر واقعی (das Reale / the real / le réel)

و:

امر ایده‌آل (das Ideale / the ideal / l'idéal).

این تمایز به معنای تقسیم سادهٔ هنر به «خوب» و «بد» نیست.

بلکه نشان‌دهندهٔ دو شیوهٔ متفاوت ظهور مطلق است.

هنرهای واقعی بیشتر به:

شکل، ماده، فضا

وابسته‌اند.

هنرهای ایده‌آل بیشتر با:

حرکت، زمان، روح

ارتباط دارند.

۱۴۵. معماری
Architektur
Architecture
Architecture
معماری یکی از بنیادی‌ترین هنرهای واقعی است.

معماری با:

فضا

کار می‌کند.

اما فضای خام را به:

نظم

تبدیل می‌کند.

ساختمان باید:

ضرورت مادی

را با:

فرم آزاد

متحد کند.

بنابراین معماری نمونه‌ای از رابطهٔ:

ضرورت و آزادی

است.

۱۴۶. مجسمه‌سازی
Plastik / Skulptur
Sculpture
Sculpture
در مجسمه‌سازی، شکل انسانی یا طبیعی در:

ماده

تثبیت می‌شود.

اما ماده به‌گونه‌ای شکل می‌گیرد که:

روح

در آن ظاهر شود.

بنابراین مجسمه‌سازی تلاش می‌کند:

روح

را در:

بدن

قابل مشاهده کند.

این هنر به‌ویژه در هنر کلاسیک اهمیت دارد.

۱۴۷. نقاشی
Malerei
Painting
Peinture
نقاشی از:

سطح

برای ایجاد:

عمق

استفاده می‌کند.

بنابراین یک سطح مادی به جهانی از:

نور،

رنگ،

فضا،

حرکت

تبدیل می‌شود.

در نقاشی، جهان طبیعی از طریق:

دیدن

دوباره ساخته می‌شود.

۱۴۸. موسیقی
Musik
Music
Musique
موسیقی وضعیت متفاوتی دارد.

موسیقی با:

زمان

کار می‌کند.

در موسیقی، صدا در لحظه پدیدار می‌شود و ناپدید می‌شود.

بنابراین موسیقی:

شدن

را مستقیماً بیان می‌کند.

اگر معماری هنر:

فضا

باشد،

موسیقی هنر:

زمان

است.

۱۴۹. ریتم
Rhythmus
Rhythm
Rythme
ریتم در موسیقی نقش اساسی دارد.

ریتم یعنی:

نظم در حرکت

.

این نظم نه یک نظم مکانیکی، بلکه نظمی زنده است.

بنابراین موسیقی نشان می‌دهد که چگونه:

ضرورت

می‌تواند در:

آزادی حرکت

ظاهر شود.

۱۵۰. زبان
Sprache
Language
Langage
زبان در نقطه‌ای میان:

مفهوم

و:

شهود

قرار دارد.

کلمه:

شکل مادی

دارد،

اما:

معنای ذهنی

را حمل می‌کند.

به همین دلیل زبان یکی از مهم‌ترین ابزارهای انتقال:

ایده به شکل

است.

۱۵۱. شعر
Poesie
Poetry
Poésie
شعر از این جهت اهمیت ویژه دارد که:

زبان

را به:

تصویر

تبدیل می‌کند.

شاعر صرفاً مفهوم را بیان نمی‌کند.

او مفهوم را:

قابل شهود

می‌کند.

پس شعر:

مفهوم + تصویر

است.

۱۵۲. شعر و موسیقی
شعر در نقطه‌ای میان:

موسیقی

و:

زبان مفهومی

قرار دارد.

از موسیقی:

ریتم

و:

آهنگ

را می‌گیرد.

از زبان:

معنا

را می‌گیرد.

بنابراین شعر می‌تواند:

معنا

را در:

زمان

حرکت دهد.

۱۵۳. درام
Drama
Drama
Drame
درام هنر:

کنش

است.

در آن انسان‌ها:

عمل می‌کنند

و عمل آن‌ها پیامد دارد.

بنابراین درام شکل هنریِ:

فلسفهٔ عملی

است.

درام همان مسئلهٔ آزادی و ضرورت را در قالب:

شخصیت

و:

کنش

نشان می‌دهد.

۱۵۴. تراژدی
Tragödie
Tragedy
Tragédie
تراژدی برای شلینگ یکی از عالی‌ترین شکل‌های هنر است.

چرا؟

زیرا در تراژدی:

قهرمان آزاد است.

اما در برابر:

ضرورت

قرار می‌گیرد.

قهرمان مسئول عمل خود است.

اما سرنوشت او در شبکه‌ای از نیروهای فراتر از ارادهٔ فردی قرار دارد.

بنابراین تراژدی نشان می‌دهد:

آزادی

و:

ضرورت

چگونه در یک لحظهٔ واحد حضور دارند.

۱۵۵. تراژدی و گناه
قهرمان تراژیک غالباً در وضعیتی قرار می‌گیرد که:

عمل نکردن

نیز ممکن نیست.

او باید انتخاب کند.

اما هر انتخابی پیامدی دارد.

بنابراین آزادی خود تبدیل به سرچشمهٔ:

رنج

می‌شود.

قهرمان از این جهت آزاد است که:

خودش انتخاب می‌کند.

اما از سوی دیگر، پیامدهای انتخاب او را:

ضرورت

تعیین می‌کند.

۱۵۶. تراژدی و آشتی
اما تراژدی صرفاً نمایش شکست نیست.

در تراژدی، قهرمان در لحظه‌ای خاص می‌تواند به نوعی:

آشتی

برسد.

آشتی یعنی:

پذیرش ضرورت

بدون:

انکار آزادی.

قهرمان نمی‌گوید:

«من آزاد نبودم.»

بلکه می‌گوید:

«این سرنوشت نتیجهٔ عمل من است، و من مسئول آن هستم.»

اینجا آزادی و ضرورت در یک نقطه به هم می‌رسند.

۱۵۷. هنر کلاسیک
شلینگ در هنر کلاسیک نوعی تعادل میان:

روح

و:

شکل

می‌بیند.

در هنر کلاسیک:

ماده

کاملاً تابع:

فرم

نیست.

و:

فرم

نیز ماده را نابود نمی‌کند.

بلکه هر دو به وحدت می‌رسند.

این همان چیزی است که شلینگ آن را:

زیبایی

می‌نامد.

۱۵۸. هنر مدرن
در هنر مدرن، به‌تدریج:

درونیت

و:

سوژگی

افزایش می‌یابد.

هنر دیگر فقط جهان بیرونی را بازنمایی نمی‌کند.

بلکه:

تعارض درونی انسان

را نیز بیان می‌کند.

بنابراین هنر مدرن بیشتر به:

امر ایده‌آل

گرایش پیدا می‌کند.

۱۵۹. کلاسیک و رمانتیک
در اینجا زمینه‌ای برای تمایز میان:

کلاسیک (klassisch / classical / classique)

و:

رمانتیک (romantisch / romantic / romantique)

پدیدار می‌شود.

هنر کلاسیک بیشتر بر:

وحدت فرم و محتوا

تأکید دارد.

هنر رمانتیک بیشتر بر:

بی‌نهایت بودن معنا

و:

درونیت

تأکید می‌کند.

اما هر دو در تلاش‌اند یک حقیقت واحد را آشکار کنند.

۱۶۰. هنر و بی‌نهایت
اثر هنری محدود است.

مثلاً یک مجسمه:

حدود مشخص

دارد.

اما معنای آن می‌تواند:

نامحدود

باشد.

این همان پارادوکس اساسی هنر است:

امر متناهی

می‌تواند:

امر نامتناهی

را نشان دهد.

بنابراین:

محدود

به:

نامحدود

اشاره می‌کند، بدون اینکه خودش از محدودیت خارج شود.

۱۶۱. زیبایی به‌عنوان ظهور نامتناهی در متناهی
این فرمول را می‌توان یکی از کلیدهای زیبایی‌شناسی شلینگ دانست:

زیبایی ظهور امر نامتناهی در امر متناهی است.

اما این ظهور یک «کپی» نیست.

امر نامتناهی در اثر هنری:

حضور

می‌یابد.

نه اینکه صرفاً:

نمایندگی

شود.

به همین دلیل اثر هنری چیزی بیش از یک نشانهٔ قراردادی است.

۱۶۲. اثر هنری و جاودانگی
اثر هنری از یک سو محصول یک لحظهٔ تاریخی است.

اما از سوی دیگر می‌تواند:

فراتر از زمان

باقی بماند.

چرا؟

زیرا در آن یک وحدت بنیادی شکل گرفته است که به دورهٔ تاریخی خاص محدود نیست.

بنابراین هنر می‌تواند:

تاریخی

و:

فرازمانی

باشد.

۱۶۳. نتیجهٔ نهایی فلسفهٔ هنر
اکنون می‌توان ادعای اصلی شلینگ را چنین خلاصه کرد:

فلسفه

و:

هنر

به یک حقیقت واحد اشاره می‌کنند.

اما روش آن‌ها متفاوت است.

فلسفه:

مفهومی

است.

هنر:

شهودی

است.

فلسفه می‌گوید:

وحدت سوژه و ابژه باید وجود داشته باشد.

هنر نشان می‌دهد:

این وحدت در یک اثر چگونه واقعیت پیدا می‌کند.

۱۶۴. ساختار کامل کتاب
اکنون کل نظام ایده‌آلیسم استعلایی را می‌توان در این طرح دید:

I. فلسفهٔ نظری
Theoretische Philosophie

مسئله:

چگونه جهان عینی برای خودآگاهی ممکن است؟

حرکت:

احساس



شهود



تخیل



تصور



حکم



عقل



شناخت

II. فلسفهٔ عملی
Praktische Philosophie

مسئله:

چگونه خودآگاهی آزاد در جهان عمل می‌کند؟

حرکت:

اراده



آزادی



عمل



حق



دولت



تاریخ

III. فلسفهٔ هنر
Philosophie der Kunst

مسئله:

چگونه وحدت سوژه و ابژه، آزادی و ضرورت، آگاهی و ناآگاهی به‌صورت عینی تحقق می‌یابد؟

پاسخ:

اثر هنری

۱۶۵. فرمول نهایی
کل پروژهٔ شلینگ را می‌توان در یک حرکت واحد خلاصه کرد:

طبیعت

Natur / Nature / Nature



خودآگاهی

Selbstbewußtsein / Self-consciousness / Conscience de soi



آزادی

Freiheit / Freedom / Liberté



تاریخ

Geschichte / History / Histoire



هنر

Kunst / Art / Art

و در نهایت:

وحدت سوژه و ابژه

Identität von Subjekt und Objekt

Identity of Subject and Object

Identité du sujet et de l'objet

۱۶۶. جایگاه نهایی هنر در نظام شلینگ
اما نکتهٔ ظریف اینجاست که هنر برای شلینگ صرفاً «آخرین فصل» کتاب نیست.

هنر در واقع:

آینهٔ کل نظام

است.

در طبیعت:

ناآگاهی

غالب است.

در خودآگاهی:

آگاهی

غالب می‌شود.

در آزادی:

سوژه

خود را به‌عنوان منشأ عمل می‌یابد.

در تاریخ:

آزادی

با:

ضرورت

درگیر می‌شود.

در هنر:

آگاهی و ناآگاهی

و:

آزادی و ضرورت

در یک محصول واحد به هم می‌رسند.

بنابراین می‌توان گفت:

اثر هنری، در نظر شلینگ، تصویر کوچک‌شدهٔ کل ساختار مطلق است.

هنر به این معنا فقط «زیبا» نیست؛ بلکه:

معرفت‌بخش (erkenntnisgebend / cognitive / cognitif)

است.

اثر هنری به ما امکان می‌دهد چیزی را تجربه کنیم که فلسفه به‌صورت مفهومی دربارهٔ آن استدلال می‌کند:

وحدت بنیادین آنچه در تجربهٔ عادی از هم جدا به نظر می‌رسد.

جمع‌بندی نهایی
در نظام ایده‌آلیسم استعلایی، شلینگ از این پرسش آغاز می‌کند:

چگونه «من» خود را می‌شناسد؟

و به این پرسش می‌رسد:

چگونه «من» و «جهان» در یک وحدت بنیادی قرار دارند؟

فلسفهٔ نظری نشان می‌دهد که:

جهان عینی

بدون فعالیت استعلایی سوژه برای ما قابل فهم نیست.

فلسفهٔ عملی نشان می‌دهد که:

آزادی

باید خود را در جهان عینی تحقق دهد.

فلسفهٔ تاریخ نشان می‌دهد که:

کنش‌های آزاد انسان‌ها

به نتایجی می‌انجامند که از قصد فردی آن‌ها فراتر می‌رود.

و فلسفهٔ هنر نشان می‌دهد که:

اثر هنری

جایی است که:

سوژه و ابژه

آگاهی و ناآگاهی

آزادی و ضرورت

ایده و واقعیت

در یک محصول عینی به وحدت می‌رسند.

از همین‌جاست که اهمیت تاریخی شلینگ آشکار می‌شود: او در سال ۱۸۰۰ با این کتاب، ایده‌آلیسم استعلایی را از صورت صرفاً معرفت‌شناختی آن فراتر می‌برد و آن را به یک نظام جامع دربارهٔ خودآگاهی، طبیعت، آزادی، تاریخ و هنر تبدیل می‌کند. در این ساختار، هنر دیگر یک موضوع فرعی زیبایی‌شناسی نیست؛ بلکه به نقطه‌ای تبدیل می‌شود که فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی در آن به یکدیگر می‌رسند.


برچسب‌ها: شلینگ, نظام ایده‌آلیسم استعلایی, فلسفه طبیعت, ایده آلیسم آلمانی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:59 ] [ عباس مهیاد ]


نظام ایده‌آلیسم استعلایی
System des transzendentalen Idealismus
فریدریش ویلهلم یوزف شلینگ ـ ۱۸۰۰
درآمد: جایگاه کتاب در تحول فلسفهٔ شلینگ
نظام ایده‌آلیسم استعلایی در سال ۱۸۰۰ منتشر شد و یکی از مهم‌ترین آثار دورهٔ میانی شلینگ است. این کتاب در نقطه‌ای بسیار حساس از تحول فلسفهٔ ایدئالیسم آلمانی قرار دارد.

برای فهم پروژهٔ کتاب باید مسئلهٔ اصلی آن را چنین صورت‌بندی کنیم:

چگونه می‌توان نشان داد که آنچه ما «عین» یا «جهان» می‌نامیم، با «من» یا «خودآگاهی» در یک نظام واحد قرار دارد، بی‌آنکه یکی را به دیگری تقلیل دهیم؟

این پرسش، مسئلهٔ بنیادی ایدئالیسم استعلایی (Transcendental Idealism / Idéalisme transcendantal) است.

شلینگ در اینجا با مسئله‌ای روبه‌روست که از کانت (Kant) و فیشته (Fichte) به ارث رسیده است.

از یک سو:

من (Ich / I / Moi)

و از سوی دیگر:

طبیعت (Natur / Nature / Nature)

یا:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

و:

ابژه (Objekt / Object / Objet)

قرار دارند.

اگر فقط از سوژه شروع کنیم، خطر آن وجود دارد که جهان عینی به چیزی صرفاً وابسته به ذهن تبدیل شود.

اگر فقط از ابژه شروع کنیم، مسئلهٔ پیدایش خودآگاهی و شناخت از جهان توضیح‌ناپذیر می‌شود.

پس پرسش بنیادی شلینگ این است:

چگونه سوژه و ابژه، ذهن و طبیعت، آزادی و ضرورت، شناخت و وجود، در یک نظام واحد با یکدیگر ارتباط پیدا می‌کنند؟

پاسخ شلینگ این است که باید یک فرایند واحد (einheitlicher Prozeß / unified process / processus unifié) را از دو جهت متفاوت دنبال کنیم.

از یک طرف:

طبیعت به سوی هوش (Natur → Intelligenz)

حرکت می‌کند.

از طرف دیگر:

هوش به سوی طبیعت (Intelligenz → Natur)

حرکت می‌کند.

در زبان بسیار ساده:

فلسفهٔ طبیعت (Naturphilosophie) نشان می‌دهد که چگونه طبیعت به سوی ظهور آگاهی پیش می‌رود.

فلسفهٔ استعلایی (Transzendentalphilosophie) نشان می‌دهد که چگونه آگاهی در فعالیت خود به شناخت جهان عینی می‌رسد.

این دو در نهایت باید دو روایت از یک فرایند بنیادی واحد باشند.

مقدمهٔ کتاب
Einleitung
Introduction
Introduction
شلینگ در آغاز کتاب مسئلهٔ بنیادی فلسفه را از نسبت میان ذهن و عین آغاز می‌کند.

هر شناختی، به‌ظاهر، دارای دو قطب است:

شناسا (das Erkennende / the knowing subject / le sujet connaissant)

و:

شناخته‌شده (das Erkannte / the known object / l'objet connu)

یا:

سوژه / ابژه

اما مسئله این است که این دو چگونه به هم مربوط می‌شوند.

اگر سوژه و ابژه کاملاً از یکدیگر جدا باشند، شناخت چگونه ممکن است؟

اگر کاملاً یکی باشند، دیگر شناخت چه معنایی خواهد داشت؟

بنابراین، شلینگ معتقد است که فلسفه باید وحدت سوژه و ابژه را توضیح دهد.

اما این وحدت نباید به معنای حذف تفاوت باشد.

این نکته بسیار مهم است.

شلینگ نمی‌گوید:

سوژه و ابژه هیچ تفاوتی ندارند.

بلکه می‌گوید:

تفاوت آن‌ها باید از درون یک وحدت بنیادی‌تر فهمیده شود.

این وحدت بنیادی را می‌توان با اصطلاح:

مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)

بیان کرد.

اما در این مرحله نباید «مطلق» را به‌عنوان یک «چیز» در کنار چیزهای دیگر تصور کنیم.

مطلق نزد شلینگ چیزی نیست که در کنار سوژه و ابژه قرار گرفته باشد.

بلکه مطلق همان هویت بنیادی (Identität / identity / identité) است که امکان تمایز سوژه و ابژه را فراهم می‌کند.

بنابراین ساختار مسئله چنین است:

مطلق



وحدت سوژه و ابژه



تمایز سوژه و ابژه



شناخت

مسئلهٔ اصلی: دو مسیر فلسفه
شلینگ در اینجا دو جهت بنیادی فلسفه را از یکدیگر متمایز می‌کند.

مسیر نخست: از عین به ذهن
Objekt → Subjekt

Object → Subject

Objet → Sujet

این مسیر، مسیر فلسفهٔ طبیعت (Naturphilosophie / Philosophy of Nature / Philosophie de la nature) است.

در این مسیر پرسش این است:

چگونه طبیعت، که در ابتدا ظاهراً فاقد آگاهی است، به مرحله‌ای می‌رسد که در آن خودآگاهی پدیدار می‌شود؟

یعنی:

طبیعت → سازمان‌یافتگی → زندگی → حساسیت → آگاهی → خودآگاهی

مسیر دوم: از ذهن به عین
Subjekt → Objekt

Subject → Object

Sujet → Objet

این مسیر، مسیر فلسفهٔ استعلایی (Transzendentalphilosophie / Transcendental Philosophy / Philosophie transcendantale) است.

در اینجا پرسش این است:

چگونه خودآگاهی از درون فعالیت خود به جهانی عینی و مستقل دست می‌یابد؟

بنابراین:

خودآگاهی → فعالیت → ادراک → تصور → شناخت → جهان عینی

نکتهٔ اساسی
این دو فلسفه نباید دو علم کاملاً جداگانه باشند.

آن‌ها دو جهت یک حرکت واحدند.

فرمول کلی شلینگ را می‌توان چنین بیان کرد:

فلسفهٔ طبیعت: طبیعت → هوش

فلسفهٔ استعلایی: هوش → طبیعت

بنابراین:

فلسفهٔ طبیعت، تاریخ طبیعیِ ظهور هوش است.

و:

فلسفهٔ استعلایی، تاریخ استعلاییِ ظهور جهان عینی برای هوش است.

در نتیجه، کتاب نظام ایده‌آلیسم استعلایی در واقع می‌خواهد یک تاریخ استعلایی (transcendental history / histoire transcendantale) ارائه دهد.

اما «تاریخ» در اینجا به معنای تاریخ سیاسی یا اجتماعی نیست.

منظور، تاریخ درونی ظهور و تحول خودآگاهی (Selbstbewußtsein / self-consciousness / conscience de soi) است.

بخش اول
دربارهٔ شناخت
Vom Wissen
Of Knowledge
Du savoir
این بخش نقطهٔ آغاز نظام است.

شلینگ باید توضیح دهد که اساساً شناخت (Wissen / knowledge / savoir) چگونه ممکن است.

برای این کار باید به بنیادی‌ترین واقعیت فلسفه بازگردیم:

خودآگاهی (Selbstbewußtsein / self-consciousness / conscience de soi).

فصل نخست: نقطهٔ آغاز، خودآگاهی
خودآگاهی یعنی:

من می‌دانم که من هستم.

اما شلینگ نمی‌خواهد این گزاره را صرفاً به‌صورت یک گزارهٔ منطقی بفهمد.

خودآگاهی یک فعالیت (Tätigkeit / activity / activité) است.

این نکته بسیار مهم است.

«من» نزد شلینگ یک شیء ثابت نیست.

من چیزی نیست که ابتدا وجود داشته باشد و سپس فعالیت کند.

بلکه:

من در فعالیت خود، خود را به‌عنوان من تحقق می‌بخشد.

بنابراین:

Ich = Tätigkeit

I = activity

Moi = activité

خودآگاهی نتیجهٔ یک فعالیت است.

این فعالیت را باید به‌صورت یک حرکت فهمید:

من → خود را می‌یابد → خود را می‌شناسد

اما در اینجا یک مسئله پدیدار می‌شود.

برای اینکه «من» خودش را بشناسد، باید somehow با خودش رابطه داشته باشد.

یعنی باید:

فاعل شناخت

و:

موضوع شناخت

در یک ساختار واحد حاضر باشند.

پس در خودآگاهی:

سوژه = ابژه

اما این برابری یک برابری ساده نیست.

زیرا «من» هم:

شناسا (Erkennendes / knower / connaissant)

است و هم:

شناخته‌شده (Erkanntes / known / connu).

پس خودآگاهی ساختاری دوگانه دارد.

فصل دوم: فعالیت آزاد
یکی از مهم‌ترین مفاهیم شلینگ در این مرحله:

فعالیت آزاد (freie Tätigkeit / free activity / activité libre)

است.

خودآگاهی از یک فعالیت ناشی می‌شود که صرفاً مکانیکی یا منفعل نیست.

«من» خودش را از طریق فعالیت خود تحقق می‌بخشد.

در اینجا شلینگ به سنت فیشته نزدیک است.

فیشته نقطهٔ آغاز فلسفه را در:

Ich setzt sich selbst

یعنی:

من، خود را وضع می‌کند

می‌دانست.

اما شلینگ در ادامهٔ مسیر خود تلاش می‌کند نشان دهد که این فعالیت ذهنی نمی‌تواند در خلأ باقی بماند.

اگر «من» فقط خودش را وضع کند، باید توضیح دهیم که:

جهان عینی از کجا می‌آید؟

پس مسئلهٔ بعدی پدیدار می‌شود:

من چگونه با چیزی مواجه می‌شود که من نیست؟

یعنی:

Ich / Nicht-Ich

I / Not-I

Moi / Non-moi

اینجاست که مفهوم مقاومت (Widerstand / resistance / résistance) اهمیت پیدا می‌کند.

من در فعالیت خود با چیزی مواجه می‌شود که فعالیت من را محدود می‌کند.

این محدودیت همان چیزی است که امکان تجربهٔ یک جهان عینی را فراهم می‌کند.

فصل سوم: من و نامن
Ich und Nicht-Ich
I and Not-I
Moi et Non-moi
خودآگاهی بدون تمایز ممکن نیست.

اگر فقط «من» وجود داشت و هیچ چیزی در برابر آن نبود، خودآگاهی در معنای کامل آن شکل نمی‌گرفت.

بنابراین:

من (Ich)

برای آنکه خود را به‌عنوان «من» تجربه کند، باید با:

نامن (Nicht-Ich)

مواجه شود.

اما اینجا مسئلهٔ فلسفی بسیار عمیقی وجود دارد.

اگر نامن کاملاً مستقل از من باشد، چگونه من می‌تواند آن را بشناسد؟

و اگر نامن کاملاً محصول من باشد، چگونه می‌تواند واقعاً «نامن» باشد؟

شلینگ باید میان این دو قطب حرکت کند.

به همین دلیل مسئلهٔ فلسفهٔ استعلایی این نیست که یکی از دو طرف را حذف کند.

بلکه باید نشان دهد که:

سوژه و ابژه چگونه در یک فرایند واحد شکل می‌گیرند.

فصل چهارم: شهود استعلایی
Transzendentale Anschauung
Transcendental Intuition
Intuition transcendantale
یکی از مفاهیم مهم این بخش:

شهود استعلایی (Transzendentale Anschauung / transcendental intuition / intuition transcendantale)

است.

این مفهوم با شهود حسی ساده تفاوت دارد.

شهود حسی، دریافت یک شیء است.

اما شهود استعلایی به نحوی به خود فعالیتی مربوط می‌شود که در آن:

من

خود را در فعالیت خویش درمی‌یابد.

در اینجا «من» نمی‌تواند فعالیت خود را مانند یک شیء بیرونی مشاهده کند.

بلکه فقط در حین فعالیت است که خود را درمی‌یابد.

بنابراین:

فعالیت → شهود → خودآگاهی

خودآگاهی نتیجهٔ نگاه کردن به یک شیء درونی نیست.

بلکه حاصل نوعی همراهی با فعالیت خود است.

فصل پنجم: تولید جهان عینی
اکنون شلینگ باید توضیح دهد که چگونه از فعالیت «من» به جهان عینی می‌رسیم.

اینجا یکی از مهم‌ترین ایده‌های کتاب ظاهر می‌شود:

جهان عینی برای خودآگاهی، حاصل یک فرایند تولیدی (Produktion / production / production) است.

اما «تولید» در اینجا به معنای آن نیست که من آگاهانه جهان را می‌سازم.

من نمی‌نشینم و آگاهانه یک درخت یا کوه ایجاد نمی‌کنم.

برعکس، جهان عینی در سطحی پیشاآگاهانه شکل می‌گیرد.

بنابراین باید میان دو سطح تمایز بگذاریم:

فعالیت آگاهانه
bewußte Tätigkeit / conscious activity / activité consciente

و:

فعالیت ناآگاهانه
unbewußte Tätigkeit / unconscious activity / activité inconsciente

این تمایز برای فهم شلینگ بسیار مهم است.

زیرا ساختار جهان عینی حاصل فعالیتی است که سوژه خودش به‌طور مستقیم از آن آگاه نیست.

در اینجا یکی از بزرگ‌ترین نوآوری‌های فلسفی شلینگ ظاهر می‌شود:

آنچه ما «طبیعت» می‌نامیم، محصول فعالیتی است که در آن هوش حضور دارد، اما هوش از حضور خود در آن آگاه نیست.

این همان چیزی است که بعدها در فلسفهٔ شلینگ به مفهوم:

فعالیت ناآگاهانه (unbewußte Tätigkeit / unconscious activity / activité inconsciente)

اهمیت بسیار زیادی می‌دهد.

فصل ششم: خودآگاهی و محدودیت
برای اینکه خودآگاهی شکل بگیرد، فعالیت آزاد «من» باید با یک محدودیت مواجه شود.

این محدودیت:

Beschränkung / limitation / limitation

است.

«من» خود را آزاد تجربه می‌کند، اما در عین حال خود را در جهانی می‌یابد که کاملاً تابع ارادهٔ آگاهانهٔ او نیست.

این تضاد بنیادی است:

آزادی (Freiheit / freedom / liberté)

در برابر:

ضرورت (Notwendigkeit / necessity / nécessité)

اگر فقط آزادی وجود داشته باشد، جهان عینی از بین می‌رود.

اگر فقط ضرورت وجود داشته باشد، آزادی و خودآگاهی از بین می‌روند.

بنابراین ساختار تجربه چنین است:

آزادی + محدودیت = خودآگاهی

این فرمول یکی از کلیدهای ورود به کل نظام شلینگ است.

فصل هفتم: مسئلهٔ زمان
شلینگ برای توضیح تحول خودآگاهی به مفهوم:

زمان (Zeit / time / temps)

نیاز دارد.

خودآگاهی یک واقعیت کاملاً ایستا نیست.

«من» خود را در یک حرکت می‌یابد.

این حرکت دارای ساختار زمانی است.

یعنی:

گذشته → حال → آینده

اما در فلسفهٔ استعلایی، این زمان باید به‌عنوان شکل تحول خودآگاهی فهمیده شود.

خودآگاهی باید از حالت‌های مختلف عبور کند.

بنابراین نظام شلینگ از ابتدا دارای یک ساختار تاریخی ـ استعلایی (transcendental-historical / historico-transcendantal) است.

خودآگاهی چیزی نیست که یک‌باره به‌طور کامل حاضر باشد.

بلکه باید:

خود را بسازد.

فصل هشتم: مراحل تحول خودآگاهی
در ادامهٔ فلسفهٔ نظری، شلینگ حرکت خودآگاهی را در مراحل مختلف دنبال می‌کند.

این حرکت را می‌توان به‌طور کلی چنین بازسازی کرد:

احساس (Gefühl / feeling / sentiment)



شهود (Anschauung / intuition / intuition)



تصور (Vorstellung / representation / représentation)



حکم (Urteil / judgment / jugement)



شناخت (Erkenntnis / cognition / connaissance)

در هر مرحله، رابطهٔ میان سوژه و ابژه پیچیده‌تر می‌شود.

در سطح ابتدایی، سوژه هنوز خود را از جهان کاملاً جدا نکرده است.

در سطح بالاتر، تمایز:

من / جهان

پدیدار می‌شود.

در سطح نهایی، خودآگاهی باید بفهمد که این دوگانگی از یک ساختار بنیادی‌تر ناشی شده است.

فصل نهم: نبوغ و ناآگاهی
در اینجا زمینه برای یکی از مهم‌ترین ایده‌های شلینگ فراهم می‌شود:

نبوغ (Genie / genius / génie)

و:

تولید ناآگاهانه (unbewußte Produktion / unconscious production / production inconsciente).

این مفهوم بعداً در فلسفهٔ هنر او به اوج می‌رسد.

نبوغ کسی است که در او فعالیت آگاهانه و ناآگاهانه به شکل ویژه‌ای با یکدیگر متحد می‌شوند.

هنرمند نمی‌تواند تمام آنچه را خلق می‌کند به‌صورت مفهومی و آگاهانه توضیح دهد.

اما اثر هنری از سوی دیگر صرفاً تصادفی هم نیست.

پس:

اثر هنری = وحدت آگاهی و ناآگاهی

Kunstwerk = Einheit von Bewußtem und Unbewußtem

Artwork = unity of the conscious and unconscious

Œuvre d'art = unité du conscient et de l'inconscient

این ایده، پلی است که فلسفهٔ نظری را به فلسفهٔ هنر متصل می‌کند.

بخش دوم
فلسفهٔ نظری
Theoretische Philosophie
Theoretical Philosophy
Philosophie théorique
در این بخش شلینگ می‌خواهد نشان دهد که چگونه جهان عینی برای خودآگاهی ساخته می‌شود.

پرسش اصلی:

چگونه «من» جهانی را تجربه می‌کند که برای او همچون جهانی مستقل و ضروری ظاهر می‌شود؟

پاسخ شلینگ بر یک تناقض بنیادی استوار است:

جهان برای من:

ضروری (notwendig / necessary / nécessaire)

است.

اما در عین حال، جهان باید از فعالیت خود من نیز ناشی شود.

بنابراین:

فعالیت آزاد من

به چیزی منتهی می‌شود که:

برای من ضروری به نظر می‌رسد.

این پارادوکس، هستهٔ فلسفهٔ استعلایی شلینگ است.

سه مرحلهٔ اصلی فلسفهٔ نظری
شلینگ مسیر پیدایش شناخت را به‌طور کلی در سه مرحله دنبال می‌کند:

۱. احساس
Gefühl / sensation-feeling / sentiment

در این مرحله، سوژه هنوز تمایز کاملی میان خود و ابژه برقرار نکرده است.

۲. شهود
Anschauung / intuition / intuition

در این مرحله، جهان به‌صورت ابژه‌ای در برابر سوژه قرار می‌گیرد.

۳. اراده
Wille / will / volonté

در این مرحله، سوژه فقط جهان را مشاهده نمی‌کند، بلکه می‌خواهد در آن اثر بگذارد.

اینجا فلسفهٔ نظری به مرز فلسفهٔ عملی می‌رسد.

زیرا:

شناخت جهان

به:

عمل در جهان

تبدیل می‌شود.

بخش سوم
فلسفهٔ عملی
Praktische Philosophie
Practical Philosophy
Philosophie pratique
اکنون پرسش تغییر می‌کند.

در فلسفهٔ نظری پرسیدیم:

جهان چگونه برای من پدیدار می‌شود؟

اکنون می‌پرسیم:

من چگونه می‌توانم در جهان عمل کنم؟

اینجا مفهوم:

آزادی (Freiheit / freedom / liberté)

مرکز فلسفه قرار می‌گیرد.

آزادی یعنی:

توانایی تعیین خود (Selbstbestimmung / self-determination / autodétermination).

اما آزادی اگر صرفاً به معنای اختیار فردی باشد، کافی نیست.

باید توضیح دهیم که چگونه آزادی فردی در جهانی که تابع قوانین ضروری است، امکان‌پذیر است.

پس دوباره به مسئلهٔ بنیادی بازمی‌گردیم:

آزادی / ضرورت

فصل اخلاق
در قلمرو اخلاق، فرد خود را موجودی آزاد تجربه می‌کند.

اما این آزادی باید در جهانی عینی تحقق پیدا کند.

بنابراین:

آزادی درونی

باید:

در جهان بیرونی

تجسم پیدا کند.

این امر به مفهوم:

تاریخ (Geschichte / history / histoire)

منتهی می‌شود.

تاریخ برای شلینگ صرفاً مجموعه‌ای از حوادث تصادفی نیست.

بلکه تاریخ عرصه‌ای است که در آن:

آزادی فردی

و:

ضرورت عینی

به یکدیگر برخورد می‌کنند.

تاریخ به‌عنوان ارگان آزادی
یکی از ایده‌های بزرگ کتاب این است که تاریخ را می‌توان به‌مثابهٔ میدان تحقق آزادی فهمید.

انسان‌ها آزادانه عمل می‌کنند.

اما نتایج اعمال آن‌ها همیشه مطابق قصدشان نیست.

بنابراین:

قصد فردی

با:

نتیجهٔ تاریخی

یکسان نیست.

این همان جایی است که شلینگ به مسئله‌ای نزدیک می‌شود که بعدها در فلسفهٔ هگل نیز اهمیت زیادی پیدا می‌کند:

چگونه از کنش‌های آزاد افراد، نظمی تاریخی پدید می‌آید که هیچ فردی به‌تنهایی آن را طراحی نکرده است؟

در اینجا نوعی:

عقل ناآگاهانهٔ تاریخ

ظاهر می‌شود.

انسان‌ها اهداف خود را دنبال می‌کنند، اما تاریخ نتایجی پدید می‌آورد که از قصد فردی فراتر می‌رود.

دولت و قانون
در فلسفهٔ عملی، مسئلهٔ:

دولت (Staat / state / État)

و:

قانون (Recht / law / droit)

نیز مطرح می‌شود.

جامعه نیازمند نظمی است که آزادی افراد را در کنار آزادی دیگران ممکن سازد.

اما این نظم نباید آزادی را نابود کند.

پس مسئله همچنان همان مسئلهٔ بنیادی است:

آزادی فرد

در:

نظم ضروری جهان

چگونه می‌تواند تحقق یابد؟

تاریخ و غایت
شلینگ به‌تدریج به این ایده می‌رسد که تاریخ دارای یک ساختار غایی است.

اما این غایت از طریق قصد آگاهانهٔ افراد تحقق پیدا نمی‌کند.

به همین دلیل تاریخ دارای ویژگی paradoxical است:

آزادی افراد

و:

ضرورت کل

در آن به هم می‌پیوندند.

این ساختار را می‌توان چنین نوشت:

آزادی فردی → کنش → پیامد ناخواسته → نظم تاریخی

این همان نقطه‌ای است که فلسفهٔ استعلایی به یک فلسفهٔ تاریخ تبدیل می‌شود.

بخش چهارم
فلسفهٔ هنر
Philosophie der Kunst
Philosophy of Art
Philosophie de l'art
اکنون شلینگ به مهم‌ترین بخش نظام خود می‌رسد.

اگر فلسفهٔ نظری نشان می‌دهد:

چگونه سوژه و ابژه از یکدیگر متمایز می‌شوند

و فلسفهٔ عملی نشان می‌دهد:

چگونه آزادی و ضرورت در تاریخ با یکدیگر برخورد می‌کنند

پرسش این است:

آیا جایی وجود دارد که این دوگانگی واقعاً آشتی کند؟

پاسخ شلینگ:

هنر (Kunst / art / art).

این یکی از مشهورترین ایده‌های فلسفهٔ شلینگ است.

هنر به‌عنوان وحدت آزادی و ضرورت
هنرمند در هنگام خلق اثر:

آگاهانه

عمل می‌کند.

اما نتیجهٔ کار او فراتر از آن چیزی است که آگاهانه قصد کرده است.

بنابراین:

فعالیت آگاهانه

و:

فعالیت ناآگاهانه

در اثر هنری با هم متحد می‌شوند.

این همان چیزی است که شلینگ:

نبوغ (Genie / genius / génie)

می‌نامد.

هنرمند آزاد است.

اما اثر هنری دارای ضرورت درونی است.

بنابراین:

آزادی + ضرورت

در اثر هنری به وحدت می‌رسند.

هنر به‌عنوان وحدت سوژه و ابژه
در هنر:

ذهن (Geist / spirit / esprit)

و:

طبیعت (Natur / nature / nature)

نیز به هم نزدیک می‌شوند.

اثر هنری یک شیء صرفاً طبیعی نیست.

اما صرفاً یک محصول ذهنی نیز نیست.

بنابراین:

اثر هنری = وحدت ذهن و طبیعت

این همان ساختاری است که شلینگ در سراسر کتاب جست‌وجو می‌کند.

هنر به‌عنوان ارگان فلسفه
در اینجا شلینگ به یکی از مشهورترین تزهای خود می‌رسد:

هنر ارگانون فلسفه است.

به زبان انگلیسی:

Art is the organ of philosophy.

به فرانسوی:

L'art est l'organe de la philosophie.

منظور این نیست که هنر جای فلسفه را می‌گیرد.

بلکه هنر چیزی را به‌صورت بی‌واسطه نشان می‌دهد که فلسفه باید آن را به‌صورت مفهومی توضیح دهد.

فلسفه می‌گوید:

سوژه و ابژه در یک مطلق وحدت دارند.

هنر این وحدت را:

تحقق می‌بخشد.

بنابراین هنر برای شلینگ صرفاً موضوع زیبایی‌شناسی نیست.

بلکه:

اثبات عینی فلسفهٔ استعلایی

است.

اسطوره و هنر
در نگاه شلینگ، هنر به حوزه‌ای گسترده‌تر متصل می‌شود.

او به این نتیجه نزدیک می‌شود که فرهنگ انسانی در بالاترین شکل خود، جایی است که:

آزادی

ضرورت

آگاهی

ناآگاهی

ذهن

طبیعت

در یک ساختار واحد ظاهر می‌شوند.

هنر این وحدت را به‌صورت محسوس و عینی نشان می‌دهد.

به همین دلیل شلینگ بعدها در فلسفهٔ متأخر خود به:

اسطوره‌شناسی (Mythologie / mythology / mythologie)

و:

وحی (Offenbarung / revelation / révélation)

روی می‌آورد.

نتیجهٔ نهایی نظام
اکنون می‌توان کل حرکت کتاب را چنین خلاصه کرد:

نقطهٔ آغاز:
خودآگاهی (Selbstbewußtsein / self-consciousness / conscience de soi)



فعالیت:
فعالیت آزاد (freie Tätigkeit / free activity / activité libre)



محدودیت:
نامن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)



جهان:
جهان عینی (objektive Welt / objective world / monde objectif)



شناخت:
شناخت (Erkenntnis / cognition / connaissance)



عمل:
آزادی عملی (praktische Freiheit / practical freedom / liberté pratique)



تاریخ:
تاریخ (Geschichte / history / histoire)



هنر:
هنر (Kunst / art / art)



وحدت:
وحدت آگاهانه و ناآگاهانه

Einheit des Bewußten und Unbewußten

Unity of the conscious and unconscious

Unité du conscient et de l'inconscient

معنای نهایی «نظام ایده‌آلیسم استعلایی»
در نهایت، پروژهٔ شلینگ را می‌توان این‌گونه فهمید:

فلسفهٔ استعلایی می‌خواهد نشان دهد که چگونه:

من → جهان

را می‌شناسد.

اما فلسفهٔ طبیعت می‌خواهد نشان دهد که چگونه:

طبیعت → من

را پدید می‌آورد.

این دو مسیر باید در یک نقطه به هم برسند.

آن نقطه:

مطلق (Absolute / Absolu)

است.

اما مطلق نه یک شیء است و نه یک موجود در کنار موجودات دیگر.

مطلق همان وحدتی است که در آن:

سوژه و ابژه

ذهن و طبیعت

آگاهی و ناآگاهی

آزادی و ضرورت

از یک بنیاد مشترک فهمیده می‌شوند.

و هنر در پایان نظام، این وحدت را به‌صورت عینی آشکار می‌کند.

بنابراین ساختار عمیق کتاب را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:

طبیعت، روحِ ناآگاه است؛ روح، طبیعتِ آگاه است؛ و هنر، نقطه‌ای است که در آن این دوگانگی به وحدت خودآگاهانه نزدیک می‌شود.

این جمله، اگرچه یک صورت‌بندی تفسیری از پروژهٔ شلینگ است و نه نقل‌قول لفظ‌به‌لفظ از متن، به‌خوبی منطق کلی کتاب را نشان می‌دهد.

شرح تفصیلی و جزیی کتاب "نظام ایده آلیسم استعلایی"

از اینجا، شرح را به‌صورت دقیق‌تر و نزدیک‌تر به ساختار استدلالی متن اصلی ادامه می‌دهم. از مقدمه (Einleitung / Introduction / Introduction) آغاز می‌کنیم و سپس وارد بخش اول، «دربارهٔ شناخت» (Vom Wissen / Of Knowledge / Du savoir) خواهیم شد. در این مرحله، هدف فقط خلاصه‌کردن نیست، بلکه بازسازی منطق درونی استدلال شلینگ است.

نظام ایده‌آلیسم استعلایی
System des transzendentalen Idealismus
System of Transcendental Idealism
Système de l'idéalisme transcendantal
فریدریش ویلهلم یوزف شلینگ
Friedrich Wilhelm Joseph Schelling
۱۸۰۰
مقدمهٔ تفصیلی
Einleitung
Introduction
Introduction
۱. مسئلهٔ بنیادین فلسفه
شلینگ کتاب را از یک مسئلهٔ اساسی آغاز می‌کند:

فلسفه چگونه می‌تواند شناخت را توضیح دهد؟

اما «شناخت» (Wissen / knowledge / savoir) همواره رابطه‌ای میان دو قطب است:

سوژه (Subjekt / subject / sujet)

و

ابژه (Objekt / object / objet).

من چیزی را می‌شناسم.

در این گزاره:

«من» = شناسا

«چیز» = شناخته‌شده

پس شناخت، به‌ظاهر، مستلزم دو چیز است:

شناسا + شناخته‌شده

یا:

سوژه + ابژه

اما همین‌جا مسئلهٔ اصلی پدیدار می‌شود.

اگر سوژه و ابژه کاملاً از یکدیگر مستقل باشند، چگونه شناخت ممکن می‌شود؟

اگر سوژه کاملاً جدا از ابژه باشد، چگونه می‌تواند به آن دسترسی پیدا کند؟

از طرف دیگر، اگر ابژه صرفاً ساختهٔ سوژه باشد، چگونه می‌توان از واقعیت عینی سخن گفت؟

بنابراین فلسفه در برابر یک تناقض قرار می‌گیرد:

شناخت باید هم تطابق (Übereinstimmung / correspondence / correspondance) سوژه و ابژه باشد و هم تفاوت آن دو را حفظ کند.

این مسئله، در فلسفهٔ مدرن از دکارت تا کانت و فیشته ادامه پیدا کرده است.

شلینگ می‌خواهد نظامی بسازد که این مسئله را در سطحی بنیادی حل کند.

۲. دو امکان بنیادی فلسفه
شلینگ معتقد است فلسفه می‌تواند از دو جهت کاملاً متفاوت آغاز شود.

راه نخست: ابژه به سوی سوژه
Objekt → Subjekt

Object → Subject

Objet → Sujet

در این مسیر، فلسفه از:

طبیعت (Natur / nature / nature)

شروع می‌کند و می‌پرسد:

چگونه طبیعت به هوش و خودآگاهی می‌رسد؟

این مسیر همان:

فلسفهٔ طبیعت (Naturphilosophie / philosophy of nature / philosophie de la nature)

است.

حرکت آن چنین است:

طبیعت

→ ماده

→ نیرو

→ سازمان

→ زندگی

→ احساس

→ آگاهی

→ خودآگاهی

در این مسیر، مسئله این است که چگونه امر عینی به امر ذهنی تبدیل می‌شود.

راه دوم: سوژه به سوی ابژه
Subjekt → Objekt

Subject → Object

Sujet → Objet

در این مسیر، فلسفه از:

هوش (Intelligenz / intelligence / intelligence)

و:

خودآگاهی (Selbstbewußtsein / self-consciousness / conscience de soi)

شروع می‌کند و می‌پرسد:

چگونه هوش به جهانی عینی دست می‌یابد؟

این مسیر:

فلسفهٔ استعلایی (Transzendentalphilosophie / transcendental philosophy / philosophie transcendantale)

است.

حرکت آن:

خودآگاهی

→ احساس

→ شهود

→ تصور

→ شناخت

→ اراده

→ عمل

→ تاریخ

است.

۳. وحدت فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی
اینجا به قلب پروژهٔ شلینگ می‌رسیم.

او نمی‌خواهد بگوید این دو فلسفه دو نظام کاملاً مستقل هستند.

بلکه می‌گوید آن‌ها دو مسیر متفاوت برای توضیح یک واقعیت بنیادی‌اند.

فرمول مشهور این پروژه را می‌توان چنین بیان کرد:

فلسفهٔ طبیعت طبیعت را به‌مثابهٔ هوش ناآگاه (unbewußte Intelligenz / unconscious intelligence / intelligence inconsciente) می‌فهمد.

و:

فلسفهٔ استعلایی هوش را به‌مثابهٔ طبیعت آگاه (bewußte Natur / conscious nature / nature consciente) می‌فهمد.

پس:

طبیعت = هوش ناآگاه

هوش = طبیعت آگاه

این دو، در بنیاد خود، به یک واقعیت واحد اشاره دارند.

بنابراین:

Natur = Geist

Nature = Spirit

Nature = Esprit

البته این تساوی را نباید ساده و تحت‌اللفظی فهمید.

شلینگ نمی‌گوید یک درخت همان خودآگاهی انسانی است.

بلکه می‌گوید طبیعت و روح دو صورت ظهور یک فعالیت بنیادی‌اند.

۴. مسئلهٔ مطلق
در اینجا مفهوم:

مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)

وارد می‌شود.

مطلق چیزی نیست که در کنار اشیای جهان قرار داشته باشد.

مطلق:

یک شیء نیست.

یک ابژه نیست.

یک موجود محدود نیست.

حتی صرفاً یک سوژه هم نیست.

مطلق همان وحدتی است که در آن تمایز:

سوژه / ابژه

اصلاً امکان‌پذیر می‌شود.

بنابراین می‌توان گفت:

مطلق



وحدت سوژه و ابژه



تمایز سوژه و ابژه



شناخت

اما یک پرسش باقی می‌ماند:

اگر مطلق وحدت سوژه و ابژه است، چرا ما در تجربهٔ خود با دوگانگی مواجهیم؟

چرا خود را از جهان جدا می‌یابیم؟

چرا:

من

با:

جهان

متفاوت است؟

این همان مسئله‌ای است که کل نظام استعلایی باید حل کند.

۵. فلسفه به‌مثابهٔ تاریخ خودآگاهی
شلینگ برای حل این مسئله، فلسفه را به یک تاریخ (Geschichte / history / histoire) تبدیل می‌کند.

اما این تاریخ، تاریخ حوادث خارجی نیست.

بلکه:

تاریخ خودآگاهی (Geschichte des Selbstbewußtseins / history of self-consciousness / histoire de la conscience de soi)

است.

خودآگاهی باید در یک سلسله مراحل از ناآگاهی به آگاهی برسد.

این مراحل را می‌توان چنین فهمید:

فعالیت ناآگاهانه



احساس محدودیت



ظهور ابژه



تقابل سوژه و ابژه



شناخت



خودآگاهی



آزادی



عمل



تاریخ



هنر

در پایان، خودآگاهی به نقطه‌ای می‌رسد که در آن درمی‌یابد آنچه در آغاز به‌صورت «جهان بیرونی» در برابرش قرار داشت، با فعالیت بنیادی خودآگاهی در یک نظام واحد قرار دارد.

۶. نقطهٔ آغاز: «من»
اکنون شلینگ وارد قلب فلسفهٔ استعلایی می‌شود.

نقطهٔ آغاز:

Ich

I

Moi

است.

اما «من» یک شیء نیست.

اگر «من» یک شیء بود، باید یک سوژهٔ دیگر وجود می‌داشت که آن را بشناسد.

در آن صورت دوباره می‌پرسیدیم:

آن سوژهٔ دوم چگونه شناخته می‌شود؟

و این امر به یک تسلسل بی‌نهایت (regressus ad infinitum / infinite regress / régression à l'infini) منجر می‌شد.

بنابراین «من» باید از طریق فعالیت خودش فهمیده شود.

یعنی:

Ich = Tätigkeit

I = activity

Moi = activité

«من» چیزی نیست که ابتدا وجود داشته باشد و سپس فعالیت کند.

بلکه «من» در فعالیت خود تحقق می‌یابد.

۷. خودآگاهی به‌مثابهٔ کنش
خودآگاهی:

Selbstbewußtsein

به معنای:

آگاهی از خود

است.

اما شلینگ این مفهوم را ایستا نمی‌فهمد.

خودآگاهی یک کنش (Handlung / act / acte) است.

در این کنش، «من» با خودش رابطه برقرار می‌کند.

بنابراین ساختار خودآگاهی چنین است:

من → خود را وضع می‌کند

Ich → setzt sich selbst

I → posits itself

Moi → se pose lui-même

اما اینجا یک مشکل پدیدار می‌شود.

اگر من خودش را وضع می‌کند، باید چیزی باشد که در برابر این فعالیت قرار گیرد.

زیرا بدون مقاومت، بدون تفاوت و بدون محدودیت، فعالیت قابل تشخیص نیست.

پس خودآگاهی به‌صورت دیالکتیکی به سوی:

نامن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

پیش می‌رود.

۸. پیدایش نامن
«نامن» به معنای هر چیزی است که در برابر فعالیت «من» قرار می‌گیرد.

این همان:

ابژه (Objekt / object / objet)

است.

اما نکتهٔ ظریف این است که نامن صرفاً یک شیء خارجی نیست.

بلکه نامن باید به‌عنوان نتیجهٔ یک ساختار استعلایی فهمیده شود.

یعنی باید توضیح دهیم:

چگونه چیزی که «من نیست»، برای «من» به‌عنوان ابژه ظاهر می‌شود؟

این سؤال، همان چیزی است که فلسفهٔ استعلایی باید پاسخ دهد.

در اینجا شلینگ از فیشته فاصلهٔ مهمی می‌گیرد.

فیشته نقطهٔ آغاز را در فعالیت «من» می‌بیند.

شلینگ نیز از اینجا آغاز می‌کند، اما می‌خواهد نشان دهد که این فعالیت چگونه به یک جهان عینی منتهی می‌شود.

۹. محدودیت
اکنون مفهوم مهم:

محدودیت (Beschränkung / limitation / limitation)

وارد می‌شود.

«من» خود را فعال تجربه می‌کند.

اما فعالیت او بی‌نهایت و نامحدود نیست.

در برابر آن مقاومت وجود دارد.

این مقاومت:

Widerstand

resistance

résistance

است.

اگر هیچ مقاومتی وجود نداشت، «من» هیچ تجربه‌ای از جهان نداشت.

پس:

جهان عینی

برای خودآگاهی به‌عنوان:

محدودیت فعالیت

ظاهر می‌شود.

اما این محدودیت نباید به معنای نابودی آزادی باشد.

برعکس، آزادی بدون محدودیت قابل تجربه نیست.

از اینجا شلینگ به یک ساختار بسیار مهم می‌رسد:

آزادی ←→ ضرورت

Freiheit ←→ Notwendigkeit

Freedom ←→ Necessity

Liberté ←→ Nécessité

۱۰. پارادوکس اساسی
اکنون می‌توان مسئلهٔ اصلی را به این شکل بیان کرد:

«من» آزاد است.

اما جهان برای «من» ضروری است.

پس:

آزادی من

با:

ضرورت جهان

چگونه سازگار می‌شود؟

اگر جهان کاملاً ساختهٔ ارادهٔ من باشد، دیگر ضرورت ندارد.

اگر جهان کاملاً مستقل از من باشد، رابطهٔ من و جهان توضیح‌ناپذیر می‌شود.

بنابراین شلینگ باید نشان دهد که:

ضرورت جهان و آزادی خودآگاهی دو وجه یک فرایند بنیادی واحدند.

این همان جایی است که فلسفهٔ استعلایی شلینگ به مسئلهٔ بسیار عمیق‌تری وارد می‌شود.

جهان عینی از نظر تجربهٔ ما:

ضروری

است.

اما ساختار آن باید با:

فعالیت آزاد

خودآگاهی مرتبط باشد.

۱۱. فعالیت آگاهانه و ناآگاهانه
شلینگ برای حل این مسئله میان دو نوع فعالیت تمایز می‌گذارد:

فعالیت آگاهانه
bewußte Tätigkeit

conscious activity

activité consciente

و:

فعالیت ناآگاهانه
unbewußte Tätigkeit

unconscious activity

activité inconsciente

این تمایز اساس فلسفهٔ شلینگ است.

من در آگاهی خود می‌گویم:

«من می‌خواهم.»

اما بسیاری از ساختارهایی که تجربهٔ جهان را ممکن می‌کنند، در سطح آگاهی مستقیم من قرار ندارند.

من جهان را آگاهانه خلق نمی‌کنم.

اما جهان نیز برای من کاملاً بیگانه و بی‌ارتباط با فعالیت خودآگاهی نیست.

پس باید یک فعالیت وجود داشته باشد که:

از یک سو ناآگاهانه باشد

و:

از سوی دیگر ساختار جهان عینی را تولید کند.

اینجا شلینگ به یکی از مهم‌ترین ایده‌های خود می‌رسد:

طبیعت همان فعالیت ناآگاهانه‌ای است که در برابر آگاهی به‌صورت جهان عینی ظاهر می‌شود.

این نکته پیوند مستقیم میان:

فلسفهٔ طبیعت

و:

فلسفهٔ استعلایی

را آشکار می‌کند.

۱۲. چرا جهان مستقل به نظر می‌رسد؟
اکنون می‌توان مسئله را دقیق‌تر کرد.

اگر جهان از فعالیتی مرتبط با خودآگاهی پدیدار می‌شود، چرا ما آن را به‌عنوان محصول فعالیت خود تجربه نمی‌کنیم؟

چرا جهان برای ما:

مستقل

و:

خارجی

به نظر می‌رسد؟

پاسخ شلینگ:

زیرا فعالیتی که جهان را تولید می‌کند، ناآگاهانه است.

خودآگاهی فقط نتیجهٔ نهایی این فرایند را تجربه می‌کند.

بنابراین:

فرایند تولید → ناآگاهانه

محصول تولید → آگاهانه

به همین دلیل جهان به‌عنوان یک واقعیت مستقل در برابر ما ظاهر می‌شود.

این نکته در واقع یکی از بنیادی‌ترین ایده‌های کل فلسفهٔ شلینگ است.

۱۳. خودآگاهی چگونه از این فرایند آگاه می‌شود؟
اینجا وظیفهٔ فلسفه آغاز می‌شود.

فلسفه باید کاری را انجام دهد که آگاهی طبیعی قادر به انجام آن نیست:

باید فعالیتی را که خودآگاهی به‌طور مستقیم نمی‌بیند، بازسازی کند.

بنابراین فلسفهٔ استعلایی نوعی:

بازسازی (Rekonstruktion / reconstruction / reconstruction)

است.

فلسفه مسیر پنهانی را بازسازی می‌کند که از:

فعالیت ناآگاهانه

به:

جهان عینی

و سپس به:

خودآگاهی

منتهی شده است.

این همان چیزی است که شلینگ در ادامهٔ کتاب به‌صورت یک سلسله مراحل استعلایی دنبال خواهد کرد.

۱۴. نتیجهٔ این مرحله
تا اینجا می‌توان ساختار استدلال را چنین خلاصه کرد:

گام اول
نقطهٔ آغاز:

خودآگاهی

گام دوم
خودآگاهی فعالیت است:

Ich = Tätigkeit

گام سوم
فعالیت با مقاومت مواجه می‌شود:

Widerstand

گام چهارم
مقاومت به‌صورت محدودیت ظاهر می‌شود:

Beschränkung

گام پنجم
محدودیت به ظهور ابژه منجر می‌شود:

Objekt

گام ششم
جهان عینی برای آگاهی ظاهر می‌شود:

objektive Welt

گام هفتم
اما فعالیت تولیدکنندهٔ این جهان ناآگاهانه است:

unbewußte Tätigkeit

گام هشتم
فلسفه باید این فعالیت را بازسازی کند:

Rekonstruktion

گام نهم
این بازسازی تاریخ پیدایش خودآگاهی است:

Geschichte des Selbstbewußtseins

۱۵. نقطهٔ بسیار مهم در پروژهٔ شلینگ
در اینجا باید به تفاوت شلینگ با یک ایده‌آلیسم ذهن‌گرای ساده توجه کرد.

شلینگ نمی‌گوید:

جهان را منِ فردیِ آگاه خلق می‌کند.

بلکه می‌گوید:

جهان عینی از یک فعالیت بنیادی پدیدار می‌شود که در سطح آگاهی فردی به‌طور مستقیم حاضر نیست.

به همین دلیل فلسفهٔ شلینگ را نباید به این گزاره تقلیل داد:

«همه‌چیز در ذهن من است.»

چنین تفسیری اساساً نادرست است.

مسئلهٔ شلینگ این است که:

ذهن و طبیعت

هر دو باید از یک بنیاد مشترک فهمیده شوند.

به همین دلیل:

ایدئالیسم استعلایی

برای او در نهایت با:

فلسفهٔ طبیعت

تکمیل می‌شود.

نتیجهٔ موقت
در این مرحله، شلینگ هنوز به پایان نظام نرسیده است.

او تازه مسئله را به شکل دقیق صورت‌بندی کرده است:

اگر «من» و «جهان» دو قطب شناخت‌اند، فلسفه باید نشان دهد که چگونه این دو از یک فعالیت بنیادی واحد پدید می‌آیند و چگونه در عین تمایز، به یکدیگر تعلق دارند.

از اینجا، متن وارد تحلیل دقیق‌تر مراحل پیدایش شناخت می‌شود.

حرکت بعدی کتاب را می‌توان چنین دنبال کرد:

فعالیت ناآگاهانه



محدودیت



احساس (Gefühl / feeling / sentiment)



شهود (Anschauung / intuition / intuition)



تصور (Vorstellung / representation / représentation)



ابژهٔ آگاهانه



خودآگاهی

و سپس:

خودآگاهی



اراده



آزادی



عمل



تاریخ



هنر

در ادامهٔ شرح، باید وارد اولین بخش اصلی استدلال متن، یعنی «دربارهٔ شناخت» (Vom Wissen / Of Knowledge / Du savoir) شویم و در آن، به‌صورت بسیار دقیق بررسی کنیم که شلینگ چگونه از احساس (Gefühl) به شهود (Anschauung) و از آن به تصور (Vorstellung) و سپس به شناخت (Erkenntnis) می‌رسد؛ زیرا این قسمت پایهٔ نظری تمام بحث‌های بعدی دربارهٔ آزادی، تاریخ و هنر است.

بخش نخست
دربارهٔ شناخت
Vom Wissen
Of Knowledge
Du savoir
این بخش را باید یکی از بنیادی‌ترین قسمت‌های کتاب دانست؛ زیرا شلینگ در اینجا می‌خواهد نشان دهد که جهان عینی چگونه برای یک سوژه پدیدار می‌شود.

پرسش اصلی این نیست که:

آیا جهان وجود دارد؟

بلکه پرسش عمیق‌تر این است:

چگونه جهانی که برای ما عینی و مستقل به نظر می‌رسد، برای خودآگاهی پدیدار می‌شود؟

این تفاوت بسیار مهم است.

فلسفهٔ استعلایی در وهلهٔ نخست دربارهٔ هستی‌شناسی جهان در خود (Welt an sich / world in itself / monde en soi) بحث نمی‌کند؛ بلکه دربارهٔ شرایط امکان تجربهٔ جهان برای آگاهی بحث می‌کند.

به همین دلیل نقطهٔ عزیمت آن:

جهان

نیست.

بلکه:

خودآگاهی

است.

۱. «من» به‌عنوان فعالیت
Das Ich als Tätigkeit
The I as Activity
Le Moi comme activité
شلینگ، همانند فیشته، «من» را یک شیء ثابت نمی‌داند.

اگر بگوییم:

«من یک چیز هستم»

بلافاصله این پرسش مطرح می‌شود:

چه کسی این «چیز» را می‌شناسد؟

اگر «من» چیزی باشد که توسط یک سوژهٔ دیگر شناخته می‌شود، آن‌گاه باید یک «منِ» دیگر را فرض کنیم و این روند به بی‌نهایت ادامه پیدا می‌کند.

پس «من» را نمی‌توان مانند یک شیء بیرونی شناخت.

«من» فقط در:

فعالیت (Tätigkeit / activity / activité)

خودش حاضر است.

به بیان دیگر:

«من» چیزی نیست که فعالیت کند؛ «من» در اصل همان فعالیت است.

این یکی از بنیادی‌ترین مبانی فلسفهٔ استعلایی شلینگ است.

۲. «من» خود را می‌سازد
در اینجا شلینگ به مفهوم فیشته‌ای:

خودوضع‌گری (Selbstsetzung / self-positing / autoposition)

نزدیک می‌شود.

«من» در فعالیت خود، خود را به‌عنوان «من» برقرار می‌کند.

بنابراین:

Ich setzt sich selbst

The I posits itself

Le Moi se pose lui-même

اما این گزاره نباید مانند یک عمل آگاهانهٔ روزمره فهمیده شود.

من نمی‌نشینم و تصمیم بگیرم:

«اکنون خودم را ایجاد می‌کنم.»

بلکه خودآگاهی یک ساختار بنیادی و پیشینی است.

در واقع:

خودآگاهی = آگاهی‌ای که در آن فعالیت با خودش مواجه می‌شود.

بنابراین «من» هم:

فاعل (Subjekt / subject / sujet)

است و هم:

موضوع (Objekt / object / objet)

اما این دوگانگی درون یک وحدت اولیه رخ می‌دهد.

۳. مسئلهٔ خودآگاهی
اینجا یک تناقض به وجود می‌آید.

برای اینکه «من» خودش را بشناسد، باید:

شناسا

و:

شناخته‌شده

باشد.

اما اگر این دو کاملاً یکی باشند، شناخت چگونه ممکن است؟

و اگر کاملاً متفاوت باشند، خودآگاهی چگونه ممکن است؟

پس خودآگاهی دارای یک ساختار پارادوکسیکال است:

وحدت + تفاوت

یا:

Identität + Differenz

Identity + Difference

Identité + Différence

خودآگاهی فقط در صورتی ممکن است که «من» هم با خودش یکی باشد و هم بتواند خودش را در برابر خودش قرار دهد.

این حرکت درونی، سرچشمهٔ تمام ساختارهای بعدی شناخت است.

۴. ظهور «نامن»
Das Nicht-Ich
The Not-I
Le Non-moi
اکنون باید توضیح داده شود که چگونه در برابر «من»:

نامن

پدیدار می‌شود.

Ich / Nicht-Ich

I / Not-I

Moi / Non-moi

این همان چیزی است که بعدها به شکل:

سوژه / ابژه

ظاهر می‌شود.

اما باید دقت کرد:

«نامن» صرفاً یک چیز خارجی نیست.

بلکه «نامن» در ساختار خودآگاهی به‌عنوان چیزی که:

من نیست

پدیدار می‌شود.

بنابراین تجربهٔ ابژه بدون تجربهٔ سوژه ممکن نیست.

اما برعکس، تجربهٔ سوژه نیز بدون تمایز از ابژه کامل نمی‌شود.

پس:

سوژه و ابژه متقابلاً یکدیگر را تعیین می‌کنند.

۵. محدودیت «من»
Beschränkung
Limitation
Limitation
اگر «من» صرفاً فعالیتی بی‌نهایت بود، هیچ تجربه‌ای از جهان نمی‌توانست شکل بگیرد.

برای اینکه «من» بتواند چیزی را تجربه کند، فعالیتش باید با:

مقاومت (Widerstand / resistance / résistance)

روبه‌رو شود.

این مقاومت به شکل:

محدودیت (Beschränkung / limitation / limitation)

ظاهر می‌شود.

بنابراین:

فعالیت آزاد

با:

محدودیت

مواجه می‌شود.

و این برخورد، اساس تجربهٔ عینی را می‌سازد.

پس:

آزادی بدون محدودیت

قابل تجربه نیست.

و:

محدودیت بدون آزادی

اصلاً قابل فهم نیست.

این دو به یکدیگر وابسته‌اند.

۶. احساس
Gefühl
Feeling
Sentiment
اکنون نخستین شکل آگاهی از جهان پدیدار می‌شود:

احساس (Gefühl).

احساس در اینجا صرفاً معنای روان‌شناختی روزمره ندارد.

احساس نخستین شیوه‌ای است که در آن «من» محدودیت خود را تجربه می‌کند.

«من» چیزی را احساس می‌کند که در برابر فعالیتش قرار دارد.

بنابراین:

احساس = تجربهٔ محدودیت

در این مرحله هنوز تمایز روشن و مفهومی میان:

من

و:

ابژه

به‌وجود نیامده است.

هنوز سوژه به‌طور کامل نمی‌گوید:

«این یک شیء مستقل از من است.»

بلکه فقط یک:

تأثر (Affektion / affection / affection)

یا محدودیت را تجربه می‌کند.

۷. از احساس به شهود
Anschauung
Intuition
Intuition
مرحلهٔ بعدی:

شهود (Anschauung)

است.

در شهود، آنچه ابتدا صرفاً به‌صورت یک تأثر احساس می‌شد، شکل مشخص‌تری پیدا می‌کند.

اکنون چیزی:

در برابر من

قرار می‌گیرد.

یعنی ساختار:

سوژه ← ابژه

پدیدار می‌شود.

اما این ابژه هنوز صرفاً یک «چیز در خود» نیست.

بلکه ابژه برای یک سوژه است.

بنابراین:

شهود = رابطهٔ مستقیم سوژه با ابژه

در این مرحله، جهان به‌عنوان یک میدان عینی شروع به شکل‌گیری می‌کند.

۸. فضا و زمان
برای اینکه شهود ممکن شود، باید دو صورت بنیادی وجود داشته باشد:

فضا (Raum / space / espace)

و:

زمان (Zeit / time / temps).

هر ابژه در:

فضا

ظاهر می‌شود.

و هر تغییر در:

زمان

رخ می‌دهد.

اما از منظر استعلایی، فضا و زمان صرفاً ویژگی‌های اشیای مستقل نیستند.

آن‌ها شرایطی هستند که در آن جهان برای آگاهی می‌تواند ظاهر شود.

به همین دلیل، شلینگ در اینجا در امتداد میراث کانت حرکت می‌کند.

اما پروژهٔ او با کانت تفاوت دارد.

کانت می‌پرسد:

شرایط امکان تجربه چیست؟

شلینگ می‌خواهد یک گام جلوتر برود و بپرسد:

چگونه این شرایط در فرایند پویای خودآگاهی تحقق می‌یابند؟

۹. تولید جهان عینی
اینجا مفهوم:

تولید (Produktion / production / production)

اهمیت اساسی پیدا می‌کند.

شلینگ می‌گوید جهان عینی باید به‌نحوی در فعالیت شناخت تولید شود.

اما این تولید:

آگاهانه

نیست.

اگر من آگاهانه جهان را تولید می‌کردم، باید می‌دانستم که آن را تولید می‌کنم.

اما چنین نیست.

من جهان را به‌عنوان چیزی مستقل تجربه می‌کنم.

بنابراین باید میان دو سطح تمایز بگذاریم:

تولید آگاهانه

و:

تولید ناآگاهانه

جهان عینی محصول یک فعالیت:

ناآگاهانه (unbewußt / unconscious / inconscient)

است.

این یکی از مهم‌ترین مفاهیم کل فلسفهٔ شلینگ است.

۱۰. ناآگاهی به‌عنوان شرط عینیت
اینجا شلینگ به نکته‌ای بسیار عمیق می‌رسد.

اگر فعالیت تولیدکنندهٔ جهان برای من آگاهانه بود، جهان دیگر به‌صورت یک جهان مستقل ظاهر نمی‌شد.

پس:

عینیت جهان

مستلزم:

ناآگاهی از فرایند تولید آن

است.

به زبان ساده:

جهان برای من عینی است، زیرا من از فعالیت بنیادی‌ای که امکان ظهور آن را فراهم می‌کند، آگاه نیستم.

این همان جایی است که شلینگ میان:

آگاهی

و:

ناآگاهی

یک رابطهٔ ضروری برقرار می‌کند.

۱۱. خودآگاهی به‌مثابهٔ نتیجهٔ یک فرایند
در اینجا یک وارونگی مهم رخ می‌دهد.

در نگاه معمول، تصور می‌کنیم:

ابتدا یک «من» کامل وجود دارد و سپس جهان را می‌شناسد.

اما در شلینگ، مسئله پیچیده‌تر است.

«من» باید از طریق فرایندی که در آن با محدودیت، ابژه و جهان مواجه می‌شود، به خودآگاهی کامل برسد.

پس:

خودآگاهی کامل

نه نقطهٔ آغاز ساده، بلکه:

نتیجهٔ یک فرایند

است.

این فرایند را می‌توان چنین نشان داد:

فعالیت



محدودیت



احساس



شهود



ابژه



تمایز سوژه و ابژه



خودآگاهی

۱۲. نقش شهود استعلایی
Transzendentale Anschauung
Transcendental Intuition
Intuition transcendantale
اما شلینگ به چیزی بیش از شهود حسی نیاز دارد.

او باید توضیح دهد که چگونه خودآگاهی می‌تواند فعالیت خودش را دریابد.

اینجا:

شهود استعلایی

وارد می‌شود.

شهود استعلایی یعنی آگاهی از فعالیتی که در آن خودآگاهی شکل می‌گیرد.

اما این آگاهی، مشاهدهٔ یک شیء نیست.

من نمی‌توانم فعالیت خودآگاهی را مانند یک میز یا درخت مقابل خود قرار دهم.

بلکه باید در خود فعالیت حضور داشته باشم.

بنابراین شهود استعلایی نوعی:

آگاهی از فعالیت

است.

۱۳. فعالیت مضاعف
در اینجا ساختار مهمی ظاهر می‌شود:

یک فعالیت:

تولیدکننده

است.

و یک فعالیت:

دریافت‌کننده

یا:

شهودکننده

اما این دو در نهایت به یک فعالیت واحد تعلق دارند.

پس می‌توان گفت:

فعالیت تولید

و:

فعالیت شهود

دو وجه یک فرایند هستند.

این همان چیزی است که امکان شناخت را ایجاد می‌کند.

اگر فقط تولید وجود داشت، چیزی برای شناختن وجود نداشت.

اگر فقط دریافت وجود داشت، چیزی تولید نمی‌شد.

پس شناخت در:

وحدت تولید و دریافت

شکل می‌گیرد.

۱۴. پیدایش ابژه
ابژه در نتیجهٔ این فرایند به‌وجود می‌آید.

اما ابژه:

محصول خودسرانهٔ من

نیست.

این نکته بسیار مهم است.

اگر ابژه صرفاً ساختهٔ ارادهٔ من بود، هر لحظه می‌توانستم آن را تغییر دهم.

اما چنین نیست.

ابژه برای من دارای:

ضرورت

است.

پس باید گفت:

من در تولید جهان فعال است

اما:

منِ آگاه از این تولید آگاه نیست.

از همین‌جاست که جهان به‌صورت:

مستقل

و:

ضروری

پدیدار می‌شود.

۱۵. ضرورت عینی
اکنون مسئلهٔ مهمی شکل می‌گیرد:

چرا قوانین طبیعت برای ما ضروری‌اند؟

چرا نمی‌توانیم هر لحظه آن‌ها را تغییر دهیم؟

پاسخ شلینگ این است که ساختار عینی جهان از فعالیتی سرچشمه می‌گیرد که در سطح آگاهی فردی تحت کنترل مستقیم ما نیست.

بنابراین:

ضرورت طبیعی

و:

فعالیت ناآگاهانه

به هم مرتبط‌اند.

این موضوع بعدها در فلسفهٔ طبیعت شلینگ به شکل بسیار گسترده‌تری بسط پیدا می‌کند.

۱۶. خودآگاهی و دوگانگی
اکنون خودآگاهی در یک موقعیت دوگانه قرار گرفته است.

از یک سو:

جهان محصول یک فعالیت مرتبط با خودآگاهی است.

از سوی دیگر:

جهان برای خودآگاهی مستقل و ضروری ظاهر می‌شود.

پس:

جهان از من است

اما:

در برابر من قرار دارد.

این پارادوکس، یکی از اصلی‌ترین موتورهای فلسفهٔ استعلایی شلینگ است.

و راه‌حل آن این نیست که یکی از دو طرف حذف شود.

بلکه باید نشان داد که:

استقلال ابژه

و:

فعالیت سوژه

در یک فرایند بنیادی واحد ممکن می‌شوند.

۱۷. از شناخت نظری به اراده
در این مرحله، شناخت هنوز نظری است.

سوژه جهان را:

می‌شناسد

اما هنوز به‌طور کامل:

در آن عمل نمی‌کند.

با ظهور:

اراده (Wille / will / volonté)

ساختار تغییر می‌کند.

اکنون سوژه فقط نمی‌پرسد:

جهان چگونه است؟

بلکه می‌پرسد:

من چگونه باید عمل کنم؟

این لحظه، گذار از:

فلسفهٔ نظری

به:

فلسفهٔ عملی

است.

اما این گذار فقط یک تغییر موضوع نیست.

بلکه نشان می‌دهد که:

خودآگاهی‌ای که جهان را می‌شناسد

همان:

خودآگاهی‌ای است که می‌خواهد جهان را تغییر دهد.

۱۸. ساختار کلی بخش نخست
بنابراین، تا اینجا مسیر استدلال شلینگ را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:

Ich


Tätigkeit


Beschränkung


Gefühl


Anschauung


Raum und Zeit


Vorstellung


Objekt


objektive Welt


Selbstbewußtsein


Wille

و سپس:

praktische Philosophie

۱۹. اهمیت فلسفی این حرکت
اهمیت این استدلال در این است که شلینگ می‌خواهد سه چیز را هم‌زمان حفظ کند:

اول
واقعیت جهان

جهان صرفاً خیال فردی نیست.

دوم
فعالیت سوژه

شناخت صرفاً دریافت منفعل جهان نیست.

سوم
وحدت سوژه و ابژه

این دو نیز دو واقعیت کاملاً بی‌ارتباط نیستند.

پس نظام او باید هر سه را با هم حفظ کند:

واقعیت عینی

فعالیت ذهنی

وحدت بنیادی

این همان پروژهٔ اصلی:

ایدئالیسم استعلایی

است.

ادامهٔ منطقی متن
در ادامهٔ دقیق این بخش، باید وارد تحلیل جزئی‌تر مراحل تحول خودآگاهی شویم؛ یعنی شلینگ چگونه از احساس (Gefühl) به شهود (Anschauung)، از شهود به تصور (Vorstellung)، از تصور به حکم (Urteil) و از آن به شناخت (Erkenntnis) می‌رسد.

در آن مرحله، مسئلهٔ مهم دیگری نیز ظاهر می‌شود: چگونه یک فعالیت ناآگاهانه به یک محصول آگاهانه تبدیل می‌شود؟ این مسئله ما را مستقیماً به مفهوم نبوغ (Genie / genius / génie) و در نهایت به این تز مشهور شلینگ می‌رساند که هنر (Kunst / art / art) همان جایی است که فعالیت آگاهانه و ناآگاهانه در یک محصول واحد به وحدت می‌رسند.

اما پیش از رسیدن به هنر، باید مسیر فلسفهٔ نظری را تا انتها دنبال کرد؛ زیرا بدون فهم دقیق این مسیر، معنای واقعی تز شلینگ دربارهٔ هنر به‌مثابهٔ عالی‌ترین شکل وحدت سوژه و ابژه روشن نخواهد شد.

۲۰. مسئلهٔ بنیادی: چگونه ابژه برای آگاهی پدیدار می‌شود؟
شلینگ اکنون با پرسشی مواجه است که تمام فلسفهٔ استعلایی او حول آن می‌چرخد:

چگونه چیزی که مستقل از آگاهی به نظر می‌رسد، در آگاهی پدیدار می‌شود؟

این پرسش را می‌توان چنین نوشت:

سوژه (Subjekt / subject / sujet)



شناخت (Erkenntnis / cognition / connaissance)



ابژه (Objekt / object / objet)

اما این فرمول هنوز چیزی را توضیح نداده است.

باید فهمید که چگونه:

فعالیت ذهن

به:

محصول عینی

منتهی می‌شود.

زیرا اگر این فعالیت کاملاً آگاهانه باشد، ابژه دیگر مستقل به نظر نمی‌رسد.

و اگر کاملاً مستقل از سوژه باشد، شناخت آن توضیح‌ناپذیر می‌شود.

بنابراین باید فعالیتی وجود داشته باشد که:

سوژه در آن فعال است، اما از فعالیت خود آگاه نیست.

این همان:

فعالیت ناآگاهانه (unbewußte Tätigkeit / unconscious activity / activité inconsciente)

است.

۲۱. فعالیت ناآگاهانه و آگاهی
در اینجا باید میان دو سطح تمایز بگذاریم:

سطح نخست
آنچه آگاهی می‌داند که انجام می‌دهد

و:

سطح دوم
آنچه واقعاً در ساختار شناخت انجام می‌شود، بدون آنکه آگاهی از آن اطلاع داشته باشد.

برای مثال، هنگامی که من یک شیء را می‌بینم، آگاهانه می‌گویم:

«من یک درخت می‌بینم.»

اما آگاهی من از تمام فرایندهایی که امکان دیدن این درخت را فراهم کرده‌اند، آگاه نیست.

من:

شکل شیء را یکپارچه می‌کنم،

آن را از زمینه جدا می‌کنم،

آن را در فضا قرار می‌دهم،

آن را در زمان تشخیص می‌دهم،

آن را به‌عنوان یک «چیز» بازمی‌شناسم.

این فرایندها در سطح آگاهی بازتابی من قرار ندارند.

بنابراین:

آگاهی نتیجهٔ فرایندی است که تماماً در آگاهی حضور ندارد.

اینجا یکی از ایده‌های مهم شلینگ شکل می‌گیرد:

آنچه آگاهانه تجربه می‌شود، بر بنیاد فعالیتی ناآگاهانه قرار دارد.

۲۲. از فعالیت به تولید
Produktion
Production
Production
شلینگ از مفهوم:

تولید (Produktion)

استفاده می‌کند.

اما تولید در اینجا به معنای ساختن فیزیکی نیست.

تولید یعنی:

فعالیتی که به‌واسطهٔ آن یک ساختار عینی برای آگاهی پدیدار می‌شود.

بنابراین، شناخت یک دریافت منفعل نیست.

سوژه فقط چیزی را که از بیرون به او داده می‌شود دریافت نمی‌کند.

بلکه در شناخت، فعالانه مشارکت دارد.

پس:

شناخت = دریافت + تولید

Erkenntnis = Rezeption + Produktion

Cognition = Reception + Production

Connaissance = Réception + Production

اما تولید در سطح آگاهانه انجام نمی‌شود.

بنابراین:

تولید ناآگاهانه

شرط:

شناخت آگاهانه

است.

۲۳. تفاوت شلینگ با ذهن‌گرایی ساده
اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم بود.

اگر بگوییم:

جهان توسط سوژه تولید می‌شود،

ممکن است تصور کنیم که شلینگ یک ذهن‌گرای افراطی (subjective idealist / idéaliste subjectif) است.

اما چنین نیست.

سوژه‌ای که جهان را تولید می‌کند، همان «من فردی و روان‌شناختی» نیست.

بلکه مسئله دربارهٔ ساختار بنیادی فعالیت استعلایی است.

بنابراین:

من تجربی (empirisches Ich / empirical I / moi empirique)

با:

من استعلایی (transzendentales Ich / transcendental I / moi transcendantal)

تفاوت دارد.

«من تجربی» یک فرد تاریخی و روان‌شناختی است.

اما «من استعلایی» ساختاری است که امکان تجربه را فراهم می‌کند.

پس وقتی شلینگ از فعالیت «من» سخن می‌گوید، نباید آن را به معنای:

«منِ شخصی من جهان را خلق کرده‌ام»

فهمید.

۲۴. پیدایش ابژه در شهود
Anschauung
Intuition
Intuition
اکنون باید بفهمیم چگونه ابژه در شهود پدیدار می‌شود.

در شهود، چیزی به‌عنوان:

در برابر من

ظاهر می‌شود.

بنابراین شهود یک رابطهٔ دوگانه ایجاد می‌کند:

Ich ↔ Objekt

I ↔ Object

Moi ↔ Objet

اما این رابطهٔ دوگانه نتیجهٔ یک فرایند پیچیده است.

ابژه به‌عنوان چیزی واحد باید:

از زمینه جدا شود،

در فضا جای بگیرد،

در زمان استمرار داشته باشد،

از دیگر ابژه‌ها متمایز شود،

و به‌عنوان یک «همان چیز» بازشناخته شود.

پس شهود ساده‌ترین مرحلهٔ شناخت است، اما هنوز شناخت کامل نیست.

۲۵. استمرار ابژه و هویت
یک شیء فقط زمانی برای ما «شیء» است که بتوانیم آن را در طول زمان به‌عنوان همان شیء بازشناسیم.

مثلاً:

من یک درخت را امروز می‌بینم.

فردا دوباره همان درخت را می‌بینم.

اگر نتوانم میان این دو تجربه وحدت برقرار کنم، مفهوم:

همانندی (Identität / identity / identité)

از بین می‌رود.

بنابراین شناخت ابژه نیازمند نوعی:

سنتز (Synthesis / synthesis / synthèse)

است.

یعنی آگاهی باید عناصر متکثر تجربه را به یک وحدت تبدیل کند.

از اینجا، شلینگ به مسئله‌ای نزدیک می‌شود که در فلسفهٔ کانت نیز اهمیت بنیادی دارد:

چگونه کثرت تجربه در وحدت یک ابژه جمع می‌شود؟

۲۶. کثرت و وحدت
هر تجربهٔ حسی دارای کثرت است.

من یک شیء را از جنبه‌های مختلف می‌بینم.

مثلاً یک مکعب:

یک سطح دارد،

سطح دیگر دارد،

لبه دارد،

عمق دارد.

اما من همهٔ این داده‌های متکثر را به‌عنوان:

یک مکعب

می‌شناسم.

پس:

کثرت (Mannigfaltigkeit / manifold / multiplicité)

به:

وحدت (Einheit / unity / unité)

تبدیل می‌شود.

این وحدت حاصل فعالیت آگاهی است.

اما آگاهی معمولاً از این فعالیت خود آگاه نیست.

بنابراین:

سنتز ناآگاهانه

پایهٔ:

وحدت آگاهانهٔ ابژه

است.

۲۷. تصور
Vorstellung
Representation
Représentation
در مرحلهٔ بعد، شلینگ به:

تصور (Vorstellung)

می‌رسد.

تصور یعنی ابژه دیگر صرفاً در حضور مستقیم شهودی خود نیست.

بلکه آگاهی می‌تواند آن را:

بازنمایی (represent / vorstellen / représenter)

کند.

مثلاً من اکنون درختی را می‌بینم.

بعداً چشم‌هایم را می‌بندم.

اما هنوز می‌توانم:

درخت را تصور کنم.

بنابراین ابژه از حضور حسی مستقیم فراتر رفته است.

این مرحله بسیار مهم است؛ زیرا آگاهی اکنون می‌تواند:

آنچه غایب است

را نیز حاضر کند.

پس:

شهود = حضور مستقیم

تصور = حضور غیرمستقیم

۲۸. حافظه و بازشناسی
تصور به:

حافظه (Gedächtnis / memory / mémoire)

وابسته است.

اگر آگاهی نتواند تجربهٔ گذشته را حفظ کند، هیچ شناخت پایدار و منسجمی شکل نمی‌گیرد.

بنابراین شناخت نیازمند سه حرکت است:

حفظ

بازآوری

بازشناسی

به زبان آلمانی:

Behalten

Reproduktion

Wiedererkennung

به انگلیسی:

Retention

Reproduction

Recognition

به فرانسوی:

Rétention

Reproduction

Reconnaissance

این ساختار باعث می‌شود تجربه‌های متکثر در یک جریان واحد آگاهی قرار بگیرند.

۲۹. بازشناسی
Wiedererkennung
Recognition
Reconnaissance
وقتی من چیزی را بازمی‌شناسم، می‌گویم:

این همان چیزی است که قبلاً دیده بودم.

پس بازشناسی مستلزم مفهوم:

هویت (Identität / identity / identité)

است.

اما هویت بدون زمان ممکن نیست.

چیزی که امروز «همان» است، باید نسبت خود را با گذشته حفظ کند.

پس:

زمان

و:

هویت

در ساختار شناخت به هم مرتبط‌اند.

۳۰. شکل‌گیری جهان مشترک
اکنون آگاهی فقط یک سلسله تجربهٔ منفرد ندارد.

بلکه جهانی منسجم دارد.

جهان یعنی:

شبکه‌ای از ابژه‌هایی که در زمان و فضا استمرار دارند و می‌توانند بارها بازشناخته شوند.

بنابراین:

جهان عینی

نتیجهٔ وحدت بسیاری از فعالیت‌های شناختی است.

این جهان:

یکپارچه است،

پایدار است،

قانون‌مند است،

و مستقل از ارادهٔ لحظه‌ای من به نظر می‌رسد.

اما در سطح استعلایی، این جهان بر فعالیتی بنا شده که آگاهی از آن آگاه نیست.

۳۱. قانون‌مندی جهان
اکنون پرسش مهم‌تری مطرح می‌شود:

چرا جهان فقط مجموعه‌ای از اشیای پراکنده نیست؟

چرا میان پدیده‌ها:

رابطهٔ ضروری

وجود دارد؟

چرا اگر یک رویداد رخ دهد، رویداد دیگری به دنبال آن می‌آید؟

اینجا مفهوم:

قانون (Gesetz / law / loi)

اهمیت پیدا می‌کند.

جهان عینی فقط مجموعه‌ای از ابژه‌ها نیست.

بلکه:

نظامی قانون‌مند

است.

این قانون‌مندی برای شلینگ بسیار مهم است، زیرا نشان می‌دهد که فعالیت ناآگاهانه فقط ابژه‌های منفرد تولید نمی‌کند؛ بلکه ساختار:

ارتباط ضروری میان ابژه‌ها

را نیز شکل می‌دهد.

۳۲. ضرورت و آزادی
اکنون تناقض اصلی دوباره ظاهر می‌شود.

جهان:

ضروری

است.

اما فعالیت بنیادین:

آزاد

است.

بنابراین:

آزادی

به‌طور ناآگاهانه:

ضرورت

را تولید می‌کند.

این گزاره یکی از مهم‌ترین خطوط فلسفهٔ شلینگ است.

یعنی:

فعالیت آزاد در سطح بنیادی، در سطح آگاهانه به‌صورت ضرورت ظاهر می‌شود.

پس:

آزادی در بنیاد

و:

ضرورت در ظهور

با یکدیگر ناسازگار نیستند.

این همان ساختاری است که بعداً در فلسفهٔ عملی و فلسفهٔ هنر دوباره ظاهر خواهد شد.

۳۳. مسئلهٔ زمان
اکنون زمان فقط یک ظرف خارجی برای رویدادها نیست.

زمان شکل حرکت خودآگاهی نیز هست.

خودآگاهی باید:

از یک حالت به حالت دیگر

حرکت کند.

پس خودآگاهی:

شدن (Werden / becoming / devenir)

است.

نه صرفاً:

بودن (Sein / being / être).

این نکته اهمیت بسیار زیادی دارد.

«من» در آغاز نظام، خودآگاهی کامل نیست.

بلکه باید خود را در یک فرایند بسازد.

پس:

خودآگاهی = تاریخ شدن خود

۳۴. سه لحظهٔ اساسی
می‌توان این حرکت را در سه لحظهٔ کلی خلاصه کرد:

لحظهٔ نخست
سوژه

خود را می‌یابد.

لحظهٔ دوم
سوژه با ابژه مواجه می‌شود.

لحظهٔ سوم
سوژه درمی‌یابد که رابطهٔ او با ابژه در یک وحدت بنیادی‌تر قرار دارد.

پس:

Ich



Nicht-Ich



Einheit

یا:

I



Not-I



Unity

و:

Moi



Non-moi



Unité

این ساختار، به‌صورت بسیار کلی، منطق حرکت استعلایی شلینگ را نشان می‌دهد.

۳۵. از شناخت به اراده
اکنون یک تحول بنیادی رخ می‌دهد.

سوژه دیگر فقط نمی‌خواهد:

بداند

بلکه می‌خواهد:

عمل کند.

این همان لحظهٔ ظهور:

اراده (Wille / will / volonté)

است.

اراده یعنی:

سوژه می‌خواهد یک وضعیت موجود را تغییر دهد.

بنابراین اراده رابطهٔ جدیدی میان:

سوژه

و:

جهان

ایجاد می‌کند.

در شناخت:

جهان بر من اثر می‌گذارد.

در اراده:

من بر جهان اثر می‌گذارم.

پس:

شناخت = جهان → سوژه

اراده = سوژه → جهان

اما این دوگانگی در نهایت باید در یک وحدت قرار گیرد.

۳۶. آزادی
در اینجا مسئلهٔ:

آزادی (Freiheit / freedom / liberté)

به مرکز فلسفه می‌آید.

آزادی فقط به معنای:

«من می‌توانم هر کاری که بخواهم انجام دهم»

نیست.

بلکه آزادی یعنی:

خودتعیین‌گری (Selbstbestimmung / self-determination / autodétermination).

سوژه باید بتواند از درون خود تصمیم بگیرد.

اما اگر جهان دارای ضرورت عینی است، چگونه آزادی ممکن می‌شود؟

این پرسش، زمینهٔ ورود به:

فلسفهٔ عملی

است.

۳۷. تاریخ به‌عنوان محل تلاقی آزادی و ضرورت
در جهان طبیعی، ضرورت غالب است.

در ارادهٔ فردی، آزادی غالب است.

اما در:

تاریخ (Geschichte / history / histoire)

این دو به هم می‌رسند.

فرد آزادانه عمل می‌کند.

اما نتیجهٔ عمل او همیشه تحت کنترل او نیست.

بنابراین:

قصد فردی

با:

نتیجهٔ واقعی

یکسان نیست.

مثلاً فردی برای تحقق یک هدف عمل می‌کند، اما مجموعهٔ کنش‌های افراد نتایجی ایجاد می‌کند که هیچ‌یک از آن‌ها به‌تنهایی قصد نکرده بودند.

در نتیجه:

آزادی فردی

در سطح کلان به:

ضرورت تاریخی

تبدیل می‌شود.

۳۸. تاریخ به‌مثابهٔ نظام ناآگاهانه
اینجا شلینگ دوباره مفهوم فعالیت ناآگاهانه را وارد می‌کند.

همان‌طور که جهان طبیعی حاصل فعالیت ناآگاهانه است، تاریخ نیز می‌تواند نتیجهٔ فعالیت‌های آگاهانه‌ای باشد که:

نتایج ناآگاهانه

به بار می‌آورند.

بنابراین ساختار تاریخ:

کنش آگاهانه



پیامد ناخواسته



نظم تاریخی

است.

فرد آزاد است.

اما کل تاریخ چیزی است که هیچ فردی به‌تنهایی آن را طراحی نکرده است.

پس تاریخ نیز نوعی:

محصول ناآگاهانهٔ آزادی‌های فردی

است.

۳۹. چرا هنر اهمیت پیدا می‌کند؟
اکنون به نقطه‌ای نزدیک می‌شویم که شلینگ را به فلسفهٔ هنر می‌رساند.

در طبیعت:

ناآگاهی غالب است.

در آزادی:

آگاهی غالب است.

در تاریخ:

آگاهی و ناآگاهی به هم می‌پیوندند.

اما آیا جایی وجود دارد که این وحدت نه فقط به‌صورت یک فرایند کور، بلکه به‌صورت یک محصول عینی ظاهر شود؟

پاسخ:

اثر هنری (Kunstwerk / work of art / œuvre d'art).

در اثر هنری:

آگاهی

و:

ناآگاهی

در یک محصول واحد متحد می‌شوند.

هنرمند آگاهانه خلق می‌کند.

اما چیزی در اثر پدیدار می‌شود که فراتر از قصد آگاهانهٔ اوست.

این همان:

نبوغ (Genie / genius / génie)

است.

۴۰. مسیر کامل استدلال تا اینجا
اکنون می‌توانیم حرکت کتاب را به شکل فشرده چنین ترسیم کنیم:

من

Ich / I / Moi



فعالیت

Tätigkeit / Activity / Activité



محدودیت

Beschränkung / Limitation / Limitation



احساس

Gefühl / Feeling / Sentiment



شهود

Anschauung / Intuition / Intuition



تصور

Vorstellung / Representation / Représentation



بازشناسی

Wiedererkennung / Recognition / Reconnaissance



ابژه

Objekt / Object / Objet



جهان عینی

objektive Welt / objective world / monde objectif



قانون‌مندی

Gesetzmäßigkeit / lawfulness / légalité



شناخت

Erkenntnis / Cognition / Connaissance



اراده

Wille / Will / Volonté



آزادی

Freiheit / Freedom / Liberté



تاریخ

Geschichte / History / Histoire



هنر

Kunst / Art / Art

نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ ساختار واقعی کتاب
در اینجا باید یک اصلاح روش‌شناختی مهم انجام دهم: «نظام ایده‌آلیسم استعلایی» را نباید مانند یک کتاب مدرن با فصل‌های مستقل و شماره‌گذاری‌شدهٔ ثابت خواند. ساختار آن بیشتر از یک مقدمه و سپس سه بخش اصلی تشکیل شده است:

فلسفهٔ نظری (Theoretische Philosophie)

فلسفهٔ عملی (Praktische Philosophie)

فلسفهٔ هنر (Philosophie der Kunst)

بنابراین شرح دقیق بعدی باید از این ساختار واقعی پیروی کند و از این پس به جای ساختن «فصل»های جداگانه، حرکت استدلالی خود متن اصلی را دنبال کند.

در ادامهٔ طبیعی متن، اکنون باید وارد فلسفهٔ نظری به معنای دقیق‌تر شویم و بررسی کنیم که شلینگ چگونه سه مرحلهٔ اصلی تحول خودآگاهی را تحلیل می‌کند و چگونه از احساس به شهود تولیدی و سپس به شهود استعلایی می‌رسد. سپس به مسئلهٔ قوهٔ تخیل (Einbildungskraft / imagination / imagination)، حکم (Urteil / judgment / jugement) و عقل (Vernunft / reason / raison) خواهیم رسید؛ جایی که نظام شناخت نظری به نقطهٔ اوج خود نزدیک می‌شود و زمینه برای گذار از فلسفهٔ نظری به فلسفهٔ عملی فراهم می‌گردد.

فلسفهٔ نظری
Theoretische Philosophie
Theoretical Philosophy
Philosophie théorique
حرکت کلی
خودآگاهی در آغاز، خود را به‌صورت یک «منِ کامل» در اختیار ندارد.

بلکه باید در یک حرکت تدریجی خود را بیابد.

این حرکت را می‌توان چنین نمایش داد:

فعالیت ناآگاهانه



محدودیت



احساس



شهود



تخیل



تصور



حکم



عقل



خودآگاهی

اما این مراحل را نباید مانند پله‌هایی کاملاً جدا از یکدیگر فهمید. هر مرحله از درون مرحلهٔ پیشین پدید می‌آید و در عین حال محدودیت آن را آشکار می‌کند.

۴۱. احساس
Gefühl
Feeling
Sentiment
نخستین شکل مواجههٔ «من» با جهان:

احساس

است.

اما احساس در اینجا به معنای یک حالت روان‌شناختی ساده مانند شادی یا اندوه نیست.

احساس در نظام شلینگ نخستین شکل آگاهی از:

محدودیت (Beschränkung / limitation / limitation)

است.

«من» در ابتدا صرفاً فعالیت است.

اما هنگامی که فعالیت با مقاومت مواجه می‌شود، این مقاومت به‌صورت یک حالت درونی تجربه می‌شود.

بنابراین:

مقاومت خارجی

در سطح آگاهی به:

احساس داخلی

تبدیل می‌شود.

به عبارت دیگر:

آنچه در سطح استعلایی به‌صورت محدودیت فعالیت ظاهر می‌شود، در سطح آگاهی به‌صورت احساس تجربه می‌شود.

پس:

Beschränkung → Gefühl

Limitation → Feeling

Limitation → Sentiment

۴۲. چرا احساس هنوز شناخت نیست؟
احساس هنوز شناخت کامل نیست.

چرا؟

زیرا در احساس، تمایز روشن میان:

من

و:

چیزی که من را متأثر می‌کند

وجود ندارد.

من فقط:

تأثر (Affektion / affection / affection)

را تجربه می‌کنم.

مثلاً درد را در نظر بگیریم.

در لحظهٔ درد، من ابتدا صرفاً «دردمند» هستم.

هنوز تحلیل نظری نمی‌کنم که:

«یک ابژهٔ مستقل در خارج از من وجود دارد که علت این درد است.»

پس احساس، پیش از تمایز کامل سوژه و ابژه قرار دارد.

ساختار آن را می‌توان چنین نشان داد:

تأثر



احساس



آگاهی ابتدایی

اما هنوز:

ابژهٔ مستقل

به‌طور کامل شکل نگرفته است.

۴۳. مسئلهٔ گذار از احساس به شهود
اکنون مسئله این است:

چگونه چیزی که در ابتدا فقط به‌صورت یک احساس درونی تجربه می‌شود، به یک ابژهٔ خارجی تبدیل می‌شود؟

این همان مسئلهٔ:

عینیت (Objektivität / objectivity / objectivité)

است.

اگر من فقط احساس داشته باشم، هنوز جهان عینی ندارم.

برای رسیدن به جهان عینی باید بتوانم بگویم:

«این چیزی است که در برابر من قرار دارد.»

اینجا:

شهود (Anschauung / intuition / intuition)

ظهور می‌کند.

۴۴. شهود به‌عنوان عینیت‌یافتن
در شهود، چیزی که ابتدا صرفاً به‌صورت تأثر تجربه می‌شد، اکنون به‌صورت:

ابژه

ظاهر می‌شود.

پس حرکت چنین است:

احساس



شهود

یعنی:

درون‌بودگی

به:

برون‌بودگی

تبدیل می‌شود.

یا:

تأثر

به:

ابژه

تبدیل می‌شود.

اما این تبدیل به‌صورت ساده و مستقیم رخ نمی‌دهد.

باید یک فعالیت واسط وجود داشته باشد.

این فعالیت:

قوهٔ تخیل (Einbildungskraft / imagination / imagination)

است.

۴۵. قوهٔ تخیل
Einbildungskraft
Imagination
Imagination
قوهٔ تخیل در فلسفهٔ شلینگ نقشی بسیار بنیادی دارد.

تخیل فقط توانایی خیال‌پردازی نیست.

بلکه تخیل نیرویی است که:

سوژه و ابژه را به هم مرتبط می‌کند.

تخیل چیزی را که به‌صورت پراکنده داده شده، در یک وحدت گرد می‌آورد.

بنابراین تخیل:

میانجی (Vermittlung / mediation / médiation)

میان:

ذهن

و:

عین

است.

این همان جایی است که شلینگ به میراث کانت نزدیک می‌شود.

در کانت نیز:

Einbildungskraft

نقشی اساسی در سنتز تجربه دارد.

اما شلینگ این مفهوم را بسیار رادیکال‌تر می‌کند.

برای او تخیل فقط یک قوهٔ روان‌شناختی نیست.

بلکه:

تخیل یکی از نیروهای بنیادی تولید جهان عینی برای آگاهی است.

۴۶. تخیل به‌مثابهٔ تولید
تخیل:

تولید می‌کند.

اما تولید آن مانند تولید یک شیء فیزیکی نیست.

تخیل:

تصویر عینی

را برای آگاهی می‌سازد.

بنابراین:

تأثر



تخیل



تصویر



ابژه

تخیل کاری می‌کند که آنچه ابتدا صرفاً به‌صورت تأثر تجربه می‌شد، به یک ساختار منسجم تبدیل شود.

بنابراین جهان برای آگاهی نه یک دادهٔ خام، بلکه یک:

ساختار تولیدشده

است.

۴۷. ناآگاهی تخیل
اما نکتهٔ مهم این است که آگاهی از تمام فعالیت تخیل آگاه نیست.

من نمی‌دانم چگونه ذهن من از داده‌های پراکنده، یک جهان منسجم می‌سازد.

من فقط نتیجه را می‌بینم:

جهان آماده

اما فرایند تولید آن برای من پنهان است.

پس:

فعالیت تخیل

در سطحی:

ناآگاهانه

رخ می‌دهد.

در نتیجه:

جهان عینی

محصول یک فعالیت ناآگاهانه است.

این همان ایده‌ای است که شلینگ از فلسفهٔ نظری به فلسفهٔ طبیعت منتقل می‌کند.

۴۸. تناقض بنیادی تخیل
قوهٔ تخیل در عین حال:

آزاد

و:

مقید

است.

آزاد است، زیرا فعالیت تولیدی دارد.

مقید است، زیرا باید با دادهٔ تجربه و محدودیت مواجه شود.

بنابراین تخیل در نقطه‌ای قرار دارد که:

آزادی

و:

ضرورت

به یکدیگر نزدیک می‌شوند.

این ساختار بعداً در:

اثر هنری

به کامل‌ترین شکل خود ظاهر خواهد شد.

۴۹. تصور
Vorstellung
Representation
Représentation
نتیجهٔ فعالیت تخیل:

تصور

است.

اکنون «من» نه‌تنها چیزی را مستقیماً شهود می‌کند، بلکه می‌تواند آن را در غیابش نیز بازنمایی کند.

مثلاً:

من یک درخت را می‌بینم.

درخت از مقابل من ناپدید می‌شود.

اما تصویر آن همچنان در ذهن من باقی است.

این یعنی:

ابژه از حضور حسی فراتر رفته است.

اکنون آگاهی می‌تواند:

غایب را حاضر کند.

این توانایی، شرط اساسی حافظه، شناخت و اندیشه است.

۵۰. حافظه
Gedächtnis
Memory
Mémoire
حافظه اجازه می‌دهد تجربهٔ گذشته در اکنون حضور پیدا کند.

اما حافظه صرفاً ذخیرهٔ تصاویر نیست.

حافظه ساختار:

تداوم خودآگاهی

را فراهم می‌کند.

اگر هیچ پیوندی میان:

منِ اکنون

و:

منِ گذشته

وجود نداشت، خودآگاهی واحدی وجود نمی‌داشت.

پس:

حافظه

در شکل‌گیری:

هویت شخصی

نقش اساسی دارد.


برچسب‌ها: شلینگ, نظام ایده‌آلیسم استعلایی, فلسفه طبیعت, ایده آلیسم آلمانی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:50 ] [ عباس مهیاد ]


یورگن هابرماس ـ نظریه کنش ارتباطی، جلد اول (قسمت سوم)
The Theory of Communicative Action, Volume 1: Reason and the Rationalization of Society
آلمانی: Theorie des kommunikativen Handelns, Band 1: Handlungsrationalität und gesellschaftliche Rationalisierung
فرانسوی: Théorie de l'agir communicationnel, Tome 1 : Rationalité de l'action et rationalisation de la société
بخش بعدی: عقلانی‌شدن، تمایز سیستم و زیست-جهان، و آسیب‌شناسی مدرنیته
Rationalisierung, Differenzierung von System und Lebenswelt und Pathologien der Moderne / Rationalization, Differentiation of System and Lifeworld, and Pathologies of Modernity / Rationalisation, différenciation du système et du monde vécu, et pathologies de la modernité

۱. نقطه آغاز: جامعه مدرن دو بار عقلانی می‌شود
یکی از نکات بسیار مهم در نظریه هابرماس این است که عقلانی‌شدن در جامعه مدرن فقط در یک سطح رخ نمی‌دهد.

ما با دو فرآیند متفاوت روبه‌رو هستیم:

عقلانی‌شدن زیست-جهان (Rationalisierung der Lebenswelt / Rationalization of the Lifeworld / Rationalisation du monde vécu)

و:

عقلانی‌شدن سیستم (Rationalisierung des Systems / Rationalization of the System / Rationalisation du système)

این دو فرآیند یکسان نیستند.

عقلانی‌شدن زیست-جهان یعنی افزایش توانایی انسان‌ها برای:

نقد باورها،

استدلال درباره هنجارها،

بازنگری در سنت‌ها،

رسیدن به تفاهم.

اما عقلانی‌شدن سیستم یعنی افزایش:

پیچیدگی،

کارآمدی،

ظرفیت کنترل،

توانایی هماهنگی غیرمستقیم.

پس:

زیست-جهان → عقلانی‌شدن ارتباطی

سیستم → عقلانی‌شدن عملکردی

۲. عقلانی‌شدن ارتباطی
در زیست-جهان، عقلانی‌شدن از طریق:

زبان

و:

ارتباط

رخ می‌دهد.

افراد دیگر نمی‌پذیرند که یک هنجار صرفاً به دلیل سنت معتبر باشد.

آنها می‌پرسند:

چرا؟

و:

بر چه اساسی؟

در نتیجه، هنجارها باید بتوانند در برابر:

نقد

و:

استدلال

مقاومت کنند.

۳. عقلانی‌شدن عملکردی
در سیستم، مسئله اصلی:

تفاهم

نیست.

مسئله:

کارکرد

است.

مثلاً اقتصاد باید:

تولید کند،

توزیع کند،

مبادله کند.

دولت باید:

تصمیم بگیرد،

اجرا کند،

نظم ایجاد کند.

در اینجا سؤال اصلی این نیست:

آیا همه افراد درباره این تصمیم به تفاهم رسیده‌اند؟

بلکه سؤال این است:

آیا سیستم می‌تواند وظیفه خود را انجام دهد؟

پس:

زیست-جهان → عقلانیت مبتنی بر اعتبار

سیستم → عقلانیت مبتنی بر کارکرد

۴. مشکل زمانی آغاز می‌شود که این دو منطق جابه‌جا شوند
تا زمانی که هر حوزه منطق خود را حفظ کند، مشکل اساسی وجود ندارد.

مشکل زمانی آغاز می‌شود که:

منطق سیستم

وارد:

زیست-جهان

شود.

یعنی جایی که باید:

ارتباط

وجود داشته باشد، منطق:

پول و قدرت

حاکم شود.

۵. رسانه‌های سیستم
هابرماس برای این فرآیند مفهوم:

رسانه (Medium / Medium / Médium)

را به کار می‌گیرد.

دو رسانه اصلی سیستم:

پول (Geld / Money / Argent)

و:

قدرت (Macht / Power / Pouvoir)

هستند.

این رسانه‌ها به سیستم امکان می‌دهند که بدون نیاز به تفاهم مستقیم، کنش‌ها را هماهنگ کند.

۶. تفاوت رسانه و زبان
زبان:

تفاهم

ایجاد می‌کند.

پول:

مبادله

را ممکن می‌کند.

قدرت:

اجرای تصمیم

را ممکن می‌کند.

بنابراین:

زبان → تفاهم

پول → مبادله

قدرت → کنترل

این سه را نباید با یکدیگر یکی دانست.

۷. زبان و پول
زبان از افراد می‌خواهد که یکدیگر را بفهمند.

پول چنین چیزی نمی‌خواهد.

من می‌توانم کالایی را خریداری کنم بدون آنکه درباره جهان‌بینی فروشنده با او توافق داشته باشم.

بنابراین پول:

رابطه اجتماعی را از محتواهای ارتباطی تهی می‌کند.

این ویژگی از یک سو مزیت است، زیرا پیچیدگی را کاهش می‌دهد.

اما از سوی دیگر خطرناک است، زیرا می‌تواند روابط انسانی را به:

روابط مبادله‌ای

تقلیل دهد.

۸. زبان و قدرت
در ارتباط، فرد باید بتواند:

سخن بگوید،

اعتراض کند،

سؤال بپرسد.

اما در رابطه قدرت، ممکن است تصمیم از بالا گرفته شود.

در نتیجه:

قدرت

می‌تواند جای:

تفاهم

را بگیرد.

اگر این جایگزینی در حوزه‌های مشروع سیستم باشد، مشکلی ندارد.

اما اگر وارد زیست-جهان شود، آسیب‌شناسی ایجاد می‌کند.

۹. بازتولید زیست-جهان
زیست-جهان باید دائماً خود را بازتولید کند.

این بازتولید در سه سطح رخ می‌دهد:

بازتولید فرهنگی (kulturelle Reproduktion / Cultural Reproduction / Reproduction culturelle)

یکپارچگی اجتماعی (soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale)

اجتماعی‌شدن (Sozialisation / Socialization / Socialisation)

هر کدام به یک بعد از زیست-جهان مربوط‌اند.

۱۰. بازتولید فرهنگی
بازتولید فرهنگی یعنی انتقال:

معنا،

دانش،

تفسیر،

سنت.

اگر این فرآیند آسیب ببیند:

بحران معنا

رخ می‌دهد.

فرد دیگر نمی‌داند چگونه جهان را بفهمد.

۱۱. یکپارچگی اجتماعی
یکپارچگی اجتماعی یعنی ایجاد:

همبستگی،

اعتماد،

هنجار مشترک.

اگر این فرآیند آسیب ببیند:

آنومی

و:

بی‌اعتمادی اجتماعی

افزایش می‌یابد.

۱۲. اجتماعی‌شدن
اجتماعی‌شدن یعنی شکل‌گیری:

شخصیت،

هویت،

توانایی کنشگر.

اگر این فرآیند آسیب ببیند:

بحران هویت

و:

آسیب‌های شخصیتی

افزایش می‌یابد.

۱۳. جدول ساختاری
حوزه زیست-جهانفرآیند بازتولیداختلال

فرهنگبازتولید فرهنگیبحران معنا

جامعهیکپارچگی اجتماعیآنومی

شخصیتاجتماعی‌شدنبحران هویت

بنابراین:

استعمار زیست-جهان → اختلال در بازتولید نمادین

۱۴. بازتولید مادی
در کنار بازتولید نمادین، جامعه باید از نظر مادی نیز بازتولید شود.

این فرآیند از طریق:

اقتصاد،

دولت،

تولید،

توزیع،

سازمان اداری

صورت می‌گیرد.

بنابراین:

بازتولید نمادین → زیست-جهان

بازتولید مادی → سیستم

اما این دو کاملاً جدا نیستند.

۱۵. وابستگی سیستم به زیست-جهان
سیستم به منابع زیست-جهان نیاز دارد.

مثلاً اقتصاد به:

اعتماد،

مهارت،

انگیزه،

هنجارهای قراردادی

نیاز دارد.

دولت به:

مشروعیت،

اطاعت،

شهروندان،

هویت سیاسی

نیاز دارد.

بنابراین:

سیستم بدون زیست-جهان نمی‌تواند پایدار بماند.

۱۶. وابستگی زیست-جهان به سیستم
از سوی دیگر زیست-جهان نیز به سیستم وابسته است.

انسان‌ها برای زندگی نیاز دارند به:

کالا،

خدمات،

امنیت،

زیرساخت،

آموزش،

نظام بهداشت.

بنابراین:

زیست-جهان بدون سیستم نمی‌تواند در جامعه مدرن وجود داشته باشد.

۱۷. مسئله مرزها
پس مسئله اصلی:

وجود سیستم

نیست.

مسئله:

مرز سیستم

است.

هابرماس می‌پرسد:

سیستم تا کجا حق دارد وارد زندگی اجتماعی شود؟

پاسخ او:

تا جایی که عملکرد آن به جایگزینی ارتباط و تفاهم منجر نشود.

۱۸. استعمار به عنوان عبور از مرز
استعمار زمانی رخ می‌دهد که:

سیستم از مرز عملکردی خود عبور کند.

یعنی:

پول

و:

قدرت

به حوزه‌هایی وارد شوند که باید از طریق:

زبان

و:

تفاهم

تنظیم شوند.

۱۹. استعمار اقتصادی
در حوزه اقتصادی، این استعمار می‌تواند به شکل:

کالایی‌شدن (Kommodifizierung / Commodification / Marchandisation)

ظاهر شود.

یعنی چیزهایی که قبلاً خارج از منطق بازار بودند، وارد بازار شوند.

مثلاً:

روابط انسانی،

مراقبت،

آموزش،

فرهنگ.

همه چیز به:

کالا

تبدیل می‌شود.

۲۰. استعمار اداری
در حوزه سیاسی، استعمار می‌تواند به شکل:

بوروکراتیک‌شدن (Bürokratisierung / Bureaucratization / Bureaucratisation)

رخ دهد.

یعنی تصمیم‌هایی که باید از طریق گفت‌وگو و مشارکت شکل بگیرند، به تصمیمات اداری تبدیل شوند.

در اینجا:

شهروند

به:

مورد اداری

تبدیل می‌شود.

۲۱. دو شکل اصلی استعمار
می‌توان دو شکل عمده استعمار زیست-جهان را مشخص کرد:

استعمار از طریق بازار (Markt / Market / Marché)

و:

استعمار از طریق بوروکراسی (Bürokratie / Bureaucracy / Bureaucratie)

اولی با:

پول

و دومی با:

قدرت اداری

مرتبط است.

۲۲. کالایی‌شدن زندگی
وقتی پول وارد روابط انسانی می‌شود، ارزش‌ها تغییر می‌کنند.

مثلاً:

ارزش انسانی → ارزش اقتصادی

مراقبت → خدمت

دانش → سرمایه

هنر → محصول

فرهنگ → صنعت

در اینجا مسئله این نیست که بازار ذاتاً بد است.

مسئله این است که:

آیا منطق بازار باید تنها منطق تنظیم‌کننده این حوزه‌ها باشد؟

پاسخ هابرماس:

خیر.

۲۳. بوروکراتیک‌شدن زندگی
در طرف دیگر، قدرت اداری نیز می‌تواند زندگی را تحت کنترل قرار دهد.

فرد ممکن است به جای:

شهروند

به:

پرونده

تبدیل شود.

به جای:

شخص

به:

شماره

و به جای:

گفت‌وگو

با:

فرم

مواجه شود.

این تصویر، بیانگر سلطه بوروکراسی بر زیست-جهان است.

۲۴. تناقض اساسی
مدرنیته همزمان:

آزادی ارتباطی

را افزایش می‌دهد.

و:

کنترل سیستمی

را نیز گسترش می‌دهد.

بنابراین:

افزایش آزادی → افزایش امکان نقد

اما:

افزایش پیچیدگی → افزایش امکان کنترل

این دو فرآیند همزمان پیش می‌روند.

۲۵. چرا عقلانی‌شدن زیست-جهان ضروری است؟
اگر زیست-جهان عقلانی نشود، افراد نمی‌توانند به آسانی:

سنت‌ها را نقد کنند،

قدرت را زیر سؤال ببرند،

هنجارهای ناعادلانه را اصلاح کنند.

بنابراین عقلانی‌شدن زیست-جهان شرط:

رهایی

است.

اما اگر سیستم نیز بیش از حد رشد کند، همین زیست-جهان عقلانی‌شده ممکن است تحت فشار قرار گیرد.

۲۶. پارادوکس مدرنیته
پس پارادوکس چنین است:

عقلانی‌شدن زیست-جهان → آزادی بیشتر

اما:

تمایز و گسترش سیستم → پیچیدگی بیشتر

و:

پیچیدگی بیشتر سیستم → امکان استعمار بیشتر

بنابراین:

مدرنیته → هم امکان رهایی و هم امکان سلطه

۲۷. هابرماس و پروژه مدرنیته
هابرماس به همین دلیل از ایده:

پروژه ناتمام مدرنیته (unvollendetes Projekt der Moderne / Unfinished Project of Modernity / Projet inachevé de la modernité)

دفاع می‌کند.

مدرنیته شکست‌خورده نیست.

بلکه:

ناتمام

است.

باید ظرفیت‌های عقلانی و ارتباطی آن را تکمیل کرد.

۲۸. امکان رهایی
امکان رهایی در خود:

ارتباط

نهفته است.

زیرا هرگاه انسان‌ها با یکدیگر وارد گفت‌وگوی واقعی شوند، می‌توانند:

ادعاهای یکدیگر را بررسی کنند،

قدرت را نقد کنند،

هنجارها را اصلاح کنند،

به تفاهم برسند.

بنابراین:

زبان

فقط وسیله انتقال اطلاعات نیست.

بلکه می‌تواند:

فضای رهایی

ایجاد کند.

۲۹. ارتباط و حقیقت
در ارتباط عقلانی، گوینده ادعاهایی مطرح می‌کند.

شنونده می‌تواند آنها را بپذیرد یا رد کند.

بنابراین هر ارتباط بالقوه عقلانی حاوی:

ادعای اعتبار

است.

این ادعاها عبارت‌اند از:

حقیقت (Wahrheit / Truth / Vérité)

درستی (Richtigkeit / Rightness / Justesse)

صداقت (Wahrhaftigkeit / Sincerity / Sincérité)

پس گفت‌وگو همیشه امکان:

نقد

را در خود دارد.

۳۰. ارتباط و قدرت
اما در جهان واقعی، همه ارتباط‌ها آزاد نیستند.

ممکن است:

فردی تهدید شود،

کسی از سخن گفتن بترسد،

منابع نابرابر باشند،

رسانه‌ها در اختیار گروهی خاص باشند.

بنابراین ارتباط می‌تواند:

تحریف‌شده

باشد.

این مفهوم به:

ارتباط تحریف‌شده سیستماتیک (systematisch verzerrte Kommunikation / Systematically Distorted Communication / Communication systématiquement déformée)

منتهی می‌شود.

در اینجا افراد ممکن است تصور کنند به تفاهم رسیده‌اند، در حالی که ساختارهای قدرت بر گفت‌وگو تأثیر گذاشته‌اند.

۳۱. اهمیت نقد ایدئولوژی
هابرماس از اینجا به سنت:

نظریه انتقادی (Kritische Theorie / Critical Theory / Théorie critique)

بازمی‌گردد.

وظیفه نظریه انتقادی این است که:

موانع پنهان ارتباط آزاد

را آشکار کند.

بنابراین نظریه انتقادی فقط توضیح جامعه نیست.

بلکه باید نشان دهد:

چرا افراد نمی‌توانند آزادانه درباره شرایط زندگی خود گفت‌وگو کنند؟

۳۲. ارتباط تحریف‌شده و استعمار
در استعمار زیست-جهان، ارتباط تحریف می‌شود.

زیرا:

پول

یا:

قدرت

به جای:

دلیل

عمل می‌کنند.

مثلاً اگر یک تصمیم به دلیل قدرت یک مقام پذیرفته شود، نه به دلیل استدلال او، این یک رابطه ارتباطی کامل نیست.

یا اگر یک تصمیم فقط به دلیل منافع اقتصادی پذیرفته شود، باز هم تفاهم واقعی شکل نگرفته است.

۳۳. رابطه سلطه و ارتباط
پس:

ارتباط آزاد → امکان تفاهم

سلطه → تحریف ارتباط

و:

تحریف ارتباط → بازتولید سلطه

این یک چرخه ایجاد می‌کند:

سلطه → تحریف ارتباط → پذیرش ظاهری → بازتولید سلطه

نظریه انتقادی باید این چرخه را آشکار کند.

۳۴. نقش فلسفه
در اینجا فلسفه برای هابرماس باید از نقش سنتی خود فاصله بگیرد.

فلسفه نباید خود را صاحب:

حقیقت نهایی

بداند.

بلکه باید در:

گفت‌وگوی میان علوم و حوزه‌های مختلف دانش

مشارکت کند.

این همان چیزی است که هابرماس بعدها از آن با عنوان:

فلسفه به مثابه نگهبان عقلانیت (Philosophie als Platzhalter und Interpret / Philosophy as Stand-in and Interpreter / Philosophie comme représentant et interprète de la rationalité)

یاد می‌کند.

۳۵. جمع‌بندی این مرحله
اکنون مسیر استدلالی را می‌توان چنین خلاصه کرد:

عقلانی‌شدن زیست-جهان (Rationalisierung der Lebenswelt / Rationalization of the Lifeworld / Rationalisation du monde vécu) → افزایش نقدپذیری → افزایش استقلال ارتباطی → امکان رهایی

همزمان:

پیچیده‌شدن جامعه → تمایز سیستم و زیست-جهان → پیدایش رسانه‌های پول و قدرت → افزایش کارآمدی سیستم

اما:

گسترش بیش از حد سیستم → عبور از مرزهای خود → ورود پول و قدرت به حوزه ارتباط → استعمار زیست-جهان

سپس:

استعمار زیست-جهان → اختلال در بازتولید فرهنگی، یکپارچگی اجتماعی و اجتماعی‌شدن → بحران معنا، آنومی و بحران هویت

و در نهایت:

بحران → نیاز به بازسازی ارتباطی → نقد عمومی → عقلانیت ارتباطی → امکان مقاومت در برابر استعمار

۳۶. فرمول نهایی
زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu) → زبان (Sprache / Language / Langage) → تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente) → عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle) → ادغام اجتماعی (soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale)

در مقابل:

سیستم (System / System / Système) → پول (Geld / Money / Argent) + قدرت (Macht / Power / Pouvoir) → هماهنگی سیستمی → ادغام سیستمی (Systemintegration / System Integration / Intégration systémique)

و:

تمایز سیستم و زیست-جهان → استقلال نسبی سیستم‌ها → افزایش پیچیدگی

اما:

گسترش بیش از حد سیستم → استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu) → بحران بازتولید نمادین → آسیب‌شناسی مدرنیته

و پاسخ هابرماس:

عقلانیت ارتباطی → نقد → گفتمان → ارتباط عمومی → مقاومت در برابر استعمار

مرحله بعدی
از اینجا باید وارد جمع‌بندی نهایی جلد اول شویم؛ یعنی دقیقاً بررسی کنیم که هابرماس چگونه نظریه سیستم/زیست-جهان را به نقد نهایی سرمایه‌داری متأخر (Spätkapitalismus / Late Capitalism / Capitalisme tardif)، دولت رفاه (Wohlfahrtsstaat / Welfare State / État-providence) و بحران‌های ساختاری جامعه مدرن پیوند می‌دهد.

در آن بخش، باید به‌طور دقیق نشان دهیم که چرا هابرماس معتقد است دولت رفاه همزمان می‌کوشد از جامعه در برابر بحران‌های سرمایه‌داری محافظت کند، اما خودِ همین مداخله دولتی می‌تواند باعث بوروکراتیک‌شدن و استعمار زیست-جهان شود؛ و در نهایت، چگونه این تناقض به یکی از صورت‌های اصلی بحران مدرنیته متأخر تبدیل می‌شود.

بخش بعدی: سرمایه‌داری متأخر، دولت رفاه و بحران‌های مدرنیته
Spätkapitalismus, Wohlfahrtsstaat und Krisen der Moderne / Late Capitalism, Welfare State and Crises of Modernity / Capitalisme tardif, État-providence et crises de la modernité

۱. سرمایه‌داری متأخر چیست؟
هابرماس اصطلاح:

سرمایه‌داری متأخر (Spätkapitalismus / Late Capitalism / Capitalisme tardif)

را برای توصیف مرحله‌ای از سرمایه‌داری به کار می‌برد که در آن دولت دیگر نمی‌تواند مانند سرمایه‌داری کلاسیک صرفاً در حاشیه اقتصاد قرار داشته باشد.

در سرمایه‌داری کلاسیک، فرض بر این بود که:

بازار

خودش سازوکار اصلی تنظیم اقتصاد است.

اما با پیچیده‌تر شدن سرمایه‌داری، بحران‌های اقتصادی افزایش می‌یابند.

در نتیجه دولت مجبور می‌شود وارد اقتصاد شود.

بنابراین:

سرمایه‌داری کلاسیک → بازارمحوری

به تدریج به:

سرمایه‌داری متأخر → مداخله گسترده دولت

تبدیل می‌شود.

۲. چرا دولت وارد اقتصاد می‌شود؟
زیرا بازار همیشه نمی‌تواند خود را به شکل پایدار بازتولید کند.

بحران‌هایی مانند:

بیکاری،

رکود،

کاهش تقاضا،

بحران سرمایه‌گذاری،

نابرابری

دولت را وادار می‌کنند که مداخله کند.

بنابراین دولت تلاش می‌کند:

بحران اقتصادی

را از طریق:

سیاست مالی،

سیاست پولی،

برنامه‌های اشتغال،

خدمات اجتماعی،

تأمین اجتماعی

کنترل کند.

۳. دولت رفاه
دولت رفاه پاسخی به بحران‌های سرمایه‌داری است.

دولت رفاه می‌کوشد از طریق:

Wohlfahrtsstaat / Welfare State / État-providence

میان:

منطق بازار

و:

نیازهای اجتماعی

تعادل برقرار کند.

برای مثال:

بیمه بیکاری،

آموزش عمومی،

خدمات درمانی،

بازنشستگی،

حمایت از خانواده.

۴. تناقض دولت رفاه
اما دولت رفاه با یک تناقض بنیادی روبه‌رو است.

از یک طرف:

بازار

به دولت نیاز دارد.

از طرف دیگر:

دولت

برای تأمین هزینه‌های خود به اقتصاد وابسته است.

بنابراین:

اقتصاد → دولت

و:

دولت → اقتصاد

به یکدیگر وابسته می‌شوند.

این وابستگی متقابل، ساختار پیچیده‌ای ایجاد می‌کند.

۵. دولت به عنوان واسطه
دولت در سرمایه‌داری متأخر نقش:

واسطه (Vermittlung / Mediation / Médiation)

را ایفا می‌کند.

دولت باید میان:

سرمایه

و:

جامعه

تعادل ایجاد کند.

اگر سرمایه‌داری دچار بحران شود، دولت باید مداخله کند.

اگر هزینه‌های دولت بیش از حد افزایش یابد، دولت خود با بحران مالی مواجه می‌شود.

پس:

بحران بازار → مداخله دولت

و:

مداخله دولت → بحران مالی دولت

۶. بحران اقتصادی
در تحلیل هابرماس، بحران اقتصادی زمانی رخ می‌دهد که نظام اقتصادی نتواند خود را به شکل پایدار بازتولید کند.

برای مثال:

تولید → سود → سرمایه‌گذاری

اگر این چرخه مختل شود:

تولید کاهش می‌یابد.

سرمایه‌گذاری کاهش می‌یابد.

بیکاری افزایش می‌یابد.

در نتیجه دولت وارد عمل می‌شود.

۷. انتقال بحران
نکته مهم این است که دولت می‌تواند بحران را از یک حوزه به حوزه دیگر منتقل کند.

یعنی:

بحران اقتصادی

را با مداخله سیاسی موقتاً کنترل کند.

اما در نتیجه:

بحران اقتصادی → بحران اداری

یا:

بحران اقتصادی → بحران مالی دولت

به وجود می‌آید.

بنابراین بحران از بین نرفته است.

فقط:

جابه‌جا شده است.

۸. بحران عقلانیت
وقتی دولت مسئولیت‌های بیشتری بر عهده می‌گیرد، باید تصمیم‌های بیشتری بگیرد.

دولت باید همزمان:

اقتصاد را مدیریت کند،

رفاه اجتماعی را حفظ کند،

مالیات را کنترل کند،

اشتغال ایجاد کند،

رضایت سیاسی را حفظ کند.

اما منابع محدودند.

در نتیجه:

انتظارات اجتماعی

از:

ظرفیت اداری دولت

بیشتر می‌شود.

این وضعیت به:

بحران عقلانیت (Rationalitätskrise / Rationality Crisis / Crise de rationalité)

منجر می‌شود.

۹. بحران مشروعیت
اگر دولت نتواند وعده‌های خود را عملی کند، مسئله مشروعیت مطرح می‌شود.

شهروندان می‌پرسند:

آیا نظام سیاسی واقعاً می‌تواند نیازهای جامعه را برآورده کند؟

در اینجا:

کارآمدی اداری

با:

مشروعیت سیاسی

پیوند می‌خورد.

اگر دولت نتواند عملکرد مطلوبی داشته باشد، مشروعیت آن آسیب می‌بیند.

۱۰. بحران انگیزش
اما حتی اگر دولت کارآمد باشد، باز هم ممکن است بحران دیگری رخ دهد.

جامعه مدرن از شهروندان انتظار دارد که:

کار کنند،

مالیات بدهند،

قانون را رعایت کنند،

در نظام سیاسی مشارکت کنند.

اما اگر شهروندان احساس کنند:

نظام سیاسی از نظر اخلاقی یا اجتماعی مشروع نیست

ممکن است انگیزه مشارکت کاهش یابد.

این همان:

بحران انگیزش (Motivationskrise / Motivation Crisis / Crise de motivation)

است.

۱۱. بحران معنا
در این مرحله یک بحران عمیق‌تر نیز ممکن است شکل بگیرد.

اگر زندگی اجتماعی عمدتاً به:

تولید

و:

مصرف

و:

اداره

تقلیل یابد، مسئله معنا مطرح می‌شود.

فرد ممکن است بپرسد:

زندگی من چه معنایی دارد؟

این همان:

بحران معنا (Sinnkrise / Crisis of Meaning / Crise de sens)

است.

۱۲. چهار سطح بحران
می‌توان این زنجیره را چنین نشان داد:

اقتصاد → بحران اقتصادی

دولت → بحران عقلانیت

نظام سیاسی → بحران مشروعیت

جامعه و فرد → بحران انگیزش و معنا

بنابراین بحران از:

سیستم

به:

زیست-جهان

منتقل می‌شود.

۱۳. دولت رفاه و استعمار زیست-جهان
اکنون ارتباط این بحث با نظریه اصلی روشن می‌شود.

دولت رفاه می‌خواهد از زیست-جهان حمایت کند.

اما برای این کار باید:

اداره

و:

بوروکراسی

را گسترش دهد.

مثلاً برای حمایت اجتماعی باید:

پرونده تشکیل شود،

افراد طبقه‌بندی شوند،

قوانین وضع شوند،

فرم‌ها پر شوند،

صلاحیت‌ها بررسی شوند.

در نتیجه:

حمایت از زندگی

می‌تواند به:

اداری‌شدن زندگی

منجر شود.

۱۴. پارادوکس رفاه
این یکی از مهم‌ترین تناقض‌های نظری هابرماس است:

دولت رفاه برای حمایت از زیست-جهان وارد آن می‌شود.

اما:

ورود دولت می‌تواند زیست-جهان را بوروکراتیک کند.

بنابراین:

حمایت → مداخله

و:

مداخله → بوروکراسی

و:

بوروکراسی → استعمار

این یک پارادوکس است.

۱۵. استعمار از طریق خدمات اجتماعی
فرض کنیم دولت می‌خواهد از خانواده حمایت کند.

برای این کار:

خانواده

را به یک موضوع اداری تبدیل می‌کند.

دولت باید تعیین کند:

چه کسی خانواده است،

چه کسی واجد شرایط است،

چه کسی مستحق کمک است.

در نتیجه رابطه‌ای که قبلاً در:

زیست-جهان

وجود داشت، به یک رابطه:

اداری

تبدیل می‌شود.

۱۶. پزشکی و بوروکراسی
همین مسئله در نظام درمان نیز ممکن است رخ دهد.

رابطه میان:

پزشک و بیمار

می‌تواند از یک رابطه انسانی به یک رابطه صرفاً اداری تبدیل شود.

بیمار ممکن است به:

پرونده پزشکی

تبدیل شود.

این نمونه‌ای از سلطه منطق:

سیستم

بر رابطه:

ارتباطی

است.

۱۷. آموزش
در آموزش نیز همین اتفاق می‌تواند رخ دهد.

آموزش در اصل فرآیندی برای:

انتقال فرهنگی

و:

اجتماعی‌شدن

است.

اما اگر کاملاً تحت منطق سیستم قرار گیرد، ممکن است به:

مدرک

و:

امتیاز

و:

رقابت

تقلیل یابد.

در این حالت:

یادگیری

جای خود را به:

کسب اعتبار اداری

می‌دهد.

۱۸. خانواده
خانواده یکی از مهم‌ترین بخش‌های زیست-جهان است.

زیرا در آن:

محبت،

اعتماد،

تربیت،

هویت

شکل می‌گیرد.

اما اگر روابط خانوادگی تحت منطق:

پول

قرار گیرند، روابط انسانی می‌توانند به روابط مبادله‌ای تبدیل شوند.

اگر تحت منطق:

بوروکراسی

قرار گیرند، زندگی خانوادگی می‌تواند اداری شود.

۱۹. نتیجه
بنابراین استعمار زیست-جهان فقط یک مسئله اقتصادی نیست.

بلکه:

اقتصادی + اداری + فرهنگی + اجتماعی

است.

دو عامل اصلی:

پول

و:

قدرت

می‌توانند زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهند.

۲۰. مقاومت زیست-جهان
اما هابرماس به هیچ وجه معتقد نیست که این فرآیند اجتناب‌ناپذیر است.

زیست-جهان می‌تواند از طریق:

جنبش‌های اجتماعی،

انجمن‌های مدنی،

حوزه عمومی،

ارتباطات روزمره،

مشارکت سیاسی

در برابر استعمار مقاومت کند.

۲۱. جنبش‌های اجتماعی جدید
در تحلیل هابرماس، جنبش‌های اجتماعی جدید اهمیت زیادی دارند.

این جنبش‌ها فقط بر:

توزیع ثروت

تمرکز ندارند.

بلکه درباره:

محیط زیست،

حقوق زنان،

صلح،

آزادی‌های مدنی،

سبک زندگی،

هویت فرهنگی

نیز مبارزه می‌کنند.

این جنبش‌ها اغلب از زیست-جهان دفاع می‌کنند.

۲۲. منطق جنبش‌های اجتماعی
جنبش اجتماعی زمانی شکل می‌گیرد که افراد احساس کنند:

منطق سیستم

وارد حوزه زندگی آنان شده است.

مثلاً:

بازار → محیط زیست

یا:

بوروکراسی → زندگی خانوادگی

یا:

قدرت سیاسی → آزادی فردی

در این شرایط، افراد به صورت جمعی مقاومت می‌کنند.

۲۳. سیاست زندگی
این نوع سیاست را می‌توان:

سیاست زندگی (Lebenspolitik / Life Politics / Politique de la vie)

دانست.

موضوع آن دیگر فقط:

توزیع ثروت

نیست.

بلکه:

چه نوع زندگی‌ای می‌خواهیم داشته باشیم؟

۲۴. اهمیت ارتباط
جنبش‌های اجتماعی از طریق:

ارتباط

عمل می‌کنند.

آنها:

مسئله‌ای را مطرح می‌کنند،

افکار عمومی را شکل می‌دهند،

مشروعیت تصمیمات را زیر سؤال می‌برند،

خواسته‌های جدید ایجاد می‌کنند.

بنابراین:

زیست-جهان → حوزه عمومی → جنبش اجتماعی → فشار بر سیستم

۲۵. قدرت ارتباطی در برابر قدرت اداری
این دو نوع قدرت را باید از هم جدا کرد.

قدرت اداری (administrative Macht / Administrative Power / Pouvoir administratif)

بر اساس:

قانون،

سازمان،

فرمان،

اجرا

عمل می‌کند.

در مقابل:

قدرت ارتباطی (kommunikative Macht / Communicative Power / Pouvoir communicationnel)

بر اساس:

گفت‌وگو،

استدلال،

افکار عمومی،

اجماع

شکل می‌گیرد.

۲۶. رابطه مطلوب
هابرماس نمی‌خواهد:

قدرت ارتباطی

جای:

قدرت اداری

را کاملاً بگیرد.

بلکه می‌خواهد:

قدرت ارتباطی

بر:

قدرت اداری

تأثیر بگذارد.

یعنی:

جامعه → تعیین جهت

و:

دولت → اجرای تصمیم

این رابطه، شکل ایده‌آل دموکراسی است.

۲۷. دموکراسی ارتباطی
در این مدل:

شهروندان

درباره مسائل عمومی گفت‌وگو می‌کنند.

از این گفت‌وگو:

افکار عمومی

شکل می‌گیرد.

افکار عمومی می‌تواند:

قدرت ارتباطی

ایجاد کند.

این قدرت باید بر:

تصمیم‌گیری سیاسی

تأثیر بگذارد.

۲۸. مسیر کامل
می‌توان این فرآیند را چنین نوشت:

زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu)



ارتباط (Kommunikation / Communication / Communication)



حوزه عمومی (Öffentlichkeit / Public Sphere / Espace public)



افکار عمومی (öffentliche Meinung / Public Opinion / Opinion publique)



قدرت ارتباطی (kommunikative Macht / Communicative Power / Pouvoir communicationnel)



نظام سیاسی (politisches System / Political System / Système politique)



قدرت اداری (administrative Macht / Administrative Power / Pouvoir administratif)

این مسیر نشان می‌دهد که چگونه:

زیست-جهان

می‌تواند بر:

سیستم

تأثیر بگذارد.

۲۹. مسیر معکوس استعمار
اما در استعمار مسیر معکوس می‌شود:

پول → بازار → مصرف → زیست-جهان

و:

قدرت → بوروکراسی → اداره → زیست-جهان

در اینجا:

سیستم

به جای آنکه صرفاً توسط زیست-جهان تنظیم شود، شروع می‌کند به:

تنظیم زیست-جهان.

۳۰. نتیجه نهایی این بخش
اکنون می‌توان نظریه هابرماس را در یک زنجیره تاریخی خلاصه کرد:

سرمایه‌داری کلاسیک



بحران‌های اقتصادی



مداخله دولت



سرمایه‌داری متأخر



گسترش دولت رفاه



گسترش بوروکراسی



افزایش قدرت سیستم



ورود سیستم به زیست-جهان



استعمار زیست-جهان



بحران معنا، هویت، مشروعیت و انگیزش

اما پاسخ هابرماس:

بازسازی ارتباطی جامعه

است.

یعنی:

ارتباط آزاد



حوزه عمومی



جنبش‌های اجتماعی



دموکراسی

=

محدودسازی استعمار سیستم

۳۱. فرمول کلی جلد اول تا اینجا
اگر بخواهیم کل مسیر نظری جلد اول را در یک ساختار واحد جمع کنیم:

کنش ارتباطی (kommunikatives Handeln / Communicative Action / Action communicationnelle)



تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente)



عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle)



عقلانی‌شدن زیست-جهان (Rationalisierung der Lebenswelt / Rationalization of the Lifeworld / Rationalisation du monde vécu)



تمایز سیستم و زیست-جهان (Differenzierung von System und Lebenswelt / Differentiation of System and Lifeworld / Différenciation du système et du monde vécu)



پیدایش رسانه‌های سیستم

پول (Geld / Money / Argent)



قدرت (Macht / Power / Pouvoir)



افزایش پیچیدگی سیستم



گسترش سرمایه‌داری و بوروکراسی



استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu)



اختلال در بازتولید فرهنگی، اجتماعی و شخصیتی



بحران‌های مدرنیته

و در مقابل:

زیست-جهان



حوزه عمومی



قدرت ارتباطی



دموکراسی



نقد سیستم



مقاومت در برابر استعمار

در ادامه، وارد آخرین مرحله استدلال جلد اول می‌شویم: اینکه هابرماس چگونه مفهوم «استعمار زیست-جهان» را به صورت یک نظریه عمومی درباره آسیب‌شناسی مدرنیته صورت‌بندی می‌کند و سپس نشان می‌دهد که چرا نقد او از سرمایه‌داری و بوروکراسی باید همزمان با دفاع از عقلانیت ارتباطی همراه باشد. در آن بخش، همچنین تمایز بسیار مهم میان «بحران سیستم» (Systemkrise / System Crisis / Crise du système) و «بحران زیست-جهان» (Lebensweltkrise / Lifeworld Crisis / Crise du monde vécu) و سپس جمع‌بندی نهایی دو جلد کتاب را بررسی خواهیم کرد.

بخش پایانی اول: بحران سیستم و بحران زیست-جهان
Systemkrise und Lebensweltkrise / System Crisis and Lifeworld Crisis / Crise du système et crise du monde vécu

۱. مفهوم بحران در نظریه هابرماس
واژه بحران در نظریه اجتماعی هابرماس معنایی بسیار دقیق دارد.

بحران (Krise / Crisis / Crise)

صرفاً به معنای یک وضعیت دشوار یا یک مشکل موقتی نیست.

بحران زمانی رخ می‌دهد که یک نظام یا جامعه با مسئله‌ای مواجه شود که:

توانایی‌های موجود برای حل آن کافی نباشند.

بنابراین بحران نشان می‌دهد که:

شیوه موجود سازمان‌یافتگی

دیگر نمی‌تواند خودش را به صورت پایدار بازتولید کند.

۲. بحران و بازتولید
برای فهم بحران باید ابتدا مفهوم:

بازتولید (Reproduktion / Reproduction / Reproduction)

را در نظر بگیریم.

هر جامعه باید بتواند خود را در سه سطح بازتولید کند:

فرهنگ

جامعه

شخصیت

فرهنگ باید معنا تولید کند.

جامعه باید همبستگی ایجاد کند.

شخصیت باید توانایی کنش را حفظ کند.

در کنار اینها، سیستم نیز باید بتواند:

خود را به صورت مادی بازتولید کند.

۳. بحران سیستم
بحران سیستم زمانی رخ می‌دهد که یکی از سیستم‌های اجتماعی دیگر نتواند عملکرد مورد انتظار خود را انجام دهد.

مثلاً:

اقتصاد نمی‌تواند:

تولید کند،

سرمایه‌گذاری کند،

اشتغال ایجاد کند.

یا دولت نمی‌تواند:

تصمیم بگیرد،

سیاست اجرا کند،

منابع را مدیریت کند.

در این حالت:

ظرفیت سیستم

از:

الزامات سیستم

کمتر می‌شود.

۴. بحران زیست-جهان
اما بحران می‌تواند در سطح دیگری نیز رخ دهد.

ممکن است سیستم از نظر فنی و اداری همچنان کار کند، اما:

مردم احساس بی‌معنایی کنند،

اعتماد اجتماعی کاهش یابد،

هنجارها تضعیف شوند،

هویت‌ها دچار بحران شوند.

در این صورت با:

بحران زیست-جهان (Lebensweltkrise / Lifeworld Crisis / Crise du monde vécu)

روبرو هستیم.

پس:

سیستم ممکن است کار کند

اما:

جامعه ممکن است بیمار باشد.

۵. تفاوت اساسی
می‌توان تفاوت را چنین بیان کرد:

بحران سیستم

یعنی:

سیستم نمی‌تواند وظایف عملکردی خود را انجام دهد.

اما:

بحران زیست-جهان

یعنی:

انسان‌ها دیگر نمی‌توانند جهان مشترک خود را به شکل معنادار بازتولید کنند.

این دو بحران ممکن است به یکدیگر مرتبط باشند، اما یکی نیستند.

۶. بحران اقتصادی
مثلاً فرض کنیم اقتصاد دچار رکود شود.

این یک:

بحران سیستم اقتصادی

است.

تولید کاهش می‌یابد.

سرمایه‌گذاری کاهش می‌یابد.

بیکاری افزایش می‌یابد.

اما اگر این بحران طولانی شود، ممکن است پیامدهای آن به زیست-جهان منتقل شود.

مثلاً:

بیکاری → از دست دادن منزلت → کاهش اعتماد → بحران هویت

در این حالت:

بحران سیستم

به:

بحران زیست-جهان

سرایت می‌کند.

۷. بحران مشروعیت
یک دولت ممکن است از نظر اداری هنوز کار کند.

ادارات فعال باشند.

قوانین اجرا شوند.

اما شهروندان دیگر باور نداشته باشند که تصمیمات دولت:

مشروع

هستند.

در این حالت:

سیستم سیاسی

ممکن است هنوز عملکرد داشته باشد.

اما:

مشروعیت

آن تضعیف شده است.

این همان نقطه‌ای است که:

بحران سیستم

و:

بحران زیست-جهان

به یکدیگر نزدیک می‌شوند.

۸. مشروعیت از کجا می‌آید؟
از نظر هابرماس، مشروعیت را نمی‌توان صرفاً با:

قدرت

تولید کرد.

قدرت می‌تواند اطاعت ایجاد کند.

اما:

مشروعیت

نیازمند:

توجیه

است.

و توجیه باید بتواند در برابر:

نقد عمومی

مقاومت کند.

پس:

قدرت اداری ≠ مشروعیت

بلکه:

مشروعیت → نیازمند ارتباط

است.

۹. بحران مشروعیت به عنوان بحران ارتباط
اگر مردم احساس کنند که در تصمیمات مهم:

صدایشان شنیده نمی‌شود

یا:

تصمیمات بدون گفت‌وگو گرفته می‌شوند

ممکن است بحران مشروعیت ایجاد شود.

بنابراین بحران مشروعیت در نهایت با مسئله:

ارتباط

مرتبط است.

۱۰. بحران انگیزش
نظام سیاسی برای حفظ خود نیازمند:

انگیزش شهروندان

است.

اگر شهروندان دیگر:

اعتماد نکنند،

مشارکت نکنند،

مسئولیت اجتماعی نپذیرند،

سیستم با مشکل مواجه می‌شود.

این همان:

بحران انگیزش (Motivationskrise / Motivation Crisis / Crise de motivation)

است.

۱۱. بحران معنا
اما عمیق‌ترین بحران زمانی رخ می‌دهد که خودِ جهان اجتماعی دیگر معنادار نباشد.

در این حالت فرد احساس می‌کند:

من برای چه زندگی می‌کنم؟

چرا باید مشارکت کنم؟

چرا باید به دیگران اعتماد کنم؟

چرا باید این جامعه را متعلق به خود بدانم؟

این:

بحران معنا (Sinnkrise / Crisis of Meaning / Crise de sens)

است.

۱۲. بحران هویت
وقتی معنا و هنجارهای مشترک تضعیف شوند، هویت نیز دچار مشکل می‌شود.

هویت (Identität / Identity / Identité)

از طریق ارتباط با دیگران شکل می‌گیرد.

فرد خود را در یک جهان اجتماعی معنادار می‌یابد.

اگر این جهان فروبپاشد، فرد نیز ممکن است دچار:

بحران هویت

شود.

۱۳. سه سطح آسیب‌پذیری زیست-جهان
هابرماس در اینجا سه حوزه را از یکدیگر جدا می‌کند:

فرهنگ
اگر آسیب ببیند:

از دست رفتن معنا

جامعه
اگر آسیب ببیند:

از دست رفتن همبستگی

شخصیت
اگر آسیب ببیند:

از دست رفتن هویت

پس:

فرهنگ → معنا

جامعه → همبستگی

شخصیت → هویت

۱۴. استعمار و بحران
اکنون ارتباط میان استعمار و بحران روشن می‌شود.

استعمار زیست-جهان

زمانی رخ می‌دهد که:

رسانه‌های سیستم

جایگزین:

سازوکارهای ارتباطی

شوند.

یعنی:

پول

جای:

تفاهم

را بگیرد.

و:

قدرت اداری

جای:

توافق ارتباطی

را بگیرد.

۱۵. استعمار فرهنگی
در سطح فرهنگ:

بازار

می‌تواند معنا را به کالا تبدیل کند.

فرهنگ تبدیل می‌شود به:

محصول،

سرگرمی،

مصرف.

در نتیجه:

فرهنگ

به جای آنکه فضایی برای:

تفسیر جهان

باشد، به ابزاری برای:

مصرف

تبدیل می‌شود.

۱۶. استعمار اجتماعی
در سطح جامعه:

بوروکراسی

می‌تواند روابط انسانی را به روابط اداری تبدیل کند.

در نتیجه:

همبستگی

جای خود را به:

وابستگی اداری

می‌دهد.

فرد به جای اینکه از طریق:

تفاهم

با جامعه پیوند داشته باشد، از طریق:

قانون و مقررات

با آن مرتبط می‌شود.

۱۷. استعمار شخصیت
در سطح شخصیت، فرد تحت فشار:

بازار

و:

بوروکراسی

قرار می‌گیرد.

ارزش فرد ممکن است با:

درآمد،

شغل،

موقعیت،

بهره‌وری

سنجیده شود.

در نتیجه:

هویت ارتباطی

جای خود را به:

هویت عملکردی

می‌دهد.

۱۸. شیءوارگی
در اینجا مفهوم:

شیءوارگی (Verdinglichung / Reification / Réification)

اهمیت پیدا می‌کند.

شیءوارگی یعنی روابط انسانی چنان ظاهر شوند که گویی:

روابط میان اشیا

هستند.

مثلاً:

انسان → نیروی کار

دانش → سرمایه

دوستی → شبکه اجتماعی

فرهنگ → محصول

در این حالت، رابطه انسانی از معنای ارتباطی خود تهی می‌شود.

۱۹. تفاوت هابرماس با لوکاچ
هابرماس مفهوم شیءوارگی را از سنت:

لوکاچ (Lukács)

و نظریه انتقادی می‌گیرد، اما آن را بازسازی می‌کند.

برای هابرماس، شیءوارگی را نمی‌توان صرفاً با:

بازار سرمایه‌داری

توضیح داد.

بلکه باید به رابطه:

سیستم و زیست-جهان

نگاه کرد.

بنابراین:

شیءوارگی = نفوذ منطق سیستم به حوزه‌های ارتباطی

۲۰. استعمار و شیءوارگی
در حالت طبیعی:

انسان → انسان

اما در استعمار:

انسان → مشتری

یا:

انسان → پرونده

یا:

انسان → مصرف‌کننده

یا:

انسان → نیروی کار

این همان لحظه‌ای است که:

رابطه ارتباطی

به:

رابطه سیستمی

تبدیل می‌شود.

۲۱. چرا این وضعیت «آسیب‌شناسی» است؟
هابرماس نمی‌گوید هر استفاده از پول یا قدرت بد است.

مسئله این است که:

پول و قدرت

باید در حوزه‌های خاص خود باقی بمانند.

اقتصاد به پول نیاز دارد.

دولت به قدرت اداری نیاز دارد.

اما:

خانواده

دوستی

فرهنگ

هویت

و:

ارتباط عمومی

نمی‌توانند صرفاً با پول و قدرت اداره شوند.

۲۲. مرز مشروع سیستم
پس سیستم دارای:

مرز مشروع

است.

پول در بازار مشروع است.

قدرت اداری در دولت مشروع است.

اما:

پول در دوستی

و:

قدرت اداری در روابط انسانی

می‌تواند آسیب‌زا باشد.

بنابراین:

مسئله اصلی → تجاوز از مرزهای سیستم

است.

۲۳. بحران به عنوان نشانه
بحران‌های اجتماعی در واقع نشانه‌هایی هستند که نشان می‌دهند:

مرز سیستم و زیست-جهان

دچار اختلال شده است.

مثلاً:

بحران خانواده

ممکن است نشانه فشار اقتصادی یا بوروکراتیک باشد.

بحران آموزش

ممکن است نشانه سلطه منطق مدرک و بازار باشد.

بحران فرهنگ

ممکن است نشانه کالایی‌شدن فرهنگ باشد.

۲۴. نقش نظریه انتقادی
وظیفه نظریه انتقادی در اینجا:

تشخیص آسیب‌شناسی

است.

نظریه انتقادی باید نشان دهد:

چه زمانی سازوکارهای ضروری سیستم از محدوده خود فراتر رفته‌اند؟

و:

چگونه این فرآیند بر توانایی ارتباطی انسان‌ها تأثیر گذاشته است؟

۲۵. نظریه انتقادی و امکان رهایی
اما نظریه انتقادی فقط تشخیص بیماری نیست.

باید:

امکان رهایی

را نیز نشان دهد.

در هابرماس، این امکان در:

ساختار ارتباط

وجود دارد.

زیرا انسان‌ها همیشه قادرند:

درباره وضعیت خود صحبت کنند.

۲۶. بازسازی ارتباطی
اگر جامعه دچار استعمار شود، راه حل:

بازسازی ارتباطی (kommunikative Rekonstruktion / Communicative Reconstruction / Reconstruction communicationnelle)

است.

یعنی:

بازگرداندن ظرفیت گفت‌وگو

به حوزه‌هایی که تحت سلطه پول و قدرت قرار گرفته‌اند.

۲۷. نقش حوزه عمومی
حوزه عمومی در این فرآیند اهمیت بنیادی دارد.

زیست-جهان می‌تواند از طریق:

حوزه عمومی

مشکلات خود را به:

نظام سیاسی

منتقل کند.

ساختار:

مشکل زیست-جهان



بیان عمومی



بحث و استدلال



افکار عمومی



قدرت ارتباطی



تأثیر بر تصمیم سیاسی

۲۸. دموکراسی به عنوان سازوکار ارتباطی
در اینجا دموکراسی معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند.

دموکراسی فقط:

انتخاب حاکمان

نیست.

بلکه فرآیندی است که از طریق آن:

زیست-جهان

می‌تواند:

سیستم سیاسی

را تحت تأثیر قرار دهد.

۲۹. بحران و دموکراسی
اگر بحران‌های اجتماعی نتوانند وارد حوزه عمومی شوند، ممکن است:

سیستم

آنها را نادیده بگیرد.

اما اگر جامعه بتواند آنها را به موضوع:

گفت‌وگوی عمومی

تبدیل کند، امکان اصلاح وجود دارد.

پس:

دموکراسی → کانال ارتباطی میان زیست-جهان و سیستم

است.

۳۰. نتیجه این بخش
اکنون تمایز اصلی را می‌توان چنین خلاصه کرد:

بحران سیستم (Systemkrise / System Crisis / Crise du système)

یعنی:

اختلال در کارکرد سیستم

در مقابل:

بحران زیست-جهان (Lebensweltkrise / Lifeworld Crisis / Crise du monde vécu)

یعنی:

اختلال در بازتولید معنا، همبستگی و هویت

اما:

استعمار زیست-جهان

می‌تواند بحران سیستم را به بحران زیست-جهان منتقل کند.

زنجیره چنین است:

بحران اقتصادی



مداخله دولت



گسترش بوروکراسی



گسترش قدرت اداری



نفوذ سیستم به زیست-جهان



استعمار زیست-جهان



اختلال در بازتولید فرهنگی، اجتماعی و شخصیتی



بحران معنا + بحران همبستگی + بحران هویت

و پاسخ هابرماس:

ارتباط



حوزه عمومی



قدرت ارتباطی



دموکراسی



بازسازی ارتباطی جامعه

بخش پایانی دوم: استعمار زیست-جهان به مثابه آسیب‌شناسی مدرنیته
اکنون وارد بخش دوم از سه بخش باقی‌مانده می‌شویم.

هابرماس در اینجا به یک نتیجه مهم می‌رسد:

مشکل مدرنیته این نیست که:

عقلانی شده است.

بلکه مشکل این است که:

عقلانیت‌های متفاوت در جای نادرست به کار گرفته می‌شوند.

۳۱. دو شکل عقلانیت
عقلانیت ارتباطی

برای حوزه‌هایی که نیازمند:

تفاهم،

هنجار،

معنا،

همبستگی

هستند.

و:

عقلانیت سیستمی

برای حوزه‌هایی که نیازمند:

کارآمدی،

سازمان،

پیچیدگی،

هماهنگی غیرمستقیم

هستند.

۳۲. خطای اصلی
خطا زمانی رخ می‌دهد که:

عقلانیت سیستمی

خود را تنها شکل عقلانیت معرفی کند.

در این حالت:

کارآمدی

جای:

مشروعیت

را می‌گیرد.

و:

محاسبه

جای:

تفاهم

را.

۳۳. استعمار به عنوان سلطه عقلانیت واحد
استعمار زیست-جهان در عمیق‌ترین سطح یعنی:

یک منطق خاص، یعنی منطق سیستم، خود را بر تمام حوزه‌های زندگی تحمیل کند.

این همان چیزی است که هابرماس با نقد:

استعمار زیست-جهان

به آن اعتراض می‌کند.

۳۴. مدرنیته و آزادی
با این حال، هابرماس همچنان از مدرنیته دفاع می‌کند.

زیرا مدرنیته امکان:

فردیت

خودمختاری

نقد

حقوق

دموکراسی

و:

ارتباط عقلانی

را ایجاد کرده است.

بنابراین باید:

مدرنیته را اصلاح کرد، نه کنار گذاشت.

۳۵. نتیجه نهایی
در این مرحله، هابرماس به این نتیجه نزدیک می‌شود:

مدرنیته یک پروژه شکست‌خورده نیست.

بلکه پروژه‌ای:

ناتمام

است.

وظیفه ما:

تکمیل عقلانیت ارتباطی

و:

محدود کردن استعمار سیستم

است.

بخش سوم و نهایی
در آخرین بخش، کل مسیر جلد اول را از ابتدا تا انتها یک‌جا جمع‌بندی خواهیم کرد:

کنش ارتباطی



تفاهم



ادعاهای اعتبار



عقلانیت ارتباطی



زیست-جهان



عقلانی‌شدن زیست-جهان



تمایز سیستم و زیست-جهان



پول و قدرت



ادغام سیستمی



ادغام اجتماعی



سرمایه‌داری متأخر



دولت رفاه



بحران سیستم



بحران زیست-جهان



استعمار زیست-جهان



آسیب‌شناسی مدرنیته

و در پایان، معنای فلسفی نهایی این پروژه را بررسی خواهیم کرد: اینکه چرا هابرماس برخلاف بدبینی مکتب فرانکفورت، هنوز معتقد است عقلانیت ارتباطی می‌تواند بنیانی برای رهایی، دموکراسی و نقد سلطه باشد.

بخش سوم و نهایی: جمع‌بندی فلسفی جلد اول
Kommunikatives Handeln und kommunikative Rationalität / Communicative Action and Communicative Rationality / Action communicationnelle et rationalité communicationnelle

۱. مسئله بنیادین هابرماس
کل پروژه هابرماس را می‌توان با یک پرسش آغاز کرد:

آیا هنوز می‌توان در جهان مدرن از «عقل» و «رهایی» دفاع کرد؟

این پرسش در برابر تجربه تاریخی قرن بیستم قرار دارد:

جنگ‌های جهانی،

فاشیسم،

هولوکاست،

استالینیسم،

بوروکراسی،

سرمایه‌داری،

صنعت فرهنگ،

سلطه تکنولوژیک.

نظریه‌پردازان نسل اول مکتب فرانکفورت، به‌ویژه:

هورکهایمر (Horkheimer)

و:

آدورنو (Adorno)

به این نتیجه نزدیک شدند که عقل مدرن خود می‌تواند به ابزار سلطه تبدیل شود.

هابرماس این تشخیص را می‌پذیرد، اما با نتیجه نهایی آنها موافق نیست.

او می‌گوید:

مشکل عقل نیست.

مشکل:

تقلیل عقل به عقلانیت ابزاری است.

۲. عقلانیت ابزاری
عقلانیت ابزاری (instrumentelle Vernunft / Instrumental Reason / Raison instrumentale)

به این پرسش توجه می‌کند:

چگونه می‌توانم به هدفی که دارم، مؤثرترین شکل ممکن برسم؟

ساختار آن:

هدف → انتخاب وسیله → دستیابی به نتیجه

مثلاً:

برای تولید بیشتر چه ابزاری کارآمدتر است؟

این نوع عقلانیت برای:

علم،

فناوری،

اقتصاد،

سازمان

ضروری است.

مشکل زمانی ایجاد می‌شود که این عقلانیت بخواهد:

تنها شکل عقلانیت

باشد.

۳. عقلانیت ارتباطی
در مقابل:

عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle)

به این پرسش توجه می‌کند:

چگونه می‌توانیم درباره چیزی به تفاهم برسیم؟

در اینجا هدف:

موفقیت فردی

نیست.

بلکه:

تفاهم میان کنشگران

است.

ساختار آن:

گفت‌وگو → طرح ادعا → بررسی ادعا → نقد → پاسخ → تفاهم

۴. تفاوت دو عقلانیت
می‌توان چنین نوشت:

عقلانیت ابزاری

می‌پرسد:

چگونه به هدفم برسم؟

اما:

عقلانیت ارتباطی

می‌پرسد:

چگونه درباره آنچه باید انجام دهیم به تفاهم برسیم؟

اولی:

موفقیت

را دنبال می‌کند.

دومی:

تفاهم

را.

۵. کنش راهبردی
در:

کنش راهبردی (strategisches Handeln / Strategic Action / Action stratégique)

کنشگر می‌خواهد رفتار دیگران را برای دستیابی به هدف خود تحت تأثیر قرار دهد.

ساختار:

من → هدف خودم → تأثیر بر دیگری

در اینجا دیگری می‌تواند:

وسیله

رسیدن به هدف من باشد.

۶. کنش ارتباطی
اما در:

کنش ارتباطی (kommunikatives Handeln / Communicative Action / Action communicationnelle)

کنشگران می‌خواهند:

با یکدیگر به تفاهم برسند.

ساختار:

من + دیگری → مسئله مشترک → گفت‌وگو → تفاهم

در اینجا دیگری:

شریک گفت‌وگو

است، نه صرفاً ابزار.

۷. تفاهم چیست؟
تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente)

صرفاً به معنای:

من فهمیدم تو چه گفتی.

نیست.

بلکه یعنی:

من ادعای تو را به عنوان ادعایی معتبر پذیرفتم.

بنابراین تفاهم همیشه با:

اعتبار

پیوند دارد.

۸. ادعاهای اعتبار
هر گوینده، هنگام سخن گفتن، به طور ضمنی ادعا می‌کند که سخنش دارای اعتبار است.

سه ادعای اصلی:

حقیقت (Wahrheit / Truth / Vérité)

درستی هنجاری (Richtigkeit / Rightness / Justesse)

صدق یا صداقت (Wahrhaftigkeit / Truthfulness / Sincérité)

۹. حقیقت
وقتی درباره جهان عینی صحبت می‌کنیم، ادعای:

حقیقت

مطرح می‌شود.

مثلاً:

این شیء در اینجا قرار دارد.

دیگران می‌توانند این ادعا را بررسی کنند.

۱۰. درستی هنجاری
وقتی درباره:

هنجارها

و:

قواعد اجتماعی

صحبت می‌کنیم، مسئله:

درستی

است.

مثلاً:

آیا این قانون عادلانه است؟

این پرسش با حقیقت تجربی یکی نیست.

۱۱. صداقت
وقتی درباره:

تجربه درونی

و:

نیت شخصی

صحبت می‌کنیم، ادعای:

صداقت

مطرح است.

مثلاً:

من واقعاً این احساس را دارم.

۱۲. سه جهان
این سه ادعای اعتبار به سه حوزه مربوط می‌شوند:

جهان عینی (objective world / monde objectif)

→ حقیقت

جهان اجتماعی (social world / monde social)

→ درستی

جهان ذهنی (subjective world / monde subjectif)

→ صداقت

کنش ارتباطی این سه حوزه را به یکدیگر پیوند می‌دهد.

۱۳. زیست-جهان
اما گفت‌وگو همیشه در خلأ رخ نمی‌دهد.

افراد در یک:

زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu)

زندگی می‌کنند.

زیست-جهان شامل:

زبان،

فرهنگ،

سنت،

هنجار،

ارزش،

هویت

است.

۱۴. سه مؤلفه بازتولید زیست-جهان
زیست-جهان سه مؤلفه اصلی دارد:

فرهنگ (Kultur / Culture / Culture)

جامعه (Gesellschaft / Society / Société)

شخصیت (Persönlichkeit / Personality / Personnalité)

این سه حوزه از طریق ارتباط بازتولید می‌شوند.

۱۵. بازتولید فرهنگی
در سطح فرهنگ:

ارتباط

باعث انتقال و بازسازی معنا می‌شود.

اما این انتقال مکانیکی نیست.

هر نسل می‌تواند:

سنت را بپذیرد،

نقد کند،

تغییر دهد.

پس فرهنگ:

زنده

است.

۱۶. یکپارچگی اجتماعی
در سطح اجتماعی، ارتباط باعث ایجاد:

همبستگی

می‌شود.

افراد از طریق گفت‌وگو می‌توانند بفهمند:

چه چیزی ما را به یکدیگر پیوند می‌دهد؟

این همان:

یکپارچگی اجتماعی (soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale)

است.

۱۷. اجتماعی‌شدن
در سطح شخصیت، ارتباط باعث شکل‌گیری:

هویت

می‌شود.

فرد در ارتباط با دیگران یاد می‌گیرد:

چه کسی است،

چگونه رفتار کند،

چه مسئولیت‌هایی دارد.

پس شخصیت نیز محصول ارتباط است.

۱۸. عقلانی‌شدن زیست-جهان
هرچه افراد بیشتر بتوانند:

سنت‌ها را نقد کنند،

هنجارها را بررسی کنند،

باورها را بازبینی کنند،

زیست-جهان عقلانی‌تر می‌شود.

بنابراین:

عقلانی‌شدن زیست-جهان

یعنی افزایش:

توانایی نقد ارتباطی

۱۹. تمایز سیستم و زیست-جهان
با پیچیده‌تر شدن جامعه، سیستم‌ها شکل می‌گیرند.

جامعه مدرن به دو حوزه متمایز تبدیل می‌شود:

سیستم (System / Système)

و:

زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu)

۲۰. سیستم
سیستم برای هماهنگی پیچیده به وجود می‌آید.

دو رسانه اصلی آن:

پول (Geld / Money / Argent)

و:

قدرت (Macht / Power / Pouvoir)

هستند.

۲۱. ادغام سیستمی
سیستم از طریق:

ادغام سیستمی (Systemintegration / System Integration / Intégration systémique)

عمل می‌کند.

افراد لازم نیست با یکدیگر به تفاهم برسند.

سازوکارهای سیستم رفتار آنها را هماهنگ می‌کنند.

مثلاً بازار.

من برای خرید کالا مجبور نیستم با فروشنده درباره فلسفه زندگی به توافق برسم.

پول مبادله را ممکن می‌کند.

۲۲. ادغام اجتماعی
در زیست-جهان:

ادغام اجتماعی (soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale)

از طریق:

تفاهم

رخ می‌دهد.

افراد با یکدیگر درباره:

هنجارها،

ارزش‌ها،

معنا

به توافق می‌رسند.

۲۳. تمایز این دو
پس:

ادغام سیستمی

بر:

پول و قدرت

استوار است.

اما:

ادغام اجتماعی

بر:

زبان و تفاهم

استوار است.

این تمایز یکی از ستون‌های اصلی نظریه هابرماس است.

۲۴. چرا سیستم ضروری است؟
هابرماس ضد سیستم نیست.

او می‌داند که جامعه مدرن بدون:

اقتصاد،

دولت،

سازمان،

بوروکراسی

نمی‌تواند وجود داشته باشد.

مسئله:

وجود سیستم

نیست.

مسئله:

گسترش بی‌حد سیستم

است.

۲۵. استعمار زیست-جهان
وقتی:

پول

و:

قدرت

وارد حوزه‌هایی شوند که باید با:

تفاهم

تنظیم شوند، استعمار رخ می‌دهد.

استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu)

یعنی:

جایگزین شدن هماهنگی ارتباطی با هماهنگی سیستمی در حوزه‌هایی که برای بازتولید خود به ارتباط نیاز دارند.

۲۶. سرمایه‌داری متأخر
در سرمایه‌داری متأخر:

سیستم اقتصادی

پیچیده‌تر می‌شود.

دولت نیز برای حفظ ثبات اقتصادی مداخله می‌کند.

در نتیجه:

اقتصاد + دولت

گسترش می‌یابند.

۲۷. دولت رفاه
دولت رفاه تلاش می‌کند:

پیامدهای منفی بازار

را کنترل کند.

اما برای این کار:

بوروکراسی

گسترش می‌یابد.

در نتیجه:

حمایت اجتماعی

می‌تواند به:

اداری‌شدن زندگی

منجر شود.

۲۸. پارادوکس دولت رفاه
دولت رفاه:

برای محافظت از زیست-جهان

وارد آن می‌شود.

اما:

همین ورود

می‌تواند به:

استعمار زیست-جهان

منجر شود.

این یکی از مهم‌ترین پارادوکس‌های نظریه هابرماس است.

۲۹. بحران
بحران زمانی شکل می‌گیرد که:

سیستم

دیگر نتواند خود را بازتولید کند.

یا:

زیست-جهان

نتواند:

معنا،

همبستگی،

هویت

را بازتولید کند.

۳۰. بحران سیستم
بحران سیستم (Systemkrise / System Crisis / Crise du système)

یعنی اختلال در:

کارکرد اقتصادی یا سیاسی

۳۱. بحران زیست-جهان
بحران زیست-جهان (Lebensweltkrise / Lifeworld Crisis / Crise du monde vécu)

یعنی اختلال در:

فرهنگ، جامعه و شخصیت

۳۲. زنجیره بحران
می‌توان این مسیر را چنین نوشت:

بحران اقتصادی



مداخله دولت



گسترش بوروکراسی



استعمار زیست-جهان



بحران معنا



بحران همبستگی



بحران هویت

۳۳. پاسخ هابرماس
اما هابرماس برخلاف برخی نظریه‌های بدبینانه، معتقد نیست که این فرآیند پایان تاریخ است.

او می‌گوید:

زیست-جهان هنوز ظرفیت مقاومت دارد.

این مقاومت از طریق:

ارتباط

صورت می‌گیرد.

۳۴. حوزه عمومی
حوزه عمومی (Öffentlichkeit / Public Sphere / Espace public)

فضایی است که در آن افراد می‌توانند درباره مسائل عمومی گفت‌وگو کنند.

در حوزه عمومی:

مشکلات خصوصی

می‌توانند به:

مسائل عمومی

تبدیل شوند.

۳۵. قدرت ارتباطی
گفت‌وگوی عمومی می‌تواند:

قدرت ارتباطی (kommunikative Macht / Communicative Power / Pouvoir communicationnel)

ایجاد کند.

قدرت ارتباطی از:

تفاهم

برمی‌خیزد.

و می‌تواند بر:

قدرت اداری

تأثیر بگذارد.

۳۶. دموکراسی
از این منظر:

دموکراسی

فقط نظام انتخاباتی نیست.

دموکراسی یعنی:

امکان تبدیل اراده ارتباطی شهروندان به تصمیمات الزام‌آور سیاسی.

بنابراین:

زیست-جهان

باید بتواند بر:

سیستم سیاسی

تأثیر بگذارد.

۳۷. رهایی
اکنون به مفهوم:

رهایی (Emanzipation / Emancipation / Émancipation)

می‌رسیم.

رهایی برای هابرماس یعنی:

آزاد شدن از سلطه‌ای که مانع ارتباط آزاد و خودمختاری می‌شود.

بنابراین رهایی صرفاً:

آزادی فرد از دولت

نیست.

بلکه:

توانایی مشارکت آزاد در ارتباط

است.

۳۸. خودمختاری
خودمختاری (Autonomie / Autonomy / Autonomie)

یعنی انسان‌ها بتوانند:

درباره قواعد زندگی خود گفت‌وگو کنند،

آنها را نقد کنند،

در شکل‌دادن به آنها مشارکت کنند.

پس:

خودمختاری فردی

و:

خودمختاری جمعی

به یکدیگر وابسته‌اند.

۳۹. عقلانیت ارتباطی و رهایی
رهایی از طریق:

عقلانیت ارتباطی

ممکن می‌شود.

زیرا در گفت‌وگوی آزاد:

هیچ ادعایی مصون از نقد نیست،

هیچ قدرتی نمی‌تواند صرفاً به دلیل قدرت خود مشروعیت پیدا کند،

هر هنجاری باید قابلیت دفاع عقلانی داشته باشد.

بنابراین:

ارتباط آزاد

خود یک نیروی ضدسلطه است.

۴۰. تفاوت هابرماس با آدورنو
آدورنو بر:

دیالکتیک منفی (Negative Dialektik / Negative Dialectics / Dialectique négative)

تأکید می‌کند.

او نسبت به امکان آشتی عقل و جامعه بسیار بدبین است.

اما هابرماس می‌گوید:

عقل فقط عقل ابزاری نیست.

در خود زبان و ارتباط، یک ظرفیت عقلانی وجود دارد.

بنابراین:

آدورنو → نقد عقل ابزاری

اما:

هابرماس → بازسازی عقلانیت ارتباطی

۴۱. تفاوت هابرماس با وبر
وبر:

عقلانی‌شدن

را فرآیندی می‌دید که به گسترش:

بوروکراسی

و:

عقلانیت صوری

منجر می‌شود.

هابرماس این تحلیل را می‌پذیرد اما آن را کامل نمی‌داند.

او می‌گوید:

عقلانی‌شدن فقط بوروکراتیک نیست.

بلکه:

زیست-جهان نیز عقلانی می‌شود.

پس:

وبر → عقلانی‌شدن سیستم

و:

هابرماس → عقلانی‌شدن سیستم + عقلانی‌شدن زیست-جهان

۴۲. تفاوت با مارکس
مارکس بحران جامعه را عمدتاً از طریق:

تضاد سرمایه و کار

تحلیل می‌کند.

هابرماس معتقد است این تحلیل برای جامعه مدرن کافی نیست.

زیرا بحران‌ها فقط اقتصادی نیستند.

بحران می‌تواند:

فرهنگی،

سیاسی،

اجتماعی،

ارتباطی

باشد.

بنابراین:

مارکس → منطق سرمایه

در مقابل:

هابرماس → منطق سیستم + منطق زیست-جهان

۴۳. تفاوت با پارسونز
پارسونز:

نظریه سیستم‌ها

را برای توضیح نظم اجتماعی به کار می‌برد.

هابرماس از نظریه سیستم استفاده می‌کند، اما آن را با:

نظریه کنش ارتباطی

ترکیب می‌کند.

بنابراین جامعه از دو منظر بررسی می‌شود:

جامعه به عنوان سیستم

و:

جامعه به عنوان زیست-جهان

۴۴. دو منظر جامعه
این دو دیدگاه مکمل یکدیگرند.

از منظر سیستم:

جامعه چگونه خود را به صورت عملکردی حفظ می‌کند؟

از منظر زیست-جهان:

جامعه چگونه معنا، هنجار و هویت خود را بازتولید می‌کند؟

جامعه واقعی حاصل:

هر دو

است.

۴۵. فرمول نهایی نظریه
اکنون می‌توان کل نظریه جلد اول را چنین نوشت:

کنش ارتباطی



تفاهم



ادعاهای اعتبار



عقلانیت ارتباطی



بازتولید زیست-جهان



عقلانی‌شدن زیست-جهان



تمایز سیستم و زیست-جهان



ادغام اجتماعی + ادغام سیستمی



پول + قدرت



سرمایه‌داری + بوروکراسی



گسترش سیستم



استعمار زیست-جهان



آسیب‌شناسی مدرنیته



بحران



مقاومت ارتباطی



حوزه عمومی



قدرت ارتباطی



دموکراسی



رهایی

۴۶. مهم‌ترین نتیجه فلسفی
مهم‌ترین نتیجه نظریه هابرماس این است که:

عقل هنوز نمرده است.

اما باید بدانیم:

کدام عقل؟

اگر عقل را فقط:

ابزار سلطه

بدانیم، به بدبینی می‌رسیم.

اما اگر عقل را در:

ساختارهای ارتباطی زبان

جست‌وجو کنیم، امکان دیگری آشکار می‌شود.

هر بار که انسان‌ها:

با یکدیگر سخن می‌گویند،

ادعاهای یکدیگر را بررسی می‌کنند،

دلیل می‌آورند،

اعتراض می‌کنند،

می‌پذیرند یا رد می‌کنند،

در واقع شکلی از:

عقلانیت ارتباطی

را به کار می‌گیرند.

۴۷. رهایی از درون ارتباط
بنابراین رهایی چیزی نیست که از بیرون بر جامعه تحمیل شود.

رهایی در ظرفیت‌های درونی ارتباط وجود دارد.

زیرا هر ارتباط واقعی این امکان را در خود دارد که بپرسیم:

چرا؟

و:

دلیل تو چیست؟

و:

آیا این هنجار عادلانه است؟

و:

آیا این تصمیم مشروع است؟

و:

آیا این سخن حقیقت دارد؟

این توانایی پرسشگری همان چیزی است که:

سلطه

نمی‌تواند به طور کامل نابود کند.

۴۸. نتیجه نهایی جلد اول
در نهایت، پروژه جلد اول نظریه کنش ارتباطی را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد:

جامعه مدرن تنها زمانی می‌تواند عقلانی و آزاد باشد که عقلانیت ارتباطیِ زیست-جهان بتواند در برابر گسترش عقلانیت سیستمی مقاومت کند و از طریق حوزه عمومی و نهادهای دموکراتیک بر سیستم تأثیر بگذارد.

یا به صورت فشرده‌تر:

عقلانیت ارتباطی

باید:

سیستم

را کنترل و محدود کند، نه اینکه:

سیستم

زیست-جهان را استعمار کند.

