رسالهای درباره طبیعت انسان (قسمت چهارم)
A Treatise of Human Nature
دیوید هیوم
کتاب اول: درباره فهم
Book I — Of the Understanding
بخش چهارم: درباره نظامهای شکاکانه و دیگر نظامهای فلسفه
Part IV — Of the Sceptical and Other Systems of Philosophy
فصل دوم: درباره شکاکیت نسبت به حواس
Section II — Of Scepticism with regard to the Senses
۱. پرسش اصلی فصل
پرسش هیوم در این فصل این است:
آیا ما میتوانیم از طریق حواس خود به وجود مستقل اشیای خارجی باور داشته باشیم؟
بهطور طبیعی، انسان تصور میکند که اشیای جهان مستقل از ذهن او وجود دارند.
مثلاً:
وقتی به یک میز نگاه نمیکنم، تصور میکنم میز همچنان وجود دارد.
وقتی اتاق را ترک میکنم، تصور میکنم:
میز
همچنان در همانجا باقی است.
اما هیوم میپرسد:
آیا این باور مستقیماً از حواس ناشی میشود؟
یا:
آیا محصول یک فرایند ذهنی پیچیدهتر است؟
۲. تمایز بنیادی: ادراک و شیء
برای فهم استدلال هیوم باید میان دو مفهوم تمایز بگذاریم:
ادراک
Perception
و
شیء خارجی
External Object
مثلاً وقتی یک سیب را میبینیم، آنچه مستقیماً در ذهن ما حاضر است مجموعهای از ادراکات است:
رنگ
شکل
اندازه
بافت
طعم
بو
اما آیا خودِ:
سیب مستقل از ادراک ما
را مستقیماً تجربه میکنیم؟
هیوم میگوید:
نه.
ما مستقیماً با:
ادراکات (Perceptions)
سروکار داریم.
بنابراین باید توضیح دهیم که چگونه از:
ادراک
به:
وجود مستقل شیء
میرسیم.
۳. دو دیدگاه درباره ادراک
هیوم در اینجا میان دو نظریه مهم تمایز میگذارد.
دیدگاه اول: نظریه عامیانه
Vulgar System
انسان عادی بهطور طبیعی تصور میکند که:
همان اشیایی که میبیند و لمس میکند، مستقل از ادراک او وجود دارند.
مثلاً:
من یک صندلی را میبینم.
پس:
«این صندلی وجود دارد.»
وقتی چشمم را میبندم:
«صندلی هنوز وجود دارد.»
در این دیدگاه، میان:
ادراک
و
شیء خارجی
تمایز جدی وجود ندارد.
آنچه میبینیم همان چیزی است که وجود دارد.
دیدگاه دوم: نظریه فلسفی
فلسفه مدرن، بهویژه پس از دکارت و لاک، میان:
ادراکات ذهنی
و
اشیای خارجی
تمایز میگذارد.
بر اساس این دیدگاه:
ما مستقیماً ادراکات را تجربه میکنیم.
اما اشیای خارجی را بهصورت:
غیرمستقیم
میشناسیم.
پس:
شیء خارجی
↓
علت
↓
ادراک ذهنی
این نظریه را میتوان نوعی:
نظریه بازنمایی (Representational Theory of Perception)
دانست.
۴. مشکل نظریه بازنمایی
هیوم نشان میدهد که این دیدگاه با یک مشکل بنیادی مواجه است.
اگر ما فقط ادراکات خود را مستقیماً تجربه میکنیم، چگونه میتوانیم بدانیم که چیزی خارج از ذهن وجود دارد که این ادراکات را ایجاد میکند؟
فرض کنیم:
ادراک A
در ذهن من وجود دارد.
میگوییم:
این ادراک توسط شیء خارجی A ایجاد شده است.
اما چگونه این را میدانیم؟
برای اثبات وجود شیء خارجی باید به تجربه رجوع کنیم.
اما تجربهای که در اختیار داریم، همان:
ادراک
است.
پس استدلال ما چنین میشود:
ادراک
↓
فرض میکنیم علت آن:
شیء خارجی
است.
اما برای اثبات شیء خارجی دوباره به:
ادراک
رجوع میکنیم.
در نتیجه:
ادراک → شیء خارجی → ادراک
به یک مشکل دوری نزدیک میشویم.
۵. آیا حواس میتوانند وجود مستقل اشیا را اثبات کنند؟
هیوم این امکان را بررسی میکند.
مثلاً چشم من یک میز را میبیند.
آیا چشم میتواند بگوید:
«این چیزی که میبینم مستقل از ادراک من وجود دارد؟»
خیر.
چشم فقط:
رنگ
و
شکل
را به ما میدهد.
گوش:
صدا
را.
لمس:
سختی
و
بافت
را.
اما هیچیک از حواس نمیگویند:
«این کیفیتی که تجربه میکنی متعلق به یک شیء مستقل از ذهن است.»
پس:
حواس → ادراک
اما:
حواس → اثبات وجود مستقل شیء
نه.
۶. مسئله تغییر ادراک
یکی از استدلالهای مهم هیوم از تغییرات ادراک آغاز میشود.
یک شیء را در نظر بگیرید.
