عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

درختان بادام

«آیا می‌دانید، فونتان، ناپلئون به او گفته بود، که در این جهان بیش از هر چیز چه چیزی را تحسین می‌کنم؟ ناتوانیِ قدرت در بنیان‌گذاشتن چیزی استوار. در جهان فقط دو قدرت وجود دارد: شمشیر و اندیشه. در درازمدت، شمشیر همیشه مغلوب اندیشه می‌شود.»

چنان‌که می‌بینیم، فاتحان نیز گاهی دچار اندوه و ملال می‌شوند. به‌هرحال، باید بهای این همه شکوه بیهوده را تا اندازه‌ای پرداخت.

اما آنچه صد سال پیش دربارهٔ شمشیر حقیقت داشت، امروزه دیگر به همان اندازه دربارهٔ تانک صادق نیست. فاتحان امتیازهایی به دست آورده‌اند و سکوتی مرده و بی‌روح، سال‌ها بر اروپای ازهم‌گسیخته حاکم شده است.

در دوران جنگ‌های زشت و نفرت‌انگیز فلاندر، شاید نقاشان هلندی می‌توانستند خروس‌های حیاط خانه‌هایشان را نقاشی کنند. جنگ صدساله نیز به فراموشی سپرده شد؛ بااین‌حال، دعاهای عارفان سیلزی هنوز در دل برخی انسان‌ها زنده است.

اما امروز اوضاع تغییر کرده است. نقاش و راهب نیز به خدمت نظام فراخوانده شده‌اند: ما با این جهان هم‌سرنوشتیم.

اندیشه آن اطمینان شاهانه‌ای را که فاتحان زمانی برایش قائل بودند، از دست داده است؛ اکنون، چون نمی‌داند چگونه قدرت را مهار کند، نیروی خود را صرف نفرین‌کردن آن می‌کند.

انسان‌های نیک‌نیت می‌گویند این وضع بد است.

ما نمی‌دانیم که آیا واقعاً بد است یا نه؛ اما می‌دانیم که چنین وضعی وجود دارد. نتیجه آن است که باید راهی برای کنارآمدن با آن پیدا کنیم.

در این صورت، کافی است بدانیم چه می‌خواهیم.

و آنچه ما دقیقاً می‌خواهیم این است که دیگر هرگز در برابر شمشیر سر خم نکنیم و هرگز به قدرتی که در خدمت اندیشه قرار نمی‌گیرد، حقانیت نبخشیم.

این کار، بی‌تردید، وظیفه‌ای است که پایانی ندارد. اما ما اینجاییم تا آن را ادامه دهیم.

من آن‌قدر به عقل و خرد باور ندارم که به پیشرفت ایمان بیاورم یا با هیچ فلسفه‌ای از تاریخ موافق باشم. بااین‌حال، دست‌کم باور دارم که انسان‌ها هرگز از پیشرفت در شناخت سرنوشت خود بازنایستاده‌اند.

ما از وضعیت انسانی خود فراتر نرفته‌ایم، اما آن را بهتر می‌شناسیم.

می‌دانیم که در دل تناقض زندگی می‌کنیم؛ بااین‌حال، باید این تناقض را نپذیریم و برای کاهش آن هر کاری از دستمان برمی‌آید انجام دهیم.

وظیفهٔ انسانی ما یافتن چند اصل و عبارت روشن است که اضطراب بی‌پایان روح‌های آزاد را آرام کند.

باید آنچه را از هم گسیخته است دوباره بدوزیم؛ باید عدالت را در جهانی که آشکارا ناعادلانه است، قابل‌تصور کنیم؛ و باید خوشبختی را برای مردمانی معنادار سازیم که بدبختیِ این قرن آنان را مسموم کرده است.

طبیعتاً، این وظیفه‌ای فرابشری است.

اما ما کارهایی را فرابشری می‌نامیم که انسان‌ها برای به انجام رساندنشان به زمانی طولانی نیاز دارند؛ همین و بس.

پس باید بدانیم چه می‌خواهیم و در وفاداری به اندیشه استوار بمانیم؛ حتی اگر قدرت برای فریفتن ما، چهرهٔ یک اندیشه یا آسایش و رفاه را به خود بگیرد.

نخستین کار این است که ناامید نشویم.

به کسانی که پیوسته فریاد می‌زنند دنیا به پایان رسیده است، بیش از اندازه گوش ندهیم.

تمدن‌ها به این آسانی نمی‌میرند و حتی اگر این جهان قرار باشد فروبپاشد، جهان‌های دیگری پیش از آن فرو خواهند ریخت.

درست است که در عصری تراژیک زندگی می‌کنیم؛ اما افراد بسیاری امر تراژیک را با ناامیدی اشتباه می‌گیرند.

لارنس می‌گفت:

«امر تراژیک باید مانند لگدی محکم به بدبختی باشد.»

این اندیشه‌ای سالم است که می‌توان بی‌درنگ به کار بست.

امروزه چیزهای بسیاری وجود دارند که سزاوار چنین لگدی‌اند.

زمانی که در الجزیره زندگی می‌کردم، زمستان را همواره با صبر و شکیبایی پشت سر می‌گذاشتم، زیرا می‌دانستم که در یک شب، فقط در یک شب سرد و زلال ماه فوریه، درختان بادام در درهٔ کنسول‌ها با گل‌های سفید پوشیده خواهند شد.

سپس از دیدن این برفِ شکننده شگفت‌زده می‌شدم؛ برفی که در برابر تمام باران‌ها و باد دریا مقاومت می‌کرد.

بااین‌حال، هر سال این شکوفه‌ها به اندازهٔ لازم دوام می‌آوردند تا میوه آماده شود.

این یک نماد نیست.

ما خوشبختی خود را با نمادها به دست نخواهیم آورد. برای این کار، جدیت بیشتری لازم است.

من فقط می‌خواهم بگویم که گاهی، هنگامی که سنگینی زندگی در این اروپایی که هنوز سراسر از بدبختی خویش انباشته است بیش از اندازه می‌شود، به سوی سرزمین‌های درخشانی بازمی‌گردم که بسیاری از نیروهایشان هنوز دست‌نخورده باقی مانده‌اند.

من این سرزمین‌ها را به‌اندازه‌ای می‌شناسم که بدانم سرزمین‌های برگزیده‌ای هستند؛ جاهایی که در آن‌ها تأمل و شجاعت می‌توانند به تعادل برسند.

اندیشیدن به نمونهٔ آن‌ها به من می‌آموزد که اگر می‌خواهیم اندیشه را نجات دهیم، باید از فضیلت‌های ناله‌کننده و سوگوارش چشم بپوشیم و نیرو و شکوه آن را بستاییم.

این جهان از بدبختی مسموم شده است و به نظر می‌رسد از این وضعیت لذت می‌برد.

تمام وجودش تسلیم آن بیماری‌ای شده است که نیچه آن را «روح سنگینی» می‌نامید.

ما نباید در این بیماری دست داشته باشیم.

گریه‌کردن برای اندیشه بیهوده است؛ کافی است برای آن کار کنیم.

اما فضیلت‌های پیروزمندانهٔ اندیشه کجا هستند؟

همان نیچه این فضیلت‌ها را برشمرده است؛ فضیلت‌هایی که دشمنان مرگبار روح سنگینی‌اند.

از نظر او، این فضیلت‌ها عبارت‌اند از: استواری شخصیت، ذوق، جهان‌دیدگی و آشنایی با جهان، خوشبختی کلاسیک، غرور سخت و استوار، و خویشتن‌داری سرد و سادهٔ فرزانه.

این فضیلت‌ها امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری‌اند و هرکس می‌تواند آن فضیلتی را برگزیند که با او سازگار است.

بااین‌حال، در برابر عظمت نبردی که درگیر آن هستیم، نباید استواری شخصیت را فراموش کنیم.

من از آن نوع استواری سخن نمی‌گویم که در سخنرانی‌های انتخاباتی با اخم‌کردن و تهدید همراه است؛ بلکه از استواری‌ای سخن می‌گویم که به نیروی سفیدی و شیرهٔ حیات، در برابر تمام بادهای دریا مقاومت می‌کند.

این همان استواری‌ای است که در زمستان جهان، میوه را آماده خواهد کرد.

(۱۹۴۰)

به نظر می‌رسید تا زمانی که چیزی وجود نداشته باشد که در برابر الوهیت بایستد، چیزی از آن کم است.

