|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
|
برچسبها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:39 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:34 ] [ عباس مهیاد ]
تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگ (هشتم)Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der PhilosophieThe Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) سال انتشار: ۱۸۰۱
بخش هشتمسوژه و ابژه، واقعیت و ایده، طبیعت و روحSubjekt und Objekt, Realität und Idee, Natur und GeistSubject and Object, Reality and Idea, Nature and Spirit Sujet et objet, réalité et idée, nature et esprit در این بخش، هگل وارد یکی از بنیادیترین مسائل فلسفهٔ پساکانتی میشود: چگونه میتوان رابطهٔ سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) و ابژه (Objekt / Object / Objet) را فهمید، بدون اینکه یکی را بر دیگری مقدم کنیم یا آن دو را به دو قلمرو کاملاً مستقل تقسیم کنیم؟ این مسئله، در حقیقت، همان مسئلهای است که از فیشته به شلینگ و سپس از شلینگ به هگل منتقل میشود. ۱. مسئلهٔ بنیادی فلسفهٔ مدرنفلسفهٔ مدرن، بهویژه پس از دکارت و کانت، با یک شکاف بنیادی مواجه است: سوژه / ابژه یا: ذهن / جهان یا: اندیشه / هستی اگر از سوژه آغاز کنیم، باید توضیح دهیم که چگونه ابژه پدیدار میشود. اگر از ابژه آغاز کنیم، باید توضیح دهیم که چگونه سوژه آن را میشناسد. در هر دو حالت، خطر این است که: سوژه و: ابژه به دو قلمرو مستقل تبدیل شوند. هگل میخواهد این دوگانگی را از بنیاد حل کند. ۲. سوژهSubjektSubject Sujet سوژه در فلسفهٔ مدرن چیزی است که: میاندیشد و: میشناسد در فلسفهٔ فیشته، این سوژه به صورت: من (Ich / I / Moi) ظاهر میشود. من نقطهٔ آغاز فعالیت فلسفی است. اما مشکل این است که «من» اگر بهتنهایی نقطهٔ آغاز باشد، باید توضیح دهد که: جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi) چگونه پدیدار میشود. ۳. ابژهObjektObject Objet ابژه چیزی است که: شناخته میشود یا: در برابر سوژه قرار دارد. در یک فلسفهٔ واقعگرایانهٔ ساده: ابژه مستقل از سوژه وجود دارد. در یک ایدهآلیسم ذهنی افراطی: ابژه به فعالیت سوژه وابسته میشود. اما هگل و شلینگ به دنبال موضعی هستند که بتواند از این دوگانه عبور کند. ۴. فلسفهٔ هویت شلینگشلینگ میگوید: سوژه و: ابژه در بنیاد خود، هر دو از: مطلق برمیآیند. بنابراین: مطلق نه سوژهٔ صرف است، نه ابژهٔ صرف. بلکه: هویت سوژه و ابژه است. فرمول: Subjekt = Objekt Subject = Object Sujet = Objet اما این برابری در سطح تجربی نیست. یک فرد انسانی با یک سنگ یکی نیست. منظور این است که در بنیاد مطلق واقعیت: ذهنیت و: عینیت از یک اصل واحد برخوردارند. ۵. دو سوی مطلقشلینگ میتواند این ساختار را چنین توضیح دهد: مطلق ↓ قطب ذهنی و: قطب عینی قطب ذهنی: روح (Geist / Spirit / Esprit) است. قطب عینی: طبیعت (Natur / Nature / Nature) است. بنابراین: روح و طبیعت دو واقعیت مستقل نیستند. آنها دو شیوهٔ ظهور: مطلق هستند. ۶. طبیعت بهعنوان روح ناآگاهدر فلسفهٔ طبیعت شلینگ: Naturphilosophie / Philosophy of Nature / Philosophie de la nature طبیعت یک مادهٔ مرده و مکانیکی نیست. طبیعت دارای: پویایی و: خودسازماندهی است. از این منظر، طبیعت را میتوان همچون: روح ناآگاه فهمید. یعنی: روح در طبیعت حضور دارد، اما هنوز: خودآگاهی ندارد. ۷. روح بهعنوان طبیعت خودآگاهدر مقابل: روح همان طبیعت است که به مرحلهٔ: خودآگاهی رسیده است. پس: طبیعت → روح حرکتی است از: ناخودآگاهی به: خودآگاهی بنابراین: طبیعت و: روح در بنیاد خود یکساناند. اما تفاوت واقعی میان آنها نیز وجود دارد. ۸. مسئلهٔ هگلهگل اینجا یک پرسش بنیادی مطرح میکند: اگر طبیعت و روح فقط دو: ظهور یک مطلق واحد باشند، چگونه میتوان تفاوت واقعی میان آنها را توضیح داد؟ اگر: طبیعت = روح باشد، چرا طبیعت: خودآگاهی ندارد؟ و اگر روح همان طبیعت است، چرا روح میتواند: طبیعت را بشناسد؟ پس باید رابطهٔ: هویت و: تفاوت دقیقتر توضیح داده شود. ۹. واقعیتRealitätReality Réalité واقعیت در فلسفهٔ هویت چیزی مستقل از مطلق نیست. هر چیزی که واقعیت دارد، باید جایگاهی در: کل مطلق داشته باشد. بنابراین: واقعیت نه مجموعهای از اشیای منفرد، بلکه: نظامی از تعینات است. ۱۰. ایدهIdeeIdea Idée ایده نیز صرفاً یک تصویر ذهنی نیست. در سنت ایدهآلیستی: ایده ساختار عقلانی واقعیت است. بنابراین: ایده و: واقعیت نباید کاملاً از یکدیگر جدا باشند. ۱۱. ایده و واقعیتاگر: ایده فقط در ذهن باشد، واقعیت چیزی بیرون از آن خواهد بود. اگر: واقعیت کاملاً مستقل از ایده باشد، شناخت عقلانی آن ناممکن میشود. اما در ایدهآلیسم آلمانی: ایده و: واقعیت باید در یک وحدت بنیادی فهمیده شوند. بنابراین: واقعیت عقلانی و: عقلانیت واقعیت به یکدیگر نزدیک میشوند. ۱۲. مسئلهٔ بازنمایییک دیدگاه ساده چنین میگوید: واقعیت در بیرون وجود دارد. سپس: ذهن تصویری از آن میسازد. پس: واقعیت → تصویر ذهنی اما این نظریه هنوز سوژه و ابژه را جدا نگه میدارد. هگل میخواهد نشان دهد که: شناخت خود یک رابطهٔ درونی در ساختار واقعیت است. یعنی سوژه صرفاً یک تصویر از ابژه دریافت نمیکند. بلکه: سوژه و ابژه در یک کل عقلانی مشترکاند. ۱۳. وحدت سوژه و ابژهبنابراین میتوان ساختار شلینگ را چنین نوشت: مطلق ↓ سوژه ↔ ابژه اما این رابطه فقط: تعامل دو چیز مستقل نیست. بلکه هر دو: لحظات یک مطلق واحد هستند. ۱۴. آیا تفاوت واقعی باقی میماند؟اینجا مسئلهٔ هگل آغاز میشود. اگر بگوییم: سوژه = ابژه آنگاه باید بپرسیم: چگونه سوژه میتواند: ابژه را بشناسد؟ شناخت نیازمند نوعی: تفاوت است. شناخت یعنی: شناسا با: شناختهشده رابطه برقرار میکند. اگر هیچ تفاوتی وجود نداشته باشد، شناخت نیز بیمعنا میشود. بنابراین: تفاوت شرط شناخت است. ۱۵. شناخت و هویتاما از سوی دیگر، اگر سوژه و ابژه کاملاً متفاوت باشند، شناخت نیز با مشکل مواجه میشود. پس: تفاوت مطلق شناخت را ناممکن میکند. و: هویت مطلق نیز شناخت را ناممکن میکند. بنابراین شناخت مستلزم: هویت در تفاوت است. ۱۶. هویت در تفاوتاین همان ساختار مرکزی تفکر هگلی است: Identität in der Differenz Identity in Difference Identité dans la différence سوژه باید: دیگری را بشناسد. اما دیگری نباید کاملاً بیگانه باشد. بنابراین: شناخت عبارت است از: یافتن خود در دیگری ۱۷. روح و طبیعتدر اینجا رابطهٔ روح و طبیعت معنای جدیدی پیدا میکند. روح: طبیعت را در برابر خود مییابد. اما در عین حال: خود را در طبیعت میشناسد. طبیعت: دیگری روح است. اما این دیگری: کاملاً بیگانه نیست. پس: روح ↔ طبیعت رابطهای از: تفاوت درون وحدت است. ۱۸. طبیعت بهمثابهٔ دیگریطبیعت برای روح یک: دیگری است. اما اگر طبیعت کاملاً بیگانه باشد، روح نمیتواند آن را بشناسد. پس باید گفت: روح در: طبیعت حضور دارد. و طبیعت نیز: لحظهای از حقیقت روح است. این همان ساختار: خود → دیگری → خود است. ۱۹. خودآگاهیSelbstbewusstseinSelf-Consciousness Conscience de soi خودآگاهی زمانی شکل میگیرد که: خود با: خود رابطه برقرار کند. اما این رابطه از طریق: دیگری ممکن میشود. بنابراین: خودآگاهی بدون: دیگری ممکن نیست. این ایده بعدها در: پدیدارشناسی روح به مسئلهٔ مشهور: خودآگاهی و بهرسمیتشناسی تبدیل خواهد شد. ۲۰. آزادیFreiheitFreedom Liberté اکنون مسئلهٔ آزادی مطرح میشود. اگر مطلق بنیاد همهچیز است، آیا آزادی ممکن است؟ اگر همهچیز ضرورتاً از مطلق ناشی شود، آیا انسان آزاد است؟ این مسئله یکی از بزرگترین مسائل ایدهآلیسم آلمانی است. ۲۱. ضرورتNotwendigkeitNecessity Nécessité ضرورت یعنی چیزی که نمیتواند جز آنچه هست باشد. اگر طبیعت صرفاً بر اساس قوانین ضروری عمل کند، آزادی کجاست؟ از سوی دیگر، اگر آزادی کاملاً مستقل از ضرورت باشد، رابطهٔ آن با جهان چگونه توضیح داده میشود؟ بنابراین: آزادی و: ضرورت در برابر یکدیگر قرار میگیرند. ۲۲. آزادی و ضرورت در مطلقاز دیدگاه فلسفهٔ هویت: آزادی و: ضرورت دو اصل مستقل نیستند. آنها دو وجه یک بنیاد واحدند. اما هگل میخواهد این وحدت را بهصورت: فرایند نشان دهد. آزادی نباید صرفاً: استثنا بر ضرورت باشد. بلکه آزادی باید از درون خود ضرورت فهمیده شود. ۲۳. آزادی بهعنوان خودتعیینگریSelbstbestimmungSelf-Determination Autodétermination آزادی حقیقی یعنی: خودتعیینگری اما خودتعیینگری به معنای نبودن هرگونه تعین نیست. اگر چیزی هیچ تعینی نداشته باشد، نمیتوان گفت: آزاد است. آزادی یعنی: خود، تعین خود را از خود بگیرد. پس: آزادی = خودتعیینگری ۲۴. آزادی و مطلقمطلق نیز در این معنا: خودتعیینگر است. مطلق چیزی نیست که توسط چیزی بیرونی تعیین شود. بلکه: خودش بنیاد تعیین خویش است. بنابراین: آزادی انسان در ساختار خود: مطلق ریشه دارد. ۲۵. فلسفهٔ نظریTheoretische PhilosophieTheoretical Philosophy Philosophie théorique فلسفهٔ نظری به مسئلهٔ: شناخت میپردازد. سؤال اصلی:
در فلسفهٔ هویت: شناخت به دلیل وحدت بنیادی سوژه و ابژه ممکن است. ۲۶. فلسفهٔ عملیPraktische PhilosophiePractical Philosophy Philosophie pratique فلسفهٔ عملی به: کنش و: آزادی میپردازد. سؤال اصلی:
اگر جهان کاملاً بیگانه باشد، عمل آزادانه دشوار میشود. اما اگر جهان بخشی از همان نظامی باشد که سوژه نیز در آن قرار دارد، امکان عمل عقلانی فراهم میشود. ۲۷. وحدت نظری و عملیبنابراین: فلسفهٔ نظری و: فلسفهٔ عملی دو قلمرو کاملاً جدا نیستند. در نظری: سوژه ابژه را میشناسد. در عملی: سوژه ابژه را دگرگون میکند. در هر دو: سوژه و ابژه در یک رابطهٔ بنیادی قرار دارند. ۲۸. آزادی بهعنوان تحقق وحدتآزادی حقیقی زمانی ممکن است که: سوژه در جهانی عمل کند که آن را کاملاً بیگانه با خود نمییابد. بنابراین آزادی: غلبه بر جهان نیست. بلکه: آشتی عقلانی با ساختار جهان است. اما این آشتی به معنای تسلیم منفعلانه نیست. بلکه: شناخت ضرورت و: تبدیل ضرورت به خودتعیینگری است. ۲۹. طبیعت و آزادیدر اینجا طبیعت و آزادی نیز باید در یک نظام واحد قرار گیرند. طبیعت نمود: ضرورت است. روح نمود: آزادی است. اما: طبیعت و روح دو قلمرو مستقل نیستند. روح از دل طبیعت ظهور میکند. بنابراین: ضرورت → آزادی حرکتی بنیادی در نظام است. ۳۰. آزادی بهمثابهٔ نتیجهآزادی در این ساختار یک: نقطهٔ آغاز نیست. بلکه: نتیجهٔ فرایند است. انسان ابتدا خود را در جهانی مییابد که برای او: دیگری است. سپس آن جهان را میشناسد. در آن عمل میکند. و در نهایت درمییابد که: خود و: جهان در یک ساختار عقلانی مشترک قرار دارند. ۳۱. نتیجهٔ بخش هشتممسیر این بخش را میتوان چنین خلاصه کرد: مطلق ↓ سوژه و ابژه ↓ هویت ↓ تفاوت ↓ طبیعت و روح ↓ دیگری ↓ شناخت ↓ خودآگاهی ↓ آزادی ↓ خودتعیینگری اما در اینجا یک تفاوت بسیار مهم میان شلینگ و هگل آشکار میشود. شلینگ میگوید: مطلق در بنیاد: هویت سوژه و ابژه است. هگل میخواهد یک گام فراتر برود:
بنابراین: مطلق دیگر صرفاً: نقطهٔ آغاز نیست. بلکه: حرکت است. و این حرکت از: هویت به: تفاوت و از: تفاوت به: وحدت عالیتر است. فرمول نهایی بخش هشتمSubjekt سوژه ↓ Objekt ابژه ↓ Identität هویت ↓ Differenz تفاوت ↓ Entgegensetzung تقابل ↓ Widerspruch تضاد ↓ Aufhebung رفع ↓ Selbstbewusstsein خودآگاهی ↓ Freiheit آزادی ↓ Selbstbestimmung خودتعیینگری در بخش نهم، وارد بحث دقیقتر عقل (Vernunft / Reason / Raison)، فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement) و تأمل (Reflexion / Reflection / Réflexion) میشویم. در آنجا نشان خواهیم داد که چرا از نظر هگل، فاهمه تفاوتها را از یکدیگر جدا و ثابت میکند، در حالی که عقل وحدت درونی این تفاوتها را آشکار میسازد؛ سپس مفهوم رفع (Aufhebung / Sublation / Relève) و ساختار نفی و نفیِ نفی (Negation / Negation of Negation / Négation / Négation de la négation) را بررسی خواهیم کرد و به یکی از مهمترین فرمولهای هگل، یعنی «هویت هویت و تفاوت»، در معنای دقیقتر آن بازخواهیم گشت. برچسبها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:28 ] [ عباس مهیاد ]
تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگ (هفتم)Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der PhilosophieThe Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) سال انتشار: ۱۸۰۱ بخش هفتمفلسفهٔ هویت شلینگ و مسئلهٔ هویت و تفاوتDie Identitätsphilosophie SchellingsSchelling's Philosophy of Identity La philosophie de l'identité de Schelling ۱. نقطهٔ آغاز: مطلق بهعنوان هویتدر فلسفهٔ شلینگ، نقطهٔ عزیمت اصلی: مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu) است. مطلق نه یک موجود در کنار موجودات دیگر است و نه یک ابژهٔ تجربی. بلکه: بنیاد مشترک همهٔ واقعیت است. از این منظر، سوژه و ابژه، طبیعت و روح، اندیشه و هستی، در سطح مطلق از یکدیگر جدا نیستند. فرمول بنیادی شلینگ چنین است: سوژه = ابژه یا: Subjekt = Objekt Subject = Object Sujet = Objet اما این «=» را نباید به معنای یکسانی ساده و تجربی فهمید. منظور این است که سوژه و ابژه در بنیاد مطلق خود از: یک اصل واحد برخوردارند. ۲. هویت مطلقAbsolute IdentitätAbsolute Identity Identité absolue مطلق، هویت مطلق است. یعنی در مطلق: سوژه و ابژه دو اصل مستقل نیستند. بلکه هر دو تعینهای یک: اصل واحد هستند. میتوان گفت: مطلق ↓ سوژه و: ابژه هر دو درون آن قرار دارند. بنابراین شلینگ میخواهد بر دوگانگی بنیادی فلسفهٔ مدرن غلبه کند. ۳. مسئلهٔ دکارت و کانتاین پروژه را باید در زمینهٔ فلسفهٔ مدرن فهمید. از دکارت به بعد، فلسفه با مسئلهٔ رابطهٔ: ذهن و جهان مواجه شد. دکارت: من میاندیشم را نقطهٔ آغاز قرار داد. اما پس از آن این پرسش پدیدار شد:
کانت نیز میان: سوژهٔ شناسنده و: شیء فینفسه تمایزی بنیادی ایجاد کرد. شلینگ میخواهد این شکاف را از بنیادیترین سطح فلسفه برطرف کند. او میگوید: سوژه و ابژه در مطلق وحدت دارند. ۴. تفاوت با فیشتهفیشته از: من (Ich / I / Moi) آغاز میکند. در مقابل آن: جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi) قرار میگیرد. پس ساختار فیشته: من ↔ جزمن است. در فلسفهٔ فیشته، این تقابل از طریق فعالیت: من بهطور مداوم تعدیل میشود. اما از نظر شلینگ، این ساختار هنوز گرفتار دوگانگی است. زیرا حتی اگر من و جزمن دائماً به یکدیگر مرتبط باشند، همچنان: دو قطب وجود دارند. شلینگ میخواهد به پیش از این دوگانگی برسد. ۵. فلسفهٔ هویتفلسفهٔ هویت میگوید: هویت بنیادیتر از تفاوت است. تفاوت وجود دارد، اما تفاوت نمیتواند یک اصل مستقل باشد. اگر تفاوت کاملاً مستقل از هویت باشد، دیگر مطلق وجود ندارد. پس: هویت بنیاد: تفاوت است. اما اینجا مسئلهای دشوار پدیدار میشود: اگر هویت مطلق بنیاد همهچیز است، تفاوت چگونه ممکن میشود؟ ۶. مسئلهٔ تفاوتفرض کنیم: A = A این اصل: هویت را بیان میکند. اما این اصل هنوز هیچ تفاوتی نشان نمیدهد. اگر مطلق صرفاً: A = A باشد، چگونه میتوان توضیح داد که: سوژه با: ابژه متفاوت است؟ چگونه: روح با: طبیعت تفاوت دارد؟ و چگونه: آزادی با: ضرورت متفاوت است؟ بنابراین فلسفه باید از سطح هویت ساده فراتر رود. ۷. هویت و تفاوت در یکدیگرهگل در اینجا به مسئلهای بسیار مهم نزدیک میشود: هویت بدون تفاوت و: تفاوت بدون هویت هر دو انتزاعیاند. هویت فقط زمانی معنادار است که: چیزی از چیز دیگری متمایز باشد. و تفاوت نیز فقط زمانی قابل فهم است که: چیزهایی که متفاوتاند، در یک نسبت مشترک قرار داشته باشند. پس: هویت و: تفاوت متقابلاً به یکدیگر وابستهاند. ۸. تفاوت درون مطلقاین مسئله برای هگل بسیار مهم است. اگر تفاوت کاملاً بیرون از مطلق باشد، آنگاه مطلق دیگر: مطلق نیست. زیرا چیزی وجود دارد که مطلق نیست و در بیرون از آن قرار دارد. اما اگر تفاوت کاملاً در مطلق حل شود، دیگر: تفاوت وجود ندارد. پس باید گفت:
این همان مسئلهای است که هگل بعدها با مفهوم: هویت هویت و تفاوت صورتبندی خواهد کرد. ۹. اصل هویتIdentitätsprinzipPrinciple of Identity Principe d'identité اصل هویت بهطور کلاسیک چنین بیان میشود: A = A این اصل میگوید هر چیز با خودش یکسان است. اما هگل میپرسد:
از نظر او، نه. زیرا «A» دوم صرفاً تکرار «A» اول نیست. در خود ساختار گزاره: A = A نوعی رابطه وجود دارد. یک «A» با «A» دیگر مرتبط شده است. بنابراین حتی در سادهترین شکل هویت نیز: تفاوت بهنحوی حضور دارد. ۱۰. هویت بهمثابهٔ رابطههویت دیگر یک: یکسانی بیحرکت نیست. بلکه یک: رابطه است. برای اینکه بگوییم: A = A باید دو بار A را در نظر بگیریم. پس هویت در خود نوعی: تفاوت دارد. این نکته در فلسفهٔ هگل بسیار مهم میشود. هویت حقیقی: هویتِ صرف نیست. بلکه: هویتی است که تفاوت را در خود دارد. ۱۱. تفاوت درونی و تفاوت بیرونیباید میان دو نوع تفاوت تمایز گذاشت. تفاوت بیرونیäußerer Unterschied External Difference Différence extérieure مثلاً: این میز با آن صندلی متفاوت است. این تفاوت در سطح اشیای تجربی است. اما: تفاوت درونیinnerer Unterschied Internal Difference Différence interne تفاوتی است که در ساختار خود یک مفهوم وجود دارد. هگل بیشتر به این نوع دوم علاقه دارد. ۱۲. تفاوت بهعنوان تعینBestimmtheitDetermination Déterminité برای اینکه چیزی مشخص باشد، باید: تعیین شده باشد. اما هر تعیین به معنای تمایز از چیزی دیگر است. بنابراین: تعیین = تمایز و: تمایز = تفاوت پس هر موجود متعین در خود رابطهای با: دیگری دارد. ۱۳. مطلق و تعینهای متناهیمطلق باید بتواند: تعینهای متناهی را در خود توضیح دهد. اگر مطلق صرفاً یک هویت بیتفاوت باشد، نمیتوان فهمید چرا جهان دارای این همه: تفاوت است. بنابراین: طبیعت روح تاریخ آگاهی و: آزادی باید لحظات متفاوت یک نظام واحد باشند. ۱۴. تفاوت کمی و کیفیدر فلسفهٔ هویت شلینگ، میتوان تفاوتهای موجود در واقعیت را بهگونهای در نسبت با: نسبت کمی فهم کرد. یعنی سوژه و ابژه ممکن است در یک ساختار واحد، درجات متفاوتی از ظهور داشته باشند. اما هگل میخواهد نشان دهد که تفاوت صرفاً: کمی نیست. بلکه تفاوتها میتوانند: کیفی باشند. یعنی ساختارهای متفاوت واقعیت نمیتوانند صرفاً به درجات متفاوت یک هویت واحد تقلیل پیدا کنند. ۱۵. طبیعت و روحاین مسئله در رابطهٔ: طبیعت و: روح بسیار مهم است. شلینگ میگوید: طبیعت و: روح دو صورت یک مطلقاند. در طبیعت، مطلق بهصورت: عینی ظاهر میشود. در روح، مطلق بهصورت: ذهنی ظاهر میشود. پس: طبیعت = روح در صورت ناآگاه و: روح = طبیعت در صورت آگاه اما پرسش هگل این است:
