عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

1)

پارسایی می­ گفت:

«عشق

هنر نمی­ خواهد

اخلاق نمی خواهد

پول نمی خواهد

قدرت نمی ­خواهد

زیبایی نمی خواهد

شعور نمی خواهد

ماسک می خواهد

ماسک

ماسک

ماسک...

آن چه داری

گران حساب کن

در دیوارِ شیشه ای

دنیایی که با یک قلبِ ساده می­ سازی

با یک سنگِ ساده فرو می­ ریزد...»

دیدم چشمانش

هنوز از «حادثه ی عشق تَر است»

2)

دوست داشتنت

برگ برگ شد

منگنه هم زدم

سیمی اش هم کردم

امّا برخی برگ هایش پوسیده شده

و این جا و آن جا

رویِ مغزم ولو است

3)

در دوردست

دسته­ ی آهوان کنارِ یک شیر

زره و کلاهخود در گوشه ای،

نه غرّشی نه تهدیدی.

خوابِ من این گونه بود

خودم آن حوالی قدم می زدم.

4)

«بیا بروییم» دیگر معنا ندارد

«بیا بکوشیم» دیگر معنا ندارد

«بیا بسازیم» دیگر معنا ندارد

در سیاه چاله، سیاهی عادی است

چاله عادی است

و روزگارِ خوب برایِ خوب بون دیگر دلیل ندارد

بیایید بدویم به سمتِ سرمایِ بدونِ بازگشت

علایمِ ظهور سرِ چهارراه ها فروشی ست

5)

که چه

می گویند جنگ خوبش خوب است؟

ردّ خنده در خمیری خشک ...

جنگ در جهیدن به جهنّم

یار می شود گاهی

جنگ

جامه ای دارد

که رنگ ندارد

درنگ دارد

«ما» بودن را از ما می گیرد

و به تماشایِ عروسکی خونی می کشاند

در دست برجای مانده ی بچّه ای که دیگر بچّه نیست

پاره پاره تنی ست بر نیمکتِ خونی در خرابه هایِ مدرسه

و فرشته هایی یخ زده بر جای می گذارد

در لابه لایِ لازمان

و حال مشتی لال

بیایند برایِ «جنگ خوب» خطابه بگویند،

«که چه؟»

6)

هر شب و روز

صدایِ موشک یا می آید یا قرار است بیاید

و در آغوش بگیرد ما را

از آغوش های وعده ی بهشت

این هم نصیبِ ما...

این آخرها

چه قدر مردن می بینیم که به شهر کوچ کرده اند

که در ساختمان ها بنّایی می کنند

یا در پاسگاه ها پلیس شده اند

یا در گوشه­ ی خیابان جارو می کشند

و در غذاخوری ها پیشخدمت شده اند

یا در کنارِ سیگار و تخمه و چای

بنگ و شیشه هم در دکّه می فروشند

چه قدر «یادش به خیر»ِ نگفته در گلویم با فردا سخن می گوید

چه قدر بی کسی به ما می آید

چه قدر بی قدر شده ایم

که هر کس می آید

وطن را می زند

و آن قدر خودی ها خود را خط زده اند

که بی خود می میرند

شربتِ شهادت

بختکِ شهادت شده

دیگر برایِ آن ها که دیروز ما را می زدند

دلم زنده ماندن می خواهد

دلم دیگر مرگِ هیچ کس را نمی خواهد

لعنت به هر چه جنگ

لا به لایِ این زنده گیِ فاکیده ی کوفتیِ ما

که باستانی بودنش بس نمی کند بن بست ها را

گرچه امید هنوز علاج است

دست در گردنِ این همه مردن

در مردمکِ من

میانِ مرداب های ِمیانِ ما


برچسب‌ها: شعرهای عباس مهیاد, شعر بلند, شعر فارسی, شعر آزاد
[ شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 11:31 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.