— لوسیان، «پرومتئوس در قفقاز»

تابستان

پرومتئوس در دوزخ

پرومتئوس برای انسان امروز چه معنایی دارد؟ بی‌شک می‌توان گفت این شورشی که در برابر خدایان ایستاد، الگوی انسان معاصر است و اعتراضی که هزاران سال پیش در بیابان‌های سکیتا سر برآورد، امروز در تکانه‌ای تاریخی به پایان می‌رسد که نظیری برای آن وجود ندارد. اما در همان حال، چیزی به ما می‌گوید که این ستمدیده همچنان در میان ما زیر شکنجه است و ما هنوز گوشمان به فریاد عظیم شورش انسانی که او به‌تنهایی ندای آغازش را سر داد، بدهکار است.

انسان امروز، در حقیقت، همان انسانی است که توده‌های عظیم و بی‌شماری از او بر پهنهٔ تنگ این زمین رنج می‌کشند؛ انسانی محروم از آتش و خوراک، که برایش آزادی چیزی جز تجملی نیست که می‌توان آن را به زمانی دیگر موکول کرد. برای این انسان، هنوز فقط سخن از آن است که اندکی بیشتر رنج بکشد؛ همان‌گونه که دربارهٔ آزادی و واپسین گواهان آن نیز چیزی جز این نمی‌توان گفت که اندکی بیشتر از میان بروند.

اما پرومتئوس قهرمانی است که انسان‌ها را آن‌قدر دوست داشت که هم آتش و آزادی را به آنان بخشید و هم فنون و هنرها را. بشریت امروز فقط به فنون نیاز دارد و جز آن به چیزی نمی‌اندیشد. این بشریت در ماشین‌هایش شورش می‌کند و هنر و هر آنچه هنر مستلزم آن است را مانع و نشانه‌ای از بندگی می‌پندارد. حال آنکه ویژگی پرومتئوس درست در این است که نمی‌تواند ماشین را از هنر جدا کند. او بر این باور است که می‌توان هم‌زمان جسم‌ها و جان‌ها را آزاد کرد. انسان امروز معتقد است که نخست باید جسم را آزاد ساخت، حتی اگر در این میان روح موقتاً بمیرد.

اما آیا روح می‌تواند موقتاً بمیرد؟ حقیقت این است که اگر پرومتئوس بازمی‌گشت، انسان‌های امروز همان کاری را با او می‌کردند که خدایان آن روزگار کردند: او را به صخره میخکوب می‌کردند، آن هم به نام همان انسان‌گرایی‌ای که او نخستین نمادش بود. صداهای دشمنانه‌ای که آن‌گاه به قهرمان شکست‌خورده ناسزا می‌گفتند، همان صداهایی بودند که در آستانهٔ تراژدی آیسخولوس طنین‌انداز می‌شوند: صدای زور و خشونت.

آیا من تسلیم زمانهٔ خسیس، درختان برهنه و زمستان جهان شده‌ام؟ اما همین حسرت نور، حق را به من می‌دهد؛ زیرا از جهانی دیگر، از میهن راستینم، با من سخن می‌گوید. آیا این حسرت هنوز برای شماری از انسان‌ها معنایی دارد؟

در سالی که جنگ آغاز شد، قرار بود سوار کشتی شوم و سفر اودیسئوس را از نو طی کنم. در آن روزگار، حتی جوانی فقیر نیز می‌توانست رؤیای باشکوه پیمودن دریا را در سر بپروراند تا به استقبال نور برود. اما من نیز مانند دیگران رفتار کردم. سوار کشتی نشدم. در صفی ایستادم که جلوی دروازهٔ گشودهٔ دوزخ، پا بر زمین می‌کوبید و بی‌قرار بود. اندک‌اندک وارد آن شدیم. و با نخستین فریاد بی‌گناهیِ به‌قتل‌رسیده، دروازه پشت سرمان به هم کوبیده شد. در دوزخ بودیم و دیگر هرگز از آن بیرون نیامدیم.

شش سال طولانی است که می‌کوشیم خود را با آن سازگار کنیم. شبح‌های گرم و دلپذیر جزایر سعادت دیگر فقط در ژرفای سال‌های طولانی دیگری به سراغمان می‌آیند؛ سال‌هایی که هنوز در پیش‌اند و بی‌آتش و بی‌آفتاب خواهند بود.

در این اروپای نمناک و سیاه، چگونه می‌توان با لرزشی آمیخته به حسرت و همدلی‌ای دشوار، فریاد شاتوبریان پیر را نشنید؛ همان فریادی که خطاب به آمپر، هنگام عزیمت او به یونان، برآورد:

«نه برگی از درختان زیتونی را که من دیده‌ام بازخواهید یافت و نه دانه‌ای از انگورهایی را که در آتیک دیده‌ام. حتی برای علف‌های روزگار خودم نیز افسوس می‌خورم. نیروی آن را نداشتم که حتی یک بوتهٔ خلنگ را زنده نگه دارم.»

ما نیز، با آنکه خونمان هنوز جوان است، در پیری هولناک واپسین قرن فرو رفته‌ایم و گاه برای علف‌های همهٔ روزگاران حسرت می‌خوریم؛ برای برگ درخت زیتونی که دیگر نخواهیم رفت تا صرفاً برای خودش تماشایش کنیم، و برای انگورهای آزادی.

انسان همه‌جا حضور دارد؛ همه‌جا فریادهای اوست، درد اوست و تهدیدهایش. در میان این همه موجودی که گرد هم آمده‌اند، دیگر جایی برای جیرجیرک‌ها باقی نمانده است. تاریخ زمینی سترون است که در آن بوتهٔ خلنگ نمی‌روید.

بااین‌حال، انسان امروز تاریخ را برگزیده است و نه می‌توانست و نه باید از آن روی برمی‌گرداند. اما به‌جای آنکه تاریخ را به بند خود درآورد، هر روز اندکی بیشتر می‌پذیرد که خود بردهٔ آن شود. اینجاست که به پرومتئوس خیانت می‌کند؛ به آن پسرِ «اندیشه‌های جسور و دلِ سبک‌بار».

اینجاست که دوباره به همان فلاکت انسان‌هایی بازمی‌گردد که پرومتئوس می‌خواست نجاتشان دهد:

«می‌دیدند، بی‌آنکه ببینند؛ می‌شنیدند، بی‌آنکه بشنوند؛ همچون پیکرهای رؤیاها...»

آری، کافی است شبی در پرووانس باشد، تپه‌ای کامل و بی‌نقص، و بوی نمک در هوا بپیچد، تا دریابیم که هنوز همه‌چیز در انتظار انجام‌شدن است. باید آتش را از نو اختراع کنیم و پیشه‌ها را دوباره برپا سازیم تا گرسنگی جسم را فروبنشانیم. آتیک، آزادی و فصل برداشت انگورهایش، و نانِ روح، برای بعد خواهند ماند.

در برابر این وضع چه می‌توانیم بکنیم، جز آنکه به خودمان فریاد بزنیم: «آن‌ها دیگر هرگز وجود نخواهند داشت، یا اگر وجود داشته باشند، برای دیگران خواهند بود»؛ و هر کاری را که لازم است انجام دهیم تا دست‌کم آن دیگران از این موهبت‌ها محروم نمانند؟

ما که این حقیقت را با درد احساس می‌کنیم و بااین‌حال می‌کوشیم بی‌تلخی آن را بپذیریم، آیا از زمانه عقب افتاده‌ایم یا از آن پیش افتاده‌ایم؟ و آیا نیروی آن را خواهیم داشت که بوته‌های خلنگ را دوباره زنده کنیم؟

در برابر این پرسشی که در دل این قرن سر برمی‌آورد، می‌توان پاسخ پرومتئوس را تصور کرد. در حقیقت، او پاسخ را پیش‌تر گفته است:

«ای فانیان، من اصلاح و جبران را به شما وعده می‌دهم، اگر آن‌قدر ماهر، درستکار و نیرومند باشید که آن‌ها را به دست خود به انجام رسانید.»

پس اگر نجات واقعاً در دست‌های ماست، من در پاسخ به پرسش این قرن، به سبب آن نیروی سنجیده و آن شجاعت آگاهانه‌ای که هنوز در برخی انسان‌هایی که می‌شناسم احساس می‌کنم، پاسخ مثبت می‌دهم.

پرومتئوس فریاد می‌زند: «ای عدالت، ای مادر من، می‌بینی که با من چه می‌کنند و چه رنجی به من می‌رسانند.»

و هرمس قهرمان را به تمسخر می‌گیرد:

«شگفت‌زده‌ام که تو، با آنکه پیشگو هستی، شکنجه‌ای را که تحمل می‌کنی از پیش ندیده بودی.»

شورشی پاسخ می‌دهد: «می‌دانستم.»

انسان‌هایی که از آنان سخن می‌گویم نیز فرزندان عدالت‌اند. آنان هم از مصیبت همگان رنج می‌برند و این رنج را آگاهانه تحمل می‌کنند. آنان به‌درستی می‌دانند که عدالتِ کور وجود ندارد؛ تاریخ بی‌چشم است و بنابراین باید عدالت آن را کنار زد و تا آنجا که ممکن است، عدالتی را جایگزینش کرد که روح و خرد در نظر می‌گیرند. اینجاست که پرومتئوس بار دیگر به قرن ما بازمی‌گردد.