۱۶. مطلق و درجات ظهوریکی از راههای فهم شلینگ این است که مطلق را مانند یک: اصل واحد در نظر بگیریم که در سطوح مختلف ظاهر میشود. مثلاً: مطلق ↓ طبیعت ↓ حیات ↓ آگاهی ↓ خودآگاهی در اینجا تفاوتها به نوعی: درجات ظهور مطلقاند. اما هگل میخواهد نشان دهد که این کافی نیست. زیرا باید توضیح داد که چرا هر مرحله ضرورتاً به مرحلهٔ بعدی منتهی میشود. ۱۷. تفاوت بهعنوان حرکتاینجا تفاوت برای هگل دیگر یک: فاصلهٔ ثابت نیست. تفاوت باید: حرکت باشد. یعنی: A در خود محدودیتش را آشکار میکند. این محدودیت آن را به سوی: غیر-A میراند. اما غیر-A نیز در نسبت با A تعریف میشود. از اینجا: تقابل پدید میآید. و تقابل به: تضاد میرسد. ۱۸. تقابلEntgegensetzungOpposition Opposition تقابل مرحلهای فراتر از تفاوت ساده است. در تفاوت ساده: A ≠ B اما در تقابل: A در برابر: B قرار میگیرد. مثلاً: آزادی / ضرورت یا: سوژه / ابژه یا: متناهی / نامتناهی اینجا هر طرف در نسبت با دیگری تعریف میشود. ۱۹. تضادWiderspruchContradiction Contradiction تضاد زمانی پدیدار میشود که دو تعین در ساختار خود به نفی یکدیگر برسند. اما از نظر هگل، تضاد صرفاً یک مشکل منطقی نیست. تضاد: موتور حرکت مفهوم است. چیزی که هیچ تضادی ندارد، هیچ حرکتی نیز ندارد. بنابراین: تضاد باعث میشود مفهوم از شکل محدود خود فراتر رود. ۲۰. تفاوت با فلسفهٔ هویت سادهاگر مطلق فقط: هویت باشد، حرکت ممکن نیست. زیرا حرکت مستلزم: تفاوت است. اما اگر تفاوت کاملاً مستقل باشد، وحدت از بین میرود. بنابراین: حرکت حقیقی از رابطهٔ درونی: هویت و تفاوت پدیدار میشود. ۲۱. هویت هویت و تفاوتاکنون میتوانیم به فرمول مهم نزدیک شویم: Identität der Identität und der Differenz Identity of Identity and Difference Identité de l'identité et de la différence این عبارت را میتوان چنین فهمید: مطلق: هویت است، اما هویتی که: تفاوت را در خود دارد. بنابراین: مطلق = هویتِ هویت و تفاوت این فرمول یکی از نقاط مهم گذار از: شلینگ به: هگل است. ۲۲. تفاوت هویت و تفاوتدر اینجا باید یک تمایز ظریف را در نظر گرفت. اگر بگوییم: هویت = تفاوت تفاوت را حذف کردهایم. اگر بگوییم: هویت ≠ تفاوت آنها را کاملاً از هم جدا کردهایم. اما: هویت هویت و تفاوت یعنی: هویت و تفاوت در یک رابطهٔ: درونی قرار دارند. این رابطه نه: یکسانی ساده است و نه: جدایی مطلق. ۲۳. مطلق بهعنوان نظاممطلق بنابراین یک: نقطه نیست. مطلق یک: نظام (System / System / Système) است. در این نظام: هر تعین هم: خودش است و هم: در نسبت با دیگری قرار دارد. پس مطلق فقط در: کل نظام قابل فهم است. ۲۴. کل و جزءGanzes und TeilWhole and Part Tout et partie یک جزء جدا از کل: انتزاعی است. اما کل نیز بدون اجزا: توخالی است. بنابراین: کل و: جزء در یک رابطهٔ متقابل قرار دارند. این رابطه نمونهای از: وحدت در تفاوت است. ۲۵. مطلق و نظامنظام حقیقی باید بتواند: تفاوتها را بهعنوان: لحظات ضروری کل نشان دهد. بنابراین طبیعت نباید چیزی بیگانه با روح باشد. و روح نیز نباید چیزی بیگانه با طبیعت باشد. هر دو باید: لحظات نظام مطلق باشند. ۲۶. فلسفهٔ هویت و خطر بیتفاوتیاینجا هگل با یک خطر روبهرو میشود. اگر بگوییم: مطلق همهچیز است ممکن است نتیجه بگیریم: پس تفاوتها هیچ اهمیت واقعی ندارند. اگر: همهچیز در مطلق یکی است پس: طبیعت و روح و: سوژه و ابژه و: آزادی و ضرورت در نهایت یک چیزند. در این صورت، تفاوتها صرفاً: ظاهر خواهند بود. هگل با این نتیجه مخالف است. ۲۷. «شب تاریک» هویتهگل در نقدی که بعدها در پدیدارشناسی روح (Phänomenologie des Geistes / Phenomenology of Spirit / Phénoménologie de l'Esprit) صورتبندی خواهد کرد، این نوع تصور از مطلق را بهعنوان وحدتی که همهٔ تفاوتها در آن محو میشوند، بهصورت استعاری چنین توصیف میکند:
این تعبیر به این معناست که اگر همهٔ تفاوتها در یک وحدت نامتمایز حل شوند، دیگر نمیتوان میان: یک چیز و: چیز دیگر تمایز گذاشت. در نتیجه: مطلق به یک: یکسانی تهی تبدیل میشود. ۲۸. مسئلهٔ «شب همهٔ گاوها سیاه است»این نقد در واقع متوجه یک تصور خاص از مطلق است. نه اینکه هگل اصل: مطلق را رد کند. بلکه او با این تصور مخالف است که: مطلق = بیتفاوتی کامل نسبت به تفاوتها باشد. از نظر هگل:
بنابراین مطلق باید: تمایزدهنده و: تعیینکننده باشد. ۲۹. مطلق و زندگیاز این منظر، مطلق باید مانند یک: کل زنده فهمیده شود. یک موجود زنده: وحدت است، اما این وحدت از طریق: اعضا و: تفاوتها تحقق مییابد. اگر همهٔ اعضا را حذف کنیم، دیگر موجود زندهای باقی نمیماند. بنابراین: وحدت حقیقی همیشه: وحدتِ تفاوتیافته است. ۳۰. نتیجهٔ بخش هفتماکنون میتوانیم مسیر بحث را چنین خلاصه کنیم: فیشتهمن ↓ جزمن ↓ دوگانگی شلینگمطلق ↓ هویت ↓ وحدت سوژه و ابژه ↓ فلسفهٔ هویت مسئلهٔ هگلاگر: هویت بدون: تفاوت باشد، مطلق به یک: وحدت بیتفاوت تبدیل میشود. پس: مطلق باید: هویت هویت و تفاوت باشد. حرکت دیالکتیکیهویت ↓ تفاوت ↓ تقابل ↓ تضاد ↓ رفع ↓ وحدت غنیتر بنابراین نقطهٔ اساسی تحول هگل این است:
این همان نقطهای است که فلسفهٔ هویت (Identitätsphilosophie / Philosophy of Identity / Philosophie de l'identité) به تدریج به دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique) تبدیل میشود. در بخش هشتم، از اینجا وارد مسئلهٔ سوژه و ابژه، واقعیت و ایده، طبیعت و روح میشویم و دقیقاً بررسی میکنیم که در نظام شلینگ چگونه این دوگانگیها از مطلق ناشی میشوند و هگل چگونه این ساختار را بازسازی میکند. سپس به رابطهٔ فلسفهٔ نظری (theoretische Philosophie / theoretical philosophy / philosophie théorique) و فلسفهٔ عملی (praktische Philosophie / practical philosophy / philosophie pratique) میرسیم و نشان میدهیم که چگونه مسئلهٔ آزادی (Freiheit / Freedom / Liberté) و ضرورت (Notwendigkeit / Necessity / Nécessité) در این نظام جای میگیرند. برچسبها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:25 ] [ عباس مهیاد ]
تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگ (ششم)Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der PhilosophieThe Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) سال انتشار: ۱۸۰۱ بخش ششمفلسفهٔ مطلق و ساختار نظام فلسفیدر ادامهٔ رساله، بحث به این پرسش نزدیکتر میشود که یک نظام فلسفی واقعی چگونه باید ساخته شود؟ هگل اکنون باید نشان دهد که چرا فلسفه نمیتواند صرفاً مجموعهای از اصول باشد و چرا مطلق باید در یک نظام مفهومی خود را آشکار کند. در این بخش بعدی، بحث را بهصورت دقیقتر بر محورهای زیر ادامه خواهیم داد:
و در نهایت به نقطهای خواهیم رسید که برای فهم کل رساله تعیینکننده است: چرا از نظر هگل، یک فلسفهٔ واقعی باید نه فقط «مطلق را اعلام کند»، بلکه «حرکت و تحقق مطلق را نشان دهد». ادامه بده اکنون وارد بخش ششم میشویم. در این قسمت، بحث را همچنان بر اساس ساختار مفهومی رسالهٔ هگل، «تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگ» (Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie / The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy / La différence entre les systèmes de philosophie de Fichte et de Schelling) ادامه میدهیم. در این بخش، مسئلهٔ اصلی این است که فلسفه چگونه باید به یک نظام تبدیل شود و چرا یک «اصل» منفرد، حتی اگر اصل مطلق باشد، برای ساختن فلسفه کافی نیست. همچنین نسبت متناهی (Endlich / Finite / Fini) و نامتناهی (Unendlich / Infinite / Infini)، و نسبت مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu) با تعینهای محدود، اهمیت بیشتری پیدا میکند. بخش ششماصل، نظام و نسبت متناهی و نامتناهیPrinzip und SystemPrinciple and System Principe et système ۱. آیا فلسفه میتواند فقط یک اصل داشته باشد؟یکی از مسائل مهمی که هگل در نقد فیشته و شلینگ مطرح میکند این است که آیا میتوان کل فلسفه را از یک: اصل (Prinzip / Principle / Principe) آغاز کرد؟ برای مثال، فیشته فلسفه را از: من (Ich / I / Moi) آغاز میکند. اما مسئله این است که: من بهتنهایی هنوز یک نظام فلسفی نیست. یک اصل فقط: نقطهٔ آغاز است. اما فلسفه باید نشان دهد که چگونه از این اصل، تمام تعینهای دیگر پدید میآیند. بنابراین:
۲. اصل و نتیجهاگر فلسفه از یک اصل آغاز کند، باید بتواند نشان دهد که چگونه: اصل به: نتیجه میرسد. ساختار فلسفه بنابراین باید: آغاز → حرکت → نتیجه باشد. اما نتیجه نباید چیزی خارجی نسبت به اصل باشد. نتیجه باید: تحقق خودِ اصل باشد. در این معنا: اصل باید در: نتیجه خود را بشناسد. ۳. اصل مجردAbstraktes PrinzipAbstract Principle Principe abstrait اگر بگوییم: مطلق اصل فلسفه است، هنوز سؤال باقی میماند:
اگر مطلق صرفاً یک مفهوم انتزاعی باشد که هیچ تفاوتی در آن وجود ندارد، نمیتوان از آن: طبیعت یا: روح یا: خودآگاهی را توضیح داد. بنابراین فلسفه باید مطلق را از حالت: انتزاعی به: تعینیافته برساند. ۴. مطلق و تعینBestimmungDetermination Détermination مطلق باید: خود را تعیین کند. اگر مطلق هیچ تعینی نداشته باشد، چیزی دربارهٔ آن نمیتوان گفت. اما اگر تعین داشته باشد، باید توضیح دهیم که این تعین چگونه با مطلق سازگار است. بنابراین مسئله چنین میشود: مطلق ↓ خودتعیینگری ↓ تعین ↓ تفاوت اما این تفاوت نباید به معنای خروج از مطلق باشد. بلکه باید: تفاوت درون مطلق باشد. ۵. متناهیDas EndlicheThe Finite Le fini متناهی چیزی است که: حد دارد. هر چیز متناهی به وسیلهٔ چیزی دیگر محدود میشود. برای مثال: یک موجود متناهی: این است، نه: آن. بنابراین متناهی همواره با: دیگری رابطه دارد. ۶. نامتناهیDas UnendlicheThe Infinite L'infini نامتناهی در سادهترین معنا چیزی است که: حد ندارد. اما هگل میان دو تصور از نامتناهی تمایز میگذارد. نامتناهی بدSchlechte Unendlichkeit Bad Infinity Mauvaise infinité و: نامتناهی حقیقیWahre Unendlichkeit True Infinity Véritable infinité نامتناهی بد همان حرکت بیپایانی است که هرگز به نتیجه نمیرسد. مثلاً: ۱ → ۲ → ۳ → ۴ → ... هر بار یک مرحلهٔ جدید میآید، اما هیچگاه کل کامل نمیشود. این همان ساختاری است که میتوان آن را: پیشروی نامتناهی دانست. ۷. نامتناهی بددر این تصور: متناهی در برابر: نامتناهی قرار میگیرد. اما هر بار که از متناهی عبور میکنیم، به متناهی دیگری میرسیم. ساختار چنین است: متناهی ↓ عبور از آن ↓ متناهی جدید ↓ عبور ↓ متناهی جدید ↓ و همینطور تا بینهایت. در اینجا نامتناهی همیشه: بیرون از دسترس باقی میماند. این نامتناهی در واقع هنوز به متناهی وابسته است. ۸. نامتناهی حقیقینامتناهی حقیقی نباید چیزی باشد که: در فاصلهای بینهایت دور قرار دارد. بلکه باید بتواند: متناهی را در خود شامل کند. بنابراین: نامتناهی حقیقی چیزی نیست که متناهی را نابود کند. بلکه متناهی را: در خود حفظ و رفع میکند. به همین دلیل نامتناهی حقیقی: وحدت متناهی و نامتناهی است. ۹. متناهی و نامتناهیمیتوان ساختار را چنین نشان داد: متناهی ↓ نفی محدودیت ↓ نامتناهی اما اگر نامتناهی صرفاً نفی متناهی باشد، دوباره با یک تقابل روبهرو میشویم. بنابراین: متناهی ↔ نامتناهی باید در یک وحدت بالاتر فهمیده شوند. این وحدت: نامتناهی حقیقی است. ۱۰. مطلق و متناهیمطلق نمیتواند صرفاً: در برابر متناهی قرار داشته باشد. اگر مطلق چیزی باشد که در سوی دیگر متناهی قرار دارد، آنگاه هنوز در یک رابطهٔ دوگانه گرفتار است. ساختار زیر کافی نیست: متناهی | مطلق زیرا اینجا مطلق فقط: نامتناهی در برابر متناهی است. هگل به چنین تصوری از نامتناهی انتقاد دارد. ۱۱. مطلق بهعنوان وحدت متناهی و نامتناهیمطلق باید: متناهی و نامتناهی را در خود متحد کند. اما این به معنای یکی بودن سادهٔ آنها نیست. بلکه: متناهی باید در حرکت خود نشان دهد که چرا از خود فراتر میرود. و: نامتناهی باید نشان دهد که چگونه در متناهی حضور دارد. بنابراین: مطلق = وحدت متناهی و نامتناهی ۱۲. مطلق و گسستاینجا مفهوم: گسست (Entzweiung / Division / Scission) دوباره ظاهر میشود. مطلق در تجربهٔ انسانی به شکل یک گسست ظاهر میشود: من / جهان روح / طبیعت متناهی / نامتناهی واقعیت / ایده اما فلسفه باید نشان دهد که این گسست: نهایی نیست. بلکه لحظهای از ساختار خود مطلق است. ۱۳. مطلق خود را متکثر میکندSelbstentäußerungSelf-externalization / Self-alienation Extériorisation de soi / Aliénation de soi یکی از ایدههایی که در این مسیر اهمیت پیدا میکند این است که مطلق باید به نوعی: از خود بیرون رود. این خروج از خود به معنای نابودی مطلق نیست. بلکه مطلق: خود را در دیگری مییابد. ساختار: مطلق → دیگری → بازگشت به خود از همینجا شکل میگیرد. این مفهوم بعدها در فلسفهٔ هگل اهمیت بسیار گستردهای پیدا میکند. ۱۴. دیگریDas AndereThe Other L'Autre برای اینکه مطلق واقعاً خود را بشناسد، باید با: دیگری روبهرو شود. اما اگر دیگری کاملاً بیگانه باشد، بازگشت به وحدت ممکن نیست. پس دیگری باید: دیگریِ خود باشد. یعنی مطلق در دیگری: خودِ خویش را مییابد. این ساختار بعدها در: پدیدارشناسی روح به یکی از محورهای اصلی تبدیل خواهد شد. ۱۵. خودبیگانگیEntfremdungAlienation Aliénation در این حرکت، مطلق از خود فاصله میگیرد. این فاصله: خودبیگانگی است. اما خودبیگانگی صرفاً یک شکست نیست. زیرا از طریق آن: خود میتواند: خود را بهعنوان خود بشناسد. بنابراین: بیگانگی شرط: بازگشت است. ۱۶. بازگشت به خودRückkehr zu sichReturn to Itself Retour à soi حرکت مطلق: خروج از خود و سپس: بازگشت به خود است. این بازگشت: همانند آغاز نیست. زیرا اکنون مطلق: خود را در دیگری تجربه کرده است. بنابراین: بازگشت یعنی: وحدتِ پس از تفاوت ۱۷. وحدت بیتفاوت و وحدت زندهاین نکته به نقد هگل از شلینگ مربوط میشود. اگر بگوییم: مطلق = وحدت مطلق اما هیچ توضیحی دربارهٔ تفاوت ندهیم، به یک: وحدت بیتفاوت میرسیم. اما وحدت حقیقی باید: زنده باشد. وحدت زنده یعنی: وحدتی که خود را از طریق تفاوت تولید میکند. ۱۸. مطلق بهعنوان حرکتدر این مرحله میتوانیم تصور هگلی از مطلق را چنین بیان کنیم: مطلق نه: یک شیء است، نه: یک اصل ثابت و نه: یک وحدت بیتفاوت. مطلق: حرکت خودتعیینگر است. یعنی: حرکت مطلق = حرکت خودِ مطلق ۱۹. نظام فلسفی و حرکتیک نظام فلسفی واقعی باید این حرکت را بازسازی کند. بنابراین نظام فلسفی نباید بگوید:
بلکه باید نشان دهد:
این تفاوت میان: اعلام مطلق و: اثبات مطلق است. ۲۰. اثبات مطلقBeweis des AbsolutenProof of the Absolute Preuve de l'Absolu اثبات مطلق یعنی: حرکت مفهومی ای را نشان دهیم که در آن: محدود به سوی: نامحدود حرکت میکند. اما این حرکت نباید یک پرش باشد. بلکه باید از درون خود مفهوم محدودیت پدیدار شود. متناهی: خودش نشان میدهد که محدود است. و همین محدودیت او را به فراتر رفتن از خود وامیدارد. ۲۱. محدودیت و نفی خودهر متناهی یک: حد دارد. اما حد چیزی است که: آن را محدود میکند. پس متناهی در خود نسبت به: دیگری گشوده است. به این ترتیب: متناهی در خود دارای یک: نفی است. این نفی، آن را به سوی: فراتر رفتن از خود میراند. ۲۲. حرکت دیالکتیکی متناهیساختار را میتوان چنین نوشت: متناهی ↓ دارای حد ↓ آگاهی از حد ↓ نفی حد ↓ فراتر رفتن از خود ↓ نامتناهی اما نامتناهی نیز نباید صرفاً نقطهٔ پایانی باشد. زیرا اگر نامتناهی در برابر متناهی قرار گیرد، دوباره به یک تقابل بازمیگردیم. بنابراین: نامتناهی حقیقی باید متناهی را در خود حفظ کند. ۲۳. نامتناهی حقیقی بهمثابهٔ خودبازگشتنامتناهی حقیقی: خودبازگشت است. یعنی: از خود خارج شدن و: بازگشت به خود این همان ساختاری است که در آن: نفی به: تأیید عالیتر تبدیل میشود. پس: نامتناهی حقیقی در واقع: نفیِ نفی است. ۲۴. نفی نفیNegation der NegationNegation of Negation Négation de la négation این مفهوم در فلسفهٔ هگل اهمیت زیادی دارد. اگر: متناهی نفی شود، به: نامتناهی میرسیم. اما اگر نامتناهی را در برابر متناهی قرار دهیم، هنوز در یک دوگانگی هستیم. پس باید این دوگانگی نیز نفی شود. نتیجه: نفی نفی است. یعنی: وحدت عالیتر ۲۵. ساختار کلی حرکتاکنون میتوانیم ساختار فلسفی را چنین نشان دهیم: وحدت ↓ تفاوت ↓ تقابل ↓ تضاد ↓ نفی ↓ نفی نفی ↓ وحدت غنیتر این ساختار پایهٔ دیالکتیک هگل است. اما باید توجه داشت که هگل در این رساله هنوز این ساختار را به شکل کاملاً نظاممند فلسفهٔ متأخر خود صورتبندی نکرده است. ما در اینجا شاهد: مرحلهٔ گذار هستیم. ۲۶. تفاوت با فیشتهدر فیشته: من برای همیشه با: جزمن درگیر است. و حرکت به سوی وحدت هرگز پایان نمییابد. بنابراین: من → جزمن → من → جزمن یک حرکت نامتناهی ایجاد میکند. هگل این را یک: نامتناهی بد میداند. زیرا وحدت همیشه به آینده موکول میشود. ۲۷. تفاوت با شلینگشلینگ میگوید: مطلق از ابتدا: هویت سوژه و ابژه است. این دیدگاه از نظر هگل یک گام بزرگ نسبت به فیشته است. اما مشکل این است که: حرکت از هویت به تفاوت بهطور کافی توضیح داده نشده است. بنابراین: فیشتهتفاوت دارد، اما وحدت نهایی ندارد. شلینگوحدت دارد، اما خطر آن وجود دارد که تفاوت را در وحدت بیتفاوت حل کند. هگلمیخواهد: وحدت و تفاوت را در یک حرکت واحد فهم کند. ۲۸. فلسفه بهعنوان بازسازی کلبنابراین فلسفه باید سه چیز را همزمان انجام دهد: ۱. تفاوت را حفظ کند. ۲. وحدت را نشان دهد. ۳. حرکت میان تفاوت و وحدت را توضیح دهد. این همان چیزی است که: نظام فلسفی باید انجام دهد. ۲۹. اصل نظاماصل حقیقی نظام نمیتواند یک گزارهٔ ثابت باشد. اصل باید: مولد باشد. یعنی از درون آن بتوان: حرکت نظام را بازسازی کرد. بنابراین اصل حقیقی: اصل ایستا نیست. بلکه: اصل زنده است. ۳۰. نتیجهٔ بخش ششماکنون میتوان ساختار این بخش را چنین خلاصه کرد: اصل ↓ مطلق ↓ خودتعیینگری ↓ تعین ↓ تفاوت ↓ متناهی ↓ نفی محدودیت ↓ نامتناهی ↓ نفی نامتناهیِ انتزاعی ↓ نامتناهی حقیقی ↓ بازگشت به خود ↓ وحدت غنیتر نکتهٔ مرکزی این بخش این است:
و از اینجا یک تحول بسیار مهم رخ میدهد: مطلق بهعنوان هویت بهتدریج جای خود را به: مطلق بهعنوان حرکت خودتعیینگر میدهد. این همان جایی است که هگل بهطور فزایندهای از صورتبندی شلینگ فاصله میگیرد. بخش هفتم: ورود به قلب نقد هگل از شلینگدر بخش بعدی، به مهمترین نقطهٔ رساله نزدیک میشویم: نسبت دقیق هویت و تفاوت در فلسفهٔ شلینگ. در اینجا باید بررسی کنیم که چرا هگل در عین پذیرش فلسفهٔ هویت (Identitätsphilosophie / Philosophy of Identity / Philosophie de l'identité)، از این خطر سخن میگوید که «مطلق» به یک هویت تهی و بیتفاوت تبدیل شود. سپس بهصورت دقیقتر بررسی خواهیم کرد:
در آن بخش روشن خواهد شد که چگونه هگل از «فلسفهٔ هویت» عبور میکند و به مفهوم بسیار مهمتر «هویتِ هویت و تفاوت (Identität der Identität und der Differenz / Identity of Identity and Difference / Identité de l'identité et de la différence) میرسد. برچسبها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:22 ] [ عباس مهیاد ]
تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگ (پنجم)Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der PhilosophieThe Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy La diff�rence entre les syst�mes philosophiques de Fichte et de Schelling گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) سال انتشار: ۱۸۰۱ بخش پنجمنیاز به فلسفه، گسست و نسبت عقل و فاهمهDas Bedürfnis der PhilosophieThe Need of Philosophy Le besoin de la philosophie ۱. چرا فلسفه ضرورت پیدا میکند؟هگل بحث را با یک پرسش تاریخی و فلسفی آغاز میکند:
فلسفه همیشه به یک معنا ضرورت ندارد. تا زمانی که انسان در یک وحدت بیواسطه با جهان زندگی میکند، نیازی به فلسفه به معنای دقیق آن احساس نمیشود. انسان در چنین وضعیتی: خود و: جهان را از یکدیگر جدا نمیکند. اما هنگامی که این وحدت از میان میرود، انسان با شکافهای مختلف مواجه میشود. این وضعیت: گسست (Entzweiung / Division / Scission) است. ۲. گسست بهعنوان سرچشمهٔ فلسفهEntzweiungDivision / Disunion Scission گسست یعنی وحدتی که پیشتر بهصورت طبیعی و بیواسطه تجربه میشد، اکنون به دو یا چند قطب تقسیم شده است. برای مثال: سوژه / ابژه فکر / هستی روح / طبیعت آزادی / ضرورت متناهی / نامتناهی فرد / جامعه ایده / واقعیت این دوگانگیها صرفاً مشکلات منطقی نیستند. بلکه تجربهٔ تاریخی انسان را نیز شکل میدهند. انسان احساس میکند که: آنچه باید باشد با: آنچه هست مطابقت ندارد. از همین جا نیاز به فلسفه پدیدار میشود. ۳. فلسفه بهعنوان تلاش برای بازسازی وحدتفلسفه میکوشد آن وحدتی را که گسست از میان برده است، دوباره برقرار کند. اما این وحدت نباید بازگشت ساده به وضعیت پیشین باشد. فلسفه نمیتواند صرفاً بگوید:
بلکه باید توضیح دهد:
بنابراین فلسفهٔ حقیقی باید: وحدت و: تفاوت را همزمان حفظ کند. ۴. وحدت بیواسطه و وحدت فلسفیدر اینجا باید میان دو نوع وحدت تمایز گذاشت. وحدت بیواسطهunmittelbare Einheit Immediate Unity Unité immédiate و: وحدت حاصلشدهvermittelte Einheit Mediated Unity Unité médiatisée وحدت بیواسطه هنوز تفاوت را بهطور آگاهانه در خود نگرفته است. اما وحدت فلسفی باید از دل تفاوت عبور کند. بنابراین: وحدت فلسفی = وحدتی که تفاوت را پشت سر گذاشته است. این مفهوم بعدها در فلسفهٔ هگل به مفهوم: میانجیگری (Vermittlung / Mediation / Médiation) اهمیت بنیادی پیدا میکند. ۵. میانجیگریVermittlungMediation Médiation میانجیگری یعنی وحدت نه بهصورت مستقیم، بلکه از طریق یک فرایند به دست میآید. ساختار سادهٔ آن: A ↓ تفاوت با A ↓ تقابل ↓ رفع ↓ وحدت جدید بنابراین وحدت نهایی: بیواسطه نیست. بلکه: میانجیشده است. از اینجا یک اصل مهم هگلی پدیدار میشود:
۶. فاهمهVerstandUnderstanding Entendement فاهمه وظیفهای ضروری در تفکر دارد. فاهمه تفاوتها را تشخیص میدهد. برای مثال: سوژه ≠ ابژه آزادی ≠ ضرورت متناهی ≠ نامتناهی این توانایی برای شناخت ضروری است. زیرا بدون تمایزگذاری، هیچ شناخت مشخصی ممکن نیست. اما مشکل از آنجا آغاز میشود که فاهمه تصور کند این تفاوتها: مطلق و: نهایی هستند. ۷. محدودیت فاهمهفاهمه میگوید: A، A است. و: A، B نیست. بنابراین: A ≠ B اما فاهمه نمیپرسد:
یا:
فاهمه تفاوت را میبیند، اما: وحدت تفاوتها را نمیبیند. به همین دلیل هگل معتقد است که فاهمه: ضروری است، اما: کافی نیست. ۸. عقلVernunftReason Raison عقل از نظر هگل باید فراتر از فاهمه برود. عقل تفاوتها را حذف نمیکند. بلکه نشان میدهد که تفاوتها چگونه در یک کل واحد قرار دارند. فاهمه میگوید: سوژه در برابر ابژه است. عقل میپرسد:
فاهمه میگوید: آزادی در برابر ضرورت است. عقل میپرسد:
۹. عقل و وحدت اضدادEinheit der GegensätzeUnity of Opposites Unité des contraires عقل به این نتیجه میرسد که بسیاری از تضادهایی که فاهمه مطلق میپندارد، در حقیقت: نسبت درونی با یکدیگر دارند. برای مثال: متناهی بدون: نامتناهی قابل فهم نیست. همچنین: نامتناهی بدون متناهی چیزی جز یک مفهوم انتزاعی نخواهد بود. بنابراین: متناهی ↔ نامتناهی در یک رابطهٔ دیالکتیکی قرار دارند. ۱۰. تأملReflexionReflection Réflexion تأمل در فلسفهٔ هگل معنای خاصی دارد. تأمل یعنی ذهن از یک تعیین معین عبور میکند و رابطهٔ آن را با تعیینهای دیگر بررسی میکند. مثلاً: سوژه را در برابر: ابژه قرار میدهیم. سپس دربارهٔ رابطهٔ آنها تأمل میکنیم. اما تأمل معمولاً هنوز در سطح: تقابل باقی میماند. ۱۱. تأمل و دوگانگیتأمل میتواند نشان دهد که: سوژه بدون: ابژه قابل فهم نیست. اما اگر صرفاً رابطهٔ میان آن دو را توضیح دهد، هنوز آنها را بهعنوان دو قطب مستقل حفظ میکند. بنابراین: سوژه ↔ ابژه هنوز یک دوگانگی است. عقل باید گامی فراتر بردارد. عقل باید نشان دهد که: خودِ این دوگانگی چگونه در یک وحدت بنیادی قرار دارد. ۱۲. فلسفه و رفع گسستدر اینجا وظیفهٔ فلسفه روشن میشود. فلسفه باید: گسست را: رفع کند. اما رفع گسست به معنای بازگشت به یک وحدت ساده نیست. بلکه باید به: وحدتی میانجیشده رسید. بنابراین: گسست → فلسفه → میانجیگری → وحدت اما وحدت نهایی باید تفاوت را در خود حفظ کند. ۱۳. مطلقDas AbsoluteThe Absolute L'Absolu اکنون دوباره به مفهوم مطلق بازمیگردیم. مطلق چیزی نیست که: ورای تفاوتها قرار داشته باشد. اگر مطلق در جایی خارج از تفاوتها قرار داشته باشد، آنگاه تفاوتها مستقل از مطلق خواهند بود. در این صورت مطلق دیگر مطلق نیست. بنابراین: مطلق باید تفاوت را در خود شامل کند. ۱۴. مطلق بهعنوان وحدت وحدت و تفاوتاینجا به یکی از مهمترین فرمولهای فلسفی هگل نزدیک میشویم: Einheit der Einheit und der Differenz Unity of Identity and Difference Unité de l'identité et de la différence البته این فرمول را باید با دقت فهمید. مطلق: وحدت ساده نیست. مطلق: وحدتِ وحدت و تفاوت است. یعنی: وحدت باید بتواند: تفاوت را در خود حفظ کند. ۱۵. تفاوت درون وحدتاگر تفاوت کاملاً بیرون از وحدت باشد، وحدت دیگر مطلق نیست. اگر تفاوت کاملاً نابود شود، دیگر تفاوتی وجود ندارد. پس حقیقت باید ساختاری داشته باشد که در آن: وحدت و: تفاوت متقابلاً یکدیگر را نفی کنند و در عین حال در یک کل واحد قرار گیرند. این همان ساختاری است که بعدها: دیالکتیک نام میگیرد. ۱۶. دیالکتیکDialektikDialectic Dialectique دیالکتیک صرفاً یک روش بحث نیست. دیالکتیک: حرکت خودِ مفهوم است. مفهوم در خود دارای تعین است. این تعین محدودیتهای خود را آشکار میکند. از این طریق به ضد خود میرسد. سپس این تقابل در سطح بالاتری رفع میشود. بنابراین: تعین ↓ نفی ↓ تضاد ↓ رفع ↓ تعین غنیتر ۱۷. نفیNegationNegation Négation نفی در فلسفهٔ هگل صرفاً نابودی نیست. وقتی چیزی نفی میشود، حقیقت آن بهطور کامل ناپدید نمیشود. بلکه در شکل جدیدی حفظ میشود. این همان چیزی است که در مفهوم: رفع (Aufhebung / Sublation / Relève) بیان میشود. بنابراین: نفی میتواند: تولیدکننده باشد. نفی یک تعین، زمینهٔ پیدایش تعین جدید را فراهم میکند. ۱۸. نفی معینBestimmte NegationDeterminate Negation Négation déterminée یکی از مهمترین مفاهیم دیالکتیکی هگل: نفی معین است. نفی معین یعنی نفی صرفاً نابودی نیست. بلکه هر نفی، چیزی: معین را نفی میکند و در نتیجه به یک تعین جدید میرسد. مثلاً: این با نفی: آن میشود. اما همین نفی، یک تعیین جدید ایجاد میکند. بنابراین حرکت مفهومی: تعیین → نفی → تعیین جدید است. ۱۹. تفاوت با شکاکیتاین دیدگاه با: شکاکیت (Skeptizismus / Skepticism / Scepticisme) متفاوت است. شکاکیت میتواند هر تعیین را نفی کند. اما اگر هر نفی صرفاً به نفی دیگری منجر شود، به: نفی بیپایان میرسیم. دیالکتیک هگل چنین نیست. در دیالکتیک: نفی خودش به یک: تعین جدید منتهی میشود. بنابراین دیالکتیک: شکاکیت بیپایان نیست. ۲۰. عقل و مطلقعقل حقیقی از نظر هگل همان توانایی دیدن: کل است. اما کل به معنای مجموعهای از اجزای کنار هم نیست. کل یک: نظام (System / System / Système) است. در این نظام: هر جزء تنها از طریق رابطهاش با: کل معنا پیدا میکند. و: کل نیز بدون: اجزا وجود ندارد. بنابراین: کل ↔ جزء رابطهای دیالکتیکی دارند. ۲۱. نظام فلسفیSystemSystem Système فلسفه باید یک: نظام باشد. نظام یعنی مفاهیم جدا از یکدیگر نیستند. بلکه هر مفهوم از طریق رابطهاش با سایر مفاهیم معنا پیدا میکند. بنابراین فلسفه نباید مجموعهای از گزارههای مستقل باشد. بلکه باید: حرکت ضروری مفاهیم را نشان دهد. این اندیشه بعدها در: علم منطق به کاملترین صورت خود میرسد. ۲۲. حقیقت بهعنوان کلیکی از اصولی که در این مسیر شکل میگیرد، این است:
اما «کل» چیزی ثابت و بیحرکت نیست. کل: فرایند است. بنابراین حقیقت: نتیجهٔ حرکت کل است. این اندیشه بعدها در فلسفهٔ هگل به شکل مشهور زیر بیان میشود: Das Wahre ist das Ganze. The True is the Whole. Le vrai est le Tout. اما کل تنها زمانی کل است که: فرایند تحقق خود را طی کرده باشد. ۲۳. فلسفه بهعنوان بازسازی وحدتبنابراین فلسفه سه مرحلهٔ اساسی دارد: نخستگسست Entzweiung دومتأمل و تمایز Reflexion und Unterschied سوموحدت عقلانی vernünftige Einheit این وحدت همان: مطلق است. اما مطلقی که اکنون از مسیر: گسست و: تفاوت عبور کرده است. ۲۴. مطلق و تفاوتمیتوان نتیجه را چنین فرمولبندی کرد: مطلق ساده ↓ تفاوت ↓ تقابل ↓ تضاد ↓ نفی ↓ رفع ↓ مطلقِ غنیشده این همان چیزی است که به تدریج فلسفهٔ هگل را از فلسفهٔ شلینگ جدا میکند. ۲۵. نقد ضمنی هگل از شلینگدر این مرحله هگل هنوز بهطور مستقیم شلینگ را رد نمیکند. اما مسئلهای را مطرح میکند که بعدها به نقد اصلی او تبدیل میشود. اگر بگوییم: مطلق = هویت سوژه و ابژه هنوز باید توضیح دهیم:
و مهمتر:
هگل میخواهد این حرکت را: نشان دهد نه اینکه صرفاً: شهود کند. ۲۶. تفاوت میان هگل و شلینگ در این مرحلهمیتوان اختلاف را چنین صورتبندی کرد: شلینگمطلق ↓ هویت ↓ سوژه و ابژه هگلمطلق ↓ هویت ↓ تفاوت ↓ تضاد ↓ رفع ↓ وحدت برای شلینگ، نقطهٔ اصلی: هویت است. برای هگل، مسئلهٔ اصلی: حرکت هویت به تفاوت و بازگشت تفاوت به هویت است. ۲۷. نتیجهٔ فلسفی بخش پنجماکنون میتوانیم منطق کلی این بخش را چنین خلاصه کنیم: گسست (Entzweiung) ↓ نیاز به فلسفه ↓ تأمل (Reflexion) ↓ تشخیص تفاوتها ↓ فاهمه (Verstand) ↓ تثبیت تقابلها ↓ عقل (Vernunft) ↓ درک وحدت تقابلها ↓ مطلق (Absolutes) ↓ وحدت هویت و تفاوت در اینجا یک نکتهٔ بسیار مهم آشکار میشود: فاهمه تفاوت را میبیند، اما آن را مطلق میکند. عقل تفاوت را میبیند، اما آن را در وحدت میفهمد. بنابراین عقل: تفاوت را حذف نمیکند. بلکه: تفاوت را درون وحدت قرار میدهد. و این دقیقاً همان نقطهای است که هگل را به سوی مفهوم: دیالکتیک هدایت میکند. برچسبها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:20 ] [ عباس مهیاد ]
تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگ (چهارم)Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der PhilosophieThe Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) سال انتشار: ۱۸۰۱ (ادامه بخش سوم) ۲۱. وحدت بیتفاوتIndifferenzIndifference Indifférence اینجا مفهوم: بیتفاوتی (Indifferenz / Indifference / Indifférence) اهمیت پیدا میکند. اگر سوژه و ابژه صرفاً در یک مطلق بیتفاوت حل شوند، دیگر نمیتوان توضیح داد که چرا: سوژه سوژه است و: ابژه ابژه است. در این حالت، همهچیز در یک وحدت مبهم قرار میگیرد. هگل بعدها این نوع وحدت را نقد خواهد کرد. ۲۲. «شب همهٔ گاوها سیاه است»در اینجا زمینهٔ یکی از مشهورترین نقدهای هگل به شلینگ فراهم میشود. هگل در: پدیدارشناسی روح مینویسد که تصور مطلق بهعنوان یک هویت بیتفاوت، مانند: شبی است که در آن همهٔ گاوها سیاهاند. منظور این است: اگر همهٔ تفاوتها در مطلق حذف شوند، دیگر هیچ تفاوت واقعی قابل توضیح نیست. مطلق حقیقی باید بتواند نشان دهد: چگونه تفاوت از دل وحدت پدید میآید. ۲۳. تفاوت واقعی و تفاوت ظاهریهگل میان دو نوع تفاوت تمایز میگذارد. تفاوت ظاهریتفاوتی که صرفاً در سطح تجربه وجود دارد. تفاوت حقیقیتفاوتی که خودِ ساختار مطلق را تشکیل میدهد. اگر تفاوت فقط ظاهری باشد، آنگاه مطلق واقعاً: بیتفاوت است. اما اگر تفاوت حقیقی باشد، باید توضیح دهیم:
اینجا هگل به سوی: دیالکتیک حرکت میکند. ۲۴. تفاوت هگل با شلینگمیتوان اختلاف در حال شکلگیری را چنین خلاصه کرد: شلینگمطلق ↓ هویت سوژه و ابژه هگلمطلق ↓ تعیین ↓ تفاوت ↓ تقابل ↓ تضاد ↓ رفع ↓ وحدت عالیتر بنابراین برای هگل: مطلق یک نقطهٔ آغاز ثابت نیست. بلکه: یک فرایند خودتعیینگر است. ۲۵. مطلق و خودتعیینگریSelbstbestimmungSelf-determination Autodétermination یکی از تفاوتهای مهم فلسفهٔ در حال شکلگیری هگل این است که مطلق باید: خود را تعیین کند. اگر مطلق صرفاً یک وحدت بیتفاوت باشد، هنوز بهدرستی شناخته نشده است. مطلق باید بتواند از: خود تفاوت را پدید آورد. و سپس این تفاوت را در سطحی بالاتر به وحدت بازگرداند. بنابراین: مطلق = خودتعیینگری و این همان چیزی است که بعدها در منطق هگل به: حرکت مفهوم تبدیل خواهد شد. ۲۶. جایگاه شلینگ در تحول هگلدر این مرحله باید دقت کرد که هگل هنوز شلینگ را صرفاً نقد نمیکند. برعکس، هگل معتقد است شلینگ مهمترین گام را برای عبور از فلسفهٔ فیشته برداشته است. فیشته: سوژه → جزمن شلینگ: مطلق → سوژه و ابژه اما هگل بهتدریج میپرسد:
این پرسش، تفاوت بنیادین هگل با شلینگ را آشکار میکند. ۲۷. نتیجهٔ بخش سوماکنون ساختار کلی بحث روشنتر است: فیشتهمن ↓ جزمن ↓ محدودیت ↓ فعالیت ↓ وظیفهٔ نامتناهی ↓ پیشروی نامتناهی شلینگمطلق ↓ هویت مطلق ↓ سوژه = ابژه ↓ طبیعت = روح هگل در حال شکلگیریمطلق ↓ تعیین ↓ تفاوت ↓ تقابل ↓ تضاد ↓ رفع ↓ وحدت در سطح بالاتر بنابراین هگل از فیشته میآموزد که: سوژه فعالیت است، نه یک شیء ثابت. و از شلینگ میآموزد که: سوژه و ابژه باید در مطلق وحدت داشته باشند. اما هگل از هر دو فراتر میرود و میپرسد:
این پرسش هستهٔ اصلی فلسفهٔ بالغ هگل خواهد شد. در بخش چهارم باید وارد یکی از مهمترین قسمتهای خود اثر شویم: رابطهٔ فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی، مفهوم شهود عقلانی (Intellektuelle Anschauung / Intellectual Intuition / Intuition intellectuelle)، ساختار شناخت مطلق، نسبت فلسفه و عقل، و سپس نقد دقیقتر هگل از این تصور که مطلق صرفاً «هویت» است. در آنجا همچنین میتوانیم دقیقتر ببینیم که هگل چگونه مفهوم «مطلق بهمثابهٔ هویت هویت و تفاوت» را از دل این بحث بیرون میکشد و چرا این مسیر مستقیماً به فلسفهٔ دیالکتیکی او منتهی میشود. بخش چهارمفلسفهٔ طبیعت، فلسفهٔ استعلایی و شناخت مطلقNaturphilosophie und TranszendentalphilosophiePhilosophy of Nature and Transcendental Philosophy Philosophie de la nature et philosophie transcendantale ۱. مسئلهٔ بنیادی: از کجا باید آغاز کرد؟مسئلهٔ بنیادی فلسفهٔ ایدهآلیستی این است:
آیا باید از: سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) آغاز کنیم؟ یا از: ابژه (Objekt / Object / Objet)؟ یا از: طبیعت (Natur / Nature / Nature)؟ یا از: خودآگاهی (Selbstbewußtsein / Self-consciousness / Conscience de soi)؟ فیشته از: من (Ich / I / Moi) آغاز میکند. فلسفهٔ طبیعت شلینگ از: طبیعت آغاز میکند. اما شلینگ میکوشد نشان دهد که این دو نقطهٔ آغاز در حقیقت به یک واقعیت بنیادی واحد بازمیگردند: مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu). ۲. دو مسیر شناخت مطلقمیتوان دو مسیر بنیادی را در فلسفهٔ شلینگ و هگل از یکدیگر تفکیک کرد. مسیر نخست: طبیعت → روح و مسیر دوم: روح → طبیعت یا: ابژه → سوژه و: سوژه → ابژه این دو مسیر در نهایت باید به یک نقطه برسند. آن نقطه: مطلق است. بنابراین: فلسفهٔ طبیعتاز طبیعت شروع میکند و نشان میدهد که چگونه طبیعت به روح و خودآگاهی میرسد. فلسفهٔ استعلاییاز خودآگاهی شروع میکند و نشان میدهد که چگونه آگاهی به جهان عینی میرسد. ۳. فلسفهٔ طبیعت بهمثابهٔ مسیر عینیDer objektive WegThe Objective Path La voie objective در فلسفهٔ طبیعت، طبیعت چیزی کاملاً خارجی و مرده نیست. طبیعت یک: فرایند زنده (lebendiger Prozeß / living process / processus vivant) است. در این فرایند، طبیعت بهتدریج صورتهای پیچیدهتر خود را پدیدار میکند. میتوان این حرکت را چنین نشان داد: ماده ↓ نیرو ↓ سازمان ↓ حیات ↓ ارگانیسم ↓ حساسیت ↓ آگاهی ↓ خودآگاهی طبیعت در نهایت به نقطهای میرسد که در آن: خود را میشناسد. این نقطه: روح است. ۴. طبیعت بهعنوان روح ناآگاهدر این معنا، طبیعت: روح ناآگاه (unbewußter Geist / unconscious spirit / esprit inconscient) است. روح نیز: طبیعت آگاه (bewußte Natur / conscious nature / nature consciente) است. بنابراین میان طبیعت و روح یک گسست مطلق وجود ندارد. آنها دو صورت ظهور یک حقیقت واحدند. این اندیشه برای شلینگ اهمیت بنیادی دارد، زیرا میخواهد نشان دهد که: آگاهی نمیتواند کاملاً از: طبیعت جدا باشد. همچنین: طبیعت نمیتواند صرفاً یک شیء بیجان در برابر آگاهی باشد. ۵. فلسفهٔ استعلایی: مسیر ذهنیDer subjektive WegThe Subjective Path La voie subjective فلسفهٔ استعلایی مسیر مخالف را دنبال میکند. از: خودآگاهی آغاز میکند. پرسش آن این است:
این همان مسئلهای است که از کانت به ارث رسیده است. کانت میپرسد:
فلسفهٔ استعلایی میخواهد ساختارهایی را کشف کند که بدون آنها تجربهٔ جهان ممکن نیست. اما در شلینگ، این مسئله به شکل گستردهتری مطرح میشود. هدف این است که نشان داده شود چگونه: سوژه و: ابژه از یکدیگر جدا شدهاند و چگونه دوباره میتوان وحدت بنیادی آنها را کشف کرد. ۶. خودآگاهی و پیدایش جهاندر اینجا مسئلهٔ اساسی چنین است: چگونه من به جهان میرسم؟ اگر از: من شروع کنیم، باید توضیح دهیم که چگونه: جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi) پدیدار میشود. این همان مشکلی بود که در فلسفهٔ فیشته مشاهده کردیم. اما شلینگ میخواهد از این بنبست عبور کند. او نمیخواهد بگوید:
بلکه میگوید: من و جهان هر دو در یک بنیاد مطلق مشترکاند. پس مسئله دیگر: من چگونه جهان را تولید میکنم؟ نیست. بلکه:
۷. شهود عقلانیIntellektuelle AnschauungIntellectual Intuition Intuition intellectuelle برای درک مطلق، شلینگ به مفهوم: شهود عقلانی توسل میجوید. شهود عقلانی نوعی شناخت است که در آن: شناختکننده و: شناختهشده در یک وحدت قرار میگیرند. در شناخت عادی، ما یک شیء را در برابر خود قرار میدهیم. ساختار چنین است: من → شیء اما در شهود عقلانی، این فاصله باید از میان برود. یعنی: شناخت به: وحدت شناختکننده و شناختهشده میرسد. ۸. تفاوت شهود حسی و شهود عقلانیشهود حسیsinnliche Anschauung Sensuous Intuition Intuition sensible در این نوع شهود، ما یک شیء خارجی را ادراک میکنیم. مثلاً: درخت در برابر: من قرار دارد. اما در شهود عقلانی، موضوع شناخت چیزی نیست که همچون یک شیء خارجی در برابر ما قرار گیرد. موضوع: خودِ فعالیت شناخت است. بنابراین: عقل خود را در فعالیت خود مییابد. ۹. شناخت مطلقAbsolute ErkenntnisAbsolute Knowledge Connaissance absolue شناخت مطلق نباید صرفاً شناخت یک شیء بسیار بزرگ یا یک موجود برتر باشد. مطلق یک: ابژه در کنار سایر ابژهها نیست. اگر مطلق یک ابژه باشد، آنگاه چیزی دیگر باید در برابر آن بهعنوان سوژه قرار گیرد. در این صورت مطلق دیگر مطلق نخواهد بود. بنابراین شناخت مطلق باید به جایی برسد که در آن: سوژه و ابژه دیگر دو واقعیت مستقل نباشند. ۱۰. مطلق و خودشناسیمطلق در این معنا: شناخت خود است. اما این خودشناسی یک خود فردی نیست. بلکه: مطلق خود را در سوژه و ابژه میشناسد. بنابراین ساختار چنین است: مطلق ↓ خود را به صورت سوژه مییابد و: خود را به صورت ابژه مییابد و سپس: وحدت خود را در هر دو درمییابد. این همان چیزی است که میتوان آن را: خودشناسی مطلق (Selbsterkenntnis des Absoluten / self-knowledge of the Absolute / connaissance de soi de l'Absolu) نامید. ۱۱. مسئلهٔ هویت و تفاوتاکنون به مهمترین مسئله میرسیم. اگر: سوژه = ابژه آیا این بدان معناست که هیچ تفاوتی میان آنها وجود ندارد؟ هگل میگوید: نه. زیرا اگر هیچ تفاوتی نباشد، اصلاً نمیتوان از سوژه و ابژه سخن گفت. بنابراین باید میان دو سطح تمایز قائل شد. در سطح: مطلق وحدت وجود دارد. در سطح: تعیّن تفاوت وجود دارد. پس: وحدت بدون تفاوت کافی نیست. و: تفاوت بدون وحدت نیز کافی نیست. حقیقت باید: وحدتِ وحدت و تفاوت باشد. ۱۲. هویتIdentitätIdentity Identité هویت یعنی: خود-با-خود-بودن (Selbstgleichheit / self-identity / identité à soi). در سادهترین شکل: A = A اما هگل بهتدریج نشان میدهد که این فرمول برای توضیح واقعیت کافی نیست. چرا؟ زیرا اگر فقط بگوییم: A = A هیچ تفاوتی در آن وجود ندارد. اما جهان واقعی پر از: تفاوت است. بنابراین فلسفه باید توضیح دهد که: هویت چگونه با: تفاوت رابطه دارد. ۱۳. تفاوتDifferenzDifference Différence تفاوت چیزی نیست که صرفاً از بیرون به هویت اضافه شود. اگر هویت کاملاً بدون تفاوت باشد، هیچ تعیّنی ندارد. برای اینکه چیزی: این باشد، باید: آن نباشد. بنابراین تعیین یک چیز همواره شامل یک: تمایز است. این همان نقطهای است که فلسفهٔ هگل به تدریج از فلسفهٔ شلینگ فاصله میگیرد. ۱۴. مطلق بهمثابهٔ هویت و تفاوتمیتوان گفت که در این مرحله هگل به فرمولی نزدیک میشود که بعدها بسیار مهم خواهد شد: مطلق = وحدت هویت و تفاوت یا: Das Absolute = Einheit von Identität und Differenz The Absolute = Unity of Identity and Difference L'Absolu = unité de l'identité et de la différence مطلق نه صرفاً: هویت است. و نه صرفاً: تفاوت. بلکه: وحدتی است که تفاوت را در خود شامل میشود. ۱۵. تفاوت درون مطلقاین نکته بسیار اساسی است. تفاوت نباید چیزی باشد که: بعداً به مطلق اضافه شود. اگر چنین باشد، مطلق ابتدا یک وحدت کامل بوده و سپس چیزی خارجی وارد آن شده است. در این صورت مطلق دیگر مطلق نیست. پس تفاوت باید: درون خود مطلق باشد. مطلق باید بتواند: خود را متفاوت کند. این همان چیزی است که بعدها در فلسفهٔ هگل به مفهوم: خودتعیینگری (Selbstbestimmung / self-determination / autodétermination) میرسد. ۱۶. خودتعیینگری مطلقمطلق یک: وحدت ایستا نیست. مطلق باید: فعالیت باشد. اما این فعالیت نه فعالیتی خارجی، بلکه: فعالیت خودتعیینگر است. یعنی مطلق: خود را تعیین میکند. در این حرکت: هویت به: تفاوت میرسد. و تفاوت دوباره به: وحدت بازمیگردد. این حرکت را میتوان چنین نمایش داد: وحدت ↓ تعیین ↓ تفاوت ↓ تقابل ↓ رفع ↓ وحدت غنیتر ۱۷. رفعAufhebungSublation Relève / Suppression-conservation مفهوم: رفع یکی از مهمترین مفاهیم دیالکتیک هگل است. رفع سه معنا را همزمان دربرمیگیرد:
وقتی یک تضاد رفع میشود، یک طرف بهطور کامل نابود نمیشود. بلکه: تفاوت در یک: وحدت بالاتر حفظ میشود. بنابراین: وحدت پس از رفع تضاد، همان وحدت اولیه نیست. بلکه: وحدتی غنیتر است. ۱۸. تفاوت با پیشروی نامتناهی فیشتهدر فیشته: محدودیت ↓ غلبه ↓ محدودیت جدید ↓ غلبه و این حرکت پایان ندارد. اما در هگل، تضاد باید در خودِ ساختار مفهومیاش: رفع شود. بنابراین حرکت دیالکتیکی: پیشروی افقی بیپایان نیست. بلکه: حرکت عمقی است. یعنی مفهوم با عبور از تضاد: خود را غنیتر میکند. ۱۹. هویت و تفاوت در شلینگشلینگ نیز وحدت و تفاوت را میپذیرد. اما از نظر هگل، مسئله این است که شلینگ هنوز به اندازهٔ کافی نشان نمیدهد: تفاوت چگونه از مطلق ناشی میشود. شلینگ میگوید: مطلق = هویت سوژه و ابژه. هگل میپرسد:
بنابراین مسئله از: چیستی مطلق به: حرکت مطلق تغییر میکند. این تغییر بسیار بنیادی است. ۲۰. مطلق بهعنوان نتیجهدر اینجا یکی از مهمترین تفاوتهای هگل با شلینگ آشکار میشود. برای شلینگ، مطلق بیشتر: اصل است. اما برای هگل، مطلق باید: اصل و نتیجه هر دو باشد. مطلق فقط نقطهٔ آغاز نیست. بلکه باید در فرایند خودتعیینگری: به خودش بازگردد. بنابراین: آغاز → خروج از خود → تفاوت → بازگشت به خود این ساختار بعدها در فلسفهٔ هگل بسیار مهم میشود.
۲۱. مطلق و بازگشت به خودRückkehr in sich selbstReturn into Itself Retour à soi مطلق زمانی واقعاً مطلق است که بتواند: از خود خارج شود و سپس: به خود بازگردد. این خروج از خود: تفاوت است. بازگشت: وحدت است. بنابراین: وحدت → تفاوت → وحدت اما وحدت دوم با وحدت اول یکسان نیست. زیرا وحدت دوم: تفاوت را از سر گذرانده است. به همین دلیل غنیتر است. ۲۲. اهمیت این مسئله برای فلسفهٔ هگلاز همین جا میتوان ریشهٔ فلسفهٔ بالغ هگل را مشاهده کرد. هگل بعدها در: علم منطق (Wissenschaft der Logik / Science of Logic / Science de la logique) حرکت مفاهیم را بر اساس همین ساختار دنبال خواهد کرد. مفهوم: خود را تعیین میکند. از خود: تفاوت پدید میآورد. به: تقابل میرسد. و از طریق: رفع به وحدتی عالیتر بازمیگردد. بنابراین منطق هگل صرفاً منطق گزارهها نیست. بلکه: منطق حرکت خودِ مفهوم است. ۲۳. نسبت فلسفه و هنراکنون باید دوباره به مسئلهٔ هنر بازگردیم. در فلسفهٔ شلینگ، هنر نمونهای ممتاز از وحدت: آگاهی و ناآگاهی است. اثر هنری چیزی را بهصورت عینی نشان میدهد که فلسفه در سطح مفهومی میکوشد آن را بفهمد. اما هگل بهتدریج به این نتیجه خواهد رسید که: فلسفه باید بتواند حقیقت را: مفهومی بیان کند. این مسئله بعدها به تفاوت میان: بازنمایی (Vorstellung / Representation / Représentation) و: مفهوم (Begriff / Concept / Concept) منتهی میشود. ۲۴. شهود و مفهومشهود عقلانی میکوشد: وحدت مطلق را مستقیماً دریابد. اما هگل به تدریج معتقد میشود که شناخت واقعی مطلق نمیتواند صرفاً: شهودی باشد. زیرا شهود وحدت را میبیند، اما باید توضیح داد: تفاوت چگونه از این وحدت پدید میآید. از این رو: مفهوم (Begriff / Concept / Concept) باید بتواند حرکت مطلق را توضیح دهد. بنابراین: شهود به: مفهوم نیاز دارد. ۲۵. از شهود به دیالکتیکدر اینجا میتوان تحول را چنین نشان داد: شهود عقلانی ↓ درک وحدت ↓ پرسش دربارهٔ تفاوت ↓ تعیین تفاوت ↓ تقابل ↓ تضاد ↓ رفع ↓ وحدت مفهومی این حرکت همان چیزی است که بهتدریج: دیالکتیک هگلی را شکل میدهد. ۲۶. جایگاه تاریخی رسالهٔ «تفاوت»این رساله از این نظر اهمیت بسیار زیادی دارد که در مرز میان دو دوره قرار دارد. از یک سو: هگلِ جوان هنوز با شلینگ همراه است. از سوی دیگر: هگلِ آینده در حال شکلگیری است. در این اثر هنوز: مطلق نقش محوری دارد. اما مفهوم: حرکت درونی مطلق در حال ظهور است. این حرکت بعداً به قلب فلسفهٔ هگل تبدیل خواهد شد. ۲۷. نتیجهٔ بخش چهارماکنون ساختار فلسفی بحث را میتوان چنین خلاصه کرد: فیشتهمن ↓ جزمن ↓ محدودیت ↓ وظیفهٔ نامتناهی شلینگمطلق ↓ هویت سوژه و ابژه ↓ طبیعت و روح ↓ فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی هگلمطلق ↓ هویت ↓ تفاوت ↓ تعیین ↓ تقابل ↓ تضاد ↓ رفع ↓ وحدت غنیتر بنابراین مسئلهٔ اصلی که از این بخش به بعد باید دنبال کنیم این است:
و پاسخ در حال شکلگیری هگل این است:
این نکته، پلی است میان هگلِ جوانِ همکار شلینگ و هگلِ متأخرِ دیالکتیک. در بخش پنجم، وارد بحث بسیار مهم «نظام فلسفی و نیاز به فلسفه» میشویم و دقیقتر بررسی میکنیم که هگل چگونه مفهوم گسست (Entzweiung / Division / Scission) را بهعنوان سرچشمهٔ نیاز به فلسفه تحلیل میکند؛ سپس رابطهٔ فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement)، عقل (Vernunft / Reason / Raison) و تأمل (Reflexion / Reflection / Réflexion) را بررسی خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که چرا از نظر هگل، فاهمه تفاوتها را از هم جدا میکند، اما عقل باید وحدت آنها را در مطلق نشان دهد؛ و در نهایت به مسئلهٔ بسیار مهم «مطلق بهمثابهٔ هویت هویت و تفاوت» خواهیم رسید. برچسبها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:8 ] [ عباس مهیاد ]
تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگ (سوم)Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der PhilosophieThe Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) سال انتشار: ۱۸۰۱ بخش سومفلسفهٔ شلینگ و فلسفهٔ هویتDie Schellingsche PhilosophieSchelling's Philosophy La philosophie de Schelling هگل در کتاب تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگ، فلسفهٔ شلینگ را در برابر فلسفهٔ فیشته قرار میدهد. از نظر او، مشکل بنیادی فیشته این بود که فلسفهٔ او از: من (Ich / I / Moi) آغاز میکرد و سپس مجبور بود: جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi) را در برابر آن قرار دهد. بنابراین در فلسفهٔ فیشته، ساختار بنیادی چنین بود: من ↔ جزمن و فلسفه باید دائماً تلاش میکرد این شکاف را برطرف کند. اما از نظر هگل، شلینگ یک گام بنیادی به پیش برداشته است. شلینگ نمیخواهد فلسفه را از یکی از دو قطب آغاز کند. نه: سوژه و نه: ابژه بلکه از: مطلق آغاز میکند. ۱. مطلق بهعنوان اصل فلسفهDas AbsoluteThe Absolute L'Absolu در فلسفهٔ شلینگ، مطلق واقعیتی نیست که در کنار سایر موجودات قرار داشته باشد. مطلق: کل واقعیت است. بنابراین نمیتوان گفت: مطلق + جهان زیرا جهان خود در مطلق قرار دارد. همچنین نمیتوان گفت: مطلق در برابر جهان زیرا در این صورت مطلق دیگر مطلق نخواهد بود. مطلق باید: وحدت مطلق هستی و اندیشه باشد. از این منظر: سوژه و: ابژه هر دو در مطلق ریشه دارند. ۲. هویت مطلقAbsolute IdentitätAbsolute Identity Identité absolue یکی از مهمترین مفاهیم فلسفهٔ شلینگ: هویت مطلق است. هویت مطلق به این معنا نیست که سوژه و ابژه از نظر تجربی همان چیز هستند. بلکه به این معناست که در سطح بنیادی واقعیت: سوژه و ابژه دو جلوهٔ یک اصل واحدند. میتوان ساختار آن را چنین نوشت: مطلق ↓ سوژه + ابژه یا: مطلق = هویت سوژه و ابژه بنابراین شلینگ میخواهد بر دوگانگی فلسفهٔ مدرن غلبه کند. ۳. در برابر دوگانگیفلسفهٔ مدرن اغلب جهان را به دو حوزه تقسیم میکند: ذهن / عین سوژه / ابژه روح / طبیعت آزادی / ضرورت اندیشه / واقعیت شلینگ معتقد است این تقابلها نباید نهایی تلقی شوند. در پشت آنها یک وحدت بنیادی قرار دارد. بنابراین: سوژه و ابژه دو موجود مستقل نیستند. بلکه دو قطب یک: مطلق واحد هستند. ۴. طبیعت و روحNatur und GeistNature and Spirit Nature et Esprit یکی از مهمترین کاربردهای فلسفهٔ هویت در شلینگ، رابطهٔ: طبیعت (Natur / Nature / Nature) و: روح (Geist / Spirit / Esprit) است. در فلسفهٔ سنتی، طبیعت و روح اغلب دو حوزهٔ کاملاً جدا تصور میشوند. طبیعت:
در نظر گرفته میشود. روح:
در نظر گرفته میشود. اما شلینگ میگوید این دوگانگی نباید نهایی باشد. طبیعت و روح در بنیاد خود: یک واقعیت هستند. ۵. طبیعت بهعنوان روح ناآگاهشلینگ طبیعت را یک نظام زنده و پویا میداند. طبیعت صرفاً: مجموعهای از اشیای مادی نیست. بلکه طبیعت دارای یک حرکت درونی است. در طبیعت میتوان نوعی روند تکاملی مشاهده کرد: ماده ↓ نیرو ↓ حیات ↓ ارگانیسم ↓ خودآگاهی بنابراین طبیعت را میتوان: روح ناآگاه دانست. ۶. روح بهعنوان طبیعت آگاهاز سوی دیگر: روح نیز چیزی جدا از طبیعت نیست. روح همان ساختار بنیادی طبیعت است که در سطح بالاتری: به خودآگاهی رسیده است. بنابراین میتوان گفت: طبیعت = روح ناآگاه و: روح = طبیعت آگاه این دو عبارت در اندیشهٔ شلینگ اهمیت بنیادی دارند. زیرا نشان میدهند که: طبیعت و: روح دو واقعیت کاملاً جدا نیستند. بلکه دو جهت یک حرکت واحدند. ۷. فلسفهٔ طبیعتNaturphilosophiePhilosophy of Nature Philosophie de la nature شلینگ برای توضیح طبیعت، فلسفهٔ طبیعت را توسعه میدهد. در فلسفهٔ طبیعت، مسئله این است:
طبیعت یک: فرایند (Prozess / Process / Processus) است. این فرایند از ساختارهای سادهتر به ساختارهای پیچیدهتر حرکت میکند. بنابراین طبیعت را نباید صرفاً یک: محصول نهایی دانست. بلکه باید آن را: فعالیت زنده در نظر گرفت. ۸. نیروهای طبیعتشلینگ در فلسفهٔ طبیعت بر مفهوم: نیرو (Kraft / Force / Force) تأکید میکند. طبیعت در حرکت خود از طریق نیروهای متقابل عمل میکند. برای مثال: جاذبه و: دافعه در تقابل قرار میگیرند. اما این تقابل صرفاً نابودی یکی توسط دیگری نیست. بلکه از تعامل نیروها: ساختار پدیدار میشود. بنابراین طبیعت خود را در: تضاد نیروها سازمان میدهد. ۹. طبیعت و تولیددر فلسفهٔ شلینگ، طبیعت: تولیدکننده است. یعنی طبیعت صرفاً چیزی نیست که «تولید شده» باشد. بلکه: خودِ فرایند تولید است. به همین دلیل شلینگ طبیعت را نوعی: فعالیت تولیدکننده میداند. این ایده برای فهم رابطهٔ طبیعت و روح بسیار مهم است. زیرا همان فعالیتی که در طبیعت وجود دارد، در سطح روح به: خودآگاهی تبدیل میشود. ۱۰. فلسفهٔ استعلاییTranszendentalphilosophieTranscendental Philosophy Philosophie transcendantale اگر فلسفهٔ طبیعت از: ابژه حرکت میکند و به: سوژه میرسد، فلسفهٔ استعلایی مسیر معکوس را دنبال میکند. فلسفهٔ استعلایی از: خودآگاهی آغاز میکند. و میپرسد:
بنابراین: فلسفهٔ طبیعت: ابژه → سوژه فلسفهٔ استعلایی: سوژه → ابژه این دو مسیر مکمل یکدیگرند. ۱۱. دو مسیر به سوی یک مطلقاز نظر شلینگ، فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی در حقیقت دو فلسفهٔ جدا نیستند. بلکه دو مسیر متفاوت برای شناخت یک حقیقت واحدند. میتوان این ساختار را چنین نشان داد: مسیر اولطبیعت ↓ حیات ↓ روح ↓ خودآگاهی مسیر دومخودآگاهی ↓ آگاهی ↓ شناخت جهان ↓ طبیعت این دو مسیر در: مطلق به یکدیگر میرسند. بنابراین: طبیعت و: روح دو جهت حرکت یک واقعیت واحدند. ۱۲. نظام ایدهآلیسم استعلاییاین مسئله در کتاب شلینگ: نظام ایدهآلیسم استعلایی بهصورت نظاممند دنبال میشود. عنوان آلمانی: System des transzendentalen Idealismus انگلیسی: System of Transcendental Idealism فرانسوی: Système de l'idéalisme transcendantal شلینگ در این اثر میکوشد نشان دهد که چگونه: آگاهی به: جهان عینی میرسد. و چگونه جهان عینی را میتوان در نسبت با: فعالیت سوژه فهمید. اما در عین حال، شلینگ نمیخواهد به ایدهآلیسم یکجانبهٔ فیشته بازگردد. او میخواهد: طبیعت را نیز در نظام فلسفی خود حفظ کند. ۱۳. تاریخ خودآگاهییکی از ایدههای مهم شلینگ این است که خودآگاهی بهصورت ناگهانی پدیدار نمیشود. بلکه دارای یک: تاریخ است. ساختار کلی این حرکت را میتوان چنین فهمید: احساس ↓ شهود ↓ آگاهی ↓ بازتاب ↓ خودآگاهی ↓ اراده ↓ آزادی این حرکت نشان میدهد که روح بهتدریج به خودش بازمیگردد. در اینجا شلینگ به مسئلهای نزدیک میشود که بعدها هگل آن را در: پدیدارشناسی روح بهصورت بسیار گستردهتری بسط خواهد داد. ۱۴. خودآگاهی و جهانخودآگاهی زمانی خودآگاهی واقعی است که با چیزی مواجه شود که: خودش نیست. بنابراین دوباره با ساختار: سوژه / ابژه روبهرو میشویم. اما در فلسفهٔ شلینگ، این دوگانگی نباید نهایی باشد. سوژه و ابژه در سطح مطلق: یکی هستند. بنابراین: خودآگاهی در حقیقت باید به وحدت بنیادی خود با جهان برسد. ۱۵. مسئلهٔ آزادیFreiheitFreedom Liberté فلسفهٔ شلینگ به مسئلهٔ: آزادی اهمیت زیادی میدهد. آزادی برای شلینگ صرفاً انتخاب میان چند گزینه نیست. آزادی به ساختار بنیادی: سوژه و: مطلق مربوط است. اما مسئله این است: اگر همهچیز در مطلق وحدت دارد، آزادی چگونه ممکن است؟ اگر مطلق یک وحدت کامل باشد، آیا تفاوت میان: آزادی و: ضرورت از میان نمیرود؟ این پرسش بعدها در فلسفهٔ شلینگ متأخر اهمیت بسیار بیشتری پیدا خواهد کرد. ۱۶. هنر بهعنوان وحدتKunstArt Art یکی از مهمترین نتایج فلسفهٔ استعلایی شلینگ، جایگاه: هنر است. از نظر شلینگ، هنر میتواند وحدتی را نشان دهد که فلسفه در سطح مفهومی بهدشواری به آن دست مییابد. در اثر هنری: آگاهی و: ناآگاهی با یکدیگر متحد میشوند. همچنین: آزادی و: ضرورت در یک محصول واحد ظاهر میشوند. هنرمند آگاهانه خلق میکند. اما نتیجهٔ نهایی اثر هنری اغلب چیزی بیش از قصد آگاهانهٔ هنرمند است. بنابراین هنر وحدت: آگاهانه و: ناآگاهانه است. ۱۷. نبوغGenieGenius Génie هنرمند بزرگ از نظر شلینگ دارای: نبوغ است. نبوغ نقطهای است که در آن: آزادی آگاهانه و: ضرورت ناآگاهانه با یکدیگر متحد میشوند. هنرمند تصمیم میگیرد. اما همزمان چیزی در اثر پدیدار میشود که خود هنرمند کاملاً بر آن مسلط نیست. از این جهت هنر نمونهای از: وحدت سوژه و ابژه است. ۱۸. هنر بهعنوان عالیترین بیان مطلقدر این مرحله از فلسفهٔ شلینگ، هنر جایگاه بسیار بلندی پیدا میکند. چرا؟ زیرا هنر میتواند چیزی را نشان دهد که فلسفهٔ مفهومی در بیان آن با مشکل مواجه است: وحدت آزادی و ضرورت وحدت آگاهی و ناآگاهی وحدت ذهن و عین وحدت سوژه و ابژه هنر این وحدت را: بهصورت عینی نشان میدهد. ۱۹. هگل و مسئلهٔ شلینگهگل در سال ۱۸۰۱ با بسیاری از این ایدهها موافق است. او نیز معتقد است که فلسفه باید از دوگانگی: سوژه / ابژه فراتر برود. او نیز معتقد است که: مطلق باید وحدت این دو باشد. اما هگل به تدریج به مسئلهای پی میبرد. اگر بگوییم: سوژه = ابژه و: طبیعت = روح پس: تفاوت چه میشود؟ آیا تفاوت صرفاً یک توهم است؟ اگر چنین باشد، چگونه میتوان جهان واقعی را توضیح داد؟ ۲۰. مسئلهٔ تفاوتDifferenzDifference Différence اینجا مسئلهٔ اساسی فلسفهٔ هگل آغاز میشود. هگل نمیخواهد: وحدت را قربانی کند. اما نمیخواهد: تفاوت را نیز حذف کند. بنابراین فلسفه باید توضیح دهد:
مطلق نباید: وحدت بدون تفاوت باشد. بلکه باید: وحدتی باشد که تفاوت را در خود تولید میکند. [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:5 ] [ عباس مهیاد ]
تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگ (دوم)Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der PhilosophieThe Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) سال انتشار: ۱۸۰۱
بخش دومنقد هگل از نظام فلسفی فیشتهDas Fichtesche SystemFichte's System Le système de Fichte هگل در بررسی فلسفهٔ فیشته، ابتدا باید نشان دهد که این فلسفه چگونه میکوشد شکاف میان: سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) و: ابژه (Objekt / Object / Objet) را برطرف کند. فیشته از نقطهای آغاز میکند که در آن: من (Ich / I / Moi) اصل بنیادی فلسفه است. اما این «من» یک فرد تجربی و روانشناختی نیست. فیشته نمیگوید:
بلکه «من» در معنای: من مطلق (das absolute Ich / the absolute I / le Moi absolu) است. این «من» یک فعالیت بنیادی است. ۱. من مطلقDas absolute IchThe Absolute I Le Moi absolu در فلسفهٔ فیشته، نقطهٔ آغاز فلسفه چیزی نیست که از قبل بهعنوان یک شیء وجود داشته باشد. نقطهٔ آغاز: فعالیت است. این فعالیت با مفهوم: نهادن (Setzen / Positing / Position) بیان میشود. من خود را مینهد: Das Ich setzt sich selbst. The I posits itself. Le Moi se pose lui-même. این جمله به این معناست که «من» یک واقعیت ثابت و منفعل نیست. من در همان فرایندی که: خود را مینهد به: خودآگاهی میرسد. بنابراین: من = فعالیت خودآفرین نه: من = یک شیء ثابت ۲. نهادنSetzenPositing Position «نهادن» یکی از بنیادیترین مفاهیم فیشته است. من با نهادن خود، خود را بهعنوان: من تعیین میکند. اما اینجا یک مسئلهٔ مهم پدیدار میشود. اگر من فقط خود را بنهد، هنوز: تفاوت و: مقاومت وجود ندارد. برای اینکه خودآگاهی واقعی شکل بگیرد، باید چیزی در برابر من قرار گیرد. اینجاست که: جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi) پدیدار میشود. ۳. من و جزمنساختار بنیادی فلسفهٔ فیشته را میتوان چنین نمایش داد: من ↓ جزمن Ich ↓ Nicht-Ich I ↓ Not-I Moi ↓ Non-moi «من» در برابر چیزی قرار میگیرد که: من نیست. این «جزمن» همان چیزی است که در تجربهٔ ما بهصورت: جهان طبیعت واقعیت خارجی و: مقاومت ظاهر میشود. اما در اینجا فیشته با یک مشکل مواجه میشود. اگر «جزمن» واقعاً مستقل از «من» باشد، دیگر نمیتوان گفت: من مطلق اصل همهچیز است. اما اگر جزمن کاملاً وابسته به من باشد، آنگاه چگونه میتوان توضیح داد که جهان در برابر ما مقاومت میکند؟ ۴. اصل تضادفیشته برای توضیح این مسئله، رابطهٔ میان من و جزمن را بهعنوان یک: تقابل (Gegensatz / Opposition / Opposition) در نظر میگیرد. بنابراین: من ↔ جزمن این دو در برابر یکدیگر قرار میگیرند. اما «من» و «جزمن» صرفاً دو چیز جداگانه نیستند. آنها در یک رابطهٔ فعال قرار دارند. من خود را بهعنوان: من میشناسد، زیرا با چیزی مواجه میشود که: جزمن است. بنابراین خودآگاهی مستلزم: تفاوت است. اما این تفاوت باید دوباره رفع شود. ۵. محدودیتSchrankeLimit / Boundary Limite / Borne یکی از مفاهیم مهم در اینجا: محدودیت (Schranke / Limit / Limite) است. من در برابر جزمن قرار میگیرد و در نتیجه با یک محدودیت مواجه میشود. من: نامتناهی است. اما جزمن: محدودیت را ایجاد میکند. بنابراین ساختار چنین است: من نامتناهی ↓ جزمن ↓ محدودیت این محدودیت به من نشان میدهد که: من همهچیز نیست. اما اگر من همهچیز نیست، چگونه میتواند مطلق باشد؟ ۶. فعالیت عملیفیشته برای حل این مسئله به: فعالیت عملی (praktische Tätigkeit / practical activity / activité pratique) روی میآورد. من باید در برابر مقاومت جزمن فعالیت کند. جهان برای من یک مانع صرف نیست. بلکه میدان فعالیت من است. من باید با فعالیت خود: محدودیت را پشت سر بگذارد. بنابراین فلسفهٔ فیشته بهشدت: اخلاقی و: عملی میشود. انسان آزاد است. اما آزادی او در جهانی ظاهر میشود که در برابر او مقاومت میکند. پس آزادی بدون مقاومت معنا ندارد. ۷. آزادی و مقاومتاینجا یکی از نکات بسیار مهم فیشته آشکار میشود. اگر جهان هیچ مقاومتی نداشته باشد، فعالیت آزاد من معنایی نخواهد داشت. بنابراین: مقاومت شرط: فعالیت است. و فعالیت شرط: آزادی است. در نتیجه: آزادی → مقاومت → فعالیت → غلبه بر محدودیت اما پس از غلبه بر یک محدودیت، محدودیت دیگری پدیدار میشود. بنابراین این حرکت: پایان ندارد. ۸. وظیفهٔ نامتناهیUnendliche AufgabeInfinite Task Tâche infinie اینجا به یکی از مفاهیم مهم فیشته میرسیم: وظیفهٔ نامتناهی من باید بهطور نامتناهی بر محدودیتهای خود غلبه کند. اما هرگز نمیتواند به یک وضعیت نهایی برسد که در آن همهٔ محدودیتها از میان رفته باشند. بنابراین: من → محدودیت → غلبه → محدودیت جدید → غلبهٔ جدید این حرکت بیپایان است. فیشته این حرکت را بهعنوان ساختار اساسی زندگی اخلاقی انسان در نظر میگیرد. انسان باید دائماً: خود را فراتر ببرد. ۹. پیشروی نامتناهیUnendlicher ProgressInfinite Progression Progression à l'infini از دید هگل، اینجا مشکل اساسی فلسفهٔ فیشته آشکار میشود. اگر هر بار که من بر یک محدودیت غلبه میکند، محدودیت جدیدی پدیدار شود، آنگاه: وحدت نهایی هرگز تحقق پیدا نمیکند. ساختار چنین است: A ↓ غلبه بر A ↓ B ↓ غلبه بر B ↓ C ↓ غلبه بر C ↓ ... این حرکت هرگز به پایان نمیرسد. از نظر هگل، این همان: پیشروی نامتناهی است. ۱۰. نقد هگل: مطلقی که هرگز تحقق نمییابدهگل معتقد است در اینجا یک تناقض وجود دارد. فلسفهٔ فیشته از یک سو میخواهد به: مطلق برسد. اما از سوی دیگر، ساختار نظام او بهگونهای است که مطلق همیشه: آینده است. یعنی: باید به مطلق رسید. اما: هرگز به آن نمیرسیم. بنابراین مطلق تبدیل میشود به یک: باید (Sollen / Ought / Devoir) نامتناهی. مطلق چیزی است که باید تحقق پیدا کند، اما هیچگاه بهطور کامل تحقق نمییابد. هگل این وضعیت را نمیپذیرد. از نظر او، اگر حقیقت واقعاً مطلق باشد، نباید صرفاً یک: هدف دوردست باشد. بلکه باید: در خود و برای خود (an und für sich / in and for itself / en et pour soi) موجود باشد. ۱۱. تفاوت میان «است» و «باید»در اینجا هگل به شکافی اساسی اشاره میکند: آنچه هست در برابر: آنچه باید باشد قرار میگیرد. در زبان فلسفی: Sein و: Sollen Being و: Ought Être و: Devoir در فلسفهٔ فیشته، این شکاف بهطور کامل رفع نمیشود. من همیشه: اکنون در یک وضعیت محدود است. اما: باید به سوی وضعیت کاملتر حرکت کند. بنابراین: واقعیت و: آرمان همیشه از یکدیگر فاصله دارند. از دید هگل، فلسفه باید این شکاف را نیز رفع کند. ۱۲. مفهوم «باید»SollenOught Devoir اگر آزادی فقط بهصورت یک: وظیفهٔ نامتناهی تعریف شود، آنگاه آزادی هرگز بهطور کامل تحقق پیدا نمیکند. انسان همیشه باید: آزادتر شود. اما هرگز: کاملاً آزاد نخواهد بود. هگل میپرسد:
اگر آزادی همیشه چیزی باشد که باید به آن رسید، پس هنوز آزادی بالفعل وجود ندارد. بنابراین فیشته در یک دوگانگی گرفتار میشود: آزادی واقعی در برابر: آزادی مطلوب ۱۳. جزمن بهعنوان مانعاز نظر هگل، در فلسفهٔ فیشته، جزمن نقش مهمی دارد. جزمن: محدودیت ایجاد میکند. من باید این محدودیت را رفع کند. اما اگر جزمن کاملاً از میان برود، دیگر فعالیت اخلاقی من نیز از میان میرود. زیرا بدون مقاومت: فعالیت ممکن نیست. پس نظام فیشته به یک تناقض میرسد: اگر: جزمن باقی بماند مطلق تحقق نمییابد. اگر: جزمن نابود شود فعالیت و آزادی نیز معنای خود را از دست میدهند. ۱۴. مشکل اساسی از نظر هگلهگل نتیجه میگیرد که فیشته نمیتواند: وحدت مطلق و: تفاوت واقعی را همزمان توضیح دهد. در نظام فیشته: من اصل است. جزمن در برابر آن قرار دارد. سپس من تلاش میکند جزمن را در فعالیت خود جذب کند. اما این حرکت هرگز کامل نمیشود. بنابراین ساختار نظام فیشته: من ↓ جزمن ↓ تضاد ↓ رفع تضاد ↓ تضاد جدید ↓ رفع جدید است. از نظر هگل، این هنوز: دیالکتیک کامل نیست. بلکه: پیشروی نامتناهی است. ۱۵. تفاوت پیشروی نامتناهی و دیالکتیک هگلاین تفاوت بسیار مهم است. در پیشروی نامتناهی: A → B → C → D → ... هیچگاه به وحدت نهایی نمیرسیم. اما در دیالکتیک هگل، تضاد صرفاً به مرحلهٔ بعدی منتقل نمیشود. بلکه: تضاد در خودِ حرکت رفع میشود و در سطح بالاتری حفظ میگردد. یعنی: Aufhebung بنابراین دیالکتیک هگل نمیگوید:
بلکه میگوید:
۱۶. نقد هگل به «بینهایت بد»هگل بعدها این نوع پیشروی را: بینهایت بد (schlechte Unendlichkeit / bad infinity / mauvaise infinité) مینامد. تصویر آن چنین است: ... → A → B → C → D → ... هرگز پایان ندارد. اما این بینهایت واقعی نیست. چرا؟ زیرا همیشه در مقابل یک محدودیت قرار دارد. نامتناهی واقعی باید بتواند: متناهی را در خود شامل کند. بنابراین: نامتناهی واقعی نه چیزی است که از متناهی فرار میکند، بلکه چیزی است که: متناهی را در خود رفع میکند. ۱۷. مسئلهٔ مطلقاکنون مسئلهٔ اصلی روشنتر میشود. اگر مطلق: فراتر از هر محدودیت باشد، اما هرگز در واقعیت تحقق پیدا نکند، آنگاه مطلق فقط یک: ایدهٔ انتزاعی خواهد بود. هگل میخواهد مطلقی داشته باشد که: واقعی باشد. یعنی: مطلق باید در حرکت خود تحقق یابد. این اندیشه بعدها به مفهوم مشهور: مطلق خودتحققیابنده نزد هگل منجر میشود. مطلق چیزی نیست که در بیرون از جهان قرار داشته باشد. بلکه: مطلق در فرایند خودشناسی و خودتعیینگری تحقق پیدا میکند. ۱۸. از فیشته به شلینگاکنون دلیل برتری فلسفهٔ شلینگ نزد هگل روشنتر میشود. فیشته: از من آغاز میکند. شلینگ: از مطلق آغاز میکند. در فیشته: من → جزمن و سپس تلاش برای رفع تضاد. در شلینگ: مطلق → سوژه و ابژه یعنی سوژه و ابژه از ابتدا در یک وحدت بنیادی قرار دارند. بنابراین شلینگ میکوشد از: دوگانگی عبور کند. اما هگل هنوز یک مشکل را میبیند:
۱۹. تفاوت هگل و فیشتهمیتوان تفاوت آنها را چنین خلاصه کرد: فیشتهمن ↓ جزمن ↓ تضاد ↓ وظیفهٔ نامتناهی ↓ پیشروی نامتناهی هگلمطلق ↓ تعیین ↓ تفاوت ↓ تضاد ↓ رفع ↓ وحدت عالیتر در فیشته، حرکت به سوی مطلق: بیپایان است. در هگل، مطلق باید: خودِ حرکت باشد. این تفاوت بسیار بنیادی است. ۲۰. نتیجهٔ بخش دومنقد هگل از فیشته را میتوان در یک فرمول خلاصه کرد: من مطلق ↓ جزمن ↓ محدودیت ↓ فعالیت ↓ غلبه بر محدودیت ↓ محدودیت جدید ↓ وظیفهٔ نامتناهی ↓ پیشروی نامتناهی از نظر هگل، مشکل فیشته این است که: مطلق همیشه در آینده قرار دارد. در نتیجه: آنچه هست هرگز با: آنچه باید باشد کاملاً متحد نمیشود. اما هگل به دنبال فلسفهای است که در آن: هست (Sein / Being / Être) و: باید (Sollen / Ought / Devoir) در یک وحدت عالیتر قرار گیرند. در اینجا هگل به مسئلهای میرسد که از نظر او نقطهٔ قوت شلینگ است: مطلق بهعنوان هویت سوژه و ابژه. اما بلافاصله مسئلهٔ جدیدی پدیدار میشود: اگر مطلق صرفاً هویت سوژه و ابژه باشد، تفاوت از کجا میآید؟ اگر همهچیز در مطلق یکی باشد، آیا این مطلق چیزی بیش از یک: وحدت بیتفاوت (Indifferenz / Indifference / Indifférence) خواهد بود؟ از اینجا بخش بعدی کتاب به قلب فلسفهٔ هویت شلینگ وارد میشود: بررسی مطلق، هویت مطلق (absolute Identität)، تفاوت (Differenz)، تمایز (Unterschied)، شهود عقلانی (intellektuelle Anschauung) و رابطهٔ فلسفهٔ طبیعت (Naturphilosophie) و فلسفهٔ استعلایی (Transzendentalphilosophie). در این بخش روشن میشود که چرا هگل در سال ۱۸۰۱ شلینگ را بر فیشته ترجیح میدهد، اما در عین حال، بذر نقدی را میکارد که چند سال بعد به جدایی کامل او از شلینگ منتهی خواهد شد. برچسبها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 13:49 ] [ عباس مهیاد ]
تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگDifferenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der PhilosophieThe Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) سال انتشار: ۱۸۰۱ این اثر یکی از مهمترین نوشتههای دورهٔ نخست فلسفی هگل است. هگل در اینجا هنوز به شلینگ بسیار نزدیک است، اما همزمان میتوان در آن نخستین نشانههای شکلگیری فلسفهٔ مستقل هگل را مشاهده کرد. کتاب را میتوان در چند محور اصلی مطالعه کرد:
بخش اولنیاز به فلسفه و وضعیت زمانهDas Bedürfnis der PhilosophieThe Need of Philosophy Le besoin de la philosophie هگل کتاب را با یک مسئلهٔ بنیادی آغاز میکند: چرا فلسفه در یک دورهٔ تاریخی خاص ضرورت پیدا میکند؟ از نظر هگل، فلسفه زمانی به ضرورت تبدیل میشود که وحدت اولیهٔ انسان با جهان از میان رفته باشد. انسان دیگر جهان را بهصورت یک کل یکپارچه و بدیهی تجربه نمیکند. بلکه با مجموعهای از شکافها و دوگانگیها مواجه میشود: سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) در برابر: ابژه (Objekt / Object / Objet) قرار میگیرد. همچنین: اندیشه (Denken / Thought / Pensée) در برابر: واقعیت (Wirklichkeit / Reality / Réalité) قرار میگیرد. و: آزادی (Freiheit / Freedom / Liberté) در برابر: ضرورت (Notwendigkeit / Necessity / Nécessité) قرار میگیرد. از نظر هگل، فلسفه در پاسخ به همین گسستها پدیدار میشود. ۱. گسست بهعنوان آغاز فلسفهEntzweiungDivision / Disunion Scission مفهوم گسست (Entzweiung / Division, Disunion / Scission) یکی از مفاهیم کلیدی این اثر است. انسان در وضعیت طبیعی، جهان را بهعنوان یک کل تجربه میکند. اما با ظهور تفکر انتقادی و رشد خودآگاهی، این وحدت اولیه از هم میگسلد. انسان شروع میکند به جدا کردن: خود از: جهان و از خود میپرسد:
از اینجا مسئلهٔ بنیادی فلسفهٔ جدید شکل میگیرد: رابطهٔ سوژه و ابژه ۲. دوگانگی سوژه و ابژهفلسفهٔ مدرن با یک پرسش اساسی روبهرو میشود:
اگر فلسفه از: سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) آغاز کند، چگونه میتواند به: ابژه (Objekt / Object / Objet) دست یابد؟ این مسئله در فلسفهٔ کانت شکل بسیار مهمی پیدا میکند. کانت میان: پدیدار (Erscheinung / Appearance / Phénomène) و: شیء فینفسه (Ding an sich / Thing-in-itself / Chose en soi) تمایز میگذارد. اما از نظر هگل، این تمایز هنوز نوعی شکاف ایجاد میکند. فلسفه باید بتواند این شکاف را: رفع (Aufheben / Sublate, Overcome and Preserve / Relever) کند. رفع در معنای هگلی یعنی یک تضاد صرفاً نابود نشود، بلکه عناصر آن در سطحی بالاتر حفظ و متحد شوند. ۳. فلسفه و نیاز به وحدتفلسفه زمانی ضرورت پیدا میکند که انسان دیگر نتواند با دوگانگیهای بنیادین کنار بیاید. فلسفه میکوشد: کثرت (Mannigfaltigkeit / Multiplicity / Multiplicité) را در: وحدت (Einheit / Unity / Unité) قرار دهد. اما هگل میان دو نوع وحدت تمایز میگذارد: وحدت انتزاعیabstrakte Einheit Abstract Unity Unité abstraite و: وحدت مطلقabsolute Einheit Absolute Unity Unité absolue وحدت انتزاعی صرفاً میگوید:
اما این وحدت نمیتواند توضیح دهد که تفاوتها چگونه پدیدار میشوند. وحدت مطلق باید بتواند: تفاوت (Unterschied / Difference / Différence) را در خود حفظ کند. بنابراین: مطلق = وحدت و تفاوت ۴. مطلقDas AbsoluteThe Absolute L'Absolu مطلق مهمترین مفهوم این اثر است. هگل در این مرحله هنوز بسیار به شلینگ نزدیک است. مطلق حقیقتی است که تقابلهای محدود در آن به وحدتی بنیادی میرسند. تقابلهایی مانند: سوژه / ابژه ذهن / عین آزادی / ضرورت متناهی / نامتناهی ایده / واقعیت همگی در مطلق نسبت خود را با یکدیگر پیدا میکنند. اما مطلق نباید به معنای یک وحدت مبهم و بیتفاوت باشد. بلکه باید بتواند نشان دهد:
این مسئله بعدها به یکی از پایههای اصلی دیالکتیک هگل تبدیل میشود. ۵. فلسفه و عقلVernunftReason Raison هگل میان: فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement) و: عقل (Vernunft / Reason / Raison) تمایز میگذارد. فاهمه تفاوتها را از یکدیگر جدا و تثبیت میکند. برای مثال: سوژه ≠ ابژه اما عقل میپرسد:
پاسخ عقل: خیر. عقل میکوشد نشان دهد که تفاوتها درون یک کل واحد قرار دارند. بنابراین: فاهمه تفاوتها را تثبیت میکند. عقل وحدت آنها را در یک کل میجوید. اما عقل حقیقی نباید تفاوت را نابود کند. بلکه باید وحدتی را بیابد که تفاوت را در خود حفظ میکند. ۶. فلسفه در برابر انعکاسReflexionReflection Réflexion هگل مفهوم: انعکاس (Reflexion / Reflection / Réflexion) را به کار میبرد. انعکاس نوعی تفکر است که روابط میان چیزها را بررسی میکند. اما مشکل این است که انعکاس اغلب در دوگانگی باقی میماند. برای مثال: سوژه را در برابر: ابژه قرار میدهد و سپس میکوشد رابطهٔ میان آن دو را توضیح دهد. اما فلسفه باید از این دوگانگی فراتر برود. هدف فلسفه: شناخت مطلق (absolute Erkenntnis / Absolute Knowledge / Savoir absolu) است. ۷. فلسفه و وحدت اضدادیکی از ریشههای مهم دیالکتیک هگل در همینجا آشکار میشود. حقیقت نه در یکی از دو طرف تضاد، بلکه در رابطهٔ میان آنهاست. برای مثال: آزادی بدون: ضرورت قابل فهم نیست. سوژه بدون: ابژه قابل تعیین نیست. نامتناهی بدون: متناهی قابل تصور نیست. بنابراین حقیقت: یکی از دو طرف تضاد نیست. بلکه: وحدت تضاد است. ۸. فیشته بهعنوان فلسفهٔ سوژهاکنون هگل به فلسفهٔ فیشته میپردازد. اصل فلسفهٔ فیشته: من (Ich / I / Moi) است. فیشته میگوید: من خود را مینهد. Das Ich setzt sich selbst. The I posits itself. Le Moi se pose lui-même. این مفهوم «نهادن»: Setzen / Positing / Position یکی از مفاهیم اساسی فلسفهٔ فیشته است. من یک شیء منفعل نیستم. من فعالیتی هستم که: خود را تعیین میکند. بنابراین: خودآگاهی (Selbstbewußtsein / Self-consciousness / Conscience de soi) فعال است. ۹. من و جزمنIch und Nicht-IchI and Not-I Moi et Non-moi برای توضیح تجربهٔ جهان، فیشته مفهوم: جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi) را مطرح میکند. بنابراین ساختار بنیادی فلسفهٔ فیشته چنین است: من (Ich / I / Moi) ↓ جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi) فیشته میخواهد نشان دهد که «من» و «جزمن» در یک رابطهٔ بنیادی قرار دارند. اما همینجا مسئلهٔ اصلی پدیدار میشود: اگر: من اصل مطلق باشد، «جزمن» چگونه ممکن است؟ اگر «جزمن» کاملاً مستقل از من باشد، آنگاه من دیگر اصل مطلق نیست. اما اگر «جزمن» کاملاً محصول من باشد، آنگاه استقلال جهان از میان میرود. هگل دقیقاً از همین نقطه نظام فیشته را مورد نقد قرار میدهد. ۱۰. مشکل فلسفهٔ فیشتهاز نظر هگل، فلسفهٔ فیشته در یک حرکت بیپایان باقی میماند. ساختار چنین است: من ↓ جزمن ↓ تضاد ↓ رفع تضاد ↓ محدودیت جدید ↓ رفع محدودیت ↓ محدودیت جدید این حرکت به: پیشروی نامتناهی (unendlicher Progress / Infinite Progression / Progression à l'infini) منجر میشود. یعنی «من» هرگز به یک وحدت نهایی و کامل با «جزمن» نمیرسد. ۱۱. مطلق در فیشتهاز نظر هگل، فیشته میخواهد به: مطلق (Das Absolute / The Absolute / L'Absolu) برسد. اما چون از: من (Ich / I / Moi) آغاز میکند، مطلق او همچنان در ساختار سوژه باقی میماند. در نتیجه: سوژه و: ابژه هرگز بهطور کامل در یک وحدت مطلق قرار نمیگیرند. اینجاست که هگل فلسفهٔ شلینگ را یک گام پیشرفتهتر از فیشته میداند. ۱۲. شلینگ و فلسفهٔ هویتIdentitätsphilosophiePhilosophy of Identity Philosophie de l'identité شلینگ تلاش میکند از دوگانگی فیشته عبور کند. برای او: طبیعت (Natur / Nature / Nature) و: روح (Geist / Spirit / Esprit) دو واقعیت مستقل نیستند. بلکه دو صورت ظهور: مطلق هستند. بنابراین طبیعت و روح دو سوی یک حقیقت واحدند. به بیان مشهور شلینگ:
این ایده بیان فشردهٔ پروژهٔ: فلسفهٔ هویت (Identitätsphilosophie / Philosophy of Identity / Philosophie de l'identité) است. ۱۳. تفاوت بنیادی فیشته و شلینگهگل تفاوت این دو فلسفه را چنین صورتبندی میکند: فیشتهاصل: من ساختار: Ich → Nicht-Ich I → Not-I Moi → Non-moi یعنی: من → جزمن شلینگاصل: مطلق ساختار: مطلق → سوژه + ابژه در شلینگ: نه سوژه بر ابژه مقدم است، نه ابژه بر سوژه. بلکه هر دو در: هویت مطلق (absolute Identität / Absolute Identity / Identité absolue) ریشه دارند. ۱۴. فلسفهٔ طبیعت شلینگNaturphilosophiePhilosophy of Nature Philosophie de la nature شلینگ طبیعت را مجموعهای از اشیای بیجان و منفعل نمیداند. طبیعت: فعال است. طبیعت: فرایند (Prozess / Process / Processus) است. طبیعت از سطوح ابتداییتر به سوی حیات و سپس خودآگاهی حرکت میکند. بنابراین: طبیعت و: روح دو مرحله از یک فرایند بنیادی واحد هستند. ۱۵. فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلاییشلینگ دو مسیر مکمل را در فلسفه در نظر میگیرد. فلسفهٔ طبیعتNaturphilosophie از: ابژه به: سوژه حرکت میکند. فلسفهٔ استعلاییTranszendentalphilosophie Transcendental Philosophy Philosophie transcendantale از: سوژه به: ابژه حرکت میکند. این دو حرکت باید در: مطلق به یکدیگر برسند. این همان پروژهای است که شلینگ در: نظام ایدهآلیسم استعلایی (System des transzendentalen Idealismus / System of Transcendental Idealism / Système de l'idéalisme transcendantal) دنبال میکند. ۱۶. موضع هگلهگل در این مرحله با شلینگ همدل است. از نظر او، فلسفه نباید از سوژه یا ابژه بهعنوان یک واقعیت مستقل و نهایی آغاز کند. بلکه باید: مطلق را اصل قرار دهد. از این منظر، شلینگ نسبت به فیشته یک گام جلوتر رفته است. اما هگل در همین نقطه با یک پرسش مهم مواجه میشود:
این پرسش بعدها هگل را از شلینگ جدا خواهد کرد. ۱۷. شهود عقلانیIntellektuelle AnschauungIntellectual Intuition Intuition intellectuelle برای رسیدن به مطلق، شلینگ به مفهوم: شهود عقلانی متوسل میشود. شهود عقلانی یعنی شناخت مستقیم وحدت مطلق. در اینجا شناخت مطلق صرفاً از طریق استدلالهای متوالی و خارجی حاصل نمیشود، بلکه عقل به نحوی مستقیم وحدت بنیادین سوژه و ابژه را درمییابد. اما مسئلهای که بعدها هگل مطرح میکند این است: اگر مطلق از طریق شهود مستقیم شناخته شود، چگونه میتوان: تفاوتهای درونی مطلق را بهصورت مفهومی توضیح داد؟ ۱۸. مشکل وحدت مطلقاکنون به یکی از عمیقترین مسائل کتاب میرسیم. اگر بگوییم: همهچیز در مطلق یکی است آنگاه تفاوتها چه میشوند؟ اگر تفاوتها را کاملاً حذف کنیم، مطلق به یک وحدت خالی و بیتفاوت تبدیل میشود. اما اگر تفاوتها را کاملاً مستقل بدانیم، دیگر به وحدت مطلق نرسیدهایم. بنابراین مسئله این است:
این پرسش بعدها به یکی از پایههای اصلی: دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique) تبدیل میشود. ۱۹. نقد آیندهٔ هگل به شلینگدر این اثر، هگل هنوز بهطور کامل از شلینگ جدا نشده است. اما میتوان ریشهٔ نقد آیندهٔ او را مشاهده کرد. هگل بعدها خواهد گفت که اگر مطلق صرفاً: هویت بیتفاوت (Indifferenz / Indifference / Indifférence) باشد، نمیتواند توضیح دهد که تفاوت چگونه از دل مطلق پدیدار میشود. به همین دلیل هگل بعدها در: پدیدارشناسی روح (Phänomenologie des Geistes / Phenomenology of Spirit / Phénoménologie de l'esprit) به تصویری از مطلق حمله میکند که در آن همهٔ تفاوتها در یک وحدت مبهم محو میشوند. این همان اشارهٔ مشهور او به:
است. منظور هگل این است که اگر همهٔ تفاوتها را صرفاً در یک وحدت نامتمایز حل کنیم، دیگر نمیتوانیم: تفاوت واقعی را توضیح دهیم. مطلق حقیقی باید وحدتی باشد که: تفاوت را تولید و در خود حفظ میکند. ۲۰. نتیجهٔ این بخشمنطق بخش آغازین کتاب را میتوان چنین خلاصه کرد: گسست ↓ سوژه / ابژه ↓ نیاز به فلسفه ↓ جستوجوی وحدت ↓ مطلق ↓ نقد فیشته ↓ فلسفهٔ هویت شلینگ ↓ مسئلهٔ وحدت و تفاوت فیشته از: من (Ich / I / Moi) آغاز میکند. شلینگ از: مطلق (Das Absolute / The Absolute / L'Absolu) آغاز میکند. هگل در این مرحله با شلینگ همراه است، اما پرسشی را مطرح میکند که مسیر فلسفهٔ او را از شلینگ جدا خواهد کرد:
این پرسش بهتدریج به این مسئله تبدیل میشود:
و سپس:
از اینجا مسیر فلسفهٔ هگل به سوی مفهوم: دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique) آغاز میشود. در ادامهٔ متن، محور اصلی بحث، نقد تفصیلی هگل از نظام فیشته خواهد بود؛ یعنی بررسی دقیق من (Ich)، جزمن (Nicht-Ich)، نهادن (Setzen)، محدودیت (Schranke)، تعیین (Bestimmung)، فعالیت مطلق (absolute Tätigkeit)، وظیفهٔ نامتناهی (unendliche Aufgabe) و پیشروی نامتناهی (unendlicher Progress) و اینکه چرا هگل معتقد است نظام فیشته در نهایت نمیتواند از دوگانگی من و جزمن به مطلق برسد. [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 13:32 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: شلینگ, نظام ایدهآلیسم استعلایی, فلسفه طبیعت, ایده آلیسم آلمانی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:59 ] [ عباس مهیاد ]
شرح تفصیلی و جزیی کتاب "نظام ایده آلیسم استعلایی" برچسبها: شلینگ, نظام ایدهآلیسم استعلایی, فلسفه طبیعت, ایده آلیسم آلمانی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:50 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: یورگن هابرماس, نظریه کنش ارتباطی, مارکسیسم, نظریه انتقادی [ سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ ] [ 15:12 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: یورگن هابرماس, نظریه کنش ارتباطی, مارکسیسم, نظریه انتقادی [ سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:52 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: یورگن هابرماس, نظریه کنش ارتباطی, مارکسیسم, نظریه انتقادی [ سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:57 ] [ عباس مهیاد ]
تفسیر دیتر هنریش از آموزهٔ علم فیشته(Dieter Henrich's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Dieter Henrich) مقدمهدیتر هنریش (Dieter Henrich) یکی از اثرگذارترین پژوهشگران فلسفهٔ آلمان در نیمهٔ دوم قرن بیستم است. او بیش از آنکه بخواهد صرفاً آثار فیشته را شرح دهد، میکوشد نشان دهد که مسئلهٔ اصلی فیشته، مسئلهٔ خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) است. به نظر هنریش، بسیاری از خوانندگان فیشته دچار یک سوءبرداشت بنیادین شدهاند: آنان گمان میکنند که محور Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre «من» (Ich — I — Moi) است، در حالی که مسئلهٔ واقعی کتاب، چگونگی امکان خودآگاهی است. مسئلهٔ بنیادین: خودآگاهی چگونه ممکن است؟هنریش استدلال میکند که پرسش اصلی فیشته این نیست که «جهان چگونه وجود دارد؟» یا «شناخت چگونه ممکن است؟»، بلکه این است:
این پرسش از نظر هنریش، میراثی است که فیشته از کانت دریافت میکند، اما آن را به سطحی رادیکالتر میبرد. نقد نظریهٔ بازتاببازتاب (Reflexion — Reflection — Réflexion) به نظر هنریش، سنت فلسفی پیش از فیشته غالباً خودآگاهی را چنین میفهمید:
اما هنریش نشان میدهد که فیشته این مدل را نمیپذیرد. چرا؟ زیرا اگر ذهن برای آگاه شدن از خود نیازمند یک بازتاب دوم باشد، باید بپرسیم آن بازتاب دوم چگونه از خود آگاه میشود. اگر باز هم به بازتاب دیگری نیاز باشد، تسلسل بیپایان (unendlicher Regress — Infinite Regress — Régression à l'infini) رخ میدهد. از نظر هنریش، فیشته دقیقاً برای گریز از این تسلسل، مفهوم کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را مطرح میکند. کنش بنیادین به مثابهٔ خودآگاهیِ بیواسطههنریش تأکید میکند که کنش بنیادین یک «واقعه» یا «رویداد زمانی» نیست. بلکه ساختاری است که در آن، آگاهی و آگاهی از خود از هم جدا نیستند. به بیان دیگر: «من» نخست وجود ندارد تا بعداً خود را بشناسد؛ بلکه در همان کنش نخستین، هم هست و هم از خود آگاه است. از این رو، خودآگاهی نزد فیشته یک «دانش ثانوی» نیست، بلکه ویژگی ذاتی فعالیت آگاهی است. تفاوت با دکارتهنریش بارها تأکید میکند که نباید فیشته را ادامهٔ مستقیم دکارت دانست. در دکارت، جملهٔ مشهور «میاندیشم، پس هستم» (Cogito, ergo sum) بر تقدم اندیشیدن دلالت دارد. اما از دید هنریش، فیشته از این نیز فراتر میرود. در فلسفهٔ فیشته، مسئله فقط اندیشیدن نیست، بلکه فعالیت خودبنیاد است. به همین دلیل، «من» نه یک جوهر اندیشنده، بلکه یک فعالیت خودآگاه (selbstbewusste Tätigkeit — self-conscious activity — activité consciente d'elle-même) است. رابطهٔ خودآگاهی و آزادییکی از نکات برجسته در خوانش هنریش این است که خودآگاهی و آزادی از هم جداییپذیر نیستند. اگر آگاهی صرفاً نتیجهٔ علل بیرونی باشد، دیگر نمیتوان آن را خودآگاهی نامید. از این رو، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) برای هنریش نتیجهٔ نظام نیست، بلکه در خودِ ساختار خودآگاهی حضور دارد. جایگاه «جزمن»هنریش «جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)» را نه یک شیء مستقل، بلکه حدّ ساختاریِ خودآگاهی میفهمد. به نظر او، بدون این حد، آگاهی هیچ تمایزی در خود نخواهد یافت و بنابراین نمیتواند به صورت تجربه تحقق یابد. در اینجا، او با بسیاری از خوانشهای واقعگرایانه یا روانشناختی از فیشته فاصله میگیرد. اهمیت تاریخی این تفسیرتأثیر هنریش فقط به مطالعات فیشته محدود نماند. تحلیل او از خودآگاهی بر پژوهشهای مربوط به کانت، هگل، شلینگ و حتی فلسفهٔ ذهن معاصر اثر گذاشت. بسیاری از پژوهشگران پس از او، مسئلهٔ «آگاهی از خود بدون بازتاب» را به یکی از مسائل اصلی فلسفهٔ قارهای و فلسفهٔ ذهن تبدیل کردند. جمعبندیدر خوانش دیتر هنریش:
ارزیابیخوانش هنریش یکی از اثرگذارترین تفسیرهای معاصر از فیشته است، اما تنها خوانش ممکن نیست. برای مثال، راینهارد لائوت (Reinhard Lauth) بر خلاف هنریش، محور نظام را بیش از آنکه «خودآگاهی» بداند، در کنش بنیادین (Tathandlung) و معماری درونی Wissenschaftslehre جستوجو میکند. به همین دلیل، مطالعهٔ تفسیر لائوت گام طبیعی بعدی برای مقایسهٔ این دو رویکرد خواهد بود. تفسیر سومگونتر زولر و نسبت فیشته با کانت(Günter Zöller's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Günter Zöller) مقدمهدر میان مفسران معاصر، گونتر زولر (Günter Zöller) جایگاه ویژهای دارد، زیرا برخلاف بسیاری از شارحان قرن نوزدهم، او فیشته را نه فیلسوفی گسسته از کانت، بلکه رادیکالترین ادامهدهندهٔ پروژهٔ استعلایی کانت میداند. به نظر زولر، برای فهم درست Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre باید آن را در امتداد نقد عقل محض (Kritik der reinen Vernunft — Critique of Pure Reason — Critique de la raison pure) خواند، نه در پرتو هگل. مسئلهٔ بنیادینپرسش اصلی زولر این است: آیا فیشته از کانت عبور میکند، یا صرفاً اندیشهٔ او را ادامه میدهد؟ پاسخ او چنین است:
به همین دلیل، او از تعبیر «رادیکالکردن ایدهآلیسم استعلایی» استفاده میکند. ایدهآلیسم استعلاییایدهآلیسم استعلایی (Transzendentaler Idealismus — Transcendental Idealism — Idéalisme transcendantal) به نظر زولر، فیشته اصل اساسی کانت را حفظ میکند:
اما یک گام فراتر میرود. کانت این شرایط را از طریق مجموعهای از قوا، مانند حس (Sinnlichkeit — Sensibility — Sensibilité)، فاهمه (Verstand — Understanding — Entendement) و عقل (Vernunft — Reason — Raison) توضیح میدهد. فیشته میپرسد: آیا خود این قوا نیز به اصل واحدی بازنمیگردند؟ از اینجاست که کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) وارد صحنه میشود. اصل واحد نظامزولر معتقد است که مهمترین نوآوری فیشته، جایگزین کردن کثرت قوای کانتی با یک اصل واحد است. به تعبیر او:
سه نام برای سه چیز متفاوت نیستند، بلکه سه وجه از یک اصل بنیادیاند. نقد شیء فینفسهشیء فینفسه (Ding an sich — Thing in Itself — Chose en soi) یکی از مهمترین محورهای تفسیر زولر، تحلیل نقد فیشته بر مفهوم شیء فینفسه است. او میگوید فیشته کانت را به دلیل پذیرش باقیماندهای از واقعگرایی نقد میکند. اگر فلسفه فقط با شرایط امکان تجربه سروکار دارد، دیگر نمیتوان موجودی را فرض کرد که اصولاً خارج از هر امکان تجربه باشد و در عین حال در تبیین تجربه نقش ایفا کند. از این رو، فیشته مفهوم جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) را جایگزین شیء فینفسه (Ding an sich — Thing in Itself — Chose en soi) نمیکند؛ بلکه کل مسئله را از نو صورتبندی میکند. خودآگاهیخودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) زولر با هنریش موافق است که خودآگاهی در نظام فیشته اهمیت اساسی دارد، اما معتقد است نباید آن را از بستر نظام استعلایی جدا کرد. از نظر او، خودآگاهی نه یک واقعیت روانشناختی، بلکه نتیجهٔ تحلیل استعلایی شرایط امکان تجربه است. به همین دلیل، او با تفسیرهای روانشناسانه از فیشته مخالفت میکند. آزادیآزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) به نظر زولر، آزادی در فلسفهٔ فیشته صرفاً یک اصل اخلاقی نیست. آزادی، ساختار بنیادی خودِ فعالیت آگاهی است. یعنی اگر آگاهی صرفاً محصول علل طبیعی باشد، دیگر نمیتوان آن را اصل استعلایی تجربه دانست. بنابراین، آزادی و خودآگاهی دو روی یک حقیقتاند. آنشتوسآنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) زولر تأکید میکند که نباید آنشتوس را «شیء فینفسهٔ پنهان» دانست. او آن را لحظهای میفهمد که در آن، فعالیت آگاهی با محدودیتی روبهرو میشود. این محدودیت، شرط امکان تجربه است، نه علتی خارجی که آگاهی را ایجاد کند. استنتاج استعلاییاستنتاج استعلایی (Transzendentale Deduktion — Transcendental Deduction — Déduction transcendantale) از دید زولر، فیشته پروژهٔ استنتاج استعلایی کانت را کامل میکند. کانت نشان میدهد که مقولات برای تجربه ضروریاند. فیشته میخواهد نشان دهد که خودِ فعالیتی که این مقولات را ممکن میسازد نیز باید از اصلی واحد استنتاج شود. در نتیجه، Wissenschaftslehre را میتوان نوعی «استنتاج استعلاییِ خودِ آگاهی» دانست. تفاوت با لائوتدر اینجا تفاوت ظریفی میان زولر و لائوت دیده میشود. لائوت بیشتر بر معماری درونی و ارگانیک نظام فیشته تأکید میکند. زولر بیشتر بر جایگاه این نظام در ادامهٔ پروژهٔ کانت تأکید دارد. به همین دلیل، آثار زولر برای فهم نسبت کانت و فیشته اهمیت ویژهای دارند. جمعبندیدر تفسیر گونتر زولر:
اهمیت تفسیر زولرزولر یکی از تأثیرگذارترین مفسران انگلیسیزبان فیشته است، زیرا نشان میدهد که Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را نباید گسستی از کانت دانست، بلکه باید آن را بازسازی و تعمیق ایدهآلیسم استعلایی کانت فهمید. از این رو، آثار او پلی میان پژوهشهای کانتی و فیشتهپژوهی معاصر به شمار میروند. تفسیر راینهارد لائوت از «بنیاد کل آموزهٔ علم»(Reinhard Lauth's Interpretation of Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre par Reinhard Lauth) مقدمهراینهارد لائوت را بسیاری از پژوهشگران، دقیقترین شارح متنهای فیشته میدانند. ویژگی ممتاز او این است که برخلاف بسیاری از مفسران، نمیکوشد فیشته را از منظر هگل، پدیدارشناسی یا فلسفهٔ معاصر بخواند، بلکه اصرار دارد که نظام فیشته باید از درون مفاهیم خود فیشته فهمیده شود. از دید لائوت، Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre نه کتابی دربارهٔ روانشناسی انسان، نه رسالهای در معرفتشناسی، و نه صرفاً اثری در اخلاق است. این کتاب تلاشی برای کشف اصل بنیادین (Grundprinzip — Fundamental Principle — Principe fondamental) همهٔ فلسفه است؛ اصلی که بتوان از آن همهٔ مفاهیم دیگر را با ضرورت استنتاج کرد. مسئلهٔ آغاز فلسفهبه نظر لائوت، نخستین پرسش فیشته این نیست که «من چیست؟»، بلکه این است: فلسفه از کجا باید آغاز شود؟ هر فلسفهای که از مفهومی آغاز کند که خود نیازمند توضیح باشد، هنوز به بنیاد نرسیده است. بنابراین، آغاز فلسفه باید آغاز مطلق (absoluter Anfang — Absolute Beginning — Commencement absolu) باشد؛ یعنی اصلی که برای اعتبار خود به هیچ اصل دیگری وابسته نباشد. از این رو، لائوت معتقد است که فیشته در پی یافتن نخستین گزاره نیست، بلکه در پی یافتن نخستین فعالیت (Tätigkeit — Activity — Activité) است. کنش بنیادین؛ اصل واقعی نظاممهمترین ادعای لائوت این است که اصل فلسفهٔ فیشته، کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) است. او تأکید میکند که نباید این اصطلاح را به معنای «یک عمل که در گذشته انجام شده است» فهمید. کنش بنیادین نه یک حادثهٔ تاریخی است، نه تجربهای روانشناختی و نه لحظهای در زمان. این کنش، ساختار بنیادی هرگونه آگاهی است؛ فعالیتی که در آن، «من» هم پدید میآید و هم خود را آشکار میکند. بنابراین، اصل فلسفه یک «چیز» نیست، بلکه یک «فعل» است. خودوضعی و پیدایش «من»از دید لائوت، مفهوم خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) کلید فهم کتاب است. اشتباه رایج این است که تصور شود ابتدا «من» وجود دارد و سپس خود را وضع میکند. اگر چنین باشد، باید توضیح داد که آن «منِ پیشین» چگونه وجود یافته است و این خود، آغاز را از میان میبرد. به نظر لائوت، «من» و خودوضعی دو امر جداگانه نیستند. «من» همان رخداد خودوضعی است. وجود «من» چیزی جز این فعالیت نیست. تقدم فعالیت بر وجودلائوت معتقد است که فیشته یکی از بنیادیترین دگرگونیهای تاریخ متافیزیک را انجام میدهد. در سنت کلاسیک، معمولاً وجود مقدم بر فعالیت است: نخست موجودی هست، سپس عمل میکند. اما در فیشته، فعالیت مقدم است. آنچه ما «وجود» مینامیم، تنها در افق این فعالیت قابل فهم میشود. از این رو، فلسفهٔ فیشته را نمیتوان متافیزیک جوهر دانست؛ بلکه باید آن را متافیزیک فعالیت نامید. جزمن؛ حد درونی فعالیتلائوت مفهوم جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) را نه به معنای «جهان خارج»، بلکه به منزلهٔ حدی درونی برای فعالیت میفهمد. اگر فعالیت هیچ محدودیتی نداشته باشد، هیچ تعین و هیچ تجربهای شکل نمیگیرد. از سوی دیگر، اگر فقط محدودیت باشد، دیگر آزادی و خودآگاهی ممکن نخواهد بود. بنابراین، جزمن بیانگر لحظهای است که فعالیت برای آنکه تجربهای معین پدید آورد، با حد روبهرو میشود. آنشتوس؛ مقاومت، نه علتدر تفسیر لائوت، آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) یکی از دشوارترین مفاهیم فیشته است. او تأکید میکند که آنشتوس نه شیء فینفسهٔ کانتی است، نه علتی بیرونی که آگاهی را به حرکت درآورد. آنشتوس نام همان مقاومتی است که فعالیت در فرایند تعینیافتن با آن مواجه میشود. این مقاومت، شرط امکان تجربه است، نه منشأیی مستقل از آگاهی. استنتاج نظاملائوت مفهوم استنتاج (Deduktion — Deduction — Déduction) را به معنای اثبات صوری یا قیاس منطقی نمیفهمد. از دید او، استنتاج در فیشته یعنی نشان دادن اینکه هر مفهوم چگونه با ضرورت از مفهوم پیشین زاده میشود. به همین دلیل، Wissenschaftslehre مجموعهای از گزارههای مستقل نیست، بلکه فرایندی زنده است که در آن هر مرحله از دل مرحلهٔ پیشین رشد میکند. وحدت نظری و عملییکی از نکات مهم در تفسیر لائوت این است که میان فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی جدایی واقعی وجود ندارد. شناخت و آزادی هر دو تجلیهای یک فعالیت بنیادیناند. به همین دلیل، اخلاق، معرفتشناسی و حتی فلسفهٔ حقوق در نظام فیشته شاخههایی جداگانه نیستند، بلکه بسطهای مختلف یک اصل واحدند. تفاوت با هگللائوت با این برداشت رایج که فیشته صرفاً مقدمهای بر هگل است، مخالفت میکند. به نظر او، هگل حرکت مفهومی را محور فلسفه قرار میدهد، در حالی که فیشته فعالیت خودآگاه را اصل میگیرد. از این رو، نمیتوان Wissenschaftslehre را صرفاً مرحلهای ناقص در مسیر دیالکتیک هگل دانست. اهمیت نسخههای مختلف آموزهٔ علملائوت تأکید میکند که نسخههای گوناگون آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Science of Knowledge — Doctrine de la science)، از سال ۱۷۹۴ تا سالهای پایانی زندگی فیشته، نظامهای متفاوتی نیستند. آنها کوششهای متعددی برای بیان یک حقیقت واحدند: اینکه اصل همهٔ فلسفه، فعالیت خودبنیاد است. جمعبندیدر خوانش راینهارد لائوت:
از نظر لائوت، بزرگترین دستاورد فیشته این است که برای نخستین بار در تاریخ فلسفه، اصل بنیادین را نه یک جوهر (Substanz — Substance — Substance)، نه یک وجود (Sein — Being — Être) و نه یک اندیشه (Gedanke — Thought — Pensée)، بلکه یک فعالیت خودبنیاد (selbstbegründende Tätigkeit — Self-Grounding Activity — Activité auto-fondatrice) قرار میدهد. همین تغییر، به نظر او، نقطهٔ آغاز واقعی ایدهآلیسم آلمانی و یکی از بنیادیترین دگرگونیهای فلسفهٔ جدید است. تفسیر چهارمفردریک نویهاوزر و تفسیر آزادی در آموزهٔ علم فیشته(Frederick Neuhouser's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Frederick Neuhouser) مقدمهفردریک نویهاوزر از مهمترین فیشتهپژوهان معاصر در سنت انگلیسیزبان است. اگر هنریش مسئلهٔ اصلی فیشته را خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) میداند و لائوت محور نظام را کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) تلقی میکند، نویهاوزر استدلال میکند که این دو مفهوم در نهایت در خدمت تبیین یک اصل بنیادیتر هستند: آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté). از نظر او، تمام دستگاه Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را باید به عنوان کوششی برای توضیح امکان آزادی فهمید. آزادی؛ اصل درونی نظامنویهاوزر تأکید میکند که آزادی در فیشته صرفاً یک آموزهٔ اخلاقی نیست. در بسیاری از نظامهای فلسفی، آزادی در پایان بحث و پس از تحلیل شناخت مطرح میشود. اما در فیشته، آزادی از آغاز در ساختار آگاهی حضور دارد. به همین دلیل، او میگوید که آزادی «نتیجه»ی نظام نیست؛ بلکه «شرط امکان» آن است. خودآگاهی و آزادیخودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) و آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) از نظر نویهاوزر دو اصل مستقل نیستند. او استدلال میکند که اگر آگاهی کاملاً محصول علل طبیعی باشد، دیگر نمیتوان آن را خودآگاهی به معنای دقیق کلمه دانست. در نتیجه، هر تحلیل از خودآگاهی، همزمان تحلیلی از آزادی نیز هست. کنش بنیادین به مثابهٔ خودتعیینینویهاوزر مفهوم کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را از منظر خودتعیینی (Selbstbestimmung — Self-Determination — Autodétermination) میخواند. به نظر او، این کنش صرفاً بیانگر آغاز آگاهی نیست، بلکه نشان میدهد که آگاهی منشأ قواعد و جهتگیریهای خود نیز هست. از این رو، خودتعیینی به معنای دلخواهبودن یا بیقاعدگی نیست؛ بلکه به معنای آن است که قانونمندی آگاهی از درون فعالیت خود آن برمیخیزد. جزمن و محدودیتجزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در خوانش نویهاوزر نقش مهمی دارد، زیرا آزادی فقط در نسبت با محدودیت معنا پیدا میکند. اگر هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد، آزادی نیز تحقق نمییابد؛ زیرا آزادی همواره آزادیِ انجام دادن چیزی در جهانی متعیّن است. بنابراین، محدودیت نه نفی آزادی، بلکه شرط تحقق آن است. آنشتوسآنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) از دید نویهاوزر، لحظهای است که فعالیت آزاد با واقعیت تعینیافته روبهرو میشود. او با تفسیرهایی که آنشتوس را شیء فینفسه یا علتی خارجی میدانند موافق نیست. به نظر او، آنشتوس باید در چارچوب ساختار آزادی فهمیده شود: آزادی فقط هنگامی میتواند خود را به صورت کنش بالفعل نشان دهد که با نوعی مقاومت روبهرو شود. وحدت فلسفهٔ نظری و عملییکی از مهمترین ویژگیهای خوانش نویهاوزر این است که مرز میان فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی را کمرنگ میکند. شناخت، اراده و عمل، سه قلمرو جداگانه نیستند؛ بلکه سه نمود از فعالیت آزاد آگاهیاند. از این رو، Wissenschaftslehre همزمان نظریهای دربارهٔ شناخت و نظریهای دربارهٔ عمل است. نسبت با کانتنویهاوزر معتقد است که فیشته پروژهٔ آزادی در فلسفهٔ کانت را رادیکال میکند. در کانت، آزادی بیشتر در فلسفهٔ عملی برجسته میشود. اما در فیشته، آزادی به اصل کل نظام استعلایی تبدیل میشود و حتی امکان شناخت نیز بدون آن قابل توضیح نیست. اهمیت فلسفیبه نظر نویهاوزر، اهمیت پایدار فیشته در این است که آزادی را نه یک ویژگی افزوده بر انسان، بلکه ساختار بنیادی سوژه میداند. از این منظر، آزادی صرفاً موضوع اخلاق نیست، بلکه بنیان هرگونه نسبت انسان با جهان است. جمعبندیدر خوانش فردریک نویهاوزر:
این خوانش با تفسیرهای هنریش و لائوت تفاوت دارد: هنریش مسئلهٔ محوری را خودآگاهی میداند، لائوت بر ساختار و کنش بنیادین تأکید میکند، و نویهاوزر میکوشد نشان دهد که این دو در نهایت در خدمت توضیح آزادی هستند؛ از همین رو، آثار او در پژوهشهای معاصر دربارهٔ نسبت فیشته و فلسفهٔ عملی جایگاه مهمی دارند. تفسیر پنجمالکسیس فیلوننکو و تفسیر آزادی و بینهایت در آموزهٔ علم فیشته(Alexis Philonenko's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Alexis Philonenko) مقدمهالکسیس فیلوننکو از برجستهترین مفسران فرانسوی فیشته است. او بر این باور است که اگرچه مفاهیمی مانند کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)، خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) و خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) برای فهم Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre ضروریاند، اما هیچیک به تنهایی مرکز ثقل نظام نیستند. به نظر او، مفهومی که همهٔ این عناصر را به یکدیگر پیوند میدهد، بینهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) است. فیلوننکو معتقد است که فلسفهٔ فیشته را باید به منزلهٔ فلسفهای دربارهٔ حرکت بیپایان آزادی فهمید، نه به عنوان نظامی که میخواهد به نقطهای ثابت یا پایانیافته برسد. من به مثابهٔ فراینداز دید فیلوننکو، من (Ich — I — Moi) هرگز یک جوهر ثابت یا موجودی از پیش کامل نیست. «من» همواره در حال شدن است و هویت خود را از طریق فعالیت مداوم به دست میآورد. بنابراین، نباید «من» را شیئی دانست که ویژگیهایی دارد؛ بلکه باید آن را فرایندی دانست که در هر لحظه خود را از نو تحقق میبخشد. آزادیدر خوانش فیلوننکو، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) به معنای انتخاب میان چند امکان نیست، بلکه توانایی دائمی برای فراتر رفتن از هر حد و تعین است. آزادی هیچگاه به صورت یک وضعیت نهایی به دست نمیآید؛ بلکه خودِ حرکتِ فراروی از محدودیت است. از این رو، آزادی در فلسفهٔ فیشته یک مقصد نیست، بلکه شیوهٔ بودن انسان است. کنش بنیادینفیلوننکو کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را رخدادی متعلق به آغاز نظام نمیداند. این کنش، فعالیتی است که در هر لحظه در آگاهی جریان دارد. آگاهی تا زمانی که آگاهی است، در حال تحقق این کنش بنیادین است. جزمنجزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در نظر فیلوننکو دشمن آزادی نیست، بلکه شرط ظهور آن است. اگر هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد، آزادی نیز نمیتواند خود را به صورت کنش نشان دهد. بنابراین، محدودیت نه نفی آزادی، بلکه زمینهٔ تحقق آن است. آنشتوسآنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) لحظهای است که فعالیت آزاد با مقاومت روبهرو میشود. این مقاومت آزادی را نابود نمیکند، بلکه آن را به کنش واقعی تبدیل میکند. به همین دلیل، آنشتوس را باید جزئی از ساختار آزادی دانست، نه نیرویی بیرونی که بر آزادی تحمیل میشود. اخلاقدر خوانش فیلوننکو، اخلاق (Moralität — Morality — Moralité) مجموعهای از قواعد ثابت نیست. اخلاق همان تلاش بیپایان برای تحقق آزادی است. همچنین وظیفه (Pflicht — Duty — Devoir) امری نیست که یک بار برای همیشه انجام شود؛ بلکه تکلیفی است که همواره افقهای تازهای پیش روی انسان میگشاید. بینهایتبینهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) مهمترین مفهوم در تفسیر فیلوننکو است. او معتقد است که آگاهی، آزادی، وظیفه و حتی تاریخ، همگی ساختاری بیپایان دارند. از این رو، نظام فیشته را نباید دستگاهی بسته دانست که به نتیجهای نهایی ختم میشود، بلکه باید آن را حرکتی دانست که پیوسته از هر تعین فراتر میرود. نسبت با کانت و هگلفیلوننکو بر این باور است که فیشته آزادی را از قلمرو صرفاً اخلاقی، که در فلسفهٔ کانت برجسته است، به اصل بنیادین کل نظام فلسفی تبدیل میکند. همچنین، او تفاوت مهمی میان فیشته و هگل میبیند: در حالی که هگل به تحقق و تکمیل فرایند دیالکتیکی میاندیشد، فیلوننکو معتقد است که در فیشته، حرکت آزادی اساساً پایانی ندارد و همین بیپایانی ویژگی اساسی نظام اوست. جمعبندیدر تفسیر فیلوننکو، کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)، من (Ich — I — Moi)، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté)، جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) و آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) همگی در پرتو مفهوم بینهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) معنا پیدا میکنند. از این منظر، انسان موجودی است که هرگز به وضعیتی نهایی و کامل نمیرسد، بلکه در فرایند بیپایان خودآفرینی و خودفراروی زندگی میکند. این تأکید بر بیپایانیِ آزادی، ویژگی متمایز خوانش فیلوننکو از Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre است. تفسیر ششممانفرد فرانک و تفسیر خودآگاهی پیشاتأملی در آموزهٔ علم فیشته(Manfred Frank's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Manfred Frank) مقدمهمانفرد فرانک یکی از مهمترین فیلسوفان آلمانی معاصر و از برجستهترین مفسران ایدهآلیسم آلمانی است. او در گفتوگو با فلسفهٔ تحلیلی، پدیدارشناسی و سنت پساکانتی، خوانشی ویژه از فیشته ارائه میکند. از دید فرانک، مسئلهٔ اصلی فیشته نه صرفاً کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)، نه صرفاً آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) و نه فقط نظام استعلایی (transzendentales System — Transcendental System — Système transcendantal) است؛ بلکه پرسش اساسی این است: چگونه آگاهی میتواند از خود آگاه باشد، بدون آنکه این آگاهی نتیجهٔ یک بازتاب دوم باشد؟ به همین دلیل، مفهوم محوری در تفسیر فرانک خودآگاهی پیشاتأملی (präreflexives Selbstbewusstsein — Pre-reflective Self-Consciousness — Conscience de soi pré-réflexive) است. نقد نظریهٔ بازتابفرانک بحث خود را با نقد نظریهای آغاز میکند که خودآگاهی را محصول بازتاب (Reflexion — Reflection — Réflexion) میداند. طبق این نظریه، ابتدا ذهن وجود دارد، سپس ذهن به خود مینگرد و از این طریق به خودآگاهی میرسد. فرانک معتقد است که این نظریه با مشکلی بنیادین روبهرو است. اگر برای آگاهی از خود، بازتاب لازم باشد، باید خودِ این بازتاب نیز از خود آگاه باشد. در نتیجه، باز هم به بازتاب دیگری نیاز خواهد بود و این فرایند به تسلسل بیپایان (unendlicher Regress — Infinite Regress — Régression à l'infini) میانجامد. از نظر او، فیشته این مشکل را بهخوبی دریافته بود. خودآگاهی پیشاتأملیبه نظر فرانک، فیشته میخواهد نشان دهد که آگاهی پیش از هرگونه بازتاب، به نحوی از خود آگاه است. این آگاهی اولیه را نمیتوان به مشاهدهٔ خود یا اندیشیدن دربارهٔ خود تقلیل داد. خودآگاهی پیشاتأملی، شرط امکان هر نوع بازتاب بعدی است. اگر این سطح اولیه وجود نداشته باشد، هیچ تأملی نیز ممکن نخواهد بود. کنش بنیادینفرانک کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را بیان فلسفی همین خودآگاهی پیشاتأملی میداند. او تأکید میکند که کنش بنیادین یک «شیء» یا «واقعه» نیست، بلکه شیوهٔ بودن آگاهی است. در این کنش، آگاهی و آگاهی از خود از هم جدا نیستند. به همین دلیل، کنش بنیادین را نباید به یک عمل ارادی یا روانشناختی فروکاست. مندر خوانش فرانک، من (Ich — I — Moi) موجودی مستقل نیست که بعداً ویژگی خودآگاهی را کسب کند. «من» همان وحدت زندهٔ آگاهی و خودآگاهی است. از این رو، «من» را نمیتوان مانند یک شیء در برابر خود قرار داد و دربارهٔ آن داوری کرد. جزمنجزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در تفسیر فرانک، شرط تمایز و تعین آگاهی است. اگر هیچ تمایزی وجود نداشته باشد، آگاهی نمیتواند خود را به عنوان فعالیتی معین تجربه کند. با این حال، جزمن موجودی مستقل و بیرون از ساختار استعلایی نیست؛ بلکه لحظهای از سازمان درونی تجربه است. زبان و خودآگاهییکی از جنبههای متمایز خوانش فرانک، توجه او به نسبت میان خودآگاهی و زبان است. او معتقد است که خودآگاهی از زبان پدید نمیآید. زبان میتواند خودآگاهی را بیان کند، اما نمیتواند آن را ایجاد کند. از این رو، خودآگاهی پیشاتأملی از هر صورتبندی زبانی بنیادیتر است. نسبت با پدیدارشناسیفرانک میان فیشته و پدیدارشناسی، بهویژه در بحث آگاهی از خود، پیوندهایی میبیند. او معتقد است که تحلیل فیشته از خودآگاهی پیشاتأملی، پیشدرآمدی بر برخی مباحث پدیدارشناسی قرن بیستم است. در عین حال، تأکید میکند که فیشته همچنان در چارچوب پروژهٔ استعلایی باقی میماند و نباید با پدیدارشناسان یکی دانسته شود. نسبت با هنریشفرانک در بسیاری از موارد با دیتر هنریش (Dieter Henrich) همدل است، زیرا هر دو نظریهٔ بازتاب را ناکافی میدانند. با این حال، فرانک بیش از هنریش میکوشد این بحث را با فلسفهٔ ذهن معاصر، نظریهٔ آگاهی و مباحث مربوط به ذهنیت (Subjectivity) پیوند دهد. اهمیت فلسفیاز دید فرانک، اهمیت ماندگار فیشته در این است که او نشان میدهد خودآگاهی را نمیتوان به رابطهٔ میان دو چیز ــ یعنی ذهن و تصویر ذهن از خودش ــ فروکاست. خودآگاهی بنیادیترین شیوهٔ بودن سوژه است و همهٔ روابط شناختی و عملی بر آن استوارند. جمعبندیدر تفسیر مانفرد فرانک:
جایگاه فلسفیخوانش مانفرد فرانک جایگاه ویژهای در پژوهشهای معاصر دارد، زیرا او میکوشد میان فیشته، ایدهآلیسم آلمانی، پدیدارشناسی و فلسفهٔ ذهن پلی برقرار کند. از نظر او، نوآوری اصلی فیشته نه صرفاً در نظریهٔ شناخت یا اخلاق، بلکه در کشف این نکته است که هر آگاهی، پیش از آنکه دربارهٔ خود بیندیشد، به نحوی بیواسطه از خود آگاه است؛ و همین نکته، بنیان کل نظام Wissenschaftslehre را تشکیل میدهد. تفسیر هفتموین مارتین و تفسیر ساختار هنجاری خودآگاهی در آموزهٔ علم فیشته(Wayne M. Martin's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Wayne M. Martin) مقدمهوین مارتین از مهمترین پژوهشگران معاصر فیشته در جهان انگلیسیزبان است. او میکوشد فیشته را در گفتوگو با فلسفهٔ معاصر، بهویژه فلسفهٔ ذهن، فلسفهٔ کنش و نظریهٔ هنجارمندی (Normativity) بخواند. به نظر مارتین، بسیاری از تفسیرهای پیشین ــ چه آنهایی که بر کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) تأکید میکنند و چه آنهایی که محور را خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) میدانند ــ یک جنبهٔ مهم را کمتر برجسته کردهاند: اینکه خودآگاهی همواره درون شبکهای از قواعد، تعهدها و هنجارها شکل میگیرد. مسئلهٔ بنیادینپرسش اصلی مارتین چنین است: چگونه «من» میتواند خود را به عنوان فاعل یک کنش بشناسد؟ او پاسخ میدهد که این شناخت صرفاً یک رویداد ذهنی نیست، بلکه مستلزم آن است که فاعل خود را در مقام موجودی مسئول، متعهد و پاسخگو درک کند. به همین دلیل، خودآگاهی از آغاز با هنجارمندی (Normativität — Normativity — Normativité) پیوند دارد. من به منزلهٔ فاعلدر خوانش مارتین، من (Ich — I — Moi) را نباید به یک مشاهدهگر منفعل تقلیل داد. «من» همواره فاعل کنش است. اما فاعل بودن فقط به معنای انجام دادن عمل نیست، بلکه به معنای پذیرفتن مسئولیت آن عمل نیز هست. از این رو، خودآگاهی همواره بعدی عملی و هنجاری دارد. کنش بنیادینمارتین کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را لحظهای میداند که در آن، سوژه خود را نه فقط به عنوان موجودی آگاه، بلکه به عنوان فاعلی مسئول تثبیت میکند. کنش بنیادین صرفاً آغاز شناخت نیست؛ آغاز نسبت انسان با قانون، تعهد و مسئولیت نیز هست. آزادیدر تفسیر مارتین، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) را نباید صرفاً توانایی انتخاب دانست. آزادی یعنی توانایی عمل کردن بر اساس دلایلی که فاعل آنها را از آنِ خود میداند. از این رو، آزادی با خودمختاری (Autonomie) و مسئولیت پیوندی جداییناپذیر دارد. جزمنجزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در خوانش مارتین تنها به معنای طبیعت یا جهان نیست. جزمن هر آن چیزی است که در برابر کنش فاعل قرار میگیرد و او را وادار میکند تصمیم بگیرد، داوری کند و مسئولیت انتخاب خود را بپذیرد. در نتیجه، جزمن نه مانع صرف، بلکه زمینهٔ تحقق عاملیت انسانی است. آنشتوسآنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) در تفسیر مارتین، صرفاً یک مقاومت استعلایی نیست. آنشتوس لحظهای است که فاعل درمییابد نمیتواند بدون توجه به واقعیت و بدون پاسخگویی به شرایط عمل کند. از این رو، آنشتوس ساختار هنجاری کنش را نیز آشکار میکند. شناخت و عملمارتین بر وحدت شناخت و عمل تأکید میکند. او معتقد است که شناخت حقیقی همیشه با امکان کنش همراه است و کنش نیز بدون شناخت ممکن نیست. به همین دلیل، تقسیم سنتی میان فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی در نظام فیشته چندان بنیادی نیست. نسبت با حقوق و اخلاقیکی از ویژگیهای برجستهٔ خوانش مارتین این است که او میان Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre و آثار بعدی فیشته دربارهٔ حقوق (Recht — Right — Droit) و اخلاق (Moralität — Morality — Moralité) پیوند برقرار میکند. از دید او، نظریهٔ خودآگاهی در Wissenschaftslehre بنیان نظری همان مفاهیمی است که بعداً در فلسفهٔ حقوق و اخلاق فیشته بسط مییابند. نسبت با مفسران دیگرمارتین با هنریش در اهمیت خودآگاهی همدل است، با لائوت در اهمیت ساختار نظام موافق است و با نویهاوزر در نقش محوری آزادی اشتراک دارد؛ اما میکوشد نشان دهد که همهٔ این عناصر باید در افق هنجارمندی و عاملیت (Agency) فهمیده شوند. از این رو، خوانش او تا حدی پلی میان فیشتهپژوهی کلاسیک و مباحث فلسفهٔ تحلیلی معاصر است. جمعبندیدر تفسیر وین مارتین:
مقایسهٔ هفت مفسر اصلیدر پایان این مجموعه، میتوان تفاوت رویکردها را چنین خلاصه کرد: مفسرمحور اصلی تفسیر دیتر هنریش (Dieter Henrich)خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) و نقد نظریهٔ بازتاب راینهارد لائوت (Reinhard Lauth)کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) و معماری درونی نظام گونتر زولر (Günter Zöller)نسبت فیشته با کانت (Kant) و رادیکالکردن ایدهآلیسم استعلایی فردریک نویهاوزر (Frederick Neuhouser)آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) به عنوان اصل وحدتبخش نظام الکسیس فیلوننکو (Alexis Philonenko)بینهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) و پویایی پایانناپذیر آزادی مانفرد فرانک (Manfred Frank)خودآگاهی پیشاتأملی (präreflexives Selbstbewusstsein — Pre-reflective Self-Consciousness — Conscience de soi pré-réflexive) وین مارتین (Wayne M. Martin)هنجارمندی (Normativität — Normativity — Normativité)، عاملیت و مسئولیت این هفت خوانش، مهمترین رویکردهای معاصر به Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را نمایندگی میکنند. هر یک بر جنبهای متفاوت از نظام فیشته تأکید دارد، اما همگی در این نکته مشترکاند که فلسفهٔ فیشته را باید به صورت یک نظام استعلایی (transzendentales System — Transcendental System — Système transcendantal) و نه مجموعهای از نظریههای پراکنده فهمید. برچسبها: فیشته, تفسیر کتاب, بنیاد کل آموزه علم, فلسفه آلمانی [ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 15:5 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: فیشته, آموزه فراگیر دانش, فلسفه آلمانی, فلسفه ایده آلیسم [ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:10 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: فیشته, آموزه فراگیر دانش, فلسفه آلمانی, فلسفه ایده آلیسم [ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 9:6 ] [ عباس مهیاد ]
با این فصل، شرح فصلبهفصل کتاب Spinoza et le problème de l'expression به پایان رسید. برچسبها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب [ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:12 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب [ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:50 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب [ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:30 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب [ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:9 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب [ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 9:53 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب [ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 9:33 ] [ عباس مهیاد ]
فلسفه چیست و تاریخ اندیشهٔ سیاسی چیست؟این موضوع در ظاهر مقدمهای روششناختی است، اما در واقع کل پروژهٔ طباطبایی را بنیان میگذارد. پرسش اصلی او این است:
پاسخ اولیهٔ او این است که خیر؛ زیرا تاریخ اندیشه، صرفاً تاریخ نویسندگان یا کتابها نیست، بلکه تاریخ مفاهیم است. ۱. تفاوت تاریخ و تاریخ اندیشهطباطبایی معتقد است بیشتر پژوهشهای ایرانی دچار یک اشتباه بنیادیناند. آنان تصور میکنند اگر آثار فارابی، خواجه نظامالملک، غزالی و خواجه نصیر را پشت سر هم معرفی کنند، تاریخ اندیشه نوشتهاند. اما از نظر او: تاریخ اندیشه یعنی مطالعهٔ تحول مفاهیم. برای مثال:
این مفاهیم چگونه پدید آمدهاند؟ چگونه تغییر کردهاند؟ چه نسبتی با یکدیگر پیدا کردهاند؟ ۲. فلسفه سیاسی چیست؟طباطبایی از سنت یونانی آغاز میکند. به نظر او نزد افلاطون و ارسطو: فلسفهٔ سیاسی یعنی
یعنی:
در اینجا سیاست صرفاً مدیریت حکومت نیست. بلکه بخشی از فلسفه است. ۳. سیاست با حکومت تفاوت داردیکی از تأکیدهای مهم طباطبایی همین است. او میگوید: بسیاری تصور میکنند سیاست یعنی:
اما فلسفهٔ سیاسی دربارهٔ اینها نیست. بلکه دربارهٔ بنیان نظری حکومت است. مثلاً: چرا باید حکومت وجود داشته باشد؟ قدرت از کجا مشروع میشود؟ قانون چه نسبتی با عدالت دارد؟ ۴. چرا ایران مسئله است؟طباطبایی از همان آغاز میگوید: ایران فقط یک سرزمین نیست. ایران یک سنت تاریخی است. اگر این سنت فهمیده نشود، نه گذشته فهمیده میشود و نه آینده. ۵. اهمیت مفهوم سنتیکی از مهمترین مفاهیم او "سنت" است. اما سنت برای او به معنای:
نیست. بلکه سنت یعنی: تداوم مفاهیم. مثلاً: اگر مفهوم دولت طی هزار سال ادامه پیدا کند، آنگاه سنت وجود دارد. ۶. چرا اندیشه مهمتر از وقایع است؟فرض کنید: دو جنگ رخ داده است. از نظر مورخ معمولی: این دو جنگ موضوع تحقیق هستند. اما از نظر طباطبایی: باید دید چه اندیشهای این جنگها را ممکن کرده است. ۷. تأثیر هگلدر این گفتاز تأثیر هگل بسیار روشن است. مانند هگل، طباطبایی معتقد است: تاریخ فقط زنجیرهای از حوادث نیست. بلکه حرکت عقل است. بنابراین: باید عقل را در تاریخ جست. نه فقط وقایع را. ۸. تأثیر لئو اشتراوساز اشتراوس نیز ایدهٔ مهمی گرفته است. یعنی: بازگشت به متون اصلی. طباطبایی معتقد است: نباید فارابی را با مفاهیم امروز بخوانیم. باید دید خود فارابی چه مسئلهای داشته است. ۹. نقد تاریخنگاری ایراناو میگوید: در ایران غالباً سه اشتباه رخ داده است. اول شرح حال نویسندگان دوم معرفی کتابها سوم توصیف وقایع اما هیچکدام تاریخ اندیشه نیستند. ۱۰. مفهوم زوالاین فصل زمینهٔ ورود به مهمترین نظریهٔ اوست. او هنوز زوال را اثبات نمیکند. اما مقدماتش را میچیند. میگوید: اگر مفاهیم دیگر تحول پیدا نکنند، اندیشه متوقف میشود. و این همان زوال است. ۱۱. تفاوت ایران و اروپادر اروپا: مفهوم دولت از یونان تا رم تا قرون وسطی تا رنسانس تا هگل پیوسته تغییر کرده است. اما به اعتقاد طباطبایی، در ایران این زنجیره جایی گسسته شده است. ۱۲. چرا فلسفه سیاسی اهمیت دارد؟زیرا بدون آن جامعه فقط حکومت دارد، اما دولت ندارد. قدرت دارد، اما مشروعیت ندارد. قانون دارد، اما نظریهٔ قانون ندارد. جمعبندی:این بخش سه ادعای اساسی را مطرح میکند:
نقد فلسفیاز دیدگاه فلسفهٔ معاصر، مهمترین نقدها به این فصل چنیناند:
این بخش در واقع درآمد به کل پروژهٔ طباطبایی است: او میخواهد نشان دهد که بدون فهم تاریخ تحول مفاهیم سیاسی، نمیتوان از زوال، انحطاط یا امکان نوسازی اندیشهٔ سیاسی در ایران سخن گفت. بحث هایِ دیگر در مبانی اندیشه های سیدجواد طباطبایی۱. مفهوم امتناع اندیشهیکی از مهمترین مفاهیم طباطبایی، که بعداً در آثارش پررنگتر میشود، امتناع اندیشه است. او میان سه وضعیت تفاوت میگذارد:
فقدان اندیشهیعنی هنوز اندیشهای شکل نگرفته است. مثلاً جامعهای که هنوز فلسفه ندارد. ضعف اندیشهاندیشه وجود دارد اما ضعیف است. نوآوری اندک است. اما هنوز تولید فکری ادامه دارد. امتناع اندیشهاین وضعیت از نظر طباطبایی بسیار خطرناکتر است. در اینجا دیگر شرایط تولید نظریه از بین رفته است. افراد کتاب مینویسند. دانشگاه وجود دارد. استاد هم هست. اما اندیشهٔ جدید تولید نمیشود. ۲. چرا اندیشه ممتنع میشود؟طباطبایی چند علت را مطرح میکند. الف) گسستن سنت عقلانیدر اروپا: افلاطون ↓ ارسطو ↓ رواقیان ↓ متفکران مسیحی ↓ ماکیاولی ↓ هابز ↓ لاک ↓ روسو ↓ هگل یک گفتوگوی دوهزارساله برقرار است. اما به اعتقاد طباطبایی، در ایران این گفتوگو متوقف شده است. ب) از میان رفتن مسئلهفلسفه همیشه از مسئله آغاز میشود. وقتی مسئلهای وجود نداشته باشد، فلسفه نیز پایان مییابد. ۳. مفهوم سنتطباطبایی سنت را با گذشته یکی نمیگیرد. گذشته ممکن است مرده باشد. اما سنت زنده است. مثلاً: ارسطو هنوز در فلسفهٔ غرب حضور دارد. بنابراین سنت یعنی گفتوگوی زنده با گذشته. ۴. تقلیدطباطبایی یکی از منتقدان جدی تقلید است. او معتقد است: نه تقلید از گذشته کافی است. نه تقلید از غرب. هر دو مانع اندیشیدناند. ۵. فلسفه چرا جهانی است؟طباطبایی برخلاف برخی روشنفکران معاصر، فلسفه را متعلق به یک فرهنگ خاص نمیداند. او معتقد است: عقل، جهانی است. اما پاسخهای عقل تاریخیاند. ۶. ایران به عنوان مسئلهاو ایران را موضوع احساسات ملی نمیداند. ایران برای او یک مسئلهٔ نظری است. یعنی باید توضیح داد: چگونه این کشور بیش از دو هزار سال دوام آورده است؟ ۷. دولتیکی از مهمترین دغدغههای طباطبایی دولت است. اما نه دولت به معنای حکومت. بلکه دولت به معنای نظم حقوقی پایدار. ۸. قانوناز نظر او دولت بدون قانون ممکن نیست. اما قانون فقط مجموعهٔ مقررات نیست. قانون بیان عقل عمومی است. این برداشت بسیار هگلی است. ۹. نسبت فلسفه و سیاستطباطبایی سیاست را از اخلاق جدا نمیکند. از حقوق هم جدا نمیکند. و از تاریخ نیز جدا نمیکند. به همین دلیل، فلسفهٔ سیاسی نزد او میانرشتهای است. ارزیابی انتقادیدر همین مبانی نیز منتقدان نکاتی را مطرح کردهاند:
این مباحث نشان میدهد که پروژهٔ طباطبایی بیش از آنکه صرفاً توصیفی باشد، یک نظریهٔ کلان دربارهٔ تاریخ اندیشهٔ سیاسی ایران است؛ نظریهای که موافقان و مخالفان فراوانی دارد و همچنان موضوع بحث در فلسفه و علوم انسانی ایران است. برچسبها: سیدجواد طباطبایی, اندیشه ایرانشهری, کتاب های سیدجواد طباطبایی [ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 16:20 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: پل ریکور, هرمنوتیک, کتاب, نمادپردازی شر [ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 2:20 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: پل ریکور, هرمنوتیک, کتاب, فروید و فلسفه [ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 2:10 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: پل ریکور, هرمنوتیک, کتاب, خود همچون دیگری [ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 1:49 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: اسپینوزا, کتاب اخلاق, فلسفه قرن هفدهم, فیلسوفان قرن هفدهم [ چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵ ] [ 1:11 ] [ عباس مهیاد ]
برچسبها: امانوئل لویناس, فلسفه, پدیدارشناسی, آثار لویناس [ جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 12:48 ] [ عباس مهیاد ]
|
||