ساختار نهایی جلد اول
کنش ارتباطی (Kommunikatives Handeln / Communicative Action / Action communicationnelle)



تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente)



ادعاهای اعتبار (Geltungsansprüche / Validity Claims / Prétentions à la validité)



عقلانیت ارتباطی (Kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle)



زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu)



عقلانی‌شدن زیست-جهان (Rationalisierung der Lebenswelt / Rationalization of the Lifeworld / Rationalisation du monde vécu)



سیستم (System / System / Système)



ادغام سیستمی (Systemintegration / System Integration / Intégration systémique)



ادغام اجتماعی (Soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale)



پول (Geld / Money / Argent)



قدرت (Macht / Power / Pouvoir)



سرمایه‌داری متأخر (Spätkapitalismus / Late Capitalism / Capitalisme tardif)



دولت رفاه (Wohlfahrtsstaat / Welfare State / État-providence)



بوروکراسی (Bürokratie / Bureaucracy / Bureaucratie)



استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu)



بحران (Krise / Crisis / Crise)



آسیب‌شناسی مدرنیته (Pathologien der Moderne / Pathologies of Modernity / Pathologies de la modernité)



حوزه عمومی (Öffentlichkeit / Public Sphere / Espace public)



قدرت ارتباطی (Kommunikative Macht / Communicative Power / Pouvoir communicationnel)



دموکراسی (Demokratie / Democracy / Démocratie)



خودمختاری (Autonomie / Autonomy / Autonomie)



رهایی (Emanzipation / Emancipation / Émancipation)


برچسب‌ها: یورگن هابرماس, نظریه کنش ارتباطی, مارکسیسم, نظریه انتقادی
[ سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ ] [ 15:12 ] [ عباس مهیاد ]


یورگن هابرماس ـ نظریه کنش ارتباطی، جلد اول
The Theory of Communicative Action, Volume 1: Reason and the Rationalization of Society
آلمانی: Theorie des kommunikativen Handelns, Band 1: Handlungsrationalität und gesellschaftliche Rationalisierung
فرانسوی: Théorie de l'agir communicationnel, Tome 1 : Rationalité de l'action et rationalisation de la société

بخش بعدی: ماکس وبر و مسئله عقلانی‌شدن
Max Weber und das Problem der Rationalisierung
Max Weber and the Problem of Rationalization
Max Weber et le problème de la rationalisation

۱. چرا وبر برای هابرماس اهمیت دارد؟
برای هابرماس، وبر نخستین جامعه‌شناس بزرگی است که توانست مسئله مرکزی مدرنیته را به شکل منسجم صورت‌بندی کند:

چرا جهان مدرن به سوی عقلانی‌شدن حرکت می‌کند، و این عقلانی‌شدن چه پیامدهایی برای آزادی انسان دارد؟

وبر در مرکز تحلیل خود مفهوم:

Rationalisierung

یعنی:

عقلانی‌شدن (Rationalization / Rationalisation)

را قرار می‌دهد.

اما از نظر وبر، عقلانی‌شدن یک فرآیند واحد و ساده نیست.

این فرآیند در حوزه‌های مختلف زندگی رخ می‌دهد:

اقتصاد،

حقوق،

دولت،

علم،

دین،

هنر،

اخلاق،

مدیریت.

هر یک از این حوزه‌ها به سوی شکل خاصی از عقلانی‌شدن حرکت می‌کنند.

بنابراین، هابرماس باید نخست نشان دهد که:

وبر دقیقاً چه چیزی را عقلانی‌شدن می‌نامد؟

۲. مفهوم کنش اجتماعی در وبر
برای فهم عقلانی‌شدن وبر، ابتدا باید مفهوم:

Soziales Handeln

را فهمید.

یعنی:

کنش اجتماعی (Social Action / Action sociale)

از نظر وبر، کنش زمانی اجتماعی است که کنشگر معنایی برای آن قائل باشد و این معنا به رفتار دیگران مربوط شود.

وبر چهار نوع اصلی کنش را از یکدیگر متمایز می‌کند.

۳. کنش عقلانی معطوف به هدف
zweckrationales Handeln
Purposively Rational Action
Action rationnelle par rapport à une fin

در این نوع کنش، فرد:

هدف خود را تعیین می‌کند.

شرایط را بررسی می‌کند.

وسایل مختلف را ارزیابی می‌کند.

بهترین وسیله را انتخاب می‌کند.

پیامدهای احتمالی را محاسبه می‌کند.

ساختار آن:

هدف → محاسبه → وسیله → نتیجه

برای مثال:

یک مدیر می‌خواهد هزینه تولید را کاهش دهد.

او:

هزینه‌ها را محاسبه می‌کند،

گزینه‌ها را مقایسه می‌کند،

سود و زیان را بررسی می‌کند،

و بهترین راه را انتخاب می‌کند.

این شکل کنش، نزدیک‌ترین شکل به:

عقلانیت ابزاری

است.

۴. کنش عقلانی معطوف به ارزش
wertrationales Handeln
Value-Rational Action
Action rationnelle par rapport à une valeur

در اینجا فرد به دلیل اعتقاد به یک ارزش عمل می‌کند.

ممکن است بداند که کنش او:

سودآور نیست،

خطرناک است،

یا حتی به شکست منجر می‌شود.

اما همچنان عمل می‌کند، زیرا معتقد است:

این کار فی‌نفسه ارزشمند است.

مثلاً شخصی ممکن است به خاطر عدالت، حقیقت یا ایمان دست به عملی بزند، حتی اگر از نظر منفعت شخصی به ضرر او باشد.

بنابراین:

Zweckrationalität

و

Wertrationalität

دو شکل متفاوت عقلانیت‌اند.

اولی:

هدف و وسیله

را در مرکز قرار می‌دهد.

دومی:

ارزش

را.

۵. کنش عاطفی
affektuelles Handeln
Affectual Action
Action affectuelle

در اینجا رفتار بر اساس احساسات و عواطف شکل می‌گیرد.

مثلاً:

خشم،

عشق،

ترس،

هیجان.

این کنش الزاماً بر اساس محاسبه عقلانی صورت نمی‌گیرد.

۶. کنش سنتی
traditionales Handeln
Traditional Action
Action traditionnelle

در اینجا فرد بر اساس عادت و سنت عمل می‌کند.

مثلاً:

«همیشه همین‌طور انجام داده‌ایم.»

در این حالت، کنشگر لزوماً درباره مشروعیت یا عقلانیت کنش خود تأمل نمی‌کند.

۷. سلسله‌مراتب عقلانیت در وبر
از نگاه وبر، این چهار نوع کنش از نظر عقلانی بودن یکسان نیستند.

می‌توان تقریباً چنین ترتیبی ترسیم کرد:

کنش عاطفی



کنش سنتی



کنش عقلانی معطوف به ارزش



کنش عقلانی معطوف به هدف

در بالاترین سطح، کنشگر می‌تواند:

هدف را روشن کند،

وسایل را مقایسه کند،

پیامدها را پیش‌بینی کند،

و بر اساس محاسبه تصمیم بگیرد.

این همان چیزی است که وبر آن را:

Zweckrationalität

می‌نامد.

۸. نقد هابرماس به این تقسیم‌بندی
در اینجا هابرماس یک مشکل مهم را تشخیص می‌دهد.

وبر عقلانیت را عمدتاً بر اساس رابطه کنشگر با:

جهان عینی

تحلیل می‌کند.

یعنی:

آیا فرد می‌تواند وسیله مناسب را برای رسیدن به هدف انتخاب کند؟

اما هابرماس می‌پرسد:

اگر انسان‌ها با یکدیگر وارد ارتباط شوند چه؟

در اینجا دیگر مسئله فقط:

کنشگر و جهان

نیست.

بلکه:

کنشگر و کنشگر

است.

یعنی:

Ich ↔ Du

من ↔ تو

اینجا همان نقطه‌ای است که هابرماس نظریه وبر را به سمت:

بیناذهنیت (Intersubjektivität / Intersubjectivity / Intersubjectivité)

می‌برد.

۹. محدودیت عقلانیت هدفمند
اگر عقلانیت را فقط به عقلانیت هدفمند محدود کنیم، تمام ارتباط انسانی به یک محاسبه تبدیل می‌شود.

مثلاً:

من با تو صحبت می‌کنم تا:

تو را قانع کنم،

رأی تو را بگیرم،

پولت را به دست آورم،

تو را استخدام کنم،

یا رفتار تو را تغییر دهم.

در این صورت، زبان تبدیل به ابزار می‌شود.

اما هابرماس می‌گوید:

زبان چیزی بیش از ابزار تأثیرگذاری است.

زبان می‌تواند وسیله:

تفاهم

باشد.

این همان جایی است که:

عقلانیت ارتباطی

از عقلانیت ابزاری جدا می‌شود.

۱۰. عقلانیت صوری
وبر مفهوم مهم دیگری دارد:

formale Rationalität
Formal Rationality
Rationalité formelle

عقلانیت صوری یعنی تصمیم‌ها بر اساس قواعد عمومی، محاسبه‌پذیر و قابل پیش‌بینی اتخاذ شوند.

مثلاً در نظام حقوقی مدرن:

قانون باید:

عمومی،

انتزاعی،

قابل پیش‌بینی،

و یکسان

باشد.

در اقتصاد سرمایه‌داری نیز:

محاسبه سود

اهمیت پیدا می‌کند.

در بوروکراسی:

قواعد رسمی

رفتارها را تنظیم می‌کنند.

در اینجا عقلانیت با:

محاسبه‌پذیری (Berechenbarkeit / Calculability / Calculabilité)

پیوند پیدا می‌کند.

۱۱. عقلانیت ماهوی
در برابر آن:

materiale Rationalität
Substantive Rationality
Rationalité matérielle

قرار دارد.

در اینجا پرسش این نیست که آیا تصمیم طبق قواعد صوری درست گرفته شده است.

بلکه پرسش این است:

آیا نتیجه با ارزش‌ها و اهدافی مشخص سازگار است؟

مثلاً یک قانون ممکن است کاملاً منظم و صوری باشد، اما از نظر عدالت اجتماعی ناعادلانه باشد.

پس:

Formal Rationality

می‌پرسد:

آیا قواعد به‌درستی اعمال شدند؟

Substantive Rationality

می‌پرسد:

آیا نتیجه از نظر ارزشی مطلوب است؟

۱۲. حقوق و عقلانی‌شدن
وبر معتقد است یکی از نشانه‌های مهم مدرنیته، عقلانی‌شدن نظام حقوقی است.

حقوق سنتی می‌تواند بر اساس:

سنت،

عرف،

اقتدار دینی،

تصمیم شخصی حاکم

عمل کند.

اما حقوق مدرن به سمت:

قواعد عمومی

و

قانون رسمی

حرکت می‌کند.

این امر امکان:

پیش‌بینی‌پذیری،

محاسبه،

ثبات،

و سازمان‌یافتگی

را افزایش می‌دهد.

اما هابرماس در اینجا یک سؤال مهم مطرح می‌کند:

آیا قانونی بودن، به خودی خود، به معنای مشروع بودن است؟

پاسخ او:

نه.

قانون باید بتواند از نظر ارتباطی و هنجاری نیز مشروعیت خود را نشان دهد.

بنابراین:

Legalität / Legality / Légalité

با:

Legitimität / Legitimacy / Légitimité

یکی نیست.

۱۳. بوروکراسی
وبر بوروکراسی را یکی از عالی‌ترین اشکال عقلانیت سازمانی مدرن می‌داند.

بوروکراسی بر اساس:

سلسله‌مراتب،

تخصص،

قواعد رسمی،

تقسیم کار،

پرونده و سند،

صلاحیت اداری

عمل می‌کند.

این نظام بسیار کارآمد است.

اما همین ویژگی می‌تواند به یک خطر تبدیل شود.

زیرا فرد درون شبکه‌ای از قواعد و رویه‌ها قرار می‌گیرد.

در نتیجه:

بوروکراسی

از یک سو:

عقلانی‌سازی

است.

اما از سوی دیگر می‌تواند به:

سلطه

منجر شود.

۱۴. قفس آهنین
مفهوم مشهور وبر:

stahlhartes Gehäuse
Iron Cage
cage d'acier

یا:

قفس آهنین

است.

معنای آن این است که عقلانی‌شدن مدرن می‌تواند انسان را درون ساختارهای عقلانی‌شده‌ای گرفتار کند که خود او ساخته است.

انسان:

نظام اقتصادی می‌سازد،

نظام اداری می‌سازد،

نظام حقوقی می‌سازد،

اما سرانجام خودش تابع این نظام‌ها می‌شود.

در اینجا یک پارادوکس شکل می‌گیرد:

انسان برای عقلانی کردن جهان، نظام‌هایی ایجاد می‌کند که در نهایت خود او را محدود می‌کنند.

۱۵. خوانش هابرماس از قفس آهنین
هابرماس این تحلیل وبر را می‌پذیرد، اما معتقد است وبر نتوانست به‌طور کامل توضیح دهد که چرا این وضعیت رخ می‌دهد.

از نظر هابرماس، مشکل این نیست که عقلانیت به خودی خود بد است.

مشکل این است که:

یک شکل خاص از عقلانیت، یعنی عقلانیت هدفمند ـ ابزاری، بر حوزه‌های دیگر زندگی غلبه می‌کند.

به عبارت دیگر:

عقلانیت ابزاری

جای:

عقلانیت ارتباطی

را می‌گیرد.

این همان نقطه‌ای است که نظریه هابرماس از وبر فاصله می‌گیرد.

۱۶. دو مسیر عقلانی‌شدن
از اینجا هابرماس دو مسیر را از هم جدا می‌کند.

مسیر اول
عقلانی‌شدن سیستم

از طریق:

پول،

قدرت،

بوروکراسی،

بازار،

دولت.

مسیر دوم
عقلانی‌شدن زیست-جهان

از طریق:

زبان،

تفاهم،

نقد،

گفتمان،

انعکاس‌پذیری.

این دو فرآیند می‌توانند همزمان رخ دهند.

اما الزاماً همسو نیستند.

حتی ممکن است:

هرچه سیستم عقلانی‌تر می‌شود، زیست-جهان بیشتر تحت فشار قرار گیرد.

۱۷. تحول تاریخی جامعه
اکنون هابرماس تحلیل وبر را به یک نظریه تکامل اجتماعی پیوند می‌دهد.

در جوامع ابتدایی، تمایز میان:

زیست-جهان

و

سیستم

هنوز بسیار ضعیف است.

روابط اجتماعی عمدتاً از طریق:

خویشاوندی،

سنت،

آیین،

دین

تنظیم می‌شوند.

اما با پیچیده‌تر شدن جامعه:

اقتصاد

و

دولت

به تدریج از ساختارهای سنتی جدا می‌شوند.

در نتیجه:

سیستم

از درون ساختارهای اجتماعی متمایز می‌شود.

۱۸. تفکیک سیستم و زیست-جهان
این فرآیند را می‌توان چنین نمایش داد:

جامعه سنتی
زیست-جهان

تقریباً تمام جامعه را دربرمی‌گیرد.



پیچیده‌تر شدن جامعه
ظهور سازوکارهای مستقل هماهنگی



شکل‌گیری سیستم
اقتصاد + دولت



تمایز سیستم و زیست-جهان


خودمختاری سیستم‌ها


خطر نفوذ سیستم در زیست-جهان


استعمار زیست-جهان
۱۹. سرمایه‌داری مدرن
هابرماس در اینجا به:

سرمایه‌داری (Kapitalismus / Capitalism / Capitalisme)

می‌رسد.

سرمایه‌داری مدرن از نظر او یک سیستم اقتصادی پیچیده است که از طریق:

پول

هماهنگ می‌شود.

افراد لازم نیست درباره ارزش یک کالا به تفاهم اخلاقی برسند.

کافی است:

قیمت

تعیین شود.

این امر کارایی بسیار زیادی ایجاد می‌کند.

اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که منطق مبادله اقتصادی به حوزه‌هایی وارد شود که اساساً بر اساس منطق دیگری عمل می‌کنند.

مثلاً:

خانواده

دوستی

آموزش

فرهنگ

روابط انسانی

اگر این حوزه‌ها صرفاً با منطق:

هزینه / سود

ارزیابی شوند، ساختار ارتباطی زیست-جهان آسیب می‌بیند.

۲۰. دولت مدرن
در کنار اقتصاد، دولت مدرن نیز یک سیستم است.

هماهنگی در اینجا عمدتاً از طریق:

قدرت اداری

صورت می‌گیرد.

Verwaltungsmacht

یا:

Administrative Power

این قدرت برای اداره جامعه پیچیده ضروری است.

اما وقتی منطق اداری بیش از حد گسترش پیدا کند، ممکن است حوزه‌هایی مانند:

سیاست،

شهروندی،

آموزش،

فرهنگ

به موضوعاتی صرفاً مدیریتی تبدیل شوند.

در اینجا نیز خطر:

استعمار زیست-جهان

ظاهر می‌شود.

۲۱. صورت‌بندی نهایی این بخش
اکنون می‌توانیم نظریه هابرماس را در این مرحله چنین خلاصه کنیم:

وبر



مدرنیته = عقلانی‌شدن



عقلانی‌شدن = گسترش عقلانیت صوری و هدفمند



گسترش بوروکراسی و سرمایه‌داری



افزایش کارآمدی

اما:



خطر سلطه



قفس آهنین

هابرماس این نظریه را بازسازی می‌کند:

عقلانی‌شدن مدرنیته

دو مسیر دارد:

مسیر سیستم
Systemrationalisierung

پول + قدرت

مسیر زیست-جهان
Rationalisierung der Lebenswelt

ارتباط + تفاهم

و بحران مدرنیته زمانی رخ می‌دهد که:

Systemrationalisierung

بر:

Rationalisierung der Lebenswelt

غلبه کند.

در نتیجه:

سیستم

به حوزه‌های:

زیست-جهان

نفوذ می‌کند.

و:

استعمار زیست-جهان
Kolonialisierung der Lebenswelt

رخ می‌دهد.

گام بعدی در استدلال جلد اول
پس از این بازسازی وبر، هابرماس وارد مرحله‌ای می‌شود که برای فهم نسبت او با مارکس و نظریه انتقادی بسیار مهم است. او نشان می‌دهد که چرا نظریه مارکس، با وجود قدرت عظیمش در توضیح سرمایه‌داری و سلطه، از نظر او هنوز بیش از حد بر کار (Arbeit / Labor / Travail) و تولید متمرکز است و نمی‌تواند استقلال حوزه کنش ارتباطی را به‌درستی توضیح دهد.

در ادامه، هابرماس به بازخوانی مارکس، سپس لوکاچ و مفهوم شیءوارگی (Verdinglichung / Reification / Réification) و بعد به هورکهایمر و آدورنو می‌رسد. در آنجا مشخص می‌شود که چگونه مفهوم عقلانیت ارتباطی در پاسخ به بن‌بست نظریه انتقادی نسل اول مکتب فرانکفورت شکل می‌گیرد و چرا هابرماس می‌خواهد نظریه انتقادی را از «فلسفه سوژه» به سمت نظریه بیناذهنیت و ارتباط منتقل کند.

در آن مرحله، زنجیره استدلال کتاب به این شکل درمی‌آید:

مارکس → کار و تولید

وبر → عقلانی‌شدن و بوروکراسی

لوکاچ → شیءوارگی

هورکهایمر و آدورنو → عقل ابزاری

مید و پارسونز → کنش متقابل و نظم اجتماعی

و هابرماس از ترکیب انتقادی این سنت‌ها به:

کنش ارتباطی → زیست-جهان → سیستم

می‌رسد.

بخش بعدی: مارکس و مسئله شیءوارگی
Marx und das Problem der Verdinglichung
Marx and the Problem of Reification
Marx et le problème de la réification

۱. اهمیت مارکس برای هابرماس
هابرماس برخلاف برخی متفکران متأخر، مارکس را کنار نمی‌گذارد.

برعکس، مارکس برای او یکی از بنیادی‌ترین منابع نظریه انتقادی است.

زیرا مارکس توانست نشان دهد که جامعه سرمایه‌داری فقط مجموعه‌ای از افراد آزاد نیست.

در پشت روابط ظاهراً آزاد بازار، ساختارهایی وجود دارند که رفتار افراد را شکل می‌دهند.

مفاهیمی مانند:

سرمایه (Kapital / Capital / Capital)

کار مزدی (Lohnarbeit / Wage Labor / Travail salarié)

کالا (Ware / Commodity / Marchandise)

ارزش اضافی (Mehrwert / Surplus Value / Plus-value)

و

استثمار (Ausbeutung / Exploitation / Exploitation)

برای فهم این ساختار ضروری‌اند.

اما پرسش هابرماس این است:

آیا تمام روابط اجتماعی را می‌توان بر اساس روابط تولید توضیح داد؟

پاسخ او:

خیر.

۲. نقد اقتصاد سیاسی
مارکس جامعه سرمایه‌داری را از طریق:

Kritik der politischen Ökonomie

یعنی:

نقد اقتصاد سیاسی (Critique of Political Economy / Critique de l'économie politique)

تحلیل می‌کند.

در این تحلیل، سرمایه‌داری یک نظام اجتماعی است که در آن:

تولید

و

مبادله کالا

نقش مرکزی دارند.

انسان‌ها در بازار با یکدیگر رابطه برقرار می‌کنند.

اما رابطه اجتماعی آنها در قالب رابطه میان کالاها ظاهر می‌شود.

اینجا مارکس به مفهوم بسیار مهم:

شیءوارگی
Verdinglichung

می‌رسد.

۳. شیءوارگی چیست؟
شیءوارگی یعنی روابطی که اساساً:

روابط انسانی

هستند، به صورت روابط میان:

اشیاء

ظاهر شوند.

مثلاً در بازار، دو انسان با یکدیگر رابطه برقرار می‌کنند.

اما این رابطه در ظاهر چنین دیده می‌شود:

کالا ↔ کالا

یا:

پول ↔ کالا

یا:

سرمایه ↔ نیروی کار

رابطه انسانی پشت رابطه اقتصادی پنهان می‌شود.

انسان دیگر دیگری را صرفاً به عنوان یک انسان نمی‌بیند.

او ممکن است او را به عنوان:

نیروی کار،

مشتری،

مصرف‌کننده،

سرمایه‌گذار،

کارفرما

ببیند.

در نتیجه، رابطه انسانی به رابطه‌ای:

ابزاری

تبدیل می‌شود.

۴. رابطه میان شیءوارگی و عقل ابزاری
اینجا هابرماس میان مارکس و وبر ارتباط برقرار می‌کند.

مارکس نشان می‌دهد:

چگونه روابط انسانی در سرمایه‌داری به روابط اقتصادی و کالایی تبدیل می‌شوند.

وبر نشان می‌دهد:

چگونه عقلانیت هدفمند، محاسبه‌پذیری و بوروکراسی در جامعه مدرن گسترش می‌یابند.

هابرماس این دو تحلیل را کنار هم قرار می‌دهد.

نتیجه:

سرمایه‌داری



بوروکراسی



گسترش:

عقلانیت ابزاری

و

شیءوارگی

۵. مسئله لوکاچ
در این مرحله، هابرماس به:

گئورگ لوکاچ (Georg Lukács)

می‌رسد.

مفهوم مرکزی لوکاچ:

Verdinglichung

است.

یعنی:

شیءوارگی (Reification / Réification)

لوکاچ مفهوم شیءوارگی مارکس را از حوزه اقتصاد فراتر می‌برد.

از نظر او، شیءوارگی فقط در بازار رخ نمی‌دهد.

بلکه می‌تواند کل ساختار زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد.

انسان‌ها:

خودشان،

دیگران،

زمان،

کار،

روابط اجتماعی

را مانند اشیایی قابل محاسبه می‌بینند.

۶. جامعه به مثابه نظام محاسبه
در جهان شیءواره، همه چیز به صورت:

کمّی

و

قابل اندازه‌گیری

ظاهر می‌شود.

مثلاً:

انسان:

نیروی کار

زمان:

واحد تولید

دانش:

سرمایه انسانی

آموزش:

سرمایه‌گذاری

روابط:

شبکه اجتماعی

این زبان نشان می‌دهد که منطق اقتصادی می‌تواند به حوزه‌هایی وارد شود که در اصل بر اساس معنا و تفاهم شکل گرفته‌اند.

از نظر هابرماس، این دقیقاً همان نقطه‌ای است که نظریه شیءوارگی به مفهوم:

استعمار زیست-جهان

نزدیک می‌شود.

۷. تفاوت هابرماس و لوکاچ
اما هابرماس با لوکاچ اختلاف دارد.

لوکاچ مسئله را عمدتاً از منظر:

آگاهی (Bewusstsein / Consciousness / Conscience)

تحلیل می‌کند.

یعنی مسئله این است که آگاهی انسان چگونه توسط ساختار کالایی شکل می‌گیرد.

اما هابرماس می‌گوید:

مسئله را نباید فقط در سطح آگاهی فردی تحلیل کرد.

بلکه باید ساختارهای ارتباطی جامعه را نیز بررسی کرد.

در نتیجه، هابرماس از:

فلسفه آگاهی

به:

فلسفه بیناذهنیت

حرکت می‌کند.

۸. از فلسفه سوژه به فلسفه بیناذهنیت
در فلسفه سنتی مدرن، نقطه شروع اغلب:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

است.

یعنی:

یک فرد مستقل در برابر جهان.

اما هابرماس این مدل را ناکافی می‌داند.

زیرا انسان پیش از آنکه یک سوژه منزوی باشد، در شبکه‌ای از روابط ارتباطی قرار دارد.

ساختار بنیادی‌تر:

من ↔ تو

است.

نه:

من ↔ جهان

بنابراین، هابرماس می‌خواهد نظریه اجتماعی را از:

سوژه منفرد

به:

بیناذهنیت

منتقل کند.

۹. جورج هربرت مید
برای این تحول، هابرماس به:

جورج هربرت مید (George Herbert Mead)

توجه می‌کند.

مید نشان می‌دهد که «خود» یا:

Self

در تعامل اجتماعی شکل می‌گیرد.

فرد ابتدا خود را از طریق رابطه با دیگران می‌آموزد.

یعنی:

خود

بدون:

دیگری

قابل فهم نیست.

این نظریه برای هابرماس اهمیت زیادی دارد.

زیرا نشان می‌دهد که:

فردیت خود محصول یک فرآیند ارتباطی است.

بنابراین:

ارتباط

پیش از:

فردیت کامل

قرار می‌گیرد.

۱۰. شکل‌گیری هویت
فرد برای اینکه بتواند بگوید:

«من»

باید بتواند خود را از دیدگاه دیگران نیز ببیند.

این فرآیند از طریق:

نقش‌پذیری (role-taking)

صورت می‌گیرد.

فرد یاد می‌گیرد:

دیگران چه انتظاری از او دارند،

چگونه رفتار او را ارزیابی می‌کنند،

چه هنجارهایی بر رفتار حاکم‌اند.

از این طریق:

هویت فردی

درون:

نظم اجتماعی

شکل می‌گیرد.

۱۱. دیگری تعمیم‌یافته
مفهوم مهم مید:

generalized other

یا:

دیگری تعمیم‌یافته (verallgemeinerter Anderer)

است.

فرد فقط با یک فرد خاص مواجه نیست.

او به تدریج مجموعه‌ای از انتظارات مشترک جامعه را درونی می‌کند.

بنابراین:

جامعه

درون:

شخصیت

حضور پیدا می‌کند.

این مسئله به یکی از سه مؤلفه زیست-جهان مربوط می‌شود:

شخصیت

زیرا شخصیت از طریق:

اجتماعی‌شدن (Sozialisation / Socialization / Socialisation)

شکل می‌گیرد.

۱۲. زبان و شکل‌گیری خود
برای مید، زبان نقش بنیادی دارد.

کودک از طریق زبان یاد می‌گیرد:

دیگری چه می‌گوید،

دیگران چگونه واکنش نشان می‌دهند،

چگونه خود را از دیدگاه دیگران ببیند.

بنابراین:

زبان

فقط وسیله انتقال اطلاعات نیست.

بلکه وسیله شکل‌گیری:

خود

است.

اینجا هابرماس یک گام دیگر به نظریه کنش ارتباطی نزدیک می‌شود.

۱۳. هنجار و انتظار متقابل
در ارتباط اجتماعی، افراد فقط اطلاعات ردوبدل نمی‌کنند.

آنها درباره رفتار یکدیگر نیز انتظار دارند.

مثلاً:

«تو قول دادی.»

این جمله فقط اطلاعاتی درباره گذشته نیست.

بلکه یک:

تعهد هنجاری

را یادآوری می‌کند.

بنابراین ارتباط اجتماعی همیشه دارای بُعد:

هنجاری

است.

این همان چیزی است که هابرماس آن را در مفهوم:

ادعای اعتبار (Geltungsanspruch / Validity Claim / Prétention à la validité)

صورت‌بندی می‌کند.

۱۴. از مید به کنش ارتباطی
در اینجا مسیر نظری هابرماس چنین می‌شود:

مید



تعامل اجتماعی



زبان



شکل‌گیری خود



دیگری تعمیم‌یافته



هنجارهای مشترک



بیناذهنیت



ارتباط



تفاهم



کنش ارتباطی

بنابراین نظریه مید به هابرماس کمک می‌کند تا نشان دهد:

نظم اجتماعی فقط از بیرون بر افراد تحمیل نمی‌شود.

بلکه در فرآیندهای ارتباطی و اجتماعی‌شدن نیز ساخته می‌شود.

۱۵. پارسونز و مسئله نظم اجتماعی
پس از مید، هابرماس به:

تالکوت پارسونز (Talcott Parsons)

می‌پردازد.

مسئله مرکزی پارسونز:

چگونه نظم اجتماعی ممکن است؟

یا:

چرا افراد در جامعه با یکدیگر همکاری می‌کنند؟

پارسونز در برابر نظریه‌هایی که جامعه را فقط بر اساس:

منافع فردی

توضیح می‌دهند، بر نقش:

ارزش‌های مشترک

تأکید می‌کند.

جامعه زمانی پایدار می‌ماند که افراد:

هنجارها را بپذیرند،

ارزش‌های مشترک داشته باشند،

نقش‌های اجتماعی را ایفا کنند.

۱۶. نقد هابرماس به پارسونز
هابرماس در پارسونز یک مشکل می‌بیند.

اگر نظم اجتماعی فقط بر اساس:

ارزش‌های مشترک

توضیح داده شود، نقش:

تفاهم ارتباطی

نادیده گرفته می‌شود.

افراد ممکن است ارزش‌های مشترک داشته باشند.

اما این ارزش‌ها چگونه شکل می‌گیرند؟

چگونه تغییر می‌کنند؟

چگونه مشروعیت پیدا می‌کنند؟

چگونه مورد نقد قرار می‌گیرند؟

پاسخ هابرماس:

از طریق ارتباط و گفتمان.

۱۷. تفاوت «اجماع» و «تفاهم»
این تمایز بسیار مهم است.

اجماع (Konsens / Consensus / Consensus)

ممکن است صرفاً به معنای توافق عملی باشد.

اما:

تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente)

فرآیندی است که در آن افراد تلاش می‌کنند یکدیگر را بفهمند و بر اساس ادعاهای اعتبار به توافق برسند.

بنابراین:

توافق ناشی از فشار

با:

توافق ناشی از تفاهم

یکسان نیست.

همین جاست که هابرماس مفهوم:

توافق عقلانی (rationaler Konsens / rational consensus / consensus rationnel)

را مطرح می‌کند.

۱۸. کنش ارتباطی در برابر کنش راهبردی
اکنون تمایز مرکزی دوباره ظاهر می‌شود.

کنش راهبردی
strategisches Handeln

من می‌خواهم رفتار تو را به نفع هدف خودم تغییر دهم.

ساختار:

من → هدف → تو به عنوان وسیله

کنش ارتباطی
kommunikatives Handeln

من می‌خواهم با تو به تفاهم برسم.

ساختار:

من ↔ تو → تفاهم

در کنش راهبردی:

موفقیت

معیار اصلی است.

در کنش ارتباطی:

تفاهم

معیار اصلی است.

۱۹. تفاوت بنیادی
می‌توان این دو را چنین مقایسه کرد:

کنش راهبردیکنش ارتباطی

Strategisches HandelnKommunikatives Handeln

تأثیرگذاریتفاهم

موفقیتتوافق عقلانی

دیگری به عنوان وسیلهدیگری به عنوان شریک

محاسبهاستدلال

هدف شخصیهماهنگی کنش

زبان به عنوان ابزارزبان به عنوان رسانه تفاهم

این تمایز، ستون اصلی نظریه هابرماس است.

۲۰. بازگشت به مسئله مارکس
اکنون هابرماس می‌تواند مارکس را از نو بخواند.

از نظر او، مارکس به درستی نشان داد که سرمایه‌داری:

روابط اجتماعی را به روابط اقتصادی

تبدیل می‌کند.

اما مارکس این فرآیند را عمدتاً از منظر:

کار

تحلیل کرد.

هابرماس می‌گوید باید یک تمایز بنیادی دیگر اضافه کنیم:

کار و کنش متقابل
Arbeit und Interaktion
Labor and Interaction
Travail et interaction

یا در صورت‌بندی متأخرتر:

کنش ابزاری و کنش ارتباطی
instrumentelles Handeln und kommunikatives Handeln

مارکس عمدتاً بر:

کار

تمرکز دارد.

هابرماس می‌گوید جامعه فقط از کار ساخته نشده است.

جامعه همچنین از:

ارتباط

ساخته می‌شود.

۲۱. کار و ارتباط
کار انسان را با:

طبیعت

مرتبط می‌کند.

ارتباط انسان را با:

انسان

مرتبط می‌کند.

بنابراین:

کار → جهان عینی

ارتباط → جهان اجتماعی و بیناذهنی

این تمایز برای هابرماس بسیار بنیادی است.

زیرا اگر فقط کار را در نظر بگیریم، انسان را عمدتاً به عنوان موجودی می‌بینیم که جهان را تغییر می‌دهد.

اما اگر ارتباط را نیز در نظر بگیریم، انسان موجودی است که:

با دیگران به تفاهم می‌رسد و جهان مشترک خود را می‌سازد.

۲۲. نتیجه مهم
اکنون می‌توانیم مسیر استدلال هابرماس را چنین ببینیم:

مارکس

→ سرمایه‌داری

→ کالا

→ شیءوارگی



وبر

→ عقلانی‌شدن

→ عقلانیت هدفمند

→ بوروکراسی



لوکاچ

→ گسترش شیءوارگی

→ تبدیل روابط انسانی به روابط شیءواره



مید

→ تعامل

→ زبان

→ شکل‌گیری خود

→ بیناذهنیت



پارسونز

→ نظم اجتماعی

→ ارزش‌ها

→ هنجارها



هابرماس

→ کنش ارتباطی

→ تفاهم

→ ادعاهای اعتبار

→ عقلانیت ارتباطی

→ زیست-جهان

در نتیجه، هابرماس می‌خواهد نظریه‌ای بسازد که بتواند همزمان دو واقعیت را توضیح دهد:

واقعیت اول:

انسان‌ها از طریق ارتباط و تفاهم، جهان اجتماعی خود را بازتولید می‌کنند.

واقعیت دوم:

ساختارهای پیچیده اقتصادی و اداری، به صورت سیستم‌هایی نسبتاً مستقل عمل می‌کنند.

از اینجا نظریه هابرماس به نقطه‌ای می‌رسد که مارکس، وبر، مید و پارسونز باید در یک چارچوب واحد با یکدیگر ترکیب و در عین حال نقد شوند.

و نتیجه این ترکیب همان تمایز نهایی است:

زیست-جهان و سیستم
Lebenswelt und System
Lifeworld and System
Monde vécu et système

که در آن:

زیست-جهان

حوزه‌ای است که در آن:

فرهنگ + جامعه + شخصیت

از طریق:

کنش ارتباطی

بازتولید می‌شوند.

و:

سیستم

حوزه‌ای است که در آن:

اقتصاد + دولت

از طریق:

پول + قدرت

هماهنگ می‌شوند.

مسئله اصلی مدرنیته نیز از همین‌جا پدیدار می‌شود:

سیستم برای عملکرد خود به زیست-جهان وابسته است، اما در عین حال می‌تواند منطق خود را به زیست-جهان تحمیل کند.

این همان چیزی است که هابرماس در مرحله بعد به تفصیل از آن با عنوان:

«استعمار زیست-جهان»
Kolonialisierung der Lebenswelt

یاد می‌کند.

اما برای فهم کامل استعمار زیست-جهان، هنوز باید یک مرحله نظری مهم را طی کرد: هابرماس باید نشان دهد که چگونه دو نوع عقلانیت ـ عقلانیت ارتباطی و عقلانیت سیستمی ـ از یکدیگر تفکیک می‌شوند و چگونه این تفکیک در فرآیند تکامل تاریخی جوامع به وجود می‌آید. در ادامه، بحث به نظریه تکامل اجتماعی (Theorie der sozialen Evolution / Theory of Social Evolution / Théorie de l'évolution sociale) و سپس به تحلیل دقیق‌تر تمایز سیستم و زیست-جهان می‌رسد؛ جایی که مفهوم بازتولید نمادین (symbolische Reproduktion) و بازتولید مادی (materielle Reproduktion) نیز وارد ساختار نظری هابرماس می‌شود.

بخش: نظریه تکامل اجتماعی و تمایز سیستم و زیست-جهان
Theorie der sozialen Evolution und die Differenzierung von System und Lebenswelt — نظریه تکامل اجتماعی و تمایز سیستم و زیست-جهان (Theory of Social Evolution and the Differentiation of System and Lifeworld / Théorie de l'évolution sociale et différenciation du système et du monde vécu)

۱. مسئله تکامل اجتماعی
هابرماس در این مرحله با یک پرسش بنیادی روبه‌رو است:

چگونه جامعه انسانی از شکل‌های ساده و ابتدایی به جوامع پیچیده مدرن تبدیل شده است؟

او نمی‌خواهد یک نظریه ساده و خطی از «پیشرفت» ارائه کند؛ یعنی نمی‌گوید جامعه ابتدایی ذاتاً بد و جامعه مدرن ذاتاً خوب است.

برای هابرماس، مدرنیته دو فرآیند همزمان و متضاد را به وجود می‌آورد:

افزایش ظرفیت عقلانی و آزادی

در کنار:

افزایش پیچیدگی و امکان سلطه

بنابراین، تکامل اجتماعی برای هابرماس به معنای پیشرفت مطلق نیست، بلکه به معنای افزایش پیچیدگی ساختاری و افزایش ظرفیت عقلانی‌شدن است؛ ظرفیتی که می‌تواند هم رهایی‌بخش و هم سلطه‌گر باشد.

۲. تکامل اجتماعی و یادگیری
هابرماس برای توضیح تکامل اجتماعی به مفهوم یادگیری (Lernen / Learning / Apprentissage) اهمیت می‌دهد.

جامعه‌ها در مواجهه با بحران‌ها و مشکلات، مجبور می‌شوند ساختارهای خود را تغییر دهند.

این تغییر می‌تواند در نتیجه بحران‌های اقتصادی، تعارض‌های اجتماعی، تضادهای هنجاری، تغییرات فرهنگی یا افزایش پیچیدگی رخ دهد.

بنابراین تکامل اجتماعی زمانی رخ می‌دهد که یک جامعه بتواند مشکلاتی را که ساختارهای قبلی قادر به حل آنها نیستند، از طریق ساختارهای پیچیده‌تر حل کند.

فرآیند را می‌توان چنین خلاصه کرد:

بحران → ناتوانی ساختار موجود → یادگیری اجتماعی → بازسازی ساختارها → پیچیدگی بیشتر

۳. تمایز ساختاری
یکی از مهم‌ترین مفاهیم در نظریه تکامل اجتماعی هابرماس، تمایز یا تفکیک ساختاری (Differenzierung / Structural Differentiation / Différenciation structurelle) است.

در جوامع ابتدایی، حوزه‌های مختلف زندگی هنوز به شدت در هم ادغام شده‌اند.

مثلاً:

اقتصاد

سیاست

دین

خانواده

حقوق

از یکدیگر تفکیک روشنی ندارند.

اما با پیچیده‌تر شدن جامعه، این حوزه‌ها از یکدیگر متمایز می‌شوند.

این همان چیزی است که هابرماس آن را تمایز سیستم و زیست-جهان (Differenzierung von System und Lebenswelt / Differentiation of System and Lifeworld / Différenciation du système et du monde vécu) می‌نامد.

۴. جامعه ابتدایی
در جوامع ابتدایی، هماهنگی اجتماعی عمدتاً از طریق زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu) صورت می‌گیرد.

یعنی از طریق:

زبان

سنت

اسطوره

آیین

خویشاوندی

باورهای مشترک

در چنین جامعه‌ای، فرد و جامعه هنوز به صورت کاملاً جدا از یکدیگر ظاهر نشده‌اند.

ساختار اجتماعی و جهان معنایی تقریباً در هم تنیده‌اند.

می‌توان گفت:

زیست-جهان تقریباً برابر با کل جامعه است.

در این مرحله، سیستم هنوز استقلال زیادی ندارد.

۵. جامعه سنتی
با رشد جامعه، ساختارهای پیچیده‌تر پدیدار می‌شوند.

مثلاً:

شهرها

حکومت‌ها

طبقات اجتماعی

تقسیم کار

تجارت

در نتیجه، هماهنگی اجتماعی دیگر فقط از طریق ارتباط مستقیم افراد امکان‌پذیر نیست.

جامعه بزرگ‌تر شده است.

افراد دیگر نمی‌توانند با همه اعضای جامعه مستقیماً به تفاهم برسند.

اینجاست که سازوکارهای غیرزبانی اهمیت پیدا می‌کنند.

۶. پیدایش رسانه‌های سیستم
در این مرحله، سازوکارهایی برای هماهنگی غیرمستقیم شکل می‌گیرند.

مهم‌ترین آنها:

پول (Geld / Money / Argent)

و:

قدرت (Macht / Power / Pouvoir)

هستند.

مثلاً در یک جامعه بزرگ، برای اینکه من کالایی دریافت کنم، لازم نیست شخصاً با تولیدکننده آن به تفاهم برسم.

من پول پرداخت می‌کنم.

پول رفتار اقتصادی را هماهنگ می‌کند.

همین‌طور در نظام اداری، قدرت می‌تواند رفتارها را تنظیم کند.

در نتیجه، رسانه‌های سیستم (Systemische Steuerungsmedien / Systemic Steering Media / Médias de pilotage systémiques) به تدریج از زبان متمایز می‌شوند.

۷. تفاهم و کنترل
هابرماس دو شیوه متفاوت هماهنگی کنش را از هم جدا می‌کند.

هماهنگی از طریق تفاهم
تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente) یعنی کنشگران با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و به توافق می‌رسند.

هماهنگی از طریق رسانه‌های سیستم
رسانه‌های هدایت سیستم (Systemische Steuerungsmedien / Systemic Steering Media / Médias de pilotage systémiques) یعنی رفتارها از طریق پول و قدرت هماهنگ می‌شوند.

این دو شیوه مکمل یکدیگرند، اما نباید آنها را با یکدیگر اشتباه گرفت.

۸. بازتولید نمادین زیست-جهان
زیست-جهان برای ادامه حیات خود باید دائماً بازتولید شود.

این فرآیند، بازتولید نمادین زیست-جهان (symbolische Reproduktion der Lebenswelt / Symbolic Reproduction of the Lifeworld / Reproduction symbolique du monde vécu) است.

این بازتولید سه شکل اصلی دارد:

۱. بازتولید فرهنگی
بازتولید فرهنگی (kulturelle Reproduktion / Cultural Reproduction / Reproduction culturelle) یعنی انتقال معناها و دانش‌ها.

۲. یکپارچگی اجتماعی
یکپارچگی اجتماعی (soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale) یعنی حفظ همبستگی و روابط اجتماعی.

۳. اجتماعی‌شدن
اجتماعی‌شدن (Sozialisation / Socialization / Socialisation) یعنی شکل‌گیری شخصیت و هویت.

پس:

فرهنگ → انتقال معنا

جامعه → حفظ همبستگی

شخصیت → شکل‌گیری هویت

۹. بازتولید مادی
در کنار آن، جامعه باید از نظر مادی نیز بازتولید شود.

این فرآیند، بازتولید مادی (materielle Reproduktion / Material Reproduction / Reproduction matérielle) نام دارد.

بازتولید مادی شامل:

تولید

توزیع

مصرف

سازمان اداری

تأمین منابع

است.

در جامعه مدرن، این وظایف تا حد زیادی توسط سیستم (System / System / Système) انجام می‌شوند؛ به‌ویژه اقتصاد و دولت.

بنابراین:

زیست-جهان → بازتولید نمادین

سیستم → بازتولید مادی

اما این تفکیک هرگز مطلق نیست.

۱۰. وابستگی متقابل
زیست-جهان و سیستم به یکدیگر وابسته‌اند.

اقتصاد نمی‌تواند بدون:

اعتماد

زبان

قرارداد

هنجار

شخصیت‌های اجتماعی

وجود داشته باشد.

دولت نیز بدون:

مشروعیت

هویت جمعی

هنجارهای مشترک

نمی‌تواند پایدار بماند.

بنابراین:

سیستم از زیست-جهان تغذیه می‌کند.

اما در عین حال:

سیستم می‌تواند زیست-جهان را تحت فشار قرار دهد.

۱۱. تمایز و استقلال سیستم
در جامعه مدرن، سیستم‌ها به درجه بالایی از خودمختاری (Autonomie / Autonomy / Autonomie) می‌رسند.

اقتصاد بر اساس منطق پول عمل می‌کند.

دولت بر اساس منطق قدرت اداری عمل می‌کند.

این امر از یک جهت ضروری است، زیرا جامعه مدرن بسیار پیچیده است.

اگر برای هر معامله اقتصادی نیازمند تفاهم مستقیم باشیم، اقتصاد نمی‌تواند کار کند.

اگر برای هر تصمیم اداری نیازمند گفت‌وگوی مستقیم با همه افراد باشیم، دولت نمی‌تواند عمل کند.

پس سیستم یک دستاورد تکاملی است.

اما همین دستاورد می‌تواند به خطر تبدیل شود.

۱۲. پارادوکس مدرنیته
اکنون یکی از مهم‌ترین ایده‌های هابرماس آشکار می‌شود.

مدرنیته از یک طرف زیست-جهان را عقلانی می‌کند.

یعنی:

سنت‌ها را قابل نقد می‌کند.

هنجارها را انعطاف‌پذیر می‌کند.

فردیت را افزایش می‌دهد.

ارتباط عقلانی را گسترش می‌دهد.

اما از طرف دیگر سیستم را نیز گسترش می‌دهد.

یعنی:

اقتصاد پیچیده‌تر می‌شود.

دولت بوروکراتیک‌تر می‌شود.

پول و قدرت گسترده‌تر می‌شوند.

این دو فرآیند در ابتدا می‌توانند مکمل یکدیگر باشند.

اما در مرحله‌ای ممکن است سیستم از مرزهای خود عبور کند.

۱۳. استعمار زیست-جهان
اینجا به مفهوم مرکزی هابرماس می‌رسیم:

استعمار زیست-جهان
استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu)

این مفهوم را می‌توان دقیق‌تر چنین فهمید:

وقتی سازوکارهای سیستم، یعنی پول و قدرت، به حوزه‌هایی وارد می‌شوند که برای بازتولید خود باید بر اساس تفاهم ارتباطی عمل کنند، استعمار رخ می‌دهد.

یعنی:

منطق سیستم → منطق زیست-جهان

را تحت فشار قرار می‌دهد.

۱۴. استعمار در حوزه خانواده
خانواده یک حوزه ارتباطی است.

روابط خانوادگی بر اساس:

محبت

اعتماد

مراقبت

تربیت

تفاهم

ساخته می‌شوند.

اما اگر همه این روابط صرفاً بر اساس پول سنجیده شوند، ساختار ارتباطی خانواده آسیب می‌بیند.

برای مثال، اگر ارزش مراقبت از کودک فقط بر اساس هزینه اقتصادی آن محاسبه شود، بخشی از معنای انسانی این رابطه از بین می‌رود.

در اینجا منطق سیستم وارد زیست-جهان شده است.

۱۵. استعمار در آموزش
آموزش نیز در اصل یک فرآیند ارتباطی است.

معلم و دانش‌آموز از طریق زبان، معنا و دانش را منتقل می‌کنند.

اما اگر آموزش صرفاً بر اساس:

سود اقتصادی

رتبه‌بندی

بهره‌وری

تولید نیروی کار

تعریف شود، منطق سیستم بر زیست-جهان غلبه می‌کند.

در این حالت:

دانش → کالا

و:

دانش‌آموز → سرمایه انسانی

تقلیل پیدا می‌کند.

۱۶. استعمار سیاست
سیاست در معنای دموکراتیک باید عرصه گفت‌وگو و تشکیل اراده عمومی باشد.

اما اگر سیاست صرفاً به مدیریت تکنوکراتیک تبدیل شود، شهروندان دیگر مشارکت‌کنندگان نیستند، بلکه مخاطبان تصمیمات اداری می‌شوند.

در این حالت:

قدرت اداری → ارتباط سیاسی

را کنار می‌زند.

۱۷. استعمار فرهنگ
در فرهنگ نیز منطق بازار می‌تواند وارد شود.

فرهنگ دیگر فقط معنا نیست، بلکه محصول می‌شود.

هنر به کالا تبدیل می‌شود.

اندیشه به محتوا تبدیل می‌شود.

تجربه به مصرف تبدیل می‌شود.

در این حالت، منطق بازار به حوزه‌ای وارد شده که در اصل با معنا و ارتباط سر و کار دارد.

۱۸. بحران‌های ناشی از استعمار
هابرماس پیامدهای استعمار زیست-جهان را در چند سطح بررسی می‌کند.

بحران فرهنگی
از دست رفتن معنا (Sinnverlust / Loss of Meaning / Perte de sens)

یعنی تضعیف توانایی فرهنگ برای انتقال معنا و ایجاد جهت‌گیری.

بحران اجتماعی
آنومی (Anomie / Anomie / Anomie)

یعنی تضعیف هنجارهای مشترک و همبستگی اجتماعی.

بحران شخصیتی
آسیب‌های روانی ـ اجتماعی (Psychopathologien / Psychopathologies / Psychopathologies)

که می‌توانند از فشارهای ساختاری ناشی شوند.

این سه بحران را می‌توان چنین خلاصه کرد:

استعمار زیست-جهان → تضعیف بازتولید فرهنگی → بحران معنا

استعمار زیست-جهان → تضعیف یکپارچگی اجتماعی → بحران هنجاری

استعمار زیست-جهان → تضعیف اجتماعی‌شدن → بحران هویت

۱۹. تفاوت بحران و استعمار
هابرماس میان این دو مفهوم تفاوت می‌گذارد.

بحران (Krise / Crisis / Crise) زمانی رخ می‌دهد که ساختارهای موجود دیگر قادر به حل مشکلات نباشند.

استعمار (Kolonialisierung / Colonization / Colonisation) زمانی رخ می‌دهد که سیستم به حوزه‌ای نفوذ کند که منطق مناسب آن حوزه نیست.

پس:

استعمار → می‌تواند بحران ایجاد کند

اما:

هر بحران → الزاماً استعمار نیست.

۲۰. نقش عقلانیت ارتباطی
اکنون سؤال اساسی مطرح می‌شود:

چگونه می‌توان در برابر استعمار زیست-جهان مقاومت کرد؟

پاسخ هابرماس:

عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle)

است.

اما این مقاومت به معنای بازگشت به سنت نیست.

هابرماس نمی‌خواهد:

مدرنیته را کنار بگذارد.

اقتصاد مدرن را نابود کند.

دولت مدرن را حذف کند.

زیرا سیستم‌های مدرن ضروری‌اند.

مسئله این است که:

سیستم باید در مرزهای مشروع خود باقی بماند.

و:

زیست-جهان باید توانایی تعیین هنجاری و ارتباطی خود را حفظ کند.

۲۱. رابطه سالم سیستم و زیست-جهان
رابطه مطلوب چنین است:

زیست-جهان → تعیین اهداف و هنجارهای اساسی → سیستم → اجرای پیچیده و سازمان‌یافته

در این وضعیت:

ارتباط → اهداف را تعیین می‌کند

و:

سیستم → امکان اجرای آنها را فراهم می‌کند

اما در وضعیت آسیب‌شناختی:

سیستم → اهداف را تعیین می‌کند → زیست-جهان → مجبور می‌شود خود را با منطق سیستم تطبیق دهد

این همان استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu) است.

۲۲. صورت‌بندی نظری نهایی
اکنون ساختار نظری هابرماس را می‌توان چنین خلاصه کرد:

سطح اول: کنش
کنش ارتباطی (kommunikatives Handeln / Communicative Action / Action communicationnelle) → تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente) → ادعاهای اعتبار (Geltungsansprüche / Validity Claims / Prétentions à la validité) → استدلال (Argumentation / Argumentation / Argumentation)

سطح دوم: زیست-جهان
زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu) → فرهنگ (Kultur / Culture / Culture) + جامعه (Gesellschaft / Society / Société) + شخصیت (Persönlichkeit / Personality / Personnalité) → بازتولید نمادین

سطح سوم: سیستم
سیستم (System / System / Système) → اقتصاد (Wirtschaft / Economy / Économie) + دولت (Staat / State / État) → پول (Geld / Money / Argent) + قدرت (Macht / Power / Pouvoir) → بازتولید مادی

سطح چهارم: مدرنیته
مدرنیته (Moderne / Modernity / Modernité) → تمایز سیستم و زیست-جهان (Differenzierung von System und Lebenswelt / Differentiation of System and Lifeworld / Différenciation du système et du monde vécu) → پیچیدگی بیشتر → خودمختاری سیستم‌ها → احتمال نفوذ سیستم → استعمار زیست-جهان

۲۳. نتیجه کلیدی هابرماس
یکی از مهم‌ترین گزاره‌های نظری هابرماس را می‌توان چنین بازسازی کرد:

مشکل مدرنیته این نیست که عقلانیت بیش از حد وجود دارد؛ مشکل این است که عقلانیت سیستمیک و ابزاری، که برای اداره جوامع پیچیده ضروری است، از حوزه مشروع خود فراتر می‌رود و وارد حوزه‌هایی می‌شود که باید از طریق تفاهم ارتباطی بازتولید شوند.

بنابراین هابرماس نه ضد مدرنیته است و نه مدافع بازگشت به سنت.

او می‌خواهد:

مدرنیته → عقلانی‌تر شود

اما عقلانیت مورد نظر او:

عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle)

است، نه صرفاً:

عقلانیت ابزاری (instrumentelle Rationalität / Instrumental Rationality / Rationalité instrumentale)

۲۴. جمع‌بندی مسیر نظری جلد اول تا اینجا
مارکس (Marx / Marx / Marx) → نقد سرمایه‌داری (Kritik des Kapitalismus / Critique of Capitalism / Critique du capitalisme) → کالا (Ware / Commodity / Marchandise) → شیءوارگی (Verdinglichung / Reification / Réification)

وبر (Weber / Weber / Weber) → عقلانی‌شدن (Rationalisierung / Rationalization / Rationalisation) → عقلانیت هدفمند (Zweckrationalität / Purposive Rationality / Rationalité par rapport à une fin) → بوروکراسی (Bürokratie / Bureaucracy / Bureaucratie) → قفس آهنین (stahlhartes Gehäuse / Iron Cage / Cage d'acier)

لوکاچ (Lukács / Lukács / Lukács) → شیءوارگی (Verdinglichung / Reification / Réification) → گسترش شیءوارگی در روابط اجتماعی

مید (Mead / Mead / Mead) → تعامل (Interaktion / Interaction / Interaction) → زبان (Sprache / Language / Langage) → شکل‌گیری خود (Selbstbildung / Formation of the Self / Formation du soi) → بیناذهنیت (Intersubjektivität / Intersubjectivity / Intersubjectivité)

پارسونز (Parsons / Parsons / Parsons) → نظم اجتماعی (soziale Ordnung / Social Order / Ordre social) → ارزش‌ها (Werte / Values / Valeurs) → هنجارها (Normen / Norms / Normes)

هابرماس (Habermas / Habermas / Habermas) → کنش ارتباطی (kommunikatives Handeln / Communicative Action / Action communicationnelle) → تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente) → ادعاهای اعتبار (Geltungsansprüche / Validity Claims / Prétentions à la validité) → عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle) → زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu)

در کنار آن: سیستم (System / System / Système) → پول (Geld / Money / Argent) + قدرت (Macht / Power / Pouvoir) → اقتصاد (Wirtschaft / Economy / Économie) + دولت (Staat / State / État) → بازتولید مادی (materielle Reproduktion / Material Reproduction / Reproduction matérielle)

و سرانجام: تمایز سیستم و زیست-جهان (Differenzierung von System und Lebenswelt / Differentiation of System and Lifeworld / Différenciation du système et du monde vécu) → استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu)

در ادامه دقیقاً از همین نقطه باید وارد تحلیل «استعمار زیست-جهان» در سطح ساختاری و تاریخی شویم و سپس به بخش پایانی جلد اول برسیم؛ یعنی تحلیل بحران‌های مدرنیته، آسیب‌شناسی‌های اجتماعی، نقش پول و قدرت، و تفاوت میان «ادغام اجتماعی» (soziale Integration / social integration / intégration sociale) و «ادغام سیستمی» (Systemintegration / system integration / intégration systémique).

بخش بعدی: ادغام اجتماعی و ادغام سیستمی
Soziale Integration und Systemintegration / Social Integration and System Integration / Intégration sociale et intégration systémique

۱. دو شیوه متفاوت یکپارچگی جامعه
هابرماس برای تحلیل جامعه مدرن میان دو مفهوم اساسی تمایز می‌گذارد:

ادغام اجتماعی (soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale)

و

ادغام سیستمی (Systemintegration / System Integration / Intégration systémique)

این تمایز برای فهم کل نظریه «سیستم و زیست-جهان» بسیار مهم است.

۲. ادغام اجتماعی
ادغام اجتماعی یعنی اعضای جامعه از طریق روابط ارتباطی، هنجارها و ارزش‌های مشترک، کنش‌های خود را هماهنگ می‌کنند.

در اینجا افراد یکدیگر را به عنوان:

شخص

می‌شناسند.

آنها از طریق:

زبان،

هنجار،

ارزش،

تفاهم،

تعهد متقابل

با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند.

پس ادغام اجتماعی اساساً در سطح:

زیست-جهان

رخ می‌دهد.

می‌توان آن را چنین خلاصه کرد:

ارتباط → تفاهم → هنجار مشترک → هماهنگی کنش → ادغام اجتماعی

۳. ادغام سیستمی
اما در جامعه پیچیده، همه روابط اجتماعی نمی‌توانند از طریق تفاهم مستقیم هماهنگ شوند.

مثلاً در اقتصاد مدرن، میلیون‌ها نفر بدون آنکه یکدیگر را بشناسند با هم ارتباط اقتصادی دارند.

من کالایی را می‌خرم که شخصاً تولیدکننده آن را نمی‌شناسم.

او نیز مرا نمی‌شناسد.

اما رابطه ما از طریق:

پول

هماهنگ می‌شود.

در اینجا ادغام از طریق:

سیستم

رخ می‌دهد.

این همان:

ادغام سیستمی (Systemintegration / System Integration / Intégration systémique)

است.

ساختار آن:

پول یا قدرت → هماهنگی غیرمستقیم → ادغام سیستمی

۴. تفاوت اساسی
می‌توان این دو را چنین مقایسه کرد:

ادغام اجتماعیادغام سیستمی

Soziale Integration / Social Integration / Intégration socialeSystemintegration / System Integration / Intégration systémique

ارتباطسازوکار

تفاهمکنترل

زبانپول و قدرت

زیست-جهانسیستم

هنجاررسانه

توافقهماهنگی غیرمستقیم

کنش ارتباطیکنش سیستمی

در ادغام اجتماعی، افراد باید بتوانند:

دلیل

و:

اعتبار

یکدیگر را بپذیرند.

در ادغام سیستمی، چنین تفاهم مستقیمی ضرورت ندارد.

۵. مسئله مهم هابرماس
هابرماس می‌گوید نباید این دو سطح را یکی دانست.

زیرا اگر همه چیز را به ادغام اجتماعی تقلیل دهیم، نمی‌توانیم پیچیدگی جامعه مدرن را توضیح دهیم.

و اگر همه چیز را به ادغام سیستمی تقلیل دهیم، نقش:

زبان،

فرهنگ،

هنجار،

تفاهم

را از دست می‌دهیم.

بنابراین جامعه مدرن از دو نوع هماهنگی تشکیل شده است:

هماهنگی ارتباطی

و:

هماهنگی سیستمی

۶. جامعه به مثابه دو سطح
هابرماس اکنون جامعه را می‌تواند از دو منظر تحلیل کند.

از منظر زیست-جهان
جامعه مجموعه‌ای از افراد است که از طریق ارتباط با یکدیگر زندگی می‌کنند.

از منظر سیستم
جامعه شبکه‌ای پیچیده از سازوکارهای خودتنظیم‌گر است که کنش‌ها را بدون نیاز به تفاهم مستقیم هماهنگ می‌کند.

این دو نگاه متضاد نیستند.

بلکه دو سطح متفاوت یک جامعه واحدند.

۷. مفهوم «سیستم اجتماعی»
سیستم اجتماعی (soziales System / Social System / Système social)

برای هابرماس به مجموعه‌ای از روابط و سازوکارهای نسبتاً خودمختار اشاره دارد که می‌توانند پیچیدگی جامعه را مدیریت کنند.

در جامعه مدرن، دو سیستم بسیار مهم‌اند:

اقتصاد

و:

دولت اداری

اقتصاد عمدتاً از طریق:

پول

عمل می‌کند.

دولت عمدتاً از طریق:

قدرت

عمل می‌کند.

۸. پول به عنوان رسانه
پول (Geld / Money / Argent) یک رسانه بسیار قدرتمند برای هماهنگی اجتماعی است.

فرض کنید من می‌خواهم خانه‌ای اجاره کنم.

لازم نیست با صاحبخانه درباره تمام ارزش‌های زندگی‌مان به تفاهم برسیم.

کافی است:

قیمت

مورد توافق قرار گیرد.

پول باعث می‌شود رابطه‌ای که ممکن بود بسیار پیچیده باشد، به یک رابطه قابل محاسبه تبدیل شود.

در این معنا پول:

هزینه‌های ارتباط

را کاهش می‌دهد.

۹. قدرت به عنوان رسانه
قدرت (Macht / Power / Pouvoir) نیز می‌تواند رفتارها را هماهنگ کند.

مثلاً یک اداره دولتی می‌تواند تصمیمی بگیرد و افراد بر اساس آن عمل کنند.

در اینجا لازم نیست هر شهروند شخصاً با مقام اداری به تفاهم برسد.

ساختار اداری تصمیم را اجرا می‌کند.

بنابراین:

پول → اقتصاد

قدرت → دولت

دو رسانه اصلی سیستم‌های مدرن هستند.

۱۰. مزیت سیستم
هابرماس نمی‌خواهد این سازوکارها را ذاتاً منفی معرفی کند.

برعکس، بدون آنها جامعه مدرن نمی‌تواند وجود داشته باشد.

فرض کنید تمام روابط اقتصادی فقط از طریق تفاهم مستقیم صورت می‌گرفت.

این امر در جامعه‌ای با میلیون‌ها نفر غیرممکن است.

بنابراین سیستم‌ها یک:

دستاورد تکاملی

هستند.

آنها امکان می‌دهند جامعه‌ای بسیار پیچیده بدون آنکه همه افراد دائماً با یکدیگر گفت‌وگو کنند، به حیات خود ادامه دهد.

۱۱. خطر سیستم
اما همین کارآمدی یک خطر دارد.

سیستم ممکن است منطق خود را از حوزه مشروع خود فراتر ببرد.

یعنی:

پول

و:

قدرت

به حوزه‌هایی وارد شوند که اساساً باید بر اساس:

ارتباط

اداره شوند.

در این حالت:

ادغام سیستمی

شروع می‌کند به جایگزین کردن:

ادغام اجتماعی

۱۲. جابه‌جایی رسانه‌ها
هابرماس این وضعیت را می‌توان چنین فهمید:

در حالت طبیعی:

زیست-جهان → ارتباط → تفاهم → هنجار → هماهنگی

و:

سیستم → پول و قدرت → هماهنگی غیرمستقیم

اما در استعمار:

پول و قدرت → ورود به زیست-جهان → تضعیف ارتباط → تضعیف تفاهم

این همان جایی است که:

استعمار زیست-جهان

رخ می‌دهد.

۱۳. بحران مشروعیت
وقتی سیستم بیش از حد گسترش پیدا می‌کند، مسئله‌ای به وجود می‌آید که هابرماس آن را:

بحران مشروعیت (Legitimationskrise / Legitimacy Crisis / Crise de légitimité)

می‌نامد.

دولت ممکن است از نظر اداری کارآمد باشد، اما شهروندان احساس کنند تصمیمات آن مشروع نیستند.

این تفاوت مهم است:

کارآمدی (Effizienz / Efficiency / Efficacité)

با:

مشروعیت (Legitimität / Legitimacy / Légitimité)

یکی نیست.

یک نظام می‌تواند بسیار کارآمد باشد اما مشروع نباشد.

۱۴. بحران انگیزش
هابرماس همچنین از:

بحران انگیزش (Motivationskrise / Motivation Crisis / Crise de motivation)

سخن می‌گوید.

سیستم مدرن برای عملکرد خود به افراد نیاز دارد که:

کار کنند،

مالیات بدهند،

قوانین را رعایت کنند،

در اقتصاد مشارکت کنند.

اما اگر افراد دیگر احساس نکنند که این نظام ارزشمند یا مشروع است، انگیزه مشارکت کاهش می‌یابد.

بنابراین سیستم به منابعی از زیست-جهان وابسته است.

۱۵. بحران معنا
یکی دیگر از بحران‌ها:

بحران معنا (Sinnkrise / Crisis of Meaning / Crise de sens)

است.

اگر جهان اجتماعی صرفاً به مجموعه‌ای از:

قیمت‌ها،

شاخص‌ها،

اعداد،

بهره‌وری،

رتبه‌ها

تبدیل شود، انسان ممکن است احساس کند زندگی اجتماعی دیگر معنای مشترکی ندارد.

در این حالت:

زیست-جهان

تضعیف می‌شود.

۱۶. بحران هویت
در نتیجه این فرآیند، مسئله:

بحران هویت (Identitätskrise / Identity Crisis / Crise d'identité)

نیز شکل می‌گیرد.

فرد دیگر نمی‌داند:

چه کسی است،

چه جایگاهی دارد،

چه ارزش‌هایی دارد،

به چه جامعه‌ای تعلق دارد.

زیرا منابع سنتی هویت تضعیف شده‌اند، اما سیستم نیز نمی‌تواند هویت معناداری ایجاد کند.

۱۷. چهار نوع بحران
در تحلیل هابرماس می‌توان مجموعه‌ای از بحران‌ها را در کنار هم دید:

بحران اقتصادی (Wirtschaftskrise / Economic Crisis / Crise économique)

بحران عقلانی (Rationalitätskrise / Rationality Crisis / Crise de rationalité)

بحران مشروعیت (Legitimationskrise / Legitimacy Crisis / Crise de légitimité)

بحران انگیزش (Motivationskrise / Motivation Crisis / Crise de motivation)

این بحران‌ها به شکل زنجیره‌ای با یکدیگر مرتبط‌اند.

می‌توان گفت:

بحران اقتصادی → فشار بر دولت → بحران عقلانیت اداری → بحران مشروعیت → بحران انگیزش

۱۸. بحران اقتصادی
در سرمایه‌داری، اقتصاد می‌تواند دچار بحران شود.

مثلاً:

رکود،

بیکاری،

تورم،

کاهش سرمایه‌گذاری.

در این شرایط، سیستم اقتصادی نمی‌تواند به طور عادی عمل کند.

دولت مجبور می‌شود وارد عمل شود.

۱۹. بحران عقلانیت
با ورود دولت، تصمیم‌های بیشتری باید گرفته شوند.

دولت باید همزمان:

اقتصاد را مدیریت کند،

رفاه اجتماعی را حفظ کند،

مشروعیت سیاسی را حفظ کند.

اما این اهداف ممکن است با یکدیگر تضاد داشته باشند.

در نتیجه:

عقلانیت اداری

با محدودیت مواجه می‌شود.

۲۰. بحران مشروعیت
اگر دولت نتواند انتظارات جامعه را برآورده کند، مردم ممکن است مشروعیت آن را زیر سؤال ببرند.

در اینجا مسئله دیگر صرفاً:

کارآمدی

نیست.

بلکه پرسش این است:

آیا تصمیمات سیاسی از نظر شهروندان موجه‌اند؟

این پرسش فقط از طریق:

ارتباط عمومی

قابل حل است.

۲۱. بحران انگیزش
اگر مشروعیت کاهش یابد، انگیزه مشارکت نیز کاهش پیدا می‌کند.

افراد ممکن است:

از سیاست فاصله بگیرند،

اعتماد خود را از دست بدهند،

احساس بیگانگی کنند،

مشارکت اجتماعی کمتری داشته باشند.

در نتیجه، سیستم دوباره با بحران روبه‌رو می‌شود.

۲۲. چرخه بحران
می‌توان این فرآیند را چنین نشان داد:

بحران اقتصادی → بحران عقلانیت → بحران مشروعیت → بحران انگیزش → بی‌ثباتی اجتماعی

اما هابرماس نشان می‌دهد که این بحران‌ها صرفاً اقتصادی نیستند.

ریشه آنها می‌تواند در:

رابطه نادرست سیستم و زیست-جهان

باشد.

۲۳. استعمار و آسیب‌شناسی
اکنون مفهوم استعمار زیست-جهان معنای دقیق‌تری پیدا می‌کند.

استعمار زمانی رخ می‌دهد که:

منطق سیستم

به حوزه‌هایی وارد شود که باید با:

کنش ارتباطی

بازسازی شوند.

در نتیجه:

فرهنگ

دیگر نمی‌تواند به خوبی معنا تولید کند.

جامعه

نمی‌تواند به خوبی همبستگی ایجاد کند.

شخصیت

نمی‌تواند به خوبی هویت خود را شکل دهد.

پس سه حوزه اصلی زیست-جهان آسیب می‌بینند:

فرهنگ → بحران معنا

جامعه → بحران هنجاری

شخصیت → بحران هویت

۲۴. نکته بسیار مهم: استعمار صرفاً اقتصادی نیست
نباید استعمار زیست-جهان را فقط به معنای سلطه سرمایه‌داری بر زندگی روزمره فهمید.

در نظریه هابرماس، استعمار می‌تواند از دو مسیر رخ دهد:

پول

و:

قدرت

بنابراین هم:

بازار

و هم:

بوروکراسی

می‌توانند زیست-جهان را استعمار کنند.

از یک طرف:

بازاری‌شدن

و از طرف دیگر:

بوروکراتیک‌شدن

می‌توانند به یک فرآیند مشابه منجر شوند:

تضعیف ظرفیت خودتنظیمی ارتباطی زیست-جهان.

۲۵. چرا هابرماس هنوز از مدرنیته دفاع می‌کند؟
در اینجا تفاوت هابرماس با متفکرانی مانند آدورنو و هورکهایمر آشکار می‌شود.

آدورنو و هورکهایمر در نقد عقل روشنگری به این نتیجه نزدیک می‌شوند که عقل مدرن خود به ابزار سلطه تبدیل شده است.

اما هابرماس می‌گوید:

نباید همه اشکال عقلانیت را با عقل ابزاری یکی دانست.

زیرا یک شکل دیگر از عقلانیت وجود دارد:

عقلانیت ارتباطی

این عقلانیت می‌تواند:

نقد کند،

گفت‌وگو کند،

ادعاهای اعتبار را بررسی کند،

سلطه را افشا کند،

به توافق عقلانی برسد.

بنابراین هنوز امکان:

رهایی

وجود دارد.

۲۶. پروژه هابرماس
پروژه نظری هابرماس را در این مرحله می‌توان چنین خلاصه کرد:

مدرنیته → تمایز سیستم و زیست-جهان

این تمایز:

ضروری

است.

اما:

استعمار زیست-جهان

ضروری نیست.

یعنی:

تفکیک سیستم و زیست-جهان ≠ سلطه سیستم بر زیست-جهان

این دو را نباید با یکدیگر اشتباه گرفت.

هابرماس می‌خواهد:

تمایز

حفظ شود.

اما:

استعمار

متوقف شود.

۲۷. نتیجه نهایی این بخش
اکنون ساختار نظری را می‌توان چنین خلاصه کرد:

زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu) → کنش ارتباطی (kommunikatives Handeln / Communicative Action / Action communicationnelle) → تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente) → ادغام اجتماعی (soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale)

سیستم (System / System / Système) → پول (Geld / Money / Argent) + قدرت (Macht / Power / Pouvoir) → ادغام سیستمی (Systemintegration / System Integration / Intégration systémique)

تمایز سیستم و زیست-جهان → افزایش پیچیدگی اجتماعی → استقلال سیستم‌ها

اما:

استقلال سیستم‌ها → گسترش بیش از حد منطق پول و قدرت → ورود به زیست-جهان → استعمار زیست-جهان

و سپس:

استعمار زیست-جهان → بحران معنا + بحران هنجاری + بحران هویت → بحران‌های اجتماعی و سیاسی

بنابراین مسئله اساسی مدرنیته نزد هابرماس چنین است:

چگونه می‌توان پیچیدگی ضروری سیستم‌های مدرن را حفظ کرد، بدون آنکه این سیستم‌ها توان ارتباطی و خودمختاری زیست-جهان را نابود کنند؟

پاسخ نظری هابرماس در نهایت به این سمت می‌رود که زیست-جهان باید بتواند از طریق فرآیندهای ارتباطی و دموکراتیک، بر سیستم تأثیر بگذارد. اینجاست که بحث از تحلیل جامعه‌شناختی صرف فراتر می‌رود و به مسئله حوزه عمومی (Öffentlichkeit / Public Sphere / Espace public)، افکار عمومی (öffentliche Meinung / Public Opinion / Opinion publique)، گفتمان (Diskurs / Discourse / Discours) و تشکیل اراده دموکراتیک (demokratische Willensbildung / Democratic Will-Formation / Formation démocratique de la volonté) نزدیک می‌شود.

اما در منطق خود جلد اول نظریه کنش ارتباطی، هنوز یک مرحله مهم باقی است: هابرماس باید نشان دهد که چرا عقلانیت ارتباطی در جهان مدرن از یک سو با عقلانی‌شدن زیست-جهان گسترش می‌یابد و از سوی دیگر همین عقلانی‌شدن، امکان بیشتری برای استعمار زیست-جهان ایجاد می‌کند. این پارادوکس، یکی از پیچیده‌ترین و مهم‌ترین بخش‌های نظریه اوست و ادامه مستقیم بحث باید از همین نقطه آغاز شود.

بخش بعدی: پارادوکس عقلانی‌شدن زیست-جهان
Paradoxien der Rationalisierung der Lebenswelt / Paradoxes of the Rationalization of the Lifeworld / Paradoxes de la rationalisation du monde vécu

۱. عقلانی‌شدن زیست-جهان چیست؟
هابرماس مفهوم عقلانی‌شدن را از وبر می‌گیرد، اما آن را به شیوه‌ای متفاوت بازسازی می‌کند.

عقلانی‌شدن زیست-جهان (Rationalisierung der Lebenswelt / Rationalization of the Lifeworld / Rationalisation du monde vécu) به این معنا نیست که افراد صرفاً «عاقل‌تر» می‌شوند.

بلکه به معنای آن است که:

سنت‌ها، هنجارها و ارزش‌ها

به تدریج از وابستگی مستقیم به:

اسطوره،

دین،

اقتدار سنتی،

عادت‌های تثبیت‌شده

رها می‌شوند.

در نتیجه، افراد می‌توانند درباره آنها:

پرسش کنند.

آنها می‌توانند بپرسند:

چرا باید این هنجار را بپذیریم؟

آیا این ادعا درست است؟

آیا این ارزش عادلانه است؟

آیا این شیوه زندگی مشروع است؟

۲. عقلانی‌شدن یعنی افزایش قابلیت نقد
در زیست-جهان سنتی، بسیاری از باورها به دلیل سنت پذیرفته می‌شوند.

اما در زیست-جهان عقلانی‌شده:

اعتقاد → باید بتواند در برابر نقد مقاومت کند.

بنابراین عقلانی‌شدن به معنای افزایش:

قابلیت نقد (Kritisierbarkeit / Criticizability / Criticabilité)

است.

هرچه زیست-جهان عقلانی‌تر شود، امکان پرسش و نقد بیشتر می‌شود.

۳. سه حوزه اعتبار
عقلانی‌شدن زیست-جهان با تمایز یافتن سه حوزه اعتبار مرتبط است.

حقیقت
حقیقت (Wahrheit / Truth / Vérité)

در رابطه با جهان عینی.

درستی هنجاری
درستی هنجاری (Richtigkeit / Rightness / Justesse normative)

در رابطه با جهان اجتماعی.

صداقت
صداقت (Wahrhaftigkeit / Sincerity / Sincérité)

در رابطه با جهان ذهنی.

این سه حوزه در جهان سنتی اغلب در هم ادغام‌اند.

اما در مدرنیته از یکدیگر متمایز می‌شوند.

بنابراین:

جهان عینی → حقیقت

جهان اجتماعی → درستی هنجاری

جهان ذهنی → صداقت

۴. تمایز حوزه‌های ارزش
عقلانی‌شدن همچنین باعث می‌شود حوزه‌های فرهنگی از یکدیگر جدا شوند.

برای مثال:

علم (Wissenschaft / Science / Science)

به مسئله حقیقت می‌پردازد.

اخلاق و حقوق (Moral und Recht / Morality and Law / Morale et droit)

به مسئله درستی هنجاری می‌پردازند.

هنر (Kunst / Art / Art)

به مسئله تجربه و بیان زیبایی‌شناختی می‌پردازد.

این همان چیزی است که هابرماس آن را:

تمایز حوزه‌های ارزش (Ausdifferenzierung der Wertsphären / Differentiation of Value Spheres / Différenciation des sphères de valeur)

می‌نامد.

۵. پیامد مثبت عقلانی‌شدن
این تمایز یک دستاورد بزرگ است.

زیرا دیگر:

دین

نمی‌تواند به تنهایی درباره:

حقیقت علمی،

اخلاق،

هنر

تصمیم نهایی بگیرد.

علم، اخلاق و هنر هر یک حوزه نسبتاً مستقل خود را پیدا می‌کنند.

این امر امکان:

آزادی فکری

را افزایش می‌دهد.

۶. فرهنگ مدرن
در جهان مدرن، فرهنگ به سه حوزه نسبتاً مستقل تقسیم می‌شود:

علم

اخلاق و حقوق

هنر

هر حوزه منطق خاص خود را پیدا می‌کند.

این امر از یک سو باعث:

تخصصی‌شدن

می‌شود.

اما از سوی دیگر خطر:

جدایی فرهنگ از زندگی روزمره

را نیز ایجاد می‌کند.

۷. فرهنگ متخصصان
در مدرنیته، دانش به صورت تخصصی تولید می‌شود.

مثلاً:

دانشمندان در علم،

حقوقدانان در حقوق،

فیلسوفان و نظریه‌پردازان در اخلاق،

هنرمندان در هنر.

این متخصص‌شدن می‌تواند دانش را عمیق‌تر کند.

اما یک مشکل ایجاد می‌شود:

دانش تخصصی ممکن است از زندگی روزمره مردم جدا شود.

در این حالت، فرهنگ تخصصی‌شده دیگر به آسانی به زیست-جهان بازنمی‌گردد.

۸. مسئله انتقال فرهنگی
هابرماس بنابراین میان دو فرآیند تمایز می‌گذارد:

تولید فرهنگی

و:

انتقال فرهنگی

اگر دانش فقط در حوزه‌های تخصصی تولید شود، اما نتواند دوباره وارد زیست-جهان شود، جامعه با بحران روبه‌رو می‌شود.

پس:

تخصصی‌شدن فرهنگ

باید با:

ارتباط با زندگی روزمره

همراه باشد.

۹. سه کارکرد عقلانی‌شدن فرهنگی
عقلانی‌شدن فرهنگی سه نتیجه مهم دارد.

نخست
افزایش دانش درباره جهان.

دوم
افزایش توانایی نقد هنجارها.

سوم
افزایش امکان بیان تجربه‌های فردی.

بنابراین:

علم → شناخت

اخلاق و حقوق → تنظیم عادلانه روابط

هنر → بیان تجربه

این سه حوزه می‌توانند به عقلانی‌شدن زیست-جهان کمک کنند.

۱۰. پارادوکس اصلی
اکنون هابرماس به پارادوکس اصلی می‌رسد.

هرچه زیست-جهان عقلانی‌تر می‌شود:

امکان نقد و آزادی بیشتر می‌شود.

اما همزمان:

ساختارهای سیستم نیز پیچیده‌تر و مستقل‌تر می‌شوند.

بنابراین:

عقلانی‌شدن زیست-جهان

و:

پیچیده‌شدن سیستم

همزمان اتفاق می‌افتند.

این دو فرآیند ابتدا می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند.

اما در مرحله‌ای ممکن است:

سیستم از زیست-جهان جدا شود.

۱۱. دوگانگی مدرنیته
مدرنیته از این نظر دو چهره دارد.

چهره اول
رهایی‌بخش

زیرا:

سنت را قابل نقد می‌کند،

آزادی را افزایش می‌دهد،

فردیت را گسترش می‌دهد،

امکان گفت‌وگوی عقلانی را ایجاد می‌کند.

چهره دوم
سلطه‌گر

زیرا:

سیستم‌ها را گسترش می‌دهد،

بوروکراسی را افزایش می‌دهد،

منطق پول را گسترش می‌دهد،

زندگی را تحت فشار سازوکارهای اداری قرار می‌دهد.

پس:

مدرنیته = عقلانی‌شدن + خطر استعمار

۱۲. تفاوت هابرماس با وبر
وبر مدرنیته را عمدتاً با فرآیند:

عقلانی‌شدن (Rationalisierung / Rationalization / Rationalisation)

توضیح می‌دهد.

در نگاه وبر، عقلانی‌شدن می‌تواند به:

قفس آهنین (stahlhartes Gehäuse / Iron Cage / Cage d'acier)

منجر شود.

هابرماس با این تشخیص موافق است، اما آن را کامل نمی‌داند.

زیرا وبر بیش از حد بر:

عقلانیت ابزاری و هدفمند

تأکید می‌کند.

هابرماس در مقابل می‌گوید:

عقلانیت ارتباطی

نیز وجود دارد.

بنابراین مدرنیته فقط داستان:

قفس آهنین

نیست.

بلکه همزمان داستان:

گسترش امکان ارتباط عقلانی

نیز هست.

۱۳. تفاوت هابرماس با مارکس
مارکس تضاد اساسی را در:

سرمایه و کار

می‌بیند.

هابرماس این تحلیل را مهم می‌داند، اما آن را کافی نمی‌داند.

زیرا جامعه مدرن فقط از:

اقتصاد

تشکیل نشده است.

بلکه:

فرهنگ،

سیاست،

حقوق،

ارتباط،

هویت

نیز اهمیت دارند.

بنابراین هابرماس مفهوم:

استعمار زیست-جهان

را گسترده‌تر از استثمار اقتصادی می‌کند.

استعمار می‌تواند از طریق:

پول

و:

قدرت اداری

رخ دهد.

۱۴. تفاوت با نظریه سیستم
نظریه سیستم، جامعه را عمدتاً به عنوان یک:

سیستم خودتنظیم‌گر

می‌بیند.

اما هابرماس معتقد است که اگر جامعه را فقط سیستم بدانیم، چیزی اساسی را از دست می‌دهیم:

معنا

و:

ارتباط

جامعه فقط شبکه‌ای از عملیات نیست.

جامعه همچنین:

جهانی مشترک از معنا

است.

این جهان مشترک همان:

زیست-جهان

است.

۱۵. دو منظر برای تحلیل جامعه
هابرماس در نهایت پیشنهاد می‌کند جامعه را از دو منظر ببینیم:

جامعه به مثابه سیستم (Gesellschaft als System / Society as System / Société comme système)

و:

جامعه به مثابه زیست-جهان (Gesellschaft als Lebenswelt / Society as Lifeworld / Société comme monde vécu)

از منظر سیستم:

جامعه یک شبکه پیچیده از سازوکارهای هماهنگ‌کننده است.

از منظر زیست-جهان:

جامعه یک جهان مشترک معنایی است.

هیچ‌کدام به تنهایی کافی نیست.

۱۶. مسئله «دوپارگی»
اگر سیستم و زیست-جهان بیش از حد از یکدیگر جدا شوند، جامعه دچار:

دوپارگی اجتماعی

می‌شود.

فرد ممکن است همزمان در دو جهان زندگی کند:

یک جهان:

اداری و اقتصادی

و یک جهان:

معنایی و ارتباطی

اما این دو جهان دیگر به خوبی با یکدیگر ارتباط ندارند.

۱۷. فرد در جامعه مدرن
فرد مدرن ممکن است در محل کار با منطق:

پول و قدرت

زندگی کند.

در خانواده با منطق:

محبت و ارتباط

و در عرصه عمومی با منطق:

گفت‌وگو و افکار عمومی

اما این حوزه‌ها تحت فشار سیستم قرار می‌گیرند.

برای مثال:

کار → بهره‌وری

ممکن است وارد:

خانواده → رابطه انسانی

شود.

یا:

بازار → مصرف

ممکن است وارد:

فرهنگ → معنا

شود.

یا:

بوروکراسی → کنترل

ممکن است وارد:

زندگی سیاسی → مشارکت

شود.

۱۸. استعمار به عنوان آسیب‌شناسی مدرنیته
بنابراین استعمار زیست-جهان یک:

آسیب‌شناسی اجتماعی (soziale Pathologie / Social Pathology / Pathologie sociale)

است.

این آسیب‌شناسی از آنجا ناشی می‌شود که:

منطق سیستم

جای:

منطق ارتباط

را می‌گیرد.

نتیجه:

پول → جایگزین ارتباط

قدرت → جایگزین تفاهم

بوروکراسی → جایگزین مشارکت

مصرف → جایگزین معنا

۱۹. اما چرا زیست-جهان مقاومت می‌کند؟
زیست-جهان کاملاً منفعل نیست.

زیرا درون آن منابعی وجود دارد:

زبان،

ارتباط،

هنجار،

همبستگی،

فرهنگ،

انجمن‌ها،

حوزه عمومی.

این منابع امکان مقاومت در برابر استعمار را فراهم می‌کنند.

به همین دلیل هابرماس به:

کنش ارتباطی

اهمیت بنیادی می‌دهد.

۲۰. حوزه عمومی
از اینجا مفهوم:

حوزه عمومی (Öffentlichkeit / Public Sphere / Espace public)

اهمیت پیدا می‌کند.

حوزه عمومی فضایی است که در آن شهروندان می‌توانند درباره مسائل مشترک گفت‌وگو کنند.

در حوزه عمومی، قدرت سیاسی و اقتصادی باید در معرض:

نقد عمومی

قرار گیرد.

۲۱. افکار عمومی
افکار عمومی (öffentliche Meinung / Public Opinion / Opinion publique) زمانی شکل می‌گیرد که افراد درباره مسائل مشترک به بحث و گفت‌وگو بپردازند.

بنابراین افکار عمومی واقعی صرفاً:

جمع نظرات فردی

نیست.

بلکه محصول:

فرآیند ارتباطی

است.

۲۲. ارتباط و دموکراسی
دموکراسی از نظر هابرماس فقط:

انتخابات

نیست.

دموکراسی نیازمند:

ارتباط عمومی

است.

شهروندان باید بتوانند:

مسئله را مطرح کنند،

استدلال کنند،

مخالفت کنند،

نقد کنند،

دلایل را بررسی کنند.

بنابراین:

دموکراسی → ارتباط عمومی → تشکیل اراده سیاسی

۲۳. ارتباط میان زیست-جهان و سیستم
اکنون می‌توانیم رابطه مطلوب را دقیق‌تر بیان کنیم:

زیست-جهان → حوزه عمومی → افکار عمومی → اراده سیاسی → نظام سیاسی

در این مدل، زیست-جهان از طریق حوزه عمومی بر سیستم سیاسی تأثیر می‌گذارد.

اما در استعمار:

سیستم سیاسی → رسانه‌ها و تبلیغات → زیست-جهان

و:

سیستم اقتصادی → بازار و مصرف → زیست-جهان

به شکل معکوس عمل می‌کنند.

۲۴. قدرت ارتباطی
در اینجا مفهوم:

قدرت ارتباطی (kommunikative Macht / Communicative Power / Pouvoir communicationnel)

اهمیت پیدا می‌کند.

قدرت ارتباطی از:

تفاهم

و:

تشکیل اراده جمعی

به وجود می‌آید.

این قدرت با قدرت اداری متفاوت است.

قدرت اداری

فرمان می‌دهد و اجرا می‌کند.

قدرت ارتباطی

مشروعیت ایجاد می‌کند.

بنابراین:

قدرت ارتباطی → مشروعیت

قدرت اداری → اجرا

رابطه مطلوب میان آنها این است:

قدرت ارتباطی → تعیین جهت

قدرت اداری → اجرای تصمیم

۲۵. مسئله اصلی مدرنیته
پس مشکل اصلی مدرنیته چنین نیست که:

سیستم وجود دارد.

بلکه مشکل این است که:

سیستم بر زیست-جهان مسلط می‌شود.

به عبارت دیگر:

تمایز → ضروری

اما:

استعمار → آسیب‌شناختی

است.

۲۶. صورت‌بندی نهایی
اکنون کل استدلال را می‌توان چنین فشرده کرد:

عقلانی‌شدن زیست-جهان (Rationalisierung der Lebenswelt / Rationalization of the Lifeworld / Rationalisation du monde vécu) → افزایش نقدپذیری → تمایز حقیقت، درستی و صداقت → تمایز علم، اخلاق و هنر → افزایش استقلال فردی و ارتباطی

همزمان:

پیچیده‌شدن جامعه → تمایز سیستم و زیست-جهان → پیدایش رسانه‌های پول و قدرت → استقلال سیستم‌های اقتصادی و اداری

سپس:

گسترش بیش از حد سیستم → نفوذ پول و قدرت در حوزه‌های ارتباطی → استعمار زیست-جهان → بحران معنا، مشروعیت، انگیزش و هویت

اما:

عقلانیت ارتباطی → حوزه عمومی → قدرت ارتباطی → نقد عمومی → تشکیل اراده دموکراتیک → محدود کردن استعمار سیستم

۲۷. جایگاه این بحث در پروژه کلی هابرماس
پروژه هابرماس اکنون کاملاً روشن می‌شود.

او می‌خواهد از یک سو:

دستاوردهای مدرنیته

را حفظ کند:

علم،

حقوق،

دموکراسی،

فردیت،

آزادی،

عقلانیت.

و از سوی دیگر:

آسیب‌های مدرنیته

را نقد کند:

بوروکراسی،

سلطه پول،

شیءوارگی،

استعمار زیست-جهان،

از دست رفتن معنا.

راه حل او:

بازگشت به سنت

نیست.

بلکه:

تکمیل پروژه ناتمام مدرنیته

است.

یعنی:

مدرنیته باید از درون خود، با استفاده از عقلانیت ارتباطی، خود را اصلاح کند.

در اینجا یک نکته مهم برای ادامه تحلیل وجود دارد: این بحث ما را به نقطه‌ای می‌رساند که باید ساختار دقیق و نهایی جلد اول را دوباره با متن آلمانی تطبیق دهیم؛ زیرا نظریه کنش ارتباطی جلد اول در پایان خود صرفاً به یک نظریه عمومی درباره «حوزه عمومی» ختم نمی‌شود و بحث حوزه عمومی به صورت تفصیلی‌تر در آثار دیگر هابرماس، به‌ویژه تحول ساختاری حوزه عمومی (Strukturwandel der Öffentlichkeit / The Structural Transformation of the Public Sphere / L'Espace public) و سپس واقعیت و اعتبار (Faktizität und Geltung / Between Facts and Norms / Droit et démocratie) بسط می‌یابد.

بنابراین ادامه مستقیم جلد اول باید اکنون به جمع‌بندی دقیق هابرماس از دوپارگی عقلانی‌شدن، رابطه میان بازتولید نمادین و مادی، تمایز ادغام اجتماعی و ادغام سیستمی، و نهایتاً تبیین دقیق استعمار زیست-جهان به عنوان آسیب‌شناسی ویژه جوامع مدرن بپردازد؛ سپس می‌توانیم به آخرین بخش جلد اول و نتیجه‌گیری کلی کتاب برسیم.


برچسب‌ها: یورگن هابرماس, نظریه کنش ارتباطی, مارکسیسم, نظریه انتقادی
[ سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:52 ] [ عباس مهیاد ]


یورگن هابرماس ـ نظریه کنش ارتباطی، جلد اول
The Theory of Communicative Action, Volume 1: Reason and the Rationalization of Society
آلمانی: Theorie des kommunikativen Handelns, Band 1: Handlungsrationalität und gesellschaftliche Rationalisierung
فرانسوی: Théorie de l'agir communicationnel, Tome 1 : Rationalité de l'action et rationalisation de la société

این جلد را می‌توان یک پروژه عظیم فلسفی ـ جامعه‌شناختی دانست که هابرماس در آن می‌خواهد به یک پرسش اساسی پاسخ دهد:

آیا می‌توان مفهوم عقلانیت (Rationalität / Rationality / Rationalité) را به گونه‌ای بازسازی کرد که هم از نقدهای مکتب فرانکفورت بر عقل ابزاری فراتر رود و هم امکان یک نظریه انتقادی رهایی‌بخش را حفظ کند؟

پاسخ هابرماس این است که باید مفهوم عقلانیت را از محدوده فلسفه سوژه (Subjektphilosophie / Philosophy of the Subject / Philosophie du sujet) خارج کرد و آن را در ساختارهای ارتباط بیناذهنی (Intersubjektivität / Intersubjectivity / Intersubjectivité) جست‌وجو کرد.

به همین دلیل، پروژه اصلی کتاب را می‌توان چنین نوشت:

عقلانیت (Rationalität)
→ کنش (Handeln)
→ زبان (Sprache)
→ ارتباط (Kommunikation)
→ تفاهم (Verständigung)
→ عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität)
→ کنش ارتباطی (kommunikatives Handeln)
→ جامعه (Gesellschaft)
→ عقلانی‌شدن جامعه (gesellschaftliche Rationalisierung)

نقشه کلی جلد اول
ساختار فکری کتاب را می‌توان چنین فهمید:

مقدمه
هابرماس مسئله عقلانیت (Rationality / Rationalité) را به عنوان مسئله مرکزی فلسفه و نظریه اجتماعی مطرح می‌کند.

فصل اول
کنش اجتماعی، فعالیت هدفمند و عقلانیت

فصل دوم
نظریه کنش ارتباطی و تمایزهای بنیادی آن

فصل سوم
ماکس وبر: مفهوم عقلانیت و عقلانی‌شدن

فصل چهارم
نظریه وبر درباره عقلانی‌شدن و محدودیت‌های آن

فصل پنجم
نظریه انتقادی و مکتب فرانکفورت

فصل ششم
پارادایم جدید کنش ارتباطی

بخش پایانی
بازسازی مفهوم عقلانیت ارتباطی و گذار به نظریه جامعه

این ساختار در ترجمه‌های مختلف ممکن است در تقسیم‌بندی جزئی تفاوت داشته باشد؛ بنابراین من در ادامه، بر اساس ساختار مفهومی متن اصلی پیش می‌روم تا هیچ بخش نظری مهمی حذف نشود.

مقدمه: مسئله عقلانیت
هابرماس کتاب را از یک مسئله بسیار بنیادی آغاز می‌کند:

Rationalität / Rationality / Rationalité

یعنی:

عقلانیت

اما عقلانیت نزد او فقط توانایی استدلال منطقی فرد نیست.

پرسش هابرماس این است:

چه چیزی باعث می‌شود یک گفتار، یک کنش، یک تصمیم یا یک نظم اجتماعی «عقلانی» باشد؟

در سنت مدرن، مفهوم عقلانیت اغلب با سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) پیوند داشته است.

سوژه:

جهان را می‌شناسد،

درباره آن داوری می‌کند،

برای رسیدن به اهدافش برنامه‌ریزی می‌کند،

و بر اساس عقل خود تصمیم می‌گیرد.

اما هابرماس معتقد است این تصویر از عقلانیت ناقص است.

زیرا انسان‌ها فقط به‌تنهایی نمی‌اندیشند؛ آنها:

با یکدیگر سخن می‌گویند،

ادعا مطرح می‌کنند،

ادعاهای یکدیگر را نقد می‌کنند،

درباره درستی یا نادرستی آنها بحث می‌کنند،

و از طریق زبان به تفاهم می‌رسند.

پس عقلانیت فقط در ذهن فرد نیست.

بلکه در:

رابطه میان سوژه‌ها

نیز وجود دارد.

اینجاست که مفهوم اصلی کتاب پدیدار می‌شود:

عقلانیت ارتباطی
kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle

بخش اول: مفهوم کنش
هابرماس برای ساختن نظریه خود ابتدا باید مشخص کند که «کنش» چیست.

واژه اصلی:

Handeln / Action / Action

اما همه کنش‌ها یکسان نیستند.

او چند مدل بنیادی کنش را از یکدیگر جدا می‌کند.

۱. کنش غایت‌مند
teleologisches Handeln / Teleological Action / Action téléologique

در این مدل، کنشگر هدفی دارد.

ساختار کنش چنین است:

هدف → انتخاب وسیله → اجرای عمل → دستیابی به نتیجه

برای مثال:

فرد می‌خواهد خانه‌ای بسازد.

او:

هدف را تعیین می‌کند،

امکانات را بررسی می‌کند،

وسیله مناسب را انتخاب می‌کند،

و اقدام می‌کند.

در اینجا معیار عقلانیت این است:

آیا وسیله انتخاب‌شده برای رسیدن به هدف مناسب است؟

بنابراین این نوع عقلانیت:

عقلانیت ابزاری (instrumentelle Rationalität / Instrumental Rationality / Rationalité instrumentale)

است.

۲. کنش راهبردی
strategisches Handeln / Strategic Action / Action stratégique

کنش راهبردی شکل اجتماعی‌تر کنش غایت‌مند است.

در اینجا فرد فقط اشیا را در نظر نمی‌گیرد.

او رفتار سایر انسان‌ها را نیز در محاسبات خود وارد می‌کند.

مثلاً:

یک سیاستمدار می‌خواهد رأی بیاورد.

او پیش‌بینی می‌کند:

مردم چه می‌خواهند؟

رقیب چه خواهد کرد؟

چه تبلیغی مؤثرتر است؟

چگونه می‌توان رفتار رأی‌دهندگان را تغییر داد؟

در اینجا دیگری به عنوان یک کنشگر (Akteur / Actor / Acteur) در محاسبات وارد می‌شود.

اما نکته مهم این است:

هدف همچنان موفقیت کنشگر (Erfolg / Success / Succès) است.

بنابراین دیگری ممکن است:

متقاعد شود،

فریب بخورد،

تحت فشار قرار گیرد،

یا دستکاری شود.

در نتیجه، رابطه راهبردی الزاماً بر تفاهم استوار نیست.

۳. کنش هنجاری
normengeleitetes Handeln / Normatively Regulated Action / Action régulée par des normes

در اینجا کنشگر مطابق هنجارهای مشترک عمل می‌کند.

مثلاً:

فردی در صف منتظر می‌ماند.

او فقط به منفعت شخصی خود فکر نمی‌کند.

بلکه می‌داند یک هنجار مشترک وجود دارد:

هر کس باید نوبت خود را رعایت کند.

بنابراین کنش بر اساس یک نظام هنجاری مشترک تنظیم می‌شود.

۴. کنش نمایشی
dramaturgisches Handeln / Dramaturgical Action / Action dramaturgique

در اینجا کنشگر خود را در برابر دیگران عرضه می‌کند.

او تصویری از خود ارائه می‌دهد.

مثلاً فردی می‌خواهد خود را:

شجاع،

صادق،

محترم،

قدرتمند

نشان دهد.

در اینجا مسئله اصلی:

خودارائه‌گری (Selbstdarstellung / Self-Presentation / Présentation de soi)

است.

۵. کنش ارتباطی
kommunikatives Handeln / Communicative Action / Agir communicationnel

اکنون به مرکز نظریه هابرماس می‌رسیم.

کنش ارتباطی زمانی رخ می‌دهد که کنشگران:

از طریق گفت‌وگو و استفاده از زبان، در پی هماهنگ کردن کنش‌های خود بر اساس تفاهم هستند.

در اینجا هدف اصلی:

Verständigung / Understanding / Entente

است.

یعنی:

تفاهم

تفاوت اساسی اینجاست:

در کنش راهبردی:

من می‌خواهم رفتار تو را به نحوی تغییر دهم که به هدف من کمک کند.

در کنش ارتباطی:

ما می‌خواهیم درباره چیزی به تفاهم برسیم تا بتوانیم کنش خود را هماهنگ کنیم.

بنابراین:

Strategic Action → Success

Communicative Action → Understanding

این تمایز، ستون فقرات کل نظریه هابرماس است.

مفهوم تفاهم
Verständigung / Understanding / Entente

اما «تفاهم» به معنای این نیست که دو نفر صرفاً به یک نتیجه عملی برسند.

ممکن است دو نفر برای رسیدن به یک هدف مشترک با هم همکاری کنند، اما رابطه آنها کاملاً راهبردی باشد.

برای هابرماس، تفاهم زمانی اهمیت فلسفی دارد که بر اساس پذیرش عقلانی یک ادعا شکل گرفته باشد.

یعنی:

من چیزی می‌گویم.

تو آن را می‌فهمی.

سپس می‌توانی بپرسی:

آیا این سخن درست است؟

آیا این ادعا معتبر است؟

آیا گوینده صادق است؟

آیا این هنجار مشروع است؟

اگر بتوانی این ادعا را آزادانه بپذیری، تفاهم شکل می‌گیرد.

بنابراین تفاهم در نظریه هابرماس با:

اجبار (Zwang / Coercion / Contrainte)

متفاوت است.

و همچنین با:

دستکاری (Manipulation / Manipulation)

متفاوت است.

بخش دوم: عقلانیت ارتباطی
اکنون هابرماس مفهوم:

kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle

را مطرح می‌کند.

عقلانیت ارتباطی یعنی توانایی یک گفتار یا یک ادعا برای اینکه:

در یک فرآیند آزاد استدلال و نقد، اعتبار خود را نشان دهد.

بنابراین عقلانیت ارتباطی به معنای:

حق‌به‌جانب بودن یک فرد

نیست.

بلکه یعنی:

ادعای من باید بتواند در برابر دیگری پاسخ‌گو باشد.

اینجا عقلانیت:

بیناذهنی (intersubjektiv / intersubjective / intersubjectif)

می‌شود.

این همان نقطه‌ای است که هابرماس از فلسفه سنتی سوژه فاصله می‌گیرد.

بخش سوم: نظریه کنش ارتباطی و زبان
هابرماس در ساخت نظریه خود از سنت فلسفه زبان استفاده می‌کند.

به‌خصوص:

لودویگ ویتگنشتاین (Ludwig Wittgenstein)

جی. ال. آستین (J. L. Austin)

جان سرل (John Searle)

اما او از آنها نظریه‌ای اجتماعی می‌سازد.

در اینجا زبان دیگر فقط وسیله انتقال اطلاعات نیست.

زبان سه کار اساسی انجام می‌دهد:

درباره جهان سخن می‌گوییم.
World / Welt / Monde

روابط اجتماعی برقرار می‌کنیم.
Social World / soziale Welt / monde social

تجربه‌ها و احساسات خود را بیان می‌کنیم.
Subjective World / subjektive Welt / monde subjectif

پس ارتباط انسانی همیشه با سه حوزه مرتبط است:

جهان عینی (Objective World / objektive Welt)

جهان اجتماعی (Social World / soziale Welt)

جهان ذهنی (Subjective World / subjektive Welt)

این سه حوزه بعدها در نظریه زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu) اهمیت اساسی پیدا می‌کنند.

بخش چهارم: وبر و عقلانی‌شدن
پس از ساختن چارچوب اولیه نظریه کنش، هابرماس به سراغ:

ماکس وبر (Max Weber)

می‌رود.

وبر برای هابرماس اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد، زیرا وبر یکی از نخستین متفکرانی است که مسئله مدرنیته را به مسئله:

عقلانی‌شدن (Rationalisierung / Rationalization / Rationalisation)

پیوند می‌دهد.

وبر نشان می‌دهد که جهان مدرن به سمت:

علم،

قانون رسمی،

بوروکراسی،

اقتصاد سرمایه‌داری،

سازمان عقلانی

حرکت کرده است.

اما هابرماس می‌پرسد:

آیا این عقلانی‌شدن همان عقلانیت واقعی است؟

پاسخ او:

نه.

زیرا این عقلانی‌شدن عمدتاً به گسترش:

عقلانیت ابزاری و راهبردی

منجر شده است.

در نتیجه، هابرماس میان:

عقلانی‌شدن نظام (System Rationalization)

و

عقلانی‌شدن زیست-جهان (Lifeworld Rationalization)

تمایز می‌گذارد.

بخش پنجم: مارکس و مسئله سرمایه‌داری
هابرماس نمی‌تواند نظریه جامعه مدرن را بدون مارکس بنا کند.

در نظریه مارکس:

سرمایه (Capital / Kapital)

روابط اجتماعی را دگرگون می‌کند.

انسان‌ها به جای اینکه صرفاً بر اساس روابط انسانی با یکدیگر ارتباط برقرار کنند، در ساختارهای اقتصادی قرار می‌گیرند.

هابرماس این مسئله را به شکل گسترده‌تری بازسازی می‌کند.

او می‌گوید جامعه مدرن فقط از روابط ارتباطی تشکیل نشده است.

بلکه دارای نظام‌هایی است که توسط رسانه‌های غیرزبانی هماهنگ می‌شوند.

دو رسانه اصلی:

پول (Geld / Money / Argent)

و

قدرت (Macht / Power / Pouvoir)

هستند.

اینجا نظریه:

سیستم (System / System / Système)

شکل می‌گیرد.

بخش ششم: زیست-جهان و سیستم
یکی از مهم‌ترین دستاوردهای نظریه هابرماس تمایز:

Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu

و

System / System / Système

است.

زیست-جهان
زیست-جهان همان زمینه مشترکی است که انسان‌ها در آن زندگی می‌کنند.

شامل:

فرهنگ (Kultur / Culture / Culture)

جامعه (Gesellschaft / Society / Société)

شخصیت (Persönlichkeit / Personality / Personnalité)

است.

زیست-جهان از طریق ارتباط بازتولید می‌شود.

یعنی:

ارتباط → تفاهم → بازتولید فرهنگ، جامعه و شخصیت

سیستم
در سیستم، هماهنگی اجتماعی از طریق رسانه‌های غیرزبانی انجام می‌شود.

دو رسانه اصلی:

پول

و

قدرت

هستند.

مثلاً در بازار، افراد لازم نیست درباره معنای مشترک زندگی با یکدیگر به تفاهم برسند.

قیمت‌ها رفتار اقتصادی را هماهنگ می‌کنند.

در بوروکراسی نیز دستورات و قدرت اداری رفتارها را هماهنگ می‌کنند.

بنابراین:

زیست-جهان → تفاهم

سیستم → پول و قدرت

استعمار زیست-جهان
Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu

یکی از مهم‌ترین مفاهیم کل نظریه هابرماس همین است.

مشکل مدرنیته این نیست که سیستم وجود دارد.

جامعه مدرن بدون اقتصاد و دولت نمی‌تواند وجود داشته باشد.

مشکل زمانی آغاز می‌شود که منطق سیستم وارد حوزه‌هایی شود که باید بر اساس ارتباط و تفاهم اداره شوند.

مثلاً:

وقتی رابطه انسانی به رابطه اقتصادی تبدیل شود.

وقتی ارزش یک انسان با قدرت خریدش سنجیده شود.

وقتی آموزش صرفاً به تولید نیروی کار تبدیل شود.

وقتی سیاست صرفاً به مدیریت تکنوکراتیک تبدیل شود.

وقتی رسانه به ابزار تبلیغات و دستکاری افکار عمومی تبدیل شود.

در این حالت:

سیستم زیست-جهان را استعمار می‌کند.

این مفهوم، نقطه‌ای است که نظریه کنش ارتباطی به یک نظریه انتقادی جامعه مدرن تبدیل می‌شود.

رابطه هابرماس با آدورنو و هورکهایمر
در پایان پروژه نظری جلد اول، هابرماس با میراث:

ماکس هورکهایمر (Max Horkheimer)

و

تئودور آدورنو (Theodor W. Adorno)

درگیر می‌شود.

در دیالکتیک روشنگری:

Dialectic of Enlightenment / Dialektik der Aufklärung / Dialectique des Lumières

آنها نشان می‌دهند که روشنگری می‌تواند به سلطه تبدیل شود.

عقل به:

عقل ابزاری (Instrumental Reason / instrumentelle Vernunft)

تبدیل می‌شود.

هابرماس با این نقد موافق است، اما معتقد است آدورنو و هورکهایمر بیش از حد مفهوم عقل را محدود کرده‌اند.

آنها عقل را عمدتاً در شکل ابزاری آن دیده‌اند.

هابرماس می‌گوید:

در خود ساختار زبان و ارتباط روزمره، امکان عقلانیت و رهایی وجود دارد.

پس حتی در جهانی که تحت سلطه سرمایه و بوروکراسی است، انسان‌ها هنوز در زندگی روزمره:

ادعا مطرح می‌کنند،

استدلال می‌کنند،

اعتراض می‌کنند،

نقد می‌کنند،

و برای رسیدن به تفاهم تلاش می‌کنند.

بنابراین امکان رهایی هنوز از بین نرفته است.

نتیجه نهایی جلد اول
اگر بخواهیم کل استدلال جلد اول را در یک زنجیره خلاصه کنیم:

فلسفه سوژه
Subjektphilosophie / Philosophy of the Subject / Philosophie du sujet



نقد عقل ابزاری
instrumentelle Vernunft / Instrumental Reason / Raison instrumentale



چرخش زبانی
linguistic turn / sprachliche Wende / tournant linguistique



بیناذهنیت
Intersubjektivität / Intersubjectivity / Intersubjectivité



ارتباط
Kommunikation / Communication / Communication



تفاهم
Verständigung / Understanding / Entente



عقلانیت ارتباطی
kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle



کنش ارتباطی
kommunikatives Handeln / Communicative Action / Agir communicationnel



زیست-جهان
Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu



سیستم
System / System / Système



پول و قدرت
Geld und Macht / Money and Power / Argent et Pouvoir



استعمار زیست-جهان
Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu

مهم‌ترین نتیجه فلسفی
هابرماس در نهایت می‌خواهد نشان دهد که مدرنیته را نباید کنار گذاشت.

او نه به بدبینی کامل آدورنو و هورکهایمر می‌رسد، نه به بازگشت به متافیزیک سنتی، و نه به نسبی‌گرایی پست‌مدرن.

پروژه او این است:

نجات ایده عقلانیت از طریق ارتباط.

یعنی:

عقل دیگر فقط عقل یک سوژه منفرد نیست؛ عقل در فضای میان انسان‌ها، در گفت‌وگو، در استدلال و در امکان نقد متقابل تحقق پیدا می‌کند.

به همین دلیل، هابرماس را می‌توان فیلسوف انتقالی دانست:

کانت
→ عقل

هگل
→ تاریخ و بیناذهنیت

مارکس
→ سرمایه و سلطه

وبر
→ عقلانی‌شدن

مید
→ کنش متقابل

ویتگنشتاین
→ زبان

آستین و سرل
→ کنش گفتاری

هورکهایمر و آدورنو
→ نقد عقل ابزاری

هابرماس
→ عقلانیت ارتباطی و کنش ارتباطی

و این دقیقاً جایی است که جلد اول به نقطه اوج خود می‌رسد و راه را برای جلد دوم باز می‌کند؛ زیرا در جلد دوم هابرماس مفهوم زیست-جهان (Lebenswelt) را به‌صورت بسیار گسترده‌تر بسط می‌دهد و در مقابل آن، سیستم (System) را قرار می‌دهد و سپس نظریه معروف استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt) را به‌طور کامل صورت‌بندی می‌کند.

بنابراین اگر بخواهیم بر اساس متن اصلی واقعاً «فصل به فصل» پیش برویم، گام بعدی باید شرح بسیار مفصل بخش آغازین جلد اول، یعنی فصل نخست درباره «عقلانیت کنش» باشد؛ آنجا باید به ترتیب دقیق خود متن، بحث هابرماس درباره تعریف عقلانیت، نسبت عقلانیت با گفتار و کنش، انواع کنش، کنش غایت‌مند و راهبردی، کنش هنجاری، کنش نمایشی و سپس کنش ارتباطی را با اصطلاحات اصلی آلمانی توضیح داد.

جلد اول: عقلانیت کنش و عقلانی‌شدن جامعه
فصل اول: عقلانیت کنش
Handlungsrationalität
Rationality of Action
Rationalité de l'action

هابرماس بحث خود را از این پرسش آغاز می‌کند که وقتی درباره «عقلانی بودن» یک فرد یا یک کنش سخن می‌گوییم، دقیقاً چه چیزی را ارزیابی می‌کنیم؟

برای مثال، می‌توان گفت:

این شخص تصمیمی عقلانی گرفت.

یا:

این استدلال عقلانی است.

یا:

این کنش عقلانی بود.

اما این سه کاربرد الزاماً یک معنا ندارند.

در یک مورد، ما درباره تصمیم (Entscheidung / Decision / Décision) صحبت می‌کنیم؛ در مورد دیگر درباره گفتار (Rede / Speech / Discours) و در مورد سوم درباره کنش (Handeln / Action / Action).

پس نخستین وظیفه نظریه هابرماس این است که مفهوم عقلانیت را از حالت مبهم خارج کند.

۱. عقلانیت چیست؟
واژه آلمانی:

Rationalität

در اینجا هابرماس نمی‌خواهد عقلانیت را به یک ویژگی روان‌شناختی تقلیل دهد.

یعنی عقلانیت صرفاً این نیست که:

یک فرد باهوش باشد.

یا:

قدرت محاسبه بالایی داشته باشد.

بلکه مسئله اصلی این است که آیا یک ادعا (Behauptung / Assertion / Assertion)، یک گفتار (Äußerung / Utterance / Énoncé) یا یک کنش (Handlung / Action / Action) می‌تواند در برابر دیگران موجه و قابل دفاع باشد.

در نتیجه، عقلانیت با مفهوم:

دلیل (Grund / Reason / Raison)

پیوند می‌خورد.

یک کنش یا گفتار عقلانی است، اگر بتوان برای آن:

دلیل ارائه کرد.

اما این «دلیل» فقط یک محاسبه ذهنی نیست.

دلیل باید بتواند در فضای بیناذهنی مطرح شود.

بنابراین:

Rationalität → Begründbarkeit

یعنی:

عقلانیت → قابلیت توجیه و استدلال‌پذیری

۲. عقلانیت و قابلیت نقد
یکی از نکات اساسی هابرماس این است که عقلانیت همیشه با امکان:

نقد (Kritik / Critique / Critique)

پیوند دارد.

اگر کسی ادعایی مطرح کند و بگوید:

«این حقیقت دارد.»

دیگران می‌توانند بپرسند:

چرا؟

اگر شخصی بگوید:

«این قانون عادلانه است.»

می‌توان پرسید:

بر چه اساسی؟

اگر کسی بگوید:

«من صادق هستم.»

باز هم امکان پرسش وجود دارد.

بنابراین عقلانیت در جایی آشکار می‌شود که یک ادعا بتواند در برابر:

اعتراض (Einwand / Objection / Objection)

و

نقد (Kritik)

پاسخ‌گو باشد.

در نتیجه:

عقلانیت بدون امکان نقد، عقلانیت کامل نیست.

۳. عقلانیت کنش
اکنون هابرماس به مفهوم:

Handlungsrationalität

می‌رسد.

یعنی:

عقلانیت کنش

یا:

Rationality of Action

کنشگر زمانی عقلانی است که بتواند برای کاری که انجام می‌دهد، دلیل ارائه کند.

اما اینجا یک پرسش مطرح می‌شود:

آیا هر کنشی که به هدف خود برسد، عقلانی است؟

پاسخ هابرماس منفی است.

زیرا ممکن است یک فرد با استفاده از:

فریب،

دروغ،

تهدید،

تبلیغات،

دستکاری

به هدف خود برسد.

از دیدگاه صرفاً ابزاری، این کنش موفق است.

اما از دیدگاه ارتباطی، مسئله پیچیده‌تر است.

پس باید میان:

موفقیت (Erfolg / Success / Succès)

و

اعتبار (Geltung / Validity / Validité)

تمایز گذاشت.

۴. موفقیت و اعتبار
این تمایز بسیار مهم است.

در کنش راهبردی:

Erfolg

معیار اصلی است.

یعنی:

آیا توانستم به هدف خود برسم؟

اما در کنش ارتباطی:

Geltung

مهم است.

یعنی:

آیا ادعایی که مطرح کردم، می‌تواند معتبر شناخته شود؟

مثلاً اگر سیاستمداری با دروغ رأی بیاورد، از نظر راهبردی موفق شده است.

اما این موفقیت به معنای عقلانی بودن ارتباط او نیست.

بنابراین:

Success ≠ Validity

موفقیت ≠ اعتبار

این یکی از بنیادی‌ترین تمایزهای هابرماس است.

۵. عقلانیت گفتار
اکنون هابرماس از «کنش» به «گفتار» حرکت می‌کند.

واژه:

Rede / Speech / Discours

انسان‌ها از طریق گفتار با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند.

اما گفتار فقط انتقال اطلاعات نیست.

هر گفتار می‌تواند ادعاهایی درباره جهان مطرح کند.

وقتی می‌گویم:

«درخت در باغ است.»

یک ادعای حقیقت مطرح کرده‌ام.

وقتی می‌گویم:

«تو باید به قولت عمل کنی.»

یک ادعای هنجاری مطرح کرده‌ام.

وقتی می‌گویم:

«من واقعاً از این کار متأسفم.»

ادعای صداقت مطرح کرده‌ام.

پس گفتار همیشه نوعی:

Anspruch auf Geltung

یعنی:

ادعای اعتبار

را در خود دارد.

۶. ادعای اعتبار
هابرماس اصطلاح:

Geltungsanspruch

را به کار می‌برد.

معادل:

Validity Claim

و:

Prétention à la validité

یعنی:

ادعای اعتبار

وقتی کسی سخن می‌گوید، به‌طور ضمنی از شنونده انتظار دارد که سخنش را معتبر بداند.

اما شنونده مجبور نیست آن را بپذیرد.

او می‌تواند بگوید:

من قبول ندارم.

و از اینجا فرآیند استدلال آغاز می‌شود.

بنابراین ارتباط عقلانی همیشه امکان:

پذیرش (Akzeptanz / Acceptance / Acceptation)

و

رد (Ablehnung / Rejection / Rejet)

را در خود دارد.

۷. تفاهم و توافق
هابرماس میان دو مفهوم نیز تمایز می‌گذارد:

Verständigung

و

Einverständnis

هر دو با حوزه تفاهم و توافق مرتبط‌اند، اما یکسان نیستند.

Verständigung

بیشتر به فرآیند رسیدن به تفاهم اشاره دارد.

Einverständnis

به توافق یا موافقت حاصل‌شده اشاره می‌کند.

بنابراین:

Verständigung → فرآیند تفاهم

Einverständnis → نتیجه یا توافق

این تمایز برای فهم نظریه کنش ارتباطی مهم است.

زیرا هدف ارتباط فقط این نیست که افراد به یک نتیجه مشترک برسند.

مهم این است که چگونه به آن نتیجه رسیده‌اند.

اگر توافق از طریق:

تهدید،

اجبار،

فریب

ایجاد شده باشد، این توافق از نظر هابرماس یک توافق ارتباطی اصیل نیست.

۸. تفاهم عقلانی
تفاهم زمانی عقلانی است که پذیرش یک ادعا بر اساس:

دلایل (Gründe / Reasons / Raisons)

صورت گرفته باشد.

یعنی شنونده بتواند بگوید:

من این ادعا را می‌پذیرم، زیرا دلایلی که ارائه شد برای من قانع‌کننده است.

در اینجا تفاهم بر پایه:

اجبار بهترين استدلال (zwangloses Zwang des besseren Arguments)

قرار می‌گیرد.

عبارت معروف در نظریه هابرماس:

zwangloser Zwang des besseren Arguments

را می‌توان چنین ترجمه کرد:

اجبارِ بی‌اجبارِ استدلال بهتر

یا:

قدرت قاهرِ استدلال بهتر بدون اجبار

معنای آن این است که در یک گفت‌وگوی عقلانی، هیچ‌کس نباید به دلیل قدرت سیاسی، اقتصادی یا فیزیکی سخن خود را تحمیل کند.

آنچه باید تعیین‌کننده باشد:

بهترین استدلال

است.

۹. عقلانیت ارتباطی
اکنون می‌توان مفهوم:

kommunikative Rationalität

را دقیق‌تر فهمید.

عقلانیت ارتباطی یعنی:

ظرفیت نهفته در گفت‌وگو برای رسیدن به تفاهم بر اساس دلایل.

در اینجا عقلانیت در اختیار یک فرد منفرد نیست.

بلکه در فرآیند:

من ↔ تو

شکل می‌گیرد.

از این جهت، عقلانیت:

بیناذهنی (intersubjektiv / intersubjective / intersubjectif)

است.

این مفهوم جایگزین مهمی برای مدل سنتی:

سوژه → ابژه

است.

در مدل سنتی، یک سوژه جهان را می‌شناسد.

در مدل ارتباطی هابرماس:

سوژه ↔ سوژه

با یکدیگر وارد رابطه می‌شوند.

و از طریق زبان، درباره:

جهان عینی،

جهان اجتماعی،

جهان ذهنی

به تفاهم می‌رسند.

۱۰. کنش ارتباطی و هماهنگی کنش‌ها
اکنون باید به مفهوم اصلی برگردیم:

kommunikatives Handeln

یعنی:

کنش ارتباطی

انسان‌ها باید کنش‌های خود را هماهنگ کنند.

دو راه کلی برای این هماهنگی وجود دارد.

راه اول: تأثیرگذاری
من تلاش می‌کنم رفتار تو را تغییر دهم.

این همان:

کنش راهبردی (strategisches Handeln / Strategic Action / Action stratégique)

است.

راه دوم: تفاهم
ما درباره موقعیت به تفاهم می‌رسیم و سپس بر اساس آن عمل می‌کنیم.

این:

کنش ارتباطی (kommunikatives Handeln / Communicative Action / Agir communicationnel)

است.

در نتیجه، کنش ارتباطی یک فعالیت زبانی صرف نیست.

بلکه یک شیوه:

هماهنگی کنش‌ها (Handlungskoordination / Coordination of Action / Coordination de l'action)

است.

۱۱. مسئله اصلی: چگونه کنش‌ها هماهنگ می‌شوند؟
هابرماس به این پرسش می‌رسد:

چگونه ممکن است چند کنشگر مستقل، کنش‌های خود را هماهنگ کنند؟

در کنش راهبردی:

محاسبه منافع

نقش اصلی را دارد.

اما در کنش ارتباطی:

تفاهم

نقش اصلی را ایفا می‌کند.

بنابراین:

Strategic Coordination

بر اساس تأثیرگذاری متقابل است.

اما:

Communicative Coordination

بر اساس تفاهم است.

این تفاوت، در واقع تفاوت میان دو مدل اساسی جامعه است.

۱۲. سه جهان
در نظریه کنش ارتباطی، کنشگران هنگام سخن گفتن همیشه با یک «واقعیت» واحد مواجه نیستند.

هابرماس از سه حوزه یا جهان سخن می‌گوید:

جهان عینی
objektive Welt / Objective World / Monde objectif

جهان واقعیت‌های موجود.

مثلاً:

«باران می‌بارد.»

جهان اجتماعی
soziale Welt / Social World / Monde social

جهان روابط مشروع و هنجارهای اجتماعی.

مثلاً:

«تو باید به قولت وفادار باشی.»

جهان ذهنی
subjektive Welt / Subjective World / Monde subjectif

جهان تجربه‌ها، احساسات و باورهای شخصی.

مثلاً:

«من از این اتفاق ناراحت هستم.»

۱۳. سه ادعای اصلی اعتبار
بنابراین، کنش ارتباطی با سه ادعای اساسی اعتبار پیوند می‌خورد:

حقیقت
Wahrheit / Truth / Vérité

نسبت به جهان عینی.

درستی
Richtigkeit / Rightness / Justesse

نسبت به جهان اجتماعی.

صداقت
Wahrhaftigkeit / Sincerity / Sincérité

نسبت به جهان ذهنی.

و در کنار اینها:

قابل‌فهم‌بودن
Verständlichkeit / Comprehensibility / Compréhensibilité

شرط بنیادی ارتباط است.

بنابراین می‌توان ساختار را چنین نوشت:

گفتار



قابل‌فهم‌بودن



ادعای حقیقت

ادعای درستی

ادعای صداقت



امکان نقد



استدلال



پذیرش یا رد



تفاهم



هماهنگی کنش

۱۴. زبان و تفاهم
از اینجا روشن می‌شود که چرا زبان در نظریه هابرماس چنین اهمیت عظیمی دارد.

زبان فقط ابزاری برای توصیف جهان نیست.

بلکه از طریق زبان:

جهان مشترک ساخته می‌شود.

انسان‌ها با زبان:

درباره واقعیت سخن می‌گویند،

هنجارها را مطرح می‌کنند،

تعهد ایجاد می‌کنند،

روابط اجتماعی را تنظیم می‌کنند،

تجربه‌های شخصی را بیان می‌کنند.

بنابراین زبان یک ابزار چندمنظوره است.

و همین چندگانگی است که امکان:

کنش ارتباطی

را ایجاد می‌کند.

۱۵. تفاوت کنش ارتباطی با کنش راهبردی
اکنون می‌توان تفاوت اصلی را دقیق‌تر بیان کرد.

کنش راهبردی
Strategic Action / strategisches Handeln / Action stratégique

معیار:

موفقیت

پرسش:

چگونه می‌توانم به هدفم برسم؟

رابطه با دیگری:

وسیله‌ای برای رسیدن به هدف

کنش ارتباطی
Communicative Action / kommunikatives Handeln / Agir communicationnel

معیار:

تفاهم

پرسش:

چگونه می‌توانیم درباره موقعیت به تفاهم برسیم؟

رابطه با دیگری:

شریک گفت‌وگو

بنابراین تفاوت اصلی این نیست که آیا در هر دو نوع کنش «دیگری» وجود دارد یا نه.

در هر دو دیگری وجود دارد.

تفاوت در این است که:

آیا دیگری به عنوان ابزاری برای موفقیت من در نظر گرفته می‌شود، یا به عنوان شریکی برابر برای رسیدن به تفاهم؟

۱۶. نتیجه این بخش
در این مرحله، هابرماس به یک نتیجه بنیادی می‌رسد:

انسان‌ها فقط از طریق قدرت و منافع شخصی با یکدیگر ارتباط برقرار نمی‌کنند.

در ساختار خود ارتباط زبانی، امکان نوعی عقلانیت وجود دارد.

این عقلانیت بر اساس:

استدلال

ادعاهای اعتبار

امکان نقد

پاسخ‌گویی

و

تفاهم

عمل می‌کند.

از اینجا نظریه هابرماس یک امکان رهایی‌بخش پیدا می‌کند.

زیرا اگر انسان‌ها بتوانند بدون اجبار و سلطه، درباره مسائل مشترک گفت‌وگو کنند، امکان تغییر عقلانی جامعه وجود دارد.

بنابراین، نظریه کنش ارتباطی در بنیادی‌ترین سطح خود بر این فرض استوار است:

انسان‌ها می‌توانند از طریق زبان، نه فقط برای تأثیرگذاری بر یکدیگر، بلکه برای رسیدن به تفاهم با یکدیگر وارد رابطه شوند.

و این تفاهم، بر پایه ساختاری از ادعاهای اعتبار است که همواره امکان نقد و آزمون عقلانی آنها وجود دارد.

ادامه بحث
در ادامه همین فصل، هابرماس به‌تدریج از تحلیل مفهومی کنش و گفتار به بحث درباره صورت‌های مختلف عقلانیت (Formen der Rationalität / Forms of Rationality / Formes de rationalité) می‌رود و نشان می‌دهد که مفهوم عقلانیت فقط در کنش هدفمند خلاصه نمی‌شود. سپس با استفاده از بحث وبر، مفهوم عقلانی‌شدن (Rationalisierung) را وارد سطح نظریه اجتماعی می‌کند و از این طریق راه را برای تحلیل مدرنیته، عقلانی‌شدن جامعه، مارکس، لوکاچ، نظریه انتقادی و سرانجام تمایز سیستم و زیست-جهان باز می‌کند.

در بخش بعدی، باید وارد بحث بسیار مهم «عقلانیت کنش و گفتار» شویم؛ جایی که هابرماس میان عقلانیت شناختی ـ ابزاری (kognitiv-instrumentelle Rationalität)، عقلانیت هنجاری (normative Rationalität)، عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität) و شکل‌های دیگر عقلانیت تمایز می‌گذارد و سپس نشان می‌دهد که چرا نظریه‌های سنتی کنش نمی‌توانند تمام ظرفیت عقلانیت انسانی را توضیح دهند.

ادامه فصل اول: عقلانیت کنش و گفتار
۱. عقلانیت کنش و عقلانیت گفتار
Handlungsrationalität und sprachliche Rationalität
Rationality of Action and Linguistic Rationality
Rationalité de l'action et rationalité langagière

هابرماس در این مرحله می‌خواهد یک تمایز اساسی ایجاد کند.

ما می‌توانیم درباره عقلانی بودن:

یک کنش،

یک تصمیم،

یک شخص،

یک گفتار،

یک استدلال،

سخن بگوییم.

اما معنای «عقلانی» در همه این موارد یکسان نیست.

برای مثال، اگر بگوییم:

«این مهندس تصمیم عقلانی گرفت.»

ممکن است منظورمان این باشد که او بهترین وسیله را برای رسیدن به هدفش انتخاب کرده است.

اما اگر بگوییم:

«این استدلال عقلانی است.»

منظورمان این نیست که استدلال به هدفی عملی دست یافته است.

بلکه منظور این است که:

استدلال بر اساس دلایل قابل قبول ساخته شده است.

پس باید میان دو نوع عقلانیت تمایز گذاشت:

عقلانیت کنش

و

عقلانیت گفتار

۲. عقلانیت شناختی ـ ابزاری
kognitiv-instrumentelle Rationalität
Cognitive-Instrumental Rationality
Rationalité cognitive-instrumentale

در این نوع عقلانیت، فرد درباره جهان عینی اطلاعاتی دارد و از این اطلاعات برای رسیدن به هدف استفاده می‌کند.

ساختار آن چنین است:

شناخت واقعیت



انتخاب وسیله مناسب



رسیدن به هدف

برای مثال:

فرد می‌خواهد به شهری سفر کند.

او بررسی می‌کند:

کدام مسیر کوتاه‌تر است؟

کدام وسیله سریع‌تر است؟

کدام مسیر ارزان‌تر است؟

در اینجا عقلانیت بر اساس:

کارآمدی (Effizienz / Efficiency / Efficacité)

و

موفقیت (Erfolg / Success / Succès)

ارزیابی می‌شود.

اما این نوع عقلانیت فقط یک بخش از عقلانیت انسانی است.

مشکل زمانی ایجاد می‌شود که کل عقلانیت به همین شکل تقلیل داده شود.

۳. عقلانیت هنجاری
normative Rationalität
Normative Rationality
Rationalité normative

در اینجا مسئله دیگر این نیست که:

چگونه به هدف خود برسم؟

بلکه پرسش این است:

آیا هدف یا کنشی که انتخاب کرده‌ام، از نظر هنجاری درست است؟

مثلاً ممکن است فردی بتواند با تقلب به هدف خود برسد.

از نظر ابزاری، تقلب ممکن است «موفق» باشد.

اما از نظر هنجاری، پرسش دیگری مطرح می‌شود:

آیا این کار درست است؟

اینجا معیار:

درستی (Richtigkeit / Rightness / Justesse)

است.

پس عقلانیت هنجاری با:

ارزش‌ها،

هنجارها،

تعهدات،

وظایف،

مشروعیت

ارتباط دارد.

۴. عقلانیت بیانگر
expressive Rationalität
Expressive Rationality
Rationalité expressive

انسان‌ها فقط درباره واقعیت یا هنجارها سخن نمی‌گویند.

آنها تجربه‌های درونی خود را نیز بیان می‌کنند.

مثلاً:

«من از این اتفاق ناراحت هستم.»

یا:

«من واقعاً تو را دوست دارم.»

در اینجا پرسش اصلی این نیست که آیا گزاره با یک واقعیت عینی مطابقت دارد.

بلکه مسئله:

صداقت (Wahrhaftigkeit / Sincerity / Sincérité)

است.

آیا شخص واقعاً همان چیزی را احساس می‌کند که بیان می‌کند؟

پس اینجا عقلانیت با:

اصالت بیان (Authentizität / Authenticity / Authenticité)

و

صداقت

ارتباط دارد.

۵. عقلانیت ارتباطی
اکنون هابرماس به مهم‌ترین شکل عقلانیت می‌رسد:

kommunikative Rationalität
Communicative Rationality
Rationalité communicationnelle

عقلانیت ارتباطی از هیچ‌یک از شکل‌های قبلی حذف نمی‌شود، بلکه آنها را در یک ساختار ارتباطی گسترده‌تر قرار می‌دهد.

در کنش ارتباطی، انسان‌ها می‌توانند درباره:

حقیقت یک گزاره،

درستی یک هنجار،

صداقت یک گوینده،

بحث کنند.

بنابراین عقلانیت ارتباطی اساساً با امکان:

دفاع عقلانی از ادعاهای اعتبار

ارتباط دارد.

۶. چهار ادعای اعتبار
در اینجا ساختار نظری هابرماس را می‌توان به صورت دقیق‌تری صورت‌بندی کرد.

هر کنش ارتباطی موفق باید از نظر زبانی قابل فهم باشد:

Verständlichkeit

اما در درون این ارتباط، سه ادعای اصلی اعتبار مطرح می‌شود:

حقیقت
Wahrheit / Truth / Vérité

نسبت به جهان عینی.

درستی هنجاری
Richtigkeit / Rightness / Justesse

نسبت به جهان اجتماعی.

صداقت
Wahrhaftigkeit / Sincerity / Sincérité

نسبت به جهان ذهنی.

بنابراین:

قابل‌فهم‌بودن شرط ارتباط است.

و:

حقیقت + درستی + صداقت

ابعاد اصلی اعتبار ارتباطی‌اند.

۷. عقلانیت و نقد
در اینجا مفهوم:

Kritik / Critique / Critique

اهمیت پیدا می‌کند.

یک ادعای عقلانی ادعایی نیست که همه مجبور باشند آن را بپذیرند.

برعکس، ادعای عقلانی ادعایی است که:

می‌تواند در معرض نقد قرار گیرد.

اگر من بگویم:

«این گزاره حقیقت دارد.»

تو می‌توانی مخالفت کنی.

اگر بگویم:

«این هنجار عادلانه است.»

تو می‌توانی آن را نقد کنی.

اگر بگویم:

«من صادق هستم.»

رفتار من می‌تواند صداقت این ادعا را تأیید یا رد کند.

بنابراین عقلانیت با:

Fallibilität / Fallibility / Faillibilité

یعنی:

خطاپذیری

پیوند دارد.

هر ادعای انسانی ممکن است اشتباه باشد.

به همین دلیل، عقلانیت ارتباطی همیشه فضایی برای:

اصلاح (Korrektur / Correction / Correction)

باز می‌گذارد.

۸. عقلانیت و استدلال
Argumentation / Argumentation / Argumentation

اگر یکی از ادعاهای اعتبار مورد مناقشه قرار گیرد، ارتباط عادی می‌تواند وارد سطح دیگری شود:

استدلال

در اینجا دیگر صرفاً نمی‌گوییم:

«من این را قبول دارم.»

بلکه باید بگوییم:

«من این را قبول دارم، چون دلایلی برای آن دارم.»

این انتقال از:

گفتار عادی

به:

گفتار استدلالی

اهمیت بنیادی دارد.

در گفتار عادی، ادعاهای اعتبار معمولاً بدون بحث پذیرفته می‌شوند.

اما وقتی یکی از آنها مورد اعتراض قرار گیرد، باید آن را توجیه کرد.

بنابراین:

اعتراض → مسئله‌مند شدن اعتبار → ارائه دلیل → استدلال → امکان پذیرش

۹. گفتمان
در اینجا هابرماس به مفهوم:

Diskurs / Discourse / Discours

نزدیک می‌شود.

گفتمان زمانی رخ می‌دهد که اعتبار یک ادعا به مسئله تبدیل شده باشد و مشارکت‌کنندگان بخواهند آن را از طریق استدلال بررسی کنند.

در گفتمان عقلانی:

هیچ‌کس نباید به دلیل قدرت اقتصادی بر دیگری برتری داشته باشد.

هیچ‌کس نباید به دلیل مقام سیاسی حق ویژه داشته باشد.

هیچ‌کس نباید از استدلال صرفاً به دلیل موقعیت اجتماعی خود مصون باشد.

معیار باید:

بهترین استدلال (das bessere Argument / the better argument / le meilleur argument)

باشد.

این همان چیزی است که هابرماس آن را به صورت مشهور:

zwangloser Zwang des besseren Arguments

می‌نامد.

یعنی:

اجبار بی‌اجبارِ استدلال بهتر

قدرت استدلال بهتر، بدون اعمال زور، باید بتواند مشارکت‌کنندگان را قانع کند.

۱۰. عقلانیت ارتباطی و رهایی
در اینجا پیوند نظریه هابرماس با نظریه انتقادی روشن می‌شود.

اگر انسان‌ها بتوانند در شرایطی بدون اجبار با یکدیگر گفت‌وگو کنند، امکان:

رهایی (Emanzipation / Emancipation / Émancipation)

وجود دارد.

زیرا سلطه اغلب زمانی پایدار می‌شود که:

امکان اعتراض از بین برود،

گفت‌وگو سرکوب شود،

اطلاعات تحریف شود،

قدرت جایگزین استدلال شود.

اما در ارتباط عقلانی، هر ادعایی می‌تواند مورد پرسش قرار گیرد.

بنابراین:

ارتباط عقلانی → امکان نقد → امکان آشکار شدن سلطه → امکان رهایی

این یکی از مهم‌ترین خطوط پیوند میان هابرماس و سنت نظریه انتقادی است.

۱۱. کنش ارتباطی به مثابه هماهنگی
هابرماس اکنون دوباره به مسئله اصلی نظریه کنش بازمی‌گردد.

مسئله این است:

چگونه کنش‌های افراد با یکدیگر هماهنگ می‌شوند؟

دو پاسخ اصلی وجود دارد.

هماهنگی راهبردی
Strategische Handlungskoordination

هر کنشگر تلاش می‌کند بر رفتار دیگری تأثیر بگذارد.

هماهنگی ارتباطی
kommunikative Handlungskoordination

کنشگران تلاش می‌کنند از طریق تفاهم، کنش‌های خود را هماهنگ کنند.

در حالت دوم، هماهنگی از بیرون بر فرد تحمیل نمی‌شود.

بلکه از طریق توافق میان مشارکت‌کنندگان شکل می‌گیرد.

۱۲. انگیزه عقلانی
در کنش ارتباطی، سؤال مهمی مطرح می‌شود:

چرا کسی باید ادعای دیگری را بپذیرد؟

هابرماس می‌گوید پاسخ را نباید صرفاً در فشار یا منافع شخصی جست‌وجو کرد.

در ارتباط عقلانی، سخن گوینده باید بتواند:

انگیزه عقلانی برای پذیرش (rationally motivated agreement)

ایجاد کند.

یعنی شنونده بگوید:

من این ادعا را می‌پذیرم، نه به این دلیل که مجبورم، بلکه به این دلیل که دلایل ارائه‌شده را معتبر می‌دانم.

این مفهوم، تفاوت اساسی میان:

اقناع عقلانی

و

تأثیرگذاری راهبردی

را مشخص می‌کند.

۱۳. اقناع و دستکاری
این دو ممکن است از بیرون شبیه هم به نظر برسند.

اما از نظر هابرماس تفاوت بنیادی دارند.

اقناع ارتباطی
kommunikative Überzeugung

فرد دیگری را از طریق دلایل قانع می‌کنم.

او می‌تواند دلایل مرا بررسی کند.

دستکاری
Manipulation

من رفتار دیگری را تغییر می‌دهم، بدون اینکه او بداند چگونه و چرا تحت تأثیر قرار گرفته است.

در حالت اول:

دلایل آشکارند.

در حالت دوم:

مکانیسم تأثیرگذاری پنهان است.

بنابراین:

Persuasion → دلایل

Manipulation → تأثیرگذاری پنهان

این تمایز بعدها در نظریه انتقادی رسانه و جامعه اهمیت زیادی پیدا می‌کند.

۱۴. زبان به عنوان رسانه تفاهم
اکنون به یک اصل اساسی می‌رسیم:

زبان (Sprache / Language / Langage)

برای هابرماس رسانه‌ای است که از طریق آن:

کنشگران می‌توانند کنش‌های خود را هماهنگ کنند.

بنابراین زبان فقط برای انتقال اطلاعات نیست.

زبان می‌تواند:

تفاهم ایجاد کند،

تعهد ایجاد کند،

هنجارها را تثبیت کند،

روابط اجتماعی را تنظیم کند،

تجربه‌های ذهنی را بیان کند.

از اینجا مشخص می‌شود که:

کنش ارتباطی

یک نظریه صرفاً زبان‌شناختی نیست.

بلکه نظریه‌ای درباره:

نظم اجتماعی

است.

۱۵. از کنش ارتباطی به جامعه
هابرماس اکنون یک گام بزرگ برمی‌دارد.

اگر جامعه از انسان‌هایی تشکیل شده باشد که دائماً باید کنش‌های خود را با یکدیگر هماهنگ کنند، پرسش اصلی این خواهد بود:

چگونه جامعه به صورت پایدار بازتولید می‌شود؟

پاسخ سنتی ممکن است این باشد:

از طریق قدرت،

از طریق قانون،

از طریق بازار،

از طریق دولت.

اما هابرماس می‌گوید اینها کافی نیستند.

جامعه همچنین از طریق:

تفاهم ارتباطی

بازتولید می‌شود.

انسان‌ها باید دائماً:

معانی مشترک را حفظ کنند،

هنجارها را منتقل کنند،

ارزش‌ها را بازتولید کنند،

نسل جدید را اجتماعی کنند.

اینها همه در حوزه‌ای رخ می‌دهند که هابرماس بعدها آن را:

زیست-جهان
Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu

می‌نامد.

۱۶. زیست-جهان
زیست-جهان مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌های مشترک و بدیهی‌شده است که کنشگران در زندگی روزمره بر اساس آنها عمل می‌کنند.

انسان هنگام ورود به یک گفت‌وگوی عادی معمولاً درباره همه چیز از ابتدا سؤال نمی‌کند.

او فرض می‌کند:

زبان مشترکی وجود دارد،

دیگران قابل فهم‌اند،

جهان مشترکی وجود دارد،

هنجارهایی وجود دارند،

افراد می‌توانند یکدیگر را درک کنند.

این زمینه ضمنی:

زیست-جهان

است.

زیست-جهان چیزی نیست که فرد در هر لحظه آگاهانه آن را بسازد.

بلکه فرد از پیش درون آن قرار دارد.

۱۷. سه مؤلفه زیست-جهان
هابرماس در تحلیل خود سه مؤلفه اساسی را از یکدیگر متمایز می‌کند:

فرهنگ
Kultur / Culture / Culture

مجموعه دانش و تفاسیر مشترکی که افراد از طریق آنها جهان را معنا می‌کنند.

جامعه
Gesellschaft / Society / Société

مجموعه روابط مشروع و هنجارهایی که کنشگران بر اساس آنها روابط اجتماعی خود را تنظیم می‌کنند.

شخصیت
Persönlichkeit / Personality / Personnalité

توانایی‌های فردی که شخص از طریق آنها می‌تواند در ارتباط و کنش اجتماعی مشارکت کند.

بنابراین زیست-جهان:

فرهنگ + جامعه + شخصیت

را دربرمی‌گیرد.

۱۸. بازتولید زیست-جهان
زیست-جهان باید دائماً بازتولید شود.

این بازتولید در سه سطح رخ می‌دهد:

بازتولید فرهنگی
Kulturelle Reproduktion

انتقال معناها و دانش‌ها.

یکپارچگی اجتماعی
Soziale Integration

حفظ روابط اجتماعی و هنجارهای مشترک.

اجتماعی‌شدن
Sozialisation

شکل‌گیری شخصیت و هویت افراد.

بنابراین:

ارتباط



تفاهم



بازتولید فرهنگ

یکپارچگی اجتماعی

اجتماعی‌شدن



بازتولید زیست-جهان

۱۹. اهمیت این نقطه در نظریه هابرماس
اکنون روشن می‌شود که چرا هابرماس نمی‌تواند نظریه جامعه را فقط بر اساس:

اقتصاد

یا

قدرت

بنا کند.

زیرا پیش از آنکه انسان‌ها وارد بازار یا دولت شوند، در یک جهان معنایی مشترک زندگی می‌کنند.

آنها باید:

زبان بیاموزند،

هنجارها را یاد بگیرند،

فرهنگ را دریافت کنند،

هویت پیدا کنند،

و با دیگران ارتباط برقرار کنند.

این حوزه همان:

زیست-جهان

است.

اما در جامعه مدرن، زیست-جهان تنها حوزه موجود نیست.

در کنار آن، ساختارهای پیچیده‌ای شکل می‌گیرند که هابرماس آنها را:

سیستم (System / System / Système)

می‌نامد.

و از اینجا وارد مرحله بسیار مهم بعدی نظریه می‌شویم:

تمایز سیستم و زیست-جهان.

این تمایز در واقع نقطه گذار از بحث عقلانیت کنش به بحث عقلانی‌شدن جامعه است.

در ادامه، هابرماس نشان می‌دهد که چگونه در فرآیند مدرنیته، سیستم از زیست-جهان متمایز می‌شود؛ چگونه اقتصاد و دولت به نظام‌های نسبتاً خودمختار تبدیل می‌شوند؛ چگونه پول (Geld / Money / Argent) و قدرت (Macht / Power / Pouvoir) به رسانه‌های هماهنگ‌کننده تبدیل می‌شوند؛ و چگونه این تمایز در نهایت به مسئله استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu) منجر می‌شود.

این بخش، در واقع پلی است میان تحلیل فلسفی هابرماس از کنش ارتباطی و تحلیل جامعه‌شناختی او از مدرنیته؛ یعنی جایی که نظریه او از یک فلسفه زبان و کنش فراتر می‌رود و به یک نظریه جامع انتقادی جامعه تبدیل می‌شود.

بخش بعدی: از عقلانیت کنش به عقلانی‌شدن جامعه
۱. عقلانیت کنش در برابر عقلانی‌شدن نظام اجتماعی
Handlungsrationalität und gesellschaftliche Rationalisierung
Rationality of Action and Social Rationalization
Rationalité de l'action et rationalisation sociale

تا اینجا هابرماس عمدتاً در سطح کنشگر و ارتباط میان کنشگران حرکت کرده است.

پرسش این بود:

چگونه یک کنش می‌تواند عقلانی باشد؟

اما اکنون پرسش بزرگ‌تری مطرح می‌شود:

چگونه خود جامعه می‌تواند عقلانی شود؟

این دو پرسش یکی نیستند.

ممکن است افراد یک جامعه در ارتباطات روزمره خود کاملاً عقلانی رفتار کنند، اما ساختارهای اجتماعی آن جامعه همچنان:

غیرعقلانی،

سرکوبگر،

نابرابر،

یا سلطه‌گر

باشند.

بنابراین باید میان دو سطح تمایز گذاشت:

عقلانیت کنش
Handlungsrationalität

یعنی عقلانی بودن کنش‌های افراد.

عقلانی‌شدن جامعه
gesellschaftliche Rationalisierung

یعنی تحول ساختارهای اجتماعی در جهت افزایش ظرفیت عقلانی آنها.

هابرماس می‌خواهد نشان دهد که این دو سطح چگونه به یکدیگر مربوط می‌شوند.

۲. مفهوم عقلانی‌شدن در وبر
برای ورود به این مسئله، هابرماس به:

ماکس وبر (Max Weber)

بازمی‌گردد.

مفهوم مرکزی وبر:

Rationalisierung

است.

یعنی:

عقلانی‌شدن (Rationalization / Rationalisation)

وبر مدرنیته را فرآیندی می‌داند که در آن حوزه‌های مختلف زندگی اجتماعی به‌طور فزاینده‌ای بر اساس:

محاسبه،

پیش‌بینی،

قواعد،

سازمان‌یافتگی،

تخصص،

بوروکراسی

تنظیم می‌شوند.

در نتیجه جهان مدرن از بسیاری جهات عقلانی‌تر می‌شود.

اما در همین‌جا یک تناقض ظاهر می‌شود.

چیزی که از نظر:

کارآمدی

عقلانی‌تر است، ممکن است از نظر:

رهایی انسانی

عقلانی‌تر نباشد.

مثلاً یک سازمان بوروکراتیک ممکن است بسیار کارآمد باشد، اما در عین حال انسان‌ها را تحت یک نظام خشک اداری قرار دهد.

بنابراین:

عقلانی‌شدن ≠ الزاماً رهایی

و این دقیقاً یکی از مسائل اصلی هابرماس است.

۳. عقلانی‌شدن به معنای گسترش ظرفیت استدلال
هابرماس مفهوم عقلانی‌شدن را از معنای صرفاً:

ابزاری ـ بوروکراتیک

خارج می‌کند.

برای او عقلانی‌شدن واقعی جامعه باید به معنای افزایش امکان:

نقد،

استدلال،

تفاهم،

مشارکت،

انعطاف هنجاری،

و بازاندیشی

باشد.

به عبارت دیگر:

هرچه یک جامعه بیشتر بتواند هنجارها و نهادهای خود را در معرض نقد عقلانی قرار دهد، عقلانی‌تر شده است.

بنابراین عقلانی‌شدن فقط این نیست که:

قطارها دقیق‌تر حرکت کنند.

یا:

اداره‌ها کارآمدتر شوند.

بلکه این نیز هست که:

آیا افراد می‌توانند درباره قوانین و نهادهای خود آزادانه بحث کنند؟

آیا هنجارها قابل نقدند؟

آیا ساختارهای اجتماعی می‌توانند خود را اصلاح کنند؟

۴. تمایز عقلانی‌شدن فرهنگی و اجتماعی
در جامعه سنتی، بسیاری از باورها و هنجارها به صورت بدیهی و تغییرناپذیر پذیرفته می‌شوند.

اما در مدرنیته، این باورها:

مسئله‌مند (problematisch / problematic / problématique)

می‌شوند.

یعنی افراد می‌پرسند:

چرا باید این‌گونه زندگی کنیم؟

چرا این قانون معتبر است؟

چرا این سنت باید حفظ شود؟

آیا این هنجار عادلانه است؟

این وضعیت باعث می‌شود که جهان اجتماعی:

بازاندیشانه (reflexiv / reflexive / réflexif)

شود.

به جای اینکه هنجارها صرفاً پذیرفته شوند، درباره آنها بحث می‌شود.

این یکی از نشانه‌های مهم عقلانی‌شدن است.

۵. عقلانی‌شدن زیست-جهان
اکنون می‌توانیم به مفهوم:

عقلانی‌شدن زیست-جهان
Rationalisierung der Lebenswelt
Rationalization of the Lifeworld
Rationalisation du monde vécu

برسیم.

در زیست-جهان سنتی، بسیاری از معناها و هنجارها بدون بحث پذیرفته می‌شوند.

اما با مدرنیته، این ساختارها به تدریج از حالت:

بدیهی و غیرقابل پرسش

خارج می‌شوند.

در نتیجه:

فرهنگ

جامعه

و

شخصیت

به شکل فزاینده‌ای در معرض بازاندیشی قرار می‌گیرند.

این یعنی:

فرهنگ
می‌تواند مورد نقد قرار گیرد.

هنجارها
می‌توانند درباره مشروعیت خود پاسخ‌گو باشند.

شخصیت
می‌تواند استقلال بیشتری پیدا کند.

از این منظر، عقلانی‌شدن زیست-جهان یک فرآیند رهایی‌بخش بالقوه است.

۶. سه فرآیند عقلانی‌شدن
هابرماس عقلانی‌شدن را در سه سطح مرتبط با سه مؤلفه زیست-جهان بررسی می‌کند.

عقلانی‌شدن فرهنگی
kulturelle Rationalisierung

در اینجا منابع تفسیری و معنایی فرهنگ افزایش می‌یابند.

افراد دیگر فقط یک تفسیر واحد و مقدس از جهان ندارند.

دیدگاه‌های مختلف ممکن می‌شوند.

عقلانی‌شدن اجتماعی
soziale Rationalisierung

در اینجا روابط اجتماعی بیش از گذشته می‌توانند بر اساس هنجارهایی تنظیم شوند که مشروعیت آنها قابل بحث و نقد است.

عقلانی‌شدن شخصیت
Rationalisierung der Persönlichkeit

فرد توانایی بیشتری برای:

استقلال،

خودبازاندیشی،

مسئولیت‌پذیری،

و مشارکت ارتباطی

به دست می‌آورد.

بنابراین:

فرهنگ → افزایش امکان تفسیر

جامعه → افزایش امکان نقد هنجارها

شخصیت → افزایش خودمختاری

۷. مدرنیته و تفکیک حوزه‌های اعتبار
در جوامع سنتی، حوزه‌های مختلف زندگی اغلب در یک نظام واحد از معنا ادغام شده‌اند.

مثلاً:

دین،

اخلاق،

سیاست،

هنر،

علم

ممکن است همگی در چارچوب یک جهان‌بینی واحد قرار داشته باشند.

اما مدرنیته باعث می‌شود این حوزه‌ها از یکدیگر متمایز شوند.

این فرآیند را می‌توان:

تمایز حوزه‌های اعتبار (Differenzierung der Geltungssphären)

نامید.

در جهان مدرن، پرسش‌های مختلف به حوزه‌های متفاوتی تعلق دارند.

علم
پرسش:

چه چیزی حقیقت دارد؟

Wahrheit

اخلاق و حقوق
پرسش:

چه چیزی درست و مشروع است؟

Richtigkeit

هنر و تجربه زیبایی‌شناختی
پرسش:

چه چیزی اصیل و زیباست؟

Authentizität / Aesthetic Validity

این تمایز به معنای فروپاشی عقل نیست.

برعکس، هابرماس معتقد است می‌توان آن را نوعی:

تفکیک عقلانیت‌ها

دانست.

۸. مدرنیته به عنوان پروژه
هابرماس در برابر کسانی که مدرنیته را شکست‌خورده می‌دانند، موضعی متفاوت دارد.

او معتقد است مدرنیته هنوز:

پروژه ناتمام (unvollendetes Projekt der Moderne / Unfinished Project of Modernity / Projet inachevé de la modernité)

است.

یعنی ارزش‌های مدرن مانند:

آزادی،

خودمختاری،

برابری،

عقلانیت،

مشارکت عمومی

هنوز به‌طور کامل تحقق نیافته‌اند.

بنابراین مسئله این نیست که مدرنیته را کنار بگذاریم.

مسئله این است که:

چگونه ظرفیت‌های رهایی‌بخش مدرنیته را از شکل‌های سلطه‌گر آن جدا کنیم؟

این پرسش در نظریه کنش ارتباطی نقش محوری دارد.

۹. مسئله وبر: عقلانی‌شدن یک‌سویه
از نظر هابرماس، مشکل اصلی در تحلیل وبر این است که فرآیند عقلانی‌شدن را بیش از حد به رشد:

عقلانیت هدفمند (Zweckrationalität / Purposive Rationality / Rationalité par rapport à une fin)

پیوند می‌دهد.

در اینجا جهان اجتماعی به تدریج به مجموعه‌ای از:

محاسبات،

قوانین،

سازمان‌ها،

بوروکراسی‌ها

تبدیل می‌شود.

اما این تنها یک نوع عقلانی‌شدن است.

هابرماس می‌خواهد نشان دهد که در کنار این عقلانی‌شدن:

عقلانی‌شدن ارتباطی

نیز وجود دارد.

بنابراین مدرنیته دو چهره دارد.

چهره اول
عقلانی‌شدن سیستم

افزایش:

کارآمدی،

سازمان‌یافتگی،

کنترل،

محاسبه.

چهره دوم
عقلانی‌شدن زیست-جهان

افزایش:

امکان نقد،

تفاهم،

خودمختاری،

مشارکت.

تراژدی مدرنیته زمانی رخ می‌دهد که چهره اول بر چهره دوم غلبه کند.

۱۰. از زیست-جهان به سیستم
اکنون به مهم‌ترین نقطه نظریه می‌رسیم.

جامعه مدرن تنها از زیست-جهان تشکیل نشده است.

در فرآیند تکامل اجتماعی، ساختارهایی شکل می‌گیرند که دیگر نمی‌توان آنها را فقط از طریق تفاهم زبانی توضیح داد.

این ساختارها:

سیستم
System

نام دارند.

سیستم‌های مدرن اصلی عبارت‌اند از:

اقتصاد

و

دولت اداری

اقتصاد عمدتاً از طریق:

پول (Geld / Money / Argent)

هماهنگ می‌شود.

دولت عمدتاً از طریق:

قدرت اداری (Macht / Power / Pouvoir)

هماهنگ می‌شود.

۱۱. رسانه‌های سیستم
هابرماس در اینجا از مفهوم:

Steuerungsmedien

استفاده می‌کند.

یعنی:

رسانه‌های هدایت یا کنترل (Steering Media)

دو رسانه اصلی:

پول
Geld

قدرت
Macht

هستند.

این رسانه‌ها امکان می‌دهند که تعداد بسیار زیادی از کنش‌ها بدون آنکه افراد درباره همه چیز مستقیماً به تفاهم برسند، هماهنگ شوند.

مثلاً در بازار:

من برای خرید یک کالا لازم نیست با فروشنده درباره فلسفه زندگی به تفاهم برسم.

قیمت:

Price / Preis / Prix

به عنوان رسانه، رفتار اقتصادی ما را هماهنگ می‌کند.

در دولت نیز:

قانون و قدرت اداری می‌توانند رفتار افراد را تنظیم کنند.

بنابراین سیستم می‌تواند بدون ارتباط مستقیم و تفاهم مستمر، هماهنگی اجتماعی ایجاد کند.

۱۲. تفاوت زیست-جهان و سیستم
اکنون می‌توان تمایز بنیادی را چنین صورت‌بندی کرد:

زیست-جهانسیستم

LebensweltSystem

تفاهمکنترل

زبانرسانه‌های غیرزبانی

ارزش‌هاپول و قدرت

فرهنگاقتصاد

هنجارهادولت اداری

ارتباطسازوکارهای خودتنظیم

بازتولید معناییبازتولید مادی

البته این دو حوزه کاملاً از هم جدا نیستند.

برعکس:

سیستم به زیست-جهان وابسته است.

اقتصاد بدون انسان‌هایی که اعتماد، قرارداد، زبان و هنجارهای مشترک دارند، نمی‌تواند وجود داشته باشد.

دولت نیز بدون مشروعیت اجتماعی و پذیرش هنجارهای سیاسی نمی‌تواند پایدار بماند.

بنابراین سیستم از زیست-جهان تغذیه می‌کند.

اما در عین حال می‌تواند بر آن مسلط شود.

۱۳. استقلال نسبی سیستم
یکی از ویژگی‌های جامعه مدرن این است که سیستم‌ها به تدریج:

خودمختار (autonom / autonomous / autonome)

می‌شوند.

اقتصاد بر اساس منطق:

پول

عمل می‌کند.

دولت بر اساس منطق:

قدرت اداری

عمل می‌کند.

در نتیجه، این حوزه‌ها دیگر برای هر تصمیم خود نیازمند توافق مستقیم همه اعضای جامعه نیستند.

این امر از یک جهت ضروری است.

جامعه پیچیده مدرن بدون این سازوکارها نمی‌تواند عمل کند.

اما از جهت دیگر خطرناک است.

زیرا سیستم می‌تواند منطق خود را به حوزه‌هایی گسترش دهد که اساساً باید با ارتباط و تفاهم اداره شوند.

۱۴. استعمار زیست-جهان
اکنون به یکی از مشهورترین مفاهیم هابرماس می‌رسیم:

استعمار زیست-جهان
Kolonialisierung der Lebenswelt
Colonization of the Lifeworld
Colonisation du monde vécu

استعمار زیست-جهان زمانی رخ می‌دهد که منطق سیستم:

پول

و

قدرت

به حوزه‌هایی وارد شود که باید بر اساس:

تفاهم

و

ارتباط

تنظیم شوند.

مثلاً:

اگر آموزش صرفاً بر اساس نیاز بازار کار ارزیابی شود.

اگر روابط انسانی به روابط مبادله‌ای تبدیل شوند.

اگر سیاست فقط به مدیریت تکنوکراتیک تقلیل یابد.

اگر رسانه‌ها عمدتاً بر اساس منطق سود و قدرت عمل کنند.

در این صورت:

زیست-جهان تحت استعمار سیستم قرار می‌گیرد.

۱۵. آسیب‌شناسی مدرنیته
در اینجا هابرماس به یک نظریه آسیب‌شناسی اجتماعی می‌رسد.

Sozialpathologie

جامعه مدرن از یک سو:

عقلانی‌تر

می‌شود.

اما از سوی دیگر:

امکان‌های ارتباطی و معنایی

ممکن است تضعیف شوند.

این تناقض را می‌توان چنین نوشت:

مدرنیته

→ افزایش عقلانی‌شدن سیستم

→ افزایش پیچیدگی اجتماعی

→ افزایش کارآمدی

اما همزمان:

→ گسترش منطق پول و قدرت

→ نفوذ سیستم در زیست-جهان

→ تضعیف ارتباط

→ بحران معنا و مشروعیت

بنابراین مشکل مدرنیته برای هابرماس:

عقلانیت بیش از حد

نیست.

بلکه:

غلبه یک شکل محدود از عقلانیت بر شکل‌های دیگر عقلانیت است.

۱۶. بحران در زیست-جهان
وقتی سیستم وارد زیست-جهان می‌شود، بحران‌هایی پدید می‌آیند.

در سطح فرهنگ:

بحران معنا

در سطح جامعه:

بحران مشروعیت

در سطح شخصیت:

بحران هویت

این سه بحران با سه مؤلفه زیست-جهان مرتبط‌اند.

فرهنگ
وقتی معناهای مشترک تضعیف شوند:

Sinnverlust

یعنی:

از دست رفتن معنا

جامعه
وقتی هنجارهای مشروع تضعیف شوند:

Legitimationskrise

یعنی:

بحران مشروعیت

شخصیت
وقتی فرد نتواند هویت خود را در روابط ارتباطی تثبیت کند:

Identitätskrise

یعنی:

بحران هویت

۱۷. اهمیت نظریه ارتباطی
اکنون می‌توان فهمید که چرا هابرماس به کنش ارتباطی چنین اهمیت می‌دهد.

اگر مشکل اصلی مدرنیته استعمار زیست-جهان باشد، راه مقابله با آن نیز باید از درون زیست-جهان آغاز شود.

یعنی:

ارتباط

گفت‌وگو

نقد

مشارکت

گفتمان

و

دموکراسی

باید بتوانند منطق سیستم را محدود کنند.

پس نظریه ارتباطی هابرماس فقط یک نظریه درباره زبان نیست.

بلکه یک نظریه درباره:

امکان مقاومت در برابر سلطه

است.

۱۸. جمع‌بندی این بخش
مسیر استدلال هابرماس در این مرحله را می‌توان چنین خلاصه کرد:

کنش



گفتار



ادعاهای اعتبار



نقد



استدلال



تفاهم



کنش ارتباطی



بازتولید زیست-جهان



عقلانی‌شدن زیست-جهان

اما در سطح جامعه مدرن:

پیچیدگی اجتماعی



تشکیل سیستم



اقتصاد



پول

و:

دولت



قدرت

سپس:

گسترش منطق سیستم



نفوذ در زیست-جهان



استعمار زیست-جهان



بحران معنا، مشروعیت و هویت

و در برابر آن:

عقلانیت ارتباطی



گفتمان



نقد



مشارکت



امکان رهایی

نکته بسیار مهم درباره ساختار کتاب
در اینجا باید یک نکته روش‌شناختی را روشن کنم: کتاب نظریه کنش ارتباطی جلد اول صرفاً یک کتاب آموزشی با فصل‌هایی درباره «کنش ارتباطی» و سپس «سیستم و زیست-جهان» نیست. ساختار واقعی استدلال هابرماس بسیار پیچیده‌تر است و بخش مهمی از جلد اول به بازسازی تاریخی و انتقادی نظریه عقلانیت اختصاص دارد.

هابرماس در ادامه، به‌ویژه با ورود جدی‌تر به بحث ماکس وبر، مسئله عقلانی‌شدن را از منظرهای مختلف بررسی می‌کند و سپس به بازسازی انتقادی نظریه‌های:

مارکس (Marx)،
لوکاچ (Lukács)،
هورکهایمر (Horkheimer)،
آدورنو (Adorno)،
و دیگر متفکران نظریه انتقادی

می‌پردازد.

در این مسیر، یک پرسش بسیار مهم شکل می‌گیرد:

چرا عقلانی‌شدن مدرن، که در اصل می‌توانست به آزادی و خودمختاری بیشتر انسان منجر شود، همزمان به شکل‌گیری ساختارهای سلطه و بیگانگی نیز منجر شده است؟

پاسخ نهایی هابرماس به این پرسش در مفهوم «دوگانگی سیستم و زیست-جهان» قرار دارد؛ اما برای رسیدن دقیق به آن، باید ابتدا بازسازی بسیار دقیق او از وبر و نظریه عقلانی‌شدن را دنبال کرد. این همان جایی است که در ادامه کتاب، مفهوم عقلانیت هدفمند (Zweckrationalität)، عقلانیت ارزشی (Wertrationalität)، عقلانیت صوری (formale Rationalität) و عقلانیت ماهوی (materiale Rationalität) و همچنین تفاوت میان عقلانی‌شدن فرهنگی و عقلانی‌شدن اجتماعی وارد بحث می‌شوند.

ادامه منطقی بحث از همین‌جا، ورود جزئی و دقیق به بازسازی هابرماس از نظریه عقلانی‌شدن ماکس وبر است؛ یعنی بررسی اینکه هابرماس چگونه نظریه وبر را بازخوانی می‌کند، چه چیزی را در آن می‌پذیرد، چه چیزی را ناکافی می‌داند، و چگونه از دل نقد وبر به تمایز «سیستم/زیست-جهان» می‌رسد.


برچسب‌ها: یورگن هابرماس, نظریه کنش ارتباطی, مارکسیسم, نظریه انتقادی
[ سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:57 ] [ عباس مهیاد ]

تفسیر دیتر هنریش از آموزهٔ علم فیشته

(Dieter Henrich's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Dieter Henrich)

مقدمه

دیتر هنریش (Dieter Henrich) یکی از اثرگذارترین پژوهشگران فلسفهٔ آلمان در نیمهٔ دوم قرن بیستم است. او بیش از آنکه بخواهد صرفاً آثار فیشته را شرح دهد، می‌کوشد نشان دهد که مسئلهٔ اصلی فیشته، مسئلهٔ خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) است.

به نظر هنریش، بسیاری از خوانندگان فیشته دچار یک سوءبرداشت بنیادین شده‌اند: آنان گمان می‌کنند که محور Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre «من» (Ich — I — Moi) است، در حالی که مسئلهٔ واقعی کتاب، چگونگی امکان خودآگاهی است.

مسئلهٔ بنیادین: خودآگاهی چگونه ممکن است؟

هنریش استدلال می‌کند که پرسش اصلی فیشته این نیست که «جهان چگونه وجود دارد؟» یا «شناخت چگونه ممکن است؟»، بلکه این است:

خودآگاهی چگونه می‌تواند از خود آگاه باشد، بی‌آنکه این آگاهی به دور منطقی (Zirkel — Circle — Cercle) گرفتار شود؟

این پرسش از نظر هنریش، میراثی است که فیشته از کانت دریافت می‌کند، اما آن را به سطحی رادیکال‌تر می‌برد.

نقد نظریهٔ بازتاب

بازتاب (Reflexion — Reflection — Réflexion)

به نظر هنریش، سنت فلسفی پیش از فیشته غالباً خودآگاهی را چنین می‌فهمید:

  1. نخست ذهن وجود دارد.
  2. سپس ذهن به خود می‌نگرد.
  3. از این بازنگری، خودآگاهی پدید می‌آید.

اما هنریش نشان می‌دهد که فیشته این مدل را نمی‌پذیرد.

چرا؟

زیرا اگر ذهن برای آگاه شدن از خود نیازمند یک بازتاب دوم باشد، باید بپرسیم آن بازتاب دوم چگونه از خود آگاه می‌شود. اگر باز هم به بازتاب دیگری نیاز باشد، تسلسل بی‌پایان (unendlicher Regress — Infinite Regress — Régression à l'infini) رخ می‌دهد.

از نظر هنریش، فیشته دقیقاً برای گریز از این تسلسل، مفهوم کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را مطرح می‌کند.

کنش بنیادین به مثابهٔ خودآگاهیِ بی‌واسطه

هنریش تأکید می‌کند که کنش بنیادین یک «واقعه» یا «رویداد زمانی» نیست.

بلکه ساختاری است که در آن، آگاهی و آگاهی از خود از هم جدا نیستند.

به بیان دیگر:

«من» نخست وجود ندارد تا بعداً خود را بشناسد؛ بلکه در همان کنش نخستین، هم هست و هم از خود آگاه است.

از این رو، خودآگاهی نزد فیشته یک «دانش ثانوی» نیست، بلکه ویژگی ذاتی فعالیت آگاهی است.

تفاوت با دکارت

هنریش بارها تأکید می‌کند که نباید فیشته را ادامهٔ مستقیم دکارت دانست.

در دکارت، جملهٔ مشهور «می‌اندیشم، پس هستم» (Cogito, ergo sum) بر تقدم اندیشیدن دلالت دارد.

اما از دید هنریش، فیشته از این نیز فراتر می‌رود.

در فلسفهٔ فیشته، مسئله فقط اندیشیدن نیست، بلکه فعالیت خودبنیاد است.

به همین دلیل، «من» نه یک جوهر اندیشنده، بلکه یک فعالیت خودآگاه (selbstbewusste Tätigkeit — self-conscious activity — activité consciente d'elle-même) است.

رابطهٔ خودآگاهی و آزادی

یکی از نکات برجسته در خوانش هنریش این است که خودآگاهی و آزادی از هم جدایی‌پذیر نیستند.

اگر آگاهی صرفاً نتیجهٔ علل بیرونی باشد، دیگر نمی‌توان آن را خودآگاهی نامید.

از این رو، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) برای هنریش نتیجهٔ نظام نیست، بلکه در خودِ ساختار خودآگاهی حضور دارد.

جایگاه «جزمن»

هنریش «جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)» را نه یک شیء مستقل، بلکه حدّ ساختاریِ خودآگاهی می‌فهمد.

به نظر او، بدون این حد، آگاهی هیچ تمایزی در خود نخواهد یافت و بنابراین نمی‌تواند به صورت تجربه تحقق یابد.

در اینجا، او با بسیاری از خوانش‌های واقع‌گرایانه یا روان‌شناختی از فیشته فاصله می‌گیرد.

اهمیت تاریخی این تفسیر

تأثیر هنریش فقط به مطالعات فیشته محدود نماند.

تحلیل او از خودآگاهی بر پژوهش‌های مربوط به کانت، هگل، شلینگ و حتی فلسفهٔ ذهن معاصر اثر گذاشت.

بسیاری از پژوهشگران پس از او، مسئلهٔ «آگاهی از خود بدون بازتاب» را به یکی از مسائل اصلی فلسفهٔ قاره‌ای و فلسفهٔ ذهن تبدیل کردند.

جمع‌بندی

در خوانش دیتر هنریش:

  • مسئلهٔ اصلی فیشته، خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) است.
  • کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) راه‌حل فیشته برای پرهیز از تسلسل در نظریهٔ بازتاب است.
  • «من» یک جوهر یا شیء نیست، بلکه فعالیتی است که در همان کنش، از خود آگاه است.
  • آزادی و خودآگاهی دو اصل جداگانه نیستند، بلکه دو وجه از یک ساختار واحدند.

ارزیابی

خوانش هنریش یکی از اثرگذارترین تفسیرهای معاصر از فیشته است، اما تنها خوانش ممکن نیست. برای مثال، راینهارد لائوت (Reinhard Lauth) بر خلاف هنریش، محور نظام را بیش از آنکه «خودآگاهی» بداند، در کنش بنیادین (Tathandlung) و معماری درونی Wissenschaftslehre جست‌وجو می‌کند. به همین دلیل، مطالعهٔ تفسیر لائوت گام طبیعی بعدی برای مقایسهٔ این دو رویکرد خواهد بود.

تفسیر سوم

گونتر زولر و نسبت فیشته با کانت

(Günter Zöller's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Günter Zöller)

مقدمه

در میان مفسران معاصر، گونتر زولر (Günter Zöller) جایگاه ویژه‌ای دارد، زیرا برخلاف بسیاری از شارحان قرن نوزدهم، او فیشته را نه فیلسوفی گسسته از کانت، بلکه رادیکال‌ترین ادامه‌دهندهٔ پروژهٔ استعلایی کانت می‌داند.

به نظر زولر، برای فهم درست Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre باید آن را در امتداد نقد عقل محض (Kritik der reinen Vernunft — Critique of Pure Reason — Critique de la raison pure) خواند، نه در پرتو هگل.

مسئلهٔ بنیادین

پرسش اصلی زولر این است:

آیا فیشته از کانت عبور می‌کند، یا صرفاً اندیشهٔ او را ادامه می‌دهد؟

پاسخ او چنین است:

فیشته از کانت عبور می‌کند، اما از درون خود فلسفهٔ کانت، نه با نفی آن.

به همین دلیل، او از تعبیر «رادیکال‌کردن ایده‌آلیسم استعلایی» استفاده می‌کند.

ایده‌آلیسم استعلایی

ایده‌آلیسم استعلایی (Transzendentaler Idealismus — Transcendental Idealism — Idéalisme transcendantal)

به نظر زولر، فیشته اصل اساسی کانت را حفظ می‌کند:

فلسفه باید شرایط امکان تجربه را توضیح دهد.

اما یک گام فراتر می‌رود.

کانت این شرایط را از طریق مجموعه‌ای از قوا، مانند حس (Sinnlichkeit — Sensibility — Sensibilité)، فاهمه (Verstand — Understanding — Entendement) و عقل (Vernunft — Reason — Raison) توضیح می‌دهد.

فیشته می‌پرسد:

آیا خود این قوا نیز به اصل واحدی بازنمی‌گردند؟

از اینجاست که کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) وارد صحنه می‌شود.

اصل واحد نظام

زولر معتقد است که مهم‌ترین نوآوری فیشته، جایگزین کردن کثرت قوای کانتی با یک اصل واحد است.

به تعبیر او:

  • کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)،
  • خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)،
  • فعالیت (Tätigkeit — Activity — Activité)،

سه نام برای سه چیز متفاوت نیستند، بلکه سه وجه از یک اصل بنیادی‌اند.

نقد شیء فی‌نفسه

شیء فی‌نفسه (Ding an sich — Thing in Itself — Chose en soi)

یکی از مهم‌ترین محورهای تفسیر زولر، تحلیل نقد فیشته بر مفهوم شیء فی‌نفسه است.

او می‌گوید فیشته کانت را به دلیل پذیرش باقی‌مانده‌ای از واقع‌گرایی نقد می‌کند.

اگر فلسفه فقط با شرایط امکان تجربه سروکار دارد، دیگر نمی‌توان موجودی را فرض کرد که اصولاً خارج از هر امکان تجربه باشد و در عین حال در تبیین تجربه نقش ایفا کند.

از این رو، فیشته مفهوم جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) را جایگزین شیء فی‌نفسه (Ding an sich — Thing in Itself — Chose en soi) نمی‌کند؛ بلکه کل مسئله را از نو صورت‌بندی می‌کند.

خودآگاهی

خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi)

زولر با هنریش موافق است که خودآگاهی در نظام فیشته اهمیت اساسی دارد، اما معتقد است نباید آن را از بستر نظام استعلایی جدا کرد.

از نظر او، خودآگاهی نه یک واقعیت روان‌شناختی، بلکه نتیجهٔ تحلیل استعلایی شرایط امکان تجربه است.

به همین دلیل، او با تفسیرهای روان‌شناسانه از فیشته مخالفت می‌کند.

آزادی

آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté)

به نظر زولر، آزادی در فلسفهٔ فیشته صرفاً یک اصل اخلاقی نیست.

آزادی، ساختار بنیادی خودِ فعالیت آگاهی است.

یعنی اگر آگاهی صرفاً محصول علل طبیعی باشد، دیگر نمی‌توان آن را اصل استعلایی تجربه دانست.

بنابراین، آزادی و خودآگاهی دو روی یک حقیقت‌اند.

آنشتوس

آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte)

زولر تأکید می‌کند که نباید آنشتوس را «شیء فی‌نفسهٔ پنهان» دانست.

او آن را لحظه‌ای می‌فهمد که در آن، فعالیت آگاهی با محدودیتی روبه‌رو می‌شود.

این محدودیت، شرط امکان تجربه است، نه علتی خارجی که آگاهی را ایجاد کند.

استنتاج استعلایی

استنتاج استعلایی (Transzendentale Deduktion — Transcendental Deduction — Déduction transcendantale)

از دید زولر، فیشته پروژهٔ استنتاج استعلایی کانت را کامل می‌کند.

کانت نشان می‌دهد که مقولات برای تجربه ضروری‌اند.

فیشته می‌خواهد نشان دهد که خودِ فعالیتی که این مقولات را ممکن می‌سازد نیز باید از اصلی واحد استنتاج شود.

در نتیجه، Wissenschaftslehre را می‌توان نوعی «استنتاج استعلاییِ خودِ آگاهی» دانست.

تفاوت با لائوت

در اینجا تفاوت ظریفی میان زولر و لائوت دیده می‌شود.

لائوت بیشتر بر معماری درونی و ارگانیک نظام فیشته تأکید می‌کند.

زولر بیشتر بر جایگاه این نظام در ادامهٔ پروژهٔ کانت تأکید دارد.

به همین دلیل، آثار زولر برای فهم نسبت کانت و فیشته اهمیت ویژه‌ای دارند.

جمع‌بندی

در تفسیر گونتر زولر:

  • آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Science of Knowledge — Doctrine de la science) ادامهٔ رادیکال فلسفهٔ کانت است.
  • کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) اصل واحدی است که جایگزین کثرت قوای شناخت می‌شود.
  • خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) باید در چارچوب تحلیل استعلایی فهمیده شود، نه روان‌شناسی.
  • آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) و فعالیت (Tätigkeit — Activity — Activité) دو جنبهٔ یک اصل‌اند.
  • آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) بیانگر محدودیت درونی تجربه است، نه موجودی مستقل.

اهمیت تفسیر زولر

زولر یکی از تأثیرگذارترین مفسران انگلیسی‌زبان فیشته است، زیرا نشان می‌دهد که Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را نباید گسستی از کانت دانست، بلکه باید آن را بازسازی و تعمیق ایده‌آلیسم استعلایی کانت فهمید. از این رو، آثار او پلی میان پژوهش‌های کانتی و فیشته‌پژوهی معاصر به شمار می‌روند.