مثلاً:
یک میز
وقتی از فاصله دور به آن نگاه میکنیم، اندازهای خاص دارد.
وقتی نزدیک میشویم، اندازه ظاهری آن تغییر میکند.
در نور متفاوت، رنگ آن متفاوت به نظر میرسد.
از زاویهای دیگر، شکل ظاهری آن تغییر میکند.
پس:
ادراک ما تغییر میکند.
اما ما تصور میکنیم:
خود میز
ثابت باقی مانده است.
بنابراین:
ادراک ≠ شیء خارجی
۷. تمایز کیفیتهای اولیه و ثانویه
در اینجا هیوم وارد مسئلهای میشود که پیشتر در فلسفه:
جان لاک
و دیگر فیلسوفان تجربهگرا مطرح شده بود.
تمایز میان:
کیفیتهای اولیه
Primary Qualities
و
کیفیتهای ثانویه
Secondary Qualities
کیفیتهای اولیه
معمولاً ویژگیهایی مانند:
شکل (Figure)
اندازه (Extension)
حرکت (Motion)
سکون (Rest)
و
تعداد (Number)
بهعنوان ویژگیهایی در خود اشیا در نظر گرفته میشوند.
کیفیتهای ثانویه
مانند:
رنگ (Colour)
صدا (Sound)
طعم (Taste)
بو (Smell)
و
گرما (Heat)
اغلب وابسته به نحوه ادراک ما تلقی میشوند.
مثلاً:
یک جسم ممکن است برای یک نفر:
گرم
و برای دیگری:
سرد
به نظر برسد.
۸. نقد هیوم
هیوم نشان میدهد که اگر معیار ما این باشد که هر کیفیتی که در ادراک تغییر میکند نمیتواند عیناً در شیء خارجی باشد، آنگاه حتی کیفیتهای اولیه نیز با مشکل مواجه میشوند.
مثلاً:
اندازه ظاهری
یک جسم با فاصله تغییر میکند.
شکل ظاهری
با زاویه دید تغییر میکند.
حرکت ظاهری
با موقعیت ناظر تغییر میکند.
بنابراین:
اگر بگوییم:
چون کیفیتهای ثانویه در ادراک تغییر میکنند، پس کاملاً ذهنیاند،
باید بپرسیم:
چرا همین استدلال را درباره برخی کیفیتهای اولیه به کار نبریم؟
این استدلال به تضعیف تمایز ساده میان:
Primary Qualities
و
Secondary Qualities
میانجامد.
۹. مسئله وابستگی ادراک به ناظر
فرض کنید یک جسم را از فاصلههای مختلف مشاهده کنیم.
تصویر ذهنی ما تغییر میکند:
دور → کوچک
نزدیک → بزرگ
اما ما میگوییم جسم همان جسم است.
پس آنچه در ذهن داریم:
Perception
با آنچه فرض میکنیم در جهان وجود دارد:
Object
یکسان نیست.
این تفاوت باعث میشود که فلسفه به سمت تمایز میان:
آنچه مستقیماً ادراک میشود
و
آنچه بهعنوان علت ادراک فرض میشود
حرکت کند.
۱۰. مسئله وجود مستقل
اکنون هیوم به قلب مسئله میرسد.
اگر ادراکات ما:
متغیر
هستند،
اما اشیای خارجی را:
ثابت
میدانیم،
پس باید بگوییم:
ادراکات
و
اشیا
دو چیز متفاوتاند.
اما اگر چنین باشد، پرسش بعدی این است:
چگونه میتوانیم از ادراکات به اشیای مستقل برسیم؟
اینجا فلسفه در یک وضعیت دشوار قرار میگیرد.
زیرا:
آنچه مستقیماً میشناسیم → ادراکات
اما:
آنچه میخواهیم اثبات کنیم → اشیای مستقل
و میان این دو فاصلهای وجود دارد.
۱۱. استمرار اشیا در غیاب ادراک
هیوم سپس به یک ویژگی مهم باور ما درباره اشیا توجه میکند:
وجود مستمر
Continued Existence
ما معتقدیم اشیا زمانی که ادراک نمیشوند نیز وجود دارند.
مثلاً:
من به یک اتاق نگاه میکنم.
سپس بیرون میروم.
بعد از یک ساعت برمیگردم.
من تصور میکنم:
همان اتاق و همان میز همچنان وجود دارند.
اما ادراک من در فاصله زمانی:
قطع شده است.
پس:
ادراک → حاضر
شیء → همچنان موجود
این باور به:
استمرار مستقل شیء
مربوط است.
۱۲. دو ویژگی مهم اشیای خارجی
هیوم نشان میدهد که باور ما درباره جهان بیرونی شامل دو ویژگی است:
استمرار
Continued Existence
یعنی شیء در زمانی که ادراک نمیشود نیز وجود دارد.
تمایز
Distinct Existence
یعنی شیء مستقل از ادراک ما وجود دارد و با سایر ادراکات متفاوت است.
پس باور ما این است:
اشیا هم متمایزند و هم مستمر.
اما این باور چگونه شکل گرفته است؟
هیوم پاسخ را در:
طبیعت ذهن
جستوجو میکند.