اسطوره‌ها به‌خودی‌خود زندگی ندارند. آن‌ها منتظرند تا ما به آن‌ها جسم و جان ببخشیم. کافی است تنها یک انسان در جهان به ندایشان پاسخ دهد؛ آن‌گاه شیرهٔ حیات‌بخش و دست‌نخوردهٔ خود را به ما عرضه می‌کنند.

ما باید این اسطوره را حفظ کنیم و نگذاریم خوابش مرگبار باشد، تا رستاخیزش امکان‌پذیر شود. گاهی تردید می‌کنم که آیا نجات انسان امروز اصلاً ممکن است. اما هنوز می‌توان فرزندان این انسان را، هم از نظر جسم و هم از نظر روح، نجات داد. هنوز می‌توان فرصت‌های خوشبختی و زیبایی را هم‌زمان در اختیارشان گذاشت.

اگر ناچار باشیم به زندگی بدون زیبایی و آزادی‌ای که زیبایی معنایش را در خود دارد تن دهیم، اسطورهٔ پرومتئوس یکی از آن چیزهایی است که به ما یادآوری می‌کند هرگونه ناقص‌کردن انسان فقط می‌تواند موقتی باشد؛ و اگر انسان را به‌تمامی خدمت نکنیم، در واقع هیچ خدمتی به او نکرده‌ایم.

اگر انسان هم نان می‌خواهد و هم بوتهٔ خلنگ، و اگر درست است که نان ضروری‌تر است، پس بیاموزیم که خاطرهٔ بوتهٔ خلنگ را حفظ کنیم.

در تاریک‌ترین قلب تاریخ، انسان‌های پرومتئوس، بی‌آنکه دست از کار سخت خود بکشند، نگاهشان را به زمین و به علفی می‌دوزند که هرگز از روییدن خسته نمی‌شود.

قهرمانِ در زنجیر، در میان آذرخش و تندر خدایان، ایمان آرام خود به انسان را حفظ می‌کند. از همین رو، از صخره‌ای که به آن بسته شده سخت‌جان‌تر است و از کرکسی که او را می‌درد، شکیباتر.

آنچه برای ما معنا دارد، بیش از شورش علیه خدایان، همین پایداری طولانی و سرسختانه است؛ و نیز این ارادهٔ ستایش‌برانگیز که هیچ‌چیز را از هیچ‌چیز جدا نکند و هیچ‌چیز را از دایرهٔ خود بیرون نگذارد؛ اراده‌ای که همواره قلب رنج‌کشیدهٔ انسان‌ها را با بهارهای جهان آشتی داده است و باز هم آشتی خواهد داد.

(۱۹۴۶)

تابستان

راهنمای کوچکی برای شهرهای بی‌گذشته

لطافت الجزیره بیشتر ایتالیایی است. درخشش بی‌رحمانهٔ وهران چیزی اسپانیایی در خود دارد. قسنطینه که بر فراز صخره‌ای بالای تنگه‌های رومل نشسته است، آدم را به یاد تولدو می‌اندازد. اما اسپانیا و ایتالیا سرشار از خاطره‌ها، آثار هنری و بقایای تاریخیِ نمونه‌وارند. تولدو هم ال گرکو و بارس را داشته است.

ولی شهرهایی که من از آن‌ها سخن می‌گویم، برعکس، شهرهایی بی‌گذشته‌اند. بنابراین شهرهایی‌اند بی‌دلبستگی به گذشته و بی‌حسرت و اندوهی نوستالژیک. در ساعت‌های ملال، یعنی هنگام خواب نیمروز، اندوه در آن‌ها بی‌رحم و عاری از هرگونه حسرت است. اما در روشنایی صبح‌ها یا در شکوه طبیعی شب‌ها، شادی هیچ لطافتی ندارد.

این شهرها چیزی برای تأمل عرضه نمی‌کنند و همه‌چیز را به شور و احساس واگذار می‌کنند. نه برای خردمندی ساخته شده‌اند و نه برای ظرافت‌های ذوق. بارس و کسانی مانند او در این شهرها خرد و له می‌شدند.

مسافرانی که در شور و هیجان دیگران سفر می‌کنند، ذهن‌های بیش از حد عصبی، زیبایی‌پرستان و تازه‌عروس‌ودامادها چیزی از سفر به الجزایر به دست نمی‌آورند. و جز در صورت داشتن رسالتی مطلق، نمی‌توان به کسی توصیه کرد که برای همیشه در آنجا اقامت کند.

گاهی در پاریس، وقتی کسانی که برایشان احترام قائلم دربارهٔ الجزایر از من می‌پرسند، دلم می‌خواهد فریاد بزنم: «به آنجا نروید!» این شوخی بخشی از حقیقت را در خود دارد. زیرا خوب می‌دانم آن‌ها چه انتظاری از آنجا دارند و می‌دانم که به آنچه می‌خواهند، دست نخواهند یافت.

در همان حال، از افسون‌ها و قدرت پنهانی این سرزمین نیز آگاهم؛ از شیوهٔ زیرکانه و آرامی که با آن کسانی را که مدتی در آن درنگ می‌کنند، در خود نگه می‌دارد، بی‌حرکتشان می‌کند، نخست پرسش‌هایشان را از آنان می‌گیرد و سرانجام در زندگی روزمره به خوابشان می‌برد.

کشف این نور، که چنان درخشان است که به سیاه‌وسفیدی بدل می‌شود، در آغاز حالتی خفه‌کننده دارد. خود را به آن می‌سپارید، در آن جاگیر می‌شوید و سپس درمی‌یابید که این شکوهِ بیش از اندازه و طولانی، چیزی به روح نمی‌بخشد و صرفاً لذتی بی‌حدومرز است.

آن‌گاه می‌خواهید به سوی روح و اندیشه بازگردید. اما مردمان این سرزمین ــ و نیروی آنان نیز در همین است ــ ظاهراً قلبی بزرگ‌تر از ذهن و اندیشه دارند. می‌توانند دوست شما باشند ــ و چه دوستانی! ــ اما محرم اسرارتان نخواهند شد.

شاید در پاریس، شهری که در آن روح و احساس را چنین بی‌دریغ خرج می‌کنند و آبِ دردِدل‌ها بی‌وقفه و آرام در میان فواره‌ها، مجسمه‌ها و باغ‌ها جاری است، این ویژگی هولناک به نظر برسد.

این سرزمین بیش از هر جای دیگر به اسپانیا شباهت دارد. اما اسپانیا، اگر سنت و میراث تاریخی نداشت، چیزی جز بیابانی زیبا نبود. و جز کسانی که تصادفِ تولد آنان را به آنجا آورده است، فقط گروهی خاص از انسان‌ها می‌توانند به اقامت همیشگی در بیابان بیندیشند.

از آنجا که من در این بیابان به دنیا آمده‌ام، در هر حال نمی‌توانم مانند یک بازدیدکننده درباره‌اش حرف بزنم. مگر کسی فهرستی از جذابیت‌های زنی را تهیه می‌کند که عمیقاً دوستش دارد؟ نه؛ اگر اجازه داشته باشم چنین بگویم، آدم او را یک‌جا و با همهٔ وجود دوست دارد، هرچند یکی دو لحظهٔ دقیقِ دلباختگی نیز وجود دارد که به اخمی محبوب یا شیوه‌ای خاص از تکان دادن سر مربوط می‌شود.

رابطهٔ من با الجزایر نیز چنین بوده است: پیوندی طولانی که بی‌تردید هرگز پایان نخواهد یافت و مانع می‌شود که بتوانم درباره‌اش کاملاً روشن‌بین باشم. بااین‌همه، اگر به اندازهٔ کافی دقیق و پیگیر باشیم، می‌توانیم تا حدی و به‌اصطلاح در ذهن و به شکلی انتزاعی، جزئیات آنچه را در محبوب خود دوست داریم از هم جدا کنیم. من در اینجا می‌توانم همین تمرینِ به‌ظاهر مدرسه‌ای را دربارهٔ الجزایر انجام دهم.

نخست از همه، جوانی در آنجا زیباست؛ اعراب، البته، و سپس دیگران. فرانسوی‌های الجزایر مردمانی دورگه‌اند که از آمیزش‌های پیش‌بینی‌ناپذیر پدید آمده‌اند. اسپانیایی‌ها و آلزاسی‌ها، ایتالیایی‌ها، مالتی‌ها، یهودیان و سرانجام یونانیان در آنجا به هم رسیده‌اند. این آمیزش‌های ناگهانی، همانند آنچه در آمریکا رخ داده، نتایج خوشایندی به بار آورده‌اند.