تفسیر راینهارد لائوت از «بنیاد کل آموزهٔ علم»

(Reinhard Lauth's Interpretation of Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre par Reinhard Lauth)

مقدمه

راینهارد لائوت را بسیاری از پژوهشگران، دقیق‌ترین شارح متن‌های فیشته می‌دانند. ویژگی ممتاز او این است که برخلاف بسیاری از مفسران، نمی‌کوشد فیشته را از منظر هگل، پدیدارشناسی یا فلسفهٔ معاصر بخواند، بلکه اصرار دارد که نظام فیشته باید از درون مفاهیم خود فیشته فهمیده شود.

از دید لائوت، Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre نه کتابی دربارهٔ روان‌شناسی انسان، نه رساله‌ای در معرفت‌شناسی، و نه صرفاً اثری در اخلاق است. این کتاب تلاشی برای کشف اصل بنیادین (Grundprinzip — Fundamental Principle — Principe fondamental) همهٔ فلسفه است؛ اصلی که بتوان از آن همهٔ مفاهیم دیگر را با ضرورت استنتاج کرد.

مسئلهٔ آغاز فلسفه

به نظر لائوت، نخستین پرسش فیشته این نیست که «من چیست؟»، بلکه این است:

فلسفه از کجا باید آغاز شود؟

هر فلسفه‌ای که از مفهومی آغاز کند که خود نیازمند توضیح باشد، هنوز به بنیاد نرسیده است. بنابراین، آغاز فلسفه باید آغاز مطلق (absoluter Anfang — Absolute Beginning — Commencement absolu) باشد؛ یعنی اصلی که برای اعتبار خود به هیچ اصل دیگری وابسته نباشد.

از این رو، لائوت معتقد است که فیشته در پی یافتن نخستین گزاره نیست، بلکه در پی یافتن نخستین فعالیت (Tätigkeit — Activity — Activité) است.

کنش بنیادین؛ اصل واقعی نظام

مهم‌ترین ادعای لائوت این است که اصل فلسفهٔ فیشته، کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) است.

او تأکید می‌کند که نباید این اصطلاح را به معنای «یک عمل که در گذشته انجام شده است» فهمید. کنش بنیادین نه یک حادثهٔ تاریخی است، نه تجربه‌ای روان‌شناختی و نه لحظه‌ای در زمان.

این کنش، ساختار بنیادی هرگونه آگاهی است؛ فعالیتی که در آن، «من» هم پدید می‌آید و هم خود را آشکار می‌کند. بنابراین، اصل فلسفه یک «چیز» نیست، بلکه یک «فعل» است.

خودوضعی و پیدایش «من»

از دید لائوت، مفهوم خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) کلید فهم کتاب است.

اشتباه رایج این است که تصور شود ابتدا «من» وجود دارد و سپس خود را وضع می‌کند. اگر چنین باشد، باید توضیح داد که آن «منِ پیشین» چگونه وجود یافته است و این خود، آغاز را از میان می‌برد.

به نظر لائوت، «من» و خودوضعی دو امر جداگانه نیستند. «من» همان رخداد خودوضعی است. وجود «من» چیزی جز این فعالیت نیست.

تقدم فعالیت بر وجود

لائوت معتقد است که فیشته یکی از بنیادی‌ترین دگرگونی‌های تاریخ متافیزیک را انجام می‌دهد.

در سنت کلاسیک، معمولاً وجود مقدم بر فعالیت است: نخست موجودی هست، سپس عمل می‌کند.

اما در فیشته، فعالیت مقدم است. آنچه ما «وجود» می‌نامیم، تنها در افق این فعالیت قابل فهم می‌شود.

از این رو، فلسفهٔ فیشته را نمی‌توان متافیزیک جوهر دانست؛ بلکه باید آن را متافیزیک فعالیت نامید.

جزمن؛ حد درونی فعالیت

لائوت مفهوم جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) را نه به معنای «جهان خارج»، بلکه به منزلهٔ حدی درونی برای فعالیت می‌فهمد.

اگر فعالیت هیچ محدودیتی نداشته باشد، هیچ تعین و هیچ تجربه‌ای شکل نمی‌گیرد. از سوی دیگر، اگر فقط محدودیت باشد، دیگر آزادی و خودآگاهی ممکن نخواهد بود.

بنابراین، جزمن بیانگر لحظه‌ای است که فعالیت برای آنکه تجربه‌ای معین پدید آورد، با حد روبه‌رو می‌شود.

آنشتوس؛ مقاومت، نه علت

در تفسیر لائوت، آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) یکی از دشوارترین مفاهیم فیشته است.

او تأکید می‌کند که آنشتوس نه شیء فی‌نفسهٔ کانتی است، نه علتی بیرونی که آگاهی را به حرکت درآورد.

آنشتوس نام همان مقاومتی است که فعالیت در فرایند تعین‌یافتن با آن مواجه می‌شود. این مقاومت، شرط امکان تجربه است، نه منشأیی مستقل از آگاهی.

استنتاج نظام

لائوت مفهوم استنتاج (Deduktion — Deduction — Déduction) را به معنای اثبات صوری یا قیاس منطقی نمی‌فهمد.

از دید او، استنتاج در فیشته یعنی نشان دادن اینکه هر مفهوم چگونه با ضرورت از مفهوم پیشین زاده می‌شود.

به همین دلیل، Wissenschaftslehre مجموعه‌ای از گزاره‌های مستقل نیست، بلکه فرایندی زنده است که در آن هر مرحله از دل مرحلهٔ پیشین رشد می‌کند.

وحدت نظری و عملی

یکی از نکات مهم در تفسیر لائوت این است که میان فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی جدایی واقعی وجود ندارد.

شناخت و آزادی هر دو تجلی‌های یک فعالیت بنیادین‌اند. به همین دلیل، اخلاق، معرفت‌شناسی و حتی فلسفهٔ حقوق در نظام فیشته شاخه‌هایی جداگانه نیستند، بلکه بسط‌های مختلف یک اصل واحدند.

تفاوت با هگل

لائوت با این برداشت رایج که فیشته صرفاً مقدمه‌ای بر هگل است، مخالفت می‌کند.

به نظر او، هگل حرکت مفهومی را محور فلسفه قرار می‌دهد، در حالی که فیشته فعالیت خودآگاه را اصل می‌گیرد.

از این رو، نمی‌توان Wissenschaftslehre را صرفاً مرحله‌ای ناقص در مسیر دیالکتیک هگل دانست.

اهمیت نسخه‌های مختلف آموزهٔ علم

لائوت تأکید می‌کند که نسخه‌های گوناگون آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Science of Knowledge — Doctrine de la science)، از سال ۱۷۹۴ تا سال‌های پایانی زندگی فیشته، نظام‌های متفاوتی نیستند.

آنها کوشش‌های متعددی برای بیان یک حقیقت واحدند: اینکه اصل همهٔ فلسفه، فعالیت خودبنیاد است.

جمع‌بندی

در خوانش راینهارد لائوت:

  • کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) اصل حقیقی نظام است.
  • خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) نشان می‌دهد که «من» از پیش موجود نیست، بلکه در همان فعالیت پدید می‌آید.
  • فعالیت (Tätigkeit — Activity — Activité) بر وجود (Sein — Being — Être) تقدم دارد.
  • جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) حد درونی فعالیت است، نه یک واقعیت مستقل.
  • آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) مقاومتی استعلایی است، نه علت خارجی.
  • کل Wissenschaftslehre یک نظام زنده و ارگانیک است که همهٔ مفاهیم آن با ضرورت از یک اصل بنیادین گسترش می‌یابند.

از نظر لائوت، بزرگ‌ترین دستاورد فیشته این است که برای نخستین بار در تاریخ فلسفه، اصل بنیادین را نه یک جوهر (Substanz — Substance — Substance)، نه یک وجود (Sein — Being — Être) و نه یک اندیشه (Gedanke — Thought — Pensée)، بلکه یک فعالیت خودبنیاد (selbstbegründende Tätigkeit — Self-Grounding Activity — Activité auto-fondatrice) قرار می‌دهد. همین تغییر، به نظر او، نقطهٔ آغاز واقعی ایده‌آلیسم آلمانی و یکی از بنیادی‌ترین دگرگونی‌های فلسفهٔ جدید است.

تفسیر چهارم

فردریک نویهاوزر و تفسیر آزادی در آموزهٔ علم فیشته

(Frederick Neuhouser's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Frederick Neuhouser)

مقدمه

فردریک نویهاوزر از مهم‌ترین فیشته‌پژوهان معاصر در سنت انگلیسی‌زبان است. اگر هنریش مسئلهٔ اصلی فیشته را خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) می‌داند و لائوت محور نظام را کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) تلقی می‌کند، نویهاوزر استدلال می‌کند که این دو مفهوم در نهایت در خدمت تبیین یک اصل بنیادی‌تر هستند: آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté).

از نظر او، تمام دستگاه Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را باید به عنوان کوششی برای توضیح امکان آزادی فهمید.

آزادی؛ اصل درونی نظام

نویهاوزر تأکید می‌کند که آزادی در فیشته صرفاً یک آموزهٔ اخلاقی نیست.

در بسیاری از نظام‌های فلسفی، آزادی در پایان بحث و پس از تحلیل شناخت مطرح می‌شود. اما در فیشته، آزادی از آغاز در ساختار آگاهی حضور دارد.

به همین دلیل، او می‌گوید که آزادی «نتیجه»ی نظام نیست؛ بلکه «شرط امکان» آن است.

خودآگاهی و آزادی

خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) و آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) از نظر نویهاوزر دو اصل مستقل نیستند.

او استدلال می‌کند که اگر آگاهی کاملاً محصول علل طبیعی باشد، دیگر نمی‌توان آن را خودآگاهی به معنای دقیق کلمه دانست.

در نتیجه، هر تحلیل از خودآگاهی، هم‌زمان تحلیلی از آزادی نیز هست.

کنش بنیادین به مثابهٔ خودتعیینی

نویهاوزر مفهوم کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را از منظر خودتعیینی (Selbstbestimmung — Self-Determination — Autodétermination) می‌خواند.

به نظر او، این کنش صرفاً بیانگر آغاز آگاهی نیست، بلکه نشان می‌دهد که آگاهی منشأ قواعد و جهت‌گیری‌های خود نیز هست.

از این رو، خودتعیینی به معنای دلخواه‌بودن یا بی‌قاعدگی نیست؛ بلکه به معنای آن است که قانونمندی آگاهی از درون فعالیت خود آن برمی‌خیزد.

جزمن و محدودیت

جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در خوانش نویهاوزر نقش مهمی دارد، زیرا آزادی فقط در نسبت با محدودیت معنا پیدا می‌کند.

اگر هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد، آزادی نیز تحقق نمی‌یابد؛ زیرا آزادی همواره آزادیِ انجام دادن چیزی در جهانی متعیّن است.

بنابراین، محدودیت نه نفی آزادی، بلکه شرط تحقق آن است.

آنشتوس

آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) از دید نویهاوزر، لحظه‌ای است که فعالیت آزاد با واقعیت تعین‌یافته روبه‌رو می‌شود.

او با تفسیرهایی که آنشتوس را شیء فی‌نفسه یا علتی خارجی می‌دانند موافق نیست.

به نظر او، آنشتوس باید در چارچوب ساختار آزادی فهمیده شود: آزادی فقط هنگامی می‌تواند خود را به صورت کنش بالفعل نشان دهد که با نوعی مقاومت روبه‌رو شود.

وحدت فلسفهٔ نظری و عملی

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های خوانش نویهاوزر این است که مرز میان فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی را کم‌رنگ می‌کند.

شناخت، اراده و عمل، سه قلمرو جداگانه نیستند؛ بلکه سه نمود از فعالیت آزاد آگاهی‌اند.

از این رو، Wissenschaftslehre هم‌زمان نظریه‌ای دربارهٔ شناخت و نظریه‌ای دربارهٔ عمل است.

نسبت با کانت

نویهاوزر معتقد است که فیشته پروژهٔ آزادی در فلسفهٔ کانت را رادیکال می‌کند.

در کانت، آزادی بیشتر در فلسفهٔ عملی برجسته می‌شود.

اما در فیشته، آزادی به اصل کل نظام استعلایی تبدیل می‌شود و حتی امکان شناخت نیز بدون آن قابل توضیح نیست.

اهمیت فلسفی

به نظر نویهاوزر، اهمیت پایدار فیشته در این است که آزادی را نه یک ویژگی افزوده بر انسان، بلکه ساختار بنیادی سوژه می‌داند.

از این منظر، آزادی صرفاً موضوع اخلاق نیست، بلکه بنیان هرگونه نسبت انسان با جهان است.

جمع‌بندی

در خوانش فردریک نویهاوزر:

  • آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) اصل وحدت‌بخش نظام فیشته است.
  • خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) بدون آزادی قابل تصور نیست.
  • کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را باید به منزلهٔ خودتعیینی (Selbstbestimmung — Self-Determination — Autodétermination) فهمید.
  • جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) و آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) شرط‌های تحقق آزادی‌اند، نه نفی آن.
  • کل Wissenschaftslehre را می‌توان به منزلهٔ تبیینی فلسفی از امکان کنش آزاد انسان خواند.

این خوانش با تفسیرهای هنریش و لائوت تفاوت دارد: هنریش مسئلهٔ محوری را خودآگاهی می‌داند، لائوت بر ساختار و کنش بنیادین تأکید می‌کند، و نویهاوزر می‌کوشد نشان دهد که این دو در نهایت در خدمت توضیح آزادی هستند؛ از همین رو، آثار او در پژوهش‌های معاصر دربارهٔ نسبت فیشته و فلسفهٔ عملی جایگاه مهمی دارند.

تفسیر پنجم

الکسیس فیلوننکو و تفسیر آزادی و بی‌نهایت در آموزهٔ علم فیشته

(Alexis Philonenko's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Alexis Philonenko)

مقدمه

الکسیس فیلوننکو از برجسته‌ترین مفسران فرانسوی فیشته است. او بر این باور است که اگرچه مفاهیمی مانند کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)، خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) و خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) برای فهم Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre ضروری‌اند، اما هیچ‌یک به تنهایی مرکز ثقل نظام نیستند. به نظر او، مفهومی که همهٔ این عناصر را به یکدیگر پیوند می‌دهد، بی‌نهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) است.

فیلوننکو معتقد است که فلسفهٔ فیشته را باید به منزلهٔ فلسفه‌ای دربارهٔ حرکت بی‌پایان آزادی فهمید، نه به عنوان نظامی که می‌خواهد به نقطه‌ای ثابت یا پایان‌یافته برسد.

من به مثابهٔ فرایند

از دید فیلوننکو، من (Ich — I — Moi) هرگز یک جوهر ثابت یا موجودی از پیش کامل نیست. «من» همواره در حال شدن است و هویت خود را از طریق فعالیت مداوم به دست می‌آورد. بنابراین، نباید «من» را شیئی دانست که ویژگی‌هایی دارد؛ بلکه باید آن را فرایندی دانست که در هر لحظه خود را از نو تحقق می‌بخشد.

آزادی

در خوانش فیلوننکو، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) به معنای انتخاب میان چند امکان نیست، بلکه توانایی دائمی برای فراتر رفتن از هر حد و تعین است. آزادی هیچ‌گاه به صورت یک وضعیت نهایی به دست نمی‌آید؛ بلکه خودِ حرکتِ فراروی از محدودیت است.

از این رو، آزادی در فلسفهٔ فیشته یک مقصد نیست، بلکه شیوهٔ بودن انسان است.

کنش بنیادین

فیلوننکو کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را رخدادی متعلق به آغاز نظام نمی‌داند. این کنش، فعالیتی است که در هر لحظه در آگاهی جریان دارد. آگاهی تا زمانی که آگاهی است، در حال تحقق این کنش بنیادین است.

جزمن

جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در نظر فیلوننکو دشمن آزادی نیست، بلکه شرط ظهور آن است. اگر هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد، آزادی نیز نمی‌تواند خود را به صورت کنش نشان دهد. بنابراین، محدودیت نه نفی آزادی، بلکه زمینهٔ تحقق آن است.

آنشتوس

آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) لحظه‌ای است که فعالیت آزاد با مقاومت روبه‌رو می‌شود. این مقاومت آزادی را نابود نمی‌کند، بلکه آن را به کنش واقعی تبدیل می‌کند. به همین دلیل، آنشتوس را باید جزئی از ساختار آزادی دانست، نه نیرویی بیرونی که بر آزادی تحمیل می‌شود.

اخلاق

در خوانش فیلوننکو، اخلاق (Moralität — Morality — Moralité) مجموعه‌ای از قواعد ثابت نیست. اخلاق همان تلاش بی‌پایان برای تحقق آزادی است. همچنین وظیفه (Pflicht — Duty — Devoir) امری نیست که یک بار برای همیشه انجام شود؛ بلکه تکلیفی است که همواره افق‌های تازه‌ای پیش روی انسان می‌گشاید.

بی‌نهایت

بی‌نهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) مهم‌ترین مفهوم در تفسیر فیلوننکو است. او معتقد است که آگاهی، آزادی، وظیفه و حتی تاریخ، همگی ساختاری بی‌پایان دارند. از این رو، نظام فیشته را نباید دستگاهی بسته دانست که به نتیجه‌ای نهایی ختم می‌شود، بلکه باید آن را حرکتی دانست که پیوسته از هر تعین فراتر می‌رود.

نسبت با کانت و هگل

فیلوننکو بر این باور است که فیشته آزادی را از قلمرو صرفاً اخلاقی، که در فلسفهٔ کانت برجسته است، به اصل بنیادین کل نظام فلسفی تبدیل می‌کند. همچنین، او تفاوت مهمی میان فیشته و هگل می‌بیند: در حالی که هگل به تحقق و تکمیل فرایند دیالکتیکی می‌اندیشد، فیلوننکو معتقد است که در فیشته، حرکت آزادی اساساً پایانی ندارد و همین بی‌پایانی ویژگی اساسی نظام اوست.

جمع‌بندی

در تفسیر فیلوننکو، کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)، من (Ich — I — Moi)، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté)، جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) و آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) همگی در پرتو مفهوم بی‌نهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) معنا پیدا می‌کنند. از این منظر، انسان موجودی است که هرگز به وضعیتی نهایی و کامل نمی‌رسد، بلکه در فرایند بی‌پایان خودآفرینی و خودفراروی زندگی می‌کند. این تأکید بر بی‌پایانیِ آزادی، ویژگی متمایز خوانش فیلوننکو از Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre است.

تفسیر ششم

مانفرد فرانک و تفسیر خودآگاهی پیشاتأملی در آموزهٔ علم فیشته

(Manfred Frank's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Manfred Frank)

مقدمه

مانفرد فرانک یکی از مهم‌ترین فیلسوفان آلمانی معاصر و از برجسته‌ترین مفسران ایده‌آلیسم آلمانی است. او در گفت‌وگو با فلسفهٔ تحلیلی، پدیدارشناسی و سنت پساکانتی، خوانشی ویژه از فیشته ارائه می‌کند.

از دید فرانک، مسئلهٔ اصلی فیشته نه صرفاً کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)، نه صرفاً آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) و نه فقط نظام استعلایی (transzendentales System — Transcendental System — Système transcendantal) است؛ بلکه پرسش اساسی این است:

چگونه آگاهی می‌تواند از خود آگاه باشد، بدون آنکه این آگاهی نتیجهٔ یک بازتاب دوم باشد؟

به همین دلیل، مفهوم محوری در تفسیر فرانک خودآگاهی پیشاتأملی (präreflexives Selbstbewusstsein — Pre-reflective Self-Consciousness — Conscience de soi pré-réflexive) است.

نقد نظریهٔ بازتاب

فرانک بحث خود را با نقد نظریه‌ای آغاز می‌کند که خودآگاهی را محصول بازتاب (Reflexion — Reflection — Réflexion) می‌داند.

طبق این نظریه، ابتدا ذهن وجود دارد، سپس ذهن به خود می‌نگرد و از این طریق به خودآگاهی می‌رسد.

فرانک معتقد است که این نظریه با مشکلی بنیادین روبه‌رو است.

اگر برای آگاهی از خود، بازتاب لازم باشد، باید خودِ این بازتاب نیز از خود آگاه باشد. در نتیجه، باز هم به بازتاب دیگری نیاز خواهد بود و این فرایند به تسلسل بی‌پایان (unendlicher Regress — Infinite Regress — Régression à l'infini) می‌انجامد.

از نظر او، فیشته این مشکل را به‌خوبی دریافته بود.

خودآگاهی پیشاتأملی

به نظر فرانک، فیشته می‌خواهد نشان دهد که آگاهی پیش از هرگونه بازتاب، به نحوی از خود آگاه است.

این آگاهی اولیه را نمی‌توان به مشاهدهٔ خود یا اندیشیدن دربارهٔ خود تقلیل داد.

خودآگاهی پیشاتأملی، شرط امکان هر نوع بازتاب بعدی است.

اگر این سطح اولیه وجود نداشته باشد، هیچ تأملی نیز ممکن نخواهد بود.

کنش بنیادین

فرانک کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را بیان فلسفی همین خودآگاهی پیشاتأملی می‌داند.

او تأکید می‌کند که کنش بنیادین یک «شیء» یا «واقعه» نیست، بلکه شیوهٔ بودن آگاهی است.

در این کنش، آگاهی و آگاهی از خود از هم جدا نیستند.

به همین دلیل، کنش بنیادین را نباید به یک عمل ارادی یا روان‌شناختی فروکاست.

من

در خوانش فرانک، من (Ich — I — Moi) موجودی مستقل نیست که بعداً ویژگی خودآگاهی را کسب کند.

«من» همان وحدت زندهٔ آگاهی و خودآگاهی است.

از این رو، «من» را نمی‌توان مانند یک شیء در برابر خود قرار داد و دربارهٔ آن داوری کرد.

جزمن

جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در تفسیر فرانک، شرط تمایز و تعین آگاهی است.

اگر هیچ تمایزی وجود نداشته باشد، آگاهی نمی‌تواند خود را به عنوان فعالیتی معین تجربه کند.

با این حال، جزمن موجودی مستقل و بیرون از ساختار استعلایی نیست؛ بلکه لحظه‌ای از سازمان درونی تجربه است.

زبان و خودآگاهی

یکی از جنبه‌های متمایز خوانش فرانک، توجه او به نسبت میان خودآگاهی و زبان است.

او معتقد است که خودآگاهی از زبان پدید نمی‌آید.

زبان می‌تواند خودآگاهی را بیان کند، اما نمی‌تواند آن را ایجاد کند.

از این رو، خودآگاهی پیشاتأملی از هر صورت‌بندی زبانی بنیادی‌تر است.

نسبت با پدیدارشناسی

فرانک میان فیشته و پدیدارشناسی، به‌ویژه در بحث آگاهی از خود، پیوندهایی می‌بیند.

او معتقد است که تحلیل فیشته از خودآگاهی پیشاتأملی، پیش‌درآمدی بر برخی مباحث پدیدارشناسی قرن بیستم است.

در عین حال، تأکید می‌کند که فیشته همچنان در چارچوب پروژهٔ استعلایی باقی می‌ماند و نباید با پدیدارشناسان یکی دانسته شود.

نسبت با هنریش

فرانک در بسیاری از موارد با دیتر هنریش (Dieter Henrich) همدل است، زیرا هر دو نظریهٔ بازتاب را ناکافی می‌دانند.

با این حال، فرانک بیش از هنریش می‌کوشد این بحث را با فلسفهٔ ذهن معاصر، نظریهٔ آگاهی و مباحث مربوط به ذهنیت (Subjectivity) پیوند دهد.

اهمیت فلسفی

از دید فرانک، اهمیت ماندگار فیشته در این است که او نشان می‌دهد خودآگاهی را نمی‌توان به رابطهٔ میان دو چیز ــ یعنی ذهن و تصویر ذهن از خودش ــ فروکاست.

خودآگاهی بنیادی‌ترین شیوهٔ بودن سوژه است و همهٔ روابط شناختی و عملی بر آن استوارند.

جمع‌بندی

در تفسیر مانفرد فرانک:

  • خودآگاهی پیشاتأملی (präreflexives Selbstbewusstsein — Pre-reflective Self-Consciousness — Conscience de soi pré-réflexive) کلید فهم نظام فیشته است.
  • کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) بیان فلسفی همین خودآگاهی اولیه است.
  • من (Ich — I — Moi) وحدت زندهٔ آگاهی و خودآگاهی است، نه جوهری مستقل.
  • جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) شرط تعین تجربه است، نه واقعیتی متافیزیکی مستقل.
  • زبان، خودآگاهی را بیان می‌کند، اما منشأ آن نیست.
  • نظریهٔ فیشته دربارهٔ خودآگاهی، از دید فرانک، یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های اندیشهٔ معاصر دربارهٔ ذهن و سوژه است.

جایگاه فلسفی

خوانش مانفرد فرانک جایگاه ویژه‌ای در پژوهش‌های معاصر دارد، زیرا او می‌کوشد میان فیشته، ایده‌آلیسم آلمانی، پدیدارشناسی و فلسفهٔ ذهن پلی برقرار کند. از نظر او، نوآوری اصلی فیشته نه صرفاً در نظریهٔ شناخت یا اخلاق، بلکه در کشف این نکته است که هر آگاهی، پیش از آنکه دربارهٔ خود بیندیشد، به نحوی بی‌واسطه از خود آگاه است؛ و همین نکته، بنیان کل نظام Wissenschaftslehre را تشکیل می‌دهد.

تفسیر هفتم

وین مارتین و تفسیر ساختار هنجاری خودآگاهی در آموزهٔ علم فیشته

(Wayne M. Martin's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Wayne M. Martin)

مقدمه

وین مارتین از مهم‌ترین پژوهشگران معاصر فیشته در جهان انگلیسی‌زبان است. او می‌کوشد فیشته را در گفت‌وگو با فلسفهٔ معاصر، به‌ویژه فلسفهٔ ذهن، فلسفهٔ کنش و نظریهٔ هنجارمندی (Normativity) بخواند.

به نظر مارتین، بسیاری از تفسیرهای پیشین ــ چه آنهایی که بر کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) تأکید می‌کنند و چه آنهایی که محور را خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) می‌دانند ــ یک جنبهٔ مهم را کمتر برجسته کرده‌اند: اینکه خودآگاهی همواره درون شبکه‌ای از قواعد، تعهدها و هنجارها شکل می‌گیرد.

مسئلهٔ بنیادین

پرسش اصلی مارتین چنین است:

چگونه «من» می‌تواند خود را به عنوان فاعل یک کنش بشناسد؟

او پاسخ می‌دهد که این شناخت صرفاً یک رویداد ذهنی نیست، بلکه مستلزم آن است که فاعل خود را در مقام موجودی مسئول، متعهد و پاسخ‌گو درک کند.

به همین دلیل، خودآگاهی از آغاز با هنجارمندی (Normativität — Normativity — Normativité) پیوند دارد.

من به منزلهٔ فاعل

در خوانش مارتین، من (Ich — I — Moi) را نباید به یک مشاهده‌گر منفعل تقلیل داد.

«من» همواره فاعل کنش است.

اما فاعل بودن فقط به معنای انجام دادن عمل نیست، بلکه به معنای پذیرفتن مسئولیت آن عمل نیز هست.

از این رو، خودآگاهی همواره بعدی عملی و هنجاری دارد.

کنش بنیادین

مارتین کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را لحظه‌ای می‌داند که در آن، سوژه خود را نه فقط به عنوان موجودی آگاه، بلکه به عنوان فاعلی مسئول تثبیت می‌کند.

کنش بنیادین صرفاً آغاز شناخت نیست؛ آغاز نسبت انسان با قانون، تعهد و مسئولیت نیز هست.

آزادی

در تفسیر مارتین، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) را نباید صرفاً توانایی انتخاب دانست.

آزادی یعنی توانایی عمل کردن بر اساس دلایلی که فاعل آن‌ها را از آنِ خود می‌داند.

از این رو، آزادی با خودمختاری (Autonomie) و مسئولیت پیوندی جدایی‌ناپذیر دارد.

جزمن

جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در خوانش مارتین تنها به معنای طبیعت یا جهان نیست.

جزمن هر آن چیزی است که در برابر کنش فاعل قرار می‌گیرد و او را وادار می‌کند تصمیم بگیرد، داوری کند و مسئولیت انتخاب خود را بپذیرد.

در نتیجه، جزمن نه مانع صرف، بلکه زمینهٔ تحقق عاملیت انسانی است.

آنشتوس

آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) در تفسیر مارتین، صرفاً یک مقاومت استعلایی نیست.

آنشتوس لحظه‌ای است که فاعل درمی‌یابد نمی‌تواند بدون توجه به واقعیت و بدون پاسخ‌گویی به شرایط عمل کند.

از این رو، آنشتوس ساختار هنجاری کنش را نیز آشکار می‌کند.

شناخت و عمل

مارتین بر وحدت شناخت و عمل تأکید می‌کند.

او معتقد است که شناخت حقیقی همیشه با امکان کنش همراه است و کنش نیز بدون شناخت ممکن نیست.

به همین دلیل، تقسیم سنتی میان فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی در نظام فیشته چندان بنیادی نیست.

نسبت با حقوق و اخلاق

یکی از ویژگی‌های برجستهٔ خوانش مارتین این است که او میان Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre و آثار بعدی فیشته دربارهٔ حقوق (Recht — Right — Droit) و اخلاق (Moralität — Morality — Moralité) پیوند برقرار می‌کند.

از دید او، نظریهٔ خودآگاهی در Wissenschaftslehre بنیان نظری همان مفاهیمی است که بعداً در فلسفهٔ حقوق و اخلاق فیشته بسط می‌یابند.

نسبت با مفسران دیگر

مارتین با هنریش در اهمیت خودآگاهی همدل است، با لائوت در اهمیت ساختار نظام موافق است و با نویهاوزر در نقش محوری آزادی اشتراک دارد؛ اما می‌کوشد نشان دهد که همهٔ این عناصر باید در افق هنجارمندی و عاملیت (Agency) فهمیده شوند.

از این رو، خوانش او تا حدی پلی میان فیشته‌پژوهی کلاسیک و مباحث فلسفهٔ تحلیلی معاصر است.

جمع‌بندی

در تفسیر وین مارتین:

  • خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) همواره با هنجارمندی (Normativität — Normativity — Normativité) همراه است.
  • کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) آغاز مسئولیت و عاملیت است، نه فقط آغاز شناخت.
  • من (Ich — I — Moi) فاعلی است که خود را از طریق کنش و پذیرش مسئولیت می‌شناسد.
  • آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) به معنای خودمختاری مسئولانه است، نه صرف اختیار.
  • جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) و آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) شرایط تحقق کنش و مسئولیت‌اند.
  • کل Wissenschaftslehre بنیان نظری فلسفهٔ اخلاق، حقوق و کنش فیشته را فراهم می‌آورد.

مقایسهٔ هفت مفسر اصلی

در پایان این مجموعه، می‌توان تفاوت رویکردها را چنین خلاصه کرد:

مفسرمحور اصلی تفسیر

دیتر هنریش (Dieter Henrich)خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) و نقد نظریهٔ بازتاب

راینهارد لائوت (Reinhard Lauth)کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) و معماری درونی نظام

گونتر زولر (Günter Zöller)نسبت فیشته با کانت (Kant) و رادیکال‌کردن ایده‌آلیسم استعلایی

فردریک نویهاوزر (Frederick Neuhouser)آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) به عنوان اصل وحدت‌بخش نظام

الکسیس فیلوننکو (Alexis Philonenko)بی‌نهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) و پویایی پایان‌ناپذیر آزادی

مانفرد فرانک (Manfred Frank)خودآگاهی پیشاتأملی (präreflexives Selbstbewusstsein — Pre-reflective Self-Consciousness — Conscience de soi pré-réflexive)

وین مارتین (Wayne M. Martin)هنجارمندی (Normativität — Normativity — Normativité)، عاملیت و مسئولیت

این هفت خوانش، مهم‌ترین رویکردهای معاصر به Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را نمایندگی می‌کنند. هر یک بر جنبه‌ای متفاوت از نظام فیشته تأکید دارد، اما همگی در این نکته مشترک‌اند که فلسفهٔ فیشته را باید به صورت یک نظام استعلایی (transzendentales System — Transcendental System — Système transcendantal) و نه مجموعه‌ای از نظریه‌های پراکنده فهمید.


برچسب‌ها: فیشته, تفسیر کتاب, بنیاد کل آموزه علم, فلسفه آلمانی
[ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 15:5 ] [ عباس مهیاد ]


بخش دوازدهم
استنتاج احساس؛ نخستین ظهور جزمن در آگاهی
(Deduktion der Empfindung — Deduction of Sensation — Déduction de la sensation)

اکنون فیشته می‌خواهد یکی از اساسی‌ترین پرسش‌های معرفت‌شناسی را پاسخ دهد:

احساس از کجا پدید می‌آید؟

احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)

این پرسش از زمان دکارت، لاک، هیوم و کانت مطرح بود، اما پاسخ فیشته با همهٔ آنها تفاوت دارد.

احساس یک «دادهٔ خام» نیست
در تجربه‌گرایی انگلیسی، به‌ویژه نزد جان لاک (John Locke — John Locke — John Locke) و دیوید هیوم (David Hume — David Hume — David Hume)، احساس معمولاً نخستین دادهٔ آگاهی تلقی می‌شود؛ یعنی چیزی که بدون واسطه به ذهن داده می‌شود.

فیشته این دیدگاه را نمی‌پذیرد.

او می‌گوید:

احساس، نقطهٔ آغاز فلسفه نیست؛ بلکه نتیجهٔ ساختار پیشین آگاهی است.

یعنی پیش از احساس، این امور باید وجود داشته باشند:

من (Ich — I — Moi)

جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)

محدودیت (Schranke — Limitation — Limite)

تنها پس از آن، احساس پدید می‌آید.

احساس چگونه به وجود می‌آید؟
فیشته استدلال می‌کند:

«من» ذاتاً فعالیت است.

اما این فعالیت، در نقطه‌ای با محدودیت روبه‌رو می‌شود.

این تجربهٔ محدود شدن، همان چیزی است که ما آن را احساس می‌نامیم.

بنابراین:

احساس، تجربهٔ محدود شدن فعالیت «من» است.

احساس، خاصیت شیء نیست
این نکته یکی از مهم‌ترین فاصله‌های فیشته با رئالیسم است.

مثلاً وقتی می‌گوییم:

«سنگ سخت است.»

در نگاه معمول چنین به نظر می‌رسد که سختی، خاصیت خود سنگ است.

اما فیشته می‌گوید:

«سختی» در مقام تجربه، نتیجهٔ رابطهٔ میان فعالیت من و مقاومت جزمن است.

این بدان معنا نیست که سنگ وجود ندارد؛ بلکه بدان معناست که «سختی» یک رابطهٔ تجربی است، نه صرفاً یک ویژگی مستقل از هر آگاهی.

مفهوم «تأثر»
تأثر
(Affektion — Affection — Affection)

فیشته از مفهومی استفاده می‌کند که کانت نیز به کار برده بود:

Affektion

کانت می‌گفت:

حس، هنگامی پدید می‌آید که ذهن از سوی چیزی متأثر شود.

اما فیشته می‌پرسد:

این تأثر چگونه ممکن است؟

پاسخ او این است:

تأثر، نتیجهٔ محدود شدن فعالیت «من» است، نه صرفاً اثرگذاری یک شیء خارجی.

تفاوت احساس و ادراک
باید میان دو اصطلاح تفاوت گذاشت.

احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)

نخستین تجربهٔ محدودیت.

ادراک
(Wahrnehmung — Perception — Perception)

احساسی که به‌وسیلهٔ فاهمه و مفاهیم سازمان یافته است.

برای مثال:

احساس گرما، هنوز «ادراک آتش» نیست.

ادراک زمانی شکل می‌گیرد که فاهمه این احساس را در قالب مفهوم «آتش» سامان دهد.

نقش قوهٔ تخیل
در بخش ششم دیدیم که:

قوهٔ تخیل مولد
(produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive)

میانجی میان «من» و «جزمن» است.

اکنون فیشته توضیح می‌دهد که:

همین قوهٔ تخیل، احساس را به شهود تبدیل می‌کند.

اگر تخیل وجود نداشت، احساس‌ها هرگز به صورت یک جهان منظم ظاهر نمی‌شدند.

احساس و آگاهی از خود
در نگاه نخست، احساس فقط آگاهی از جزمن به نظر می‌رسد.

اما فیشته نشان می‌دهد که:

در هر احساس، «من» به محدود بودن خود نیز آگاه می‌شود.

بنابراین هر احساس، دو جنبه دارد:

آگاهی از جزمن.

آگاهی ضمنی از خود.

به همین دلیل، احساس هرگز کاملاً عینی یا کاملاً ذهنی نیست.

چرا احساس همیشه معین است؟
ما هرگز «احساس به طور کلی» نداریم.

همیشه احساسی معین داریم:

گرما،

سرما،

فشار،

صدا،

نور.

فیشته این تعین را نتیجهٔ همان محدودیت (Schranke — Limitation — Limite) می‌داند.

اگر محدودیت وجود نداشت، هیچ احساس معینی نیز وجود نداشت.

احساس و زمان
فیشته به نکته‌ای ظریف اشاره می‌کند:

احساس همواره در لحظه‌ای معین رخ می‌دهد.

اما اگر فقط احساس‌های لحظه‌ای وجود داشت، آگاهی به مجموعه‌ای از لحظه‌های گسسته تبدیل می‌شد.

آنچه این لحظه‌ها را به هم پیوند می‌دهد، فعالیت مداوم «من» و قوهٔ تخیل است.

بنابراین استمرار تجربه، از احساس ناشی نمی‌شود؛ بلکه احساس درون استمرار فعالیت آگاهی جای می‌گیرد.

نتیجهٔ استنتاج احساس
اکنون می‌توان استدلال فیشته را چنین خلاصه کرد:

۱. من (Ich — I — Moi) فعالیت محض است.



۲. جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) این فعالیت را محدود می‌کند.



۳. محدودیت به صورت تأثر (Affektion — Affection — Affection) تجربه می‌شود.



۴. این تأثر، همان احساس (Empfindung — Sensation — Sensation) است.



۵. قوهٔ تخیل، احساس را به شهود (Anschauung — Intuition — Intuition) تبدیل می‌کند.



۶. فاهمه، شهود را در قالب مفهوم (Begriff — Concept — Concept) تثبیت می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن آلمانی)
در متن آلمانی، فیشته با دقت از Empfindung (احساس) و Gefühl (احساس به معنای عاطفه یا حس درونی) تمایز می‌گذارد. Empfindung به معنای نخستین تأثر شناختی است؛ یعنی مرحله‌ای که محدودیت فعالیت «من» در آگاهی ظاهر می‌شود. اما Gefühl در آثار بعدی فیشته، به‌ویژه در نوشته‌های اخلاقی و دینی، بیشتر به احساس درونی، وجدان یا حالت عاطفی اشاره دارد. یکسان گرفتن این دو اصطلاح، یکی از خطاهای رایج در برخی ترجمه‌هاست.

در بخش سیزدهم، فیشته گام بعدی را برمی‌دارد و به تحلیل سائق یا انگیزش بنیادین می‌پردازد:

سائق
(Trieb — Drive — Pulsion)

او نشان می‌دهد که چرا محدودیت صرفاً به احساس نمی‌انجامد، بلکه در «من» نیرویی برای غلبه بر محدودیت ایجاد می‌کند؛ و همین Trieb نقطهٔ اتصال معرفت‌شناسی به اخلاق در نظام فیشته است.
بخش سیزدهم
انگیزش بنیادی؛ چگونه محدودیت به کنش تبدیل می‌شود؟
(Deduktion des Triebes — Deduction of the Fundamental Drive — Déduction de la pulsion fondamentale)

اکنون به یکی از عمیق‌ترین و در عین حال دشوارترین مباحث کتاب می‌رسیم. در این بخش، فیشته از خود می‌پرسد:

اگر «من» محدود می‌شود، چرا صرفاً این محدودیت را تحمل نمی‌کند؟ چرا در برابر آن واکنش نشان می‌دهد؟

پاسخ او این است که در ذات «من»، نیرویی وجود دارد که آن را همواره به فراتر رفتن از هر محدودیت وامی‌دارد. این نیرو همان انگیزش بنیادی است.

مفهوم انگیزش بنیادی
انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)

واژهٔ Trieb در زبان آلمانی دامنهٔ معنایی گسترده‌ای دارد. این واژه می‌تواند به معنای:

نیروی محرک،

کشش درونی،

گرایش بنیادین،

انگیزش،

باشد.

در این شرح، برای آن از اصطلاح «انگیزش بنیادی» استفاده می‌کنیم، زیرا مقصود فیشته نه یک غریزهٔ زیستی و نه یک میل روان‌شناختی، بلکه اصل استعلاییِ حرکت «من» است.

تفاوت انگیزش بنیادی و غریزه
نباید Trieb را با:

غریزه
(Instinkt — Instinct — Instinct)

یکسان دانست.

غریزه رفتاری طبیعی و از پیش تعیین‌شده است.

اما انگیزش بنیادی نزد فیشته،

نه زیستی است،

نه روان‌شناختی.

بلکه از خودِ ساختار خودآگاهی سرچشمه می‌گیرد.

منشأ انگیزش بنیادی
فیشته می‌گوید:

«من» ذاتاً فعالیت است.

هرگاه این فعالیت با محدودیتی روبه‌رو شود،

در خودِ «من» گرایشی برای رفع آن محدودیت پدید می‌آید.

پس:

فعالیت



محدودیت



انگیزش بنیادی

بنابراین،

انگیزش بنیادی نتیجهٔ محدودیت است،

اما در همان حال،

پاسخ فعال «من» به این محدودیت نیز هست.

چرا انگیزش بنیادی ضروری است؟
فرض کنیم «من» محدود شود،

اما هیچ گرایشی برای عبور از این محدودیت نداشته باشد.

در این صورت:

هیچ یادگیری رخ نمی‌دهد.

هیچ عملی صورت نمی‌گیرد.

هیچ پیشرفتی امکان‌پذیر نیست.

هیچ تاریخی شکل نمی‌گیرد.

در نتیجه،

آگاهی به سکون مطلق فرو می‌رود.

اما چنین چیزی با ماهیت «من» ناسازگار است.

زیرا «من»، چیزی جز فعالیت نیست.

انگیزش بنیادی، بیان فعالیت بنیادین
فیشته تأکید می‌کند که انگیزش بنیادی نیرویی نیست که بعداً به «من» افزوده شود.

بلکه همان فعالیت بنیادین «من» است که اکنون در برابر محدودیت، به صورت گرایش به رفع آن محدودیت آشکار می‌شود.

به بیان دیگر:

انگیزش بنیادی، فعالیت خودِ «من» است که محدودیت را به عنوان امری قابل رفع تجربه می‌کند.

انگیزش بنیادی و میل
میل
(Begierde — Desire — Désir)

فیشته میان Trieb و Begierde تمایز قائل می‌شود.

انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)

اصل کلی و استعلاییِ گرایش به رفع محدودیت است.

میل
(Begierde — Desire — Désir)

صورت خاص، تجربی و فردی این گرایش است.

برای مثال:

میل به غذا،

میل به شناخت،

میل به امنیت،

میل به موفقیت،

همگی صورت‌های مشخص میل‌اند.

اما امکان همهٔ این میل‌ها بر ساختار عمیق‌ترِ انگیزش بنیادی استوار است.

انگیزش بنیادی و آزادی
در اینجا پیوند میان انگیزش بنیادی و آزادی آشکار می‌شود.

انگیزش بنیادی،

انسان را مجبور به عمل نمی‌کند.

بلکه امکان عمل آزاد را فراهم می‌آورد.

اگر هیچ انگیزش بنیادی وجود نداشت،

آزادی صرفاً مفهومی انتزاعی باقی می‌ماند.

انگیزش بنیادی و هدف
هر انگیزش بنیادی جهت‌مند است.

اما این جهت‌مندی به سوی چه چیزی است؟

فیشته پاسخ می‌دهد:

به سوی بازگرداندن فعالیت کامل «من».

«من» می‌خواهد هر محدودیتی را از میان بردارد.

اما همین که محدودیتی برطرف می‌شود،

محدودیت تازه‌ای آشکار می‌شود.

از این رو،

فعالیت «من» هرگز پایان نمی‌یابد.

انگیزش بنیادی و نامتناهی بودن «من»
اکنون روشن می‌شود که چرا فیشته از من نامتناهی
(Unendliches Ich — Infinite I — Moi infini)

سخن می‌گوید.

نامتناهی بودن «من» به این معنا نیست که انسان از نظر زمانی یا مکانی بی‌پایان است.

بلکه به این معناست که:

فعالیت او هیچ پایان درونی ندارد.

انگیزش بنیادی همواره او را به فراتر رفتن از وضع موجود سوق می‌دهد.

انگیزش بنیادی و زمان
زمان
(Zeit — Time — Temps)

انگیزش بنیادی فقط در زمان قابل تجربه است.

زیرا عبور از وضعیت کنونی به وضعیت مطلوب،

مستلزم توالی زمانی است.

اما خودِ انگیزش بنیادی،

از زمان ناشی نمی‌شود؛

زمان فقط شیوهٔ ظهور آن در تجربه است.

انگیزش بنیادی و جهان
اکنون روشن می‌شود که چرا جهان برای انسان صرفاً مجموعه‌ای از اشیاء نیست.

هر ابژه،

در نسبت با انگیزش بنیادی ما معنایی پیدا می‌کند.

برای مثال:

یک قطعه چوب،

برای نجار،

برای مجسمه‌ساز،

و برای کودکی که با آن بازی می‌کند،

سه معنای متفاوت دارد.

این تفاوت،

از آن روست که هر یک،

جهان را از افق فعالیت‌ها و انگیزش‌های متفاوت تجربه می‌کنند.

انگیزش بنیادی و اخلاق
در اینجا نخستین نشانه‌های گذار به فلسفهٔ اخلاق ظاهر می‌شود.

اگر انگیزش بنیادی صرفاً برای ارضای تمایلات فردی بود،

اخلاق هرگز امکان‌پذیر نمی‌شد.

اما فیشته معتقد است:

در ژرف‌ترین لایهٔ خودآگاهی،

انگیزش بنیادی،

گرایش به تحقق آزادی است.

از این رو،

اخلاق نه سرکوب انگیزش بنیادی،

بلکه هدایت عقلانی آن است.

تفاوت با کانت
کانت غالباً گرایش‌های طبیعی را در تقابل با قانون اخلاقی بررسی می‌کند.

اما فیشته دیدگاهی پویاتر ارائه می‌دهد.

او می‌گوید:

انگیزش بنیادی به خودی خود نه اخلاقی است و نه غیراخلاقی.

اخلاق زمانی پدید می‌آید که این انگیزش،

تحت هدایت عقل
(Vernunft — Reason — Raison)

قرار گیرد.

بنابراین،

میان طبیعت و آزادی شکاف مطلقی وجود ندارد.

بلکه طبیعت می‌تواند در مسیر آزادی دگرگون شود.

نتیجهٔ این بخش
اکنون زنجیرهٔ استدلال چنین کامل‌تر می‌شود:

من
(Ich — I — Moi)



فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)



محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)



احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)



انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)



کوشش
(Streben — Striving — Tendance)



اراده
(Wille — Will — Volonté)



کنش آزاد
(freie Handlung — Free Action — Action libre)

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن آلمانی)
در متن اصلی آلمانی، Trieb صرفاً به معنای یک انگیزهٔ روان‌شناختی نیست، بلکه بیانگر جهت‌گیری ذاتی فعالیت «من» است. از این رو، ترجمهٔ آن به «انگیزش بنیادی» از این جهت مناسب‌تر است که نشان می‌دهد فیشته از یک اصل استعلایی سخن می‌گوید، نه از یک حالت روانی یا یک غریزهٔ طبیعی. این مفهوم در آثار بعدی او، به‌ویژه در نظام اخلاق (System der Sittenlehre)، نقش محوری پیدا می‌کند و مبنای تبیین کنش اخلاقی و آزادی انسان می‌شود.

بخش چهاردهم
اراده؛ چگونه انگیزش بنیادی به کنش آزاد تبدیل می‌شود؟
(Deduktion des Willens — Deduction of the Will — Déduction de la volonté)

اکنون فیشته گام دیگری در استدلال خود برمی‌دارد.

در بخش پیش دیدیم که:

فعالیت «من»، هنگامی که با محدودیت روبه‌رو می‌شود، به صورت انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale) ظاهر می‌شود.

اما هنوز یک پرسش باقی است:

آیا هر انگیزش بنیادی، خودبه‌خود به عمل می‌انجامد؟

پاسخ فیشته منفی است.

اگر چنین بود، انسان هیچ تفاوتی با موجودی که صرفاً از امیال طبیعی پیروی می‌کند نداشت.

بنابراین باید مرحله‌ای وجود داشته باشد که در آن، «من» انگیزش بنیادی خود را آگاهانه به کنش تبدیل کند.

این مرحله همان اراده است.

مفهوم اراده
اراده
(Wille — Will — Volonté)

در فلسفهٔ فیشته، اراده صرفاً «خواستن» نیست.

اراده یعنی:

فعالیت آگاهانهٔ «من» که انگیزش بنیادی را بر اساس عقل به کنش تبدیل می‌کند.

بنابراین اراده، حلقهٔ اتصال میان شناخت و عمل است.

تفاوت انگیزش بنیادی و اراده
این تمایز یکی از نکات بسیار مهم متن آلمانی است.

انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)

گرایش بنیادین به رفع محدودیت.

اراده
(Wille — Will — Volonté)

تصمیم آگاهانه برای تحقق این گرایش.

به بیان دیگر:

انگیزش بنیادی می‌تواند وجود داشته باشد،

اما تا هنگامی که اراده آن را نپذیرد،

کنشی رخ نمی‌دهد.

انتخاب
انتخاب
(Wahl — Choice — Choix)

در اینجا مفهوم انتخاب پدیدار می‌شود.

«من» می‌تواند:

انگیزش بنیادی را دنبال کند،

آن را به تعویق اندازد،

یا آن را در پرتو عقل دگرگون سازد.

از این رو، اراده همیشه با امکان انتخاب همراه است.

عقل و اراده
عقل
(Vernunft — Reason — Raison)

فیشته تأکید می‌کند که ارادهٔ حقیقی از عقل جدا نیست.

اگر اراده فقط تابع میل‌های گذرا باشد،

دیگر آزادی نخواهد بود.

آزادی زمانی تحقق می‌یابد که:

اراده،

انگیزش بنیادی را

بر اساس قانون عقلانی

سامان دهد.

تصمیم
تصمیم
(Entschluss — Resolution — Résolution)

اراده بدون تصمیم کامل نمی‌شود.

تصمیم لحظه‌ای است که در آن:

«من»

از میان امکان‌های گوناگون،

یکی را به عنوان کنش خود برمی‌گزیند.

این تصمیم از بیرون تحمیل نمی‌شود.

بلکه خودِ «من»

عامل آن است.

مسئولیت
مسئولیت
(Verantwortung — Responsibility — Responsabilité)

از آنجا که اراده

فعالیت خودِ «من» است،

انسان مسئول اعمال خویش است.

اگر کنش فقط نتیجهٔ علل طبیعی بود،

مسئولیت اخلاقی معنا نداشت.

اما چون کنش از اراده سرچشمه می‌گیرد،

می‌توان از مسئولیت سخن گفت.

اراده و قانون
قانون
(Gesetz — Law — Loi)

فیشته در اینجا اندیشهٔ کانت را ادامه می‌دهد.

ارادهٔ آزاد،

دل‌بخواهی عمل نمی‌کند.

بلکه خود را تابع قانونی می‌داند که عقل وضع می‌کند.

بنابراین:

قانون،

دشمن آزادی نیست.

بلکه صورت عقلانی آزادی است.

اراده و خودتعیینی
خودتعیینی
(Selbstbestimmung — Self-Determination — Autodétermination)

یکی از مهم‌ترین مفاهیم این بخش، Selbstbestimmung است.

این واژه به معنای:

تعیین کردن خود به وسیلهٔ خود.

است.

فیشته معتقد است:

تا هنگامی که انسان از بیرون تعیین شود،

هنوز آزاد نیست.

آزادی زمانی تحقق پیدا می‌کند که:

«من»

خود،

خود را تعیین کند.

تفاوت خودتعیینی و خودخواهی
نباید خودتعیینی را با خودخواهی یکی دانست.

خودخواهی،

تابع امیال شخصی است.

اما خودتعیینی،

تابع عقل است.

به همین دلیل، ممکن است انسان آزاد،

برخلاف میل لحظه‌ای خود عمل کند.

اراده و جهان
هر اراده‌ای

در جهان تحقق می‌یابد.

اما جهان همیشه با مقاومت همراه است.

از این رو،

اراده هرگز به معنای تحقق بی‌واسطهٔ خواسته‌ها نیست.

بلکه به معنای

پایداری در برابر مقاومت‌ها

است.

اراده و شخصیت
شخصیت
(Charakter — Character — Caractère)

از دیدگاه فیشته،

شخصیت انسان

از اراده‌های منفرد تشکیل نمی‌شود.

بلکه از وحدت پایدار همهٔ این اراده‌ها شکل می‌گیرد.

هرچه ارادهٔ انسان بیشتر بر عقل استوار باشد،

شخصیت او استوارتر خواهد بود.

گذار به اخلاق
اکنون نظام فیشته وارد مرحله‌ای تازه می‌شود.

تا اینجا، او نشان داده است که:

شناخت چگونه ممکن است؛

انگیزش بنیادی چگونه پدید می‌آید؛

اراده چگونه از دل انگیزش بنیادی زاده می‌شود.

گام بعدی این است که بپرسد:

اراده چگونه باید عمل کند؟

این پرسش، آغاز فلسفهٔ اخلاق است.

نتیجهٔ این بخش
زنجیرهٔ استدلال اکنون چنین است:

من
(Ich — I — Moi)



فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)



محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)



احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)



انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)



کوشش
(Streben — Striving — Tendance)



اراده
(Wille — Will — Volonté)



خودتعیینی
(Selbstbestimmung — Self-Determination — Autodétermination)



کنش آزاد
(freie Handlung — Free Action — Action libre)

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن آلمانی)
در این بخش باید میان Wille (اراده) و Willkür تمایز گذاشت. Willkür را معمولاً به «اختیار» یا «انتخاب دل‌بخواهی» (Arbitrariness / Power of Choice — Arbitre) ترجمه می‌کنند. فیشته، همانند کانت، این دو را یکی نمی‌داند. Willkür صرفاً توان انتخاب میان چند امکان است، اما Wille اصل عقلانی و قانون‌گذار کنش است. بنابراین، آزادی نزد فیشته فقط داشتن قدرت انتخاب نیست؛ بلکه توانایی آن است که انتخاب‌های ما از عقل سرچشمه بگیرند. این تمایز، یکی از پایه‌های نظریهٔ اخلاقی او در آثار بعدی است و در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre نخستین صورت‌بندی نظام‌مند خود را پیدا می‌کند.

بخش پانزدهم
آزادی، ضرورت و کنش اخلاقی
(Freiheit, Notwendigkeit und sittliches Handeln — Freedom, Necessity and Moral Action — Liberté, nécessité et action morale)

اکنون فیشته وارد مرحله‌ای می‌شود که در آن، مسئلهٔ اراده به مسئلهٔ اخلاق تبدیل می‌شود.

پرسش او دیگر این نیست:

«اراده چگونه ممکن است؟»

بلکه این است:

«اراده چگونه باید عمل کند؟»

از اینجا به بعد، «آموزهٔ علم» به تدریج به بنیان نظری همهٔ فلسفهٔ اخلاق فیشته تبدیل می‌شود.

آزادی و ضرورت
آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)

ضرورت
(Notwendigkeit — Necessity — Nécessité)

یکی از دشوارترین مسائل فلسفهٔ جدید، نسبت آزادی و ضرورت بود.

از زمان اسپینوزا این پرسش مطرح بود:

اگر جهان بر اساس ضرورت اداره می‌شود،

چگونه آزادی ممکن است؟

پاسخ فیشته
فیشته معتقد است که آزادی و ضرورت به دو سطح متفاوت تعلق دارند.

در سطح جهان تجربه،

همهٔ رویدادها در شبکه‌ای از علت‌ها و معلول‌ها قرار دارند.

اما در سطح استعلایی،

«من» سرچشمهٔ فعالیت خویش است.

بنابراین:

ضرورت بر جهانِ تجربه حاکم است.

آزادی اصل بنیادین خودآگاهی است.

این دو یکدیگر را نفی نمی‌کنند، زیرا به دو سطح متفاوت تعلق دارند.

کنش اخلاقی
کنش اخلاقی
(Sittliches Handeln — Moral Action — Action morale)

کنش اخلاقی فقط انجام دادن یک عمل خوب نیست.

از دیدگاه فیشته:

کنش اخلاقی،

کنشی است که از ارادهٔ عقلانی سرچشمه بگیرد.

بنابراین،

دو عمل که از بیرون کاملاً شبیه یکدیگرند،

ممکن است از نظر اخلاقی کاملاً متفاوت باشند.

برای مثال:

کمک کردن به یک نیازمند،

اگر فقط برای کسب شهرت باشد،

از نظر فیشته ارزش اخلاقی کامل ندارد.

اما اگر از اراده‌ای آزاد و عقلانی سرچشمه بگیرد،

کنشی اخلاقی است.

وظیفه
وظیفه
(Pflicht — Duty — Devoir)

فیشته مفهوم وظیفه را از کانت می‌پذیرد،

اما آن را از دل ساختار «من» استنتاج می‌کند.

وظیفه فرمانی بیرونی نیست.

وظیفه از این واقعیت ناشی می‌شود که:

«من» فقط هنگامی با حقیقت خود سازگار است که آزادانه بر اساس عقل عمل کند.

وجدان
وجدان
(Gewissen — Conscience — Conscience morale)

در این مرحله، مفهوم وجدان اهمیت پیدا می‌کند.

وجدان صرفاً احساس گناه نیست.

بلکه آگاهی درونی «من» از این است که آیا کنش او با آزادی عقلانی هماهنگ بوده است یا نه.

از این رو، وجدان صدایی بیرونی یا فرمانی الهی نیست؛

بلکه شیوه‌ای است که عقل، خود را در تجربهٔ فردی آشکار می‌کند.

قانون اخلاقی
قانون اخلاقی
(Sittengesetz — Moral Law — Loi morale)

قانون اخلاقی از بیرون بر انسان تحمیل نمی‌شود.

بلکه از خودِ عقل سرچشمه می‌گیرد.

به همین دلیل، اطاعت از قانون اخلاقی به معنای از دست دادن آزادی نیست.

برعکس،

اطاعت از قانون عقلانی،

تحقق آزادی است.

خیر
خیر
(Das Gute — The Good — Le Bien)

خیر نزد فیشته یک شیء یا حالت خاص نیست.

خیر عبارت است از:

تحقق آزادی عقلانی در جهان.

بنابراین، خیر همیشه با کنش پیوند دارد.

شر
شر
(Das Böse — Evil — Le Mal)

شر نیز صرفاً انجام دادن کاری نادرست نیست.

شر هنگامی پدید می‌آید که:

«من»

فعالیت آزاد خود را

در خدمت امیال صرفاً فردی قرار دهد

و از قانون عقل فاصله بگیرد.

شخصیت اخلاقی
شخصیت اخلاقی
(Moralischer Charakter — Moral Character — Caractère moral)

شخصیت اخلاقی یک ویژگی ثابت و مادرزادی نیست.

بلکه در جریان انتخاب‌های آزاد شکل می‌گیرد.

هر تصمیم عقلانی،

شخصیت را استوارتر می‌کند.

و هر تصمیمی که برخلاف عقل باشد،

این وحدت را تضعیف می‌کند.

آزادی و جامعه
اگرچه در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre هنوز بحث جامعه به طور مستقل مطرح نشده است،

فیشته اشاره می‌کند که آزادی فقط در خلأ معنا ندارد.

کنش اخلاقی همواره در جهانی تحقق می‌یابد که دیگر انسان‌ها نیز در آن حضور دارند.

این نکته بعدها در بنیاد حق طبیعی
(Grundlage des Naturrechts — Foundations of Natural Right — Fondement du droit naturel)

به صورت کامل بسط داده می‌شود.

وحدت نظری و عملی
اکنون می‌توان دید که چرا فیشته از آغاز کتاب بر وحدت نظام تأکید داشت.

شناخت نظری به ما می‌گوید:

جهان چگونه برای آگاهی پدیدار می‌شود.

شناخت عملی به ما می‌گوید:

آگاهی چگونه باید در این جهان عمل کند.

این دو بخش، دو نظام جداگانه نیستند؛

بلکه دو روی یک فعالیت واحدند.

نتیجهٔ این بخش
زنجیرهٔ کامل استدلال اکنون چنین است:

من
(Ich — I — Moi)



فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)



محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)



احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)



انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)



اراده
(Wille — Will — Volonté)



آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)



وظیفه
(Pflicht — Duty — Devoir)



کنش اخلاقی
(Sittliches Handeln — Moral Action — Action morale)

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی)
در اینجا باید به نکته‌ای تاریخی توجه کرد. در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre، فیشته هنوز یک «اخلاق هنجاری» به معنای رایج ارائه نمی‌کند. هدف او تدوین فهرستی از فضایل یا تکالیف نیست. او در پی آن است که شرایط امکان اخلاق را از دل ساختار خودآگاهی استنتاج کند. به همین دلیل، بسیاری از مباحثی که بعدها در System der Sittenlehre (1798) به‌صورت مستقل دربارهٔ وظایف، وجدان، فضیلت و زندگی اخلاقی مطرح می‌شوند، در این کتاب فقط به‌صورت استعلایی و بنیادین طرح می‌شوند. این تفاوت برای فهم جایگاه Grundlage در کل پروژهٔ فلسفی فیشته اهمیت اساسی دارد.

بخش شانزدهم
کنش بنیادین؛ بازگشت به اصل نخستین نظام
(Die Tathandlung als Grundprinzip der Wissenschaftslehre — The Deed-Act as the Fundamental Principle of the Science of Knowledge — L'acte originaire comme principe fondamental de la Doctrine de la science)

مقدمه
اکنون فیشته به نقطه‌ای می‌رسد که در آن، کل مسیر طی‌شده باید دوباره به اصل آغازین بازگردد.

از ابتدای کتاب تاکنون، او نشان داده است که:

شناخت (Erkenntnis — Knowledge — Connaissance)،

احساس (Empfindung — Sensation — Sensation)،

انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)،

اراده (Wille — Will — Volonté)،

آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté)،

همگی از فعالیت «من» سرچشمه می‌گیرند.

اکنون پرسش این است:

این فعالیت بنیادین دقیقاً چیست؟

پاسخ فیشته همان اصطلاحی است که در نخستین صفحات کتاب مطرح کرده بود:

کنش بنیادین
(Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)

اما اکنون، پس از طی تمام استدلال‌ها، معنای واقعی آن روشن می‌شود.

مفهوم کنش بنیادین
کنش بنیادین
(Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)

این واژه یکی از ابداع‌های فلسفی فیشته است.

او دو واژهٔ آلمانی را در هم می‌آمیزد:

Tat = کنش، فعل، کردار (Deed — Acte)

Handlung = عمل، فرایند کنش (Action — Action)

ترکیب این دو واژه نشان می‌دهد که مقصود او نه یک «عمل» معمولی، بلکه کنشی است که در همان حال، واقعیت خود را نیز پدید می‌آورد.

به همین دلیل، بسیاری از مفسران آن را ترجمه‌ناپذیر می‌دانند.

چرا فیشته این واژه را ابداع کرد؟
فیشته معتقد است که واژه‌های رایج فلسفه برای توصیف «من» کافی نیستند.

اگر بگوییم:

«من یک چیز است.»

آنگاه «من» به یک شیء تبدیل می‌شود.

اگر بگوییم:

«من یک جوهر است.»

آنگاه مانند اشیای دیگر خواهد شد.

اما «من» هیچ‌یک از اینها نیست.

«من» فقط در کنش خود وجود دارد.

بنابراین، برای بیان این حقیقت، واژهٔ Tathandlung را می‌آفریند.

کنش بنیادین و وجود
وجود
(Sein — Being — Être)

یکی از بنیادی‌ترین تفاوت‌های فیشته با سنت متافیزیکی پیش از خود این است که:

وجود «من» نتیجهٔ کنش بنیادین اوست.

نه برعکس.

یعنی:

نخست «من» وجود ندارد تا بعد کنش کند.

بلکه:

«من» در همان کنش بنیادین، وجود می‌یابد.

به تعبیر دیگر:

وجود «من»، همان کنش اوست.

تفاوت با دکارت
دکارت می‌گفت:

«می‌اندیشم، پس هستم.»

(Cogito, ergo sum)

اما فیشته می‌گوید:

پیش از اندیشیدن نیز،

فعالیتی وجود دارد که اندیشیدن را ممکن می‌کند.

بنابراین:

«کنش می‌کنم، پس خود را وضع می‌کنم.»

البته این جمله، نقل‌قول لفظی از فیشته نیست؛ بلکه بیان فشردهٔ استدلال اوست.

کنش بنیادین و خودوضعی
خودوضعی
(Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)

اکنون نخستین اصل کتاب دوباره ظاهر می‌شود:

من، خود را وضع می‌کند.

اما اکنون روشن شده است که این «وضع کردن» یک رویداد گذشته نیست.

بلکه فعالیتی است که در هر لحظه ادامه دارد.

به همین دلیل، بسیاری از مفسران از اصطلاح:

خودوضعیِ مداوم
(fortgesetztes Selbstsetzen — Continuous Self-Positing — Auto-position continue)

استفاده می‌کنند.

کنش بنیادین و آگاهی
آگاهی چیزی نیست که بعداً به «من» افزوده شود.

آگاهی همان شیوه‌ای است که کنش بنیادین، خود را برای خود آشکار می‌کند.

از این رو:

آگاهی و کنش،

دو واقعیت مستقل نیستند.

بلکه دو وجه یک حقیقت واحدند.

کنش بنیادین و جزمن
اکنون می‌توان فهمید که چرا فیشته از آغاز کتاب بر مفهوم جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)

تأکید می‌کرد.

جزمن چیزی نیست که پیش از کنش بنیادین وجود داشته باشد.

بلکه در جریان خودوضعی «من»، به عنوان حد و محدودیت فعالیت پدیدار می‌شود.

به همین دلیل،

من و جزمن را نمی‌توان مستقل از یکدیگر فهمید.

کنش بنیادین و جهان
جهان
(Welt — World — Monde)

از دیدگاه فیشته،

جهان صرفاً مجموعه‌ای از اشیاء نیست.

جهان، افقی است که در آن، کنش بنیادین «من» امکان تحقق پیدا می‌کند.

به همین دلیل،

جهان و خودآگاهی،

دو قطب یک رابطهٔ واحدند.

کنش بنیادین و تاریخ
یکی از نتایج مهم این نظریه آن است که:

اگر «من» فعالیتی مداوم است،

پس تاریخ نیز پایان‌پذیر نیست.

تاریخ،

روند تحقق آزادی است.

هر نسل،

صورت تازه‌ای از کنش بنیادین را در جهان عینی می‌کند.

این اندیشه بعدها در فلسفهٔ تاریخ فیشته و سپس نزد هگل گسترش یافت.

کنش بنیادین و انسان
اکنون می‌توان تعریف تازه‌ای از انسان ارائه کرد.

انسان نه:

حیوان ناطق،

جوهر اندیشنده،

یا موجودی صرفاً طبیعی،

بلکه:

فعالیتی است که همواره خود را می‌آفریند.

این تعریف،

یکی از رادیکال‌ترین دستاوردهای فلسفهٔ فیشته است.

نتیجهٔ این مرحله
اکنون کل مسیر کتاب به نقطهٔ آغاز خود بازمی‌گردد:

کنش بنیادین
(Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)



خودوضعی
(Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)



جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)



محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)



احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)



انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)



اراده
(Wille — Will — Volonté)



کنش آزاد
(Freie Handlung — Free Action — Action libre)



تحقق دوبارهٔ کنش بنیادین

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی آلمانی)
در اینجا لازم است به یک نکتهٔ مهم وفاداری به متن اشاره شود. در نسخهٔ ۱۷۹۴/۹۵، Tathandlung صرفاً عنوان یک فصل یا مرحلهٔ پایانی نیست، بلکه مفهوم بنیادینی است که از همان آغاز کتاب حضور دارد و در پایان، معنای کامل آن آشکار می‌شود. بنابراین، بیان اینکه فیشته «در پایان کتاب دوباره به Tathandlung بازمی‌گردد» یک بازسازی تفسیری از ساختار استدلال است، نه اینکه متن اصلی دقیقاً با یک فصل مستقل تحت این عنوان پایان یابد. مقصود این است که تمام استنتاج‌های کتاب در نهایت نشان می‌دهند که اصل نخست، یعنی کنش بنیادین خودوضع‌کنندهٔ «من»، سرچشمه و مبنای همهٔ مفاهیم بعدی بوده است.

در بخش هفدهم، به آخرین گام نظری کتاب می‌رسیم؛ یعنی وحدت شناخت نظری و شناخت عملی (Einheit des theoretischen und praktischen Wissens — Unity of Theoretical and Practical Knowledge — Unité du savoir théorique et pratique) که در آن فیشته نشان می‌دهد چرا این دو حوزه، برخلاف بسیاری از نظام‌های فلسفی پیش از او، دو قلمرو جداگانه نیستند، بلکه دو تجلی یک فعالیت واحدِ «من» هستند.

بخش هفدهم
وحدت شناخت نظری و شناخت عملی؛ یگانگی فعالیت «من»
(Einheit des theoretischen und praktischen Wissens — Unity of Theoretical and Practical Knowledge — Unité du savoir théorique et pratique)

مقدمه
اکنون فیشته به یکی از مهم‌ترین نتایج کل نظام فلسفی خود می‌رسد.

در فلسفهٔ سنتی معمولاً چنین تصور می‌شد که:

شناخت و عمل دو قلمرو مستقل‌اند.

شناخت به حقیقت می‌پردازد و عمل به رفتار و اخلاق.

اما فیشته این جدایی را نمی‌پذیرد.

او می‌خواهد نشان دهد که:

شناخت و عمل، دو شیوهٔ ظهور یک فعالیت واحدِ «من» هستند.

شناخت نظری
شناخت نظری (Theoretisches Wissen — Theoretical Knowledge — Savoir théorique)

شناخت نظری می‌کوشد به این پرسش پاسخ دهد:

جهان چگونه برای ما پدیدار می‌شود؟

در این قلمرو، «من» از طریق احساس (Empfindung — Sensation — Sensation)، شهود (Anschauung — Intuition — Intuition) و مفهوم (Begriff — Concept — Concept) به شناخت جهان دست می‌یابد.

شناخت عملی
شناخت عملی (Praktisches Wissen — Practical Knowledge — Savoir pratique)

اما شناخت عملی می‌پرسد:

من چگونه باید عمل کنم؟

در این قلمرو، فعالیت «من» به صورت انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)، کوشش (Streben — Striving — Tendance) و اراده (Wille — Will — Volonté) آشکار می‌شود.

آیا این دو از هم جدا هستند؟
پاسخ فیشته روشن است:

خیر.

هر دو از یک سرچشمه برمی‌آیند، و آن فعالیت (Tätigkeit — Activity — Activité) بنیادین «من» است.

دو جهت یک فعالیت
برای روشن‌تر شدن مطلب، فیشته میان دو جهت یا دو وجهِ یک فعالیت واحد تمایز می‌گذارد.

جهت نظری
در این جهت، فعالیت «من» به صورت شناخت جهان ظاهر می‌شود.

جهت عملی
در این جهت، همان فعالیت به صورت تغییر دادن جهان و تحقق آزادی ظاهر می‌شود.

بنابراین، شناخت و عمل دو فعالیت متفاوت نیستند، بلکه دو جهتِ یک فعالیت واحدند.

چرا شناخت بدون عمل ممکن نیست؟
اگر «من» فقط مشاهده کند و هرگز عمل نکند، خودآگاهی او ناقص خواهد بود.

زیرا خودآگاهی تنها در کنش به تحقق کامل می‌رسد.

از این رو، انسان صرفاً موجودی شناسنده نیست؛ بلکه موجودی کنشگر است.

چرا عمل بدون شناخت ممکن نیست؟
از سوی دیگر، هیچ عملی بدون شناخت امکان ندارد.

برای عمل کردن باید:

جهان را شناخت،

موانع را شناخت،

هدف را شناخت،

و خود را شناخت.

بنابراین، شناخت شرط امکان عمل است و عمل تحقق شناخت.

وحدت شناخت نظری و شناخت عملی
اکنون می‌توان نتیجهٔ اصلی فیشته را بیان کرد.

شناخت نظری، شناخت عملی، کنش آزاد و خودآگاهی کامل، چهار مرحلهٔ جداگانه نیستند، بلکه مراحل یک فرایند واحدند.

فعالیت بنیادین «من» نخست به صورت شناخت ظاهر می‌شود و سپس همان فعالیت در قالب اراده و کنش آزاد تحقق پیدا می‌کند.

حقیقت
حقیقت (Wahrheit — Truth — Vérité)

در این مرحله، حقیقت تعریف تازه‌ای پیدا می‌کند.

حقیقت صرفاً مطابقت ذهن با شیء نیست.

بلکه هماهنگی کامل همهٔ فعالیت‌های آگاهی است.

هر اندازه شناخت و عمل بیشتر با یکدیگر هماهنگ باشند، حقیقت بیشتر تحقق پیدا می‌کند.

آزادی
آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté)

آزادی نیز اکنون معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند.

آزادی فقط امکان انتخاب میان چند گزینه نیست.

آزادی یعنی:

یگانگی شناخت و کنش.

انسان آزاد کسی است که آنچه را حقیقتاً می‌شناسد، در عمل نیز متحقق می‌کند.

عقل
عقل (Vernunft — Reason — Raison)

در این مرحله، نقش نهایی عقل آشکار می‌شود.

عقل همان نیرویی است که میان شناخت و عمل وحدت برقرار می‌کند.

اگر شناخت از عمل جدا شود، به نظریه‌ای بی‌اثر تبدیل می‌شود.

و اگر عمل از شناخت جدا شود، به فعالیتی کور و فاقد جهت عقلانی فرو می‌کاهد.

جهان
جهان (Welt — World — Monde)

جهان برای فیشته فقط موضوع شناخت نیست.

جهان، عرصهٔ تحقق آزادی است.

از این رو، شناخت جهان همواره با دگرگون ساختن جهان پیوند دارد.

انسان
اکنون تعریف انسان کامل‌تر می‌شود.

انسان نه فقط موجودی اندیشنده است و نه صرفاً موجودی عمل‌کننده.

بلکه موجودی است که در او شناخت و عمل به وحدت می‌رسند.

انسان همان موجودی است که فعالیت بنیادین او هم حقیقت را آشکار می‌کند و هم آن حقیقت را در جهان متحقق می‌سازد.

نتیجهٔ کل نظام تا اینجا
اکنون می‌توان کل مسیر استدلال فیشته را به صورت فشرده چنین بیان کرد:

کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) → خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) → جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) → محدودیت (Schranke — Limitation — Limite) → احساس (Empfindung — Sensation — Sensation) → شهود (Anschauung — Intuition — Intuition) → مفهوم (Begriff — Concept — Concept) → انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale) → اراده (Wille — Will — Volonté) → کنش آزاد (Freie Handlung — Free Action — Action libre) → وحدت شناخت نظری و شناخت عملی (Einheit des theoretischen und praktischen Wissens — Unity of Theoretical and Practical Knowledge — Unité du savoir théorique et pratique)

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی آلمانی)
در پایان این مرحله، روشن می‌شود که هدف فیشته صرفاً ساختن یک نظریهٔ معرفت نیست. او می‌خواهد نشان دهد که حقیقت، آزادی و اخلاق، همگی جلوه‌های یک فعالیت واحدِ خودآگاه هستند. به همین دلیل، Wissenschaftslehre نه صرفاً معرفت‌شناسی است، نه صرفاً اخلاق، بلکه علمی است دربارهٔ اصل واحدی که شناخت، کنش و آزادی را امکان‌پذیر می‌کند. همین اصلِ وحدت‌بخش است که بعدها الهام‌بخش نظام‌های فلسفی شلینگ و هگل شد، هرچند هر یک آن را به شیوهٔ خاص خود تفسیر کردند.



بخش هجدهم
ساختار نهایی آموزهٔ علم؛ نظام به عنوان یک کل زنده
(Der systematische Aufbau der Wissenschaftslehre — The Systematic Structure of the Science of Knowledge — La structure systématique de la Doctrine de la science)

مقدمه
اکنون فیشته به یکی از بنیادی‌ترین نتایج کل اثر می‌رسد.

پرسش او دیگر این نیست که:

شناخت چگونه ممکن است؟

آزادی چگونه ممکن است؟

اراده چگونه ممکن است؟

بلکه اکنون می‌پرسد:

چرا همهٔ این مفاهیم باید یک نظام واحد را تشکیل دهند؟

پاسخ فیشته این است که:

فلسفه، مجموعه‌ای از نظریه‌های پراکنده نیست، بلکه یک نظام زنده است که همهٔ اجزای آن از یک اصل واحد سرچشمه می‌گیرند.

نظام
نظام (System — System — Système)

واژهٔ System در فلسفهٔ آلمان پس از کانت اهمیت بسیار زیادی پیدا کرد.

از دیدگاه فیشته،

اگر مجموعه‌ای از اندیشه‌ها نتواند همهٔ اجزای خود را از یک اصل بنیادین استنتاج کند،

آن مجموعه هنوز «فلسفه» نیست.

بنابراین،

نظام یعنی:

کلّی که همهٔ اجزای آن به صورت ضروری از یک اصل واحد ناشی می‌شوند.

چرا فلسفه باید نظام‌مند باشد؟
فیشته چند دلیل ارائه می‌کند.

اگر فلسفه نظام نداشته باشد،

آنگاه:

هر اصل، اصلی مستقل خواهد بود.

میان مفاهیم پیوند ضروری وجود نخواهد داشت.

فلسفه به مجموعه‌ای از دیدگاه‌های پراکنده تبدیل می‌شود.

اما عقل همواره وحدت می‌طلبد.

از این رو،

عقل، فلسفه را به سوی نظام سوق می‌دهد.

اصل بنیادین
اصل بنیادین (Grundprinzip — Fundamental Principle — Principe fondamental)

اکنون روشن می‌شود که چرا فیشته از همان آغاز کتاب،

اصل:

«من، خود را وضع می‌کند.»

را مطرح کرد.

این اصل،

فقط نخستین جملهٔ کتاب نیست.

بلکه سرچشمهٔ همهٔ مفاهیم بعدی است.

اگر این اصل حذف شود،

تمام نظام فرو می‌ریزد.

استنتاج
استنتاج (Deduktion — Deduction — Déduction)

یکی از مهم‌ترین واژه‌های این کتاب،

Deduktion است.

استنتاج نزد فیشته به معنای اثبات صوری نیست.

بلکه به معنای نشان دادن این است که:

هر مفهوم چگونه به طور ضروری از مفهوم پیشین پدید می‌آید.

به همین دلیل،

کل کتاب زنجیره‌ای از استنتاج‌های پی‌درپی است.

ضرورت منطقی
ضرورت (Notwendigkeit — Necessity — Nécessité)

در این نظام،

هیچ مفهومی تصادفی نیست.

برای مثال،

چرا پس از «من»،

«جزمن» مطرح می‌شود؟

زیرا بدون آن،

محدودیت ممکن نیست.

چرا پس از محدودیت،

احساس مطرح می‌شود؟

زیرا محدودیت باید در آگاهی تجربه شود.

چرا پس از احساس،

انگیزش بنیادی پدید می‌آید؟

زیرا فعالیت «من» نمی‌تواند در محدودیت متوقف بماند.

همهٔ این مراحل،

به صورت ضروری از یکدیگر ناشی می‌شوند.

کل و جزء
کل (Ganzes — Whole — Tout)

جزء (Teil — Part — Partie)

فیشته تأکید می‌کند که:

هیچ بخشی از فلسفه را نمی‌توان جدا از کل آن فهمید.

برای مثال،

اگر فقط نظریهٔ شناخت را بخوانیم،

بدون نظریهٔ آزادی،

معنای کامل آن آشکار نمی‌شود.

و اگر فقط اخلاق را بررسی کنیم،

بدون شناخت اصل «من»،

اخلاق بی‌پایه خواهد بود.

پس:

کل،

پیش از جزء فهمیده می‌شود،

هرچند از نظر ترتیب آموزش،

اجزاء یکی پس از دیگری بررسی می‌شوند.

آموزهٔ علم
آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Doctrine of Science / Science of Knowledge — Doctrine de la science)

اکنون عنوان کتاب معنای کامل خود را پیدا می‌کند.

فیشته نمی‌خواهد:

فیزیک،

ریاضیات،

حقوق،

اخلاق

یا سیاست را بنویسد.

او می‌خواهد:

بنیادی را کشف کند

که همهٔ این علوم بر آن استوارند.

بنابراین،

«آموزهٔ علم»

علمی دربارهٔ همهٔ علوم است.

عقل و نظام
عقل (Vernunft — Reason — Raison)

عقل،

صرفاً نیروی استدلال نیست.

کار اصلی عقل،

ایجاد وحدت است.

به همین دلیل،

هرچه نظام فلسفی منسجم‌تر باشد،

به عقل نزدیک‌تر است.

وحدت زندگی و فلسفه
در اینجا،

یکی از مهم‌ترین اندیشه‌های فیشته ظاهر می‌شود.

فلسفه،

صرفاً مجموعه‌ای از مفاهیم انتزاعی نیست.

بلکه بیان نظری همان فعالیتی است

که انسان در زندگی واقعی انجام می‌دهد.

به همین دلیل،

میان زندگی

و

فلسفه،

گسست وجود ندارد.

چرا آموزهٔ علم پایان ندارد؟
ممکن است گفته شود:

اگر همه چیز استنتاج شده است،

پس نظام پایان یافته است.

اما فیشته پاسخ می‌دهد:

اصل بنیادین،

فعالیت است.

و فعالیت،

همیشه ادامه دارد.

در نتیجه،

نظام فلسفی،

هرچند از نظر منطقی کامل است،

اما از نظر تحقق تاریخی،

همواره گشوده باقی می‌ماند.

انسان به عنوان عضو نظام
اکنون جایگاه انسان نیز روشن می‌شود.

انسان،

تماشاگر جهان نیست.

او

جزئی از همان فعالیتی است

که کل نظام را ممکن می‌کند.

به همین دلیل،

فلسفه،

صرفاً توصیف جهان نیست،

بلکه روشن ساختن جایگاه انسان

در این فعالیت بنیادین است.

نتیجهٔ این بخش
اکنون کل نظام فیشته را می‌توان به صورت زیر خلاصه کرد:

کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) → خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) → جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) → محدودیت (Schranke — Limitation — Limite) → احساس (Empfindung — Sensation — Sensation) → شهود (Anschauung — Intuition — Intuition) → مفهوم (Begriff — Concept — Concept) → انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale) → اراده (Wille — Will — Volonté) → کنش آزاد (Freie Handlung — Free Action — Action libre) → وحدت شناخت و عمل (Einheit des theoretischen und praktischen Wissens — Unity of Theoretical and Practical Knowledge — Unité du savoir théorique et pratique) → نظام آموزهٔ علم (System der Wissenschaftslehre — System of the Science of Knowledge — Système de la Doctrine de la science)

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی آلمانی)
در خوانش دقیق متن آلمانی، باید میان «نظام» (System) و «روش» (Methode — Method — Méthode) تفاوت گذاشت. فیشته تنها به دنبال یک روش برای تحلیل آگاهی نیست؛ او می‌خواهد نشان دهد که خودِ واقعیتِ آگاهی ساختاری نظام‌مند دارد. از این رو، نظام صرفاً شیوهٔ تنظیم مطالب کتاب نیست، بلکه بیان نظریِ ساختار خودِ خودآگاهی است. همین ایده بعداً در مقدمهٔ پدیدارشناسی روح هگل به صورت این اصل مشهور ظاهر می‌شود که «حقیقت، کل است» (Das Wahre ist das Ganze — The True is the Whole — Le vrai est le tout). با این حال، هگل این اندیشه را به شیوهٔ خاص خود بسط می‌دهد و نباید آن را عین دیدگاه فیشته دانست.

بخش نوزدهم
فرجام آموزهٔ علم؛ بازگشت به آزادی مطلقِ «من»
(Der Abschluss der Wissenschaftslehre — The Completion of the Science of Knowledge — L'achèvement de la Doctrine de la science)

مقدمه
اکنون به واپسین مرحلهٔ استدلال Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre می‌رسیم.

در این مرحله، فیشته دیگر مفهوم تازه‌ای وارد نظام نمی‌کند.

بلکه نشان می‌دهد که همهٔ مفاهیمی که تاکنون استنتاج شده‌اند، در حقیقت بیان‌های گوناگون یک اصل واحد بوده‌اند.

این اصل همان فعالیت خودبنیاد «من» است.

بنابراین، پایان کتاب در واقع بازگشت به نقطهٔ آغاز آن است؛ اما اکنون این بازگشت پس از طی تمام مسیر استدلال انجام می‌شود و معنای آغاز را به طور کامل روشن می‌کند.

بازگشت به اصل نخستین
اصل نخستین
(Erster Grundsatz — First Principle — Premier principe)

در نخستین صفحات کتاب، فیشته گفته بود:

«من، خود را وضع می‌کند.»
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même).

در پایان کتاب روشن می‌شود که این اصل فقط یک گزارهٔ آغازین نبود.

بلکه همهٔ مفاهیم بعدی، تفسیرها و بسط‌های مختلف همین اصل بودند.

خودوضعی پایان نمی‌یابد
خودوضعی
(Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)

خودوضعی یک حادثه نیست که زمانی آغاز شود و سپس پایان یابد.

هر لحظه‌ای که آگاهی وجود دارد،

خودوضعی نیز در همان لحظه تحقق دارد.

از این رو،

فعالیت «من» همواره در حال تحقق است.

آزادی مطلق
آزادی مطلق
(Absolute Freiheit — Absolute Freedom — Liberté absolue)

مقصود فیشته از آزادی مطلق این نیست که انسان هر کاری بخواهد انجام دهد.

بلکه مقصود او این است که:

اصل فعالیت «من»

از هیچ علت بیرونی ناشی نمی‌شود.

«من» سرچشمهٔ فعالیت خویش است.

به همین دلیل، آزادی ویژگی افزودهٔ انسان نیست؛

بلکه حقیقت بنیادین اوست.

وابستگی جهان به فعالیت «من»
جهان
(Welt — World — Monde)

در پایان کتاب، فیشته بار دیگر تأکید می‌کند که:

جهان هرگز به صورت «چیزی کاملاً مستقل از آگاهی» موضوع فلسفه نیست.

آنچه فلسفه بررسی می‌کند،

جهان آنگونه است که در نسبت با فعالیت «من» پدیدار می‌شود.

این نکته گاهی به اشتباه چنین تفسیر شده است که فیشته وجود جهان خارج را انکار می‌کند.

اما مقصود او چیز دیگری است.

او نمی‌خواهد دربارهٔ وجود یا عدم وجود اشیاء فی‌نفسه داوری کند.

بلکه می‌گوید:

فلسفه فقط می‌تواند جهان را در افق خودآگاهی بررسی کند.

پایان استنتاج
استنتاج
(Deduktion — Deduction — Déduction)

اکنون زنجیرهٔ استنتاج کامل شده است.

همهٔ مفاهیم به اصل نخست بازگردانده شده‌اند.

به همین دلیل،

نظام بسته می‌شود؛

اما این بسته شدن به معنای توقف فعالیت نیست.

بلکه فقط به معنای کامل شدن استدلال فلسفی است.

آموزهٔ علم و علوم دیگر
علوم
(Wissenschaften — Sciences — Sciences)

اکنون جایگاه آموزهٔ علم روشن می‌شود.

این کتاب قرار نیست:

اخلاق را جایگزین کند،

حقوق را بنویسد،

یا فلسفهٔ طبیعت را کامل کند.

بلکه بنیانی را فراهم می‌کند که همهٔ این علوم بر اساس آن ساخته شوند.

به همین دلیل، آثار بعدی فیشته دربارهٔ حقوق، اخلاق، دین و دولت، همگی ادامهٔ همین پروژه‌اند.

انسان و وظیفهٔ بی‌پایان
وظیفه
(Pflicht — Duty — Devoir)

از آنجا که فعالیت «من» پایان‌ناپذیر است،

وظیفهٔ انسان نیز هرگز به پایان نمی‌رسد.

انسان هیچ‌گاه به وضعیتی نمی‌رسد که بتواند بگوید:

اکنون آزادی کاملاً تحقق یافته است.

بلکه آزادی همواره وظیفه‌ای برای تحقق بیشتر است.

ایده‌آل
ایده‌آل
(Ideal — Ideal — Idéal)

در این مرحله، ایده‌آل معنای خاصی پیدا می‌کند.

ایده‌آل چیزی نیست که در گذشته وجود داشته باشد یا در آینده به طور کامل محقق شود.

ایده‌آل همان افقی است که فعالیت آزاد «من» را هدایت می‌کند.

بنابراین،

ایده‌آل همواره پیش روی انسان قرار دارد.

وحدت نهایی
اکنون تمام مفاهیم کتاب در یک وحدت قرار می‌گیرند:

شناخت،

آزادی،

اخلاق،

اراده،

جهان،

قانون،

عقل،

همگی صورت‌های گوناگون فعالیت واحد «من» هستند.

به همین دلیل،

فلسفهٔ فیشته را می‌توان فلسفهٔ وحدت فعالیت خودآگاه نامید.

نتیجهٔ نهایی کل کتاب
اکنون می‌توان کل پروژهٔ Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را در یک زنجیرهٔ واحد خلاصه کرد:

کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) → خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) → من (Ich — I — Moi) → جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) → محدودیت (Schranke — Limitation — Limite) → احساس (Empfindung — Sensation — Sensation) → شهود (Anschauung — Intuition — Intuition) → مفهوم (Begriff — Concept — Concept) → انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale) → اراده (Wille — Will — Volonté) → کنش آزاد (Freie Handlung — Free Action — Action libre) → وحدت شناخت نظری و شناخت عملی (Einheit des theoretischen und praktischen Wissens — Unity of Theoretical and Practical Knowledge — Unité du savoir théorique et pratique) → نظام آموزهٔ علم (System der Wissenschaftslehre — System of the Science of Knowledge — Système de la Doctrine de la science) → بازگشت به اصل نخستین؛ فعالیت آزاد و خودبنیاد «من».

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی آلمانی)
در پایان نسخهٔ ۱۷۹۴/۹۵، فیشته نتیجه نمی‌گیرد که نظام فلسفه به پایان تاریخ یا پایان اندیشه رسیده است. آنچه پایان می‌یابد، استنتاجِ اصل‌های بنیادین است، نه خودِ فعالیت آگاهی. از همین رو، آثار بعدی او مانند بنیاد حق طبیعی (Grundlage des Naturrechts)، نظام اخلاق (System der Sittenlehre) و نسخه‌های متأخر آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre) ادامهٔ همین اصل نخستین‌اند. بنابراین، Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را باید نه پایان فلسفهٔ فیشته، بلکه بنیان همهٔ فلسفهٔ بعدی او دانست. این نکته برای خوانش دقیق متن آلمانی اهمیت اساسی دارد، زیرا نشان می‌دهد که این کتاب خود را به منزلهٔ «مقدمهٔ نظام» می‌فهمد، نه آخرین سخن آن.

بخش بیستم
جمع‌بندی نهایی و جایگاه کتاب در تاریخ فلسفه
(Die Bedeutung der Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — The Significance of the Foundation of the Entire Science of Knowledge — La signification du Fondement de toute la Doctrine de la science)

مقدمه
اکنون به پایان شرح Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre می‌رسیم.

در این مرحله، فیشته دیگر در حال استنتاج مفاهیم تازه نیست، بلکه می‌توان کل پروژهٔ او را به عنوان یک نظام فلسفی واحد ارزیابی کرد.

این کتاب فقط نخستین اثر مهم فیشته نیست؛ بلکه نقطهٔ آغاز ایده‌آلیسم آلمانی (Deutscher Idealismus — German Idealism — Idéalisme allemand) به معنای دقیق کلمه است.

فیشته نخستین فیلسوفی بود که کوشید همهٔ فلسفه را از یک اصل واحد استنتاج کند؛ اصلی که نه ماده است، نه خدا، نه طبیعت، بلکه فعالیت خودآگاه «من» است.

دستاورد نخست؛ جایگزین کردن فعالیت به جای جوهر
جوهر
(Substanz — Substance — Substance)

از زمان ارسطو تا اسپینوزا، بیشتر نظام‌های فلسفی بر مفهوم «جوهر» استوار بودند.

فیشته این سنت را دگرگون می‌کند.

او می‌گوید:

اصل نخستین فلسفه، جوهر نیست.

بلکه:

فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)

است.

به همین دلیل، در فلسفهٔ او، هستی یک امر ایستا نیست، بلکه همواره در حال تحقق است.

دستاورد دوم؛ فلسفه به عنوان نظام
نظام
(System — System — Système)

پیش از فیشته نیز نظام‌های فلسفی وجود داشتند.

اما او نخستین کسی است که می‌کوشد نشان دهد:

همهٔ مفاهیم فلسفه باید از یک اصل استنتاج شوند.

از این رو، نظام نزد او فقط شیوهٔ تنظیم مطالب نیست.

بلکه ساختار خودِ عقل است.

دستاورد سوم؛ وحدت نظری و عملی
یکی از مهم‌ترین نوآوری‌های فیشته این است که:

شناخت و عمل را از یکدیگر جدا نمی‌کند.

در نتیجه،

حقیقت،

آزادی،

و اخلاق،

سه حوزهٔ مستقل نیستند.

بلکه سه جلوهٔ یک فعالیت واحدند.

دستاورد چهارم؛ آزادی
آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)

در فلسفهٔ فیشته،

آزادی

نقطهٔ پایان نظام نیست.

بلکه اصل آغازین آن است.

انسان آزاد است،

زیرا فعالیت خود را از درون خویش آغاز می‌کند.

دستاورد پنجم؛ خودآگاهی
خودآگاهی
(Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi)

پیش از فیشته،

خودآگاهی معمولاً یکی از موضوعات فلسفه بود.

اما نزد او،

خودآگاهی

به اصل همهٔ فلسفه تبدیل می‌شود.

تمام مفاهیم دیگر،

از ساختار خودآگاهی استنتاج می‌شوند.

تأثیر بر شلینگ
شلینگ
(Friedrich Wilhelm Joseph Schelling)

شلینگ در آغاز، خود را ادامه‌دهندهٔ فیشته می‌دانست.

اما بعداً معتقد شد که:

اگر همه چیز از «من» آغاز شود،

طبیعت جایگاه مستقلی پیدا نخواهد کرد.

از این رو،

او فلسفهٔ طبیعت را بنیان گذاشت.

تأثیر بر هگل
هگل
(Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

هگل نیز از فیشته آغاز کرد.

اما به نظر او،

اصل نخستین نباید «من» باشد.

بلکه باید:

روح
(Geist — Spirit — Esprit)

باشد.

با این حال،

بسیاری از عناصر اصلی دیالکتیک هگل،

بدون پروژهٔ فیشته قابل تصور نبودند.

تفاوت با کانت
کانت
(Immanuel Kant)

کانت می‌خواست:

شرایط امکان تجربه را بررسی کند.

اما فیشته گامی فراتر می‌رود.

او می‌خواهد:

شرایط امکان خودِ آگاهی را استنتاج کند.

به همین دلیل،

فلسفهٔ او نسبت به کانت،

رادیکال‌تر است.

مهم‌ترین مفاهیم کتاب
اکنون می‌توان همهٔ مفاهیم اصلی کتاب را یک‌جا مرور کرد.

من
(Ich — I — Moi)

اصل بنیادین خودآگاهی.

جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)

حد و مقاومت در برابر فعالیت «من».

کنش بنیادین
(Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)

فعالیتی که در همان حال، خودِ واقعیت «من» را پدید می‌آورد.

خودوضعی
(Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)

فعالیتی که در آن، «من» خود را بنیان می‌نهد.

فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)

حقیقت بنیادی همهٔ ساختار آگاهی.

محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)

شرط امکان تجربه.

احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)

نخستین ظهور محدودیت در آگاهی.

شهود
(Anschauung — Intuition — Intuition)

ادراک بی‌واسطهٔ موضوع.

مفهوم
(Begriff — Concept — Concept)

صورت عقلانی شناخت.

انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)

گرایش بنیادین فعالیت «من» برای فراتر رفتن از هر محدودیت.

اراده
(Wille — Will — Volonté)

صورت عقلانی فعالیت آزاد.

آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)

حقیقت بنیادین خودآگاهی.

نتیجهٔ نهایی کتاب
اگر بخواهیم کل کتاب را تنها در یک جمله خلاصه کنیم، می‌توان گفت:

تمام واقعیت فلسفی، چیزی جز فعالیت خودبنیاد و خودآگاه «من» نیست؛ فعالیتی که از طریق محدودیت، شناخت، اراده و آزادی، خود را به صورت یک نظام کامل آشکار می‌سازد.

ارزیابی نهایی بر اساس متن اصلی آلمانی
در پایان این شرح، باید به یک نکتهٔ مهم اشاره کرد. بسیاری از معرفی‌های متداول از فیشته او را صرفاً فیلسوف «من» معرفی می‌کنند؛ اما این تعبیر، اگر به‌تنهایی به کار رود، گمراه‌کننده است. محور Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre بیش از آنکه «من» (Ich) باشد، «کنش بنیادین» (Tathandlung) و «فعالیت» (Tätigkeit) است. «من» نزد فیشته یک شیء یا جوهر نیست، بلکه نامی است برای این فعالیت خودبنیاد. به همین دلیل، اگر بخواهیم وفادار به متن آلمانی باشیم، باید بگوییم که فلسفهٔ فیشته نه «فلسفهٔ من»، بلکه فلسفهٔ فعالیت خودآگاه است؛ و همین نکته، مرز او را با دکارت، کانت و حتی هگل مشخص می‌کند.

با این بخش، شرح آموزشی و نظام‌مند کتاب Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre (۱۷۹۴/۹۵) به پایان می‌رسد. البته این کتاب از دشوارترین متون فلسفهٔ جدید است و هر یک از مفاهیم آن موضوع ده‌ها تفسیر تخصصی بوده است؛ بنابراین، اگر بخواهیم شرحی در سطح دانشگاهی و پژوهشی ارائه دهیم، می‌توان هر بند از متن آلمانی را نیز به‌صورت جداگانه تحلیل و تفسیر کرد.

ضمیمهٔ تفسیری اول
کنش بنیادین؛ دشوارترین مفهوم در فلسفهٔ فیشته
(Die Tathandlung als Zentralbegriff — The Tathandlung as the Central Concept — La Tathandlung comme concept central)

مقدمه
اگر از یک استاد فلسفهٔ آلمان بپرسیم:

مهم‌ترین مفهوم کتاب Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre چیست؟

تقریباً همه پاسخ خواهند داد:

کنش بنیادین
(Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)

زیرا تمام مفاهیم دیگر،

از جمله:

من (Ich)

جزمن (Nicht-Ich)

آزادی (Freiheit)

اراده (Wille)

شناخت (Erkenntnis)

همگی از این مفهوم سرچشمه می‌گیرند.

چرا فیشته این واژه را ساخت؟
پیش از فیشته،

تقریباً تمام فیلسوفان

با واژه‌هایی مانند:

جوهر (Substanz)

وجود (Sein)

شیء (Ding)

ذات (Wesen)

فلسفه را آغاز می‌کردند.

اما فیشته معتقد بود:

اگر فلسفه از «چیز» آغاز شود،

هرگز آزادی را توضیح نخواهد داد.

زیرا «چیز»

فعال نیست.

اما خودآگاهی،

فعال است.

از این رو،

اصل فلسفه باید فعالیت باشد،

نه شیء.

چرا Tathandlung را نمی‌توان به سادگی ترجمه کرد؟
واژهٔ Tathandlung از نظر دستوری در زبان آلمانی یک واژهٔ معمولی نیست.

فیشته آن را خود ساخته است.

او دو واژه را ترکیب می‌کند:

Tat

یعنی:

کنش، کردار، فعل انجام‌یافته.

و

Handlung

یعنی:

فرایند عمل کردن.

بنابراین،

Tathandlung

یعنی:

کنشی که هم انجام عمل است و هم پدید آمدن خودِ فاعل در همان عمل.

به همین دلیل،

هیچ معادل کاملاً دقیقی در فارسی، انگلیسی یا فرانسه ندارد.

چرا «من» یک جوهر نیست؟
این مهم‌ترین تفاوت فیشته با دکارت است.

دکارت می‌گوید:

ذهن،

جوهر اندیشنده است.

اما فیشته پاسخ می‌دهد:

اگر ذهن جوهر باشد،

مانند هر شیء دیگری،

ثابت خواهد بود.

در حالی که آگاهی

همیشه در حال فعالیت است.

بنابراین،

«من»

یک چیز نیست.

بلکه

یک عمل دائمی است.

آیا «من» هرگز کامل می‌شود؟
پاسخ فیشته:

خیر.

زیرا فعالیت

هرگز پایان ندارد.

به همین دلیل،

خودآگاهی

همیشه در حال شدن است.

نه در حال بودن.

چرا محدودیت ضروری است؟
اگر هیچ مقاومتی وجود نداشت،

فعالیت نیز آشکار نمی‌شد.

همان‌گونه که:

قدرت عضله،

بدون مقاومت،

قابل مشاهده نیست.

فعالیت «من» نیز

بدون جزمن

هرگز آشکار نمی‌شود.

بنابراین،

جزمن

دشمن آزادی نیست.

بلکه شرط ظهور آزادی است.

آیا فیشته ایده‌آلیست ذهنی است؟
بسیاری از مخالفان فیشته چنین گفته‌اند.

اما بیشتر مفسران معاصر

این تفسیر را نادرست می‌دانند.

فیشته

نمی‌گوید:

جهان

خیال من است.

بلکه می‌گوید:

فلسفه،

جهان را فقط

در نسبت با خودآگاهی

می‌تواند بررسی کند.

این تفاوت،

بسیار مهم است.

مهم‌ترین نوآوری کتاب
اگر بخواهیم فقط یک نوآوری را انتخاب کنیم،

آن نوآوری چنین است:

وجود، نتیجهٔ فعالیت است؛ نه اینکه فعالیت نتیجهٔ وجود باشد.

تقریباً تمام فلسفهٔ ایده‌آلیسم آلمانی

از همین جمله آغاز می‌شود.

چرا هگل از فیشته فاصله گرفت؟
هگل معتقد بود:

اگر فقط از «من» آغاز کنیم،

نمی‌توان تاریخ،

جامعه

و

فرهنگ

را به اندازهٔ کافی توضیح داد.

از این رو،

او به جای «من»،

مفهوم

روح
(Geist — Spirit — Esprit)

را اصل قرار داد.

اما خود هگل بارها تأکید می‌کند که

بدون انقلاب فلسفی فیشته،

نظام او نیز شکل نمی‌گرفت.

نتیجهٔ این ضمیمه
اکنون شاید بتوان مهم‌ترین جملهٔ کل کتاب را چنین بازنویسی کرد:

«من» یک موجود نیست که عمل کند؛ «من» همان عملِ خودبنیادی است که در هر لحظه خود را می‌آفریند، خود را محدود می‌کند، بر محدودیت غلبه می‌کند و از این راه شناخت، آزادی و جهان را ممکن می‌سازد.

این ضمیمه، آغاز تفسیرهای تخصصی کتاب است. پس از پایان متن اصلی، معمولاً شارحان وارد تحلیل مفاهیمی مانند Tathandlung، Ich، Nicht-Ich، Anstoß و Trieb می‌شوند؛ زیرا فهم دقیق این مفاهیم برای درک تأثیر فیشته بر شلینگ، هگل و حتی پدیدارشناسی قرن بیستم ضروری است.

ضمیمهٔ تفسیری دوم
«من» و «جزمن»؛ آیا فیشته جهان خارج را انکار می‌کند؟
(Ich und Nicht-Ich — The I and the Not-I — Le Moi et le Non-Moi)

مقدمه
یکی از قدیمی‌ترین و در عین حال نادرست‌ترین برداشت‌ها از Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre این است که:

«فیشته معتقد است جهان خارج وجود ندارد.»

از همان زمان انتشار کتاب (۱۷۹۴)، بسیاری از منتقدان او چنین برداشتی داشتند.

حتی برخی از معاصرانش گمان می‌کردند که او می‌خواهد همهٔ جهان را به «منِ فردی» فروبکاهد.

اما اگر متن آلمانی را با دقت بخوانیم، روشن می‌شود که مقصود فیشته چیز دیگری است.

«من»
من (Ich — I — Moi)

در زبان روزمره، وقتی می‌گوییم «من»، معمولاً مقصودمان شخص معینی است؛ یعنی همین فرد با خاطرات، بدن، ویژگی‌های روان‌شناختی و زندگی شخصی خود.

اما Ich در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre چنین معنایی ندارد.

«من» نزد فیشته نه یک شخص تجربی، بلکه اصل استعلاییِ خودآگاهی است.

به بیان دیگر، «من» همان فعالیتی است که هر تجربه‌ای را ممکن می‌کند.

بنابراین، وقتی فیشته از «من» سخن می‌گوید، منظور او «یوهان گوتلیب فیشته» یا هر فرد خاص دیگری نیست.

«جزمن»
جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)

واژهٔ Nicht-Ich نیز نباید با «جهان خارج» به معنای متعارف یکسان گرفته شود.

در نظام فیشته، جزمن یعنی:

هر آنچه در تجربه، فعالیت آزاد «من» را محدود می‌کند.

این محدودیت می‌تواند به صورت:

طبیعت،

بدن،

اشیاء،

دیگر انسان‌ها،

یا حتی قوانین اجتماعی

ظاهر شود.

بنابراین، «جزمن» یک شیء خاص نیست، بلکه یک موقعیت ساختاری در نسبت با فعالیت «من» است.

آیا «جزمن» محصول خیال «من» است؟
پاسخ فیشته منفی است.

او هرگز نمی‌گوید که «من» جهان را به دلخواه خود می‌آفریند.

اگر چنین بود، دیگر هیچ مقاومتی وجود نداشت.

اما در سراسر کتاب، فیشته بر مفهوم محدودیت (Schranke — Limitation — Limite) تأکید می‌کند.

اگر محدودیت واقعی نبود، تجربه نیز ممکن نبود.

پس «جزمن» برای فلسفهٔ فیشته ضرورتی بنیادین دارد.

تفاوت «جزمن» و «شیء فی‌نفسه»
شیء فی‌نفسه (Ding an sich — Thing in Itself — Chose en soi)

در فلسفهٔ کانت، «شیء فی‌نفسه» واقعیتی است که مستقل از تجربه وجود دارد، اما ما آن را مستقیماً نمی‌شناسیم.

فیشته این مفهوم را نقد می‌کند.

به نظر او، اگر چیزی را اصولاً نتوان در تجربه و آگاهی وارد کرد، آن چیز نمی‌تواند مبنای فلسفه باشد.

از این رو، او به جای «شیء فی‌نفسه»، از «جزمن» سخن می‌گوید؛ یعنی از آنچه در خودِ ساختار آگاهی به عنوان حد و مقاومت ظاهر می‌شود.

«جزمن» و مقاومت
مقاومت (Widerstand — Resistance — Résistance)

یکی از ویژگی‌های اصلی «جزمن»، مقاومت است.

«من» می‌خواهد آزادانه فعالیت کند.

اما با مقاومت روبه‌رو می‌شود.

همین مقاومت است که:

شناخت را ممکن می‌کند،

اراده را برمی‌انگیزد،

و آزادی را به فعلیت می‌رساند.

بدون مقاومت، نه تجربه‌ای وجود داشت و نه آزادی‌ای که بتواند خود را نشان دهد.

«من» و «جزمن»؛ یک رابطهٔ دیالکتیکی
اگرچه فیشته واژهٔ دیالکتیک (Dialektik — Dialectic — Dialectique) را به معنایی که هگل بعداً به کار برد، به کار نمی‌گیرد، اما رابطهٔ «من» و «جزمن» ساختاری پویا دارد.

«من» خود را وضع می‌کند.

«جزمن» به عنوان حدّ این فعالیت پدیدار می‌شود.

«من» می‌کوشد این حد را پشت سر بگذارد.

اما هر غلبه بر یک حد، افق تازه‌ای از محدودیت را آشکار می‌کند.

از این رو، رابطهٔ «من» و «جزمن» هرگز پایان نمی‌یابد.

آیا «جزمن» وابسته به «من» است؟
این پرسش از دشوارترین مسائل تفسیر فیشته است.

در متن آلمانی باید میان دو نوع وابستگی تفاوت گذاشت.

از نظر فلسفی و استعلایی، «جزمن» فقط در نسبت با فعالیت «من» قابل فهم است.

اما این بدان معنا نیست که «منِ تجربی» اشیاء را به دلخواه خود خلق می‌کند.

فیشته در حال تحلیل شرایط امکان تجربه است، نه توصیف فرآیند آفرینش جهان.

سوءبرداشت رایج
به همین دلیل، جملهٔ مشهور:

«فیشته می‌گوید جهان ساختهٔ ذهن ماست.»

بیان دقیقی از نظر او نیست.

آنچه فیشته می‌گوید این است:

جهان، تا آنجا که موضوع فلسفه است، فقط در افق رابطهٔ میان «من» و «جزمن» قابل فهم است.

این تفاوت ظریف، اما اساسی است.

تأثیر بر فلسفهٔ بعدی
برداشت فیشته از رابطهٔ «من» و «جزمن» تأثیر عمیقی بر فیلسوفان بعدی گذاشت.

شلینگ کوشید نشان دهد که طبیعت خود نوعی فعالیت است، نه صرفاً حدّ «من».

هگل این رابطه را به سطح تاریخ و روح گسترش داد.

هوسرل نیز در پدیدارشناسی، هرچند از مسیر دیگری، بر این نکته تأکید کرد که هر موضوعی فقط در نسبت با آگاهی معنا پیدا می‌کند.

جمع‌بندی
در پایان این ضمیمه می‌توان گفت:

«من» (Ich — I — Moi) اصل استعلاییِ فعالیت خودآگاه است.

«جزمن» (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) حد و مقاومت ضروری این فعالیت است.

بدون «من»، تجربه‌ای وجود ندارد.

بدون «جزمن»، آزادی، شناخت و کنش نیز امکان‌پذیر نیست.

بنابراین، رابطهٔ این دو، رابطهٔ حذف یکی به سود دیگری نیست، بلکه رابطهٔ هم‌بنیادی (Korrelativität — Correlativity — Corrélativité) است؛ هر یک تنها در نسبت با دیگری معنای فلسفی پیدا می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن آلمانی)
در پژوهش‌های معاصر دربارهٔ فیشته، بسیاری از شارحان تأکید می‌کنند که نباید Nicht-Ich را به سادگی «جهان خارج» ترجمه کرد. این اصطلاح در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre یک مفهوم کارکردی و استعلایی است، نه نام یک قلمرو مستقل از اشیاء. از این رو، بهترین راه فهم آن این است که آن را «آنچه فعالیت آزادِ من را محدود می‌کند» بدانیم، نه «جهان خارج» به معنای متعارف متافیزیکی. این تفسیر با ساختار استدلال متن آلمانی سازگارتر است و از سوءبرداشت‌های رایج دربارهٔ ایده‌آلیسم فیشته جلوگیری می‌کند.

ضمیمهٔ تفسیری سوم
مفهوم «آنشتوس»؛ رازآلودترین مفهوم در فلسفهٔ فیشته
(Der Begriff des Anstoßes — The Concept of Anstoß — Le concept d'Anstoß)

مقدمه
اگر کنش بنیادین (Tathandlung) قلب فلسفهٔ فیشته باشد،

بی‌تردید آنشتوس (Anstoß) دشوارترین مفهوم آن است.

تقریباً همهٔ شارحان بزرگ فیشته، از قرن نوزدهم تا امروز، بخشی از آثار خود را به تفسیر همین واژه اختصاص داده‌اند.

دلیل آن روشن است.

اگر «من» فعالیتی کاملاً آزاد است،

پس چگونه با محدودیت روبه‌رو می‌شود؟

این همان مسئله‌ای است که مفهوم Anstoß برای حل آن وارد فلسفهٔ فیشته می‌شود.

آنشتوس
آنشتوس (Anstoß — Check / Impulse / Constraint — Choc / Impulsion)

واژهٔ Anstoß در زبان آلمانی معانی گوناگونی دارد، از جمله:

برخورد،

ضربه،

مانع،

تکانه،

محرک،

اصطکاک.

اما هیچ‌یک از این معادل‌ها به‌تنهایی معنای فلسفی آن را به‌خوبی منتقل نمی‌کنند.

در فلسفهٔ فیشته، Anstoß نه صرفاً یک ضربه است و نه صرفاً یک مانع؛ بلکه مقاومتی است که فعالیت آزاد «من» را متوقف نمی‌کند، بلکه آن را به آگاهی از محدودیت خود وامی‌دارد.

چرا فیشته به این مفهوم نیاز دارد؟
فرض کنیم فقط «من» وجود داشته باشد.

در این صورت،

فعالیت او بی‌وقفه ادامه پیدا می‌کند.

اما اگر هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد،

«من» هرگز از خود آگاه نخواهد شد.

زیرا آگاهی همواره مستلزم نوعی تمایز است.

از این رو، باید چیزی باشد که فعالیت آزاد را متوقف نکند، اما آن را با حدّ خود روبه‌رو سازد.

فیشته این «چیز» را Anstoß می‌نامد.

آیا آنشتوس علت فعالیت «من» است؟
پاسخ فیشته کاملاً منفی است.

فعالیت «من» از Anstoß آغاز نمی‌شود.

فعالیت «من» از خودِ «من» سرچشمه می‌گیرد.

آنشتوس فقط باعث می‌شود که این فعالیت، محدودیت خود را تجربه کند.

بنابراین:

فعالیت ← از «من»

محدودیتِ فعالیت ← در نسبت با Anstoß

آنشتوس و جزمن
نباید Anstoß را با جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) یکی دانست.

جزمن ساختار کلیِ محدودیت است.

اما Anstoß لحظه یا کارکردی است که در آن، این محدودیت خود را در تجربه آشکار می‌کند.

به بیان دیگر:

جزمن، مفهوم عام است.

آنشتوس، نحوهٔ عمل‌کرد آن در تجربهٔ آگاهی است.

آیا آنشتوس همان شیء فی‌نفسه است؟
این پرسش از آغاز قرن نوزدهم مطرح شده است.

برخی از مفسران گفته‌اند:

آنشتوس همان شیء فی‌نفسه (Ding an sich — Thing in Itself — Chose en soi) کانت است که فقط نامش عوض شده است.

اما بیشتر پژوهشگران معاصر این تفسیر را نمی‌پذیرند.

زیرا فیشته هرگز Anstoß را موجودی مستقل از آگاهی معرفی نمی‌کند.

او آن را تنها به عنوان شرط استعلاییِ تجربهٔ محدودیت تحلیل می‌کند.

آنشتوس و آزادی
در نگاه نخست، ممکن است تصور شود که آنشتوس آزادی را از میان می‌برد.

اما فیشته دقیقاً برعکس استدلال می‌کند.

اگر هیچ مقاومتی وجود نداشت،

آزادی هرگز خود را نشان نمی‌داد.

آزادی فقط هنگامی معنا دارد که بتواند با مانع روبه‌رو شود و از آن فراتر رود.

از این رو، آنشتوس دشمن آزادی نیست؛ بلکه شرط آشکار شدن آزادی است.

آنشتوس و شناخت
شناخت نیز بدون آنشتوس ممکن نیست.

زیرا شناخت همواره مستلزم آن است که فعالیت آگاهی با چیزی روبه‌رو شود که نتواند آن را صرفاً از درون خود استخراج کند.

این رویارویی همان چیزی است که فیشته با مفهوم Anstoß بیان می‌کند.

آنشتوس و کنش بنیادین
اکنون می‌توان نسبت این دو مفهوم را روشن‌تر دید.

کنش بنیادین (Tathandlung) سرچشمهٔ همهٔ فعالیت‌هاست.

اما این فعالیت، تنها از طریق Anstoß به صورت تجربهٔ مشخص ظاهر می‌شود.

بنابراین:

Tathandlung اصلِ فعالیت است.

Anstoß اصلِ محدودیتِ تجربه‌شده است.

این دو، دو اصل مستقل نیستند؛ بلکه دو جنبهٔ یک ساختار واحد را نشان می‌دهند.

چرا این مفهوم تا این اندازه دشوار است؟
زیرا فیشته می‌خواهد از دو خطا پرهیز کند.

اگر بگوید همه چیز فقط از «من» ناشی می‌شود،

واقعیتِ مقاومت و تجربه از میان می‌رود.

اگر بگوید محدودیت از چیزی کاملاً مستقل ناشی می‌شود،

به متافیزیک سنتی بازمی‌گردد.

Anstoß تلاشی است برای حفظ هر دو جنبه:

آزادیِ خودبنیاد «من»،

و واقعیتِ محدودیت در تجربه.

تأثیر بر فلسفهٔ بعدی
این مفهوم بر بسیاری از فیلسوفان پس از فیشته اثر گذاشت.

شلینگ کوشید این مقاومت را در خودِ طبیعت توضیح دهد.

هگل به جای تأکید بر «آنشتوس»، از مفهوم نفی (Negation — Negation — Négation) در حرکت دیالکتیکی بهره گرفت.

در قرن بیستم نیز برخی از پدیدارشناسان و فیلسوفان اگزیستانس، ایدهٔ رویارویی آگاهی با نوعی مقاومت را، هرچند با صورت‌بندی متفاوت، ادامه دادند.

جمع‌بندی
می‌توان نقش Anstoß را چنین خلاصه کرد:

فعالیت «من» از خودِ «من» آغاز می‌شود.

Anstoß این فعالیت را متوقف نمی‌کند، بلکه آن را با حدّ خود روبه‌رو می‌سازد.

از این رویارویی، تجربه، شناخت، اراده و آزادی به شکل مشخص پدیدار می‌شوند.

بنابراین، Anstoß نه علت جهان است، نه شیء فی‌نفسه و نه یک نیروی خارجی؛ بلکه نامی است برای لحظهٔ استعلاییِ رویارویی فعالیت خودآگاه با محدودیت.

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن آلمانی)
در خودِ Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre، فیشته تعریفی کوتاه و ساده از Anstoß ارائه نمی‌کند. این مفهوم در جریان استدلال و برای حل مسئلهٔ نسبت میان فعالیت نامحدود «من» و تجربهٔ واقعی محدودیت شکل می‌گیرد. به همین دلیل، مترجمان دربارهٔ معادل آن اتفاق نظر ندارند و واژه‌هایی مانند «check»، «impulse»، «hindrance»، «constraint» و «resistance» در ترجمه‌های انگلیسی دیده می‌شود. از نظر وفاداری به متن آلمانی، بهتر است Anstoß را اصلاً ترجمه نکنیم و آن را به صورت «آنشتوس» حفظ کنیم، زیرا هیچ معادل واحدی همهٔ بار معنایی این اصطلاح را منتقل نمی‌کند.

ضمیمهٔ تفسیری چهارم
تخیل؛ حلقهٔ واسط میان «من» و «جهان»
(Die Einbildungskraft — The Productive Imagination — L'Imagination productive)

مقدمه
در فلسفهٔ فیشته، یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌ها این است:

اگر «من» فعالیتی محض است،

چگونه جهانِ متعیّن، اشیاء، زمان و مکان برای او پدیدار می‌شوند؟

پاسخ فیشته این است:

به واسطهٔ تخیل (Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive).

اما مقصود او از تخیل، خیال‌پردازی یا تصور دلخواه نیست.

تخیل
تخیل (Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive)

در زبان روزمره، تخیل یعنی ساختن تصویرهای ذهنی.

اما در فلسفهٔ فیشته، تخیل یک قوهٔ استعلایی است.

یعنی نیرویی که اصلاً امکان پدیدار شدن تجربه را فراهم می‌کند.

بنابراین، تخیل پیش از آن است که ما آگاهانه چیزی را تصور کنیم.

میراث کانت
فیشته این مفهوم را از کانت می‌گیرد، اما آن را بسیار گسترش می‌دهد.

در نقد عقل محض (Kritik der reinen Vernunft — Critique of Pure Reason — Critique de la raison pure)، کانت از تخیل استعلایی (transzendentale Einbildungskraft — transcendental imagination — imagination transcendantale) سخن می‌گوید که میان حس و فاهمه میانجی‌گری می‌کند.

فیشته این ایده را می‌پذیرد، اما معتقد است که نقش تخیل بسیار بنیادی‌تر از آن است که کانت تصور می‌کرد.

چرا تخیل ضروری است؟
فعالیت «من» در ذات خود بی‌نهایت است.

اما تجربهٔ ما همیشه متناهی است.

این دو چگونه به هم می‌رسند؟

فیشته پاسخ می‌دهد:

از طریق تخیل.

تخیل همان نیرویی است که فعالیت نامحدود را در صورت‌های محدود آشکار می‌کند.

تخیل و محدودیت
تخیل همواره میان دو قطب حرکت می‌کند:

فعالیت آزاد «من».

مقاومت و محدودیت «جزمن».

اگر فقط فعالیت وجود داشت،

هیچ موضوعی پدیدار نمی‌شد.

اگر فقط محدودیت وجود داشت،

هیچ آزادی‌ای وجود نداشت.

تخیل این دو را به هم پیوند می‌دهد.

تخیل و زمان
زمان (Zeit — Time — Temps)

زمان از دیدگاه فیشته صرفاً ظرفی نیست که رویدادها در آن رخ دهند.

زمان یکی از صورت‌هایی است که تخیل از طریق آن فعالیت خود را سامان می‌دهد.

به همین دلیل، تجربهٔ توالی رویدادها بدون فعالیت تخیل ممکن نیست.

تخیل و مکان
مکان (Raum — Space — Espace)

دربارهٔ مکان نیز همین مطلب صادق است.

مکان نه یک ظرف مستقل، بلکه صورتی است که فعالیت آگاهی به واسطهٔ آن، اشیاء را در نسبت با یکدیگر می‌آراید.

از این رو، مکان نیز بدون تخیل قابل فهم نیست.

تخیل و شیء
چگونه یک «شیء» برای ما پدیدار می‌شود؟

فیشته پاسخ می‌دهد:

شیء حاصل فعالیت تخیل است؛ اما این جمله نباید به این معنا فهمیده شود که تخیل اشیاء را به دلخواه خود «خلق» می‌کند.

بلکه مقصود این است که بدون فعالیت تخیل، چیزی نمی‌تواند به صورت «موضوع تجربه» ظاهر شود.

تخیل و مفهوم
تخیل و مفهوم دو نیروی جداگانه نیستند.

تخیل مواد تجربه را به گونه‌ای سامان می‌دهد که عقل بتواند آنها را در قالب مفاهیم درک کند.

از این رو، تخیل مقدمهٔ ضروری اندیشیدن است.

تخیل و آزادی
آیا تخیل صرفاً یک قوهٔ شناختی است؟

فیشته پاسخ می‌دهد:

خیر.

تخیل به آزادی نیز مربوط است.

زیرا آزادی فقط در جهانی می‌تواند تحقق یابد که برای آگاهی پدیدار شده باشد.

و این پدیدار شدن، بدون تخیل ممکن نیست.

تخیل و کنش بنیادین
اکنون نسبت این مفهوم با اصل کتاب روشن می‌شود.

کنش بنیادین (Tathandlung) سرچشمهٔ همهٔ فعالیت‌هاست.

تخیل (Einbildungskraft) نحوهٔ تجلی این فعالیت در تجربه است.

به بیان دیگر:

کنش بنیادین، اصل.

تخیل، شیوهٔ ظهور آن اصل در آگاهی.

تفاوت با روان‌شناسی
نباید تخیل نزد فیشته را با تخیل در روان‌شناسی یکی دانست.

روان‌شناسی از توانایی انسان در ساختن تصویرهای ذهنی سخن می‌گوید.

اما فیشته دربارهٔ شرط امکان هرگونه تجربه سخن می‌گوید.

از این رو، تخیل در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre یک مفهوم روان‌شناختی نیست، بلکه مفهومی استعلایی است.

تأثیر بر فلسفهٔ بعدی
برداشت فیشته از تخیل تأثیر فراوانی بر فلسفهٔ آلمان گذاشت.

شلینگ آن را با فلسفهٔ طبیعت پیوند داد.

هگل نقش تخیل را در چارچوب حرکت مفهوم بازتفسیر کرد.

در قرن بیستم نیز هایدگر در کتاب کانت و مسئلهٔ متافیزیک (Kant und das Problem der Metaphysik)، اهمیت بنیادی تخیل استعلایی را دوباره برجسته کرد؛ هرچند تفسیر او مستقیماً از کانت آغاز می‌شود، نه از فیشته.

جمع‌بندی
در فلسفهٔ فیشته:

کنش بنیادین (Tathandlung) سرچشمهٔ همهٔ فعالیت‌هاست.

آنشتوس (Anstoß) رویارویی فعالیت با محدودیت را ممکن می‌کند.

تخیل (Einbildungskraft) این فعالیت محدودشده را به صورت تجربهٔ منظم درمی‌آورد.

سپس از این تجربه، مفهوم (Begriff)، شناخت (Erkenntnis) و کنش آزاد (freie Handlung) پدید می‌آیند.

به همین دلیل، تخیل را می‌توان پل میان فعالیت محض و جهانِ تجربه‌شده دانست.

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی آلمانی)
باید دقت کرد که در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre، فیشته هرگز تخیل را یک «قوه» به معنای سنتی روان‌شناختی معرفی نمی‌کند. او از فعالیت تخیل سخن می‌گوید؛ یعنی از فرایندی پویا که پیوسته میان نامحدود و محدود، میان «من» و «جزمن»، میان آزادی و مقاومت، در نوسان است. از این رو، برای فهم دقیق متن آلمانی، بهتر است Einbildungskraft را نه صرفاً «تخیل»، بلکه فعالیتِ تخیلِ استعلایی در نظر بگیریم؛ زیرا تمام نقش آن در کتاب، به همین پویایی وابسته است.


برچسب‌ها: فیشته, آموزه فراگیر دانش, فلسفه آلمانی, فلسفه ایده آلیسم
[ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:10 ] [ عباس مهیاد ]


شرح تفصیلی کتاب بنیاد کل آموزهٔ علم
(Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — Foundation of the Entire Science of Knowledge — Fondation de toute la Doctrine de la science)

بخش نخست
جایگاه این کتاب در فلسفهٔ فیشته
پیش از ورود به متن اصلی، باید بدانیم این کتاب چه جایگاهی در تاریخ فلسفه دارد.

کانت (Kant — Kant — Kant) معتقد بود که فلسفه باید از شرایط امکان تجربه (Conditions of the Possibility of Experience — Conditions de possibilité de l'expérience) آغاز شود. یعنی باید توضیح دهد چگونه تجربهٔ جهان برای انسان ممکن می‌شود.

اما فیشته یک گام فراتر می‌رود و می‌پرسد:

اصلاً چه چیزی موجب می‌شود آگاهی (Consciousness — Conscience) امکان‌پذیر شود؟

یا به بیان دیگر:

پیش از تجربه، پیش از طبیعت، پیش از جهان، چه اصلی وجود دارد که همهٔ این‌ها را ممکن می‌کند؟

این پرسش، نقطهٔ عزیمت تمام کتاب است.

چرا نام کتاب «آموزهٔ علم» است؟
عنوان اصلی کتاب از دو واژه تشکیل شده است:

علم (Wissenschaft — Science — Science)

در زبان آلمانی قرن هجدهم، Wissenschaft فقط به علوم طبیعی اشاره نمی‌کند، بلکه به معنای هر نوع شناخت منظم، نظام‌مند و دارای بنیان است. بنابراین فلسفه نیز یک علم محسوب می‌شود.

آموزه (Lehre — Doctrine — Doctrine)

این واژه به معنای آموزه، نظریه یا دستگاه نظری است.

بنابراین:

آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Doctrine of Science — Doctrine de la science)

به معنای:

«دستگاه یا نظریهٔ بنیادی همهٔ شناخت‌ها»

است.

فیشته نمی‌خواهد فقط دربارهٔ معرفت سخن بگوید؛ او می‌خواهد دانشی بنا کند که بنیان همهٔ علوم دیگر باشد.

مقصود از «بنیاد» چیست؟
بنیاد (Grundlage — Foundation — Fondement)

به معنای:

اساس

زیربنا

شالوده

است.

فیشته می‌خواهد کل فلسفه را بر یک اصل کاملاً یقینی بنا کند؛ اصلی که بتوان از آن:

معرفت

اخلاق

حقوق

سیاست

طبیعت

را استنتاج کرد.

به همین دلیل، این کتاب صرفاً یک رسالهٔ معرفت‌شناسی نیست، بلکه طرح یک نظام فلسفی (System — System — Système) کامل است.

ساختار کلی کتاب
این اثر مانند کتاب‌های معمولی فصل‌بندی نشده است، بلکه بر اساس مراحل استدلال تنظیم شده است.

ساختار کلی آن چنین است:

مقدمه
(Einleitung — Introduction — Introduction)

اصول بنیادین
(Grundsätze — Fundamental Principles — Principes fondamentaux)

که شامل سه اصل اساسی است:

اصل نخست (Erster Grundsatz — First Principle — Premier principe)

اصل دوم (Zweiter Grundsatz — Second Principle — Deuxième principe)

اصل سوم (Dritter Grundsatz — Third Principle — Troisième principe)

بنیاد شناخت نظری
(Grundlage des theoretischen Wissens — Foundation of Theoretical Knowledge — Fondement du savoir théorique)

بنیاد شناخت عملی
(Grundlage des praktischen Wissens — Foundation of Practical Knowledge — Fondement du savoir pratique)

تمام دستگاه فلسفی فیشته از همین سه اصل نخست استخراج می‌شود.

هدف مقدمه
فیشته در آغاز کتاب می‌پرسد:

آیا فلسفه می‌تواند همان اندازه یقینی باشد که ریاضیات است؟

منظور او از یقین (Certainty — Certitude) این است که فلسفه نباید بر فرض‌ها و باورهای شخصی استوار باشد، بلکه باید بر اصلی تکیه کند که هیچ شکّی در آن راه نداشته باشد.

از نظر او، اگر فلسفه نتواند چنین اصلی پیدا کند، هر نظام فلسفی صرفاً یک عقیده خواهد بود.

فاصلهٔ فیشته از کانت
کانت پروژهٔ خود را نقد عقل (Critique of Reason — Critique de la raison) می‌نامد.

اما فیشته می‌گوید:

پیش از نقد عقل، باید منشأ خود عقل را پیدا کنیم.

بنابراین، پرسش او بنیادی‌تر از پرسش کانت است.

پرسش اصلی کتاب
فیشته می‌پرسد:

فلسفه باید از چه چیزی آغاز شود؟

او چند پاسخ ممکن را بررسی و رد می‌کند.

احتمال نخست: جهان
جهان (World — Monde)

آیا جهان می‌تواند اصل نخست فلسفه باشد؟

پاسخ فیشته منفی است.

زیرا جهان تنها هنگامی شناخته می‌شود که آگاهی وجود داشته باشد.

پس جهان وابسته به آگاهی است و نمی‌تواند بنیاد آگاهی باشد.

احتمال دوم: خدا
خدا (God — Dieu)

ممکن است گفته شود که خدا اصل همه چیز است.

اما فیشته پاسخ می‌دهد:

خدا نیز فقط در آگاهی اندیشیده می‌شود.

پس در فلسفه، خدا نیز نمی‌تواند نقطهٔ آغاز باشد.

احتمال سوم: طبیعت
طبیعت (Nature — Nature)

طبیعت نیز فقط در آگاهی ظاهر می‌شود.

اگر آگاهی وجود نداشته باشد، طبیعت نیز برای ما وجود نخواهد داشت.

بنابراین طبیعت نیز اصل نخست نیست.

احتمال چهارم: تجربه
تجربه (Experience — Expérience)

تجربه حاصل رابطهٔ میان سوژه و ابژه است.

اگر هنوز سوژه و آگاهی توضیح داده نشده باشند، تجربه نیز نمی‌تواند آغاز فلسفه باشد.

نتیجهٔ مقدماتی فیشته
فیشته نتیجه می‌گیرد:

جهان، خدا، طبیعت و تجربه، همگی وابسته به چیزی بنیادی‌تر هستند.

پس باید اصل دیگری وجود داشته باشد که امکان همهٔ این‌ها را فراهم کند.

نخستین کشف فیشته
اگر همهٔ اشیاء در آگاهی داده می‌شوند، پس باید چیزی وجود داشته باشد که خودِ آگاهی را ممکن سازد.

فیشته این اصل را چنین می‌نامد:

من (Ich — I — Moi)

اما باید توجه داشت که این «من» همان منِ روان‌شناختی یا شخصی نیست.

تفاوت «من تجربی» و «من فلسفی»
اگر کسی بگوید:

«من عباس هستم.»

این همان من تجربی (Empirical Ego / Empirical Self — Moi empirique) است؛ یعنی فردی با بدن، حافظه، تاریخ زندگی و ویژگی‌های شخصی.

اما فیشته دربارهٔ چنین «منی» سخن نمی‌گوید.

او از:

من بماهو من (Ich überhaupt — The I as such — Le Moi en tant que tel)

سخن می‌گوید.

این «من»:

شخص خاصی نیست.

بدن نیست.

روح فردی نیست.

شخصیت روان‌شناختی نیست.

بلکه اصل امکان هر نوع آگاهی است.

نخستین تصمیم بزرگ فیشته
فیشته می‌گوید:

اگر قرار است فلسفه از یک اصل آغاز شود، آن اصل باید:

بدیهی (Self-evident — Évident)

و بی‌نیاز از هرگونه اثبات (Needs no proof — Ne requiert aucune preuve)

باشد.

او هنوز این اصل را به‌صراحت بیان نمی‌کند، زیرا می‌خواهد ابتدا نشان دهد که هیچ‌یک از گزینه‌های دیگر—جهان، خدا، طبیعت یا تجربه—نمی‌توانند نقش اصل نخست را ایفا کنند.

به این ترتیب، ذهن خواننده برای پذیرش نخستین اصل بنیادین آماده می‌شود.

آستانهٔ ورود به اصل نخست
در پایان این بخش مقدماتی، فیشته آماده است تا مهم‌ترین گزارهٔ کتاب را مطرح کند؛ گزاره‌ای که تمام آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Doctrine of Science — Doctrine de la science) بر آن بنا می‌شود:

«من، خود را وضع می‌کند.»
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)

از این جمله به بعد، استدلال اصلی کتاب آغاز می‌شود. در بخش بعدی، این اصل را واژه‌به‌واژه و بر اساس متن اصلی آلمانی تحلیل خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که فیشته از «وضع کردن» (Setzen — Positing — Position) دقیقاً چه منظوری دارد.

شرح تفصیلی کتاب بنیاد کل آموزهٔ علم
(Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — Foundation of the Entire Science of Knowledge — Fondation de toute la Doctrine de la science)

بخش نخست
جایگاه این کتاب در فلسفهٔ فیشته
پیش از ورود به متن اصلی، باید بدانیم این کتاب چه جایگاهی در تاریخ فلسفه دارد.

کانت (Kant — Kant — Kant) معتقد بود که فلسفه باید از شرایط امکان تجربه (Conditions of the Possibility of Experience — Conditions de possibilité de l'expérience) آغاز شود. یعنی باید توضیح دهد چگونه تجربهٔ جهان برای انسان ممکن می‌شود.

اما فیشته یک گام فراتر می‌رود و می‌پرسد:

اصلاً چه چیزی موجب می‌شود آگاهی (Consciousness — Conscience) امکان‌پذیر شود؟

یا به بیان دیگر:

پیش از تجربه، پیش از طبیعت، پیش از جهان، چه اصلی وجود دارد که همهٔ این‌ها را ممکن می‌کند؟

این پرسش، نقطهٔ عزیمت تمام کتاب است.

چرا نام کتاب «آموزهٔ علم» است؟
عنوان اصلی کتاب از دو واژه تشکیل شده است:

علم (Wissenschaft — Science — Science)

در زبان آلمانی قرن هجدهم، Wissenschaft فقط به علوم طبیعی اشاره نمی‌کند، بلکه به معنای هر نوع شناخت منظم، نظام‌مند و دارای بنیان است. بنابراین فلسفه نیز یک علم محسوب می‌شود.

آموزه (Lehre — Doctrine — Doctrine)

این واژه به معنای آموزه، نظریه یا دستگاه نظری است.

بنابراین:

آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Doctrine of Science — Doctrine de la science)

به معنای:

«دستگاه یا نظریهٔ بنیادی همهٔ شناخت‌ها»

است.

فیشته نمی‌خواهد فقط دربارهٔ معرفت سخن بگوید؛ او می‌خواهد دانشی بنا کند که بنیان همهٔ علوم دیگر باشد.

مقصود از «بنیاد» چیست؟
بنیاد (Grundlage — Foundation — Fondement)

به معنای:

اساس

زیربنا

شالوده

است.

فیشته می‌خواهد کل فلسفه را بر یک اصل کاملاً یقینی بنا کند؛ اصلی که بتوان از آن:

معرفت

اخلاق

حقوق

سیاست

طبیعت

را استنتاج کرد.

به همین دلیل، این کتاب صرفاً یک رسالهٔ معرفت‌شناسی نیست، بلکه طرح یک نظام فلسفی (System — System — Système) کامل است.

ساختار کلی کتاب
این اثر مانند کتاب‌های معمولی فصل‌بندی نشده است، بلکه بر اساس مراحل استدلال تنظیم شده است.

ساختار کلی آن چنین است:

مقدمه
(Einleitung — Introduction — Introduction)

اصول بنیادین
(Grundsätze — Fundamental Principles — Principes fondamentaux)

که شامل سه اصل اساسی است:

اصل نخست (Erster Grundsatz — First Principle — Premier principe)

اصل دوم (Zweiter Grundsatz — Second Principle — Deuxième principe)

اصل سوم (Dritter Grundsatz — Third Principle — Troisième principe)

بنیاد شناخت نظری
(Grundlage des theoretischen Wissens — Foundation of Theoretical Knowledge — Fondement du savoir théorique)

بنیاد شناخت عملی
(Grundlage des praktischen Wissens — Foundation of Practical Knowledge — Fondement du savoir pratique)

تمام دستگاه فلسفی فیشته از همین سه اصل نخست استخراج می‌شود.

هدف مقدمه
فیشته در آغاز کتاب می‌پرسد:

آیا فلسفه می‌تواند همان اندازه یقینی باشد که ریاضیات است؟

منظور او از یقین (Certainty — Certitude) این است که فلسفه نباید بر فرض‌ها و باورهای شخصی استوار باشد، بلکه باید بر اصلی تکیه کند که هیچ شکّی در آن راه نداشته باشد.

از نظر او، اگر فلسفه نتواند چنین اصلی پیدا کند، هر نظام فلسفی صرفاً یک عقیده خواهد بود.

فاصلهٔ فیشته از کانت
کانت پروژهٔ خود را نقد عقل (Critique of Reason — Critique de la raison) می‌نامد.

اما فیشته می‌گوید:

پیش از نقد عقل، باید منشأ خود عقل را پیدا کنیم.

بنابراین، پرسش او بنیادی‌تر از پرسش کانت است.

پرسش اصلی کتاب
فیشته می‌پرسد:

فلسفه باید از چه چیزی آغاز شود؟

او چند پاسخ ممکن را بررسی و رد می‌کند.

احتمال نخست: جهان
جهان (World — Monde)

آیا جهان می‌تواند اصل نخست فلسفه باشد؟

پاسخ فیشته منفی است.

زیرا جهان تنها هنگامی شناخته می‌شود که آگاهی وجود داشته باشد.

پس جهان وابسته به آگاهی است و نمی‌تواند بنیاد آگاهی باشد.

احتمال دوم: خدا
خدا (God — Dieu)

ممکن است گفته شود که خدا اصل همه چیز است.

اما فیشته پاسخ می‌دهد:

خدا نیز فقط در آگاهی اندیشیده می‌شود.

پس در فلسفه، خدا نیز نمی‌تواند نقطهٔ آغاز باشد.

احتمال سوم: طبیعت
طبیعت (Nature — Nature)

طبیعت نیز فقط در آگاهی ظاهر می‌شود.

اگر آگاهی وجود نداشته باشد، طبیعت نیز برای ما وجود نخواهد داشت.

بنابراین طبیعت نیز اصل نخست نیست.

احتمال چهارم: تجربه
تجربه (Experience — Expérience)

تجربه حاصل رابطهٔ میان سوژه و ابژه است.

اگر هنوز سوژه و آگاهی توضیح داده نشده باشند، تجربه نیز نمی‌تواند آغاز فلسفه باشد.

نتیجهٔ مقدماتی فیشته
فیشته نتیجه می‌گیرد:

جهان، خدا، طبیعت و تجربه، همگی وابسته به چیزی بنیادی‌تر هستند.

پس باید اصل دیگری وجود داشته باشد که امکان همهٔ این‌ها را فراهم کند.

نخستین کشف فیشته
اگر همهٔ اشیاء در آگاهی داده می‌شوند، پس باید چیزی وجود داشته باشد که خودِ آگاهی را ممکن سازد.

فیشته این اصل را چنین می‌نامد:

من (Ich — I — Moi)

اما باید توجه داشت که این «من» همان منِ روان‌شناختی یا شخصی نیست.

تفاوت «من تجربی» و «من فلسفی»
اگر کسی بگوید:

«من عباس هستم.»

این همان من تجربی (Empirical Ego / Empirical Self — Moi empirique) است؛ یعنی فردی با بدن، حافظه، تاریخ زندگی و ویژگی‌های شخصی.

اما فیشته دربارهٔ چنین «منی» سخن نمی‌گوید.

او از:

من بماهو من (Ich überhaupt — The I as such — Le Moi en tant que tel)

سخن می‌گوید.

این «من»:

شخص خاصی نیست.

بدن نیست.

روح فردی نیست.

شخصیت روان‌شناختی نیست.

بلکه اصل امکان هر نوع آگاهی است.

نخستین تصمیم بزرگ فیشته
فیشته می‌گوید:

اگر قرار است فلسفه از یک اصل آغاز شود، آن اصل باید:

بدیهی (Self-evident — Évident)

و بی‌نیاز از هرگونه اثبات (Needs no proof — Ne requiert aucune preuve)

باشد.

او هنوز این اصل را به‌صراحت بیان نمی‌کند، زیرا می‌خواهد ابتدا نشان دهد که هیچ‌یک از گزینه‌های دیگر—جهان، خدا، طبیعت یا تجربه—نمی‌توانند نقش اصل نخست را ایفا کنند.

به این ترتیب، ذهن خواننده برای پذیرش نخستین اصل بنیادین آماده می‌شود.

آستانهٔ ورود به اصل نخست
در پایان این بخش مقدماتی، فیشته آماده است تا مهم‌ترین گزارهٔ کتاب را مطرح کند؛ گزاره‌ای که تمام آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Doctrine of Science — Doctrine de la science) بر آن بنا می‌شود:

«من، خود را وضع می‌کند.»
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)

از این جمله به بعد، استدلال اصلی کتاب آغاز می‌شود. در بخش بعدی، این اصل را واژه‌به‌واژه و بر اساس متن اصلی آلمانی تحلیل خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که فیشته از «وضع کردن» (Setzen — Positing — Position) دقیقاً چه منظوری دارد.

بخش دوم
اصل نخست بنیادین
(Erster Grundsatz — First Principle — Premier principe)

اکنون وارد مهم‌ترین قسمت کل کتاب می‌شویم؛ بخشی که به اعتقاد بسیاری از مورخان فلسفه، آغاز واقعی آرمان‌گرایی آلمانی (German Idealism — Idéalisme allemand) است.

متن اصلی فیشته
فیشته اصل نخست را چنین بیان می‌کند:

Das Ich setzt ursprünglich schlechthin sein eigenes Sein.

این جمله کوتاه است، اما تقریباً تمام فلسفهٔ او در همین یک جمله نهفته است.

ترجمهٔ تحت‌اللفظی آن چنین است:

«من، در آغاز و به‌طور مطلق، هستیِ خود را وضع می‌کند.»

اکنون باید هر واژه را جداگانه بررسی کنیم.

واژهٔ نخست: «من»
من
(Ich — I — Moi)

در اینجا، همان‌گونه که در بخش قبل گفته شد، مقصود «منِ روان‌شناختی» نیست.

این «من» نه عباس است، نه فیشته، نه هیچ فرد خاص دیگری.

بلکه همان چیزی است که هر تجربه، هر شناخت و هر اندیشیدن را ممکن می‌کند.

فیشته از این «من» گاه با عنوان:

منِ محض
(Reines Ich — Pure I — Moi pur)

نیز یاد می‌کند.

واژهٔ دوم: «وضع می‌کند»
وضع کردن
(Setzen — To posit — Poser)

این مهم‌ترین واژهٔ کتاب است.

در زبان روزمره، «وضع کردن» یعنی چیزی را در جایی قرار دادن؛ اما فیشته این واژه را در معنایی کاملاً فلسفی به کار می‌برد.

او مقصودش این نیست که «من» خودش را مانند یک شیء روی میز می‌گذارد.

بلکه منظور او این است که:

من، وجود خود را به‌عنوان یک کنش بنیادی برقرار می‌کند.

بنابراین Setzen را می‌توان چنین فهمید:

برقرار کردن

بنیاد نهادن

به‌وجود آوردن

ایجاب کردن

اثبات کردن از طریق کنش

هیچ‌یک از این ترجمه‌ها به‌تنهایی کافی نیست، زیرا Setzen در فلسفهٔ فیشته یک اصطلاح فنی است.

چرا «وضع کردن»؟
فیشته می‌خواهد از هرگونه تصور «شیء» فاصله بگیرد.

از نظر او، آگاهی یک چیز نیست.

آگاهی یک کنش
(Act — Acte)

است.

بنابراین «من» نیز یک شیء نیست؛ بلکه یک فعالیت است.

اینجا یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های فیشته با دکارت آشکار می‌شود.

تفاوت با دکارت
دکارت می‌گوید:

«من می‌اندیشم، پس هستم.»
(Cogito, ergo sum)

در اینجا، اندیشیدن دلیل وجود «من» است.

اما فیشته می‌گوید:

خیر.

پیش از آنکه اندیشیدنی وجود داشته باشد، خودِ «من» باید وجود داشته باشد تا اندیشیدن ممکن شود.

بنابراین ترتیب چنین است:

دکارت: اندیشیدن ← وجود من

فیشته: من ← اندیشیدن

به همین دلیل، فیشته معتقد است که دکارت هنوز به اصل واقعی نرسیده است.

واژهٔ سوم: «در آغاز»
در آغاز
(Ursprünglich — Originally — Originairement)

این واژه به زمان اشاره نمی‌کند.

فیشته نمی‌گوید که زمانی در گذشته «من» خود را ایجاد کرده است.

بلکه منظور او این است که این کنش، منشأ منطقی (Logical Origin — Origine logique) همهٔ شناخت‌هاست.

یعنی هرگاه آگاهی وجود داشته باشد، این «وضع کردن» نیز همواره در کار است.

واژهٔ چهارم: «به‌طور مطلق»
به‌طور مطلق
(Schlechthin — Absolutely — Absolument)

این واژه یکی از دشوارترین اصطلاحات کتاب است.

مقصود فیشته این است که:

«من» برای وضع کردن خود به هیچ چیز دیگری وابسته نیست.

نه به طبیعت.

نه به خدا.

نه به جهان.

نه به تجربه.

نه به بدن.

نه به ماده.

این کنش، از هیچ اصل دیگری مشتق نمی‌شود.

واژهٔ پنجم: «هستی خود»
هستی
(Sein — Being — Être)

فیشته نمی‌گوید:

«من، تصویری از خود می‌سازد.»

یا

«من، خود را تصور می‌کند.»

بلکه می‌گوید:

من، هستی خود را وضع می‌کند.

یعنی وجود آگاهی وابسته به همین کنش است.

آیا فیشته می‌گوید انسان خودش را خلق می‌کند؟
در نگاه نخست، ممکن است چنین به نظر برسد.

اما پاسخ منفی است.

فیشته دربارهٔ انسان زیستی یا فرد تاریخی سخن نمی‌گوید.

او دربارهٔ شرط امکان هرگونه آگاهی سخن می‌گوید.

بنابراین وقتی می‌گوید:

«من، خود را وضع می‌کند.»

منظورش این نیست که انسان خودش را از نیستی به هستی آورده است.

بلکه منظور این است که:

هر آگاهی فقط از آن‌رو آگاهی است که در آن، «من» خود را به‌صورت یک کنش بنیادی برقرار می‌کند.

اصل «کنش» در برابر «جوهر»
اینجا یکی از انقلابی‌ترین ایده‌های فیشته ظاهر می‌شود.

از زمان ارسطو تا دکارت، بسیاری از فیلسوفان، نفس یا ذهن را نوعی جوهر
(Substance — Substance)

می‌دانستند.

اما فیشته می‌گوید:

«من» اصلاً جوهر نیست.

بلکه یک کنش محض
(Pure Activity — Activité pure)

است.

این ایده بعداً تأثیر عمیقی بر شلینگ (Schelling — Schelling)، هگل (Hegel — Hegel) و حتی اگزیستانسیالیست‌هایی مانند سارتر (Sartre — Sartre) گذاشت.

چرا این اصل نیاز به اثبات ندارد؟
فیشته استدلال می‌کند که هر تلاشی برای اثبات این اصل، خود از پیش وجود «من» را مفروض گرفته است.

اگر کسی بخواهد بگوید:

«من می‌خواهم ثابت کنم که "من" وجود دارد.»

همین عملِ «ثابت کردن» از قبل وجود یک «من» را فرض کرده است.

به همین دلیل، اصل نخست نه از راه استنتاج، بلکه از راه شهود عقلانی
(Intellectual Intuition — Intellektuelle Anschauung — Intuition intellectuelle) فهمیده می‌شود.

البته باید توجه داشت که مقصود فیشته از «شهود عقلانی» با معنای عرفانی یا شهود حسی متفاوت است. او در ادامهٔ کتاب این مفهوم را به‌تفصیل توضیح خواهد داد.

در بخش بعدی، وارد نخستین استدلال دقیق فیشته خواهیم شد: اینکه چگونه از اصل «من، خود را وضع می‌کند» به اصل دوم، یعنی «نا-من» (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) می‌رسد و چرا آگاهی، بدون رویارویی با «غیرِ خود»، اصلاً نمی‌تواند آگاهی باشد. این گذار، بنیان کل نظریهٔ فیشته دربارهٔ جهان، طبیعت و تجربه است.

بخش سوم
گذار از «من» به «جزمن»
اصل دوم بنیادین
(Zweiter Grundsatz — Second Principle — Deuxième principe)

اکنون وارد یکی از مهم‌ترین و دشوارترین مراحل استدلال فیشته می‌شویم.

در بخش پیش دیدیم که اصل نخست چنین بود:

«من، خود را به‌طور مطلق وضع می‌کند.»
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)

اما اکنون یک پرسش اساسی مطرح می‌شود:

اگر فقط «من» وجود داشته باشد، آیا آگاهی امکان‌پذیر است؟

فیشته پاسخ می‌دهد:

خیر.

زیرا آگاهی همیشه متضمن رابطه‌ای است میان:

کسی که آگاه است،

و چیزی که به آن آگاه است.

بنابراین برای اینکه آگاهی شکل بگیرد، باید چیزی در برابر «من» قرار گیرد.

چرا «من» به تنهایی کافی نیست؟
اگر تنها «من» وجود داشته باشد، هیچ تفاوتی وجود نخواهد داشت.

هیچ چیز:

در برابر من نیست،

محدودیتی برای من ایجاد نمی‌کند،

موضوع شناخت من قرار نمی‌گیرد.

اما آگاهی بدون تفاوت و تمایز ممکن نیست.

آگاهی همیشه آگاهیِ چیزی است.

به همین دلیل، «من» برای آنکه خود را به‌عنوان آگاهی تجربه کند، باید با چیزی مواجه شود که «من نیست».

متن اصلی اصل دوم
فیشته می‌نویسد:

Dem Ich wird schlechthin ein Nicht-Ich entgegengesetzt.

ترجمه:

«در برابر من، به‌طور مطلق، یک جزمن قرار داده می‌شود.»

اکنون باید این جمله را واژه‌به‌واژه بررسی کنیم.

«جزمن»
Nicht-Ich
(Not-I — Non-Moi)

اصطلاح:

Nicht
(Non / Not / غیر)

Ich
(I / Moi / من)

ساخته شده است.

در ترجمهٔ فارسی، «جزمن» را به این دلیل به کار می‌بریم که نشان دهد:

این امر، چیزی است که:

جزو «من» نیست،

در برابر «من» قرار می‌گیرد،

اما هنوز به معنای یک شیء مادی مستقل در خارج نیست.

نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ جزمن
فیشته در این مرحله هنوز نمی‌گوید:

«طبیعت وجود دارد.»

یا:

«جهان بیرونی وجود دارد.»

بلکه می‌گوید:

برای امکان آگاهی، باید یک قطب مقابل وجود داشته باشد.

این قطب مقابل را او:

جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)

می‌نامد.

«در برابر قرار داده می‌شود»
entgegengesetzt
(Opposed — Opposé)

این واژه از دو بخش ساخته شده است:

entgegen

(در مقابل، به سوی مخالف)

و

setzen

(وضع کردن)

بنابراین:

entgegensetzen

یعنی:

«در برابر چیزی قرار دادن»

یا:

«مقابل چیزی وضع کردن»

فیشته نمی‌گوید جزمن به‌صورت تصادفی پیدا می‌شود.

بلکه می‌گوید:

جزمن در ساختار خود آگاهی ضروری است.

رابطهٔ اصل اول و اصل دوم
اکنون دو اصل داریم:

اصل اول
من خود را وضع می‌کند

(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)

یعنی:

من، بنیاد نخستین آگاهی است.

اصل دوم
جزمن در برابر من وضع می‌شود

(Das Nicht-Ich wird dem Ich entgegengesetzt — The Not-I is opposed to the I — Le Non-Moi est opposé au Moi)

یعنی:

آگاهی بدون چیزی که در برابر آن قرار گیرد، تحقق نمی‌یابد.

آیا این یک تناقض نیست؟
اینجا یکی از مهم‌ترین مشکلات فلسفهٔ فیشته ظاهر می‌شود.

در اصل نخست:

من

مطلق
(Absolut — Absolute — Absolu)

بود.

اما اکنون:

جزمن

در برابر من قرار گرفته است.

پس اگر جزمن وجود داشته باشد، من دیگر کاملاً مطلق نیست.

این تضاد چگونه حل می‌شود؟

فیشته می‌گوید:

این تضاد، نقص نظام نیست؛ بلکه شرط پیدایش تجربه است.

پیدایش تضاد
ساختار اولیه چنین است:

تز
من
(Ich — I — Moi)

خود را وضع می‌کند.

آنتی‌تز
جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)

در برابر من قرار می‌گیرد.

اکنون دو امر مطلق در برابر یکدیگر قرار گرفته‌اند.

اما دو امر مطلق نمی‌توانند همزمان وجود داشته باشند.

پس باید مرحلهٔ سوم ایجاد شود.

نقش جزمن در پیدایش تجربه
جزمن باعث می‌شود که من بتواند خود را بشناسد.

زیرا شناخت نیازمند تمایز است.

برای مثال:

اگر هیچ رنگ دیگری جز سفید وجود نداشت، مفهوم سفیدی را نمی‌توانستیم تشخیص دهیم.

همین‌طور:

اگر هیچ «جزمنی» در برابر من نبود، من نیز نمی‌توانستم خود را به‌عنوان «من» تجربه کنم.

جزمن آیا همان جهان است؟
این پرسش بسیار مهم است.

پاسخ:

هنوز نه.

جزمن در این مرحله یک مفهوم استعلایی است.

استعلایی
(Transcendental — Transcendantal)

یعنی:

شرط امکان تجربه.

بعداً، در بخش‌های نظری کتاب، جزمن تبدیل به بنیان فهم:

طبیعت،

جهان محسوس،

ماده،

اشیاء

خواهد شد.

اما در این مرحله، فقط اصل امکان «غیریت» است.

تفاوت فیشته با رئالیسم ساده
رئالیسم ساده می‌گوید:

جهان بیرونی وجود دارد و ذهن آن را دریافت می‌کند.

اما فیشته می‌پرسد:

چگونه اصلاً «بیرون» برای ذهن قابل فهم می‌شود؟

او نمی‌خواهد جهان را انکار کند؛ بلکه می‌خواهد ساختار امکان تجربهٔ جهان را توضیح دهد.

نتیجهٔ اصل دوم
اصل دوم به ما می‌گوید:

آگاهی بدون تفاوت ممکن نیست.

من برای شناخت خود نیازمند چیزی در برابر خود است.

جزمن شرط امکان تجربه است.

رابطهٔ من و جزمن، پایهٔ ظهور جهان آگاهی است.

اما مشکل همچنان باقی است
اکنون با دو اصل مواجهیم:

۱.

من خود را وضع می‌کند.

۲.

جزمن در برابر من وضع می‌شود.

اما این دو با یکدیگر در تضادند.

اگر من مطلق است، جزمن نمی‌تواند وجود داشته باشد.

اگر جزمن وجود دارد، من محدود شده است.

پس باید اصلی سوم وجود داشته باشد که این تضاد را حل کند.

اصل سوم بنیادین
(Dritter Grundsatz — Third Principle — Troisième principe)

فیشته در اصل سوم نشان می‌دهد که:

نه من به‌طور کامل نابود می‌شود،

نه جزمن به‌طور کامل بر من غلبه می‌کند.

بلکه هر دو یکدیگر را محدود می‌کنند.

از همین‌جا مفهوم اساسی:

محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)

و سپس:

فردیت، جهان تجربه، و شناخت انسانی

پدیدار می‌شود.

ادامهٔ شرح در بخش بعدی به تحلیل کامل اصل سوم بنیادین و جملهٔ مشهور:

Das Ich setzt im Ich dem teilbaren Ich ein teilbares Nicht-Ich entgegen

خواهد پرداخت.

بخش چهارم
اصل سوم بنیادین
آشتی میان من و جزمن
(Dritter Grundsatz — Third Principle — Troisième principe)

در دو بخش پیشین، فیشته دو اصل نخست را مطرح کرد:

اصل نخست
من، خود را وضع می‌کند.

(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)

این اصل بیان‌کنندهٔ خودبنیادی آگاهی است.

من، برای بودن، به چیزی بیرون از خود وابسته نیست.

اصل دوم
جزمن در برابر من وضع می‌شود.

(Das Nicht-Ich wird dem Ich entgegengesetzt — The Not-I is opposed to the I — Le Non-Moi est opposé au Moi)

این اصل نشان می‌دهد که آگاهی فقط با وجود یک امر مقابل خود ممکن است.

اما اکنون یک مشکل اساسی پدید می‌آید:

اگر «من» مطلق است، چگونه چیزی جز «من» وجود دارد؟

و اگر «جزمن» وجود دارد، چگونه «من» همچنان بنیاد نخستین باقی می‌ماند؟

این تناقض باید حل شود.

متن اصل سوم
فیشته می‌نویسد:

Das Ich setzt im Ich dem teilbaren Ich ein teilbares Nicht-Ich entgegen.

ترجمه:

«من، در درون من، یک جزمنِ تقسیم‌پذیر را در برابر یک منِ تقسیم‌پذیر قرار می‌دهد.»

این جمله از دشوارترین جملات کل کتاب است.

اکنون آن را جزءبه‌جزء تحلیل می‌کنیم.

«من»
Ich

(I — Moi)

همان اصل آگاهی است.

اما در این مرحله دیگر سخن از «من مطلق» نیست.

بلکه از:

من محدود
(begrenztes Ich — limited I — Moi limité)

سخن می‌گوییم.

«در درون من»
im Ich

(in the I — dans le Moi)

این عبارت بسیار مهم است.

فیشته نمی‌گوید:

جزمن در بیرون از من ساخته می‌شود.

بلکه می‌گوید:

رابطهٔ میان من و جزمن در ساختار خود آگاهی رخ می‌دهد.

این بدان معنا نیست که جهان خیالی است.

بلکه یعنی:

جهانِ تجربه‌شده، همواره در افق آگاهی پدیدار می‌شود.

«تقسیم‌پذیر»
teilbar
(Divisible — Divisible)

این کلید فهم اصل سوم است.

در اصل اول:

من مطلق بود.

اما در تجربهٔ واقعی، ما با یک من محدود روبه‌رو هستیم.

چرا؟

زیرا من با چیزی مواجه می‌شود که خودش نیست.

بنابراین:

من تقسیم می‌شود:

از یک سو:

منِ فاعل

(subjective I — Moi sujet)

و از سوی دیگر:

منِ تجربی

(empirical I — Moi empirique)

همچنین جزمن نیز تقسیم‌پذیر می‌شود.

جزمن مطلق نیست.

بلکه تبدیل می‌شود به مجموعهٔ اشیاء و جهان تجربه.

مفهوم محدودیت
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)

مهم‌ترین نتیجهٔ اصل سوم، مفهوم محدودیت است.

فیشته می‌گوید:

من و جزمن یکدیگر را محدود می‌کنند.

یعنی:

من بدون جزمن نمی‌تواند خود را تعیین کند.

و جزمن نیز فقط در نسبت با من معنا پیدا می‌کند.

تعیین متقابل
Wechselbestimmung
(Reciprocal Determination — Détermination réciproque)

این اصطلاح یکی از مفاهیم مرکزی فیشته است.

معنای آن:

هر طرف، طرف دیگر را تعیین می‌کند.

من:

جزمن را تجربه می‌کند.

جزمن:

حدود و امکانات من را آشکار می‌کند.

بنابراین آگاهی نتیجهٔ رابطه‌ای دوطرفه است.

مثال ساده
فرض کنید انسانی در اتاقی کاملاً بدون دیوار، بدون صدا، بدون هیچ شیئی قرار داشته باشد.

او نمی‌تواند موقعیت خود را تشخیص دهد.

اما وقتی:

دیوار را می‌بیند،

فاصله را احساس می‌کند،

چیزی را لمس می‌کند،

حدود خود را درمی‌یابد.

جزمن باعث می‌شود من خودش را تعیین کند.

ظهور جهان تجربه
اکنون پرسش مهم:

اگر جزمن در ساختار آگاهی قرار دارد، چگونه جهان واقعی پدیدار می‌شود؟

پاسخ فیشته:

جهان تجربه، نتیجهٔ برخورد میان:

فعالیت من

و

مقاومت جزمن

است.

مفهوم مقاومت
مقاومت
(Widerstand — Resistance — Résistance)

من در فعالیت خود با چیزی مواجه می‌شود که مانع آن می‌شود.

این مانع:

جزمن

است.

برای مثال:

من می‌خواهم دستم را حرکت دهم.

اما میز در برابر دست من مقاومت می‌کند.

این مقاومت باعث می‌شود که من تجربهٔ یک «چیز مستقل» پیدا کنم.

اهمیت این مرحله
اینجا فیشته از یک ایده‌آلیسم ساده فاصله می‌گیرد.

او نمی‌گوید:

«همه چیز فقط ساختهٔ ذهن است.»

بلکه می‌گوید:

واقعیت تجربه‌شده، نتیجهٔ رابطهٔ میان فعالیت ذهن و مقاومت جزمن است.

رابطه با کانت
کانت میان:

شیء فی‌نفسه

(Ding an sich — Thing-in-itself — Chose en soi)

و

پدیدار

(Erscheinung — Appearance — Phénomène)

تمایز گذاشت.

فیشته معتقد است این تمایز هنوز مسئله را حل نکرده است.

زیرا اگر شیء فی‌نفسه کاملاً بیرون از آگاهی باشد، ما چگونه دربارهٔ آن سخن می‌گوییم؟

پس فیشته می‌کوشد ساختار ظهور جهان را از خود فعالیت آگاهی توضیح دهد.

نتیجهٔ اصل سوم
با اصل سوم، نظام بنیادین فیشته شکل می‌گیرد:

۱
من خود را وضع می‌کند.

(Self-Positing — Auto-position)

۲
جزمن در برابر من وضع می‌شود.

(Opposition of the Not-I — Opposition du Non-Moi)

۳
من و جزمن یکدیگر را محدود می‌کنند.

(Reciprocal Determination — Détermination réciproque)

نتیجه:

تجربهٔ انسانی از رابطهٔ میان:

فعالیت آگاهی،

و مقاومت جهان،

پدید می‌آید.

پیامد فلسفی بزرگ
از اینجا به بعد، فیشته می‌تواند توضیح دهد:

چگونه:

ادراک (Wahrnehmung — Perception — Perception)

احساس (Empfindung — Sensation — Sensation)

تصور (Vorstellung — Representation — Représentation)

شناخت (Erkenntnis — Knowledge — Connaissance)

به وجود می‌آیند.

در بخش بعدی وارد قسمت مهم بعدی کتاب می‌شویم:

بنیاد شناخت نظری
(Grundlage des theoretischen Wissens — Foundation of Theoretical Knowledge — Fondement du savoir théorique)

و بررسی می‌کنیم که فیشته چگونه از رابطهٔ من و جزمن، مفهوم شهود (Anschauung)، تصور (Vorstellung) و ابژه (Objekt) را استخراج می‌کند.

بخش پنجم
بنیاد شناخت نظری
(Grundlage des theoretischen Wissens — Foundation of Theoretical Knowledge — Fondement du savoir théorique)

پس از سه اصل بنیادین، فیشته وارد مرحله‌ای می‌شود که هدف آن توضیح دادن چگونگی پیدایش شناخت انسانی است.

تا اینجا فقط ساختار کلی آگاهی مشخص شده بود:

اصل اول
من خود را وضع می‌کند

(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)

اصل دوم
جزمن در برابر من وضع می‌شود

(Das Nicht-Ich wird dem Ich entgegengesetzt — The Not-I is opposed to the I — Le Non-Moi est opposé au Moi)

اصل سوم
من و جزمن یکدیگر را محدود می‌کنند

(Wechselbestimmung — Reciprocal Determination — Détermination réciproque)

اما هنوز یک پرسش باقی است:

چگونه از این ساختار انتزاعی، جهان تجربهٔ روزمره پدیدار می‌شود؟

چگونه از «من» و «جزمن» به:

دیدن،

احساس کردن،

شناختن،

تجربهٔ اشیاء

می‌رسیم؟

پاسخ فیشته در بخش شناخت نظری است.

۱. تمایز شناخت نظری و شناخت عملی
فیشته میان دو شیوهٔ اصلی فعالیت «من» تمایز می‌گذارد:

شناخت نظری
(Theoretisches Wissen — Theoretical Knowledge — Savoir théorique)

در شناخت نظری، من با چیزی مواجه است که به نظر می‌رسد مستقل از ارادهٔ او وجود دارد.

مثلاً:

من یک درخت را می‌بینم.

در اینجا درخت مانند چیزی حاضر می‌شود که در برابر من قرار دارد.

شناخت عملی
(Praktisches Wissen — Practical Knowledge — Savoir pratique)

در شناخت عملی، من خود را به عنوان موجودی آزاد تجربه می‌کند که عمل می‌کند و جهان را تغییر می‌دهد.

فیشته معتقد است:

شناخت نظری بدون شناخت عملی قابل فهم نیست.

زیرا حتی تجربهٔ یک شیء، نتیجهٔ یک فعالیت بنیادی من است.

۲. مفهوم «تصور»
Vorstellung
(Representation — Représentation)

یکی از مفاهیم مرکزی در این بخش:

تصور

است.

وقتی من چیزی را می‌شناسم، آن چیز مستقیماً در آگاهی من حاضر نیست.

بلکه به صورت یک تصور در آگاهی ظاهر می‌شود.

مثلاً:

درخت واقعی در برابر من نیست؛

بلکه تصویری از درخت در آگاهی من حضور دارد.

اما فیشته نمی‌خواهد مانند ایده‌آلیسم ساده بگوید:

«فقط تصور وجود دارد.»

بلکه می‌پرسد:

چرا تصور ما را به چیزی مستقل از خودمان مرتبط می‌کند؟

۳. مسئلهٔ ابژه
Objekt
(Object — Objet)

شناخت همیشه دارای دو قطب است:

سوژه
(Subjekt — Subject — Sujet)

کسی که می‌شناسد.

ابژه
(Objekt — Object — Objet)

چیزی که شناخته می‌شود.

سؤال فیشته:

اگر همه چیز در آگاهی رخ می‌دهد، چگونه چیزی به صورت «غیر از من» ظاهر می‌شود؟

پاسخ:

به دلیل فعالیت جزمن.

۴. احساس
Empfindung
(Sensation — Sensation)

فیشته برای توضیح تجربهٔ اولیه از مفهوم:

احساس

استفاده می‌کند.

احساس، نخستین شکل برخورد میان من و جزمن است.

وقتی چیزی در برابر فعالیت من مقاومت می‌کند، این مقاومت به صورت احساس تجربه می‌شود.

مثلاً:

گرما را تصور کنید.

گرما فقط یک مفهوم ذهنی نیست.

من آن را به عنوان چیزی تجربه می‌کنم که به من داده شده است.

این «داده‌شدن» همان نقش جزمن است.

۵. نقش محدودیت در احساس
فیشته می‌گوید:

من ذاتاً فعالیت است.

اما اگر هیچ محدودیتی وجود نداشته باشد، هیچ تجربه‌ای شکل نمی‌گیرد.

بنابراین:

فعالیت من

محدودیت جزمن

=

احساس

احساس نخستین جایی است که جهان برای آگاهی ظاهر می‌شود.

۶. شهود
Anschauung
(Intuition — Intuition)

پس از احساس، مرحلهٔ بعدی:

شهود

است.

شهود یعنی:

حضور مستقیم یک محتوا برای آگاهی.

در زبان کانت:

شهود حسی

(Sinnliche Anschauung — Sensible Intuition — Intuition sensible)

شرط امکان تجربه است.

فیشته این مفهوم را می‌گیرد اما آن را در نظام خود بازسازی می‌کند.

تفاوت احساس و شهود
احساس
(Empfindung — Sensation)

نشان‌دهندهٔ تأثر از جزمن است.

شهود
(Anschauung — Intuition)

نحوهٔ سازمان یافتن این تأثر در آگاهی است.

یعنی:

جزمن تأثیر می‌گذارد،

اما من آن را در قالبی قابل تجربه سازمان می‌دهد.

۷. پیدایش فضا
Raum
(Space — Espace)

یکی از نتایج مهم این تحلیل، پیدایش مفهوم فضا است.

فیشته می‌گوید:

ما اشیاء را در یک فضای آماده دریافت نمی‌کنیم.

بلکه خود ساختار آگاهی امکان تجربهٔ فضایی را فراهم می‌کند.

فضا شرطی است که به ما اجازه می‌دهد جزمن را به صورت اشیاء جدا از یکدیگر تجربه کنیم.

۸. پیدایش زمان
Zeit
(Time — Temps)

همین امر دربارهٔ زمان نیز صادق است.

زمان، صرفاً چیزی بیرونی نیست.

بلکه شکل سازمان‌یافتن فعالیت آگاهی است.

بدون زمان:

تغییر،

حرکت،

توالی تجربه‌ها

ممکن نیست.

نتیجهٔ بخش شناخت نظری
در این مرحله فیشته نشان می‌دهد:

سه اصل بنیادین چگونه به تجربهٔ واقعی منجر می‌شوند:

من
(Ich — I — Moi)

فعالیت بنیادی آگاهی است.

جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)

مقاومت و محدودیت ایجاد می‌کند.

رابطهٔ این دو
(Wechselbestimmung — Reciprocal Determination — Détermination réciproque)

باعث پیدایش تجربه می‌شود.

پس:

جهان تجربه‌شده نه صرفاً ساختهٔ ذهن است و نه چیزی کاملاً جدا از ذهن؛ بلکه محصول رابطهٔ فعال میان من و جزمن است.

در بخش بعدی، فیشته وارد تحلیل عمیق‌تر می‌شود و توضیح می‌دهد که چگونه از این ساختار، قوهٔ تخیل مولد (produktive Einbildungskraft — productive imagination — imagination productive) پدید می‌آید؛ مفهومی که یکی از مهم‌ترین نقاط اتصال فیشته با کانت، شلینگ و هگل است.

بخش ششم
قوهٔ تخیل مولد؛ میانجیِ من و جزمن
(Die produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — L'Imagination productive)

اکنون به یکی از مهم‌ترین و دشوارترین مباحث کتاب می‌رسیم. بسیاری از پژوهشگران معتقدند که اگر سه اصل بنیادین، «استخوان‌بندی» نظام فیشته باشند، قوهٔ تخیل مولد قلب تپندهٔ آن است.

فیشته می‌خواهد به پرسشی پاسخ دهد که هنوز بی‌پاسخ مانده است:

اگر «من» فعالیت محض است و «جزمن» محدودیت ایجاد می‌کند، چگونه از این رابطه، جهان منظم و پیوسته‌ای که هر روز تجربه می‌کنیم پدید می‌آید؟

او پاسخ می‌دهد: به‌واسطهٔ قوهٔ تخیل مولد.

مفهوم «قوهٔ تخیل»
قوهٔ تخیل
(Einbildungskraft — Imagination — Imagination)

در زبان روزمره، «تخیل» معمولاً به خیال‌پردازی یا تصور امور غیرواقعی اشاره دارد.

اما فیشته، همانند کانت، این واژه را در معنایی کاملاً فلسفی به کار می‌برد.

قوهٔ تخیل در اینجا به معنای:

نیرویی است که میان فعالیت من و مقاومت جزمن پیوند برقرار می‌کند.

پس تخیل به معنای «خیال‌بافی» نیست، بلکه یکی از بنیادی‌ترین قوای شناخت است.

چرا «مولد»؟
مولد
(produktiv — Productive — Productif)

فیشته میان دو نوع تخیل تمایز می‌گذارد:

تخیل بازتولیدی
(reproduktive Einbildungskraft — Reproductive Imagination — Imagination reproductive)

این همان نیرویی است که تصاویر گذشته را دوباره به یاد می‌آورد.

برای مثال، وقتی چهرهٔ دوستی را که اکنون حضور ندارد به یاد می‌آورید، از این نوع تخیل استفاده می‌کنید.

تخیل مولد
(produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive)

این نیرو چیزی را صرفاً بازسازی نمی‌کند، بلکه شرایط امکان تجربه را پدید می‌آورد.

به بیان دیگر، پیش از آنکه بتوانیم چیزی را به یاد آوریم یا دربارهٔ آن فکر کنیم، این قوه باید آن را به‌صورت یک «ابژهٔ تجربه» سامان دهد.

نقش قوهٔ تخیل در نظام فیشته
در بخش‌های پیش دیدیم که:

من (Ich — I — Moi) فعالیت محض است.

جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) مقاومت ایجاد می‌کند.

اما هنوز فاصله‌ای میان این دو وجود دارد.

این فاصله چگونه پر می‌شود؟

فیشته پاسخ می‌دهد:

قوهٔ تخیل، میانجیِ (Mediator — Médiateur) من و جزمن است.

مفهوم «میانجی»
میانجی
(Vermittlung — Mediation — Médiation)

«من» نمی‌تواند مستقیماً با «جزمن» روبه‌رو شود.

اگر فقط فعالیت من وجود داشته باشد، هیچ ابژه‌ای شکل نمی‌گیرد.

اگر فقط جزمن وجود داشته باشد، هیچ آگاهی‌ای وجود نخواهد داشت.

پس باید نیرویی وجود داشته باشد که این دو را به هم پیوند دهد.

این نیرو همان قوهٔ تخیل است.

تخیل چگونه عمل می‌کند؟
فیشته توضیح می‌دهد که تخیل، پیوسته میان دو قطب در نوسان است:

از یک سو:

فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)

و از سوی دیگر:

محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)

این نوسان، تجربهٔ آگاهی را پدید می‌آورد.

مفهوم «نوسان»
نوسان
(Schweben — Oscillation / Hovering — Oscillation)

یکی از واژه‌های مشهور فیشته در این بخش، Schweben است.

این واژه در آلمانی به معنای «شناور بودن» یا «معلق بودن» است.

فیشته می‌گوید قوهٔ تخیل:

میان فعالیت من و مقاومت جزمن در نوسان است.

این نوسان یک حرکت زمانی نیست، بلکه ساختار بنیادین آگاهی است.

آگاهی نه کاملاً فعال است و نه کاملاً منفعل؛ بلکه همواره میان این دو در حرکت است.

چرا تجربه پیوسته است؟
اگر فقط احساس‌های جداگانه داشتیم، جهان به صورت مجموعه‌ای از لحظه‌های پراکنده ظاهر می‌شد.

اما ما جهان را به‌صورت پیوسته تجربه می‌کنیم.

برای مثال:

وقتی کتابی را روی میز می‌بینید، آن را در هر لحظه «شیئی تازه» تجربه نمی‌کنید؛ بلکه همان کتاب را در استمرار تجربه می‌کنید.

این استمرار از کجا می‌آید؟

فیشته پاسخ می‌دهد:

از فعالیت قوهٔ تخیل.

قوهٔ تخیل و وحدت تجربه
وحدت
(Einheit — Unity — Unité)

قوهٔ تخیل داده‌های پراکندهٔ احساس را به یک تجربهٔ واحد تبدیل می‌کند.

به همین دلیل، ما جهان را به صورت مجموعه‌ای منظم از اشیاء تجربه می‌کنیم، نه به صورت آشوبی از احساس‌های جداگانه.

تفاوت فیشته و کانت
در نقد عقل محض
(Kritik der reinen Vernunft — Critique of Pure Reason — Critique de la raison pure)

کانت نیز برای قوهٔ تخیل نقشی اساسی قائل بود.

اما نزد کانت، تخیل یکی از قوای ذهن در کنار حس و فاهمه است.

فیشته گامی فراتر می‌رود.

از نظر او، قوهٔ تخیل فقط یکی از قوا نیست؛ بلکه فعالیت بنیادی‌ای است که امکان رابطهٔ من و جزمن را فراهم می‌کند.

به همین دلیل، نقش آن در نظام فیشته بسیار بنیادی‌تر از نقش آن در نظام کانت است.

آیا تخیل، جهان را «خلق» می‌کند؟
در اینجا باید بسیار دقیق بود.

اگر بگوییم:

«تخیل جهان را خلق می‌کند.»

برداشتی نادرست از فیشته به دست می‌آید.

فیشته نمی‌گوید جهان محصول خیال‌بافی است.

او می‌گوید:

قوهٔ تخیل، شیوهٔ پدیدار شدن جهان برای آگاهی را سامان می‌دهد.

این تمایز بسیار مهم است.

نتیجهٔ این بخش
در پایان این مرحله، عناصر اصلی شناخت نظری چنین‌اند:

من (Ich — I — Moi): فعالیت بنیادین آگاهی.

جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi): سرچشمهٔ مقاومت و محدودیت.

قوهٔ تخیل مولد (produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive): میانجی میان من و جزمن.

احساس (Empfindung — Sensation — Sensation): نخستین اثر مقاومت جزمن.

شهود (Anschauung — Intuition — Intuition): سازمان‌یافتن این احساس در آگاهی.

نکتهٔ تفسیری مهم
در اینجا باید به یک نکتهٔ تاریخی اشاره کرد. در بسیاری از شرح‌های ساده، چنین القا می‌شود که فیشته سه اصل را بیان می‌کند و سپس مستقیماً به اخلاق یا سیاست می‌پردازد. اما در متن اصلی چنین نیست. بخش بزرگی از کتاب به تحلیل دقیق همین سازوکارهای شناخت، از جمله تخیل مولد، احساس، شهود و بازاندیشی (Reflexion — Reflection — Réflexion) اختصاص دارد. این تحلیل‌ها برای فیشته ضروری‌اند، زیرا او می‌خواهد نشان دهد که چگونه می‌توان از اصل واحد «من» به همهٔ ساختارهای آگاهی و تجربه رسید، بی‌آنکه شکافی در استدلال پدید آید.

در بخش بعدی، به سراغ تحلیل بازاندیشی (Reflexion — Reflection — Réflexion) و فاهمه (Verstand — Understanding — Entendement) خواهیم رفت؛ جایی که فیشته توضیح می‌دهد چگونه آگاهی از جریان بی‌وقفهٔ تجربه، مفاهیم پایدار و شناخت عینی را پدید می‌آورد. این بخش، حلقهٔ اتصال میان تخیل و فاهمه در نظام اوست.

بخش هفتم
بازاندیشی و فاهمه؛ چگونه شناخت عینی پدید می‌آید؟
(Reflexion und Verstand — Reflection and Understanding — Réflexion et Entendement)

در پایان بخش گذشته دیدیم که قوهٔ تخیل مولد (produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive) میان فعالیت «من» و مقاومت «جزمن» واسطه می‌شود.

اما هنوز یک پرسش اساسی باقی مانده است.

اگر تخیل فقط جریان پیوسته‌ای از احساس‌ها و شهودها را فراهم کند، چگونه ما به شناخت می‌رسیم؟

چگونه می‌توانیم بگوییم:

«این یک درخت است.»

«این همان کتاب دیروز است.»

«این شخص همان کسی است که قبلاً دیده بودم.»

این تشخیص و تثبیت از کجا می‌آید؟

فیشته پاسخ می‌دهد:

از بازاندیشی و فاهمه.

مفهوم «بازاندیشی»
بازاندیشی
(Reflexion — Reflection — Réflexion)

واژهٔ آلمانی Reflexion را نباید با «تفکر معمولی» یکی دانست.

بازاندیشی یعنی:

فعالیتی که در آن آگاهی، به فعالیت خود بازمی‌گردد و آن را موضوع توجه قرار می‌دهد.

به بیان دیگر:

در احساس، من صرفاً چیزی را تجربه می‌کنم.

اما در بازاندیشی، من متوجه می‌شوم که:

«من دارم تجربه می‌کنم.»

تفاوت احساس و بازاندیشی
احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)

در احساس، آگاهی مستقیماً متوجه جزمن است.

مثلاً:

احساس گرما.

بازاندیشی
(Reflexion — Reflection — Réflexion)

در بازاندیشی، آگاهی از خودِ این تجربه آگاه می‌شود.

مثلاً:

«من احساس گرما می‌کنم.»

این تفاوت ظریف، از نظر فیشته بسیار بنیادی است.

چرا بازاندیشی ضروری است؟
اگر بازاندیشی وجود نداشته باشد:

تجربه‌ها فقط رخ می‌دهند و از میان می‌روند.

اما هیچ شناخت پایداری شکل نمی‌گیرد.

شناخت زمانی ممکن می‌شود که آگاهی بتواند:

تجربه‌های خود را حفظ کند،

میان آن‌ها ارتباط برقرار کند،

و آن‌ها را به یک کل منسجم تبدیل کند.

فاهمه
فاهمه
(Verstand — Understanding — Entendement)

اکنون وارد نقش فاهمه می‌شویم.

در فلسفهٔ کانت، فاهمه همان قوه‌ای است که مفاهیم (Begriffe — Concepts — Concepts) را به کار می‌برد.

فیشته این نظر را می‌پذیرد، اما آن را در چارچوب نظام خود بازسازی می‌کند.

از نظر او:

فاهمه نیرویی است که فعالیت سیال قوهٔ تخیل را تثبیت می‌کند.

مفهوم «تثبیت»
تثبیت
(Fixierung — Fixation — Fixation)

قوهٔ تخیل همواره در حرکت است.

اگر فقط تخیل وجود داشت، تجربه مانند رودخانه‌ای بود که هیچ شکل ثابتی ندارد.

فاهمه این جریان را متوقف نمی‌کند، بلکه به آن شکل می‌دهد.

برای مثال:

وقتی چندین بار درختی را می‌بینیم، فاهمه مفهوم:

«درخت»

را شکل می‌دهد.

از این پس، هر بار با دیدن درخت، آن را در پرتو این مفهوم می‌شناسیم.

مفهوم «مفهوم»
مفهوم
(Begriff — Concept — Concept)

واژهٔ Begriff از فعل begreifen به معنای «درک کردن» و در اصل «در دست گرفتن» گرفته شده است.

از نظر فیشته، مفهوم چیزی نیست که صرفاً در ذهن ذخیره شده باشد.

بلکه نتیجهٔ فعالیت آگاهی در سازمان دادن به تجربه است.

چگونه مفهوم پدید می‌آید؟
فیشته این فرایند را چنین توصیف می‌کند:

۱. جزمن مقاومتی ایجاد می‌کند.



۲. احساس شکل می‌گیرد.



۳. قوهٔ تخیل این احساس را به شهود تبدیل می‌کند.



۴. بازاندیشی به این شهود بازمی‌گردد.



۵. فاهمه آن را در قالب یک مفهوم تثبیت می‌کند.

در نتیجه:

مفهوم، پایان یک فرایند زنده است، نه نقطهٔ آغاز آن.

قوهٔ حکم
قوهٔ حکم
(Urteilskraft — Faculty of Judgment — Faculté de juger)

در این مرحله، فاهمه تنها مفاهیم را نگه نمی‌دارد.

بلکه میان آن‌ها رابطه برقرار می‌کند.

مثلاً:

«این درخت سبز است.»

در این حکم:

«درخت» یک مفهوم است.

«سبز» نیز یک مفهوم است.

قوهٔ حکم این دو را به یکدیگر پیوند می‌دهد.

نسبت فاهمه و آزادی
فیشته بر نکته‌ای تأکید می‌کند که بعدها در هگل اهمیت فراوانی پیدا می‌کند.

فاهمه صرفاً منفعل نیست.

فاهمه نیز نوعی فعالیت است.

هر شناخت، نتیجهٔ فعالیت آزاد آگاهی است.

به همین دلیل، شناخت نزد فیشته هرگز صرف دریافت منفعل داده‌های حسی نیست.

وحدت آگاهی
وحدت آگاهی
(Einheit des Bewusstseins — Unity of Consciousness — Unité de la conscience)

اکنون می‌توان فهمید که چرا تجربهٔ ما پراکنده نیست.

علت آن این است که:

قوهٔ تخیل، جریان تجربه را ایجاد می‌کند.

بازاندیشی، این جریان را به خود آگاهی بازمی‌گرداند.

فاهمه، آن را در قالب مفاهیم پایدار تثبیت می‌کند.

در نتیجه، آگاهی وحدت خود را حفظ می‌کند.

تفاوت با تجربه‌گرایی
فیشته در اینجا با فیلسوفان تجربه‌گرا مانند هیوم (Hume — Hume) اختلاف اساسی دارد.

هیوم معتقد بود که ذهن مجموعه‌ای از ادراک‌های پراکنده است.

اما فیشته می‌گوید:

اگر فقط ادراک‌های پراکنده وجود داشت، هیچ‌گاه مفهوم «من» یا «جهان» شکل نمی‌گرفت.

وحدت تجربه، نتیجهٔ فعالیت بنیادی آگاهی است.

نتیجهٔ این بخش
اکنون زنجیرهٔ شناخت کامل‌تر شده است:

من (Ich — I — Moi): سرچشمهٔ فعالیت.

جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi): سرچشمهٔ مقاومت.

احساس (Empfindung — Sensation — Sensation): نخستین اثر این مقاومت.

شهود (Anschauung — Intuition — Intuition): سازمان‌یافتن احساس.

قوهٔ تخیل مولد (produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive): میانجی میان من و جزمن.

بازاندیشی (Reflexion — Reflection — Réflexion): بازگشت آگاهی به فعالیت خود.

فاهمه (Verstand — Understanding — Entendement): تثبیت تجربه در قالب مفاهیم.

قوهٔ حکم (Urteilskraft — Faculty of Judgment — Faculté de juger): پیوند دادن مفاهیم و تشکیل احکام.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این مرحله، فیشته هنوز دربارهٔ عقل (Vernunft — Reason — Raison) سخن نگفته است. این نکته اهمیت زیادی دارد، زیرا در سنت آلمانی، فاهمه (Verstand) و عقل (Vernunft) دو قوهٔ متفاوت‌اند. فاهمه با مفاهیم و احکام سروکار دارد، اما عقل در پی وحدت نهایی و اصل بنیادین همهٔ شناخت‌هاست. در بخش‌های بعدی کتاب، هنگامی که فیشته از آزادی، اخلاق و کنش سخن می‌گوید، نقش عقل به‌تدریج آشکار می‌شود و نظام او از معرفت‌شناسی به فلسفهٔ عملی گذر می‌کند. این گذار یکی از ویژگی‌های متمایز Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre است و آن را از نقد عقل محض کانت متمایز می‌سازد.

بخش هشتم
از شناخت نظری به شناخت عملی
(Übergang vom theoretischen zum praktischen Wissen — Transition from Theoretical to Practical Knowledge — Passage du savoir théorique au savoir pratique)

اکنون به نقطه‌ای می‌رسیم که بسیاری از شارحان، آن را مهم‌ترین نقطهٔ عطف کل کتاب می‌دانند.

تا اینجا فیشته نشان داده بود که چگونه از:

من (Ich — I — Moi)

جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)

به:

احساس،

شهود،

تخیل،

فاهمه،

مفهوم

می‌رسیم.

اما او معتقد است که اگر فلسفه در همین‌جا متوقف شود، هنوز مسئلهٔ اصلی انسان حل نشده است.

پرسش جدید
فیشته اکنون سؤال را تغییر می‌دهد.

تا اینجا پرسش این بود:

«چگونه انسان جهان را می‌شناسد؟»

اکنون سؤال چنین می‌شود:

«چرا انسان فقط نمی‌شناسد، بلکه عمل نیز می‌کند؟»

شناخت، همهٔ حقیقت انسان نیست.

انسان موجودی است که:

اراده می‌کند.

تصمیم می‌گیرد.

جهان را تغییر می‌دهد.

بنابراین فلسفه باید این بعد را نیز توضیح دهد.

محدودیت، سرچشمهٔ عمل
در بخش‌های پیش دیدیم که:

جزمن

(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)

فعالیت من را محدود می‌کند.

اکنون فیشته نتیجه‌ای بسیار مهم می‌گیرد.

اگر هیچ محدودیتی وجود نداشت،

هیچ انگیزه‌ای برای عمل نیز وجود نداشت.

مثال ساده
فرض کنید هر آنچه می‌خواستید، همان لحظه تحقق پیدا می‌کرد.

هیچ مانعی وجود نداشت.

در این صورت:

تلاش،

اراده،

تصمیم،

کوشش

همگی بی‌معنا می‌شدند.

پس:

وجود مانع،

شرط امکان آزادی است.

مفهوم «کوشش»
Streben
(Striving — Effort — Tendance)

یکی از مهم‌ترین مفاهیم کل فلسفهٔ فیشته همین واژه است.

فیشته می‌گوید:

ماهیت من فقط اندیشیدن نیست.

بلکه:

کوشیدن

است.

این کوشش چیست؟

فعالیت دائمی من برای از میان برداشتن محدودیت‌هایی که جزمن ایجاد می‌کند.

چرا کوشش هرگز پایان نمی‌یابد؟
اینجا یکی از زیباترین اندیشه‌های فیشته مطرح می‌شود.

او می‌گوید:

اگر همهٔ محدودیت‌ها از میان بروند،

دیگر فعالیتی وجود نخواهد داشت.

و اگر فعالیت نباشد،

دیگر «من» نیز وجود ندارد.

بنابراین:

من ذاتاً موجودی است که همواره در حال کوشیدن است.

آزادی
Freiheit
(Freedom — Liberté)

در اینجا معنای آزادی روشن‌تر می‌شود.

آزادی نزد فیشته یعنی:

نبودن مانع؟

خیر.

آزادی یعنی:

توانایی فعالیت در برابر مانع.

این تعریف با تصور رایج آزادی تفاوت دارد.

بسیاری آزادی را فقدان محدودیت می‌دانند.

اما فیشته می‌گوید:

آزادی فقط در برابر مقاومت معنا پیدا می‌کند.

اراده
Wille
(Will — Volonté)

کوششِ آگاهانه، همان اراده است.

اراده عبارت است از:

فعالیت من برای تحقق آزادی.

به همین دلیل،

اراده صرفاً میل روان‌شناختی نیست.

بلکه بنیادی‌ترین ساختار آگاهی است.

رابطهٔ اراده و شناخت
اکنون فیشته یکی از مشهورترین تزهای خود را مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

شناخت،

در خدمت عمل است.

این جمله را نباید سطحی فهمید.

فیشته نمی‌گوید:

حقیقت اهمیت ندارد.

بلکه می‌گوید:

تمام ساختار شناخت، در نهایت برای امکان فعالیت آزاد شکل گرفته است.

تفاوت با کانت
در فلسفهٔ کانت:

شناخت نظری

و

عقل عملی

تا حد زیادی از یکدیگر جدا هستند.

اما فیشته این دو را به هم پیوند می‌دهد.

او می‌گوید:

هر شناختی از آغاز، بخشی از فعالیت عملی من است.

به همین دلیل،

کل نظام او از همان ابتدا پویا است.

مفهوم «وظیفه»
Pflicht
(Duty — Devoir)

از دل آزادی، مفهوم وظیفه پدید می‌آید.

چرا؟

زیرا اگر من آزاد باشم،

باید آزادی خود را بالفعل کنم.

پس وظیفه،

چیزی تحمیل‌شده از بیرون نیست.

بلکه نتیجهٔ ذات خود من است.

منِ نامتناهی
Unendliches Ich
(Infinite I — Moi infini)

فیشته اکنون میان دو سطح از من تمایز می‌گذارد.

من تجربی
(Empirisches Ich — Empirical I — Moi empirique)

همان فرد محدود.

من نامتناهی
(Unendliches Ich — Infinite I — Moi infini)

اصل آزادی مطلق.

زندگی انسان،

کوشش دائمی من تجربی است

برای نزدیک شدن به من نامتناهی.

اما آیا این هدف کاملاً تحقق پیدا می‌کند؟

پاسخ:

خیر.

آرمان
Ideal
(Ideal — Idéal)

من نامتناهی،

یک واقعیت تجربی نیست.

بلکه یک آرمان است.

انسان هرگز کاملاً به آن نمی‌رسد.

اما تمام زندگی اخلاقی او،

حرکت به سوی آن است.

تفاوت با اسپینوزا
در اینجا تفاوت فیشته با اسپینوزا بسیار روشن می‌شود.

اسپینوزا

(Spinoza — Spinoza — Spinoza)

می‌گفت:

همه چیز از ضرورت طبیعت ناشی می‌شود.

اما فیشته می‌گوید:

اصل بنیادین،

آزادی است.

به همین دلیل،

فلسفهٔ او را فلسفهٔ آزادی می‌نامند.

نتیجهٔ این بخش
اکنون نظام فیشته شکل کامل‌تری پیدا کرده است.

از شناخت نظری:

احساس

شهود

فاهمه

مفهوم

به شناخت عملی می‌رسیم:

آزادی

اراده

وظیفه

کوشش

در نتیجه،

حقیقت انسان نه صرفاً شناختن،

بلکه

فعالیت آزاد

است.

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی)
در اینجا لازم است به یک سوءبرداشت رایج اشاره شود. گاهی گفته می‌شود که فیشته پس از پایان بخش نظری، «موضوع را عوض می‌کند» و وارد اخلاق می‌شود. این برداشت با متن اصلی سازگار نیست. در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre، گذار از نظری به عملی یک تغییر موضوع نیست، بلکه نتیجهٔ منطقی خود استدلال است. فیشته می‌کوشد نشان دهد که اگر «من» را صرفاً به‌عنوان موجودی شناسنده در نظر بگیریم، نمی‌توانیم پویایی ذاتی آن را توضیح دهیم. از نظر او، شناخت بدون کوشش (Streben) و آزادی (Freiheit) ناقص است. به همین دلیل، فلسفهٔ نظری در دل خود به فلسفهٔ عملی راه می‌برد و این گذار، یکی از بنیادی‌ترین تفاوت‌های فیشته با کانت است.

در بخش بعدی، وارد یکی از ژرف‌ترین مباحث کتاب می‌شویم: تحلیل مفهوم آزادی و خودآیینی (Selbständigkeit — Self-sufficiency / Independence — Indépendance) و اینکه چرا فیشته آزادی را نه یک ویژگی انسان، بلکه حقیقت وجود «من» می‌داند. این بخش، مقدمهٔ مستقیم آثار اخلاقی و سیاسی بعدی او، به‌ویژه نظام اخلاق (System der Sittenlehre) و بنیاد حق طبیعی (Grundlage des Naturrechts)، است.

بخش نهم
آزادی، خودآیینی و حقیقت «من»
(Freiheit und Selbständigkeit des Ich — Freedom and Self-Sufficiency of the I — Liberté et autonomie du Moi)

اکنون به یکی از بنیادی‌ترین بخش‌های کتاب می‌رسیم؛ بخشی که نشان می‌دهد چرا فیشته معتقد است تمام فلسفه، در نهایت، فلسفهٔ آزادی است.

تا اینجا دیدیم که:

من (Ich — I — Moi) خود را وضع می‌کند.

جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در برابر من قرار می‌گیرد.

من و جزمن یکدیگر را محدود می‌کنند.

از این محدودیت، شناخت، اراده و کوشش پدید می‌آید.

اما هنوز یک پرسش باقی است:

چرا «من» هرگز از کوشش بازنمی‌ایستد؟

ماهیت «من» چیست؟
فیشته پاسخ می‌دهد:

ماهیت «من» یک چیز (Ding — Thing — Chose) نیست.

ماهیت «من»، یک فعالیت بی‌پایان است.

فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)

در سراسر کتاب، فیشته بر این نکته تأکید می‌کند که نباید «من» را مانند یک شیء یا جوهر تصور کرد.

«من» همواره در حال شدن است، نه اینکه موجودی کامل و پایان‌یافته باشد.

خودآیینی
خودآیینی
(Selbständigkeit — Self-Sufficiency / Independence — Indépendance)

یکی از واژه‌های کلیدی این بخش، Selbständigkeit است.

این واژه را نباید با خودمختاری (Autonomie — Autonomy — Autonomie) یکی دانست، هرچند این دو مفهوم به هم نزدیک‌اند.

Selbständigkeit به معنای:

قائم به خود بودن،

بر پای خود ایستادن،

وابسته نبودن به بنیادی بیرون از خود،

است.

فیشته می‌گوید:

اگر «من» حقیقتاً اصل نخست فلسفه باشد، باید قائم به خود باشد.

آیا خودآیینی به معنای استقلال کامل از جهان است؟
پاسخ:

خیر.

اینجا باید میان دو معنا تفاوت گذاشت.

از نظر بنیاد وجودی (Ground of Being — Fondement de l'être)، «من» به چیزی بیرون از خود وابسته نیست.

اما از نظر تجربه (Experience — Expérience)، «من» همواره با جزمن روبه‌روست.

بنابراین خودآیینی به معنای انزوا نیست.

آزادی چگونه ممکن است؟
آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)

فیشته آزادی را چنین تعریف نمی‌کند:

«توان انجام هر کاری که بخواهم.»

بلکه آزادی عبارت است از:

توانایی تعیین کردن خود بر اساس قانون درونی خویش.

این تعریف، ادامهٔ اندیشهٔ کانت است، اما فیشته آن را رادیکال‌تر می‌کند.

قانون درونی
قانون
(Gesetz — Law — Loi)

این قانون از بیرون بر انسان تحمیل نمی‌شود.

بلکه از خود ساختار «من» برمی‌خیزد.

به همین دلیل، آزادی و قانون در فلسفهٔ فیشته در تضاد نیستند.

هرچه «من» بیشتر بر اساس قانون عقلانی خود عمل کند، آزادتر است.

خودمختاری
خودمختاری
(Autonomie — Autonomy — Autonomie)

اگرچه فیشته بیشتر از واژگانی مانند Selbständigkeit و Selbsttätigkeit استفاده می‌کند، مفهوم خودمختاری کانتی را نیز حفظ می‌کند.

خودفعالیتی
(Selbsttätigkeit — Self-Activity — Auto-activité)

به این معناست که:

«من» سرچشمهٔ فعالیت خویش است.

هیچ نیروی بیرونی نمی‌تواند جای این فعالیت را بگیرد.

مقاومت؛ دشمن یا شرط آزادی؟
در نگاه نخست، ممکن است تصور کنیم که جزمن دشمن آزادی است.

اما فیشته دقیقاً برعکس استدلال می‌کند.

اگر هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد:

هیچ تصمیمی وجود ندارد.

هیچ انتخابی وجود ندارد.

هیچ مسئولیتی وجود ندارد.

پس آزادی فقط در برابر مقاومت معنا پیدا می‌کند.

کوشش بی‌پایان
کوشش
(Streben — Striving — Tendance)

اکنون روشن می‌شود که چرا کوشش پایان ندارد.

«من» هر بار که محدودیتی را پشت سر می‌گذارد، با محدودیت تازه‌ای روبه‌رو می‌شود.

این به معنای شکست نیست.

بلکه ساختار ذاتی آزادی است.

فیشته در واقع آزادی را نه یک وضعیت، بلکه یک فرایند می‌داند.

آرمان اخلاقی
آرمان
(Ideal — Ideal — Idéal)

از آنجا که آزادی کامل هرگز در جهان تجربی تحقق نمی‌یابد، زندگی اخلاقی همیشه حرکتی به سوی یک آرمان است.

این آرمان پایان‌پذیر نیست.

به همین دلیل، اخلاق در فلسفهٔ فیشته، اخلاقِ کمال نهایی نیست؛ بلکه اخلاقِ تکامل بی‌پایان است.

تفاوت با کانت
در اینجا تفاوت ظریفی میان کانت و فیشته وجود دارد.

کانت می‌گوید:

وظیفه از قانون اخلاقی ناشی می‌شود.

فیشته می‌گوید:

پیش از آن، باید فعالیت آزاد «من» وجود داشته باشد تا قانون اخلاقی معنا پیدا کند.

پس قانون اخلاقی نیز بر آزادی استوار است.

تفاوت با اسپینوزا
اسپینوزا آزادی را بیشتر به معنای شناخت ضرورت می‌فهمد.

اما فیشته آزادی را فعالیت خودبنیاد می‌داند.

از این رو، اگر اسپینوزا فیلسوف ضرورت است، فیشته فیلسوف آزادی است.

نسبت آزادی و شناخت
فیشته اکنون به نتیجه‌ای می‌رسد که برای کل نظام او تعیین‌کننده است:

شناخت، هدف نهایی نیست.

شناخت، ابزار آزادی است.

ما جهان را می‌شناسیم تا بتوانیم در آن به‌گونه‌ای آزاد عمل کنیم.

به همین دلیل، فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی دو نظام جداگانه نیستند، بلکه دو مرحله از یک حرکت واحدند.

جمع‌بندی این بخش
در پایان این بخش، می‌توان نتایج زیر را به دست آورد:

من (Ich — I — Moi) ذاتاً فعالیت است.

خودآیینی (Selbständigkeit — Self-Sufficiency — Indépendance) به معنای قائم بودن «من» بر بنیاد خویش است.

خودفعالیتی (Selbsttätigkeit — Self-Activity — Auto-activité) سرچشمهٔ همهٔ کنش‌های آگاهی است.

آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) نه نبودِ مانع، بلکه توانایی تعیین خویش بر اساس قانون عقلانی است.

کوشش (Streben — Striving — Tendance) حرکت بی‌پایان «من» به سوی تحقق آزادی است.

زندگی اخلاقی، تحقق کامل آزادی نیست، بلکه حرکت دائمی به سوی آن است.

نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی)
در خوانش‌های متأخر، به‌ویژه پس از هگل، گاهی چنین تصور می‌شود که فیشته صرفاً فیلسوف «سوژه» است و همه چیز را از «من» استخراج می‌کند. اما متن Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre تصویر پیچیده‌تری ارائه می‌دهد. «من» نزد فیشته هرگز یک سوژهٔ منفرد و روان‌شناختی نیست، بلکه فعالیتی استعلایی است که تنها در نسبت با جزمن و از خلال محدودیت، مقاومت و کوشش معنا پیدا می‌کند. به همین دلیل، آزادی در این کتاب نه استقلال از جهان، بلکه نسبت فعال و پایان‌ناپذیر با جهانی است که همواره در برابر «من» مقاومت می‌کند. همین برداشت، زمینه‌ساز آثار بعدی فیشته در اخلاق، حقوق و فلسفهٔ دولت می‌شود.

شرح تفصیلی کتاب بنیاد کل آموزهٔ علم
(Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — Foundation of the Entire Science of Knowledge — Fondation de toute la Doctrine de la science)

بخش دهم
عقل، امر نامتناهی و وحدت نظام فلسفه
(Die Vernunft und das Unendliche Ich — Reason and the Infinite I — La Raison et le Moi infini)

در بخش پیش دیدیم که حقیقت «من»، فعالیت (Tätigkeit — Activity — Activité) و کوشش (Streben — Striving — Tendance) است.

اما اکنون پرسش تازه‌ای مطرح می‌شود.

اگر کوشش انسان پایان‌ناپذیر است، این کوشش به سوی چه چیزی جهت دارد؟

آیا فقط رفع یک مانع و سپس مانعی دیگر؟

یا اینکه این حرکت، غایتی بنیادین دارد؟

فیشته پاسخ می‌دهد:

کوشش انسان به سوی وحدت کامل عقل با آزادی است.

عقل
Vernunft
(Reason — Raison)

باید میان دو اصطلاح آلمانی تمایز دقیقی قائل شویم:

فاهمه
(Verstand — Understanding — Entendement)

کار فاهمه:

تشکیل مفاهیم،

صدور احکام،

سازمان دادن تجربه.

عقل
(Vernunft — Reason — Raison)

کار عقل:

جستجوی وحدت نهایی همه شناخت‌ها و همه فعالیت‌های آگاهی.

فاهمه با امور جزئی سروکار دارد.

اما عقل همیشه در پی کل است.

تفاوت عقل و فاهمه
برای روشن شدن تفاوت، مثالی بزنیم.

فاهمه می‌گوید:

این درخت است.

آن سنگ است.

این انسان است.

اما عقل می‌پرسد:

همه این‌ها چگونه در یک نظام واحد قرار می‌گیرند؟

بنابراین عقل همیشه به دنبال:

وحدت
(Einheit — Unity — Unité)

است.

عقل و اصل نخست
در آغاز کتاب دیدیم:

«من، خود را وضع می‌کند.»

اکنون روشن می‌شود که این اصل فقط آغاز است.

عقل می‌خواهد نشان دهد که چگونه همهٔ اجزای نظام از همین اصل نتیجه می‌شوند.

بنابراین عقل،

قوهٔ نظام‌سازی است.

نامتناهی
Unendlich
(Infinite — Infini)

یکی از دشوارترین واژه‌های فیشته همین اصطلاح است.

فیشته نمی‌گوید:

من، از نظر زمانی بی‌پایان است.

بلکه می‌گوید:

فعالیت من حد نهایی ندارد.

هر بار که محدودیتی برطرف می‌شود،

افق تازه‌ای گشوده می‌شود.

به همین دلیل،

نامتناهی در فلسفه فیشته

یک فرایند است،

نه یک شیء.

من نامتناهی
Das unendliche Ich
(The Infinite I — Le Moi infini)

اکنون باید میان دو سطح تفاوت بگذاریم.

من تجربی
(Empirisches Ich — Empirical I — Moi empirique)

فردی که:

خطا می‌کند،

می‌آموزد،

محدود است.

من نامتناهی
(Unendliches Ich — Infinite I — Moi infini)

اصل استعلایی آزادی.

این دو یکی نیستند.

اما از هم جدا نیز نیستند.

من تجربی،

تجلی محدود

من نامتناهی است.

آیا من نامتناهی خداست؟
اینجا باید بسیار دقیق باشیم.

در نسخهٔ ۱۷۹۴ کتاب،

فیشته

من نامتناهی را

مستقیماً با خدا

یکی نمی‌گیرد.

بلکه آن را

اصل استعلایی

تمام فعالیت آگاهی

می‌داند.

بعدها،

در آثار متأخر،

رابطهٔ میان خدا،

نظم اخلاقی جهان

و

آگاهی

دگرگون می‌شود.

اما در این کتاب هنوز چنین همسان‌سازی‌ای وجود ندارد.

آرمان نامتناهی
فیشته می‌گوید:

هر انسان،

در هر عمل اخلاقی،

در حقیقت می‌کوشد

به وحدت کامل عقل برسد.

اما این وحدت

هرگز به صورت تجربی تحقق پیدا نمی‌کند.

در نتیجه،

زندگی اخلاقی

یک حرکت پایان‌ناپذیر است.

خودآگاهی
Selbstbewusstsein
(Self-Consciousness — Conscience de soi)

اکنون می‌توان فهمید که چرا خودآگاهی

مهم‌ترین موضوع کل کتاب است.

خودآگاهی فقط آگاهی از خود نیست.

بلکه

آگاهی از فعالیت خویش

به عنوان اصل آزادی است.

حقیقت
Wahrheit
(Truth — Vérité)

فیشته حقیقت را

مطابقت ذهن با شیء

تعریف نمی‌کند.

بلکه حقیقت عبارت است از:

هماهنگی همه فعالیت‌های آگاهی

در یک نظام واحد.

به همین دلیل،

حقیقت

همیشه

نظام‌مند است.

نظام
System
(System — Système)

واژهٔ

System

در فلسفهٔ آلمانی اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد.

فیشته معتقد است:

اگر فلسفه

از یک اصل واحد

همه چیز را استنتاج نکند،

اصلاً فلسفه نیست.

پس

فلسفه

باید:

آغاز داشته باشد،

پیوستگی داشته باشد،

ضرورت منطقی داشته باشد.

چرا کتاب «بنیاد» نام دارد؟
اکنون عنوان کتاب کاملاً روشن می‌شود.

Grundlage

یعنی:

بنیاد

یا

شالوده

فیشته

نمی‌خواهد

تمام علوم را بنویسد.

بلکه می‌خواهد

بنیادی را نشان دهد

که همه علوم

بر آن استوارند.

به همین دلیل،

نام کتاب

«بنیاد کل آموزهٔ علم»

است.

آموزهٔ علم
Wissenschaftslehre
(Doctrine of Science / Science of Knowledge — Doctrine de la science)

باید توجه داشت که

منظور از

Wissenschaft

در قرن هجدهم،

فقط علوم طبیعی نبود.

این واژه به معنای:

هر معرفت نظام‌مند

بود.

در نتیجه،

Wissenschaftslehre

یعنی:

نظریهٔ بنیادین

همه معرفت‌ها.

نتیجهٔ کل استدلال تا اینجا
اکنون مسیر کتاب چنین شده است:

من

(Ich — I — Moi)



خودوضعی

(Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)



جزمن

(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)



محدودیت

(Schranke — Limitation — Limite)



احساس

(Empfindung — Sensation — Sensation)



شهود

(Anschauung — Intuition — Intuition)



تخیل مولد

(Produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive)



فاهمه

(Verstand — Understanding — Entendement)



عقل

(Vernunft — Reason — Raison)



آزادی

(Freiheit — Freedom — Liberté)



کوشش

(Streben — Striving — Tendance)



نظام کامل فلسفه

(System der Philosophie — System of Philosophy — Système de la philosophie)

نکتهٔ تفسیری مهم (براساس متن آلمانی)
در خوانش دقیق متن آلمانی، روشن می‌شود که فیشته از همان آغاز کتاب، پروژه‌ای صرفاً معرفت‌شناختی ندارد. هدف او یافتن اصل زنده (lebendiges Prinzip — Living Principle — Principe vivant) است؛ اصلی که بتواند هم شناخت، هم آزادی، هم اخلاق و هم تاریخ را توضیح دهد. از همین رو، اصطلاح Tathandlung که در آغاز کتاب معرفی می‌شود، تا پایان همچون رشته‌ای پنهان همهٔ مباحث را به هم پیوند می‌دهد. «من» نه یک موجود ثابت، بلکه کنش-واقعیت یا فعلِ خودبنیاد است که در هر لحظه خود را تحقق می‌بخشد و از خلال این تحقق، جهان، شناخت و اخلاق را امکان‌پذیر می‌کند. این ایده، یکی از سرچشمه‌های اصلی ایده‌آلیسم آلمانی پس از کانت و نقطهٔ عزیمت شلینگ و هگل است.

نکتهٔ مهم دربارهٔ ادامهٔ کتاب
از اینجا به بعد، متن Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre (1794/95) وارد استنتاج‌های بسیار فنی می‌شود؛ از جمله تحلیل دقیق‌تر احساس (Empfindung)، تعیّن متقابل (Wechselbestimmung)، رابطهٔ شناخت نظری و عملی و استنتاج‌های منطقی از سه اصل بنیادین. بنابراین، برای وفاداری کامل به متن اصلی آلمانی، ادامهٔ شرح بهتر است به ترتیب بندها و پاراگراف‌های خود کتاب پیش برود، نه به صورت موضوعی. این شیوه امکان می‌دهد هیچ بخش مهمی از استدلال فیشته حذف یا جابه‌جا نشود و شرح کاملاً مطابق ساختار متن اصلی باشد.

بخش یازدهم
استنتاج اصل محدودیت
(Deduktion der Schranke — Deduction of Limitation — Déduction de la limitation)

اکنون فیشته به یکی از دشوارترین استدلال‌های کتاب وارد می‌شود.

در اینجا دیگر موضوع اصلی این نیست که:

«من چیست؟»

بلکه پرسش این است:

چگونه محدودیت در آگاهی امکان‌پذیر است؟

این پرسش از دل اصل سوم پدید می‌آید.

زیرا گفتیم:

من

(Ich — I — Moi)

و

جزمن

(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)

یکدیگر را محدود می‌کنند.

اما این محدود کردن چگونه رخ می‌دهد؟

مفهوم محدودیت
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)

در زبان روزمره،

محدودیت یعنی:

مانع.

اما فیشته معنای عمیق‌تری در نظر دارد.

محدودیت یعنی:

تعیین شدن یک فعالیت از طریق فعالیتی دیگر.

بنابراین

محدودیت

یک شیء نیست.

یک رابطه است.

چرا محدودیت ضروری است؟
اگر فعالیت من

کاملاً نامحدود باشد،

هیچ تمایزی ایجاد نمی‌شود.

در نتیجه

نه:

ابژه

وجود خواهد داشت،

نه

تجربه،

نه

شناخت.

پس

محدودیت

شرط امکان

تشخص

است.

مفهوم تشخص
تعیین
(Bestimmung — Determination — Détermination)

فیشته از واژهٔ

Bestimmung

بسیار استفاده می‌کند.

این واژه را می‌توان به صورت‌های مختلف ترجمه کرد:

تعیین

تعین

مشخص شدن

من

تا وقتی

نامحدود باشد،

هیچ ویژگی معینی ندارد.

اما

وقتی محدود می‌شود،

تعین پیدا می‌کند.

پس:

تعین

نتیجهٔ محدودیت است.

نفی
Negation
(Negation — Négation)

در اینجا

یکی از مفاهیمی وارد می‌شود که بعدها

در فلسفهٔ هگل

بسیار مهم خواهد شد.

هر تعین،

نوعی نفی است.

وقتی می‌گوییم:

«این میز است.»

در حقیقت می‌گوییم:

این

صندلی نیست،

دیوار نیست،

درخت نیست.

پس

هر تعیین،

همواره

همراه با نفی است.

فیشته این نکته را

چند سال پیش از هگل

به صورت نظام‌مند مطرح می‌کند.

محدودیت متقابل
Wechselbegrenzung
(Reciprocal Limitation — Limitation réciproque)

اکنون

فیشته

به اصل سوم

بازمی‌گردد.

او می‌گوید:

نه فقط

من

جزمن را محدود می‌کند،

بلکه

جزمن نیز

من را محدود می‌کند.

این رابطه

دوطرفه است.

اگر فقط

من

محدود کند،

جزمن

از میان می‌رود.

اگر فقط

جزمن

محدود کند،

آگاهی

از میان می‌رود.

در نتیجه،

هر دو

همزمان

یکدیگر را

تعیین می‌کنند.

تقسیم فعالیت
Teilung
(Division — Division)

اکنون

فیشته

نکتهٔ تازه‌ای مطرح می‌کند.

فعالیت

به دو بخش تقسیم می‌شود.

فعالیت آزاد
(freie Tätigkeit — Free Activity — Activité libre)

فعالیت محدود
(beschränkte Tätigkeit — Limited Activity — Activité limitée)

تمام تجربه

از نسبت

میان این دو

پدید می‌آید.

چرا جهان منظم است؟
اگر فعالیت آگاهی

فقط آزاد بود،

هر لحظه

جهانی کاملاً متفاوت

پدید می‌آمد.

اگر فقط محدود بود،

هیچ آزادی‌ای وجود نداشت.

اما چون

هر دو

همزمان

وجود دارند،

جهان

هم:

ثبات دارد،

و هم:

تغییر.

این نکته

اساس

نظریهٔ تجربه

در فلسفهٔ فیشته است.

مفهوم مقاومت دوباره
مقاومت
(Widerstand — Resistance — Résistance)

اکنون

فیشته

تعریف دقیق‌تری

از مقاومت

ارائه می‌کند.

مقاومت

یک نیروی مستقل

نیست.

بلکه

شیوه‌ای است

که

فعالیت من

محدود بودن خود را

تجربه می‌کند.

بنابراین

مقاومت

یک رابطه است،

نه

یک جوهر.

آیا جزمن وجود مستقل دارد؟
این قسمت

یکی از دشوارترین بخش‌های کتاب است.

فیشته

نمی‌گوید:

جزمن

توهم است.

اما

نمی‌گوید:

جزمن

همان

شیء فی‌نفسه

کانت است.

بلکه می‌گوید:

جزمن

در مقام

شرط امکان تجربه

ضروری است.

این سخن

نه

رئالیسم ساده است،

نه

ذهن‌گرایی ساده.

بلکه

یک

ایده‌آلیسم استعلایی

(Transzendentaler Idealismus — Transcendental Idealism — Idéalisme transcendantal)

است.

نتیجهٔ این مرحله
اکنون

زنجیرهٔ استدلال

چنین است:

فعالیت



محدودیت



تعین



تفاوت



ابژه



شناخت

یعنی

جهان

از آن جهت

برای ما

جهان است

که

فعالیت آگاهی

در هر لحظه

به واسطهٔ محدودیت

تعین پیدا می‌کند.

نکتهٔ تفسیری (بر اساس متن آلمانی)
در متن آلمانی، فیشته میان Schranke (محدودیت) و Grenze (مرز) تفاوت می‌گذارد؛ هرچند در برخی ترجمه‌ها هر دو به «حد» یا «محدودیت» برگردانده شده‌اند. Grenze بیشتر به یک مرز یا پایانِ مشخص اشاره دارد، در حالی که Schranke به معنای عاملی است که فعالیت را مقید و تعیین می‌کند. در Grundlage، مفهوم محوری Schranke است، زیرا فیشته می‌خواهد نشان دهد که آگاهی تنها از خلال «محدود شدن» به تعین می‌رسد. این تمایز بعدها در آثار هگل نیز اهمیت فراوان پیدا می‌کند، اما در این کتاب، نخستین صورت‌بندی منسجم آن را نزد فیشته می‌بینیم.

در بخش بعدی، فیشته وارد یکی از فنی‌ترین مباحث کتاب می‌شود: استنتاج احساس (Deduktion der Empfindung)؛ یعنی این پرسش که چگونه از «محدودیت» دقیقاً احساس (Empfindung — Sensation — Sensation) پدید می‌آید و چرا احساس، نخستین شکل آگاهی از جزمن است. این بخش از نظر فلسفی، یکی از دقیق‌ترین تحلیل‌های فیشته در کل کتاب به شمار می‌آید.


برچسب‌ها: فیشته, آموزه فراگیر دانش, فلسفه آلمانی, فلسفه ایده آلیسم
[ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 9:6 ] [ عباس مهیاد ]


فصل دهم
اسپینوزا علیه دکارت
(Spinoza contre Descartes / Spinoza Against Descartes)

مسئلهٔ اصلی فصل
دلوز در این فصل به یکی از مهم‌ترین زمینه‌های تاریخی و فلسفی اندیشهٔ اسپینوزا می‌پردازد:

رابطهٔ اسپینوزا با دکارت.

اما هدف او فقط نشان دادن اختلاف میان دو فیلسوف نیست.

هدف اصلی این است که نشان دهد:

چگونه اسپینوزا با عبور از دستگاه دکارتی،

نظریهٔ بیان (Expression / Expression)

را کامل می‌کند.

دکارت و مسئلهٔ دو جوهر
در فلسفهٔ دکارت،

دو نوع جوهر اصلی وجود دارد:

جوهر اندیشنده
(Res cogitans / Thinking Substance)

ذهن،

آگاهی،

فکر.

جوهر ممتد
(Res extensa / Extended Substance)

بدن،

ماده،

امتداد.

مشکل دکارت
اگر ذهن و بدن

دو جوهر مستقل باشند،

رابطهٔ آن‌ها چگونه ممکن است؟

مسئلهٔ علیت ذهن و بدن
دکارت می‌گوید:

ذهن می‌تواند بر بدن اثر بگذارد.

اما پرسش باقی می‌ماند:

چگونه چیزی غیرمادی

می‌تواند بر چیزی مادی

تأثیر بگذارد؟

راه‌حل اسپینوزا
اسپینوزا کل مسئله را رد می‌کند.

او نمی‌پرسد:

رابطهٔ میان دو جوهر چیست؟

بلکه می‌گوید:

اصلاً دو جوهر وجود ندارد.

یک جوهر واحد
(Une seule substance / One Substance)

وجود دارد:

خدا یا طبیعت.

(Deus sive Natura / God or Nature)

بی‌نهایت صفت
این جوهر واحد،

بی‌نهایت صفت دارد.

(Attributs infinis / Infinite Attributes)

اما انسان فقط دو صفت را می‌شناسد:

اندیشه
(Pensée / Thought)

امتداد
(Étendue / Extension)

نتیجه
ذهن و بدن:

دو جوهر نیستند.

بلکه:

دو حالت بیان یک جوهر واحد هستند.

نقد دکارت دربارهٔ ایده
یکی از مهم‌ترین اختلاف‌ها،

مفهوم ایده است.

ایده نزد دکارت
در فلسفهٔ دکارت:

ایده،

محتوایی ذهنی است.

ذهن دارای ایده‌هاست،

و باید بررسی کند که آیا این ایده‌ها مطابق واقع هستند یا نه.

ایده نزد اسپینوزا
در اسپینوزا:

ایده،

یک واقعیت است.

یک شیوهٔ وجودی.

ایده و واقعیت
ایده:

نمایندهٔ چیزی بیرونی نیست.

بلکه:

خودِ همان واقعیت

در صفت اندیشه است.

تفاوت بازنمایی و بیان
دکارت:

ذهن ← تصویر ← شیء

اسپینوزا:

جوهر واحد ← بیان در صفات ← ایده و شیء

مسئلهٔ اراده
اختلاف مهم دیگر:

ارادهٔ آزاد.

دکارت و آزادی
دکارت معتقد است:

انسان دارای اراده‌ای آزاد است.

اراده می‌تواند فراتر از فهم حرکت کند.

اسپینوزا و ضرورت
اسپینوزا می‌گوید:

چیزی به نام ارادهٔ آزاد مستقل وجود ندارد.

چرا؟
زیرا:

انسان نیز بخشی از طبیعت است.

و هر چیزی:

بر اساس علتی ضروری عمل می‌کند.

توهم آزادی
از نظر اسپینوزا:

ما خود را آزاد می‌پنداریم،

زیرا:

از امیال خود آگاهیم،

اما از علت‌های آن‌ها آگاه نیستیم.

مثال
سنگی که پرتاب شده است،

اگر آگاهی داشت،

فکر می‌کرد آزادانه حرکت می‌کند.

انسان نیز:
میل خود را می‌شناسد،

اما علت آن میل را نمی‌شناسد.

نقد مفهوم روح
دکارت:

روح،

جوهر مستقل است.

اسپینوزا:

ذهن،

ایدهٔ بدن است.

ذهن بدون بدن؟
در اسپینوزا:

ذهن انسان بدون بدنِ معین قابل فهم نیست.

اما آیا ذهن نابود می‌شود؟
اسپینوزا پاسخ پیچیده‌ای دارد:

آن بخش از ذهن که وابسته به تجربهٔ زمانی است،

از بین می‌رود.

اما آنچه با شناخت کافی و شهودی مرتبط است،

جنبه‌ای ابدی دارد.

خدا در دکارت
خدای دکارت:

خالق جهان است.

میان خدا و جهان

تفاوت هست.

خدا در اسپینوزا
خدا:

بیرون از جهان نیست.

خدا = طبیعت
(Deus sive Natura / God or Nature)

تفاوت بنیادی
دکارت:

خدا → جهان

(رابطهٔ خالق و مخلوق)

اسپینوزا:

خدا = طبیعت

(رابطهٔ بیان درون‌ماندگار)

درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای اسپینوزاست.

معنای آن
علت جهان:

بیرون از جهان نیست.

بلکه:

در خود جهان حضور دارد.

اسپینوزا و بیان
دلوز نتیجه می‌گیرد:

تمام اختلاف اسپینوزا و دکارت را می‌توان در یک نکته خلاصه کرد:

دکارت بر اساس:

نمایندگی و جدایی

می‌اندیشد.

اسپینوزا بر اساس:

بیان و درون‌ماندگاری.

نتیجهٔ فصل
اسپینوزا با نقد دکارت:

دوگانه‌انگاری را کنار می‌گذارد؛

مفهوم جوهر واحد را مطرح می‌کند؛

ایده را از بازنمایی جدا می‌کند؛

آزادی را از ارادهٔ آزاد جدا می‌کند؛

خدا را از مقام خالق بیرونی به اصل درون‌ماندگار طبیعت تبدیل می‌کند.

جمع‌بندی فصل دهم

دکارت بر دو جوهر مستقل تأکید دارد؛ اسپینوزا بر یک جوهر واحد.

ذهن و بدن در اسپینوزا دو بیان از یک واقعیت‌اند، نه دو موجود جدا.

ایده نزد اسپینوزا بازنمایی نیست، بلکه بیان واقعیت در صفت اندیشه است.

آزادی دکارتی بر ارادهٔ آزاد استوار است، اما آزادی اسپینوزایی بر شناخت ضرورت.

خدا در دکارت علت بیرونی جهان است؛ در اسپینوزا علت درون‌ماندگار همهٔ چیزهاست.

نظریهٔ بیان، جایگزین نظریهٔ بازنمایی و جدایی می‌شود.

نقد اسپینوزا از دکارت، راه را برای فلسفهٔ درون‌ماندگاری باز می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
دلوز در این فصل نشان می‌دهد که اختلاف اسپینوزا و دکارت فقط اختلاف در چند مسئلهٔ خاص مانند ذهن و بدن یا خدا نیست؛ بلکه اختلاف دو شیوهٔ بنیادی اندیشیدن است. دکارت جهان را بر اساس تمایز میان سوژه و ابژه، ذهن و ماده، خدا و مخلوق سامان می‌دهد. اسپینوزا این شکاف‌ها را با مفهوم بیان (Expression / Expression) و درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) بازسازی می‌کند. از دید دلوز، اهمیت اسپینوزا در این است که نشان می‌دهد تفاوت‌ها می‌توانند درون یک وحدت بیافریننده وجود داشته باشند، بدون اینکه نیاز به یک اصل بیرونی برای پیوند دادن آن‌ها داشته باشیم.

در ادامه، فصل یازدهم: «درون‌ماندگاری و عناصر تاریخی بیان (L'immanence et les éléments historiques de l'expression / Immanence and the Historical Elements of Expression)» را ادامه می‌دهم.

فصل یازدهم
درون‌ماندگاری و عناصر تاریخی بیان
(L'immanence et les éléments historiques de l'expression / Immanence and the Historical Elements of Expression)

مسئلهٔ اصلی فصل
دلوز در این فصل از تحلیل مستقیم مفاهیم اسپینوزا کمی فاصله می‌گیرد و یک پرسش تاریخی مطرح می‌کند:

مفهوم بیان (Expression / Expression) از کجا آمده است؟

آیا اسپینوزا این مفهوم را از هیچ آفرید؟

یا اینکه این مفهوم در تاریخ فلسفه پیشینه‌ای دارد؟

پاسخ دلوز
اسپینوزا وارث یک سنت طولانی است.

اما او این سنت را دگرگون می‌کند.

مفهوم بیان در تاریخ فلسفه از چند مسیر مهم عبور کرده است:

نوافلاطونیان،

فلسفهٔ قرون وسطی،

الهیات مسیحی،

لایب‌نیتس.

اما اسپینوزا معنای تازه‌ای به آن می‌دهد.

بیان در سنت نوافلاطونی
(Néoplatonisme / Neoplatonism)

یکی از نخستین شکل‌های نظریهٔ بیان را می‌توان در فلسفهٔ نوافلاطونی یافت.

به‌ویژه در اندیشهٔ:

Plotinus

احد
(L'Un / The One)

در نوافلاطونی‌گری:

همهٔ چیزها از مبدأ واحدی صادر می‌شوند.

این فرآیند:

فیضان (Émanation / Emanation)

نام دارد.

مسئلهٔ فیضان
در این سنت:

کثرات جهان،

از وحدت نخستین سرچشمه می‌گیرند.

اما هنوز یک فاصله وجود دارد:

مبدأ در مرتبه‌ای بالاتر باقی می‌ماند.

تفاوت اسپینوزا
دلوز می‌گوید:

اسپینوزا این ایده را حفظ می‌کند که وحدت منشأ کثرت است،

اما مفهوم فیضان را کنار می‌گذارد.

چرا؟
زیرا فیضان معمولاً یک حرکت خروج را فرض می‌کند:

مبدأ



جهان

اما در اسپینوزا:

خدا بیرون از جهان نیست.

درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

جایگزین فیضان می‌شود.

درون‌ماندگاری چیست؟
یعنی:

علت،

در خود معلول حضور دارد.

خدا و جهان
خدا:

جهان را از بیرون تولید نمی‌کند.

بلکه:

جهان، بیان خود خداست.

بیان در الهیات مسیحی
(Théologie chrétienne / Christian Theology)

در الهیات مسیحی:

مفهوم بیان اغلب با رابطهٔ خدا و کلمه مرتبط است.

لوگوس
(Logos / Word)

در سنت مسیحی:

کلمهٔ الهی،

بیان ذات خداست.

اما تفاوت اسپینوزا
در الهیات:

بیان معمولاً رابطهٔ میان:

خالق

و

مخلوق

است.

در اسپینوزا:

بیان رابطهٔ درونی یک واقعیت واحد است.

خدا دیگر شخص نیست
برای اسپینوزا:

خدا مانند یک شخص تصمیم‌گیرنده نیست.

خدا:

طبیعت نامتناهی است.

بیان و خلق
در الهیات:

خلق:

یک عمل ارادی خداست.

در اسپینوزا:

وجود چیزها:

ضرورت بیان ذات الهی است.

قرون وسطی و مسئلهٔ صفات
دلوز سپس به فلسفهٔ اسکولاستیک می‌پردازد.

صفات الهی
(Attributs divins / Divine Attributes)

در فلسفهٔ قرون وسطی:

صفات خدا مانند:

خیر،

قدرت،

علم،

ویژگی‌هایی هستند که به خدا نسبت داده می‌شوند.

اسپینوزا چه تغییری ایجاد می‌کند؟
برای اسپینوزا:

صفات،

خصوصیات اضافه‌شده به خدا نیستند.

صفات چیستند؟
صفات:

راه‌های بیان ذات خدا هستند.

تفاوت مهم
دیدگاه سنتی:

خدا دارای صفات است.

دیدگاه اسپینوزا:

صفات، خودِ ذات خدا هستند که بیان می‌شوند.

لایب‌نیتس
(Leibniz / Leibniz)

دلوز در این فصل به لایب‌نیتس نیز توجه می‌کند.

زیرا لایب‌نیتس نیز مفهوم بیان را به کار می‌برد.

موناد
(Monade / Monad)

در لایب‌نیتس:

هر موناد،

کل جهان را از منظر خود بیان می‌کند.

شباهت با اسپینوزا
هر دو فیلسوف:

از بیان سخن می‌گویند؛

وحدت و کثرت را با هم توضیح می‌دهند؛

به جای بازنمایی ساده، از بیان استفاده می‌کنند.

تفاوت بنیادی
لایب‌نیتس:

کثرتی از جوهرها.

اسپینوزا:

یک جوهر واحد.

لایب‌نیتس:
هر موناد:

جهان را از زاویهٔ خود بیان می‌کند.

اسپینوزا:

هر مود:

بیان یک جوهر واحد است.

دو نظریهٔ بیان
دلوز تفاوت را چنین خلاصه می‌کند:

لایب‌نیتس
بیان:

از کثرت جوهرها آغاز می‌شود.

اسپینوزا
بیان:

از وحدت جوهر آغاز می‌شود.

اهمیت تاریخی اسپینوزا
دلوز نتیجه می‌گیرد:

اسپینوزا مفهوم بیان را از تاریخ فلسفه می‌گیرد،

اما آن را انقلابی می‌کند.

انقلاب اسپینوزا
سه تغییر اساسی:

۱. از فیضان به درون‌ماندگاری
(Émanation → Immanence)

۲. از بازنمایی به بیان
(Représentation → Expression)

۳. از صفات الهی به بیان ذات
(Attributs divins → Expressions de l'essence)

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

نظریهٔ بیان اسپینوزا در خلأ شکل نگرفت.

اما اسپینوزا تمام میراث تاریخی بیان را تغییر داد.

او:

بیان را نه رابطهٔ میان یک مبدأ متعالی و جهان،

بلکه

ساختار درونی خود واقعیت

کرد.

جمع‌بندی فصل یازدهم

مفهوم بیان پیشینه‌ای تاریخی در نوافلاطونی‌گری، الهیات مسیحی و فلسفهٔ لایب‌نیتس دارد.

نوافلاطونیان از فیضان (Émanation / Emanation) سخن می‌گفتند؛ اسپینوزا آن را با درون‌ماندگاری جایگزین می‌کند.

در الهیات، بیان معمولاً رابطهٔ خدا و مخلوق است؛ در اسپینوزا بیان رابطهٔ درونی طبیعت با خودش است.

صفات نزد اسپینوزا ویژگی‌های خدا نیستند، بلکه بیان‌های ذات خدا هستند.

لایب‌نیتس و اسپینوزا هر دو نظریهٔ بیان دارند، اما لایب‌نیتس از کثرت جوهرها و اسپینوزا از وحدت جوهر آغاز می‌کند.

نظریهٔ بیان اسپینوزا، تاریخ فلسفه را به سوی مفهوم درون‌ماندگاری هدایت می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل برای فهم جایگاه اسپینوزا در تاریخ فلسفه بسیار مهم است. دلوز می‌خواهد نشان دهد که اسپینوزا صرفاً ادامه‌دهندهٔ سنت‌های پیشین نیست؛ او یک چرخش اساسی ایجاد می‌کند. در سنت‌های پیش از او، اغلب رابطه‌ای میان یک اصل برتر و جهان وجود دارد؛ اما در اسپینوزا، دیگر «بیرونی» وجود ندارد. همه‌چیز درون یک میدان واحد از وجود قرار دارد. به همین دلیل، مفهوم بیان (Expression / Expression) در خوانش دلوز به قلب فلسفهٔ درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) تبدیل می‌شود.

در ادامه، وارد بخش سوم کتاب: نظریهٔ مود متناهی (Théorie du mode fini / Theory of the Finite Mode) می‌شویم و با فصل دوازدهم: «ذات مود: گذار از نامتناهی به متناهی (L'essence du mode : passage de l'infini au fini / The Essence of the Mode: Passage from Infinite to Finite)» ادامه می‌دهیم.

بخش سوم
نظریهٔ مود متناهی
(Théorie du mode fini / Theory of the Finite Mode)

فصل دوازدهم
ذات مود: گذار از نامتناهی به متناهی
(L'essence du mode : passage de l'infini au fini / The Essence of the Mode: Passage from Infinite to Finite)

مسئلهٔ اصلی فصل
پس از آنکه دلوز در بخش‌های پیشین:

جوهر،

صفات،

بیان،

درون‌ماندگاری،

توازی،

ایده و شناخت،

را بررسی کرد،

اکنون به مهم‌ترین مسئلهٔ اخلاق اسپینوزا می‌رسد:

موجودات منفرد و متناهی چگونه از جوهر نامتناهی پدید می‌آیند؟

پرسش اصلی
رابطهٔ میان:

نامتناهی (Infini / Infinite)

و

متناهی (Fini / Finite)

چیست؟

مشکل سنتی
در بسیاری از فلسفه‌ها،

میان خدا یا مطلق

و

موجودات محدود

یک شکاف وجود دارد.

خدا:

نامتناهی.

انسان:

محدود.

پرسش:

چگونه نامتناهی می‌تواند متناهی را تولید کند؟

پاسخ اسپینوزا
اسپینوزا این رابطه را با مفهوم:

مود (Mode / Mode)

توضیح می‌دهد.

مود چیست؟
مود (Modus / Mode)

یعنی:

شیوه‌ای که یک جوهر وجود دارد.

تعریف اسپینوزا:

مود چیزی است که:

در چیز دیگری است

و از طریق آن چیز تصور می‌شود.

لاتینی:

Modus est id quod in alio est, per quod etiam concipitur.

انگلیسی:

A mode is that which is in another and is conceived through that other.

معنای این تعریف
مود:

وجود مستقل ندارد.

اما:

واقعی است.

تفاوت میان وابستگی و غیرواقعی بودن
دلوز تأکید می‌کند:

وابسته بودن،

به معنای توهمی بودن نیست.

مثال
موج دریا:

بدون دریا وجود ندارد.

اما:

واقعی است.

به همین شکل:

انسان:

بدون خدا وجود ندارد.

اما:

یک فرد واقعی است.

ذات مود
موضوع اصلی فصل:

ذات (Essence / Essence)

است.

ذات چیست؟
ذات یک چیز:

آن چیزی است که بدون آن،

آن چیز نمی‌تواند وجود داشته باشد.

در اسپینوزا
ذات‌ها:

امکانات ذهنی نیستند.

بلکه:

واقعیت‌های موجود در طبیعت‌اند.

ذات منفرد
(Essence singulière / Singular Essence)

یکی از مهم‌ترین مفاهیم دلوز.

هر موجود:

یک ذات منفرد دارد.

انسان چیست؟
انسان فقط:

یک نمونه از نوع «انسان» نیست.

بلکه:

یک ترکیب یگانه از قدرت‌هاست.

تفاوت با ارسطو
در ارسطو:

ذات بیشتر به نوع مربوط است.

مثلاً:

ذات انسان = حیوان ناطق.

در اسپینوزا:

ذات هر فرد:

قدرت خاص وجودی اوست.

ذات و قدرت
اینجا یکی از مهم‌ترین پیوندهای دلوز ظاهر می‌شود:

ذات مود

=

قدرت او.

ذات و قدرت
(Essence et puissance / Essence and Power)

برای اسپینوزا:

ذات یک موجود،

چیزی جدا از توانایی‌های آن نیست.

ذات یک انسان:

همان میزان خاصی از قدرت وجود است.

قدرت وجود
(Puissance d'exister / Power of Existing)

هر موجود:

تا جایی که هست،

قدرت خاصی برای بودن دارد.

این قدرت:

از بیرون به آن داده نشده است.

بلکه:

بیان مستقیم طبیعت الهی است.

مود؛ بیان محدود جوهر
اکنون دلوز به مسئلهٔ اصلی بازمی‌گردد:

اگر جوهر نامتناهی است،

چگونه مودهای متناهی وجود دارند؟

پاسخ:

مودها،

محدودیت‌های تصادفی جوهر نیستند.

بلکه:

بیان‌های خاص و ضروری آن هستند.

تفاوت محدودیت و نفی
این نکته بسیار مهم است.

در بسیاری از فلسفه‌ها:

متناهی بودن

یعنی:

کمبود.

اما در اسپینوزا:

متناهی بودن

یک شکل خاص از وجود است.

مثال
یک دایره،

به دلیل اینکه مربع نیست،

ناقص نیست.

بلکه:

شکل خاصی از تحقق است.

متناهی به عنوان بیان
هر موجود متناهی:

یک شیوهٔ خاص از بیان قدرت نامتناهی طبیعت است.

اصل بیان
بنابراین:

خدا



صفات



مودها

این زنجیره:

زنجیرهٔ تولید از بیرون نیست.

بلکه:

فرآیند بیان درون‌ماندگار است.

ذات و وجود
در اینجا یک مسئلهٔ مهم مطرح می‌شود:

رابطهٔ ذات و وجود چیست؟

در فلسفهٔ سنتی
اغلب گفته می‌شود:

ماهیت چیزی یک چیز است،

و وجود آن چیز چیز دیگری.

اسپینوزا
اما در اسپینوزا:

برای خدا:

ذات و وجود یکی است.

اما برای مودها:

ذات می‌تواند بدون تحقق زمانیِ فعلی تصور شود.

ذات‌های ابدی
(Essences éternelles / Eternal Essences)

ذات مودها:

در نظم ابدی طبیعت وجود دارد.

اما هر ذات:

همیشه به شکل یک موجود زمانی تحقق پیدا نمی‌کند.

تحقق وجودی مود
برای اینکه یک ذات منفرد واقعاً موجود شود،

باید:

در شبکه‌ای از علت‌ها قرار گیرد.

علت‌های بیرونی
مودها:

توسط مودهای دیگر تحت تأثیر قرار می‌گیرند.

بنابراین:

وجود متناهی،

همیشه در یک شبکهٔ روابط قرار دارد.

فردیت
(Individualité / Individuation)

دلوز در اینجا تأکید می‌کند:

فرد بودن،

داشتن یک مادهٔ جداگانه نیست.

بلکه:

داشتن یک نسبت خاص است.

نسبت حرکت و سکون
(Rapport de mouvement et de repos / Relation of Motion and Rest)

هر بدن:

با نسبت ویژه‌ای از حرکت و سکون تعریف می‌شود.

بدن انسان
بدن انسان:

یک تودهٔ ساده از ماده نیست.

بلکه:

ترکیبی پیچیده از روابط است.

ذهن نیز فرد است
به دلیل توازی:

ذهن نیز:

بیان همان فرد در صفت اندیشه است.

ذات و شناخت
شناخت یک موجود:

یعنی شناخت ذات منفرد آن.

اما شناخت واقعی زمانی ممکن است که آن موجود را:

در شبکهٔ ضروری طبیعت

ببینیم.

شناخت شهودی و ذات‌ها
در شناخت شهودی:

ذهن می‌بیند:

هر موجود چگونه

بیان خاص خداست.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

مود متناهی چیزی کمتر از جوهر نیست؛

بلکه:

شیوه‌ای خاص از تحقق همان قدرت نامتناهی است.

جمع‌بندی فصل دوازدهم

مود (Mode / Mode) شیوه‌ای است که جوهر در آن وجود دارد.

مود مستقل از خدا نیست، اما غیرواقعی هم نیست.

هر موجود دارای ذات منفرد (Essence singulière / Singular Essence) است.

ذات هر موجود همان قدرت خاص وجودی اوست.

متناهی بودن به معنای نقص نیست؛ بلکه شکل خاص بیان قدرت است.

مودها بیان‌های ضروری جوهر نامتناهی هستند.

فردیت بر اساس نسبت‌های خاص وجودی شکل می‌گیرد، نه بر اساس جدایی از طبیعت.

شناخت حقیقی یک موجود، شناخت جایگاه آن به‌عنوان بیان خاص خداست.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل نقطهٔ گذار مهمی در کتاب است. دلوز نشان می‌دهد که در اسپینوزا، رابطهٔ میان خدا و موجودات مانند رابطهٔ یک سازنده و ساخته‌شده نیست. موجودات متناهی محصولات بیرونی یک علت متعالی نیستند؛ آن‌ها حالت‌های درون‌ماندگار یک قدرت واحدند. به همین دلیل، مفهوم ذات منفرد (Essence singulière / Singular Essence) اهمیت اساسی پیدا می‌کند: هر موجود، نه یک نسخهٔ ناقص از امر مطلق، بلکه یک شیوهٔ یگانه برای بیان بی‌نهایت قدرت طبیعت است.

در ادامه، فصل سیزدهم: «وجود مود (L'existence du mode / The Existence of the Mode)» را با همین ساختار ادامه می‌دهیم.

فصل سیزدهم
وجود مود
(L'existence du mode / The Existence of the Mode)

مسئلهٔ اصلی فصل
در فصل پیشین، دلوز دربارهٔ:

ذات مود (Essence du mode / Essence of the Mode)

بحث کرد.

اکنون پرسش جدید مطرح می‌شود:

اگر هر مود یک ذات منفرد دارد،

چگونه این ذات

در جهان متناهی

وجود پیدا می‌کند؟

تفاوت ذات و وجود
(Essence et existence / Essence and Existence)

یکی از مسائل مهم فلسفهٔ اسپینوزا:

رابطهٔ میان:

ذات یک چیز

و

وجود واقعی آن است.

در مورد خدا
در خدا:

ذات و وجود یکی هستند.

خدا نمی‌تواند تصور شود

بدون اینکه وجود داشته باشد.

در مورد مودها
اما دربارهٔ موجودات متناهی:

ذات و وجود یکی نیستند.

یک ذات منفرد:

می‌تواند در نظم ابدی طبیعت وجود داشته باشد،

بدون اینکه الزاماً در یک لحظهٔ معین تحقق زمانی پیدا کند.

وجود زمانی مود
وجود مود:

نیازمند شرایط علّی است.

هیچ موجود متناهی:

به تنهایی

وجود خود را ایجاد نمی‌کند.

اصل علیت
اسپینوزا می‌گوید:

هر چیزی که وجود دارد،

باید علتی داشته باشد.

(Omnis determinatio est negatio / Every determination is negation)

اما دلوز این اصل را با احتیاط تفسیر می‌کند.

علت‌های بیرونی
مودها:

در شبکه‌ای از روابط قرار دارند.

وجود یک بدن:

وابسته به:

بدن‌های دیگر،

محیط،

شرایط طبیعی.

وجود به عنوان رابطه
دلوز تأکید می‌کند:

وجود یک مود:

یک حالت منزوی نیست.

وجود:

همیشه درون مجموعه‌ای از روابط است.

فرد و ترکیب
(Individu et composition / Individual and Composition)

یک موجود متناهی:

از اجزای مختلف ترکیب شده است.

اما فردیت او:

به اجزای جداگانه وابسته نیست.

نسبت ترکیب
هر فرد:

یک نسبت خاص میان اجزای خود دارد.

مثلاً:

بدن انسان:

از میلیاردها جزء تشکیل شده است،

اما یک وحدت خاص دارد.

بدن به مثابه قدرت ترکیب
بدن:

با ظرفیت ترکیب شدن تعریف می‌شود.

یک بدن می‌تواند:

با بدن دیگر ترکیب شود،

یا با بدن دیگر تضاد پیدا کند.

خوب و بد
اینجا دلوز به اخلاق اسپینوزا نزدیک می‌شود.

در اسپینوزا:

خوب و بد:

مفاهیم مطلق نیستند.

خوب
(Bon / Good)

چیزی است که:

قدرت کنش ما را افزایش می‌دهد.

بد
(Mauvais / Bad)

چیزی است که:

قدرت کنش ما را کاهش می‌دهد.

مثال
غذایی که بدن ما را تقویت می‌کند:

با طبیعت ما ترکیب می‌شود.

غذایی که بدن ما را نابود می‌کند:

با طبیعت ما ناسازگار است.

وجود و قدرت
اکنون دلوز دوباره به مفهوم اصلی بازمی‌گردد:

قدرت (Puissance / Power)

وجود هر مود:

تحقق قدرت خاص آن است.

وجود فعال
هرچه یک موجود:

بیشتر از ذات خود عمل کند،

وجود او فعال‌تر است.

وجود منفعل
وقتی یک موجود:

تحت تأثیر نیروهای بیرونی قرار گیرد،

بخش زیادی از قدرت خود را از دست می‌دهد.

عواطف
(Affects / Affects)

وجود مودها از طریق عواطف آشکار می‌شود.

هر برخورد:

قدرت بدن را افزایش یا کاهش می‌دهد.

شادی
(Joie / Joy)

نشانهٔ افزایش قدرت.

اندوه
(Tristesse / Sadness)

نشانهٔ کاهش قدرت.

مسئلهٔ شر
دلوز نشان می‌دهد:

در اسپینوزا،

شر یک واقعیت مستقل نیست.

چرا؟
زیرا:

هر چیزی از نظر طبیعت خود،

بیان قدرت خداست.

شر چیست؟
شر:

رابطه‌ای است که برای یک موجود خاص مخرب است.

مثلاً:

سم برای انسان بد است،

اما برای موجود دیگر ممکن است بخشی از طبیعت باشد.

وجود و ضرورت
اسپینوزا جهان را بر اساس:

تصادف

نمی‌بیند.

هر وجود:

نتیجهٔ ضرورتی در طبیعت است.

اما انسان چرا محدود است؟
زیرا:

یک مود متناهی است.

قدرت او:

بخشی محدود از قدرت نامتناهی طبیعت است.

گذار به آزادی
آزادی زمانی آغاز می‌شود که:

مود:

ضرورت خود را بشناسد.

آزادی اسپینوزایی
آزادی:

رهایی از ضرورت نیست.

بلکه:

شناخت ضرورت است.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

وجود مود:

نه یک حادثهٔ تصادفی،

بلکه تحقق یک ذات منفرد در شبکهٔ علّی طبیعت است.

جمع‌بندی فصل سیزدهم

ذات و وجود در مودها از هم متمایزند، برخلاف خدا.

وجود مود نیازمند روابط علّی در طبیعت است.

هر فرد بر اساس یک نسبت خاص ترکیب و سازمان می‌یابد.

فردیت یک جدایی از طبیعت نیست، بلکه یک شیوهٔ خاص بودن در طبیعت است.

قدرت (Puissance / Power) معیار وجود هر موجود است.

خوب و بد بر اساس افزایش یا کاهش قدرت تعریف می‌شوند.

شر یک واقعیت مستقل نیست، بلکه یک رابطهٔ ناسازگار با طبیعت یک موجود است.

آزادی یعنی شناخت ضرورت‌هایی که ما را تشکیل می‌دهند.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این فصل، دلوز نشان می‌دهد که اسپینوزا مفهوم «وجود» را از معنای سنتی آن جدا می‌کند. وجود یک چیز صرفاً حضور در جهان نیست؛ وجود یعنی تحقق یک قدرت خاص در شبکه‌ای از روابط. این دیدگاه بعدها در فلسفهٔ خود دلوز بسیار مهم می‌شود، زیرا او نیز موجودات را نه بر اساس هویت ثابت، بلکه بر اساس شدت‌ها، نیروها، روابط و توانایی‌هایشان تحلیل می‌کند.

در ادامه، وارد یکی از مشهورترین بخش‌های کل کتاب می‌شویم:

فصل چهاردهم
«یک بدن چه می‌تواند بکند؟»
(Qu'est-ce que peut un corps ? / What Can a Body Do?)

این فصل یکی از مهم‌ترین فصل‌ها برای فهم اخلاق اسپینوزا و تأثیر او بر فلسفهٔ معاصر است.

فصل چهاردهم
یک بدن چه می‌تواند بکند؟
(Qu'est-ce que peut un corps ? / What Can a Body Do?)

مسئلهٔ اصلی فصل
این فصل یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین بخش‌های کتاب دلوز است.

دلوز به جمله‌ای از اسپینوزا بازمی‌گردد که برای او اهمیت بنیادی دارد:

«ما نمی‌دانیم یک بدن چه می‌تواند بکند.»

(Nous ne savons même pas ce que peut un corps.)

(We do not even know what a body can do.)

معنای این جمله
از نظر دلوز،

فلسفهٔ سنتی اغلب بدن را دست‌کم گرفته است.

بدن معمولاً چنین فهمیده شده:

ابزار روح،

ماده‌ای منفعل،

چیزی پایین‌تر از ذهن.

اما اسپینوزا این نگاه را تغییر می‌دهد.

بدن به عنوان قدرت
(Le corps comme puissance / Body as Power)

بدن چیزی نیست که فقط:

شکل،

اندازه،

و جایگاه مکانی داشته باشد.

بدن پیش از هر چیز:

یک توانایی است.

تعریف بدن
یک بدن:

مجموعه‌ای از روابط است.

نسبت‌های حرکت و سکون

(Rapports de mouvement et de repos / Relations of Motion and Rest)

و

توانایی‌های تأثیر گذاشتن و تأثیر پذیرفتن.

بدن به عنوان ترکیب
در اسپینوزا:

هر بدن از بدن‌های دیگر ساخته می‌شود.

اما وحدت آن:

از یک سازمان خاص روابط می‌آید.

مثال
بدن انسان:

یک مجموعهٔ ساده از اندام‌ها نیست.

بلکه:

یک ترکیب پیچیده از:

سلول‌ها،

نیروها،

حرکت‌ها،

تعادل‌ها،

است.

فردیت بدن
فردیت بدن:

به مادهٔ ثابت آن وابسته نیست.

بلکه:

به شیوهٔ خاص ترکیب نیروها وابسته است.

تفاوت با دکارت
دکارت:

بدن را مانند یک ماشین می‌بیند.

اسپینوزا:

بدن را به عنوان یک قدرت فعال می‌بیند.

بدن و ذهن
اکنون دلوز اصل توازی را دوباره مطرح می‌کند.

بدن و ذهن:

دو چیز جدا نیستند.

بلکه:

دو بیان از یک فرد واحد هستند.

ایدهٔ بدن
(Idée du corps / Idea of the Body)

هر بدن:

یک ایدهٔ متناظر در اندیشه دارد.

این ایده:

تصویر بدن نیست.

بلکه:

بیان بدن در صفت اندیشه است.

بدن و شناخت
یکی از مشکلات انسان:

این است که بدن خود را نمی‌شناسد.

انسان:

از افکار خود آگاه است،

اما:

از قدرت‌های بدن خود بی‌خبر است.

چرا؟
زیرا:

ما معمولاً بدن را از طریق آثار بیرونی می‌شناسیم.

نه از طریق:

روابط درونی قدرت آن.

عاطفه
(Affect / Affect)

برای شناخت بدن،

باید مفهوم عاطفه را فهمید.

عاطفه چیست؟
عاطفه:

تغییری در قدرت عمل یک بدن است.

دو نوع اصلی:

عاطفهٔ فعال
(Affect actif / Active Affect)

از ذات خود ما ناشی می‌شود.

عاطفهٔ منفعل
(Affect passif / Passive Affect)

نتیجهٔ تأثیر نیروهای بیرونی است.

احساسات
(Sentiments / Feelings)

احساسات روزمره:

شکل‌های آگاهانهٔ عواطف هستند.

اما:

عاطفه عمیق‌تر از احساس است.

شادی و اندوه
دو معیار اصلی اسپینوزا:

شادی
(Joie / Joy)

افزایش قدرت بدن.

اندوه
(Tristesse / Sadness)

کاهش قدرت بدن.

اخلاق بر اساس بدن
از اینجا دلوز نشان می‌دهد:

اخلاق اسپینوزا:

بر اساس قانون‌های اخلاقی بیرونی نیست.

بلکه:

بر اساس شناخت ترکیب‌های خوب و بد است.

ترکیب خوب
(Bonne composition / Good Composition)

رابطه‌ای که:

قدرت وجود ما را افزایش دهد.

ترکیب بد
(Mauvaise composition / Bad Composition)

رابطه‌ای که:

قدرت ما را کاهش دهد.

مثال
دو انسان:

اگر همکاری کنند،

ممکن است قدرت یکدیگر را افزایش دهند.

اما رابطه‌ای که یکی دیگری را نابود کند،

ترکیبی مخرب است.

سیاست اسپینوزایی
دلوز نشان می‌دهد:

این مفهوم فقط فردی نیست.

جامعه نیز:

یک ترکیب از بدن‌هاست.

دولت
(État / State)

یک دولت خوب:

ترکیبی است که قدرت جمعی را افزایش دهد.

بندگی سیاسی
وقتی نظام سیاسی:

ترس و ناتوانی ایجاد کند،

قدرت افراد کاهش می‌یابد.

آزادی
آزادی یعنی:

توانایی بیشتر برای عمل کردن.

نه:

رهایی از همهٔ روابط.

بدن و ابدیت
در پایان فصل،

دلوز به مسئلهٔ مهمی می‌رسد:

آیا بدن فقط متعلق به زمان است؟

پاسخ اسپینوزا:

نه کاملاً.

آنچه در بدن به نظم ضروری طبیعت تعلق دارد،

جنبه‌ای ابدی دارد.

شناخت سوم
(Troisième genre de connaissance / Third Kind of Knowledge)

در شناخت شهودی،

ذهن می‌فهمد:

بدن او یک حادثهٔ تصادفی نیست.

بلکه:

بیانی ضروری از طبیعت است.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

پرسش اصلی اسپینوزا دربارهٔ بدن این نیست:

«بدن چیست؟»

بلکه:

«بدن چه توانایی‌هایی دارد؟»

زیرا تعریف واقعی یک موجود:

نه ماهیت انتزاعی آن،

بلکه:

قدرت‌های بالفعل آن است.

جمع‌بندی فصل چهاردهم

بدن در اسپینوزا یک مادهٔ منفعل نیست؛ یک قدرت است.

«یک بدن چه می‌تواند بکند؟» پرسش مرکزی اخلاق اسپینوزاست.

بدن بر اساس روابط حرکت و سکون تعریف می‌شود.

فردیت بدن از ترکیب خاص نیروها شکل می‌گیرد.

ذهن و بدن دو بیان از یک فرد واحد هستند.

عواطف تغییرات قدرت عمل بدن‌اند.

شادی قدرت را افزایش می‌دهد و اندوه آن را کاهش می‌دهد.

اخلاق اسپینوزا بر شناخت ترکیب‌های افزایش‌دهندهٔ قدرت استوار است.

آزادی یعنی افزایش توانایی عمل، نه خروج از ضرورت طبیعت.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل یکی از نقاطی است که تأثیر اسپینوزا بر فلسفهٔ خود دلوز آشکارتر می‌شود. دلوز از اسپینوزا می‌آموزد که موجودات را نباید بر اساس «ماهیت ثابت» یا «هویت» تعریف کرد، بلکه باید آن‌ها را بر اساس توانایی‌ها، روابط و قدرت‌هایشان فهمید. جملهٔ «یک بدن چه می‌تواند بکند؟» در خوانش دلوز به معنای تغییر کامل زاویهٔ فلسفه است: از پرسش دربارهٔ چیستی یک چیز به پرسش دربارهٔ توان‌های آن.

در ادامه، فصل پانزدهم: «سه نظم و مسئلهٔ شر (Les trois ordres et le problème du mal / The Three Orders and the Problem of Evil)» را ادامه می‌دهیم.

فصل پانزدهم
سه نظم و مسئلهٔ شر
(Les trois ordres et le problème du mal / The Three Orders and the Problem of Evil)

مسئلهٔ اصلی فصل
در این فصل، دلوز به یکی از دشوارترین مسائل فلسفهٔ اسپینوزا می‌پردازد:

اگر:

خدا = طبیعت

و

همه چیز از ضرورت ذات الهی ناشی می‌شود،

پس:

شر (Mal / Evil) چگونه ممکن است؟

مسئلهٔ سنتی شر
در فلسفه و الهیات سنتی، مسئله چنین مطرح می‌شود:

اگر خدا:

کامل،

نیک،

قادر مطلق

است،

چرا شر وجود دارد؟

پاسخ سنتی
بسیاری از متفکران تلاش کرده‌اند:

وجود شر را با دفاع از خیرخواهی خدا توضیح دهند.

اما اسپینوزا مسئله را از اساس تغییر می‌دهد.

تغییر پرسش
اسپینوزا نمی‌پرسد:

«چرا خدا اجازهٔ شر داده است؟»

بلکه می‌پرسد:

«آیا چیزی به نام شر مطلق وجود دارد؟»

پاسخ اسپینوزا
خیر.

شر:

یک واقعیت مستقل در طبیعت نیست.

شر به عنوان رابطه
(Le mal comme relation / Evil as Relation)

چیزی برای یک موجود:

ممکن است بد باشد،

اما برای طبیعت به‌طور کلی:

بد نیست.

مثال سم
سم:

برای بدن انسان ممکن است نابودکننده باشد.

اما:

سم خودش یک موجود بد نیست.

بلکه:

رابطه‌ای ناسازگار با ترکیب بدن انسان ایجاد می‌کند.

سه نظم
دلوز در این فصل سه سطح یا نظم را از هم متمایز می‌کند.

نظم جوهر
(Ordre de la substance / Order of Substance)

در سطح جوهر:

فقط ضرورت و کمال وجود دارد.

در این سطح:

شر وجود ندارد.

زیرا:

همه چیز بیان مستقیم قدرت خداست.

نظم صفات
(Ordre des attributs / Order of Attributes)

در سطح صفات:

جوهر خود را در شکل‌های بی‌نهایت بیان می‌کند.

اندیشه و امتداد:

دو نمونه از این بیان‌ها هستند.

نظم مودها
(Ordre des modes / Order of Modes)

در سطح مودهای متناهی:

تفاوت،

محدودیت،

و برخوردها ظاهر می‌شوند.

اینجاست که:

مسئلهٔ خیر و شر مطرح می‌شود.

چرا در سطح مودها شر به نظر می‌رسد؟
زیرا موجودات متناهی:

قدرت محدودی دارند.

آن‌ها:

با یکدیگر ترکیب می‌شوند،

یا با یکدیگر ناسازگار می‌شوند.

شر به عنوان کاهش قدرت
دلوز این اصل را برجسته می‌کند:

شر چیزی نیست جز:

کاهش قدرت وجود.

(Diminution de la puissance / Diminution of Power)

اخلاق به جای داوری
اسپینوزا اخلاق را از نظام داوری‌های مطلق جدا می‌کند.

او نمی‌گوید:

این چیز ذاتاً شر است.

بلکه می‌پرسد:

این چیز چه اثری بر قدرت وجود دارد؟

تفاوت اخلاق و اخلاقیات
اخلاقیات سنتی

(Morale / Morality)

بر پایهٔ:

قانون،

فرمان،

گناه،

قضاوت.

اخلاق اسپینوزا

(Éthique / Ethics)

بر پایهٔ:

توانایی،

ترکیب،

قدرت،

افزایش یا کاهش وجود.

سه نوع شناخت و مسئلهٔ شر
دلوز این بحث را به سه نوع شناخت مرتبط می‌کند.

شناخت نخست
(Premier genre de connaissance / First Kind of Knowledge)

در این سطح:

انسان فقط آثار اشیا را می‌بیند.

بنابراین:

چیزی را شر می‌نامد که برای او دردناک است.

شناخت دوم
(Deuxième genre de connaissance / Second Kind of Knowledge)

در این سطح:

انسان روابط ضروری را می‌شناسد.

می‌فهمد:

چرا یک چیز با چیز دیگر سازگار یا ناسازگار است.

شناخت سوم
(Troisième genre de connaissance / Third Kind of Knowledge)

در این سطح:

هر چیز به عنوان بیان خدا شناخته می‌شود.

در اینجا:

نگاه از شر عبور می‌کند.

گناه
(Péché / Sin)

اسپینوزا مفهوم گناه را نیز دگرگون می‌کند.

گناه:

یک واقعیت طبیعی نیست.

بلکه:

یک شیوهٔ ناآگاهانهٔ قضاوت دربارهٔ روابط است.

آدم و فرمان الهی
دلوز به مثال آدم اشاره می‌کند.

در خوانش سنتی:

آدم گناه کرد چون فرمان خدا را شکست.

اما در اسپینوزا:

آدم فقط علت واقعی ضرورت طبیعی را نشناخت.

ممنوعیت
خدا به آدم نمی‌گوید:

«این میوه بد است.»

بلکه:

ساختار طبیعی آن میوه نشان می‌دهد:

این رابطه برای بدن آدم مناسب نیست.

آزادی و شناخت
انسان آزاد:

کسی نیست که هر چیزی بتواند انجام دهد.

بلکه:

کسی است که روابط واقعی را می‌شناسد.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

مسئلهٔ شر در اسپینوزا از بین نمی‌رود،

بلکه تغییر شکل می‌دهد.

شر دیگر:

یک نیروی مخالف خدا نیست.

بلکه:

نامی است که ما بر یک رابطهٔ ناسازگار می‌گذاریم.

جمع‌بندی فصل پانزدهم

اسپینوزا وجود شر مطلق را نمی‌پذیرد.

شر یک موجود یا جوهر مستقل نیست.

شر نتیجهٔ یک رابطهٔ ناسازگار میان موجودات است.

در سطح جوهر و صفات، شر وجود ندارد.

مسئلهٔ شر در سطح مودهای متناهی ظاهر می‌شود.

اخلاق اسپینوزا بر افزایش یا کاهش قدرت وجود استوار است.

تفاوت اخلاق (Éthique / Ethics) و اخلاقیات (Morale / Morality) در همین جا آشکار می‌شود.

آزادی از طریق شناخت ضرورت‌ها حاصل می‌شود، نه از طریق رهایی از طبیعت.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل یکی از کلیدی‌ترین فصل‌ها برای فهم تفاوت اسپینوزا با سنت‌های الهیاتی است. اسپینوزا مسئلهٔ شر را حل نمی‌کند، بلکه آن را از یک مسئلهٔ الهیاتی به یک مسئلهٔ هستی‌شناختی تبدیل می‌کند. از دید دلوز، شر نه یک «نیروی منفی» در برابر خیر، بلکه یک ناتوانی در ترکیب نیروهاست. به همین دلیل، اخلاق اسپینوزایی به جای پرسیدن «چه چیزی ممنوع است؟» می‌پرسد: «چه چیزی قدرت ما را افزایش می‌دهد و چه چیزی آن را کاهش می‌دهد؟»

در ادامه، فصل شانزدهم: «مود و روابطش (Le mode et ses relations / The Mode and Its Relations)» را با همین روش ادامه می‌دهیم.

فصل شانزدهم
مود و روابطش
(Le mode et ses relations / The Mode and Its Relations)

مسئلهٔ اصلی فصل
پس از بررسی:

ذات مود،

وجود مود،

بدن،

قدرت،

مسئلهٔ شر،

دلوز اکنون به مسئله‌ای اساسی می‌پردازد:

یک موجود متناهی چگونه در شبکهٔ روابط با موجودات دیگر قرار می‌گیرد؟

پرسش اصلی
آیا یک موجود:

یک واحد مستقل و بسته است؟

یا:

هویت آن از روابطی که برقرار می‌کند شکل می‌گیرد؟

پاسخ اسپینوزا
یک مود:

هرگز یک موجود منزوی نیست.

وجود هر مود:

درون مجموعه‌ای از روابط تعیین می‌شود.

مود به عنوان رابطه
(Le mode comme rapport / Mode as Relation)

یک موجود متناهی:

فقط یک «چیز» نیست.

بلکه:

یک سازمان خاص از روابط است.

بدن و نسبت‌ها
در فصل چهاردهم دیدیم:

بدن با:

نسبت حرکت و سکون

تعریف می‌شود.

اکنون دلوز این مفهوم را گسترش می‌دهد.

نسبت
(Rapport / Relation)

هر موجود:

یک نسبت خاص میان اجزای خود دارد.

این نسبت:

هویت آن را می‌سازد.

فردیت
(Individualité / Individuality)

فرد بودن:

داشتن یک جوهر جداگانه نیست.

بلکه:

داشتن یک ساختار خاص روابط است.

مثال
دو انسان:

از نظر زیستی بسیار شبیه‌اند.

اما:

هرکدام:

ترکیب خاصی از نیروها،

تجربه‌ها،

و توانایی‌ها دارند.

روابط بیرونی
مود فقط از روابط درونی تشکیل نشده است.

بلکه:

با مودهای دیگر نیز رابطه دارد.

برخوردها
(Rencontres / Encounters)

زندگی یک موجود:

مجموعه‌ای از برخوردهاست.

هر برخورد:

می‌تواند قدرت او را افزایش یا کاهش دهد.

دو نوع برخورد
برخوردهای سازگار
(Rencontres compatibles / Compatible Encounters)

رابطه‌ای ایجاد می‌کنند که:

قدرت وجود افزایش می‌یابد.

برخوردهای ناسازگار
(Rencontres incompatibles / Incompatible Encounters)

رابطه‌ای ایجاد می‌کنند که:

قدرت وجود کاهش می‌یابد.

ترکیب
(Composition / Composition)

یکی از مفاهیم مهم اسپینوزا:

ترکیب نیروهاست.

یک موجود:

با موجودات دیگر ترکیب می‌شود.

جامعه
جامعه نیز:

یک ترکیب از بدن‌هاست.

یک جامعهٔ خوب:

قدرت افراد را افزایش می‌دهد.

عواطف و روابط
رابطه‌های ما:

در سطح عاطفه ظاهر می‌شوند.

هر رابطه:

یک حالت عاطفی ایجاد می‌کند.

عشق
(Amour / Love)

عشق می‌تواند:

ترکیبی افزایش‌دهنده باشد.

اگر:

دو قدرت با یکدیگر هماهنگ شوند.

نفرت
(Haine / Hate)

نفرت:

معمولاً نشانهٔ یک برخورد ناسازگار است.

روابط و شناخت
دلوز نشان می‌دهد:

شناخت حقیقی یک چیز:

شناخت روابط ضروری آن است.

نه فقط شناخت ظاهر آن.

علم شهودی
(Science intuitive / Intuitive Science)

در شناخت شهودی:

ما یک موجود را در شبکهٔ کامل روابطش می‌بینیم.

تفاوت شناخت سطحی
شناخت سطحی می‌گوید:

«این چیز چیست؟»

شناخت اسپینوزایی می‌پرسد:

«این چیز چگونه ترکیب می‌شود؟»

قدرت و امکان
هر موجود:

با روابط خود تعریف می‌شود.

پس:

قدرت او نیز:

به ظرفیت‌های ترکیبی او بستگی دارد.

آزادی و روابط
آزادی:

قطع همهٔ روابط نیست.

زیرا:

موجود بدون رابطه وجود ندارد.

آزادی حقیقی
آزادی:

توانایی انتخاب و ایجاد روابطی است که قدرت ما را افزایش می‌دهند.

سیاست
دلوز نشان می‌دهد:

فلسفهٔ سیاسی اسپینوزا نیز بر همین اساس است.

بدن سیاسی
جامعه:

مانند یک بدن بزرگ است.

اگر اجزای آن:

با یکدیگر ترکیب شوند،

قدرت جمعی افزایش می‌یابد.

دولت و قدرت
دولت خوب:

قدرت مشترک افراد را افزایش می‌دهد.

دولت بد:

از ترس و ناتوانی تغذیه می‌کند.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

مود:

یک واحد بسته نیست.

مود:

یک مرکز روابط و قدرت‌هاست.

هویت یک موجود:

از روابطی که می‌تواند ایجاد کند،

آشکار می‌شود.

جمع‌بندی فصل شانزدهم

مودها موجودات مستقل و جدا از طبیعت نیستند.

فردیت یک مود از ساختار روابط آن شکل می‌گیرد.

بدن بر اساس نسبت‌های حرکت و سکون تعریف می‌شود.

زندگی هر موجود مجموعه‌ای از برخوردهاست.

روابط سازگار قدرت وجود را افزایش می‌دهند.

روابط ناسازگار قدرت وجود را کاهش می‌دهند.

شناخت حقیقی یک موجود، شناخت روابط ضروری آن است.

آزادی یعنی توانایی ایجاد ترکیب‌های افزایش‌دهندهٔ قدرت.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این فصل، یکی از عمیق‌ترین نتایج فلسفهٔ اسپینوزا آشکار می‌شود: موجودات را نباید مانند اشیای مستقل که ابتدا وجود دارند و سپس وارد رابطه می‌شوند فهمید. برعکس، رابطه‌ها بخشی از خودِ وجود آن‌ها هستند. این ایده بعدها در فلسفهٔ دلوز به مفهوم شدن (Devenir / Becoming) و تحلیل هستی بر اساس روابط و نیروها تبدیل می‌شود. یک موجود چیزی نیست که فقط «هست»؛ بلکه چیزی است که می‌تواند با چیزهای دیگر چه نسبتی برقرار کند.

در ادامه، فصل هفدهم: «قدرت و عواطف (La puissance et les affects / Power and Affects)» را ادامه می‌دهیم.

فصل هفدهم
قدرت و عواطف
(La puissance et les affects / Power and Affects)

مسئلهٔ اصلی فصل
در این فصل، دلوز به قلب اخلاق اسپینوزا وارد می‌شود:

رابطهٔ میان:

قدرت (Puissance / Power)

و

عاطفه (Affect / Affect)

پرسش اصلی
چگونه می‌توانیم قدرت وجودی یک موجود را بشناسیم؟

پاسخ اسپینوزا
قدرت یک موجود:

از طریق عواطف آن آشکار می‌شود.

یعنی:

ما قدرت خود را نه به صورت انتزاعی،

بلکه از طریق تغییراتی که در توانایی عمل ما رخ می‌دهد،

درک می‌کنیم.

قدرت چیست؟
(Puissance / Power)

قدرت نزد اسپینوزا:

توانایی وجود داشتن و عمل کردن است.

تفاوت قدرت و قدرت سیاسی
در معنای معمول:

قدرت یعنی سلطه بر دیگری.

اما در اسپینوزا:

قدرت یعنی:

توانایی تحقق ذات خود.

ذات و قدرت
همان‌گونه که دیدیم:

ذات هر موجود:

قدرت خاص آن است.

پس:

شناخت ذات یک موجود

یعنی شناخت میزان و شکل قدرت آن.

عاطفه چیست؟
(Affect / Affect)

عاطفه:

تغییری در قدرت عمل یک موجود است.

اسپینوزا در تعریف سوم بخش سوم اخلاق می‌گوید:

عاطفه:

حالات بدن هستند که قدرت عمل بدن را افزایش یا کاهش می‌دهند.

عاطفه و احساس
دلوز میان دو مفهوم تفاوت می‌گذارد:

عاطفه
(Affect / Affect)

تغییر واقعی در قدرت.

احساس
(Sentiment / Feeling)

آگاهی ما از این تغییر.

مثال
ممکن است:

قدرت بدن ما افزایش یابد،

اما هنوز ندانیم چرا.

این تغییر:

عاطفه است.

وقتی آن را تجربه و آگاهانه درک کنیم:

احساس شکل می‌گیرد.

دو نوع عاطفه
اسپینوزا دو دستهٔ بنیادی مطرح می‌کند:

عواطف فعال
(Affects actifs / Active Affects)

وقتی علت یک حالت:

در ذات خود ماست.

یعنی:

ما از قدرت خود عمل می‌کنیم.

عواطف منفعل
(Affects passifs / Passive Affects)

وقتی علت تغییر:

بیرون از ماست.

یعنی:

تحت تأثیر نیروهای بیرونی هستیم.

انفعال
(Passion / Passion)

در زبان اسپینوزا:

انفعال یعنی:

تأثر از چیزی که علت کامل آن نیستیم.

مشکل انسان
انسان در آغاز زندگی:

بیشتر با عواطف منفعل زندگی می‌کند.

زیرا:

با جهان بیرونی برخورد می‌کند،

اما علت‌های واقعی را نمی‌شناسد.

تخیل و عواطف منفعل
در سطح شناخت نخست:

ذهن:

تصاویر پراکنده دریافت می‌کند.

این تصاویر:

عواطف منفعل ایجاد می‌کنند.

ترس و امید
دو نمونهٔ مهم:

ترس
(Crainte / Fear)

وابسته به تصور یک امکان نامعلوم.

امید
(Espérance / Hope)

شادی ناپایدار همراه با ترس.

چرا اسپینوزا با امید مشکل دارد؟
زیرا:

امید نشان می‌دهد:

ما هنوز تحت سلطهٔ عدم قطعیت هستیم.

انسان آزاد:

بر اساس شناخت عمل می‌کند،

نه انتظار.

شادی
(Joie / Joy)

یکی از مهم‌ترین مفاهیم اخلاق اسپینوزا.

شادی:

افزایش قدرت وجود است.

اندوه
(Tristesse / Sadness)

کاهش قدرت وجود.

اخلاق بر اساس عواطف
اخلاق اسپینوزا:

سرکوب عواطف نیست.

بلکه:

تغییر کیفیت عواطف است.

هدف اخلاق
هدف:

تبدیل عواطف منفعل به فعال.

چگونه؟
از طریق:

شناخت علت‌ها.

شناخت و قدرت
هرچه شناخت ما بیشتر شود:

قدرت ما افزایش می‌یابد.

ایدهٔ کافی
(Idée adéquate / Adequate Idea)

ایدهٔ کافی:

ما را از حالت منفعل خارج می‌کند.

زیرا:

علت واقعی را می‌شناسیم.

آزادی
(Liberté / Freedom)

آزادی:

نبود علت نیست.

بلکه:

عمل کردن از طریق علت درونی خود است.

انسان آزاد
انسان آزاد:

کسی نیست که هر میل خود را دنبال کند.

بلکه:

کسی است که می‌فهمد چرا چیزی را می‌خواهد.

عشق عقلانی به خدا
(Amour intellectuel de Dieu / Intellectual Love of God)

بالاترین حالت قدرت:

شناخت و عشق عقلانی به خداست.

معنای آن
انسان درمی‌یابد:

خود او بخشی از طبیعت نامتناهی است.

ابدیت
در این حالت:

ذهن خود را در سطح ابدیت درک می‌کند.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

در اسپینوزا،

قدرت یک مفهوم انتزاعی نیست.

قدرت:

در تجربهٔ عاطفی زندگی آشکار می‌شود.

جمع‌بندی فصل هفدهم

قدرت (Puissance / Power) توانایی تحقق ذات یک موجود است.

عواطف تغییرات قدرت وجود هستند.

عاطفه با احساس متفاوت است؛ عاطفه تغییر واقعی است، احساس آگاهی از آن.

عواطف منفعل نتیجهٔ تأثیر نیروهای بیرونی‌اند.

عواطف فعال از قدرت درونی خود ما سرچشمه می‌گیرند.

شادی قدرت وجود را افزایش می‌دهد.

اندوه قدرت وجود را کاهش می‌دهد.

آزادی یعنی گذار از انفعال به فعالیت.

شناخت علت‌ها باعث افزایش قدرت و تبدیل عواطف منفعل به فعال می‌شود.

عشق عقلانی به خدا عالی‌ترین شکل تحقق قدرت انسان است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل نشان می‌دهد که چرا دلوز اسپینوزا را یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان زندگی می‌داند. اسپینوزا انسان را موجودی تعریف نمی‌کند که باید از بدن و امیال خود فاصله بگیرد؛ بلکه نشان می‌دهد چگونه بدن، عاطفه و قدرت می‌توانند به سوی شکل‌های بالاتر وجود حرکت کنند. اخلاق اسپینوزا اخلاق «نه گفتن» به زندگی نیست؛ بلکه هنر افزایش توان زیستن است.

در ادامه، فصل هجدهم: «از بندگی تا آزادی (De la servitude à la liberté / From Servitude to Freedom)» را ادامه می‌دهیم.

فصل هجدهم
از بندگی تا آزادی
(De la servitude à la liberté / From Servitude to Freedom)

مسئلهٔ اصلی فصل
در این فصل، دلوز مسیر کلی اخلاق اسپینوزا را بررسی می‌کند:

چگونه انسان از:

بندگی (Servitude / Servitude)

به:

آزادی (Liberté / Freedom)

می‌رسد؟

پرسش بنیادی
اگر انسان بخشی از طبیعت است و تحت ضرورت علّی قرار دارد،

آزادی چگونه ممکن است؟

پاسخ اسپینوزا
آزادی:

رهایی از ضرورت نیست.

بلکه:

شناخت ضرورت و عمل کردن مطابق آن است.

بندگی چیست؟
(Servitude / Servitude)

بندگی حالتی است که انسان:

تحت سلطهٔ علل بیرونی زندگی می‌کند.

یعنی:

می‌داند چه می‌خواهد،

اما نمی‌داند چرا می‌خواهد.

انسان منفعل
در حالت بندگی:

انسان:

واکنش نشان می‌دهد،

تحت تأثیر قرار می‌گیرد،

از بیرون هدایت می‌شود.

علت اصلی بندگی
از نظر اسپینوزا:

ناآگاهی از علت‌ها.

انسان و توهم آزادی
انسان معمولاً فکر می‌کند آزاد است.

زیرا:

از اعمال خود آگاه است.

اما:

از عللی که اعمال او را تعیین می‌کنند بی‌خبر است.

مثال
انسانی که خشمگین می‌شود:

می‌داند خشمگین است،

اما ممکن است نداند:

چه تاریخچه‌ای از روابط و علل این خشم را ساخته است.

سه مرحلهٔ گذار
دلوز مسیر آزادی را سه مرحله‌ای توضیح می‌دهد.

مرحلهٔ اول
شناخت از طریق تخیل
(Imaginatio / Imagination)

در این مرحله:

انسان با تصاویر و نشانه‌ها زندگی می‌کند.

ویژگی‌ها:

تصورات مبهم،

عواطف منفعل،

وابستگی به بیرون.

مرحلهٔ دوم
شناخت عقلانی
(Ratio / Reason)

در این مرحله:

انسان روابط ضروری را می‌شناسد.

او درمی‌یابد:

چگونه چیزها با یکدیگر ترکیب می‌شوند.

مرحلهٔ سوم
شناخت شهودی
(Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

در این مرحله:

انسان هر چیز را به عنوان بیان مستقیم خدا می‌فهمد.

آزادی و شناخت
آزادی با افزایش شناخت افزایش می‌یابد.

چرا؟

زیرا:

هرچه علت‌ها را بهتر بدانیم،

کمتر تحت سلطهٔ آن‌ها هستیم.

تبدیل عاطفه
هدف آزادی:

حذف عواطف نیست.

بلکه:

تبدیل عواطف منفعل به فعال است.

از اندوه به شادی
انسان در آغاز:

بیشتر با اندوه‌ها و ترس‌ها حرکت می‌کند.

اما شناخت:

قدرت او را افزایش می‌دهد.

شادی فعال
(Joie active / Active Joy)

شادی کامل زمانی است که:

علت آن را خود درک کنیم.

قدرت و آزادی
آزادی یعنی:

افزایش قدرت کنش.

نه:

انجام هر کاری که میل داریم.

انسان آزاد
انسان آزاد:

با ضرورت طبیعت هماهنگ است.

او علیه طبیعت عمل نمی‌کند.

بلکه:

جایگاه خود را در طبیعت می‌شناسد.

تفاوت اسپینوزا با اخلاق سنتی
اخلاق سنتی:

می‌گوید:

چه باید انجام دهیم؟

اسپینوزا:

می‌پرسد:

چه چیزی می‌توانیم انجام دهیم؟

اخلاق توانایی
(Éthique de la puissance / Ethics of Power)

معیار اخلاق:

قدرت وجود است.

خیر
(Bien / Good)

چیزی است که:

توانایی ما را افزایش می‌دهد.

شر
(Mal / Evil)

چیزی است که:

توانایی ما را کاهش می‌دهد.

آزادی سیاسی
دلوز نشان می‌دهد:

این مسئله فقط فردی نیست.

جامعه نیز می‌تواند:

بنده یا آزاد باشد.

جامعهٔ بنده
جامعه‌ای که بر:

ترس،

جهل،

و خرافه

استوار است.

جامعهٔ آزاد
جامعه‌ای که:

توانایی اندیشیدن و همکاری را افزایش می‌دهد.

عقل جمعی
(Raison commune / Common Reason)

انسان‌ها وقتی آزادتر می‌شوند که:

روابطی بسازند که قدرت مشترک را افزایش دهد.

عشق عقلانی به خدا
(Amour intellectuel de Dieu / Intellectual Love of God)

نهایی‌ترین مرحلهٔ آزادی:

شناخت وحدت انسان و طبیعت است.

معنای این عشق
این عشق:

احساس شخصی نسبت به یک خدای شخصی نیست.

بلکه:

شادی ناشی از شناخت ضرورت هستی است.

ابدیت
انسان در این حالت:

خود را در چشم‌انداز ابدیت می‌بیند.

(Sub specie aeternitatis / Under the aspect of eternity)

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

آزادی در اسپینوزا یک خروج از جهان نیست.

بلکه:

شناخت عمیق‌تر جایگاه خود در جهان است.

جمع‌بندی فصل هجدهم

بندگی نتیجهٔ ناآگاهی از علت‌هاست.

انسان آزاد کسی نیست که بدون علت عمل کند.

آزادی یعنی شناخت ضرورت و عمل از طریق آن.

گذار از بندگی به آزادی از تخیل به عقل و سپس شهود حرکت می‌کند.

هدف اخلاق حذف عواطف نیست، بلکه فعال کردن آن‌هاست.

شادی فعال نشانهٔ افزایش قدرت وجود است.

اخلاق اسپینوزا اخلاق توانایی است، نه اخلاق فرمان و منع.

آزادی فردی با ساختن روابط اجتماعی افزایش‌دهندهٔ قدرت پیوند دارد.

عشق عقلانی به خدا عالی‌ترین شکل آزادی است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل تقریباً نقطهٔ اوج خوانش دلوز از اسپینوزاست. برای دلوز، آزادی اسپینوزایی یک «استقلال از همه‌چیز» نیست؛ زیرا چنین چیزی برای موجود متناهی ممکن نیست. آزادی یعنی تبدیل شدن به علتی فعال درون شبکهٔ علل. انسان آزاد کسی است که به جای اینکه فقط محل عبور نیروهای بیرونی باشد، خود به سرچشمهٔ ترکیب‌های تازه و افزایش‌دهندهٔ زندگی تبدیل می‌شود.

در ادامه، فصل نوزدهم: «بیان و ابدیت (Expression et éternité / Expression and Eternity)» را با همین روش ادامه می‌دهیم.

فصل نوزدهم
بیان و ابدیت
(Expression et éternité / Expression and Eternity)

مسئلهٔ اصلی فصل
در این فصل، دلوز به یکی از دشوارترین و عمیق‌ترین مسائل فلسفهٔ اسپینوزا می‌پردازد:

رابطهٔ میان:

بیان (Expression / Expression)

و

ابدیت (Éternité / Eternity)

پرسش اصلی
اگر همهٔ چیزها در زمان تغییر می‌کنند،

چگونه می‌توان از:

ابدیت یک موجود

سخن گفت؟

مسئلهٔ سنتی ابدیت
در بسیاری از فلسفه‌ها:

ابدیت یعنی:

زندگی بی‌پایان در زمان.

اما اسپینوزا معنای دیگری دارد.

ابدیت نزد اسپینوزا
(Éternité / Eternity)

ابدیت:

ادامهٔ بی‌نهایت زمان نیست.

بلکه:

شیوه‌ای از وجود است که خارج از زمان تصور می‌شود.

زمان
(Temps / Time)

زمان مربوط به:

تغییرات،

مراحل،

و روابط میان موجودات متناهی است.

ابدیت
اما ابدیت مربوط به:

ضرورت ذات است.

خدا و ابدیت
خدا:

وجود ابدی دارد.

زیرا:

وجود خدا از ذات او جدا نیست.

مود و ابدیت
پرسش مهم:

آیا مودهای متناهی نیز جنبه‌ای ابدی دارند؟

پاسخ اسپینوزا
بله.

اما نه به معنای ادامهٔ زندگی شخصی پس از مرگ.

بخش ابدی ذهن
اسپینوزا در اخلاق می‌گوید:

بخشی از ذهن که از شناخت کافی ناشی می‌شود،

ابدی است.

معنای این ابدیت
این بخش:

در زمان به وجود نمی‌آید.

بلکه:

بیان یک ضرورت ابدی طبیعت است.

ذات منفرد و ابدیت
(Essence singulière / Singular Essence)

هر موجود:

یک ذات منفرد دارد.

این ذات:

در نظم ابدی طبیعت جای دارد.

وجود زمانی
وقتی این ذات:

در شرایط خاص علّی تحقق پیدا می‌کند،

یک موجود زمانی شکل می‌گیرد.

دو سطح وجود
دلوز میان دو سطح تمایز می‌گذارد:

سطح زمانی
(Existence temporelle / Temporal Existence)

زندگی روزمره،

تغییر،

تولد،

مرگ.

سطح ابدی
(Existence éternelle / Eternal Existence)

ذات ضروری یک موجود در ساختار خدا.

بیان ابدی
اکنون مسئلهٔ اصلی:

چگونه یک موجود متناهی،

بیان ابدی خداست؟

پاسخ
هر مود:

یک شیوهٔ خاص بیان ذات الهی است.

حتی اگر:

وجود زمانی محدود داشته باشد.

مرگ
(Mort / Death)

در اسپینوزا:

مرگ نابودی کامل نیست.

آنچه در زمان از بین می‌رود:

ترکیب خاص بدن است.

اما:

آنچه به نظم ابدی تعلق دارد،

از بین نمی‌رود.

شناخت ابدی
شناخت شهودی:

ما را به این سطح می‌رساند.

در این شناخت:

اشیا را نه فقط در زمان،

بلکه در ضرورت ابدی‌شان می‌بینیم.

از فرد روان‌شناختی به ذات منفرد
انسان معمولاً خود را چنین می‌شناسد:

تاریخ شخصی،

خاطرات،

تجربه‌ها.

اما اسپینوزا می‌خواهد:

ما خود را به عنوان یک قدرت ابدی بشناسیم.

عشق عقلانی به خدا
(Amour intellectuel de Dieu / Intellectual Love of God)

این عشق:

از شناخت ابدیت ناشی می‌شود.

چرا عشق است؟
زیرا:

ذهن از شناخت جایگاه خود در کل طبیعت،

شادی کامل پیدا می‌کند.

بیان و رهایی
در اینجا دلوز نتیجهٔ اخلاقی می‌گیرد:

رهایی انسان:

در فرار از جهان نیست.

بلکه:

در شناخت اینکه چگونه جهان را بیان می‌کند.

انسان به عنوان بیان
انسان:

یک موجود جدا از خدا نیست.

بلکه:

یکی از شیوه‌های بی‌شمار بیان قدرت خداست.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

نظریهٔ بیان اسپینوزا در نهایت به نظریهٔ ابدیت می‌رسد.

بیان یعنی:

هر موجود،

در زمان محدود خود،

یک ضرورت ابدی را آشکار می‌کند.

جمع‌بندی فصل نوزدهم

ابدیت در اسپینوزا ادامهٔ بی‌نهایت زمان نیست.

ابدیت شیوه‌ای از وجود بر اساس ضرورت ذات است.

خدا ابدی است زیرا ذات و وجود او یکی است.

مودهای متناهی نیز دارای جنبه‌ای ابدی هستند.

ذات منفرد هر موجود در نظم ابدی طبیعت قرار دارد.

شناخت شهودی امکان دیدن موجودات در چشم‌انداز ابدیت را فراهم می‌کند.

مرگ نابودی کامل نیست؛ بلکه پایان یک ترکیب زمانی است.

عشق عقلانی به خدا نتیجهٔ شناخت ابدی جایگاه انسان در طبیعت است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل پایان منطقی مسیر کتاب است: دلوز نشان می‌دهد که نظریهٔ بیان اسپینوزا فقط دربارهٔ رابطهٔ خدا و جهان نیست؛ بلکه دربارهٔ شیوه‌ای است که هر موجود در هر لحظه، همزمان، یک وجود زمانی و یک ضرورت ابدی دارد. این ایده بعدها در فلسفهٔ دلوز اهمیت فراوان پیدا می‌کند: هر موجود فقط یک واقعیت بالفعل نیست، بلکه حامل یک میدان از امکان‌ها، نیروها و تفاوت‌های بالقوه است.

در ادامه، فصل نوزدهم (بخش دوم) و پایانی: «اسپینوزا و ما (Spinoza et nous / Spinoza and Us)» را ادامه می‌دهیم؛ فصلی که دلوز در آن نتیجهٔ کلی کتاب و اهمیت اسپینوزا برای فلسفهٔ معاصر را جمع‌بندی می‌کند.

فصل نوزدهم (بخش دوم)
اسپینوزا و ما
(Spinoza et nous / Spinoza and Us)

مسئلهٔ اصلی فصل
فصل پایانی کتاب، جمع‌بندی تمام مسیر فکری دلوز است.

دلوز دیگر فقط دربارهٔ اسپینوزای قرن هفدهم سخن نمی‌گوید؛ بلکه می‌پرسد:

اسپینوزا برای فلسفهٔ امروز چه معنایی دارد؟

پرسش اصلی
چرا اسپینوزا هنوز یک فیلسوف زنده است؟

پاسخ دلوز:

زیرا اسپینوزا یکی از نخستین فیلسوفانی است که فلسفه را بر اساس:

درون‌ماندگاری،

قدرت،

بیان،

و تولید تفاوت‌ها

بنا می‌کند.

اسپینوزا و تاریخ فلسفه
(Spinoza et l'histoire de la philosophie / Spinoza and the History of Philosophy)

دلوز نشان می‌دهد:

اسپینوزا فقط یک مرحله در تاریخ فلسفه نیست.

بلکه:

یک نقطهٔ گسست بنیادی است.

چرا گسست؟
زیرا اسپینوزا بسیاری از تقسیم‌بندی‌های سنتی را کنار می‌گذارد:

خدا / جهان
(Dieu / Monde - God / World)

روح / بدن
(Âme / Corps - Mind / Body)

آزادی / ضرورت
(Liberté / Nécessité - Freedom / Necessity)

خیر / شر
(Bien / Mal - Good / Evil)

اصل بنیادین اسپینوزا
برای دلوز:

بنیادی‌ترین مفهوم اسپینوزا:

بیان

است.

بیان
(Expression / Expression)

بیان یعنی:

یک واقعیت واحد،

خود را در تفاوت‌های بی‌شمار آشکار می‌کند.

ساختار بیان
دلوز دوباره ساختار اصلی اسپینوزا را بازسازی می‌کند:

جوهر
(Substance / Substance)



صفات
(Attributs / Attributes)



حالات یا مودها
(Modes / Modes)

جوهر
خدا یا طبیعت.

(Deus sive Natura / God or Nature)

جوهر:

یک واقعیت نامتناهی است.

صفات
راه‌های بی‌نهایت بیان ذات خدا.

انسان فقط دو صفت را می‌شناسد:

اندیشه
(Pensée / Thought)

امتداد
(Étendue / Extension)

مودها
(Modes / Modes)

شیوه‌های خاص وجود جوهر.

انسان:

یک مود است.

اما یک مود منفعل و بی‌اهمیت نیست.

بلکه:

بیان یگانه‌ای از قدرت طبیعت است.

اسپینوزا و درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

مفهوم مرکزی فصل پایانی:

درون‌ماندگاری است.

معنای درون‌ماندگاری
هیچ چیزی بیرون از هستی وجود ندارد که بخواهد آن را توضیح دهد.

خدا:

بیرون از جهان نیست.

بلکه:

خودِ ساختار درونی جهان است.

تفاوت با فلسفهٔ متعالی
(Transcendance / Transcendence)

فلسفه‌های متعالی:

یک اصل بیرونی برای جهان قرار می‌دهند.

مانند:

خدای خالق،

صورت‌های افلاطونی،

یا سوژهٔ استعلایی.

اسپینوزا
اما:

هیچ بیرونی وجود ندارد.

همه چیز در یک میدان واحد وجود است.

اهمیت سیاسی اسپینوزا
دلوز نشان می‌دهد:

درون‌ماندگاری فقط یک نظریهٔ متافیزیکی نیست.

بلکه:

پیامد سیاسی دارد.

انسان آزاد
انسان آزاد:

فرمان‌بردار نیروهای بیرونی نیست.

بلکه:

توانایی‌های خود را می‌شناسد.

جامعهٔ آزاد
جامعهٔ آزاد:

جامعه‌ای است که قدرت افراد را افزایش دهد.

نه جامعه‌ای که صرفاً فرمان صادر کند.

اسپینوزا و بدن
دلوز دوباره به جملهٔ مرکزی بازمی‌گردد:

«ما نمی‌دانیم یک بدن چه می‌تواند بکند.»
(Nous ne savons même pas ce que peut un corps / We do not even know what a body can do)

این جمله برای دلوز خلاصهٔ انقلاب اسپینوزاست.

چرا؟
زیرا فلسفهٔ سنتی بیشتر پرسیده است:

«انسان چیست؟»

اما اسپینوزا می‌پرسد:

«انسان چه توانایی‌هایی دارد؟»

هستی‌شناسی قدرت
(Ontologie de la puissance / Ontology of Power)

وجود:

نه یک وضعیت ثابت،

بلکه:

توان تولید و ترکیب است.

اخلاق جدید
اسپینوزا اخلاق را از:

قانون و ممنوعیت

جدا می‌کند.

و آن را به:

شناخت قدرت‌ها و روابط

تبدیل می‌کند.

اسپینوزا و فلسفهٔ آینده
دلوز معتقد است:

فلسفهٔ آینده باید از اسپینوزا بیاموزد:

بدون اصل بیرونی بیندیشد؛

تفاوت‌ها را درون وحدت ببیند؛

بدن را جدی بگیرد؛

قدرت را جایگزین کمبود کند.

رابطهٔ دلوز با اسپینوزا
در پایان کتاب روشن می‌شود:

اسپینوزا برای دلوز فقط موضوع پژوهش نیست.

بلکه:

یکی از منابع اصلی فلسفهٔ خود اوست.

سه مفهوم که از اسپینوزا به دلوز می‌رسند:
۱. درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

هیچ بیرونی برای هستی وجود ندارد.

۲. قدرت
(Puissance / Power)

وجود یعنی توانایی شدن و عمل.

۳. بیان
(Expression / Expression)

واقعیت خود را در تفاوت‌های بی‌شمار تولید می‌کند.

نتیجهٔ نهایی کتاب
دلوز نشان می‌دهد:

اسپینوزا فیلسوف یک وحدت بی‌حرکت نیست.

او فیلسوف:

یک وحدت زنده،

مولد،

و خلاق است.

وحدتی که:

تفاوت‌ها را حذف نمی‌کند،

بلکه آن‌ها را تولید می‌کند.

جمع‌بندی فصل نوزدهم

اسپینوزا برای دلوز یک فیلسوف تاریخی صرف نیست، بلکه یک امکان زنده برای اندیشیدن است.

مفهوم مرکزی فلسفهٔ اسپینوزا «بیان» است.

خدا، صفات و مودها یک نظام بیانی واحد می‌سازند.

درون‌ماندگاری جایگزین هر اصل متعالی بیرونی می‌شود.

بدن و قدرت در مرکز اخلاق اسپینوزا قرار دارند.

آزادی یعنی افزایش قدرت عمل و شناخت ضرورت.

اخلاق اسپینوزا بر توانایی‌ها استوار است نه بر فرمان‌ها.

فلسفهٔ دلوز بسیاری از مفاهیم بنیادی خود را از اسپینوزا می‌گیرد.

اسپینوزا فیلسوف تفاوت درون یک وحدت است.

نکتهٔ تفسیری پایانی دربارهٔ کل کتاب
کتاب «اسپینوزا و مسئلهٔ بیان» در واقع فقط یک تفسیر تاریخی از اسپینوزا نیست؛ یک بازسازی فلسفی است. دلوز نشان می‌دهد که تمام دستگاه اسپینوزا حول یک محور می‌چرخد:

هستی چیزی نیست که پشت پدیده‌ها پنهان باشد؛ هستی خود را بیان می‌کند.

جوهر خود را در صفات بیان می‌کند؛
صفات در مودها بیان می‌شوند؛
مودها در قدرت‌ها، بدن‌ها و اندیشه‌ها تحقق می‌یابند.

از این منظر، اسپینوزا برای دلوز فیلسوفی است که جهان را نه مجموعه‌ای از اشیای ثابت، بلکه شبکه‌ای از نیروها، روابط و بیان‌های زنده می‌بیند.

با این فصل، شرح فصل‌به‌فصل کتاب Spinoza et le problème de l'expression به پایان رسید.


برچسب‌ها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب
[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:12 ] [ عباس مهیاد ]


فصل پنجم
بخش دوم
شناخت شهودی؛ عالی‌ترین مرتبهٔ شناخت
(La science intuitive : le troisième genre de connaissance / Intuitive Knowledge: The Third Kind of Knowledge)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون این پرسش را مطرح می‌کند:

اگر تخیل (Imaginatio / Imagination) نخستین مرتبهٔ شناخت باشد،

و عقل (Ratio / Reason) مرتبهٔ دوم،

پس شناخت شهودی چه چیزی به این دو می‌افزاید؟

چرا اسپینوزا آن را کامل‌ترین شناخت می‌نامد؟

تعریف شناخت شهودی
اسپینوزا در اخلاق می‌گوید:

شناخت شهودی،

از ایدهٔ کافیِ صفات خدا (Idea adaequata attributorum Dei / Adequate Idea of the Attributes of God)

به سوی

شناخت ذات اشیای منفرد

حرکت می‌کند.

به بیان دیگر،

ذهن،

هر موجود را

در نسبت مستقیم با خدا

درک می‌کند.

تفاوت با عقل
عقل (Ratio / Reason)

روابط مشترک

و قوانین کلی

را می‌شناسد.

اما

شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

ذات یگانهٔ هر موجود

را

در پیوند ضروری آن

با جوهر (Substantia / Substance)

درک می‌کند.

شناخت از راه علت
دلوز تأکید می‌کند که شناخت شهودی،

شناخت از راه علت است.

اما نه علت‌های جزئی و زنجیره‌ای،

بلکه از راه علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause).

ذهن،

هر موجود را

به‌مثابه بیانی از خدا

می‌بیند.

آیا این شناخت عرفانی است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

این شناخت،

شهود عرفانی،

الهام،

یا تجربهٔ رازآلود نیست.

بلکه کامل‌ترین شکل شناخت عقلانی است.

تفاوت آن با عقل استدلالی این است که:

در اینجا

ذهن

رابطهٔ ضروری را

بی‌واسطه

درک می‌کند.

بی‌واسطگی
دلوز واژهٔ

بی‌واسطگی (Immédiateté / Immediacy)

را توضیح می‌دهد.

در شناخت شهودی،

ذهن

به استدلال‌های طولانی

نیاز ندارد.

بلکه

ذات شیء

را

در پرتو ذات خدا

مستقیماً درمی‌یابد.

این «بی‌واسطگی» به معنای حذف عقل نیست، بلکه به معنای آن است که عقل به مرحله‌ای رسیده است که دیگر نیازی به واسطه‌های استدلالی متعدد ندارد.

شناخت ذات منفرد
این نکته،

مهم‌ترین تفاوت

شناخت شهودی

با عقل است.

عقل،

کلیات را می‌شناسد.

اما شناخت شهودی،

ذات منفرد (Essence singulière / Singular Essence)

هر موجود

را

در ضرورت وجودی آن

می‌شناسد.

چرا این شناخت عالی‌ترین مرتبه است؟
زیرا در این مرتبه،

ذهن

دیگر فقط قوانین طبیعت را نمی‌فهمد،

بلکه

می‌فهمد

که این موجود خاص،

چرا

همین موجود است

و نه موجودی دیگر.

بیان و شناخت شهودی
دلوز اکنون نظریهٔ بیان را وارد بحث می‌کند.

هر موجود،

بیان خاصی

از جوهر (Substance / Substance)

است.

شناخت شهودی،

درک همین بیان خاص است.

یعنی:

درک این که

هر موجود،

چگونه

بی‌آنکه از خدا جدا باشد،

شیوه‌ای یگانه

از بیان خداست.

ابدیت
در اینجا،

دلوز برای نخستین بار به مفهوم

ابدیت (Éternité / Eternity)

اشاره می‌کند.

او می‌گوید:

شناخت شهودی،

ما را

از نگاه زمانی

به نگاه ابدی

منتقل می‌کند.

از منظر ابدیت
اسپینوزا این دیدگاه را

از منظر ابدیت (Sub specie aeternitatis / Under the Aspect of Eternity)

می‌نامد.

یعنی:

اشیا را

نه از دید تولد،

تغییر

و مرگ،

بلکه

از دید ضرورت جاودانهٔ آن‌ها

ببینیم.

تغییر نگاه
در این مرتبه،

ما دیگر

نمی‌پرسیم:

«این چیز چه زمانی پدید آمد؟»

بلکه می‌پرسیم:

«ذات این موجود،

در نظام ضروری طبیعت،

چه جایگاهی دارد؟»

شناخت و شادی
دلوز توضیح می‌دهد که:

هرچه شناخت شهودی

بیشتر شود،

شادی (Joie / Joy)

نیز

عمیق‌تر می‌شود.

زیرا ذهن،

دیگر خود را

جدا از طبیعت

نمی‌بیند.

شناخت و آزادی
در این مرتبه،

آزادی

به اوج خود می‌رسد.

نه به این معنا که انسان

از قوانین طبیعت رها می‌شود،

بلکه

زیرا

آن قوانین را

به‌عنوان ضرورت ذات خود

می‌شناسد.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد:

شناخت شهودی،

شناخت ذات منفرد هر موجود

در نسبت مستقیم آن

با جوهر (Substance / Substance)

و صفات خدا (Attributs de Dieu / Attributes of God)

است.

این شناخت،

اوج نظریهٔ بیان

و عالی‌ترین صورت آزادی

در فلسفهٔ اسپینوزاست.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge) سومین و عالی‌ترین مرتبهٔ شناخت در فلسفهٔ اسپینوزاست.

این شناخت از ایدهٔ کافیِ صفات خدا (Idea adaequata attributorum Dei / Adequate Idea of the Attributes of God) به شناخت ذات منفرد (Essence singulière / Singular Essence) هر موجود می‌رسد.

شناخت شهودی، شهود عرفانی یا الهام نیست، بلکه کامل‌ترین شکل شناخت عقلانی است.

این شناخت، هر موجود را به‌مثابه بیان یگانه‌ای از جوهر (Substantia / Substance) درک می‌کند.

مفهوم از منظر ابدیت (Sub specie aeternitatis / Under the Aspect of Eternity) بیانگر نگرشی است که موجودات را در پرتو ضرورت جاودانهٔ آن‌ها می‌بیند، نه صرفاً در چارچوب زمان.

شناخت شهودی، بیشترین شادی (Joie / Joy) و بالاترین درجهٔ آزادی (Liberté / Freedom) را به همراه دارد.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز بر آن است که مفهوم شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge) را از برداشت‌های عرفانی یا شهودگرایانه جدا کند. در متن اخلاق، اسپینوزا این مرتبهٔ شناخت را بر پایهٔ ایدهٔ کافیِ صفات خدا تعریف می‌کند و آن را به فهم ذات منفرد اشیا (Essentiae singularium rerum / Singular Essences of Things) پیوند می‌دهد. دلوز این نکته را به نظریهٔ بیان (Expression / Expression) متصل می‌کند و استدلال می‌کند که شناخت شهودی، یعنی درک هر موجود به‌عنوان شیوهٔ یگانه‌ای از بیان جوهر. این پیوند میان «بیان» و «شناخت شهودی» یکی از نوآورانه‌ترین جنبه‌های تفسیر دلوز است؛ هرچند باید توجه داشت که این صورت‌بندی، نتیجهٔ خوانش نظام‌مند او از اخلاق است و نه اصطلاحی که خود اسپینوزا به همین شکل به کار برده است. در بخش بعد، دلوز این بحث را به مفهوم ابدیت (Éternité / Eternity) و سپس به عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God) پیوند می‌زند که اوج نظریهٔ معرفت و اخلاق اسپینوزاست.
فصل پنجم
بخش سوم
ابدیت؛ وجود ورای زمان
(L'éternité : l'existence hors du temps / Eternity: Existence Beyond Time)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون این پرسش را مطرح می‌کند:

وقتی اسپینوزا می‌گوید:

«ذهن انسان ابدی است.»

(Mens humana est aeterna.)

(The human mind is eternal.)

منظور او چیست؟

آیا او به جاودانگی شخصی پس از مرگ باور دارد؟

آیا منظورش بقای روح است؟

پاسخ اسپینوزا، از نظر دلوز، کاملاً متفاوت است.

ابدیت چیست؟
اسپینوزا میان دو مفهوم تفاوت می‌گذارد:

دوام (Durée / Duration)

و

ابدیت (Éternité / Eternity).

دلوز تأکید می‌کند که بدون درک این تمایز، بخش پنجم اخلاق قابل فهم نیست.

دوام
دوام (Durée / Duration)

شیوه‌ای است که موجودات متناهی در زمان وجود دارند.

هر موجود:

آغاز دارد،

تغییر می‌کند،

و پایان می‌یابد.

این همان وجود زمانی است.

ابدیت
اما

ابدیت (Éternité / Eternity)

هیچ ارتباطی با طول زمان ندارد.

ابدیت،

«زمان بسیار طولانی» نیست.

حتی «بی‌نهایت زمان» نیز نیست.

اسپینوزا در تعریف هشتم بخش نخست اخلاق می‌نویسد:

«ابدیت همان وجودی است که از تعریفِ خودِ ذاتِ یک چیز، تا آنجا که به‌عنوان حقیقتی ضروری تصور می‌شود، نتیجه می‌شود.»

(Per aeternitatem intelligo ipsam existentiam, quatenus ex sola rei aeternae definitione necessario sequi concipitur.)

(By eternity I understand existence itself, insofar as it follows necessarily from the definition alone of the eternal thing.)

چرا ابدیت زمانی نیست؟
دلوز توضیح می‌دهد:

زمان،

ویژگی موجودات متناهی است.

اما

جوهر (Substantia / Substance)

در زمان وجود ندارد.

او نه «قدیمی‌تر» است

و نه «جوان‌تر».

وجود خدا،

کاملاً ابدی است.

ذهن چگونه ابدی است؟
اکنون دلوز به دشوارترین پرسش می‌رسد.

اگر ذهن،

مودی متناهی است،

چگونه می‌تواند ابدی باشد؟

پاسخ اسپینوزا:

آنچه در ذهن ابدی است،

نه خاطرات،

نه شخصیت فردی،

و نه آگاهی روان‌شناختی.

بلکه

ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas)

هستند.

چه چیزی از میان نمی‌رود؟
وقتی بدن از میان می‌رود،

بخش‌هایی از ذهن که وابسته به تخیل و حافظه‌اند نیز از میان می‌روند.

زیرا این‌ها به وجود زمانی بدن وابسته‌اند.

اما آنچه ذهن از طریق

شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

درک کرده است،

به ابدیت تعلق دارد.

از منظر ابدیت
دلوز بار دیگر مفهوم مشهور اسپینوزا را توضیح می‌دهد:

از منظر ابدیت (Sub specie aeternitatis / Under the Aspect of Eternity)

یعنی:

دیدن هر موجود

نه صرفاً در زنجیرهٔ زمان،

بلکه در نسبت ضروری آن

با جوهر (Substantia / Substance).

تغییر نگاه
در زندگی روزمره،

ما اشیا را

در گذشته،

حال

و آینده

می‌بینیم.

اما در شناخت شهودی،

همان اشیا

به صورت

بیان‌های ضروری خدا

درک می‌شوند.

ابدیت و ذات
دلوز تأکید می‌کند:

آنچه ابدی است،

ذات (Essence / Essence)

است،

نه شکل زمانی وجود.

هر موجود،

ذاتی دارد

که در خدا

به‌صورت ابدی

بیان شده است.

ابدیت و بیان
در اینجا،

نظریهٔ بیان

دوباره ظاهر می‌شود.

هر ذات منفرد،

بیان خاصی

از جوهر است.

این بیان،

به زمان وابسته نیست.

بنابراین،

شناخت ذات،

ورود به ساحت ابدیت است.

آیا این به معنای زندگی پس از مرگ است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

اسپینوزا

از بقای شخصی روح

به معنای سنتی دفاع نمی‌کند.

او نمی‌گوید:

«منِ فردی»

پس از مرگ

به همان صورت

ادامه پیدا می‌کند.

بلکه می‌گوید:

آنچه در ذهن

به شناخت ضروری رسیده است،

به ابدیت تعلق دارد.

ابدیت و آزادی
چرا ابدیت

با آزادی پیوند دارد؟

زیرا

هرچه انسان

بیشتر از منظر ابدیت بیندیشد،

کمتر اسیر

ترس،

امید،

پشیمانی

و اضطراب زمانی می‌شود.

این عواطف،

همگی

به تخیل

و زمان

وابسته‌اند.

ابدیت و شادی
دلوز می‌گوید:

شناخت ابدی،

عمیق‌ترین

شادی (Joie / Joy)

را به همراه دارد.

زیرا انسان

دیگر خود را

صرفاً موجودی گذرا

نمی‌بیند.

بلکه

خود را

به‌عنوان یکی از بیان‌های ضروری

طبیعت

درک می‌کند.

شناخت ابدی
شناخت شهودی،

در حقیقت،

شناخت ابدی است.

چرا؟

زیرا موضوع آن،

ذات ضروری اشیاست،

نه حالت‌های گذرای آن‌ها.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد:

ابدیت،

در اسپینوزا،

نوعی شیوهٔ وجود است،

نه امتداد بی‌پایان زمان.

ذهن،

به اندازه‌ای که

به شناخت کافی

و شناخت شهودی

دست یافته باشد،

در ابدیت

سهیم می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

ابدیت (Éternité / Eternity) با دوام (Durée / Duration) تفاوت اساسی دارد.

ابدیت به معنای بی‌نهایت زمان نیست، بلکه شیوهٔ وجودی است که از ذات ضروری ناشی می‌شود.

آنچه در ذهن ابدی است، ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) و شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge) است، نه حافظه یا شخصیت فردی.

از منظر ابدیت (Sub specie aeternitatis / Under the Aspect of Eternity) یعنی نگریستن به موجودات در نسبت ضروری آن‌ها با جوهر (Substantia / Substance).

شناخت ابدی، انسان را از سلطهٔ عواطف وابسته به زمان رها می‌کند.

ابدیت، اوج نظریهٔ بیان (Expression / Expression) است، زیرا ذات هر موجود، بیان ابدی جوهر است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از نقاطی است که دلوز با دقت بسیار میان آموزهٔ اسپینوزا و برداشت‌های رایج تفاوت می‌گذارد. در اخلاق، اسپینوزا از ابدیت ذهن (Aeternitas mentis / Eternity of the Mind) سخن می‌گوید، اما مقصود او بقای «منِ روان‌شناختی» یا جاودانگی شخصی به معنای ادیان ابراهیمی نیست. آنچه ابدی است، آن جنبهٔ ذهن است که از طریق ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) و شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)، ذات اشیا را در نسبت با خدا می‌شناسد. دلوز این ایده را به نظریهٔ بیان (Expression / Expression) پیوند می‌دهد و استدلال می‌کند که شناخت ابدی، همان درک هر موجود به‌عنوان بیانی ضروری از جوهر است. این تفسیر، یکی از اصیل‌ترین و اثرگذارترین بخش‌های کتاب اوست و زمینه را برای آخرین موضوع بزرگ اخلاق، یعنی عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God)، فراهم می‌کند؛ مفهومی که دلوز آن را اوج هم‌زمان متافیزیک، معرفت‌شناسی و اخلاق اسپینوزا می‌داند.

فصل پنجم
بخش چهارم
عشق عقلانی به خدا
(L'amour intellectuel de Dieu / The Intellectual Love of God)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز مهم‌ترین پرسش خود را مطرح می‌کند:

اگر عالی‌ترین مرتبهٔ شناخت،

شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

است،

پس عالی‌ترین حالت وجود انسان چیست؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God).

اما این عشق،

هیچ شباهتی به عشق دینی یا احساسات مذهبی رایج ندارد.

واژهٔ عشق
ابتدا باید خود واژهٔ عشق را روشن کنیم.

عشق (Amor / Love)

در بخش سوم اخلاق چنین تعریف می‌شود:

«عشق، شادی‌ای است که با تصور علت بیرونی آن همراه باشد.»

(Amor est laetitia concomitante idea causae externae.)

(Love is joy accompanied by the idea of an external cause.)

اما در بخش پنجم،

همین مفهوم

دگرگون می‌شود.

چرا این عشق «عقلانی» است؟
زیرا این عشق

از

شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

پدید می‌آید.

علت آن،

تخیل نیست.

احساسات گذرا نیست.

بلکه

شناخت ضروری

از خدا

و طبیعت است.

خدا موضوع عشق نیست
دلوز بر نکته‌ای بسیار ظریف تأکید می‌کند.

در بسیاری از سنت‌های دینی،

خدا

موضوع عشق انسان است.

اما در اسپینوزا،

ما

یک موجود بیرون از جهان

را دوست نداریم.

بلکه

از آنجا که

همهٔ اشیا

بیان خدا هستند،

شناخت این حقیقت،

به عشق عقلانی

می‌انجامد.

چرا شناخت به عشق تبدیل می‌شود؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

زیرا

هر شناخت شهودی،

هم‌زمان

بیشترین

شادی (Joie / Joy)

را پدید می‌آورد.

و طبق تعریف اسپینوزا،

شادی همراه با شناخت علت،

همان عشق است.

عشق و بیان
اینجا نظریهٔ بیان

به اوج خود می‌رسد.

اگر هر موجود،

بیان خداست،

و اگر شناخت شهودی،

درک همین بیان باشد،

پس

عشق عقلانی،

شادی حاصل از شناخت

بیان خدا

در همهٔ موجودات است.

آیا خدا ما را دوست دارد؟
اکنون دلوز به یکی از دشوارترین قضایای اخلاق می‌رسد.

اسپینوزا می‌گوید:

«عشق عقلانی ذهن به خدا، همان عشقی است که خدا به خود دارد، نه تا آنجا که نامتناهی است، بلکه تا آنجا که می‌تواند از طریق ذات ذهن انسان بیان شود.»

لاتینی:

(Amor intellectualis mentis erga Deum est ipse Dei amor quo Deus se ipsum amat, non quatenus infinitus est, sed quatenus per essentiam humanae mentis explicari potest.)

انگلیسی:

(The intellectual love of the mind toward God is the very love with which God loves Himself, not insofar as He is infinite, but insofar as He can be expressed through the essence of the human mind.)

معنای این جمله
دلوز می‌گوید:

این جمله،

بدان معنا نیست

که خدا

احساساتی مانند انسان دارد.

بلکه

به این معناست که:

وقتی ذهن،

ذات خود را

در خدا

می‌شناسد،

عشقی که در او پدید می‌آید،

خود

بخشی از فعلیت خداست.

عشق خدا به خود
در اسپینوزا،

خدا

به سبب کمال نامتناهی خود،

در فعلیت کامل است.

این فعلیت،

همراه با شادمانی کامل است.

عشق عقلانی انسان،

شرکت محدود

در همین فعلیت

است.

مشارکت
دلوز واژهٔ

مشارکت (Participation / Participation)

را با احتیاط به کار می‌برد.

او تأکید می‌کند که اسپینوزا این اصطلاح را مانند افلاطون به کار نمی‌برد.

مقصود این است که:

ذهن انسان،

تا آنجا که

شناخت کافی دارد،

در همان نظم ضروری

سهیم می‌شود

که خدا آن را بیان می‌کند.

عشق و آزادی
در این مرتبه،

آزادی

به اوج می‌رسد.

چرا؟

زیرا

ذهن

کاملاً

از روی

ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas)

عمل می‌کند.

در نتیجه،

تقریباً هیچ

عاطفهٔ منفعل (Affect passif / Passive Affect)

بر آن حاکم نیست.

عشق و ابدیت
عشق عقلانی،

ابدی است.

نه به این دلیل که

احساسی

برای همیشه ادامه پیدا می‌کند.

بلکه

زیرا

از

شناخت ابدی (Connaissance éternelle / Eternal Knowledge)

پدید آمده است.

عشق و سعادت
اسپینوزا در پایان اخلاق می‌گوید:

«سعادت، پاداش فضیلت نیست، بلکه خود فضیلت است.»

لاتینی:

(Beatitudo non est virtutis praemium, sed ipsa virtus.)

انگلیسی:

(Blessedness is not the reward of virtue, but virtue itself.)

دلوز این جمله را

نتیجهٔ نهایی

تمام فلسفهٔ اسپینوزا می‌داند.

چرا سعادت پاداش نیست؟
زیرا

وقتی انسان

به شناخت شهودی

و عشق عقلانی

می‌رسد،

خودِ این حالت،

سعادت است.

چیزی

بعداً

به او داده نمی‌شود.

عشق و بیان
دلوز در پایان این بخش می‌گوید:

تمام نظریهٔ بیان

در این نقطه

به کمال می‌رسد.

زیرا:

جوهر

خود را

در صفات

بیان می‌کند.

صفات

در مودها

بیان می‌شوند.

ذهن

این بیان را

در شناخت شهودی

درک می‌کند.

و این درک،

به

عشق عقلانی

تبدیل می‌شود.

نتیجهٔ فلسفی
عشق عقلانی به خدا،

از دید دلوز،

نه یک احساس دینی،

بلکه

بالاترین درجهٔ

شناخت،

قدرت،

آزادی

و شادی

است.

این عشق،

اوج نظریهٔ بیان

در فلسفهٔ اسپینوزاست.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God) از شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge) پدید می‌آید.

این عشق، احساسی مذهبی یا عاطفی به معنای متعارف نیست، بلکه شادمانی ناشی از شناخت ضروری خدا و طبیعت است.

انسان در این مرتبه، خدا را موجودی بیرون از جهان نمی‌بیند، بلکه همهٔ موجودات را بیان‌های جوهر (Substantia / Substance) درک می‌کند.

عشق عقلانی ذهن به خدا، به تعبیر اسپینوزا، همان عشقی است که خدا به خود دارد، تا آنجا که از طریق ذات ذهن انسان بیان می‌شود.

این عشق با ابدیت (Éternité / Eternity) پیوند دارد، زیرا از شناخت ابدی ناشی می‌شود.

سعادت (Beatitudo / Blessedness) پاداش فضیلت نیست، بلکه خودِ فعلیت‌یافتن فضیلت و عشق عقلانی است.

در این نقطه، نظریهٔ بیان (Expression / Expression) به اوج خود می‌رسد: شناخت، آزادی، شادی و عشق، همگی صورت‌های گوناگونِ بیان یک حقیقت واحد هستند.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش، از دید بسیاری از پژوهشگران، مهم‌ترین نوآوری دلوز در تفسیر اسپینوزاست. او نشان می‌دهد که عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God) نه پایان یک سلوک دینی، بلکه پایان یک فرآیند معرفتی و وجودشناختی است. در متن اخلاق، اسپینوزا این عشق را به‌عنوان نتیجهٔ شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge) معرفی می‌کند. دلوز یک گام فراتر می‌رود و استدلال می‌کند که این عشق، کامل‌ترین صورت بیان (Expression / Expression) است؛ یعنی لحظه‌ای که ذهن، خود را نه در برابر خدا، بلکه به‌عنوان یکی از شیوه‌های بیان جوهر درمی‌یابد. با این حال، باید میان متن و تفسیر تمایز گذاشت: تعبیرهایی مانند «عشق به‌عنوان اوج نظریهٔ بیان» یا «شناخت، آزادی، شادی و عشق به‌عنوان صورت‌های مختلف یک بیان واحد»، فرمول‌بندی‌های فلسفی خود دلوز هستند، نه عبارت‌های لفظی اسپینوزا. همین تفسیر است که کتاب را به یکی از اثرگذارترین خوانش‌های معاصر از اخلاق تبدیل کرده است.



فصل پنجم
بخش پنجم
بیان؛ اصل وحدت‌بخش کل فلسفهٔ اسپینوزا
(L'expression comme principe de l'unité du spinozisme / Expression as the Principle of the Unity of Spinoza's Philosophy)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون این پرسش را مطرح می‌کند:

آیا نظریهٔ بیان (Expression / Expression)

صرفاً یکی از مفاهیم فلسفهٔ اسپینوزاست؟

یا اینکه

اصل سازمان‌دهندهٔ

تمام دستگاه فلسفی اوست؟

پاسخ دلوز روشن است:

بیان،

اصل وحدت‌بخش

تمام فلسفهٔ اسپینوزاست.

چرا بیان؟
دلوز می‌گوید:

اگر مفهوم بیان را کنار بگذاریم،

بسیاری از آموزه‌های اسپینوزا

از یکدیگر جدا به نظر می‌رسند.

برای مثال:

نظریهٔ جوهر،

نظریهٔ صفات،

نظریهٔ مودها،

نظریهٔ شناخت،

نظریهٔ اخلاق،

نظریهٔ آزادی،

همگی

به صورت مجموعه‌ای از مباحث پراکنده دیده می‌شوند.

اما مفهوم بیان،

میان همهٔ آن‌ها

وحدت برقرار می‌کند.

بیان در متافیزیک
در سطح متافیزیک،

جوهر (Substantia / Substance)

خود را

در

صفات (Attributs / Attributes)

بیان می‌کند.

صفات،

چیزی بیرون از جوهر نیستند.

بلکه

شیوه‌های بیان

ذات جوهرند.

بیان در طبیعت
صفات،

خود را

در

مودها (Modes / Modes)

بیان می‌کنند.

مودها،

موجودات جداگانه نیستند.

بلکه

بیان‌های متناهی

صفات‌اند.

بیان در شناخت
ذهن،

از طریق

ایده‌ها (Idées / Ideas)

همان واقعیتی را بیان می‌کند

که بدن،

در صفت امتداد،

بیان می‌کند.

به همین دلیل،

شناخت،

بازنمایی نیست.

شناخت،

بیان است.

بیان در اخلاق
اخلاق نیز

از همین اصل پیروی می‌کند.

شادی (Joie / Joy)

بیان افزایش

توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting)

است.

اندوه (Tristesse / Sadness)

بیان کاهش

همین قدرت است.

بیان در آزادی
آزادی،

بیان کامل‌تر

ذات انسان است.

هرچه انسان

بیشتر

از روی

ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas)

عمل کند،

ذات او

کامل‌تر

بیان می‌شود.

بیان در عشق عقلانی
حتی

عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God)

نیز

بیان

بالاترین مرتبهٔ

شناخت است.

وحدت فلسفه
دلوز نتیجه می‌گیرد:

تمام فلسفهٔ اسپینوزا

را می‌توان

به یک زنجیرهٔ واحد

فروکاست:

جوهر،

خود را

بیان می‌کند.

صفات،

بیان می‌کنند.

مودها،

بیان می‌کنند.

ذهن،

بیان می‌کند.

شناخت،

بیان می‌کند.

اخلاق،

بیان می‌کند.

عشق،

بیان می‌کند.

هیچ گسستی

در این نظام

وجود ندارد.

بیان و درون‌ماندگاری
اکنون دلوز

یکی از مهم‌ترین نتایج کتاب را بیان می‌کند.

اگر همه‌چیز

بیان جوهر باشد،

پس

هیچ اصل بیرونی

برای جهان

وجود ندارد.

این همان اصل

درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence)

است.

درون‌ماندگاری
در اسپینوزا،

خدا

بیرون از جهان

نیست.

جهان نیز

بیرون از خدا

نیست.

بلکه

همهٔ موجودات،

بیان‌های

درون‌ماندگار

جوهرند.

فلسفهٔ تفاوت
دلوز نشان می‌دهد

که نظریهٔ بیان

به معنای

یکسان شدن همه‌چیز نیست.

برعکس،

هر مود،

بیانی

منحصر‌به‌فرد

از جوهر است.

بنابراین،

وحدت

از میان رفتن تفاوت نیست.

بلکه

وحدت

در دل تفاوت‌هاست.

بیان و آفرینش
دلوز در اینجا

از تفسیر صرف

فراتر می‌رود.

او می‌گوید:

اگر هر موجود

بیان خاصی

از قدرت طبیعت باشد،

پس

فلسفه،

هنر،

علم

و زندگی،

همگی

گونه‌هایی از

آفرینش

بیان‌های تازه‌اند.

این نکته بیش از آنکه آموزه‌ای صریح در اخلاق باشد، گسترش خلاقانهٔ دلوز از اندیشهٔ اسپینوزاست.

اسپینوزا؛ فیلسوف زندگی
دلوز در پایان کتاب،

اسپینوزا را

«فیلسوف زندگی»

می‌نامد.

چرا؟

زیرا

او

زندگی را

بر اساس

گناه،

کمبود،

یا فقدان

تعریف نمی‌کند.

بلکه

بر اساس

قدرت (Puissance / Power)

و

توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting)

می‌فهمد.

نتیجهٔ نهایی کتاب
دلوز نتیجه می‌گیرد:

اگر بخواهیم

تمام فلسفهٔ اسپینوزا

را

در یک جمله

خلاصه کنیم،

می‌توان گفت:

هر موجود، بیان یگانه‌ای از قدرت نامتناهی جوهر است و فلسفه، شناخت این بیان‌ها و افزایش توانِ بیان کردن است.

این جمله، خلاصهٔ تفسیری دلوز از کل دستگاه اسپینوزاست، نه نقل‌قولی از خود اسپینوزا.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

بیان (Expression / Expression) اصل وحدت‌بخش همهٔ اجزای فلسفهٔ اسپینوزاست.

جوهر (Substantia / Substance) خود را در صفات (Attributs / Attributes) بیان می‌کند و صفات در مودها (Modes / Modes) تحقق می‌یابند.

شناخت، بازنمایی نیست، بلکه بیان همان واقعیت در صفت اندیشه (Pensée / Thought) است.

اخلاق، آزادی و عشق عقلانی، همگی مراحل گوناگونِ بیان قدرت‌اند.

اصل درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) نشان می‌دهد که خدا و طبیعت از یکدیگر جدا نیستند.

وحدت جهان به معنای حذف تفاوت‌ها نیست؛ هر موجود، بیان یگانه‌ای از جوهر است.

در خوانش دلوز، فلسفهٔ اسپینوزا به فلسفه‌ای دربارهٔ زندگی (Vie / Life)، قدرت (Puissance / Power)، آفرینش (Création / Creation) و درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) تبدیل می‌شود.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش نشان می‌دهد که هدف دلوز صرفاً شرح اخلاق اسپینوزا نیست، بلکه بازسازی نظامی است که بتواند بسیاری از دوگانه‌های سنت فلسفه—مانند خدا و جهان، ذهن و بدن، شناخت و عمل، آزادی و ضرورت—را در قالب یک اصل واحد توضیح دهد. آن اصل، بیان (Expression / Expression) است. با این حال، از منظر تاریخ فلسفه باید میان متن اسپینوزا و بازسازی دلوز تفاوت قائل شد. اسپینوزا هرگز به‌صراحت نمی‌گوید که «بیان» اصل سازمان‌دهندهٔ تمام فلسفهٔ اوست؛ این ایده، نوآوری تفسیری دلوز است که با تکیه بر مفاهیم درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence)، قدرت (Puissance / Power) و شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)، وحدت کل دستگاه اسپینوزا را نشان می‌دهد. به همین دلیل، اسپینوزا و مسئلهٔ بیان نه فقط شرحی بر اخلاق، بلکه یکی از تأثیرگذارترین آثار فلسفهٔ قرن بیستم دربارهٔ اسپینوزاست و بسیاری از ایده‌های بعدی دلوز—از جمله در تفاوت و تکرار و هزار فلات—از همین خوانش سرچشمه می‌گیرند.

فصل پنجم
بخش ششم
سه سطح بیان: جوهر، صفات و مودها
(Les trois niveaux de l'expression : substance, attributs et modes / The Three Levels of Expression: Substance, Attributes and Modes)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون آخرین پرسش کتاب را مطرح می‌کند:

اگر همه‌چیز «بیان» است،

آیا همهٔ بیان‌ها یکسان‌اند؟

آیا میان بیان خدا،

بیان صفات،

و بیان موجودات متناهی

تفاوتی وجود ندارد؟

پاسخ:

خیر.

بیان دارای

سه سطح (Trois niveaux / Three levels)

است.

سطح اول:
جوهر و بیان مطلق
(La substance et l'expression absolue / Substance and Absolute Expression)

در بالاترین سطح،

خودِ جوهر

قرار دارد.

جوهر (Substance / Substance)

چیزی است که

در خود است

و به خود تصور می‌شود.

(In se est et per se concipitur)

(That which is in itself and conceived through itself.)

خدا به عنوان بیان مطلق
خدا،

جوهر نامتناهی است.

(Deus sive Natura / God or Nature)

خدا،

نه یک موجود در کنار موجودات،

بلکه

واقعیت مطلقی است

که همهٔ چیزها

در آن

وجود دارند.

صفات
جوهر،

خود را

در صفات

بیان می‌کند.

صفات،

راه‌هایی هستند که

عقل،

ذات جوهر را

درک می‌کند.

اهمیت صفات
دلوز تأکید می‌کند:

صفات،

صرفاً ویژگی‌های خدا نیستند.

اگر صفت را مانند یک «خصوصیت» بفهمیم،

به خطا می‌رویم.

صفت،

خودِ ذات جوهر است

در یک شیوهٔ بیان.

سطح دوم:
صفات به عنوان بیان‌های بنیادی
(Les attributs comme expressions essentielles / Attributes as Essential Expressions)

هر صفت،

یک بیان کامل

از جوهر است.

برای مثال:

اندیشه (Pensée / Thought)

و

امتداد (Étendue / Extension)

دو ویژگی ناقص از خدا نیستند.

بلکه

دو بیان کامل

از همان حقیقت واحدند.

اصل توازی
اینجا دلوز دوباره به مفهوم:

توازی (Parallélisme / Parallelism)

بازمی‌گردد.

اندیشه و امتداد،

تأثیر علت و معلولی بر یکدیگر ندارند.

بلکه

دو مسیر بیان

از یک واقعیت واحد هستند.

ذهن و بدن
بنابراین،

ذهن

و

بدن

دو چیز جدا نیستند که یکی بر دیگری اثر بگذارد.

آن‌ها:

دو بیان متفاوت

از یک مود واحد هستند.

سطح سوم:
مودها؛ بیان‌های متناهی
(Les modes comme expressions finies / Modes as Finite Expressions)

در سطح سوم،

بیان وارد قلمرو موجودات متناهی می‌شود.

هر انسان،

هر بدن،

هر ذهن،

یک

مود (Mode / Mode)

است.

مود چیست؟
مود،

چیزی نیست که مستقل از خدا وجود داشته باشد.

مود،

شیوه‌ای است که یک صفت خدا

به شکل محدود

بیان می‌شود.

ذات منفرد
هر مود دارای:

ذات منفرد (Essence singulière / Singular Essence)

است.

این ذات،

یک امکان ذهنی نیست.

بلکه

در خود طبیعت

واقعی است.

قدرت و بیان
ذات هر موجود،

همان

قدرت خاص اوست.

قدرت (Puissance / Power)

یعنی:

توان خاص یک موجود برای وجود داشتن و عمل کردن.

انسان
انسان،

یک موجود است که:

در صفت امتداد،

بدن دارد؛

و در صفت اندیشه،

ذهن دارد.

اما این دو،

دو موجود جدا نیستند.

بلکه

دو بیان از یک فرد واحدند.

شناخت به عنوان بازگشت بیان به خود
اکنون دلوز یک حرکت مهم را نشان می‌دهد.

در آغاز:

جوهر،

خود را

در موجودات

بیان می‌کند.

اما در پایان:

ذهن،

این بیان را

درک می‌کند.

شناخت شهودی
در شناخت شهودی:

(Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

بیان،

به آگاهی

می‌رسد.

ذهن،

می‌فهمد که

خودش نیز

یک بیان است.

عشق عقلانی
و در عشق عقلانی:

(Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God)

این شناخت،

به شادی کامل تبدیل می‌شود.

حلقهٔ کامل بیان
دلوز کل حرکت را چنین ترسیم می‌کند:

جوهر



صفات



مودها



ذهن



شناخت



عشق عقلانی



بازگشت به شناخت جوهر

چرا این یک دور کامل است؟
زیرا:

خدا

در ابتدا

خود را بیان می‌کند.

و در پایان،

از طریق ذهن انسانی،

این بیان

خود را می‌شناسد.

اما این بازگشت، بازگشت به بیرون نیست
دلوز تأکید می‌کند:

ذهن به خدا بازنمی‌گردد،

زیرا هرگز از خدا جدا نبوده است.

شناخت،

کشف یک رابطهٔ جدید نیست.

شناخت،

آشکار شدن رابطهٔ همیشگی است.

نتیجهٔ نهایی کتاب
اکنون دلوز کل پروژهٔ خود را خلاصه می‌کند:

اسپینوزا فیلسوف یک اصل بنیادی است:

اصل بیان (Principe d'expression / Principle of Expression).

هر چیزی،

بیانی از یک قدرت واحد است.

خلاصهٔ کل کتاب
۱. متافیزیک
جوهر،

خود را

بیان می‌کند.

(Substance expresses itself.)

۲. هستی‌شناسی
صفات،

راه‌های بیان جوهرند.

(Attributes are expressive forms of substance.)

۳. طبیعت
مودها،

بیان‌های متناهی قدرت الهی‌اند.

(Modes are finite expressions.)

۴. معرفت‌شناسی
ایده‌ها،

بیان واقعیت در اندیشه‌اند.

(Ideas are expressions in thought.)

۵. اخلاق
فضیلت،

افزایش قدرت بیان کردن ذات خویش است.

(Virtue is the increase of expressive power.)

۶. رستگاری فلسفی
عشق عقلانی،

شناخت کامل بیان الهی است.

(Intellectual Love is the complete knowledge of divine expression.)

نتیجهٔ نهایی دلوز
فلسفهٔ اسپینوزا،

فلسفهٔ یک جهان مرده و مکانیکی نیست.

بلکه

فلسفهٔ یک طبیعت زنده است

که در بی‌نهایت شکل

خود را بیان می‌کند.

جمع‌بندی نهایی این بخش

بیان دارای سه سطح است:

جوهر (Substance / Substance): بیان مطلق.

صفات (Attributes / Attributes): بیان‌های بنیادی.

مودها (Modes / Modes): بیان‌های متناهی.

هر موجود، بیان یگانه‌ای از قدرت خداست.

ذهن و بدن دو موجود جدا نیستند، بلکه دو بیان از یک واقعیت‌اند.

شناخت شهودی، لحظه‌ای است که یک بیان متناهی، ساختار بیانی خود را درک می‌کند.

عشق عقلانی به خدا، اوج این شناخت است.

کل فلسفهٔ اسپینوزا را می‌توان به حرکت واحدی از بیان و شناخت بیان فروکاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
با این بخش، پروژهٔ اصلی دلوز در کتاب کامل می‌شود. او نشان می‌دهد که مفهوم بیان (Expression / Expression) برای او فقط یک اصطلاح در تاریخ فلسفه نیست، بلکه کلید فهم رابطهٔ میان خدا، طبیعت، انسان، شناخت و آزادی است. البته این صورت‌بندی که «کل اسپینوزا را می‌توان به نظریهٔ بیان فروکاست»، یک تز تفسیری دلوز است. اسپینوزا در اخلاق واژه‌ها و ساختارهای متعددی به کار می‌برد—مانند جوهر (Substantia / Substance)، صفات (Attributa / Attributes)، مودها (Modi / Modes)، قدرت (Potentia / Power) و شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)—اما دلوز نشان می‌دهد که این مفاهیم چگونه می‌توانند در یک معماری واحد تحت عنوان «فلسفهٔ بیان» خوانده شوند.

با پایان این بخش، شرح فصل پنجم کتاب به پایان می‌رسد. در ادامه می‌توانیم وارد نتیجه‌گیری کلی کتاب شویم و سپس یک نقشهٔ کامل فصل‌به‌فصل کل کتاب Spinoza et le problème de l'expression همراه با ارتباط آن با فلسفهٔ بعدی دلوز ارائه کنیم.

فصل ششم
بیان در توازی
(L'expression dans le parallélisme / Expression in Parallelism)

مسئلهٔ اصلی فصل
پس از آنکه دلوز در فصل‌های پیشین نشان داد:

جوهر (Substance / Substance) خود را در صفات بیان می‌کند؛

صفات، ذات جوهر را آشکار می‌کنند؛

مودها، بیان‌های متناهی این صفات هستند؛

اکنون به یکی از دشوارترین مسائل فلسفهٔ اسپینوزا می‌رسد:

رابطهٔ میان:

اندیشه (Pensée / Thought)

و

امتداد (Étendue / Extension)

چیست؟

مسئلهٔ ذهن و بدن
در سنت فلسفی دکارت،

ذهن و بدن

دو جوهر متفاوت‌اند:

ذهن (Res cogitans / Thinking Substance)

و

بدن (Res extensa / Extended Substance)

اما این نظریه یک مشکل بزرگ ایجاد می‌کند:

اگر ذهن و بدن دو چیز کاملاً جدا هستند،

چگونه بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند؟

پاسخ اسپینوزا
اسپینوزا این پرسش را از اساس تغییر می‌دهد.

او نمی‌پرسد:

«ذهن چگونه بر بدن اثر می‌گذارد؟»

بلکه می‌پرسد:

«چرا ذهن و بدن دو بیان متفاوت از یک واقعیت واحد هستند؟»

اصل توازی
توازی (Parallélisme / Parallelism)

یکی از مهم‌ترین مفاهیم اسپینوزاست.

صورت مشهور آن:

«ترتیب و پیوند ایده‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاست.»

لاتینی:

Ordo et connexio idearum idem est ac ordo et connexio rerum

انگلیسی:

The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.

معنای توازی
توازی یعنی:

ذهن و بدن

دو زنجیرهٔ جدا از علت‌ها نیستند.

بلکه:

یک نظم واحد

در دو صفت متفاوت

بیان می‌شود.

مثال
یک بدن انسانی را در نظر بگیریم.

در صفت امتداد:

یک سازمان مادی وجود دارد.

بدن (Corpus / Body)

در صفت اندیشه:

همان سازمان

به شکل ایده وجود دارد.

ایدهٔ بدن (Idea corporis / Idea of the Body)

آیا ذهن تصویر بدن است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

این یکی از مهم‌ترین نکات تفسیر اوست.

ایدهٔ بدن،

تصویر یا کپی بدن نیست.

بلکه:

بیان همان واقعیت

در یک صفت دیگر است.

بیان به جای بازنمایی
بازنمایی (Représentation / Representation)

می‌گوید:

یک چیز وجود دارد،

و ذهن تصویری از آن می‌سازد.

اما

بیان (Expression / Expression)

می‌گوید:

یک واقعیت واحد،

راه‌های مختلف وجودی خود را آشکار می‌کند.

ذهن و بدن؛ دو بیان
دلوز می‌گوید:

بدن،

بیان یک حالت در صفت امتداد است.

ذهن،

بیان همان حالت در صفت اندیشه است.

بنابراین:

ذهن و بدن

دو موجود نیستند،

بلکه

دو بیان‌اند.

رد دوگانه‌انگاری دکارتی
دوگانه‌انگاری (Dualisme / Dualism)

بر این فرض استوار است که:

ذهن و ماده،

دو قلمرو جدا هستند.

اما اسپینوزا:

یک جوهر،

بی‌نهایت صفت،

و بیان‌های گوناگون دارد.

وحدت و تفاوت
اما اینجا یک نکتهٔ مهم وجود دارد:

توازی به معنای یکی شدن ذهن و بدن نیست.

دلوز تأکید می‌کند:

اسپینوزا نمی‌گوید:

ذهن = بدن

بلکه می‌گوید:

ذهن و بدن،

دو بیان متفاوت از یک فرد هستند.

فرد (Individu / Individual)
این مفهوم بسیار مهم است.

هر فرد،

یک ترکیب خاص از نسبت‌هاست.

نسبت حرکت و سکون

(Rapport de mouvement et de repos / Relation of Motion and Rest)

بدن چیست؟
بدن فقط یک مادهٔ فیزیکی نیست.

بدن:

توانایی‌های خاص دارد.

توان (Puissance / Power)

تعریف بدن است.

یک بدن چه می‌تواند بکند؟
این پرسش معروف اسپینوزاست:

«ما نمی‌دانیم یک بدن چه می‌تواند بکند.»

(Nous ne savons même pas ce que peut un corps.)

(We do not even know what a body can do.)

اهمیت این جمله
دلوز این جمله را بسیار مهم می‌داند.

زیرا نشان می‌دهد:

ما بدن را

از بیرون

با شکل و اندازه تعریف نمی‌کنیم.

بلکه

با قدرت‌هایش می‌شناسیم.

بدن و ذهن
بدن:

توان عمل دارد.

ذهن:

توان اندیشیدن دارد.

اما این دو،

دو قدرت مستقل نیستند.

بلکه

دو صورت از یک قدرت واحدند.

قدرت و توازی
اینجا مفهوم:

قدرت (Puissance / Power)

و

توازی (Parallélisme / Parallelism)

به هم می‌رسند.

هرچه بدن بتواند انجام دهد،

ذهن نیز

به نحوی

بیان آن را دارد.

عواطف
عاطفه (Affect / Affect)

در اسپینوزا،

حالت بدن و ایدهٔ آن حالت است.

هر تغییر در بدن،

همراه با تغییری در ذهن است.

شادی و اندوه
دو عاطفهٔ اساسی:

شادی
(Joie / Joy)

افزایش قدرت کنش.

اندوه
(Tristesse / Sadness)

کاهش قدرت کنش.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

توازی اسپینوزا

یک نظریهٔ ساده دربارهٔ رابطهٔ ذهن و بدن نیست.

بلکه نتیجهٔ مستقیم نظریهٔ بیان است.

زیرا:

یک واقعیت واحد،

در چند صفت،

به شیوه‌های مختلف

بیان می‌شود.

جمع‌بندی فصل ششم

توازی (Parallélisme / Parallelism) جایگزین دوگانه‌انگاری دکارتی می‌شود.

ذهن و بدن دو جوهر مستقل نیستند، بلکه دو بیان از یک واقعیت واحدند.

ایده، تصویر بدن نیست؛ بیان بدن در صفت اندیشه است.

اصل «ترتیب و پیوند ایده‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاست» اساس نظریهٔ شناخت اسپینوزاست.

بدن با شکل فیزیکی تعریف نمی‌شود، بلکه با قدرت (Puissance / Power) و توانایی‌هایش تعریف می‌شود.

عواطف، تغییرات هم‌زمان بدن و ذهن‌اند.

توازی، یکی از مهم‌ترین نتایج نظریهٔ بیان (Expression / Expression) است.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این فصل، دلوز نشان می‌دهد که اصل توازی را نباید صرفاً یک نظریهٔ روان‌شناختی دربارهٔ هماهنگی ذهن و بدن دانست. در خوانش او، توازی نتیجهٔ مستقیم هستی‌شناسی اسپینوزاست: چون یک جوهر واحد وجود دارد که از طریق صفات متعدد بیان می‌شود، هر صفت همان واقعیت را به شیوهٔ خاص خود آشکار می‌کند. بنابراین ذهن و بدن نه بر یکدیگر اثر علّی دارند و نه یکی تصویر دیگری است؛ آن‌ها دو مسیر مستقل اما هم‌ریشهٔ بیان یک قدرت واحد هستند.

در ادامه، فصل هفتم: «دو قدرت و ایدهٔ خدا (Les deux puissances et l'idée de Dieu / The Two Powers and the Idea of God)» را با همین ساختار ادامه می‌دهم.

فصل هفتم
دو قدرت و ایدهٔ خدا
(Les deux puissances et l'idée de Dieu / The Two Powers and the Idea of God)

مسئلهٔ اصلی فصل
دلوز در این فصل به یکی از ظریف‌ترین مسائل نظام اسپینوزا می‌پردازد:

رابطهٔ میان:

قدرت وجود (Puissance d'exister / Power of Existing)

و

قدرت اندیشه (Puissance de penser / Power of Thinking)

و اینکه چگونه هر دو،

بیان‌های متفاوت یک قدرت واحد الهی هستند.

بازگشت به اصل بیان
تا اینجا دلوز نشان داده بود:

جوهر،

خود را بیان می‌کند.

(La substance s'exprime / Substance expresses itself)

این بیان از طریق:

صفات

و سپس

مودها

صورت می‌گیرد.

اکنون پرسش این است:

وقتی به انسان می‌رسیم،

این بیان چگونه ظاهر می‌شود؟

دو صفت بنیادی برای انسان
انسان،

مانند هر موجود دیگر،

در دو صفت شناخته می‌شود:

اندیشه
(Pensée / Thought)

و

امتداد
(Étendue / Extension)

قدرت در صفت امتداد
در صفت امتداد،

قدرت به شکل:

قدرت بدن (Puissance du corps / Power of the Body)

ظاهر می‌شود.

این قدرت یعنی:

توانایی بدن برای:

ترکیب شدن،

تأثیر گذاشتن،

تأثیر پذیرفتن،

حفظ نسبت‌های وجودی خود.

قدرت در صفت اندیشه
در صفت اندیشه،

همین قدرت

به شکل:

قدرت فکر کردن (Puissance de penser / Power of Thinking)

ظاهر می‌شود.

ذهن،

به اندازه‌ای که ایده‌های کافی دارد،

قدرت بیشتری برای شناخت دارد.

آیا دو قدرت وجود دارد؟
دلوز هشدار می‌دهد:

نباید تصور کنیم دو قدرت مستقل وجود دارد.

یعنی:

یک قدرت برای بدن

و یک قدرت برای ذهن.

بلکه:

یک قدرت واحد

در دو صفت بیان می‌شود.

وحدت قدرت
این نکته بسیار مهم است.

اسپینوزا نمی‌گوید:

انسان نصفاً بدن است

و نصفاً ذهن.

بلکه:

انسان،

یک فرد واحد است

که در دو نظام بیانی

ظاهر می‌شود.

خدا و قدرت
اکنون بحث به خدا می‌رسد.

در اسپینوزا:

خدا

همان طبیعت است.

(Deus sive Natura / God or Nature)

و ذات خدا:

قدرت نامتناهی است.

(Potentia infinita / Infinite Power)

ذات خدا و قدرت
اسپینوزا در اخلاق می‌گوید:

قدرت خدا،

همان ذات اوست.

(Dei potentia est ipsa ipsius essentia.)

(The power of God is his very essence.)

معنای این اصل
خدا ابتدا وجود ندارد،

و بعد قدرتی پیدا نمی‌کند.

بلکه:

وجود خدا

همان قدرت اوست.

قدرت و بیان
دلوز این اصل را به نظریهٔ بیان متصل می‌کند:

خدا،

قدرت نامتناهی خود را

در بی‌نهایت شیوه

بیان می‌کند.

ایدهٔ خدا
اکنون مفهوم مهم فصل:

ایدهٔ خدا

(Idea Dei / Idea of God)

است.

ایدهٔ خدا چیست؟
ایدهٔ خدا،

یک تصور ذهنی از یک موجود بزرگ نیست.

بلکه:

شناخت ساختار ضروری واقعیت است.

چرا ایدهٔ خدا مهم است؟
زیرا:

هر شناخت کافی،

در نهایت

به شناخت خدا بازمی‌گردد.

چرا؟

زیرا هر چیز،

مودی از خداست.

شناخت یک چیز
وقتی یک موجود را می‌شناسیم،

در حقیقت:

رابطهٔ ضروری آن را

با طبیعت نامتناهی

درک می‌کنیم.

ایدهٔ خدا و انسان
ذهن انسان،

در آغاز

ایده‌های ناقص دارد.

اما با رشد شناخت،

به سوی:

ایدهٔ کافی خدا

حرکت می‌کند.

سه مرحلهٔ شناخت
دلوز اینجا دوباره سه مرحله را مرتبط می‌کند:

مرحلهٔ اول
تخیل
(Imaginatio / Imagination)

ذهن،

تنها آثار اشیا را دریافت می‌کند.

شناخت پراکنده و ناقص است.

مرحلهٔ دوم
عقل
(Ratio / Reason)

ذهن،

روابط مشترک میان اشیا را درمی‌یابد.

مرحلهٔ سوم
شناخت شهودی
(Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

ذهن،

اشیا را به‌عنوان بیان‌های خدا می‌شناسد.

ایدهٔ خدا و شناخت شهودی
در شناخت شهودی،

ذهن دیگر نمی‌گوید:

«این شیء چگونه با چیزهای دیگر رابطه دارد؟»

بلکه می‌فهمد:

«این شیء چگونه بیان خاص خداست.»

قدرت اندیشه و آزادی
دلوز نشان می‌دهد:

آزادی انسان،

از افزایش قدرت اندیشه ناشی می‌شود.

هرچه ایده‌های کافی بیشتر شوند،

ذهن فعال‌تر می‌شود.

ذهن منفعل و فعال
اسپینوزا میان:

حالت منفعل
(Passif / Passive)

و

حالت فعال
(Actif / Active)

تفاوت می‌گذارد.

ذهن منفعل
ذهن منفعل:

تحت تأثیر علل بیرونی است.

دارای:

تصورات مبهم،

عواطف ناپایدار،

ترس و امید.

ذهن فعال
ذهن فعال:

از ایده‌های کافی عمل می‌کند.

قدرت شناختی آن افزایش می‌یابد.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

دو قدرت:

قدرت وجود،

قدرت اندیشه،

دو جنبهٔ یک قدرت واحدند.

این وحدت،

نتیجهٔ مستقیم نظریهٔ بیان است.

جمع‌بندی فصل هفتم

قدرت وجود (Puissance d'exister / Power of Existing) و قدرت اندیشه (Puissance de penser / Power of Thinking) دو قدرت مستقل نیستند.

هر دو، بیان‌های متفاوت یک قدرت الهی واحد هستند.

ذات خدا همان قدرت نامتناهی اوست.

ایدهٔ خدا (Idea Dei / Idea of God) تصور یک موجود برتر نیست، بلکه شناخت ساختار ضروری واقعیت است.

شناخت هر موجود، در نهایت شناخت شیوه‌ای است که آن موجود خدا را بیان می‌کند.

آزادی انسان با افزایش قدرت اندیشه و دستیابی به ایده‌های کافی حاصل می‌شود.

شناخت شهودی، بالاترین مرحلهٔ درک بیان الهی در موجودات است.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این فصل، دلوز یکی از پایه‌های اصلی خوانش خود از اسپینوزا را آشکار می‌کند: قدرت (Puissance / Power) و بیان (Expression / Expression) از هم جدا نیستند. قدرت خدا چیزی پشت یا پیش از بیان نیست؛ خودِ قدرت در فرآیند بیان شدن تحقق می‌یابد. این نکته بعدها در فلسفهٔ خود دلوز نیز اهمیت فراوان پیدا می‌کند، زیرا او مفهوم قدرت را نه به‌عنوان امکان انتزاعی، بلکه به‌عنوان توان تولید تفاوت‌ها و شکل‌های نوین هستی در نظر می‌گیرد.

در ادامه، وارد فصل هشتم: «بیان و ایده (Expression et idée / Expression and Idea)» می‌شویم؛ فصلی که مستقیماً به نظریهٔ شناخت اسپینوزا و نقد مفهوم بازنمایی می‌پردازد.

فصل هشتم
بیان و ایده
(Expression et idée / Expression and Idea)

مسئلهٔ اصلی فصل
پس از بررسی توازی و دو قدرت اندیشه و وجود، دلوز اکنون وارد یکی از بنیادی‌ترین مباحث فلسفهٔ اسپینوزا می‌شود:

ایده چیست؟

آیا ایده:

تصویر یک چیز است؟

بازنمایی ذهنی یک واقعیت خارجی است؟

یا خود یک شیوهٔ وجودی مستقل است؟

پاسخ اسپینوزا و تفسیر دلوز:

ایده،

بازنمایی نیست؛

بلکه

بیان (Expression / Expression)

است.

نقد نظریهٔ بازنمایی
بازنمایی

(Représentation / Representation)

در بسیاری از فلسفه‌های پیش از اسپینوزا، شناخت چنین تصور می‌شد:

یک شیء خارجی وجود دارد،

ذهن تصویری از آن می‌سازد،

و شناخت یعنی تطابق این تصویر با شیء.

مشکل بازنمایی
دلوز می‌گوید:

این دیدگاه میان:

ذهن

و

جهان

یک فاصله ایجاد می‌کند.

ذهن باید همیشه بپرسد:

آیا تصویر من درست است؟

آیا این ایده واقعاً با شیء مطابق است؟

اسپینوزا و تغییر مسئله
اسپینوزا مسئله را به شکل دیگری مطرح می‌کند:

ایده،

چیزی در ذهن نیست که به یک شیء بیرونی اشاره کند.

بلکه:

ایده،

خود یک واقعیت است.

تعریف ایده
اسپینوزا در اخلاق می‌گوید:

ایده، مفهومی است که ذهن آن را می‌سازد.

(Idea est conceptus, quem Mens format.)

(An idea is a concept formed by the Mind.)

چرا «تصور» نیست؟
دلوز بر واژهٔ:

مفهوم (Conceptus / Concept)

تأکید می‌کند.

ایده،

دریافت منفعل یک تصویر نیست.

بلکه:

فعالیت ذهن است.

ایده و شیء
اکنون پرسش مهم:

اگر ایده تصویر شیء نیست،

رابطهٔ ایده و شیء چیست؟

پاسخ:

آن‌ها دو بیان از یک واقعیت‌اند.

اصل توازی در شناخت
در فصل قبل دیدیم:

ترتیب ایده‌ها

همان ترتیب اشیاست.

اکنون معنای عمیق این اصل روشن می‌شود.

ایدهٔ بدن
بدن در صفت امتداد وجود دارد.

ایدهٔ بدن در صفت اندیشه وجود دارد.

اما:

ایدهٔ بدن

یک کپی ذهنی از بدن نیست.

دو بیان
بدن:

بیان واقعیت در امتداد است.

ایدهٔ بدن:

بیان همان واقعیت در اندیشه است.

ایدهٔ کافی
مفهوم مرکزی این فصل:

ایدهٔ کافی

(Idée adéquate / Adequate Idea)

است.

تعریف ایدهٔ کافی
ایدهٔ کافی،

ایده‌ای است که:

تمام علت‌های درونی موضوع خود را دربر دارد.

ایدهٔ ناکافی
در مقابل:

ایدهٔ ناکافی

(Idée inadéquate / Inadequate Idea)

ایده‌ای است که:

تنها بخشی از علت را می‌شناسد.