۱۳. نقش ثبات و انسجام
ادراکات ما کاملاً تصادفی و بینظم نیستند.
آنها دارای:
ثبات (Constancy)
و
انسجام (Coherence)
هستند.
مثلاً:
من امروز یک اتاق را میبینم.
فردا بازمیگردم.
بسیاری از ادراکات مشابهاند.
چیدمان اشیا تقریباً همان است.
پس ذهن ما بهتدریج تصور میکند که:
یک شیء ثابت
در پس این ادراکات متغیر وجود دارد.
۱۴. ثبات ادراک
فرض کنید:
A
را امروز میبینیم.
فردا:
A'
را میبینیم.
هفته بعد:
A''
را میبینیم.
این ادراکات دقیقاً یکسان نیستند، اما شباهت زیادی دارند.
ذهن آنها را به یکدیگر پیوند میدهد.
پس:
A
A'
A''
↓
ذهن
↓
یک شیء واحد
این فرایند، بخشی از منشأ باور ما به:
هویت (Identity)
و
استمرار (Continuity)
اشیا است.
۱۵. نقش حافظه
حافظه در اینجا نقش اساسی دارد.
بدون حافظه، ما نمیتوانیم ادراک فعلی را با ادراک گذشته مقایسه کنیم.
مثلاً:
ادراک دیروز
و
ادراک امروز
بهواسطه حافظه به یکدیگر متصل میشوند.
ذهن سپس میگوید:
این همان چیزی است که دیروز نیز وجود داشت.
بنابراین:
حافظه
به ما امکان میدهد:
تداوم
را تصور کنیم.
۱۶. اما حافظه بهتنهایی کافی نیست
مشکل اینجاست که حافظه فقط:
ادراکات گذشته
را حفظ میکند.
اما نمیتواند بهتنهایی ثابت کند که شیء در فاصله میان دو ادراک نیز وجود داشته است.
مثلاً:
دوشنبه → میز را دیدم
سهشنبه → میز را ندیدم
چهارشنبه → دوباره میز را دیدم
حافظه به من میگوید:
دوشنبه میز وجود داشت.
و اکنون چهارشنبه نیز آن را میبینم.
اما چگونه نتیجه میگیرم:
میز در سهشنبه نیز وجود داشته است؟
اینجا ذهن باید نوعی:
تداوم
را به شیء نسبت دهد.
۱۷. تناقض ظاهری
اکنون دو اصل در ذهن ما وجود دارد:
اصل اول
ادراکات:
گسسته (Discontinuous)
و
متغیر (Variable)
هستند.
اصل دوم
ما اشیا را:
مستمر (Continued)
و
یکسان (Identical)
میدانیم.
این دو اصل کاملاً با یکدیگر منطبق نیستند.
بنابراین ذهن باید میان آنها نوعی سازگاری ایجاد کند.
۱۸. تخیل چگونه این شکاف را پر میکند؟
اینجا:
تخیل (Imagination)
و
عادت (Custom)
وارد عمل میشوند.
ذهن نمیتواند بپذیرد که شیء:
ناگهان نابود شود
و سپس:
دوباره دقیقاً همانگونه ظاهر شود
بدون هیچ توضیحی.
پس ذهن بهطور طبیعی فرض میکند که:
شیء در فاصله میان دو ادراک نیز وجود داشته است.
یعنی:
ادراک ۱
↓
وجود مستمر فرضشده
↓
ادراک ۲
این یک استنتاج منطقی قطعی نیست.
بلکه نتیجه:
طبیعت ذهن
است.
۱۹. اصل هویت
در اینجا مفهوم:
هویت (Identity)
به میان میآید.
وقتی میگوییم:
«این همان میز قبلی است.»
در واقع یک رابطه پیچیده میان:
ادراکات مختلف
برقرار میکنیم.
ذهن میگوید:
ادراک A
و
ادراک B
متعلق به:
یک چیز واحد
هستند.
اما این وحدت در خود ادراکات بهصورت مستقیم داده نشده است.
بلکه ذهن آن را میسازد یا نسبت میدهد.
۲۰. مشکل هویت و تغییر
هیوم اکنون به مسئلهای بسیار مهم میرسد.
اگر چیزی در طول زمان تغییر کند، آیا هنوز همان چیز است؟
مثلاً:
یک کشتی را در نظر بگیرید.
هر سال بخشی از آن تعمیر میشود.
قطعات قدیمی جایگزین میشوند.
پس از چند سال:
هیچیک از قطعات اولیه باقی نماندهاند.
آیا هنوز:
همان کشتی
است؟
این مسئله بعدها به مسئله مشهور:
کشتی تسئوس (Ship of Theseus)
معروف شد.
هیوم با این مسئله نشان میدهد که:
هویت
همیشه به معنای:
یکسانی کامل و مطلق
نیست.
۲۱. هویت در برابر تنوع
ما با اشیایی مواجهیم که:
تغییر میکنند
اما آنها را:
همان
مینامیم.
پس ذهن ما میان:
تغییر
و
هویت
نوعی سازگاری ایجاد میکند.