وقتی در الجزیره قدم می‌زنید، به مچ دست زنان و مردان جوان نگاه کنید و سپس به کسانی بیندیشید که در متروی پاریس می‌بینید.

مسافری که هنوز جوان است، همچنین درمی‌یابد که زنان آنجا زیبا هستند. بهترین مکان برای پی‌بردن به این موضوع، تراس کافهٔ دانشکده‌ها در خیابان میشلهٔ الجزیره است؛ به شرط آنکه یک صبح یکشنبه در ماه آوریل به آنجا بروید.

گروه‌های بزرگی از زنان جوان، با صندل‌هایی بر پا و لباس‌هایی سبک و رنگارنگ، در خیابان بالا و پایین می‌روند. می‌توان بی‌هیچ شرم و خجالت کاذبی تحسینشان کرد؛ آن‌ها خودشان برای همین آمده‌اند.

در وهران، بار سینترا در بلوار گالیِنی نیز جای خوبی برای تماشا کردن است. در قسنطینه هم همیشه می‌توان اطراف کیوسک موسیقی قدم زد. اما چون دریا صدها کیلومتر با این شهر فاصله دارد، شاید چیزی در موجوداتی که آنجا می‌بینیم کم باشد. در مجموع، قسنطینه به سبب موقعیت جغرافیایی‌اش جذابیت کمتری دارد، اما کیفیت ملال در آن ظریف‌تر است.

اگر مسافر در تابستان برسد، نخستین کاری که باید بکند، بدیهی است که رفتن به ساحل‌های اطراف شهرهاست. در آنجا همان جوانان را خواهد دید، اما درخشان‌تر، چون لباس کمتری بر تن دارند. آفتاب در آن هنگام چشمانی خواب‌آلود به آنان می‌بخشد، چشمان جانوران بزرگ. از این نظر، ساحل‌های وهران زیباترند، زیرا هم طبیعت و هم زنان در آنجا وحشی‌ترند.

از نظر چشم‌اندازهای دیدنی، الجزیره شهری عربی دارد، وهران روستایی سیاه‌پوست‌نشین و محله‌ای اسپانیایی، و قسنطینه محله‌ای یهودی‌نشین. الجزیره رشته‌ای طولانی از بلوارها در امتداد دریا دارد؛ باید شب‌ها در آن‌ها قدم زد. وهران درختان کمی دارد، اما زیباترین سنگ‌های جهان را در خود جای داده است. قسنطینه پلی معلق دارد که مردم روی آن عکس می‌گیرند. در روزهای بادخیز، پل بر فراز تنگه‌های عمیق رومل تاب می‌خورد و آدم در آنجا احساس خطر می‌کند.

به مسافر حساس توصیه می‌کنم اگر به الجزیره رفت، زیر طاق‌های بندر عرق انیسون بنوشد؛ صبح‌ها در ماهی‌فروشیِ بندر ماهی تازه‌ای بخورد که روی اجاق‌های زغالی کباب شده است؛ به کافه‌ای کوچک در خیابان لیر برود و به موسیقی عربی گوش بسپارد ــ نام آن کافه را فراموش کرده‌ام ــ؛ ساعت شش عصر، در پای مجسمهٔ دوک اورلئان در میدان حکومت، روی زمین بنشیند؛ نه به خاطر دوک، بلکه چون مردم از آنجا می‌گذرند و آدم در آنجا احساس خوبی دارد.

همچنین توصیه می‌کنم برای ناهار به رستوران پادوانی برود؛ جایی شبیه سالن رقصی بر پایه‌های چوبی، در کنار دریا، که زندگی در آن همیشه آسان است. گورستان‌های عربی را ببیند؛ نخست برای یافتن آرامش و زیبایی در آن‌ها، و سپس برای آنکه ارزش واقعی شهرک‌های نفرت‌انگیزی را دریابد که ما مردگانمان را در آن‌ها انبار می‌کنیم.

و سرانجام، در خیابان بوشر، در قصبه، سیگاری دود کند؛ در میان طحال‌ها، جگرها، روده‌بندها و ریه‌های خون‌آلودی که از هر سو آویزان‌اند و خون از آن‌ها می‌چکد. سیگار کشیدن در آنجا ضروری است، زیرا این قرون وسطای زنده بوی تندی دارد.

در باقی موارد، باید وقتی در وهران هستید، بلد باشید از الجزیره بد بگویید؛ و برتری تجاری بندر وهران را به رخ بکشید. وقتی در الجزیره هستید، وهران را مسخره کنید و بی‌هیچ قیدوشرطی بپذیرید که وهرانی‌ها «زندگی کردن بلد نیستند». و در هر موقعیتی، با فروتنی برتری الجزایر را بر فرانسهٔ اروپایی تصدیق کنید.

پس از این امتیازدادن‌ها، فرصت خواهید یافت که برتری واقعی الجزایری را بر فرانسوی دریابید؛ یعنی سخاوت بی‌حدومرز و مهمان‌نوازی طبیعی او را.

و شاید همین‌جا بتوانم به تمام این طعنه‌ها پایان دهم. به هر حال، بهترین راه سخن گفتن از چیزی که دوستش داریم، این است که سبک و بی‌تکلف درباره‌اش حرف بزنیم. وقتی پای الجزایر در میان است، همیشه می‌ترسم بر آن سیمِ درونی‌ای انگشت بگذارم که در وجود من با آن هم‌طنین است و آواز نابینا و عمیقش را می‌شناسم.

بااین‌حال، دست‌کم می‌توانم بگویم که الجزایر میهن راستین من است و در هر نقطه‌ای از جهان که باشم، پسران این سرزمین و برادران خود را از خندهٔ دوستانه‌ای که با دیدنشان در وجودم می‌جوشد، بازمی‌شناسم.

آری، آنچه در شهرهای الجزایر دوست دارم، از مردمانی که در آن‌ها زندگی می‌کنند جداشدنی نیست. به همین دلیل ترجیح می‌دهم در آن شهرها در ساعتی از غروب حضور داشته باشم که اداره‌ها و خانه‌ها جمعیتی پرهیاهو را به خیابان‌های هنوز تاریک سرازیر می‌کنند؛ جمعیتی که سرانجام همچون رودی به سوی بلوارهای کنار دریا روان می‌شود و کم‌کم سکوت می‌کند، تا آنجا که شب فرامی‌رسد و نورهای آسمان، فانوس‌های دریاییِ خلیج و چراغ‌های شهر، اندک‌اندک در تپشی مبهم و یگانه به هم می‌پیوندند.

در آن هنگام، تمام یک ملت در کنار آب به سکوت و تأمل فرومی‌رود و از دل جمعیت، هزاران تنهایی سر برمی‌آورد. آن‌گاه شب‌های بزرگ آفریقا آغاز می‌شوند؛ تبعیدی شاهانه، و شور و شوقی نومیدانه که در انتظار مسافر تنهاست...

نه، به‌راستی، اگر قلبتان گرم و مشتاق نیست و روحتان همچون جانوری نحیف و بی‌چیز است، به آنجا نروید! اما برای کسانی که شکاف دردناک میان آری و نه، میان نیمروز و نیمه‌شب، میان شورش و عشق را می‌شناسند؛ برای کسانی که سرانجام آتش‌هایی را دوست دارند که در برابر دریا افروخته می‌شوند، در آنجا شعله‌ای در انتظارشان است.

(۱۹۴۷)

تابستان

تبعید هلن

مدیترانه تراژدیِ آفتابیِ خاص خود را دارد؛ تراژدی‌ای که با تراژدی مه و تیرگی یکی نیست. بعضی غروب‌ها، بر فراز دریا و در پای کوه‌ها، شب بر انحنای کامل خلیجی کوچک فرومی‌افتد و از آب‌های خاموش، نوعی کمالِ آمیخته به اضطراب سر برمی‌آورد.

در چنین مکان‌هایی می‌توان فهمید که اگر یونانیان به نومیدی رسیده‌اند، این نومیدی همواره از مسیر زیبایی بوده است؛ از راه آنچه در زیبایی خفقان‌آور است. در این بدبختیِ زرین، تراژدی به اوج خود می‌رسد. زمانهٔ ما، برعکس، نومیدی خود را در زشتی و تکانه‌های هولناک پرورش داده است. از همین رو، اروپا نفرت‌انگیز می‌بود، اگر درد و رنج هرگز می‌توانست نفرت‌انگیز باشد.

ما زیبایی را به تبعید رانده‌ایم؛ یونانیان برای دفاع از آن سلاح به دست گرفتند. این نخستین تفاوت ماست، اما ریشه‌اش به گذشته‌ای دور می‌رسد.