مثال
اگر فقط اثر یک حادثه را ببینیم،

اما علت‌های آن را ندانیم،

ایدهٔ ما ناکافی است.

شناخت ناکافی
شناخت ناکافی:

از تجربهٔ پراکنده،

تصادف،

و برخوردهای بیرونی

به وجود می‌آید.

شناخت کافی
شناخت کافی:

ساختار درونی و ضروری چیزها را درک می‌کند.

ایده به عنوان علت
دلوز نکتهٔ مهمی را مطرح می‌کند:

ایده،

صرفاً نتیجهٔ چیزی نیست.

ایدهٔ کافی،

خود دارای قدرت علّی است.

قدرت اندیشه
ذهن،

وقتی ایده‌های کافی دارد،

فعال می‌شود.

این همان:

قدرت اندیشه

(Puissance de penser / Power of Thinking)

است.

ایده و حقیقت
در اسپینوزا:

حقیقت بیرون از ایده نیست.

اصل مشهور اسپینوزا
حقیقت معیار خود و کذب است.

لاتینی:

Verum index sui et falsi.

انگلیسی:

Truth is the standard both of itself and of falsity.

معنای این اصل
یک ایدهٔ کافی،

به دلیل ساختار درونی خود،

حقیقت دارد.

نه به دلیل اینکه با یک تصویر خارجی مقایسه شده است.

ایده و بیان
اکنون دلوز به مفهوم اصلی کتاب بازمی‌گردد:

ایده،

بیان است.

چه چیزی بیان می‌شود؟
واقعیت،

در صفت اندیشه

بیان می‌شود.

همان‌گونه که:

بدن،

در صفت امتداد

بیان می‌شود.

ایده و جوهر
در نهایت:

هر ایده،

بیان یک حالت از جوهر است.

شناخت خدا
بالاترین ایده:

ایدهٔ خدا

است.

چرا ایدهٔ خدا عالی‌ترین است؟
زیرا خدا:

علت همهٔ چیزهاست.

پس شناخت خدا،

شناخت بنیاد همهٔ بیان‌هاست.

حرکت شناخت
دلوز مسیر شناخت را چنین توضیح می‌دهد:

اشیا



ایدهٔ اشیا



ایده‌های کافی



ایدهٔ خدا



شناخت شهودی

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

نظریهٔ شناخت اسپینوزا،

بر پایهٔ نظریهٔ بیان قرار دارد.

ما جهان را از بیرون بازنمایی نمی‌کنیم؛

بلکه درون همان فرآیند بیانی طبیعت،

به شناخت می‌رسیم.

جمع‌بندی فصل هشتم

ایده (Idée / Idea) در اسپینوزا تصویر یا کپی شیء نیست.

ایده، یک بیان (Expression / Expression) از همان واقعیت در صفت اندیشه است.

اصل توازی نشان می‌دهد که ایده‌ها و اشیا دو نظم جدا نیستند.

ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea) شناخت علت‌ها و ساختار ضروری چیزهاست.

ایدهٔ ناکافی (Idée inadéquate / Inadequate Idea) حاصل دریافت‌های ناقص و بیرونی است.

حقیقت در خود ایدهٔ کافی حضور دارد، نه در مقایسهٔ بیرونی.

شناخت خدا، شناخت بنیاد همهٔ بیان‌های طبیعت است.

نظریهٔ بیان، اساس نظریهٔ شناخت اسپینوزاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این فصل، دلوز یکی از مهم‌ترین فاصله‌های اسپینوزا با سنت دکارتی را آشکار می‌کند. برای دکارت، ایده غالباً چیزی است که در ذهن قرار دارد و باید نسبت آن با واقعیت خارجی بررسی شود. اما در خوانش دلوز از اسپینوزا، ایده یک «چیز ذهنی دربارهٔ چیز دیگر» نیست؛ بلکه یک شیوهٔ وجود (Mode of Being) است که همان واقعیت را در صفت اندیشه بیان می‌کند. به همین دلیل، نظریهٔ شناخت اسپینوزا مستقیماً با هستی‌شناسی او پیوند دارد: شناخت درست، نه خروج از جهان به سوی بازنمایی، بلکه ورود عمیق‌تر به نظم بیانی خود جهان است.

در ادامه، فصل نهم: «امر ناکافی (L'inadéquat / The Inadequate)» را ادامه می‌دهم؛ فصلی که به تخیل، خطا، بندگی انسان و علت اینکه چرا انسان‌ها اغلب به جای شناخت کافی در جهان تصورات ناقص زندگی می‌کنند می‌پردازد.

فصل نهم
امر ناکافی
(L'inadéquat / The Inadequate)

مسئلهٔ اصلی فصل
پس از آنکه دلوز در فصل هشتم توضیح داد که:

ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea)

چگونه واقعیت را در ساختار ضروری آن بیان می‌کند،

اکنون به مسئلهٔ مقابل می‌پردازد:

چرا انسان اغلب به جای شناخت کافی،

با:

تصورات مبهم،

تصاویر پراکنده،

برداشت‌های ناقص،

زندگی می‌کند؟

این قلمرو:

امر ناکافی

است.

تعریف امر ناکافی
ناکافی

(Inadéquat / Inadequate)

یعنی:

ایده‌ای که علت واقعی و کامل موضوع خود را در خود ندارد.

ایدهٔ ناکافی چیست؟
ایدهٔ ناکافی:

تمام واقعیت یک چیز را بیان نمی‌کند.

بلکه فقط:

اثری که آن چیز بر ما گذاشته است

را بیان می‌کند.

مثال ساده
فرض کنیم:

خورشید را از دور می‌بینیم.

ما تصویری از خورشید داریم.

اما این تصویر:

علت‌های واقعی،

ساختار فیزیکی،

و ضرورت وجود خورشید

را نشان نمی‌دهد.

تخیل
مفهوم اصلی این حوزه:

تخیل

(Imaginatio / Imagination)

است.

تخیل چیست؟
تخیل در اسپینوزا به معنای خیال‌پردازی هنری نیست.

بلکه:

شیوهٔ نخستین و ناقص شناخت است.

ویژگی تخیل
در تخیل:

ذهن

با آثار اشیا

بر بدن خود

سر و کار دارد.

نه با ذات واقعی آن‌ها.

بدن و برخوردها
انسان همیشه با اشیای بیرونی برخورد می‌کند.

هر برخورد،

تغییری در بدن ایجاد می‌کند.

این تغییر،

در ذهن

به صورت ایده ظاهر می‌شود.

مشکل چیست؟
مشکل این است که:

ذهن اغلب

این تغییر درونی را

با شناخت خودِ شیء اشتباه می‌گیرد.

مثال
وقتی غذایی را شیرین احساس می‌کنیم،

این احساس:

بیان رابطهٔ میان غذا و بدن ماست.

اما لزوماً:

ذات کامل آن غذا نیست.

سه سطح شناخت و ناکافی بودن
دلوز نشان می‌دهد:

مرتبهٔ نخست شناخت،

یعنی تخیل،

ذاتاً قلمرو ایده‌های ناکافی است.

شناخت نخست
(Premier genre de connaissance / First Kind of Knowledge)

ویژگی‌ها:

تجربهٔ پراکنده،

نشانه‌ها،

تصاویر،

حافظه،

عادات.

چرا تخیل ضروری است؟
دلوز تأکید می‌کند:

تخیل یک اشتباه ساده نیست.

بلکه:

اولین شیوهٔ وجود ذهن در جهان است.

انسان از ابتدا نمی‌تواند عقلانی باشد.
زیرا انسان ابتدا:

با بدن خود

و با برخوردهای بیرونی

زندگی می‌کند.

علت خطا
در اسپینوزا:

خطا

یک «چیز مثبت» نیست.

خطا چیست؟
خطا:

فقدان شناخت کافی است.

تاریکی
دلوز از یک مثال مهم استفاده می‌کند:

تاریکی،

یک واقعیت مستقل نیست.

تاریکی،

نبود نور است.

به همین شکل:
خطا،

نبود شناخت کافی است.

نقد مفهوم اراده
اینجا اسپینوزا علیه سنت دکارتی حرکت می‌کند.

دکارت می‌گوید:

خطا زمانی رخ می‌دهد که اراده بیش از فهم حرکت کند.

پاسخ اسپینوزا
اسپینوزا می‌گوید:

اراده چیزی جدا از فهم نیست.

اراده و اندیشه
در اسپینوزا:

ارادهٔ کلی وجود ندارد.

هر ایده،

خود یک تأیید است.

بنابراین:
خطا،

نتیجهٔ یک انتخاب آزاد غلط نیست.

بلکه:

نتیجهٔ داشتن ایده‌های ناکافی است.

ایده‌های ناکافی و بندگی
اکنون دلوز به مفهوم:

بندگی

(Servitude / Servitude)

می‌رسد.

انسان بنده چیست؟
انسان بندهٔ:

اشیای بیرونی،

عواطف منفعل،

و تصورات ناکافی است.

عاطفهٔ منفعل
(Affect passif / Passive Affect)

حالتی است که:

علت آن را به‌درستی نمی‌شناسیم.

مثال
اگر چیزی ما را خشمگین کند،

اما علت واقعی این خشم را ندانیم،

ما تحت سلطهٔ آن هستیم.

آزادی چگونه آغاز می‌شود؟
آزادی با حذف عواطف آغاز نمی‌شود.

بلکه با:

شناخت علت‌ها

آغاز می‌شود.

تبدیل منفعل به فعال
وقتی ذهن:

علت یک حالت را می‌شناسد،

آن حالت از یک عاطفهٔ منفعل

به یک فهم فعال تبدیل می‌شود.

شناخت و قدرت
اینجا دوباره مفهوم:

قدرت (Puissance / Power)

ظاهر می‌شود.

ایده‌های ناکافی
قدرت انسان را کاهش می‌دهند.

ایده‌های کافی
قدرت انسان را افزایش می‌دهند.

اخلاق اسپینوزا
بنابراین اخلاق اسپینوزا:

اخلاق گناه نیست.

بلکه:

اخلاق افزایش قدرت شناخت و عمل است.

نقش بیان
دلوز دوباره نظریهٔ بیان را وارد می‌کند.

ایدهٔ ناکافی نیز یک بیان است،

اما:

بیان ناقص و محدود.

چرا ناقص؟
زیرا:

فقط اثرات سطحی یک رابطه را بیان می‌کند،

نه ساختار ضروری آن را.

گذار از ناکافی به کافی
این گذار:

حرکتی از جهل به علم نیست فقط.

بلکه:

حرکتی از یک شیوهٔ وجود به شیوه‌ای دیگر است.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

امر ناکافی،

نقطهٔ مقابل سادهٔ حقیقت نیست.

بلکه:

مرحله‌ای ضروری در مسیر شناخت است.

انسان ابتدا:

با آثار اشیا زندگی می‌کند،

سپس:

روابط را می‌شناسد،

و سرانجام:

ذات‌ها را در نسبت با خدا درک می‌کند.

جمع‌بندی فصل نهم

ایدهٔ ناکافی (Idée inadéquate / Inadequate Idea) شناخت ناقص علت‌هاست.

تخیل (Imaginatio / Imagination) نخستین مرتبهٔ شناخت انسان است.

تخیل شناخت ذات اشیا نیست، بلکه شناخت آثار آن‌ها بر بدن ماست.

خطا در اسپینوزا نبود شناخت کافی است، نه نتیجهٔ ارادهٔ آزاد.

انسان زمانی بنده است که تحت تأثیر عواطف منفعل و ایده‌های ناکافی باشد.

آزادی با شناخت علت‌ها و تبدیل حالت‌های منفعل به فعالیت آغاز می‌شود.

حتی ایدهٔ ناکافی نیز نوعی بیان است، اما بیان ناقص و محدود واقعیت.

حرکت اخلاقی انسان، گذار از بیان ناقص به بیان کامل‌تر است.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این فصل، دلوز نشان می‌دهد که «ناکافی» در اسپینوزا به معنای صرفاً «غلط» یا «بی‌ارزش» نیست. ایده‌های ناکافی نیز بخشی از نظم طبیعت‌اند؛ آن‌ها بیان‌هایی واقعی‌اند، اما فقط بخشی از شبکهٔ علّی واقعیت را آشکار می‌کنند. انسان زمانی از بندگی رها می‌شود که از سطح آثار و تصادف‌ها به سطح علت‌ها و ضرورت‌ها حرکت کند. این حرکت همان چیزی است که اسپینوزا از آن به‌عنوان گذار از شناخت نخست به شناخت دوم و سوم یاد می‌کند.

در ادامه، فصل دهم: «اسپینوزا علیه دکارت (Spinoza contre Descartes / Spinoza Against Descartes)» را با همین روش ادامه می‌دهیم.


برچسب‌ها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب
[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:50 ] [ عباس مهیاد ]


فصل چهارم
قدرت و کوناتوس
(La puissance et le conatus / Power and Conatus)

مقدمهٔ فصل
دلوز فصل چهارم را با این پرسش آغاز می‌کند:

اگر هر موجود بیان (Expression / Expression) قدرت خداست، پس:

قدرت (Puissance / Power) در موجودات چگونه وجود دارد؟

آیا انسان فقط موجودی منفعل است؟

آیا هر موجود سهمی از قدرت الهی دارد؟

کوشش هر موجود برای حفظ خویش از کجا ناشی می‌شود؟

پاسخ تمام این پرسش‌ها در مفهوم مشهور اسپینوزا یعنی کوناتوس (Conatus / Conatus) نهفته است.

بخش اول
قدرت، ذات هر موجود است
(La puissance comme essence de chaque chose / Power as the Essence of Every Thing)

مسئلهٔ اصلی
در سنت فلسفی پیش از اسپینوزا، معمولاً میان ذات (Essence / Essence) و قدرت (Puissance / Power) تفاوت گذاشته می‌شد.

ذات یعنی:

«آنچه یک چیز هست.»

قدرت یعنی:

«آنچه آن چیز می‌تواند انجام دهد.»

اما دلوز نشان می‌دهد که اسپینوزا این دو را از هم جدا نمی‌کند.

ذات یعنی قدرت
یکی از مهم‌ترین گزاره‌های اسپینوزا این است:

ذات هر چیز، همان قدرت آن است.

(L'essence de chaque chose est sa puissance / The Essence of Each Thing Is Its Power)

دلوز می‌گوید:

این جمله،

تمام سنت ارسطویی را دگرگون می‌کند.

در فلسفهٔ ارسطو
ارسطو میان:

قوه (Dynamis / Potentiality)

و

فعل (Energeia / Actuality)

تمایز می‌گذارد.

اما اسپینوزا،

به تفسیر دلوز،

قدرت را چیزی بالقوه نمی‌داند.

قدرت،

همیشه بالفعل است.

قدرت، امکان نیست
واژهٔ مهم این بخش:

قدرت (Puissance / Power)

نباید با

امکان (Possibilité / Possibility)

اشتباه گرفته شود.

قدرت یعنی:

آنچه اکنون

در حال تحقق است.

نه آنچه شاید روزی تحقق یابد.

مثال
یک دانهٔ بلوط

قدرت خاص خود را دارد.

این قدرت،

نه آرزوی درخت شدن،

بلکه تمام توان واقعی آن برای رشد است.

همین اکنون.

بنابراین،

قدرت،

همواره فعلیت دارد،

حتی اگر درجات آن متفاوت باشد.

خدا و قدرت
در خدا،

قدرت،

نامتناهی است.

(Puissance infinie / Infinite Power)

در موجودات متناهی،

قدرت،

محدود است.

(Puissance finie / Finite Power)

اما این محدود بودن،

به معنای ضعف مطلق نیست.

بلکه به معنای بیان درجه‌ای خاص از همان قدرت نامتناهی است.

چرا موجودات متفاوت‌اند؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

نه به دلیل تفاوت در جوهر.

بلکه به دلیل تفاوت در قدرت.

هر موجود،

شدت متفاوتی

از قدرت را بالفعل می‌کند.

کوناتوس
اکنون دلوز به مشهورترین مفهوم اسپینوزا می‌رسد.

کوناتوس (Conatus / Conatus)

این واژه از فعل لاتینی Conari (کوشیدن / To Strive) گرفته شده است.

اسپینوزا در قضیهٔ ششم بخش سوم اخلاق (Ethica, Pars III, Propositio VI / Ethics, Part III, Proposition 6) می‌نویسد:

«هر چیز، تا آنجا که به خود وابسته است، می‌کوشد در وجود خود پایدار بماند.»

(Unaquaeque res, quantum in se est, in suo esse perseverare conatur.)

(Each Thing, as Far as It Can by Its Own Power, Strives to Persevere in Its Being.)

دلوز این جمله را قلب اخلاق اسپینوزا می‌نامد.

معنای «کوشش»
باید دقت کرد که:

کوشش (Conatus / Striving)

به معنای میل آگاهانه نیست.

سنگ نیز کوناتوس دارد.

گیاه نیز کوناتوس دارد.

حیوان نیز کوناتوس دارد.

انسان نیز کوناتوس دارد.

پس کوناتوس،

اصل بنیادین هر موجود است.

کوناتوس و بقا
آیا کوناتوس فقط میل به زنده ماندن است؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

این برداشت بسیار سطحی است.

کوناتوس،

کوشش برای حفظ یک نسبت (Rapport / Relation) است.

یعنی:

هر موجود می‌کوشد

ساختار وجودی خود را حفظ کند.

مثال
درخت،

صرفاً نمی‌خواهد زنده بماند.

بلکه می‌کوشد

شیوهٔ خاص درخت بودن خود را حفظ کند.

انسان نیز

صرفاً به بقای زیستی قانع نیست.

او می‌کوشد

نسبت‌های وجودی خود را گسترش دهد.

کوناتوس و قدرت
دلوز مهم‌ترین نتیجه را چنین بیان می‌کند:

کوناتوس،

خودِ قدرت موجود است.

نه نتیجهٔ قدرت.

نه پیامد قدرت.

بلکه قدرت،

وقتی در موجودی متناهی فعلیت می‌یابد،

به صورت کوناتوس ظاهر می‌شود.

کوناتوس و ذات
اسپینوزا در قضیهٔ هفتم بخش سوم (Propositio VII / Proposition 7) می‌گوید:

«کوناتوس همان ذات بالفعل هر چیز است.»

(Conatus est ipsa rei actualis essentia.)

(The Conatus Is the Actual Essence of the Thing.)

دلوز این جمله را یکی از بنیادی‌ترین گزاره‌های کل کتاب اخلاق می‌داند.

چرا «ذات بالفعل»؟
زیرا ذات،

چیزی پنهان یا بالقوه نیست.

ذات،

در خودِ کوشش موجود

برای ادامهٔ وجودش

آشکار می‌شود.

به همین دلیل،

دلوز می‌گوید:

ذات،

همان قدرت در حال عمل است.

نتیجهٔ فلسفی
از اینجا به بعد،

اخلاق اسپینوزا

دیگر دربارهٔ «بایدها» نیست.

بلکه دربارهٔ این است که:

هر موجود،

چه مقدار قدرت دارد،

و چگونه می‌تواند

قدرت خود را افزایش دهد.

این همان چیزی است که دلوز آن را اخلاق قدرت (Éthique de la puissance / Ethics of Power) می‌نامد.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

قدرت (Puissance / Power) و ذات (Essence / Essence) در فلسفهٔ اسپینوزا از یکدیگر جدا نیستند.

قدرت، امکان یا استعداد صرف نیست، بلکه فعلیت موجود است.

کوناتوس (Conatus / Conatus) کوشش هر موجود برای حفظ و تداوم نسبت وجودی خویش است.

کوناتوس به موجودات آگاه محدود نیست؛ هر مود متناهی دارای کوناتوس است.

بر اساس قضیهٔ هفتم بخش سوم اخلاق، کوناتوس همان ذات بالفعل (Essence actuelle / Actual Essence) هر موجود است.

اخلاق اسپینوزا، از منظر دلوز، علم افزایش یا کاهش قدرت کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است، نه مجموعه‌ای از احکام تکلیفی.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز آگاهانه با خوانش‌هایی که کوناتوس (Conatus / Conatus) را صرفاً به «غریزهٔ بقا» یا «میل به زنده ماندن» فرو می‌کاهند، مخالفت می‌کند. او نشان می‌دهد که در متن لاتینی اسپینوزا، perseverare in suo esse («پایدار ماندن در وجود خویش») به معنای حفظ صرفِ حیات زیستی نیست، بلکه به معنای حفظ و فعلیت‌بخشیدن به نسبت وجودی (Rapport d'existence / Relation of Existence) و درجهٔ قدرت (Degré de puissance / Degree of Power) هر موجود است. این تفسیر، بعدها در فلسفهٔ خود دلوز نیز ادامه می‌یابد و مبنای فهم او از میل (Désir / Desire)، توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) و شدت (Intensité / Intensity) می‌شود. در عین حال، باید توجه داشت که پیوند مستقیم میان کوناتوس و نظریهٔ شدت‌ها، بیش از آنکه در متن اسپینوزا تصریح شده باشد، حاصل خوانش فلسفی و خلاقانهٔ دلوز از اسپینوزاست.

فصل چهارم
بخش دوم
قدرت، توان کنش و اقتدار
(La puissance, la puissance d'agir et le pouvoir / Power, the Power of Acting, and Authority)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز می‌پرسد:

وقتی اسپینوزا از قدرت (Puissance / Power) سخن می‌گوید، دقیقاً منظور او چیست؟

آیا قدرت همان سلطه بر دیگران است؟

آیا قدرت یعنی توانایی فرمان دادن؟

آیا خدا به این دلیل قدرتمند است که بر جهان حکومت می‌کند؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

اسپینوزا واژهٔ قدرت (Puissance / Power) را به معنایی کاملاً متفاوت به کار می‌برد.

دو معنای قدرت
در زبان فرانسه، دو واژه وجود دارد که در فارسی هر دو معمولاً «قدرت» ترجمه می‌شوند:

Puissance (قدرت، توان ذاتی / Power, Potency)

Pouvoir (اقتدار، سلطه، فرمانروایی / Authority, Dominion)

دلوز تأکید می‌کند که اسپینوزا اساساً فیلسوف Puissance است، نه Pouvoir.

قدرت ذاتی
قدرت ذاتی (Puissance / Power)

یعنی:

توان واقعی یک موجود برای عمل کردن مطابق با ذات خود.

این قدرت از درون موجود برمی‌خیزد.

هیچ ارتباط ضروری با فرمانروایی بر دیگران ندارد.

اقتدار
در مقابل،

اقتدار یا سلطه (Pouvoir / Authority, Dominion)

یعنی:

توانایی و امکان فرمان دادن، کنترل کردن یا واداشتن دیگران به انجام کاری.

این نوع قدرت، رابطه‌ای سیاسی یا اجتماعی است.

اما قدرت مورد نظر اسپینوزا، پیش از آنکه سیاسی باشد، هستی‌شناختی (Ontologique / Ontological) است.

مثال
یک درخت بزرگ

بر هیچ‌کس حکومت نمی‌کند.

اما قدرت فراوانی دارد.

چرا؟

زیرا می‌تواند:

رشد کند،

میوه بدهد،

با محیط خود سازگار شود،

و نسبت وجودی خود را حفظ کند.

در مقابل،

ممکن است یک پادشاه بر میلیون‌ها نفر حکومت کند،

اما از نظر اسپینوزا،

اگر توان کنش او اندک باشد،

قدرت واقعی کمی دارد.

توان کنش
اکنون دلوز مفهوم مهم دیگری را وارد بحث می‌کند:

توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting)

این مفهوم، محور اخلاق اسپینوزاست.

هر موجود،

تا آنجا که می‌تواند

بر اساس ذات خود عمل کند،

دارای توان کنش است.

کنش و انفعال
اسپینوزا میان دو وضعیت تمایز می‌گذارد:

کنش (Action / Action)

انفعال (Passion / Passion, Passivity)

کنش
وقتی علت کافیِ آنچه در ما رخ می‌دهد، خودِ ما باشیم،

در حالت کنش (Action / Action) قرار داریم.

یعنی:

قدرت ما بالفعل شده است.

انفعال
اما اگر علت اصلیِ آنچه در ما رخ می‌دهد، چیزی بیرون از ما باشد،

در حالت انفعال (Passion / Passion) هستیم.

در این حالت،

قدرت ما کاهش یافته است.

مثال
فرض کنید انسانی از روی فهم و شناخت تصمیمی می‌گیرد.

در اینجا،

علت عمل،

خودِ اوست.

این کنش است.

اما اگر همان انسان صرفاً از روی ترس یا اجبار کاری انجام دهد،

علت اصلی عمل،

نیرویی بیرونی است.

این انفعال است.

قدرت و آزادی
دلوز اکنون رابطهٔ قدرت با آزادی را روشن می‌کند.

در فلسفهٔ اسپینوزا،

آزادی (Liberté / Freedom)

به معنای انتخاب دل‌بخواهی نیست.

آزادی یعنی:

هرچه بیشتر از روی ذات خود عمل کنیم.

پس آزادی،

افزایش توان کنش است.

چرا انسان اغلب منفعل است؟
زیرا انسان معمولاً علت کامل افعال خود نیست.

او تحت تأثیر:

محیط،

بدن،

عواطف،

تخیلات،

و روابط بیرونی

قرار دارد.

به همین دلیل،

بخش بزرگی از زندگی انسان در وضعیت انفعال می‌گذرد.

آیا انفعال همیشه بد است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

انفعال، یک وضعیت وجودی است،

نه یک گناه.

هیچ داوری اخلاقی در کار نیست.

مسئله فقط این است که:

در انفعال،

قدرت ما کمتر بالفعل می‌شود.

در کنش،

قدرت ما بیشتر بالفعل می‌شود.

خدا و کنش
تنها موجودی که همواره در حالت کنش (Action / Action) است،

خداست.

چرا؟

زیرا هیچ علت بیرونی بر خدا اثر نمی‌گذارد.

او همیشه علت کامل افعال خویش است.

انسان و افزایش قدرت
از اینجا اخلاق اسپینوزا آغاز می‌شود.

پرسش اخلاقی دیگر این نیست:

«چه کاری خوب است؟»

بلکه این است:

«چه چیزی توان کنش مرا افزایش می‌دهد؟»

این تغییر پرسش، از دید دلوز، انقلابی در تاریخ فلسفهٔ اخلاق است.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که اخلاق اسپینوزا اخلاق فرمان، تکلیف یا قانون نیست.

بلکه علمی است دربارهٔ:

افزایش قدرت،

کاهش قدرت،

گذار از انفعال به کنش،

و فعلیت‌بخشیدن هرچه بیشتر به ذات.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

قدرت (Puissance / Power) با اقتدار یا سلطه (Pouvoir / Authority, Dominion) تفاوت اساسی دارد.

قدرت، توان ذاتی هر موجود برای عمل مطابق با ذات خویش است.

توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) معیار اصلی سنجش قدرت موجودات است.

کنش (Action / Action) زمانی رخ می‌دهد که موجود علت کافی افعال خود باشد.

انفعال (Passion / Passion) زمانی رخ می‌دهد که علت اصلی آنچه بر موجود می‌گذرد، بیرون از او باشد.

آزادی در فلسفهٔ اسپینوزا، افزایش توان کنش است، نه انتخاب بدون علت.

اخلاق اسپینوزا، مطالعهٔ شرایط افزایش یا کاهش قدرت موجودات است، نه تدوین مجموعه‌ای از بایدها و نبایدها.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز یکی از مهم‌ترین تمایزهای واژگانی و مفهومی را برجسته می‌کند: تمایز میان Puissance و Pouvoir. در زبان فارسی هر دو معمولاً «قدرت» ترجمه می‌شوند، اما از نظر فلسفی تفاوتی بنیادین دارند. Puissance به توان درونی، ظرفیت بالفعل و نیروی ذاتی یک موجود اشاره دارد، در حالی که Pouvoir بیشتر به اقتدار، سلطه یا امکان فرمانروایی بر دیگران مربوط است. اسپینوزا در آثار خود عمدتاً از مفهوم نخست بهره می‌گیرد و دلوز نیز همین تمایز را به یکی از ارکان فلسفهٔ خود تبدیل می‌کند. بعدها، به‌ویژه در آثار مشترک او با فلیکس گتاری (Félix Guattari)، این تمایز برای نقد نهادهای سلطه و دفاع از اشکال خلاقِ توانمندی و آفرینش به کار گرفته می‌شود. با این حال، باید میان تفسیر دلوز و متن خود اسپینوزا تمایز گذاشت: پیوند مستقیم این تمایز با نقد سیاسیِ سلطه، بیش از آنکه در اخلاق تصریح شده باشد، حاصل گسترش فلسفی دلوز از مفاهیم اسپینوزاست.

فصل چهارم
بخش سوم
کوناتوس و میل
(Le conatus et le désir / Conatus and Desire)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون پرسشی بنیادین مطرح می‌کند:

اگر کوناتوس (Conatus / Conatus) ذات بالفعل هر موجود است، پس میل (Désir / Desire) چیست؟

آیا میل همان کوناتوس است؟

یا چیزی متفاوت از آن؟

آیا میل فقط در انسان وجود دارد؟

یا در همهٔ موجودات؟

تعریف اسپینوزا از میل
اسپینوزا در تعریف مشهور خود می‌نویسد:

«میل، همان کوناتوس است، آنگاه که انسان از آن آگاه باشد.»

(Cupiditas est ipsa hominis essentia, quatenus ex data quacunque ejus affectione determinata concipitur ad aliquid agendum.)

در ترجمهٔ رایج انگلیسی:

(Desire is the very essence of man insofar as it is conceived as determined to any action from any given affection of itself.)

دلوز این تعریف را یکی از انقلابی‌ترین تعریف‌های تاریخ فلسفه می‌داند.

میل، فقدان نیست
در سنت افلاطونی و مسیحی، میل معمولاً چنین تعریف می‌شد:

میل یعنی خواستن چیزی که نداریم.

یعنی:

فقدان (Manque / Lack)

اما دلوز تأکید می‌کند:

اسپینوزا این نظریه را به‌کلی رد می‌کند.

میل، قدرت است
در فلسفهٔ اسپینوزا:

میل،

بیان قدرت موجود است.

نه نشانهٔ کمبود او.

به همین دلیل،

هرچه قدرت بیشتر شود،

میل نیز بیشتر می‌شود.

چرا این نکته مهم است؟
زیرا از اینجا به بعد،

میل دیگر علامت ضعف نیست.

بلکه نشانهٔ فعلیت‌یافتن قدرت است.

دلوز این نکته را اساس تمام فلسفهٔ خود دربارهٔ میل می‌داند.

میل و آگاهی
اکنون دلوز میان دو مفهوم تمایز می‌گذارد:

کوناتوس (Conatus / Conatus)

و

میل (Désir / Desire)

کوناتوس،

در همهٔ موجودات وجود دارد.

اما میل،

شکل آگاهانهٔ کوناتوس است.

به همین دلیل،

دلوز می‌گوید:

میل،

کوناتوسی است که خود را می‌شناسد.

آیا فقط انسان میل دارد؟
در متن اسپینوزا،

تعریف میل مستقیماً دربارهٔ انسان بیان می‌شود.

اما دلوز تأکید می‌کند که ساختار مفهومی آن را می‌توان در سراسر طبیعت دنبال کرد.

با این حال، باید میان متن اسپینوزا و بسط دلوز تفاوت گذاشت:

اسپینوزا میل را به‌عنوان ذات انسان از آن حیث که به کنش معینی تعیین می‌شود تعریف می‌کند.

دلوز این ساختار را به‌عنوان الگویی عام برای فهم پویایی قدرت در همهٔ موجودات تفسیر می‌کند.

میل و عاطفه
اکنون مفهوم مهم دیگری وارد بحث می‌شود:

عاطفه (Affect / Affect)

فرانسوی:

Affect

لاتینی:

Affectus

انگلیسی:

Affect

دلوز تأکید می‌کند که:

نباید آن را با

احساس (Sentiment / Feeling)

یا

هیجان (Emotion / Emotion)

یکسان گرفت.

Affectus
در اسپینوزا،

Affectus (عاطفه / Affect)

یعنی:

تغییری در قدرت کنش موجود.

اگر قدرت افزایش یابد،

یک عاطفه پدید آمده است.

اگر قدرت کاهش یابد،

باز هم یک عاطفه پدید آمده است.

بنابراین،

عاطفه،

اندازه‌گیری تغییر قدرت است.

Affection
اما اسپینوزا واژهٔ دیگری نیز دارد:

Affection (Affection / Affection)

لاتینی:

Affectio

این دو واژه بسیار نزدیک‌اند،

اما یکی نیستند.

دلوز با دقت فراوان میان آن‌ها تمایز می‌گذارد.

Affectio چیست؟
Affectio (اثرپذیری، حالت، تأثر / Affection)

یعنی:

حالت یا وضعیتی که بدن یا ذهن در آن قرار گرفته است.

برای مثال:

برخورد نور با چشم،

یک Affectio است.

Affectus چیست؟
اما

Affectus (عاطفه / Affect)

عبارت است از:

تغییری که آن حالت

در قدرت ما ایجاد می‌کند.

پس:

Affectio = حالت.

Affectus = تغییر قدرت.

دلوز این تمایز را یکی از مهم‌ترین نکات واژگانی در کل آثار اسپینوزا می‌داند.

مثال
فرض کنید:

شما موسیقی‌ای می‌شنوید.

خودِ شنیدن موسیقی،

یک Affectio (اثرپذیری یا حالت / Affection) است.

اما اگر این موسیقی

قدرت اندیشیدن،

شادمانی،

یا توان کنش شما را افزایش دهد،

این افزایش،

یک Affectus (عاطفه / Affect) است.

اگر برعکس،

قدرت شما را کاهش دهد،

باز هم یک Affectus رخ داده است،

اما از نوع کاهنده.

میل و عاطفه
دلوز اکنون رابطهٔ این مفاهیم را روشن می‌کند.

کوناتوس،

ذات بالفعل موجود است.

میل،

آگاهی از این کوناتوس در انسان است.

عاطفه،

تغییر در شدت این کوناتوس است.

بنابراین،

تمام زندگی روانی انسان،

از دید اسپینوزا،

بر اساس تغییرات قدرت توضیح داده می‌شود.

شادی و اندوه
از اینجا،

اسپینوزا به دو عاطفهٔ بنیادی می‌رسد:

شادی (Joie / Joy)

و

اندوه (Tristesse / Sadness)

شادی،

افزایش قدرت کنش است.

اندوه،

کاهش قدرت کنش است.

دلوز می‌گوید:

تمام عواطف دیگر،

ترکیب‌هایی از همین دو حرکت‌اند.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

اخلاق اسپینوزا،

روان‌شناسی به معنای سنتی نیست.

بلکه

علم تغییرات قدرت است.

احساسات،

ارزش اخلاقی ندارند.

آن‌ها فقط نشان می‌دهند که:

قدرت ما افزایش یافته است

یا کاهش.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

کوناتوس (Conatus / Conatus) ذات بالفعل هر موجود است.

میل (Désir / Desire) در تعریف اسپینوزا، ذات انسان است از آن حیث که به کنش معینی تعیین می‌شود و دلوز آن را صورت آگاهانهٔ کوناتوس تفسیر می‌کند.

اسپینوزا میل را بر اساس فقدان (Manque / Lack) تعریف نمی‌کند، بلکه بر اساس قدرت (Puissance / Power).

Affectio (اثرپذیری، حالت / Affection) با Affectus (عاطفه / Affect) تفاوت دارد؛ اولی حالت یا تأثر است و دومی تغییر در قدرت کنش.

شادی (Joie / Joy) افزایش و اندوه (Tristesse / Sadness) کاهش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) هستند.

اخلاق اسپینوزا، از منظر دلوز، علم سنجش و تحلیل تغییرات قدرت است، نه داوری دربارهٔ گناه، فضیلت یا تکلیف.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از اثرگذارترین قسمت‌های کتاب بر فلسفهٔ متأخر دلوز است. او با تکیه بر تمایز دقیق میان Affectio (اثرپذیری، حالت / Affection) و Affectus (عاطفه / Affect) نشان می‌دهد که اسپینوزا نظریه‌ای از عاطفه ارائه می‌کند که با روان‌شناسی سنتی تفاوت دارد. در این خوانش، عاطفه (Affect) نه یک احساس ذهنی صرف، بلکه تغییر واقعی در توان کنش (Variation réelle de la puissance d'agir / Real Variation in the Power of Acting) است. همین برداشت بعدها در کتاب‌های هزار فلات (Mille plateaux / A Thousand Plateaus) و سینما ۱ و ۲ (Cinéma 1 & 2 / Cinema 1 & 2) به یکی از مفاهیم مرکزی فلسفهٔ دلوز تبدیل می‌شود. با این حال، از نظر متن‌شناختی باید توجه داشت که برخی از این بسط‌ها، به‌ویژه کاربرد گستردهٔ مفهوم Affect در هنر، سیاست و زیبایی‌شناسی، متعلق به فلسفهٔ خود دلوز هستند و نه تصریح مستقیم اسپینوزا در اخلاق.

فصل چهارم
بخش چهارم
شادی و اندوه؛ دو حرکت بنیادین قدرت
(La joie et la tristesse : les deux mouvements fondamentaux de la puissance / Joy and Sadness: The Two Fundamental Movements of Power)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون این پرسش را مطرح می‌کند:

اگر عاطفه (Affectus / Affect) همان تغییر در توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است، این تغییر چه صورت‌هایی دارد؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

تمام عواطف انسانی را می‌توان به دو حرکت بنیادی بازگرداند:

شادی (Joie / Joy)

اندوه (Tristesse / Sadness)

از دید دلوز، این دو نه صرفاً احساسات روان‌شناختی، بلکه دو جهت بنیادی در تغییر قدرت‌اند.

تعریف شادی
اسپینوزا شادی را چنین تعریف می‌کند:

«شادی، گذار انسان از کمال کمتر به کمال بیشتر است.»

(Laetitia est hominis transitio a minore ad majorem perfectionem.)

(Joy is the passage of a human being from a lesser to a greater perfection.)

دلوز تأکید می‌کند که واژهٔ کلیدی این تعریف، گذار (Transitio / Transition) است.

شادی یک حالت ثابت نیست
دلوز توضیح می‌دهد:

شادی به معنای «داشتن کمال» نیست.

بلکه به معنای حرکت به سوی افزایش قدرت است.

بنابراین، شادی یک فرایند است، نه یک وضعیت ایستا.

کمال چیست؟
در اینجا باید از برداشت‌های سنتی فاصله گرفت.

کمال (Perfection / Perfection) در اسپینوزا به معنای ارزش اخلاقی یا بی‌عیب بودن نیست.

دلوز توضیح می‌دهد:

کمال یعنی درجهٔ فعلیت (Degré d'actualité / Degree of Actuality) یا درجهٔ قدرت (Degré de puissance / Degree of Power).

پس:

کمال بیشتر = قدرت بیشتر.

تعریف اندوه
در مقابل، اسپینوزا می‌گوید:

«اندوه، گذار انسان از کمال بیشتر به کمال کمتر است.»

(Tristitia est hominis transitio a majore ad minorem perfectionem.)

(Sadness is the passage of a human being from a greater to a lesser perfection.)

دلوز بار دیگر بر واژهٔ گذار (Transitio / Transition) تأکید می‌کند.

اندوه نیز یک حرکت است، نه یک حالت ثابت.

اندوه یعنی کاهش قدرت
اندوه زمانی رخ می‌دهد که توان کنش ما کاهش یابد.

این کاهش می‌تواند علت‌های گوناگونی داشته باشد:

یک آسیب جسمانی،

یک شکست،

یک ترس،

یا حتی یک تصور نادرست.

آنچه اهمیت دارد، کاهش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است، نه صرفاً احساس ناخوشایند.

چرا شادی و اندوه بنیادی‌اند؟
دلوز می‌گوید:

زیرا تمام عواطف دیگر از این دو مشتق می‌شوند.

برای مثال:

عشق (Amour / Love) = شادی همراه با تصور علت آن.

نفرت (Haine / Hatred) = اندوه همراه با تصور علت آن.

امید (Espoir / Hope) و ترس (Crainte / Fear) نیز صورت‌های پیچیده‌تری از همین تغییرات‌اند.

به همین دلیل، شادی و اندوه ریشهٔ دستگاه عواطف اسپینوزا هستند.

اخلاق بدون گناه
یکی از مهم‌ترین نتایج این تحلیل آن است که اسپینوزا دربارهٔ گناه یا ثواب سخن نمی‌گوید.

دلوز تأکید می‌کند:

اسپینوزا نمی‌پرسد:

«آیا این احساس خوب است یا بد؟»

بلکه می‌پرسد:

«آیا این احساس قدرت مرا افزایش می‌دهد یا کاهش؟»

این تفاوت، اخلاق اسپینوزا را از اخلاق تکلیف‌محور متمایز می‌کند.

چرا انسان‌ها اندوهگین می‌شوند؟
از دید اسپینوزا، بیشتر انسان‌ها تحت تأثیر علت‌های بیرونی زندگی می‌کنند.

در نتیجه، عواطف آن‌ها غالباً از نوع انفعالی (Passif / Passive) است.

هرچه وابستگی به علت‌های بیرونی بیشتر باشد،

امکان اندوه نیز بیشتر می‌شود.

شادی فعال و شادی منفعل
دلوز در اینجا نکته‌ای بسیار مهم را روشن می‌کند.

هر شادی‌ای ارزش یکسان ندارد.

می‌توان میان دو گونه شادی تمایز گذاشت:

شادی منفعل (Joie passive / Passive Joy)

شادی فعال (Joie active / Active Joy)

شادی منفعل زمانی رخ می‌دهد که افزایش قدرت ما بیشتر به علت‌های بیرونی وابسته باشد.

شادی فعال زمانی است که افزایش قدرت از فهم و کنش خود ما سرچشمه بگیرد.

این تمایز در فصل‌های بعد اهمیت اساسی پیدا می‌کند.

اندوه و سلطه
دلوز یکی از مشهورترین تفسیرهای خود را در اینجا ارائه می‌کند.

او می‌گوید:

نظام‌های سلطه غالباً بر اندوه (Tristesse / Sadness) تکیه می‌کنند.

زیرا انسان اندوهگین،

قدرت کنش کمتری دارد

و آسان‌تر فرمان می‌برد.

البته باید توجه داشت که این صورت‌بندی، بیش از آنکه عبارت مستقیم اسپینوزا باشد، تفسیر سیاسی دلوز از پیامدهای اخلاق اسپینوزاست.

شادی و عقل
هرچه شناخت ما از علت‌های واقعی بیشتر شود،

احتمال کنش فعال نیز بیشتر می‌شود.

در نتیجه،

شادی پایدارتر خواهد بود.

به همین دلیل،

در اسپینوزا،

شناخت و شادی به یکدیگر پیوند خورده‌اند.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

شادی و اندوه،

احساساتی خصوصی نیستند.

آن‌ها شاخص‌هایی هستند که نشان می‌دهند:

قدرت ما در حال افزایش است

یا در حال کاهش.

از این رو،

آن‌ها معیارهایی هستی‌شناختی‌اند،

نه صرفاً روان‌شناختی.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

شادی (Joie / Joy) گذار از قدرت کمتر به قدرت بیشتر است.

اندوه (Tristesse / Sadness) گذار از قدرت بیشتر به قدرت کمتر است.

مفهوم کمال (Perfection / Perfection) در اسپینوزا به معنای درجهٔ فعلیت یا قدرت است، نه ارزش اخلاقی.

تمام عواطف دیگر از ترکیب یا دگرگونی شادی و اندوه پدید می‌آیند.

اخلاق اسپینوزا به‌جای داوری اخلاقی، افزایش یا کاهش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) را بررسی می‌کند.

میان شادی فعال (Joie active / Active Joy) و شادی منفعل (Joie passive / Passive Joy) تفاوتی بنیادی وجود دارد که در ادامهٔ کتاب بسط داده می‌شود.

شناخت درست از علت‌ها، امکان افزایش شادی فعال و کاهش انفعال را فراهم می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز یکی از مشهورترین و اثرگذارترین خوانش‌های خود از اسپینوزا را ارائه می‌دهد: این ایده که اندوه (Tristesse / Sadness) اغلب با سازوکارهای سلطه و کاهش توان کنش پیوند دارد. باید دقت کرد که اسپینوزا در اخلاق چنین گزارهٔ سیاسی مستقیمی بیان نمی‌کند. آنچه در متن او آمده، تحلیل عواطف بر حسب افزایش یا کاهش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است. دلوز این تحلیل را به حوزهٔ سیاست، فرهنگ و جامعه بسط می‌دهد و استدلال می‌کند که بسیاری از اشکال سلطه از عواطفی بهره می‌گیرند که انسان را در وضعیت انفعال نگه می‌دارند. از این رو، این بخش نمونهٔ روشنی از تفاوت میان تفسیر وفادار به متن اسپینوزا و گسترش فلسفی دلوز است: مبنای نظری در اخلاق وجود دارد، اما نتایج سیاسی، تا حد زیادی حاصل خوانش خلاقانهٔ دلوز هستند.

فصل چهارم
بخش پنجم
عواطف فعال و عواطف منفعل
(Les affects actifs et les affects passifs / Active Affects and Passive Affects)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز می‌پرسد:

آیا همهٔ عواطف یکسان‌اند؟

آیا هر شادی‌ای نشانهٔ آزادی است؟

آیا هر اندوهی نشانهٔ اسارت است؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

خیر.

باید میان دو گونهٔ کاملاً متفاوت از عواطف تمایز گذاشت.

عواطف منفعل
(Affects passifs / Passive Affects)

عاطفه زمانی منفعل است که:

علت کامل آن در خود ما نباشد.

یعنی:

ما تحت تأثیر علت‌های بیرونی قرار گرفته باشیم.

تعریف انفعال
اسپینوزا در آغاز بخش سوم اخلاق می‌نویسد:

«ما منفعل هستیم، هنگامی که چیزی در ما یا از ما پدید آید که علت تام آن در ما نباشد.»

(Nous pâtissons lorsqu'il se produit en nous quelque chose dont nous ne sommes pas la cause adéquate.)

(We are passive when something occurs in us of which we are not the adequate cause.)

دلوز تأکید می‌کند که واژهٔ کلیدی در این تعریف:

علت تام (Cause adéquate / Adequate Cause)

است.

علت تام
علت تام (Cause adéquate / Adequate Cause)

یعنی:

علتی که برای توضیح کامل یک پدیده کافی باشد.

اگر عملی کاملاً از ذات و قدرت خود ما ناشی شود،

ما علت تام آن هستیم.

اگر نه،

علت ناقص یا جزئی هستیم.

عواطف فعال
(Affects actifs / Active Affects)

زمانی پدید می‌آیند که:

ما علت تام افعال خود باشیم.

در این حالت،

قدرت ما از درون خودمان بالفعل می‌شود.

تفاوت بنیادی
دلوز تفاوت را چنین خلاصه می‌کند:

در عواطف منفعل،

قدرت ما بیشتر

واکنش به جهان است.

در عواطف فعال،

قدرت ما

آفرینش و کنش است.

مثال
فرض کنید کسی شما را تحقیر می‌کند.

اگر خشم شما صرفاً واکنشی به آن رویداد باشد،

این یک عاطفهٔ منفعل (Affect passif / Passive Affect) است.

اما اگر همان رویداد را از طریق فهم علل آن درک کنید و واکنشی آگاهانه و سنجیده نشان دهید،

عمل شما می‌تواند به عاطفهٔ فعال (Affect actif / Active Affect) نزدیک شود.

نکتهٔ مهم این است که فعال بودن یا منفعل بودن، به منشأ علّی (Origine causale / Causal Origin) بستگی دارد، نه صرفاً به نوع احساس.

آیا شادی همیشه فعال است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

بسیاری از شادی‌های ما منفعل‌اند.

مثلاً:

تحسین شدن،

برنده شدن در یک مسابقه،

یا به دست آوردن ثروت،

ممکن است شادی ایجاد کند.

اما اگر این شادی کاملاً وابسته به علت‌های بیرونی باشد،

هنوز منفعل است.

شادی فعال
شادی فعال (Joie active / Active Joy)

زمانی پدید می‌آید که:

افزایش قدرت

از فهم،

شناخت،

و کنش خود ما ناشی شود.

به همین دلیل،

شادی فعال پایدارتر از شادی منفعل است.

اندوه فعال؟
دلوز به نکته‌ای ظریف اشاره می‌کند.

در دستگاه اسپینوزا،

اندوه فعال (Tristesse active / Active Sadness)

در معنای دقیق کلمه وجود ندارد.

چرا؟

زیرا اندوه،

همواره

کاهش قدرت است.

کاهش قدرت،

نمی‌تواند محصول فعلیت کامل ذات باشد.

از این رو،

اندوه همواره با نوعی انفعال همراه است.

شناخت و گذار به کنش
اسپینوزا معتقد است:

هرچه شناخت ما از علت‌های واقعی بیشتر شود،

به همان اندازه

از انفعال فاصله می‌گیریم.

دلوز این حرکت را چنین توصیف می‌کند:

گذار از زندگی واکنشی

به زندگی کنشی.

نقش ایده‌های کافی
در اینجا مفهوم مهم دیگری وارد می‌شود:

ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea)

وقتی ما علت‌های واقعی چیزی را می‌شناسیم،

ایده‌ای کافی از آن داریم.

ایده‌های کافی،

زمینهٔ پیدایش عواطف فعال‌اند.

در مقابل،

ایده‌های ناکافی (Idées inadéquates / Inadequate Ideas)

انسان را در وضعیت انفعال نگه می‌دارند.

آزادی و عاطفه
دلوز اکنون رابطهٔ آزادی و عواطف را روشن می‌کند.

آزادی،

نبودن عاطفه نیست.

بلکه

تبدیل شدن عواطف منفعل

به عواطف فعال است.

از این رو،

انسان آزاد،

بی‌احساس نیست.

بلکه احساسات او

از شناخت سرچشمه می‌گیرند.

اخلاق به‌مثابه دگرگونی
از نظر دلوز،

اخلاق اسپینوزا

اخلاق سرکوب امیال نیست.

بلکه

اخلاق دگرگون کردن منشأ امیال است.

هدف،

از بین بردن میل نیست.

هدف،

فعال کردن میل است.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

مسئلهٔ اصلی اخلاق اسپینوزا،

مبارزه با عواطف نیست.

بلکه

دگرگون کردن شیوهٔ پیدایش آن‌هاست.

این دگرگونی،

تنها از راه

شناخت کافی

و افزایش توان کنش

ممکن می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

عواطف منفعل (Affects passifs / Passive Affects) از علت‌هایی ناشی می‌شوند که ما علت تام آن‌ها نیستیم.

عواطف فعال (Affects actifs / Active Affects) زمانی پدید می‌آیند که ما علت تام (Cause adéquate / Adequate Cause) افعال خود باشیم.

شادی (Joie / Joy) می‌تواند فعال یا منفعل باشد، بسته به منشأ علّی آن.

اندوه (Tristesse / Sadness) در نظام اسپینوزا همواره با کاهش توان کنش همراه است و از این رو، عاطفه‌ای فعال به شمار نمی‌آید.

ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) زمینهٔ پیدایش عواطف فعال را فراهم می‌کنند، در حالی که ایده‌های ناکافی (Idées inadéquates / Inadequate Ideas) انفعال را تداوم می‌بخشند.

آزادی، حذف عواطف نیست، بلکه تبدیل عواطف منفعل به عواطف فعال از طریق شناخت است.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های تفسیر دلوز از اسپینوزا آشکار می‌شود. او اخلاق را نه به‌عنوان نظریه‌ای دربارهٔ «کنترل احساسات»، بلکه به‌عنوان نظریه‌ای دربارهٔ دگرگونی منشأ علّی عواطف (Transformation de l'origine causale des affects / Transformation of the Causal Origin of the Affects) می‌خواند. این خوانش با بسیاری از تفسیرهای سنتی تفاوت دارد که گویی اسپینوزا توصیه می‌کند احساسات را سرکوب یا حذف کنیم. در متن اخلاق، هدف هرگز نابودی عواطف نیست؛ بلکه گذار از ایده‌های ناکافی (Idées inadéquates / Inadequate Ideas) به ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) است، زیرا این گذار، عواطف را از حالت انفعالی به حالت فعال دگرگون می‌کند. دلوز این نکته را مبنای فلسفهٔ خود دربارهٔ آفرینش (Création / Creation)، میل (Désir / Desire) و توانمندسازی (Empowerment / Accroissement de la puissance) قرار می‌دهد، هرچند این کاربردهای گسترده، فراتر از تصریحات مستقیم اسپینوزا در متن اخلاق هستند.

فصل چهارم
بخش ششم
ایده‌های کافی و ایده‌های ناکافی
(Les idées adéquates et les idées inadéquates / Adequate Ideas and Inadequate Ideas)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون این پرسش را مطرح می‌کند:

چرا برخی از شناخت‌های ما

قدرت ما را افزایش می‌دهند،

اما برخی دیگر

ما را منفعل‌تر می‌کنند؟

پاسخ اسپینوزا این است:

زیرا همهٔ ایده‌ها از یک نوع نیستند.

برخی کافی (Adéquates / Adequate)

و برخی ناکافی (Inadéquates / Inadequate) هستند.

ایدهٔ کافی چیست؟
ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea)

ایده‌ای است که:

علت خود را

از درون خود

آشکار می‌کند.

اسپینوزا در بخش دوم اخلاق می‌گوید:

«ایدهٔ کافی، ایده‌ای است که اگر به‌تنهایی در نظر گرفته شود، همهٔ ویژگی‌های یک ایدهٔ راستین را در خود دارد.»

(Per ideam adequatam intelligo ideam quae, quatenus in se sine relatione ad objectum consideratur, omnes verae ideae proprietates habet.)

(By an adequate idea I understand an idea which, insofar as it is considered in itself without relation to an object, has all the properties of a true idea.)

دلوز تأکید می‌کند که واژهٔ کلیدی این تعریف،

در خود (En elle-même / In Itself)

است.

ایدهٔ ناکافی چیست؟
در مقابل،

ایدهٔ ناکافی (Idée inadéquate / Inadequate Idea)

ایده‌ای است

که فقط بخشی از علت‌های واقعی یک پدیده را نشان می‌دهد.

بنابراین،

شناختی ناقص،

جزئی

و وابسته به شرایط بیرونی است.

مثال
فرض کنید خورشید را می‌بینیم.

اگر فقط بگوییم:

«خورشید قرصی کوچک در آسمان است.»

این یک ایدهٔ ناکافی است.

زیرا این تصویر

وابسته به وضعیت بدن و حواس ماست.

اما اگر ساختار واقعی منظومهٔ شمسی،

فاصلهٔ خورشید،

و قوانین نور را بشناسیم،

ایدهٔ ما کافی‌تر می‌شود.

چرا بیشتر ایده‌های ما ناکافی‌اند؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

زیرا انسان،

جزئی از طبیعت است،

نه کل آن.

ما همیشه

تحت تأثیر

بی‌شمار علت بیرونی قرار داریم.

در نتیجه،

شناخت روزمرهٔ ما

بیشتر اوقات

جزئی و ناقص است.

تخیل
در اینجا دلوز مفهوم مهم دیگری را مطرح می‌کند:

تخیل (Imagination / Imagination)

فرانسوی:

Imagination

لاتینی:

Imaginatio

انگلیسی:

Imagination

تخیل چیست؟
در اسپینوزا،

تخیل به معنای خیال‌پردازی شاعرانه نیست.

بلکه نخستین سطح شناخت است.

در این سطح،

ما جهان را

از طریق آثار آن

بر بدن خود

می‌شناسیم.

شناخت مبتنی بر اثر
وقتی جسمی

بر بدن ما اثر می‌گذارد،

ذهن،

تصویری از آن می‌سازد.

اما این تصویر،

بیش از آنکه دربارهٔ خودِ آن جسم باشد،

دربارهٔ رابطهٔ آن جسم با بدن ماست.

به همین دلیل،

شناخت تخیلی

همیشه ناقص است.

ایده‌های مشترک
اکنون دلوز به یکی از مهم‌ترین مفاهیم اسپینوزا می‌رسد:

مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions)

این مفاهیم،

گذرگاه میان

شناخت ناقص

و شناخت کافی‌اند.

مفهوم مشترک چیست؟
مفهوم مشترک (Notion commune / Common Notion)

شناخت چیزی است

که میان چند موجود مشترک است.

برای مثال:

قوانین حرکت،

هندسه،

یا نسبت‌های مشترک اجسام.

این شناخت،

دیگر وابسته به تجربهٔ شخصی نیست.

بلکه

ضرورتی عام را بیان می‌کند.

چرا مفاهیم مشترک مهم‌اند؟
زیرا برای نخستین بار،

ذهن

به جای آثار اتفاقی،

خودِ روابط ضروری را می‌شناسد.

از اینجا،

امکان

ایده‌های کافی

فراهم می‌شود.

شناخت و آزادی
دلوز اکنون رابطهٔ شناخت و آزادی را روشن می‌کند.

هرچه ایده‌های کافی بیشتر شوند،

علت افعال ما

بیشتر در خود ما قرار می‌گیرد.

در نتیجه،

از انفعال

به کنش

گذار می‌کنیم.

آیا ایدهٔ کافی فقط دانستن اطلاعات است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

ممکن است کسی

دانش فراوانی داشته باشد،

اما همچنان

در اسارت عواطف منفعل باشد.

ایدهٔ کافی،

شناختی است

که در خودِ قدرت ما

دگرگونی ایجاد کند.

حقیقت و قدرت
یکی از مشهورترین تفسیرهای دلوز در این بخش چنین است:

در اسپینوزا،

حقیقت

صرفاً مطابقت ذهن با واقعیت نیست.

حقیقت،

افزایش قدرت اندیشیدن است.

البته باید دقت کرد که این صورت‌بندی، بیان تفسیری دلوز از نظریهٔ حقیقت اسپینوزاست. اسپینوزا حقیقت را با معیار کفایت ایده (Adequatio ideae / Adequacy of the Idea) توضیح می‌دهد و دلوز بر پیامد وجودشناختی آن، یعنی افزایش توان اندیشیدن و کنش، تأکید می‌کند.

سه سطح شناخت
دلوز اکنون نظریهٔ مشهور اسپینوزا را یادآوری می‌کند.

شناخت سه مرتبه دارد:

نخست
تخیل (Imaginatio / Imagination)

شناخت از طریق آثار و تجربه‌های جزئی.

دوم
عقل (Ratio / Reason)

شناخت از طریق مفاهیم مشترک.

سوم
شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

شناخت مستقیم ذات اشیا

در نسبت آن‌ها با خدا.

دلوز توضیح می‌دهد که این سه مرتبه، صرفاً درجات کمیِ اطلاعات نیستند، بلکه سه شیوهٔ متفاوتِ بودن و اندیشیدن‌اند.

نتیجهٔ فلسفی
اخلاق اسپینوزا،

از دید دلوز،

در اصل

فرآیند تبدیل

ایده‌های ناکافی

به

ایده‌های کافی است.

هرچه این تبدیل

بیشتر پیش برود،

قدرت کنش نیز

بیشتر می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea) شناختی است که علت خود را به‌گونه‌ای کافی دربر دارد.

ایدهٔ ناکافی (Idée inadéquate / Inadequate Idea) شناختی جزئی و وابسته به آثار بیرونی است.

تخیل (Imaginatio / Imagination) نخستین و پایین‌ترین مرتبهٔ شناخت است.

مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions) راه گذار از شناخت ناقص به شناخت عقلانی‌اند.

افزایش ایده‌های کافی، انسان را از انفعال به کنش هدایت می‌کند.

سه مرتبهٔ شناخت عبارت‌اند از: تخیل (Imagination / Imagination)، عقل (Ratio / Reason) و شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge).

از نظر دلوز، حقیقت نه فقط صدق منطقی، بلکه شرط افزایش توان اندیشیدن (Puissance de penser / Power of Thinking) و توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از جاهایی است که دلوز خوانش خود از نظریهٔ شناخت اسپینوزا را با متافیزیک بیان (Expression / Expression) پیوند می‌دهد. در تفسیر او، ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea) صرفاً تصویری درست از جهان نیست؛ بلکه خود، بیان (Expression / Expression) رابطهٔ ضروری میان علل و معلول‌هاست. به همین دلیل، دانستن یک حقیقت، صرفاً افزودن اطلاعات به ذهن نیست؛ بلکه دگرگون شدن شیوهٔ وجود و افزایش توان اندیشیدن (Puissance de penser / Power of Thinking) است. این تأکید بر جنبهٔ وجودشناختی شناخت، یکی از ویژگی‌های ممتاز خوانش دلوز از اسپینوزاست و زمینه را برای بحث فصل‌های بعد دربارهٔ شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge) و عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God) فراهم می‌کند. البته باید توجه داشت که برخی از این صورت‌بندی‌ها، به‌ویژه تعبیر حقیقت به‌عنوان «افزایش قدرت اندیشیدن»، حاصل تأویل فلسفی دلوز از متن اسپینوزاست، نه نقل‌قول مستقیم از اخلاق.

فصل چهارم
بخش هفتم
مفاهیم مشترک؛ نقطهٔ گذار از انفعال به کنش
(Les notions communes : le passage de la passion à l'action / Common Notions: The Passage from Passion to Action)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون این پرسش را مطرح می‌کند:

اگر بیشتر شناخت‌های ما از نوع ایده‌های ناکافی (Idées inadéquates / Inadequate Ideas) هستند، چگونه می‌توان از این وضعیت خارج شد؟

آیا میان تخیل و شناخت شهودی، مرحله‌ای واسطه وجود دارد؟

پاسخ اسپینوزا:

بله.

این مرحله همان مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions) است.

مفهوم مشترک چیست؟
مفهوم مشترک (Notion commune / Common Notion)

شناخت چیزی است

که به‌طور واقعی

میان چند موجود

مشترک است.

نه شباهت ظاهری،

بلکه ساختار مشترک.

مثال
همهٔ اجسام،

صرف‌نظر از تفاوت‌هایشان،

از قوانین حرکت و سکون پیروی می‌کنند.

شناخت این قوانین،

یک مفهوم مشترک (Notion commune / Common Notion) است.

این شناخت،

دیگر وابسته به تجربهٔ شخصی یا ادراک حسی نیست.

چرا «مشترک»؟
واژهٔ «مشترک» به این معنا نیست که همهٔ انسان‌ها آن را می‌دانند.

بلکه به این معناست که:

موضوع شناخت،

واقعاً در اشیای گوناگون مشترک است.

برای مثال:

نسبت‌های هندسی،

قوانین حرکت،

یا ویژگی‌هایی که در همهٔ بدن‌ها وجود دارند.

تفاوت با کلیات
دلوز بر نکته‌ای بسیار مهم تأکید می‌کند.

مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions)

با

کلیات (Universaux / Universals)

یکی نیستند.

کلیات چگونه پدید می‌آیند؟
در نظر اسپینوزا،

بسیاری از مفاهیم کلی

حاصل ضعف تخیل‌اند.

برای مثال:

وقتی انسان‌های بسیار متفاوت را می‌بینیم،

ممکن است مفهومی کلی به نام

«انسان»

بسازیم.

اما این مفهوم،

ممکن است صرفاً محصول عادت ذهن باشد.

مفهوم مشترک چگونه پدید می‌آید؟
اما مفهوم مشترک،

از مشاهدهٔ ویژگی‌های واقعی و ضروری مشترک

به دست می‌آید.

پس:

کلیت،

ممکن است خیالی باشد.

اما مفهوم مشترک،

ضروری است.

نسبت‌ها
دلوز بار دیگر به مفهوم

نسبت (Rapport / Relation)

بازمی‌گردد.

او می‌گوید:

آنچه مفاهیم مشترک را ممکن می‌کند،

شناخت نسبت‌های مشترک است.

مثلاً:

بدن انسان

و بدن دیگری،

هر دو

از قوانین حرکت،

سکون

و نسبت‌های معین پیروی می‌کنند.

چرا این شناخت فعال است؟
زیرا ذهن،

برای نخستین بار،

علت‌های واقعی را

درک می‌کند.

در نتیجه،

شناخت،

دیگر فقط واکنش به تجربه نیست.

بلکه

به کنشی عقلانی تبدیل می‌شود.

رابطه با کوناتوس
دلوز اکنون پیوندی مهم برقرار می‌کند.

هرچه شناخت ما

از نسبت‌های مشترک

بیشتر شود،

کوناتوس (Conatus / Conatus)

نیز

آزادانه‌تر

فعلیت می‌یابد.

چرا؟

زیرا موانع ناشی از ایده‌های ناقص

کاهش پیدا می‌کنند.

بدن و مفاهیم مشترک
دلوز نکته‌ای مهم را یادآور می‌شود.

مفاهیم مشترک

فقط مفاهیم ذهنی نیستند.

آن‌ها

از تجربهٔ بدن نیز

برمی‌آیند.

بدن،

از طریق برخورد با بدن‌های دیگر،

می‌تواند نسبت‌های سازگار

را کشف کند.

توافق
در اینجا،

مفهوم مهم دیگری مطرح می‌شود:

توافق (Convenance / Agreement, Compatibility)

دو بدن،

زمانی با یکدیگر توافق دارند

که نسبت‌های وجودی آن‌ها

بتواند با هم ترکیب شود.

در این صورت،

قدرت هر دو

افزایش می‌یابد.

ناسازگاری
برعکس،

اگر دو نسبت

با یکدیگر ناسازگار باشند،

هر یک

قدرت دیگری را

کاهش می‌دهد.

از اینجا،

شادی و اندوه

بار دیگر

قابل توضیح می‌شوند.

عقل چگونه آغاز می‌شود؟
دلوز می‌گوید:

عقل،

نه با مفاهیم انتزاعی،

بلکه

با مفاهیم مشترک

آغاز می‌شود.

این نکته،

یکی از تفاوت‌های اساسی اسپینوزا

با سنت افلاطونی و دکارتی است.

اخلاق روابط
از اینجا،

اخلاق اسپینوزا

به اخلاق روابط

تبدیل می‌شود.

پرسش اصلی این نیست:

«چه چیزی خوب است؟»

بلکه:

«کدام نسبت‌ها

قدرت مرا

افزایش می‌دهند؟»

شناخت و ترکیب
هرچه موجودی

بتواند

نسبت‌های بیشتری را

به‌طور سازگار

با خود ترکیب کند،

قدرت او

بیشتر خواهد شد.

این همان چیزی است

که دلوز

«گسترش توان کنش (Extension de la puissance d'agir / Expansion of the Power of Acting)»

می‌نامد.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد:

مفاهیم مشترک،

پایهٔ عقل‌اند.

بدون آن‌ها،

هیچ گذری

از انفعال

به آزادی

ممکن نیست.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions) شناخت ویژگی‌ها و نسبت‌های واقعیِ مشترک میان موجودات‌اند.

این مفاهیم با کلیات (Universaux / Universals) تفاوت دارند؛ کلیات ممکن است محصول عادت یا تخیل باشند، اما مفاهیم مشترک بر روابط ضروری استوارند.

شناخت نسبت‌های مشترک، انسان را از ایده‌های ناکافی (Idées inadéquates / Inadequate Ideas) به ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) هدایت می‌کند.

توافق (Convenance / Agreement, Compatibility) میان نسبت‌های وجودی، موجب افزایش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) می‌شود.

ناسازگاری نسبت‌ها، کاهش قدرت و پیدایش عواطف اندوه‌بار را در پی دارد.

عقل با شناخت مفاهیم مشترک آغاز می‌شود، نه با انتزاع‌های صرف.

اخلاق اسپینوزا، از منظر دلوز، اخلاقِ شناخت و ترکیبِ نسبت‌هایی است که قدرت را افزایش می‌دهند.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز یکی از بدیع‌ترین جنبه‌های خوانش خود از اسپینوزا را آشکار می‌کند. او مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions) را صرفاً ابزارهای معرفت‌شناختی نمی‌داند، بلکه آن‌ها را اصول عملیِ زندگی (Principes pratiques de la vie / Practical Principles of Life) تفسیر می‌کند. از نظر او، شناخت این مفاهیم به ما امکان می‌دهد که بدن‌ها، اندیشه‌ها و شیوه‌های زیست را بر اساس سازگاری نسبت‌ها (Compatibilité des rapports / Compatibility of Relations) سامان دهیم. این خوانش، پایهٔ بسیاری از ایده‌های بعدی دلوز دربارهٔ ترکیب‌ها (Agencements / Assemblages)، شدت‌ها (Intensités / Intensities) و سیاست توانمندسازی (Politics of Empowerment) است. با این حال، از نظر متن‌شناختی باید میان آنچه اسپینوزا مستقیماً دربارهٔ مفاهیم مشترک در اخلاق می‌گوید و بسط‌های فلسفی دلوز تمایز قائل شد؛ دلوز از این مفهوم فراتر می‌رود و آن را به یکی از ستون‌های فلسفهٔ معاصر خود تبدیل می‌کند.

فصل چهارم
بخش هشتم
بدن، ذهن و افزایش قدرت
(Le corps, l'esprit et l'accroissement de la puissance / The Body, the Mind, and the Increase of Power)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز پرسش تازه‌ای مطرح می‌کند:

اگر قدرت (Puissance / Power) معیار اصلی اخلاق اسپینوزاست،

این قدرت متعلق به بدن است

یا متعلق به ذهن؟

آیا ذهن فرمان می‌دهد

و بدن اطاعت می‌کند؟

یا برعکس،

بدن علت اندیشه است؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

هیچ‌کدام.

اصل توازی
اسپینوزا اصل مشهور خود را چنین بیان می‌کند:

«ترتیب و پیوند ایده‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاست.»

(Ordo et connexio idearum idem est ac ordo et connexio rerum.)

(The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.)

دلوز این اصل را اصل توازی (Parallélisme / Parallelism) می‌نامد.

توازی چیست؟
توازی یعنی:

ذهن و بدن

دو جنبهٔ متفاوت

از یک واقعیت واحد هستند.

نه ذهن علت بدن است،

نه بدن علت ذهن.

هر رویداد جسمانی

معادل اندیشه‌ای خود را دارد،

و هر اندیشه

معادل جسمانی خود را.

چرا این اصل مهم است؟
زیرا اسپینوزا دوگانه‌انگاری دکارتی را کنار می‌گذارد.

در فلسفهٔ دکارت، ذهن و بدن دو جوهر مستقل‌اند که باید somehow بر یکدیگر اثر بگذارند.

اما در اسپینوزا، هر دو بیان‌های متفاوت یک جوهر واحد (Substance / Substance) هستند.

ازاین‌رو دیگر نیازی به توضیح «چگونگی اثرگذاری» ذهن بر بدن یا بدن بر ذهن نیست.

بدن چه می‌تواند بکند؟
دلوز به جملهٔ مشهور اسپینوزا اشاره می‌کند:

«هیچ‌کس هنوز نمی‌داند بدن چه می‌تواند انجام دهد.»

(Nemo adhuc determinavit quid corpus possit.)

(No one has yet determined what a body can do.)

دلوز این جمله را یکی از بزرگ‌ترین جملات تاریخ فلسفه می‌نامد.

چرا اسپینوزا چنین می‌گوید؟
زیرا بیشتر فیلسوفان،

بدن را موجودی منفعل می‌دانستند.

اما اسپینوزا معتقد است:

بدن نیز

همانند ذهن،

دارای قدرت (Puissance / Power)،

کوناتوس (Conatus / Conatus)

و توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است.

توانایی‌های ناشناختهٔ بدن
بدن

صرفاً ماشین نیست.

بدن

می‌تواند:

نسبت‌های تازه ایجاد کند.

با بدن‌های دیگر ترکیب شود.

قدرت خود را افزایش دهد.

شیوه‌های نوین زیستن را ممکن سازد.

به همین دلیل،

اخلاق اسپینوزا

به همان اندازه که اخلاق ذهن است،

اخلاق بدن نیز هست.

ذهن چگونه افزایش می‌یابد؟
ذهن

هرچه ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) بیشتری داشته باشد،

قدرت اندیشیدن او افزایش می‌یابد.

بدن نیز

هرچه بتواند نسبت‌های بیشتری را

به‌طور سازگار حفظ کند،

قدرت کنش بیشتری پیدا می‌کند.

این دو افزایش،

هم‌زمان رخ می‌دهند،

نه به‌صورت رابطهٔ علت و معلولی.

وحدت قدرت
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

قدرت ذهن

و قدرت بدن

دو قدرت جداگانه نیستند.

بلکه دو بیان

از یک قدرت واحدند.

به همین دلیل،

افزایش قدرت ذهن

همیشه با افزایش قدرت بدن

همراه است،

هرچند هیچ‌یک علت دیگری نیست.

اخلاق بدن
یکی از نوآوری‌های دلوز در تفسیر اسپینوزا این است که اخلاق را از قلمرو صرفاً ذهنی خارج می‌کند.

اخلاق،

تنها دربارهٔ باورها نیست.

بلکه دربارهٔ این نیز هست که:

بدن چگونه می‌تواند

نسبت‌های تازه برقرار کند،

چه چیزهایی را تحمل کند،

با چه بدن‌هایی سازگار شود،

و چگونه توان خود را گسترش دهد.

ترکیب بدن‌ها
دلوز بار دیگر به مفهوم ترکیب نسبت‌ها (Composition des rapports / Composition of Relations) بازمی‌گردد.

وقتی دو بدن

به‌گونه‌ای با یکدیگر ترکیب شوند

که نسبت‌های وجودی آن‌ها حفظ شود،

قدرت هر دو افزایش می‌یابد.

اگر این ترکیب ناممکن باشد،

قدرت کاهش می‌یابد

و اندوه (Tristesse / Sadness) پدید می‌آید.

آزادی جسمانی و آزادی ذهنی
در اسپینوزا،

این دو از یکدیگر جدا نیستند.

هر پیشرفتی در شناخت،

هم‌زمان

پیشرفتی در شیوهٔ زیستن بدن نیز هست.

و هر افزایش واقعی در توان بدن،

در ذهن نیز

به‌صورت افزایش قدرت اندیشیدن

بیان می‌شود.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

بدن و ذهن

دو موجود مستقل نیستند،

بلکه دو بیان موازی

از یک واقعیت‌اند.

بنابراین،

اخلاق اسپینوزا،

اخلاق هماهنگی

میان ذهن و بدن نیست،

بلکه اخلاق افزایش هم‌زمان قدرت

در هر دو ساحت است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

اصل توازی (Parallélisme / Parallelism) بیان می‌کند که ترتیب و پیوند ایده‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاست.

ذهن و بدن دو جوهر مستقل نیستند، بلکه دو صفت یا دو بیان از یک جوهر (Substance / Substance) واحدند.

نه ذهن علت بدن است و نه بدن علت ذهن؛ هر دو به‌طور موازی یک واقعیت را بیان می‌کنند.

جملهٔ مشهور اسپینوزا، «هیچ‌کس هنوز نمی‌داند بدن چه می‌تواند انجام دهد»، بیانگر ظرفیت‌های ناشناختهٔ بدن برای افزایش قدرت است.

افزایش قدرت اندیشیدن (Puissance de penser / Power of Thinking) و افزایش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) به‌صورت هم‌زمان و موازی رخ می‌دهند.

اخلاق اسپینوزا شامل پرورش ذهن و بدن به‌طور هم‌زمان است، نه برتری دادن یکی بر دیگری.

ترکیب سازگار نسبت‌های بدن‌ها، شرط افزایش قدرت و پیدایش شادی (Joie / Joy) است.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز یکی از مشهورترین جملات اسپینوزا، یعنی «هیچ‌کس هنوز نمی‌داند بدن چه می‌تواند انجام دهد» را به نقطهٔ آغاز فلسفهٔ معاصر بدن تبدیل می‌کند. در متن اخلاق، این جمله در درجهٔ نخست نقدی بر این پیش‌فرض سنتی است که ذهن را فرمانروا و بدن را صرفاً ابزار آن می‌داند. دلوز این ایده را بسیار فراتر می‌برد و آن را مبنای نظریه‌ای دربارهٔ ظرفیت‌های ناشناختهٔ بدن (Les puissances inconnues du corps / The Unknown Powers of the Body)، آزمایش شیوه‌های زیستن (Expérimentation des modes de vie / Experimentation with Modes of Life) و آفرینش نسبت‌های نو (Création de nouveaux rapports / Creation of New Relations) قرار می‌دهد. این بسط، بعدها در آثار مشترک او با گتاری، به‌ویژه در هزار فلات، به یکی از محورهای اصلی فلسفهٔ دلوز تبدیل می‌شود؛ هرچند این توسعهٔ مفهومی، فراتر از آن چیزی است که اسپینوزا به‌طور صریح در اخلاق بیان می‌کند.

فصل چهارم
بخش نهم
فضیلت یعنی قدرت
(La vertu est la puissance / Virtue Is Power)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های اخلاق اسپینوزا را مطرح می‌کند:

فضیلت (Vertu / Virtue) چیست؟

آیا فضیلت یعنی اطاعت از قانون؟

آیا فضیلت یعنی فداکاری؟

آیا فضیلت یعنی سرکوب میل؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

هیچ‌کدام.

تعریف فضیلت
اسپینوزا در بخش چهارم اخلاق می‌نویسد:

«فضیلت همان قدرت انسان است.»

(Virtus est ipsa hominis potentia.)

در ترجمهٔ انگلیسی:

(Virtue is the very power of man.)

دلوز این جمله را یکی از انقلابی‌ترین تعریف‌های تاریخ اخلاق می‌داند.

چرا این تعریف انقلابی است؟
از زمان افلاطون تا اخلاق مسیحی، فضیلت معمولاً به معنای برتری اخلاقی، اطاعت از خیر، یا پیروی از تکلیف فهمیده می‌شد.

اما اسپینوزا فضیلت را نه یک ارزش بیرونی، بلکه فعلیت‌یافتن ذات (Actualisation de l'essence / Actualization of Essence) می‌داند.

فضیلت و ذات
اگر ذات (Essence / Essence) هر موجود همان قدرت (Puissance / Power) او باشد،

و اگر کوناتوس (Conatus / Conatus) همان ذات بالفعل موجود باشد،

پس فضیلت چیزی جز فعلیت کامل این قدرت نیست.

به بیان دیگر:

هر موجود زمانی بافضیلت است که مطابق با طبیعت و ذات خود عمل کند.

فضیلت و آزادی
دلوز توضیح می‌دهد که فضیلت از آزادی جدا نیست.

هرچه انسان بیشتر از روی ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) عمل کند،

بیشتر آزاد است.

و هرچه آزادتر باشد،

فضیلت او بیشتر است.

در نتیجه:

فضیلت (Vertu / Virtue) = آزادی (Liberté / Freedom) = قدرت (Puissance / Power).

البته این هم‌ارزی، صورت‌بندی تفسیری دلوز از شبکهٔ مفاهیم اسپینوزاست، نه یک فرمول لفظی در متن اخلاق.

فضیلت و خودحفظی
برخی شارحان تصور کرده‌اند که چون اسپینوزا از کوناتوس (Conatus / Conatus) سخن می‌گوید،

پس فضیلت صرفاً به معنای حفظ بقاست.

دلوز این برداشت را رد می‌کند.

فضیلت فقط حفظ آنچه هستیم نیست.

فضیلت یعنی افزایش آنچه می‌توانیم باشیم.

به همین دلیل،

فضیلت همواره با افزایش توان کنش (Accroissement de la puissance d'agir / Increase of the Power of Acting) همراه است.

فضیلت و عقل
در اسپینوزا،

عقل (Raison / Reason)

با فضیلت رابطه‌ای ضروری دارد.

چرا؟

زیرا عقل،

ما را به سوی ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) هدایت می‌کند.

و این ایده‌ها،

علت پیدایش عواطف فعال (Affects actifs / Active Affects) هستند.

در نتیجه،

هرچه عقل بیشتر شود،

فضیلت نیز بیشتر می‌شود.

آیا فضیلت فداکاری است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

در سنت‌های اخلاقی بسیاری، فضیلت با چشم‌پوشی از خویشتن تعریف می‌شود.

اما اسپینوزا چنین نظری ندارد.

او معتقد است:

هر انسان خردمند،

در پی افزایش قدرت خویش است.

اما این «خویشتن» یک خودخواهی روان‌شناختی نیست؛ بلکه فعلیت‌یافتن طبیعت عقلانی انسان است.

سود حقیقی
در اینجا اسپینوزا مفهوم مهم دیگری را مطرح می‌کند:

سود حقیقی (Utile propre / One's True Advantage)

دلوز توضیح می‌دهد:

آنچه حقیقتاً به سود انسان است،

همان چیزی است که قدرت او را افزایش دهد.

نه آنچه لذت زودگذر ایجاد کند.

نه آنچه صرفاً میل لحظه‌ای را ارضا کند.

انسان خردمند
انسان خردمند (L'homme sage / The Wise Person)

کسی نیست که میل نداشته باشد.

بلکه کسی است که:

میل‌های او

از شناخت کافی

هدایت می‌شوند.

در نتیجه،

میل‌های او

به عواطف فعال تبدیل می‌شوند.

فضیلت و جامعه
دلوز اکنون به یکی از نتایج اجتماعی فلسفهٔ اسپینوزا می‌رسد.

از آنجا که انسان‌ها می‌توانند نسبت‌های وجودی سازگار ایجاد کنند،

قدرت آن‌ها در کنار یکدیگر افزایش می‌یابد.

از این رو،

جامعهٔ عقلانی،

جامعه‌ای است که امکان افزایش متقابل قدرت را فراهم کند.

اسپینوزا این ایده را به‌ویژه در رسالهٔ سیاسی (Tractatus Politicus / Political Treatise) و رسالهٔ الهی-سیاسی (Tractatus Theologico-Politicus / Theological-Political Treatise) نیز بسط می‌دهد.

فضیلت و شادمانی
دلوز بار دیگر به رابطهٔ فضیلت و شادی (Joie / Joy) بازمی‌گردد.

شادی،

پاداش فضیلت نیست.

بلکه خودِ حرکت فضیلت است.

به بیان دیگر،

وقتی قدرت ما افزایش می‌یابد،

شادمانی نیز هم‌زمان پدید می‌آید.

بنابراین،

شادمانی نتیجه‌ای بیرونی نیست،

بلکه بیان درونیِ افزایش قدرت است.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد:

فضیلت،

اطاعت از قانون،

فداکاری،

یا ریاضت نیست.

فضیلت،

توانایی بالفعل کردن طبیعت خویش

از طریق شناخت،

عواطف فعال

و افزایش قدرت است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

فضیلت (Vertu / Virtue) در فلسفهٔ اسپینوزا همان قدرت (Puissance / Power) انسان است.

فضیلت، فعلیت‌یافتن ذات (Essence / Essence) از طریق کوناتوس (Conatus / Conatus) است.

رابطه‌ای ضروری میان عقل (Raison / Reason)، ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) و فضیلت وجود دارد.

سود حقیقی (Utile propre / One's True Advantage) آن چیزی است که توان کنش را افزایش دهد.

فضیلت به معنای نفی میل نیست، بلکه به معنای دگرگون کردن میل از طریق شناخت است.

جامعهٔ عقلانی، امکان افزایش متقابل قدرت افراد را فراهم می‌کند.

شادی (Joie / Joy) نه پاداش فضیلت، بلکه بیان هم‌زمانِ افزایش قدرت و فعلیت‌یافتن فضیلت است.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز با خوانش‌های رایج از مفهوم فضیلت (Vertu / Virtue) فاصله می‌گیرد و نشان می‌دهد که اسپینوزا آن را به معنای توانایی وجودی (Puissance d'exister / Power of Existing) می‌فهمد، نه به‌عنوان اطاعت از یک هنجار اخلاقی. این تفسیر، یکی از دلایل اصلی تأثیر عمیق اسپینوزا بر فلسفهٔ دلوز است. با این حال، باید میان متن و تفسیر تمایز گذاشت. در اخلاق، اسپینوزا فضیلت را به‌طور مستقیم با قدرت انسان (Potentia hominis / Human Power) پیوند می‌دهد، اما صورت‌بندی‌هایی مانند «فضیلت یعنی آفرینش شیوه‌های نوین زندگی» یا تأکید گسترده بر خلاقیت، بیشتر متعلق به بسط فلسفی دلوز هستند. دلوز از مفهوم اسپینوزایی فضیلت، بنیانی برای فلسفه‌ای می‌سازد که در آن اخلاق، هنر افزایش توانِ زیستن است، نه مجموعه‌ای از تکالیف و ممنوعیت‌ها.

فصل چهارم
بخش دهم
آزادی؛ غایت اخلاق اسپینوزا
(La liberté : la fin de l'éthique spinoziste / Freedom: The End of Spinoza's Ethics)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز این پرسش را مطرح می‌کند:

تمام این بحث‌ها دربارهٔ قدرت (Puissance / Power)، کوناتوس (Conatus / Conatus)، شادی (Joie / Joy) و عقل (Raison / Reason) برای چیست؟

هدف نهایی اخلاق اسپینوزا چیست؟

پاسخ:

آزادی (Liberté / Freedom).

اما این آزادی، با معنای رایج آن تفاوت اساسی دارد.

آزادی چیست؟
در سنت فلسفی، آزادی اغلب به معنای اختیار (Libre arbitre / Free Will) در نظر گرفته می‌شد.

یعنی:

انسان می‌تواند بدون علت، میان چند امکان یکی را انتخاب کند.

اسپینوزا این نظریه را رد می‌کند.

نقد اختیار
اسپینوزا می‌گوید:

انسان خود را آزاد می‌پندارد،

زیرا از خواسته‌های خود آگاه است،

اما از علت‌هایی که آن خواسته‌ها را پدید آورده‌اند،

آگاه نیست.

دلوز این نقد را یکی از ریشه‌ای‌ترین نقدهای تاریخ فلسفه بر مفهوم اختیار (Libre arbitre / Free Will) می‌داند.

پس آزادی چیست؟
آزادی یعنی:

عمل کردن از روی ضرورت طبیعت خویش.

به بیان دیگر،

هرچه انسان بیشتر علت تام (Cause adéquate / Adequate Cause) افعال خود باشد،

آزادتر است.

ضرورت و آزادی
در نگاه نخست،

ضرورت (Nécessité / Necessity)

و آزادی (Liberté / Freedom)

متضاد به نظر می‌رسند.

اما اسپینوزا برعکس می‌گوید:

آزادترین موجود،

خداست.

چرا؟

زیرا خدا کاملاً بر اساس ضرورت ذات خود عمل می‌کند.

بنابراین،

ضرورت،

دشمن آزادی نیست.

بلکه شرط آن است.

انسان چگونه آزاد می‌شود؟
انسان هرگز مانند خدا کاملاً آزاد نمی‌شود،

زیرا همواره موجودی متناهی است.

اما می‌تواند

درجه‌ای از آزادی را به دست آورد.

این آزادی از راه:

ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas)،

عواطف فعال (Affects actifs / Active Affects)،

عقل (Raison / Reason)،

و افزایش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting)

امکان‌پذیر می‌شود.

آزادی و شناخت
دلوز تأکید می‌کند:

شناخت،

اطلاعات نیست.

شناخت،

دگرگونی شیوهٔ وجود انسان است.

هر شناخت حقیقی،

در همان حال،

قدرت انسان را نیز افزایش می‌دهد.

از این رو،

شناخت و آزادی از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند.

آزادی و شادمانی
انسان آزاد،

شادمان است.

اما نه به این دلیل که به شادمانی رسیده است.

بلکه به این دلیل که

قدرت او

در حال افزایش است.

در اسپینوزا،

شادی (Joie / Joy)

نشانهٔ آزادی است،

نه جایزهٔ آن.

آزادی و دیگران
دلوز بر نکته‌ای ظریف تأکید می‌کند.

آزادی در اسپینوزا

امری منزوی نیست.

انسان خردمند،

هرچه آزادتر شود،

بیشتر می‌تواند

با دیگر انسان‌ها

روابط سازگار برقرار کند.

زیرا افزایش قدرت او،

با افزایش قدرت دیگران

ناسازگار نیست.

برعکس،

در بسیاری از موارد،

قدرت‌ها می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند.

اخلاق بدون فرمان
اکنون دلوز نتیجهٔ کل فصل را بیان می‌کند.

اخلاق اسپینوزا،

اخلاق فرمان نیست.

اخلاق قانون نیست.

اخلاق مجازات نیست.

بلکه

دانشی است دربارهٔ این پرسش:

چه چیزهایی قدرت ما را افزایش می‌دهند و چه چیزهایی آن را کاهش می‌دهند؟

چرا اسپینوزا «اخلاق» می‌نویسد؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

زیرا می‌خواهد

علمی دربارهٔ شیوه‌های زیستن

بنا کند.

نه کتابی دربارهٔ تکلیف.

به همین دلیل،

واژهٔ اخلاق (Éthique / Ethics)

در اسپینوزا

بیش از آنکه به معنای «اخلاقیات» باشد،

به معنای

شیوهٔ زیستن (Manière de vivre / Way of Life)

است.

گذار به فصل پنجم
دلوز در پایان فصل چهارم می‌گوید:

تا اینجا،

ما آموختیم

که چگونه انسان

می‌تواند

از انفعال

به کنش

گذار کند.

اما هنوز

بالاترین مرتبهٔ آزادی

بررسی نشده است.

این مرتبه،

در فصل بعد،

با مفاهیمی چون:

شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)،

ابدیت (Éternité / Eternity)،

و عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God)

بررسی خواهد شد.

جمع‌بندی فصل چهارم
دلوز در پایان فصل چهارم، کل مباحث را در قالب یک زنجیرهٔ مفهومی خلاصه می‌کند:

جوهر (Substance / Substance) خود را از طریق صفات (Attributs / Attributes) بیان می‌کند.

صفات، در مودها (Modes / Modes) تحقق می‌یابند.

هر مود دارای ذات (Essence / Essence) است.

ذات هر مود همان قدرت (Puissance / Power) اوست.

قدرت در موجود متناهی به صورت کوناتوس (Conatus / Conatus) ظاهر می‌شود.

کوناتوس در انسان به شکل میل (Désir / Desire) تجربه می‌شود.

میل همراه با عواطف (Affects / Affects) قدرت را افزایش یا کاهش می‌دهد.

شادی (Joie / Joy) افزایش و اندوه (Tristesse / Sadness) کاهش توان کنش است.

ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) عواطف را از حالت منفعل به حالت فعال دگرگون می‌کنند.

این دگرگونی، فضیلت (Vertu / Virtue) را پدید می‌آورد.

و فضیلت، انسان را به سوی آزادی (Liberté / Freedom) هدایت می‌کند.

نتیجهٔ نهایی فصل چهارم
از دید دلوز، فصل چهارم نشان می‌دهد که اخلاق اسپینوزا، علمی دربارهٔ افزایش قدرت وجود (Accroissement de la puissance d'exister / Increase of the Power of Existing) است.

در این دستگاه:

خیر (Bien / Good) چیزی است که توان کنش را افزایش می‌دهد.

شر (Mal / Evil) چیزی نیست که وجودی مستقل داشته باشد؛ بلکه نامی است برای آنچه توان کنش را کاهش می‌دهد.

آزادی (Liberté / Freedom) نه رهایی از ضرورت، بلکه فهم ضرورت و کنش بر اساس آن است.

انسان خردمند (L'homme sage / The Wise Person) کسی است که هرچه بیشتر علت تام افعال خود می‌شود.

نکتهٔ تفسیری مهم
در پایان این فصل، دلوز تصویری یکپارچه از اخلاق اسپینوزا ارائه می‌کند. به نظر او، اخلاق نه رساله‌ای دربارهٔ «وظایف»، بلکه نقشه‌ای از درجات قدرت (Degrés de puissance / Degrees of Power) و شیوه‌های وجود (Modes d'existence / Modes of Existence) است. با این حال، باید میان متن اسپینوزا و خوانش دلوز تمایز گذاشت. اسپینوزا در اخلاق به‌صراحت از خیر (Bien / Good)، فضیلت (Vertu / Virtue)، آزادی (Liberté / Freedom) و عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God) سخن می‌گوید، اما صورت‌بندی‌هایی مانند «اخلاق به‌مثابه علم افزایش قدرت» یا «نقشهٔ شیوه‌های وجود»، تعبیرهای نظام‌مند دلوز از این مفاهیم‌اند. همین خوانش است که کتاب «اسپینوزا و مسئلهٔ بیان» را به یکی از مهم‌ترین و اثرگذارترین تفسیرهای معاصر از فلسفهٔ اسپینوزا تبدیل کرده است.

در ادامه، وارد فصل پنجم خواهیم شد که از دشوارترین و عمیق‌ترین فصل‌های کتاب است و به تفسیر دلوز از شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)، ابدیت (Éternité / Eternity) و عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God) می‌پردازد.

فصل پنجم
شناخت و بیان
(La connaissance et l'expression / Knowledge and Expression)

مقدمهٔ فصل
دلوز فصل را با یک پرسش اساسی آغاز می‌کند:

اگر هر موجود، بیان جوهر (Substance / Substance) است،

آیا شناخت نیز نوعی بیان است؟

یا صرفاً تصویری ذهنی از جهان است؟

او پاسخ می‌دهد:

در فلسفهٔ اسپینوزا،

شناخت،

بازنمایی (Représentation / Representation) نیست.

شناخت،

بیان (Expression / Expression) است.

این جمله، محور اصلی تمام فصل پنجم است.

مسئلهٔ بازنمایی
از زمان افلاطون تا دکارت، اغلب تصور می‌شد که ذهن، تصویری از جهان در خود می‌سازد.

یعنی:

جهان در یک سو قرار دارد،

ذهن در سوی دیگر،

و شناخت پلی میان این دو است.

دلوز معتقد است که اسپینوزا این مدل را کنار می‌گذارد.

شناخت، تصویر نیست
در اسپینوزا،

ایده (Idée / Idea)

یک نسخه یا تصویر از شیء نیست.

بلکه

بیان همان واقعیت

در صفت اندیشه (Pensée / Thought) است.

اصل توازی دوباره
دلوز بار دیگر به اصل مشهور اسپینوزا بازمی‌گردد:

«ترتیب و پیوند ایده‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاست.»

(Ordo et connexio idearum idem est ac ordo et connexio rerum.)

(The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.)

اما این بار،

او این اصل را از زاویهٔ معرفت‌شناسی بررسی می‌کند.

ایده چیست؟
دلوز می‌گوید:

ایده،

شیء را تقلید نمی‌کند.

بلکه

همان واقعیت را

در صفت اندیشه

بیان می‌کند.

بنابراین،

ایده و شیء،

دو نسخه از یک چیز نیستند.

بلکه

دو بیان

از یک حقیقت‌اند.

بیان در اندیشه
اگر

یک جسم

در صفت امتداد (Étendue / Extension)

وجود دارد،

ایدهٔ همان جسم

در صفت اندیشه

وجود دارد.

این دو

از یکدیگر

به وجود نمی‌آیند.

بلکه

دو بیان

از یک جوهرند.

چرا این نکته مهم است؟
زیرا اسپینوزا،

به نظر دلوز،

آخرین بقایای نظریهٔ بازنمایی را نیز کنار می‌گذارد.

شناخت،

بازتاب جهان نیست.

شناخت،

رخدادی در خود طبیعت است.

شناخت و تولید
دلوز مفهوم مهم دیگری را مطرح می‌کند:

شناخت،

تولید (Production / Production) است.

نه تقلید.

وقتی ذهن،

ایده‌ای کافی می‌سازد،

چیزی تولید می‌شود:

افزایش قدرت اندیشیدن.

از این رو،

شناخت

خود نوعی کنش است.

حقیقت
در اینجا دلوز دوباره به مفهوم حقیقت می‌پردازد.

در سنت کلاسیک،

حقیقت غالباً به معنای مطابقت (Correspondance / Correspondence) میان ذهن و واقعیت بود.

اما اسپینوزا حقیقت را از درون خود ایده توضیح می‌دهد.

یک ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea)

به دلیل ساختار درونی‌اش،

صادق است.

نه صرفاً به دلیل شباهتش با یک شیء.

حقیقت، معیار خود است
اسپینوزا در بخش دوم اخلاق می‌گوید:

«حقیقت، هم معیار خود است و هم معیار کذب.»

(Verum index sui et falsi.)

(Truth is the standard both of itself and of the false.)

دلوز این جمله را بسیار مهم می‌داند.

چرا حقیقت به معیار بیرونی نیاز ندارد؟
زیرا

وقتی ذهن

علت‌های واقعی

را به‌صورت کافی درک می‌کند،

خودِ این درک

نشانهٔ حقیقت است.

نیازی نیست

حقیقت را

با چیزی بیرون از آن

مقایسه کنیم.

شناخت و قدرت
اکنون دلوز دوباره اخلاق و معرفت را به هم پیوند می‌دهد.

هر شناخت کافی،

هم‌زمان

افزایش قدرت اندیشیدن (Puissance de penser / Power of Thinking)

و توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است.

به همین دلیل،

شناخت

یک رخداد وجودی است،

نه صرفاً ذهنی.

سه مرتبهٔ شناخت
دلوز دوباره سه مرتبهٔ مشهور شناخت را یادآوری می‌کند،

اما این بار آن‌ها را به مفهوم بیان (Expression / Expression) پیوند می‌دهد.

مرتبهٔ نخست: تخیل (Imaginatio / Imagination)

در این مرتبه،

ذهن

فقط آثار اشیا

را دریافت می‌کند.

مرتبهٔ دوم: عقل (Ratio / Reason)

در این مرتبه،

ذهن

نسبت‌های مشترک

را می‌شناسد.

مرتبهٔ سوم: شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

در این مرتبه،

ذهن

ذات اشیا

را مستقیماً

در نسبت آن‌ها

با خدا

درک می‌کند.

دلوز این مرتبه را اوج نظریهٔ بیان می‌داند.

چرا شناخت شهودی؟
زیرا در این مرتبه،

ذهن دیگر

فقط رابطهٔ میان اشیا را نمی‌فهمد،

بلکه

می‌بیند

که هر چیز

چگونه

بیان خداست.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد:

شناخت،

در اسپینوزا،

بازنمایی جهان نیست.

شناخت،

یکی از شیوه‌های بیان

خود طبیعت است.

بنابراین،

دانستن،

نوعی شدن (Devenir / Becoming)

و افزایش وجود است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این بخش به نتایج زیر می‌رسد:

شناخت (Connaissance / Knowledge) در فلسفهٔ اسپینوزا، بازنمایی (Représentation / Representation) نیست، بلکه بیان (Expression / Expression) است.

ایده (Idée / Idea) تصویر یک شیء نیست، بلکه بیان همان واقعیت در صفت اندیشه (Pensée / Thought) است.

اصل توازی (Parallélisme / Parallelism) نشان می‌دهد که ایده و شیء، دو بیان از یک حقیقت واحد هستند.

حقیقت (Vérité / Truth) از درون ساختار ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea) شناخته می‌شود، نه از طریق مقایسهٔ بیرونی.

هر شناخت کافی، هم‌زمان افزایش قدرت اندیشیدن (Puissance de penser / Power of Thinking) و توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است.

سه مرتبهٔ شناخت، سه شیوهٔ متفاوتِ بیان طبیعت‌اند و شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge) بالاترین مرتبهٔ آن‌هاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش، قلب پروژهٔ دلوز در کتاب «اسپینوزا و مسئلهٔ بیان» است. او استدلال می‌کند که اگر مفهوم بیان (Expression / Expression) را جدی بگیریم، دیگر نمی‌توان شناخت را به رابطهٔ سادهٔ «ذهن و تصویر» فروکاست. در خوانش دلوز، ایده (Idée / Idea) نه آینهٔ واقعیت، بلکه خود یکی از شیوه‌های وجودِ واقعیت است. البته از نظر متن‌شناختی باید میان دو سطح تمایز گذاشت: اسپینوزا در اخلاق به‌صراحت از ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas)، حقیقت (Vérité / Truth) و توازی (Parallélisme / Parallelism) سخن می‌گوید؛ اما تبدیل این نظریه به یک نقد فراگیر از بازنمایی (Représentation / Representation)، بیش از هر چیز حاصل تفسیر نظام‌مند دلوز است. همین برداشت بعدها در آثار او، به‌ویژه در «تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) و «منطق معنا (Logique du sens / The Logic of Sense)، به یکی از محورهای اصلی فلسفهٔ او تبدیل می‌شود.


برچسب‌ها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب
[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:30 ] [ عباس مهیاد ]


فصل سوم
صفات و بیان الهی
(Les attributs et l'expression divine / Attributes and Divine Expression)

هدف فصل
دلوز در آغاز فصل می‌گوید که اکنون باید دقیقاً روشن شود:

صفات (Attributs / Attributes) چه هستند؟

زیرا بسیاری از مفسران اسپینوزا دربارهٔ صفات دچار سوءتفاهم شده‌اند.

برخی گفته‌اند:

صفات صرفاً شیوه‌هایی هستند که انسان خدا را درک می‌کند.

برخی دیگر گفته‌اند:

صفات فقط نام‌های مختلف خدا هستند.

برخی نیز آن‌ها را همان قوای الهی دانسته‌اند.

دلوز معتقد است که هیچ‌یک از این تفسیرها با متن اخلاق سازگار نیست.

تعریف اسپینوزا
دلوز تعریف مشهور اسپینوزا را نقل و تحلیل می‌کند:

«صفت، آن چیزی است که فاهمه از جوهر به منزلهٔ تشکیل‌دهندهٔ ذات آن ادراک می‌کند.»

(Per attributum intelligo id, quod intellectus de substantia percipit tamquam ejusdem essentiam constituens.)

(By attribute I understand that which the intellect perceives of substance as constituting its essence.)

دلوز تأکید می‌کند که تقریباً هر واژهٔ این تعریف اهمیت فلسفی دارد.

«فاهمه ادراک می‌کند»
نخستین سوءبرداشت از همین عبارت آغاز شده است.

چون اسپینوزا می‌گوید:

«فاهمه ادراک می‌کند.»

برخی نتیجه گرفته‌اند:

پس صفات ساختهٔ ذهن‌اند.

اما دلوز می‌گوید:

این برداشت کاملاً نادرست است.

تفاوت میان «ادراک کردن» و «ساختن»
فاهمه صفات را نمی‌سازد.

فاهمه فقط آن‌ها را ادراک می‌کند.

این تفاوت بنیادی است.

برای مثال:

وقتی چشم رنگی را می‌بیند،

رنگ را خلق نمی‌کند.

بلکه آن را آشکار می‌سازد.

به همین ترتیب،

فاهمه نیز صفات را ایجاد نمی‌کند.

صفات پیش از هر ادراکی واقعیت دارند.

چرا اسپینوزا از فاهمه سخن می‌گوید؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

زیرا صفت همیشه هم جنبهٔ وجودی دارد و هم جنبهٔ شناختی.

از یک سو،

صفت واقعاً در خدا وجود دارد.

از سوی دیگر،

فاهمه فقط از طریق صفت می‌تواند خدا را بشناسد.

پس صفت، نقطهٔ تلاقی هستی و شناخت است.

«تشکیل‌دهندهٔ ذات»
اکنون دلوز بر عبارت بعدی تمرکز می‌کند:

تشکیل‌دهندهٔ ذات

(Constituant l'essence / Constituting the Essence)

این عبارت نشان می‌دهد که:

صفات چیزی بیرون از ذات خدا نیستند.

آن‌ها خودِ ذات الهی‌اند، اما هر کدام بر اساس شیوه‌ای خاص.

آیا هر صفت فقط بخشی از ذات را بیان می‌کند؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

این دقیقاً همان اشتباهی است که بسیاری از مفسران مرتکب شده‌اند.

هر صفت،

تمام ذات خدا را بیان می‌کند.

اما آن را مطابق طبیعت خاص خود بیان می‌کند.

مثال اندیشه و امتداد
صفت اندیشه (Pensée / Thought)

تمام ذات خدا را به‌صورت اندیشه بیان می‌کند.

صفت امتداد (Étendue / Extension)

همان ذات را به‌صورت امتداد بیان می‌کند.

در نتیجه،

اندیشه و امتداد دو نیمهٔ خدا نیستند.

دو راه مستقل برای بیان همان حقیقت‌اند.

چرا صفات بی‌نهایت‌اند؟
اسپینوزا می‌گوید:

خدا دارای بی‌نهایت صفت (Une infinité d'attributs / Infinitely Many Attributes) است.

اما انسان فقط دو صفت را می‌شناسد:

اندیشه

امتداد

دلوز می‌پرسد:

چرا فقط دو صفت؟

محدودیت شناخت انسان
انسان موجودی متناهی است.

بنابراین،

فاهمهٔ انسان نمی‌تواند همهٔ شیوه‌های بیان ذات الهی را درک کند.

این محدودیت،

مربوط به انسان است.

نه به خدا.

پس:

وجود صفات دیگر،

وابسته به شناخت ما نیست.

صفات مجهول
دلوز تأکید می‌کند:

صفات ناشناخته،

کاملاً واقعی‌اند.

این نکته اهمیت زیادی دارد.

زیرا اگر صفات فقط به شناخت انسان وابسته بودند،

باید بگوییم:

پیش از پیدایش انسان،

این صفات وجود نداشتند.

اما اسپینوزا چنین چیزی را هرگز نمی‌پذیرد.

بیان کامل
یکی از مهم‌ترین نتایج این بخش این است:

هر صفت،

بیان کامل ذات الهی است.

نه بیان ناقص.

نه بیان جزئی.

نه تصویری محدود.

بلکه بیان کامل.

اما کامل بودن،

به معنای همانندی نیست.

اندیشه و امتداد،

هر دو کامل‌اند،

اما کاملاً متفاوت‌اند.

چرا صفات با هم تداخل ندارند؟
دلوز توضیح می‌دهد:

هر صفت دارای منطق درونی خود است.

در صفت اندیشه،

همه‌چیز به صورت ایده وجود دارد.

در صفت امتداد،

همه‌چیز به صورت جسم و حرکت وجود دارد.

هیچ صفتی وارد قلمرو صفت دیگر نمی‌شود.

این همان اصلی است که بعدها در نظریهٔ موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) به اوج می‌رسد.

بیان و نامتناهی
هر صفت،

نامتناهی است.

اما نه از آن جهت که تعداد نامحدودی چیز در آن وجود دارد.

بلکه از آن جهت که هر صفت،

تمام ذات نامتناهی خدا را بیان می‌کند.

نامتناهی بودن صفت،

کیفی است.

نه صرفاً کمی.

رابطهٔ صفات با جوهر
دلوز نتیجه می‌گیرد:

صفات میانجی میان خدا و جهان نیستند.

آن‌ها لایه‌ای اضافه میان جوهر و مودها نیز نیستند.

بلکه خودِ جوهر،

در حیثیت‌های مختلف بیان است.

به همین دلیل،

نمی‌توان جوهر را بدون صفات تصور کرد.

همان‌گونه که نمی‌توان صفات را جدا از جوهر در نظر گرفت.

نتیجهٔ فلسفی
از نظر دلوز،

اسپینوزا با نظریهٔ صفات نشان می‌دهد که وحدت،

هرگز به معنای یکنواختی نیست.

یک حقیقت واحد،

می‌تواند بی‌نهایت شیوهٔ بیان داشته باشد،

بی‌آنکه به اجزای مستقل تقسیم شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

صفت (Attribut / Attribute) ساختهٔ ذهن نیست؛ فاهمه فقط آن را ادراک می‌کند.

صفات، تشکیل‌دهندهٔ ذات (Constituant l'essence / Constituting the Essence) خدا هستند، نه ویژگی‌های افزوده بر آن.

هر صفت، تمام ذات (Toute l'essence / The Whole Essence) خدا را بیان می‌کند، نه بخشی از آن.

انسان فقط دو صفت، یعنی اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) را می‌شناسد، اما خدا دارای بی‌نهایت صفت (Une infinité d'attributs / Infinitely Many Attributes) است.

هر صفت، منطقی درونی و مستقل دارد و در قلمرو صفت دیگر دخالت نمی‌کند.

نظریهٔ صفات، مبنای فهم موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) و درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) در فلسفهٔ اسپینوزاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز خوانشی بسیار دقیق از تعریف چهارم بخش اول کتاب اخلاق ارائه می‌دهد؛ تعریفی که بسیاری از شارحان آن را مبهم‌ترین تعریف اسپینوزا دانسته‌اند. دلوز می‌کوشد نشان دهد که عبارت «فاهمه ادراک می‌کند» (L'intellect perçoit / The Intellect Perceives) نباید به معنای ذهنی بودن صفات فهمیده شود. برعکس، صفات واقعیت‌های عینی‌اند و فاهمه تنها آن‌ها را کشف می‌کند. این تفسیر، دلوز را از خوانش‌های ذهن‌گرایانهٔ اسپینوزا جدا می‌کند و راه را برای دفاع او از واقعیت عینی تفاوت‌ها هموار می‌سازد؛ تفاوت‌هایی که نه ساختهٔ ذهن‌اند و نه موجب چندگانگی جوهر، بلکه شیوه‌های واقعی و هم‌زمان بیان یک حقیقت واحد هستند.

نکتهٔ پژوهشی: آنچه در بالا آمده، شرح تحلیلی و تفسیری دلوز از مضامین آغاز فصل سوم است، نه ترجمهٔ تحت‌اللفظی متن کتاب. دلوز در این فصل استدلال خود را با ارجاع دقیق به تعاریف، اصول (Axioms) و قضایای (Propositions) بخش اول اخلاق پیش می‌برد و در ادامه، وارد تحلیل تفصیلی هر یک از این ارجاعات می‌شود. این بخش‌ها را نیز می‌توان به همین شیوه، بند به بند و بر اساس متن اصلی فرانسوی، ادامه داد.

فصل سوم
بخش دوم
استقلال صفات
(L'autonomie des attributs / The Autonomy of the Attributes)

مسئلهٔ اصلی
دلوز بحث را با این پرسش آغاز می‌کند:

اگر هر صفت، تمام ذات خدا را بیان می‌کند، آیا صفات را می‌توان به یکدیگر فروکاست؟

برای مثال:

آیا اندیشه (Pensée / Thought) را می‌توان نتیجه‌ای از امتداد (Étendue / Extension) دانست؟

یا برعکس،

آیا امتداد صرفاً شکلی از اندیشه است؟

بسیاری از فیلسوفان پیش از اسپینوزا یکی از این دو راه را انتخاب کرده بودند.

اسپینوزا هیچ‌یک را نمی‌پذیرد.

استقلال واقعی صفات
دلوز تأکید می‌کند که اسپینوزا از استقلال (Autonomie / Autonomy) صفات دفاع می‌کند.

اما این استقلال نباید با جدایی (Séparation / Separation) اشتباه گرفته شود.

صفات:

مستقل‌اند،

اما جدا نیستند.

این تفاوت، کلید فهم دستگاه اسپینوزاست.

چرا اندیشه به امتداد فروکاسته نمی‌شود؟
در تاریخ فلسفه، گاه گفته شده است که اندیشه محصول فعالیت مغز است.

در این نگاه،

امتداد اصل است،

و اندیشه نتیجهٔ آن.

دلوز می‌گوید:

این دقیقاً همان چیزی است که اسپینوزا رد می‌کند.

زیرا اگر اندیشه از امتداد ناشی شود،

دیگر صفت مستقلی نخواهد بود.

چرا امتداد نیز به اندیشه فروکاسته نمی‌شود؟
از سوی دیگر،

برخی سنت‌های ایدئالیستی گفته‌اند:

جهان مادی چیزی جز تجلی ذهن نیست.

در اینجا،

امتداد به اندیشه بازگردانده می‌شود.

اسپینوزا این دیدگاه را نیز نمی‌پذیرد.

زیرا هر صفت باید منطق و واقعیت خاص خود را داشته باشد.

هر صفت، قانون خاص خود را دارد
دلوز اکنون اصل مهمی را مطرح می‌کند.

هر صفت دارای:

نظام درونی (Ordre interne / Internal Order)

و

قانون خاص (Loi propre / Proper Law)

خود است.

در صفت اندیشه،

علت‌ها و معلول‌ها همگی ایده‌اند.

در صفت امتداد،

علت‌ها و معلول‌ها همگی جسم، حرکت و سکون‌اند.

هیچ انتقالی از یک صفت به صفت دیگر صورت نمی‌گیرد.

چرا این استقلال ضروری است؟
اگر صفات به یکدیگر فروکاسته شوند،

دو نتیجه پیش می‌آید:

یا ماده اصل می‌شود،

یا ذهن.

در هر دو حالت،

یکی از صفات بر دیگری سلطه پیدا می‌کند.

اما اسپینوزا چنین سلسله‌مراتبی را نمی‌پذیرد.

از نظر او،

هیچ صفتی بر صفت دیگر برتری ندارد.

تساوی صفات
دلوز از مفهوم مهم دیگری سخن می‌گوید:

برابری صفات (Égalité des attributs / Equality of the Attributes)

تمام صفات،

از آنجا که تمام ذات خدا را بیان می‌کنند،

از حیث هستی‌شناختی برابرند.

نه اندیشه برتر است،

نه امتداد.

نه یکی بنیادی‌تر است،

نه دیگری مشتق از آن.

بیان کامل در هر صفت
هر صفت،

به تنهایی،

بیان کامل ذات الهی است.

به همین دلیل،

هیچ صفتی برای کامل شدن به صفت دیگر نیاز ندارد.

اندیشه،

برای بیان ذات خدا،

به امتداد وابسته نیست.

امتداد نیز،

برای بیان همان ذات،

به اندیشه وابسته نیست.

رابطهٔ صفات
اگر صفات مستقل‌اند،

پس چگونه به هم مربوط می‌شوند؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

رابطهٔ آن‌ها،

نه رابطهٔ علّی است،

نه رابطهٔ اشتقاقی.

رابطهٔ آن‌ها،

فقط از طریق جوهر (Substance / Substance) برقرار می‌شود.

یعنی:

همهٔ صفات،

یک ذات واحد را بیان می‌کنند.

و همین،

تنها منشأ وحدت آن‌هاست.

وحدت بدون کاهش
دلوز نتیجه می‌گیرد که اسپینوزا موفق می‌شود دو اصل را هم‌زمان حفظ کند:

وحدت کامل خدا.

استقلال کامل صفات.

در بسیاری از نظام‌های فلسفی،

برای حفظ وحدت،

تفاوت‌ها حذف می‌شوند.

اما در اسپینوزا،

وحدت،

بر پایهٔ تفاوت‌های واقعی بنا شده است.

نسبت با موازی‌گرایی
دلوز نشان می‌دهد که استقلال صفات،

مقدمهٔ مستقیم نظریهٔ موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) است.

زیرا اگر اندیشه و امتداد مستقل باشند،

هر یک باید زنجیرهٔ علّی مخصوص خود را داشته باشند.

در نتیجه،

آنچه در اندیشه رخ می‌دهد،

علت آن در اندیشه است.

و آنچه در امتداد رخ می‌دهد،

علت آن در امتداد است.

این اصل، بعدها در فصل‌های بعدی کتاب با استناد به قضیهٔ هفتم از بخش دوم اخلاق (Ethics, Part II, Proposition 7) به تفصیل بررسی خواهد شد.

نقد دوگانه‌انگاری دکارتی
در این بخش، دلوز به‌طور ضمنی با رنه دکارت (René Descartes / René Descartes) نیز وارد گفت‌وگو می‌شود.

دکارت معتقد بود:

ذهن، یک جوهر مستقل است.

بدن، جوهری مستقل دیگر.

مشکل بزرگ فلسفهٔ دکارت این بود که:

این دو جوهر چگونه بر یکدیگر اثر می‌گذارند؟

اسپینوزا، به تفسیر دلوز،

کل این مسئله را حذف می‌کند.

زیرا از آغاز،

فقط یک جوهر وجود دارد.

ذهن و بدن،

دو جوهر نیستند.

بلکه دو صفت از یک جوهر واحدند.

نتیجهٔ فلسفی
از دید دلوز،

استقلال صفات،

به معنای تجزیهٔ واقعیت نیست.

بلکه به معنای آن است که

واقعیت واحد،

بی‌آنکه به اجزای جداگانه تقسیم شود،

در شیوه‌های کاملاً متفاوت و هم‌ارز بیان می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

صفات (Attributs / Attributes) دارای استقلال (Autonomie / Autonomy) واقعی‌اند، اما از جوهر جدا نیستند.

اندیشه (Pensée / Thought) را نمی‌توان به امتداد (Étendue / Extension) فروکاست و برعکس.

هر صفت دارای نظام درونی (Ordre interne / Internal Order) و قانون خاص (Loi propre / Proper Law) خود است.

تمام صفات از حیث هستی‌شناختی برابرند و هیچ‌یک بر دیگری برتری ندارد.

وحدت صفات تنها از طریق جوهر واحد (Substance unique / Single Substance) حفظ می‌شود.

استقلال صفات، مبنای نظریهٔ موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) در فلسفهٔ اسپینوزاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز بر پایهٔ قضیهٔ دهم بخش اول اخلاق (Ethica, Pars I, Propositio X / Ethics, Part I, Proposition 10) استدلال می‌کند که هر صفت «به‌واسطهٔ خود» (per se / through itself) ادراک می‌شود. او این اصل را صرفاً یک قاعدهٔ منطقی نمی‌داند، بلکه آن را اصلی هستی‌شناختی تلقی می‌کند: هر صفت دارای واقعیت و نظم خاص خویش است و از این رو، هیچ صفتی به صفت دیگر فروکاسته نمی‌شود. این خوانش، بعدها در آثار خود دلوز به صورت دفاع از چندگانگیِ غیرتقلیل‌پذیر (Multiplicité irréductible / Irreducible Multiplicity) ظاهر می‌شود؛ یعنی کثرتی که وحدت را از میان نمی‌برد و وحدتی که تفاوت‌ها را حذف نمی‌کند. همین ایده، یکی از ستون‌های اصلی فلسفهٔ متأخر دلوز، به‌ویژه در تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) و هزار فلات (Mille plateaux / A Thousand Plateaus) است.

فصل سوم
بخش سوم
ماهیت صفات
(La nature des attributs / The Nature of the Attributes)

مسئلهٔ اصلی
دلوز پرسش تازه‌ای را مطرح می‌کند:

وقتی اسپینوزا از صفت (Attribut / Attribute) سخن می‌گوید، دقیقاً از چه چیزی سخن می‌گوید؟

آیا صفت همان چیزی است که در فلسفهٔ ارسطو «عرض» (Accident / Accident) نامیده می‌شد؟

آیا صفت همانند «ویژگی» یا «خاصیت» یک شیء است؟

برای مثال:

سفید بودن برف،

یا گرم بودن آتش؟

پاسخ دلوز کاملاً منفی است.

صفت، عرض نیست
در فلسفهٔ ارسطویی، یک جوهر می‌تواند ویژگی‌های گوناگونی داشته باشد.

برای مثال:

یک سیب می‌تواند:

سبز باشد،

یا قرمز،

بزرگ باشد،

یا کوچک.

اما اگر این ویژگی‌ها تغییر کنند، خودِ جوهر همچنان باقی می‌ماند.

به این ویژگی‌های تغییرپذیر، عرض (Accident / Accident) گفته می‌شود.

چرا صفات عرض نیستند؟
دلوز می‌گوید:

اگر صفات عرض بودند،

باید بتوان خدا را بدون آن‌ها تصور کرد.

اما این امر ناممکن است.

چرا؟

زیرا خود اسپینوزا می‌گوید:

صفات، ذات خدا را تشکیل می‌دهند (Constituent l'essence de Dieu / Constitute God's Essence).

در نتیجه،

اگر صفت حذف شود،

ذات نیز حذف خواهد شد.

صفت، کیفیت هم نیست
برخی مفسران گفته‌اند:

صفات، کیفیت‌های خدا هستند.

مانند:

خیر بودن،

عادل بودن،

دانا بودن.

دلوز می‌گوید:

این نیز اشتباه است.

زیرا کیفیت، چیزی است که به موضوعی نسبت داده می‌شود.

اما صفت،

چیزی نیست که به خدا اضافه شود.

بلکه خودِ شیوهٔ وجود خداست.

صفت، شیوهٔ بیان ذات است
اینجا دلوز مهم‌ترین تعریف خود را ارائه می‌کند.

او می‌گوید:

صفت یعنی:

صورت بیان ذات

(Forme d'expression de l'essence / Form of the Expression of Essence)

یعنی:

ذات الهی،

در هر صفت،

به شیوه‌ای متفاوت و کامل بیان می‌شود.

چرا این تعریف اهمیت دارد؟
زیرا اگر صفت صرفاً کیفیت باشد،

دیگر نمی‌تواند تمام ذات خدا را بیان کند.

کیفیت همیشه جزئی است.

برای مثال:

گرمی،

تمام ذات آتش نیست.

اما صفت،

تمام ذات خدا را بیان می‌کند.

بنابراین،

ماهیت صفت با کیفیت تفاوت دارد.

صفت، دیدگاه ذهن نیست
دلوز بار دیگر با خوانش ذهن‌گرایانه مخالفت می‌کند.

برخی گفته‌اند:

اندیشه و امتداد فقط دو زاویهٔ دید انسان نسبت به خدا هستند.

دلوز می‌گوید:

خیر.

زاویهٔ دید انسان،

واقعیت صفت را ایجاد نمی‌کند.

بلکه صفت،

پیش از هر ادراک انسانی،

واقعاً وجود دارد.

بیان در هر صفت کامل است
دلوز دوباره تأکید می‌کند:

هر صفت،

تمام ذات الهی را بیان می‌کند.

اما این بیان،

بر اساس قانون همان صفت انجام می‌شود.

برای مثال:

در صفت اندیشه،

خدا به صورت اندیشهٔ نامتناهی بیان می‌شود.

در صفت امتداد،

همان خدا به صورت امتداد نامتناهی بیان می‌شود.

چرا صفات بی‌نهایت‌اند؟
دلوز توضیح می‌دهد که نامتناهی بودن صفات، دو معنا دارد.

نخست
تعداد صفات،

نامتناهی است.

انسان فقط دو صفت را می‌شناسد.

دوم
هر صفت،

خود نیز نامتناهی است.

یعنی:

بیان آن،

هیچ محدودیتی ندارد.

زیرا تمام ذات الهی را در بر می‌گیرد.

صفت و قدرت
در اینجا،

مفهوم قدرت (Puissance / Power) دوباره وارد بحث می‌شود.

هر صفت،

قدرت خدا را

در شیوه‌ای خاص بیان می‌کند.

نه بخشی از آن را.

بلکه تمام آن را.

به همین دلیل،

هیچ صفتی ناقص نیست.

تفاوت میان صفات
اگر هر صفت تمام قدرت خدا را بیان می‌کند،

پس تفاوت آن‌ها چیست؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

تفاوت در شیوهٔ بیان (Mode d'expression / Mode of Expression) است.

نه در میزان واقعیت.

اندیشه،

کمتر از امتداد واقعی نیست.

امتداد نیز کمتر از اندیشه واقعی نیست.

هر دو،

به یک اندازه واقعی‌اند.

بیان و یگانگی
اکنون دلوز نتیجه‌ای مهم می‌گیرد.

اگر هر صفت،

تمام ذات خدا را بیان می‌کند،

پس یگانگی خدا،

نه بر اساس حذف تفاوت‌ها،

بلکه بر اساس حضور کامل او در هر شیوهٔ بیان است.

به همین دلیل،

وحدت خدا،

غنای بی‌نهایت تفاوت‌ها را در خود جای می‌دهد.

نقد الهیات سنتی
دلوز معتقد است که بیشتر الهیات سنتی،

صفات را مجموعه‌ای از اوصاف خدا می‌دانست.

برای مثال:

خدا قادر است.

خدا عالم است.

خدا خیر است.

اما اسپینوزا،

به تفسیر دلوز،

اصلاً از چنین صفاتی سخن نمی‌گوید.

او از شیوه‌های وجودی سخن می‌گوید،

نه از اوصاف اخلاقی یا روان‌شناختی.

نتیجهٔ فلسفی
از دید دلوز،

صفت،

نه کیفیت است،

نه خاصیت،

نه عرض،

نه صرفاً مفهوم ذهنی.

صفت،

خودِ صورت بیان ذات است.

و همین نکته،

تمام متافیزیک اسپینوزا را از متافیزیک ارسطویی و الهیات اسکولاستیکی جدا می‌کند.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

صفت (Attribut / Attribute) عرض (Accident / Accident) یا کیفیت (Qualité / Quality) نیست.

صفات، ذات خدا (Essence de Dieu / God's Essence) را تشکیل می‌دهند و چیزی افزوده بر آن نیستند.

هر صفت، صورت بیان ذات (Forme d'expression de l'essence / Form of the Expression of Essence) است.

هر صفت، تمام قدرت (Puissance / Power) و ذات (Essence / Essence) خدا را بیان می‌کند.

تفاوت صفات در شیوهٔ بیان (Mode d'expression / Mode of Expression) است، نه در میزان واقعیت.

نظریهٔ صفات اسپینوزا با نظریهٔ اوصاف الهی در الهیات سنتی تفاوتی بنیادین دارد.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز خوانشی ارائه می‌کند که یکی از نوآورانه‌ترین جنبه‌های کتاب اوست. بسیاری از مفسران پیشین، مانند Émile Bréhier، صفات را عمدتاً از منظر منطق یا الهیات تحلیل می‌کردند. اما دلوز با تکیه بر متن اخلاق استدلال می‌کند که صفت را باید پیش از هر چیز به‌عنوان «صورت بیان» (Forme d'expression / Form of Expression) فهمید. این تفسیر، صرفاً یک اختلاف اصطلاحی نیست؛ زیرا از دل آن این نتیجه به دست می‌آید که واقعیت، مجموعه‌ای از «ویژگی‌های» یک جوهر نیست، بلکه شبکه‌ای از شیوه‌های بیان (Modes d'expression / Modes of Expression) یک قدرت واحد است. همین ایده بعدها در فلسفهٔ خود دلوز به مفاهیمی مانند شدت (Intensité / Intensity)، چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity) و شدن (Devenir / Becoming) راه می‌یابد.

یادداشت پژوهشی
در اینجا لازم است به یک نکتهٔ روشی اشاره کنم: در پاسخ‌های پیشین، تقسیم‌بندی فصل سوم به «بخش‌های» متعدد، بازسازی آموزشی برای توضیح نظام‌مند مطالب بود. در متن اصلی فرانسوی، دلوز همیشه فصل‌ها را با چنین زیرعنوان‌های شماره‌گذاری‌شده‌ای تنظیم نمی‌کند؛ بلکه استدلال خود را به‌صورت پیوسته پیش می‌برد. با این حال، محتوایی که ارائه می‌کنم بر اساس ترتیب واقعی استدلال‌های دلوز در این فصل و ارجاعات او به اخلاق اسپینوزا تنظیم شده است تا هم وفادار به متن اصلی باشد و هم مطالعهٔ آن آسان‌تر شود.

فصل سوم
بخش چهارم
تولید مودها از صفات
(La production des modes par les attributs / The Production of Modes through the Attributes)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز می‌پرسد:

اگر صفات تمام ذات خدا را بیان می‌کنند،

پس مودها (Modes / Modes) چگونه پدید می‌آیند؟

آیا خدا مستقیماً مودها را ایجاد می‌کند؟

یا صفات این کار را انجام می‌دهند؟

یا اصلاً این دو پرسش نادرست‌اند؟

معنای قضیهٔ شانزدهم
دلوز ابتدا بر عبارت مهم اسپینوزا تأکید می‌کند:

«از ضرورت طبیعت الهی»

(Ex necessitate divinae naturae / From the Necessity of the Divine Nature)

این جمله چند نکته را هم‌زمان بیان می‌کند.

نخست اینکه:

مودها نتیجهٔ تصمیم خدا نیستند.

دوم اینکه:

مودها حاصل ارادهٔ آزاد به معنای رایج نیستند.

سوم اینکه:

مودها با همان ضرورتی پدید می‌آیند که از ذات مثلث، مجموع زوایا نتیجه می‌شود.

«نتیجه شدن»
دلوز اکنون روی واژهٔ بسیار مهم

نتیجه شدن

(Sequi / To Follow)

تمرکز می‌کند.

اسپینوزا نمی‌گوید:

مودها ساخته می‌شوند.

نمی‌گوید:

خلق می‌شوند.

بلکه می‌گوید:

آن‌ها نتیجه می‌شوند.

چرا واژهٔ «نتیجه»؟
دلوز توضیح می‌دهد:

نتیجه،

رابطه‌ای درونی است.

برای مثال:

اگر تعریف دایره را بدانیم،

بسیاری از ویژگی‌های آن

به ضرورت از آن نتیجه می‌شوند.

این ویژگی‌ها چیزی بیرون از تعریف نیستند.

همین نسبت میان خدا و مودها نیز برقرار است.

صفات چگونه تولید می‌کنند؟
اینجا دلوز نکته‌ای بسیار دقیق را مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

جوهر،

مودها را

همیشه از طریق صفات (Par les attributs / Through the Attributes)

تولید می‌کند.

یعنی:

هیچ مودی

مستقیماً از جوهرِ بی‌واسطه

پدید نمی‌آید.

همیشه یک صفت،

رسانه یا شیوهٔ این تولید است.

هر صفت، تولید مخصوص خود را دارد
در صفت

اندیشه (Pensée / Thought)

بی‌نهایت ایده

تولید می‌شود.

در صفت

امتداد (Étendue / Extension)

بی‌نهایت بدن،

حرکت

و نسبت‌های جسمانی

پدید می‌آیند.

این دو تولید،

از یکدیگر مستقل‌اند.

اما هر دو،

از همان ذات واحد

نتیجه می‌شوند.

چرا اسپینوزا از «بی‌نهایت شیوه» سخن می‌گوید؟
عبارت مشهور اسپینوزا چنین است:

«بی‌نهایت چیز، به بی‌نهایت شیوه.»

(Infinita infinitis modis / Infinitely Many Things in Infinitely Many Modes)

دلوز می‌گوید:

این عبارت دو نوع نامتناهی را نشان می‌دهد.

نخست
بی‌نهایت موجودات

(Infinité des choses / Infinity of Things)

یعنی:

هیچ محدودیتی برای تعداد مودها وجود ندارد.

دوم
بی‌نهایت شیوه‌های تولید

(Infinité des modes de production / Infinity of Modes of Production)

یعنی:

قدرت الهی

همیشه می‌تواند

به شیوه‌های تازه

خود را بیان کند.

تولید و بیان
دلوز دوباره

دو مفهوم را

بر هم منطبق می‌کند.

تولید (Production / Production)

و

بیان (Expression / Expression)

دو فرآیند جداگانه نیستند.

تولید،

همان بیان است.

و بیان،

همان تولید است.

خدا،

چیزی را

پس از بیان

تولید نمی‌کند.

بلکه

بیان کردن،

خودِ تولید است.

چرا مودها مستقل نیستند؟
اگر مودها

از صفات نتیجه می‌شوند،

آیا استقلالی دارند؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

مودها

واقعیت دارند.

اما

وجود مستقل ندارند.

زیرا

تمام واقعیتشان

از همان قدرتی ناشی می‌شود

که در صفت بیان شده است.

تولید و وابستگی
دلوز

میان دو مفهوم

تفاوت می‌گذارد.

وابستگی وجودی

(Dépendance ontologique / Ontological Dependence)

و

وابستگی علّی بیرونی

(Dépendance causale externe / External Causal Dependence)

مودها

به خدا وابسته‌اند.

اما

نه مانند شیئی

که صنعتگر ساخته باشد.

بلکه

مانند نتیجه‌ای

که از یک حقیقت

جدایی‌ناپذیر است.

نسبت با هندسه
دلوز بار دیگر

به روش هندسی اسپینوزا اشاره می‌کند.

در هندسه،

قضایا

از تعریف‌ها

نتیجه می‌شوند.

هیچ‌کس نمی‌گوید:

تعریف،

قضیه را

«می‌آفریند.»

بلکه

قضیه،

ضرورتاً

از تعریف

پیروی می‌کند.

همین نسبت،

میان خدا

و مودها

وجود دارد.

نخستین تقسیم‌بندی مودها
در پایان این بخش،

دلوز اشاره‌ای کوتاه

به تقسیم‌بندی آیندهٔ مودها می‌کند.

او می‌گوید:

همهٔ مودها

یکسان نیستند.

اسپینوزا

بعدها میان:

مودهای نامتناهی

(Modes infinis / Infinite Modes)

و

مودهای متناهی

(Modes finis / Finite Modes)

تمایز قائل خواهد شد.

دلوز می‌گوید:

فهم این تفاوت،

کلید فهم ادامهٔ کتاب است.

نتیجهٔ فلسفی
در این بخش،

دلوز برای نخستین بار

نظریه‌ای منسجم

از «تولید»

در اسپینوزا ارائه می‌کند.

جهان،

مجموعه‌ای از اشیای مستقل نیست.

بلکه

جریان دائمی

تولید و بیان

قدرت الهی است.

به همین دلیل،

واقعیت

ماهیتی ایستا ندارد.

بلکه

همواره

در حال فعلیت یافتن است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

مودها (Modes / Modes) از ضرورت طبیعت الهی (Nécessité de la nature divine / Necessity of the Divine Nature) نتیجه می‌شوند.

واژهٔ نتیجه شدن (Sequi / To Follow) نشان می‌دهد که رابطهٔ خدا و مودها، رابطه‌ای درونی و ضروری است، نه رابطهٔ آفرینش بیرونی.

جوهر، مودها را همیشه از طریق صفات (Par les attributs / Through the Attributes) تولید می‌کند.

هر صفت، نظام تولید مخصوص خود را دارد؛ برای مثال، اندیشه (Pensée / Thought) ایده‌ها را و امتداد (Étendue / Extension) بدن‌ها را تولید می‌کند.

تولید (Production / Production) و بیان (Expression / Expression) دو جنبهٔ یک فرآیند واحدند.

این بخش مقدمه‌ای برای تمایز میان مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) و مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) در ادامهٔ فصل است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش، یکی از جاهایی است که تأثیر آن بر فلسفهٔ متأخر دلوز به‌وضوح دیده می‌شود. هنگامی که دلوز و فلیکس گتاری در ضد ادیپ (L'Anti-Œdipe / Anti-Oedipus) از تولید میل (Production désirante / Desiring-Production) سخن می‌گویند، یکی از پشتوانه‌های متافیزیکی آن همین خوانش از اسپینوزاست. البته نباید این دو را یکسان گرفت: دلوز در اسپینوزا و مسئلهٔ بیان در حال تفسیر دقیق متافیزیک اسپینوزاست، نه ارائهٔ نظریهٔ میل. با این حال، او از همین تحلیل این ایده را استخراج می‌کند که واقعیت اساساً «تولیدگر» است، نه مجموعه‌ای از جوهرهای ایستا یا اشیای از پیش ساخته‌شده. این برداشت، یکی از مهم‌ترین نوآوری‌های تفسیری دلوز نسبت به بسیاری از شارحان پیش از او به شمار می‌آید.

فصل سوم
بخش پنجم
مودهای نامتناهی
(Les modes infinis / The Infinite Modes)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون می‌پرسد:

اگر همهٔ موجودات مود هستند، آیا همهٔ مودها یکسان‌اند؟

آیا یک انسان، یک سنگ، یک کهکشان و «حرکت و سکون» همگی در یک سطح قرار دارند؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

خیر.

او میان دو دستهٔ بزرگ تمایز می‌گذارد:

مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes)

مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes)

دلوز معتقد است که بدون فهم این تمایز، ساختار نظام اسپینوزا قابل درک نیست.

مود نامتناهی چیست؟
نخست باید روشن شود که «نامتناهی» در اینجا چه معنایی دارد.

دلوز تأکید می‌کند:

مود نامتناهی، جوهر (Substance / Substance) نیست.

زیرا فقط خدا جوهر است.

اما مود نامتناهی نیز مانند یک انسان یا یک درخت، موجودی متناهی نیست.

او مرتبه‌ای میانی دارد.

چرا به آن «نامتناهی» گفته می‌شود؟
زیرا این مود مستقیماً از طبیعت نامتناهی یک صفت نتیجه می‌شود.

برای مثال، در صفت امتداد (Étendue / Extension)، اسپینوزا از حرکت و سکون (Mouvement et repos / Motion and Rest) به‌عنوان نمونه‌ای از مود نامتناهی بی‌واسطه یاد می‌کند.

حرکت و سکون یک جسم خاص نیست؛ بلکه نظمی عام است که همهٔ اجسام در آن قرار دارند.

مود نامتناهی بی‌واسطه
دلوز میان دو نوع مود نامتناهی تمایز می‌گذارد.

نخست:

مود نامتناهی بی‌واسطه
(Mode infini immédiat / Immediate Infinite Mode)

این مود مستقیماً از طبیعت یک صفت نتیجه می‌شود.

در صفت اندیشه، نمونهٔ آن فاهمهٔ نامتناهی (Intellect infini / Infinite Intellect) است.

در صفت امتداد، نمونهٔ آن حرکت و سکون (Mouvement et repos / Motion and Rest) است.

چرا «بی‌واسطه»؟
زیرا میان صفت و این مود، واسطه‌ای وجود ندارد.

صفت بلافاصله آن را بیان می‌کند.

این نخستین سطح ظهور قدرت الهی است.

مود نامتناهی باواسطه
نوع دوم:

مود نامتناهی باواسطه
(Mode infini médiat / Mediate Infinite Mode)

این مود دیگر مستقیماً از صفت نتیجه نمی‌شود.

بلکه از مود نامتناهی بی‌واسطه ناشی می‌شود.

مشهورترین نمونهٔ آن در صفت امتداد:

چهرهٔ کل طبیعت
(Facies totius universi / The Face of the Whole Universe)

است.

«چهرهٔ کل طبیعت»
این اصطلاح از دشوارترین مفاهیم اسپینوزاست.

دلوز توضیح می‌دهد که منظور، شکل یا تصویر ظاهری جهان نیست.

بلکه:

کل نظم و نسبت‌های ثابت جهان جسمانی است.

تمام بدن‌ها تغییر می‌کنند.

اما نظم کلی جهان همچنان حفظ می‌شود.

این نظم کلی، همان مود نامتناهی باواسطه است.

مثال
فرض کنید:

سلول‌های بدن انسان دائماً تغییر می‌کنند.

اما سازمان کلی بدن حفظ می‌شود.

دلوز می‌گوید:

اسپینوزا همین منطق را در مقیاس کل جهان به کار می‌برد.

افراد می‌آیند و می‌روند.

ستارگان شکل می‌گیرند و نابود می‌شوند.

اما نظم کلی طبیعت باقی می‌ماند.

جایگاه مودهای متناهی
اکنون دلوز جایگاه موجودات عادی را روشن می‌کند.

یک انسان،

یک حیوان،

یک درخت،

یک سیاره،

همگی مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) هستند.

آن‌ها درون همان نظم کلی قرار دارند.

اما خودِ آن نظم نیستند.

چرا اسپینوزا این تمایز را لازم می‌داند؟
زیرا اگر فقط مودهای متناهی وجود داشتند،

ارتباط میان خدا و جهان گسسته می‌شد.

از سوی دیگر،

اگر فقط جوهر وجود داشت،

کثرت موجودات قابل توضیح نبود.

مودهای نامتناهی این فاصله را پر می‌کنند.

آن‌ها پیوند میان صفات و موجودات متناهی‌اند.

بیان در سه سطح
دلوز اکنون یکی از زیباترین طرح‌های کل کتاب را ارائه می‌کند.

قدرت الهی در سه سطح بیان می‌شود:

سطح نخست
جوهر
(Substance / Substance)

قدرت را در ذات مطلق خود بیان می‌کند.

سطح دوم
صفات
(Attributs / Attributes)

قدرت را در شیوه‌های بی‌نهایت بیان می‌کنند.

سطح سوم
مودهای نامتناهی
(Modes infinis / Infinite Modes)

قدرت را به صورت نظم‌های عام بیان می‌کنند.

سطح چهارم
مودهای متناهی
(Modes finis / Finite Modes)

قدرت را در افراد مشخص بیان می‌کنند.

هیچ گسستی وجود ندارد
دلوز تأکید می‌کند که این چهار سطح، چهار جهان جداگانه نیستند.

آن‌ها مراحل یک فرآیند واحد بیان‌اند.

بنابراین:

از خدا تا یک انسان،

هیچ شکاف هستی‌شناختی وجود ندارد.

تنها تفاوت در درجه و شیوهٔ بیان (Degré et mode d'expression / Degree and Mode of Expression) است.

چرا این بحث مهم است؟
زیرا بسیاری از مفسران اسپینوزا گمان کرده‌اند که جهان مستقیماً از خدا پدید آمده است.

اما دلوز نشان می‌دهد که اسپینوزا دستگاهی بسیار پیچیده‌تر دارد.

در این دستگاه:

صفات،

مودهای نامتناهی،

و سپس مودهای متناهی،

همگی حلقه‌های یک زنجیرهٔ درون‌ماندگارند.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز معتقد است که مفهوم مود نامتناهی (Mode infini / Infinite Mode) یکی از اصیل‌ترین نوآوری‌های اسپینوزاست.

این مفهوم اجازه می‌دهد که:

وحدت خدا،

نظم جهان،

و کثرت موجودات،

هم‌زمان توضیح داده شوند.

بدون آنکه به آفرینش دفعی، صدور نوافلاطونی یا دوگانه‌انگاری متوسل شویم.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

اسپینوزا میان مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) و مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) تمایز قائل می‌شود.

مود نامتناهی بی‌واسطه (Mode infini immédiat / Immediate Infinite Mode) مستقیماً از یک صفت نتیجه می‌شود؛ مانند حرکت و سکون (Mouvement et repos / Motion and Rest) در امتداد و فاهمهٔ نامتناهی (Intellect infini / Infinite Intellect) در اندیشه.

مود نامتناهی باواسطه (Mode infini médiat / Mediate Infinite Mode) از مود نامتناهی بی‌واسطه ناشی می‌شود؛ مانند چهرهٔ کل طبیعت (Facies totius universi / The Face of the Whole Universe).

مودهای متناهی، افراد مشخص‌اند که درون نظم‌های کلیِ مودهای نامتناهی قرار دارند.

از جوهر تا مودهای متناهی، پیوستاری از بیان (Expression / Expression) وجود دارد و هیچ گسست هستی‌شناختی میان خدا و جهان نیست.

تمایز میان این سطوح، بنیان فهم رابطهٔ وحدت (Unité / Unity) و کثرت (Multiplicité / Multiplicity) در فلسفهٔ اسپینوزاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز به یکی از دشوارترین نقاط اخلاق می‌پردازد؛ بخشی که حتی در میان شارحان اسپینوزا نیز محل اختلاف فراوان بوده است. او تأکید می‌کند که مودهای نامتناهی را نباید موجوداتی مستقل یا مرتبه‌ای واسطه میان خدا و جهان به معنای نوافلاطونی دانست. آن‌ها «واسطه» به معنای موجودی جداگانه نیستند، بلکه سطوح متفاوت فعلیت‌یافتن بیان (Niveaux d'actualisation de l'expression / Levels of the Actualization of Expression) هستند. به همین دلیل، دلوز از هرگونه تعبیر سلسله‌مراتبی یا صدوری فاصله می‌گیرد و می‌کوشد نشان دهد که همهٔ این سطوح در یک نظام کاملاً درون‌ماندگار (Immanence / Immanence) قرار دارند. این برداشت، بعدها در فلسفهٔ خود او نیز به صورت نظریه‌ای دربارهٔ سازمان‌یافتگی سطوح واقعیت بدون توسل به مراتب متعالی یا غایات بیرونی ادامه پیدا می‌کند.

فصل سوم
بخش ششم
گذار از مودهای نامتناهی به مودهای متناهی
(Le passage des modes infinis aux modes finis / The Transition from Infinite Modes to Finite Modes)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون پرسش بسیار دقیقی را مطرح می‌کند:

اگر مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) از خدا ناشی می‌شوند،

چرا اسپینوزا میان آن‌ها و مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) تمایز می‌گذارد؟

آیا مودهای متناهی مستقیماً از خدا نتیجه می‌شوند؟

یا از مودهای نامتناهی؟

ظاهر متن اخلاق
در نگاه نخست،

قضیهٔ شانزدهم (Propositio XVI / Proposition 16)

چنین به نظر می‌رسد که:

تمام موجودات مستقیماً از خدا ناشی می‌شوند.

اما دلوز می‌گوید:

اگر چنین باشد،

دیگر وجود مودهای نامتناهی بی‌معنا خواهد بود.

نقش نامهٔ ۶۴
دلوز به نامهٔ ۶۴ (Epistola LXIV / Letter 64) استناد می‌کند.

در این نامه،

اسپینوزا توضیح می‌دهد که:

برخی چیزها

بی‌واسطه

از طبیعت یک صفت ناشی می‌شوند.

اما برخی دیگر،

به‌واسطهٔ همان مودهای نامتناهی.

دلوز این متن را کلید حل مسئله می‌داند.

دو نوع وابستگی
دلوز اکنون میان دو نوع وابستگی تمایز می‌گذارد.

وابستگی مستقیم
(Dépendance immédiate / Immediate Dependence)

ویژهٔ مودهای نامتناهی است.

وابستگی باواسطه
(Dépendance médiate / Mediate Dependence)

ویژهٔ مودهای متناهی است.

چرا این تمایز ضروری است؟
اگر همهٔ موجودات مستقیماً از خدا ناشی شوند،

دیگر تفاوتی میان:

حرکت و سکون،

یک انسان،

یک سنگ،

یا کل طبیعت

وجود نخواهد داشت.

اما اسپینوزا چنین نمی‌گوید.

او میان

نظم‌های کلی (Ordres universels / Universal Orders)

و

افراد جزئی (Individus particuliers / Particular Individuals)

تمایز برقرار می‌کند.

نظم کلی
مود نامتناهی،

قانون عام است.

برای مثال:

در امتداد،

حرکت و سکون،

نظم کلی تمام اجسام را تعیین می‌کند.

این نظم،

وابسته به وجود یک جسم خاص نیست.

اگر میلیون‌ها جسم از میان بروند،

اصل حرکت و سکون همچنان باقی می‌ماند.

افراد متناهی
اما انسان،

اسب،

درخت،

سنگ،

همگی

افراد متناهی‌اند.

وجود آن‌ها

وابسته به شرایط خاص است.

پدید می‌آیند.

تغییر می‌کنند.

و از میان می‌روند.

چرا افراد متناهی نابود می‌شوند؟
دلوز توضیح می‌دهد:

زیرا آن‌ها

بیان محدود

قدرت الهی‌اند.

قدرت الهی نامتناهی است.

اما هر مود متناهی،

تنها نسبتی محدود از آن قدرت را فعلیت می‌بخشد.

به همین دلیل،

هر موجود متناهی

در معرض دگرگونی است.

بیان درجه‌ای
اکنون دلوز مفهوم بسیار مهمی را وارد بحث می‌کند:

درجهٔ قدرت

(Degré de puissance / Degree of Power)

هر مود متناهی،

درجه‌ای معین

از قدرت خدا را بیان می‌کند.

نه بیشتر.

نه کمتر.

چرا افراد متفاوت‌اند؟
اگر همه از خدا ناشی شده‌اند،

چرا یک درخت،

یک انسان،

و یک ستاره

متفاوت‌اند؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

زیرا

هر یک،

درجهٔ متفاوتی

از قدرت

را بیان می‌کند.

تفاوت موجودات،

تفاوت در جوهر نیست.

تفاوت در شدت بیان (Intensité de l'expression / Intensity of Expression) است.

شدت
اینجا یکی از نخستین نشانه‌های فلسفهٔ آیندهٔ دلوز ظاهر می‌شود.

او می‌گوید:

تفاوت واقعی،

تفاوت در شدت (Intensité / Intensity) است.

نه تفاوت در ماده،

نه تفاوت در جوهر،

و نه تفاوت در نوع وجود.

این ایده بعدها به یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم کتاب تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) تبدیل می‌شود.

فرد چیست؟
اکنون دلوز به مفهوم

فرد

(Individu / Individual)

می‌پردازد.

فرد،

جوهر نیست.

بلکه

نسبتی پایدار

از حرکت و سکون است.

این تعریف،

مستقیماً از بخش دوم اخلاق گرفته شده است،

اما دلوز ریشهٔ آن را در همین فصل سوم نشان می‌دهد.

نسبت
واژهٔ مهم این بخش:

نسبت

(Rapport / Relation or Ratio)

یک فرد،

نه به خاطر مادهٔ خود،

بلکه به خاطر

نسبت میان اجزایش

فرد است.

برای مثال،

سلول‌های بدن انسان

دائماً تغییر می‌کنند.

اما تا زمانی که

نسبت میان آن‌ها

حفظ شود،

همان فرد باقی می‌ماند.

تولید پیوسته
از نظر دلوز،

جهان

یک مجموعهٔ ثابت از اشیا نیست.

بلکه

فرآیندی دائمی

از تولید نسبت‌هاست.

افراد،

به وجود می‌آیند،

نسبت‌هایشان تغییر می‌کند،

و از میان می‌روند.

اما قدرت الهی،

پیوسته

خود را

در نسبت‌های تازه

بیان می‌کند.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

مودهای متناهی

نه نسخه‌های کوچک خدا هستند،

نه موجوداتی مستقل.

آن‌ها

شدت‌های متفاوت

یک قدرت واحدند.

به همین دلیل،

تفاوت موجودات،

درجه‌ای است،

نه ماهوی.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) و مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) دو سطح متفاوت از بیان قدرت الهی‌اند.

مودهای متناهی به‌واسطهٔ مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) در نظم طبیعت جای می‌گیرند، نه اینکه صرفاً به صورت مستقیم و منفرد از جوهر نتیجه شوند.

هر موجود متناهی، درجه‌ای از قدرت (Degré de puissance / Degree of Power) را بیان می‌کند.

تفاوت موجودات، تفاوت در شدت بیان (Intensité de l'expression / Intensity of Expression) است، نه تفاوت در جوهر.

فرد (Individu / Individual) با نسبت (Rapport / Relation or Ratio) میان اجزای خود تعریف می‌شود، نه با مادهٔ ثابت.

جهان، فرآیندی پویا از تولید نسبت‌ها و شدت‌های متفاوت قدرت است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از نقاطی است که باید میان تفسیر دلوز و متن خود اسپینوزا تمایز قائل شد. اسپینوزا به‌صراحت از «درجهٔ قدرت» (Degré de puissance / Degree of Power) و «نسبت‌های فردی» سخن می‌گوید، اما پیوند مستقیم این مفاهیم با «شدت» (Intensité / Intensity) تا این حد، بیشتر محصول خوانش خلاقانهٔ دلوز است. دلوز می‌کوشد نشان دهد که تفاوت میان موجودات را نباید با مقولات سنتی مانند «نوع» یا «ماهیت ثابت» توضیح داد؛ بلکه باید آن را بر حسب شدت‌های متفاوت فعلیت‌یافتن قدرت (Intensités de l'actualisation de la puissance / Intensities of the Actualization of Power) فهمید. این دقیقاً همان ایده‌ای است که بعدها در آثار مستقل او، به‌ویژه تفاوت و تکرار، به یکی از ارکان نظریهٔ فردیت (Individuation / Individuation) تبدیل می‌شود.

یادداشت متن‌شناختی
در اینجا دلوز علاوه بر استناد به اخلاق، از نامهٔ ۶۴ به شولر نیز بهره می‌گیرد؛ زیرا این نامه یکی از معدود جاهایی است که اسپینوزا خود دربارهٔ مودهای نامتناهی توضیحی روشن ارائه می‌دهد. دلوز این نامه را نه متنی فرعی، بلکه کلیدی برای تفسیر انسجام درونی نظریهٔ بیان (Expression / Expression) می‌داند و بر اساس آن، رابطهٔ میان جوهر، صفات، مودهای نامتناهی و مودهای متناهی را بازسازی می‌کند.

فصل سوم
بخش هفتم
علیت درون‌ماندگار و تولید جهان
(La causalité immanente et la production du monde / Immanent Causality and the Production of the World)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز پرسش مهمی را مطرح می‌کند:

اگر همهٔ مودها از خدا ناشی می‌شوند، این «ناشی شدن» دقیقاً چه نوع علیتی است؟

آیا خدا مانند یک صنعتگر جهان را ساخته است؟

آیا خدا مانند یک پادشاه بر جهان حکومت می‌کند؟

آیا خدا پس از آفرینش، از جهان جدا می‌شود؟

پاسخ اسپینوزا، از نظر دلوز، به همهٔ این پرسش‌ها منفی است.

علیت درون‌ماندگار
مفهوم اصلی این بخش:

علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause)

این مفهوم از مشهورترین مفاهیم اسپینوزاست.

دلوز می‌گوید که بیشتر متافیزیک غرب بر پایهٔ علت متعالی (Cause transcendante / Transcendent Cause) بنا شده بود.

اما اسپینوزا این سنت را کاملاً دگرگون می‌کند.

علت متعالی چیست؟
در نظام‌های سنتی، علت پس از ایجاد معلول، از آن جدا می‌شود.

برای مثال:

نجار میز را می‌سازد.

پس از ساختن میز، نجار از میز جداست.

میز نیز می‌تواند باقی بماند، حتی اگر نجار دیگر حضور نداشته باشد.

این همان علیت بیرونی (Causalité externe / External Causality) است.

چرا این مدل دربارهٔ خدا نادرست است؟
دلوز می‌گوید:

اگر خدا نیز مانند نجار باشد،

دو نتیجه پیش می‌آید:

نخست، خدا از جهان جدا خواهد بود.

دوم، جهان می‌تواند مستقل از خدا وجود داشته باشد.

اما هر دو نتیجه با فلسفهٔ اسپینوزا ناسازگار است.

معنای علت درون‌ماندگار
در علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause)، علت هرگز از معلول جدا نمی‌شود.

علت در معلول باقی می‌ماند.

و معلول نیز چیزی بیرون از علت نیست.

به همین دلیل، خدا جهان را «ترک» نمی‌کند.

او در هر لحظه، علت درون‌ماندگار همهٔ موجودات است.

استناد به اخلاق
دلوز به قضیهٔ هجدهم بخش اول (Propositio XVIII / Proposition 18) اشاره می‌کند که اسپینوزا می‌نویسد:

«خدا علت درون‌ماندگار همهٔ چیزهاست، نه علت گذرا.»

(Deus est omnium rerum causa immanens, non vero transiens.)

(God is the immanent, not the transitive, cause of all things.)

دلوز این جمله را یکی از بنیادی‌ترین گزاره‌های کل اخلاق می‌داند.

علت گذرا
در برابر علت درون‌ماندگار، اسپینوزا از علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause) یاد می‌کند.

علت گذرا علتی است که اثر خود را ایجاد می‌کند و سپس از آن جدا می‌شود.

نمونه‌های آن:

نجار و میز.

نقاش و تابلو.

معمار و ساختمان.

اما خدا چنین علتی نیست.

چرا خدا از جهان جدا نیست؟
زیرا جهان چیزی بیرون از خدا نیست.

تمام موجودات، مودها (Modes / Modes) هستند.

مودها نیز چیزی جز شیوه‌های وجود و بیان جوهر نیستند.

پس خدا نمی‌تواند از آنچه خودِ شیوهٔ وجود اوست جدا باشد.

بیان و علیت
در اینجا دلوز بار دیگر دو مفهوم اساسی خود را به هم پیوند می‌دهد:

بیان (Expression / Expression) و علیت (Causalité / Causality).

او می‌گوید:

در فلسفهٔ اسپینوزا، بیان صرفاً توصیف نیست.

بیان، خودِ عملِ علیت است.

یعنی خدا با «بیان کردن» جهان، آن را پدید می‌آورد.

تولید جهان و بیان جهان یک فرآیند واحد هستند.

خدا در موجودات حل نمی‌شود
دلوز تأکید می‌کند که نباید این نظریه را با نوعی همه‌خدایی ساده‌انگارانه یکی دانست.

خدا مساوی مجموع موجودات نیست.

بلکه موجودات، شیوه‌های بیان قدرت نامتناهی خدا هستند.

جوهر همواره بیش از هر مود خاص است.

بنابراین:

خدا در مودها حضور دارد، اما به آن‌ها فروکاسته نمی‌شود.

وابستگی دائمی موجودات
یکی از نتایج مهم این نظریه آن است که:

هر موجود در هر لحظه به خدا وابسته است.

نه فقط در لحظهٔ آغاز وجود.

اگر خدا علت درون‌ماندگار است،

پس موجودات در هر لحظه از هستی خود به قدرت الهی متکی‌اند.

این وابستگی، زمانی نیست؛ بلکه هستی‌شناختی (Ontologique / Ontological) است.

رد آفرینش زمانی
دلوز از اینجا نتیجه می‌گیرد که در فلسفهٔ اسپینوزا، مفهوم آفرینش در زمان (Création dans le temps / Creation in Time) جایگاهی ندارد.

خدا در لحظه‌ای خاص جهان را نمی‌آفریند و سپس کنار نمی‌رود.

بلکه جهان، بیان همیشگی قدرت خداست.

به همین دلیل، آفرینش یک «رویداد» نیست، بلکه یک «نسبت دائمی» است.

رابطه با درون‌ماندگاری
تمام این بحث به مفهوم اصلی دلوز بازمی‌گردد:

درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence).

اگر علیت درون‌ماندگار باشد،

آنگاه هیچ شکافی میان خدا و طبیعت وجود ندارد.

نه به این معنا که خدا با طبیعت یکی شده باشد،

بلکه به این معنا که طبیعت، همواره در خدا و از طریق خدا وجود دارد.

نتیجهٔ فلسفی
از دید دلوز، بزرگ‌ترین انقلاب اسپینوزا این است که رابطهٔ میان علت و معلول را از نو تعریف می‌کند.

علت، دیگر چیزی بیرون از معلول نیست.

و معلول نیز چیزی جدا از علت نیست.

این همان بنیانی است که تمام متافیزیک بیان (Expression / Expression) بر آن استوار می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

خدا علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) همهٔ موجودات است، نه علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause).

علت درون‌ماندگار از معلول جدا نمی‌شود و همواره در آن حضور دارد.

بیان (Expression / Expression) و علیت (Causalité / Causality) در فلسفهٔ اسپینوزا دو جنبهٔ یک فرآیند واحدند.

جهان، آفرینشی یک‌باره نیست، بلکه بیان دائمی قدرت الهی است.

وابستگی موجودات به خدا، هستی‌شناختی (Ontologique / Ontological) است، نه صرفاً زمانی.

نظریهٔ علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) بنیان مفهوم درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) در کل فلسفهٔ اسپینوزاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز تفسیری بسیار نوآورانه از قضیهٔ هجدهم بخش اول اخلاق ارائه می‌دهد. بسیاری از مفسران این قضیه را صرفاً به‌عنوان گزاره‌ای دربارهٔ رابطهٔ خدا و جهان می‌خوانند؛ اما دلوز نشان می‌دهد که این اصل، ساختار همهٔ مفاهیم اسپینوزا را دگرگون می‌کند. اگر خدا علت درون‌ماندگار است، آنگاه مفاهیمی مانند جوهر (Substance / Substance)، صفت (Attribut / Attribute)، مود (Mode / Mode)، قدرت (Puissance / Power) و بیان (Expression / Expression) دیگر نباید جدا از یکدیگر فهمیده شوند. از اینجا به بعد، دلوز متافیزیک اسپینوزا را نه به‌عنوان نظریه‌ای دربارهٔ «اشیا»، بلکه به‌عنوان نظریه‌ای دربارهٔ روابط درون‌ماندگارِ تولید، بیان و قدرت بازسازی می‌کند. این بازسازی یکی از اثرگذارترین خوانش‌های معاصر از اسپینوزاست و مبنای بسیاری از آثار بعدی دلوز، از جمله تفاوت و تکرار و اسپینوزا: فلسفهٔ عملی، قرار می‌گیرد.

فصل سوم
بخش هشتم
نظم اندیشه و نظم امتداد
(L'ordre de la pensée et l'ordre de l'étendue / The Order of Thought and the Order of Extension)

مسئلهٔ اصلی
اکنون که دلوز ساختار جوهر (Substance / Substance)، صفات (Attributs / Attributes) و مودها (Modes / Modes) را توضیح داده است، پرسش تازه‌ای مطرح می‌شود:

اگر اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) دو صفت مستقل‌اند، پس چگونه میان ذهن و بدن هماهنگی وجود دارد؟

وقتی دست من حرکت می‌کند، هم‌زمان اراده یا اندیشه‌ای نیز در من وجود دارد.

این هماهنگی از کجا می‌آید؟

پاسخ دکارت
دلوز ابتدا راه‌حل دکارت را یادآوری می‌کند.

دکارت معتقد بود:

ذهن یک جوهر مستقل است.

بدن نیز جوهری مستقل است.

در نتیجه، مسئله‌ای دشوار پدید می‌آید:

این دو جوهر چگونه بر یکدیگر اثر می‌گذارند؟

این مسئله بعدها به «مسئلهٔ تعامل ذهن و بدن (Mind–Body Interaction Problem / Problème de l'interaction de l'âme et du corps)» مشهور شد.

پاسخ اسپینوزا
اسپینوزا کل این مسئله را کنار می‌گذارد.

او می‌گوید:

ذهن و بدن دو جوهر نیستند.

بلکه دو بیان (Expression / Expression) از یک واقعیت واحدند.

قضیهٔ هفتم بخش دوم
دلوز اکنون به یکی از مشهورترین جملات اخلاق می‌رسد:

«نظم و پیوند ایده‌ها همان نظم و پیوند اشیاست.»

(Ordo et connexio idearum idem est ac ordo et connexio rerum.)

(The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.)

دلوز معتقد است که این جمله، قلب نظریهٔ اسپینوزاست.

معنای «همان»
واژهٔ کلیدی این قضیه:

همان (Idem / The Same)

دلوز تأکید می‌کند که اسپینوزا نمی‌گوید:

نظم اندیشه شبیه نظم اشیاست.

نمی‌گوید:

میان آن‌ها شباهت وجود دارد.

بلکه می‌گوید:

آن‌ها «همان» نظم‌اند.

آیا اندیشه علت بدن است؟
خیر.

دلوز تأکید می‌کند:

اندیشه علت حرکت بدن نیست.

همان‌گونه که بدن نیز علت اندیشه نیست.

هیچ رابطهٔ علّی میان دو صفت وجود ندارد.

چرا؟
زیرا هر صفت فقط در درون خود عمل می‌کند.

در صفت اندیشه،

علت‌ها و معلول‌ها همگی ایده‌اند.

در صفت امتداد،

علت‌ها و معلول‌ها همگی اجسام و حرکت‌ها هستند.

هیچ صفتی وارد قلمرو صفت دیگر نمی‌شود.

پس هماهنگی چگونه ممکن است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

زیرا هر دو صفت،

یک قدرت واحد را بیان می‌کنند.

برای هر حالت جسمانی،

ایده‌ای متناظر وجود دارد.

اما این ایده،

علت آن حالت نیست.

بلکه بیان همان واقعیت از منظر صفت اندیشه است.

مثال
وقتی دست انسان حرکت می‌کند:

در صفت امتداد،

زنجیره‌ای از علت‌های جسمانی وجود دارد.

در همان لحظه،

در صفت اندیشه،

زنجیره‌ای از ایده‌ها وجود دارد.

این دو زنجیره بر هم اثر نمی‌گذارند.

بلکه دو بیان هم‌ارز از یک واقعیت‌اند.

چرا اصطلاح «موازی‌گرایی» دقیق نیست؟
دلوز نکته‌ای ظریف را مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

واژهٔ موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) را خود اسپینوزا به کار نمی‌برد.

این اصطلاح را شارحان بعدی ساخته‌اند.

چرا؟

زیرا «موازی» بودن ممکن است چنین القا کند که دو خط کاملاً جدا از هم وجود دارند.

اما در اسپینوزا،

اندیشه و امتداد دو خط جدا نیستند.

بلکه دو بیان (Expression / Expression) از یک حقیقت‌اند.

همانی، نه شباهت
دلوز بر تفاوت میان دو مفهوم تأکید می‌کند:

شباهت (Ressemblance / Resemblance)

همانی ساختاری (Identité de structure / Identity of Structure)

رابطهٔ ذهن و بدن از نوع شباهت نیست.

بلکه هر دو دارای یک نظم و یک پیوند‌اند، زیرا هر دو از یک جوهر واحد ناشی می‌شوند.

بیان مضاعف
دلوز اصطلاحی را مطرح می‌کند که برای فهم نظریهٔ او بسیار مهم است:

بیان مضاعف (Double expression / Double Expression)

واقعیت واحد،

دو بار بیان می‌شود:

یک بار در اندیشه.

یک بار در امتداد.

اما این دو بیان،

دو چیز متفاوت را توصیف نمی‌کنند.

بلکه دو صورت متفاوت از یک حقیقت‌اند.

پیامد معرفت‌شناختی
این نظریه پیامد مهمی برای شناخت دارد.

اگر نظم اندیشه همان نظم واقعیت باشد،

آنگاه شناخت درست،

بازنمایی صرف جهان نیست.

بلکه خود، بخشی از همان نظم واقعی است.

به بیان دیگر،

شناخت راستین از جهان جدا نیست؛ خود یکی از شیوه‌های فعلیت‌یافتن همان واقعیت است.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که اسپینوزا نه ایدئالیست است و نه ماتریالیست.

او نه ذهن را بر ماده مقدم می‌داند،

و نه ماده را بر ذهن.

هر دو،

بیان‌های هم‌ارز یک قدرت واحدند.

این دیدگاه، یکی از بنیادی‌ترین نوآوری‌های فلسفهٔ اسپینوزاست.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) دو صفت مستقل اما هم‌ارزند.

میان ذهن و بدن رابطهٔ علّی وجود ندارد.

«نظم و پیوند ایده‌ها همان نظم و پیوند اشیاست» (Ordo et connexio idearum idem est ac ordo et connexio rerum / The Order and Connection of Ideas is the Same as the Order and Connection of Things) اصل بنیادین این نظریه است.

اصطلاح موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) تنها تا حدی سودمند است؛ زیرا ممکن است استقلال صفات را به جدایی کامل تعبیر کند.

واقعیت واحد، در دو صفت متفاوت به صورت بیان مضاعف (Double expression / Double Expression) ظاهر می‌شود.

این نظریه، دوگانه‌انگاری دکارتی را کنار می‌گذارد، بی‌آنکه ذهن یا بدن را به دیگری فروبکاهد.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، یکی از مهم‌ترین نوآوری‌های تفسیری دلوز آشکار می‌شود. او معتقد است که اصطلاح موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) اگر به‌صورت مکانیکی فهمیده شود، می‌تواند گمراه‌کننده باشد؛ زیرا دو خط موازی، هرچند هم‌جهت‌اند، از یکدیگر جدا می‌مانند. اما در دستگاه اسپینوزا، اندیشه و امتداد نه دو خط مستقل، بلکه دو شیوهٔ بیان (Modes d'expression / Modes of Expression) یک واقعیت واحد هستند. از همین رو، دلوز ترجیح می‌دهد به‌جای تأکید بر «موازی بودن»، بر مفهوم بیان (Expression / Expression) تأکید کند. این تغییر زاویهٔ دید، از نظر او، کل دستگاه اسپینوزا را از یک نظریهٔ ساده دربارهٔ رابطهٔ ذهن و بدن به متافیزیکی دربارهٔ قدرت، بیان و درون‌ماندگاری (Puissance, Expression et Immanence / Power, Expression and Immanence) تبدیل می‌کند.

یادداشت پژوهشی
در این بخش، دلوز علاوه بر استناد به اخلاق، با سنت بلند تفسیر اسپینوزا نیز وارد گفت‌وگو می‌شود؛ از جمله با خوانش‌های فردریک پولاک (Frederick Pollock)، هری ولفسون (Harry Austryn Wolfson) و الکساندر ماترون (Alexandre Matheron). او می‌کوشد نشان دهد که مسئلهٔ اصلی اسپینوزا «ارتباط ذهن و بدن» نیست، بلکه ساختار واحد بیان است که ذهن و بدن تنها دو تجلی از آن هستند. همین جابه‌جایی نقطهٔ تمرکز، یکی از ویژگی‌های ممتاز تفسیر دلوز از اسپینوزاست.

فصل سوم
بخش نهم
فرد به‌مثابه نسبت
(L'individu comme rapport / The Individual as a Relation)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز پرسشی بنیادی مطرح می‌کند:

اگر فقط یک جوهر (Substance / Substance) وجود دارد و همهٔ موجودات مودها (Modes / Modes) هستند، پس چگونه می‌توان از «افراد» سخن گفت؟

چه چیزی سبب می‌شود که:

یک انسان، همان انسان باشد؟

یک درخت، همان درخت باشد؟

یک حیوان، همان حیوان باشد؟

آیا مادهٔ تشکیل‌دهندهٔ آن‌هاست؟

یا چیز دیگری؟

پاسخ سنتی
بیشتر فیلسوفان پیش از اسپینوزا می‌گفتند:

فرد، همان ماده یا صورت ثابت یک شیء است.

اما اسپینوزا، به تفسیر دلوز، راه دیگری را انتخاب می‌کند.

فرد، یک نسبت است
دلوز می‌گوید:

فرد، پیش از هر چیز، نسبت (Rapport / Relation or Ratio) است.

نه ماده.

نه شکل ظاهری.

نه مجموعه‌ای از اجزا.

بلکه نسبت پایداری است که میان اجزا برقرار می‌شود.

مثال بدن انسان
بدن انسان را در نظر بگیرید.

سلول‌ها دائماً جایگزین می‌شوند.

مولکول‌ها تغییر می‌کنند.

اتم‌ها وارد بدن می‌شوند و از آن خارج می‌شوند.

با این حال،

ما همچنان همان فرد را «همان انسان» می‌نامیم.

چرا؟

زیرا نسبت (Rapport / Relation) میان اجزا حفظ شده است.

ماده تعیین‌کننده نیست
دلوز تأکید می‌کند:

اگر ماده ملاک هویت بود،

با هر تغییر سلولی،

باید فرد جدیدی پدید می‌آمد.

اما چنین نیست.

آنچه باقی می‌ماند،

ساختار نسبت‌هاست.

حرکت و سکون
اسپینوزا بدن را با دو مفهوم بنیادی تعریف می‌کند:

حرکت (Mouvement / Motion)

و

سکون (Repos / Rest)

اما مقصود او حرکت یا سکون مطلق نیست.

بلکه نسبت خاصی از حرکت و سکون است.

هر فرد،

الگوی ویژه‌ای از این نسبت‌ها را حفظ می‌کند.

نسبت پایدار
واژهٔ مهم این بخش:

نسبت پایدار (Rapport constant / Constant Relation)

این نسبت تا زمانی که حفظ شود،

فرد نیز حفظ می‌شود.

اگر این نسبت از هم بپاشد،

فرد از میان می‌رود،

حتی اگر مادهٔ تشکیل‌دهندهٔ او همچنان وجود داشته باشد.

مرگ چیست؟
دلوز از همین‌جا به تفسیر اسپینوزایی مرگ می‌رسد.

مرگ،

نابودی ماده نیست.

بلکه از میان رفتن نسبت (Rapport / Relation) است که فرد را تشکیل می‌دهد.

اجزای بدن باقی می‌مانند،

اما دیگر آن نظم ویژه را ندارند.

بنابراین،

فرد از میان رفته است.

فرد و قدرت
اکنون دلوز رابطهٔ فرد با قدرت (Puissance / Power) را روشن می‌کند.

هر فرد،

درجه‌ای معین از قدرت را بالفعل می‌کند.

این قدرت،

از طریق نسبت ویژهٔ اجزای او تحقق می‌یابد.

بنابراین،

فرد نه یک «چیز»،

بلکه یک سازمان‌یافتگی پویا (Organisation dynamique / Dynamic Organization) از قدرت است.

فرد و بیان
دلوز اکنون مفهوم بیان (Expression / Expression) را دوباره وارد بحث می‌کند.

فرد،

بیان مستقیم جوهر نیست.

بلکه بیان یک درجهٔ معین از قدرت (Degré déterminé de puissance / Determinate Degree of Power) است.

هر فرد،

قدرت الهی را به شیوه‌ای یگانه بیان می‌کند.

چرا افراد متفاوت‌اند؟
اگر همهٔ افراد بیان یک قدرت واحدند،

پس تفاوت آن‌ها از کجاست؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

از تفاوت در نسبت (Rapport / Relation).

نه از تفاوت در جوهر.

نه از تفاوت در ماده.

نه از تفاوت در اصل وجود.

هر فرد،

ترکیب ویژه‌ای از نسبت‌های حرکت و سکون را حفظ می‌کند.

همین ترکیب،

هویت او را می‌سازد.

فرد و تغییر
از آنجا که فرد یک نسبت است،

می‌تواند تغییر کند،

بی‌آنکه نابود شود.

برای مثال،

انسان در طول زندگی:

رشد می‌کند،

پیر می‌شود،

تجربه می‌اندوزد،

بدنش تغییر می‌کند.

اما تا زمانی که نسبت بنیادی حفظ شود،

همان فرد باقی می‌ماند.

فرد و طبیعت
دلوز نتیجه می‌گیرد که طبیعت مجموعه‌ای از اشیای ثابت نیست.

بلکه شبکه‌ای از نسبت‌های پویاست.

افراد،

گره‌هایی در این شبکه‌اند.

نه واحدهایی کاملاً مستقل.

به همین دلیل،

فرد همیشه در ارتباط با افراد دیگر و با کل طبیعت فهمیده می‌شود.

نتیجهٔ فلسفی
از نظر دلوز،

بزرگ‌ترین نوآوری اسپینوزا در نظریهٔ فرد این است که:

فرد را نه بر اساس ماده،

نه بر اساس روح،

بلکه بر اساس نسبت (Rapport / Relation) تعریف می‌کند.

این تعریف،

بعدها تأثیر عمیقی بر فلسفهٔ دلوز، زیست‌شناسی نظری، نظریهٔ سیستم‌ها و حتی اندیشهٔ اجتماعی معاصر گذاشت.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

فرد (Individu / Individual) با نسبت (Rapport / Relation or Ratio) میان اجزای خود تعریف می‌شود، نه با ماده یا صورت ثابت.

هویت فرد به حفظ نسبت پایدار (Rapport constant / Constant Relation) وابسته است.

حرکت (Mouvement / Motion) و سکون (Repos / Rest) عناصر بنیادین این نسبت‌اند.

مرگ، از میان رفتن نسبت فردی است، نه صرفاً نابودی ماده.

هر فرد، درجه‌ای معین از قدرت (Degré déterminé de puissance / Determinate Degree of Power) را بیان می‌کند.

طبیعت، شبکه‌ای از نسبت‌های پویاست و افراد، گره‌هایی در این شبکه‌اند.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از جاهایی است که پیوند میان تفسیر دلوز از اسپینوزا و فلسفهٔ خود او آشکار می‌شود. دلوز مفهوم فرد (Individu / Individual) را نه به‌عنوان یک «جوهر کوچک» یا یک «ذات بسته»، بلکه به‌عنوان آرایش یا نسبت نیروها (Agencement des rapports de forces / Arrangement of Relations of Forces) می‌فهمد. البته باید دقت کرد که اصطلاح آرایش (Agencement / Assemblage) متعلق به آثار بعدی دلوز و گتاری است و در متن اسپینوزا وجود ندارد. دلوز این اصطلاح را برای بسط و بازخوانی اندیشهٔ اسپینوزا به کار می‌گیرد، نه به‌عنوان ترجمهٔ مستقیم متن اخلاق. از این رو، در تفسیر او، مفهوم نسبت (Rapport / Relation) در اسپینوزا به یکی از ریشه‌های نظریهٔ آرایش‌ها (Agencements / Assemblages) و نیز نظریهٔ فردیت (Individuation / Individuation) در فلسفهٔ متأخر او تبدیل می‌شود. این پیوند، تفسیری خلاقانه از اسپینوزاست، اما باید آن را از متن اصلی خود اسپینوزا متمایز نگه داشت.

فصل سوم
بخش دهم (پایانی)
نظام کامل بیان
(Le système complet de l'expression / The Complete System of Expression)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون می‌پرسد:

پس از تمام این تحلیل‌ها، نظریهٔ بیان (Expression / Expression) دقیقاً چه چیزی را توضیح می‌دهد؟

آیا بیان فقط رابطهٔ خدا و صفات را روشن می‌کند؟

یا اینکه کل نظام فلسفی اسپینوزا بر اساس آن سازمان یافته است؟

پاسخ دلوز روشن است:

تمام دستگاه اسپینوزا، از تعریف خدا تا فرد انسانی، بر پایهٔ مفهوم بیان (Expression / Expression) استوار است.

سه معنای بیان
دلوز اکنون مفهوم بیان را به سه سطح تقسیم می‌کند.

نخست
جوهر خود را در صفات بیان می‌کند.

(La substance s'exprime dans les attributs / Substance Expresses Itself in the Attributes)

صفات چیزی بیرون از جوهر نیستند.

آن‌ها شیوه‌های نامتناهی بیان ذات‌اند.

دوم
صفات خود را در مودها بیان می‌کنند.

(Les attributs s'expriment dans les modes / Attributes Express Themselves in the Modes)

هر صفت، جهان ویژهٔ خود را تولید می‌کند.

در اندیشه، جهان ایده‌ها.

در امتداد، جهان اجسام.

سوم
مودها قدرت الهی را در درجات گوناگون بیان می‌کنند.

(Les modes expriment la puissance divine selon des degrés / Modes Express Divine Power According to Degrees)

هر موجود،

شدتی خاص از قدرت را بالفعل می‌کند.

بیان، انتقال نیست
دلوز بر نکته‌ای بسیار مهم تأکید می‌کند.

بیان،

به معنای انتقال چیزی از خدا به جهان نیست.

گویی خدا مقداری از وجود خود را به موجودات داده باشد.

چنین برداشتی نادرست است.

در بیان،

هیچ چیز از خدا جدا نمی‌شود.

قدرت الهی تقسیم نمی‌شود.

بلکه در شیوه‌های گوناگون فعلیت می‌یابد.

بیان و نقصان
از اینجا نتیجه‌ای بسیار مهم حاصل می‌شود.

اگر هر موجود،

شیوه‌ای از بیان قدرت الهی است،

پس هیچ موجودی به‌خودی‌خود ناقص نیست.

آنچه ما «نقص» می‌نامیم،

در حقیقت،

بیان درجه‌ای محدود از قدرت است.

بنابراین،

تفاوت موجودات،

تفاوت در شدت است،

نه تفاوت میان کمال و نقص.

بیان و تفاوت
دلوز دوباره به مسئله‌ای بازمی‌گردد که بعدها هستهٔ فلسفهٔ خودش خواهد شد.

در سنت متافیزیکی،

تفاوت معمولاً بر اساس نفی تعریف می‌شد.

یعنی:

یک چیز،

چیزی است که دیگری نیست.

اما اسپینوزا،

به تفسیر دلوز،

تفاوت را بر اساس بیان (Expression / Expression) تعریف می‌کند.

هر موجود،

شیوهٔ متفاوتی از بیان همان قدرت واحد است.

بنابراین،

تفاوت،

پیش از آنکه نفی باشد،

ایجاب است.

بیان و قدرت
در این بخش، دلوز مفهوم قدرت (Puissance / Power) را در مرکز دستگاه اسپینوزا قرار می‌دهد.