در نتیجه، مفهوم هویت گاهی حاصل ترکیب دو ویژگی است:
شباهت
تداوم
۲۲. مسئله هویت شخصی
این تحلیل در ادامه به خود انسان نیز منتقل میشود.
اگر یک شیء با وجود تغییرات بسیار همچنان:
همان شیء
باقی بماند، آیا درباره انسان نیز همینطور است؟
منِ امروز:
همان منِ دیروز
هستم؟
اگر بله، چه چیزی این هویت را حفظ میکند؟
بدن؟
روح؟
ذهن؟
حافظه؟
یا چیزی دیگر؟
این پرسش، هیوم را به یکی از مشهورترین بخشهای فلسفهاش میرساند:
نظریه هویت شخصی
Personal Identity
اما پیش از آن، او باید تحلیل خود از:
هویت اشیا
و
ادراکات
را کامل کند.
۲۳. جمعبندی این مرحله
تا اینجا استدلال هیوم را میتوان چنین خلاصه کرد:
ما مستقیماً با ادراکات مواجهایم
Perceptions
↓
ادراکات متغیرند
Variation
↓
اما ما اشیا را ثابت میدانیم
Constancy
↓
ادراکات در زمان گسستهاند
Discontinuity
↓
اما اشیا را مستمر میدانیم
Continued Existence
↓
ذهن میان ادراکات مختلف پیوند ایجاد میکند
Imagination + Custom
↓
و از این طریق تصور میکند:
هویت
و
وجود مستمر
نتیجه فلسفی بسیار مهم
هیوم در این فصل نشان میدهد که باور ما به جهان بیرونی، دستکم در شکل فلسفی آن، نمیتواند صرفاً از یک مشاهده حسی مستقیم ناشی شده باشد.
ما:
ادراکات
را تجربه میکنیم.
اما:
اشیای مستقل
را به آنها نسبت میدهیم.
این نسبت دادن از طریق مجموعهای از عوامل شکل میگیرد:
ثبات ادراک
انسجام ادراک
حافظه
تخیل
عادت
طبیعت انسانی
بنابراین باور به جهان بیرونی، برای هیوم، یک باور:
طبیعی (Natural Belief)
است، نه نتیجه یک:
برهان قیاسی (Demonstrative Proof).
نکتهای بسیار مهم درباره خوانش هیوم
نباید نتیجه گرفت که هیوم صرفاً میگوید:
«هیچ جهان خارجی وجود ندارد.»
این تعبیر دقیق نیست.
موضع او پیچیدهتر است:
ما نمیتوانیم از ادراکات خود بهوسیله یک برهان قطعی به وجود اشیای مستقل از ادراک برسیم؛ بااینحال، طبیعت انسانی ما را به باور به وجود جهان خارجی سوق میدهد.
پس در اینجا نیز همان الگوی اصلی فلسفه هیوم تکرار میشود:
عقل → محدودیت
تجربه → ادراکات
تخیل و عادت → پیوند دادن ادراکات
طبیعت انسانی → باور به جهان مستمر و مستقل
در ادامه، باید بخش بعدی همین فصل را بررسی کنیم که در آن هیوم دقیقتر نشان میدهد چگونه ثبات و انسجام ادراکات ما را به باور به وجود مستمر اشیا میرساند و سپس به تمایز بسیار ظریف میان هویت (Identity) و وحدت (Unity) میرسد. از همینجا تحلیل او به مسئلهای بسیار مهمتر منتقل میشود: چگونه ذهن از مجموعهای از ادراکات متغیر، یک «چیز واحد و ثابت» میسازد؟ و این تحلیل مستقیماً زمینه را برای فصل بعدی، یعنی درباره هویت شخصی (Of Personal Identity)، فراهم میکند.
کتاب اول: درباره فهم
Book I — Of the Understanding
بخش چهارم: درباره نظامهای شکاکانه و دیگر نظامهای فلسفه
Part IV — Of the Sceptical and Other Systems of Philosophy
فصل دوم: درباره شکاکیت نسبت به حواس
Section II — Of Scepticism with regard to the Senses
۱. دو اصل بنیادی ذهن
هیوم اکنون بر دو اصل مهم تأکید میکند که در باور ما به جهان بیرونی نقش دارند:
اصل اول: تمایز ادراکات
Distinctness of Perceptions
هر ادراک از ادراک دیگر متمایز است.
مثلاً:
ادراک دیداری امروز
از:
ادراک دیداری فردا
متفاوت است.
حتی اگر هر دو تقریباً یکسان باشند، از نظر وجودی دو تجربه متفاوتاند.
اصل دوم: گسستپذیری ادراکات
Discontinuity of Perceptions
ادراکات ما الزاماً پیوسته نیستند.
ما یک شیء را میبینیم، سپس دیگر نمیبینیم، و بعد دوباره آن را میبینیم.
بنابراین:
ادراک ۱
↓
قطع ادراک
↓
ادراک ۲
↓
قطع ادراک
↓
ادراک ۳
از نظر دقیق، اینها سه ادراک جداگانهاند.
۲. اما ذهن چه میکند؟
ذهن ما معمولاً چنین نمیگوید:
«اکنون یک ادراک دارم، سپس این ادراک ناپدید شد، و بعد ادراک دیگری پدید آمد.»