اندیشهٔ یونانی همواره به ایدهٔ حد و مرز پناه برده است. نه امر مقدس را تا نهایت پیش رانده و نه عقل را؛ زیرا هیچ‌یک را انکار نکرده است، نه امر مقدس را و نه عقل را. برای هر چیز سهمی قائل شده و سایه را با نور متعادل کرده است.

اما اروپای ما که برای تسخیر کلیت به راه افتاده، زادهٔ افراط و بی‌اندازگی است. زیبایی را انکار می‌کند، همان‌گونه که هر چیزی را که ستایشش نکند، انکار می‌کند. و هرچند به شیوه‌های گوناگون، فقط یک چیز را می‌ستاید: فرمانروایی آیندهٔ عقل را.

در جنون خود، مرزهای ابدی را عقب می‌راند و همان دم، اِرینی‌های تیره و تار بر او فرود می‌آیند و پاره‌پاره‌اش می‌کنند. نِمِسیس، الههٔ اندازه و اعتدال، نه الههٔ انتقام، بیدار است. هر کس از حد بگذرد، به دست او بی‌رحمانه مجازات می‌شود.

یونانیانی که قرن‌ها دربارهٔ معنای عدالت اندیشیده‌اند، نمی‌توانستند هیچ درکی از تصور ما دربارهٔ عدالت داشته باشند. از نظر آنان، انصاف مستلزم رعایت حد و مرز بود؛ حال آنکه سراسر قارهٔ ما در جست‌وجوی عدالتی می‌لرزد که می‌خواهد مطلق و تمام‌عیار باشد.

هراکلیتوس، در سپیده‌دم اندیشهٔ یونانی، از پیش تصور می‌کرد که عدالت حتی بر جهان مادی نیز حد و مرز می‌گذارد:

«خورشید از حدود خود تجاوز نخواهد کرد؛ وگرنه اِرینی‌ها، که نگهبان عدالت‌اند، او را خواهند یافت.»

ما که جهان و ذهن را از مدار خود خارج کرده‌ایم، به این تهدید می‌خندیم. در آسمانی که از مستی می‌لرزد، هر خورشیدی را که بخواهیم روشن می‌کنیم. بااین‌همه، حد و مرزها وجود دارند و ما این را می‌دانیم.

در اوج جنون‌هایمان، رؤیای تعادلی را در سر می‌پرورانیم که پشت سر گذاشته‌ایم و ساده‌دلانه گمان می‌کنیم در پایان خطاهایمان دوباره به آن دست خواهیم یافت. این خودبزرگ‌بینیِ کودکانه توجیه می‌کند که چرا ملت‌هایی کودک‌صفت، که وارث جنون‌های ما هستند، امروز تاریخمان را هدایت می‌کنند.

قطعه‌ای دیگر که به همان هراکلیتوس نسبت داده می‌شود، به‌سادگی می‌گوید: «خودبزرگ‌بینی، پس‌رویِ پیشرفت است.»

و قرن‌ها پس از آن فیلسوف اهل اِفِسوس، سقراط در برابر تهدید محکومیت به مرگ، هیچ برتری دیگری برای خود قائل نبود، جز این: آنچه را نمی‌دانست، وانمود نمی‌کرد که می‌داند.

زندگی و اندیشهٔ نمونه‌وارترین انسان‌های آن قرون، با اعترافی سرافرازانه به نادانی پایان می‌یابد. ما با فراموش کردن این حقیقت، مردانگی خود را نیز فراموش کرده‌ایم. قدرتی را ترجیح داده‌ایم که ادای عظمت را درمی‌آورد؛ نخست اسکندر و سپس فاتحان رومی را، که نویسندگان کتاب‌های درسی‌مان با فرومایگیِ روحیِ بی‌همتا به ما می‌آموزند تحسینشان کنیم.

ما نیز به نوبهٔ خود فتوحات کردیم، مرزها را جابه‌جا ساختیم و بر آسمان و زمین مسلط شدیم. عقل ما خلأ آفرید. اکنون که سرانجام تنها مانده‌ایم، فرمانروایی خود را بر بیابانی به پایان می‌رسانیم.

چه تصوری می‌توانیم از آن تعادل برتر داشته باشیم؛ تعادلی که در آن طبیعت، تاریخ و زیبایی و نیکی را متوازن می‌کرد و موسیقیِ اعداد را حتی به تراژدی خون نیز می‌آورد؟

ما به طبیعت پشت کرده‌ایم و از زیبایی شرم داریم. تراژدی‌های حقیر ما بوی اداره و دفتر می‌دهند و خونی که از آن‌ها جاری می‌شود، رنگ جوهر غلیظ و چرب دارد.

از همین رو، امروز ادعای اینکه ما فرزندان یونان هستیم، بی‌شرمانه است. یا اگر هستیم، فرزندانِ انکارگر و پیمان‌شکن آنیم.

ما با نشاندن تاریخ بر تخت خدا، به سوی حکومت دینی و الهیاتی گام برمی‌داریم؛ درست مانند کسانی که یونانیان «بربر» می‌نامیدند و تا پای جان در آب‌های سالامیس با آنان جنگیدند.

اگر بخواهیم تفاوت خود را به‌درستی دریابیم، باید به سراغ آن فیلسوفی برویم که رقیب راستین افلاطون است. هگل، یکی از فیلسوفان ما، با جسارت می‌نویسد: «تنها شهر مدرن است که زمینی را در اختیار روح می‌گذارد تا در آن به خودآگاهی برسد.»

بدین‌سان، ما در عصر کلان‌شهرها زندگی می‌کنیم. جهان عمداً از آنچه به آن پایداری می‌بخشید محروم شده است: طبیعت، دریا، تپه و تأمل در غروب‌ها.

دیگر خودآگاهی فقط در خیابان‌ها وجود دارد، زیرا بنا بر این حکم، تاریخ نیز فقط در خیابان‌ها وجود دارد. و آثار مهم و معنادار ما نیز در پی این حکم، همین گرایش یک‌جانبه را نشان می‌دهند. از زمان داستایفسکی به این سو، در ادبیات بزرگ اروپا بیهوده در جست‌وجوی منظره‌ها می‌گردیم.

تاریخ نه جهان طبیعی‌ای را توضیح می‌دهد که پیش از آن وجود داشته و نه زیبایی‌ای را که فراتر از آن قرار دارد. بنابراین، تصمیم گرفته است این دو را نادیده بگیرد.

افلاطون همه‌چیز را در خود جای می‌داد: بی‌معنایی، عقل و اسطوره را. اما فیلسوفان ما جز بی‌معنایی یا عقل چیزی در خود جای نمی‌دهند، زیرا چشم بر هر آنچه بیرون از این دو است بسته‌اند. موش کور به تأمل مشغول است.

این مسیحیت بود که جای تأمل در جهان را با تراژدیِ روح عوض کرد. اما دست‌کم به طبیعتی روحانی ارجاع می‌داد و از این راه، نوعی ثبات را حفظ می‌کرد. اکنون که خدا مرده است، فقط تاریخ و قدرت باقی مانده‌اند.

مدت‌هاست که تمام کوشش فیلسوفان ما چیزی جز جایگزین کردن مفهوم «وضعیت» به‌جای مفهوم «طبیعت انسانی» و جایگزین کردن جهش بی‌نظمِ تصادف یا حرکت بی‌رحمانهٔ عقل به‌جای هماهنگی کهن نبوده است.

یونانیان برای اراده حد و مرزهایی از جنس عقل قائل بودند؛ اما ما سرانجام جهش اراده را در قلب عقل قرار داده‌ایم و بدین‌سان عقل را به نیرویی آدم‌کش بدل کرده‌ایم.

از نظر یونانیان، ارزش‌ها پیش از هر عملی وجود داشتند و دقیقاً همان‌ها حدود آن عمل را تعیین می‌کردند. فلسفهٔ مدرن ارزش‌های خود را در پایان عمل قرار می‌دهد. ارزش‌ها از پیش وجود ندارند، بلکه به‌تدریج پدید می‌آیند؛ و تنها پس از پایان تاریخ است که می‌توانیم آن‌ها را به‌طور کامل بشناسیم.

با این تصور، مرز و حد ناپدید می‌شود. از آنجا که برداشت‌ها دربارهٔ آنچه این ارزش‌ها در آینده خواهند بود، متفاوت است و هیچ مبارزه‌ای، اگر از مهار همین ارزش‌ها محروم باشد، به‌خودی‌خود از گسترش بی‌پایان بازنمی‌ایستد، امروز مسیحاانگاری‌های گوناگون به جان یکدیگر افتاده‌اند و فریادهایشان در برخورد امپراتوری‌ها در هم می‌آمیزد.