جوهر،

قدرت مطلق است.

صفات،

بیان‌های نامتناهی این قدرت‌اند.

مودهای نامتناهی،

نظم‌های کلی این قدرت‌اند.

مودهای متناهی،

شدت‌های معین این قدرت‌اند.

در نتیجه،

کل متافیزیک اسپینوزا را می‌توان متافیزیک قدرت دانست.

بیان و ضرورت
دلوز دوباره بر مفهوم ضرورت (Nécessité / Necessity) تأکید می‌کند.

تمام فرآیند بیان،

ضروری است.

هیچ مرحله‌ای بر اساس انتخاب یا ارادهٔ دل‌بخواهی رخ نمی‌دهد.

خدا،

چیزی را «تصمیم» نمی‌گیرد.

بلکه ذات او،

به ضرورت،

خود را بیان می‌کند.

بیان و آزادی
در اینجا، دلوز نکته‌ای بسیار ظریف مطرح می‌کند.

در فلسفهٔ اسپینوزا،

آزادی (Liberté / Freedom)

در برابر

ضرورت (Nécessité / Necessity)

قرار ندارد.

برعکس.

خدا دقیقاً از آن جهت آزاد است

که مطابق ضرورت ذات خود عمل می‌کند.

این ایده،

در فصل‌های آینده،

هنگام بحث دربارهٔ انسان و اخلاق،

اهمیت اساسی پیدا خواهد کرد.

بیان و شناخت
دلوز نتیجه می‌گیرد که شناخت نیز نوعی بیان است.

ایدهٔ درست،

صرفاً تصویر یک شیء نیست.

بلکه بیان همان نظمی است که در خود واقعیت وجود دارد.

از این رو،

معرفت،

بخشی از خودِ هستی است،

نه چیزی بیرون از آن.

کل دستگاه اسپینوزا
اکنون دلوز تصویری کلی از نظام اسپینوزا ارائه می‌دهد:

جوهر (Substance / Substance)، قدرت مطلق است.

صفات (Attributs / Attributes)، بیان‌های نامتناهی ذات‌اند.

مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes)، نظم‌های کلی بیان‌اند.

مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes)، فعلیت‌های محدود همان قدرت‌اند.

افراد (Individus / Individuals)، نسبت‌های پایدار حرکت و سکون‌اند.

شناخت (Connaissance / Knowledge)، بیان همان نظم در صفت اندیشه است.

همهٔ این عناصر،

از طریق مفهوم بیان،

به یکدیگر پیوند می‌خورند.

نتیجهٔ نهایی فصل سوم
دلوز می‌گوید:

اگر بخواهیم کل فصل سوم را در یک جمله خلاصه کنیم، می‌توان گفت:

تمام واقعیت چیزی جز نظامی از بیان نیست.

جوهر،

خود را بیان می‌کند.

صفات،

جوهر را بیان می‌کنند.

مودها،

صفات را بیان می‌کنند.

افراد،

درجاتی از قدرت را بیان می‌کنند.

شناخت نیز،

بیان نظم همین واقعیت است.

جمع‌بندی نهایی فصل سوم
دلوز در پایان فصل سوم به نتایج زیر می‌رسد:

بیان (Expression / Expression) اصل سازمان‌دهندهٔ کل متافیزیک اسپینوزاست.

جوهر (Substance / Substance) خود را در صفات (Attributs / Attributes) بیان می‌کند.

صفات، خود را در مودها (Modes / Modes) بیان می‌کنند.

مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) نظم‌های کلی و مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) درجات معین قدرت را بیان می‌کنند.

فرد (Individu / Individual) یک نسبت پایدار از حرکت و سکون و بیان درجه‌ای از قدرت است.

شناخت (Connaissance / Knowledge) نیز خود نوعی بیان است و از نظم واقعیت جدا نیست.

تفاوت موجودات، تفاوت در شدت بیان (Intensité de l'expression / Intensity of Expression) است، نه در جوهر یا اصل وجود.

متافیزیک اسپینوزا، در نهایت، متافیزیک قدرت (Puissance / Power)، بیان (Expression / Expression) و درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) است.

ارزیابی دلوز از فصل سوم
در پایان این فصل، دلوز معتقد است که اکنون بنیان متافیزیک اسپینوزا به‌طور کامل روشن شده است. از اینجا به بعد، کتاب از پرسش «واقعیت چگونه سازمان یافته است؟» به پرسش «قدرت چگونه در موجودات منفرد فعلیت می‌یابد؟» گذر می‌کند.

به همین دلیل، فصل چهارم دیگر صرفاً ادامهٔ بحث صفات و مودها نیست، بلکه آغاز تحلیل مفاهیمی است که مستقیماً به اخلاق (Éthique / Ethics) مربوط می‌شوند؛ مانند:

قدرت (Puissance / Power)

کوناتوس (Conatus / Conatus) یا کوشش برای بقا

توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting)

انفعال (Passion / Passion)

کنش (Action / Action)

این مفاهیم نشان می‌دهند که چرا دلوز معتقد است اسپینوزا پیش از آنکه فیلسوف «جوهر» باشد، فیلسوف «قدرت» است.

یک نکتهٔ متن‌شناختی مهم
در اینجا لازم است به یک نکتهٔ پژوهشی اشاره کنم. در پاسخ‌های قبلی، برای سهولت مطالعه، فصل سوم را به ده بخش آموزشی تقسیم کردم. این تقسیم‌بندی بازسازی آموزشی من بر اساس سیر استدلال دلوز است و عین ساختار فصل در متن فرانسوی نیست. متن اصلی دلوز استدلالی پیوسته دارد و این موضوعات را با ارجاع‌های مکرر به اخلاق و بدون چنین تیترهای شماره‌گذاری‌شده‌ای پیش می‌برد. با این حال، محتوای ارائه‌شده بر اساس ترتیب واقعی استدلال‌های دلوز تنظیم شده است.

از فصل چهارم به بعد، کتاب وارد مهم‌ترین بخش فلسفهٔ دلوز از اسپینوزا می‌شود؛ یعنی تحلیل دقیق قدرت (Puissance / Power)، کوناتوس (Conatus / Conatus) و فردیت (Individuation / Individuation). بسیاری از پژوهشگران این فصل را نقطهٔ اوج کل کتاب می‌دانند، زیرا از اینجا به بعد، خوانش دلوز از اسپینوزا مستقیماً با پروژهٔ فلسفی خود او پیوند می‌خورد.


برچسب‌ها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب
[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:9 ] [ عباس مهیاد ]


فصل اول
بخش دهم
بیان، نه استعاره بلکه ساختار هستی
(L'expression n'est pas une métaphore mais une structure de l'être / Expression Is Not a Metaphor but the Structure of Being)

مسئلهٔ نهایی فصل
دلوز اکنون می‌پرسد:

وقتی اسپینوزا می‌گوید:

جوهر ذات خود را در صفات بیان می‌کند و صفات در مودها بیان می‌شوند.

آیا واژهٔ بیان (Expression / Expression) فقط یک شیوهٔ سخن گفتن است؟

آیا اسپینوزا صرفاً از یک استعارهٔ ادبی استفاده کرده است؟

یا اینکه بیان، واقعاً ساختار خودِ واقعیت است؟

پاسخ دلوز
دلوز پاسخ می‌دهد:

بیان در اسپینوزا استعاره نیست.

بیان، یک مفهوم دقیق متافیزیکی است.

او معتقد است که بیشتر شارحان پیشین، واژهٔ «بیان» را به صورت مجازی فهمیده‌اند؛ گویی اسپینوزا فقط برای توضیح رابطهٔ خدا و جهان از این تعبیر استفاده کرده است.

اما دلوز می‌گوید:

اگر بیان را استعاره بدانیم، تمام انسجام نظام اسپینوزا از میان می‌رود.

سه معنای بیان
دلوز نشان می‌دهد که واژهٔ بیان در فلسفهٔ اسپینوزا سه کارکرد هم‌زمان دارد.

۱. بیان به معنای آشکار کردن
(Exprimer comme manifester / Expression as Manifestation)

جوهر، ذات خود را آشکار می‌کند.

نه به این معنا که چیزی پنهان بوده و بعد ظاهر می‌شود،

بلکه به این معنا که ذات جوهر همواره در صفات حضور دارد.

۲. بیان به معنای دربر داشتن
(Exprimer comme envelopper / Expression as Envelopment)

این نکته یکی از ظریف‌ترین تحلیل‌های دلوز است.

او می‌گوید:

هر آنچه بیان می‌شود، در همان چیزی که بیان می‌کند نیز در بر گرفته شده است.

یعنی:

صفات فقط ذات را نشان نمی‌دهند.

بلکه ذات را در خود حمل می‌کنند.

به همین دلیل، صفت چیزی بیرون از جوهر نیست.

۳. بیان به معنای تولید
(Exprimer comme produire / Expression as Production)

بیان صرفاً نمایش نیست.

بیان، تولید نیز هست.

مودها، نتیجهٔ واقعی بیان صفات‌اند.

بنابراین، بیان هم‌زمان:

آشکار می‌کند.

دربر می‌گیرد.

تولید می‌کند.

دلوز این سه معنا را از هم جدا نمی‌کند، بلکه آنها را سه وجه یک فرایند واحد می‌داند.

زنجیرهٔ بیان
اکنون کل نظام اسپینوزا به صورت یک زنجیرهٔ واحد روشن می‌شود:

جوهر
(Substance / Substance)



ذات خود را در

صفات
(Attributs / Attributes)

بیان می‌کند.



صفات، قدرت خود را در

مودها
(Modes / Modes)

بیان می‌کنند.



مودها، درجات مختلف همان قدرت را در جهان متناهی متحقق می‌کنند.

این زنجیره، به معنای سلسله‌مراتب یا فاصله گرفتن از خدا نیست.

هر مرحله، همان واقعیت را به شیوه‌ای دیگر بیان می‌کند.

بیان و درون‌ماندگاری
دلوز اکنون نتیجهٔ اصلی فصل را بیان می‌کند.

اگر بیان چنین ساختاری داشته باشد،

آنگاه هیچ فاصله‌ای میان جوهر و مودها وجود ندارد.

در نتیجه،

اصل درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

به دست می‌آید.

در این اصل:

خدا بیرون از جهان نیست.

جهان نیز بیرون از خدا نیست.

خدا و جهان یکی نیستند به معنای ساده‌انگارانهٔ «همه‌خدایی» (Panthéisme / Pantheism)، بلکه جهان، بیان درون‌ماندگار قدرت جوهر است.

دلوز در اینجا بسیار محتاط است. او نمی‌خواهد اسپینوزا را صرفاً به «همه‌خدایی» فروبکاهد، زیرا در نگاه او، رابطهٔ جوهر و مودها، رابطه‌ای متافیزیکی و بر پایهٔ بیان است، نه صرفاً این ادعا که «همه‌چیز خداست».

نقد نظریهٔ بازنمایی
یکی از نتایج مهم این تحلیل، نقد مفهوم بازنمایی
(Représentation / Representation) است.

در سنت فلسفی، غالباً تصور می‌شد که اندیشه، جهان را بازنمایی می‌کند.

اما دلوز می‌گوید:

در اسپینوزا، اندیشه بازنمایی نیست.

اندیشه، خود یکی از شیوه‌های بیان واقعیت است.

بنابراین، شناخت، آینهٔ جهان نیست؛ بلکه بخشی از خودِ فرایند بیان جهان است.

این ایده بعدها در سراسر فلسفهٔ دلوز، به‌ویژه در نقد فلسفهٔ بازنمایی در کتاب تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition)، نقشی اساسی پیدا می‌کند.

نوآوری دلوز
دلوز در پایان فصل تصریح می‌کند که اگر مفهوم بیان را در مرکز قرار دهیم، بسیاری از دوگانگی‌های سنتی از میان می‌روند:

خدا / جهان

ذهن / بدن

ذات / وجود

علت / معلول

آزادی / ضرورت

اینها دیگر تقابل‌های مطلق نیستند، بلکه سطوح مختلف یک فرایند واحدِ بیان‌اند.

نتیجهٔ نهایی فصل اول
دلوز کل فصل را می‌توان در چند گزارهٔ اساسی خلاصه کرد:

جوهر (Substance / Substance) یگانه و نامتناهی است.

صفات (Attributs / Attributes) ذات جوهر را بیان می‌کنند.

هر صفت، تمام ذات را بیان می‌کند، نه بخشی از آن را.

مودها (Modes / Modes) تعینات واقعی و متناهی همان قدرت‌اند.

بیان (Expression / Expression) ساختار بنیادی رابطهٔ جوهر، صفات و مودهاست.

علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) نشان می‌دهد که جوهر هرگز از تعینات خود جدا نمی‌شود.

ضرورت (Nécessité / Necessity) و آزادی (Liberté / Freedom) دو جنبهٔ یک حقیقت‌اند، زیرا آزادی یعنی عمل کردن بر اساس اقتضای ذات.

متافیزیک اسپینوزا، در خوانش دلوز، متافیزیک بیان و درون‌ماندگاری (Expression et Immanence / Expression and Immanence) است، نه متافیزیک آفرینش، بازنمایی یا دوگانگی.

ارزیابی دلوز از اهمیت فصل اول
در پایان این فصل، دلوز به‌طور ضمنی ادعا می‌کند که بسیاری از سوءتفسیرهای اسپینوزا از آنجا ناشی شده‌اند که شارحان، مفاهیمی مانند جوهر، صفت و مود را جداگانه بررسی کرده‌اند، اما مفهوم بیان را صرفاً یک واژهٔ فرعی پنداشته‌اند.

از نظر دلوز، برعکس، «بیان» همان مفهومی است که همهٔ اجزای دستگاه اسپینوزا را به هم پیوند می‌دهد. به همین دلیل، عنوان کتاب «اسپینوزا و مسئلهٔ بیان» (Spinoza et le problème de l'expression / Spinoza and the Problem of Expression) صرفاً یک عنوان توصیفی نیست، بلکه بیانگر این تز اصلی است که بدون فهم دقیق مفهوم بیان، نه متافیزیک، نه معرفت‌شناسی، نه اخلاق و نه سیاست اسپینوزا به‌درستی فهمیده نمی‌شود.

از فصل دوم به بعد، دلوز وارد بررسی تاریخی و مفهومی ریشه‌های نظریهٔ بیان می‌شود. او نشان می‌دهد که این مفهوم چگونه از سنت‌های رواقی (Stoïcisme / Stoicism)، نوافلاطونی (Néoplatonisme / Neoplatonism)، فلسفهٔ قرون وسطی و به‌ویژه نزد دانس اسکوتوس (Duns Scotus / Duns Scotus) و نیکلاس کوزانوس (Nicolas de Cues / Nicholas of Cusa) دگرگون شده و اسپینوزا چگونه آن را به شکلی کاملاً نو بازسازی کرده است. این فصل از نظر تاریخی و تطبیقی، یکی از عمیق‌ترین فصل‌های کتاب به شمار می‌آید.

فصل دوم
عنوان فصل
بیان در سنت فلسفی
(L'expression dans la tradition philosophique / Expression in the Philosophical Tradition)

هدف فصل
دلوز در آغاز فصل می‌گوید:

برای فهم نظریهٔ بیان در اسپینوزا، باید نخست بدانیم که واژهٔ بیان
(Expression / Expression)

در تاریخ فلسفه چه معنایی داشته است.

زیرا این واژه در آثار اسپینوزا اصطلاحی تصادفی نیست.

پرسش اصلی
آیا اسپینوزا مفهوم بیان را ابداع کرد؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

اما او نخستین فیلسوفی بود که آن را به اصل سازمان‌دهندهٔ کل نظام فلسفی خود تبدیل کرد.

بیان در فلسفهٔ باستان
دلوز بحث خود را با فلسفهٔ یونان آغاز می‌کند.

او می‌گوید در آثار افلاطون (Platon / Plato) واژهٔ «بیان» هنوز نقش مرکزی ندارد.

افلاطون بیشتر دربارهٔ:

مشارکت (Participation / Participation)

تقلید (Mimesis / Mimesis)

صورت (Forme / Form)

سخن می‌گوید.

رابطهٔ میان جهان محسوس و عالم مُثُل بر پایهٔ مشارکت یا تقلید توضیح داده می‌شود، نه بر پایهٔ بیان.

بنابراین، نظریهٔ بیان هنوز شکل نگرفته است.

ارسطو
در فلسفهٔ ارسطو (Aristote / Aristotle) نیز وضع چندان متفاوت نیست.

او بیشتر بر مفاهیمی چون:

صورت (Forme / Form)

ماده (Matière / Matter)

قوه (Puissance / Potentiality)

فعل (Acte / Actuality)

تکیه می‌کند.

دلوز می‌گوید:

ارسطو نیز جهان را بر اساس بیان توضیح نمی‌دهد.

او بیشتر به تحلیل علل چهارگانه (Quatre causes / Four Causes) می‌پردازد.

نخستین ظهور مفهوم بیان
از نظر دلوز،

نخستین بار رواقیان
(Stoïciens / Stoics)

به مفهومی نزدیک به بیان دست یافتند.

چرا رواقیان مهم‌اند؟
زیرا آنان میان:

جسم (Corps / Body)

و رویداد (Événement / Event)

تمایز قائل شدند.

دلوز بعدها در کتاب

منطق معنا
(Logique du sens / The Logic of Sense)

همین ایده را به تفصیل گسترش خواهد داد.

لکتون
دلوز اکنون مفهوم مشهور رواقی را معرفی می‌کند.

لکتون
(Lekton / Lekton)

این واژه را معمولاً چنین ترجمه می‌کنند:

معنای گفته‌شده

محتوای گزاره

آنچه بیان می‌شود

رواقیان می‌گفتند:

وقتی جمله‌ای گفته می‌شود،

سه چیز وجود دارد:

۱.

صدای مادی

(Voix / Voice)

۲.

شیء خارجی

(Objet / Object)

۳.

معنای بیان‌شده

(Lekton / Expressed Meaning)

دلوز می‌گوید:

اینجاست که برای نخستین بار،

مفهوم

«بیان»

به صورت فلسفی مطرح می‌شود.

اما هنوز اسپینوزا نیست.
دلوز هشدار می‌دهد:

نباید تصور کرد که اسپینوزا همان نظریهٔ رواقیان را تکرار کرده است.

زیرا در رواقیان،

بیان

بیشتر

به

معنا

مربوط

است.

در اسپینوزا،

بیان

خود

ساختار

وجود

است.

تفاوت اساسی
در رواقیان

آنچه

بیان

می‌شود،

معنا

است.

در اسپینوزا

آنچه

بیان

می‌شود،

ذات

(Essence / Essence)

است.

این

تفاوت،

به نظر دلوز،

بسیار

بنیادی

است.

بیان و نوافلاطونیان
اکنون دلوز

به

فلسفهٔ

فلوطین

(Plotin / Plotinus)

می‌رسد.

فلوطین

از

فیضان

یا

صدور

(Émanation / Emanation)

سخن

می‌گوید.

در

این

نظریه،

همهٔ

موجودات

از

واحد

(L'Un / The One)

صادر

می‌شوند.

هرچه

از

واحد

دورتر

می‌شوند،

کمال

کمتری

دارند.

شباهت ظاهری
دلوز

می‌گوید:

در

نگاه

اول،

این

نظریه

بسیار

به

اسپینوزا

شباهت

دارد.

اما

در

واقع،

کاملاً

متفاوت

است.

زیرا

در

فلوطین،

رابطه

بر

اساس

صدور

است.

در

اسپینوزا،

رابطه

بر

اساس

بیان

است.

تفاوت صدور و بیان
در

صدور

(Émanation / Emanation)

موجودات

از

مبدأ

دور

می‌شوند.

در

بیان

(Expression / Expression)

هیچ

دوری

رخ

نمی‌دهد.

جوهر

در

تمام

مودها

حاضر

است.

هیچ

مرتبه‌ای

از

واقعیت

از

جوهر

جدا

نمی‌شود.

نتیجهٔ نخست فصل
دلوز

در

پایان

این

بخش

می‌گوید:

اگرچه

مفهوم

بیان

در

تاریخ

فلسفه

پیشینه

دارد،

اما

هیچ

فیلسوفی

پیش

از

اسپینوزا

آن

را

به

اصل

هستی‌شناسی

تبدیل

نکرده

بود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان نخستین بخش فصل دوم، این نتایج را مطرح می‌کند:

مفهوم بیان (Expression / Expression) پیش از اسپینوزا نیز سابقه داشت، اما نقش مرکزی نداشت.

در فلسفهٔ افلاطون، مفاهیم مشارکت (Participation / Participation) و تقلید (Mimesis / Mimesis) محور بودند، نه بیان.

در فلسفهٔ ارسطو، تحلیل بر پایهٔ علل چهارگانه (Quatre causes / Four Causes) استوار بود.

رواقیان با مفهوم لکتون (Lekton / Lekton) نخستین تحلیل فلسفی از «آنچه بیان می‌شود» را ارائه کردند، اما موضوع آنان بیشتر معنا بود تا هستی.

نوافلاطونیان نظریهٔ صدور (Émanation / Emanation) را مطرح کردند، اما اسپینوزا آن را با نظریهٔ بیان (Expression / Expression) جایگزین کرد.

از نظر دلوز، تفاوت بنیادین اسپینوزا با سنت پیشین این است که بیان، دیگر صرفاً ویژگی زبان یا معنا نیست؛ بلکه خودِ ساختار واقعیت و نسبت میان جوهر، صفات و مودهاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز هنوز به مهم‌ترین منبع تاریخی خود نرسیده است. او صرفاً زمینه را آماده می‌کند. در بخش بعدی، وارد بررسی دانس اسکوتوس (Jean Duns Scot / John Duns Scotus) می‌شود؛ فیلسوفی که دلوز او را یکی از بزرگ‌ترین پیشگامان اسپینوزا می‌داند. به اعتقاد دلوز، بدون فهم نظریهٔ وحدت وجودی (Univocité de l'être / Univocity of Being) نزد دانس اسکوتوس، نمی‌توان دریافت که چرا اسپینوزا از «جوهر واحد» سخن می‌گوید و چرا خود دلوز نیز بعدها وحدت وجودی را یکی از بنیادی‌ترین اصول فلسفه‌اش قرار می‌دهد. این بخش از مشهورترین و تأثیرگذارترین قسمت‌های کل کتاب است.

فصل دوم
بخش دوم
دانس اسکوتوس و وحدت وجود
(Duns Scot et l'univocité de l'être / Duns Scotus and the Univocity of Being)

مقدمه
دلوز در آغاز این بخش جمله‌ای می‌گوید که برای فهم کل فلسفهٔ خودش اهمیت فوق‌العاده دارد:

اسپینوزا بدون دانس اسکوتوس قابل فهم نیست.

البته دلوز هرگز ادعا نمی‌کند که اسپینوزا صرفاً ادامه‌دهندهٔ اسکوتوس است، بلکه می‌گوید اسکوتوس نخستین فیلسوفی بود که راه را برای متافیزیک اسپینوزا گشود.

به نظر دلوز، اگر رواقیان مفهوم بیان (Expression / Expression) را به فلسفه وارد کردند، دانس اسکوتوس مفهوم وحدت وجود (Univocité de l'être / Univocity of Being) را به شکلی صورت‌بندی کرد که بعداً اسپینوزا توانست آن را به کامل‌ترین شکل ممکن تحقق بخشد.

مسئلهٔ اصلی
پرسش این است:

وقتی می‌گوییم:

خدا وجود دارد.

انسان وجود دارد.

سنگ وجود دارد.

آیا واژهٔ وجود (Être / Being) در هر سه جمله یک معنا دارد؟

یا سه معنای متفاوت؟

این پرسشی بود که فلسفهٔ قرون وسطی را برای چند قرن درگیر کرد.

سه نظریهٔ مشهور
دلوز سه پاسخ تاریخی را معرفی می‌کند.

نظریهٔ اول: اشتراک لفظی
(Équivocité / Equivocity)

طبق این نظریه، واژهٔ «وجود» دربارهٔ خدا و انسان کاملاً متفاوت است.

وجود خدا یک معنا دارد.

وجود انسان معنایی دیگر.

در نتیجه، هیچ معنای مشترکی میان آن‌ها وجود ندارد.

نظریهٔ دوم: اشتراک تشکیکی
(Analogie de l'être / Analogy of Being)

این نظریه، که بیشتر با توماس آکویناس (Thomas d'Aquin / Thomas Aquinas) شناخته می‌شود، می‌گوید:

وجود خدا و موجودات نه کاملاً یکسان است و نه کاملاً متفاوت.

بلکه رابطه‌ای تشکیکی و قیاسی میان آن‌ها برقرار است.

وجود انسان تنها به‌صورت قیاسی به وجود خدا نسبت داده می‌شود.

نظریهٔ سوم: وحدت وجودی
(Univocité de l'être / Univocity of Being)

دانس اسکوتوس نظریهٔ سوم را مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

هرجا واژهٔ وجود به کار می‌رود، دقیقاً همان معنا را دارد.

وجود، فقط یک معنا دارد.

چه دربارهٔ خدا سخن بگوییم،

چه دربارهٔ طبیعت،

چه دربارهٔ انسان.

آیا این یعنی خدا و انسان برابرند؟
دلوز فوراً توضیح می‌دهد:

خیر.

این یکی از رایج‌ترین سوءبرداشت‌هاست.

اسکوتوس هرگز نگفت خدا و انسان یک چیز هستند.

او گفت:

«وجود» در هر دو مورد به یک معنا گفته می‌شود.

اما شدت، کمال و نحوهٔ تحقق آن متفاوت است.

اهمیت این نظریه
دلوز می‌گوید:

اگر وجود فقط یک معنا داشته باشد،

دیگر نمی‌توان میان خدا و جهان شکافی هستی‌شناختی ایجاد کرد.

این دقیقاً همان چیزی است که بعداً در اسپینوزا به اصل درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) تبدیل می‌شود.

تفاوت با تشکیک وجود
دلوز نقد خود را متوجه نظریهٔ تشکیک می‌کند.

در نظریهٔ تشکیک:

وجود خدا کامل‌تر است.

وجود انسان مرتبه‌ای پایین‌تر دارد.

در نتیجه، سلسله‌مراتب وجودی برقرار می‌شود.

اما در وحدت وجودی:

وجود فقط یک معنا دارد.

آنچه متفاوت است،

شدت، قدرت یا نحوهٔ تعین موجودات است.

این نکته برای دلوز اهمیت بنیادین دارد.

وحدت وجود و اسپینوزا
اکنون دلوز نشان می‌دهد که اسپینوزا چگونه از اسکوتوس فراتر می‌رود.

اسکوتوس فقط گفت:

وجود یک معنا دارد.

اما اسپینوزا گام بعدی را برداشت.

او گفت:

اگر وجود یک معنا دارد،

پس فقط یک جوهر (Une seule substance / One Substance) وجود دارد.

این همان چیزی است که دلوز آن را «رادیکال شدن وحدت وجودی» می‌نامد.

از وحدت وجود تا بیان
اکنون دلوز این دو مفهوم را به هم پیوند می‌دهد.

اگر:

وجود فقط یک معنا داشته باشد،

و اگر:

جوهر فقط یکی باشد،

آنگاه رابطهٔ میان موجودات دیگر نمی‌تواند رابطهٔ تقلید، مشارکت یا صدور باشد.

تنها رابطهٔ ممکن،

بیان (Expression / Expression)

است.

زیرا موجودات چیزی بیرون از جوهر نیستند.

آن‌ها شیوه‌های بیان همان وجود یگانه‌اند.

وحدت وجود و تفاوت
در اینجا دلوز نکته‌ای را مطرح می‌کند که بعدها در کتاب تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) به یکی از اصول فلسفهٔ او تبدیل می‌شود.

او می‌گوید:

وحدت وجود به معنای حذف تفاوت‌ها نیست.

برعکس.

اگر وجود فقط یک معنا داشته باشد،

آنچه موجودات را از هم متمایز می‌کند،

نه تفاوت در «وجود داشتن»،

بلکه تفاوت در شدت (Intensité / Intensity)، قدرت (Puissance / Power) و شیوهٔ تعین (Mode de détermination / Mode of Determination) است.

بنابراین:

وجود یکی است،

اما شیوه‌های بیان آن بی‌نهایت‌اند.

چرا دلوز به اسکوتوس علاقه دارد؟
دلوز در آثار بعدی خود بارها می‌گوید که سه فیلسوف بیش از همه بر او اثر گذاشته‌اند:

دانس اسکوتوس (Duns Scot / John Duns Scotus) به خاطر نظریهٔ وحدت وجود (Univocité de l'être / Univocity of Being).

اسپینوزا (Spinoza / Spinoza) به خاطر نظریهٔ درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence).

نیچه (Nietzsche / Nietzsche) به خاطر نظریهٔ شدن (Devenir / Becoming) و نیروی آفرینش (Force créatrice / Creative Force).

دلوز معتقد است این سه متفکر سه مرحلهٔ یک پروژهٔ واحد را تشکیل می‌دهند.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

دانس اسکوتوس (Duns Scot / John Duns Scotus) نخستین فیلسوفی است که نظریهٔ وحدت وجود (Univocité de l'être / Univocity of Being) را به‌صورت منسجم مطرح کرد.

وجود (Être / Being) در مورد خدا و همهٔ موجودات، یک معنا دارد؛ تفاوت در درجهٔ وجود نیست، بلکه در نحوهٔ تحقق آن است.

نظریهٔ تشکیک وجود (Analogie de l'être / Analogy of Being) نزد توماس آکویناس، از دید دلوز، هنوز به سلسله‌مراتب میان خدا و جهان وابسته است.

اسپینوزا نظریهٔ اسکوتوس را رادیکال می‌کند و از آن به نظریهٔ جوهر واحد (Une seule substance / One Substance) می‌رسد.

اگر وجود یک معنا داشته باشد و جوهر یکی باشد، رابطهٔ میان جوهر و موجودات فقط می‌تواند بیان (Expression / Expression) باشد، نه تقلید، مشارکت یا صدور.

وحدت وجود، تفاوت‌ها را از میان نمی‌برد؛ بلکه تفاوت را به تفاوت در قدرت (Puissance / Power)، شدت (Intensité / Intensity) و مودها (Modes / Modes) تبدیل می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از نقاطی است که خوانش دلوز از اسپینوزا با خوانش‌های کلاسیک تفاوت پیدا می‌کند. برخی پژوهشگران، مانند Martial Gueroult، پیوند میان اسکوتوس و اسپینوزا را مهم می‌دانند، اما نه به اندازه‌ای که دلوز بر آن تأکید می‌کند. دلوز عمداً این پیوند را برجسته می‌سازد، زیرا می‌خواهد نشان دهد که ایدهٔ وحدت وجود (Univocité de l'être / Univocity of Being) فقط یک بحث قرون‌وسطایی نیست، بلکه پایهٔ متافیزیکی نظریهٔ درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence)، بیان (Expression / Expression) و در نهایت کل فلسفهٔ خودش است.

در بخش بعدی، دلوز به فیلسوفی می‌پردازد که به نظر او بیش از هر متفکر دیگری بر شکل‌گیری مفهوم بیان اثر گذاشته است: نیکلاس کوزانوس (Nicolas de Cues / Nicholas of Cusa). او نشان می‌دهد که چگونه مفاهیمی مانند دربرگرفتن (Complication / Complicatio) و گشایش یا گسترش (Explication / Explicatio) زمینهٔ نظریهٔ بیان در اسپینوزا را فراهم کردند، هرچند اسپینوزا این مفاهیم را به شکلی کاملاً متفاوت بازسازی می‌کند.

فصل دوم
بخش سوم
دربرگرفتن و گشایش
(Complication et Explication / Complication and Explication)

مسئلهٔ اصلی
دلوز می‌پرسد:

وقتی می‌گوییم:

جوهر خود را بیان می‌کند،

دقیقاً چه اتفاقی رخ می‌دهد؟

آیا چیزی از درون خدا خارج می‌شود؟

آیا خدا تقسیم می‌شود؟

آیا بخشی از خدا تبدیل به جهان می‌شود؟

پاسخ اسپینوزا منفی است.

اما برای فهم این پاسخ، باید دو مفهوم قدیمی را بشناسیم.

نخستین مفهوم
دربرگرفتن
(Complicatio / Complication)

واژهٔ لاتینی Complicatio از فعل Complicare گرفته شده است.

معنای آن:

در هم پیچیدن

در خود جمع کردن

دربرگرفتن

نهفته داشتن

است.

معنای فلسفی
در فلسفهٔ نیکلاس کوزانوس،

خدا همهٔ موجودات را

در خود دربر دارد.

اما نه مانند اشیایی که در یک ظرف قرار گرفته‌اند.

بلکه به این معنا که:

تمام کثرت جهان،

به صورت وحدتی نامتناهی

در خدا

نهفته است.

مثال
دلوز برای توضیح این سنت، نمونه‌هایی را بررسی می‌کند و ما نیز برای تقریب ذهن می‌توانیم از مثالی ساده استفاده کنیم.

فرض کنید:

یک درخت عظیم

درون یک دانه وجود دارد.

نه به صورت بالفعل،

بلکه به صورت نهفته.

در سنت قرون وسطی،

گفته می‌شود:

تمام جهان

در خدا

به همین صورت

نهفته است.

دومین مفهوم
گشایش
(Explicatio / Explication)

این واژه از لاتینی Explicare گرفته شده است.

معنای آن:

باز کردن

گشودن

آشکار کردن

بسط دادن

است.

در فلسفهٔ کوزانوس،

جهان

گشایش

یا

بسط

آن چیزی است که پیش‌تر

در خدا

نهفته بود.

رابطهٔ دو مفهوم
در نتیجه،

رابطهٔ خدا و جهان چنین توصیف می‌شود:

ابتدا:

Complicatio

همه چیز

در خدا

درهم‌پیچیده است.

سپس:

Explicatio

همان کثرت

در جهان

گشوده می‌شود.

آیا اسپینوزا همین را می‌گوید؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

نه.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که اسپینوزا از سنت قرون وسطی فاصله می‌گیرد.

تفاوت نخست
در کوزانوس،

رابطه هنوز

نوعی

حرکت

از

وحدت

به

کثرت

است.

اما

در اسپینوزا،

هیچ حرکتی از خدا به جهان وجود ندارد.

جوهر

همیشه

در

مودها

حاضر

است.

تفاوت دوم
در سنت قرون وسطی،

گشایش

تقریباً

یک

فرایند

تدریجی

است.

اما

در اسپینوزا،

صفات

هم‌اکنون

تمام

ذات

جوهر

را

بیان

می‌کنند.

هیچ

فرایند

زمانی

در

کار

نیست.

تفاوت سوم
دلوز

مهم‌ترین

تفاوت

را

چنین

بیان

می‌کند.

در

کوزانوس،

گشایش

هنوز

رابطه‌ای

میان

دو

سطح

است:

خدا



جهان

اما

در

اسپینوزا،

بیان

رابطهٔ

دو

سطح

نیست.

بلکه

ساختار

خودِ

وجود

است.

چرا دلوز این بحث را مطرح می‌کند؟
زیرا بسیاری از مفسران اسپینوزا تصور کرده‌اند که نظریهٔ بیان همان نظریهٔ گسترش یا صدور است.

دلوز می‌گوید:

این برداشت نادرست است.

در

اسپینوزا،

بیان

نه

صدور

است،

نه

آفرینش،

نه

گسترش.

بلکه

رابطهٔ

درون‌ماندگار

جوهر،

صفات

و

مودها

است.

سه مفهوم را از هم جدا کنید
دلوز تأکید می‌کند که باید سه مفهوم را کاملاً از یکدیگر تفکیک کرد.

صدور
(Émanation / Emanation)

در اینجا،

موجودات

از

مبدأ

جدا

می‌شوند.

گشایش
(Explicatio / Explication)

در اینجا،

آنچه

در

وحدت

نهفته

بود،

آشکار

می‌شود.

بیان
(Expression / Expression)

در اینجا،

جوهر

بدون

جدایی،

بدون

کاهش،

و

بدون

حرکت

زمانی،

در

صفات

و

مودها

حضور

می‌یابد.

بیان، هم دربرگرفتن است و هم گشودن
اکنون دلوز نکته‌ای بسیار ظریف مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

اسپینوزا دو مفهوم

Complicatio

و

Explicatio

را حذف نمی‌کند.

بلکه آن‌ها را

در مفهوم

Expression

ادغام می‌کند.

یعنی:

بیان،

هم

دربرگرفتن

است،

و

هم

گشودن.

به همین دلیل،

صفات

هم

ذات

جوهر

را

در

خود

دارند،

و

هم

آن

را

آشکار

می‌کنند.

مودها

نیز

هم

قدرت

جوهر

را

در

خود

دارند،

و

هم

آن

را

به

شیوه‌ای

معین

متحقق

می‌کنند.

نتیجهٔ بزرگ
دلوز

اکنون

تز

اصلی

کتاب

را

دوباره

صورت‌بندی

می‌کند.

بیان

سه

عمل

را

هم‌زمان

انجام

می‌دهد.

دربرمی‌گیرد (Compliquer / To Enfold)

می‌گشاید (Expliquer / To Unfold)

متحقق می‌کند (Exprimer / To Express)

این سه،

سه

فرایند

جداگانه

نیستند،

بلکه

سه

وجه

یک

واقعیت

واحدند.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

دربرگرفتن (Complicatio / Complication) در سنت قرون وسطی به معنای نهفته بودن همهٔ کثرات در وحدت الهی است.

گشایش (Explicatio / Explication) به معنای آشکار شدن یا بسط یافتن آن وحدت در جهان است.

اسپینوزا این دو مفهوم را حفظ می‌کند، اما آن‌ها را در مفهوم بیان (Expression / Expression) دگرگون می‌سازد.

بیان، نه صدور (Émanation / Emanation) است، نه آفرینش (Création / Creation) و نه صرفاً گشایش؛ بلکه ساختار درون‌ماندگار رابطهٔ جوهر، صفات و مودهاست.

در بیان، هیچ جدایی، کاهش یا انتقال زمانی از خدا به جهان رخ نمی‌دهد.

مفهوم بیان (Expression / Expression) در فلسفهٔ اسپینوزا، سه کارکرد را هم‌زمان در خود جمع می‌کند: دربرگرفتن (Complicatio / Complication)، گشودن (Explicatio / Explication) و تحقق‌بخشیدن (Expression / Expression).

نکتهٔ تفسیری بسیار مهم
این بخش یکی از نقاطی است که بعدها مستقیماً وارد فلسفهٔ خود دلوز می‌شود. در کتاب تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) و سپس در هزار فلات (Mille Plateaux / A Thousand Plateaus)، دلوز دیگر از «بیان» فقط برای تفسیر اسپینوزا استفاده نمی‌کند؛ او کل واقعیت را شبکه‌ای از فرایندهای دربرگرفتن، گشودن و تحقق‌یافتن می‌فهمد. از این منظر، «بیان» دیگر صرفاً اصطلاحی تاریخی نیست، بلکه به اصل عام تکوین واقعیت تبدیل می‌شود؛ اصلی که به دلوز امکان می‌دهد بدون توسل به آفرینش، بازنمایی یا سلسله‌مراتب متافیزیکی، دربارهٔ پیدایش کثرت از دل وحدت سخن بگوید.

فصل دوم
بخش چهارم
بیان و نامتناهی
(L'expression et l'infini / Expression and the Infinite)

جایگاه این بخش در کتاب
این بخش یکی از مهم‌ترین و دشوارترین قسمت‌های فصل دوم است. دلوز اکنون از تاریخ فلسفه فاصله می‌گیرد و دوباره به خود اسپینوزا بازمی‌گردد. پرسش اصلی او این است:

اگر جوهر نامتناهی (Substance infinie / Infinite Substance) است، چگونه این نامتناهی در موجودات متناهی (Modes finis / Finite Modes) بیان می‌شود، بدون آنکه تقسیم یا محدود شود؟

این همان مسئله‌ای است که از زمان افلاطون تا قرن هفدهم بارها مطرح شده بود، اما دلوز معتقد است که اسپینوزا نخستین پاسخ کاملاً منسجم را به آن داده است.

مسئلهٔ نامتناهی
در بیشتر سنت‌های فلسفی، میان نامتناهی و متناهی شکافی عمیق وجود دارد.

اگر خدا نامتناهی باشد و جهان متناهی، معمولاً یکی از این دو نتیجه گرفته می‌شود:

یا جهان بخشی از خداست و در نتیجه خدا تقسیم شده است.

یا جهان کاملاً بیرون از خداست و در نتیجه میان خدا و جهان فاصله‌ای واقعی وجود دارد.

اسپینوزا هیچ‌یک از این دو دیدگاه را نمی‌پذیرد.

راه‌حل اسپینوزا
دلوز توضیح می‌دهد که اسپینوزا این مسئله را با مفهوم بیان (Expression / Expression) حل می‌کند.

جوهر در موجودات متناهی «تقسیم» نمی‌شود، بلکه «بیان» می‌شود.

این تفاوت، بسیار اساسی است.

تقسیم یعنی اینکه هر موجود بخشی از جوهر را در اختیار داشته باشد.

اما بیان یعنی اینکه هر موجود، مطابق ظرفیت و نسبت وجودی خود، شیوه‌ای از ظهور همان قدرت نامتناهی باشد.

چرا جوهر تقسیم نمی‌شود؟
دلوز به یکی از اصول بنیادی اخلاق اشاره می‌کند.

جوهر (Substance / Substance) بسیط (Simple / Simple) است.

بسیط بودن یعنی جوهر از اجزا تشکیل نشده است.

اگر جوهر اجزا داشت، هر جزء خود به جوهری دیگر نیازمند می‌شد و وحدت مطلق آن از میان می‌رفت.

بنابراین:

جوهر نه تقسیم می‌شود،

نه کوچک می‌شود،

نه بخشی از خود را از دست می‌دهد.

صفات چگونه نامتناهی‌اند؟
اکنون دلوز به بحث صفات (Attributs / Attributes) بازمی‌گردد.

هر صفت، ذات جوهر را به‌طور کامل بیان می‌کند.

این جمله در نگاه نخست عجیب به نظر می‌رسد.

اگر بی‌نهایت صفت وجود دارد و هر صفت تمام ذات را بیان می‌کند، آیا این به معنای تکرار نیست؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

هر صفت، ذات واحد را از منظر خاص خود بیان می‌کند، نه اینکه بخشی از آن را بیان کند.

به همین دلیل، اندیشه (Pensée / Thought) تمام ذات را بیان می‌کند و امتداد (Étendue / Extension) نیز تمام همان ذات را بیان می‌کند، اما هر یک بر اساس شیوهٔ وجودی خاص خود.

تفاوت با بازتاب
دلوز تأکید می‌کند که نباید صفات را مانند چند آینه تصور کرد که یک تصویر واحد را منعکس می‌کنند.

این تصویر، گمراه‌کننده است.

صفات «بازتاب» (Réflexion / Reflection) نیستند.

آن‌ها «بیان» (Expression / Expression) هستند.

در بازتاب، چیزی بیرون از آینه وجود دارد.

اما در بیان، آنچه بیان می‌شود در خودِ بیان حضور دارد.

به همین دلیل، صفت چیزی بیرون از جوهر نیست.

نامتناهی و متناهی
اکنون دلوز به پرسش اصلی بازمی‌گردد.

اگر جوهر نامتناهی است، چرا مودها متناهی‌اند؟

پاسخ او این است:

متناهی بودن، ویژگی خود جوهر نیست.

متناهی بودن، ویژگی مود (Mode / Mode) است.

هر مود، شیوه‌ای محدود از بیان قدرت نامتناهی جوهر است.

در نتیجه، محدودیت به شیوهٔ تعین مربوط است، نه به سرچشمهٔ وجود.

مثال هندسی
برای نزدیک شدن به مقصود اسپینوزا، می‌توان از مثالی هندسی استفاده کرد (این مثال از خود دلوز نیست، بلکه برای توضیح مطلب است).

فرض کنید یک قانون هندسی نامتناهی وجود دارد.

این قانون می‌تواند بی‌شمار شکل مختلف تولید کند.

هر شکل محدود است.

اما قانونی که آن را ممکن می‌کند، محدود نشده است.

دلوز معتقد است که نسبت جوهر و مودها، تا حدی شبیه این رابطه است؛ با این تفاوت که در اسپینوزا، این رابطه صرفاً منطقی یا ریاضی نیست، بلکه رابطه‌ای وجودی و درون‌ماندگار است.

بیان و قدرت
در اینجا مفهوم بسیار مهم قدرت (Puissance / Power) دوباره ظاهر می‌شود.

دلوز می‌گوید:

نامتناهی بودن خدا به این معنا نیست که خدا بسیار بزرگ است.

نامتناهی بودن یعنی قدرت او هیچ حدی ندارد.

هر مود، درجه‌ای از همین قدرت را بیان می‌کند.

اما درجهٔ قدرت، به معنای داشتن بخشی از قدرت خدا نیست.

بلکه به معنای شیوهٔ خاص تحقق آن قدرت در یک موجود معین است.

تفاوت درجه و مقدار
دلوز میان دو مفهوم تفاوت می‌گذارد:

مقدار (Quantité / Quantity)

درجه (Degré / Degree)

قدرت موجودات را نباید با مقدار سنجید.

قدرت، درجه دارد، نه مقدار.

این نکته بعدها در سراسر فلسفهٔ دلوز اهمیت پیدا می‌کند.

او به‌جای اینکه از «کمیت وجود» سخن بگوید، از «شدت وجود» (Intensité de l'être / Intensity of Being) سخن می‌گوید.

نتیجهٔ فلسفی
اگر موجودات درجات مختلفی از قدرت را بیان می‌کنند، تفاوت میان آن‌ها دیگر تفاوت در اصل وجود نیست.

همه در یک وجود مشترک‌اند.

آنچه تفاوت ایجاد می‌کند، شیوه و شدت بیان همان قدرت واحد است.

از اینجا دلوز آرام‌آرام به نظریهٔ مشهور خود دربارهٔ شدت (Intensité / Intensity) نزدیک می‌شود؛ نظریه‌ای که بعدها در تفاوت و تکرار به یکی از ارکان فلسفهٔ او تبدیل خواهد شد.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت، نتایج زیر را به دست می‌آورد:

جوهر نامتناهی (Substance infinie / Infinite Substance) در مودها تقسیم نمی‌شود، بلکه در آن‌ها بیان می‌شود.

هر صفت (Attribut / Attribute) تمام ذات جوهر را بیان می‌کند، نه بخشی از آن را.

مودها (Modes / Modes) شیوه‌های متناهی بیان قدرت نامتناهی‌اند، نه اجزای جوهر.

تفاوت موجودات، تفاوت در اصل وجود نیست، بلکه تفاوت در درجهٔ قدرت (Degré de puissance / Degree of Power) و شدت بیان (Intensité d'expression / Intensity of Expression) است.

مفهوم بیان (Expression / Expression) اجازه می‌دهد نسبت میان نامتناهی و متناهی بدون توسل به تقسیم، صدور یا آفرینش توضیح داده شود.

دلوز از همین تحلیل، زمینهٔ نظریهٔ بعدی خود دربارهٔ شدت (Intensité / Intensity) را فراهم می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز تفسیری نوآورانه از اسپینوزا ارائه می‌دهد که همهٔ مفسران آن را نمی‌پذیرند. برخی شارحان، مانند Harry Austryn Wolfson، بیشتر بر جنبه‌های منطقی و الهیاتی نظام اسپینوزا تأکید می‌کنند، در حالی که دلوز خوانشی «پویا» و «شدت‌محور» از آن عرضه می‌کند. از نظر او، تفاوت میان موجودات نه در «داشتن وجود بیشتر یا کمتر»، بلکه در نحوه و شدت فعلیت‌یافتن قدرت (Puissance / Power) است. همین برداشت، بعداً به یکی از مهم‌ترین پایه‌های متافیزیک دلوز تبدیل می‌شود و از دل آن مفاهیمی مانند شدت (Intensité / Intensity)، شدن (Devenir / Becoming) و چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity) رشد می‌کنند.

فصل دوم
بخش پنجم
بیان و کثرت
(L'expression et la multiplicité / Expression and Multiplicity)

مسئلهٔ اصلی
دلوز پرسش تازه‌ای مطرح می‌کند:

اگر فقط یک جوهر (Substance / Substance) وجود دارد، پس چگونه می‌توان از این همه موجود متفاوت سخن گفت؟

در جهان، با بی‌نهایت تفاوت روبه‌رو هستیم:

انسان

حیوان

گیاه

سنگ

اندیشه

بدن

احساس

حرکت

اگر همهٔ اینها بیان یک جوهر واحد باشند، تفاوت آن‌ها از کجا ناشی می‌شود؟

این پرسش، به نظر دلوز، یکی از بنیادی‌ترین مسائل فلسفهٔ اسپینوزاست.

پاسخ‌های سنتی
دلوز سه پاسخ رایج در تاریخ فلسفه را بررسی می‌کند.

پاسخ نخست: تفاوت از ماده ناشی می‌شود
در سنت ارسطویی، معمولاً گفته می‌شد:

صورت‌های کلی یکسان‌اند، اما ماده سبب تفاوت افراد می‌شود.

به همین دلیل، دو انسان از یک نوع‌اند، ولی دو فرد متفاوت‌اند.

اسپینوزا این نظریه را نمی‌پذیرد.

پاسخ دوم: تفاوت نتیجهٔ ارادهٔ خداست
در بسیاری از نظام‌های الهیاتی، گفته می‌شود:

خدا می‌توانست جهان را به شکل دیگری بیافریند.

پس تفاوت موجودات حاصل تصمیم الهی است.

اسپینوزا این نظریه را نیز رد می‌کند.

پاسخ سوم: تفاوت نتیجهٔ دور شدن از مبدأ است
در نوافلاطونیان، هرچه موجودات از واحد دورتر می‌شوند، تفاوت و نقص بیشتر می‌شود.

در اینجا نیز تفاوت نتیجهٔ فاصله گرفتن از اصل است.

دلوز می‌گوید:

اسپینوزا این نظریه را نیز نمی‌پذیرد.

تفاوت از خود بیان ناشی می‌شود
اکنون دلوز پاسخ اسپینوزا را مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

تفاوت، نتیجهٔ نقص نیست.

نتیجهٔ فاصله گرفتن از خدا هم نیست.

تفاوت، خودِ شیوهٔ بیان است.

یعنی هر موجود، قدرت واحد جوهر را به شیوه‌ای یگانه بیان می‌کند.

بیان هرگز تکرار ساده نیست
اگر هر موجود همان قدرت الهی را بیان می‌کند، آیا همهٔ موجودات یکسان‌اند؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

بیان هرگز نسخه‌برداری یا تکثیر مکانیکی نیست.

هر بیان، تعینی تازه از همان قدرت است.

به همین دلیل، دو موجود هرگز بیان کاملاً یکسانی ندارند.

مفهوم درجه
در اینجا دلوز دوباره به مفهوم درجه (Degré / Degree) بازمی‌گردد.

او می‌گوید:

قدرت الهی بی‌نهایت است.

اما هر مود، این قدرت را در درجه‌ای خاص بیان می‌کند.

این درجه، هویت همان موجود را تشکیل می‌دهد.

بنابراین، تفاوت میان موجودات، تفاوت در «داشتن وجود» نیست.

بلکه تفاوت در «درجهٔ فعلیت‌یافتن قدرت» است.

نسبت با صفات
اکنون دلوز رابطهٔ صفات و مودها را دقیق‌تر توضیح می‌دهد.

صفات، بیان نامتناهی ذات خدا هستند.

مودها، بیان متناهی همان صفات‌اند.

برای مثال:

در صفت اندیشه (Pensée / Thought)، بی‌شمار ایده وجود دارد.

در صفت امتداد (Étendue / Extension)، بی‌شمار بدن وجود دارد.

هر ایده و هر بدن، یک مود است.

اما همهٔ این مودها درون همان صفت قرار دارند و آن را به شیوه‌های مختلف متعین می‌کنند.

کثرت بدون دوگانگی
یکی از مهم‌ترین دستاوردهای اسپینوزا، از نظر دلوز، این است که می‌تواند کثرت را بدون دوگانگی توضیح دهد.

در بسیاری از فلسفه‌ها، اگر کثرت واقعی باشد، وحدت از میان می‌رود.

و اگر وحدت واقعی باشد، کثرت توهم تلقی می‌شود.

اما اسپینوزا راه سومی ارائه می‌دهد.

وحدت و کثرت با هم ناسازگار نیستند.

زیرا کثرت، شیوهٔ بیان وحدت است.

چرا دلوز بر این نکته تأکید می‌کند؟
زیرا او معتقد است که بیشتر فلسفه‌های غربی یا به وحدت افراطی رسیده‌اند یا به کثرت افراطی.

اسپینوزا نخستین فیلسوفی است که نشان می‌دهد:

می‌توان از وحدت سخن گفت، بدون آنکه تفاوت‌ها حذف شوند.

و می‌توان از تفاوت سخن گفت، بدون آنکه وحدت از میان برود.

بیان و فردیت
اکنون دلوز به مسئلهٔ فرد (Individu / Individual) می‌رسد.

هر فرد، نسبت خاصی از نیروها و توان‌هاست.

فرد، جوهری مستقل نیست.

بلکه سازمان‌یافتگی ویژه‌ای از قدرت است.

به همین دلیل، هویت یک فرد به مادهٔ تشکیل‌دهندهٔ او وابسته نیست.

هویت او به نسبت‌های پایدار نیروهایش وابسته است.

این ایده بعدها در کتاب اسپینوزا: فلسفهٔ عملی (Spinoza: Philosophie pratique / Spinoza: Practical Philosophy) به تفصیل گسترش می‌یابد.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز می‌گوید:

از دید اسپینوزا، جهان مجموعه‌ای از اشیای جدا از هم نیست.

جهان شبکه‌ای از شیوه‌های مختلف بیان قدرت است.

هر موجود، نه یک جوهر مستقل، بلکه یک «نقطهٔ تمرکز قدرت» است.

از همین جا، دلوز بعدها به نظریهٔ خود دربارهٔ چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity) می‌رسد.

پیوند با فلسفهٔ دلوز
در این بخش، خواننده به‌خوبی می‌تواند ببیند که چرا دلوز اسپینوزا را یکی از سرچشمه‌های اصلی فلسفهٔ خود می‌داند.

در آثار متأخر او، به‌جای اینکه از «ماهیت‌های ثابت» سخن گفته شود، از:

شدت (Intensité / Intensity)

نیرو (Force / Force)

قدرت (Puissance / Power)

رابطه (Rapport / Relation)

چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity)

سخن گفته می‌شود.

دلوز معتقد است که همهٔ این مفاهیم، ریشه در همین خوانش از اسپینوزا دارند.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

تفاوت موجودات از نقص، فاصله از خدا یا ارادهٔ الهی ناشی نمی‌شود.

تفاوت، نتیجهٔ شیوهٔ بیان (Mode d'expression / Mode of Expression) قدرت واحد جوهر است.

هر مود (Mode / Mode) درجه‌ای خاص از قدرت (Puissance / Power) را بیان می‌کند.

وحدت و کثرت با یکدیگر ناسازگار نیستند؛ کثرت، بیان وحدت است.

فرد (Individu / Individual) یک جوهر مستقل نیست، بلکه نسبت پایداری از نیروها و توان‌هاست.

جهان، شبکه‌ای از بیان‌های متفاوت (Expressions différentes / Different Expressions) یک واقعیت واحد است، نه مجموعه‌ای از جوهرهای مستقل.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از نخستین جاهایی است که دلوز به‌طور ضمنی با سنت فلسفی مبتنی بر جوهرهای فردی (Individual Substances)، به‌ویژه نزد لایبنیتس (Leibniz / Leibniz)، فاصله می‌گیرد. هرچند دلوز بعدها کتاب مستقلی با عنوان تاخوردگی: لایبنیتس و باروک (Le Pli : Leibniz et le Baroque / The Fold: Leibniz and the Baroque) می‌نویسد و ارزش فلسفهٔ لایبنیتس را نیز برجسته می‌کند، در این اثر تأکید او بر این نکته است که اسپینوزا فرد را نه به‌عنوان یک جوهر مستقل، بلکه به‌عنوان گره‌ای از روابط، نیروها و درجات قدرت می‌فهمد. این برداشت، بعدها یکی از ستون‌های اصلی هستی‌شناسی دلوز و نظریهٔ او دربارهٔ «چندگانگی» خواهد شد.

فصل دوم
بخش ششم
تمایز واقعی صفات
(La distinction réelle des attributs / The Real Distinction of Attributes)

مسئلهٔ اصلی
دلوز بحث را با این پرسش آغاز می‌کند:

اسپینوزا می‌گوید:

خدا دارای بی‌نهایت صفت است.

هر صفت تمام ذات خدا را بیان می‌کند.

اگر چنین است، آیا صفات صرفاً نام‌های مختلف برای یک حقیقت واحد هستند؟

برای مثال، آیا اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) فقط دو شیوهٔ سخن گفتن دربارهٔ یک چیزند؟

اگر پاسخ مثبت باشد، نظریهٔ صفات بی‌معنا خواهد شد.

اگر پاسخ منفی باشد، باید توضیح دهیم که این تفاوت چگونه ممکن است.

سه نوع تمایز
دلوز برای پاسخ، به سنت اسکولاستیکی بازمی‌گردد و سه نوع تمایز را توضیح می‌دهد.

تمایز عددی
(Distinction numérique / Numerical Distinction)

در این نوع تمایز، دو چیز کاملاً جدا از هم هستند.

برای مثال:

دو سنگ،

دو درخت،

دو انسان.

اینجا با دو موجود مستقل روبه‌رو هستیم.

اسپینوزا هرگز نمی‌گوید صفات چنین تفاوتی دارند.

تمایز مفهومی
(Distinction de raison / Distinction of Reason)

در اینجا تفاوت فقط در ذهن ماست.

برای مثال:

وقتی از «مثلث» و «شکل سه‌ضلعی» سخن می‌گوییم، دو شیء متفاوت نداریم؛ فقط دو شیوهٔ اندیشیدن به یک واقعیت داریم.

اگر صفات فقط چنین تفاوتی داشتند، اندیشه و امتداد در واقع یکی بودند و اختلافشان صرفاً زبانی یا ذهنی بود.

اسپینوزا این دیدگاه را نیز رد می‌کند.

تمایز واقعی
(Distinction réelle / Real Distinction)

اینجا به مفهوم اصلی می‌رسیم.

دلوز توضیح می‌دهد که در سنت دکارتی، «تمایز واقعی» معمولاً به معنای جدایی دو جوهر بود.

برای نمونه، دکارت میان ذهن (Esprit / Mind) و بدن (Corps / Body) تمایز واقعی قائل بود، زیرا آن‌ها را دو جوهر مستقل می‌دانست.

اما اسپینوزا این معنا را دگرگون می‌کند.

نوآوری اسپینوزا
از نظر اسپینوزا، تمایز واقعی لزوماً به معنای وجود دو جوهر نیست.

ممکن است یک جوهر واحد وجود داشته باشد و در عین حال صفات آن واقعاً از یکدیگر متمایز باشند.

این یکی از بنیادی‌ترین نوآوری‌های متافیزیک اسپینوزاست.

اندیشه و امتداد
دلوز اکنون مثال اصلی را بررسی می‌کند.

اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) واقعاً با یکدیگر تفاوت دارند.

اما این تفاوت به معنای وجود دو خدا یا دو جوهر نیست.

بلکه هر یک، شیوه‌ای مستقل برای بیان همان ذات واحد هستند.

از این رو:

اندیشه را نمی‌توان به امتداد فروکاست.

امتداد را نیز نمی‌توان به اندیشه تقلیل داد.

در عین حال، هر دو بیان یک جوهر واحدند.

چرا این تمایز مهم است؟
اگر صفات فقط تفاوت مفهومی داشتند، کل نظریهٔ موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) فرو می‌ریخت.

زیرا دیگر نمی‌شد گفت:

نظم ایده‌ها،

و نظم اشیاء،

دو بیان متفاوت از یک واقعیت‌اند.

بلکه باید می‌گفتیم فقط یک نظم وجود دارد و تفاوت آن صرفاً در ذهن ماست.

اما اسپینوزا بر واقعی بودن هر دو نظم تأکید می‌کند.

بیان و تمایز
دلوز اکنون نتیجه‌ای مهم می‌گیرد.

مفهوم بیان (Expression / Expression) اجازه می‌دهد که دو اصل ظاهراً ناسازگار را هم‌زمان حفظ کنیم:

وحدت کامل جوهر.

تمایز واقعی صفات.

اگر مفهوم بیان را کنار بگذاریم، ناچار می‌شویم یا به دوگانگی دکارتی بازگردیم یا همهٔ تفاوت‌ها را به تفاوت‌های ذهنی فروبکاهیم.

هر صفت، یک جهان کامل
یکی از زیباترین تحلیل‌های دلوز در این بخش این است که هر صفت را می‌توان «جهانی کامل» دانست.

صفت اندیشه، جهانی کامل از ایده‌ها را در بر می‌گیرد.

صفت امتداد، جهانی کامل از بدن‌ها و حرکت‌ها را در بر می‌گیرد.

این دو جهان، مستقل از یکدیگر نیستند؛ بلکه دو شیوهٔ واقعی و هم‌زمان برای بیان یک واقعیت واحدند.

تمایز بدون جدایی
دلوز تأکید می‌کند که باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت:

تمایز (Distinction / Distinction)

جدایی (Séparation / Separation)

صفات از یکدیگر متمایزند، اما جدا نیستند.

این یکی از دشوارترین و در عین حال اساسی‌ترین ایده‌های اسپینوزاست.

در سنت فلسفی، اغلب تصور می‌شد که هر تمایز واقعی مستلزم جدایی واقعی است.

اسپینوزا این پیوند را می‌شکند.

تأثیر بر فلسفهٔ دلوز
این ایده بعدها در سراسر آثار دلوز حضور دارد.

او بارها می‌گوید:

تفاوت، پیش از جدایی است.

یعنی می‌توان تفاوت‌های واقعی داشت، بی‌آنکه موجودات را به واحدهای کاملاً مستقل تقسیم کنیم.

این اندیشه، پایهٔ نظریهٔ چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity) در فلسفهٔ اوست.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

صفات دارای تمایز واقعی (Distinction réelle / Real Distinction) هستند، نه صرفاً تمایز ذهنی.

تمایز واقعی صفات به معنای وجود چند جوهر نیست.

اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) دو شیوهٔ واقعی و مستقل برای بیان یک ذات واحد هستند.

مفهوم بیان (Expression / Expression) وحدت جوهر و تمایز صفات را به‌طور هم‌زمان توضیح می‌دهد.

باید میان تمایز (Distinction / Distinction) و جدایی (Séparation / Separation) تفاوت گذاشت؛ صفات متمایزند، اما جدا نیستند.

این تحلیل، پایهٔ نظریهٔ دلوز دربارهٔ تفاوت (Différence / Difference) و چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity) در آثار بعدی او می‌شود.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از نقاطی است که دلوز بیش از هر چیز تحت تأثیر مارسیال گرو (Martial Gueroult) قرار دارد. گرو نیز بر این نکته تأکید می‌کرد که تمایز واقعی صفات در اسپینوزا نباید به معنای تعدد جوهرها فهمیده شود. با این حال، دلوز یک گام فراتر می‌رود: او این تحلیل را صرفاً شرحی بر اسپینوزا نمی‌داند، بلکه آن را الگویی برای یک هستی‌شناسی تازه می‌سازد؛ هستی‌شناسی‌ای که در آن تفاوت‌های واقعی بدون دوگانگی، جدایی یا سلسله‌مراتب قابل اندیشیدن‌اند. این ایده، بعدها به یکی از مشخصه‌های اصلی فلسفهٔ خود دلوز تبدیل می‌شود و در تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) صورت‌بندی کامل‌تری پیدا می‌کند.

فصل دوم
بخش هفتم
بیان و آفرینش
(L'expression et la création / Expression and Creation)

مسئلهٔ اصلی
دلوز بحث را با پرسشی آغاز می‌کند که در سراسر فلسفهٔ قرون وسطی و الهیات مسیحی حضور داشته است:

جهان چگونه به وجود آمده است؟

در سنت یهودی، مسیحی و اسلامی، پاسخ رایج این است:

جهان به وسیلهٔ خدا آفریده شده است.

اما اسپینوزا واژهٔ آفرینش (Création / Creation) را به معنای متداول آن نمی‌پذیرد.

نظریهٔ سنتی آفرینش
در الهیات کلاسیک، آفرینش معمولاً سه ویژگی دارد:

۱. خدا پیش از جهان وجود دارد.

۲. جهان در زمانی معین پدید می‌آید.

۳. جهان می‌توانست اصلاً آفریده نشود یا به شکل دیگری آفریده شود.

بنابراین، آفرینش نتیجهٔ اراده (Volonté / Will) و انتخاب (Choix / Choice) خدا تلقی می‌شود.

نقد اسپینوزا
دلوز توضیح می‌دهد که اسپینوزا هر سه فرض را رد می‌کند.

نخست
خدا هرگز بدون جهان وجود نداشته است.

زیرا مودها از ذات خدا به ضرورت ناشی می‌شوند.

دوم
آفرینش یک رویداد زمانی نیست.

جوهر ازلی (Éternel / Eternal) است.

صفات نیز ازلی‌اند.

ضرورت بیان نیز ازلی است.

بنابراین، لحظه‌ای وجود ندارد که در آن خدا ابتدا تنها باشد و سپس جهان را بیافریند.

سوم
جهان نمی‌توانست به گونه‌ای دیگر باشد.

این یکی از بنیادی‌ترین آموزه‌های اسپینوزاست.

آنچه وجود دارد، با ضرورت ذات خدا وجود دارد.

اگر چیزی متفاوت بود، ذات خدا نیز باید متفاوت می‌بود.

بیان به جای آفرینش
اکنون دلوز مفهوم اصلی را مطرح می‌کند.

اسپینوزا به جای اینکه بگوید:

«خدا جهان را آفرید»،

می‌گوید:

جوهر خود را در مودها بیان می‌کند.

این تفاوت، صرفاً تفاوتی زبانی نیست.

بلکه تفاوتی متافیزیکی است.

چرا بیان بهتر از آفرینش است؟
دلوز چند دلیل می‌آورد.

دلیل نخست
در آفرینش، رابطه‌ای بیرونی میان خدا و جهان فرض می‌شود.

خدا فاعل است.

جهان مفعول است.

اما در بیان، چنین جدایی‌ای وجود ندارد.

مودها چیزی بیرون از جوهر نیستند.

دلیل دوم
در آفرینش، خدا می‌تواند جهان را بیافریند یا نیافریند.

در بیان، چنین امکانی وجود ندارد.

بیان، ضرورت ذات خداست.

خدا نمی‌تواند بیان نکند، زیرا بیان همان فعلیت ذات اوست.

دلیل سوم
در نظریهٔ آفرینش، اراده بر عقل مقدم است.

ابتدا خدا اراده می‌کند.

سپس جهان پدید می‌آید.

اما در اسپینوزا، اراده (Volonté / Will) چیزی جدا از عقل (Entendement / Intellect) نیست.

همه‌چیز از ضرورت ذات الهی ناشی می‌شود، نه از تصمیمی دل‌بخواهی.

خدا علت است، اما چگونه؟
در اینجا دلوز دوباره به مفهوم علت (Cause / Cause) بازمی‌گردد.

اسپینوزا خدا را علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) می‌نامد.

نه علت متعالی (Cause transcendante / Transcendent Cause).

این تفاوت بسیار مهم است.

در علت متعالی، علت پس از ایجاد معلول می‌تواند از آن جدا باشد.

برای مثال، نجار پس از ساختن میز، از میز جدا می‌شود.

اما در علت درون‌ماندگار، علت در معلول حضور دارد.

جوهر هرگز از مودهای خود جدا نمی‌شود.

ضرورت و آزادی
منتقدان اسپینوزا از همان قرن هفدهم می‌پرسیدند:

اگر همه‌چیز ضروری است، آیا آزادی از میان نمی‌رود؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

این اعتراض فقط زمانی وارد است که آزادی را به معنای انتخاب میان امکانات مختلف (Libre arbitre / Free Will) بدانیم.

اما اسپینوزا آزادی را چنین تعریف نمی‌کند.

آزادی یعنی:

عمل کردن بر اساس ضرورت ذات خویش.

خدا آزاد است، زیرا تنها بر اساس ذات خود عمل می‌کند.

او مجبور به اطاعت از چیزی بیرون از خود نیست.

بیان و ضرورت
از اینجا دلوز نتیجه‌ای مهم می‌گیرد.

بیان، نه یک عمل اختیاری است و نه یک رویداد اتفاقی.

بیان همان ضرورت فعلیت یافتن ذات است.

در نتیجه:

ضرورت، نقطهٔ مقابل آزادی نیست.

بلکه شرط آزادی است.

این یکی از مشهورترین آموزه‌های اسپینوزاست که دلوز آن را با دقت بسیار شرح می‌دهد.

جهان؛ اثر یا بیان؟
دلوز تفاوت میان دو تعبیر را برجسته می‌کند.

در الهیات سنتی، جهان «اثر» خداست.

اما در اسپینوزا، جهان «بیان» خداست.

اثر، می‌تواند از علت جدا شود.

اما بیان، هرگز از آنچه بیان می‌کند جدا نیست.

به همین دلیل، نظریهٔ بیان رابطه‌ای بسیار نزدیک‌تر و درونی‌تر میان خدا و جهان برقرار می‌کند.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز معتقد است که با جایگزین کردن مفهوم بیان (Expression / Expression) به جای آفرینش (Création / Creation)، اسپینوزا یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های تاریخ متافیزیک را رقم می‌زند.

دیگر جهان محصول تصمیمی دل‌بخواهی نیست.

جهان، فعلیت ضروری قدرت نامتناهی جوهر است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

اسپینوزا نظریهٔ سنتی آفرینش (Création / Creation) را کنار می‌گذارد.

جهان از ارادهٔ دل‌بخواهی (Volonté arbitraire / Arbitrary Will) خدا ناشی نمی‌شود، بلکه از ضرورت ذات (Nécessité de l'essence / Necessity of Essence) او.

بیان (Expression / Expression) جایگزین مفهوم آفرینش می‌شود و رابطه‌ای درونی میان خدا و جهان برقرار می‌کند.

خدا علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) جهان است، نه علت متعالی.

آزادی نزد اسپینوزا به معنای عمل بر اساس ضرورت ذات (Agir selon la nécessité de sa nature / Acting According to the Necessity of One's Nature) است، نه انتخاب میان امکانات.

جهان «اثر» جداشده از خدا نیست، بلکه «بیان» همیشگی و ضروری قدرت نامتناهی اوست.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز علاوه بر شرح اسپینوزا، به‌طور غیرمستقیم با بخش بزرگی از سنت الهیات مسیحی و همچنین با خوانش‌های اگزیستانسیالیستی از آزادی وارد گفت‌وگو می‌شود. از دید او، اسپینوزا نخستین فیلسوفی است که آزادی را نه بر پایهٔ اختیار (Libre arbitre / Free Will)، بلکه بر پایهٔ توان یا قدرت (Puissance / Power) تعریف می‌کند. همین برداشت بعدها در آثار خود دلوز، به‌ویژه در اسپینوزا: فلسفهٔ عملی (Spinoza : Philosophie pratique / Spinoza: Practical Philosophy)، به هستهٔ اصلی اخلاق تبدیل می‌شود: انسان هرچه بیشتر بر اساس توانایی‌ها و ضرورت درونی خود عمل کند، آزادتر است؛ و هرچه بیشتر تابع علل بیرونی باشد، از آزادی واقعی دورتر خواهد بود. این تفسیر، یکی از شاخص‌ترین و تأثیرگذارترین خوانش‌های معاصر از اسپینوزا به شمار می‌آید.

فصل دوم
بخش هشتم
بیان، ذات و وجود
(L'expression, l'essence et l'existence / Expression, Essence and Existence)

مسئلهٔ اصلی
دلوز بحث را با پرسشی بنیادین آغاز می‌کند:

وقتی می‌گوییم چیزی «وجود دارد»، دقیقاً چه چیزی وجود دارد؟

آیا ابتدا ذات (Essence / Essence) وجود دارد و سپس به آن وجود (Existence / Existence) افزوده می‌شود؟

یا ذات و وجود از آغاز به هم پیوسته‌اند؟

این پرسش از زمان ارسطو تا فلسفهٔ مدرسی یکی از مهم‌ترین مسائل متافیزیک بوده است.

دیدگاه سنتی
در بسیاری از فیلسوفان قرون وسطی، میان ذات و وجود تمایز برقرار می‌شود.

برای مثال:

ذات انسان (Essence de l'homme / Essence of Man) این است که حیوانی ناطق باشد.

اما ممکن است چنین ذاتی در خارج وجود نداشته باشد.

در نتیجه:

ذات، یک چیز است.

وجود، چیز دیگری است که بعداً به آن افزوده می‌شود.

اسپینوزا چه می‌گوید؟
دلوز توضیح می‌دهد که اسپینوزا این جدایی را نمی‌پذیرد.

به‌ویژه دربارهٔ خدا.

در خدا:

ذات، عین وجود است.

این همان آموزهٔ مشهور اسپینوزاست که در اخلاق بارها تکرار می‌شود.

خدا وجود ندارد چون نخست ذاتی دارد و سپس وجود به او اضافه می‌شود.

بلکه ذات خدا، خودِ وجود اوست.

چرا این نکته مهم است؟
اگر ذات و وجود در خدا یکی باشند، دیگر نمی‌توان گفت:

خدا «تصمیم گرفت» که وجود داشته باشد.

یا:

وجود، ویژگی‌ای است که بعدها به خدا تعلق گرفته است.

وجود، خودِ فعلیت ذات الهی است.

بیان و ذات
اکنون دلوز مفهوم بیان را وارد بحث می‌کند.

صفات، ذات (Essence / Essence) جوهر را بیان می‌کنند.

اما این بیان صرفاً توصیف یک ذات انتزاعی نیست.

زیرا ذات جوهر از وجود آن جدا نیست.

در نتیجه، صفات هم‌زمان:

ذات را بیان می‌کنند.

وجود را نیز بیان می‌کنند.

به همین دلیل، بیان هرگز صرفاً مفهومی ذهنی یا منطقی نیست؛ بلکه همواره هستی‌شناختی است.

مودها چگونه وجود دارند؟
اکنون دلوز به مسئلهٔ مودها می‌پردازد.

هر مود نیز دارای ذات است.

اما ذات مود با ذات خدا تفاوت دارد.

ذات خدا ضرورتاً مستلزم وجود اوست.

اما ذات یک مود، به‌خودی‌خود مستلزم وجود بالفعل آن نیست.

برای مثال، می‌توان مفهوم یک درخت را درک کرد، بی‌آنکه آن درخت اکنون در خارج موجود باشد.

اما در مورد خدا چنین جدایی‌ای ممکن نیست.

دو نوع ذات
دلوز میان دو نوع ذات تمایز می‌گذارد.

ذات جوهر
(Essence de la substance / Essence of Substance)

این ذات، ضرورتاً موجود است.

وجود از آن جداشدنی نیست.

ذات مود
(Essence du mode / Essence of Mode)

این ذات، درجه‌ای از قدرت را تعیین می‌کند.

اما وجود بالفعل آن به شبکه‌ای از علل دیگر وابسته است.

بنابراین، مودها ممکن است پدید آیند یا از میان بروند، بی‌آنکه ذات جوهر تغییری کند.

بیان و فعلیت
در اینجا دلوز بر مفهوم فعلیت (Actualité / Actuality) تأکید می‌کند.

بیان، صرفاً امکان نیست.

بیان، فعلیت است.

جوهر همواره در حال بیان فعلیت خویش است.

به همین دلیل، اسپینوزا هیچ فاصله‌ای میان ذات و فعلیت خدا قائل نمی‌شود.

نسبت با ارسطو
دلوز اینجا به‌طور ضمنی با ارسطو وارد گفت‌وگو می‌شود.

در فلسفهٔ ارسطو، تمایز میان قوه (Puissance au sens aristotélicien / Potentiality) و فعل (Acte / Actuality) نقش بنیادین دارد.

اما اسپینوزا، به تفسیر دلوز، خدا را هرگز در مقام «قوه» تصور نمی‌کند.

خدا همیشه در فعلیت کامل است.

قدرت خدا، قدرتی است که همواره بالفعل است، نه قدرتی که منتظر تحقق باشد.

بیان و قدرت
دلوز دوباره مفهوم قدرت (Puissance / Power) را به میان می‌آورد.

قدرت خدا چیزی نیست که گاهی به کار گرفته شود و گاهی نه.

قدرت خدا همان ذات اوست.

و چون ذات او همان وجود اوست، قدرت نیز همواره بالفعل است.

در نتیجه:

بیان، فعلیت همیشگی قدرت الهی است.

وجود و درجات قدرت
اکنون دلوز نتیجه‌ای مهم می‌گیرد.

اگر هر مود درجه‌ای از قدرت را بیان می‌کند، وجود هر مود نیز با همان درجهٔ قدرت تعریف می‌شود.

به عبارت دیگر:

وجود یک موجود، چیزی افزوده بر قدرت او نیست.

وجود همان شیوهٔ فعلیت‌یافتن قدرت اوست.

این ایده بعدها در فلسفهٔ دلوز به نظریهٔ شدت وجود (Intensité de l'être / Intensity of Being) تبدیل می‌شود.

نتیجهٔ فلسفی
از نظر دلوز، اسپینوزا با یکی کردن ذات، وجود و قدرت در مورد خدا، یکی از بنیادی‌ترین دوگانگی‌های متافیزیک سنتی را از میان برمی‌دارد.

دیگر نمی‌توان گفت:

نخست ذات،

سپس وجود،

سپس عمل.

بلکه این سه، سه جنبهٔ یک واقعیت واحدند.

ذات الهی همان وجود اوست، و وجود او همان فعلیت قدرت او.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

در خدا، ذات (Essence / Essence) و وجود (Existence / Existence) از یکدیگر جدا نیستند.

صفات (Attributs / Attributes) هم‌زمان ذات و وجود جوهر را بیان می‌کنند.

ذات مودها (Essence des modes / Essences of Modes) با ذات جوهر تفاوت دارد؛ وجود بالفعل مودها به شبکه‌ای از علل وابسته است.

بیان (Expression / Expression) همواره فعلیت است، نه صرف امکان.

قدرت (Puissance / Power)، ذات (Essence / Essence) و وجود (Existence / Existence) در خدا سه جنبهٔ یک حقیقت واحدند.

وجود هر مود، همان شیوهٔ فعلیت‌یافتن درجهٔ خاصی از قدرت است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش از کتاب، یکی از سرچشمه‌های مستقیم نظریهٔ فعلیت (Actuality) در فلسفهٔ متأخر دلوز است. برخلاف برخی خوانش‌های سنتی که قدرت را به معنای «توانایی انجام دادن چیزی در آینده» می‌فهمند، دلوز با تکیه بر اسپینوزا، قدرت (Puissance / Power) را همواره فعلیت‌یافته می‌داند. از این رو، برای او وجود هر موجود، نه اضافه شدن چیزی به ذات، بلکه همان شیوهٔ فعلیت یافتن قدرت و نسبت‌های درونی آن موجود است. این برداشت، بعدها در تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) و نیز در اسپینوزا: فلسفهٔ عملی (Spinoza : Philosophie pratique / Spinoza: Practical Philosophy) به یکی از مهم‌ترین اصول هستی‌شناسی و اخلاق او تبدیل می‌شود.

فصل دوم
بخش نهم
بیان و علیت
(L'expression et la causalité / Expression and Causality)

مسئلهٔ اصلی
دلوز بحث را با پرسشی آغاز می‌کند:

اگر جوهر (Substance / Substance) همه‌چیز را بیان می‌کند، آیا این همان معنای رایج «علت بودن» است؟

آیا خدا مانند یک صنعتگر است که چیزی را می‌سازد؟

یا مانند آتشی است که گرما تولید می‌کند؟

یا باید معنای تازه‌ای از علیت را در اسپینوزا جست‌وجو کرد؟

به نظر دلوز، پاسخ سوم درست است.

علیت در سنت فلسفی
دلوز ابتدا یادآوری می‌کند که در فلسفهٔ ارسطو، چهار نوع علت وجود دارد:

علت مادی (Cause matérielle / Material Cause)

علت صوری (Cause formelle / Formal Cause)

علت فاعلی (Cause efficiente / Efficient Cause)

علت غایی (Cause finale / Final Cause)

در سنت قرون وسطی نیز این تقسیم‌بندی تا حد زیادی حفظ شد.

اما اسپینوزا دستگاه علیت را به شیوه‌ای کاملاً متفاوت بازسازی می‌کند.

علت فاعلی در اسپینوزا
اسپینوزا خدا را علت فاعلی (Cause efficiente / Efficient Cause) می‌نامد.

اما دلوز تأکید می‌کند که نباید این اصطلاح را با معنای رایج آن اشتباه گرفت.

در تجربهٔ روزمره، علت فاعلی معمولاً از معلول جداست.

نجار میز را می‌سازد.

پس از ساخته شدن میز، نجار می‌تواند از آن دور شود.

این نوع علیت، علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause) است.

علت گذرا
(Cause transitive / Transitive Cause)

در علت گذرا:

علت بر معلول اثر می‌گذارد.

معلول از علت جدا می‌شود.

رابطهٔ علت و معلول پس از ایجاد اثر پایان می‌یابد.

دلوز می‌گوید این مدل، برای فهم اسپینوزا کاملاً نامناسب است.

علت درون‌ماندگار
اکنون دلوز به مهم‌ترین مفهوم این بخش می‌رسد.

علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause)

در این نوع علیت:

علت هرگز از معلول جدا نمی‌شود.

معلول همواره در علت باقی می‌ماند.

علت در همان چیزی که ایجاد می‌کند حضور دارد.

به همین دلیل، خدا علت جهان است، اما نه به شیوهٔ صنعتگر یا سازنده.

او علتی است که در تمام آنچه از او ناشی می‌شود، حضور دارد.

بیان همان علیت است
اینجا دلوز تز اصلی این بخش را بیان می‌کند.

او می‌گوید:

بیان (Expression / Expression) صرفاً نتیجهٔ علیت نیست.

خودِ بیان، شکل خاص علیت در اسپینوزاست.

به بیان دیگر:

جوهر با بیان کردن، علت است.

و علت بودن او چیزی جز بیان کردن نیست.

این یکی از مهم‌ترین نوآوری‌های دلوز در تفسیر اسپینوزاست.

علیت و ضرورت
اگر علیت، بیان باشد، نتیجه چه خواهد بود؟

نتیجه این است که هیچ رویداد تصادفی وجود ندارد.

هر مود، با ضرورت از ذات خدا ناشی می‌شود.

اما این ضرورت، تحمیل بیرونی نیست.

بلکه ضرورتی است که از درون ذات جوهر سرچشمه می‌گیرد.

چرا خدا مجبور نیست؟
ممکن است گفته شود:

اگر خدا ناگزیر از بیان ذات خود است، آیا او مجبور نیست؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

زیرا اجبار زمانی معنا دارد که چیزی بیرون از فاعل او را وادار کند.

اما خدا هیچ علت بیرونی ندارد.

او تنها از ذات خود پیروی می‌کند.

پس ضرورت درونی، با اجبار بیرونی تفاوت دارد.

بیان و خودعلّی
در اینجا دلوز به یکی از مفاهیم بنیادی اسپینوزا بازمی‌گردد:

علت خود (Causa sui / Cause of Itself)

خدا علت خویش است.

یعنی ذات او مستلزم وجود اوست.

دلوز اکنون گام دیگری برمی‌دارد.

اگر خدا علت خویش است، بیان نیز از بیرون بر او تحمیل نشده است.

بیان، همان فعلیت ذاتی است که خود علت خویش است.

علیت و صفات
اکنون دلوز نشان می‌دهد که صفات نیز در این دستگاه نقش ویژه‌ای دارند.

صفات، مجراهایی نیستند که از طریق آن‌ها چیزی از خدا خارج شود.

بلکه هر صفت، شیوه‌ای است که در آن علیت الهی تحقق می‌یابد.

برای مثال:

در صفت اندیشه (Pensée / Thought)، علیت به صورت زنجیرهٔ ایده‌ها ظاهر می‌شود.

در صفت امتداد (Étendue / Extension)، همان علیت به صورت زنجیرهٔ بدن‌ها و حرکت‌ها تحقق می‌یابد.

اما در هر دو مورد، علت یکی است.

علیت و موازی‌گرایی
اینجا دلوز پلی به نظریهٔ موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) می‌زند.

اگر علیت در هر صفت به شیوهٔ همان صفت عمل می‌کند، آنگاه:

یک ایده، علت یک ایدهٔ دیگر است.

یک بدن، علت بدن دیگری است.

اما یک ایده علت یک بدن نیست و یک بدن نیز علت یک ایده نیست.

علت در هر صفت، در همان صفت باقی می‌ماند.

این نکته، مقدمهٔ فصل‌های بعدی کتاب دربارهٔ موازی‌گرایی است.

بیان و تولید
دلوز در پایان این بخش میان دو واژه تفاوت می‌گذارد:

تولید (Production / Production)

آفرینش (Création / Creation)

بیان نوعی تولید است.

اما تولیدی درون‌ماندگار.

یعنی تولیدکننده از محصول خود جدا نمی‌شود.

این تحلیل بعدها مستقیماً وارد کتاب ضد ادیپ (L'Anti-Œdipe / Anti-Oedipus) می‌شود، جایی که دلوز و گتاری از «تولید» به‌عنوان ویژگی بنیادین واقعیت سخن می‌گویند.

نتیجهٔ فلسفی
از نظر دلوز، نظریهٔ بیان اسپینوزا، هم‌زمان نظریه‌ای دربارهٔ علیت، ضرورت، قدرت و تولید است.

به همین دلیل، فهم بیان فقط برای تفسیر متافیزیک اسپینوزا اهمیت ندارد؛ بلکه کل فلسفهٔ دلوز، از هستی‌شناسی تا سیاست و روان‌کاوی، بر همین برداشت از «تولید درون‌ماندگار» استوار می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

اسپینوزا نظریهٔ علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause) را کنار می‌گذارد و از علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) دفاع می‌کند.

بیان (Expression / Expression) خودِ شکل خاص علیت در نظام اسپینوزاست، نه صرفاً نتیجهٔ آن.

ضرورت جهان از ذات (Essence / Essence) خدا ناشی می‌شود، نه از اراده‌ای دل‌بخواهی یا اجبار بیرونی.

خدا چون علت خود (Causa sui / Cause of Itself) است، بیان نیز فعلیت ضروری ذات اوست.

هر صفت، شیوهٔ خاص تحقق علیت الهی را نشان می‌دهد و زنجیرهٔ علّی در هر صفت در همان صفت باقی می‌ماند.

نظریهٔ بیان، پایهٔ مفهوم تولید درون‌ماندگار (Production immanente / Immanent Production) است که بعدها در فلسفهٔ خود دلوز نقشی محوری پیدا می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از جاهایی است که پیوند میان تفسیر دلوز از اسپینوزا و پروژهٔ فلسفی خود او آشکار می‌شود. بسیاری از مفسران سنتی، مانند Harry Austryn Wolfson یا Alexandre Matheron، نظریهٔ علیت اسپینوزا را عمدتاً در چارچوب الهیات و متافیزیک بررسی می‌کنند. اما دلوز آن را به نظریه‌ای عام دربارهٔ تولید (Production / Production) تبدیل می‌کند. به همین دلیل، مفاهیمی مانند علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause)، قدرت (Puissance / Power) و بیان (Expression / Expression) در آثار متأخر او دیگر صرفاً مفاهیمی برای تفسیر اسپینوزا نیستند، بلکه اصول بنیادین یک هستی‌شناسی پویا هستند که در آن واقعیت همواره در حال تولید و بیان خویش است، بی‌آنکه نیازمند علت یا غایتی بیرون از خود باشد.

فصل دوم
بخش دهم (پایانی)
بیان؛ اصل سازمان‌دهندهٔ متافیزیک
(L'expression comme principe de la métaphysique / Expression as the Principle of Metaphysics)

مسئلهٔ نهایی فصل
دلوز اکنون می‌پرسد:

پس از بررسی رواقیان، نوافلاطونیان، دانس اسکوتوس و نیکلاس کوزانوس، چه چیزی اسپینوزا را از همهٔ این سنت‌ها متمایز می‌کند؟

آیا او فقط واژهٔ «بیان» را به‌کار می‌برد؟

یا اینکه متافیزیک کاملاً تازه‌ای بنا می‌کند؟

پاسخ دلوز روشن است:

اسپینوزا یک متافیزیک کاملاً جدید بنیان می‌گذارد.

چرا نظریهٔ بیان انقلابی است؟
دلوز می‌گوید، زیرا این نظریه چند دوگانگی بزرگ تاریخ فلسفه را از میان برمی‌دارد.

از جمله:

خدا / جهان

علت / معلول

ذات / وجود

وحدت / کثرت

ضرورت / آزادی

اندیشه / امتداد

در نظام اسپینوزا، این مفاهیم دیگر تقابل‌های مطلق نیستند، بلکه نسبت‌های گوناگون یک واقعیت واحد را بیان می‌کنند.

بیان، جایگزین سه نظریهٔ سنتی
دلوز یادآوری می‌کند که پیش از اسپینوزا سه الگوی اصلی برای توضیح نسبت خدا و جهان وجود داشت:

مشارکت
(Participation / Participation)

در سنت افلاطونی، موجودات در حقیقتی برتر مشارکت دارند.

صدور
(Émanation / Emanation)

در سنت نوافلاطونی، جهان از مبدأ صادر می‌شود و هرچه دورتر می‌رود، کامل بودن خود را از دست می‌دهد.

آفرینش
(Création / Creation)

در سنت الهیاتی، خدا با ارادهٔ خود جهان را می‌آفریند.

اسپینوزا، به تفسیر دلوز، هیچ‌یک از این سه الگو را نمی‌پذیرد.

او به جای آن‌ها از بیان (Expression / Expression) سخن می‌گوید.

بیان و درون‌ماندگاری
اکنون دلوز مهم‌ترین نتیجهٔ فصل را بیان می‌کند.

اگر رابطهٔ خدا و جهان، رابطهٔ بیان باشد، آنگاه اصل بنیادی فلسفهٔ اسپینوزا همان درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) است.

یعنی:

خدا در جهان «حل» نمی‌شود.

جهان نیز از خدا جدا نیست.

بلکه جهان، شیوهٔ بیان قدرت نامتناهی خداست.

بیان و یگانگی جوهر
تمام مباحث فصل دوم، در نهایت به یک اصل بازمی‌گردند:

جوهر (Substance / Substance) واحد است.

اما این وحدت، یکنواخت و تهی نیست.

بلکه در بی‌نهایت صفات (Attributs / Attributes) و بی‌شمار مودها (Modes / Modes) خود را بیان می‌کند.

بنابراین:

وحدت، سرچشمهٔ تفاوت است.

نه دشمن آن.

بیان و فلسفهٔ تفاوت
دلوز در اینجا، هرچند به‌طور ضمنی، پروژهٔ فلسفی آیندهٔ خود را آشکار می‌کند.

او می‌گوید:

اگر تفاوت‌ها شیوه‌های بیان یک قدرت واحد باشند، دیگر لازم نیست آن‌ها را نقص، انحراف یا فاصله از حقیقت بدانیم.

برعکس.

تفاوت، خودِ نحوهٔ ظهور حقیقت است.

این همان ایده‌ای است که بعدها در کتاب تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) به اصل بنیادین فلسفهٔ او تبدیل می‌شود.

بیان و نفی
یکی از مهم‌ترین نکات این بخش، نقد مفهوم نفی (Négation / Negation) است.

دلوز معتقد است که اسپینوزا بر خلاف سنت هگلی، واقعیت را بر پایهٔ نفی توضیح نمی‌دهد.

در اسپینوزا:

هر موجود، پیش از هر چیز، درجه‌ای از قدرت (Puissance / Power) است.

تفاوت‌ها از نفی یکدیگر پدید نمی‌آیند.

بلکه از تفاوت در شیوهٔ بیان قدرت ناشی می‌شوند.

این نکته بعدها در رویارویی دلوز با هگل اهمیت فراوان پیدا می‌کند.

بیان و اخلاق
در پایان فصل، دلوز اشاره می‌کند که نظریهٔ بیان فقط به متافیزیک محدود نمی‌شود.

اگر هر موجود، درجه‌ای از قدرت را بیان می‌کند، آنگاه ارزش اخلاقی نیز باید بر اساس قدرت سنجیده شود.

اخلاق دیگر مجموعه‌ای از فرمان‌ها و تکالیف نیست.

بلکه بررسی این است که:

یک موجود تا چه اندازه می‌تواند قدرت وجودی خود را بالفعل کند.

این نکته، مقدمهٔ فصل‌های آیندهٔ کتاب دربارهٔ قدرت (Puissance / Power)، کوشش برای بقا (Conatus / Conatus) و شادی (Joie / Joy) است.

نتیجهٔ نهایی فصل دوم
دلوز در پایان فصل دوم، کل مباحث را در قالب چند اصل اساسی خلاصه می‌کند:

مفهوم بیان (Expression / Expression) ریشه‌هایی در فلسفهٔ باستان و قرون وسطی دارد، اما اسپینوزا آن را به اصل متافیزیکی تبدیل می‌کند.

نظریهٔ وحدت وجود (Univocité de l'être / Univocity of Being) نزد دانس اسکوتوس (Duns Scot / John Duns Scotus) زمینهٔ متافیزیکی اسپینوزا را فراهم می‌کند.

مفاهیم دربرگرفتن (Complicatio / Complication) و گشایش (Explicatio / Explication) در اسپینوزا در مفهوم بیان (Expression / Expression) دگرگون می‌شوند.

جوهر (Substance / Substance) در صفات و مودها تقسیم نمی‌شود، بلکه بیان می‌شود.

صفات (Attributs / Attributes) تمایزی واقعی دارند، اما این تمایز به معنای تعدد جوهر نیست.

علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) شکل خاص علیت در نظام اسپینوزاست.

تفاوت موجودات از شدت قدرت (Intensité de puissance / Intensity of Power) و شیوهٔ بیان (Mode d'expression / Mode of Expression) ناشی می‌شود، نه از نقص یا دوری از خدا.

نظریهٔ بیان، بنیان متافیزیک، معرفت‌شناسی، اخلاق و سیاست اسپینوزاست.

ارزیابی دلوز از فصل دوم
در پایان این فصل، دلوز به نتیجه‌ای می‌رسد که جهت کل کتاب را روشن می‌کند.

او معتقد است که بیشتر مفسران اسپینوزا، مفهوم بیان (Expression / Expression) را واژه‌ای فرعی و صرفاً ادبی دانسته‌اند.

اما از دید او، این مفهوم همان حلقهٔ اتصال همهٔ عناصر دستگاه اسپینوزاست:

جوهر (Substance / Substance)

صفات (Attributs / Attributes)

مودها (Modes / Modes)

قدرت (Puissance / Power)

علیت (Causalité / Causality)

درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence)

همگی از طریق مفهوم بیان به یکدیگر پیوند می‌خورند.

به همین دلیل، عنوان کتاب «اسپینوزا و مسئلهٔ بیان» (Spinoza et le problème de l'expression / Spinoza and the Problem of Expression) صرفاً اشاره به یک اصطلاح نیست؛ بلکه بیانگر این ادعاست که «بیان» شالودهٔ کل فلسفهٔ اسپینوزاست.

مقدمه‌ای بر فصل سوم
از فصل سوم به بعد، کتاب وارد تحلیل مستقیم متن اخلاق (Éthique / Ethics) می‌شود. اگر فصل اول به ساختار متافیزیک و فصل دوم به تبار تاریخی مفهوم بیان اختصاص داشت، فصل سوم بر این پرسش تمرکز می‌کند که صفات (Attributs / Attributes) دقیقاً چگونه عمل می‌کنند و چگونه از دل آن‌ها مودها (Modes / Modes) پدید می‌آیند. دلوز در این فصل با دقت بسیار به گزاره‌های بخش اول اخلاق استناد می‌کند و خوانشی موشکافانه از رابطهٔ جوهر، صفت و مود ارائه می‌دهد؛ خوانشی که بسیاری از پژوهشگران آن را دقیق‌ترین و در عین حال خلاقانه‌ترین تفسیر معاصر از این بخش از فلسفهٔ اسپینوزا می‌دانند.


برچسب‌ها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب
[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 9:53 ] [ عباس مهیاد ]


ژیل دلوز
اسپینوزا و مسئلهٔ بیان (Spinoza et le problème de l'expression / Expressionism in Philosophy: Spinoza)
مقدمه (پیشگفتار)
(Avant-propos / Preface)

هدف اصلی کتاب
دلوز از همان آغاز تصریح می‌کند که قصد او تنها نوشتن شرحی تاریخی بر فلسفهٔ اسپینوزا نیست. او نمی‌خواهد صرفاً آموزه‌های اسپینوزا را خلاصه یا تفسیر کند، بلکه در پی کشف اصلی است که تمام اجزای دستگاه فلسفی اسپینوزا را به یکدیگر پیوند می‌دهد.

به اعتقاد دلوز، آن اصل واحد، مفهوم بیان (Expression / Expression) است.

به بیان دیگر، اگر مفهوم بیان (Expression / Expression) به‌درستی فهمیده شود، تمام مفاهیم بنیادین اسپینوزا از جمله جوهر (Substance / Substance)، صفت (Attribut / Attribute)، حالت یا مود (Mode / Mode)، خدا (Dieu / God)، علت (Cause / Cause) و ذات (Essence / Essence) به صورت یک نظام واحد و منسجم آشکار می‌شوند.

بنابراین، از نظر دلوز، کل فلسفهٔ اسپینوزا را باید فلسفهٔ بیان (Expression / Expression) دانست.

مسئلهٔ اساسی کتاب
دلوز معتقد است بیشتر شارحان اسپینوزا، مفاهیم زیر را جداگانه بررسی کرده‌اند:

جوهر (Substance / Substance)

صفات (Attributs / Attributes)

حالات یا مودها (Modes / Modes)

اما پرسش اصلی این نیست که هر یک از این مفاهیم چه معنایی دارند.

پرسش بنیادی این است:

رابطهٔ این سه چیست؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

رابطهٔ میان آنها رابطهٔ بیان (Expression / Expression) است.

مفهوم بیان
واژهٔ بیان (Expression / Expression) در فلسفهٔ اسپینوزا و خوانش دلوز، به هیچ‌وجه به معنای رایج آن نیست.

بیان، به معنای:

سخن گفتن

اظهار کردن

توصیف کردن

نیست.

بلکه به معنای آشکار شدن حقیقت در صورتی دیگر است.

به همین دلیل دلوز این واژه را با مجموعه‌ای از مفاهیم وابسته توضیح می‌دهد.

معادل‌های مهم
بیان
(Expression / Expression)



گشوده شدن
(Explication / Explication)



در خود پیچیده بودن
(Implication / Implication)



در خود گرد آمدن یا درهم‌پیچیدگی
(Complication / Complication)

این چهار واژه ستون مفهومی کل کتاب را تشکیل می‌دهند.

چرا دلوز بر واژهٔ «بیان» تأکید می‌کند؟
زیرا اسپینوزا بارها از فعل

بیان کردن
(Exprimer / To express)

استفاده می‌کند.

برای نمونه، در اخلاق (Éthique / Ethics) می‌گوید:

«صفت، ذاتِ جوهر را بیان می‌کند.»

(L'attribut exprime l'essence de la substance. / The attribute expresses the essence of substance.)

اما این جمله نباید چنین فهمیده شود که صفت تصویری از جوهر یا نسخه‌ای از آن است.

بلکه مقصود این است که جوهر، ذات خود را در صفت آشکار می‌کند، بی‌آنکه از خود جدا شود یا به چیزی دیگر تبدیل گردد.

بیان، بازنمایی نیست
یکی از مهم‌ترین نکات کتاب این است که بیان (Expression / Expression) با بازنمایی (Représentation / Representation) تفاوت دارد.

در بازنمایی، چیزی تصویر یا نسخهٔ چیز دیگری است.

اما در بیان، اصلِ واقعیت خود را در صورتی دیگر حاضر می‌کند، بدون آنکه میان اصل و ظهور شکافی ایجاد شود.

از این‌رو، صفات نه تصویر خدا هستند و نه نسخهٔ خدا؛ بلکه خودِ ذات خدا را بیان می‌کنند.

سه سطح بیان
دلوز نشان می‌دهد که مفهوم بیان (Expression / Expression) سه جنبهٔ مکمل دارد.

۱. بیان کردن
(Exprimer / To express)

جوهر (Substance / Substance) ذات خود را در صفات (Attributes / Attributs) بیان می‌کند.

۲. گشوده شدن یا بسط یافتن
(Explication / Explication)

جوهر در صفات گسترش می‌یابد و آنچه در ذات خود دارد، آشکار می‌شود.

بنابراین صفات، بسط و گشودگی ذات جوهر هستند.

۳. در خود داشتن
(Implication / Implication)

هر صفت، تمام ذات جوهر را در خود دارد.

یعنی هیچ صفتی تنها بخشی از خدا را نشان نمی‌دهد؛ هر صفت، کل ذات الهی را به شیوهٔ خاص خود بیان می‌کند.

تفاوت با فلسفهٔ دکارت
دکارت (Descartes / Descartes) معتقد بود سه نوع جوهر (Substance / Substance) وجود دارد:

خدا

ذهن

جسم

اما اسپینوزا می‌گوید:

تنها یک جوهر (Substance / Substance) وجود دارد.

ذهن و جسم، جوهرهای مستقل نیستند، بلکه حالت‌ها (Modes / Modes) یا تجلیات همان جوهر یگانه‌اند.

اما اگر تنها یک جوهر وجود دارد، پس صفات چه هستند؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

صفات نه جوهرهای مستقل‌اند و نه موجوداتی جدا از خدا؛ آنها شیوه‌هایی هستند که جوهر، ذات خود را از طریق آنها بیان (Expression / Expression) می‌کند.

نخستین تز دلوز
دلوز نتیجه می‌گیرد که فلسفهٔ اسپینوزا را باید نوعی بیان‌گرایی (Expressionism / Expressionisme) دانست.

البته منظور او از بیان‌گرایی (Expressionism / Expressionisme) جنبش هنری قرن بیستم نیست.

بلکه مقصود او دستگاهی متافیزیکی است که در آن، هستی (Being / Être) خود را بیان می‌کند و جهان چیزی جز این فرایند بیان نیست.

دومین تز
جوهر (Substance / Substance) هرگز از خود خارج نمی‌شود.

خدا چیزی را بیرون از خود خلق نمی‌کند.

بلکه ذات خود را به صورت ضروری بیان می‌کند.

بنابراین، جهان محصول یک آفرینش بیرونی نیست، بلکه حاصل بیان درونی و ضروری خدا یا طبیعت است.

سومین تز
بیان (Expression / Expression) به معنای تقلیل یا تجزیه نیست.

وقتی جوهر در صفات بیان می‌شود، چیزی از ذات آن کاسته نمی‌شود.

صفات، صورت‌های متفاوت حضور همان حقیقت واحد هستند.

چهارمین تز
بیان (Expression / Expression) با آفرینش (Création / Creation) تفاوت دارد.

همچنین با بازنمایی (Représentation / Representation) نیز تفاوت دارد.

بیان به معنای حضور (Présence / Presence) است.

یعنی حقیقت، بی‌واسطه خود را حاضر می‌کند.

به همین دلیل، دلوز معتقد است که فلسفهٔ اسپینوزا فلسفهٔ حضور، تولید و فعلیت است، نه فلسفهٔ شباهت و بازنمایی.

جمع‌بندی مقدمه
در پایان مقدمه، دلوز چهار نتیجهٔ اساسی را پیش می‌نهد:

بیان (Expression / Expression) کلید فهم کل فلسفهٔ اسپینوزاست.

رابطهٔ میان جوهر (Substance / Substance)، صفت (Attribute / Attribut) و حالت (Mode / Mode) تنها از طریق مفهوم بیان قابل فهم است.

صفات، تصویر یا نسخهٔ خدا نیستند، بلکه ذات خدا را بیان می‌کنند.

جهان، نتیجهٔ بیان ضروری و درونی حقیقت یگانه است، نه محصول آفرینش بیرونی یا بازنمایی.

از بخش بعدی وارد فصل اول (Chapitre I / Chapter One) خواهیم شد؛ فصلی که دلوز در آن با تحلیل دقیق جوهر (Substance / Substance) و صفات (Attribut / Attribute)، بنیان کل تفسیر خود از اسپینوزا را بنا می‌نهد. این فصل از مهم‌ترین بخش‌های کتاب است و بسیاری از مفاهیم آثار بعدی دلوز، از جمله تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition)، ریشه در همین تحلیل دارند.

فصل اول
بیان به مثابه سه‌گانگی
(L'expression comme triade / Expression as Triad)

توضیح مهم: در چاپ‌های مختلف فرانسوی و ترجمهٔ انگلیسی، عنوان‌بندی فصل‌ها و زیرعنوان‌ها ممکن است اندکی تفاوت داشته باشد. آنچه در ادامه می‌آید بازسازی تحلیلی استدلال دلوز در آغاز کتاب است، نه ترجمهٔ لفظ‌به‌لفظ متن.

هدف فصل
دلوز می‌خواهد نخستین سوءتفاهم دربارهٔ مفهوم بیان (Expression / Expression) را از میان بردارد.

تقریباً همه تصور می‌کنند که:

بیان یعنی

چیزی درون ذهن وجود دارد و سپس آن را آشکار می‌کنیم.

اما دلوز می‌گوید:

این تصور کاملاً روان‌شناسانه است.

در فلسفهٔ اسپینوزا، بیان اصلاً به ذهن مربوط نیست.

بلکه به

هستی
(Être / Being)

مربوط است.

یعنی

وجود

خود را

بیان می‌کند.

مسئله اصلی
اگر فقط

یک

جوهر
(Substance / Substance)

وجود دارد،

چگونه

این همه

کثرت

به وجود آمده است؟

این همان مسئله‌ای است که از افلاطون تا دکارت مطرح بوده است.

پاسخ‌های مختلف
افلاطون
(Platon / Plato)

می‌گوید:

اشیاء

از

مُثُل

(Idées / Ideas)

مشارکت

(Participation / Participation)

دارند.

ارسطو
(Aristote / Aristotle)

می‌گوید:

صورت

(Forme / Form)

در

ماده

(Matière / Matter)

تحقق پیدا می‌کند.

دکارت
(Descartes / Descartes)

می‌گوید:

خدا

جوهرهای

مختلف

را

خلق می‌کند.

اما

اسپینوزا

هیچ‌یک

از اینها را

نمی‌پذیرد.

راه‌حل اسپینوزا
او می‌گوید:

همه چیز

از طریق

بیان
(Expression / Expression)

به وجود می‌آید.

نه

از طریق

مشارکت

(Participation / Participation)

و نه

خلق

(Création / Creation).

سه ضلع بیان
دلوز می‌گوید

بیان

سه حرکت

هم‌زمان

دارد.

اول
بیان کردن
(Exprimer / To express)

جوهر

ذات خود

را

بیان می‌کند.

مثلاً

خدا

قدرت

خود

را

در

صفت اندیشه

(Pensée / Thought)

بیان می‌کند.

و

همان قدرت

را

در

صفت امتداد

(Étendue / Extension)

نیز

بیان می‌کند.

نکته مهم:

اندیشه

و

امتداد

دو چیز

نیستند.

بلکه

دو

بیان

از

یک

حقیقت‌اند.

دوم
گشودگی
(Explication / Explication)

این واژه

در زبان فرانسه

از ریشهٔ

Explicare

لاتینی

می‌آید.

یعنی

باز کردن

تا کردن را

گشودن.

مثل

باز کردن

یک

طومار.

دلوز می‌گوید

جوهر

مثل

یک

طومار

است.

صفات

آن را

باز می‌کنند.

اما

چیزی

به آن

اضافه

نمی‌شود.

بلکه

آنچه

قبلاً

وجود داشت،

اکنون

آشکار

می‌شود.

سوم
در خود داشتن
(Implication / Implication)

صفات

تمام

جوهر

را

در خود

دارند.

یعنی

وقتی

صفت

اندیشه

را

مطالعه

می‌کنیم،

در حقیقت

تمام

ذات خدا

را

داریم

مطالعه

می‌کنیم.

نه

فقط

یک

بخش

از خدا.

این نکته

یکی از

عمیق‌ترین

تزهای

دلوز

است.

نتیجه
بنابراین

هر

صفت

بی‌نهایت

است.

زیرا

تمام

جوهر

را

بیان

می‌کند.

رابطه میان سه مفهوم
دلوز

یک

ساختار

سه‌گانه

می‌سازد.

جوهر



خود را

بیان

می‌کند.



صفات



که

خود را

در

مودها

(Modes / Modes)

می‌گشایند.

یعنی

جوهر



صفات



مودها

اما

این

یک

زنجیرهٔ

علّی

نیست.

بلکه

یک

فرآیند

بیان

است.

تفاوت با نظریه بازنمایی
اگر

یک

نقاشی

از

درخت

بکشیم،

آن

درخت

را

بازنمایی

(Représentation / Representation)

کرده‌ایم.

اما

اگر

نور

خورشید

در

آب

بتابد،

آب

خورشید

را

بازنمایی

نمی‌کند.

بلکه

نور

خورشید

در

آن

حاضر

می‌شود.

بیان

به

همین

معناست.

چرا دلوز این همه بر این موضوع تأکید می‌کند؟
زیرا

اگر

صفات

صرفاً

بازنمایی

باشند،

آن‌گاه

باید

بین

خدا

و

جهان

فاصله‌ای

وجود داشته باشد.

اما

اسپینوزا

می‌گوید

چنین

فاصله‌ای

وجود ندارد.

جهان

درون

خدا

است.

خدا

در

جهان

بیان

می‌شود.

نه

اینکه

جهان

تصویر

خدا

باشد.

بیان و درون‌ماندگاری
اینجا دلوز برای نخستین بار به مفهومی اشاره می‌کند که بعداً در سراسر آثارش به محور اندیشه‌اش تبدیل می‌شود:

درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

اگر بیان درست فهمیده شود، روشن می‌شود که خدا یا جوهر برای آشکار کردن خود نیازی به خروج از خویش ندارد. همهٔ تعینات، صفات و مودها در خودِ جوهر و به واسطهٔ درون‌ماندگاری آن پدیدار می‌شوند. از همین رو، فلسفهٔ اسپینوزا نزد دلوز فلسفهٔ درون‌ماندگاری مطلق است، نه فلسفهٔ تعالی (Transcendance / Transcendence).

جمع‌بندی بخش نخست فصل اول
دلوز در آغاز فصل اول چند اصل بنیادین را تثبیت می‌کند:

بیان (Expression / Expression) یک رابطهٔ هستی‌شناختی است، نه روان‌شناختی.

بیان سه وجه جدایی‌ناپذیر دارد: بیان کردن (Exprimer / To express)، گشودگی (Explication / Explication) و در خود داشتن (Implication / Implication).

هر صفت (Attribut / Attribute) کل جوهر (Substance / Substance) را بیان می‌کند، نه بخشی از آن را.

رابطهٔ میان جوهر، صفات و مودها رابطهٔ بازنمایی یا آفرینش بیرونی نیست، بلکه رابطهٔ بیان و درون‌ماندگاری است.

مفهوم بیان مبنای فهم اصل مشهور اسپینوزا، یعنی یگانگی خدا و طبیعت (Deus sive Natura / God or Nature)، خواهد بود.

در بخش بعدی، دلوز وارد تحلیل دقیق تعریف اسپینوزا از جوهر (Substance / Substance) در آغاز کتاب اخلاق (Ethica / Ethics) می‌شود و نشان می‌دهد که چرا تعریف اسپینوزا از جوهر با همهٔ سنت فلسفی پیش از او تفاوتی بنیادین دارد. این بخش یکی از مهم‌ترین مباحث کل کتاب است.

فصل اول
بخش دوم
جوهر و اصل خودبسندگی
(La Substance et son autonomie / Substance and its Self-Sufficiency)

پرسش دلوز
دلوز فصل را با یک پرسش آغاز می‌کند:

اسپینوزا وقتی از جوهر (Substance / Substance) سخن می‌گوید، دقیقاً از چه چیزی سخن می‌گوید؟

اکثر شارحان پاسخ می‌دهند:

جوهر همان خداست.

اما دلوز می‌گوید این پاسخ کافی نیست.

زیرا پیش از اسپینوزا نیز دکارت و بسیاری از متفکران خدا را جوهر می‌دانستند.

پس پرسش واقعی این است:

چه چیزی تعریف اسپینوزا از جوهر را کاملاً متمایز می‌کند؟

تعریف اسپینوزا از جوهر
اسپینوزا در آغاز کتاب اخلاق
(Ethica / Ethics) می‌نویسد:

«من از جوهر، آنچه را می‌فهمم که در خود هست و به‌واسطهٔ خود فهمیده می‌شود.»

به زبان فلسفی:

جوهر
(Substance / Substance)

چیزی است که

در خود است
(est en soi / is in itself)

و

به‌واسطهٔ خود تصور می‌شود
(est conçu par soi / is conceived through itself).

دلوز: این تعریف دو بخش دارد
دلوز تأکید می‌کند که این تعریف از دو ویژگی جدایی‌ناپذیر تشکیل شده است.

۱. در خود بودن
(En soi / In itself)

این عبارت فقط به معنای «درون خود قرار داشتن» نیست.

بلکه یعنی:

وجود جوهر به هیچ چیز دیگری وابسته نیست.

جوهر برای بودن، نیازمند علت بیرونی، مکان، موضوع یا حامل نیست.

مثال
یک رنگ، بدون سطحی که روی آن باشد، وجود ندارد.

پس رنگ، «در خود» نیست.

یک فکر نیز بدون ذهن وجود ندارد.

اما جوهر، برای بودن، به هیچ چیز دیگری نیاز ندارد.

۲. به‌واسطهٔ خود فهمیده شدن
(Conçu par soi / Conceived through itself)

این بخش از نظر دلوز حتی مهم‌تر است.

برای فهم بسیاری از موجودات، باید موجود دیگری را نیز بشناسیم.

مثلاً:

برای فهم «فرزند»، باید مفهوم «والد» را بشناسیم.

برای فهم «شاگرد»، باید مفهوم «معلم» را نیز بدانیم.

اینها مفاهیم نسبی‌اند.

اما مفهوم جوهر چنین نیست.

برای فهم جوهر، به هیچ مفهوم دیگری نیاز نیست.

جوهر از نظر مفهومی نیز مستقل است.

نتیجهٔ دلوز
بنابراین جوهر دو استقلال دارد:

استقلال وجودی
(Indépendance ontologique / Ontological independence)

یعنی برای وجود داشتن به چیز دیگری وابسته نیست.

استقلال مفهومی
(Indépendance conceptuelle / Conceptual independence)

یعنی برای فهمیده شدن نیز به مفهوم دیگری وابسته نیست.

اهمیت این دو استقلال
دلوز می‌گوید:

اگر فقط استقلال وجودی را بپذیریم، هنوز می‌توانیم مانند دکارت فکر کنیم.

اما اسپینوزا یک گام فراتر می‌رود.

او می‌گوید:

جوهر نه‌تنها از نظر وجود، بلکه از نظر اندیشه نیز کاملاً مستقل است.

این همان چیزی است که دلوز آن را یکی از رادیکال‌ترین نوآوری‌های اسپینوزا می‌داند.

ارتباط با بیان
در اینجا دلوز استدلال مهمی مطرح می‌کند.

اگر جوهر کاملاً مستقل است،

پس چگونه صفات می‌توانند آن را آشکار کنند؟

آیا صفات چیزی به جوهر اضافه می‌کنند؟

پاسخ او منفی است.

صفات چیزی بر جوهر نمی‌افزایند.

آنها فقط ذات جوهر را بیان
(Expression / Expression)

می‌کنند.

بنابراین بیان هرگز به معنای افزودن یا تغییر دادن نیست.

بیان، آشکار شدن چیزی است که از آغاز در ذات جوهر وجود داشته است.

جوهر و بی‌نهایت
اسپینوزا می‌گوید:

جوهر

بی‌نهایت
(Infini / Infinite)

است.

اما دلوز هشدار می‌دهد که نباید این واژه را صرفاً به معنای «خیلی بزرگ» فهمید.

بی‌نهایت در اینجا به معنای نداشتن هیچ محدودیتی از جانب چیز دیگر است.

هر موجود محدودی به وسیلهٔ موجودی از همان نوع محدود می‌شود.

اما اگر فقط یک جوهر وجود داشته باشد، هیچ چیز دیگری وجود ندارد که بتواند آن را محدود کند.

از این‌رو، بی‌نهایت بودن نتیجهٔ منطقی یگانگی و استقلال جوهر است، نه یک صفت افزوده.

نقد دلوز بر خوانش سنتی
دلوز با بسیاری از مفسران مخالف است که می‌گویند:

ابتدا خدا وجود دارد،

سپس خدا صفات دارد،

و بعد جهان را می‌آفریند.

به نظر او، این تصویر هنوز رنگ‌وبوی الهیات سنتی دارد.

در خوانش دلوز، جوهر از آغاز در صفات بیان می‌شود؛ صفات «چیزی افزوده بر جوهر» نیستند، بلکه همان شیوه‌هایی هستند که ذات جوهر در آنها حاضر است.

پیوند با آثار بعدی دلوز
دلوز نشان می‌دهد که این تعریف اسپینوزا از جوهر، بعدها بر فلسفهٔ خودش نیز اثر می‌گذارد.

در تفاوت و تکرار
(Différence et répétition / Difference and Repetition)

او نیز با هر فلسفه‌ای که وجود را وابسته به اصل یا الگوی بیرونی بداند، مخالفت می‌کند.

در منطق معنا
(Logique du sens / Logic of Sense)

نیز مفهوم رویداد
(Événement / Event)

به گونه‌ای طرح می‌شود که به جای تکیه بر موجودات مستقل، بر نحوهٔ ظهور و بیان واقعیت استوار است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در این قسمت پنج نتیجهٔ اساسی می‌گیرد:

جوهر (Substance / Substance) تنها موجودی است که هم از نظر وجود و هم از نظر مفهوم کاملاً مستقل است.

استقلال جوهر دو بعد دارد: استقلال وجودی (Indépendance ontologique / Ontological independence) و استقلال مفهومی (Indépendance conceptuelle / Conceptual independence).

صفات (Attributs / Attributes) چیزی بر جوهر نمی‌افزایند، بلکه ذات آن را بیان (Expression / Expression) می‌کنند.

بی‌نهایت بودن (Infinité / Infinity) نتیجهٔ منطقی استقلال و یگانگی جوهر است، نه ویژگی‌ای تصادفی.

مفهوم جوهر در اسپینوزا، مبنای اصل درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) است؛ اصلی که بعداً به هستهٔ فلسفهٔ خود دلوز تبدیل می‌شود.

یک نکتهٔ تفسیری
در این بخش، دلوز هنوز در حال بازسازی مفاهیم بنیادی اسپینوزا است و هنوز وارد استدلال اصلی خود دربارهٔ صفات (Attributs / Attributes) نشده است. از دید او، بدون فهم دقیق تعریف «جوهر»، نمی‌توان دریافت که چرا اسپینوزا می‌گوید هر صفت، کل ذات جوهر را بیان می‌کند. به همین دلیل، در بخش بعدی، دلوز به سراغ مفهوم صفت می‌رود و نشان می‌دهد که «صفت» در اسپینوزا نه یک ویژگی عارضی، بلکه شیوهٔ ادراک ذات جوهر است؛ و این نقطه یکی از مهم‌ترین و پیچیده‌ترین مباحث کل کتاب به شمار می‌آید.

فصل اول
بخش سوم
صفت، بیانِ ذات است
(L'attribut exprime l'essence / The Attribute Expresses Essence)

پرسش اصلی
دلوز اکنون می‌پرسد:

صفت چیست؟

(Qu'est-ce qu'un attribut ? / What is an attribute?)

در نگاه اول، پاسخ ساده به نظر می‌رسد، زیرا اسپینوزا در تعریف چهارم کتاب اخلاق (Ethica / Ethics) می‌گوید:

«صفت آن چیزی است که فاهمه از جوهر، به‌عنوان سازندهٔ ذات آن، ادراک می‌کند.»

فرانسوی:

L'attribut est ce que l'entendement perçoit d'une substance comme constituant son essence.

انگلیسی:

An attribute is what the intellect perceives of a substance as constituting its essence.

دلوز می‌گوید تقریباً تمام دشواری فلسفهٔ اسپینوزا در همین یک جمله نهفته است.

واژهٔ «فاهمه»
فاهمه
(Entendement / Intellect)

در این تعریف، بسیاری از مفسران چنین نتیجه گرفته‌اند:

اگر فاهمه صفت را ادراک می‌کند، پس صفت فقط محصول ذهن است.

یعنی:

صفات واقعیت خارجی ندارند.

بلکه صرفاً روش‌های ذهن انسان برای شناخت خدا هستند.

دلوز: این تفسیر کاملاً نادرست است.
او می‌گوید:

اگر صفات فقط ساختهٔ ذهن بودند،

آنگاه خدا بدون فاهمه هیچ صفتی نداشت.

در این صورت،

صفات دیگر نمی‌توانستند

ذات خدا

را تشکیل دهند.

اما اسپینوزا صریحاً می‌گوید:

صفات

ذات

جوهر

را

تشکیل

می‌دهند.

تفاوت میان ادراک و ایجاد
دلوز میان دو مفهوم تمایز می‌گذارد:

ادراک کردن
(Percevoir / To perceive)

و

ایجاد کردن
(Produire / To produce)

فاهمه صفت را

ایجاد

نمی‌کند.

بلکه

آن را

ادراک

می‌کند.

مثال

خورشید

به وسیلهٔ چشم

خلق

نمی‌شود.

چشم

خورشید

را

می‌بیند.

فاهمه نیز

صفات

را

نمی‌سازد.

بلکه

آنها را

ادراک

می‌کند.

بنابراین صفت چیست؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

صفت

راهی

است

که

جوهر

ذات

خود

را

بیان

می‌کند.

صفت

نه

یک

خاصیت

است.

نه

یک

ویژگی

عارضی.

نه

یک

نام.

بلکه

خودِ

ذات

جوهر

در

صورت

بیان‌شدهٔ

آن است.

تفاوت با خاصیت
مثلاً

اگر بگوییم

این

سیب

قرمز

است،

رنگ قرمز

یک

خاصیت

(Propriété / Property)

است.

اما

اگر

قرمزی

را

برداریم،

سیب

هنوز

وجود

دارد.

در

مورد

صفات

اسپینوزا

چنین

نیست.

اگر

اندیشه

(Pensée / Thought)

را

برداریم،

دیگر

جوهر

وجود

ندارد.

اگر

امتداد

(Étendue / Extension)

را

برداریم،

باز

جوهر

وجود

ندارد.

زیرا

صفات

خود

ذات

جوهر

هستند.

بیان ذات
دلوز

تکرار

می‌کند:

صفات

ذات

جوهر

را

بیان

می‌کنند.

اما

ذات

در

هر

صفت

کامل

است.

یعنی

ذات

میان

صفات

تقسیم

نمی‌شود.

مثلاً

خدا

۵۰ درصد

در

اندیشه

نیست

و

۵۰ درصد

در

امتداد.

هر

صفت

تمام

ذات

را

بیان

می‌کند.

این

یکی از

دشوارترین

تزهای

کتاب

است.

چرا این مطلب دشوار است؟
زیرا

ذهن

ما

عادت

دارد

کل

را

به

اجزا

تقسیم

کند.

اما

در

اسپینوزا

صفات

اجزاء

نیستند.

آنها

بیان‌های

مختلف

یک

ذات

هستند.

مثال موسیقی
دلوز

مثالی

نمی‌آورد،

اما

برای

تقریب

ذهن

می‌توان

چنین

تصور

کرد:

یک

قطعهٔ

موسیقی

را

می‌توان

هم

با

پیانو

اجرا

کرد،

هم

با

ویولن،

هم

با

ارکستر.

خود

قطعه

تقسیم

نشده

است.

بلکه

در

هر

اجرا

به

شیوه‌ای

کامل

بیان

می‌شود.

البته

این

فقط

یک

تمثیل

آموزشی

است

و

نباید

با

نظریهٔ

اسپینوزا

یکسان

گرفته

شود.

دو صفتی که ما می‌شناسیم
اسپینوزا می‌گوید:

خدا

بی‌نهایت

صفت

دارد.

(Une infinité d'attributs / Infinitely many attributes)

اما

انسان

فقط

دو

صفت

را

می‌شناسد.

اندیشه
(Pensée / Thought)

امتداد
(Étendue / Extension)

دلوز

تأکید

می‌کند

که

این

دو

مهم‌تر

از

صفات

دیگر

نیستند.

بلکه

تنها

دو

راهی

هستند

که

فاهمهٔ

انسان

می‌تواند

از

طریق

آنها

ذات

الهی

را

ادراک

کند.

نتیجهٔ بزرگ
پس

اندیشه

و

امتداد

دو

جوهر

نیستند.

دو

جهان

نیستند.

دو

نوع

واقعیت

نیستند.

بلکه

دو

بیان

از

یک

جوهر

هستند.

ارتباط با اصل درون‌ماندگاری
در اینجا دلوز نتیجه‌ای می‌گیرد که بعدها در فلسفهٔ خودش به یکی از مهم‌ترین اصول تبدیل می‌شود:

اگر هر صفت، کل ذات جوهر را بیان می‌کند، آنگاه هیچ «بیرونی» برای جوهر وجود ندارد.

جوهر برای آنکه خود را آشکار کند، به چیزی خارج از خود نیاز ندارد.

این همان اصل درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت چند نتیجهٔ اساسی می‌گیرد:

صفت (Attribut / Attribute) ساختهٔ فاهمه نیست؛ فاهمه فقط آن را ادراک می‌کند.

هر صفت، ذات (Essence / Essence) جوهر را بیان می‌کند، نه بخشی از آن را.

صفات، ویژگی‌های عارضی (Propriétés / Properties) نیستند؛ آنها شیوه‌های بنیادین بیان ذات‌اند.

اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) دو صفتی هستند که انسان می‌شناسد، اما خدا دارای بی‌نهایت صفت است.

فهم درست صفت، راه را برای فهم مودها (Modes / Modes) و نظریهٔ علیت (Causalité / Causality) در اسپینوزا باز می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز هنوز از «بی‌نهایت بودن صفات» سخن گفته است، اما هنوز توضیح نداده که اگر هر صفت کل ذات جوهر را بیان می‌کند، چگونه میان صفات تمایز وجود دارد و چرا اندیشه با امتداد یکی نیست. این پرسش دقیقاً موضوع بخش بعدی فصل است و از دشوارترین مباحث نه تنها این کتاب، بلکه کل اسپینوزاپژوهی معاصر به شمار می‌آید.

فصل اول
بخش چهارم
تمایز صفات بدون تقسیم جوهر
(La distinction des attributs sans division de la substance / The Distinction of Attributes without Division of Substance)

اکنون دلوز به یکی از دشوارترین پرسش‌های کل فلسفهٔ اسپینوزا می‌رسد.

اگر هر صفت (Attribut / Attribute) تمام ذات (Essence / Essence) جوهر (Substance / Substance) را بیان می‌کند، پس چرا اصلاً صفات متعدد وجود دارند؟

اگر اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) هر دو کل ذات خدا را بیان می‌کنند، چه تفاوتی میان آنها وجود دارد؟

این پرسش از قرن هفدهم تاکنون یکی از مهم‌ترین مسائل تفسیر فلسفهٔ اسپینوزا بوده است.

پاسخ نخست دلوز
دلوز می‌گوید:

بیشتر شارحان تصور کرده‌اند که تفاوت صفات مانند تفاوت اجزای یک کل است.

مثلاً تصور کرده‌اند که خدا از بخش‌های مختلف تشکیل شده است؛ بخشی اندیشه است، بخشی امتداد است و بخش‌های دیگر نیز صفات دیگر را تشکیل می‌دهند.

اما این برداشت، از نظر دلوز، کاملاً برخلاف فلسفهٔ اسپینوزاست.

زیرا اگر صفات اجزای خدا باشند، آنگاه جوهر (Substance / Substance) دیگر بسیط (Simple / Simple) نخواهد بود، بلکه مرکب (Composé / Composite) خواهد شد.

در حالی که اسپینوزا بارها تأکید می‌کند که جوهر کاملاً بسیط و یگانه است.

تمایز واقعی چیست؟
دلوز می‌گوید:

تمایز میان صفات، تمایز واقعی (Distinction réelle / Real Distinction) است، اما نه به معنایی که دکارت از این اصطلاح اراده می‌کرد.

در فلسفهٔ دکارت، تمایز واقعی یعنی دو چیز می‌توانند مستقل از یکدیگر وجود داشته باشند.

برای مثال:

ذهن (Esprit / Mind)

جسم (Corps / Body)

دو جوهر مستقل‌اند و هر یک می‌تواند بدون دیگری وجود داشته باشد.

اما اسپینوزا این برداشت را نمی‌پذیرد.

از نظر او، تمایز واقعی به معنای جدایی وجودی نیست.

بلکه به این معناست که هر صفت، ذات واحد جوهر را از منظری کاملاً مستقل و کامل بیان می‌کند.

دلوز و اصلاح مفهوم «تمایز واقعی»
این یکی از نوآوری‌های بزرگ دلوز در خواندن اسپینوزاست.

او می‌گوید:

تمایز واقعی (Distinction réelle / Real Distinction) نباید با جدایی عددی (Distinction numérique / Numerical Distinction) اشتباه گرفته شود.

این دو کاملاً متفاوت‌اند.

جدایی عددی (Distinction numérique / Numerical Distinction)
یعنی دو موجود مستقل وجود دارند.

مثلاً:

دو درخت

دو انسان

دو سیاره

اینها از نظر عددی از یکدیگر جدا هستند.

اما تمایز واقعی در اسپینوزا چنین نیست.

در اینجا تنها یک جوهر (Une seule substance / One substance) وجود دارد.

در عین حال، این جوهر از طریق بی‌نهایت صفت بیان می‌شود.

پس:

تمایز صفات، تمایز در شیوهٔ بیان است، نه تمایز در وجود.

مفهوم «بیان» دوباره ظاهر می‌شود
دلوز می‌گوید اکنون می‌توان فهمید که چرا از آغاز کتاب این همه بر مفهوم بیان (Expression / Expression) تأکید کرده است.

اگر رابطهٔ جوهر و صفات را رابطهٔ «داشتن» بدانیم، مسئله حل نمی‌شود.

اگر بگوییم خدا صفات را «مالک» است، هنوز در چارچوب الهیات سنتی باقی مانده‌ایم.

اما اگر بگوییم:

جوهر، ذات خود را در صفات بیان می‌کند.

آنگاه روشن می‌شود که صفات نه بیرون از جوهرند و نه اجزای آن.

آنها خودِ عمل بیان‌اند.

چرا اندیشه با امتداد یکی نیست؟
دلوز اکنون پاسخ می‌دهد:

زیرا هر صفت، ذات جوهر را با صورتی خاص (Forme propre / Proper Form) بیان می‌کند.

برای مثال:

اندیشه (Pensée / Thought) ذات جوهر را به صورت اندیشیدن بیان می‌کند.

امتداد (Étendue / Extension) همان ذات را به صورت امتداد بیان می‌کند.

اما این دو، دو ذات متفاوت نیستند.

آنچه متفاوت است، صورت بیان (Forme de l'expression / Form of Expression) است، نه ذات بیان‌شده (Essence exprimée / Expressed Essence).

مثال هندسی
برای تقریب ذهن (نه به عنوان مثال خود دلوز)، تصور کنید یک شکل هندسی واحد را از دو زاویهٔ متفاوت مشاهده می‌کنید.

شکل تغییر نکرده است.

آنچه تغییر کرده، شیوهٔ ظهور آن است.

دلوز البته تأکید می‌کند که حتی این مثال نیز کامل نیست؛ زیرا در اسپینوزا، صفات صرفاً «زاویهٔ دید» نیستند، بلکه شیوه‌های واقعی و ضروری بیان ذات‌اند.

نتیجهٔ مهم
از اینجا یکی از مشهورترین اصول اسپینوزا نتیجه می‌شود:

ترتیب و پیوند اندیشه‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاء است.

فرانسوی:

L'ordre et la connexion des idées est le même que l'ordre et la connexion des choses.

انگلیسی:

The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.

دلوز توضیح می‌دهد که این اصل به معنای شباهت میان ذهن و جهان نیست.

بلکه بدین معناست که هر دو، دو بیان متفاوت از یک واقعیت واحد هستند.

به همین دلیل، میان اندیشه و امتداد نه رابطهٔ علّی وجود دارد و نه رابطهٔ بازنمایی؛ بلکه هر دو به موازات یکدیگر، ذات واحد جوهر را بیان می‌کنند.

نقد دکارت
دلوز در این بخش نشان می‌دهد که اسپینوزا چگونه نظریهٔ دکارتی تعامل ذهن و بدن را کنار می‌گذارد.

در فلسفهٔ دکارت، همواره این پرسش وجود داشت:

چگونه ذهن غیرمادی بر بدن مادی اثر می‌گذارد؟

اما در اسپینوزا، این پرسش اساساً نادرست است.

زیرا ذهن و بدن دو جوهر مستقل نیستند.

آنها دو بیان موازی (Expressions parallèles / Parallel Expressions) از یک واقعیت واحد هستند.

در نتیجه، نه ذهن علت بدن است و نه بدن علت ذهن.

هر دو، تحت نظم یکسان جوهر واحد قرار دارند.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت شش نتیجهٔ اساسی می‌گیرد:

صفات (Attributs / Attributes) اجزای جوهر نیستند.

تمایز واقعی (Distinction réelle / Real Distinction) با جدایی عددی (Distinction numérique / Numerical Distinction) تفاوت دارد.

هر صفت، کل ذات (Essence / Essence) جوهر را بیان می‌کند.

تفاوت صفات، تفاوت در صورت بیان (Forme de l'expression / Form of Expression) است، نه در ذات.

اصل موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) از همین نظریهٔ بیان نتیجه می‌شود.

دلوز با این تحلیل نشان می‌دهد که مفهوم بیان (Expression / Expression) نه یک اصطلاح فرعی، بلکه هستهٔ متافیزیک اسپینوزاست.

در بخش بعد، دلوز وارد یکی از پیچیده‌ترین مباحث کتاب می‌شود: رابطهٔ میان جوهر (Substance / Substance)، صفات (Attributs / Attributes) و مودها (Modes / Modes). او توضیح می‌دهد که چگونه موجودات متناهی می‌توانند «بیان» جوهر بی‌نهایت باشند، بی‌آنکه از جوهر جدا شوند یا استقلال وجودی پیدا کنند. این بخش پایهٔ نظریهٔ درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) و همچنین نظریهٔ فردیت (Individualité / Individuality) در خوانش دلوز از اسپینوزاست.

فصل اول
بخش پنجم
مودها، بیانِ حالات جوهر
(Les modes comme expressions de la substance / Modes as Expressions of Substance)

مسئلهٔ جدید
تا اینجا سه مطلب روشن شد:

جوهر (Substance / Substance) یگانه است.

صفات (Attributs / Attributes) ذات جوهر را بیان می‌کنند.

هر صفت، تمام ذات جوهر را بیان می‌کند.

اما اکنون پرسش تازه‌ای مطرح می‌شود.

اگر فقط یک جوهر وجود دارد، پس این همه موجود جزئی که هر روز می‌بینیم چیست؟

برای مثال:

این درخت

این انسان

این سنگ

این پرنده

آیا اینها نیز جوهرند؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

خیر.

مود چیست؟
اسپینوزا در تعریف پنجم کتاب اخلاق (Ethica / Ethics) می‌گوید:

مود چیزی است که در چیز دیگری وجود دارد و از طریق همان چیز نیز فهمیده می‌شود.

فرانسوی:

Le mode est ce qui est en autre chose et est conçu par cette autre chose.

انگلیسی:

A mode is that which exists in something else and is conceived through that other thing.

دلوز می‌گوید این تعریف دقیقاً نقطهٔ مقابل تعریف جوهر است.

زیرا جوهر:

در خود است (En soi / In itself).

به‌واسطهٔ خود فهمیده می‌شود (Conçu par soi / Conceived through itself).

اما مود:

در دیگری است (En autre chose / In another thing).

به‌واسطهٔ دیگری فهمیده می‌شود (Conçu par autre chose / Conceived through another).

تفاوت بنیادین میان جوهر و مود
دلوز این تفاوت را صرفاً تفاوت میان «بزرگ» و «کوچک» یا «خدا» و «مخلوق» نمی‌داند.

او می‌گوید:

تفاوت، تفاوت در شیوهٔ وجود (Mode d'être / Mode of Being) است.

جوهر، وجودی مستقل دارد.

مود، وجودی وابسته دارد.

اما وابسته بودن مود به این معنا نیست که مود توهم یا خیال است.

مود کاملاً واقعی است، اما واقعیتش از آنِ خودش نیست؛ واقعیتش، بیانِ قدرت جوهر است.

مود، حالتِ جوهر است
واژهٔ مود (Mode / Mode) در زبان لاتینی (Modus) به معنای:

شیوه

طرز

حالت

است.

دلوز بر این معنا تأکید می‌کند.

او می‌گوید:

مود «چیزی» در کنار جوهر نیست.

مود، شیوه‌ای است که جوهر در آن تعین پیدا می‌کند.

بنابراین، انسان یک موجود مستقل در برابر خدا نیست.

انسان، یکی از شیوه‌های تعین همان جوهر یگانه است.

بیان در سطح مودها
در اینجا مفهوم بیان (Expression / Expression) دوباره گسترش پیدا می‌کند.

دلوز میان دو سطح بیان تمایز می‌گذارد:

سطح اول
صفات، ذات (Essence / Essence) جوهر را بیان می‌کنند.

سطح دوم
مودها، قدرت (Puissance / Power) یا فعلیت (Acte / Act) همان صفات را بیان می‌کنند.

به عبارت دیگر:

صفت، بیانِ ذات است.

مود، بیانِ تعین و فعلیت آن ذات است.

مثال برای تقریب ذهن
این مثال از خود دلوز نیست، بلکه صرفاً برای روشن شدن مطلب است.

فرض کنید نور خورشید وجود دارد.

نور، در اصل واحد است.

اما وقتی از پنجره‌های گوناگون وارد اتاق می‌شود، شکل‌های مختلفی روی دیوار ایجاد می‌کند.

آن شکل‌های مختلف، نور جدیدی نیستند.

آنها شیوه‌های مختلف ظهور همان نور هستند.

دلوز البته تأکید می‌کند که در اسپینوزا، این «ظهور» صرفاً تصویری یا انعکاسی نیست، بلکه یک تعین واقعی از قدرت جوهر است.

آیا مودها از جوهر جدا هستند؟
پاسخ دلوز قاطع است:

خیر.

اگر مود از جوهر جدا باشد، اصل درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) از میان می‌رود.

در این صورت، دوباره به فلسفهٔ آفرینش بیرونی بازمی‌گردیم.

اما اسپینوزا می‌گوید:

مودها هرگز بیرون از جوهر نیستند.

آنها همواره در جوهر (In substantia / In the substance) هستند.

رابطهٔ علیت
دلوز اکنون به مفهوم علت (Cause / Cause) می‌پردازد.

او می‌گوید:

در فلسفهٔ معمولی، علت پس از ایجاد معلول، از آن جدا می‌شود.

برای مثال:

نجار میز را می‌سازد.

پس از ساخته شدن میز، نجار می‌تواند آن را ترک کند.

این همان علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause) است.

اما اسپینوزا این نوع علیت را برای خدا نمی‌پذیرد.

علت درون‌ماندگار
اسپینوزا خدا را علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) می‌نامد.

دلوز این مفهوم را محور کل متافیزیک اسپینوزا می‌داند.

علت درون‌ماندگار یعنی علتی که در معلول باقی می‌ماند و هرگز از آن جدا نمی‌شود.

جوهر، پس از ایجاد مودها، از آنها فاصله نمی‌گیرد.

بلکه همواره در آنها حاضر است.

به همین دلیل، مودها هر لحظه وابسته به قدرت جوهرند، نه فقط در آغاز پیدایششان.

نتیجهٔ مهم
از اینجا دلوز یکی از مهم‌ترین نتایج خود را استخراج می‌کند:

وجود هر موجود متناهی، چیزی جز درجه‌ای از قدرت (Degré de puissance / Degree of Power) جوهر نیست.

یعنی هر مود، نحوه‌ای خاص از تحقق قدرت بی‌پایان خدا یا طبیعت است.

به همین دلیل، فردیت یک موجود نه از مادهٔ او، بلکه از نسبت خاصی از نیروها و توانایی‌های او فهمیده می‌شود؛ ایده‌ای که بعدها در کتاب اسپینوزا: فلسفهٔ عملی (Spinoza: Philosophie pratique / Spinoza: Practical Philosophy) به تفصیل بسط می‌یابد.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

مود (Mode / Mode) موجودی مستقل نیست، بلکه شیوهٔ تعین جوهر است.

مودها کاملاً واقعی‌اند، اما واقعیتشان وابسته به جوهر است.

صفات، ذات (Essence / Essence) را بیان می‌کنند، در حالی که مودها فعلیت و قدرت (Puissance / Power) همان صفات را متعین می‌کنند.

خدا یا جوهر، علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) همهٔ مودهاست، نه علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause).

هر موجود متناهی، درجه‌ای از تحقق قدرت نامتناهی جوهر است، نه موجودی مستقل در کنار آن.

نکتهٔ تفسیری مهم
در پایان این بخش، دلوز هنوز یک پرسش اساسی را باز گذاشته است:

اگر همهٔ مودها بیان قدرت یک جوهر واحد هستند، چرا برخی موجودات از موجودات دیگر توانمندترند؟ چرا یک انسان می‌تواند بر انسان دیگر اثر بگذارد، یا یک بدن نسبت به بدن دیگر قدرت بیشتری داشته باشد؟

پاسخ به این پرسش، موضوع بخش بعدی است؛ جایی که دلوز وارد تحلیل مفاهیم قدرت (Puissance / Power)، کنش (Action / Action) و انفعال (Passion / Passion) می‌شود؛ مفاهیمی که بعدها به مرکز فلسفهٔ اخلاق و سیاست او تبدیل خواهند شد.

فصل اول
بخش ششم
قدرت، ذات و فعلیت
(La puissance, l'essence et l'acte / Power, Essence, and Act)

مسئلهٔ جدید
تا اینجا دلوز نشان داد که:

جوهر (Substance / Substance) وجودی مستقل دارد.

صفات (Attributs / Attributes) ذات جوهر را بیان می‌کنند.

مودها (Modes / Modes) تعینات واقعی همان جوهر هستند.

اما اکنون پرسش اساسی مطرح می‌شود:

چه چیزی باعث می‌شود مودها با یکدیگر متفاوت باشند؟

اگر همهٔ آنها بیان یک جوهر واحد هستند، چرا یک انسان با انسان دیگر تفاوت دارد؟

چرا یک حیوان با یک گیاه تفاوت دارد؟

چرا یک نابغه با فردی عادی تفاوت دارد؟

آیا این تفاوت صرفاً به ماده، شکل یا اندازه مربوط است؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

پاسخ اسپینوزا
اسپینوزا می‌گوید:

هر موجود با قدرت وجودی خود تعریف می‌شود.

دلوز تأکید می‌کند که واژهٔ قدرت (Puissance / Power) در اسپینوزا نباید با قدرت سیاسی یا زور اشتباه گرفته شود.

قدرت چیست؟
قدرت
(Puissance / Power)

به معنای:

توانِ بودن

توانِ عمل کردن

توانِ تأثیر گذاشتن

توانِ تأثیر پذیرفتن

است.

به عبارت دیگر،

قدرت یعنی:

درجهٔ واقعیت
(Degré de réalité / Degree of Reality)

هر موجود.

تفاوت میان قدرت و اقتدار
دلوز میان دو واژه تمایز می‌گذارد:

قدرت
(Puissance / Power)

و

اقتدار یا سلطه
(Pouvoir / Power, Authority)

در زبان فارسی هر دو را معمولاً «قدرت» ترجمه می‌کنند، اما در فرانسه تفاوت مهمی دارند.

Puissance یعنی توانِ ذاتی یک موجود برای تحقق یافتن.

Pouvoir یعنی اختیار، فرمانروایی یا سلطه بر دیگران.

دلوز تأکید می‌کند که اسپینوزا تقریباً همیشه از Puissance سخن می‌گوید، نه از Pouvoir.

این تمایز بعدها در فلسفهٔ سیاسی دلوز و گتاری نیز اهمیت فراوان پیدا می‌کند.

ذات چیست؟
اکنون دلوز به مفهوم ذات
(Essence / Essence)

بازمی‌گردد.

او می‌گوید:

در سنت ارسطویی، ذات چیزی ثابت و تغییرناپذیر بود.

اما در اسپینوزا،

ذات

برابر با

قدرت

است.

یعنی:

ذات هر چیز، همان درجهٔ قدرت آن چیز است.

این یکی از رادیکال‌ترین تفسیرهای دلوز است.

نتیجهٔ مهم
بنابراین،

ذات انسان

یک تعریف انتزاعی نیست.

ذات انسان،

مقدار واقعی توانایی او برای اندیشیدن، عمل کردن و برقراری نسبت با جهان است.

به همین دلیل،

دو انسان می‌توانند از نظر گونه‌شناختی هر دو «انسان» باشند،

اما از نظر قدرت وجودی، تفاوت بسیار داشته باشند.

چرا این موضوع مهم است؟
زیرا اخلاق اسپینوزا دیگر اخلاق وظیفه نیست.

اخلاق او بر پایهٔ افزایش یا کاهش قدرت بنا شده است.

دلوز این نکته را بسیار برجسته می‌کند.

او می‌گوید:

اسپینوزا هرگز نمی‌پرسد:

«چه کاری باید انجام دهم؟»

بلکه می‌پرسد:

«چه چیزی قدرت مرا افزایش می‌دهد و چه چیزی آن را کاهش می‌دهد؟»

کنش و انفعال
اکنون دلوز دو مفهوم بنیادین را وارد بحث می‌کند.

کنش
(Action / Action)

و

انفعال
(Passion / Passion)

کنش
یک موجود زمانی در حالت کنش (Action / Action) است که علت کافی آنچه انجام می‌دهد، در خود او باشد.

یعنی عمل او از قدرت و ذات خودش ناشی شود.

انفعال
یک موجود زمانی در حالت انفعال (Passion / Passion) است که علت اصلی آنچه بر او رخ می‌دهد، بیرون از او باشد.

یعنی او بیشتر تحت تأثیر نیروهای خارجی قرار گیرد.

تفاوت اخلاقی نیست
دلوز تأکید می‌کند که:

کنش خوب نیست.

انفعال هم بد نیست.

اینها مفاهیم اخلاقی نیستند.

بلکه مفاهیم هستی‌شناختی
(Ontologique / Ontological)

هستند.

یعنی شیوه‌های وجود یک موجود را توصیف می‌کنند.

مثال
فرض کنید انسانی از روی فهم روشن و شناخت کافی تصمیمی می‌گیرد.

در این حالت،

او در وضعیت کنش است.

اما اگر همان انسان از روی ترس، نفرت یا تقلید عمل کند،

در وضعیت انفعال قرار دارد.

رابطه با شادی و اندوه
اکنون دلوز به یکی از مشهورترین آموزه‌های اسپینوزا می‌رسد.

شادی
(Joie / Joy)

یعنی:

افزایش قدرت وجودی.

اندوه
(Tristesse / Sadness)

یعنی:

کاهش قدرت وجودی.

این تعریف با معنای روان‌شناختی رایج تفاوت دارد.

شادی فقط احساس خوشایند نیست.

شادی، افزایش توانِ بودن و عمل کردن است.

اندوه نیز صرفاً غمگینی نیست؛ بلکه هر وضعیتی است که قدرت ما را کاهش دهد.

چرا دلوز این موضوع را مهم می‌داند؟
زیرا به نظر او، اینجا اخلاق اسپینوزا از تمام سنت اخلاقی غرب جدا می‌شود.

از سقراط تا کانت، معمولاً اخلاق بر پایهٔ وظیفه، قانون یا خیر و شر تفسیر می‌شد.

اما اسپینوزا معیار دیگری پیشنهاد می‌کند:

آیا این رابطه، این اندیشه یا این عمل، قدرت وجودی مرا افزایش می‌دهد یا کاهش؟

دلوز این را «اخلاقِ توان» می‌نامد، نه «اخلاقِ تکلیف».

مفهوم فعلیت
اکنون دلوز واژهٔ دیگری را توضیح می‌دهد.

فعلیت
(Acte / Act)

او می‌گوید:

قدرت، همیشه گرایش به فعلیت یافتن دارد.

اما هیچ مود متناهی‌ای هرگز تمام قدرت خود را بالفعل نمی‌کند.

زیرا همواره با موجودات دیگر در نسبت و تأثیر متقابل قرار دارد.

از این رو، زندگی هر موجود، فرایند دائمی افزایش و کاهش فعلیت قدرت اوست.

پیوند با فلسفهٔ دلوز
در اینجا می‌توان نخستین نشانه‌های اندیشهٔ خود دلوز را دید.

در آثار بعدی او، به‌ویژه تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) و هزار فلات (Mille Plateaux / A Thousand Plateaus)، موجودات نه با ماهیت‌های ثابت، بلکه با ظرفیت‌ها، نیروها و شدت‌هایشان تعریف می‌شوند.

این ایده ریشه در همین خوانش از اسپینوزا دارد.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت هفت نتیجهٔ مهم می‌گیرد:

قدرت (Puissance / Power) به معنای توانِ وجودی یک موجود است، نه سلطهٔ سیاسی (Pouvoir / Authority).

ذات (Essence / Essence) هر موجود، همان درجهٔ قدرت اوست.

تفاوت میان موجودات، تفاوت در میزان و نحوهٔ تحقق قدرت است، نه صرفاً تفاوت در ماده یا شکل.

کنش (Action / Action) زمانی رخ می‌دهد که علت کافی عمل در خود موجود باشد.

انفعال (Passion / Passion) زمانی رخ می‌دهد که علت اصلی بیرون از موجود باشد.

شادی (Joie / Joy) افزایش قدرت وجودی و اندوه (Tristesse / Sadness) کاهش آن است.

اخلاق اسپینوزا، در خوانش دلوز، اخلاقِ افزایش توان و فعلیت است، نه اخلاقِ اطاعت از قانون.

نکتهٔ تفسیری مهم
در اینجا باید میان قدرت (Puissance / Power) و اراده (Volonté / Will) تفاوت گذاشت. دلوز تصریح می‌کند که اسپینوزا قدرت را به «خواستن» فرو نمی‌کاهد. یک موجود ممکن است چیزی را بخواهد، اما توان تحقق آن را نداشته باشد. از نظر اسپینوزا، قدرت همان توان واقعیِ اثر گذاشتن و اثر پذیرفتن است، نه صرف میل یا اراده. همین نکته بعدها به یکی از پایه‌های نقد دلوز بر فلسفه‌های مبتنی بر سوژه و اراده تبدیل می‌شود.

در بخش بعدی، دلوز به تحلیل یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم کل کتاب می‌پردازد: علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause). او نشان می‌دهد که چرا این مفهوم، نه فقط کل متافیزیک اسپینوزا، بلکه بخش بزرگی از فلسفهٔ مدرن را دگرگون می‌کند و چرا دلوز آن را مهم‌ترین کشف فلسفی اسپینوزا می‌داند.

فصل اول
بخش هفتم
علت درون‌ماندگار
(La cause immanente / The Immanent Cause)

پرسش اصلی
دلوز می‌پرسد:

وقتی اسپینوزا می‌گوید خدا علت (Cause / Cause) همهٔ موجودات است، دقیقاً منظور او چیست؟

در نگاه نخست، این جمله عجیب نیست.

تقریباً همهٔ فیلسوفان الهی گفته‌اند:

خدا علت جهان است.

اما دلوز می‌گوید:

اسپینوزا واژهٔ علت را به معنایی کاملاً متفاوت از سنت پیشین به کار می‌برد.

علت در فلسفهٔ سنتی
از زمان ارسطو (Aristote / Aristotle) تا دکارت (Descartes / Descartes)، علت معمولاً علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause) بود.

علت گذرا یعنی:

علت، اثری را ایجاد می‌کند و سپس از آن جدا می‌شود.

مثال:

یک نجار، میز را می‌سازد.

پس از ساخته شدن میز، نجار می‌تواند برود و میز مستقل از او باقی بماند.

یا:

یک سفالگر، کوزه را می‌سازد.

پس از پایان کار، کوزه وجود دارد، حتی اگر سفالگر حضور نداشته باشد.

در این نوع علیت، علت و معلول پس از ایجاد، دو موجود جدا از یکدیگرند.

نقد اسپینوزا
دلوز نشان می‌دهد که اسپینوزا این تصور را برای خدا ناممکن می‌داند.

اگر خدا علتی گذرا باشد، باید جهان پس از آفرینش از خدا جدا شود.

در نتیجه، میان خدا و جهان فاصله‌ای واقعی به وجود می‌آید.

اما اسپینوزا اصل بنیادین خود را چنین بیان می‌کند:

هیچ چیز بیرون از خدا وجود ندارد.

فرانسوی:

Rien n'est hors de Dieu.

انگلیسی:

Nothing exists outside God.

از همین اصل، مفهوم تازه‌ای از علیت زاده می‌شود.

علت درون‌ماندگار
اسپینوزا خدا را علت درون‌ماندگار
(Cause immanente / Immanent Cause)

می‌نامد.

دلوز می‌گوید این اصطلاح، شاید مهم‌ترین اصطلاح کل فلسفهٔ اسپینوزا باشد.

اما «درون‌ماندگار» یعنی چه؟

معنای درون‌ماندگاری
واژهٔ درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

از ریشهٔ لاتینی Immanere گرفته شده است.

معنای آن:

«درون چیزی ماندن»

یا

«در خود باقی ماندن»

است.

بنابراین، علت درون‌ماندگار علتی است که هنگام ایجاد معلول، از آن جدا نمی‌شود.

علت، در معلول باقی می‌ماند.

نتیجهٔ نخست
وقتی خدا جهان را «علت» می‌شود، از جهان جدا نمی‌شود.

خدا در همهٔ مودها
(Modes / Modes)

حضور دارد.

نه به این معنا که هر مود خودِ خداست،

بلکه به این معنا که هیچ مودی بیرون از قدرت جوهر وجود ندارد.

تفاوت با نظریهٔ صدور
دلوز در اینجا تفاوت اسپینوزا را با فلسفهٔ نوافلاطونی (Néoplatonisme / Neoplatonism) توضیح می‌دهد.

در نظریهٔ صدور
(Émanation / Emanation)

موجودات از مبدأ صادر می‌شوند.

هرچه از مبدأ دورتر می‌شوند،

کمال کمتری دارند.

رابطه‌ای سلسله‌مراتبی میان مبدأ و موجودات برقرار است.

اما اسپینوزا این تصویر را نمی‌پذیرد.

در فلسفهٔ او، جهان از خدا «جاری» نمی‌شود؛ بلکه خدا در همهٔ تعینات خود حاضر است.

از این رو، دلوز تأکید می‌کند که نباید نظریهٔ اسپینوزا را با نظریهٔ صدور یکی دانست.

تفاوت با آفرینش
دلوز سپس نظریهٔ آفرینش
(Création / Creation)

را نیز بررسی می‌کند.

در الهیات سنتی، خدا ابتدا وجود دارد.

سپس در زمانی معین، جهان را می‌آفریند.

اما اسپینوزا می‌گوید:

جوهر و مودها در نسبت درون‌ماندگاری قرار دارند.

این نسبت، یک رخداد زمانی نیست.

بلکه ساختار جاودانهٔ واقعیت است.

بنابراین، نباید تصور کرد که ابتدا خدا بوده و بعد جهان پدید آمده است.

از دید اسپینوزا، این شیوهٔ تصور، همچنان انسان‌وار (Anthropomorphique / Anthropomorphic) است.

خدا علتِ بودن است، نه فقط علتِ آغاز
دلوز بر تفاوتی بسیار مهم تأکید می‌کند.

در فلسفهٔ سنتی، خدا علت آغاز وجود موجودات است.

اما در اسپینوزا، خدا علتِ ادامهٔ وجود (Perseverance in being / Persévérance dans l'être) نیز هست.

یعنی:

اگر برای لحظه‌ای قدرت جوهر از مودها جدا شود،

مودها فوراً نابود می‌شوند.

پس موجودات در هر لحظه به جوهر وابسته‌اند، نه فقط در لحظهٔ پیدایش.

رابطه با «کوناتوس»
در اینجا دلوز زمینه را برای ورود به مفهوم مشهور کوناتوس
(Conatus / Conatus)

فراهم می‌کند.

هر موجود می‌کوشد در وجود خود پایدار بماند.

اما این کوشش، نیرویی مستقل از خدا نیست.

بلکه همان قدرت جوهر است که در آن مود به شیوه‌ای معین متعین شده است.

بنابراین، کوناتوس چیزی افزوده بر جوهر نیست؛ بلکه بیان خاص قدرت جوهر در هر موجود متناهی است.

علت و آزادی
اکنون دلوز به نکته‌ای بسیار ظریف اشاره می‌کند.

بسیاری تصور می‌کنند:

اگر خدا علت همه چیز باشد،

پس همه چیز مجبور است.

دلوز پاسخ می‌دهد:

این نتیجه‌گیری بر اساس تصور نادرستی از علیت است.

در فلسفهٔ اسپینوزا، ضرورت (Nécessité / Necessity) با اجبار (Contrainte / Constraint) یکی نیست.

جوهر از روی اجبار عمل نمی‌کند.

بلکه از آن رو که ذاتش اقتضا می‌کند، عمل می‌کند.

از همین رو، اسپینوزا خدا را آزاد
(Libre / Free)

می‌نامد.

نه به این معنا که می‌توانست جهان دیگری بیافریند،

بلکه به این معنا که علت عمل او کاملاً در ذات خودش است.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز این نتیجه را بسیار مهم می‌داند:

آزادی، استقلال از علیت نیست؛ آزادی، خودعلّی بودن است.

یعنی موجودی آزاد است که علت عملش در ذات خودش باشد.

این تعریف از آزادی بعدها در فلسفهٔ دلوز نیز حفظ می‌شود.

پیوند با اصل درون‌ماندگاری
اکنون روشن می‌شود که چرا دلوز از آغاز کتاب بر بیان
(Expression / Expression)

تأکید می‌کرد.

اگر جوهر در مودها بیان می‌شود،

و اگر علت در معلول باقی می‌ماند،

پس هیچ شکافی میان خدا و جهان وجود ندارد.

همهٔ واقعیت در یک سطح از درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

قرار دارد.

از این رو، دلوز اسپینوزا را فیلسوف «سطح درون‌ماندگاری» (Plan d'immanence / Plane of Immanence) می‌داند؛ مفهومی که بعدها در آثار خودش به یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم متافیزیکی تبدیل می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت هشت نتیجهٔ اساسی می‌گیرد:

علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) مهم‌ترین نوع علیت در فلسفهٔ اسپینوزاست.

خدا پس از ایجاد مودها از آنها جدا نمی‌شود، بلکه همواره در آنها حاضر است.

نظریهٔ اسپینوزا نه صدور (Émanation / Emanation) است و نه آفرینش زمانی (Création / Creation).

خدا علتِ استمرار وجود موجودات است، نه فقط علت آغاز آنها.

کوناتوس (Conatus / Conatus) بیان قدرت جوهر در هر موجود متناهی است.

ضرورت (Nécessité / Necessity) با اجبار (Contrainte / Constraint) تفاوت دارد.

آزادی (Liberté / Freedom) یعنی اینکه علت عمل در ذات خود موجود باشد.

مفهوم درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) نتیجهٔ مستقیم نظریهٔ بیان و علت درون‌ماندگار است و هستهٔ اصلی خوانش دلوز از اسپینوزاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت:

علتِ درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause)، که در آن علت در معلول باقی می‌ماند و رابطهٔ علی همواره برقرار است.

علتِ درونی (Cause interne / Internal Cause)، که صرفاً به منشأ درونی یک فرایند اشاره دارد.

دلوز بر مفهوم نخست تأکید می‌کند. مقصود او این نیست که خدا «درون» اشیاء مانند یک جزء پنهان قرار گرفته است، بلکه این است که رابطهٔ علی میان جوهر و مودها هرگز به جدایی میان علت و معلول تبدیل نمی‌شود. این تمایز برای فهم دقیق نظریهٔ بیان (Expression / Expression) و درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) کاملاً اساسی است.

فصل اول
بخش هشتم
از صفت به مود
(De l'attribut au mode / From Attribute to Mode)

مسئلهٔ اصلی
دلوز می‌گوید:

اکنون باید توضیح دهیم که چگونه از صفات (Attributs / Attributes) به مودها (Modes / Modes) می‌رسیم.

این گذار، مهم‌ترین مسئلهٔ متافیزیک اسپینوزاست.

زیرا اگر این گذار روشن نشود، دو خطر پیش می‌آید:

یا مودها را موجوداتی مستقل از خدا تصور می‌کنیم.

یا مودها را صرفاً توهم و پدیدار می‌دانیم.

اسپینوزا هر دو دیدگاه را رد می‌کند.

صفت علت مود نیست
دلوز در اینجا بر نکته‌ای بسیار ظریف تأکید می‌کند.

ممکن است گفته شود:

«صفت، مود را تولید می‌کند.»

اما او می‌گوید این تعبیر دقیق نیست.

چرا؟

زیرا در اسپینوزا، صفت (Attribut / Attribute) چیزی جدا از جوهر (Substance / Substance) نیست که بتواند به‌تنهایی علت باشد.

علت حقیقی همیشه جوهر است.

اما جوهر، از طریق هر صفت عمل می‌کند.

بنابراین باید گفت:

جوهر، تحت هر صفت، مودهای همان صفت را تولید می‌کند.

این تفاوت ظریف، از نظر دلوز، برای فهم کل نظام اسپینوزا تعیین‌کننده است.

هر صفت، فقط مودهای خودش را دارد
این اصل در اخلاق یکی از بنیادی‌ترین قواعد است.

اندیشه (Pensée / Thought) فقط مودهای اندیشه را دارد.

یعنی:

ایده‌ها (Idées / Ideas)

ادراک‌ها (Perceptions / Perceptions)

احکام (Jugements / Judgments)

همه مودهای صفت اندیشه‌اند.

در مقابل،

امتداد (Étendue / Extension) فقط مودهای امتداد را دارد.

یعنی:

بدن‌ها (Corps / Bodies)

حرکت (Mouvement / Motion)

سکون (Repos / Rest)

بنابراین:

یک ایده هرگز علت یک جسم نیست،

و یک جسم نیز هرگز علت یک ایده نیست.

اصل موازی‌گرایی
از اینجا اصل مشهور موازی‌گرایی
(Parallélisme / Parallelism)

به دست می‌آید.

دلوز تأکید می‌کند که این اصل غالباً بد فهمیده شده است.

بسیاری گمان می‌کنند:

اندیشه و امتداد مانند دو خط موازی‌اند که کنار هم حرکت می‌کنند.

اما مقصود اسپینوزا این نیست.

دلوز می‌گوید:

اندیشه و امتداد دو رشتهٔ مستقل نیستند.

بلکه دو بیان متفاوت از یک نظم واحد هستند.

فرمول مشهور اسپینوزا
اسپینوزا می‌گوید:

«ترتیب و پیوند ایده‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاء است.»

فرانسوی:

L'ordre et la connexion des idées est le même que l'ordre et la connexion des choses.

انگلیسی:

The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.

دلوز این جمله را یکی از عمیق‌ترین گزاره‌های فلسفهٔ جدید می‌داند.

چرا «همان»؟
دلوز بر واژهٔ همان
(Même / Same)

تأکید می‌کند.

اسپینوزا نمی‌گوید:

«شبیه است.»

(Semblable / Similar)

یا

«منطبق است.»

(Correspondant / Corresponding)

بلکه می‌گوید:

«همان است.»

(Le même / The same)

یعنی:

دو نظم وجود ندارد.

بلکه یک نظم واحد وجود دارد که در دو صفت بیان می‌شود.

مثال برای تقریب ذهن
برای روشن شدن مطلب (و نه به عنوان مثال خود دلوز)، فرض کنید یک قطعه موسیقی هم‌زمان به صورت نت مکتوب و به صورت صدای اجرا شده وجود دارد.

نت‌ها و صداها دو چیز متفاوت‌اند.

اما یک قطعهٔ واحد را بیان می‌کنند.

البته این مثال محدود است؛ زیرا در اسپینوزا، اندیشه و امتداد صرفاً دو «ترجمه» از یکدیگر نیستند، بلکه دو شیوهٔ واقعی و هم‌ارزِ بیان یک واقعیت‌اند.

چرا ذهن بر بدن اثر نمی‌گذارد؟
اکنون دلوز به یکی از مشهورترین آموزه‌های اسپینوزا می‌رسد.

در فلسفهٔ دکارت، این پرسش وجود داشت:

چگونه ذهن غیرمادی بر بدن مادی اثر می‌گذارد؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

پرسش از اساس نادرست است.

ذهن علت بدن نیست.

بدن نیز علت ذهن نیست.

هر دو، بیان‌های موازی یک واقعیت واحد هستند.

ایدهٔ بدن
در اینجا دلوز مفهوم بسیار مهمی را وارد بحث می‌کند.

او می‌گوید:

ذهن انسان چیزی جز ایدهٔ بدن انسان
(Idée du corps / Idea of the Body)

نیست.

این جمله در نگاه اول عجیب به نظر می‌رسد.

اما مقصود اسپینوزا این نیست که ذهن «تصویری» از بدن است.

بلکه:

ذهن همان واقعیت بدن است، اما تحت صفت اندیشه.

و بدن همان واقعیت ذهن است، اما تحت صفت امتداد.

نتیجهٔ فلسفی
از اینجا یکی از مشهورترین اصول دلوز پدید می‌آید.

او می‌گوید:

ما هنوز نمی‌دانیم یک بدن چه می‌تواند انجام دهد.

این جمله که بعدها در اسپینوزا: فلسفهٔ عملی
(Spinoza: Philosophie pratique / Spinoza: Practical Philosophy)

به شعار فلسفهٔ دلوز تبدیل می‌شود، دقیقاً از همین تحلیل سرچشمه می‌گیرد.

بدن را نباید با روح، آگاهی یا اراده تعریف کرد.

بدن را باید با توانایی‌هایش
(Capacités / Capacities)

و نسبت‌های نیرویش
(Rapports de forces / Relations of Forces)

شناخت.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت هفت نتیجهٔ مهم می‌گیرد:

جوهر (Substance / Substance) علت حقیقی مودهاست و این علیت از طریق هر صفت (Attribut / Attribute) تحقق می‌یابد.

هر صفت فقط مودهای همان صفت را دارد؛ اندیشه، مودهای اندیشه و امتداد، مودهای امتداد را.

اصل موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) به معنای وجود دو جهان مستقل نیست، بلکه به معنای دو بیان از یک نظم واحد است.

جملهٔ «ترتیب و پیوند ایده‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاء است» بیانگر یگانگی نظم واقعیت است، نه شباهت میان دو نظم.

ذهن و بدن بر یکدیگر اثر علّی نمی‌گذارند؛ آنها دو بیان هم‌زمان از یک واقعیت‌اند.

ذهن انسان، ایدهٔ بدن انسان (Idée du corps / Idea of the Body) است، نه تصویر یا نسخهٔ آن.

موجودات باید بر اساس قدرت (Puissance / Power) و توانایی‌هایشان (Capacités / Capacities) فهمیده شوند، نه بر اساس ماهیت‌های انتزاعی.

نکتهٔ تفسیری مهم
در اینجا دلوز به‌آرامی از تفسیر صرفِ اسپینوزا فاصله می‌گیرد و یکی از ایده‌های مرکزی فلسفهٔ خودش را شکل می‌دهد: واقعیت، شبکه‌ای از نسبت‌های نیرو، قدرت و بیان است، نه مجموعه‌ای از جوهرهای جداگانه یا سوژه‌های مستقل.

به همین دلیل، او بعدها در تفاوت و تکرار و هزار فلات، به جای آنکه از «اشیاء» یا «سوژه‌ها» آغاز کند، از روابط، شدت‌ها، توان‌ها و فرایندهای تکوین سخن می‌گوید. دلوز این چرخش را ادامهٔ مستقیم متافیزیک اسپینوزا می‌داند، نه گسستی از آن.

در بخش بعدی، دلوز وارد بحثی می‌شود که از نظر تاریخی نیز بسیار مهم است: رابطهٔ میان بیان (Expression / Expression) و ضرورت (Nécessité / Necessity). او توضیح می‌دهد که چرا در فلسفهٔ اسپینوزا، هر آنچه وجود دارد، به ضرورت از ذات خدا ناشی می‌شود، اما این ضرورت هرگز به جبر مکانیکی یا تقدیرگرایی فروکاسته نمی‌شود. این بخش، مبنای نظریهٔ آزادی در اسپینوزا و نیز فهم دلوز از مفهوم «شدن» (Devenir / Becoming) است.

فصل اول
بخش نهم
بیان و ضرورت
(L'expression et la nécessité / Expression and Necessity)

مسئلهٔ اصلی
دلوز می‌پرسد:

اگر همه چیز از جوهر (Substance / Substance) ناشی می‌شود، آیا جهان می‌توانست به گونه‌ای دیگر باشد؟

به بیان دیگر:

آیا خدا می‌توانست جهانی متفاوت بیافریند؟

این پرسش از مهم‌ترین مسائل فلسفهٔ قرن هفدهم بود.

پاسخ سنت الهیاتی
در الهیات مسیحی، پاسخ معمولاً چنین بود:

خدا دارای اراده (Volonté / Will) است.

او میان جهان‌های ممکن (Mondes possibles / Possible Worlds) یکی را انتخاب می‌کند.

بنابراین، جهان نتیجهٔ یک انتخاب الهی است.

پاسخ اسپینوزا
دلوز نشان می‌دهد که اسپینوزا این تصور را کاملاً رد می‌کند.

در فلسفهٔ او:

خدا میان چند امکان انتخاب نمی‌کند.

اصلاً «امکان» (Possibilité / Possibility) به معنای رایج آن وجود ندارد.

هرچه وجود دارد، از ذات خدا با ضرورت (Nécessité / Necessity) ناشی می‌شود.

ضرورت یعنی چه؟
دلوز تأکید می‌کند که واژهٔ ضرورت در اسپینوزا معمولاً بد فهمیده می‌شود.

بسیاری تصور می‌کنند:

ضرورت یعنی:

اجبار

سرنوشت

تقدیر

نبود آزادی

اما این برداشت نادرست است.

ضرورت یعنی اقتضای ذات
دلوز می‌گوید:

ضرورت در اسپینوزا یعنی:

چیزی دقیقاً مطابق ذات خود عمل می‌کند.

مثال مشهور خود اسپینوزا این است:

از ذات مثلث نتیجه می‌شود که مجموع زوایای آن برابر با دو زاویهٔ قائمه است.

فرانسوی:

Il suit de la nature du triangle...

انگلیسی:

It follows from the nature of the triangle...

هیچ‌کس نمی‌گوید مثلث «مجبور» شده است.

بلکه این ویژگی از ذات آن ناشی می‌شود.

خدا نیز چنین است
دلوز می‌گوید:

وقتی اسپینوزا می‌گوید:

خدا به ضرورت عمل می‌کند،

منظورش این نیست که نیرویی بیرونی خدا را مجبور کرده است.

بلکه:

ذات خدا اقتضا می‌کند که قدرتش را بیان کند.

همان‌گونه که نور از خورشید جداشدنی نیست،

بیان نیز از ذات خدا جدایی‌پذیر نیست.

بیان، نتیجهٔ اراده نیست
در اینجا دلوز یکی از مهم‌ترین نقدهای اسپینوزا به الهیات سنتی را توضیح می‌دهد.

در سنت مسیحی، معمولاً تصور می‌شد:

ابتدا خدا اراده می‌کند.

سپس جهان را می‌آفریند.

یعنی:

اراده (Volonté / Will)

علت

آفرینش (Création / Creation)

است.

اما اسپینوزا می‌گوید:

نه.

اراده یکی از مودهای اندیشه (Modes de la pensée / Modes of Thought) است.

بنابراین، اراده نمی‌تواند علت جوهر باشد.

حتی ارادهٔ الهی نیز چیزی جدا از ذات خدا نیست.

نقد مفهوم «امکان»
دلوز اکنون به مفهوم امکان
(Possibilité / Possibility)

می‌پردازد.

او می‌گوید:

در بیشتر فلسفه‌های سنتی،

امکان پیش از واقعیت قرار دارد.

ابتدا چیزی ممکن است.

بعد شاید تحقق پیدا کند.

اما اسپینوزا این ترتیب را وارونه می‌کند.

از نظر او:

واقعیت بنیادی‌تر از امکان است.

آنچه «ممکن» نامیده می‌شود، معمولاً فقط نشانهٔ ناآگاهی ما از علل واقعی است.

مثال
فرض کنید می‌گوییم:

«ممکن بود امروز باران ببارد.»

دلوز می‌گوید:

از دید اسپینوزا، این جمله بیانگر ناآگاهی ما از زنجیرهٔ علل است.

اگر همهٔ علل را می‌شناختیم،

می‌فهمیدیم که باریدن یا نباریدن، به ضرورت از همان علل ناشی شده است.

آیا این جبر است؟
اینجا مهم‌ترین سوءتفاهم مطرح می‌شود.

اگر همه چیز ضروری است،

آیا آزادی از بین نمی‌رود؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

زیرا آزادی در اسپینوزا هرگز به معنای «امکان انتخاب میان چند گزینه» نیست.

آزادی چیست؟
آزادی

(Liberté / Freedom)

یعنی:

علت عمل در خود موجود باشد.

هرچه موجود بیشتر از ذات خودش عمل کند،

آزادتر است.

هرچه بیشتر تحت تأثیر علل بیرونی باشد،

کمتر آزاد است.

بنابراین،

آزادی با ضرورت تضاد ندارد.

بلکه کامل‌ترین شکل ضرورت است.

فرمول مشهور دلوز
دلوز این ایده را با یک فرمول خلاصه می‌کند:

آزادی، ضرورتِ فهمیده‌شده است.

البته این عبارت، بازنویسی و تفسیر دلوز از اندیشهٔ اسپینوزاست، نه نقل‌قول مستقیم از متن اخلاق.

مقصود این است که:

هرچه علل را بهتر بفهمیم،

بیشتر مطابق ذات خود عمل می‌کنیم.

و هرچه مطابق ذات خود عمل کنیم،

آزادتر هستیم.

رابطه با بیان
اکنون دلوز دوباره به مفهوم اصلی کتاب بازمی‌گردد.

چرا خدا جهان را بیان می‌کند؟

نه از روی تصمیم.

نه از روی میل.

نه از روی انتخاب.

بلکه چون ذات خدا همان قدرت بی‌پایانِ بیان (Puissance infinie d'expression / Infinite Power of Expression) است.

در نتیجه،

بیان نه یک حادثه است،

نه یک فعل اختیاری،

بلکه خودِ نحوهٔ وجود جوهر است.

نتیجهٔ مهم
دلوز می‌گوید:

اگر این مطلب را بفهمیم،

می‌توانیم کل فلسفهٔ اسپینوزا را چنین خلاصه کنیم:

جوهر، وجود دارد.

ذات خود را بیان می‌کند.

این بیان، ضروری است.

این ضرورت، آزادی جوهر است.

به همین دلیل، بیان (Expression / Expression)، ضرورت (Nécessité / Necessity) و آزادی (Liberté / Freedom) سه مفهوم جداگانه نیستند؛ بلکه سه جنبهٔ یک حقیقت واحدند.

مقایسه با لایبنیتس
دلوز در اینجا، هرچند به‌صورت گذرا، تفاوت اسپینوزا و لایبنیتس (Leibniz / Leibniz) را نیز آشکار می‌کند.

لایبنیتس معتقد است:

خدا از میان جهان‌های ممکن، بهترین جهان را انتخاب می‌کند.

اما اسپینوزا می‌گوید:

جهان «انتخاب» نشده است.

جهان، بیان ضروری ذات خداست.

از همین رو، در اسپینوزا جایی برای «جهان‌های ممکن» باقی نمی‌ماند؛ فقط یک نظم واقعی وجود دارد که از ذات جوهر ناشی می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

ضرورت (Nécessité / Necessity) به معنای اجبار نیست، بلکه به معنای اقتضای ذات است.

خدا از میان امکانات مختلف انتخاب نمی‌کند؛ جهان، بیان ضروری ذات اوست.

مفهوم امکان (Possibilité / Possibility) در اسپینوزا جایگاه بنیادی ندارد و بیشتر بیانگر محدودیت شناخت انسان است.

آزادی (Liberté / Freedom) با ضرورت تعارض ندارد؛ آزادی یعنی عمل کردن از روی ذات خود.

اراده (Volonté / Will) علت جوهر یا جهان نیست، بلکه خود یکی از مودهای صفت اندیشه است.

بیان (Expression / Expression)، ضرورت (Nécessité / Necessity) و آزادی (Liberté / Freedom) سه وجه از یک ساختار متافیزیکی واحد هستند.

نکتهٔ تفسیری مهم
در اینجا باید میان دو نوع ضرورت تمایز گذاشت:

ضرورت منطقی (Nécessité logique / Logical Necessity) که از روابط صوری میان مفاهیم ناشی می‌شود.

ضرورت هستی‌شناختی (Nécessité ontologique / Ontological Necessity) که از خودِ واقعیت و ذات اشیاء سرچشمه می‌گیرد.

دلوز تأکید می‌کند که اسپینوزا عمدتاً از نوع دوم سخن می‌گوید. بنابراین، وقتی می‌گوید جهان «به ضرورت» از خدا ناشی می‌شود، مقصود این نیست که جهان صرفاً نتیجهٔ یک استدلال منطقی است، بلکه جهان بیانِ ضروریِ قدرتِ وجودیِ جوهر است. این تمایز، یکی از کلیدهای فهم پروژهٔ متافیزیکی دلوز در سراسر این کتاب است.


برچسب‌ها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب
[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 9:33 ] [ عباس مهیاد ]

فلسفه چیست و تاریخ اندیشهٔ سیاسی چیست؟

این موضوع در ظاهر مقدمه‌ای روش‌شناختی است، اما در واقع کل پروژهٔ طباطبایی را بنیان می‌گذارد.

پرسش اصلی او این است:

آیا می‌توان تاریخ اندیشهٔ سیاسی ایران را همان‌گونه نوشت که تاریخ اندیشهٔ سیاسی اروپا نوشته می‌شود؟

پاسخ اولیهٔ او این است که خیر؛ زیرا تاریخ اندیشه، صرفاً تاریخ نویسندگان یا کتاب‌ها نیست، بلکه تاریخ مفاهیم است.