بلکه میگوید:
«این همان شیء قبلی است.»
یعنی ذهن از:
ادراکات منفصل
به:
شیء واحد
حرکت میکند.
در اینجا دو مفهوم به یکدیگر نزدیک میشوند:
Identity
و
Unity
یعنی:
هویت
و
وحدت
۳. تفاوت وحدت و هویت
اگر چیزی فقط یک بار و بدون هیچ تغییری در یک لحظه حاضر باشد، میتوانیم آن را:
یک چیز
بدانیم.
این:
وحدت (Unity)
است.
اما وقتی یک شیء در زمانهای مختلف ظاهر میشود، ما میگوییم:
«این همان شیء است.»
اینجا دیگر فقط با وحدت سروکار نداریم.
بلکه با:
هویت (Identity)
سروکار داریم.
بنابراین:
وحدت → یک شیء در یک زمان
هویت → یک شیء در طول زمان
اما مسئله این است که اگر ادراکات در طول زمان متفاوت و گسستهاند، چگونه میتوانیم آنها را متعلق به یک شیء واحد بدانیم؟
۴. یک مثال ساده
فرض کنید یک کتاب روی میز است.
صبح آن را میبینیم:
ادراک A
ظهر از اتاق خارج میشویم و کتاب را نمیبینیم.
عصر بازمیگردیم:
ادراک B
ذهن ما میگوید:
«این همان کتاب است.»
اما اگر دقیق باشیم، باید بگوییم:
ادراک A ≠ ادراک B
پس چگونه:
A
و
B
به:
یک شیء واحد
نسبت داده میشوند؟
پاسخ هیوم این است که ذهن میان آنها رابطهای برقرار میکند که بهواسطه:
شباهت
و
تداوم
تقویت میشود.
۵. نقش شباهت
Resemblance
ادراکهای مختلف یک شیء معمولاً شباهت زیادی به یکدیگر دارند.
مثلاً:
کتاب امروز
و
کتاب فردا
تقریباً همان رنگ، شکل، اندازه و ساختار را دارند.
پس ذهن میان این ادراکها رابطهای برقرار میکند.
یعنی:
A ≈ B ≈ C
و سپس میگوید:
«همه اینها یک چیز هستند.»
در اینجا:
شباهت (Resemblance)
زمینهای برای نسبت دادن هویت فراهم میکند.
۶. نقش تداوم
اما شباهت بهتنهایی کافی نیست.
فرض کنیم:
A
را امروز ببینیم.
و فردا:
B
را ببینیم.
اگر B شباهت زیادی به A داشته باشد، ممکن است آنها را یکی بدانیم.
اما اگر میان آنها:
تداوم
وجود داشته باشد، این باور بسیار قویتر میشود.
مثلاً:
A
↓
شیء از دید خارج میشود
↓
B
اگر فرض کنیم شیء در این فاصله بهطور مستمر وجود داشته است، ذهن بهراحتی A و B را به یک هویت واحد پیوند میدهد.
۷. ثبات و انسجام
هیوم دو ویژگی بسیار مهم را در تجربه ما برجسته میکند:
ثبات
Constancy
و
انسجام
Coherence
ثبات
اشیا در شرایط مختلف معمولاً ویژگیهای نسبتاً ثابتی دارند.
مثلاً:
یک خانه را امروز و فردا میبینیم.
تغییرات آن محدود است.
پس ذهن به آن:
ثبات
نسبت میدهد.
انسجام
رویدادهای مربوط به اشیا نیز با یکدیگر سازگارند.
مثلاً:
اگر یک کتاب را روی میز بگذاریم و از اتاق خارج شویم، انتظار داریم هنگام بازگشت:
کتاب
هنوز روی میز باشد.
این انتظار از:
انسجام تجربه
ناشی میشود.
۸. چرا انسجام مهم است؟
اگر جهان کاملاً بیقاعده بود، باور به اشیای پایدار شکل نمیگرفت.
فرض کنید:
امروز یک میز را روی زمین میبینیم.
فردا همان میز روی سقف است.
پسفردا ناپدید شده است.
روز بعد دوباره در اتاق دیگری ظاهر شده است.
در چنین جهانی، ذهن بهسختی میتواند تصور کند که:
یک شیء پایدار
وجود دارد.
اما جهان تجربهشده برای ما دارای:
نظم
و
تداوم
است.
پس ذهن از این نظم برای ساختن باور به:
وجود مستمر اشیا
استفاده میکند.
۹. یک نکته بسیار مهم: ذهن استدلال قیاسی نمیکند
هیوم تأکید میکند که این فرایند نتیجه یک استدلال فلسفی دقیق نیست.
ما معمولاً چنین استدلالی نمیکنیم:
«من میز را دیروز دیدم.»
«اکنون آن را نمیبینم.»
«اما چون میزها معمولاً در زمان غیاب ادراک نیز وجود دارند، پس میز همچنان وجود دارد.»
این نوع استدلال محصول تحلیل فلسفی است.
در زندگی روزمره، ذهن مستقیماً فرض میکند:
«میز هنوز آنجاست.»