به گفتهٔ هراکلیتوس، افراط و بی‌اندازگی آتشی است که همه‌چیز را می‌سوزاند. آتش گسترش می‌یابد و نیچه نیز پشت سر گذاشته شده است. اروپا دیگر با ضربه‌های چکش فلسفه‌ورزی نمی‌کند؛ با گلوله‌های توپ فلسفه می‌ورزد.

بااین‌همه، طبیعت هنوز وجود دارد. آسمان‌های آرام و خرد خود را در برابر جنون انسان‌ها قرار می‌دهد؛ تا آن روز که اتم نیز آتش بگیرد و تاریخ در پیروزی عقل و احتضار نوع بشر به پایان برسد.

اما یونانیان هرگز نگفتند که نمی‌توان از مرز عبور کرد. آنان گفتند که مرز وجود دارد و هر کس جرئت کند از آن بگذرد، بی‌رحمانه مجازات خواهد شد. هیچ‌چیز در تاریخ امروز نمی‌تواند این گفته را نقض کند.

روح تاریخی و هنرمند، هر دو می‌خواهند جهان را از نو بسازند. اما هنرمند به اقتضای طبیعت خود، حد و مرزهایش را می‌شناسد؛ حد و مرزهایی که روح تاریخی از شناختشان ناتوان است. به همین دلیل، سرانجامِ روح تاریخی استبداد است، حال آنکه شور و اشتیاق هنرمند به آزادی می‌انجامد.

تمام کسانی که امروز برای آزادی مبارزه می‌کنند، در نهایت برای زیبایی می‌جنگند.

البته منظور این نیست که باید از زیبایی صرفاً به خاطر خودش دفاع کرد. زیبایی نمی‌تواند از انسان بی‌نیاز باشد و ما تنها هنگامی می‌توانیم به زمانهٔ خود عظمت و آرامش ببخشیم که در بدبختی‌اش همراه آن بمانیم. دیگر هرگز انسان‌هایی منزوی نخواهیم بود.

بااین‌حال، به همان اندازه حقیقت دارد که انسان نیز نمی‌تواند از زیبایی بی‌نیاز باشد؛ و زمانهٔ ما وانمود می‌کند که می‌خواهد این حقیقت را نادیده بگیرد.

این زمانه برای رسیدن به مطلق و سلطه، خود را سخت و انعطاف‌ناپذیر می‌کند. می‌خواهد جهان را دگرگون و متعالی سازد، پیش از آنکه آن را تا پایان تجربه کرده باشد؛ می‌خواهد آن را نظم دهد، پیش از آنکه درکش کرده باشد. هرچه بگوید، در واقع از این جهان روی گردانده است.

اودیسئوس می‌تواند در نزد کالیپسو میان جاودانگی و سرزمین مادری‌اش یکی را انتخاب کند. او سرزمین مادری را برمی‌گزیند و مرگ را نیز همراه آن می‌پذیرد. چنین عظمت ساده‌ای امروز برای ما بیگانه است.

برخی خواهند گفت که ما فروتنی نداریم. اما این واژه، اگر درست به آن بنگریم، معنایی دوپهلو دارد. ما فقط فاقد غرور انسانی‌ایم که همان وفاداری به محدودیت‌های خویش و عشقِ آگاهانه به وضعیت انسانی است؛ درست برخلاف آن دلقک‌های داستایفسکی که به همه‌چیز می‌بالند، تا ستارگان بالا می‌روند و سرانجام در نخستین مکان عمومی، شرمساری خود را به نمایش می‌گذارند.

سن‌اگزوپری پیش از مرگش نوشت: «از زمانهٔ خود بیزارم.» دلایل او چندان از آنچه من گفته‌ام دور نبود.

اما هرچند این فریاد تکان‌دهنده است، چون از زبان کسی برمی‌آید که انسان‌ها را به خاطر جنبه‌های ستایش‌برانگیزشان دوست می‌داشت، ما آن را از آنِ خود نمی‌کنیم.

بااین‌همه، در بعضی لحظه‌ها چه وسوسه‌ای در کار است که از این جهانِ تیره و تکیده روی برگردانیم! اما این زمانه، زمانهٔ خود ماست و نمی‌توانیم در حالی زندگی کنیم که از خودمان نفرت داریم.

این زمانه فقط به سبب افراط در فضیلت‌هایش، همان‌قدر که به سبب بزرگیِ عیب‌هایش، چنین سقوط کرده است. ما برای آن فضیلتی مبارزه خواهیم کرد که ریشه‌ای دیرینه دارد.

کدام فضیلت؟

اسب‌های پاتروکلوس بر مرگ اربابشان در میدان نبرد اشک می‌ریزند. همه‌چیز از دست رفته است. اما نبرد با آشیل از سر گرفته می‌شود و پیروزی در پایان آن است، زیرا دوستی به قتل رسیده است: دوستی یک فضیلت است.

اعتراف به نادانی، رد تعصب و جزم‌اندیشی، پذیرفتن مرزهای جهان و انسان، چهرهٔ محبوب، و سرانجام زیبایی؛ این‌ها همان جبهه‌ای است که در آن به یونانیان خواهیم پیوست.

به‌نوعی، معنای تاریخِ فردا آن چیزی نیست که مردم تصور می‌کنند. این معنا در مبارزه میان آفرینش و تفتیش عقاید نهفته است.

با وجود بهایی که هنرمندان برای دست‌های تهی خود خواهند پرداخت، می‌توان به پیروزی‌شان امیدوار بود. بار دیگر، فلسفهٔ تاریکی بر فراز دریای درخشان محو خواهد شد.

ای اندیشهٔ نیمروز! جنگ تروا دور از میدان‌های نبرد جریان دارد! این بار نیز دیوارهای هولناک شهر مدرن فروخواهند ریخت تا زیبایی هلن را آشکار سازند؛ زیبایی‌ای با «روحی آرام، همچون آرامش دریاها».

(۱۹۴۸)

تابستان

معما

از بلندای آسمان فروافتاده‌اند؛ سیلاب‌های نور خورشید با خشونت بر دشت‌های پیرامون ما می‌کوبند. در برابر این غوغا همه‌چیز خاموش می‌شود و لوبِرون، آن دوردست‌ها، چیزی نیست جز توده‌ای عظیم از سکوت که بی‌وقفه به آن گوش می‌سپارم.

گوش تیز می‌کنم. از دور، کسانی به سویم می‌دوند؛ دوستانی نادیدنی صدایم می‌زنند. شادی‌ام فزونی می‌گیرد؛ همان شادی‌ای که سال‌ها پیش داشتم. بار دیگر، معمایی خوشایند به من کمک می‌کند تا همه‌چیز را بفهمم.

پوچی جهان کجاست؟ در این درخشش است یا در خاطرهٔ غیاب آن؟ با این‌همه خورشید که در حافظه‌ام دارم، چگونه توانستم به بی‌معنایی جهان دل ببندم؟ اطرافیانم از این موضوع شگفت‌زده می‌شوند؛ خودم هم گاهی شگفت‌زده می‌شوم.

می‌توانم پاسخ دهم ــ و به خودم نیز پاسخ بدهم ــ که درست همین خورشید بود که در این راه یاری‌ام می‌کرد؛ نور آن، بر اثر غلظت و انبوهی‌اش، جهان و شکل‌هایش را در درخششی تاریک منعقد می‌سازد. اما می‌توان این را به شیوه‌ای دیگر نیز گفت. در برابر این روشنایی سفید و سیاه که برای من همواره روشنایی حقیقت بوده است، می‌خواهم به‌سادگی دربارهٔ این پوچی توضیح دهم؛ پوچی‌ای که آن‌قدر خوب می‌شناسمش که نمی‌توانم تحمل کنم بی‌هیچ ظرافت و تمایزی درباره‌اش بحث کنند.

به هر حال، سخن گفتن از آن بار دیگر ما را به خورشید خواهد رساند.

هیچ انسانی نمی‌تواند بگوید که چیست؛ اما گاهی می‌تواند بگوید که چه نیست.

از کسی که هنوز در جست‌وجوست، انتظار دارند که به نتیجه رسیده باشد. هزاران صدا از پیش به او می‌گویند چه چیزی یافته است، اما او خود می‌داند که آن چیز، آنچه او می‌جوید نیست.

جست‌وجو کن و بگذار دیگران هرچه می‌خواهند بگویند؟ البته. اما هر از گاهی باید از خود دفاع کرد.

نمی‌دانم چه می‌جویم. با احتیاط نامی بر آن می‌گذارم، از گفتهٔ خود برمی‌گردم، تکرار می‌کنم، پیش می‌روم و عقب می‌نشینم. بااین‌حال، از من می‌خواهند نام‌ها را ــ یا آن نام یگانه را ــ یک بار برای همیشه اعلام کنم.

در این هنگام مقاومت می‌کنم: مگر چیزی که نام‌گذاری شده باشد، از همان لحظه از دست نرفته است؟ دست‌کم این چیزی است که می‌توانم بکوشم بیانش کنم.