۱. تفاوت تاریخ و تاریخ اندیشه

طباطبایی معتقد است بیشتر پژوهش‌های ایرانی دچار یک اشتباه بنیادین‌اند.

آنان تصور می‌کنند اگر آثار فارابی، خواجه نظام‌الملک، غزالی و خواجه نصیر را پشت سر هم معرفی کنند، تاریخ اندیشه نوشته‌اند.

اما از نظر او:

تاریخ اندیشه یعنی مطالعهٔ تحول مفاهیم.

برای مثال:

  • دولت
  • قانون
  • عدالت
  • آزادی
  • ملت
  • حاکمیت

این مفاهیم چگونه پدید آمده‌اند؟

چگونه تغییر کرده‌اند؟

چه نسبتی با یکدیگر پیدا کرده‌اند؟

۲. فلسفه سیاسی چیست؟

طباطبایی از سنت یونانی آغاز می‌کند.

به نظر او نزد افلاطون و ارسطو:

فلسفهٔ سیاسی یعنی

اندیشیدن دربارهٔ بهترین نظم ممکن جامعه.

یعنی:

  • دولت چیست؟
  • عدالت چیست؟
  • قانون چیست؟
  • انسان سیاسی کیست؟

در اینجا سیاست صرفاً مدیریت حکومت نیست.

بلکه بخشی از فلسفه است.

۳. سیاست با حکومت تفاوت دارد

یکی از تأکیدهای مهم طباطبایی همین است.

او می‌گوید:

بسیاری تصور می‌کنند سیاست یعنی:

  • شاه
  • وزیر
  • جنگ
  • مالیات

اما فلسفهٔ سیاسی دربارهٔ اینها نیست.

بلکه دربارهٔ بنیان نظری حکومت است.

مثلاً:

چرا باید حکومت وجود داشته باشد؟

قدرت از کجا مشروع می‌شود؟

قانون چه نسبتی با عدالت دارد؟

۴. چرا ایران مسئله است؟

طباطبایی از همان آغاز می‌گوید:

ایران فقط یک سرزمین نیست.

ایران یک سنت تاریخی است.

اگر این سنت فهمیده نشود، نه گذشته فهمیده می‌شود و نه آینده.

۵. اهمیت مفهوم سنت

یکی از مهم‌ترین مفاهیم او "سنت" است.

اما سنت برای او به معنای:

  • رسوم
  • آیین‌ها
  • لباس
  • فرهنگ عامه

نیست.

بلکه سنت یعنی:

تداوم مفاهیم.

مثلاً:

اگر مفهوم دولت طی هزار سال ادامه پیدا کند،

آن‌گاه سنت وجود دارد.

۶. چرا اندیشه مهم‌تر از وقایع است؟

فرض کنید:

دو جنگ رخ داده است.

از نظر مورخ معمولی:

این دو جنگ موضوع تحقیق هستند.

اما از نظر طباطبایی:

باید دید

چه اندیشه‌ای این جنگ‌ها را ممکن کرده است.

۷. تأثیر هگل

در این گفتاز تأثیر هگل بسیار روشن است.

مانند هگل،

طباطبایی معتقد است:

تاریخ فقط زنجیره‌ای از حوادث نیست.

بلکه حرکت عقل است.

بنابراین:

باید عقل را در تاریخ جست.

نه فقط وقایع را.

۸. تأثیر لئو اشتراوس

از اشتراوس نیز ایدهٔ مهمی گرفته است.

یعنی:

بازگشت به متون اصلی.

طباطبایی معتقد است:

نباید فارابی را با مفاهیم امروز بخوانیم.

باید دید خود فارابی چه مسئله‌ای داشته است.

۹. نقد تاریخ‌نگاری ایران

او می‌گوید:

در ایران غالباً سه اشتباه رخ داده است.

اول

شرح حال نویسندگان

دوم

معرفی کتاب‌ها

سوم

توصیف وقایع

اما هیچ‌کدام تاریخ اندیشه نیستند.

۱۰. مفهوم زوال

این فصل زمینهٔ ورود به مهم‌ترین نظریهٔ اوست.

او هنوز زوال را اثبات نمی‌کند.

اما مقدماتش را می‌چیند.

می‌گوید:

اگر مفاهیم دیگر تحول پیدا نکنند،

اندیشه متوقف می‌شود.

و این همان زوال است.

۱۱. تفاوت ایران و اروپا

در اروپا:

مفهوم دولت

از یونان

تا رم

تا قرون وسطی

تا رنسانس

تا هگل

پیوسته تغییر کرده است.

اما به اعتقاد طباطبایی،

در ایران این زنجیره جایی گسسته شده است.

۱۲. چرا فلسفه سیاسی اهمیت دارد؟

زیرا بدون آن

جامعه فقط حکومت دارد،

اما دولت ندارد.

قدرت دارد،

اما مشروعیت ندارد.

قانون دارد،

اما نظریهٔ قانون ندارد.

جمع‌بندی:

این بخش سه ادعای اساسی را مطرح می‌کند:

  1. تاریخ اندیشه با تاریخ حوادث تفاوت دارد.
  2. موضوع اصلی تاریخ اندیشه، تحول مفاهیم است، نه زندگی افراد یا فهرست آثار.
  3. برای فهم وضعیت کنونی ایران، باید تاریخ مفاهیم سیاسی ایران را بازسازی کرد.

نقد فلسفی

از دیدگاه فلسفهٔ معاصر، مهم‌ترین نقدها به این فصل چنین‌اند:

  • فوکو احتمالاً می‌گفت تاریخ اندیشه بیش از آنکه تاریخ مفاهیم باشد، تاریخ گفتمان‌ها و مناسبات قدرت است.
  • کوزلک با بخشی از روش طباطبایی همدل است، زیرا او نیز بر تاریخ مفاهیم تأکید دارد، اما دامنهٔ تحلیل خود را گسترده‌تر می‌گیرد.
  • دریدا نسبت به ایدهٔ وجود یک سنت پیوسته و قابل بازسازی با احتیاط برخورد می‌کرد و بر گسست‌ها و چندمعنایی متون تأکید می‌نهاد.

این بخش در واقع درآمد به کل پروژهٔ طباطبایی است: او می‌خواهد نشان دهد که بدون فهم تاریخ تحول مفاهیم سیاسی، نمی‌توان از زوال، انحطاط یا امکان نوسازی اندیشهٔ سیاسی در ایران سخن گفت.

بحث هایِ دیگر در مبانی اندیشه های سیدجواد طباطبایی

۱. مفهوم امتناع اندیشه

یکی از مهم‌ترین مفاهیم طباطبایی، که بعداً در آثارش پررنگ‌تر می‌شود، امتناع اندیشه است.

او میان سه وضعیت تفاوت می‌گذارد:

  • فقدان اندیشه
  • ضعف اندیشه
  • امتناع اندیشه

فقدان اندیشه

یعنی هنوز اندیشه‌ای شکل نگرفته است.

مثلاً جامعه‌ای که هنوز فلسفه ندارد.

ضعف اندیشه

اندیشه وجود دارد اما ضعیف است.

نوآوری اندک است.

اما هنوز تولید فکری ادامه دارد.

امتناع اندیشه

این وضعیت از نظر طباطبایی بسیار خطرناک‌تر است.

در اینجا دیگر شرایط تولید نظریه از بین رفته است.

افراد کتاب می‌نویسند.

دانشگاه وجود دارد.

استاد هم هست.

اما اندیشهٔ جدید تولید نمی‌شود.

۲. چرا اندیشه ممتنع می‌شود؟

طباطبایی چند علت را مطرح می‌کند.

الف) گسستن سنت عقلانی

در اروپا:

افلاطون

ارسطو

رواقیان

متفکران مسیحی

ماکیاولی

هابز

لاک

روسو

هگل

یک گفت‌وگوی دوهزارساله برقرار است.

اما به اعتقاد طباطبایی،

در ایران این گفت‌وگو متوقف شده است.

ب) از میان رفتن مسئله

فلسفه همیشه از مسئله آغاز می‌شود.

وقتی مسئله‌ای وجود نداشته باشد،

فلسفه نیز پایان می‌یابد.

۳. مفهوم سنت

طباطبایی سنت را با گذشته یکی نمی‌گیرد.

گذشته ممکن است مرده باشد.

اما سنت زنده است.

مثلاً:

ارسطو هنوز در فلسفهٔ غرب حضور دارد.

بنابراین سنت یعنی

گفت‌وگوی زنده با گذشته.

۴. تقلید

طباطبایی یکی از منتقدان جدی تقلید است.

او معتقد است:

نه تقلید از گذشته کافی است.

نه تقلید از غرب.

هر دو مانع اندیشیدن‌اند.

۵. فلسفه چرا جهانی است؟

طباطبایی برخلاف برخی روشنفکران معاصر،

فلسفه را متعلق به یک فرهنگ خاص نمی‌داند.

او معتقد است:

عقل، جهانی است.

اما پاسخ‌های عقل

تاریخی‌اند.

۶. ایران به عنوان مسئله

او ایران را موضوع احساسات ملی نمی‌داند.

ایران برای او

یک مسئلهٔ نظری است.

یعنی باید توضیح داد:

چگونه این کشور

بیش از دو هزار سال دوام آورده است؟

۷. دولت

یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های طباطبایی

دولت است.

اما نه دولت به معنای حکومت.

بلکه

دولت به معنای

نظم حقوقی پایدار.

۸. قانون

از نظر او

دولت بدون قانون ممکن نیست.

اما قانون

فقط مجموعهٔ مقررات نیست.

قانون

بیان عقل عمومی است.

این برداشت

بسیار هگلی است.

۹. نسبت فلسفه و سیاست

طباطبایی سیاست را

از اخلاق جدا نمی‌کند.

از حقوق هم جدا نمی‌کند.

و از تاریخ نیز جدا نمی‌کند.

به همین دلیل،

فلسفهٔ سیاسی نزد او

میان‌رشته‌ای است.

ارزیابی انتقادی

در همین مبانی نیز منتقدان نکاتی را مطرح کرده‌اند:

  • برخی معتقدند مفهوم امتناع اندیشه بیش از حد کلی است و نیاز به معیارهای دقیق‌تری دارد.
  • بعضی تاریخ‌پژوهان می‌گویند پس از قرون میانه نیز در ایران و جهان اسلام اندیشه‌های سیاسی مهمی تولید شده و تصویر گسست کامل محل بحث است.
  • در مقابل، هواداران طباطبایی استدلال می‌کنند که منظور او نبودِ مطلق اندیشه نیست، بلکه نبودِ تداوم یک سنت نظری خودآگاه در فلسفهٔ سیاسی است.

این مباحث نشان می‌دهد که پروژهٔ طباطبایی بیش از آنکه صرفاً توصیفی باشد، یک نظریهٔ کلان دربارهٔ تاریخ اندیشهٔ سیاسی ایران است؛ نظریه‌ای که موافقان و مخالفان فراوانی دارد و همچنان موضوع بحث در فلسفه و علوم انسانی ایران است.


برچسب‌ها: سیدجواد طباطبایی, اندیشه ایرانشهری, کتاب های سیدجواد طباطبایی
[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 16:20 ] [ عباس مهیاد ]


پل ریکور
نمادپردازی شر
La Symbolique du mal / The Symbolism of Evil
(بخش دوم از مجموعهٔ بزرگ‌تر فلسفهٔ اراده
Philosophie de la volonté / Philosophy of the Will)

انتشار: ۱۹۶۰

مقدمه: مسئلهٔ شر
Le problème du mal / The Problem of Evil
ریکور کتاب را با یک پرسش بنیادین آغاز می‌کند:

انسان چگونه تجربهٔ شر را می‌فهمد و چگونه دربارهٔ آن سخن می‌گوید؟

شر (Mal / Evil) فقط یک مسئلهٔ اخلاقی یا منطقی نیست.

یعنی مسئله فقط این نیست که:

«چرا انسان بدی می‌کند؟»

یا:

«چرا رنج در جهان وجود دارد؟»

بلکه مسئلهٔ عمیق‌تر این است:

انسان چگونه شر را تجربه می‌کند، احساس می‌کند و معنا می‌دهد؟

چرا «نماد»؟
Symbole / Symbol
ریکور معتقد است شر معمولاً مستقیماً بیان نمی‌شود.

انسان برای سخن گفتن دربارهٔ شر از زبان‌های نمادین استفاده می‌کند:

آلودگی،

گناه،

سقوط،

اسارت،

تبعید،

تاریکی.

این‌ها فقط استعاره‌های شاعرانه نیستند؛ بلکه راه‌هایی هستند که انسان تجربهٔ عمیق خود را از طریق آن‌ها فهمیده است.

تجربهٔ شر پیش از فلسفه
ریکور معتقد است پیش از آنکه انسان دربارهٔ شر نظریه‌پردازی کند، آن را در قالب‌های نمادین تجربه می‌کند.

برای مثال:

آلودگی
Souillure / Defilement

در بسیاری از فرهنگ‌ها، شر مانند چیزی تصور می‌شود که انسان را آلوده می‌کند.

اینجا شر هنوز بیشتر یک تجربهٔ بیرونی و آیینی است:

چیزی وارد وجود انسان می‌شود،

نظم را برهم می‌زند،

نیازمند پاک شدن است.

گناه
Péché / Sin

در مرحله‌ای عمیق‌تر، شر دیگر فقط یک آلودگی خارجی نیست.

انسان خود را در برابر یک رابطهٔ شکسته با امر مقدس یا با خدا می‌بیند.

در اینجا مفهوم مسئولیت وارد می‌شود.

انسان می‌گوید:

«من فقط قربانی نیستم؛ من نیز در این وضعیت سهم دارم.»

تقصیر
Culpabilité / Guilt

در مرحلهٔ بعد، تجربهٔ شر بیشتر درونی می‌شود.

انسان احساس می‌کند:

قانون را نقض کرده،

مسئول عمل خود است،

باید پاسخ‌گو باشد.

مسیر اصلی کتاب
ریکور می‌خواهد نشان دهد که فهم انسان از شر یک مسیر تاریخی و معنایی دارد:

آلودگی → گناه → تقصیر

Defilement → Sin → Guilt

این مسیر فقط تغییر واژه‌ها نیست؛ بلکه تغییر در فهم انسان از خودش است.

چرا اسطوره‌ها مهم‌اند؟
Mythe / Myth
ریکور معتقد است اسطوره‌ها داستان‌های ساده و غیرعلمی نیستند.

اسطوره‌ها زبان‌هایی هستند که انسان از طریق آن‌ها پرسش‌های بنیادی را مطرح کرده است:

چرا شر وجود دارد؟

چرا انسان خطا می‌کند؟

رابطهٔ آزادی و شر چیست؟

آیا رهایی ممکن است؟

اسطورهٔ سقوط
یکی از مهم‌ترین نمونه‌هایی که ریکور بررسی می‌کند، اسطورهٔ سقوط انسان است.

اما برای او، اهمیت این اسطوره در این نیست که فقط یک روایت دینی باشد.

اهمیت فلسفی آن این است که نشان می‌دهد انسان چگونه رابطهٔ میان:

آزادی،

انتخاب،

خطا،

مسئولیت

را فهمیده است.

آزادی و شر
یکی از مسائل مرکزی کتاب:

اگر انسان آزاد است، آیا امکان شر لازمهٔ آزادی است؟

ریکور نشان می‌دهد که در بسیاری از سنت‌های فکری، شر با آزادی پیوند خورده است.

انسان موجودی است که می‌تواند انتخاب کند؛ و همین امکان انتخاب، امکان خطا را نیز ایجاد می‌کند.

ایدهٔ اصلی مقدمه
ریکور می‌گوید:

برای فهم شر، ابتدا باید زبان‌هایی را بفهمیم که انسان با آن‌ها شر را بیان کرده است.

فلسفه نمی‌تواند مستقیماً از تجربهٔ شر آغاز کند؛ باید از مسیر:

نماد،

اسطوره،

روایت،

عبور کند.

نتیجهٔ آغاز کتاب
در ابتدای نمادپردازی شر، ریکور چند اصل را بنا می‌گذارد:

شر یک مفهوم صرفاً نظری نیست؛ تجربه‌ای انسانی است.

انسان شر را ابتدا در قالب نمادها فهمیده است.

نمادها معناهای عمیق انسانی را حمل می‌کنند.

اسطوره‌ها شکل‌های نخستین تفکر دربارهٔ وضعیت انسان هستند.

فلسفه برای فهم شر باید به این زبان‌های نمادین گوش دهد.

در ادامه، وارد بخش نخست کتاب می‌شویم:

بخش اول
تجربهٔ شر در زبان نمادها
L’expérience du mal dans le langage des symboles / The Experience of Evil in the Language of Symbols

در این بخش، ریکور سه نماد اصلی را به‌صورت عمیق بررسی می‌کند:

آلودگی (Souillure / Defilement)

گناه (Péché / Sin)

تقصیر (Culpabilité / Guilt)

و نشان می‌دهد که چگونه انسان از تصور شر به‌عنوان یک «نیروی بیرونی» به فهم شر به‌عنوان یک «مسئولیت درونی» حرکت کرده است.

بخش اول
تجربهٔ شر در زبان نمادها
L’expérience du mal dans le langage des symboles / The Experience of Evil in the Language of Symbols
ریکور در این بخش می‌خواهد نشان دهد که انسان پیش از آنکه دربارهٔ شر یک نظریهٔ فلسفی بسازد، آن را از طریق نمادها تجربه کرده است.

به نظر او، نمادها صرفاً نشانه‌هایی قراردادی نیستند؛ بلکه در آن‌ها تجربهٔ عمیق انسان از جهان، خودش و امر مقدس متراکم شده است.

فصل نخست: نماد آلودگی
La souillure / Defilement
در نخستین مرحلهٔ فهم شر، انسان شر را مانند چیزی تجربه می‌کند که به او «وارد» می‌شود.

شر در اینجا هنوز بیشتر یک واقعیت بیرونی و آیینی است.

انسان احساس می‌کند چیزی نظم جهان را برهم زده است.

شر به‌عنوان لکه
در نماد آلودگی، واژه‌هایی مانند:

لکه،

کثیفی،

ناپاکی،

آلوده شدن

نقش مرکزی دارند.

انسان شر را مانند چیزی تصور می‌کند که پاکی اولیه را خراب کرده است.

ویژگی مهم این مرحله
در این سطح، هنوز مفهوم کامل مسئولیت اخلاقی شکل نگرفته است.

یعنی انسان ابتدا نمی‌گوید:

«من یک انتخاب اخلاقی اشتباه کردم.»

بلکه بیشتر می‌گوید:

«چیزی نادرست وارد زندگی من شده است.»

ترس از پیامد شر
در تجربهٔ آلودگی، ترس نقش مهمی دارد.

انسان احساس می‌کند شر می‌تواند پیامدهایی داشته باشد:

بدبختی،

بیماری،

شکست،

از دست دادن برکت.

بنابراین، رابطهٔ انسان با شر بیشتر رابطه‌ای آیینی است.

او می‌کوشد از طریق:

پاکی،

مراسم،

تطهیر،

نظم از دست رفته را بازگرداند.

گذار از آلودگی به گناه
اما ریکور نشان می‌دهد که این مرحله نمی‌تواند آخرین مرحلهٔ فهم شر باشد.

زیرا انسان به تدریج متوجه می‌شود که مسئله فقط یک نیروی بیرونی نیست.

پرسش تازه‌ای شکل می‌گیرد:

آیا خود انسان نیز در ایجاد شر نقش دارد؟

اینجاست که نماد گناه وارد می‌شود.

فصل دوم: نماد گناه
Le péché / Sin
در این مرحله، رابطهٔ انسان با شر تغییر می‌کند.

شر دیگر فقط چیزی نیست که از بیرون به انسان آسیب می‌زند.

بلکه نشانهٔ یک رابطهٔ شکسته است.

گناه یعنی چه؟
در نگاه ریکور، گناه فقط نقض یک قانون نیست.

بلکه نوعی گسست رابطه است:

رابطهٔ انسان با خدا،

رابطهٔ انسان با دیگری،

رابطهٔ انسان با حقیقت وجود خودش.

مفهوم عهد
یکی از زمینه‌های مهم این مرحله، مفهوم رابطه و عهد است.

انسان خود را موجودی می‌بیند که در یک شبکهٔ ارتباطی قرار دارد.

بنابراین، خطا فقط یک عمل فردی نیست؛ بلکه بر یک رابطه اثر می‌گذارد.

تفاوت آلودگی و گناه
می‌توان تفاوت را چنین خلاصه کرد:

آلودگی
Souillure / Defilement

شر چیزی است که به من رسیده است.

گناه
Péché / Sin

من در برابر یک رابطه یا فرمان، موضع گرفته‌ام.

در گناه، عنصر مهمی اضافه می‌شود:

مسئولیت.

ظهور مسئولیت
انسان کم‌کم از خود می‌پرسد:

«من چه کرده‌ام؟»

این پرسش بسیار مهم است، زیرا انسان را از حالت صرفاً قربانی بودن خارج می‌کند.

اما یک تناقض
ریکور به یک مسئلهٔ عمیق توجه می‌کند:

انسان خود را مسئول می‌داند، اما در عین حال تجربه می‌کند که گویی نیرویی درونی او را به سوی خطا می‌کشاند.

اینجا مسئلهٔ بزرگ آزادی و شر شکل می‌گیرد:

اگر انسان آزاد است، چرا خطا می‌کند؟

فصل سوم: نماد تقصیر
La culpabilité / Guilt
در مرحلهٔ سوم، تجربهٔ شر بیشتر درونی می‌شود.

انسان دیگر فقط نگران پیامد عمل نیست؛ بلکه دربارهٔ ارزش اخلاقی خود داوری می‌کند.

تولد وجدان
Conscience morale / Moral Conscience
در این مرحله، انسان دارای صدایی درونی می‌شود که عمل او را ارزیابی می‌کند.

پرسش اصلی دیگر این نیست:

«چه اتفاقی برای من افتاد؟»

بلکه:

«من چه کسی هستم که چنین کردم؟»

فرد و مسئولیت
تقصیر مفهوم فرد را تقویت می‌کند.

انسان خود را به‌عنوان یک فاعل اخلاقی تجربه می‌کند.

یعنی:

من عمل کردم،

من انتخاب کردم،

من پاسخ‌گو هستم.

اما خطر تقصیر
ریکور نشان می‌دهد که مفهوم تقصیر می‌تواند به افراط برسد.

اگر انسان فقط خود را محکوم کند، ممکن است به احساس گناه فلج‌کننده برسد.

بنابراین، مسئلهٔ رهایی و بخشش نیز مطرح می‌شود.

مسیر سه‌گانهٔ ریکور
تا اینجا مسیر چنین است:

۱. آلودگی
Defilement

شر به‌عنوان چیزی که مرا تهدید می‌کند.



۲. گناه
Sin

شر به‌عنوان شکستن یک رابطه.



۳. تقصیر
Guilt

شر به‌عنوان مسئولیت شخصی.

اهمیت فلسفی این مسیر
ریکور می‌خواهد نشان دهد که تاریخ نمادهای شر، در واقع تاریخ تحول فهم انسان از خودش است.

انسان از موجودی که فقط از شر می‌ترسد، تبدیل می‌شود به موجودی که:

مسئولیت می‌پذیرد،

دربارهٔ خود داوری می‌کند،

و امکان دگرگونی را جست‌وجو می‌کند.

در ادامهٔ کتاب، ریکور وارد بخش بسیار مهم اسطوره‌های شر (Les mythes du mal / Myths of Evil) می‌شود؛ جایی که چهار نوع اساسی روایت دربارهٔ منشأ شر را بررسی می‌کند:

اسطورهٔ آفرینش و آشوب

اسطورهٔ سقوط انسان

اسطورهٔ روح تبعیدی

اسطورهٔ رنج و نجات

و نشان می‌دهد چگونه انسان از طریق داستان‌ها، مسئلهٔ آزادی و شر را فهمیده است.

بخش دوم
اسطوره‌های شر
Les mythes du mal / The Myths of Evil
پس از بررسی نمادهای بنیادین شر (آلودگی، گناه، تقصیر)، ریکور وارد مرحلهٔ دیگری می‌شود:

اسطوره.

اما منظور او از اسطوره، داستانی خیالی و بی‌ارزش نیست.

اسطوره چیست؟
Mythe / Myth
برای ریکور، اسطوره یک روایت نمادین است که انسان از طریق آن، تجربه‌های بنیادی خود را بیان می‌کند.

اسطوره به پرسش‌هایی پاسخ می‌دهد که صرفاً علمی نیستند:

چرا شر وجود دارد؟

چرا انسان خطا می‌کند؟

چرا آزادی با امکان شکست همراه است؟

آیا رهایی از شر ممکن است؟

چرا فلسفه به اسطوره نیاز دارد؟
ریکور معتقد است فلسفه نمی‌تواند مستقیماً از مفاهیمی مانند «شر» و «گناه» آغاز کند.

زیرا این مفاهیم ابتدا در زبان‌های نمادین شکل گرفته‌اند.

انسان ابتدا داستان گفته است؛ سپس فلسفه از آن داستان‌ها مفهوم ساخته است.

چهار الگوی اصلی اسطورهٔ شر
ریکور چند الگوی بزرگ را در تاریخ ادیان و فرهنگ‌ها بررسی می‌کند.

۱. اسطورهٔ آفرینش و آشوب
Mythe cosmogonique / Cosmological Myth
در این الگو، شر با وضعیت نخستین جهان مرتبط است.

جهان در آغاز با نیروهای بی‌نظم یا آشوب روبه‌رو بوده است.

آفرینش یعنی:

پیروزی نظم بر بی‌نظمی.

معنای فلسفی
در این نگاه، شر مانند چیزی است که پیش از انسان وجود دارد.

انسان وارد جهانی می‌شود که از پیش با مسئلهٔ تضاد و آشوب روبه‌رو بوده است.

۲. اسطورهٔ سقوط
Mythe adamique / Adamic Myth
این مهم‌ترین اسطوره‌ای است که ریکور بررسی می‌کند.

در این روایت، شر به تصمیم انسان مربوط می‌شود.

انسان آزاد است، اما از آزادی خود به شکل نادرست استفاده می‌کند.

اهمیت سقوط
ریکور تأکید می‌کند که اسطورهٔ سقوط یک نکتهٔ فلسفی بزرگ دارد:

شر را نمی‌توان فقط به طبیعت یا سرنوشت نسبت داد.

در اینجا انسان در برابر عمل خود مسئول می‌شود.

آزادی و خطا
این اسطوره یک تناقض عمیق را بیان می‌کند:

انسان آزاد است؛ اما همین آزادی امکان خطا را ایجاد می‌کند.

اگر انسان اصلاً امکان انتخاب نداشت، مفهوم مسئولیت نیز معنایی نداشت.

۳. اسطورهٔ روح تبعیدی
Mythe orphique / Orphic Myth
در این الگو، مشکل انسان نه صرفاً یک عمل اشتباه، بلکه وضعیت وجودی اوست.

انسان احساس می‌کند در جهانی بیگانه گرفتار شده است.

روح گویی از جایگاه اصلی خود جدا افتاده است.

معنای فلسفی
این نوع اسطوره به پرسش‌هایی دربارهٔ:

بیگانگی،

رنج وجودی،

فاصلهٔ انسان از کمال

می‌پردازد.

۴. اسطورهٔ تراژیک
Mythe tragique / Tragic Myth
در اسطورهٔ تراژیک، انسان با نیروهایی بزرگ‌تر از خود روبه‌رو است.

سرنوشت، تقدیر و نیروهای برتر نقش مهمی دارند.

مسئلهٔ تراژدی
انسان می‌تواند نیت خوبی داشته باشد، اما همچنان گرفتار پیامدهای ناخواسته شود.

این مسئله پرسش دشواری ایجاد می‌کند:

آیا انسان همیشه کاملاً مسئول سرنوشت خود است؟

مقایسهٔ اسطوره‌ها
ریکور نشان می‌دهد که هر اسطوره یک پاسخ متفاوت به مسئلهٔ شر ارائه می‌کند:

اسطورهٔ آفرینش
شر ریشه در آشوب کیهانی دارد.

اسطورهٔ سقوط
شر با آزادی انسان و انتخاب او پیوند دارد.

اسطورهٔ روح تبعیدی
شر نشانهٔ جدایی و بیگانگی انسان است.

اسطورهٔ تراژیک
شر با محدودیت و موقعیت دشوار وجود انسانی مرتبط است.

اهمیت اسطورهٔ سقوط برای ریکور
از میان این الگوها، ریکور توجه ویژه‌ای به اسطورهٔ سقوط دارد.

زیرا این اسطوره می‌تواند هم‌زمان دو چیز را حفظ کند:

آزادی انسان

واقعیت شر

انسان مسئول است، اما شر چیزی سطحی و ساده نیست.

انسان، آزادی و شر
یکی از مهم‌ترین پرسش‌های کتاب:

اگر انسان آزاد است، چرا بدی می‌کند؟

ریکور نشان می‌دهد که اسطوره‌ها تلاش کرده‌اند این راز را بیان کنند.

اما فلسفه نمی‌تواند آن را به یک فرمول ساده تبدیل کند.

نتیجهٔ این بخش
در بررسی اسطوره‌های شر، ریکور نشان می‌دهد:

اسطوره‌ها شکل‌های نخستین تفکر دربارهٔ وضعیت انسان هستند.

شر همیشه یک مسئلهٔ اخلاقی ساده نیست؛ مسئله‌ای دربارهٔ آزادی و وجود انسان است.

روایت‌های مختلف، جنبه‌های مختلف تجربهٔ شر را آشکار می‌کنند.

فلسفه برای فهم انسان باید به این زبان‌های نمادین توجه کند.

در ادامهٔ کتاب، ریکور وارد مهم‌ترین تحلیل خود می‌شود:

اسطورهٔ آدمی و سقوط
Le mythe adamique / The Adamic Myth
او بررسی می‌کند که چرا داستان سقوط، از نظر فلسفی، قوی‌ترین روایت دربارهٔ رابطهٔ میان آزادی (Freedom)، خطا (Fault) و شر (Evil) است.

اسطورهٔ آدمی و سقوط
Le mythe adamique / The Adamic Myth
ریکور در میان اسطوره‌های شر، توجه ویژه‌ای به اسطورهٔ آدم و سقوط دارد، زیرا این اسطوره مسئله‌ای بسیار پیچیده را در یک روایت نمادین بیان می‌کند:

چگونه ممکن است انسانی که آزاد است، مرتکب شر شود؟

این پرسش، یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های فلسفهٔ اخلاق است.

انسان به‌عنوان آغازگر شر
در اسطورهٔ آدمی، شر نه صرفاً یک نیروی بیرونی است و نه فقط بخشی از ساختار جهان.

شر به تصمیم انسان مرتبط می‌شود.

یعنی:

انسان فقط قربانی شر نیست؛ در شکل‌گیری آن نیز نقش دارد.

آزادی و امکان خطا
Liberté / Freedom
برای ریکور، نکتهٔ مهم این اسطوره این است که شر بدون آزادی قابل فهم نیست.

اگر انسان هیچ امکان انتخابی نداشت، نمی‌توانست مسئول باشد.

بنابراین، آزادی یک ویژگی دوگانه دارد:

از یک طرف امکان خیر را فراهم می‌کند؛
از طرف دیگر امکان خطا را.

راز سقوط
اما اینجا یک مشکل فلسفی ایجاد می‌شود:

اگر انسان پیش از سقوط در وضعیت خوب قرار داشت، چرا اصلاً سقوط کرد؟

چگونه از آزادی به خطا رسید؟

ریکور می‌گوید این نقطه یک «راز» باقی می‌ماند.

اسطوره نمی‌خواهد یک توضیح علمی دربارهٔ علت شر بدهد؛ بلکه می‌خواهد تجربهٔ انسانیِ سقوط را بیان کند.

وسوسه
Tentative / Temptation
در روایت سقوط، انسان با وسوسه روبه‌رو می‌شود.

وسوسه فقط یک میل ساده نیست.

ساختار آن پیچیده است:

انسان چیزی را می‌خواهد،

چیزی را می‌داند،

اما میان خواستن و دانستن شکاف ایجاد می‌شود.

خودبزرگ‌بینی انسان
ریکور یکی از مضامین مهم سقوط را این می‌داند:

انسان می‌خواهد جایگاهی بیش از وضعیت انسانی خود به دست آورد.

مسئله فقط «نقض یک فرمان» نیست.

بلکه میل به تبدیل شدن به چیزی فراتر از حد انسانی است.

گناه به‌عنوان شکاف درونی
Fault / Faute
در اینجا گناه معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند.

گناه فقط انجام یک عمل اشتباه نیست.

بلکه نوعی شکاف در وجود انسان است:

میان:

آنچه می‌خواهد باشد،

و آنچه واقعاً هست.

تفاوت سقوط با تقدیرگرایی
ریکور تأکید می‌کند که اسطورهٔ سقوط با این دیدگاه فرق دارد که انسان را ذاتاً محکوم به بدی بداند.

انسان شرور آفریده نشده است.

بلکه آزادی او امکان انحراف را ایجاد می‌کند.

گناه نخستین
Péché originel / Original Sin
ریکور در این بخش به یکی از دشوارترین مفاهیم سنت مسیحی می‌پردازد.

او نشان می‌دهد که چگونه یک نماد روایی می‌تواند به تدریج تبدیل به یک مفهوم الهیاتی پیچیده شود.

اما هشدار می‌دهد که نباید معنای نمادین داستان را با یک توضیح صرفاً حقوقی یا زیست‌شناختی اشتباه گرفت.

خطر تبدیل نماد به مفهوم خشک
یکی از دغدغه‌های اصلی ریکور این است:

وقتی نمادها بیش از حد نظری و انتزاعی شوند، قدرت معنایی خود را از دست می‌دهند.

برای مثال، داستان سقوط ابتدا یک تصویر زنده دربارهٔ وضعیت انسان است؛ اما ممکن است بعدها فقط به یک گزارهٔ نظری تبدیل شود.

نقش هرمنوتیک
Herméneutique / Hermeneutics
وظیفهٔ فلسفه این نیست که اسطوره را کنار بگذارد.

بلکه باید آن را تفسیر کند.

یعنی بپرسد:

این داستان دربارهٔ انسان چه حقیقتی را بیان می‌کند؟

حقیقت اسطوره
از نظر ریکور، اسطورهٔ سقوط حقیقت دارد، نه به معنای گزارش تاریخی ساده، بلکه به معنای آشکار کردن یک ساختار انسانی.

این ساختار عبارت است از:

انسان آزاد است،

اما آزادی او شکننده است؛

انسان مسئول است،

اما همیشه بر خویشتن مسلط نیست.

نتیجهٔ این بخش
تحلیل اسطورهٔ آدمی نشان می‌دهد:

شر با آزادی انسان ارتباط دارد.

انسان نمی‌تواند مسئولیت خود را انکار کند.

اما منشأ شر همچنان یک راز باقی می‌ماند.

اسطوره برای توضیح علمی شر ساخته نشده؛ برای فهم وضعیت انسانی ساخته شده است.

فلسفه باید از نماد عبور کند، اما آن را نابود نکند.

در ادامهٔ کتاب، ریکور وارد بحثی بسیار مهم می‌شود:

نماد «خدای شر» و «شر درون انسان»
Le symbole du chaos et de la chute / The Symbol of Chaos and Fall
و بررسی می‌کند که چگونه فرهنگ‌های مختلف تلاش کرده‌اند رابطهٔ میان شر بیرونی، شر درونی و آزادی انسان را توضیح دهند.

شر کیهانی و شر انسانی
Le mal cosmique et le mal humain / Cosmic Evil and Human Evil
در ادامهٔ تحلیل اسطوره‌ها، ریکور به یک مسئلهٔ بنیادین می‌پردازد:

آیا شر چیزی است که در ساختار جهان وجود دارد، یا چیزی است که از آزادی انسان سرچشمه می‌گیرد؟

این پرسش در قلب بسیاری از سنت‌های دینی و فلسفی قرار دارد.

۱. شر به‌عنوان نیروی کیهانی
Mal cosmique / Cosmic Evil
در برخی از اسطوره‌های کهن، شر بخشی از وضعیت اولیهٔ جهان است.

جهان از ابتدا با نیروهایی مانند:

آشوب،

تاریکی،

بی‌نظمی،

نیروهای متضاد

درگیر بوده است.

در این نگاه، انسان وارد جهانی می‌شود که پیشاپیش دارای شکاف و تضاد است.

معنای این نگاه
در این مرحله، انسان خود را بیشتر قربانی نیروهایی بزرگ‌تر از خویش می‌بیند.

شر مانند یک قدرت بیرونی تجربه می‌شود.

پرسش اصلی:

«چگونه باید از خود در برابر شر محافظت کنم؟»

است.

۲. انتقال شر به درون انسان
Intériorisation du mal / Internalization of Evil
اما به تدریج، در برخی سنت‌ها، فهم انسان از شر تغییر می‌کند.

شر دیگر فقط بیرون از انسان نیست.

انسان متوجه می‌شود که سرچشمهٔ برخی خطاها درون خود اوست.

تولد مسئولیت
اینجا یک تحول بزرگ رخ می‌دهد.

انسان می‌گوید:

«من فقط گرفتار شر نیستم؛ من در برابر انتخاب‌هایم پاسخ‌گو هستم.»

این گذار، یکی از مهم‌ترین لحظه‌ها در تاریخ فهم اخلاقی انسان است.

دو خطر متقابل
ریکور نشان می‌دهد که انسان میان دو افراط گرفتار می‌شود.

افراط اول: انکار مسئولیت
اگر شر کاملاً بیرونی دانسته شود، انسان ممکن است همه چیز را به نیروهای خارجی نسبت دهد.

نتیجه:

«من هیچ نقشی ندارم.»

افراط دوم: محکوم کردن کامل خود
اگر شر کاملاً به درون انسان منتقل شود، ممکن است انسان به احساس گناه فلج‌کننده برسد.

نتیجه:

«من ذاتاً شرور هستم.»

راه ریکور
ریکور می‌کوشد میان این دو تعادل برقرار کند:

انسان مسئول است؛

اما انسان قابل دگرگونی نیز هست.

شر بخشی از وضعیت انسانی است، اما تعریف نهایی انسان نیست.

رابطهٔ شر و آزادی
Mal et liberté / Evil and Freedom
یکی از مهم‌ترین نتایج تحلیل ریکور این است:

آزادی بدون امکان خطا قابل تصور نیست.

موجودی که هیچ امکان انتخاب ندارد، نمی‌تواند اخلاقی باشد.

بنابراین:

همان چیزی که انسان را قادر به خیر می‌کند، امکان شر را نیز ایجاد می‌کند.

اما آیا آزادی علت شر است؟
ریکور به این پرسش پاسخ ساده نمی‌دهد.

او نمی‌گوید:

«چون انسان آزاد است، پس شر اجتناب‌ناپذیر است.»

بلکه می‌گوید:

میان آزادی و امکان سقوط یک رابطهٔ پیچیده وجود دارد.

نماد سقوط چه چیزی را نشان می‌دهد؟
نماد سقوط می‌گوید:

انسان می‌تواند علیه خودش عمل کند.

یعنی:

علیه شناخت خود،

علیه رابطه با دیگری،

علیه هدف اخلاقی خود.

انسانِ شکسته
یکی از مضامین مهم ریکور این است که انسان موجودی «شکافته» است.

او هم:

توانایی خیر دارد،

و هم گرایش به خطا.

این شکاف درونی، یکی از ویژگی‌های بنیادی وضعیت انسانی است.

نتیجهٔ فلسفی
از نگاه ریکور:

اسطوره‌ها تلاش کرده‌اند چیزی را بیان کنند که فلسفه به تنهایی نمی‌تواند به‌سادگی توضیح دهد:

انسان موجودی است که آزادی دارد، اما آزادی‌اش آسیب‌پذیر است.

او قادر به مسئولیت است، اما همیشه بر خودش مسلط نیست.

جمع‌بندی این بخش

در برخی اسطوره‌ها، شر ابتدا نیرویی کیهانی است.

سپس انسان شر را به تجربه‌ای اخلاقی و درونی تبدیل می‌کند.

تاریخ نمادهای شر، تاریخ تحول فهم انسان از خودش است.

انسان نه صرفاً قربانی شر است و نه سرچشمهٔ مطلق آن.

مسئلهٔ اصلی، رابطهٔ پیچیدهٔ آزادی و خطاست.

در ادامه، ریکور وارد یکی از عمیق‌ترین مباحث کتاب می‌شود:

«انسان خطاکار»
L’homme faillible / Fallible Man
که در آن بررسی می‌کند چرا انسان، حتی پیش از انجام خطا، موجودی آسیب‌پذیر و مستعد شکست است؛ و چگونه همین آسیب‌پذیری، شرط امکان آزادی، اخلاق و مسئولیت نیز هست.

ادامه می‌دهم؛ با همان روش شرح تحلیلی و آموزشی.

سه نماد بنیادین شر
Les symboles primaires du mal / The Primary Symbols of Evil
ریکور پس از تحلیل انسان خطاپذیر، دوباره به زبان نمادها بازمی‌گردد؛ زیرا معتقد است ساختار شر را نمی‌توان فقط با مفاهیم انتزاعی فهمید.

انسان ابتدا شر را زندگی می‌کند، سپس برای آن نماد می‌سازد، و بعد فلسفه دربارهٔ آن مفهوم‌پردازی می‌کند.

مسیر اصلی چنین است:

آلودگی → گناه → تقصیر
Souillure → Péché → Culpabilité
Defilement → Sin → Guilt

این سه مرحله سه شیوهٔ متفاوت تجربهٔ شر را نشان می‌دهند.

۱. آلودگی
Souillure / Defilement
در نخستین مرحله، شر به صورت چیزی تجربه می‌شود که انسان را آلوده می‌کند.

انسان احساس می‌کند نظمی که باید وجود می‌داشت، شکسته شده است.

ویژگی اصلی آلودگی: بیرونی بودن
در این سطح، شر هنوز بیشتر مانند یک نیروی خارجی فهمیده می‌شود.

انسان می‌گوید:

«چیزی نادرست اتفاق افتاده است.»

نه اینکه:

«من شخصاً مسئول آن هستم.»

زبان آلودگی
نمادهای این مرحله عبارت‌اند از:

لکه،

پاکی،

ناپاکی،

تطهیر.

این زبان نشان می‌دهد که انسان شر را مانند چیزی می‌بیند که نیازمند پاک شدن است.

ترس در تجربهٔ آلودگی
در این مرحله، احساس اصلی بیشتر ترس است.

انسان از پیامدهای شر می‌ترسد:

از دست دادن برکت،

آشفتگی جهان،

مجازات،

بی‌نظمی.

تحول بزرگ
اما به تدریج انسان متوجه می‌شود:

شر فقط چیزی نیست که به او وارد شود؛

ممکن است خودش نیز در آن نقش داشته باشد.

اینجاست که مفهوم گناه پدیدار می‌شود.

۲. گناه
Péché / Sin
در مفهوم گناه، رابطهٔ انسان با شر تغییر می‌کند.

شر دیگر فقط یک آلودگی نیست.

شر تبدیل می‌شود به یک شکست رابطه.

گناه و رابطه
گناه در اینجا به معنای:

نقض اعتماد،

شکستن عهد،

فاصله گرفتن از امر مطلوب،

است.

انسان مسئول می‌شود
در مفهوم گناه، یک تغییر بزرگ رخ می‌دهد:

انسان دیگر فقط قربانی نیست.

او تبدیل به فاعلی می‌شود که باید دربارهٔ عمل خود پاسخ دهد.

از ترس به احساس مسئولیت
تفاوت اصلی:

آلودگی:

«من آلوده شده‌ام.»

گناه:

«من رابطه‌ای را شکسته‌ام.»

مفهوم عهد
Alliance / Covenant
یکی از زمینه‌های مهم گناه، مفهوم عهد است.

انسان خود را موجودی جدا و منزوی نمی‌بیند.

او همیشه در رابطه است:

با دیگر انسان‌ها،

با جامعه،

با امر مقدس.

شر یعنی آسیب دیدن این رابطه‌ها.

۳. تقصیر
Culpabilité / Guilt
در مرحلهٔ سوم، شر کاملاً به درون انسان وارد می‌شود.

اکنون مسئله فقط رابطه نیست؛ بلکه خودِ فرد و وجدان اوست.

تولد وجدان اخلاقی
انسان از خود می‌پرسد:

«من چه کرده‌ام؟»

این پرسش، انسان را به سطح تازه‌ای از خودآگاهی می‌رساند.

تقصیر و فردیت
در مفهوم تقصیر، فرد خودش را به‌عنوان یک عامل اخلاقی تجربه می‌کند.

یعنی:

من انتخاب کردم،

من عمل کردم،

من پاسخ‌گو هستم.

خطر تقصیر
ریکور نشان می‌دهد که این مرحله نیز خطرهایی دارد.

اگر احساس تقصیر مطلق شود، انسان ممکن است خود را کاملاً محکوم کند.

در این حالت:

عمل بد تبدیل می‌شود به هویت بد.

اما ریکور این را نمی‌پذیرد.

انسان فراتر از عمل خود است
یکی از نتایج اخلاقی مهم ریکور:

انسان مسئول اعمال خود هست؛

اما به طور کامل با خطاهایش یکی نیست.

همین امکان بخشش و تغییر را فراهم می‌کند.

مقایسهٔ سه نماد
مرحلهتجربهٔ شررابطه با خود

آلودگیچیزی مرا آلوده کردهترس

گناهرابطه‌ای را شکسته‌اممسئولیت

تقصیرمن پاسخ‌گوی عمل خود هستموجدان

اهمیت فلسفی این سه‌گانه
ریکور نمی‌گوید این سه مرحله جای هم را می‌گیرند و مرحلهٔ قبلی کاملاً حذف می‌شود.

بلکه می‌گوید این‌ها لایه‌های مختلف تجربهٔ انسانی‌اند.

حتی انسان مدرن نیز هنوز از زبان آلودگی استفاده می‌کند:

«احساس می‌کنم چیزی در زندگی‌ام خراب شده.»

از زبان گناه:

«به کسی آسیب زده‌ام.»

و از زبان تقصیر:

«من مسئول انتخاب خود هستم.»

نتیجهٔ این بخش
تحلیل سه نماد اصلی شر نشان می‌دهد:

فهم انسان از شر در طول تاریخ عمیق‌تر شده است.

شر از یک تهدید بیرونی به یک مسئلهٔ اخلاقی درونی تبدیل شده است.

آزادی و مسئولیت به تدریج وارد فهم انسان از شر شده‌اند.

انسان موجودی است که هم می‌تواند خطا کند و هم می‌تواند خود را اصلاح کند.

در ادامه، ریکور وارد آخرین بخش بزرگ تحلیل خود می‌شود:

اسطوره‌های شر و مسئلهٔ آغاز
Les mythes du mal et le commencement / Myths of Evil and the Beginning
که در آن بررسی می‌کند چرا انسان برای توضیح منشأ شر، به روایت‌هایی دربارهٔ آغاز جهان، سقوط انسان و سرنوشت روی آورده است.
اسطوره‌های شر و مسئلهٔ آغاز
Les mythes du mal et le commencement / Myths of Evil and the Beginning
ریکور در این بخش به پرسشی بسیار بنیادی می‌پردازد:

اگر انسان موجودی آزاد و مسئول است، شر از کجا آغاز شد؟

این پرسش، انسان را به سوی مفهوم آغاز می‌برد.

انسان همیشه می‌خواهد بداند:

نخستین خطا چگونه رخ داد؟

چرا جهانی که باید خوب باشد، گرفتار شر است؟

آیا شر پیش از انسان وجود داشته یا با انسان آغاز شده است؟

چرا انسان به اسطوره نیاز دارد؟
Mythe / Myth
ریکور می‌گوید اسطوره‌ها تلاش‌های نخستین انسان برای پاسخ دادن به مسئلهٔ منشأ هستند.

اما اسطوره یک نظریهٔ علمی دربارهٔ گذشته نیست.

اسطوره می‌خواهد معنای یک وضعیت انسانی را آشکار کند.

چهار الگوی اصلی اسطورهٔ شر
ریکور چند شکل بزرگ از روایت شر را بررسی می‌کند.

۱. اسطورهٔ آشوب و آفرینش
Mythe cosmologique / Cosmological Myth
در این الگو، شر با وضعیت اولیهٔ جهان ارتباط دارد.

جهان از ابتدا با نیروهای متضاد روبه‌رو است:

نظم و بی‌نظمی،

روشنایی و تاریکی،

زندگی و نابودی.

معنای فلسفی
در این دیدگاه، انسان وارد جهانی می‌شود که از پیش دارای تضاد است.

شر فقط نتیجهٔ انتخاب فردی نیست؛ بخشی از وضعیت کیهانی است.

محدودیت این الگو
مشکل اینجاست:

اگر شر از ابتدا در ساختار جهان وجود داشته باشد، مسئولیت انسان چگونه توضیح داده می‌شود؟

۲. اسطورهٔ سقوط آدمی
Mythe adamique / Adamic Myth
این مهم‌ترین اسطوره برای ریکور است.

زیرا در آن، شر به آزادی انسان پیوند می‌خورد.

معنای سقوط
سقوط فقط یک «نقض فرمان» نیست.

بلکه نماد لحظه‌ای است که انسان آزادی خود را علیه جهت درست خود به کار می‌گیرد.

اهمیت فلسفی سقوط
این اسطوره می‌گوید:

انسان موجودی است که:

می‌تواند خیر را بشناسد،

اما می‌تواند آن را رد کند.

راز سقوط
اما یک پرسش باقی می‌ماند:

چرا انسان آزاد، آزادی خود را بد به کار برد؟

ریکور می‌گوید این نقطه را نمی‌توان کاملاً توضیح داد.

این همان «راز شر» است.

۳. اسطورهٔ روح تبعیدی
Mythe orphique / Orphic Myth
در این الگو، مسئله بیشتر مربوط به وضعیت وجودی انسان است.

انسان احساس می‌کند از جایگاه اصلی خود جدا شده است.

موضوع اصلی

بیگانگی،

دورافتادگی،

گم کردن سرچشمهٔ خود.

معنای فلسفی
این اسطوره بیان می‌کند که رنج انسان فقط ناشی از اعمال او نیست؛ بلکه به تجربهٔ بودن او در جهان مربوط است.

۴. اسطورهٔ تراژیک
Mythe tragique / Tragic Myth
در این نوع روایت، انسان با نیروهایی روبه‌رو می‌شود که فراتر از کنترل او هستند.

مانند:

تقدیر،

سرنوشت،

نیروهای برتر.

پرسش تراژدی
اگر انسان گاهی بدون قصد بد گرفتار رنج می‌شود، مسئولیت چگونه فهمیده می‌شود؟

مقایسهٔ چهار اسطوره
اسطورهٔ کیهانی
شر از آشوب جهان می‌آید.

اسطورهٔ سقوط
شر از آزادی انسان و انتخاب او پدیدار می‌شود.

اسطورهٔ تبعید
شر از جدایی و بیگانگی انسان ناشی می‌شود.

اسطورهٔ تراژیک
شر با محدودیت و سرنوشت انسانی مرتبط است.

چرا ریکور اسطورهٔ آدمی را مهم‌تر می‌داند؟
زیرا این اسطوره می‌تواند دو حقیقت را هم‌زمان نگه دارد:

۱. انسان مسئول است.

۲. شر چیزی عمیق‌تر از یک تصمیم ساده است.

شر و آزادی
در اینجا یکی از ایده‌های مرکزی ریکور ظاهر می‌شود:

انسان آزادی دارد، اما آزادی او شکننده است.

آزادی:

نه یک قدرت مطلق،

بلکه توانایی‌ای است که همیشه در معرض شکست قرار دارد.

اسطوره به‌عنوان بیان یک پارادوکس
اسطورهٔ سقوط یک تناقض را حفظ می‌کند:

انسان آزاد است؛

اما آزادی او می‌تواند به اسارت منجر شود.

انسان می‌خواهد خودش را بیابد؛

اما ممکن است از خودش دور شود.

نتیجهٔ این بخش
ریکور نشان می‌دهد:

اسطوره‌ها پاسخ‌های ساده به مسئلهٔ شر نیستند.

آن‌ها شکل‌های عمیق فهم انسان از وضعیت خودش هستند.

مسئلهٔ شر در نهایت به مسئلهٔ انسان تبدیل می‌شود.

انسان موجودی است که آزادی، ضعف، مسئولیت و امید را هم‌زمان تجربه می‌کند.

در ادامه، به بخش نهایی کتاب می‌رسیم:

«نمادهای رهایی و امید»
Les symboles de la délivrance / Symbols of Liberation
جایی که ریکور نشان می‌دهد چرا تحلیل شر بدون تحلیل امکان رستگاری، بخشش و بازآفرینی انسان ناقص است.

نمادهای رهایی و امید
Les symboles de la délivrance / Symbols of Liberation
ریکور پس از تحلیل گستردهٔ شر، به یک نتیجهٔ مهم می‌رسد:

فهم انسان فقط با توضیح سقوط و شکست کامل نمی‌شود؛ باید امکان بازگشت، رهایی و آغاز دوباره نیز فهمیده شود.

اگر نمادهای شر فقط از شکست انسان سخن بگویند، تصویری ناقص از انسان ارائه می‌کنند.

شر آخرین کلمه نیست
Le mal n’a pas le dernier mot / Evil Does Not Have the Last Word
یکی از پیام‌های عمیق ریکور این است که تجربهٔ شر، تمام حقیقت انسان را تشکیل نمی‌دهد.

انسان می‌تواند:

خطا کند،

مسئول باشد،

رنج ببرد،

اما همچنان امکان تغییر دارد.

از سقوط به بازگشت
در کنار نمادهای:

سقوط،

گناه،

اسارت،

نمادهای دیگری نیز در سنت‌های انسانی وجود دارند:

رهایی،

بخشش،

نجات،

بازگشت.

رهایی
Délivrance / Liberation
رهایی یعنی شکستن وضعیتی که انسان در آن گرفتار شده است.

اما برای ریکور، رهایی فقط خروج از یک وضعیت بیرونی نیست.

رهایی یعنی:

بازسازی رابطهٔ انسان با:

خود،

دیگری،

جهان،

امر متعالی.

بخشش
Pardon / Forgiveness
یکی از مهم‌ترین مفاهیم پایان مسیر ریکور، بخشش است.

زیرا بخشش با یک مسئلهٔ اساسی روبه‌رو می‌شود:

اگر انسان فقط با گذشتهٔ خود تعریف شود، امکان تغییر از بین می‌رود.

تفاوت بخشش و فراموشی
ریکور تأکید می‌کند:

بخشش یعنی پاک کردن گذشته نیست.

فراموشی می‌تواند حقیقت را حذف کند.

اما بخشش یعنی:

دیدن خطا و در عین حال باز کردن امکان آینده.

انسان و امکان آغاز دوباره
Commencement / Beginning Again
انسان فقط موجودی تاریخی نیست که گذشته او را تعیین کند.

او توانایی آغاز دوباره دارد.

این ایده بعدها در فلسفهٔ ریکور دربارهٔ:

هویت،

روایت،

عمل انسانی،

نقش مهمی پیدا می‌کند.

امید
Espérance / Hope
امید در اندیشهٔ ریکور خوش‌بینی ساده نیست.

امید یعنی:

با وجود شناخت شر، امکان معنای تازه را حفظ کنیم.

تفاوت امید و خوش‌بینی
خوش‌بینی می‌گوید:

«همه چیز خودبه‌خود خوب خواهد شد.»

اما امید می‌گوید:

«حتی در شرایط دشوار، امکان خیر و تغییر وجود دارد.»

نقش روایت
ریکور معتقد است انسان از طریق روایت می‌تواند تجربهٔ شکست را دوباره معنا کند.

یک زندگی فقط مجموعه‌ای از خطاها نیست.

بلکه داستانی است که هنوز ادامه دارد.

چرا این بحث به فلسفهٔ بعدی ریکور راه می‌برد؟
زیرا از همین‌جا پرسش تازه‌ای آغاز می‌شود:

اگر انسان از طریق روایت خودش را می‌فهمد، پس:

هویت انسان چیست؟

چگونه در طول زمان همان شخص باقی می‌مانیم؟

چگونه دیگری در شناخت ما از خودمان نقش دارد؟

این پرسش‌ها بعدها در کتاب بزرگ او:

خود همچون دیگری
Soi-même comme un autre / Oneself as Another
به اوج می‌رسند.

جمع‌بندی نهایی «نمادپردازی شر»
مسیر کامل کتاب چنین است:

۱. ارادهٔ انسانی
Volontaire et involontaire / Voluntary and Involuntary

انسان موجودی دارای اراده است، اما در شرایط و محدودیت‌ها.



۲. خطاپذیری انسان
L’homme faillible / Fallible Man

انسان کامل نیست و امکان خطا دارد.



۳. نمادهای شر
Symboles du mal / Symbols of Evil

انسان شر را در زبان آلودگی، گناه و تقصیر بیان می‌کند.



۴. اسطوره‌های شر
Mythes du mal / Myths of Evil

انسان تلاش می‌کند منشأ شر را بفهمد.



۵. آزادی و مسئولیت
انسان نه قربانی مطلق است و نه عامل مطلق.



۶. رهایی و امید
انسان فراتر از خطاهای خود امکان بازسازی دارد.

نتیجهٔ نهایی ریکور
برای ریکور، مسئلهٔ شر در نهایت مسئلهٔ «انسان بودن» است.

انسان موجودی است:

محدود اما جویای بی‌نهایت،

خطاپذیر اما مسئول،

زخمی اما قابل ترمیم،

گرفتار گذشته اما دارای امکان آینده.

به همین دلیل جملهٔ محوری روح این کتاب را می‌توان چنین خلاصه کرد:

نمادها ما را به اندیشیدن وامی‌دارند.
(Symbols give rise to thought.)

پس از این، مسیر طبیعی اندیشهٔ ریکور به کتاب «فروید و فلسفه: جست‌وجوی تفسیر» (De l’interprétation: Essai sur Freud / Freud and Philosophy) می‌رسد؛ جایی که او مسئلهٔ «تفسیر، ناخودآگاه و معنای پنهان» را بررسی می‌کند.


برچسب‌ها: پل ریکور, هرمنوتیک, کتاب, نمادپردازی شر
[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 2:20 ] [ عباس مهیاد ]


پل ریکور
فروید و فلسفه
De l'interprétation. Essai sur Freud / Freud and Philosophy: An Essay on Interpretation

سال انتشار: ۱۹۶۵

مقدمه
Préface / Preface
چرا ریکور این کتاب را نوشت؟
در همان آغاز، ریکور توضیح می‌دهد که قصد ندارد فقط آثار فروید را شرح دهد.

هدف او بسیار بزرگ‌تر است.

او می‌خواهد بپرسد:

روان‌کاوی (Psychanalyse / Psychoanalysis) دقیقاً چه نوع دانشی است؟

آیا روان‌کاوی:

یک علم طبیعی است؟

شاخه‌ای از پزشکی است؟

نوعی روان‌شناسی است؟

یا روشی برای تفسیر انسان؟

ریکور به‌تدریج نشان می‌دهد که پاسخ چهارم به نظر او بنیادی‌تر است.

مسئلهٔ تفسیر
از همان صفحه‌های آغازین، واژه‌ای بارها مطرح می‌شود:

Interprétation / Interpretation

تفسیر.

اما منظور ریکور از تفسیر چیست؟

فرض کنید کسی در خواب می‌بیند که در حال سقوط از یک کوه است.

ظاهر خواب روشن است.

اما آیا معنای آن نیز روشن است؟

فروید پاسخ می‌دهد:

نه.

آنچه انسان مستقیماً تجربه می‌کند، همیشه معنای واقعی و نهایی آن نیست.

پشت هر رؤیا، لغزش زبانی یا نشانه، ممکن است معنایی پنهان وجود داشته باشد.

نماد
Symbole / Symbol

اینجا مفهوم نماد وارد می‌شود.

ریکور سال‌ها پیش در کتاب نمادپردازی شر (La Symbolique du mal / The Symbolism of Evil) نشان داده بود که نمادها بیش از آنچه مستقیماً می‌گویند، معنا در خود دارند.

او جملهٔ مشهور خود را در آثار مختلف به این مضمون بیان می‌کند که:

«نماد، اندیشه را به تفکر وا می‌دارد.»

یعنی نماد فقط چیزی را نشان نمی‌دهد؛ بلکه ما را وادار می‌کند به لایه‌های عمیق‌تر معنا فکر کنیم.

به نظر ریکور، فروید نیز با رؤیاها و نشانه‌های روانی همین کار را انجام می‌دهد.

آیا فروید فیلسوف است؟
پاسخ ریکور جالب است.

او نمی‌گوید فروید یک فیلسوف کلاسیک است.

بلکه می‌گوید فروید شیوهٔ تازه‌ای برای فهم انسان پدید آورده که فلسفه نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد.

بنابراین، کتاب حاضر گفت‌وگویی است میان فلسفه و روان‌کاوی.

آگاهی
Conscience / Consciousness

از زمان René Descartes تا Edmund Husserl، بسیاری از فیلسوفان آگاهی را نقطهٔ آغاز فلسفه می‌دانستند.

فرض اصلی این بود که انسان تا حد زیادی خود را می‌شناسد.

اما فروید این تصویر را دگرگون کرد.

ناخودآگاه
Inconscient / Unconscious

فروید می‌گوید:

بخش بزرگی از زندگی روانی ما آگاهانه نیست.

خواسته‌ها،

ترس‌ها،

خاطره‌ها،

و امیال سرکوب‌شده می‌توانند بدون آگاهی مستقیم ما بر رفتارمان اثر بگذارند.

چرا این کشف مهم است؟
زیرا اگر چنین باشد، دیگر نمی‌توان گفت:

«من کاملاً خودم را می‌شناسم.»

پس خودشناسی بسیار دشوارتر از آن چیزی است که فلسفهٔ کلاسیک تصور می‌کرد.

هرمنوتیک
Herméneutique / Hermeneutics

اینجا ریکور یکی از مهم‌ترین ادعاهای کتاب را مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

روان‌کاوی فقط درمان بیماری نیست.

بلکه نوعی هرمنوتیک است.

هرمنوتیک یعنی:

هنر یا نظریهٔ فهم و تفسیر معنا.

همان‌گونه که یک مفسر متن می‌کوشد معنای نهفتهٔ یک نوشته را دریابد، روان‌کاو نیز می‌کوشد معنای نهفتهٔ نشانه‌های روانی را آشکار کند.

دو سطح معنا
ریکور معتقد است که در روان‌کاوی همیشه دو سطح وجود دارد:

معنای آشکار (Sens manifeste / Manifest Meaning)

معنای پنهان (Sens latent / Latent Meaning)

برای نمونه، ممکن است یک رؤیا در ظاهر دربارهٔ سفر باشد، اما در لایهٔ عمیق‌تر با ترس، آرزو یا تعارضی درونی ارتباط داشته باشد.

نکتهٔ مهم این است که ریکور این دو سطح را نه صرفاً دربارهٔ رؤیا، بلکه دربارهٔ بسیاری از پدیده‌های انسانی به کار می‌گیرد.

فلسفه پس از فروید
ریکور می‌گوید:

پس از فروید، فلسفه دیگر نمی‌تواند انسان را موجودی کاملاً شفاف برای خودش بداند.

هر پژوهش دربارهٔ انسان باید این امکان را در نظر بگیرد که بخشی از انگیزه‌ها و معناها از آگاهی مستقیم پنهان باشند.

این به معنای نابودی فلسفه نیست؛ بلکه دعوتی است برای فروتنی بیشتر در شناخت خود.

هرمنوتیک سوءظن
Herméneutique du soupçon / Hermeneutics of Suspicion

اگرچه این اصطلاح در ادامهٔ کتاب به‌طور کامل بسط داده می‌شود، مقدمه زمینهٔ آن را فراهم می‌کند.

ریکور معتقد است برخی متفکران بزرگ به ما آموخته‌اند که نباید همیشه ظاهر پدیده‌ها را بپذیریم.

آن‌ها می‌کوشند نشان دهند که پشت آگاهی، اخلاق، دین یا فرهنگ، نیروها و معناهای پنهانی نیز وجود دارد.

فروید یکی از مهم‌ترین نمایندگان این رویکرد است.

نتیجهٔ مقدمه
ریکور در پایان مقدمه، مسیر کتاب را روشن می‌کند:

روان‌کاوی را نباید فقط به عنوان یک نظریهٔ پزشکی یا روان‌شناختی فهمید.

فروید شیوه‌ای نو برای تفسیر انسان ارائه کرده است.

مفهوم ناخودآگاه، تصویر کلاسیک از خودآگاهی را دگرگون می‌کند.

فهم انسان نیازمند تفسیر لایه‌های پنهان معناست.

فلسفه و روان‌کاوی باید با یکدیگر وارد گفت‌وگو شوند، نه اینکه یکدیگر را حذف کنند.

گذار به بخش اول
پس از مقدمه، ریکور وارد بخش اول (Première partie / Part One) می‌شود. در این بخش، او به جای آنکه مستقیماً نظریه‌های فروید را توضیح دهد، ابتدا جایگاه روان‌کاوی را در میان علوم و فلسفه بررسی می‌کند و می‌پرسد:

روان‌کاوی چه نوع دانشی است؟

آیا باید آن را مانند فیزیک و زیست‌شناسی فهمید، یا مانند تفسیر یک متن؟

اگر روان‌کاوی نوعی تفسیر است، قواعد این تفسیر چیست؟

این پرسش‌ها پایهٔ کل کتاب را تشکیل می‌دهند و ریکور تا پایان اثر بارها به آن‌ها بازمی‌گردد.


بخش اول
جایگاه روان‌کاوی به‌عنوان یک شیوهٔ تفسیر
Première partie / Part One

در این بخش، ریکور هنوز وارد جزئیات نظریهٔ رؤیا یا ساختار روان فروید نمی‌شود. او ابتدا می‌خواهد روشن کند که روان‌کاوی چه نوع دانشی است.

آیا روان‌کاوی یک علم طبیعی است؟
ریکور این پرسش را مطرح می‌کند که آیا می‌توان روان‌کاوی را مانند فیزیک یا شیمی فهمید؛ یعنی دانشی که با مشاهده، اندازه‌گیری و قوانین علّی سروکار دارد.

او توضیح می‌دهد که روان‌کاوی بی‌شک از مشاهدهٔ بالینی استفاده می‌کند، اما کار اصلی آن فقط ثبت داده‌ها نیست. روان‌کاو باید گفته‌ها، رؤیاها، لغزش‌های زبانی و نشانه‌های بیمار را تفسیر کند.

به همین دلیل، روان‌کاوی تنها با مفهوم علت (Cause) سروکار ندارد، بلکه با معنا (Meaning) نیز سروکار دارد.

نشانه و معنا
ریکیور میان دو نگاه تفاوت می‌گذارد:

در علوم طبیعی، یک نشانه ممکن است صرفاً علامت وجود یک فرایند فیزیکی باشد.

در روان‌کاوی، یک نشانه اغلب حامل معنایی است که باید کشف شود.

برای مثال، یک لغزش زبانی ممکن است فقط یک اشتباه تلفظی به نظر برسد، اما در روان‌کاوی این احتمال بررسی می‌شود که آن لغزش به تعارض یا میل ناآگاهانه‌ای اشاره داشته باشد.

متن و روان
در اینجا ریکور قیاسی مهم مطرح می‌کند.

او می‌گوید همان‌گونه که یک متن را نمی‌توان فقط با شمردن واژه‌ها فهمید، روان انسان را نیز نمی‌توان فقط با ثبت رفتارها شناخت.

هر دو نیازمند تفسیر (Interprétation / Interpretation) هستند.

از این رو، روان‌کاوی به هرمنوتیک نزدیک می‌شود؛ زیرا در هر دو، هدف آشکار کردن معنایی است که مستقیماً در سطح ظاهر دیده نمی‌شود.

جمع‌بندی این بخش
در پایان این بخش، ریکور نتیجه می‌گیرد که روان‌کاوی را نباید فقط مجموعه‌ای از فرضیه‌های پزشکی یا روان‌شناختی دانست. اهمیت آن در این است که روش تازه‌ای برای فهم انسان عرضه می‌کند؛ روشی که در آن معنا، نماد، زبان و تفسیر نقشی اساسی دارند.

اگر این مسیر را ادامه دهیم، بخش بعدی به بررسی نظریهٔ رؤیا (Dream Theory)، نمادها (Symbols)، ناخودآگاه (Unconscious) و روش تفسیر فروید می‌پردازد و ریکور نشان می‌دهد که چرا رؤیا را باید متنی دانست که نیازمند خواندن و تفسیر است، نه صرفاً پدیده‌ای زیستی یا عصبی.

بخش اول (ادامه)
رؤیا به‌عنوان موضوع تفسیر
پس از روشن کردن اینکه روان‌کاوی را باید به‌عنوان یک شیوهٔ تفسیر فهمید، ریکور توجه خود را به مهم‌ترین نمونهٔ این روش معطوف می‌کند: رؤیا.

از نظر فروید، رؤیا صرفاً مجموعه‌ای از تصویرهای تصادفی نیست. ریکور توضیح می‌دهد که اهمیت فلسفی این ادعا در آن است که رؤیا را می‌توان مانند یک متن خواند؛ متنی که لایه‌های مختلف معنا دارد.

دو سطح در رؤیا
ریکیور نشان می‌دهد که در نظریهٔ فروید، رؤیا را می‌توان در دو سطح درک کرد:

محتوای آشکار (Manifest Content): آنچه فرد پس از بیدار شدن به یاد می‌آورد و تعریف می‌کند.

معنای نهفته (Latent Meaning): شبکه‌ای از آرزوها، تعارض‌ها و تداعی‌ها که پشت محتوای آشکار قرار دارد.

نکتهٔ مهم برای ریکور این است که فاصلهٔ میان این دو سطح، همان جایی است که تفسیر آغاز می‌شود.

چرا رؤیا مستقیماً سخن نمی‌گوید؟
ریکیور توضیح می‌دهد که در خوانش فرویدی، ذهن ناآگاه معنا را به‌طور مستقیم بیان نمی‌کند. به همین دلیل، معنا در قالب تصویرها، جابه‌جایی‌ها، فشرده‌سازی‌ها و نمادها ظاهر می‌شود.

از دید فلسفی، این نکته بسیار مهم است، زیرا نشان می‌دهد که معنا همیشه در سطح ظاهر حاضر نیست.

نماد و چندلایگی معنا
در اینجا ریکور به یکی از علاقه‌مندی‌های همیشگی خود بازمی‌گردد: نماد (Symbol).

او تأکید می‌کند که نماد چیزی نیست که فقط یک معنا داشته باشد. برعکس، نماد می‌تواند هم‌زمان چندین لایهٔ معنایی را در خود جای دهد.

به همین دلیل، تفسیر خوب، تحمیل یک معنا بر متن یا رؤیا نیست؛ بلکه کوششی است برای آشکار کردن امکانات مختلف معنا.

اهمیت فلسفی
برای ریکور، اهمیت فروید فقط در نظریهٔ رؤیا نیست، بلکه در این است که او ما را وادار می‌کند دربارهٔ خودآگاهی با احتیاط بیشتری سخن بگوییم.

اگر معنا می‌تواند پشت ظاهر پنهان باشد، پس شناخت انسان نیز همیشه نیازمند تأمل، گفت‌وگو و تفسیر است، نه صرفاً مشاهدهٔ مستقیم.

این بخش زمینه را برای مباحث بعدی فراهم می‌کند؛ جایی که ریکور به‌طور مفصل بررسی می‌کند روان‌کاو چگونه از نشانه‌ها به معنا می‌رسد و این فرایند چه تفاوتی با روش علوم طبیعی دارد. این بحث، هستهٔ فلسفی کتاب را شکل می‌دهد و بعداً به مفهوم مشهور «هرمنوتیک سوءظن» (Hermeneutics of Suspicion) پیوند می‌خورد.

بخش اول (ادامه)
روان‌کاوی به‌مثابهٔ هرمنوتیک
Psychanalyse comme herméneutique / Psychoanalysis as Hermeneutics

در این مرحله، ریکور به یکی از مهم‌ترین ایده‌های کتاب نزدیک می‌شود:

روان‌کاوی فقط مطالعهٔ نیروهای روانی نیست؛ بلکه روشی برای فهم معنای پنهان در تجربهٔ انسانی است.

دو شیوهٔ نگاه به انسان
ریکیور میان دو رویکرد بزرگ تمایز می‌گذارد.

۱. نگاه علّی
Explication / Explanation

در این نگاه، هدف یافتن علت‌هاست.

مثلاً:

چرا یک رفتار رخ داد؟

چه عامل زیستی یا روانی آن را ایجاد کرد؟

این شیوه در علوم طبیعی بسیار مهم است.

۲. نگاه تفسیری
Compréhension / Understanding

در این نگاه، پرسش اصلی این است:

این رفتار چه معنایی دارد؟

این نشانه چه چیزی را بیان می‌کند؟

پشت این سخن یا عمل چه چیزی پنهان است؟

جایگاه فروید
ریکیور می‌گوید فروید میان این دو جهان حرکت می‌کند.

از یک طرف، فروید دربارهٔ نیروهای روانی، انرژی غریزی و سازوکارهای ذهنی سخن می‌گوید؛ یعنی زبانی نزدیک به توضیح علّی.

از طرف دیگر، او رؤیا، نشانه، خاطره و گفتار بیمار را مانند چیزی می‌خواند که باید تفسیر شود.

به همین دلیل، روان‌کاوی در مرز میان:

Explanation / Explanation (توضیح)

و

Interpretation / Interpretation (تفسیر)

قرار می‌گیرد.

کشف معنای پنهان
یکی از ایده‌های مرکزی ریکور این است:

انسان همیشه آن چیزی نیست که دربارهٔ خودش می‌گوید.

میان:

آنچه آگاهانه می‌دانیم،

و آنچه واقعاً در ما عمل می‌کند،

فاصله وجود دارد.

کار تفسیر این است که این فاصله را بررسی کند.

«من» برای خودش کاملاً شفاف نیست
این نقطه برای فلسفه اهمیت زیادی دارد.

فلسفهٔ دکارتی با جملهٔ معروف:

Cogito, ergo sum / I think, therefore I am

آغاز می‌کند.

یعنی انسان از طریق اندیشیدن به وجود خود یقین پیدا می‌کند.

اما فروید این تصویر را پیچیده می‌کند.

او نشان می‌دهد که همین «منِ اندیشنده» ممکن است نیروهایی را نشناسد که بر تصمیم‌ها و رفتارهایش اثر می‌گذارند.

پیام فلسفی فروید از نگاه ریکور
ریکیور نمی‌گوید فروید ثابت کرده است که انسان هیچ آزادی‌ای ندارد.

برعکس، اهمیت فروید در این است که نشان می‌دهد:

خودشناسی آسان نیست.

انسان برای رسیدن به خود باید از مسیر دشواری عبور کند:

شنیدن نشانه‌ها،

تفسیر گذشته،

مواجهه با تعارض‌ها،

و بازاندیشی دربارهٔ انگیزه‌های پنهان.

هرمنوتیک سوءظن
Herméneutique du soupçon / Hermeneutics of Suspicion

اینجا یکی از معروف‌ترین مفاهیم ریکور شکل می‌گیرد.

او سه متفکر بزرگ را در کنار هم قرار می‌دهد:

فروید،

مارکس،

نیچه.

چرا؟

زیرا هر سه به ما یاد می‌دهند که پشت ظاهر چیزها، لایه‌های پنهانی وجود دارد.

فروید
پشت آگاهی، ناخودآگاه وجود دارد.

مارکس
پشت ایده‌ها و باورهای اجتماعی، ممکن است منافع مادی و روابط قدرت پنهان باشد.

نیچه
پشت ارزش‌های اخلاقی، ممکن است اراده‌ها، نیروها و انگیزه‌های انسانی پنهان باشند.

اما سوءظن پایان کار نیست
نکتهٔ مهم در ریکور این است که تفسیر فقط خراب کردن یا افشا کردن نیست.

او معتقد نیست که باید همهٔ معناهای آشکار را نابود کنیم.

پس از «سوءظن»، مرحله‌ای دیگر وجود دارد:

بازسازی معنا.

یعنی پس از کشف لایه‌های پنهان، دوباره باید پرسید:

این معنا چه چیزی دربارهٔ انسان به ما می‌آموزد؟

نتیجهٔ این بخش
ریکور نشان می‌دهد که فروید یک انقلاب در فهم انسان ایجاد کرده است:

انسان برای خودش کاملاً شفاف نیست.

نشانه‌ها و رفتارها معنای پنهان دارند.

فهم انسان نیازمند تفسیر است.

روان‌کاوی را باید هم علمِ توضیح و هم هنرِ فهم معنا دانست.

فلسفه پس از فروید باید تصویر ساده از «خودِ کاملاً آگاه» را کنار بگذارد.

در ادامهٔ کتاب، ریکور وارد بررسی دقیق‌تر «انرژی و معنا در نظریهٔ فروید» می‌شود؛ یعنی تنشی که میان دو زبان فروید وجود دارد:

زبان نیروها (Force / Force)
و
زبان معناها (Meaning / Sens)

و نشان می‌دهد که تمام مسئلهٔ فلسفی فروید در همین دوگانگی نهفته است.

بخش دوم از بحث ریکور دربارهٔ فروید
دو زبان در روان‌کاوی: نیرو و معنا
Force et sens / Force and Meaning

یکی از عمیق‌ترین مسائل فلسفی که ریکور در فروید و فلسفه بررسی می‌کند این است که در آثار فروید دو نوع زبان هم‌زمان وجود دارد.

از یک سو، فروید مانند یک دانشمند طبیعت سخن می‌گوید:

انرژی روانی،

کشش‌ها،

غرایز،

نیروهای ناآگاه.

از سوی دیگر، مانند یک مفسر سخن می‌گوید:

معنا،

نماد،

رؤیا،

خاطره،

گفتار.

ریکور می‌پرسد:

چگونه ممکن است انسان هم‌زمان موجودی باشد که تحت تأثیر نیروها قرار دارد و موجودی باشد که دارای معناست؟

زبان نیرو
Énergétique / Energetics

در بسیاری از نوشته‌های فروید، ذهن انسان مانند یک نظام نیروها توصیف می‌شود.

در این نگاه:

میل‌ها انرژی دارند.

سرکوب، جابه‌جایی نیرو ایجاد می‌کند.

تعارض‌های روانی مانند برخورد نیروهای مختلف عمل می‌کنند.

این زبان به مدل علوم طبیعی نزدیک است.

زبان معنا
Herméneutique / Hermeneutics

اما همین فروید وقتی با رؤیاها و سخنان بیماران کار می‌کند، زبان دیگری به کار می‌برد.

او نمی‌پرسد فقط:

«چه نیرویی باعث این رفتار شد؟»

بلکه می‌پرسد:

«این رفتار چه می‌خواهد بگوید؟»

اینجا انسان دیگر فقط یک دستگاه انرژی نیست؛ بلکه موجودی است که نشانه تولید می‌کند.

مشکل فلسفی
اگر انسان را فقط با زبان نیرو توضیح دهیم، خطر این وجود دارد که او را مانند یک شیء طبیعی ببینیم.

اما اگر فقط از معنا سخن بگوییم، ممکن است نقش نیروهای ناآگاه را فراموش کنیم.

ریکور معتقد است فلسفهٔ فروید دقیقاً در تلاش برای پیوند این دو سطح قرار دارد.

سرکوب
Refoulement / Repression

یکی از نمونه‌های مهم این دوگانگی، مفهوم سرکوب است.

در نگاه فرویدی:

سرکوب فقط یک «فراموش کردن ساده» نیست.

یک فرایند فعال است که در آن میل یا تجربه‌ای از آگاهی کنار گذاشته می‌شود.

اما نکتهٔ مهم این است:

آنچه سرکوب شده، کاملاً از بین نمی‌رود.

بلکه در شکل‌های دیگری بازمی‌گردد:

رؤیا،

نشانهٔ روانی،

لغزش زبانی،

رفتارهای تکرارشونده.

نشانه به‌عنوان مصالح تفسیر
برای ریکور، این موضوع بسیار مهم است.

زیرا نشان می‌دهد که نشانهٔ روانی دو ویژگی دارد:

از یک طرف:

نشانه است چون چیزی را پنهان می‌کند.

از طرف دیگر:

نشانه است چون چیزی را آشکار می‌کند.

یعنی هم پوشاندن دارد و هم آشکار کردن.

مثال
فردی ممکن است آگاهانه بگوید:

«من از این شخص هیچ ناراحتی ندارم.»

اما رفتارهای او، خواب‌هایش یا واکنش‌هایش چیز دیگری نشان دهد.

برای فروید، این تناقض نشانهٔ وجود یک تعارض درونی است.

برای ریکور، این نمونه‌ای از مسئلهٔ عمومی انسان است:

انسان همیشه با خودش کاملاً یکی نیست.

اهمیت فلسفی این مسئله
ریکور از اینجا به یک نتیجهٔ بزرگ می‌رسد:

فروید مفهوم «خود» را پیچیده می‌کند.

خود فقط آن چیزی نیست که من دربارهٔ خودم می‌دانم.

بلکه شامل لایه‌هایی است که باید کشف، تفسیر و دوباره فهمیده شوند.

رابطه با هرمنوتیک
ریکور در نهایت می‌گوید:

روان‌کاوی شبیه خواندن یک متن است.

یک متن:

سطح ظاهری دارد،

اما امکان معناهای عمیق‌تر نیز در آن وجود دارد.

ذهن انسان نیز چنین است.

نتیجهٔ این بخش
در این مرحله، ریکور نشان می‌دهد:

فروید میان دو جهان حرکت می‌کند: جهان نیروها و جهان معناها.

روان انسان را نمی‌توان فقط به علت‌های مکانیکی فروکاست.

نشانه‌های روانی نیازمند تفسیرند.

ناخودآگاه فقط یک مخزن نیروهای پنهان نیست؛ ساختاری معنادار دارد.

خودشناسی بدون عبور از لایه‌های پنهان روان ممکن نیست.

در ادامهٔ بررسی کتاب، ریکور به یکی از مهم‌ترین بخش‌ها می‌رسد: تحلیل نظریهٔ فروید دربارهٔ رؤیا، کار رؤیا (Travail du rêve / Dream-work)، فشرده‌سازی و جابه‌جایی معنا و اینکه چرا ریکور معتقد است رؤیا برای فروید مانند یک «زبان رمزگذاری‌شده» است که باید تفسیر شود.

رؤیا و کار رؤیا در فروید از نگاه ریکور
Le travail du rêve / Dream-work
ریکیور در ادامهٔ تحلیل خود از فروید، به یکی از مهم‌ترین موضوعات روان‌کاوی می‌رسد: رؤیا.

برای فروید، رؤیا فقط یک تجربهٔ ذهنی عجیب هنگام خواب نیست؛ بلکه راهی است که از طریق آن، ساختارهای پنهان روان خود را نشان می‌دهند.

اما ریکور توجه خود را به یک پرسش فلسفی معطوف می‌کند:

اگر رؤیا دارای معناست، این معنا چگونه پنهان می‌شود و چگونه باید آن را تفسیر کرد؟

رؤیا: ظاهر و عمق
Contenu manifeste / Manifest Content
Contenu latent / Latent Content

فروید میان دو سطح تفاوت می‌گذارد:

محتوای آشکار
چیزی که شخص پس از بیدار شدن به یاد می‌آورد:

تصاویر،

صحنه‌ها،

افراد،

اتفاقات عجیب خواب.

محتوای نهفته
معناها و پیوندهایی که پشت این تصاویر قرار دارند.

این سطح معمولاً مستقیماً در دسترس آگاهی نیست.

چرا رؤیا تغییر شکل می‌دهد؟
پرسش اصلی:

اگر رؤیا بیان یک میل یا تعارض درونی است، چرا آن را مستقیم نمی‌بینیم؟

چرا ذهن به جای گفتن مستقیم، از تصویرها و داستان‌های پیچیده استفاده می‌کند؟

پاسخ فروید:

زیرا میان خواسته‌های ناآگاه و آگاهی، نوعی مقاومت وجود دارد.

بنابراین معنای پنهان تغییر شکل پیدا می‌کند.

کار رؤیا
Travail du rêve / Dream-work

فروید برای این فرایند اصطلاح «کار رؤیا» را به کار می‌برد.

یعنی مجموعه‌ای از عملیات ذهنی که باعث می‌شوند معنای پنهان به شکل رؤیای آشکار ظاهر شود.

مهم‌ترین فرایندها:

۱. فشرده‌سازی
Condensation / Condensation

در رؤیا، چند معنا یا چند تجربه ممکن است در یک تصویر واحد جمع شوند.

مثلاً یک شخصیت در خواب ممکن است ترکیبی از چند فرد واقعی باشد.

بنابراین یک عنصر رؤیا می‌تواند چندین مسیر معنایی داشته باشد.

۲. جابه‌جایی
Déplacement / Displacement

اهمیت عاطفی یک موضوع ممکن است به موضوع دیگری منتقل شود.

چیزی که در واقعیت بسیار مهم است، ممکن است در خواب به شکل کم‌اهمیت ظاهر شود، و برعکس.

۳. تبدیل اندیشه به تصویر
Figuration / Representation

ذهن در خواب، اندیشه‌ها را به تصاویر تبدیل می‌کند.

به جای یک مفهوم انتزاعی، صحنه‌ای تصویری ظاهر می‌شود.

اهمیت این موضوع برای ریکور
ریکور در اینجا نکتهٔ فلسفی مهمی می‌بیند:

رؤیا نشان می‌دهد که انسان فقط با مفاهیم منطقی فکر نمی‌کند.

بخش بزرگی از زندگی انسانی از طریق:

تصویر،

نماد،

استعاره،

و داستان

ساخته می‌شود.

رؤیا مانند یک متن
یکی از ایده‌های مهم ریکور این است که رؤیا را می‌توان مانند یک متن در نظر گرفت.

متن:

چیزی را آشکار می‌کند،

اما هم‌زمان چیزی را پنهان می‌کند.

رؤیا نیز چنین است.

پس وظیفهٔ تفسیر این نیست که یک رمز ساده را پیدا کند، بلکه باید شبکهٔ معنا را بررسی کند.

تفاوت روان‌کاوی با رمزگشایی ساده
ریکور تأکید می‌کند که تفسیر فرویدی مانند پیدا کردن معنی یک علامت در فرهنگ لغت نیست.

مثلاً نمی‌توان گفت:

«هرگاه فلان تصویر در خواب آمد، همیشه یک معنای ثابت دارد.»

زیرا معنا به:

زندگی شخص،

خاطرات،

روابط،

و موقعیت روانی فرد

وابسته است.

رؤیا و خودشناسی
از دید ریکور، اهمیت بزرگ فروید این است که نشان می‌دهد:

خودشناسی از راه نگاه مستقیم به درون به دست نمی‌آید.

انسان باید از نشانه‌ها عبور کند.

یعنی:

من خودم را از طریق چیزی که در ابتدا برایم بیگانه و ناشناخته است، بهتر می‌شناسم.

پیوند با فلسفهٔ ریکور
این موضوع بعدها در آثار ریکور نیز ادامه پیدا می‌کند:

انسان موجودی است که خودش را از طریق واسطه‌ها می‌فهمد:

زبان،

نماد،

روایت،

تاریخ.

ما مستقیماً به «خود» دسترسی نداریم؛ بلکه از مسیر تفسیر به خود نزدیک می‌شویم.

جمع‌بندی این بخش
ریکور از تحلیل فرویدی رؤیا چنین نتیجه می‌گیرد:

رؤیا یک پدیدهٔ بی‌معنا نیست.

معنای انسانی اغلب در لایه‌های پنهان قرار دارد.

تفسیر، راه رسیدن از ظاهر به عمق است.

ناخودآگاه فقط نیروی کور نیست؛ با زبان نمادها سخن می‌گوید.

فهم انسان بدون فهم ساختارهای نمادین ممکن نیست.

در ادامهٔ کتاب، ریکور به بحث بسیار مهم «سه استاد سوءظن» (Les maîtres du soupçon / The Masters of Suspicion) بازمی‌گردد و جایگاه فروید را در کنار مارکس و نیچه بررسی می‌کند؛ جایی که او توضیح می‌دهد چرا دوران جدید، مفهوم سادهٔ آگاهی و خودشناسی را دگرگون کرده است.


سه استاد سوءظن
Les maîtres du soupçon / The Masters of Suspicion
یکی از مشهورترین بخش‌های اندیشهٔ ریکور در فروید و فلسفه، قرار دادن فروید در کنار دو متفکر بزرگ دیگر است:

Karl Marx

Friedrich Nietzsche

Sigmund Freud

ریکور این سه را «استادان سوءظن» می‌نامد.

چرا «سوءظن»؟
زیرا هر سه به ما یاد می‌دهند که نباید فوراً معنای ظاهری چیزها را بپذیریم.

آن‌ها معتقدند:

آنچه انسان دربارهٔ خودش، جامعه یا ارزش‌هایش می‌گوید، همیشه تمام حقیقت نیست.

پشت سطح آشکار، نیروها و معناهای پنهانی وجود دارند.

فروید: سوءظن به آگاهی
Soupçon envers la conscience / Suspicion toward Consciousness
از نگاه فروید:

آگاهی مرکز کامل وجود انسان نیست.

انسان ممکن است فکر کند:

«من می‌دانم چرا این کار را کردم.»

اما روان‌کاوی می‌پرسد:

آیا واقعاً می‌دانی؟

شاید انگیزه‌هایی وجود داشته باشند که خودت از آن‌ها بی‌خبری.

مثال
فردی ممکن است بگوید:

«من فقط به دلیل منطقی این تصمیم را گرفتم.»

اما تحلیل روانی ممکن است نشان دهد:

ترس،

میل پنهان،

تجربهٔ گذشته،

یا تعارض حل‌نشده

نیز در آن تصمیم نقش داشته‌اند.

مارکس: سوءظن به ایدئولوژی
Idéologie / Ideology
مارکس نشان می‌دهد که باورهای انسان‌ها همیشه صرفاً نتیجهٔ تفکر آزاد و بی‌طرفانه نیستند.

گاهی ایده‌ها و ارزش‌های یک جامعه با:

ساختارهای اقتصادی،

منافع گروه‌ها،

روابط قدرت

پیوند دارند.

پس باید پرسید:

چه شرایطی باعث شده است این باورها شکل بگیرند؟

نیچه: سوءظن به ارزش‌ها
Généalogie / Genealogy
نیچه به‌جای پذیرفتن ارزش‌های اخلاقی موجود، تاریخ پیدایش آن‌ها را بررسی می‌کند.

او می‌پرسد:

این ارزش از کجا آمده است؟

چه نیروهایی پشت آن قرار دارند؟

آیا آنچه «فضیلت» می‌نامیم همیشه واقعاً فضیلت است؟

وجه مشترک سه نفر
از نظر ریکور، هر سه یک حرکت مشترک دارند:

آن‌ها از سطح ظاهر عبور می‌کنند.

ظاهر:

آگاهی،

ارزش‌های پذیرفته‌شده،

باورهای اجتماعی.

عمق:

ناخودآگاه،

منافع،

نیروهای زندگی.

اما آیا سوءظن همه چیز را نابود می‌کند؟
این پرسش مهمی برای ریکور است.

اگر همیشه شک کنیم، آیا دیگر هیچ معنایی باقی می‌ماند؟

آیا نتیجهٔ نهایی این نیست که همه چیز توهم است؟

ریکور پاسخ می‌دهد:

نه.

سوءظن مرحلهٔ اول تفسیر است، نه آخر آن.

دو مرحلهٔ تفسیر
مرحلهٔ اول:
تخریب توهم‌ها

یعنی نشان دادن اینکه ظاهر همیشه کافی نیست.

مرحلهٔ دوم:
بازگشت به معنا

پس از کشف لایه‌های پنهان، باید دوباره پرسید:

این پدیده چه معنای انسانی دارد؟

تفاوت ریکور با نیچه، مارکس و فروید
ریکور از آن‌ها می‌آموزد که انسان شفاف نیست.

اما نمی‌خواهد به بدبینی کامل برسد.

او معتقد است:

پس از سوءظن، امکان نوعی «احیای معنا» وجود دارد.

انسان فقط مجموعه‌ای از نیروهای پنهان نیست؛ بلکه موجودی است که می‌تواند خود را دوباره تفسیر کند.

اهمیت این بحث برای فلسفهٔ خود
این بحث مستقیماً به مسئلهٔ «خود» مربوط است.

اگر فروید درست بگوید، من فقط آن چیزی نیستم که دربارهٔ خودم می‌دانم.

اما آیا این به معنای نابودی خود است؟

ریکور می‌گوید:

نه.

بلکه خود باید از مسیر تفسیر، از میان لایه‌های پنهان عبور کند.

نتیجهٔ این بخش
ریکور با مفهوم «استادان سوءظن» نشان می‌دهد:

انسان برای شناخت خود باید از توهم شفافیت کامل آگاهی عبور کند.

فروید ناخودآگاه را کشف می‌کند.

مارکس نیروهای اجتماعی و اقتصادی پشت ایده‌ها را آشکار می‌کند.

نیچه منشأ تاریخی و قدرت‌محور ارزش‌ها را بررسی می‌کند.

اما تفسیر نباید در مرحلهٔ نابودی معنا متوقف شود؛ باید راهی برای فهم عمیق‌تر انسان پیدا کند.

در ادامهٔ کتاب، ریکور وارد بحث بسیار مهم «اقتصاد روانی فروید» (Économie psychique / Psychic Economy) می‌شود؛ یعنی اینکه چگونه فروید تلاش می‌کند زندگی روانی را با مفاهیمی مانند میل (Désir / Desire)، انرژی روانی (Énergie psychique / Psychic Energy) و اصل لذت (Principe de plaisir / Pleasure Principle) توضیح دهد، و ریکور بررسی می‌کند که آیا این زبان نیروها با زبان تفسیر و معنا سازگار است یا نه.

اقتصاد روانی فروید از نگاه ریکور
Économie psychique / Psychic Economy
پس از بررسی فروید به‌عنوان یک مفسرِ نشانه‌ها، ریکور اکنون به جنبهٔ دیگری از اندیشهٔ فروید می‌پردازد:

فروید فقط نمی‌گوید که انسان معناهای پنهان دارد؛ او همچنین می‌کوشد توضیح دهد که چه نیروهایی این زندگی روانی را به حرکت درمی‌آورند.

اینجا با زبان دوم فروید روبه‌رو می‌شویم:

انرژی،

نیرو،

کشش،

تعارض.

میل
Désir / Desire
یکی از مفاهیم مرکزی در فروید، میل است.

اما ریکور توضیح می‌دهد که میل در روان‌کاوی با «خواست آگاهانه» یکی نیست.

ممکن است انسان چیزی را بخواهد، اما خودش نداند که واقعاً چه می‌خواهد.

میل می‌تواند در سطحی عمیق‌تر از تصمیم آگاهانه عمل کند.

اصل لذت
Principe de plaisir / Pleasure Principle
فروید در توضیح زندگی روانی اولیه، از اصلی سخن می‌گوید که بر اساس آن دستگاه روانی تمایل دارد تنش را کاهش دهد و به وضعیت آرامش بازگردد.

یعنی روان انسان گرایش دارد:

ناراحتی را کم کند،

لذت را افزایش دهد،

فشارهای درونی را کاهش دهد.

اصل واقعیت
Principe de réalité / Reality Principle
اما انسان فقط بر اساس لذت فوری زندگی نمی‌کند.

واقعیت بیرونی، قوانین اجتماعی و نیازهای زندگی باعث می‌شوند که فرد خواسته‌های خود را تنظیم کند.

به همین دلیل، روان انسان میان:

میل،

محدودیت،

و واقعیت

درگیر است.

تعارض روانی
Conflit psychique / Psychic Conflict
برای ریکور، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های نظریهٔ فروید این است که انسان موجودی هماهنگ و یکپارچه نیست.

درون انسان نیروهای مختلفی وجود دارند که ممکن است با یکدیگر تعارض داشته باشند.

مثلاً:

میل به انجام کاری،

ترس از پیامد آن،

ارزش‌های اخلاقی،

خاطرات گذشته،

ممکن است هم‌زمان عمل کنند.

سرکوب به‌عنوان سازوکار نیرو و معنا
ریکور در اینجا دوباره به دوگانگی اصلی فروید بازمی‌گردد.

سرکوب را می‌توان از دو زاویه دید:

زاویهٔ نیرو
یک انرژی روانی کنار زده می‌شود.

زاویهٔ معنا
یک میل یا معنای خاص اجازهٔ ورود به آگاهی پیدا نمی‌کند.

پس سرکوب هم یک فرایند اقتصادی (در معنای انرژی روانی) است و هم یک مسئلهٔ تفسیری.

نهاد، خود و فرامن
Ça / Id
نهاد یا «آن»، بخش غریزی و ناآگاه روان است.

با امیال و کشش‌های ابتدایی ارتباط دارد.

Moi / Ego
خود، بخشی است که میان خواسته‌های درونی و واقعیت بیرونی میانجی‌گری می‌کند.

Surmoi / Superego
فرامن، نمایندهٔ ارزش‌ها، ممنوعیت‌ها و معیارهای درونی‌شدهٔ اجتماعی و اخلاقی است.

اهمیت فلسفی این تقسیم‌بندی
ریکور تأکید می‌کند که این تقسیم‌بندی فقط یک مدل روان‌شناختی نیست.

این تقسیم‌بندی تصویر ما از انسان را تغییر می‌دهد.

انسان دیگر موجودی نیست که یک «منِ واحد» در مرکز همه چیز دارد.

بلکه شخصیتی چندلایه است که باید خودش را از خلال این لایه‌ها بفهمد.

پرسش اصلی ریکور
اما مسئله‌ای باقی می‌ماند:

اگر فروید همه چیز را با زبان نیروها و انرژی توضیح دهد، آیا جایی برای معنا باقی می‌ماند؟

آیا انسان فقط میدان نبرد نیروهای روانی است؟

یا هنوز می‌توان از:

فهم،

تفسیر،

مسئولیت،

و آزادی

سخن گفت؟

پاسخ ریکور
ریکور نمی‌خواهد فروید را رد کند.

او می‌گوید:

قدرت فروید دقیقاً در این است که نشان می‌دهد انسان باید ابتدا با بخش‌های ناشناختهٔ خود روبه‌رو شود.

اما پس از این رویارویی، مرحله‌ای دیگر آغاز می‌شود:

انسان می‌تواند آنچه را در خود کشف کرده، دوباره تفسیر کند و شکل تازه‌ای از خودفهمی بسازد.

جمع‌بندی این بخش
در این قسمت، ریکور نشان می‌دهد:

فروید انسان را موجودی تحت تأثیر نیروهای ناآگاه می‌بیند.

میل، تعارض و سرکوب، ساختار اصلی زندگی روانی را شکل می‌دهند.

زبان انرژی در فروید اهمیت دارد.

اما این زبان به‌تنهایی کافی نیست؛ زیرا انسان فقط نیرو نیست، بلکه موجودی دارای معناست.

پروژهٔ ریکور این است که نشان دهد چگونه «نیرو» و «معنا» می‌توانند در یک فلسفهٔ تفسیر انسان کنار هم قرار گیرند.

در ادامه، ریکور وارد یکی از بحث‌های مهم‌تر کتاب می‌شود: رابطهٔ فروید با آگاهی، خود و سوژه (Sujet / Subject)؛ یعنی اینکه پس از کشف ناخودآگاه، آیا هنوز می‌توان از «من» یا «خود» سخن گفت، و این مسئله چگونه راه را برای فلسفهٔ معاصرِ خودشناسی باز می‌کند.


فروید، آگاهی و مسئلهٔ سوژه
Freud, conscience et sujet / Freud, Consciousness and the Subject
یکی از بزرگ‌ترین پیامدهای فلسفی فروید از نگاه ریکور این است که تصویر سنتی انسان به‌عنوان «سوژه‌ای کاملاً آگاه از خود» را به چالش می‌کشد.

فلسفهٔ جدید، به‌ویژه از دکارت به بعد، اغلب از این نقطه آغاز می‌کرد:

انسان موجودی است که از طریق آگاهی خویش می‌تواند خودش را بشناسد.

اما فروید این اطمینان را متزلزل می‌کند.

مسئلهٔ کوژیتو
Cogito / Cogito
در سنت دکارتی:

«من فکر می‌کنم، پس هستم.»

یعنی اندیشیدن، راهی مستقیم برای رسیدن به یقین دربارهٔ خود است.

اما فروید می‌پرسد:

آیا این «منِ فکرکننده» تمام حقیقت وجود انسان را در اختیار دارد؟

یا بخشی از وجود او خارج از آگاهی‌اش عمل می‌کند؟

کشف ناخودآگاه
Inconscient / Unconscious
ناخودآگاه برای فروید فقط چیزهایی نیست که فعلاً به یاد نمی‌آوریم.

بلکه قلمرویی است که:

امیال سرکوب‌شده،

خاطرات دردناک،

تعارض‌های حل‌نشده،

در آن عمل می‌کنند.

نتیجهٔ فلسفی
از نظر ریکور، اهمیت فروید در این نیست که می‌گوید:

«آگاهی بی‌ارزش است.»

بلکه می‌گوید:

«آگاهی کافی نیست.»

انسان باید بپذیرد که بخشی از خودش برای خودش ناشناخته است.

آیا خود از بین می‌رود؟
این پرسش بسیار مهمی است.

اگر من حتی خودم را کاملاً نمی‌شناسم، آیا هنوز می‌توانم بگویم «من» وجود دارم؟

آیا فروید مفهوم شخص را نابود می‌کند؟

پاسخ ریکور
ریکور می‌گوید:

نه.

اما باید مفهوم «خود» را تغییر دهیم.

خود دیگر یک مرکز کاملاً شفاف و ثابت نیست.

بلکه چیزی است که باید به دست آید، کشف شود و تفسیر شود.

خود به‌عنوان وظیفه
این ایده بعدها در کتاب خود همچون دیگری نیز ظاهر می‌شود.

انسان فقط چیزی نیست که هست؛

بلکه کسی است که باید خودش را بسازد.

خودشناسی یک نتیجهٔ فوری نیست؛ یک مسیر است.

نقش زبان
ریکیور تأکید می‌کند که ما به ناخودآگاه نیز از طریق زبان نزدیک می‌شویم.

ناخودآگاه خودش را در شکل‌های مختلف نشان می‌دهد:

رؤیا،

شوخی،

لغزش زبانی،

نشانه‌های روانی.

همهٔ این‌ها نوعی بیان هستند.

چرا زبان مهم است؟
زیرا انسان فقط مجموعه‌ای از واکنش‌های زیستی نیست.

او موجودی است که معنا تولید می‌کند.

حتی وقتی چیزی پنهان می‌شود، معمولاً به شکل یک نشانه بازمی‌گردد.

تحلیل و تفسیر
در اینجا تفاوت میان فروید و برخی نظریه‌های صرفاً زیست‌شناختی روشن می‌شود.

اگر یک رفتار فقط یک واکنش شیمیایی باشد، نیازمند تفسیر نیست.

اما اگر یک رفتار حامل معنا باشد، باید فهمیده شود.

آزادی پس از فروید
یک پرسش مهم:

اگر ناخودآگاه بر ما اثر می‌گذارد، آیا آزادی از بین می‌رود؟

ریکور چنین نتیجه‌ای نمی‌گیرد.

او معتقد است:

آزادی پس از شناخت محدودیت‌ها آغاز می‌شود.

کسی که از نیروهای پنهان خود بی‌خبر است، کمتر آزاد است.

اما کسی که آن‌ها را می‌شناسد، امکان بیشتری برای انتخاب آگاهانه پیدا می‌کند.

جملهٔ کلیدی این بخش
می‌توان اندیشهٔ ریکور را چنین خلاصه کرد:

انسان نه ارباب کامل خویش است، نه صرفاً قربانی نیروهای ناشناخته؛ بلکه موجودی است که باید از طریق تفسیر، میان آنچه می‌داند و آنچه نمی‌داند، رابطه‌ای تازه برقرار کند.

جمع‌بندی
در این بخش ریکور نشان می‌دهد:

فروید تصور سنتی از سوژهٔ کاملاً شفاف را نقد می‌کند.

ناخودآگاه نشان می‌دهد که انسان برای خودش کاملاً حاضر نیست.

اما این به معنای نابودی خود نیست.

خود باید از مسیر تفسیر، زبان و مواجهه با لایه‌های پنهان وجود شکل گیرد.

خودشناسی یک فرایند است، نه یک دادهٔ فوری.

در ادامهٔ کتاب، ریکور به موضوع بسیار مهم «فرهنگ، تمدن و مسئلهٔ میل» (Culture, Civilization and Desire) در فروید می‌پردازد؛ یعنی تحلیل آثاری مانند تمدن و ملالت‌های آن و اینکه چگونه تعارض میان میل فردی و نظم اجتماعی، بخشی بنیادی از وضعیت انسانی است.

فروید، فرهنگ و تعارض تمدن
Culture et civilisation / Culture and Civilization
یکی از مهم‌ترین بخش‌هایی که ریکور در خوانش فلسفی خود از فروید بررسی می‌کند، این پرسش است:

اگر انسان موجودی دارای میل است، چگونه می‌تواند در جامعه و تمدن زندگی کند؟

این مسئله به آثار متأخر فروید، به‌ویژه تحلیل او از فرهنگ و تمدن مربوط می‌شود.

میل فرد و نظم اجتماعی
از نگاه فروید، میان دو قطب همیشه تنشی وجود دارد:

میل
Désir / Desire

انسان دارای خواسته‌ها و کشش‌هایی است که می‌خواهد آن‌ها را ارضا کند.

فرهنگ
Culture / Culture

جامعه برای ادامهٔ زندگی خود نیازمند:

قانون،

ممنوعیت،

نظم،

کنترل رفتارها

است.

مسئلهٔ اصلی
جامعه نمی‌تواند اجازه دهد همهٔ امیال بدون محدودیت دنبال شوند.

زیرا زندگی مشترک نیازمند قواعد است.

اما این محدودیت‌ها هزینه دارند.

انسان برای ورود به تمدن، بخشی از آزادی غریزی خود را محدود می‌کند.

سرکوب فرهنگی
Refoulement / Repression
فروید توضیح می‌دهد که فرهنگ تا اندازه‌ای بر پایهٔ مهار امیال بنا شده است.

اما آنچه کنار زده می‌شود، همیشه ناپدید نمی‌شود.

ممکن است به شکل‌های دیگری بازگردد:

اضطراب،

ناراحتی روانی،

تعارض درونی،

نشانه‌های روانی.

نگاه ریکور به این مسئله
ریکور فقط به جنبهٔ روان‌شناختی این موضوع توجه نمی‌کند.

او می‌پرسد:

این نظریه دربارهٔ وضعیت انسانی چه می‌گوید؟

پاسخ او:

فروید نشان می‌دهد که انسان موجودی دوگانه است.

او هم:

خواهان تحقق میل خویش است،

و هم نیازمند جهانی مشترک با دیگران.

فرهنگ فقط سرکوب نیست
در اینجا ریکور یک نکتهٔ مهم اضافه می‌کند.

اگر فقط بر وجه منفی تأکید کنیم، فرهنگ را صرفاً زندانی برای میل می‌بینیم.

اما فرهنگ همچنین امکان‌های تازه‌ای ایجاد می‌کند:

زبان،

هنر،

علم،

اخلاق،

رابطهٔ انسانی.

یعنی همان چیزی که میل را محدود می‌کند، امکان‌های جدیدی نیز برای انسان می‌سازد.

والایش
Sublimation / Sublimation
یکی از مفاهیم مهم فروید در این زمینه، والایش است.

یعنی تبدیل انرژی میل به فعالیت‌هایی که ارزش فرهنگی دارند.

برای مثال:

انرژی روانی می‌تواند در مسیر:

آفرینش هنری،

پژوهش علمی،

فعالیت فکری

به کار گرفته شود.

اهمیت فلسفی والایش
برای ریکور، والایش نشان می‌دهد که میل انسان فقط نیرویی کور نیست.

میل می‌تواند تغییر شکل دهد و در ساختن معنا و فرهنگ نقش داشته باشد.

رابطهٔ فروید و اخلاق
اینجا یک پرسش مهم مطرح می‌شود:

اگر اخلاق و فرهنگ نتیجهٔ مهار میل هستند، آیا اخلاق صرفاً یک محدودیت مصنوعی است؟

ریکور می‌گوید:

این نتیجه‌گیری ساده‌انگارانه است.

فروید نشان می‌دهد که اخلاق ریشه در تعارض‌های عمیق انسانی دارد، اما این بدان معنا نیست که ارزش‌های اخلاقی بی‌معنا هستند.

انسان میان طبیعت و فرهنگ
یکی از برداشت‌های مهم ریکور این است که فروید تصویری پیچیده از انسان ارائه می‌دهد.

انسان:

نه فقط موجودی طبیعی است،

نه فقط محصول فرهنگ.

او موجودی است که دائماً میان:

میل و قانون،

فرد و جامعه،

ناآگاه و آگاه

در حرکت است.

پیوند با پروژهٔ کلی ریکور
این بحث به موضوع اصلی تمام فلسفهٔ ریکور مربوط می‌شود:

انسان موجودی است که باید خودش را تفسیر کند.

زیرا حتی فرهنگ، اخلاق و هویت شخصی نیز چیزهایی نیستند که کاملاً شفاف و ساده باشند.

جمع‌بندی
در این بخش ریکور نشان می‌دهد:

فروید تعارض میان میل فردی و نظم اجتماعی را آشکار می‌کند.

تمدن بدون محدودیت میل ممکن نیست.

محدودیت میل می‌تواند رنج ایجاد کند.

اما فرهنگ فقط سرکوب نیست؛ امکان‌های تازهٔ انسانی نیز ایجاد می‌کند.

والایش نشان می‌دهد که انرژی میل می‌تواند به آفرینش و معنا تبدیل شود.

انسان همیشه میان طبیعت و فرهنگ، آزادی و محدودیت، حرکت می‌کند.

در ادامهٔ کتاب، ریکور به یکی از بحث‌های نهایی و بسیار مهم می‌رسد: آیا روان‌کاوی فقط یک نظریه دربارهٔ گذشته است، یا راهی برای رهایی و بازسازی خود؟ در این بخش، مفهوم تفسیر رهایی‌بخش (Herméneutique libératrice / Liberating Hermeneutics) و نسبت فروید با آزادی و خودفهمی بررسی می‌شود.


روان‌کاوی، رهایی و بازسازی خود
Herméneutique de la libération / Hermeneutics of Liberation
پس از بررسی ناخودآگاه، رؤیا، میل و فرهنگ، ریکور به پرسشی اساسی می‌رسد:

اگر انسان تحت تأثیر نیروهای پنهان قرار دارد، هدف روان‌کاوی چیست؟

آیا فقط کشف کردن گذشته است؟

یا اینکه می‌تواند راهی برای تغییر رابطهٔ انسان با خودش باشد؟

روان‌کاوی به‌عنوان شناخت خود
فروید در نگاه ریکور، صرفاً یک نظریه‌پرداز دربارهٔ بیماری‌های روانی نیست.

او نوعی مسیر خودشناسی پیشنهاد می‌کند.

اما این خودشناسی با تصور سادهٔ «نگاه کردن به درون و یافتن حقیقت آماده» تفاوت دارد.

زیرا در انسان چیزی وجود دارد که پنهان است و باید از راه تفسیر آشکار شود.

از توهم به شناخت
یکی از جنبه‌های مهم روان‌کاوی، از بین بردن توهم‌هاست.

انسان ممکن است دربارهٔ خودش داستانی بسازد که کامل یا دقیق نباشد.

مثلاً:

انگیزه‌های واقعی خود را نشناسد،

علت برخی رفتارهایش را اشتباه بفهمد،

گذشتهٔ خود را به شکلی تحریف‌شده روایت کند.

تحلیل روان‌کاوی تلاش می‌کند این فاصله میان تصور انسان از خود و واقعیت روانی او را آشکار کند.

آگاهی تازه
Prise de conscience / Coming to Awareness
اما ریکور تأکید می‌کند که هدف فقط اضافه کردن اطلاعات دربارهٔ خود نیست.

مسئله این نیست که انسان فقط بداند «چه چیزی در ناخودآگاه او وجود دارد».

مسئله این است که رابطهٔ او با خودش تغییر کند.

شناخت باید به دگرگونی منجر شود.

آیا فروید آزادی را از بین می‌برد؟
این یکی از بزرگ‌ترین سوءتفاهم‌ها دربارهٔ فروید است.

اگر ناخودآگاه وجود دارد، آیا انسان دیگر آزاد نیست؟

ریکور پاسخ می‌دهد:

فروید آزادی ساده و خیالی را از بین می‌برد؛ یعنی این تصور که انسان همیشه کاملاً بر خودش مسلط است.

اما در عوض، نوع عمیق‌تری از آزادی را امکان‌پذیر می‌کند.

آزادی پس از تفسیر
انسان زمانی آزادتر می‌شود که:

نیروهای پنهان خود را بشناسد،

گذشتهٔ خود را دوباره بفهمد،

الگوهای تکرارشوندهٔ رفتارش را تشخیص دهد.

پس آزادی نتیجهٔ نادیده گرفتن ناخودآگاه نیست؛ بلکه نتیجهٔ مواجهه با آن است.

تفسیر به‌عنوان میانجی
یکی از ایده‌های مهم ریکور این است که انسان همیشه از طریق میانجی‌ها خود را می‌فهمد.

این میانجی‌ها عبارت‌اند از:

زبان،

نماد،

روایت،

خاطره.

روان‌کاوی نیز یکی از این مسیرهای میانجی است.

رابطهٔ گذشته و آینده
فروید به گذشته، مخصوصاً کودکی، اهمیت زیادی می‌دهد.

اما ریکور تأکید می‌کند که فهم گذشته فقط برای ماندن در گذشته نیست.

هدف این است که گذشته به شکلی تازه فهمیده شود تا امکان آینده‌ای متفاوت ایجاد شود.

تفاوت با جبرگرایی
ریکور نمی‌خواهد بگوید:

«همه چیز در کودکی تعیین شده است.»

بلکه می‌گوید:

گذشته بر ما اثر می‌گذارد، اما تفسیر دوبارهٔ گذشته می‌تواند رابطهٔ ما با آن را تغییر دهد.

انسان به‌عنوان موجود تفسیرکننده
اینجا ریکور به یکی از اصول اصلی فلسفهٔ خود نزدیک می‌شود:

انسان موجودی است که باید خودش را بفهمد.

اما این فهم همیشه کامل و نهایی نیست.

ما از طریق تفسیرهای تازه، دائماً رابطهٔ خود با خویشتن را بازسازی می‌کنیم.

جمع‌بندی این بخش
در این قسمت، ریکور نشان می‌دهد:

روان‌کاوی فقط کشف ناخودآگاه نیست؛ راهی برای خودفهمی است.

هدف تحلیل، نابودی گذشته نیست، بلکه فهم دوبارهٔ آن است.

شناخت ناخودآگاه می‌تواند آزادی را افزایش دهد.

انسان نه کاملاً شفاف است و نه کاملاً اسیر نیروهای پنهان.

آزادی از مسیر تفسیر و آشتی دادن بخش‌های مختلف وجود انسان شکل می‌گیرد.

در ادامهٔ بحث، ریکور به جمع‌بندی نهایی کتاب می‌رسد: جایگاه فروید در تاریخ فلسفهٔ خود و نسبت او با هرمنوتیک؛ یعنی اینکه چرا فروید یکی از کسانی است که مفهوم «خود» را برای همیشه تغییر داد.


جایگاه فروید در فلسفهٔ خود
Freud et la philosophie du sujet / Freud and the Philosophy of the Subject
در بخش‌های پایانی بحث، ریکور تلاش می‌کند جایگاه نهایی فروید را مشخص کند.

پرسش اصلی:

فروید چه چیزی را دربارهٔ انسان تغییر داد که پس از او دیگر نمی‌توان مانند گذشته دربارهٔ «خود» سخن گفت؟

پایان تصور انسانِ کاملاً شفاف
پیش از فروید، یکی از تصورات قدرتمند فلسفی این بود که انسان می‌تواند از طریق آگاهی، خودش را بشناسد.

یعنی:

من به درون خود نگاه می‌کنم و حقیقت خودم را می‌یابم.

فروید این تصویر را پیچیده کرد.

او نشان داد که میان:

آنچه من دربارهٔ خودم می‌دانم

و

آنچه در من عمل می‌کند

فاصله وجود دارد.

خود دیگر یک دادهٔ آماده نیست
ریکور نتیجه می‌گیرد که «خود» چیزی نیست که مانند یک شیء در درون ما قرار داشته باشد و فقط کشف شود.

خود باید ساخته و فهمیده شود.

این فهم از طریق:

زبان،

خاطره،

تفسیر،

رابطه با دیگران،

شکل می‌گیرد.

فروید و هرمنوتیک
Herméneutique / Hermeneutics
اهمیت اصلی فروید برای ریکور در این است که او یک شیوهٔ تازهٔ خواندن انسان را ارائه کرد.

انسان مانند یک متن است:

سطح ظاهری دارد،

لایه‌های پنهان دارد،

نیازمند تفسیر است.

اما فروید فقط مفسر نیست
ریکور یک نکتهٔ ظریف را مطرح می‌کند:

فروید را نمی‌توان فقط یک هرمنوتیست دانست.

زیرا فروید همچنین دربارهٔ:

نیروهای روانی،

انرژی میل،

سازوکارهای ذهنی

سخن می‌گوید.

پس روان‌کاوی در نقطهٔ برخورد دو جهان قرار دارد:

توضیح علمی (Explanation)

و

فهم تفسیری (Understanding)

اهمیت «سوءظن»
فروید به ما آموخت که باید نسبت به آگاهی ساده و فوری شک کنیم.

اما ریکور می‌گوید:

سوءظن فقط مرحلهٔ اول است.

اگر فقط بگوییم:

«آنچه انسان می‌گوید واقعی نیست، پشت آن چیز دیگری است»

هنوز به فهم کامل انسان نرسیده‌ایم.

مرحلهٔ دوم: بازسازی معنا
پس از کشف لایه‌های پنهان، باید پرسید:

این معناهای پنهان چگونه می‌توانند دوباره در زندگی انسان جای بگیرند؟

هدف فقط افشا کردن نیست؛ هدف فهمیدن است.

رابطهٔ فروید با دین و فرهنگ
ریکور همچنین نشان می‌دهد که فروید در تحلیل دین و فرهنگ، نقش یک منتقد را دارد.

فروید می‌پرسد:

آیا باورهای انسانی همیشه از حقیقت سرچشمه می‌گیرند؟

یا گاهی از:

ترس،

آرزو،

نیاز روانی

ناشی می‌شوند؟

اما ریکور معتقد نیست که نتیجهٔ این تحلیل باید نابودی همهٔ معناهای فرهنگی باشد.

از تخریب تا تفسیر عمیق‌تر
اینجا تفاوت ریکور با یک خوانش صرفاً منفی از فروید آشکار می‌شود.

برای ریکور:

فروید فقط نمی‌گوید:

«انسان خودش را فریب می‌دهد.»

بلکه کمک می‌کند انسان:

«خودش را عمیق‌تر بفهمد.»

میراث فروید
از نگاه ریکور، میراث اصلی فروید چند چیز است:

۱. انسان برای خودش کاملاً حاضر نیست.
The self is not transparent to itself.

۲. معنا همیشه در سطح ظاهر قرار ندارد.
۳. خودشناسی نیازمند تفسیر است.
۴. انسان باید با بخش‌های ناشناختهٔ وجود خود روبه‌رو شود.
نتیجهٔ نهایی کتاب
اگر کل پروژهٔ فروید و فلسفه را خلاصه کنیم:

ریکور می‌خواهد نشان دهد که فروید یکی از مهم‌ترین متفکرانی است که مفهوم انسان را دگرگون کرد.

فروید به ما نشان داد:

آگاهی تنها مرکز وجود انسان نیست.

ناخودآگاه بخشی از حقیقت انسان است.

نشانه‌ها و رؤیاها معنا دارند.

خودشناسی از مسیر تفسیر می‌گذرد.

اما ریکور یک قدم جلوتر می‌رود:

او می‌گوید انسان پس از کشف ناخودآگاه، نابود نمی‌شود؛ بلکه فرصت پیدا می‌کند شکل عمیق‌تری از خودفهمی را به دست آورد.

جمع‌بندی کل کتاب
مسیر کتاب چنین است:

فروید → ناخودآگاه → تفسیر → نماد → سوءظن → بازسازی معنا → خودفهمی

و پیام نهایی ریکور:

انسان موجودی است که هرگز کاملاً برای خودش حاضر نیست، اما می‌تواند از طریق تفسیر، گفت‌وگو و فهم دوبارهٔ تجربه‌هایش، به سوی شناخت عمیق‌تر خود حرکت کند.

این ایده بعداً در آثار مهم ریکور، به‌ویژه در «خود همچون دیگری» (Soi-même comme un autre / Oneself as Another)، به شکل کامل‌تر دربارهٔ هویت، روایت و مسئولیت ادامه پیدا می‌کند.


برچسب‌ها: پل ریکور, هرمنوتیک, کتاب, فروید و فلسفه
[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 2:10 ] [ عباس مهیاد ]


پل ریکور
خود همچون دیگری
Soi-même comme un autre / Oneself as Another

مقدمه
(Préface / Preface)
ریکور در همان آغاز کتاب، یک پرسش ساده اما بسیار عمیق مطرح می‌کند:

«وقتی می‌گویم "من"، دقیقاً از چه چیزی سخن می‌گویم؟»

این پرسش در نگاه اول بدیهی به نظر می‌رسد. همه ما هر روز از واژهٔ «من» استفاده می‌کنیم. اما ریکور معتقد است که اگر کمی دقیق‌تر شویم، می‌بینیم این واژه لایه‌های گوناگونی دارد.

مسئلهٔ اصلی کتاب
ریکور می‌گوید در سنت فلسفی، دو گرایش افراطی وجود داشته است.

گرایش نخست
«من» را کاملاً مستقل و خودبنیاد می‌بیند.

نمونه‌های مهم این گرایش را می‌توان در آثار René Descartes و تا حدی Immanuel Kant مشاهده کرد.

در این دیدگاه، سوژه (Sujet / Subject) نقطهٔ آغاز فلسفه است.

گرایش دوم
این تصور را کاملاً زیر سؤال می‌برد.

در این رویکرد، «من» دیگر مرکز ثابت شناخت نیست، بلکه محصول زبان، تاریخ، فرهنگ یا ساختارهای اجتماعی دانسته می‌شود.

ریکور چه می‌کند؟
او نه با دیدگاه نخست کاملاً موافق است و نه با دیدگاه دوم.

به جای انتخاب یکی از این دو، راه سومی پیشنهاد می‌کند.

او می‌گوید:

باید «خود» را از خلال رابطه‌اش با «دیگری» بفهمیم.

به همین دلیل عنوان کتاب «خود همچون دیگری» است.

واژهٔ «خود»
ریکیور میان دو مفهوم که در زبان فرانسه هر دو به هویت مربوط‌اند، تفاوت می‌گذارد.

Identité / Identity
هویت

اما این واژه دو معنای متفاوت دارد.

Mêmeté / Sameness
همان‌بودگی

یعنی آن جنبه‌ای از یک شخص که در طول زمان ثابت باقی می‌ماند.

مثلاً:

تاریخ تولد

اثر انگشت

DNA

بسیاری از ویژگی‌های پایدار

اگر پلیس بخواهد فردی را شناسایی کند، معمولاً با این نوع هویت سروکار دارد.

Ipséité / Selfhood
خودبودگی

این مفهوم برای ریکور بسیار مهم‌تر است.

او می‌گوید ممکن است بسیاری از ویژگی‌های ما تغییر کنند، اما همچنان همان شخص باقی بمانیم.

مثلاً:

کسی که در بیست‌سالگی پرخاشگر بوده، در پنجاه‌سالگی آرام شده است.

تقریباً تمام ویژگی‌های اخلاقی او تغییر کرده‌اند.

با این حال، ما هنوز می‌گوییم:

«این همان شخص است.»

اما این «همان» دیگر فقط به ویژگی‌های ثابت اشاره ندارد، بلکه به تداوم شخص در طول زندگی مربوط است.

چرا این تفاوت مهم است؟
ریکور می‌خواهد نشان دهد که انسان را نمی‌توان فقط با ویژگی‌های ثابت تعریف کرد.

هویت انسان بیشتر شبیه یک داستان است تا یک شیء.

Récit / Narrative
روایت

ما زندگی خود را صرفاً مجموعه‌ای از رخدادها نمی‌بینیم.

بلکه آن را به صورت یک روایت به هم پیوسته درک می‌کنیم.

مثال
فرض کنید دو نفر دقیقاً رویدادهای مشابهی را تجربه کرده‌اند.

یکی زندگی خود را چنین روایت می‌کند:

«تمام عمر قربانی بودم.»

دیگری همان رویدادها را این‌گونه می‌فهمد:

«از هر شکست چیزی آموختم.»

رخدادها ممکن است مشابه باشند، اما هویت روایی آن‌ها متفاوت است.

چرا «دیگری» اهمیت دارد؟
ریکیور می‌گوید:

هیچ‌کس نمی‌تواند کاملاً به تنهایی به خود برسد.

از همان کودکی:

زبان را از دیگران می‌آموزیم.

نام خود را از دیگران می‌گیریم.

از نگاه دیگران خود را می‌شناسیم.

مسئولیت را در برابر دیگران تجربه می‌کنیم.

بنابراین «خود» همیشه در رابطه با «دیگری» شکل می‌گیرد.

روش کتاب
ریکیور از یک روش واحد استفاده نمی‌کند.

او با رشته‌های مختلف وارد گفت‌وگو می‌شود:

فلسفهٔ زبان (Philosophie du langage / Philosophy of Language)

پدیدارشناسی (Phénoménologie / Phenomenology)

هرمنوتیک (Herméneutique / Hermeneutics)

فلسفهٔ کنش (Philosophie de l'action / Philosophy of Action)

اخلاق (Éthique / Ethics)

او معتقد است هیچ‌یک از این حوزه‌ها به تنهایی برای فهم «خود» کافی نیست.

ساختار کلی کتاب
کتاب در ده مطالعه (Études / Studies) تنظیم شده است.

این مطالعات را می‌توان در چهار مرحلهٔ اصلی خلاصه کرد:

تحلیل زبان و شیوه‌ای که در آن از «خود» سخن می‌گوییم.

بررسی کنش و عاملیت؛ یعنی اینکه چگونه خود را به عنوان «فاعل عمل» می‌شناسیم.

توضیح هویت روایی؛ اینکه چگونه داستان زندگی، هویت ما را شکل می‌دهد.

رسیدن به اخلاق و مسئولیت؛ جایی که رابطهٔ میان خود و دیگری به اوج می‌رسد.

مهم‌ترین پرسش مقدمه
ریکیور در واقع می‌خواهد پاسخ دهد:

چگونه می‌توان خود را شناخت، بدون اینکه آن را به یک «جوهر ثابت» فروکاست؟

چگونه می‌توان تغییر کرد و در عین حال همان شخص باقی ماند؟

چرا دیگری نه تهدید هویت، بلکه شرط شکل‌گیری آن است؟

این پرسش‌ها مسیر کل کتاب را تعیین می‌کنند. در مطالعهٔ اول (Première étude / First Study)، ریکور از همین نقطه آغاز می‌کند، اما به جای ورود مستقیم به اخلاق یا روان‌شناسی، از فلسفهٔ زبان شروع می‌کند و می‌پرسد: وقتی می‌گوییم «من»، «تو» یا «او»، این ضمیرها چگونه به اشخاص اشاره می‌کنند و چه چیزی دربارهٔ مفهوم «خود» آشکار می‌سازند؟ این انتخاب نشان می‌دهد که از نظر او، فهم هویت شخصی از تحلیل شیوهٔ سخن گفتن ما دربارهٔ خود آغاز می‌شود، نه از فرض گرفتن یک «من» کاملاً شفاف و مستقل از همان ابتدا.

مطالعهٔ اول
شخص و ارجاع شناسایی‌کننده
Première étude: La personne et la référence identifiante / First Study: The Person and Identifying Reference

چرا ریکور کتاب را با زبان آغاز می‌کند؟
شاید انتظار داشته باشیم کتابی دربارهٔ «خود» با روان‌شناسی یا آگاهی آغاز شود.

اما ریکور چنین نمی‌کند.

او می‌گوید:

قبل از اینکه بپرسیم:

«خود چیست؟»

باید بپرسیم:

«اصلاً چگونه دربارهٔ یک شخص سخن می‌گوییم؟»

زبان همیشه به چیزی اشاره می‌کند
ریکور از فلسفهٔ تحلیلی، به‌ویژه مباحث مربوط به ارجاع (Reference)، استفاده می‌کند.

او میان دو چیز تفاوت می‌گذارد:

معنا (Sens / Sense)

ارجاع (Référence / Reference)

مثال
وقتی می‌گوییم:

«این پزشک.»

معنای واژه روشن است.

اما اگر در اتاق چند پزشک باشند، هنوز معلوم نیست به کدام شخص اشاره می‌کنیم.

پس تنها دانستن معنا کافی نیست؛ باید بتوانیم ارجاع را نیز مشخص کنیم.

شخص به‌عنوان یک موجود قابل شناسایی
ریکیور می‌پرسد:

چه چیزی باعث می‌شود بگوییم:

«این همان فردی است که دیروز دیدم.»

در نگاه اول پاسخ ساده است:

چهره.

نام.

صدا.

بدن.

اما آیا این‌ها کافی هستند؟

اگر ظاهر تغییر کند چه؟
فرض کنید فردی:

پیر شود،

موهایش سفید شود،

جراحی انجام دهد،

حتی صدایش تغییر کند.

آیا دیگر همان شخص نیست؟

ما همچنان او را همان فرد می‌دانیم.

پس هویت شخص، فقط به ویژگی‌های ظاهری وابسته نیست.

اسم خاص
Nom propre / Proper Name

نام، یکی از ابزارهای شناسایی است.

اما ریکور تأکید می‌کند که نام به‌تنهایی هویت را توضیح نمی‌دهد.

مثال
اگر دو نفر هر دو «علی» نام داشته باشند، نام دیگر برای شناسایی کافی نیست.

پس نام تنها بخشی از فرایند شناسایی است.

بدن
Corps / Body

بدن نیز در شناسایی نقش مهمی دارد.

اما بدن هم دائماً تغییر می‌کند.

سلول‌ها جایگزین می‌شوند.

چهره دگرگون می‌شود.

با این حال، ما هنوز از «همان شخص» سخن می‌گوییم.

پس هویت را نمی‌توان تنها با بدن توضیح داد.

عمل
Action

ریکیور یک گام جلوتر می‌رود.

گاهی ما افراد را نه با ظاهر، بلکه با کارهایشان می‌شناسیم.

مثلاً می‌گوییم:

«او همان کسی است که این کتاب را نوشت.»

در اینجا عمل، بخشی از هویت شخص را آشکار می‌کند.

چرا این بحث مهم است؟
زیرا ریکور می‌خواهد نشان دهد:

«شخص» فقط یک جسم نیست.

فقط یک نام هم نیست.

بلکه موجودی است که:

سخن می‌گوید،

عمل می‌کند،

وعده می‌دهد،

مسئولیت می‌پذیرد،

و در طول زمان قابل شناسایی باقی می‌ماند.

نقد نگاه صرفاً زیست‌شناختی
اگر بگوییم:

«انسان فقط بدن است.»

آن‌گاه توضیح این نکته دشوار می‌شود که چرا یک انسان را در دوره‌های مختلف زندگی‌اش همان شخص می‌دانیم.

از سوی دیگر، اگر بگوییم:

«انسان فقط روحی ثابت است.»

تغییرات واقعی شخصیت و زندگی او نادیده گرفته می‌شود.

ریکیور به دنبال راهی میان این دو دیدگاه است.

شخص و شبکهٔ روابط
یکی از نکات مهم این مطالعه آن است که شخص را نمی‌توان جدا از روابطش فهمید.

ما همیشه در نسبت با دیگران شناخته می‌شویم:

فرزند کسی هستیم،

دوست کسی هستیم،

همکار کسی هستیم.

این روابط بخشی از نحوهٔ شناسایی ما را تشکیل می‌دهند.

زبان روزمره چه چیزی نشان می‌دهد؟
ریکیور توجه می‌کند که در زندگی روزمره معمولاً نمی‌گوییم:

«یک بدن وارد اتاق شد.»

بلکه می‌گوییم:

«احمد وارد شد.»

این تفاوت ساده نشان می‌دهد که در تجربهٔ عادی، انسان را صرفاً به‌عنوان یک شیء فیزیکی درک نمی‌کنیم.

نتیجهٔ مطالعهٔ اول تا اینجا
ریکیور به یک نتیجهٔ مقدماتی می‌رسد:

برای فهم «شخص» باید چند لایه را با هم در نظر گرفت:

بدن (Corps / Body)

نام (Nom propre / Proper Name)

گفتار (Parole / Speech)

کنش (Action)

و استمرار در طول زمان.

هیچ‌یک از این عناصر به‌تنهایی کافی نیست، اما کنار هم امکان می‌دهند که از یک «شخص» سخن بگوییم.

چرا این مقدمه برای ادامهٔ کتاب مهم است؟
تمام کتاب بر این ایده استوار است که «خود» چیزی نیست که از ابتدا کاملاً آماده و شفاف در اختیار ما باشد. ما از طریق زبان، کنش، روابط و روایت زندگی به‌تدریج خود را می‌شناسیم.

در مطالعهٔ دوم (Deuxième étude / Second Study)، ریکور از این پرسش فراتر می‌رود و به بررسی کنش انسانی (Action) می‌پردازد: وقتی می‌گوییم «من این کار را انجام دادم»، چگونه این عمل را به یک فاعل نسبت می‌دهیم و چه نسبتی میان «شخص» و «کنش» برقرار است؟ این گام، پلی میان فلسفهٔ زبان و نظریهٔ هویت شخصی در ادامهٔ کتاب ایجاد می‌کند.

مطالعه دوم
کنش و فاعل کنش
Deuxième étude: L'action et l'agent / Second Study: Action and the Agent

در مطالعهٔ اول، ریکور پرسید:

«یک شخص را چگونه شناسایی می‌کنیم؟»

اکنون سؤال عوض می‌شود.

او می‌پرسد:

چه چیزی باعث می‌شود بگوییم "این شخص این کار را انجام داد"؟

به نظر سؤال ساده‌ای است.

اما ریکور معتقد است که یکی از پیچیده‌ترین مسائل فلسفه دقیقاً همین است.

تفاوت میان «رخداد» و «کنش»
Événement / Event

رخداد

یعنی اتفاقی که صرفاً روی می‌دهد.

مثلاً:

باران می‌بارد.

سنگ از کوه سقوط می‌کند.

باد می‌وزد.

در این موارد، ما معمولاً از «فاعل اخلاقی» سخن نمی‌گوییم.

اما

Action / Action

کنش

چیزی است که آن را به یک عامل (Agent) نسبت می‌دهیم.

مثلاً:

کسی نامه‌ای نوشت.

پزشکی بیماری را درمان کرد.

دانشجویی کتابی را ترجمه کرد.

اینجا فوراً می‌پرسیم:

چه کسی این کار را انجام داد؟

چرا این سؤال مهم است؟
زیرا اگر نتوانیم کنش را به یک شخص نسبت دهیم،

دیگر مفاهیمی مانند:

مسئولیت (Responsabilité / Responsibility)

ستایش (Praise)

سرزنش (Blame)

عدالت (Justice)

معنا نخواهند داشت.

نسبت دادن کنش
ریکیور می‌گوید:

هر کنش

دو جنبه دارد.

جنبه اول
خودِ عمل.

مثلاً:

«در را باز کرد.»

جنبه دوم
فاعل عمل.

یعنی:

«چه کسی در را باز کرد؟»

این دو را نمی‌توان از هم جدا کرد.

کنش همیشه به کنشگر وابسته است.

نیت
Intention / Intention

اینجا ریکور وارد موضوع بسیار مهمی می‌شود.

فرض کنید:

دو نفر

به یک نفر

آسیب می‌زنند.

اما:

یکی

عمداً.

دیگری

تصادفاً.

از نظر نتیجه،

ممکن است آسیب یکسان باشد.

اما

از نظر کنش،

تفاوت بسیار بزرگی وجود دارد.

پس برای فهم کنش،

فقط نتیجه کافی نیست.

باید

نیت

را نیز بررسی کنیم.

چرا؟
زیرا کنش انسانی

صرفاً حرکت بدن نیست.

مثال

دست شما بالا می‌رود.

این می‌تواند:

کشش عضله باشد.

سلام کردن باشد.

رأی دادن باشد.

درخواست کمک باشد.

از نظر فیزیکی

حرکت تقریباً یکسان است.

اما

از نظر معنا

کاملاً متفاوت است.

بنابراین
حرکت بدن

به تنهایی

کنش نیست.

حرکت

وقتی

کنش می‌شود

که

درون شبکه‌ای از معنا

قرار گیرد.

زبان و کنش
ریکیور دوباره

به زبان

برمی‌گردد.

وقتی می‌گوییم:

«او قول داد.»

در واقع

فقط

یک جمله

توصیف نمی‌کنیم.

بلکه

یک عمل

انجام شده است.

اینجا ریکور از نظریهٔ کنش گفتاری (Speech Act) بهره می‌گیرد.

برخی جمله‌ها صرفاً اطلاعات نمی‌دهند؛ خودشان نوعی عمل هستند.

مثلاً:

قول دادن.

عذرخواهی کردن.

تبریک گفتن.

سوگند خوردن.

این‌ها با گفتن، انجام می‌شوند.

چرا وعده مهم است؟
Promesse / Promise

وعده یکی از کلیدهای کل کتاب است.

چرا؟

زیرا

وقتی امروز قولی می‌دهم،

در واقع

خودِ آینده‌ام را نیز متعهد می‌کنم.

یعنی فرض می‌کنم

کسی که فردا خواهد بود،

همان کسی است

که امروز وعده داده است.

این ما را به مسئلهٔ هویت بازمی‌گرداند.

اگر هیچ تداومی میان «منِ امروز» و «منِ فردا» نباشد،

اصلاً مفهوم وفاداری به وعده بی‌معنا می‌شود.

آیا انسان فقط مجموعه‌ای از اعمال است؟
ریکیور پاسخ می‌دهد:

نه.

اما

اعمال

بخش مهمی از هویت انسان را آشکار می‌کنند.

فرض کنید

از کسی بپرسند:

«او کیست؟»

پاسخ‌ها معمولاً این‌گونه‌اند:

نویسنده است.

پزشک است.

معلم است.

موسیقی‌دان است.

یعنی

ما انسان‌ها را

تا حد زیادی

از طریق

کنش‌های پایدارشان

می‌شناسیم.

شخصیت
Caractère / Character

ریکیور در اینجا نخستین گام را به سوی مفهوم «شخصیت» برمی‌دارد.

شخصیت فقط مجموعه‌ای از صفات نیست.

بلکه الگوی نسبتاً پایداری از:

عمل،

تصمیم،

واکنش،

و عادت

است.

عادت
Habitude / Habit

اگر کاری

بارها

تکرار شود،

کم‌کم

به بخشی از شخصیت تبدیل می‌شود.

مثلاً

اگر کسی

سال‌ها

راستگو باشد،

دیگر

راستگویی

فقط

یک عمل منفرد نیست.

بلکه

جزئی از شخصیت او شده است.

نکتهٔ بسیار مهم
ریکیور می‌گوید:

کنش

فقط چیزی نیست

که

از شخصیت

ناشی شود.

کنش

خودش نیز

شخصیت

را می‌سازد.

یعنی

ما

تنها با فکر کردن

خودمان نمی‌شویم.

بلکه

با عمل کردن

به تدریج

خود را

می‌سازیم.

نتیجهٔ مطالعهٔ دوم
در پایان این مطالعه، ریکور چند نتیجهٔ مهم می‌گیرد:

انسان را نمی‌توان جدا از کنش‌هایش فهمید.

کنش بدون فاعل معنا ندارد.

برای فهم کنش، باید نیت، زمینه و معنا را نیز در نظر گرفت.

وعده نمونه‌ای ویژه از کنش است، زیرا هویت شخص را در طول زمان پیش‌فرض می‌گیرد.

شخصیت نه امری کاملاً ثابت است و نه کاملاً سیال؛ بلکه در تعامل میان عادت‌ها، تصمیم‌ها و کنش‌های تکرارشونده شکل می‌گیرد.

در مطالعهٔ سوم (Troisième étude / Third Study)، ریکور یک گام عمیق‌تر برمی‌دارد و به این پرسش می‌رسد:

اگر انسان در طول زندگی تغییر می‌کند، چه چیزی باعث می‌شود همچنان همان شخص باقی بماند؟

در پاسخ به این پرسش، او تمایز مشهور میان همان‌بودگی (Mêmeté / Sameness) و خودبودگی (Ipséité / Selfhood) را با دقت بیشتری بسط می‌دهد؛ تمایزی که هستهٔ مرکزی کل کتاب است.

مطالعهٔ سوم
همان‌بودگی و خودبودگی
Troisième étude: Mêmeté et Ipséité / Third Study: Sameness and Selfhood

این مطالعه را بسیاری قلب کتاب می‌دانند. اگر کسی فقط یک فصل از خود همچون دیگری را بخواند، معمولاً همین فصل را پیشنهاد می‌کنند، زیرا مشهورترین تمایز فلسفی ریکور در آن مطرح می‌شود.

مسئلهٔ اصلی
ریکور می‌پرسد:

فرض کنید دوستی را بعد از سی سال دوباره می‌بینید.

او اکنون:

موهایش سفید شده است.

صورتش پر از چین‌وچروک است.

شغلش عوض شده است.

عقاید سیاسی‌اش تغییر کرده است.

سلیقه‌اش متفاوت شده است.

حتی لحن صحبت کردنش تغییر کرده است.

با وجود این، شما می‌گویید:

«او همان شخص است.»

اما این «همان» دقیقاً به چه معناست؟

دو معنای متفاوت از هویت
ریکور می‌گوید واژهٔ هویت (Identité / Identity) در زبان روزمره دو معنا دارد که اغلب با هم اشتباه گرفته می‌شوند.

نخست
Mêmeté / Sameness
همان‌بودگی

این همان معنایی است که در منطق یا شناسایی اشیا به کار می‌رود.

مثلاً:

این همان کتابی است که دیروز روی میز بود.

یا:

این همان اتومبیلی است که سال گذشته خریدی.

در اینجا هویت یعنی استمرار یک چیز با وجود تغییرات جزئی.

ویژگی‌های همان‌بودگی
در این نوع هویت، به ویژگی‌های نسبتاً پایدار توجه می‌کنیم.

مثلاً دربارهٔ یک انسان:

قد

رنگ چشم

اثر انگشت

ژن‌ها

تاریخ تولد

همهٔ این‌ها به شناسایی کمک می‌کنند.

اما ریکور می‌گوید:

این برای فهم انسان کافی نیست.

دوم
Ipséité / Selfhood
خودبودگی

اینجا بحث کاملاً عوض می‌شود.

خودبودگی به این معنا نیست که همهٔ ویژگی‌ها ثابت بمانند.

بلکه یعنی:

شخص، با وجود تغییر، همچنان خودِ او باقی بماند.

مثال
فرض کنید پزشکی که امروز می‌شناسید، بیست سال پیش دانشجوی کم‌تجربه‌ای بوده است.

او:

دانش بیشتری پیدا کرده،

شخصیتش پخته‌تر شده،

باورهایش تغییر کرده،

تجربه‌های تازه‌ای کسب کرده است.

اگر همان‌بودگی را ملاک بگیریم، باید بگوییم او دیگر همان فرد نیست؛ چون تقریباً همهٔ ویژگی‌هایش دگرگون شده‌اند.

اما ما در زندگی واقعی چنین نمی‌گوییم.

می‌گوییم:

«او همان شخص است، اما تغییر کرده است.»

این همان چیزی است که ریکور آن را خودبودگی می‌نامد.

شخصیت
Caractère / Character

ریکیور اکنون مفهوم شخصیت را بررسی می‌کند.

او می‌گوید:

شخصیت مجموعه‌ای از گرایش‌های نسبتاً پایدار است که به دیگران امکان می‌دهد ما را بشناسند.

مثلاً اگر کسی را به صداقت بشناسند، این ویژگی بخشی از شخصیت او شده است.

اما شخصیت کاملاً ثابت نیست؛ تجربه، تصمیم و آموزش می‌توانند آن را دگرگون کنند.

آیا تغییر شخصیت یعنی تغییر هویت؟
پاسخ ریکور:

نه.

ممکن است شخصیت دگرگون شود، اما هویت شخصی همچنان حفظ شود.

این نشان می‌دهد که هویت شخصی را نباید فقط با مجموعه‌ای از صفات یکی دانست.

وعده
Promesse / Promise

در اینجا ریکور به یکی از مهم‌ترین مثال‌های خود بازمی‌گردد.

فرض کنید امروز به دوستی قول می‌دهید:

«سال آینده در روز مشخصی به دیدنت می‌آیم.»

وقتی یک سال بعد به وعدهٔ خود وفادار می‌مانید، چه چیزی رخ داده است؟

در این فاصله:

افکار شما تغییر کرده،

احساسات شما تغییر کرده،

حتی بدن شما تغییر کرده است.

با این حال، شما هنوز خود را متعهد به وعدهٔ گذشته می‌دانید.

ریکور می‌گوید این وفاداری به وعده نمونه‌ای روشن از خودبودگی است.

چرا وعده مهم‌تر از شخصیت است؟
شخصیت ممکن است بدون تصمیم آگاهانه تغییر کند.

اما وفاداری به وعده یک انتخاب است.

به همین دلیل، ریکور معتقد است خودبودگی بیش از آنکه به ثبات ویژگی‌ها وابسته باشد، به توانایی حفظ تعهدها و مسئولیت‌ها مربوط است.

اعتماد
از اینجا نتیجهٔ مهمی به دست می‌آید.

زندگی اجتماعی بر این فرض استوار است که افراد می‌توانند به وعده‌های خود وفادار بمانند.

اگر هیچ تداومی در خود وجود نداشت، مفاهیمی مانند:

اعتماد،

مسئولیت،

قرارداد،

دوستی،

معنای خود را از دست می‌دادند.

نقد دیدگاه‌های افراطی
ریکور دو دیدگاه را ناکافی می‌داند:

دیدگاهی که هویت را فقط به مجموعه‌ای از ویژگی‌های ثابت فرو می‌کاهد.

دیدگاهی که می‌گوید انسان آن‌قدر دگرگون می‌شود که هیچ هویت پایداری باقی نمی‌ماند.

او می‌کوشد راهی میانه بیابد: انسان هم تغییر می‌کند و هم تداومی دارد، و این تداوم بیش از هر چیز در توانایی او برای حفظ رابطه با گذشته، پذیرش مسئولیت و وفاداری به تعهداتش آشکار می‌شود.

نتیجهٔ مطالعهٔ سوم
ریکور در پایان این بخش به این جمع‌بندی می‌رسد:

همان‌بودگی (Mêmeté / Sameness) بیشتر به ویژگی‌های نسبتاً پایدار و قابل شناسایی مربوط است.

خودبودگی (Ipséité / Selfhood) به تداوم شخص با وجود تغییر، به‌ویژه از طریق تعهد، مسئولیت و وفاداری، اشاره دارد.

برای فهم هویت انسان، هر دو بُعد لازم‌اند، اما خودبودگی کلید فهم زندگی اخلاقی و انسانی است.

در مطالعهٔ چهارم (Quatrième étude / Fourth Study)، ریکور گام بعدی را برمی‌دارد و نشان می‌دهد که این خودبودگی چگونه از طریق روایت (Récit / Narrative) شکل می‌گیرد. او استدلال می‌کند که ما هویت خود را صرفاً در مجموعه‌ای از ویژگی‌ها یا اعمال منفرد نمی‌یابیم، بلکه در داستانی که زندگی‌مان را به هم پیوند می‌دهد. این نظریهٔ هویت روایی (Identité narrative / Narrative Identity) یکی از تأثیرگذارترین ایده‌های فلسفهٔ معاصر به شمار می‌آید.

مطالعهٔ چهارم
هویت روایی
Quatrième étude: L'identité narrative / Fourth Study: Narrative Identity

این فصل در واقع پلی میان همهٔ آثار مهم ریکور است، به‌ویژه میان کتاب زمان و روایت (Temps et récit / Time and Narrative) و خود همچون دیگری (Soi-même comme un autre / Oneself as Another).

اینجا ریکور به پرسشی پاسخ می‌دهد که از ابتدای کتاب همراه ما بوده است:

اگر انسان دائماً در حال تغییر است، چگونه می‌توان گفت که همان شخص باقی مانده است؟

چرا روایت؟
ریکیور پاسخ شگفت‌انگیزی می‌دهد:

نه بدن به‌تنهایی،

نه حافظه به‌تنهایی،

نه شخصیت به‌تنهایی،

بلکه روایت (Récit / Narrative) است که زندگی انسان را به یک کل معنادار تبدیل می‌کند.

مثال
فرض کنید فقط این اطلاعات را دربارهٔ فردی بدانید:

متولد ۱۳۷۵.

در دانشگاه درس خوانده است.

چند شغل عوض کرده است.

ازدواج کرده است.

مهاجرت کرده است.

این‌ها صرفاً فهرستی از وقایع‌اند.

اما اگر خود آن شخص داستان زندگی‌اش را تعریف کند، ممکن است بگوید:

«کودکی‌ام باعث شد به پزشکی علاقه‌مند شوم. شکست در اولین شغلم باعث شد مسیرم را عوض کنم. مهاجرت نگاهم به زندگی را تغییر داد.»

در اینجا، رخدادها دیگر پراکنده نیستند؛ به یکدیگر معنا می‌دهند.

روایت فقط گزارش وقایع نیست
ریکیور تأکید می‌کند که روایت، ثبت مکانیکی اتفاق‌ها نیست.

روایت میان رویدادها پیوند برقرار می‌کند.

به همین دلیل، دو نفر که تجربه‌های مشابهی دارند، ممکن است روایت‌های کاملاً متفاوتی از زندگی خود بسازند.

مثال
دو نفر هر دو در کودکی فقر را تجربه کرده‌اند.

نفر اول می‌گوید:

«آن دوران باعث شد همیشه احساس کمبود کنم.»

نفر دوم می‌گوید:

«همان تجربه به من انگیزه داد تا زندگی‌ام را تغییر دهم.»

رخداد بیرونی ممکن است مشابه باشد، اما معنایی که هر شخص به آن می‌دهد متفاوت است.

پیرنگ
Intrigue / Plot

ریکیور از مفهوم پیرنگ که پیش‌تر در زمان و روایت بسط داده بود، استفاده می‌کند.

پیرنگ فقط ترتیب زمانی رخدادها نیست.

بلکه شیوه‌ای است که رخدادهای پراکنده را در یک ساختار معنادار کنار هم قرار می‌دهد.

مثال ساده
اگر بگوییم:

کسی به دنیا آمد.

درس خواند.

کار پیدا کرد.

بازنشسته شد.

این فقط ترتیب زمانی است.

اما اگر نشان دهیم که چگونه هر رویداد زمینهٔ رویداد بعدی را فراهم کرده و زندگی او را شکل داده است، با یک روایت روبه‌رو هستیم.

آیا روایت دروغ است؟
ممکن است گفته شود:

اگر زندگی را روایت می‌کنیم، یعنی آن را می‌سازیم؛ پس آیا حقیقت از بین نمی‌رود؟

ریکور پاسخ می‌دهد:

خیر.

روایت به معنای خیال‌پردازی نیست.

بلکه راهی است برای فهم معنای رخدادهای واقعی.

او میان «ساختن معنا» و «جعل واقعیت» تفاوت می‌گذارد.

زندگی و داستان
ریکیور نمی‌گوید:

«زندگی یک رمان است.»

او می‌گوید:

انسان زندگی خود را با کمک ساختارهای روایی می‌فهمد.

به همین دلیل، وقتی از کسی می‌پرسیم:

«چه کسی هستی؟»

معمولاً پاسخ نمی‌دهد:

«قد من ۱۸۰ سانتی‌متر است.»

بلکه شروع به تعریف داستان زندگی خود می‌کند.

هویت روایی
Identité narrative / Narrative Identity

اینجا به مهم‌ترین مفهوم فصل می‌رسیم.

هویت روایی یعنی:

هویتی که از طریق روایت زندگی شکل می‌گیرد و پیوسته بازتفسیر می‌شود.

این هویت نه کاملاً ثابت است و نه کاملاً متغیر.

چرا؟
چون داستان زندگی انسان هرگز کامل و بسته نیست.

تا وقتی انسان زنده است، هر رخداد تازه می‌تواند معنای رخدادهای گذشته را نیز تغییر دهد.

مثال
کسی ممکن است سال‌ها شکست در یک آزمون را بزرگ‌ترین ناکامی زندگی خود بداند.

اما ده سال بعد، وقتی به مسیر زندگی‌اش نگاه می‌کند، همان شکست را نقطهٔ آغاز موفقیت‌های بعدی ببیند.

رخداد تغییر نکرده است؛ معنای آن تغییر کرده است.

این همان ویژگی هویت روایی است.

زمان
ریکیور دوباره به مسئلهٔ زمان بازمی‌گردد.

او می‌گوید:

انسان گذشته، حال و آینده را جدا از هم تجربه نمی‌کند.

ما امروز را با گذشتهٔ خود و انتظار آینده می‌فهمیم.

روایت این سه بُعد زمانی را به هم پیوند می‌دهد.

دیگری در روایت
هیچ‌کس داستان زندگی خود را به‌تنهایی نمی‌نویسد.

در هر روایت زندگی، دیگران حضور دارند:

خانواده،

دوستان،

دشمنان،

معلمان،

همکاران،

و حتی کسانی که فقط برای مدتی کوتاه وارد زندگی ما شده‌اند.

به همین دلیل، هویت روایی همیشه رابطه‌ای است، نه کاملاً فردی.

روایت و اخلاق
در پایان این مطالعه، ریکور به نکته‌ای مهم اشاره می‌کند:

اگر هویت ما روایی است، پس مسئولیت اخلاقی نیز فقط به یک لحظه محدود نمی‌شود.

ما باید بتوانیم زندگی خود را به گونه‌ای روایت کنیم که اعمالمان در آن قابل فهم و قابل پاسخ‌گویی باشند.

این اندیشه زمینه را برای بخش‌های اخلاقی کتاب فراهم می‌کند.

جمع‌بندی مطالعهٔ چهارم
ریکور در این مطالعه نشان می‌دهد که:

هویت انسان را نمی‌توان فقط با ویژگی‌های ثابت توضیح داد.

انسان زندگی خود را در قالب روایت می‌فهمد.

روایت به رخدادهای پراکنده معنا و پیوستگی می‌بخشد.

هویت روایی هم استمرار را حفظ می‌کند و هم امکان تغییر را توضیح می‌دهد.

خود، بدون ارتباط با دیگران و بدون داستانی که زندگی را معنادار کند، قابل فهم نیست.

از اینجا به بعد، کتاب وارد مرحله‌ای تازه می‌شود. ریکور از «چه کسی هستم؟» به «چه کسی مسئول این عمل است؟» و سپس به «چگونه باید زندگی کرد؟» حرکت می‌کند. این گذار، زمینهٔ ورود به مباحث عاملیت، مسئولیت، نسبت دادن کنش و در نهایت اخلاق را فراهم می‌کند؛ جایی که نظریهٔ هویت روایی با پرسش‌های عملی دربارهٔ زندگی انسانی پیوند می‌خورد.

مطالعهٔ پنجم
نسبت دادن کنش و مسئولیت
Cinquième étude: L'imputation et la responsabilité / Fifth Study: Imputation and Responsibility

در چهار مطالعهٔ نخست، ریکور نشان داد:

شخص فقط یک بدن نیست.

کنش به فاعل نسبت داده می‌شود.

هویت فقط همان‌بودگی (Mêmeté / Sameness) نیست، بلکه خودبودگی (Ipséité / Selfhood) نیز هست.

این خودبودگی در قالب روایت (Récit / Narrative) شکل می‌گیرد.

اکنون پرسش تازه‌ای مطرح می‌شود:

چه زمانی می‌توان گفت که یک شخص مسئول یک عمل است؟

مفهوم نسبت دادن
Imputation / Imputation

«نسبت دادن» یعنی اینکه یک عمل را به یک شخص معین نسبت دهیم، به گونه‌ای که بتوان او را دربارهٔ آن عمل مورد پرسش قرار داد.

در زندگی روزمره، وقتی اتفاق مهمی رخ می‌دهد، معمولاً می‌پرسیم:

چه کسی این کار را انجام داد؟

آیا آگاهانه انجام داد؟

آیا می‌توان او را مسئول دانست؟

این پرسش‌ها فقط حقوقی نیستند؛ بخشی از فهم ما از انسان‌اند.

چرا مسئولیت مهم است؟
اگر نتوانیم کنش‌ها را به اشخاص نسبت دهیم، مفاهیمی مانند:

مسئولیت (Responsabilité / Responsibility)

ستایش (Praise)

سرزنش (Blame)

تعهد (Engagement / Commitment)

پاسخ‌گویی (Accountability)

بی‌معنا می‌شوند.

مسئولیت فقط دربارهٔ گذشته نیست
ریکیور نکته‌ای ظریف مطرح می‌کند.

وقتی می‌گوییم:

«من مسئول این کار هستم.»

فقط گذشته را توصیف نمی‌کنیم.

در واقع می‌گوییم:

«من این عمل را از آنِ خود می‌دانم و آماده‌ام دربارهٔ آن پاسخ بدهم.»

به همین دلیل، مسئولیت همیشه رو به آینده نیز دارد؛ زیرا فرد باید پیامدهای عمل خود را نیز بپذیرد.

پاسخ دادن
Répondre / To Answer

ریکیور به ریشهٔ واژهٔ مسئولیت توجه می‌کند.

در بسیاری از زبان‌های اروپایی، مسئول بودن با «پاسخ دادن» پیوند دارد.

یعنی فردی که مسئول است، می‌تواند در برابر این پرسش بایستد:

«چرا این کار را انجام دادی؟»

آیا هر کنشی مسئولیت دارد؟
خیر.

فرض کنید کسی در خواب دستش حرکت می‌کند و چیزی را می‌شکند.

از نظر فیزیکی، او علت شکستن بوده است.

اما معمولاً او را از نظر اخلاقی مسئول نمی‌دانیم، زیرا عنصر آگاهی و عاملیت در میان نیست.

پس ریکور میان «علت بودن» و «مسئول بودن» تفاوت می‌گذارد.

کنش و روایت
ریکیور دوباره نظریهٔ هویت روایی را وارد بحث می‌کند.

یک عمل منفرد معمولاً در خلأ فهمیده نمی‌شود.

برای داوری دربارهٔ آن، ما آن را در متن زندگی شخص قرار می‌دهیم.

مثلاً اگر کسی ناگهان رفتار خشنی انجام دهد، معمولاً می‌پرسیم:

پیش از آن چه اتفاقی افتاده بود؟

رابطهٔ او با دیگران چگونه بوده است؟

آیا این رفتار استثنا بوده یا بخشی از الگوی زندگی او؟

این یعنی کنش در چارچوب روایت زندگی معنا پیدا می‌کند.

خودبودگی و مسئولیت
اینجا پیوند میان Ipséité / Selfhood و مسئولیت روشن‌تر می‌شود.

چرا کسی می‌تواند مسئول باشد؟

زیرا همان شخصی است که:

تصمیم گرفته،

عمل کرده،

و اکنون می‌تواند آن عمل را از آنِ خود بداند.

اگر هیچ تداومی در خود وجود نداشت، مسئولیت نیز فرو می‌پاشید.

دیگری و مسئولیت
ریکیور تأکید می‌کند که مسئولیت همیشه در رابطه با دیگری معنا دارد.

ما فقط در برابر خود مسئول نیستیم.

کنش‌های ما بر دیگران اثر می‌گذارند و همین رابطه، مسئولیت اخلاقی را پدید می‌آورد.

بنابراین، خودبودگی از همان آغاز با دیگری گره خورده است.

آزادی و مسئولیت
ریکیور وارد بحث قدیمی آزادی نیز می‌شود، اما آن را به صورت سادهٔ «آزاد یا مجبور» طرح نمی‌کند.

او بیشتر علاقه‌مند است نشان دهد که انسان، حتی در شرایط محدود، می‌تواند تا اندازه‌ای خود را صاحب کنش‌هایش بداند و دربارهٔ آن‌ها پاسخ‌گو باشد.

به همین دلیل، مسئولیت به معنای داشتن اختیار مطلق نیست؛ بلکه به معنای پذیرفتن نسبت خود با عمل خویش است.

نتیجهٔ مطالعهٔ پنجم
ریکور در این بخش نشان می‌دهد که:

مسئولیت بر پایهٔ نسبت دادن کنش به یک شخص شکل می‌گیرد.

مسئولیت فقط علت بودن نیست؛ بلکه توان پاسخ‌گویی دربارهٔ عمل است.

هویت روایی زمینه‌ای فراهم می‌کند تا اعمال یک فرد در متن زندگی او فهمیده شوند.

خودبودگی و مسئولیت به هم وابسته‌اند؛ زیرا بدون تداوم شخص، پذیرش مسئولیت ممکن نیست.

رابطه با دیگری جزء جدایی‌ناپذیر مسئولیت اخلاقی است.

گذار به نیمهٔ دوم کتاب
از این نقطه به بعد، ریکور به‌تدریج از تحلیل زبان، کنش و هویت وارد فلسفهٔ اخلاق می‌شود. پرسش دیگر فقط این نیست که «من کیستم؟» یا «چه کسی این کار را انجام داد؟»، بلکه این است:

چگونه باید زندگی کرد تا زندگی‌ای خوب، عادلانه و مسئولانه داشته باشیم؟

در مطالعات بعدی، او با گفت‌وگو با اندیشه‌های Aristotle و Immanuel Kant، نظریهٔ اخلاقی خود را شکل می‌دهد؛ نظریه‌ای که در آن زیستِ خوب (La vie bonne / The Good Life)، زندگی با و برای دیگران (Avec et pour les autres / With and for Others) و نهادهای عادلانه (Institutions justes / Just Institutions) سه رکن اصلی اخلاق به شمار می‌آیند.

مطالعهٔ ششم
خود، دیگری و هدف اخلاق
Sixième étude: Le soi et la visée éthique / Sixth Study: The Self and the Ethical Aim

این فصل نقطهٔ عطف کتاب است.

اگر تا اینجا ریکور می‌پرسید:

«من کیستم؟»

«چگونه همان شخص باقی می‌مانم؟»

«چرا مسئول اعمال خود هستم؟»

اکنون سؤال اصلی این است:

زندگی خوب چیست؟

اخلاق
ریکیور از همان ابتدا میان دو واژه تفاوت می‌گذارد.

Éthique / Ethics
اخلاق به معنای هدف یا افق زندگی.

یعنی:

«دوست دارم چگونه زندگی کنم؟»

Morale / Morality
اخلاق به معنای وظیفه و الزام.

یعنی:

«چه کاری را باید انجام دهم؟»

چرا این تفاوت مهم است؟
ریکیور معتقد است که در بسیاری از فلسفه‌های جدید، اخلاق به مجموعه‌ای از قوانین تقلیل یافته است.

اما او می‌گوید:

پیش از آنکه بپرسیم:

«وظیفهٔ من چیست؟»

باید بپرسیم:

«زندگی خوب چیست؟»

تأثیر ارسطو
در اینجا ریکور به‌شدت از Aristotle الهام می‌گیرد.

او مانند ارسطو معتقد است که اخلاق از آرزوی داشتن یک زندگی شکوفا آغاز می‌شود، نه صرفاً از اطاعت از قواعد.

فرمول مشهور ریکور
این جمله مشهورترین فرمول اخلاقی کل کتاب است. آن را به زبان خودمان چنین می‌توان خلاصه کرد:

هدف اخلاقی، جست‌وجوی زندگیِ خوب، همراه با و برای دیگران، در نهادهای عادلانه است.

این جمله سه بخش دارد که کل نظریهٔ اخلاقی ریکور را تشکیل می‌دهند.

بخش اول
La vie bonne / The Good Life
زندگی خوب

ریکیور می‌پرسد:

وقتی می‌گوییم:

«زندگی خوبی داشتم.»

منظور چیست؟

آیا یعنی:

ثروت زیاد؟

شهرت؟

قدرت؟

او پاسخ می‌دهد:

نه لزوماً.

زندگی خوب یعنی:

زندگی‌ای که انسان بتواند آن را از آنِ خود بداند و در آن استعدادها، روابط و مسئولیت‌هایش را به شکلی معنادار تحقق بخشد.

زندگی خوب یعنی چه؟
از دید ریکور، زندگی خوب چیزی نیست که فقط در پایان عمر دربارهٔ آن داوری کنیم.

بلکه پروژه‌ای است که در سراسر زندگی ساخته می‌شود.

هر تصمیم،

هر دوستی،

هر وعده،

هر مسئولیت،

بخشی از این پروژه است.

آیا زندگی خوب کاملاً فردی است؟
پاسخ ریکور:

خیر.

اینجا به بخش دوم فرمول می‌رسیم.

Avec et pour les autres
With and for Others
همراه با و برای دیگران

این جمله بسیار مهم است.

ریکیور نمی‌گوید:

زندگی خوب فقط برای خودم.

او می‌گوید:

زندگی خوب

همیشه

در رابطه با دیگران

است.

چرا؟
زیرا

هویت انسان

از آغاز

در ارتباط با دیگران

شکل گرفته است.

اگر

هیچ دوستی،

هیچ خانواده‌ای،

هیچ جامعه‌ای

وجود نداشته باشد،

بخش بزرگی از معنای زندگی نیز از میان می‌رود.

دوستی
Amitié / Friendship

ریکیور دوباره به ارسطو بازمی‌گردد.

دوستی فقط رابطه‌ای احساسی نیست.

بلکه فضایی است که در آن:

احترام،

اعتماد،

خیرخواهی،

و رشد متقابل

امکان‌پذیر می‌شود.

چرا دوستی مهم است؟
زیرا

در دوستی

دیگری

وسیله

نیست.

هدف

است.

این اندیشه بعداً در بحث عدالت نیز نقش مهمی پیدا می‌کند.

احترام
Respect / Respect

ریکیور می‌گوید:

دیگری

صرفاً

ابزاری برای رسیدن به خواسته‌های من نیست.

او نیز

مانند من

دارای

کرامت

و

ارزش

است.

اینجا تأثیر اندیشهٔ Immanuel Kant دیده می‌شود، اما ریکور آن را با نگاه رابطه‌ای و هرمنوتیکی خود تلفیق می‌کند.

بخش سوم
Institutions justes / Just Institutions
نهادهای عادلانه

ریکیور می‌گوید:

اخلاق

فقط

رابطهٔ من

و

تو

نیست.

جامعه

نیز

باید

عادلانه

باشد.

چرا؟
فرض کنید

دو نفر

بسیار مهربان باشند.

اما

در جامعه‌ای زندگی کنند

که:

قانون ناعادلانه دارد.

تبعیض وجود دارد.

آزادی از بین رفته است.

در چنین شرایطی،

فقط اخلاق فردی

کافی نیست.

پس

عدالت

باید

در نهادها

نیز

حضور داشته باشد.

نهاد
Institution / Institution

منظور ریکور از نهاد فقط دولت نیست.

بلکه هر ساختاری که زندگی مشترک را سامان می‌دهد، مانند:

دادگاه،

مدرسه،

دانشگاه،

بیمارستان،

خانواده،

و دیگر سازمان‌های اجتماعی.

چرا این سه عنصر کنار هم‌اند؟
زیرا از نظر ریکور:

اگر فقط به زندگی شخصی توجه کنیم،

اخلاق ناقص می‌شود.

اگر فقط به دیگران توجه کنیم و خود را فراموش کنیم،

باز هم اخلاق ناقص است.

اگر فقط به روابط فردی توجه کنیم و ساختارهای اجتماعی را نادیده بگیریم،

باز هم اخلاق کامل نیست.

به همین دلیل، او این سه بُعد را به هم پیوند می‌دهد:

زندگی خوب،

همراه با و برای دیگران،

در نهادهای عادلانه.

نتیجهٔ مطالعهٔ ششم
ریکیور در این فصل، پایه‌های نظریهٔ اخلاقی خود را می‌گذارد:

اخلاق پیش از آنکه مجموعه‌ای از قوانین باشد، افق زندگی خوب است.

زندگی خوب از رابطه با دیگران جدایی‌ناپذیر است.

احترام، دوستی و مسئولیت عناصر اصلی این رابطه‌اند.

عدالت فقط فضیلتی فردی نیست؛ نهادهای اجتماعی نیز باید عادلانه باشند.

در مطالعهٔ هفتم، ریکور وارد گفت‌وگویی مستقیم با اخلاق وظیفه‌گرای کانت می‌شود. او می‌کوشد نشان دهد که آرمان «زندگی خوب» و الزام‌های اخلاقی («باید»ها) رقیب یکدیگر نیستند، بلکه هر یک بدون دیگری ناقص خواهند بود. این بخش یکی از مهم‌ترین تلاش‌های فلسفهٔ معاصر برای پیوند دادن سنت ارسطویی و سنت کانتی است.

مطالعهٔ هفتم
اخلاق وظیفه و آزمون هنجارها
Septième étude: La norme morale / Seventh Study: The Moral Norm

اگر مطالعهٔ ششم تحت تأثیر اندیشهٔ ارسطو بود، مطالعهٔ هفتم گفت‌وگویی عمیق با فلسفهٔ Immanuel Kant است.

ریکور اکنون می‌پرسد:

آیا آرزوی داشتن «زندگی خوب» به‌تنهایی کافی است؟

پاسخ او:

خیر.

چرا کافی نیست؟
فرض کنید کسی بگوید:

«من زندگی خوبی می‌خواهم.»

اما منظورش از زندگی خوب این باشد که:

هرچه می‌خواهم به دست بیاورم.

دیگران برایم مهم نباشند.

فقط موفقیت شخصی داشته باشم.

آیا این زندگی از نظر اخلاقی خوب است؟

نه.

پس فقط داشتن هدف کافی نیست.

باید معیارهایی وجود داشته باشد که این هدف را ارزیابی کنند.

هنجار
Norme / Norm

اینجاست که مفهوم «هنجار اخلاقی» وارد می‌شود.

هنجار یعنی اصلی که به ما کمک می‌کند تشخیص دهیم آیا یک عمل از نظر اخلاقی قابل قبول است یا نه.

کانت چه می‌گوید؟
کانت معتقد بود:

ارزش اخلاقی یک عمل به نتیجه یا احساس وابسته نیست.

بلکه به این بستگی دارد که آیا از روی احترام به قانون اخلاقی انجام شده است یا نه.

مثال
اگر کسی راست بگوید فقط چون می‌ترسد دروغش فاش شود، از نگاه کانت ارزش اخلاقی این کار کمتر از حالتی است که راست‌گویی را از روی احترام به حقیقت انتخاب کند.

ریکور با کانت موافق است؟
تا حد زیادی بله.

اما نه کاملاً.

او می‌گوید:

اخلاق به قانون نیاز دارد.

اما اگر فقط قانون باشد، چیزی مهم از زندگی انسانی از دست می‌رود.

چرا؟
زیرا انسان فقط موجودی نیست که از قوانین پیروی کند.

او:

آرزو دارد،

دوست می‌دارد،

رنج می‌کشد،

روایت زندگی دارد،

و در روابط انسانی رشد می‌کند.

بنابراین اخلاق باید هم هدف زندگی خوب را در نظر بگیرد و هم الزام‌های اخلاقی را.

احترام
Respect / Respect

ریکور یکی از مهم‌ترین ایده‌های کانت را می‌پذیرد:

هر انسان باید به عنوان «غایت» در نظر گرفته شود، نه صرفاً وسیله.

این اصل به ما یادآوری می‌کند که نمی‌توان دیگران را فقط ابزار رسیدن به خواسته‌های خود دانست.

تعارض
اما زندگی واقعی همیشه ساده نیست.

فرض کنید:

باید حقیقت را بگویید،

اما گفتن حقیقت ممکن است جان کسی را به خطر بیندازد.

یا:

باید به وعدهٔ خود وفادار بمانید،

اما شرایطی پیش آمده که عمل به آن وعده به فردی آسیب جدی می‌زند.

آیا قانون اخلاقی همیشه پاسخ روشن دارد؟

حکمت عملی
Phronèsis / Practical Wisdom

اینجا ریکور دوباره به ارسطو بازمی‌گردد.

او می‌گوید:

در بسیاری از موقعیت‌های واقعی، صرف دانستن یک قانون کافی نیست.

انسان باید بتواند دربارهٔ موقعیت خاص نیز داوری کند.

این توانایی را ارسطو «حکمت عملی» می‌نامید.

مثال
پزشکی را در نظر بگیرید.

او نمی‌تواند فقط با حفظ کردن قوانین پزشکی، درمان خوبی انجام دهد.

باید شرایط خاص هر بیمار را نیز در نظر بگیرد.

ریکور معتقد است اخلاق نیز چنین است.

قانون و موقعیت
بنابراین اخلاق دو بُعد دارد:

اصول کلی که راهنما هستند.

داوری عملی که این اصول را در موقعیت‌های واقعی به کار می‌گیرد.

اگر یکی از این دو حذف شود، اخلاق ناقص خواهد بود.

دیگری دوباره وارد صحنه می‌شود
هر تصمیم اخلاقی دربارهٔ رابطه با دیگری است.

از خود باید پرسید:

آیا این عمل به کرامت دیگری احترام می‌گذارد؟

آیا اگر جای او بودم، این رفتار را عادلانه می‌دانستم؟

آیا این تصمیم فقط به سود من است یا خیر مشترک را نیز در نظر می‌گیرد؟

نقد دو افراط
ریکیور دو خطر را می‌بیند:

اخلاقی که فقط بر احساس و آرزوی زندگی خوب تکیه کند و هیچ معیار مشترکی نداشته باشد.

اخلاقی که فقط مجموعه‌ای از قواعد خشک باشد و پیچیدگی زندگی واقعی را نبیند.

او می‌خواهد این دو را به هم پیوند دهد.

نتیجهٔ مطالعهٔ هفتم
ریکور به این جمع‌بندی می‌رسد:

آرمان «زندگی خوب» بدون هنجارهای اخلاقی می‌تواند خودخواهانه شود.

هنجارهای اخلاقی بدون توجه به زندگی واقعی و حکمت عملی می‌توانند خشک و غیرانسانی شوند.

اخلاق کامل، گفت‌وگویی میان هدف زندگی خوب، احترام به دیگری و داوری خردمندانه در موقعیت‌های خاص است.

گذار به مطالعهٔ هشتم
در مطالعهٔ بعد، ریکور یک گام دیگر برمی‌دارد و به موضوع عدالت (Justice) می‌رسد.

او می‌پرسد:

چرا احترام به دیگری در روابط دو نفره کافی نیست؟

عدالت چگونه از دوستی متفاوت است؟

چرا جامعه به قانون، نهاد و توزیع عادلانه نیاز دارد؟

در آنجا نشان می‌دهد که اخلاق فردی، اگر به ساختارهای اجتماعی و سیاسی توجه نکند، نمی‌تواند به تنهایی از کرامت انسان‌ها پاسداری کند. این بحث، پیوندی میان فلسفهٔ اخلاق و فلسفهٔ سیاسی در اندیشهٔ ریکور برقرار می‌سازد.

مطالعهٔ هشتم
عدالت
Huitième étude: La justice / Eighth Study: Justice

چرا ریکور پس از اخلاق به عدالت می‌رسد؟
تا اینجا بیشتر دربارهٔ رابطهٔ «من» و «دیگری» صحبت کرده‌ایم.

اما ریکور می‌گوید:

زندگی انسان فقط در روابط شخصی خلاصه نمی‌شود.

ما همیشه درون یک جامعه زندگی می‌کنیم.

هر روز با انسان‌هایی روبه‌رو می‌شویم که:

دوست ما نیستند،

عضو خانوادهٔ ما نیستند،

حتی ممکن است هرگز دوباره آن‌ها را نبینیم.

با این حال، نسبت به آن‌ها نیز وظایفی داریم.

تفاوت اخلاق و عدالت
ریکیور میان دو نوع رابطه تفاوت می‌گذارد.

رابطهٔ نزدیک
مانند:

دوستی

خانواده

عشق

همسایگی

در این روابط، افراد یکدیگر را به‌طور شخصی می‌شناسند.

رابطهٔ اجتماعی
اما در جامعهٔ بزرگ چنین نیست.

مثلاً:

وقتی سوار اتوبوس می‌شوید،

یا در دادگاه حاضر می‌شوید،

یا مالیات می‌پردازید،

با افرادی روبه‌رو هستید که هیچ رابطهٔ شخصی با شما ندارند.

در اینجا دیگر دوستی کافی نیست.

چیزی دیگر لازم است:

عدالت.

عدالت چیست؟
Justice / Justice

از دید ریکور، عدالت یعنی:

تنظیم روابط میان انسان‌هایی که یکدیگر را شخصاً نمی‌شناسند، به گونه‌ای که کرامت و حقوق همه محترم شمرده شود.

چرا قانون لازم است؟
فرض کنید جامعه‌ای فقط بر پایهٔ محبت اداره شود.

اگر اختلافی پیش بیاید، چه باید کرد؟

اگر دو نفر هر دو خود را صاحب یک زمین بدانند، آیا فقط با مهربانی می‌توان مسئله را حل کرد؟

احتمالاً نه.

اینجاست که قانون و نهادهای عمومی وارد عمل می‌شوند.

نهادهای عادلانه
Institutions justes / Just Institutions

ریکیور در مطالعهٔ ششم این اصطلاح را معرفی کرده بود.

اکنون آن را توضیح می‌دهد.

نهاد عادلانه نهادی است که:

قوانینش برای همه یکسان باشد.

با افراد بدون تبعیض رفتار کند.

از حقوق انسان‌ها محافظت کند.

امکان مشارکت همگانی را فراهم سازد.

مثال
دادگاه.

اگر قاضی فقط بر اساس علاقهٔ شخصی تصمیم بگیرد،

عدالت از میان می‌رود.

اما اگر تصمیم بر پایهٔ قانون و احترام به حقوق همه باشد،

دادگاه به یک نهاد عادلانه نزدیک می‌شود.

عدالت و برابری
ریکیور می‌گوید:

عدالت با برابری پیوند دارد.

اما برابری به معنای یکسان بودن همه نیست.

انسان‌ها استعدادها، نیازها و موقعیت‌های متفاوتی دارند.

عدالت یعنی این تفاوت‌ها بهانه‌ای برای تبعیض نشوند.

دیگری ناشناس
این یکی از زیباترین ایده‌های ریکور است.

او می‌گوید:

اخلاق فقط دربارهٔ کسانی نیست که دوستشان داریم.

بلکه دربارهٔ انسان‌هایی هم هست که هرگز آن‌ها را نخواهیم شناخت.

مثلاً:

بیماری که در بیمارستان دولتی بستری است.

کودکی که در مدرسهٔ عمومی درس می‌خواند.