بنابراین:
طبیعت ذهن
پیش از:
استدلال فلسفی
عمل میکند.
۱۰. تخیل و ساختن استمرار
در اینجا:
تخیل (Imagination)
نقش مهمی ایفا میکند.
تخیل میتواند میان دو ادراک فاصلهدار، یک پیوستگی فرضی ایجاد کند.
یعنی:
A
↓
A₁
↓
A₂
↓
B
ذهن تصور میکند که شیء در فاصله میان A و B نیز وجود داشته است.
حتی اگر ما مستقیماً هیچیک از این حالتهای میانی را ادراک نکرده باشیم.
پس تخیل:
گسست ادراک
را به:
تداوم شیء
تبدیل میکند.
۱۱. اما اینجا یک تناقض پدید میآید
از یک طرف:
ما میدانیم که ادراکات ما:
گسسته
هستند.
از طرف دیگر:
ما باور داریم اشیا:
مستمر
هستند.
پس ذهن دو اصل را در کنار هم قرار میدهد:
ادراکات قطع میشوند.
و:
اشیا استمرار دارند.
این دو اصل از نظر منطقی بهسادگی با یکدیگر سازگار نیستند.
بنابراین ذهن به یک راهحل نیاز دارد.
۱۲. راهحل ذهن: فرض وجود مستقل
ذهن میگوید:
ادراک من قطع شده است، اما خود شیء قطع نشده است.
یعنی:
قطع ادراک
≠
قطع وجود شیء
به این ترتیب، ذهن میتواند میان:
ادراک
و
شیء
تمایز بگذارد.
این همان چیزی است که هیوم آن را بخشی از:
نظام فلسفی درباره وجود خارجی
میداند.
۱۳. اما مشکل جدید
اگر بگوییم:
ادراکات
یک چیزند و
اشیای خارجی
چیز دیگری،
اکنون باید بپرسیم:
چگونه میدانیم که این اشیای خارجی وجود دارند؟
زیرا ما مستقیماً فقط ادراکات را تجربه میکنیم.
بنابراین:
ادراک
→ مستقیماً تجربه میشود.
اما:
شیء خارجی
→ فرض میشود.
پس وجود شیء خارجی یک:
فرض فلسفی
است، نه یک:
داده مستقیم حسی.
۱۴. دو نظام درباره وجود اشیا
هیوم در اینجا میان دو دیدگاه قرار میگیرد.
نظام عامیانه
ادراکات و اشیا یکیاند.
آنچه میبینیم همان شیء است.
نظام فلسفی
ادراکات و اشیا متفاوتاند.
آنچه میبینیم:
ادراک
است.
و چیزی مستقل از آن:
شیء خارجی
وجود دارد.
اما نظام فلسفی با یک مشکل روبهرو میشود:
اگر فقط ادراکات را مستقیماً تجربه میکنیم، چگونه وجود شیء خارجی را اثبات کنیم؟
۱۵. نتیجه شکاکانه
از اینجا هیوم به نوعی:
شکاکیت معرفتشناختی (Epistemological Scepticism)
میرسد.
نه به این معنا که جهان خارجی وجود ندارد.
بلکه به این معنا که:
ما نمیتوانیم بهصورت قطعی و قیاسی، از ادراکات خود به وجود مستقل اشیای خارجی عبور کنیم.
این نکته بسیار مهم است.
هیوم میان:
حقیقت متافیزیکی
و
توانایی معرفتی ما برای اثبات آن
تمایز میگذارد.
ممکن است:
جهان خارجی واقعاً وجود داشته باشد.
اما این امر با:
اثبات فلسفی آن
یکسان نیست.
۱۶. نقد نظریه فلسفی
هیوم اکنون به یک تناقض مهم اشاره میکند.
فلسفه میگوید:
ادراکات ذهنی با اشیای خارجی متفاوتاند.
اما اگر این دو متفاوتاند، ما چگونه میتوانیم از ادراکات به اشیای خارجی برسیم؟
اگر بگوییم:
ادراکات تصویر اشیای خارجی هستند.
باید بپرسیم:
از کجا میدانیم تصویر شبیه اصل است؟
برای مقایسه تصویر با اصل، باید اصل را مستقیماً بشناسیم.
اما ما اصل را مستقیماً نمیشناسیم.
پس:
ادراک → شیء خارجی
نمیتواند بهسادگی اثبات شود.
۱۷. نتیجه: محدودیت فلسفه
هیوم در اینجا یک نتیجه بسیار مهم میگیرد:
فلسفه نمیتواند بهطور کامل:
باور طبیعی انسان
را با:
برهان فلسفی
جایگزین کند.
ما به جهان بیرونی باور داریم.
این باور:
طبیعی
و
اجتنابناپذیر
است.
اما وقتی فیلسوف میپرسد:
«دلیل نهایی این باور چیست؟»
با مشکلات جدی مواجه میشود.
۱۸. ساختار نهایی فصل دوم
میتوان کل استدلال این فصل را به این شکل خلاصه کرد:
ادراکات
↓
مستقیماً در اختیار ذهناند.
↓
ادراکات:
گسسته
و
متغیر
هستند.
↓
اما ذهن در آنها:
ثبات
و
انسجام
مییابد.