یکی از دوستانم می‌گوید هر انسانی همواره دو شخصیت دارد: شخصیت خودش و شخصیتی که همسرش به او نسبت می‌دهد. اگر واژهٔ «همسر» را با «جامعه» جایگزین کنیم، درمی‌یابیم که چگونه ممکن است نویسنده‌ای عبارتی را در پیوند با مجموعهٔ کامل حساسیت و جهان‌بینی خود به کار ببرد، اما منتقدان آن عبارت را از بافتش جدا کنند و هر بار که نویسنده بخواهد دربارهٔ موضوع دیگری حرف بزند، همان عبارت را پیش رویش بگذارند.

سخن نیز مانند عمل است:

«این کودک را شما به دنیا آورده‌اید؟ ـ بله. ـ پس او پسر شماست. ـ موضوع به این سادگی نیست، به این سادگی نیست!»

چنین بود که نرُوال، در شبی شوم، دو بار خود را حلق‌آویز کرد: نخست برای خودش که در بدبختی به سر می‌برد، و سپس برای افسانه‌ای که درباره‌اش ساخته شد و به برخی کمک می‌کند زندگی کنند.

هیچ‌کس نمی‌تواند دربارهٔ بدبختی حقیقی بنویسد، یا دربارهٔ برخی خوشبختی‌ها؛ من نیز در اینجا چنین تلاشی نخواهم کرد. اما می‌توان افسانه را توصیف کرد و دست‌کم برای یک دقیقه تصور کرد که آن را از میان برده‌ایم.

نویسنده تا حد زیادی برای آن می‌نویسد که خوانده شود؛ کسانی را که خلاف این را می‌گویند، می‌توان تحسین کرد، اما نباید حرفشان را باور کرد.

بااین‌حال، در جامعهٔ ما نویسنده هرچه بیشتر می‌نویسد تا به آخرین مرحلهٔ اعتبار و شهرت برسد؛ مرحله‌ای که در آن دیگر کسی آثارش را نمی‌خواند.

از لحظه‌ای که نویسنده بتواند موضوع مقاله‌ای جذاب و سرگرم‌کننده در مطبوعات پرتیراژ ما شود، این شانس را دارد که شمار زیادی از مردم نامش را بشناسند، بی‌آنکه هرگز او را بخوانند؛ زیرا دانستن نامش و خواندن مطالبی که درباره‌اش می‌نویسند، برایشان کافی است.

از آن پس، او نه به خاطر آنچه واقعاً هست، بلکه بر اساس تصویری شناخته می‌شود که روزنامه‌نگاری شتاب‌زده از او ساخته است. بنابراین، برای نام‌آور شدن در ادبیات، دیگر نوشتن کتاب ضرورت ندارد. کافی است وانمود شود کتابی نوشته‌اید که مطبوعات عصر درباره‌اش حرف زده‌اند؛ کتابی که از آن پس دیگران با خیال راحت به خواب می‌روند و هرگز نمی‌خوانندش.

بی‌شک چنین شهرتی، چه بزرگ باشد و چه کوچک، ناحق و غصبی است. اما چه می‌توان کرد؟ بهتر است بپذیریم که این دردسر ممکن است فایده‌ای هم داشته باشد.

پزشکان می‌دانند که بعضی بیماری‌ها مطلوب‌اند؛ زیرا به شیوهٔ خود، اختلالی در کارکرد بدن را جبران می‌کنند که در غیاب آن‌ها به عدم تعادل‌های بزرگ‌تری می‌انجامید. به همین ترتیب، یبوست‌هایی هست که خوش‌یمن‌اند و التهاب مفاصلی که گویی از جانب تقدیر برای خیر و صلاح انسان فرستاده شده‌اند.

سیل کلمات و قضاوت‌های شتاب‌زده‌ای که امروز هر فعالیت عمومی را در اقیانوسی از سبکی و بی‌مایگی غرق می‌کند، دست‌کم به نویسندهٔ فرانسوی فروتنی‌ای می‌آموزد که در جامعه‌ای چون فرانسه، که برای حرفهٔ نویسندگی اهمیتی نامتناسب قائل است، پیوسته به آن نیاز دارد.

دیدن نام خود در دو سه روزنامه‌ای که می‌شناسیم، چنان آزمون دشواری است که ناگزیر فوایدی برای روح دارد. پس سپاس بر جامعه‌ای که با چنین هزینهٔ اندکی، هر روز حتی از راه ستایش‌هایش به ما می‌آموزد که بزرگی‌هایی که می‌ستاید، در حقیقت هیچ‌اند.

هرچه سروصدایی که جامعه برپا می‌کند بلندتر باشد، زودتر خاموش می‌شود. این سروصدا آدم را به یاد آتشی از کاه و خاشاک می‌اندازد که الکساندر ششم اغلب در برابر خود روشن می‌کرد تا فراموش نکند که تمام شکوه این جهان همچون دودی گذراست.

اما بگذارید طعنه را کنار بگذاریم. برای منظور ما کافی است بگوییم هنرمند باید با خوش‌خلقی بپذیرد که تصویر نالایقی از او در اتاق انتظار دندان‌پزشکان و آرایشگران باقی بماند.

من نویسنده‌ای مُد روز را می‌شناختم که مردم گمان می‌کردند هر شب ریاست بزم‌های عیاشی و پرهیاهویی را بر عهده دارد؛ بزم‌هایی که در آن‌ها نیمف‌ها جز موهای خود لباسی بر تن نداشتند و فاون‌ها ناخن‌هایی شوم و مرگ‌بار داشتند.

البته می‌شد پرسید چنین نویسنده‌ای چگونه وقت می‌کند اثری بنویسد که چندین قفسهٔ کتابخانه را پر می‌کند.

اما او در واقع، مانند بسیاری از همکارانش، شب‌ها می‌خوابد تا هر روز ساعت‌های طولانی پشت میز کارش بنشیند و بنویسد؛ و برای محافظت از کبدش، آب معدنی می‌نوشد.

بااین‌همه، فرانسوی متوسط ــ که به خویشتن‌داریِ صحرایی و پاکیزگیِ وسواس‌آمیزش معروف است ــ از این تصور خشمگین می‌شود که یکی از نویسندگان ما به مردم می‌آموزد مست کنند و خود را نشویند.

نمونه‌ها فراوان‌اند. من شخصاً می‌توانم دستورالعملی عالی ارائه دهم تا کسی با کمترین زحمت، شهرتِ ریاضت‌کشی و سخت‌گیری اخلاقی به دست آورد.

خودم بار سنگین چنین شهرتی را به دوش می‌کشم؛ شهرتی که دوستانم را حسابی می‌خنداند. من اما بیشتر از آن شرمنده می‌شوم، زیرا می‌دانم تا چه اندازه سزاوارش نیستم.

برای مثال، کافی است افتخار شام خوردن با مدیر روزنامه‌ای را که برایش احترامی قائل نیستید، رد کنید. در نظر دیگران، نجابت ساده و معمولی نیز بدون نوعی نقص پیچیده و کج‌ومعوج در روح قابل تصور نیست.

البته هیچ‌کس تا آنجا پیش نمی‌رود که احتمال دهد اگر شام آن مدیر را رد کرده‌اید، شاید واقعاً به او احترام نمی‌گذارید؛ یا شاید بیش از هر چیز در دنیا از ملال می‌ترسید ــ و چه چیزی ملال‌آورتر از شامی به‌تمام‌معنا پاریسی است؟

پس باید تسلیم شد. اما گاهی می‌توان کوشید نشانه را اصلاح کرد و دوباره گفت که آدم نمی‌تواند همیشه نقاشِ پوچی باشد و هیچ‌کس نمی‌تواند به ادبیاتی سراسر نومیدانه باور داشته باشد.

البته همیشه می‌توان مقاله‌ای دربارهٔ مفهوم پوچی نوشت، یا پیش‌تر نوشته باشد. اما می‌توان دربارهٔ زنای با محارم نیز نوشت، بی‌آنکه به سراغ خواهر بیچارهٔ خود رفت و با او مرتکب چنین کاری شد. من نیز هیچ‌جا نخوانده‌ام که سوفوکل پدرش را کشته یا به مادرش بی‌حرمتی کرده باشد.

این تصور که هر نویسنده ناگزیر دربارهٔ خودش می‌نویسد و در کتاب‌هایش تصویر خود را ترسیم می‌کند، یکی از ساده‌لوحی‌هایی است که رمانتیسم برای ما به ارث گذاشته است.

برعکس، کاملاً ممکن است هنرمند پیش از هر چیز به دیگران، به زمانهٔ خود یا به اسطوره‌هایی آشنا علاقه‌مند باشد. حتی اگر خودش را وارد صحنه کند، باز هم باید سخن گفتن او از آنچه واقعاً هست را استثنایی دانست.