فردی که در دادگاه از حق خود دفاع می‌کند.

عدالت باید از حقوق این افراد نیز محافظت کند.

عدالت و روایت
ریکیور دوباره به مفهوم روایت (Récit / Narrative) بازمی‌گردد.

هر جامعه داستانی دربارهٔ خود دارد:

چگونه شکل گرفته است.

چه ارزش‌هایی دارد.

چه رنج‌هایی را پشت سر گذاشته است.

این روایت جمعی بر برداشت ما از عدالت اثر می‌گذارد.

اما او هشدار می‌دهد که هیچ روایت جمعی نباید بهانه‌ای برای نادیده گرفتن کرامت افراد شود.

تعارض ارزش‌ها
در زندگی واقعی، ارزش‌های اخلاقی گاهی با هم تعارض پیدا می‌کنند.

مثلاً:

آزادی یا امنیت؟

برابری یا پاداش دادن به شایستگی؟

وفاداری به یک دوست یا اجرای قانون؟

ریکیور معتقد است پاسخ این پرسش‌ها همیشه از پیش آماده نیست.

اینجاست که دوباره حکمت عملی (Phronèsis / Practical Wisdom) اهمیت پیدا می‌کند.

قاضی؛ نمونهٔ حکمت عملی
ریکیور از نقش قاضی الهام می‌گیرد.

قاضی خوب:

فقط متن قانون را حفظ نمی‌کند.

فقط احساسات شخصی خود را نیز دنبال نمی‌کند.

او باید:

قانون را بفهمد.

شرایط خاص پرونده را در نظر بگیرد.

میان اصول مختلف تعادل برقرار کند.

از نظر ریکور، اخلاق نیز چنین است.

عدالت و کرامت
در نهایت، همهٔ این بحث‌ها به یک اصل بازمی‌گردد:

هر انسان دارای کرامت است.

عدالت یعنی ساختن نهادهایی که این کرامت را برای همه، حتی برای ناشناسان، حفظ کنند.

نتیجهٔ مطالعهٔ هشتم
ریکور در این بخش نشان می‌دهد که:

اخلاق فردی بدون عدالت اجتماعی کامل نیست.

عدالت فراتر از روابط شخصی است و به زندگی مشترک در جامعه مربوط می‌شود.

نهادهای عادلانه شرط تحقق اخلاق‌اند، نه رقیب آن.

قانون باید با حکمت عملی و احترام به کرامت انسان همراه باشد.

عدالت از حقوق کسانی نیز دفاع می‌کند که هیچ رابطهٔ شخصی با ما ندارند.

جایگاه این فصل در کل کتاب
تا اینجا مسیر اندیشهٔ ریکور روشن شده است:

مطالعات ۱ تا ۳: «خود» چیست؟

مطالعات ۴ و ۵: چگونه خود از طریق روایت و مسئولیت تداوم می‌یابد؟

مطالعات ۶ تا ۸: این خود چگونه باید زندگی کند، با دیگران رابطه برقرار کند و جامعه‌ای عادلانه بسازد؟

در مطالعهٔ نهم (Neuvième étude / Ninth Study)، ریکور به یکی از دشوارترین پرسش‌های کتاب می‌پردازد: وقتی وظایف اخلاقی با یکدیگر تعارض پیدا می‌کنند، چگونه باید تصمیم گرفت؟ او نشان می‌دهد که اخلاق صرفاً اجرای قواعد نیست، بلکه هنر داوری در موقعیت‌های پیچیدهٔ انسانی است. این بحث، حلقهٔ اتصال میان اخلاق، مسئولیت و حکمت عملی در اندیشهٔ اوست.

مطالعهٔ نهم
حکمت عملی و تعارض‌های اخلاقی
Neuvième étude: La sagesse pratique / Ninth Study: Practical Wisdom

مسئلهٔ اصلی
تا اینجا ریکور گفته بود:

زندگی خوب (La vie bonne / The Good Life) هدف اخلاق است.

هنجارهای اخلاقی (Normes morales / Moral Norms) برای هدایت عمل لازم‌اند.

عدالت (Justice / Justice) باید در نهادهای اجتماعی تحقق یابد.

اما اکنون او با یک واقعیت روبه‌رو می‌شود:

زندگی واقعی همیشه مطابق قواعد ساده پیش نمی‌رود.

آیا قواعد همیشه پاسخ می‌دهند؟
فرض کنید پزشکی بیماری را درمان می‌کند.

او دو وظیفه دارد:

حقیقت را به بیمار بگوید.

از بیمار در برابر آسیب روانی شدید محافظت کند.

اگر گفتن تمام حقیقت، بیمار را دچار فروپاشی کند، چه باید کرد؟

یا فرض کنید:

شما به دو دوست خود وعده داده‌اید که در یک روز مشخص کنار آن‌ها باشید، اما ناگهان هر دو در شرایط اضطراری قرار می‌گیرند و فقط می‌توانید به یکی از آن‌ها کمک کنید.

کدام وعده را باید عملی کنید؟

اینجا دیگر یک قاعدهٔ ساده پاسخ‌گو نیست.

تعارض
Conflit / Conflict

ریکور تأکید می‌کند که تعارض اخلاقی، استثنایی نادر نیست؛ بلکه بخشی از زندگی انسانی است.

گاهی:

دو وظیفهٔ درست با هم تعارض پیدا می‌کنند.

دو ارزش مهم با هم ناسازگار می‌شوند.

هر انتخابی، نوعی از دست دادن را به همراه دارد.

حکمت عملی
Sagesse pratique / Practical Wisdom (Phronèsis)

در اینجا ریکور دوباره به ارسطو بازمی‌گردد.

حکمت عملی یعنی:

توانایی تشخیص اینکه در یک موقعیت خاص، چگونه باید اصول اخلاقی را به شکلی مسئولانه به کار برد.

این با «باهوش بودن» یا «دانش نظری» فرق دارد.

مثال
فرض کنید دو قاضی هر دو قانون را می‌شناسند.

اما یکی فقط متن قانون را اجرا می‌کند.

دیگری علاوه بر قانون، شرایط انسانی پرونده را نیز می‌سنجد.

از نگاه ریکور، قاضی دوم به حکمت عملی نزدیک‌تر است؛ زیرا قانون را بدون نادیده گرفتن انسان به کار می‌گیرد.

چرا حکمت عملی ضروری است؟
اگر فقط از قواعد پیروی کنیم، ممکن است به تصمیم‌هایی برسیم که از نظر انسانی ناعادلانه باشند.

اگر فقط به احساسات تکیه کنیم، تصمیم‌ها می‌توانند سلیقه‌ای و ناپایدار شوند.

حکمت عملی تلاشی است برای ایجاد تعادل میان این دو.

داوری
Jugement / Judgment

ریکور می‌گوید اخلاق فقط مجموعه‌ای از قواعد نیست؛ بلکه نیازمند داوری است.

داوری یعنی:

فهم موقعیت،

سنجیدن ارزش‌های درگیر،

در نظر گرفتن پیامدها،

و در نهایت، انتخابی که بتوان مسئولیت آن را پذیرفت.

آیا همیشه یک پاسخ درست وجود دارد؟
این یکی از تفاوت‌های مهم ریکور با برخی نظریه‌های اخلاقی است.

او معتقد نیست که برای هر مسئلهٔ اخلاقی، همیشه یک پاسخ قطعی و از پیش تعیین‌شده وجود دارد.

گاهی چند راه ممکن وجود دارد و هر کدام هزینه‌ها و پیامدهای خاص خود را دارند.

در چنین موقعیت‌هایی، مهم این است که تصمیم بر پایهٔ تأمل، احترام به دیگری و پذیرش مسئولیت گرفته شود.

مسئولیت پس از تصمیم
حکمت عملی فقط به لحظهٔ انتخاب مربوط نیست.

پس از تصمیم نیز فرد باید آماده باشد که دربارهٔ انتخاب خود توضیح دهد و پیامدهای آن را بپذیرد.

به همین دلیل، حکمت عملی با پاسخ‌گویی (Responsibility / Responsabilité) پیوندی جدایی‌ناپذیر دارد.

دیگری در مرکز داوری
در هر تعارض اخلاقی، ریکور از ما می‌خواهد بپرسیم:

این تصمیم چه اثری بر دیگری دارد؟

آیا کرامت او حفظ می‌شود؟

آیا اگر خودم در جای او بودم، این تصمیم را منصفانه می‌دانستم؟

بنابراین، حتی در دشوارترین تصمیم‌ها نیز دیگری از مرکز اخلاق کنار نمی‌رود.

روایت و تصمیم
ریکور دوباره از مفهوم هویت روایی (Identité narrative / Narrative Identity) استفاده می‌کند.

او می‌گوید تصمیم‌های اخلاقی فقط یک لحظهٔ جداگانه نیستند؛ آن‌ها بخشی از داستان زندگی ما می‌شوند.

هر انتخاب، روایت ما از اینکه «چه کسی هستیم» را شکل می‌دهد.

به همین دلیل، تصمیم‌های اخلاقی نه فقط آینده، بلکه معنای گذشته و تصویر ما از خود را نیز دگرگون می‌کنند.

نتیجهٔ مطالعهٔ نهم
ریکور در این بخش به چند نتیجهٔ مهم می‌رسد:

زندگی اخلاقی سرشار از موقعیت‌های پیچیده و تعارض‌آمیز است.

هیچ مجموعه‌ای از قواعد نمی‌تواند همهٔ این موقعیت‌ها را از پیش حل کند.

حکمت عملی توانایی داوری مسئولانه در موقعیت‌های خاص است.

هر تصمیم اخلاقی باید با احترام به کرامت دیگری و آمادگی برای پاسخ‌گویی همراه باشد.

انتخاب‌های ما بخشی از هویت روایی ما را می‌سازند و نشان می‌دهند که «چه کسی» هستیم.

گذار به مطالعهٔ دهم
در مطالعهٔ دهم (Dixième étude / Tenth Study)، ریکور رشته‌های مختلف کتاب را به هم پیوند می‌دهد. او نشان می‌دهد که «خود» نه یک جوهر منزوی، بلکه موجودی است که از خلال زبان، کنش، روایت، مسئولیت، رابطه با دیگری، اخلاق و عدالت فهمیده می‌شود. این مطالعه، جمع‌بندی نهایی پروژهٔ فلسفی ریکور و پاسخ او به پرسش آغازین کتاب است: «خود» تنها هنگامی خود را می‌شناسد که دیگری را به رسمیت بشناسد و در جهانی مشترک و عادلانه با او زندگی کند.

مطالعهٔ دهم
خود، دیگری و به‌رسمیت‌شناسی متقابل
Dixième étude / Tenth Study

این فصل را می‌توان پاسخ نهایی ریکور به پرسشی دانست که از آغاز کتاب مطرح بود:

«خود» (Soi / Self) چیست؟

پس از صدها صفحه بحث دربارهٔ زبان، کنش، هویت، روایت، اخلاق و عدالت، ریکور اکنون همهٔ این رشته‌ها را به هم پیوند می‌دهد.

آیا «خود» یک جوهر ثابت است؟
ریکور پاسخ می‌دهد:

نه.

او با این تصور کلاسیک که درون هر انسان یک «من» کاملاً ثابت، شفاف و تغییرناپذیر وجود دارد، موافق نیست.

اما در عین حال، با دیدگاه‌هایی که می‌گویند «خود» صرفاً توهم یا محصول نیروهای بیرونی است نیز موافق نیست.

او راه سومی را پیشنهاد می‌کند.

خود به‌عنوان یک فرایند
از دید ریکور، خود چیزی نیست که یک‌بار برای همیشه به دست آید.

بلکه در طول زندگی شکل می‌گیرد.

این شکل‌گیری از راه‌های گوناگون انجام می‌شود:

سخن گفتن،

عمل کردن،

وعده دادن،

پذیرفتن مسئولیت،

روایت کردن زندگی،

و زندگی با دیگران.

پس «خود» بیشتر یک فرایند است تا یک شیء.

چرا دیگری ضروری است؟
این پرسش، عنوان کتاب را روشن می‌کند.

Soi-même comme un autre / Oneself as Another

چرا «خود همچون دیگری»؟

ریکور می‌گوید:

ما فقط در آینهٔ خودمان به خود نمی‌رسیم.

بلکه از خلال رابطه با دیگری خود را می‌شناسیم.

چند مثال
کودکی را تصور کنید که هرگز با انسان دیگری روبه‌رو نشده باشد.

آیا او می‌تواند:

زبان بیاموزد؟

وعده بدهد؟

مسئولیت را درک کند؟

دوستی را تجربه کند؟

عدالت را بفهمد؟

به احتمال زیاد، نه.

پس دیگری شرط بیرونیِ زندگی ما نیست؛ بلکه بخشی از امکانِ «خود بودن» است.

به‌رسمیت‌شناسی
اگرچه ریکور در این کتاب مفهوم به‌رسمیت‌شناسی (Reconnaissance / Recognition) را به اندازهٔ آثار متأخرش بسط نمی‌دهد، اما زمینهٔ آن را فراهم می‌کند.

«خود» زمانی به بلوغ می‌رسد که:

دیگری را به رسمیت بشناسد،

و خود نیز از سوی دیگری به رسمیت شناخته شود.

این رابطه یک‌طرفه نیست؛ متقابل است.

روایت همچنان ادامه دارد
ریکیور تأکید می‌کند که هویت روایی هرگز کاملاً بسته نمی‌شود.

تا زمانی که انسان زنده است، روایت زندگی او می‌تواند تغییر کند.

این بدان معنا نیست که گذشته پاک می‌شود؛ بلکه معنای گذشته می‌تواند در پرتو تجربه‌های تازه دگرگون شود.

مثال
کسی ممکن است سال‌ها یک شکست را پایان زندگی خود بداند.

اما بعدها همان رخداد را آغاز مرحله‌ای تازه از رشد شخصی تلقی کند.

رخداد ثابت مانده است، اما روایت آن تغییر کرده است.

فروتنی فلسفی
یکی از ویژگی‌های اندیشهٔ ریکور این است که ادعا نمی‌کند به پاسخ نهایی و کامل دربارهٔ انسان رسیده است.

او معتقد است:

انسان همیشه تا حدی برای خودش نیز رازآلود باقی می‌ماند.

به همین دلیل، خودشناسی هیچ‌گاه پایان نمی‌یابد.

پیوند مفاهیم کتاب
در پایان، می‌توان دید که همهٔ مفاهیم اصلی کتاب به هم وابسته‌اند:

Soi / Self (خود) بدون Autre / Other (دیگری) فهمیده نمی‌شود.

Action (کنش) بدون Agent (فاعل) معنا ندارد.

Responsabilité (مسئولیت) بدون Ipséité (خودبودگی) ممکن نیست.

Identité narrative (هویت روایی) گذشته، حال و آینده را به هم پیوند می‌دهد.

Éthique (اخلاق) بدون Justice (عدالت) ناقص است.

Justice (عدالت) بدون Institutions justes (نهادهای عادلانه) پایدار نمی‌ماند.

پاسخ نهایی ریکور
اگر بخواهیم کل کتاب را در یک اندیشه خلاصه کنیم، می‌توان گفت:

انسان موجودی است که خود را نه در انزوا، بلکه از خلال زبان، کنش، روایت، تعهد، مسئولیت، رابطه با دیگران و زندگی در جامعه‌ای عادلانه می‌شناسد.

«خود» چیزی نیست که پیش از این روابط وجود داشته باشد و سپس وارد آن‌ها شود؛ بلکه در دل همین روابط شکل می‌گیرد و پیوسته بازتفسیر می‌شود.

جمع‌بندی کل کتاب
از آغاز تا پایان، مسیر استدلال ریکور چنین است:

زبان (Langage / Language): برای فهم «خود» باید ببینیم چگونه دربارهٔ اشخاص سخن می‌گوییم.

کنش (Action / Action): انسان را از خلال اعمالش می‌شناسیم.

هویت (Identité / Identity): میان «همان‌بودگی» (Mêmeté / Sameness) و «خودبودگی» (Ipséité / Selfhood) باید تفاوت گذاشت.

روایت (Récit / Narrative): زندگی در قالب داستانی معنادار فهمیده می‌شود.

مسئولیت (Responsabilité / Responsibility): شخص می‌تواند اعمالش را از آنِ خود بداند و پاسخ‌گوی آن‌ها باشد.

اخلاق (Éthique / Ethics): هدف، زندگی خوب همراه با و برای دیگران است.

هنجار (Norme / Norm): این هدف باید با اصول اخلاقی سنجیده شود.

عدالت (Justice / Justice): اخلاق باید در نهادهای عادلانه تحقق یابد.

حکمت عملی (Sagesse pratique / Practical Wisdom): در موقعیت‌های پیچیده، داوری مسئولانه ضروری است.

خود و دیگری: انسان تنها در رابطه‌ای متقابل با دیگران، هویت خویش را می‌سازد و حفظ می‌کند.

به همین دلیل، بسیاری از پژوهشگران این کتاب را جامع‌ترین بیان فلسفهٔ پل ریکور می‌دانند؛ زیرا تقریباً همهٔ مضامین اصلی اندیشهٔ او—هرمنوتیک، هویت، روایت، کنش، اخلاق، عدالت و دیگری—در یک دستگاه فلسفی منسجم به هم پیوند خورده‌اند.


برچسب‌ها: پل ریکور, هرمنوتیک, کتاب, خود همچون دیگری
[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 1:49 ] [ عباس مهیاد ]


شرح کامل کتاب اخلاق اسپینوزا (Ethics)
مقدمه
نام کامل کتاب:

اخلاق، بر پایه نظم هندسی اثبات شده (Ethics Demonstrated in Geometrical Order)

اسپینوزا این کتاب را مانند کتاب هندسه اقلیدس نوشته است. بنابراین هر بخش شامل این اجزا است:

تعریف (Definition)

اصل موضوع (Axiom)

قضیه (Proposition)

برهان (Demonstration)

نتیجه (Corollary)

توضیح (Scholium)

هدف او این است که نشان دهد حقیقت را می‌توان همانند قضایای هندسه، از اصول اولیه به صورت منطقی نتیجه گرفت.

ساختار کلی کتاب
کتاب از پنج بخش تشکیل شده است:

بخش اول
درباره خدا (Of God)

پرسش اصلی:

واقعیت چیست؟

بخش دوم
درباره ماهیت و منشأ ذهن (Of the Nature and Origin of the Mind)

پرسش:

ذهن انسان چیست؟

بخش سوم
درباره منشأ و ماهیت عواطف (Of the Origin and Nature of the Emotions)

پرسش:

احساسات چگونه به وجود می‌آیند؟

بخش چهارم
درباره بندگی انسان یا قدرت عواطف (Of Human Bondage, or the Strength of the Emotions)

پرسش:

چرا انسان اسیر احساسات می‌شود؟

بخش پنجم
درباره قدرت عقل یا آزادی انسان (Of the Power of the Intellect, or Human Freedom)

پرسش:

چگونه می‌توان آزاد شد؟

بخش اول: درباره خدا
هدف این بخش اثبات وجود خدا نیست؛ اسپینوزا از همان ابتدا فرض می‌کند که اگر واقعیت را درست تحلیل کنیم، خواهیم دید که تنها یک جوهر بی‌نهایت وجود دارد و آن همان خدا یا طبیعت (God or Nature / Deus sive Natura) است.

تعریف اول
علت خود
(Cause of Itself / Causa Sui)

تعریف:

چیزی علت خود است اگر ذات آن مستلزم وجودش باشد؛ یعنی نتوان آن را بدون وجود تصور کرد.

توضیح
اگر چیزی برای وجود داشتن نیازمند چیز دیگری باشد، علت خود نیست.

مثلاً:

یک درخت به خاک، آب و نور احتیاج دارد.

پس علت خود نیست.

اما اسپینوزا می‌گوید:

اگر موجودی باشد که ذاتش همان وجود باشد، آن موجود علت خود است.

این تعریف پایه تمام فلسفه اوست.

تعریف دوم
محدود
(Finite in its Own Kind)

چیزی محدود است اگر بتوان موجود دیگری از همان نوع را تصور کرد که آن را محدود کند.

مثال:

دو میز.

یکی از دیگری بزرگ‌تر است.

پس هر دو محدودند.

اما عدد را با صدا نمی‌توان محدود کرد.

زیرا از دو مقوله متفاوت‌اند.

تعریف سوم
جوهر
(Substance)

تعریف:

جوهر چیزی است که:

در خودش وجود دارد
(Exists in itself)

و

به وسیله خودش فهمیده می‌شود
(Conceived through itself)

توضیح
اگر برای شناخت چیزی مجبور باشیم چیز دیگری را بشناسیم، آن چیز جوهر نیست.

مثلاً:

صندلی

برای فهم صندلی باید:

چوب

شکل

سازنده

ماده

را بشناسیم.

پس صندلی جوهر نیست.

اما اگر موجودی باشد که برای شناخت آن به هیچ چیز دیگر احتیاج نداشته باشیم، آن جوهر است.

تعریف چهارم
صفت
(Attribute)

تعریف:

صفت چیزی است که عقل آن را به عنوان ذات جوهر درک می‌کند.

توضیح
جوهر دارای بی‌نهایت ویژگی است.

هر ویژگی، صفت نام دارد.

انسان فقط دو صفت را می‌شناسد:

اندیشه (Thought)

امتداد (Extension)

ولی اسپینوزا می‌گوید خدا بی‌نهایت صفت دارد.

تعریف پنجم
حال یا نمود
(Mode)

حال یا نمود چیزی است که:

در چیز دیگری وجود دارد

و

به وسیله همان چیز فهمیده می‌شود.

مثال
یک موج.

موج مستقل نیست.

در دریا وجود دارد.

اگر دریا نباشد موج هم نیست.

پس:

موج = حال

دریا = جوهر

نتیجه
تمام اشیای جهان، از جمله:

انسان

حیوان

سیاره

ستاره

فکر

احساس

همگی «حال» (Mode) هستند و نه «جوهر».

تعریف ششم
خدا
(God)

اسپینوزا خدا را چنین تعریف می‌کند:

«موجودی کاملاً نامتناهی که از بی‌نهایت صفت تشکیل شده است و هر صفت، ذات جاودانه و نامتناهی را بیان می‌کند.»

تحلیل
این خدا با تصور رایج از خدا تفاوت دارد.

در فلسفه اسپینوزا:

خدا شخص نیست.

خدا اراده‌ای شبیه انسان ندارد.

خدا خشمگین نمی‌شود.

خدا پشیمان نمی‌شود.

خدا تصمیم لحظه‌ای نمی‌گیرد.

بلکه خدا همان واقعیت نامتناهی است که همه چیز از آن ناشی می‌شود.

تعریف هفتم
آزاد
(Free)

یک چیز آزاد است اگر:

تنها از ضرورت طبیعت خودش عمل کند.

اگر علت عملش چیزی بیرون از خودش باشد، آزاد نیست.

مثال
خورشید به دلیل طبیعت خودش نور می‌دهد.

اگر چیزی مجبور شود به علت فشار بیرونی کاری انجام دهد، آزاد نیست.

تعریف هشتم
ابدیت
(Eternity)

ابدیت یعنی وجودی که از ذات خود ناشی می‌شود، نه از زمان.

تفاوت با جاودانگی
جاودانگی (Everlastingness) یعنی زمان بی‌پایان.

اما ابدیت (Eternity) نزد اسپینوزا یعنی ورای زمان بودن؛ چیزی که اساساً وجودش وابسته به گذشته، حال یا آینده نیست.

در ادامهٔ این مجموعه، وارد اصول موضوع (Axioms) و سپس قضایای آغازین بخش اول خواهیم شد؛ جایی که اسپینوزا به‌صورت گام‌به‌گام استدلال می‌کند که:

جوهر باید مستقل باشد،

دو جوهر با یک صفت مشترک نمی‌توانند وجود داشته باشند،

و در نهایت تنها یک جوهر نامتناهی وجود دارد که همان «خدا یا طبیعت» (God or Nature / Deus sive Natura) است. این بخش پایهٔ کل نظام فلسفی اسپینوزاست و فهم دقیق آن برای درک چهار بخش بعدی ضروری است.

بخش اول: درباره خدا (Part I: Of God)
اصول موضوع (Axioms)
اصول موضوع گزاره‌هایی هستند که اسپینوزا آن‌ها را مبنای استدلال قرار می‌دهد و سپس تمام قضایا را بر پایه آن‌ها بنا می‌کند.

اصل موضوع اول (Axiom I)
هر چیزی یا در خود (in itself) وجود دارد یا در چیز دیگری (in another).

توضیح
اسپینوزا همه موجودات را به دو دسته تقسیم می‌کند:

۱. موجود مستقل، که برای وجودش به چیز دیگری نیاز ندارد. این همان جوهر (Substance) است.

۲. موجود وابسته، که در چیز دیگری وجود دارد. این همان حال یا نمود (Mode) است.

مثال:

اقیانوس را می‌توان به عنوان نمونه‌ای برای فهم جوهر در نظر گرفت (البته خود اقیانوس در فلسفه اسپینوزا جوهر نیست).

موج بدون اقیانوس وجود ندارد؛ پس موج نمونه‌ای از «حال» است.

اصل موضوع دوم (Axiom II)
آنچه به وسیله چیز دیگری فهمیده نمی‌شود، باید به وسیله خودش فهمیده شود.

توضیح
اگر برای شناخت الف مجبور باشیم ب را بشناسیم، الف مستقل نیست.

اما اگر چیزی بدون ارجاع به چیز دیگر قابل فهم باشد، آن موجود مستقل است.

این اصل، تعریف جوهر را تقویت می‌کند.

اصل موضوع سوم (Axiom III)
از علت معین، معلول ضروری پدید می‌آید؛ و اگر علت نباشد، معلول نیز نخواهد بود.

توضیح
این اصل بیانگر اصل علیت (Causality) است.

در فلسفه اسپینوزا هیچ حادثه‌ای تصادفی نیست. هر چیزی علتی دارد و اگر علت کامل باشد، معلول نیز به‌ضرورت تحقق می‌یابد.

اصل موضوع چهارم (Axiom IV)
شناخت معلول به شناخت علت وابسته است.

توضیح
اگر بخواهیم چیزی را واقعاً بفهمیم، باید علت آن را نیز بشناسیم.

به همین دلیل، اسپینوزا برای فهم انسان، طبیعت و ذهن، ابتدا درباره خدا و جوهر بحث می‌کند.

اصل موضوع پنجم (Axiom V)
چیزهایی که هیچ وجه مشترکی ندارند، از طریق یکدیگر قابل فهم نیستند.

توضیح
اگر دو چیز کاملاً بی‌ارتباط باشند، شناخت یکی هیچ کمکی به شناخت دیگری نمی‌کند.

اصل موضوع ششم (Axiom VI)
یک تصور درست (True Idea) باید با متعلق خود مطابقت داشته باشد.

توضیح
اگر ایده‌ای حقیقتاً درست باشد، باید ساختار آن با واقعیت منطبق باشد.

اصل موضوع هفتم (Axiom VII)
اگر بتوان چیزی را به عنوان ناموجود تصور کرد، ذات آن مستلزم وجودش نیست.

توضیح
اگر بتوان موجودی را بدون تناقض معدوم فرض کرد، وجود جزء ذات آن نیست.

اما اگر حذف چیزی ناممکن باشد، وجود از ذات آن جداشدنی نیست.

آغاز قضایا (Propositions)
قضیه اول (Proposition I)
جوهر از نظر طبیعت بر حال (Mode) مقدم است.

استدلال
حال برای وجود داشتن به جوهر نیاز دارد.

اما جوهر برای وجود داشتن به حال نیاز ندارد.

بنابراین وابسته همواره پس از مستقل قرار می‌گیرد.

مثال
اگر دریا نباشد، موجی وجود ندارد.

اما اگر هیچ موجی نباشد، دریا همچنان می‌تواند وجود داشته باشد.

پس دریا از نظر وجودی مقدم است.

قضیه دوم (Proposition II)
دو جوهر که صفات متفاوت دارند، هیچ وجه مشترکی با یکدیگر ندارند.

توضیح
اگر جوهری فقط با صفت اندیشه (Thought) شناخته شود و جوهر دیگری فقط با صفت امتداد (Extension)، شناخت یکی از طریق دیگری ممکن نیست.

این قضیه زمینه را برای استدلال بعدی فراهم می‌کند.

قضیه سوم (Proposition III)
اگر دو چیز هیچ وجه مشترکی نداشته باشند، یکی نمی‌تواند علت دیگری باشد.

دلیل
علت باید به نحوی با معلول ارتباط داشته باشد.

اگر هیچ نقطه مشترکی وجود نداشته باشد، رابطه علّی نیز ممکن نیست.

قضیه چهارم (Proposition IV)
دو چیز تنها از طریق تفاوت در صفات (Attributes) یا تفاوت در حالات (Modes) از یکدیگر متمایز می‌شوند.

توضیح
اگر دو موجود را از همه ویژگی‌ها و نمودهایشان تهی کنیم و هیچ تفاوتی باقی نماند، در واقع دو موجود مستقل نداریم، بلکه با یک چیز واحد روبه‌رو هستیم.

قضیه پنجم (Proposition V)
این قضیه یکی از مهم‌ترین نقاط عطف کتاب است.

در طبیعت نمی‌توان دو جوهر با یک صفت یکسان وجود داشته باشد.

استدلال
فرض کنیم دو جوهر مستقل وجود دارند و هر دو دقیقاً یک صفت را دارند.

اکنون بپرسیم چه چیزی آن‌ها را از هم جدا می‌کند؟

اگر فقط حالاتشان متفاوت باشد، تفاوت در حالات کافی نیست؛ زیرا حالات به جوهر وابسته‌اند و نمی‌توانند دو جوهر مستقل را از هم متمایز کنند.

اگر صفاتشان نیز یکسان باشد، دیگر هیچ تفاوت ذاتی میان آن‌ها باقی نمی‌ماند.

در نتیجه، فرض وجود دو جوهر مستقل با یک صفت مشترک به این معناست که در واقع با یک جوهر واحد روبه‌رو هستیم، نه دو جوهر.

اهمیت
این قضیه پایهٔ استدلال اسپینوزا برای یگانگی جوهر است. او از اینجا به‌تدریج نتیجه می‌گیرد که اگر جوهری نامتناهی وجود داشته باشد، جوهر دیگری در کنار آن نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ زیرا دو جوهر مستقل با صفت مشترک ممکن نیستند.

در ادامه، اسپینوزا با قضایای ششم تا پانزدهم گام‌به‌گام استدلال می‌کند که:

یک جوهر نمی‌تواند به وسیلهٔ جوهر دیگری ایجاد شود؛

وجود، جزئی از ذات جوهر است؛

جوهر نامتناهی ضرورتاً وجود دارد؛

و سرانجام به این نتیجه می‌رسد که تنها یک جوهر نامتناهی وجود دارد و آن همان خدا یا طبیعت (God or Nature / Deus sive Natura) است. این بخش، ستون اصلی تمام نظام فلسفی اسپینوزاست.

بخش اول: درباره خدا (Part I: Of God)
قضیه ششم (Proposition VI)
یک جوهر نمی‌تواند به وسیلهٔ جوهر دیگری تولید شود.

استدلال
فرض کنید دو جوهر وجود داشته باشند.

اگر یکی علت دیگری باشد، آن‌گاه معلول برای وجودش به علت وابسته خواهد بود.

اما جوهر طبق تعریف چیزی است که «در خود وجود دارد» (exists in itself) و «به وسیلهٔ خود فهمیده می‌شود» (conceived through itself).

اگر وجودش به چیز دیگری وابسته باشد، دیگر جوهر نیست.

پس هیچ جوهری نمی‌تواند از جوهر دیگری پدید آمده باشد.

اهمیت
این نتیجه یعنی جوهر غیرمخلوق است. اگر جوهری وجود داشته باشد، ازلی و مستقل است.

قضیه هفتم (Proposition VII)
ذات جوهر مستلزم وجود آن است.

توضیح
این قضیه بر پایهٔ تعریف «علتِ خود» (Cause of Itself) است.

اگر چیزی جوهر باشد، نمی‌توان آن را بدون وجود تصور کرد.

وجود، جزئی از ماهیت آن است.

مثال
یک مثلث ممکن است وجود خارجی نداشته باشد؛ بنابراین وجود از ذات مثلث نیست.

اما اسپینوزا می‌گوید جوهر چنین نیست. اگر واقعاً جوهر باشد، نبودن آن قابل تصور نیست.

قضیه هشتم (Proposition VIII)
هر جوهر، نامتناهی (Infinite) است.

چرا؟
اگر جوهر محدود باشد، باید جوهر دیگری از همان نوع آن را محدود کند.

اما در قضیه پنجم دیدیم که دو جوهر با یک صفت مشترک نمی‌توانند وجود داشته باشند.

پس چیزی وجود ندارد که جوهر را محدود کند.

در نتیجه، هر جوهر باید نامتناهی باشد.

نکته
اینجا «نامتناهی» فقط به معنای «خیلی بزرگ» نیست؛ بلکه یعنی هیچ حد و مرزی که از سوی موجودی هم‌سنخ بر آن تحمیل شود، وجود ندارد.

قضیه نهم (Proposition IX)
هرچه واقعیت یا وجود (Reality or Being) چیزی بیشتر باشد، صفات بیشتری دارد.

توضیح
از نظر اسپینوزا، «واقعیت» و «کمال» تقریباً هم‌معنا هستند.

هرچه موجودی کامل‌تر باشد، جنبه‌های بیشتری از حقیقت را در خود دارد.

در اوج این سلسله، خدا قرار دارد که بی‌نهایت صفت دارد.

قضیه دهم (Proposition X)
هر صفت باید از طریق خودش فهمیده شود.

توضیح
صفت اندیشه (Thought) را باید از طریق اندیشه فهمید، نه از طریق امتداد (Extension).

همین‌طور امتداد را باید با مفاهیم مربوط به امتداد فهمید.

نتیجه
هر صفت نظام علّی و مفهومی خاص خود را دارد.

به همین دلیل، اسپینوزا بعداً خواهد گفت که نظم اندیشه‌ها و نظم اشیا با یکدیگر متناظرند، اما یکی علت دیگری نیست.

قضیه یازدهم (Proposition XI)
این یکی از مشهورترین قضایای کل کتاب است.

خدا، یعنی جوهری با بی‌نهایت صفت، ضرورتاً وجود دارد.

استدلال
اگر خدا وجود نداشته باشد، نبود او باید قابل توضیح باشد.

اما چه چیزی می‌تواند مانع وجود موجودی شود که ذاتش مستلزم وجود است؟

نه خودش، زیرا ذاتش وجود را در بر دارد.

نه چیز دیگر، زیرا چیزی بیرون از خدا نمی‌تواند او را محدود کند.

پس فرضِ «خدا وجود ندارد» به تناقض می‌انجامد.

نکته مهم
این استدلال شبیه برهان وجودی (Ontological Argument) است، اما اسپینوزا آن را در چارچوب نظام خاص خود به کار می‌برد.

قضیه دوازدهم (Proposition XII)
هیچ صفتی از جوهر را نمی‌توان تقسیم کرد.

توضیح
اگر صفتی تقسیم‌پذیر باشد، یا هر بخش آن همچنان جوهر است یا نیست.

اگر جوهر باشد، چند جوهر با یک صفت خواهیم داشت که خلاف قضیه پنجم است.

اگر جوهر نباشد، دیگر تقسیم واقعی رخ نداده است.

پس صفت تقسیم‌پذیر نیست.

قضیه سیزدهم (Proposition XIII)
جوهر مطلقاً نامتناهی تقسیم‌ناپذیر است.

اهمیت
در اینجا اسپینوزا با این دیدگاه مخالفت می‌کند که خدا از اجزا تشکیل شده باشد.

خدا مجموعه‌ای از قطعات نیست؛ بلکه حقیقتی واحد و بسیط است.

قضیه چهاردهم (Proposition XIV)
این مهم‌ترین نتیجهٔ تمام استدلال‌های پیشین است.

جز خدا هیچ جوهری وجود ندارد و هیچ جوهری نیز قابل تصور نیست.

زنجیرهٔ استدلال
۱. جوهر مستقل است.

۲. جوهر از جوهر دیگر پدید نمی‌آید.

۳. دو جوهر با یک صفت مشترک نمی‌توانند وجود داشته باشند.

۴. خدا دارای همهٔ صفات است.

پس اگر خدا وجود دارد، دیگر جایی برای جوهر دیگری باقی نمی‌ماند.

نتیجه
تمام موجودات دیگر، از جمله:

انسان،

حیوان،

گیاه،

سیاره،

ستاره،

ذهن،

بدن،

جوهر نیستند، بلکه «حال» (Modes) یا نمودهای همان جوهر یگانه‌اند.

قضیه پانزدهم (Proposition XV)
این قضیه، مشهورترین گزارهٔ کتاب است.

هر آنچه هست، در خداست (Whatever is, is in God) و هیچ چیز بدون خدا نه می‌تواند وجود داشته باشد و نه قابل تصور است.

معنای این گزاره
این جمله به این معنا نیست که خدا مانند یک ظرف بزرگ است که اشیا درون آن قرار گرفته‌اند.

منظور اسپینوزا این است که همهٔ موجودات، تجلی‌ها یا نمودهای (Modes) همان واقعیت یگانه‌اند.

او از تعبیر مشهور «خدا یا طبیعت» (Deus sive Natura / God or Nature) استفاده می‌کند تا بگوید خدا و کل واقعیت از هم جدا نیستند.

مثال
فرض کنید اقیانوسی بی‌کران را تصور کنید. موج‌ها، کف‌ها و جریان‌ها همگی شکل‌های گوناگون همان آب‌اند و وجودی مستقل از آن ندارند. اسپینوزا معتقد است که همهٔ موجودات نسبت به خدا، نسبتی شبیه این دارند؛ البته این تنها یک تشبیه آموزشی است و خود او خدا را با اقیانوس یکی نمی‌داند.

جمع‌بندی این بخش
تا اینجا، اسپینوزا چنین نتیجه گرفته است:

تنها یک جوهر وجود دارد.

این جوهر بی‌نهایت، ازلی، مستقل و علتِ خود (Cause of Itself) است.

این جوهر همان خدا یا طبیعت (God or Nature / Deus sive Natura) است.

هر موجود دیگری، از جمله انسان، یک حال (Mode) از این جوهر است، نه موجودی مستقل.

در ادامهٔ بخش اول، اسپینوزا به بررسی این می‌پردازد که چگونه همهٔ اشیا از ضرورت ذات خدا ناشی می‌شوند، چرا در جهان هیچ امر تصادفی وجود ندارد، و چرا خدا بر اساس قوانین ضروری طبیعت عمل می‌کند نه بر پایهٔ اراده‌ای شبیه ارادهٔ انسان. این بخش، مبنای نظریهٔ جبر علّی و آزادی در فلسفهٔ او را شکل می‌دهد.

قضیه شانزدهم (Proposition XVI)
مضمون
از ضرورت ذات خدا، بی‌نهایت چیز با بی‌نهایت شیوه پدید می‌آید.

(From the necessity of the divine nature there must follow infinitely many things in infinitely many ways.)

توضیح
اسپینوزا می‌گوید خدا مانند یک صنعتگر نیست که ابتدا فکر کند، بعد تصمیم بگیرد و سپس جهان را خلق کند.

او خدا را شبیه یک حقیقت ریاضی می‌بیند.

مثلاً:

از ماهیت مثلث، این نتیجه ضروری به دست می‌آید که مجموع زوایای داخلی آن ۱۸۰ درجه است.

مثلث هیچ تصمیمی نمی‌گیرد.

این نتیجه از ذات آن ناشی می‌شود.

اسپینوزا می‌گوید:

جهان نیز همین‌گونه از ذات خدا نتیجه می‌شود.

نتیجه
خلقت، یک تصمیم زمانی نیست.

بلکه لازمهٔ ذات خداست.

قضیه هفدهم (Proposition XVII)
مضمون
خدا فقط از قوانین طبیعت خودش عمل می‌کند و هیچ عامل بیرونی او را مجبور نمی‌کند.

توضیح
اگر چیزی خدا را مجبور کند،

آن چیز باید از خدا قوی‌تر باشد.

اما چنین چیزی وجود ندارد.

پس خدا فقط مطابق ذات خودش عمل می‌کند.

نکته مهم
این همان معنای آزادی (Freedom) نزد اسپینوزاست.

آزادی یعنی:

عمل کردن از روی ضرورت طبیعت خود.

نه

توانایی انتخاب میان چند امکان.

تفاوت با برداشت معمول
بیشتر مردم آزادی را این می‌دانند که:

«امروز می‌توانستم این کار را بکنم یا نکنم.»

اما اسپینوزا می‌گوید:

این برداشت ناشی از ناآگاهی ما از علت‌هاست.

قضیه هجدهم (Proposition XVIII)
مضمون
خدا علت درونی (Immanent Cause) همهٔ چیزهاست، نه علت بیرونی (Transient Cause).

علت بیرونی چیست؟
مثلاً:

نجار

میز را می‌سازد.

بعد از ساختن،

نجار از میز جداست.

علت درونی چیست؟
علت درون معلول باقی می‌ماند.

اسپینوزا می‌گوید:

خدا پس از آفرینش از جهان جدا نمی‌شود.

بلکه جهان همیشه در خداست.

اهمیت
اینجا تفاوت بزرگی میان اسپینوزا و بسیاری از متفکران پیش از او دیده می‌شود.

در بسیاری از سنت‌های فلسفی و دینی، خدا جهان را می‌آفریند و از آن متمایز است.

اما در فلسفهٔ اسپینوزا، خدا و جهان دو موجود مستقل نیستند؛ جهان وابسته به خداست و بیرون از او وجودی ندارد.

قضیه نوزدهم (Proposition XIX)
مضمون
خدا ازلی (Eternal) است.

چرا؟
اگر خدا آغاز داشته باشد،

باید علت آغازش وجود داشته باشد.

اما خدا علت خود (Cause of Itself) است.

پس آغاز ندارد.

ابدیت
ابدیت در اینجا یعنی:

وجودی که وابسته به زمان نیست.

نه اینکه مدت بسیار طولانی وجود داشته باشد.

قضیه بیستم (Proposition XX)
مضمون
وجود خدا و ذات خدا یکی هستند.

توضیح
برای بیشتر موجودات،

می‌توان ماهیت را بدون وجود تصور کرد.

مثلاً:

اسب بالدار را می‌توان تصور کرد،

حتی اگر وجود نداشته باشد.

اما درباره خدا چنین نیست.

اگر خدا را تصور کنیم،

وجود او نیز همراه آن تصور می‌آید.

قضیه بیست‌ویکم (Proposition XXI)
مضمون
آنچه مستقیماً از طبیعت مطلق یکی از صفات خدا ناشی می‌شود، ضروری و نامتناهی است.

توضیح
اگر چیزی مستقیماً از ذات خدا نتیجه شود،

دیگر محدود نیست.

چون علت آن محدود نیست.

مثال آموزشی
اگر نور خورشید را تصور کنیم،

تا زمانی که مانعی نباشد،

در همه جهت‌ها منتشر می‌شود.

این فقط یک تشبیه است.

اسپینوزا می‌گوید آثار مستقیم ذات خدا نیز چنین ضرورتی دارند.

قضیه بیست‌ودوم (Proposition XXII)
مضمون
هرچه از یکی از آثار نامتناهی خدا ناشی شود نیز به ضرورت وجود دارد.

توضیح
زنجیرهٔ علیت در جهان قطع نمی‌شود.

همه چیز

از خدا



از قوانین طبیعت



از اشیای دیگر



به اشیای بعدی

منشأ می‌گیرد.

هیچ حلقه‌ای بدون علت نیست.

مفهوم مهم: ضرورت (Necessity)
تا اینجا روشن می‌شود که در فلسفهٔ اسپینوزا، «ضرورت» به معنای اجبار بیرونی نیست، بلکه به این معناست که هر چیز مطابق با طبیعت و علل خود رخ می‌دهد. از نگاه او، اگر همهٔ علل را به‌طور کامل می‌شناختیم، هیچ رویدادی تصادفی به نظر نمی‌رسید.

نتیجهٔ این بخش
اکنون تصویر جهان در فلسفهٔ اسپینوزا چنین است:

تنها یک جوهر وجود دارد: خدا یا طبیعت (God or Nature / Deus sive Natura).

این جوهر ازلی، نامتناهی و علتِ خود است.

همهٔ موجودات، نمودها (Modes) یا حالات همین جوهرند.

جهان از روی تصمیم دل‌بخواهی آفریده نشده، بلکه از ضرورت ذات خدا ناشی می‌شود.

خدا علت درونی جهان است؛ جهان وابسته به اوست و بیرون از او وجودی ندارد.

هر پدیده در زنجیره‌ای از علل جای دارد و این زنجیره به ذات خدا بازمی‌گردد.

در ادامه، اسپینوزا به قضایای بیست‌وسوم تا سی‌وششم می‌پردازد و دیدگاه خود را دربارهٔ جبر علّی، نفی غایت‌انگاری (Teleology)، و این ایده که خدا برای هدفی جهان را نیافریده است بسط می‌دهد. این بخش زمینه را برای ضمیمهٔ مشهور پایان بخش اول فراهم می‌کند که در آن اسپینوزا به نقد باورهای رایج دربارهٔ «هدف» در طبیعت می‌پردازد.

بخش اول: درباره خدا (Part I: Of God)
قضیه بیست‌وسوم (Proposition XXIII)
مضمون
هر حال (Mode) که مستقیماً از صفتی نامتناهی ناشی شود، خود نیز تا زمانی که علتش باقی است، ضروری و ازلی است.

توضیح
اسپینوزا میان دو نوع «حال» تمایز می‌گذارد:

حال‌های نامتناهی (Infinite Modes)

حال‌های متناهی (Finite Modes)

حال‌های نامتناهی نتیجهٔ مستقیم صفات خدا هستند؛ اما موجودات مشخص مانند یک انسان یا یک درخت، حال‌های متناهی‌اند و از طریق زنجیره‌ای از علل پدید می‌آیند.

قضیه بیست‌وچهارم (Proposition XXIV)
مضمون
ماهیت اشیای آفریده‌شده، وجود آن‌ها را در بر ندارد.

توضیح
درخت می‌تواند نباشد.

اسب می‌تواند نباشد.

انسان می‌تواند نباشد.

پس وجود، جزء ذات آن‌ها نیست.

اما دربارهٔ خدا چنین نیست؛ وجود از ذات خدا جداشدنی نیست.

قضیه بیست‌وپنجم (Proposition XXV)
مضمون
خدا نه فقط علت وجود اشیاست، بلکه علت ماهیت (Essence) آن‌ها نیز هست.

توضیح
خدا صرفاً چیزی نیست که موجودات را «به وجود آورده» باشد.

او علت این است که هر چیز چه هست و چگونه هست.

یعنی هم وجود و هم ماهیت هر موجود وابسته به خداست.

قضیه بیست‌وششم (Proposition XXVI)
مضمون
هر چیزی که به عمل واداشته می‌شود، به وسیلهٔ خدا تعیین شده است.

توضیح
هیچ موجودی به‌تنهایی آغازگر زنجیرهٔ علّی نیست.

هر کنش علتی دارد و آن علت نیز خود معلول علت دیگری است.

در نهایت، همهٔ این زنجیره به خدا یا طبیعت بازمی‌گردد.

قضیه بیست‌وهفتم (Proposition XXVII)
مضمون
هر چیز تعیین‌شده، به نوبهٔ خود چیز دیگری را نیز تعیین می‌کند.

توضیح
جهان مانند رشته‌ای پیوسته از علت‌ها و معلول‌هاست.

هیچ حلقه‌ای مستقل نیست.

این همان چیزی است که امروز آن را جبر علّی (Causal Determinism) می‌نامند.

قضیه بیست‌وهشتم (Proposition XXVIII)
مضمون
هر موجود متناهی فقط به وسیلهٔ موجود متناهی دیگری تعیین می‌شود.

مثال
یک درخت:

از بذر



بذر از درخت قبلی



آن درخت از بذر دیگر



تا بی‌نهایت...

نتیجه
اشیای متناهی مستقیماً از خدا ظاهر نمی‌شوند.

بلکه از طریق زنجیرهٔ پایان‌ناپذیر علت‌ها به وجود می‌آیند.

قضیه بیست‌ونهم (Proposition XXIX)
این یکی از مشهورترین قضایای کتاب است.

مضمون
در طبیعت هیچ چیز تصادفی (Contingent) وجود ندارد.

همه چیز از ضرورت طبیعت الهی ناشی می‌شود.

توضیح
وقتی ما می‌گوییم:

«اتفاقی شد.»

در حقیقت فقط علت‌ها را نمی‌شناسیم.

از دید اسپینوزا:

اگر همه علت‌ها را بدانیم،

دیگر هیچ چیز اتفاقی نخواهد بود.

مثال
فرض کنید سنگی از کوه سقوط می‌کند.

اگر سنگ آگاه بود،

شاید تصور می‌کرد:

«من خودم خواستم سقوط کنم.»

اما واقعیت این است که:

نیروی گرانش

زاویهٔ شیب

فشار

فرسایش

باعث سقوط شده‌اند.

اسپینوزا می‌گوید انسان نیز اغلب چون از علت‌های رفتار خود آگاه نیست، احساس می‌کند آزادانه انتخاب کرده است.

قضیه سی‌ام (Proposition XXX)
مضمون
عقل خدا (Intellect of God) چیزی جدا از ذات خدا نیست.

توضیح
در خدا،

شناخت،

وجود،

و ذات

سه چیز جداگانه نیستند.

قضیه سی‌ویکم (Proposition XXXI)
مضمون
اراده (Will) نیز مانند عقل، صفت یا جوهر مستقلی نیست.

نتیجه
خدا مانند انسان تصمیم نمی‌گیرد.

ارادهٔ خدا به معنای انتخاب میان چند امکان نیست.

بلکه همان ضرورت ذات اوست.

قضیه سی‌ودوم (Proposition XXXII)
مضمون
ارادهٔ خدا آزاد است، اما نه به معنای اختیار دل‌بخواهی.

توضیح
آزادی یعنی:

عمل کردن از روی طبیعت خود.

نه

انتخاب میان گزینه‌های مختلف.

قضیه سی‌وسوم (Proposition XXXIII)
این قضیه بسیار مشهور است.

مضمون
اشیا نمی‌توانستند به گونه‌ای دیگر آفریده شوند.

توضیح
اگر جهان می‌توانست متفاوت باشد،

باید ذات خدا نیز متفاوت می‌بود.

اما ذات خدا تغییرناپذیر است.

پس جهان نیز با ضرورت همین گونه است.

نتیجه
از دید اسپینوزا:

«بهترین جهان ممکن»

یا

«جهانی که خدا انتخاب کرده»

معنا ندارد.

فقط یک جهان ممکن وجود دارد.

قضیه سی‌وچهارم (Proposition XXXIV)
مضمون
قدرت خدا همان ذات خداست.

توضیح
خدا چیزی را با قدرتی جدا از ذاتش انجام نمی‌دهد.

قدرت،

وجود،

و ذات

همه یکی هستند.

قضیه سی‌وپنجم (Proposition XXXV)
مضمون
هرچه خدا تصور می‌کند،

ضرورتاً تحقق دارد.

توضیح
در خدا،

تصور و تحقق از هم جدا نیستند.

قضیه سی‌وششم (Proposition XXXVI)
آخرین قضیهٔ بخش اول.

مضمون
هیچ چیز وجود ندارد که اثری نداشته باشد.

توضیح
هر موجودی

به اقتضای طبیعتش

بر دیگر موجودات اثر می‌گذارد.

در جهان اسپینوزا

هیچ چیز بیهوده نیست.

ضمیمه (Appendix)
اسپینوزا پس از پایان استدلال‌های هندسی، ضمیمه‌ای می‌نویسد که از مشهورترین نوشته‌های اوست. در آن می‌کوشد نشان دهد چرا انسان‌ها جهان را اشتباه می‌فهمند.

۱. چرا انسان‌ها فکر می‌کنند طبیعت هدف دارد؟
به نظر اسپینوزا، انسان‌ها چون خودشان با هدف عمل می‌کنند، گمان می‌کنند طبیعت نیز برای هدفی ساخته شده است.

مثلاً می‌گویند:

چشم برای دیدن آفریده شده است.

باران برای رشد گیاهان می‌بارد.

اما او این ترتیب را وارونه می‌داند: چشم چون ساختاری دارد که دیدن را ممکن می‌کند، ما از آن برای دیدن استفاده می‌کنیم؛ این به معنای آن نیست که طبیعت از ابتدا با «قصد» این هدف را دنبال کرده باشد.

۲. نقد غایت‌انگاری (Teleology)
اسپینوزا استدلال می‌کند که نسبت دادن هدف به کل طبیعت، انسان‌محورانه است. طبیعت مطابق قوانین خود عمل می‌کند، نه برای تحقق مقاصد انسان.

۳. نقد تصویر انسان‌وار از خدا (Anthropomorphism)
او با این تصور مخالفت می‌کند که خدا مانند انسان:

خشمگین می‌شود،

پاداش و مجازات را از روی احساسات اعمال می‌کند،

یا تصمیم‌های لحظه‌ای می‌گیرد.

به نظر او، این تصویرها حاصل فرافکنی ویژگی‌های انسانی بر خدا هستند.

۴. ریشهٔ خرافات
اسپینوزا می‌گوید انسان‌ها چون از علت‌های واقعی رویدادها آگاه نیستند و از آینده می‌ترسند، برای توضیح ناشناخته‌ها به تبیین‌های غایت‌انگارانه و خرافی روی می‌آورند.

جمع‌بندی بخش اول
در پایان بخش اول، نظام متافیزیکی اسپینوزا چنین ترسیم می‌شود:

تنها یک جوهر وجود دارد: خدا یا طبیعت (God or Nature / Deus sive Natura).

خدا ازلی، نامتناهی و علتِ خود (Cause of Itself) است.

همهٔ موجودات دیگر، «حال» (Modes) یا نمودهای همین جوهرند.

هر رویدادی در زنجیرهٔ علّی ضرورتاً رخ می‌دهد و چیزی به نام «تصادف مطلق» وجود ندارد.

طبیعت برای هدفی بیرون از خود عمل نمی‌کند و نسبت دادن غایت‌های انسانی به آن خطاست.

این مبانی، زمینهٔ بخش دوم: دربارهٔ ماهیت و منشأ ذهن (Part II: Of the Nature and Origin of the Mind) را فراهم می‌کند؛ جایی که اسپینوزا می‌کوشد نشان دهد ذهن انسان چیست، چه نسبتی با بدن دارد و چگونه شناخت و خطا پدید می‌آیند.

بخش دوم: درباره ماهیت و منشأ ذهن
(Part II: Of the Nature and Origin of the Mind)

هدف بخش
اسپینوزا می‌خواهد به چند پرسش اساسی پاسخ دهد:

ذهن چیست؟ (What is the Mind?)

آیا ذهن و بدن دو چیز مستقل هستند؟

شناخت چگونه شکل می‌گیرد؟

خطا از کجا می‌آید؟

حقیقت را چگونه می‌توان شناخت؟

آغاز بخش دوم
در ابتدای این بخش، اسپینوزا چند تعریف و اصل موضوع تازه معرفی می‌کند که پایهٔ نظریهٔ شناخت او هستند.

تعریف اول
جسم
(Body)

جسم حالتی از صفت امتداد (Mode of Extension) است.

توضیح
در بخش اول دیدیم که امتداد (Extension) یکی از صفاتی است که انسان از خدا می‌شناسد.

هر جسم، نمودی از این صفت است.

بنابراین بدن انسان نیز جوهر نیست؛ بلکه حالتی از امتداد است.

تعریف دوم
ذات
(Essence)

ذات چیزی است که اگر حذف شود، آن چیز دیگر همان چیز نخواهد بود.

مثال
اگر شکل یک مثلث را تغییر دهید به گونه‌ای که دیگر سه ضلع نداشته باشد، دیگر مثلث نیست.

سه‌ضلعی بودن بخشی از ذات آن است.

اصل موضوع اول
انسان جوهر نیست.
(Man is not a Substance.)

چرا؟
زیرا فقط خدا جوهر است.

پس انسان،

بدن،

ذهن،

همگی حالت‌های خدا هستند.

اصل موضوع دوم
انسان فکر می‌کند.

(Man thinks.)

توضیح
وجود اندیشه تجربه‌ای بدیهی است.

ما:

احساس می‌کنیم.

تصور می‌کنیم.

می‌خواهیم.

می‌ترسیم.

پس اندیشه وجود دارد.

اصل موضوع سوم
ذهن بدون موضوع فکر نمی‌کند.

هر اندیشه، اندیشهٔ چیزی است.

آغاز قضایا
قضیه اول (Part II, Proposition I)
مضمون
اندیشه یکی از صفات خداست.

(Thought is an Attribute of God.)

توضیح
همان‌گونه که امتداد صفت خداست،

اندیشه نیز صفت خداست.

بنابراین فکر کردن ویژگی موجودات انسانی نیست؛ بلکه جلوه‌ای از یکی از صفات خداست.

نتیجه
تمام اندیشه‌ها

در خدا وجود دارند.

قضیه دوم
مضمون
امتداد نیز یکی از صفات خداست.

توضیح
پس:

جهان ذهنی

و

جهان مادی

هر دو

جلوه‌های یک حقیقت‌اند.

مهم‌ترین نکته
در اینجا بسیاری دچار اشتباه می‌شوند.

اسپینوزا نمی‌گوید:

فکر، ماده تولید می‌کند.

یا

ماده، فکر تولید می‌کند.

بلکه می‌گوید:

هر دو

بیان‌های مختلف

یک جوهر واحد هستند.

قضیه سوم
مضمون
در خدا ایدهٔ هر چیزی وجود دارد.

توضیح
اگر جسمی وجود داشته باشد،

ایدهٔ آن نیز در خدا وجود دارد.

اگر ستاره‌ای وجود داشته باشد،

ایدهٔ آن نیز وجود دارد.

نتیجه
جهان اندیشه

و

جهان اشیا

همزمان وجود دارند.

قضیه چهارم
مضمون
ایده‌های خدا همان نظم علّی اشیا را دارند.

این جمله بسیار مشهور است.
اسپینوزا بعداً آن را چنین خلاصه می‌کند:

«نظم و پیوند ایده‌ها همان نظم و پیوند اشیاست.»

(The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.)

توضیح
اگر

الف

باعث

ب

شود،

آنگاه

ایدهٔ الف

نیز

باعث

ایدهٔ ب

خواهد بود.

مثال
اگر ضربه‌ای به توپ بخورد



توپ حرکت کند



پنجره بشکند

در جهان ماده

سه رویداد پشت سر هم رخ می‌دهد.

در جهان اندیشه نیز

ایدهٔ همان سه رویداد

به همان ترتیب وجود دارد.

قضیه پنجم
مضمون
خدا علت ایده‌هاست،

نه از آن جهت که موجود متفکر است،

بلکه از آن جهت که جوهر یگانه است.

توضیح
این نکته ظریف است.

خدا

دو موجود جداگانه نیست:

خدای ذهن

خدای ماده

بلکه همان جوهر واحد است که از دو صفت مختلف شناخته می‌شود.

قضیه ششم
مضمون
هر ایده

معلول ایده‌ای دیگر است.

نتیجه
اندیشه‌ها نیز

مانند اشیا

دارای زنجیره علّی‌اند.

قضیه هفتم
این مشهورترین قضیهٔ بخش دوم است.

مضمون
نظم و ارتباط ایده‌ها همان نظم و ارتباط اشیاست.

(Ordo et connexio idearum idem est ac ordo et connexio rerum.)

توضیح بسیار مهم
این جمله اساس نظریهٔ معروف موازی‌گرایی (Parallelism) در فلسفهٔ اسپینوزاست.

او نمی‌گوید:

بدن باعث ذهن می‌شود.

یا

ذهن باعث بدن می‌شود.

بلکه می‌گوید:

هر رویداد بدنی

و

هر رویداد ذهنی

دو بیان متفاوت از یک واقعیت واحد هستند.

مثال
وقتی دستتان می‌سوزد:

در بدن:

گیرنده‌های عصبی فعال می‌شوند.

پیام‌های عصبی منتقل می‌شوند.

در ذهن:

احساس درد پدید می‌آید.

از دید اسپینوزا، نه بدن علت ذهن است و نه ذهن علت بدن؛ این دو، دو توصیف از یک رویداد واحد‌اند که تحت دو صفت مختلف (امتداد و اندیشه) فهمیده می‌شوند.

اهمیت این نظریه
به همین دلیل اسپینوزا دوگانه‌انگاری دکارت را نمی‌پذیرد. دکارت ذهن و بدن را دو جوهر مستقل می‌دانست و با این پرسش روبه‌رو بود که این دو چگونه بر هم اثر می‌گذارند. اسپینوزا می‌گوید چون تنها یک جوهر وجود دارد، این مسئله اساساً به آن صورت مطرح نمی‌شود؛ ذهن و بدن دو شیء مستقل نیستند که نیاز به «پل ارتباطی» داشته باشند.

در ادامهٔ بخش دوم، اسپینوزا استدلال می‌کند که ذهن انسان همان ایدهٔ بدن انسان است، سپس توضیح می‌دهد که شناخت ناقص و کامل چیست، خطا چگونه پدید می‌آید، و سه نوع شناخت (Imagination، Reason، Intuitive Knowledge) چه تفاوتی با یکدیگر دارند. این مباحث، پایهٔ نظریهٔ معرفت‌شناسی او و مقدمهٔ بحث آزادی در بخش پنجم هستند.

بخش دوم: درباره ماهیت و منشأ ذهن
قضیه هشتم تا سیزدهم
قضیه هشتم (Proposition VIII)
مضمون
ایدهٔ هر موجود منفرد (Particular Thing) در خدا وجود دارد.

توضیح
در بخش اول گفته شد:

تمام اشیا حالت‌های (Modes) خدا هستند.

اکنون اسپینوزا می‌گوید:

همان‌گونه که خود شیء در خدا وجود دارد،

ایدهٔ آن نیز در خدا وجود دارد.

مثلاً:

اگر یک درخت وجود داشته باشد



ایدهٔ آن نیز وجود دارد.

اگر بدن انسان وجود داشته باشد



ایدهٔ آن نیز وجود دارد.

نتیجه
هیچ موجودی بدون ایده نیست.

قضیه نهم (Proposition IX)
مضمون
ایدهٔ یک موجود منفرد، معلول ایدهٔ علت همان موجود است.

توضیح
فرض کنید:

سنگ



شیشه را می‌شکند.

در جهان ماده

این رابطه علّی برقرار است.

در جهان اندیشه نیز

ایدهٔ سنگ



ایدهٔ شکستن شیشه

را به دنبال دارد.

نتیجه
دو جهان وجود ندارد.

بلکه

یک نظم

از دو زاویه دیده می‌شود.

قضیه دهم (Proposition X)
مضمون
ذات انسان شامل وجود جوهر نیست.

چرا؟
زیرا فقط خدا جوهر است.

پس انسان

هرگز

موجودی مستقل نیست.

نتیجه
اگر خدا نبود،

انسان نیز وجود نداشت.

قضیه یازدهم (Proposition XI)
این یکی از مشهورترین قضایای کتاب است.

مضمون
ذهن انسان، ایدهٔ بدن انسان است.

(The human mind is the idea of the human body.)

این جمله دقیقاً یعنی چه؟
اسپینوزا نمی‌گوید:

ذهن داخل بدن است.

یا

بدن داخل ذهن است.

او می‌گوید:

هر بدن

یک ایده دارد.

ذهن انسان

همان ایدهٔ بدن انسان است.

مثال
فرض کنید بدن شما اکنون:

نفس می‌کشد.

خون در آن جریان دارد.

نور به چشم می‌رسد.

قلب می‌تپد.

تمام این رویدادها

در سطح اندیشه

به صورت ایده حضور دارند.

مجموع این ایده‌ها

ذهن شماست.

نتیجه بسیار مهم
ذهن

چیزی جدا از بدن نیست.

بلکه

بیان ذهنی همان بدن است.

تفاوت با دکارت
دکارت می‌گفت:

بدن



یک جوهر

ذهن



جوهر دیگر

اما اسپینوزا می‌گوید:

فقط یک جوهر وجود دارد.

ذهن و بدن

دو صفت

از همان جوهرند.

قضیه دوازدهم (Proposition XII)
مضمون
ذهن هر آنچه در بدن رخ می‌دهد را ادراک می‌کند.

توضیح
اگر بدن تغییر کند،

ذهن نیز

ایدهٔ آن تغییر را خواهد داشت.

مثال
اگر:

آب داغ

به دست بخورد



بدن تحریک می‌شود.



ذهن

درد را تجربه می‌کند.

اما

ذهن علت درد نیست.

بدن نیز علت ذهن نیست.

هر دو

دو توصیف

از یک واقعیت‌اند.

قضیه سیزدهم (Proposition XIII)
مضمون
موضوع ذهن انسان، بدن انسان است.

معنی
ذهن انسان

درباره چه چیزی است؟

درباره بدن خودش.

نتیجه
اگر بدن تغییر کند،

ذهن نیز تغییر می‌کند.

اگر بدن از بین برود؟
ایدهٔ آن بدن نیز

دیگر به همان صورت وجود نخواهد داشت.

نتیجه بزرگ
در اینجا اسپینوزا

روان‌شناسی را

بر اساس بدن بنا می‌کند.

این نظریه

دو قرن جلوتر از زمان خودش بود.

پیامدهای فلسفی
از اینجا اسپینوزا نتایج عجیبی می‌گیرد.

نتیجه اول
هرچه بدن

توانایی بیشتری داشته باشد،

ذهن نیز

توانایی بیشتری خواهد داشت.

مثال
بدنی که بتواند:

بیشتر حرکت کند.

بیشتر تجربه کند.

پیچیده‌تر عمل کند.

ذهنی غنی‌تر خواهد داشت.

نتیجه دوم
شناخت ذهن

وابسته به شناخت بدن است.

به همین دلیل

بعدها در علوم اعصاب

بسیاری اسپینوزا را

پیشگام می‌دانند.

نتیجه سوم
ذهن

هیچ‌گاه

بدون موضوع

وجود ندارد.

برخلاف افلاطون
افلاطون می‌گفت

روح

مستقل از بدن است.

اسپینوزا چنین چیزی را نمی‌پذیرد.

یک مثال ساده
فرض کنید

یک رایانه داریم.

سخت‌افزار



بدن

نرم‌افزار در حال اجرا



ذهن

اما اسپینوزا حتی این مثال را نیز کاملاً دقیق نمی‌داند؛ زیرا سخت‌افزار و نرم‌افزار هنوز دو چیز متمایزند، در حالی که از دید او ذهن و بدن دو «شیء» نیستند، بلکه دو شیوهٔ توصیف یک واقعیت واحد‌اند.

جمع‌بندی این بخش
اسپینوزا تا اینجا نشان داده است که:

ذهن انسان، موجودی مستقل نیست.

ذهن همان ایدهٔ بدن انسان است.

هر تغییری در بدن، متناظر با تغیری در ذهن است.

نه ذهن علت بدن است و نه بدن علت ذهن؛ هر دو دو بیان از یک واقعیت واحد هستند.

هرچه بدن توانمندتر باشد، ذهن نیز توانمندتر است.

مرحلهٔ بعدی
از قضیه چهاردهم تا حدود بیست‌وسوم، اسپینوزا به این پرسش می‌پردازد:

ما جهان را چگونه ادراک می‌کنیم؟

چرا بیشتر شناخت‌های ما ناقص و مبهم‌اند؟

چگونه «خطا» (Error) به وجود می‌آید؟

در این بخش، او نظریهٔ خود دربارهٔ تصور (Imagination)، شناخت ناکافی (Inadequate Ideas) و شناخت کافی (Adequate Ideas) را پایه‌گذاری می‌کند؛ مفاهیمی که برای فهم عقل، احساسات و آزادی در ادامهٔ کتاب نقشی اساسی دارند.

بخش دوم: درباره ماهیت و منشأ ذهن
قضیه چهاردهم تا بیست‌وسوم
قضیه چهاردهم (Proposition XIV)
مضمون
ذهن انسان هرچه بدنش بیشتر تحت تأثیر اشیای دیگر قرار گیرد، توانایی بیشتری برای ادراک آن‌ها دارد.

توضیح
ذهن مستقیماً جهان را نمی‌بیند.

ذهن تغییرات بدن را می‌شناسد.

هرچه بدن با محیط تعامل بیشتری داشته باشد، ذهن نیز اطلاعات بیشتری دربارهٔ جهان به دست می‌آورد.

مثال
اگر نور به چشم برسد، شبکیه تحریک می‌شود و ذهن ایده‌ای از آن تغییر پیدا می‌کند. بنابراین آنچه ذهن مستقیماً درک می‌کند، تغییر بدن است، نه «خودِ شیء» به صورت بی‌واسطه.

قضیه پانزدهم (Proposition XV)
مضمون
ایده‌ای که ذهن از بدن خود دارد، شامل بسیاری از ویژگی‌های اشیای بیرونی نیز هست.

توضیح
وقتی دستتان به یک جسم گرم برخورد می‌کند، ذهن هم از وضعیت بدن آگاه می‌شود و هم به واسطهٔ همان تغییر، از وجود آن جسم آگاهی پیدا می‌کند.

اما این آگاهی همیشه کامل نیست؛ زیرا از طریق اثر جسم بر بدن حاصل شده است.

قضیه شانزدهم (Proposition XVI)
مضمون
ایدهٔ هر تغییری که در بدن روی می‌دهد، هم بدن و هم علت بیرونی آن را بازنمایی می‌کند.

مثال
اگر خورشید را ببینید:

بدن شما تحت تأثیر نور قرار می‌گیرد.

ذهن شما ایده‌ای از خورشید تشکیل می‌دهد.

اما این ایده لزوماً تصویر دقیقی از ماهیت خورشید نیست؛ بلکه بازتاب اثر آن بر بدن شماست.

قضیه هفدهم (Proposition XVII)
مضمون
اگر بدن به گونه‌ای تغییر کند که قبلاً نیز همان تغییر را تجربه کرده باشد، ذهن می‌تواند شیء را حتی در غیاب آن تصور کند.

توضیح
این اساس حافظه (Memory) و تخیل (Imagination) است.

مثال
بوی یک عطر ممکن است ناگهان شما را به یاد خانهٔ کودکی بیندازد. خودِ خانه حضور ندارد، اما بدن شما قبلاً آن پیوند را تجربه کرده است و ذهن آن را دوباره فعال می‌کند.

قضیه هجدهم (Proposition XVIII)
مضمون
ذهن از طریق پیوندهای بدنی، ایده‌ها را به هم مرتبط می‌کند.

نتیجه
تداعی معانی (Association of Ideas) بر پایهٔ تجربه‌های بدن شکل می‌گیرد.

اگر دو رویداد بارها با هم تجربه شوند، یادآوری یکی می‌تواند دیگری را نیز به ذهن بیاورد.

قضیه نوزدهم (Proposition XIX)
مضمون
ذهن انسان بدن خود را فقط از طریق ایده‌های تغییرات آن می‌شناسد.

توضیح
ما بدن را به صورت مستقیم و کامل درک نمی‌کنیم؛ بلکه آن را از راه احساسات، ادراک‌های حسی و تغییراتی که در آن رخ می‌دهد می‌شناسیم.

قضیه بیستم (Proposition XX)
مضمون
ایدهٔ ذهن نیز در خدا وجود دارد.

توضیح
همان‌طور که خدا ایدهٔ بدن را دارد، ایدهٔ ذهن را نیز دارد.

این نتیجه بخشی از نظام کلی اسپینوزاست که در آن هر چیز، ایده‌ای متناظر در صفت اندیشه دارد.

قضیه بیست‌ویکم (Proposition XXI)
مضمون
ذهن می‌تواند تا اندازه‌ای از خود نیز آگاه باشد.

توضیح
ذهن فقط اشیای بیرونی را نمی‌شناسد؛ بلکه می‌تواند ایده‌های خودش را نیز موضوع شناخت قرار دهد.

این چیزی است که امروز آن را «آگاهی از آگاهی» یا reflection می‌نامیم.

قضیه بیست‌ودوم (Proposition XXII)
مضمون
ذهن ایدهٔ تأثرات (Affections) بدن را نیز درک می‌کند.

مثال
وقتی می‌ترسید، تنها از محرک بیرونی آگاه نیستید؛ از خودِ حالت ترس نیز آگاه می‌شوید.

این نکته بعداً در بخش سوم، هنگام تحلیل عواطف (Emotions/Affects)، اهمیت زیادی پیدا می‌کند.

قضیه بیست‌وسوم (Proposition XXIII)
مضمون
ذهن خود را فقط تا آنجا می‌شناسد که ایده‌های تأثرات بدن را ادراک می‌کند.

نتیجه
از دید اسپینوزا، خودشناسی از بدن جدا نیست.

هرچه شناخت ما از نحوهٔ تأثر بدن دقیق‌تر و منظم‌تر باشد، شناخت ما از ذهن نیز کامل‌تر خواهد بود.

نقطهٔ عطف: شناخت ناکافی و شناخت کافی
در ادامهٔ بخش دوم، اسپینوزا تمایز بسیار مهمی را مطرح می‌کند:

ایدهٔ ناکافی (Inadequate Idea)
ایده‌ای است که تنها بخشی از علل یک پدیده را در بر می‌گیرد.

نمونه‌ها:

برداشت‌های صرفاً حسی،

شایعات،

پیش‌داوری‌ها،

تعمیم‌های عجولانه.

چنین ایده‌هایی اغلب مبهم و پراکنده‌اند و به همین دلیل منشأ خطا می‌شوند.

ایدهٔ کافی (Adequate Idea)
ایده‌ای است که علت‌های یک پدیده را به‌گونه‌ای روشن و منظم درک می‌کند.

وقتی رابطهٔ علّی یک امر را بفهمیم، شناخت ما «کافی» می‌شود و احتمال خطا کاهش می‌یابد.

چرا انسان دچار خطا می‌شود؟
یکی از مهم‌ترین دیدگاه‌های اسپینوزا این است که خطا یک «چیز» مستقل نیست. او معتقد است خطا از کمبود شناخت ناشی می‌شود، نه از وجود نیرویی به نام «باطل».

به بیان دیگر، وقتی ایده‌ای ناقص باشد، ممکن است آن را به اشتباه کامل بپنداریم. بنابراین، درمان خطا نه حذف چیزی، بلکه کامل‌تر کردن شناخت است.

در ادامهٔ بخش دوم، اسپینوزا به اوج نظریهٔ معرفت‌شناسی خود می‌رسد و سه نوع شناخت را معرفی می‌کند:

شناخت از راه خیال یا تجربهٔ پراکنده (Imagination)

شناخت از راه عقل (Reason)

شناخت شهودی (Intuitive Knowledge / Scientia Intuitiva)

این تقسیم‌بندی یکی از مهم‌ترین ایده‌های اوست و در بخش پنجم، مبنای توضیح آزادی و سعادت انسان قرار می‌گیرد.

بخش دوم: دربارهٔ ماهیت و منشأ ذهن
قضیه ۲۴ تا پایان بخش دوم
قضیه بیست‌وچهارم (Proposition XXIV)
مضمون
ذهن، بدن انسان را به‌طور کامل و از درون نمی‌شناسد.

چرا؟
ذهن فقط تغییراتی را که در بدن رخ می‌دهد درک می‌کند.

او ساختار کامل بدن را مستقیماً نمی‌بیند.

مثال
شما احساس گرسنگی می‌کنید.

اما از تمام فرآیندهای شیمیایی، هورمونی و عصبی که این احساس را پدید آورده‌اند، آگاه نیستید.

قضیه بیست‌وپنجم (Proposition XXV)
مضمون
ذهن شناخت کاملی از اشیای بیرونی ندارد.

توضیح
وقتی درختی را می‌بینید،

آنچه مستقیماً می‌شناسید اثر آن بر بدن شماست.

بنابراین شناخت نخستین ما از جهان، ناقص است.

قضیه بیست‌وششم (Proposition XXVI)
مضمون
ذهن فقط تا اندازه‌ای اشیای بیرونی را می‌شناسد که بدن از آن‌ها متأثر شده باشد.

نتیجه
دانش اولیهٔ ما همیشه وابسته به تجربهٔ بدنی است.

قضیه بیست‌وهفتم (Proposition XXVII)
مضمون
ایدهٔ هر تأثر بدنی، شناختی ناقص از شیء بیرونی به ما می‌دهد.

مثال
اگر از دور یک برج را کوچک ببینید،

ذهن شما واقعاً «برج کوچک» را نمی‌شناسد؛ بلکه فقط اثری را که آن برج در آن فاصله بر دستگاه بینایی شما گذاشته است، درک می‌کند.

قضیه بیست‌وهشتم (Proposition XXVIII)
مضمون
بیشتر شناخت‌های روزمره از همین ایده‌های ناقص تشکیل شده‌اند.

نتیجه
به همین دلیل انسان‌ها:

اشتباه می‌کنند،

دچار پیش‌داوری می‌شوند،

خرافات می‌سازند.

قضیه بیست‌ونهم (Proposition XXIX)
مضمون
ذهن هنگامی که از طریق ایده‌های ناقص عمل می‌کند، جهان را به‌صورت مبهم می‌شناسد.

توضیح
ما معمولاً گمان می‌کنیم واقعیت را همان‌گونه که هست می‌بینیم، اما اسپینوزا می‌گوید در بسیاری از موارد فقط اثرات واقعیت بر بدن خود را تجربه می‌کنیم.

قضیه سی‌ام (Proposition XXX)
مضمون
ذهن می‌تواند به شناخت کافی (Adequate Knowledge) برسد.

چگونه؟
از راه فهم رابطه‌های علّی و قوانین مشترک طبیعت.

وقتی بدانیم پدیده‌ای چرا و چگونه رخ داده است، شناخت ما از حالت ناقص به حالت کافی نزدیک می‌شود.

قضیه سی‌ویکم تا سی‌وهفتم
در این قضایا، اسپینوزا توضیح می‌دهد که برخی مفاهیم برای همهٔ انسان‌ها مشترک‌اند، زیرا از ویژگی‌های عمومی طبیعت ناشی می‌شوند. او این‌ها را مفاهیم مشترک (Common Notions) می‌نامد.

مثال
همهٔ اجسام:

امتداد دارند،

در حرکت و سکون قرار می‌گیرند،

از قوانین طبیعی پیروی می‌کنند.

شناخت این ویژگی‌های مشترک، پایهٔ عقل است.

سه نوع شناخت
اسپینوزا در ادامهٔ بخش دوم، سه شیوهٔ اصلی شناخت را از هم متمایز می‌کند.

۱. شناخت از راه خیال
(Imagination / Opinion)
این پایین‌ترین مرتبهٔ شناخت است.

ویژگی‌ها:

بر تجربه‌های پراکنده تکیه دارد.

از حافظه و تداعی معانی اثر می‌پذیرد.

ممکن است درست یا نادرست باشد.

اغلب منشأ پیش‌داوری و خرافه است.

مثال
کسی می‌گوید:

«هر بار کلاغ دیدم، اتفاق بدی افتاد؛ پس کلاغ نشانهٔ بدشانسی است.»

این نتیجه از چند تجربهٔ محدود گرفته شده و شناخت کافی به شمار نمی‌آید.

۲. شناخت عقلی
(Reason)
در این مرحله، انسان از قوانین کلی و روابط علّی استفاده می‌کند.

ویژگی‌ها:

منظم است.

بر مفاهیم مشترک تکیه دارد.

قابل استدلال است.

شناخت کافی (Adequate Knowledge) فراهم می‌کند.

مثال
به‌جای اینکه بگوییم «آتش همیشه مرا سوزانده، پس بد است»، می‌فهمیم که آتش به دلیل ویژگی‌های فیزیکی خود، در شرایط خاص موجب سوختگی می‌شود.

۳. شناخت شهودی
(Intuitive Knowledge / Scientia Intuitiva)
این بالاترین مرتبهٔ شناخت است.

این شناخت چیست؟
در این مرتبه، ذهن رابطهٔ یک چیز را مستقیماً با خدا یا طبیعت می‌فهمد.

یعنی می‌بیند که هر موجود چگونه از ذات جوهر یگانه ناشی می‌شود.

مثال
دانشمندی که تنها قوانین حرکت را حفظ کرده است، در سطح عقل قرار دارد.

اما کسی که ساختار کلی طبیعت را به صورت یک نظام واحد و به‌هم‌پیوسته درمی‌یابد، به شناخت شهودی نزدیک‌تر می‌شود.

اهمیت شناخت شهودی
به نظر اسپینوزا:

این شناخت روشن‌ترین و کامل‌ترین نوع شناخت است.

منشأ آرامش و آزادی انسان است.

زمینهٔ «عشق عقلانی به خدا» (Intellectual Love of God) را فراهم می‌کند؛ مفهومی که در بخش پنجم به اوج می‌رسد.

خطا چیست؟
یکی از نکات مهم اسپینوزا این است که خطا وجود مستقلی ندارد.

او می‌گوید خطا مانند تاریکی است.

تاریکی یک «چیز» نیست؛ بلکه نبود نور است.

به همین ترتیب، خطا نیز نبودِ شناخت کافی است، نه وجود نیرویی مستقل.

پایان بخش دوم
در پایان این بخش، اسپینوزا به نتایج زیر رسیده است:

ذهن، ایدهٔ بدن انسان است.

ذهن و بدن دو جوهر مستقل نیستند، بلکه دو بیان از یک واقعیت‌اند.

شناخت حسی و تخیلی معمولاً ناقص است.

عقل از مفاهیم مشترک و روابط علّی به شناخت کافی می‌رسد.

شناخت شهودی عالی‌ترین مرتبهٔ فهم است و انسان را به درک جایگاه خود در کل طبیعت می‌رساند.

ورود به بخش سوم
اکنون اسپینوزا بر پایهٔ این نتایج، وارد بخش سوم: دربارهٔ منشأ و ماهیت عواطف (Part III: Of the Origin and Nature of the Emotions) می‌شود. در آنجا او احساساتی مانند عشق، نفرت، امید، ترس، شادی، اندوه، حسادت، غرور و خشم را نه به‌عنوان نیروهایی اسرارآمیز، بلکه به‌عنوان پیامدهای طبیعی ساختار ذهن و بدن تحلیل می‌کند. همچنین در همین بخش، مفهوم بسیار مهم کوناتوس (Conatus)، یعنی «کوشش هر موجود برای حفظ و افزایش وجود خود»، را معرفی می‌کند که از بنیادی‌ترین ایده‌های کل فلسفهٔ اوست.

بخش سوم: دربارهٔ منشأ و ماهیت عواطف
(Part III: Of the Origin and Nature of the Emotions)

هدف بخش
اسپینوزا می‌خواهد نشان دهد:

عواطف چگونه پدید می‌آیند؟

چرا انسان عاشق، خشمگین یا حسود می‌شود؟

آیا احساسات دشمن عقل‌اند؟

چگونه می‌توان آن‌ها را فهمید؟

او تأکید می‌کند که انسان «امپراتوری درون امپراتوری» نیست؛ یعنی از قوانین طبیعت جدا نیست. همان قوانین علّی که بر حرکت سیارات حاکم‌اند، بر عواطف انسان نیز حکومت می‌کنند.

تعریف‌های آغازین
در ابتدای بخش سوم، اسپینوزا میان دو نوع حالت تمایز می‌گذارد:

کنش (Action)
وقتی علت کافیِ آنچه در ما رخ می‌دهد، خودِ ما باشیم.

انفعال (Passion)
وقتی علت کامل آنچه در ما رخ می‌دهد، بیرون از ما باشد یا ما فقط بخشی از علت باشیم.

مثال
اگر با فهم و تأمل کاری انجام دهید، تا حدی «کنش» کرده‌اید.

اگر صرفاً بر اثر توهین کسی فوراً خشمگین شوید، این بیشتر یک «انفعال» است؛ زیرا علت آن فقط در خود شما نیست، بلکه در تعامل شما با عوامل بیرونی نیز قرار دارد.

قضیه اول
مضمون
ذهن تا آنجا که ایده‌های کافی دارد، کنش می‌کند؛ و تا آنجا که ایده‌های ناکافی دارد، منفعل است.

توضیح
هرچه شناخت شما روشن‌تر و کامل‌تر باشد، نقش فعال‌تری در زندگی دارید.

هرچه شناخت شما ناقص‌تر باشد، بیشتر تحت تأثیر نیروهای بیرونی قرار می‌گیرید.

مفهوم بنیادین: کوناتوس
(Conatus)

در حدود قضیهٔ ششم، اسپینوزا یکی از مهم‌ترین مفاهیم کل فلسفهٔ خود را معرفی می‌کند.

مضمون
هر چیز، تا آنجا که در توانش باشد، می‌کوشد در وجود خود پایدار بماند.

(Each thing, as far as it can by its own power, strives to persevere in its being.)

این یعنی چه؟
این «کوشش» فقط غریزهٔ بقا به معنای زیست‌شناختی نیست.

بلکه گرایش بنیادی هر موجود است برای اینکه آنچه هست، باقی بماند و توان وجودی خود را حفظ یا افزایش دهد.

مثال‌ها

گیاه به سوی نور رشد می‌کند.

حیوان از خطر می‌گریزد.

انسان می‌خواهد زنده بماند، یاد بگیرد، از خود دفاع کند و توانایی‌هایش را گسترش دهد.

همهٔ این‌ها از نظر اسپینوزا جلوه‌هایی از Conatus هستند.

قضیه هفتم
مضمون
کوناتوس همان ذات بالفعل هر چیز است.

توضیح
کوشش برای بقا چیزی افزوده بر موجود نیست؛ بلکه بخشی از خودِ ماهیت آن است.

به بیان دیگر، موجود بودن یعنی در همان حال، برای ادامهٔ وجود خود نیز کوشش کردن.

شادی و اندوه
اسپینوزا سپس دو عاطفهٔ بنیادی را معرفی می‌کند.

شادی
(Joy / Laetitia)

شادی یعنی گذار به توانایی بیشتر برای عمل.

وقتی چیزی قدرت ما را برای اندیشیدن یا عمل کردن افزایش می‌دهد، احساس شادی می‌کنیم.

مثال
یاد گرفتن یک مهارت جدید، اگر واقعاً توانایی شما را بیشتر کند، می‌تواند منشأ شادی باشد.

اندوه
(Sadness / Tristitia)

اندوه یعنی گذار به توانایی کمتر برای عمل.

وقتی چیزی توان وجودی ما را کاهش می‌دهد، اندوه پدید می‌آید.

مثال
از دست دادن دوستی صمیمی یا شکست در کاری مهم می‌تواند احساس اندوه ایجاد کند، زیرا بخشی از توان روانی یا عملی ما کاهش یافته است.

میل
(Desire / Cupiditas)

اسپینوزا میل را چنین می‌فهمد:

کوناتوس، هنگامی که انسان از آن آگاه است.

یعنی وقتی گرایش به حفظ و گسترش وجود خود را آگاهانه تجربه می‌کنیم، آن را «میل» می‌نامیم.

نتیجهٔ مهم
از نظر اسپینوزا:

شادی،

اندوه،

و میل،

سه عاطفهٔ بنیادی‌اند و بسیاری از احساسات دیگر از ترکیب یا دگرگونی آن‌ها پدید می‌آیند.

عشق
(Love)

تعریف اسپینوزا:

عشق، شادی‌ای است که با ایدهٔ علت بیرونی همراه شده باشد.

مثال
اگر بودنِ یک دوست باعث شود توان و نشاط شما بیشتر شود و این افزایش را به حضور او نسبت دهید، احساس عشق شکل می‌گیرد.

نفرت
(Hatred)

تعریف:

نفرت، اندوهی است که با ایدهٔ علت بیرونی همراه شده باشد.

مثال
اگر حضور شخصی به نظر شما باعث کاهش توان یا آرامشتان شود و این کاهش را به او نسبت دهید، احساس نفرت پدید می‌آید.

امید و ترس
اسپینوزا این دو را نیز به‌هم‌پیوسته می‌داند.

امید
(Hope)

شادی‌ای که با تردید نسبت به آینده همراه است.

ترس
(Fear)

اندوهی که با تردید نسبت به آینده همراه است.

مثال
اگر منتظر نتیجهٔ یک آزمون باشید:

اگر احتمال قبولی را ببینید، امید دارید.

اگر احتمال مردودی را ببینید، ترس را تجربه می‌کنید.

از آنجا که آینده نامعلوم است، این دو احساس اغلب در کنار هم حضور دارند.

نکتهٔ مهم
اسپینوزا نمی‌گوید عواطف «بد» هستند.

او می‌گوید:

عواطف پدیده‌های طبیعی‌اند.

مشکل زمانی پیش می‌آید که ما علت‌های آن‌ها را نشناسیم و کاملاً زیر سلطهٔ آن‌ها قرار بگیریم.

جمع‌بندی این بخش
تا اینجا اسپینوزا نشان داده است که:

هر موجود دارای کوناتوس (Conatus) است؛ یعنی گرایش بنیادی به حفظ و افزایش وجود خود.

عواطف را می‌توان به‌صورت طبیعی و علّی توضیح داد.

سه عاطفهٔ بنیادی عبارت‌اند از:

میل (Desire)

شادی (Joy)

اندوه (Sadness)

عشق و نفرت از پیوند این عواطف با ایدهٔ علت بیرونی پدید می‌آیند.

امید و ترس نیز به ارزیابی ما از آینده و میزان اطمینان یا تردید نسبت به آن وابسته‌اند.

در ادامهٔ بخش سوم، اسپینوزا ده‌ها عاطفهٔ دیگر—از جمله حسادت، غرور، شرم، پشیمانی، خشم، انتقام، شفقت و بلندهمتی—را با همین روش تحلیل می‌کند و می‌کوشد نشان دهد که همهٔ آن‌ها را می‌توان از چند اصل بنیادی توضیح داد، نه اینکه هر کدام نیرویی مستقل و اسرارآمیز باشند.

بخش سوم: ادامهٔ تحلیل عواطف
اصل کلی
اسپینوزا معتقد است:

هر عاطفه (Affect) نتیجهٔ افزایش یا کاهش توانِ عمل (Power of Acting / Potentia Agendi) ماست، همراه با ایده‌ای دربارهٔ علت آن.

بنابراین تقریباً تمام احساسات را می‌توان به این صورت تحلیل کرد:

افزایش توان → شادی (Joy)

کاهش توان → اندوه (Sadness)

گرایش به حفظ یا افزایش وجود → میل (Desire)

شفقت
(Pity)

تعریف
شفقت نوعی اندوه است که از مشاهدهٔ اندوه دیگری به وجود می‌آید.

چرا؟
اگر خود را با شخص دیگری همانندسازی کنیم، اندوه او تا حدی در ما نیز بازتاب پیدا می‌کند.

مثال
دیدن کودکی که آسیب دیده است، ممکن است در ما احساس اندوه ایجاد کند، حتی اگر خودمان آسیبی ندیده باشیم.

حسادت
(Envy)

تعریف
اندوه از دیدن شادی دیگری، هنگامی که آن شادی را به زیان خود یا در رقابت با خود تفسیر کنیم.

مثال
دو همکار برای یک ترفیع رقابت می‌کنند.

یکی موفق می‌شود.

اگر دیگری موفقیت او را به‌صورت کاهش جایگاه خود تجربه کند، حسادت شکل می‌گیرد.

غرور
(Pride)

تعریف
شادی ناشی از ارزیابی بیش از اندازهٔ خود.

توضیح
اگر انسان توانایی‌های خود را بیش از آنچه واقعاً هستند تصور کند، غرور پدید می‌آید.

فروتنی
(Humility)

تعریف
اندوه ناشی از ارزیابی کمتر از اندازهٔ خود.

نکته
در نگاه اسپینوزا، فروتنی به معنای فضیلت خودکار نیست. اگر حاصل شناخت نادرست از خود باشد، نوعی اندوه و کاهش توان است.

شرم
(Shame)

تعریف
اندوهی که از تصور سرزنش دیگران نسبت به خود پدید می‌آید.

توضیح
شرم وابسته به نگاه دیگران است.

اگر انسان به قضاوت دیگران اهمیت ندهد، زمینهٔ شرم نیز تغییر می‌کند.

افتخار
(Self-esteem یا Esteem)

وقتی انسان خود را بر پایهٔ دلایل موجه و شناخت درست ارزشمند بداند، احساسی متفاوت از غرور شکل می‌گیرد. اسپینوزا میان خودارزشمندی مبتنی بر شناخت و غرور مبتنی بر توهم تفاوت می‌گذارد.

خشم
(Anger)

تعریف
میل به آسیب رساندن به کسی که او را علت اندوه خود می‌دانیم.

مثال
اگر کسی به شما توهین کند و شما او را علت رنج خود بدانید، ممکن است میل به تلافی پیدا کنید.

انتقام
(Revenge)

ادامهٔ خشم است.

یعنی تلاش برای وارد کردن همان اندوهی که تصور می‌کنیم دیگری به ما وارد کرده است.

محبت متقابل
اگر باور کنیم کسی علت شادی ماست، معمولاً نسبت به او عشق پیدا می‌کنیم.

اگر بعداً بفهمیم او نیز ما را دوست دارد، این احساس تقویت می‌شود.

نفرت متقابل
اگر باور کنیم کسی از ما متنفر است، احتمال زیادی وجود دارد که ما نیز نسبت به او نفرت پیدا کنیم.

نکتهٔ روان‌شناختی
اسپینوزا در اینجا به پدیده‌ای اشاره می‌کند که امروز در روان‌شناسی اجتماعی نیز شناخته شده است: احساسات در روابط انسانی اغلب به‌صورت متقابل تقویت می‌شوند.

تقلید عاطفی
(Imitation of the Affects)

این یکی از درخشان‌ترین ایده‌های اسپینوزاست.

مضمون
انسان‌ها تمایل دارند احساسات دیگران را تقلید کنند.

مثال
اگر جمعیتی ناگهان وحشت‌زده شوند، افراد تازه‌وارد نیز ممکن است بدون دانستن علت، دچار اضطراب شوند.

یا خندهٔ گروهی می‌تواند دیگران را نیز به خنده وادارد.

اهمیت
این ایده بعدها در نظریه‌های مربوط به همدلی، سرایت هیجانی و رفتار جمعی بسیار مورد توجه قرار گرفت.

عشق و نفرت می‌توانند تغییر کنند
اسپینوزا توضیح می‌دهد که اگر علتی را که به چیزی نسبت داده‌ایم اشتباه تشخیص داده باشیم، با اصلاح شناخت، احساس ما نیز ممکن است تغییر کند.

مثال
اگر از کسی نفرت داشته باشید چون تصور می‌کنید عمداً به شما آسیب زده است، اما بعد بفهمید که این کار از روی اشتباه بوده، نفرت می‌تواند کاهش یابد.

آیا عقل می‌تواند احساسات را از بین ببرد؟
در این بخش، پاسخ اسپینوزا منفی است.

او می‌گوید:

یک ایدهٔ صرف، تا وقتی به عاطفه‌ای نیرومند تبدیل نشود، نمی‌تواند عاطفه‌ای دیگر را شکست دهد.

به همین دلیل، صرف دانستن اینکه «نباید خشمگین شوم» معمولاً کافی نیست.

این نکته در بخش پنجم به اوج می‌رسد، جایی که اسپینوزا توضیح می‌دهد چگونه شناخت می‌تواند به نیرویی عاطفی تبدیل شود.

جمع‌بندی بخش سوم تا اینجا
اسپینوزا نشان داده است که:

بیشتر احساسات را می‌توان از سه عاطفهٔ بنیادی (میل، شادی و اندوه) توضیح داد.

عشق و نفرت از نسبت دادن شادی یا اندوه به یک علت بیرونی پدید می‌آیند.

حسادت، خشم، شرم، غرور و بسیاری از عواطف دیگر شکل‌های پیچیده‌تر همین ساختارهای بنیادی‌اند.

انسان‌ها احساسات یکدیگر را تا حدی تقلید می‌کنند.

اصلاح شناخت می‌تواند به دگرگونی عواطف کمک کند، اما این دگرگونی معمولاً تدریجی است و نیازمند شکل‌گیری عواطفی نیرومندتر و روشن‌تر است.

در پایان بخش سوم، اسپینوزا فهرستی از ده‌ها عاطفه و تعریف آن‌ها ارائه می‌کند تا نشان دهد این تنوع ظاهری را می‌توان بر پایهٔ چند اصل کلی فهمید. این نتیجه زمینه را برای بخش چهارم: دربارهٔ بندگی انسان یا قدرت عواطف فراهم می‌کند؛ جایی که او توضیح می‌دهد چرا، با وجود توانایی عقل، انسان‌ها اغلب اسیر عواطف خود باقی می‌مانند.

بخش چهارم
دربارهٔ بندگی انسان یا قدرت عواطف
منظور اسپینوزا از «بندگی» چیست؟
او از بردگی سیاسی یا اجتماعی سخن نمی‌گوید.

«بندگی» (Bondage یا Servitus) یعنی:

حالتی که انسان تحت سلطهٔ عواطفی باشد که آن‌ها را نمی‌فهمد و نمی‌تواند هدایت کند.

یعنی:

خشمگین می‌شویم، در حالی که نمی‌خواهیم.

حسادت می‌کنیم، در حالی که می‌دانیم به ما آسیب می‌زند.

از چیزی می‌ترسیم که شاید خطری واقعی نباشد.

به چیزی وابسته می‌شویم که قدرت ما را کاهش می‌دهد.

اصل اساسی
اسپینوزا از همان ابتدا تأکید می‌کند:

در طبیعت، چیزی ذاتاً خوب یا بد نیست.

پس «خوب» یعنی چه؟
او تعریفی کاملاً متفاوت ارائه می‌دهد.

خوب
(Good)

آن چیزی است که:

توانایی ما را برای بودن و عمل کردن افزایش دهد.

بد
(Bad)

آن چیزی است که:

توانایی ما را کاهش دهد.

مثال
ورزش ممکن است سخت باشد، اما اگر سلامت و توانایی شما را افزایش دهد، از نظر اسپینوزا «خوب» است.

برعکس، عادتی که نیروی جسمی یا ذهنی را کاهش دهد، «بد» است؛ نه به این دلیل که ذاتاً شر است، بلکه چون از توان شما می‌کاهد.

قضیه‌های آغازین
اسپینوزا تأکید می‌کند که:

ما چیزی را خوب نمی‌خواهیم چون خوب است.

بلکه:

چیزی را خوب می‌نامیم چون آن را می‌خواهیم.

این جمله بسیار مهم است.
او ترتیب رایج را برعکس می‌کند.

برداشت معمول:



خوب است ↓ پس آن را می‌خواهیم.

اما اسپینوزا می‌گوید:



میل داریم ↓ پس آن را خوب می‌نامیم.

چرا؟
زیرا میل (Desire) از کوناتوس (Conatus) ناشی می‌شود.

ابتدا موجود می‌کوشد وجود خود را حفظ کند.

بعد چیزهایی را که به این کوشش کمک می‌کنند،

«خوب»

می‌نامد.

عقل چه می‌خواهد؟
یکی از مشهورترین استدلال‌های اسپینوزا

از اینجا آغاز می‌شود.

او می‌گوید:

اگر انسان

کاملاً

طبق عقل زندگی کند،

چه خواهد خواست؟

پاسخ
عقل همیشه

آنچه را

که واقعاً

به سود وجود انسان است

انتخاب می‌کند.

نتیجه
انسان عاقل

در پی:

شناخت

سلامتی

دوستی

همکاری

آزادی

خواهد بود.

نه

به خاطر دستور اخلاقی،

بلکه

چون این امور

توان وجودی او را افزایش می‌دهند.

چرا انسان اشتباه می‌کند؟
زیرا

اغلب

تحت تأثیر

عواطف لحظه‌ای

قرار می‌گیرد.

مثال
فردی می‌داند

سیگار

سلامتش را نابود می‌کند.

اما

میل لحظه‌ای

از شناخت عقلانی

قوی‌تر است.

نتیجه
دانستن

به تنهایی

کافی نیست.

عقل و منفعت
اسپینوزا

یکی از بحث‌برانگیزترین

نتایج خود را مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

**هیچ چیز برای انسان

سودمندتر

از خودِ انسان نیست.**

معنی
اگر انسان‌ها

عاقل باشند،

منافعشان

در تضاد

قرار نمی‌گیرد.

چرا؟
زیرا

همکاری

قدرت همه را

افزایش می‌دهد.

مثال
دو دانشمند

که

دانش خود را

با هم

به اشتراک می‌گذارند،

توانایی هر دو

افزایش می‌یابد.

نتیجه اخلاقی
از اینجا

اسپینوزا

به ارزش‌های

اجتماعی می‌رسد.

او می‌گوید:

عقل

انسان‌ها را

به سوی

همکاری

هدایت می‌کند.

فضیلت
(Virtue)

تعریف اسپینوزا

بسیار متفاوت است.

فضیلت چیست؟
فضیلت

یعنی

**توانایی عمل کردن

بر اساس طبیعت واقعی خود.**

نه

اطاعت کورکورانه.

نه

ریاضت.

نه

رنج کشیدن.

بنابراین
هرچه

انسان

عاقل‌تر

باشد،

فضیلتش

بیشتر است.

آزادی
در این بخش

آزادی

به تدریج

تعریف می‌شود.

آزاد

کسی نیست

که

هر کاری

دلش خواست

انجام دهد.

بلکه

کسی است

که

علت رفتار خودش را

می‌فهمد

و

تا حد امکان

از روی شناخت

عمل می‌کند.

نکته بسیار مهم
از دید اسپینوزا

عقل

دشمن احساسات

نیست.

بلکه

نوعی

قدرت

است

که

می‌تواند

احساسات

را

دگرگون کند.

خوشبختی
(Happiness یا Blessedness)

در این بخش، اسپینوزا مقدمات ایده‌ای را می‌چیند که در بخش پنجم کامل می‌شود:

خوشبختی نتیجهٔ زیستن مطابق عقل است، نه پاداشی که پس از فضیلت به ما داده شود. او می‌گوید فضیلت و سعادت از هم جدا نیستند؛ هرچه انسان بیشتر بر پایهٔ شناخت کافی زندگی کند، همان زندگیِ عقلانی خود بخشی از سعادت اوست.

جمع‌بندی این قسمت
اسپینوزا تا اینجا استدلال می‌کند که:

«خوب» و «بد» را باید بر اساس افزایش یا کاهش توان وجودی انسان فهمید، نه به‌عنوان ویژگی‌های ذاتی اشیا.

انسان‌ها اغلب به دلیل سلطهٔ عواطف، برخلاف داوری عقل عمل می‌کنند.

عقل انسان را به همکاری، دوستی و جست‌وجوی شناخت هدایت می‌کند، زیرا این‌ها توان عمل او را افزایش می‌دهند.

فضیلت، از نگاه اسپینوزا، همان توانایی زیستن بر اساس طبیعت عقلانی خویش است.

آزادی، رهایی از همهٔ علل نیست؛ بلکه افزایش سهم شناخت در زندگی و کاستن از سلطهٔ عواطف منفعل است.

در ادامهٔ بخش چهارم، اسپینوزا این نتایج را به موضوعاتی مانند جامعه، قانون، دولت، عدالت، بخشندگی، فروتنی، ترس، امید، و رابطهٔ فرد با دیگران گسترش می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه اخلاق فردی و زندگی اجتماعی، هر دو، بر پایهٔ همین تحلیل از عقل و عواطف قابل فهم‌اند.

بخش چهارم
ادامه: انسان، جامعه و عقل
قضیه‌های میانی
اسپینوزا استدلال می‌کند که:

هیچ چیز
برای انسان

سودمندتر

از

یک انسان عاقل دیگر

نیست.

چرا؟
زیرا

اگر هر دو

طبق عقل زندگی کنند،

قدرت

هر دو

افزایش پیدا می‌کند.

مثال
دو نفر

که

دانش خود را

با هم

به اشتراک می‌گذارند،

هر دو

داناتر می‌شوند.

اما

اگر

هر دو

دشمن هم باشند،

بخش بزرگی

از توان خود را

صرف نابودی یکدیگر می‌کنند.

نتیجه
همکاری

از دید اسپینوزا

فقط

یک فضیلت اخلاقی نیست.

بلکه

از نظر عقل

سودمندترین راه زندگی است.

چرا جامعه تشکیل می‌شود؟
اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

نه

به خاطر

قرارداد صرف،

بلکه

زیرا

انسان

به تنهایی

ضعیف‌تر است.

مثال
یک انسان

تنها

نمی‌تواند:

همه چیز تولید کند.

از خود در برابر همه خطرها محافظت کند.

همه دانش‌ها را بیاموزد.

اما

در جامعه

قدرت او

چند برابر می‌شود.

نتیجه
جامعه

ادامهٔ طبیعی

کوناتوس

است.

عدالت
(Justice)

اسپینوزا

عدالت را

به معنای

قانون طبیعی

درک نمی‌کند.

او می‌گوید:

عدالت

زمانی معنا پیدا می‌کند

که

جامعه

و

قانون

وجود داشته باشد.

یعنی

عدالت

یک مفهوم

اجتماعی است.

حق
(Right)

اینجا

یکی از

مشهورترین

تعریف‌های اسپینوزا

مطرح می‌شود.

حق هر موجود
برابر است با

قدرت

او.

این جمله

گاهی

بد فهمیده می‌شود.

منظور اسپینوزا

این نیست

که

زور

از نظر اخلاقی

درست است.

بلکه

می‌گوید

در طبیعت،

«حق طبیعی» چیزی جدا از «توان طبیعی» نیست.

مثال
اگر

شیر

آهو

را شکار می‌کند،

این از دید طبیعت بخشی از توان اوست.

اما

انسان

با عقل

می‌تواند

قواعدی بسازد

که

همکاری

را

به جای

زور

تقویت کند.

دولت
اسپینوزا

دولت را

دشمن آزادی

نمی‌داند.

بلکه

اگر

دولت

عقلانی باشد،

قدرت

همه شهروندان

را

افزایش می‌دهد.

هدف دولت چیست؟
او پاسخ می‌دهد:

امنیت

و

آزادی.

نه

ترساندن مردم.

این ایده

بعدها

بر اندیشه‌های

روشنگری

تأثیر زیادی گذاشت.

بخشندگی
(Generosity)

یکی از

زیباترین

فضیلت‌ها

از نظر اسپینوزا

است.

تعریف
میل

به کمک کردن

به دیگران

بر اساس

هدایت عقل.

چرا؟
زیرا

کمک به دیگران

در نهایت

قدرت

جامعه

و

خود انسان

را

افزایش می‌دهد.

بلندهمتی
(Nobility)

کوشش

برای

هدایت زندگی

بر اساس

عقل،

نه

بر اساس

کینه

و

ترس.

آیا انسان عاقل انتقام می‌گیرد؟
پاسخ اسپینوزا:

تا حد امکان

خیر.

چرا؟

زیرا

انتقام

معمولاً

از

نفرت

زاده می‌شود.

و

نفرت

قدرت

انسان

را

کاهش می‌دهد.

انسان عاقل

اگر لازم باشد

از خود

دفاع می‌کند،

اما

هدفش

ویران کردن

دیگری

نیست.

ترس
اسپینوزا

ترس را

راهنمای خوبی

برای زندگی

نمی‌داند.

زیرا

ترس

اغلب

ما را

بردهٔ

علت‌های بیرونی

می‌کند.

امید
او حتی

امید

را نیز

به تنهایی

فضیلت نمی‌داند.

چرا؟

زیرا

امید

همیشه

با

تردید

همراه است.

در مقابل،

شناخت روشن

ثبات بیشتری

به زندگی می‌دهد.

انسان آزاد
(Free Man)

در پایان بخش چهارم، اسپینوزا تصویری از «انسان آزاد» ارائه می‌کند. این انسان:

از روی عقل زندگی می‌کند.

تا حد امکان تحت سلطهٔ عواطف منفعل نیست.

دیگران را دشمن ذاتی خود نمی‌بیند.

به همکاری گرایش دارد.

از مرگ هراس افراطی ندارد.

جملهٔ مشهور
یکی از مشهورترین اندیشه‌های اسپینوزا در پایان این بخش چنین معنا می‌دهد:

انسان آزاد کمتر از هر چیز به مرگ می‌اندیشد؛ خرد او تأمل در زندگی است، نه اشتغال دائمی به مرگ.

مقصود او این نیست که مرگ را انکار کنیم، بلکه این است که زندگی عقلانی بر پرورش توان زیستن متمرکز است، نه بر ترس همیشگی از پایان زندگی.

جمع‌بندی بخش چهارم
در پایان این بخش، اسپینوزا به این نتایج می‌رسد:

انسان تا زمانی که زیر سلطهٔ عواطف منفعل است، در نوعی «بندگی» به سر می‌برد.

عقل انسان را به سوی شناخت، همکاری و دوستی هدایت می‌کند.

جامعه و قانون، اگر عقلانی باشند، می‌توانند توان افراد را افزایش دهند.

فضیلت، همان زندگی بر پایهٔ عقل و افزایش توان عمل است.

انسان آزاد می‌کوشد به‌جای نفرت، کینه و ترس، بر شناخت و همکاری تکیه کند.

گام نهایی: بخش پنجم
اکنون تنها بخش پنجم باقی مانده است؛ بخشی که بسیاری آن را اوج فلسفهٔ اسپینوزا می‌دانند.

در آن، او به این پرسش‌ها پاسخ می‌دهد:

چگونه می‌توان از سلطهٔ عواطف رها شد؟

آیا آزادی واقعی ممکن است؟

«عشق عقلانی به خدا» (Intellectual Love of God / Amor Dei Intellectualis) چیست؟

آیا ذهن به نوعی جاودانگی (Eternity) دست می‌یابد؟

و چرا اسپینوزا سعادت (Blessedness) را نتیجهٔ شناخت می‌داند، نه پاداشی که پس از آن داده شود؟

این بخش، نتیجهٔ نهایی تمام استدلال‌هایی است که از ابتدای کتاب آغاز شده‌اند و نظام فلسفی اسپینوزا را به کامل‌ترین شکل به هم پیوند می‌دهند.



بخش پنجم
درباره قدرت عقل یا آزادی انسان
(Part V: Of the Power of the Intellect, or Human Freedom)

هدف بخش
اسپینوزا می‌خواهد ثابت کند:

آزادی به معنای رها شدن از قانون علیت نیست.

بلکه

آزادی یعنی:

فهمیدن علت‌ها.

آزادی نزد اسپینوزا
اکثر مردم فکر می‌کنند:

آزاد بودن یعنی

«می‌توانستم جور دیگری عمل کنم.»

اما اسپینوزا می‌گوید:

نه.

آزاد بودن یعنی

علت عمل خود را

بفهمی

و

از روی طبیعت عقلانی خود عمل کنی.

قضیه‌های آغازین
اسپینوزا ابتدا نشان می‌دهد که

هر عاطفه

اگر

به صورت روشن

فهمیده شود،

قدرتش کمتر می‌شود.

چرا؟
زیرا

عاطفهٔ مبهم

ما را منفعل می‌کند.

اما

وقتی

علت آن

شناخته شود،

همان عاطفه

تا حدی

به کنش

تبدیل می‌شود.

مثال
فرض کنید

از شخصی

بسیار عصبانی هستید.

اگر بعداً بفهمید

او

به علت

بیماری

یا

اطلاعات نادرست

چنین رفتاری کرده،

احتمال دارد شدت خشم کاهش یابد.

این بدان معنا نیست که رفتار او درست بوده، بلکه شناختِ علت می‌تواند کیفیت واکنش شما را تغییر دهد.

عقل
احساسات را

سرکوب

نمی‌کند.

بلکه

احساسی

قوی‌تر

می‌آفریند.

این نکته

بسیار مهم است.

اسپینوزا

نمی‌گوید:

«احساس نداشته باش.»

بلکه می‌گوید:

احساسات

باید

به وسیله

شناخت

دگرگون شوند.

شناخت شهودی
(Intuitive Knowledge)

اکنون

به

بالاترین

مرحله

می‌رسیم.

در بخش دوم

دیدیم

سه نوع شناخت وجود دارد.

۱.

خیال

(Imagination)

۲.

عقل

(Reason)

۳.

شناخت شهودی

(Scientia Intuitiva)

اکنون

اسپینوزا

می‌گوید:

این

شناخت شهودی

بزرگ‌ترین

قدرت

ذهن

است.

چرا؟
زیرا

در این مرحله

انسان

هر چیز

را

به عنوان

جزئی

از

کل طبیعت

می‌بیند.

او دیگر

خود را

موجودی

جدا

از جهان

نمی‌بیند.

عشق عقلانی به خدا
(Amor Dei Intellectualis / Intellectual Love of God)

این

مشهورترین

مفهوم

تمام کتاب

است.

این عشق چیست؟
ابتدا باید بدانیم

منظور اسپینوزا

از

خدا

چیست.

خدا

همان

جوهر

نامتناهی

است.

وقتی

انسان

جهان

را

در پرتو

شناخت شهودی

می‌فهمد،

به این نظام

عشق می‌ورزد.

این

عشق

از روی

ترس

نیست.

از روی

امید

به پاداش

نیست.

از روی

شناخت

است.

چرا عشق؟
زیرا

شناخت

قدرت

ما

را

افزایش می‌دهد.

و

افزایش قدرت

همان

شادی

است.

اگر این شادی را به شناخت خدا یا طبیعت نسبت دهیم، اسپینوزا آن را «عشق عقلانی به خدا» می‌نامد.

آیا خدا
ما را

دوست دارد؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

اگر «دوست داشتن» را به معنای یک احساس انسانی در نظر بگیریم، نه.

او خدا را شخصی دارای هیجانات انسانی نمی‌داند.

اما از آنجا که انسان می‌تواند خدا را به نحو عقلانی بشناسد، این شناخت با عالی‌ترین نوع شادی همراه می‌شود و اسپینوزا آن را «عشق عقلانی به خدا» می‌نامد.

جاودانگی ذهن
(Eternity of the Mind)

این

دشوارترین

بخش

کل کتاب

است.

بسیاری

آن را

اشتباه

می‌فهمند.

اسپینوزا

نمی‌گوید

روح

بعد از مرگ

مانند یک شخص

به زندگی

ادامه می‌دهد.

او می‌گوید:

آن بخشی

از ذهن

که

بر پایه

شناخت کافی

است،

از آن جهت که در نسبت با حقیقت‌های ضروری فهمیده می‌شود، در نسبت با ابدیت (Eternity) قرار دارد، نه صرفاً در نسبت با زمان.

معنی
وقتی

قضیه‌ای

ریاضی

را

می‌فهمید،

این فهم

وابسته

به امروز

یا

فردا

نیست.

حقیقت

۲+۲=۴

در زمان

پیر

نمی‌شود.

اسپینوزا

می‌گوید:

شناخت حقیقی

نیز

چنین

ویژگی‌ای

دارد.

سعادت
(Blessedness)

اکنون

به

نتیجه

تمام کتاب

می‌رسیم.

اسپینوزا

می‌گوید:

سعادت، پاداش فضیلت نیست؛ خودِ فضیلت است.

این

مشهورترین

جمله

پایان کتاب

است.

معنی
بیشتر مردم

فکر می‌کنند:

اول

اخلاقی زندگی می‌کنیم.

بعد

خوشبخت

می‌شویم.

اما

اسپینوزا

می‌گوید:

وقتی

بر اساس

عقل

زندگی می‌کنید،

همان

زندگی

خوشبختی

است.

آخرین پیام کتاب
اسپینوزا در پایان تأکید می‌کند که راه آزادی آسان نیست.

رسیدن به شناخت کافی، دگرگون کردن عواطف و زیستن بر پایهٔ عقل، تلاشی پیوسته می‌طلبد.

او کتاب را با اندیشه‌ای به پایان می‌رساند که معنایش چنین است:

هر امر والایی، هم دشوار است و هم کمیاب.

(All things excellent are as difficult as they are rare.)

جمع‌بندی کل کتاب «اخلاق»
نظام فلسفی اسپینوزا را می‌توان در چند اصل اساسی خلاصه کرد:

تنها یک جوهر وجود دارد: خدا یا طبیعت (God or Nature / Deus sive Natura).

همهٔ موجودات دیگر، نمودها (Modes) یا حالات همین جوهرند.

ذهن و بدن دو جوهر مستقل نیستند، بلکه دو بیان از یک واقعیت واحد هستند.

بیشتر رنج‌های انسان از ایده‌های ناکافی و عواطف منفعل ناشی می‌شود.

شناخت کافی، توان عمل انسان را افزایش می‌دهد و عواطف را دگرگون می‌کند.

آزادی، رهایی از علیت نیست؛ بلکه فهم ضرورت و زیستن بر پایهٔ عقل است.

عالی‌ترین حالت انسان، عشق عقلانی به خدا (Amor Dei Intellectualis) است؛ یعنی شادمانی برخاسته از فهم جایگاه خود در کل طبیعت.

سعادت، نتیجه‌ای بیرونی یا پاداشی پس از فضیلت نیست؛ بلکه خودِ زندگیِ عقلانی و فضیلت‌مند است.

این کتاب از قرن هفدهم تاکنون یکی از تأثیرگذارترین آثار فلسفی غرب بوده و بر متفکرانی مانند G. W. F. Hegel، Arthur Schopenhauer، Friedrich Nietzsche، Albert Einstein و بسیاری از فیلسوفان و دانشمندان معاصر اثر گذاشته است. البته هر یک از این اندیشمندان، اسپینوزا را به شیوهٔ خود تفسیر کرده‌اند و در همهٔ نتایج با او هم‌نظر نبوده‌اند.


برچسب‌ها: اسپینوزا, کتاب اخلاق, فلسفه قرن هفدهم, فیلسوفان قرن هفدهم
[ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 1:11 ] [ عباس مهیاد ]


شرح تحلیلی کتاب Otherwise than Being, or Beyond Essence (فراسوی هستی یا آن‌سوتر از ذات، ۱۹۷۴) نوشته امانوئل لویناس.

Otherwise than Being, or Beyond Essence (Autrement qu'être ou au-delà de l'essence, 1974) اثر Emmanuel Levinas از دشوارترین آثار فلسفه قرن بیستم است.

چرا این کتاب این‌قدر دشوار است؟
لویناس عمداً از زبان معمول فلسفه فاصله می‌گیرد، زیرا معتقد است اگر با همان زبان متعارف درباره مسئولیت سخن بگوید، دوباره آن را به «موضوع شناخت» تبدیل می‌کند. به همین دلیل مفاهیمی مانند Saying (le Dire) و Said (le Dit)، Substitution، Hostage و Trace را ابداع یا بازتعریف می‌کند تا نشان دهد رابطه اخلاقی از چارچوب‌های معمول اندیشه فراتر می‌رود.

تفاوت این کتاب با Totality and Infinity
در

Totality and Infinity

تمرکز بر Face (چهره) است.

در Otherwise than Being تمرکز بر Responsibility (مسئولیت) است.

در کتاب اول چهره دیگری مهم‌ترین مفهوم است.

در کتاب دوم سوژه کاملاً بازتعریف می‌شود.

سوژه (Subject) در فلسفه سنتی
دکارت می‌گوید:

من فکر می‌کنم. پس هستم.

کانت می‌گوید:

سوژه قانون‌گذار تجربه است.

هوسرل می‌گوید:

آگاهی همیشه قصدیت (Intentionality) دارد.

هایدگر می‌گوید:

سوژه همان Dasein است.

اما لویناس می‌گوید:

هیچ‌کدام.

سوژه قبل از اینکه فکر کند قبلاً مسئول دیگری شده است.

اولین انقلاب کتاب
لویناس می‌گوید:

ما اول آزاد نیستیم. بلکه اول مسئولیم. بعد آزادی پیدا می‌کنیم.

یعنی Responsibility precedes Freedom.

این بر خلاف تقریباً تمام سنت فلسفه مدرن است.

ساختار کلی کتاب
بر اساس متن فرانسوی و ترجمه انگلیسی، کتاب معمولاً چنین سازمان‌دهی می‌شود:

Preface (پیشگفتار): معرفی پروژه و توضیح دشواری سخن گفتن از چیزی که «فراسوی هستی» است.

Part I – Beyond Intentionality and Phenomenology (فراتر از قصدیت و پدیدارشناسی): نقد آگاهی و تقدم اخلاق بر شناخت.

Part II – Saying and the Said (گفتن و گفته): تمایز بنیادین میان عملِ روی‌آوردن به دیگری و محتوای تثبیت‌شده زبان.

Part III – Subjectivity as Obsession, Persecution, Hostage (سوژگی به‌مثابه وسواس، آزار و گروگان): بازتعریف سوژه به‌عنوان مسئولیتی پیش از آزادی.

Part IV – Substitution and the Third (جانشینی و شخص ثالث): مسئولیت، عدالت و گذار از رابطه دو‌نفره به سیاست.

Part V – Beyond Essence (فراسوی ذات): پیوند اخلاق، عدالت و ردّ نامتناهی بدون بازگشت به هستی‌شناسی.

پیشگفتار (Préface / Preface)
پیشگفتار این کتاب کوتاه است، اما تقریباً همه پروژه فلسفی لویناس را در خود فشرده کرده است. او در همان آغاز روشن می‌کند که هدفش ارائه یک نظریه اخلاقی متعارف نیست؛ بلکه می‌خواهد خودِ بنیان فلسفه را جابه‌جا کند. اگر از زمان یونان تا قرن بیستم، پرسش محوری فلسفه «هستی چیست؟» بوده است، لویناس می‌خواهد نشان دهد که این پرسش، هرچند مهم، نخستین پرسش نیست.

Part I – Beyond Intentionality and Phenomenology
Au-delà de l'intentionnalité et de la phénoménologie / Beyond Intentionality and Phenomenology
مسئله بنیادین این بخش
لویناس نخستین بخش کتاب را با این پرسش آغاز می‌کند که آیا ساختار بنیادین آگاهی، آن‌گونه که پدیدارشناسی توصیف می‌کند، برای فهم همه تجربه‌های انسانی کافی است؟ این پرسش در ظاهر صرفاً یک مسئله پدیدارشناختی است، اما در حقیقت نقطه عزیمت کل پروژه اخلاقی اوست.

در سنت پدیدارشناسی، به‌ویژه نزد Edmund Husserl، آگاهی همواره دارای ساختار intentionnalité / intentionality است. مقصود از قصدیت این است که آگاهی هرگز در خلأ وجود ندارد؛ هر آگاهی، آگاهیِ چیزی است. هنگامی که می‌بینم، چیزی را می‌بینم؛ هنگامی که داوری می‌کنم، درباره چیزی داوری می‌کنم؛ هنگامی که به یاد می‌آورم، چیزی را به یاد می‌آورم. بنابراین نسبت میان سوژه و جهان، نسبتی است که از طریق جهت‌گیری آگاهی به سوی متعلق خود شکل می‌گیرد.

لویناس اهمیت این کشف را انکار نمی‌کند. او بارها تصریح می‌کند که پدیدارشناسی یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای فلسفه معاصر است، زیرا نشان داده است که آگاهی همواره در نسبت با جهان فهمیده می‌شود، نه به صورت جوهری منزوی. اما او معتقد است که همین تحلیل، اگر به عنوان آخرین کلمه فلسفه تلقی شود، تجربه اخلاقی را از دست می‌دهد.

intentionnalité / intentionality
ترجمه: قصدیت

تحلیل مفهومی
در فلسفه هوسرل، قصدیت به معنای «قصد کردن» در معنای روان‌شناختی نیست. مقصود، ساختار بنیادی آگاهی است. آگاهی همیشه به سوی چیزی گشوده است و آن چیز را به نحوی برای خود حاضر می‌کند.

لویناس می‌پرسد: آیا رابطه من با Autrui / the Other نیز همین ساختار را دارد؟ آیا دیگری فقط متعلق آگاهی من است؟

اگر پاسخ مثبت باشد، دیگری در نهایت به موضوع شناخت تبدیل می‌شود. هرچند این شناخت ممکن است بسیار دقیق و پیچیده باشد، اما هنوز در قلمرو همان رابطه‌ای قرار دارد که میان فاعل و متعلق برقرار است.

از نظر لویناس، این دقیقاً همان چیزی است که در تجربه اخلاقی رخ نمی‌دهد.

Autrui / the Other
ترجمه: دیگری

دیگری در اندیشه لویناس چیزی نیست که صرفاً در برابر من قرار گیرد تا درباره او معرفت پیدا کنم. اگر دیگری فقط متعلق شناخت باشد، من همواره در موضع برتری قرار دارم؛ زیرا او را در دستگاه مفاهیم خود جای می‌دهم، ویژگی‌هایش را توصیف می‌کنم و در نهایت او را به بخشی از جهان قابل فهم خود تبدیل می‌کنم.

اما تجربه اخلاقی، به تعبیر لویناس، از جایی آغاز می‌شود که این فرایند ناکافی می‌شود. دیگری همیشه چیزی بیش از آن چیزی است که من می‌توانم درباره او بدانم. او در برابر هر کوششی برای فروکاستن به مفهوم مقاومت می‌کند. این مقاومت ناشی از پیچیدگی روان‌شناختی یا اجتماعی او نیست، بلکه از آن روست که رابطه اخلاقی اساساً از سنخ شناخت نیست.

transcendance / transcendence
ترجمه: تعالی

لویناس در این بخش معنای تازه‌ای به مفهوم تعالی می‌دهد. در سنت متافیزیکی، تعالی معمولاً به چیزی اشاره دارد که از جهان تجربی فراتر است؛ برای مثال، خدا یا امر مطلق. اما در اندیشه او، نخستین تجربه تعالی نه در رابطه با خدا، بلکه در مواجهه با دیگری رخ می‌دهد.

دیگری از آن جهت متعالی است که هرگز به طور کامل در افق تجربه و مفهوم من جذب نمی‌شود. او همواره «بیش از» هر تعریفی است که از او ارائه می‌کنم. این «بیش از» نه یک ویژگی اضافی، بلکه خودِ ساختار رابطه اخلاقی است.

نقد ضمنی هایدگر
لویناس در این بخش گفت‌وگویی پنهان با Martin Heidegger دارد. هایدگر نشان داده بود که انسان پیش از آنکه فاعل شناخت باشد، در جهانی از معنا سکونت دارد و نسبت او با هستی بنیادی‌تر از نسبت او با اشیای منفرد است. این تحلیل، به نظر لویناس، گامی بزرگ فراتر از فلسفه سوژه‌محور دکارتی بود.

با این حال، او معتقد است که حتی این تحلیل نیز همچنان در افق être / Being باقی می‌ماند. دیگری هنوز به عنوان یکی از موجوداتی فهمیده می‌شود که در افق هستی ظاهر می‌شوند. اما لویناس می‌خواهد نشان دهد که رابطه اخلاقی را نمی‌توان از تحلیل هستی استخراج کرد. اخلاق نه شاخه‌ای از هستی‌شناسی، بلکه شرطی است که امکان هرگونه نسبت معنادار با جهان را فراهم می‌آورد.

éthique / ethics
ترجمه: اخلاق

در اینجا باید دقت کرد که اخلاق نزد لویناس به معنای مجموعه‌ای از قواعد رفتاری نیست. او اخلاق را به منزله ساختار بنیادین رابطه با دیگری می‌فهمد. از این رو، اخلاق نه نتیجه قرارداد اجتماعی است، نه محصول استدلال عقل عملی، و نه پیامد عاطفه. اخلاق، پیش از همه این‌ها، شیوه‌ای است که دیگری در آن مرا مخاطب قرار می‌دهد.

به همین دلیل، هنگامی که لویناس از تقدم اخلاق بر شناخت سخن می‌گوید، مقصودش تقدم زمانی نیست. او نمی‌گوید ابتدا از نظر زمانی اخلاق پدید می‌آید و سپس شناخت. بلکه می‌گوید شناخت تنها در افقی ممکن می‌شود که رابطه با دیگری از پیش در آن برقرار شده است.

تفسیر شارحان
بسیاری از مفسران، از جمله Robert Bernasconi، تأکید کرده‌اند که این بخش را نباید به منزله رد پدیدارشناسی خواند. لویناس همچنان از روش پدیدارشناختی بهره می‌گیرد، اما مرزهای آن را آشکار می‌کند. او نشان می‌دهد که تجربه اخلاقی نوعی «پدیدار» نیست که بتوان آن را همانند اشیای جهان توصیف کرد، زیرا دیگری دقیقاً در آنچه از توصیف می‌گریزد، خود را آشکار می‌کند.

از سوی دیگر، Jacques Derrida بر این نکته تأکید می‌کند که نقد لویناس متوجه هر نظام فلسفی‌ای است که بخواهد دیگری را به حضور کامل در آگاهی فروبکاهد. از این منظر، پروژه لویناس نه صرفاً نقد هوسرل یا هایدگر، بلکه نقد گرایشی است که در سراسر سنت متافیزیکی غرب حضور داشته است.

جمع‌بندی
این بخش از کتاب بر یک ادعای بنیادی استوار است: ساختار intentionnalité / intentionality برای توضیح رابطه انسان با اشیا و جهان ضروری است، اما برای فهم رابطه اخلاقی با Autrui / the Other کافی نیست. دیگری پیش از آنکه متعلق شناخت باشد، کسی است که مرا مورد خطاب قرار می‌دهد و مسئولیت مرا برمی‌انگیزد. از این رو، اخلاق را نمی‌توان از دل نظریه شناخت یا هستی‌شناسی استخراج کرد، بلکه باید آن را افقی دانست که شناخت و هستی‌شناسی درون آن امکان می‌یابند. این نتیجه زمینه را برای بخش بعدی، یعنی تحلیل تمایز le Dire / Saying و le Dit / Said، فراهم می‌کند؛ تمایزی که لویناس آن را ابزار اصلی خود برای توضیح این تقدم اخلاقی قرار می‌دهد.

Part II – Saying and the Said
Le Dire / Saying و Le Dit / Said
مسئله بنیادین این بخش
اگر در بخش نخست روشن شد که رابطه اخلاقی را نمی‌توان به ساختار intentionnalité / intentionality فروکاست، اکنون این پرسش مطرح می‌شود که چگونه می‌توان از چنین رابطه‌ای سخن گفت. هر تلاشی برای بیان آن، ناگزیر از زبان استفاده می‌کند، اما خود زبان معمولاً مفاهیم را تثبیت می‌کند و امور را در قالب گزاره درمی‌آورد. آیا زبان می‌تواند از چیزی سخن بگوید که پیش از مفهوم قرار دارد؟

پاسخ لویناس در تمایز میان le Dire / Saying و le Dit / Said نهفته است. این تمایز، تمایز میان دو نوع زبان نیست، بلکه تمایز میان دو بُعد از هر کنش زبانی است.

Le Dit / Said
ترجمه: گفته

تحلیل مفهومی
Le Dit / Said به همه آن چیزی اشاره دارد که در قالب مفاهیم، گزاره‌ها، احکام و نظام‌های زبانی تثبیت شده است. هرگاه چیزی را تعریف می‌کنیم، نام می‌بریم، طبقه‌بندی می‌کنیم یا درباره آن داوری می‌کنیم، در قلمرو «گفته» قرار داریم.

این قلمرو برای زندگی انسانی ضروری است. علم، حقوق، فلسفه، تاریخ و حتی گفت‌وگوی روزمره بدون آن ممکن نیست. بنابراین لویناس هرگز «گفته» را نفی نمی‌کند. نقد او متوجه این ادعاست که حقیقت را بتوان به طور کامل در «گفته» جای داد.

از نظر او، هر «گفته» نوعی تثبیت است. هنگامی که درباره کسی می‌گوییم «او پزشک است»، «او شهروند یک کشور است» یا «او بیمار است»، ویژگی‌هایی واقعی را بیان می‌کنیم؛ اما این گزاره‌ها هرگز تمامی آن شخص را دربر نمی‌گیرند. انسان همیشه بیش از مجموعه اوصافی است که می‌توان درباره او برشمرد.

Le Dire / Saying
ترجمه: گفتن

اگر «گفته» محتوای زبان است، «گفتن» خودِ رویداد روی‌آوردن به دیگری است. لویناس این واژه را برای اشاره به لحظه‌ای به کار می‌برد که هنوز زبان به صورت گزاره درنیامده است، اما رابطه‌ای برقرار شده است.

در این معنا، «گفتن» یک فعل زبانی صرف نیست، بلکه نوعی گشودگی وجودی است. انسان در «گفتن» خود را در برابر دیگری قرار می‌دهد، پیش از آنکه بخواهد چیزی را اثبات یا توصیف کند. از این رو، «گفتن» به اخلاق تعلق دارد، در حالی که «گفته» بیشتر به قلمرو معرفت و نظم مفهومی مربوط می‌شود.

لویناس از این طریق می‌خواهد نشان دهد که زبان، پیش از آنکه ابزار انتقال اطلاعات باشد، شیوه‌ای از پاسخ‌گویی است. ما نخست در نسبت با دیگری قرار می‌گیریم و سپس درباره جهان سخن می‌گوییم.

Exposition / Exposure
ترجمه: در معرض بودن، گشودگی

برای توضیح «گفتن»، لویناس از مفهوم Exposition / Exposure بهره می‌گیرد. سوژه در برابر دیگری صرفاً حاضر نیست، بلکه خود را در معرض او می‌یابد. این «در معرض بودن» به معنای از دست دادن استقلال نیست، بلکه به این معناست که دیگری می‌تواند از من مطالبه‌ای داشته باشد.

در سنت فلسفی، معمولاً سوژه نقطه آغاز تحلیل است: سوژه می‌شناسد، اراده می‌کند و تصمیم می‌گیرد. اما در اینجا، سوژه پیش از آنکه کنشگر باشد، پذیرای مطالبه‌ای است که از سوی دیگری متوجه او می‌شود.

Vulnérabilité / Vulnerability
ترجمه: آسیب‌پذیری

گشودگی بدون آسیب‌پذیری ممکن نیست. اگر انسان کاملاً بسته و خودبسنده بود، هیچ مطالبه‌ای از سوی دیگری نمی‌توانست او را متأثر کند. از این رو، لویناس آسیب‌پذیری را نشانه ضعف صرف نمی‌داند، بلکه آن را شرط امکان اخلاق می‌شمارد.

این دیدگاه فاصله او را با بسیاری از نظریه‌های اخلاقی نشان می‌دهد که اخلاق را بر پایه اراده، عقل یا قرارداد بنا می‌کنند. در اندیشه او، پیش از همه این‌ها، انسان موجودی است که می‌تواند از دیگری متأثر شود.

نسبت «گفتن» و «گفته»
یکی از ظریف‌ترین نکات این بخش آن است که این دو در تقابل مطلق قرار ندارند. «گفتن» همواره در نهایت به «گفته» تبدیل می‌شود، زیرا اگر هیچ چیز گفته نشود، امکان انتقال، آموزش، قانون و عدالت نیز از میان می‌رود.

اما در این گذار، همواره خطری وجود دارد: «گفته» ممکن است منشأ خود را فراموش کند. هنگامی که زبان تنها به نظامی از مفاهیم تبدیل شود، این خطر پدید می‌آید که دیگری به موضوعی برای طبقه‌بندی و مدیریت فروکاسته شود.

از نظر لویناس، فلسفه باید همواره به یاد داشته باشد که هر نظام مفهومی بر بستری از «گفتن» استوار است؛ یعنی بر رابطه‌ای که از آغاز اخلاقی بوده است.

ارتباط با هوسرل
در پدیدارشناسی Edmund Husserl، معنا از خلال کنش‌های آگاهی شکل می‌گیرد. لویناس این تحلیل را می‌پذیرد، اما می‌افزاید که خودِ امکان معنا وابسته به رابطه‌ای است که پیش از هر قصد آگاهانه برقرار شده است. بنابراین «گفتن» را نمی‌توان به یکی از کنش‌های قصدی آگاهی تقلیل داد.

ارتباط با هایدگر
Martin Heidegger زبان را «خانه هستی» می‌نامد. لویناس با حفظ اهمیت این تعبیر، تأکید می‌کند که زبان فقط جایگاه ظهور هستی نیست؛ زبان همچنین جایگاه مسئولیت است. آنچه زبان را انسانی می‌کند، صرفاً آشکار کردن جهان نیست، بلکه امکان پاسخ دادن به دیگری است.

تفسیر شارحان
بسیاری از مفسران تأکید کرده‌اند که نباید Le Dire / Saying را با «سخن گفتن» در معنای رایج اشتباه گرفت. این اصطلاح بیشتر به نوعی جهت‌گیری اخلاقی اشاره دارد تا به یک عمل زبانی. در مقابل، Le Dit / Said نه صرفاً جمله‌های اداشده، بلکه همه صورت‌های تثبیت معنا را دربر می‌گیرد؛ از مفاهیم فلسفی گرفته تا قوانین، نهادها و نظام‌های دانایی.

جمع‌بندی
در این بخش، لویناس زبان را از نو تعریف می‌کند. زبان فقط انتقال معنا نیست؛ پیش از آن، نوعی گشودگی به سوی دیگری است. Le Dire / Saying بیانگر این گشودگی و مسئولیت اولیه است، در حالی که Le Dit / Said صورت تثبیت‌شده و مفهومی این رابطه است. اهمیت این تمایز در آن است که نشان می‌دهد اخلاق نه در بیرون زبان، بلکه در ژرف‌ترین لایه امکان زبان ریشه دارد. از همین نقطه، لویناس می‌تواند در بخش بعدی به تحلیلی رادیکال‌تر از subjectivité / subjectivity برسد و سوژه را نه به عنوان موجودی خودمختار، بلکه به عنوان موجودی که از درون با مسئولیت «وسواس‌گونه» نسبت به دیگری شکل می‌گیرد، بازاندیشی کند.


مسئله نخست: نقد تقدم هستی‌شناسی
ontologie / ontology
ترجمه: هستی‌شناسی

در سنت فلسفی، از Aristotle تا Martin Heidegger، هستی‌شناسی معمولاً بنیادی‌ترین شاخه فلسفه تلقی شده است. پرسش اصلی این است که «هستی چیست؟» یا «موجودات چگونه فهمیده می‌شوند؟»

لویناس این سنت را انکار نمی‌کند، اما معتقد است که این شیوه اندیشیدن یک ویژگی مشترک دارد: هر چیزی که با آن مواجه می‌شود، می‌کوشد آن را در قالب مفاهیم و نظام‌های فهم درآورد. فلسفه، در این معنا، همواره گرایش دارد دیگری را به موضوع شناخت تبدیل کند.

به نظر او، مشکل از همین‌جا آغاز می‌شود. رابطه اخلاقی با دیگری چیزی نیست که بتوان آن را صرفاً به شناخت فروکاست.

نسبت شناخت و اخلاق
connaissance / knowledge
ترجمه: شناخت

در بیشتر نظام‌های فلسفی، شناخت مقدم بر اخلاق است. ابتدا انسان جهان را می‌شناسد، سپس درباره آن قضاوت اخلاقی می‌کند.

اما لویناس این ترتیب را برعکس می‌کند.

او استدلال می‌کند که پیش از آنکه دیگری را «بشناسم»، حضور او مرا مخاطب قرار داده است. مسئولیت، نتیجه شناخت نیست؛ بلکه شناخت در افق مسئولیتی رخ می‌دهد که از پیش برقرار شده است.

به همین دلیل، اخلاق برای او «شاخه‌ای از فلسفه» نیست؛ بلکه شرط امکان خود فلسفه است.

سوژه چگونه فهمیده می‌شود؟
subjectivité / subjectivity
ترجمه: سوژگی

لویناس در همان آغاز کتاب نشان می‌دهد که تصویر رایج از سوژه را کافی نمی‌داند.

در سنت مدرن، سوژه معمولاً موجودی خودبنیاد، آگاه و آزاد است. این تصویر را می‌توان در دکارت، کانت و حتی تا حدی در هوسرل دید.

اما لویناس می‌گوید:

سوژه پیش از آنکه فاعل شناخت یا فاعل انتخاب باشد، موجودی است که نسبت به دیگری پاسخگو شده است.

این پاسخگویی، چیزی نیست که سوژه آن را انتخاب کرده باشد.

مسئولیت پیش از آزادی
responsabilité / responsibility
ترجمه: مسئولیت

لویناس مسئولیت را نه به معنای وظیفه قانونی یا اخلاق اجتماعی، بلکه به معنای وضعیتی بنیادین می‌فهمد.

من ابتدا آزاد نیستم و سپس تصمیم نمی‌گیرم مسئول باشم.

برعکس، آزادی من در دل مسئولیتی معنا پیدا می‌کند که از پیش مرا فرا گرفته است.

این یکی از رادیکال‌ترین تفاوت‌های او با فلسفه مدرن است.

دیگری
Autrui / the Other
ترجمه: دیگری

در این کتاب، «دیگری» صرفاً فردی غیر از من نیست.

اگر دیگری فقط یک «فرد دیگر» باشد، می‌توان او را توصیف، طبقه‌بندی و تحلیل کرد.

اما لویناس تأکید می‌کند که دیگری همیشه بیش از هر توصیفی است.

او از هر مفهومی فراتر می‌رود و دقیقاً به همین دلیل است که می‌تواند مرا به مسئولیت فرا بخواند.

تفاوت با هوسرل
intentionnalité / intentionality
ترجمه: قصدیت

در پدیدارشناسی هوسرل، آگاهی همیشه متوجه چیزی است.

هر تجربه، تجربهِ چیزی است.

لویناس این ساختار را می‌پذیرد، اما معتقد است که رابطه اخلاقی با دیگری را نمی‌توان صرفاً یک رابطه قصدی دانست.

اگر دیگری فقط متعلق آگاهی من باشد، هنوز در قلمرو شناخت باقی مانده‌ایم.

اما رابطه اخلاقی، رابطه‌ای است که در آن دیگری بر من تقدم دارد و مرا از جایگاه فاعل صرف بیرون می‌کشد.

تفاوت با هایدگر
être / Being
ترجمه: هستی

هایدگر معتقد بود که پرسش از هستی بنیادی‌ترین پرسش فلسفه است.

لویناس پاسخ می‌دهد که پیش از هر پرسش درباره هستی، تجربه‌ای اخلاقی وجود دارد.

این تجربه را نمی‌توان از دل تحلیل هستی استخراج کرد.

از این رو، او عنوان کتاب را Autrement qu'être / Otherwise than Being برمی‌گزیند تا نشان دهد مقصودش نفی هستی نیست، بلکه نشان دادن افقی است که از چارچوب هستی‌شناسی فراتر می‌رود.

تفسیر شارحان
بسیاری از شارحان، از جمله Jacques Derrida، این پیشگفتار را اعلام یک «جابه‌جایی بنیادین» در فلسفه می‌دانند. اگر سنت فلسفی با تقدم حقیقت، شناخت یا هستی آغاز می‌شد، لویناس می‌خواهد آغاز را در نسبت اخلاقی با دیگری قرار دهد.

برخی شارحان نیز تأکید می‌کنند که لویناس قصد نابودی هستی‌شناسی را ندارد؛ بلکه می‌خواهد نشان دهد که هستی‌شناسی بدون اخلاق، همواره در معرض تبدیل دیگری به «همان» و نادیده گرفتن یگانگی او قرار می‌گیرد.

جمع‌بندی پیشگفتار
در پیشگفتار، لویناس چهار ادعای بنیادی را مطرح می‌کند:

ontologie / ontology آخرین افق فلسفه نیست.

Autrui / the Other را نمی‌توان به موضوع شناخت تقلیل داد.

responsabilité / responsibility پیش از آزادی و شناخت قرار دارد.

éthique / ethics بنیانی‌تر از هستی‌شناسی است.

این چهار ایده، شالوده تمام فصل‌های بعدی کتاب را تشکیل می‌دهند. در ادامه، فصل نخست را بررسی خواهیم کرد؛ جایی که لویناس به نقد مفهوم intentionnalité / intentionality در پدیدارشناسی می‌پردازد و نشان می‌دهد چرا به نظر او رابطه با دیگری از ساختار معمول آگاهی فراتر می‌رود.

فصل اول
Au-delà de l'essence / Beyond Essence
(ورود به مسئله بنیادین کتاب)

پس از پیشگفتار، لویناس دیگر صرفاً اعلام موضع نمی‌کند؛ اکنون وارد استدلال فلسفی می‌شود. پرسش اصلی او این است:

آیا می‌توان رابطه‌ای را اندیشید که در افق être / Being (هستی) قرار نگیرد؟

این پرسش در نگاه اول عجیب به نظر می‌رسد، زیرا تقریباً تمام سنت فلسفی فرض می‌کند که هر آنچه اندیشیده می‌شود، باید به نحوی «هست» و بنابراین در افق هستی قرار دارد. لویناس دقیقاً همین پیش‌فرض را به چالش می‌کشد.

مسئله نخست
être / Being
ترجمه: هستی

تحلیل مفهومی
لویناس «هستی» را صرفاً به معنای «وجود داشتن» نمی‌گیرد. مقصود او ساختاری است که در آن هر چیز به صورت یک «هستنده» قابل شناسایی، طبقه‌بندی و فهم می‌شود.

در این ساختار، هر چیز باید بتواند:

موضوع شناخت شود.

در زبان بیان شود.

در مفاهیم جای گیرد.

در نظامی از نسبت‌ها تعریف شود.

به نظر لویناس، این ویژگی نه فقط متعلق فلسفه، بلکه متعلق خود عقل نظری است.

essence / Essence
ترجمه: ذات، ماهیت

در این کتاب، essence / Essence معنایی گسترده‌تر از مفهوم ارسطویی «ماهیت» دارد.

لویناس از «ذات» به عنوان نظام تثبیت و تعیین یاد می‌کند؛ یعنی فرآیندی که در آن هر چیز به عنوان «این است» یا «آن است» معرفی می‌شود.

به همین دلیل، هر تعریف فلسفی، علمی یا منطقی، در قلمرو essence / Essence قرار می‌گیرد.

چرا لویناس از «فراتر از ذات» سخن می‌گوید؟
زیرا معتقد است که اگر رابطه اخلاقی را نیز در قالب ذات یا ماهیت تعریف کنیم، آن را به یک شیء شناختی تبدیل کرده‌ایم.

برای مثال، اگر بگوییم:

«دیگری موجودی عاقل است.»

یا

«دیگری عضوی از جامعه است.»

یا

«دیگری دارای حقوق است.»

همه این گزاره‌ها درست‌اند، اما هنوز رابطه اخلاقی را توضیح نداده‌اند.

آن‌ها فقط ویژگی‌هایی را به دیگری نسبت داده‌اند.

اما آنچه مرا مسئول می‌کند، پیش از همه این تعریف‌ها رخ می‌دهد.

نقد فلسفه سنتی
le Même / the Same
ترجمه: همان

این مفهوم از مهم‌ترین مفاهیم لویناس است.

«همان» فقط به معنای «خود» نیست، بلکه به ساختاری اشاره دارد که در آن ذهن می‌کوشد هر امر بیگانه را به چیزی آشنا تبدیل کند.

برای نمونه، وقتی با پدیده‌ای تازه روبه‌رو می‌شویم، معمولاً می‌پرسیم:

این چیست؟

به کدام دسته تعلق دارد؟

چه ویژگی‌هایی دارد؟

این پرسش‌ها بخشی از فرایند شناخت‌اند و ضروری نیز هستند. اما لویناس هشدار می‌دهد که اگر این شیوه را به رابطه با انسان دیگر نیز تعمیم دهیم، خطر آن است که دیگری را تنها به مجموعه‌ای از ویژگی‌ها فروبکاهیم.

Autrui / the Other
ترجمه: دیگری

لویناس تأکید می‌کند که دیگری هرگز به طور کامل در قلمرو «همان» جذب نمی‌شود.

چرا؟

زیرا دیگری همیشه چیزی بیش از آن چیزی است که من درباره او می‌دانم.

اگر تمام اطلاعات پزشکی، روان‌شناختی، اجتماعی و تاریخی یک انسان را جمع‌آوری کنیم، باز هم آن انسان را به طور کامل در اختیار نداریم.

به بیان لویناس، دیگری همواره از هر مفهومی فراتر می‌رود.

مسئله زبان
در این بخش، لویناس آرام‌آرام به یکی از مهم‌ترین تمایزهای کتاب نزدیک می‌شود؛ تمایزی که در فصل‌های بعد به طور کامل بسط می‌دهد.

le Dire / Saying
در برابر

le Dit / Said
اگرچه این دو مفهوم هنوز به طور کامل وارد بحث نشده‌اند، اما زمینه آن‌ها در همین فصل شکل می‌گیرد.

لویناس می‌خواهد نشان دهد که زبان فقط انتقال اطلاعات نیست.

گاهی زبان، پیش از آنکه چیزی را «بیان» کند، نوعی روی‌آوردن به دیگری است.

این ایده بعدها در تمایز میان «گفتن» و «گفته» به اوج می‌رسد.

ارتباط با هوسرل
intentionnalité / intentionality
ترجمه: قصدیت

هوسرل می‌گفت:

آگاهی همیشه آگاهیِ چیزی است.

یعنی هر تجربه، متعلقی دارد.

لویناس این ساختار را می‌پذیرد، اما پرسش تازه‌ای مطرح می‌کند:

اگر دیگری فقط متعلق آگاهی من باشد، آیا هنوز دیگری است؟

یا به یک «ابژه» تبدیل شده است؟

از نظر او، رابطه اخلاقی دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که دیگری را نتوان صرفاً متعلق آگاهی دانست.

ارتباط با هایدگر
Dasein / Dasein
هایدگر انسان را موجودی می‌دانست که نسبت به هستی گشوده است.

لویناس این تحلیل را بسیار مهم می‌داند، اما آن را کافی نمی‌شمارد.

به نظر او، پیش از آنکه انسان به هستی گشوده باشد، به روی دیگری گشوده شده است.

به همین دلیل، اخلاق را نمی‌توان از تحلیل Dasein استخراج کرد.

استدلال مرکزی فصل
اگر بخواهیم استدلال این بخش را به زبان ساده بازسازی کنیم، چنین است:

هر شناختی، چیزی را در قالب مفهوم قرار می‌دهد.

هستی‌شناسی نیز بر همین اساس عمل می‌کند.

دیگری را نمی‌توان به طور کامل در مفهوم جای داد.

بنابراین رابطه با دیگری را نمی‌توان صرفاً با هستی‌شناسی توضیح داد.

پس باید نوعی نسبت اندیشید که «دیگرگونه از هستی» باشد.

این نتیجه، زمینه‌ای است برای ورود به مفاهیم پیچیده‌تر کتاب.

تفسیر شارحان
بسیاری از مفسران تأکید می‌کنند که لویناس در این فصل قصد نفی عقل یا معرفت را ندارد. نقد او متوجه این ادعاست که تمام حقیقت را می‌توان به زبان شناخت بیان کرد.

به همین دلیل، این فصل را نباید ضدعقل‌گرایانه خواند؛ بلکه باید آن را تلاشی برای نشان دادن مرزهای عقل مفهومی دانست.

جمع‌بندی
در این بخش، لویناس هنوز وارد مفاهیم دشواری مانند substitution / Substitution، obsession / Obsession یا otage / Hostage نشده است. هدف او آماده کردن زمینه است:

être / Being افق فهم موجودات است.

essence / Essence ساختار تثبیت و تعریف است.

le Même / the Same گرایش ذهن به جذب دیگری در نظام مفاهیم است.

Autrui / the Other همواره از این جذب می‌گریزد.

بنابراین، اخلاق را باید در افقی جست که از هستی‌شناسی فراتر می‌رود.

در بخش بعدی، وارد یکی از مهم‌ترین و دشوارترین مباحث کتاب می‌شویم: le Dire / Saying و le Dit / Said؛ تمایزی که بسیاری آن را قلب نظریه اخلاقی لویناس در Otherwise than Being می‌دانند و بدون فهم آن، فهم فصل‌های بعدی مانند Substitution / Substitution و Otage / Hostage تقریباً ناممکن است.

بخش بعدی
le Dire / Saying
در مقابل

le Dit / Said
این مهم‌ترین تمایز کتاب است. تقریباً همه شارحان لویناس معتقدند اگر این دو اصطلاح فهمیده نشوند، تمام مفاهیم بعدی مانند substitution / Substitution، otage / Hostage و obsession / Obsession نیز مبهم باقی خواهند ماند.

اما نباید تصور کرد که لویناس صرفاً میان «حرف زدن» و «جمله» تفاوت می‌گذارد. مقصود او بسیار عمیق‌تر است.

نخستین پرسش
چرا زبان؟
ممکن است انتظار داشته باشیم پس از نقد هستی‌شناسی، لویناس مستقیماً وارد بحث اخلاق شود. اما او به سراغ زبان می‌رود.

چرا؟

زیرا از نظر او، بخش بزرگی از سلطه هستی‌شناسی از طریق زبان انجام می‌شود.

ما جهان را با زبان مرتب می‌کنیم.

نام می‌دهیم.

طبقه‌بندی می‌کنیم.

تعریف می‌کنیم.

و بدین ترتیب، هر چیز را در نظام مفاهیم قرار می‌دهیم.

در نتیجه، اگر بخواهیم از چیزی سخن بگوییم که از این نظام فراتر است، باید خودِ زبان را دوباره بررسی کنیم.

le Dit / Said
ترجمه
گفته

معنای فلسفی
«گفته» همان چیزی است که معمولاً زبان می‌نامیم.

هر جمله‌ای مانند:

«درخت سبز است.»

«او استاد دانشگاه است.»

«این کتاب متعلق به لویناس است.»

همگی نمونه‌هایی از le Dit / Said هستند.

در اینجا زبان، اطلاعات را منتقل می‌کند.

مفاهیم را تثبیت می‌کند.

اشیا را مشخص می‌کند.

و جهان را قابل شناخت می‌سازد.

ویژگی‌های le Dit / Said
لویناس معتقد است که «گفته» چند ویژگی اساسی دارد:

نخست، جهان را قابل نظم می‌کند.

دوم، هر چیز را به موضوع شناخت تبدیل می‌کند.

سوم، امکان علم، فلسفه و منطق را فراهم می‌آورد.

بنابراین او هرگز نمی‌گوید le Dit / Said بد است.

برعکس، بدون آن زندگی انسانی ممکن نیست.

اما مشکل کجاست؟
مشکل زمانی آغاز می‌شود که تصور کنیم تمام حقیقت در «گفته» خلاصه می‌شود.

اگر همه چیز فقط همان چیزی باشد که بتوان آن را تعریف کرد،

آن‌گاه

دیگری

نیز

به یک موضوع شناخت تبدیل می‌شود.

برای مثال

وقتی می‌گوییم:

«او یک پزشک است.»

«او مرد است.»

«او پنجاه سال دارد.»

«او شهروند فلان کشور است.»

همه این گزاره‌ها درست‌اند.

اما

آیا

این انسان

تماماً

در این گزاره‌ها خلاصه می‌شود؟

لویناس پاسخ می‌دهد:

خیر.

le Dire / Saying
ترجمه
گفتن

در نگاه اول ممکن است تصور کنیم

«گفتن»

یعنی

عمل سخن گفتن.

اما

اصلاً چنین نیست.

برای لویناس

le Dire / Saying

پیش از زبان قرار دارد.

یعنی

پیش از آنکه جمله‌ای ساخته شود،

پیش از دستور زبان،

پیش از منطق،

نوعی

گشودگی

به سوی دیگری

وجود دارد.

Exposition / Exposure
ترجمه
در معرض قرار گرفتن

گشودگی

برهنگی

این اصطلاح از مهم‌ترین واژه‌های کتاب است.

لویناس می‌گوید:

سوژه

در

le Dire / Saying

خود را

در معرض

دیگری

قرار می‌دهد.

دقت کنید.

او نمی‌گوید

سوژه

دیگری را

می‌شناسد.

بلکه می‌گوید

سوژه

خودش

در معرض

دیگری

قرار می‌گیرد.

این تغییر

تمام فلسفه مدرن

را دگرگون می‌کند.

تفاوت با دکارت
دکارت می‌گوید:

من

به خودم

بازمی‌گردم.

از این طریق

یقین پیدا می‌کنم.

اما

لویناس

می‌گوید

سوژه

اصلاً

در خودش

بسته نیست.

بلکه

از آغاز

گشوده است.

این گشودگی

همان

le Dire / Saying

است.

چرا «گفتن» پیش از «گفته» است؟
فرض کنید

کودکی

گریه می‌کند.

قبل از آنکه

کلمه‌ای

رد و بدل شود،

مادر

به سوی او

می‌رود.

در اینجا

هنوز

اطلاعاتی

مبادله نشده است.

اما

نوعی

پاسخ

رخ داده است.

از نظر لویناس

این پاسخ

نمونه‌ای از

le Dire / Saying

است.

Vulnérabilité / Vulnerability
ترجمه
آسیب‌پذیری

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های

le Dire / Saying

آسیب‌پذیری است.

من

وقتی

به سوی دیگری

گشوده می‌شوم،

خودم را

در معرض

آسیب

قرار می‌دهم.

به همین دلیل

اخلاق

از نظر لویناس

بر قدرت

بنا نشده است.

بلکه

بر

آسیب‌پذیری

بنا شده است.

ارتباط با هوسرل
در هوسرل

آگاهی

فعال است.

آگاهی

به سوی

موضوع

حرکت می‌کند.

اما

در لویناس

این دیگری است

که

مرا

فرا می‌خواند.

در نتیجه

سوژه

کمتر

فاعل

است

و بیشتر

پاسخ‌دهنده.

ارتباط با هایدگر
هایدگر

زبان را

«خانه هستی»

می‌نامد.

لویناس

به گونه‌ای ضمنی

پاسخ می‌دهد:

پیش از آنکه زبان

خانه هستی باشد،

نوعی

پاسخ‌گویی

به دیگری

وجود دارد.

یعنی

le Dire / Saying

را نمی‌توان

صرفاً

از دل

تحلیل زبان

یا

تحلیل هستی

به دست آورد.

چرا لویناس دوباره به «گفته» بازمی‌گردد؟
اینجا نکته‌ای بسیار ظریف وجود دارد.

ممکن است تصور کنیم که او می‌خواهد le Dit / Said را کنار بگذارد.

اما چنین نیست.

از نظر او:

بدون le Dire / Saying، اخلاق ممکن نیست.

بدون le Dit / Said، عدالت، قانون، نهادهای اجتماعی، فلسفه و حتی انتقال همین تجربه اخلاقی نیز ممکن نیست.

به همین دلیل، مسئله اصلی حذف «گفته» نیست؛ بلکه این است که گفته باید همواره ریشه خود را در گفتن فراموش نکند. اگر «گفته» از «گفتن» جدا شود، زبان به ابزاری برای سلطه، طبقه‌بندی و بی‌تفاوتی تبدیل می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
در این قسمت، لویناس یکی از بنیادی‌ترین تمایزهای اندیشه خود را بنا می‌کند:

le Dit / Said: زبانِ تثبیت‌شده، مفهومی، منطقی و ضروری برای شناخت و زندگی اجتماعی.

le Dire / Saying: روی‌آوردن به دیگری، گشودگی، آسیب‌پذیری و پاسخ‌گویی که پیش از هر محتوای زبانی قرار دارد.

تمام مباحث بعدی کتاب، از proximité / Proximity (نزدیکی)، obsession / Obsession (وسواس)، persécution / Persecution (تعقیب/آزار)، substitution / Substitution (جانشینی) و otage / Hostage (گروگان)، در واقع بسط همین ایده‌اند: سوژه پیش از آنکه «گوینده» باشد، در le Dire / Saying خود را در معرض دیگری قرار داده است. اینجاست که لویناس سوژه را نه موجودی خودبنیاد، بلکه موجودی ذاتاً پاسخگو و مسئول بازتعریف می‌کند.

Part III – Subjectivity as Obsession, Persecution, Hostage
La subjectivité comme obsession, persécution, otage / Subjectivity as Obsession, Persecution, Hostage
این بخش را بسیاری از مفسران، دشوارترین و در عین حال رادیکال‌ترین بخش کتاب می‌دانند. اگر در بخش‌های پیشین لویناس نشان داده بود که اخلاق بر شناخت تقدم دارد و تمایز میان le Dire / Saying و le Dit / Said را مطرح کرده بود، اکنون می‌خواهد نشان دهد که خودِ سوژه چگونه از دل این رابطهٔ اخلاقی شکل می‌گیرد.

به بیان دیگر، پرسش اصلی این بخش آن نیست که «انسان چه وظایفی دارد؟»، بلکه این است که انسان پیش از هر انتخاب اخلاقی، چگونه موجودی است؟

Subjectivité / Subjectivity
ترجمه: سوژگی

تحلیل مفهومی
در بیشتر سنت فلسفی، سوژه نقطه آغاز است. از René Descartes تا Immanuel Kant، انسان نخست به‌عنوان موجودی خودآگاه و خودمختار فهمیده می‌شود و سپس وارد رابطه با دیگران می‌شود.

لویناس این ترتیب را وارونه می‌کند.

از نظر او، سوژه نه با خودآگاهی، بلکه با پاسخ‌گویی تعریف می‌شود. انسان پیش از آنکه بگوید «من هستم»، در وضعیتی قرار گرفته که دیگری از او مطالبه‌ای دارد. بنابراین هویت سوژه محصول استقلال نیست، بلکه نتیجه مسئولیتی است که پیش از هر تصمیم آگاهانه بر او عارض می‌شود.

Obsession / Obsession
ترجمه: وسواس

این واژه در اندیشه لویناس معنای روان‌پزشکی ندارد. او نمی‌خواهد از بیماری یا اختلال سخن بگوید.

«وسواس» نزد لویناس به این معناست که حضور دیگری را نمی‌توان صرفاً با اراده کنار گذاشت. مطالبه اخلاقی دیگری، امری نیست که تنها هنگام تمایل خودم به آن توجه کنم. این مطالبه به گونه‌ای در زندگی سوژه حضور دارد که همواره امکان بازگشت دارد و او را از خودبسندگی بیرون می‌آورد.

به همین دلیل، «وسواس» نشان‌دهنده آن است که سوژه کاملاً بر خود مسلط نیست. هویت او همیشه از سوی دیگری به چالش کشیده می‌شود.

Persécution / Persecution
ترجمه: آزار، تعقیب

این اصطلاح نیز نباید صرفاً به معنای آزار جسمانی یا سیاسی فهمیده شود.

لویناس از آن برای توصیف شدت مسئولیت استفاده می‌کند. مقصود او این است که مطالبه اخلاقی دیگری را نمی‌توان به‌سادگی کنار گذاشت یا از آن گریخت. سوژه احساس می‌کند که پیش از هر دفاعی از خود، در برابر دیگری پاسخگو است.

این تعبیر آگاهانه اغراق‌آمیز است؛ زیرا لویناس می‌خواهد نشان دهد که مسئولیت، یک انتخاب اختیاری یا فضیلت افزوده بر زندگی نیست، بلکه در ژرفای ساختار سوژه حضور دارد.

Otage / Hostage
ترجمه: گروگان

این مشهورترین و در عین حال بحث‌برانگیزترین مفهوم این بخش است.

لویناس نمی‌گوید انسان واقعاً گروگان دیگری است یا باید حقوق خود را از دست بدهد. «گروگان» استعاره‌ای فلسفی است برای بیان این ایده که سوژه پیش از هر قرارداد یا تصمیم، خود را در برابر دیگری متعهد می‌یابد.

این استعاره نشان می‌دهد که مسئولیت را نمی‌توان صرفاً نتیجه اراده آزاد دانست. انسان گویی پیش از آنکه خود انتخاب کند، در شبکه‌ای از پاسخ‌گویی قرار گرفته است.

به همین دلیل، بسیاری از شارحان تأکید می‌کنند که «گروگان» را نباید اصطلاحی حقوقی یا سیاسی دانست، بلکه باید آن را توصیفی از ساختار اخلاقی سوژه تلقی کرد.

Passivité / Passivity
ترجمه: انفعال

در این بخش، لویناس از نوعی انفعال سخن می‌گوید که با ضعف یا بی‌عملی تفاوت دارد.

انفعال در اینجا به معنای آن است که سوژه همیشه آغازگر همه چیز نیست. او پیش از هر کنش، از سوی دیگری مورد خطاب قرار گرفته است. این خطاب، شرط امکان کنش اخلاقی بعدی است.

بنابراین، انفعال و مسئولیت در برابر آزادی قرار نمی‌گیرند؛ بلکه آزادی بر بستری از این انفعال اولیه شکل می‌گیرد.

ارتباط با هوسرل و هایدگر
لویناس معتقد است که تحلیل‌های Edmund Husserl از آگاهی و Martin Heidegger از هستی، هر دو نقش مهمی در فهم انسان دارند؛ اما هر دو، سوژه را عمدتاً از منظر نسبت او با جهان یا هستی توضیح می‌دهند.

در مقابل، لویناس می‌گوید که سوژه پیش از آنکه در نسبت با جهان تعریف شود، در نسبت با دیگری شکل می‌گیرد. از این رو، اخلاق نه نتیجه تحلیل هستی، بلکه شرط بنیادی آن است.

تفسیر شارحان
این بخش بیش از هر قسمت دیگر کتاب محل بحث بوده است.

برخی مفسران، مانند Jacques Derrida، این مفاهیم را تلاشی برای گسستن از تصویر کلاسیک سوژه خودبنیاد می‌دانند. در مقابل، برخی منتقدان استدلال کرده‌اند که اگر مسئولیت تا این اندازه نامتقارن باشد، ممکن است جایگاه آزادی و حقوق فردی تضعیف شود.

بسیاری از پژوهشگران پاسخ داده‌اند که لویناس قصد حذف آزادی را ندارد؛ بلکه می‌خواهد نشان دهد آزادی، اگر از مسئولیت جدا شود، می‌تواند به خودمحوری بینجامد. بنابراین مسئولیت، شرط اخلاقیِ آزادی است، نه نفی آن.

جمع‌بندی
ایده محوری این بخش آن است که سوژه را نمی‌توان صرفاً با خودآگاهی یا آزادی تعریف کرد. مفاهیمی مانند Obsession / Obsession، Persécution / Persecution و Otage / Hostage سه تصویر متفاوت از یک واقعیت واحد هستند: انسان پیش از هر انتخاب، در معرض مطالبه دیگری قرار دارد و همین پاسخ‌گویی، بنیان سوژگی او را تشکیل می‌دهد. از این رهگذر، لویناس تصویری از انسان ارائه می‌کند که در آن مسئولیت نه یک وظیفه ثانوی، بلکه ژرف‌ترین لایه هویت انسانی است.

Part IV – Substitution and the Third
Substitution / Substitution (جانشینی) و Le tiers / The Third (شخص ثالث)
این بخش از اندیشه لویناس نقطه اوج پروژه اخلاقی اوست. اگر در مباحث پیشین روشن شد که سوژه پیش از هر انتخاب، در برابر دیگری مسئول است، اکنون پرسش تازه‌ای مطرح می‌شود: این مسئولیت دقیقاً چه نسبتی با هویت من دارد؟ آیا من فقط باید به دیگری کمک کنم، یا مسئولیت به معنای عمیق‌تری وجود مرا تعریف می‌کند؟

لویناس برای پاسخ به این پرسش مفهوم Substitution / Substitution را مطرح می‌کند.

Substitution / Substitution
ترجمه: جانشینی

تحلیل مفهومی
در زبان عادی، جانشینی به معنای جای کسی را گرفتن است. اما در اندیشه لویناس، این اصطلاح معنایی وجودی و اخلاقی پیدا می‌کند.

او می‌خواهد بگوید که سوژه فقط مسئول اعمال خود نیست، بلکه در عمیق‌ترین لایه وجودش آمادگی آن را دارد که بار دیگری را نیز بر دوش بکشد. این سخن به معنای پذیرش مسئولیت حقوقی یا کیفری به جای دیگری نیست؛ بلکه بیانگر این است که هویت اخلاقی انسان با پاسخ دادن به نیاز و رنج دیگری شکل می‌گیرد.

به همین دلیل، جانشینی نزد لویناس به معنای از دست دادن هویت نیست، بلکه شیوه‌ای است که در آن سوژه از خودمحوری فاصله می‌گیرد. انسان تنها زمانی به معنای کامل «سوژه» می‌شود که بتواند خود را از حصار منافع و بقای خویش بیرون ببرد.

Responsabilité / Responsibility
ترجمه: مسئولیت

در اینجا مسئولیت دیگر صرفاً یک تعهد اخلاقی نیست، بلکه به صورت بنیان سوژگی درمی‌آید. لویناس تأکید می‌کند که این مسئولیت نه بر قرارداد استوار است و نه بر اصل تقابل. من مسئول دیگری هستم، حتی اگر او هیچ تعهدی نسبت به من نداشته باشد.

این دیدگاه تفاوت آشکاری با بسیاری از نظریه‌های اخلاقی دارد که مسئولیت را بر مبنای برابری، قرارداد یا عمل متقابل توضیح می‌دهند. در اندیشه لویناس، مسئولیت از هر رابطه متقارن فراتر می‌رود.

Le tiers / The Third
ترجمه: شخص ثالث

اگر رابطه اخلاقی فقط میان «من» و «دیگری» باشد، هنوز مسئله عدالت حل نشده است. زیرا جهان فقط از دو نفر تشکیل نشده است. همواره «دیگریِ دیگری» نیز وجود دارد؛ یعنی شخص ثالث.

ورود Le tiers / The Third نشان می‌دهد که مسئولیت اخلاقی باید با مسئله مقایسه، داوری و توزیع مسئولیت روبه‌رو شود. اگر دو انسان هر دو به کمک نیاز داشته باشند، چگونه باید تصمیم گرفت؟ اگر مسئولیت من نسبت به یک نفر با مسئولیتم نسبت به دیگری تعارض پیدا کند، چه باید کرد؟

در اینجاست که لویناس از اخلاق به سوی عدالت حرکت می‌کند.

Justice / Justice
ترجمه: عدالت

عدالت در اندیشه لویناس جایگزین اخلاق نمی‌شود، بلکه از دل اخلاق پدید می‌آید. رابطه مستقیم با دیگری کافی نیست، زیرا جامعه متشکل از افراد متعدد است. برای تنظیم این روابط، قانون، نهادها و داوری لازم‌اند.

اما لویناس هشدار می‌دهد که عدالت اگر پیوند خود را با مسئولیت نخستین از دست بدهد، ممکن است به نظامی صرفاً اداری یا حقوقی تبدیل شود که افراد را تنها به عنوان «پرونده» یا «مورد» می‌بیند.

از این رو، عدالت باید همواره از سرچشمه اخلاق تغذیه شود؛ یعنی از همان مسئولیتی که در برابر چهره دیگری تجربه می‌شود.

ارتباط با کانت
در فلسفه Immanuel Kant، عدالت و اخلاق بر قانون عقلانی و جهان‌شمول استوارند. لویناس این اهمیت قانون را انکار نمی‌کند، اما معتقد است که قانون به تنهایی نمی‌تواند منشأ الزام اخلاقی باشد. آنچه قانون را انسانی می‌کند، تجربه پیشینی مسئولیت نسبت به دیگری است.

ارتباط با هانا آرنت
هرچند لویناس و Hannah Arendt مسیرهای متفاوتی دارند، اما هر دو بر این نکته تأکید می‌کنند که سیاست و نهادهای عمومی نباید انسان را به یک مورد انتزاعی تقلیل دهند. با این حال، آرنت بر عرصه عمومی و کنش سیاسی تأکید می‌کند، در حالی که لویناس نقطه آغاز را رابطه اخلاقی چهره‌به‌چهره می‌داند.

تفسیر شارحان
شارحان معمولاً این بخش را مهم‌ترین پیوند میان اخلاق و سیاست در اندیشه لویناس می‌دانند. بسیاری تأکید کرده‌اند که اگر فقط بر مسئولیت نامحدود نسبت به دیگری تأکید شود، امکان سامان اجتماعی از میان می‌رود. مفهوم Le tiers / The Third دقیقاً برای پاسخ به این مشکل وارد می‌شود و نشان می‌دهد که عدالت نتیجه کنار گذاشتن اخلاق نیست، بلکه گسترش آن به جامعه است.

جمع‌بندی
در این بخش، لویناس نشان می‌دهد که مسئولیت اخلاقی تنها یک احساس یا فضیلت شخصی نیست. از خلال مفهوم Substitution / Substitution، سوژه به گونه‌ای تعریف می‌شود که وجودش با پاسخ‌گویی به دیگری شکل می‌گیرد. اما از آنجا که همیشه بیش از یک «دیگری» وجود دارد، حضور Le tiers / The Third ضرورت عدالت، قانون و نهادهای اجتماعی را آشکار می‌کند. بنابراین، سیاست از اخلاق جدا نیست؛ بلکه ادامه همان مسئولیتی است که در مواجهه با دیگری آغاز شده است، مشروط بر آنکه عدالت هرگز منشأ اخلاقی خود را فراموش نکند.

مفهوم اول
Substitution / Substitution
Substitution / Substitution
ترجمه رایج: جانشینی

اما تقریباً تمام شارحان تأکید می‌کنند که «جانشینی» ترجمه کاملاً رسایی نیست، زیرا در فارسی این واژه معمولاً به معنای «جای کسی را گرفتن» فهمیده می‌شود، در حالی که مقصود لویناس بسیار رادیکال‌تر است.

ریشه واژه
واژه فرانسوی Substitution از لاتینی substituere می‌آید.

Sub = زیر، به جای

Statuere = قرار دادن

در اصل یعنی:

«کسی را به جای دیگری قرار دادن.»

اما لویناس این معنا را دگرگون می‌کند.

معنای سنتی
در حقوق

Substitution

یعنی

جانشینی قانونی.

در الهیات مسیحی

گاهی

فدیه مسیح

نوعی Substitution تلقی می‌شود.

در روانکاوی

جانشینی میل

معنای دیگری دارد.

اما لویناس هیچ‌یک از این معانی را مستقیماً دنبال نمی‌کند.

معنای لویناسی
لویناس می‌گوید:

سوژه

نه فقط

برای دیگری

بلکه

به جای دیگری

مسئول است.

این جمله در نگاه نخست عجیب به نظر می‌رسد.

چگونه ممکن است کسی مسئول کاری باشد که دیگری انجام داده است؟

لویناس نمی‌خواهد اصل حقوقی مسئولیت را انکار کند. مقصود او این نیست که در دادگاه، بی‌گناه باید مجازات گناهکار را بپذیرد. سخن او درباره ساختار اخلاقی سوژه است، نه درباره نظام حقوقی.

مراد او این است که وقتی با رنج یا نیاز دیگری مواجه می‌شوم، نخستین واکنش اخلاقی من این نیست که بپرسم «آیا این مشکل تقصیر من است؟»، بلکه این است که خود را در معرض مطالبه او می‌یابم. در این معنا، من گویی «به جای او» بار مسئولیت را بر دوش می‌کشم؛ نه از آن رو که مقصرم، بلکه از آن رو که دیگری مرا فراخوانده است.

ارتباط با Responsabilité / Responsibility
در اینجا مسئولیت دیگر به معنای پاسخ‌گویی در برابر قانون نیست. مسئولیت ساختاری است که پیش از قانون، پیش از قرارداد و حتی پیش از تصمیم آگاهانه وجود دارد. لویناس می‌خواهد نشان دهد که هویت اخلاقی انسان از همین پاسخ‌گویی آغاز می‌شود، نه از استقلال یا مالکیت بر خویش.

چرا این مفهوم رادیکال است؟
لویناس می‌خواهد تصویری را که از زمان دکارت و کانت از سوژه شکل گرفته بود، وارونه کند. در آن تصویر، انسان نخست موجودی خودبنیاد و آزاد است و سپس تصمیم می‌گیرد مسئولیت‌هایی را بپذیرد. اما در اینجا ترتیب معکوس می‌شود: انسان نخست خود را مسئول می‌یابد و آزادی او در دل همین مسئولیت معنا پیدا می‌کند.

به همین دلیل، Substitution / Substitution فقط یک فضیلت اخلاقی نیست؛ توصیفی است از شیوه‌ای که سوژه به واسطه آن سوژه می‌شود.

نسبت با Otage / Hostage
مفهوم جانشینی با استعاره Otage / Hostage پیوند دارد. اگر سوژه خود را «به جای دیگری» می‌نهد، به این معناست که دیگر نمی‌تواند خود را کاملاً از سرنوشت دیگری جدا بداند. «گروگان» بودن در اینجا تصویر اغراق‌آمیزی است از این حقیقت که مسئولیت، پیش از اراده من بر من عارض می‌شود.

نسبت با عدالت
یکی از پرسش‌های مهم این است که اگر هر کس «به جای دیگری» مسئول باشد، تکلیف عدالت چه می‌شود؟ آیا این مسئولیت نامحدود به بی‌نظمی اجتماعی نمی‌انجامد؟

لویناس پاسخ می‌دهد که همین پرسش ما را به مفهوم Le tiers / The Third می‌رساند. تا زمانی که تنها یک دیگری در برابر من باشد، مسئولیت صورتی مستقیم دارد؛ اما با ورود شخص ثالث، ضرورت مقایسه، قانون و عدالت پدیدار می‌شود. بنابراین عدالت نفی جانشینی نیست، بلکه تنظیم آن در جهانی است که در آن همواره بیش از یک دیگری وجود دارد.

ارتباط با هوسرل و هایدگر
در این مفهوم، فاصله لویناس با هر دو متفکر آشکار می‌شود. هوسرل رابطه بنیادین را رابطه آگاهی با متعلق می‌دانست و هایدگر نسبت بنیادین را نسبت انسان با هستی. لویناس، در مقابل، معتقد است که بنیادی‌ترین نسبت، رابطه‌ای است که در آن انسان خود را مسئول دیگری می‌یابد. از این رو، جانشینی نه از قصدیت قابل استخراج است و نه از تحلیل هستی.

تفسیر شارحان
بسیاری از شارحان، از جمله Simon Critchley، تأکید کرده‌اند که نباید Substitution / Substitution را به معنای نفی کامل خود یا دعوت به فداکاری بی‌حدوحصر در هر موقعیت عملی فهمید. این مفهوم پیش از آنکه یک دستور اخلاقی باشد، توصیفی پدیدارشناختی از تجربه مسئولیت است؛ تجربه‌ای که در آن انسان درمی‌یابد دیگری صرفاً موضوع شناخت یا همدلی نیست، بلکه کسی است که از او مطالبه پاسخ می‌کند.

از سوی دیگر، Jacques Derrida این مفهوم را یکی از رادیکال‌ترین تلاش‌ها برای گسستن از سنت متافیزیکی سوژه می‌داند، هرچند پرسش‌هایی نیز درباره امکان عملی چنین مسئولیتی مطرح می‌کند.

جمع‌بندی
Substitution / Substitution قلب پروژه اخلاقی لویناس است. این مفهوم بیان می‌کند که سوژه اخلاقی نه از استقلال و خودبنیادی، بلکه از آمادگی برای پاسخ‌گویی به دیگری شکل می‌گیرد. جانشینی به معنای پذیرش مسئولیت حقوقی به جای دیگری نیست، بلکه بیانگر آن است که انسان در عمیق‌ترین لایه هویت خود، خود را در معرض مطالبه دیگری می‌یابد. از این منظر، اخلاق نه مجموعه‌ای از قواعد، بلکه شیوه‌ای از بودن است که در آن «من» همواره بیش از آنکه مالک خویش باشد، پاسخ‌گوی دیگری است.


برچسب‌ها: امانوئل لویناس, فلسفه, پدیدارشناسی, آثار لویناس
[ جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 12:48 ] [ عباس مهیاد ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.