↓
تخیل و عادت:
ادراکات گسسته
را به یکدیگر پیوند میدهند.
↓
ذهن تصور میکند:
شیء واحد
وجود دارد.
↓
و این شیء:
مستمر
است.
↓
از اینجا باور به:
وجود مستقل اشیا
شکل میگیرد.
↓
اما عقل نمیتواند این وجود مستقل را بهطور قطعی اثبات کند.
↓
بنابراین:
باور به جهان بیرونی
یک:
باور طبیعی
است.
نه یک:
نتیجه قطعی فلسفی.
۱۹. اهمیت این فصل در تاریخ فلسفه
این فصل نقطهای تعیینکننده در فلسفه مدرن است.
زیرا هیوم نشان میدهد که تجربهگرایی اگر تا پایان منطقی خود دنبال شود، با مسئلهای مواجه میشود که میتوان آن را چنین بیان کرد:
ما فقط به تجربههای خود دسترسی مستقیم داریم، اما درباره جهانی سخن میگوییم که فرض میکنیم مستقل از تجربههای ما وجود دارد.
این مسئله بعدها بر:
ایمانوئل کانت
تأثیر عمیقی گذاشت.
کانت بعدها در نقد عقل محض خواهد کوشید مسئلهای را حل کند که خود او از آن بهعنوان بیدار شدن از:
خواب جزمی (Dogmatic Slumber)
یاد میکند.
به تعبیر مشهور کانت، شکاکیت هیوم او را از خواب جزمی بیدار کرد.
اما پاسخ کانت این نیست که صرفاً به هیوم بازگردد؛ بلکه میکوشد توضیح دهد که چگونه شرایط پیشینی (A Priori Conditions) ذهن امکان تجربه یک جهان عینی را فراهم میکنند.
از این جهت، میتوان خط تاریخی مهمی را ترسیم کرد:
لاک
↓
نظریه ایدهها و تمایز کیفیتها
↓
هیوم
↓
ادراکات، شکاکیت نسبت به جهان بیرونی، عادت و تخیل
↓
کانت
↓
شرایط امکان تجربه و عینیت
این خط یکی از مهمترین مسیرهای فلسفه مدرن است.
۲۰. گذار به فصل بعد: هویت شخصی
اکنون هیوم پس از بررسی:
هویت اشیا
به مسئلهای بسیار حساستر میرسد:
فصل ششم: درباره هویت شخصی
Section VI — Of Personal Identity
در این فصل، پرسش اصلی این خواهد بود:
وقتی میگوییم «من»، دقیقاً به چه چیزی اشاره میکنیم؟
آیا «من» یک:
جوهر ثابت (Substance)
است؟
آیا یک:
روح (Soul)
است؟
آیا یک:
ذهن ثابت (Mind)
است؟
یا فقط مجموعهای از:
ادراکات (Perceptions)
است؟
هیوم در اینجا به یکی از مشهورترین آموزههای خود میرسد: نظریه دسته یا بسته ادراکات (Bundle Theory of the Self).
او میپرسد وقتی به درون خود نگاه میکنیم، آیا چیزی به نام یک:
خودِ ثابت و واحد
مییابیم؟
یا هر بار فقط با یک ادراک خاص مواجه میشویم:
احساس
اندیشه
میل
ترس
خاطره
لذت
درد
و غیره؟
اگر هیچگاه «خود» را جدا از این ادراکات نیابیم، پس مفهوم:
Self
چگونه شکل میگیرد؟
این پرسش مستقیماً به قلب فلسفه هیوم درباره:
هویت شخصی
و
خود (Self)
میرسد و یکی از مهمترین حلقههای اتصال میان هیوم و فلسفه بعدی، بهویژه کانت، فلسفه ذهن و حتی برخی قرائتهای معاصر از خودآگاهی است.
در ادامه، باید وارد فصل ششم، «درباره هویت شخصی» شویم و متن و استدلال هیوم را گامبهگام بررسی کنیم؛ بهویژه بحث مشهور او درباره اینکه چرا هنگام دروننگری، به جای یک «خود» ثابت، فقط با دستهای از ادراکات متغیر مواجه میشویم.
کتاب اول: درباره فهم
Book I — Of the Understanding
بخش چهارم: درباره نظامهای شکاکانه و دیگر نظامهای فلسفه
Part IV — Of the Sceptical and Other Systems of Philosophy
فصل ششم: درباره هویت شخصی
Section VI — Of Personal Identity
۱. پرسش بنیادین: «من» چیست؟
وقتی میگوییم:
«من فکر میکنم.»
یا:
«من دیروز غمگین بودم.»
یا:
«من همان کسی هستم که ده سال پیش بودم.»
در همه این جملات، یک مفهوم مرکزی وجود دارد:
من (Self)
اما هیوم میپرسد:
وقتی به درون خودم مراجعه میکنم، دقیقاً چه چیزی را مییابم که بتوانم آن را «من» بنامم؟
این پرسش از نظر هیوم باید به شیوهای کاملاً تجربی بررسی شود.
او نمیخواهد از پیش فرض کند که:
Self
یک:
جوهر (Substance)
یا:
روح (Soul)
یا:
ذهن ثابت (Permanent Mind)
است.