آثار یک انسان اغلب تاریخِ حسرت‌ها و وسوسه‌های او را بازمی‌نمایانند، اما به‌ندرت تاریخ زندگی واقعی‌اش را؛ به‌ویژه هنگامی که آثارش ادعای زندگی‌نامه بودن دارند.

هیچ انسانی هرگز جرئت نکرده است خودش را آن‌گونه که واقعاً هست به تصویر بکشد.

اگر چنین چیزی ممکن بود، من برعکس دوست داشتم نویسنده‌ای عینی باشم. منظورم از نویسندهٔ عینی، نویسنده‌ای است که موضوعاتی را انتخاب می‌کند، بی‌آنکه هرگز خودش را موضوع اثر قرار دهد.

اما خشم و اشتیاق معاصر برای یکی دانستن نویسنده با موضوع اثرش، نمی‌تواند چنین آزادی نسبی‌ای را برای نویسنده بپذیرد. به این ترتیب، آدم به پیامبر پوچی تبدیل می‌شود.

بااین‌حال، من چه کرده‌ام جز آنکه دربارهٔ ایده‌ای استدلال کرده‌ام که در خیابان‌های زمانهٔ خودم با آن روبه‌رو شدم؟ اینکه من، همراه با تمام نسل خود، به آن ایده جان داده‌ام ــ و بخشی از وجودم هنوز هم به آن جان می‌دهد ــ بدیهی است.

فقط از آن فاصله‌ای لازم گرفتم تا بتوانم درباره‌اش بیندیشم و منطقش را بررسی کنم. هرچه پس از آن نوشته‌ام، به‌خوبی این را نشان می‌دهد. اما بهره‌برداری از یک عبارت ساده، آسان‌تر از توجه به ظرافت‌هاست. عبارت ساده را انتخاب کردند؛ و من همچنان همان پیامبر پوچی باقی ماندم.

دیگر چه فایده‌ای دارد اگر باز بگویم که در تجربه‌ای که توجه مرا جلب کرده بود و گاهی درباره‌اش نوشته‌ام، پوچی فقط می‌تواند نقطهٔ آغاز باشد؛ حتی اگر خاطره و احساسی که از آن بر جای مانده، در مراحل بعدی نیز همراه آدم بماند؟

با رعایت همهٔ تناسب‌ها، شک دکارتی نیز که روشی برای رسیدن به شناخت است، به‌تنهایی کافی نیست تا دکارت را شکاک بدانیم.

در هر حال، چگونه می‌توان خود را به این ایده محدود کرد که هیچ‌چیز معنا ندارد و باید از همه‌چیز نومید شد؟

حتی بدون ورود به ژرفای موضوع، دست‌کم می‌توان گفت همان‌گونه که مادی‌گرایی مطلق وجود ندارد ــ زیرا صرفاً برای ساختن همین واژه باید بپذیریم که در جهان چیزی فراتر از ماده وجود دارد ــ پوچ‌گرایی مطلق نیز وجود ندارد.

از همان لحظه‌ای که می‌گوییم همه‌چیز بی‌معناست، چیزی بیان کرده‌ایم که خود معنا دارد.

انکار هرگونه معنا برای جهان، در واقع به معنای حذف تمام داوری‌های ارزشی است. اما زندگی کردن، و برای مثال غذا خوردن، خود نوعی داوری ارزشی است.

از لحظه‌ای که نمی‌گذاریم بمیریم و برای ادامهٔ حیات تلاش می‌کنیم، ماندن و ادامه دادن را انتخاب کرده‌ایم و بدین‌سان دست‌کم ارزشی نسبی برای زندگی قائل شده‌ایم.

سرانجام، ادبیات نومیدانه چه معنایی دارد؟ نومیدی خاموش است. بااین‌حال، حتی سکوت نیز هنگامی که چشم‌ها سخن می‌گویند، معنایی در خود حفظ می‌کند.

نومیدی واقعی، احتضار است، گور است یا پرتگاه. اما اگر سخن بگوید، اگر استدلال کند، و به‌ویژه اگر بنویسد، برادرمان بی‌درنگ دستش را به سوی ما دراز می‌کند، درخت توجیه می‌شود و عشق زاده می‌شود.

ادبیات نومیدانه، تناقضی در خود دارد.

البته خوش‌بینیِ خاصی به من تعلق ندارد. من، همراه با تمام مردان هم‌سن‌وسالم، با طبل‌های جنگ جهانی اول بزرگ شدم و تاریخ ما از آن زمان تاکنون چیزی جز قتل، بی‌عدالتی و خشونت نبوده است.

اما بدبینی واقعی ــ که می‌توان آن را یافت ــ در این است که بر این همه بی‌رحمی و رسوایی، باز هم بیفزاییم.

من به سهم خود هرگز از مبارزه با این ننگ دست نکشیده‌ام و تنها از بی‌رحمان نفرت دارم.

در تاریک‌ترین بخش پوچ‌گرایی‌مان، من فقط در جست‌وجوی دلایلی برای فراتر رفتن از آن بوده‌ام؛ نه از سر فضیلت و نه به سبب تعالی نادر روح، بلکه به دلیل وفاداری غریزی به نوری که در آن زاده شده‌ام و انسان‌ها طی هزاران سال در پرتو آن آموخته‌اند که حتی در رنج نیز به زندگی درود بگویند.

آیسخولوس اغلب نومیدکننده است؛ بااین‌حال، از خود نور می‌پراکند و گرما می‌بخشد.

در مرکز جهان او، نه بی‌معناییِ نحیف و حقیر، بلکه معما را می‌یابیم؛ یعنی معنایی که رمزگشایی‌اش دشوار است، زیرا چشم را خیره می‌کند.

به همین ترتیب، برای فرزندان ناشایسته اما سرسختانه وفادار یونان که هنوز در این قرن تکیده زنده‌اند، سوزش تاریخ ما شاید تحمل‌ناپذیر به نظر برسد؛ اما سرانجام آن را تحمل می‌کنند، زیرا می‌خواهند آن را بفهمند.

در مرکز آثار ما، حتی اگر سیاه باشند، خورشیدی پایان‌ناپذیر می‌درخشد؛ همان خورشیدی که امروز در سراسر دشت و تپه‌ها فریاد می‌زند.

پس از این، بگذار آتش کاه و خاشاک بسوزد؛ چه اهمیتی دارد که چگونه به نظر می‌رسیم یا چه چیزی را به ناحق از آنِ خود کرده‌ایم؟ آنچه هستیم و آنچه باید باشیم، برای پُر کردن زندگی‌هایمان و به کار گرفتن تمام تلاشمان کافی است.

پاریس غاری شگفت‌انگیز است و مردمانش، که سایه‌های خود را بر دیوار انتهایی غار می‌بینند، آن سایه‌ها را تنها واقعیت موجود می‌پندارند. شهرت عجیب و گذرایی که این شهر می‌بخشد نیز چنین است.

اما ما دور از پاریس آموخته‌ایم که نوری پشت سرمان قرار دارد؛ باید با گسستن بندهایمان برگردیم و مستقیم به آن بنگریم. وظیفهٔ ما پیش از مرگ این است که در میان همهٔ واژه‌ها، به جست‌وجوی نامی برای آن نور برخیزیم.

بی‌شک هر هنرمندی در جست‌وجوی حقیقت خویش است. اگر هنرمندی بزرگ باشد، هر اثر او را به حقیقت نزدیک‌تر می‌کند یا دست‌کم در مدار مرکزی نزدیک‌تر به آن می‌گردد؛ مرکزی چون خورشیدی مدفون، که روزی همه‌چیز باید در آن بسوزد.

اگر هنرمندی متوسط و کم‌مایه باشد، هر اثر او را از آن مرکز دورتر می‌کند؛ آن‌گاه مرکز در همه‌جا پراکنده می‌شود و نور از هم می‌پاشد.

اما در این جست‌وجوی سرسختانه، تنها کسانی می‌توانند به هنرمند کمک کنند که دوستش دارند؛ و نیز کسانی که خود عاشق‌اند یا آفرینش می‌کنند، کسانی که در شور و اشتیاق خویش معیار سنجش همهٔ شورها را می‌یابند و از همین رو می‌دانند چگونه داوری کنند.

آری، این همه هیاهو... حال آنکه آرامش در دوست داشتن و آفریدنِ خاموشانه است!

اما باید شکیبایی آموخت. فقط لحظه‌ای دیگر؛ خورشید لب‌ها را مهروموم می‌کند.

(۱۹۵۰)


برچسب‌ها: آلبر کامو, عروسی ها, مقالات و یادداشت ها
[ سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵ ] [ 0:23 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.