بلکه میپرسد:
آیا در تجربه مستقیم خودمان، چنین چیزی را مشاهده میکنیم؟
۲. روش هیوم: دروننگری
هیوم از روش اصلی تجربهگرایی خود استفاده میکند.
یعنی:
هر ایده باید منشأیی در یک انطباع داشته باشد.
این همان اصل معروف اوست:
اصل کپی (Copy Principle)
بر اساس این اصل:
Impression → Idea
یعنی:
انطباع
مقدم بر:
ایده
است.
پس اگر مفهوم:
Self
واقعاً برای ما معنایی داشته باشد، باید بتوانیم انطباعی را پیدا کنیم که این ایده از آن گرفته شده باشد.
بنابراین هیوم میگوید، بهجای اینکه صرفاً درباره «خود» نظریهپردازی کنیم، باید به تجربه درونی خود مراجعه کنیم.
۳. آزمایش دروننگرانه
هیوم از ما میخواهد به درون خود نگاه کنیم.
یعنی:
دروننگری (Introspection)
را انجام دهیم.
اکنون از خود بپرسیم:
وقتی مستقیماً خودم را مشاهده میکنم، چه چیزی میبینم؟
آیا چیزی به نام:
Self
را جدا از همه تجربهها مییابم؟
هیوم پاسخ میدهد:
خیر.
هر بار که به درون خود نگاه میکنیم، چیزی مشخص مییابیم:
گرمی
سرما
لذت
درد
ترس
امید
میل
اندیشه
احساس
خاطره
و غیره.
اما هیچگاه یک:
خودِ محض
را جدا از این حالات مشاهده نمیکنیم.
۴. مثال مهم هیوم
تصور کنید در حال مشاهده درون خود هستید.
در لحظه اول:
درد
را تجربه میکنید.
سپس:
احساس لذت
پدیدار میشود.
بعد:
یک اندیشه
به ذهن میآید.
سپس:
یک خاطره
ظاهر میشود.
بعد:
یک میل
پدیدار میشود.
هیوم میگوید آنچه تجربه میکنیم همینها هستند.
اما چیزی جدا از اینها که بتوانیم بگوییم:
«این همان خودِ واقعی است.»
در تجربه مستقیم پیدا نمیکنیم.
بنابراین:
Self
بهعنوان یک:
ادراک مستقل
در تجربه ما ظاهر نمیشود.
۵. جمله مشهور هیوم
استدلال مشهور هیوم را میتوان چنین بازسازی کرد:
هرگاه عمیقترین و صمیمانهترین تجربه خود را بررسی میکنم، همیشه با ادراکی خاص مواجه میشوم؛ مانند گرما یا سرما، نور یا تاریکی، عشق یا نفرت، درد یا لذت. هرگز نمیتوانم خود را بدون یک ادراک بیابم.
این نکته برای نظریه او بسیار بنیادی است.
زیرا اگر:
Self
چیزی مستقل و ثابت باشد، انتظار داریم بتوانیم آن را مستقیماً تجربه کنیم.
اما چنین تجربهای نداریم.
۶. پس «خود» چیست؟
اینجا هیوم به یکی از مشهورترین دیدگاههای خود میرسد.
اگر «خود» یک ادراک مستقل نیست، پس آنچه ما:
Self
مینامیم، ممکن است چیزی جز مجموعهای از ادراکات نباشد.
این دیدگاه بعدها به نام:
نظریه دسته ادراکات
Bundle Theory
شناخته شد.
بر اساس این تفسیر:
Self
یک جوهر ثابت نیست.
بلکه:
مجموعهای از ادراکات
است.
یعنی:
احساس
اندیشه
خاطره
میل
عاطفه
درد
لذت
...
و ما این مجموعه را بهصورت یک:
«من»
تجربه میکنیم.
۷. استعاره دسته
برای فهم این دیدگاه میتوان از مفهوم:
Bundle
استفاده کرد.
یک دسته گل را در نظر بگیرید.
دسته گل چیزی جدا از گلها نیست.
بلکه:
گل ۱
گل ۲
گل ۳
...
است.
اگر گلها را از دسته جدا کنیم، چیزی به نام:
دسته گل مستقل از گلها
باقی نمیماند.
هیوم درباره ذهن نیز چیزی شبیه این میگوید:
Self
جدا از:
Perceptions
چیزی نیست.
بلکه «خود» نامی است که ما بر مجموعهای از تجربههای مرتبط میگذاریم.
۸. اما یک نکته بسیار مهم
نباید نظریه هیوم را بیش از حد ساده کنیم.
هیوم نمیگوید:
«من وجود ندارم.»
او میگوید:
ما نمیتوانیم یک «منِ ثابت و مستقل» را در تجربه پیدا کنیم.
این دو گزاره متفاوتاند.
هیوم وجود تجربههای ذهنی را انکار نمیکند.
او وجود:
ادراکات
را کاملاً میپذیرد.
آنچه انکار میکند این است که در پس این ادراکات، بتوانیم یک:
جوهر ثابت و ساده
را مستقیماً مشاهده کنیم.
۹. مسئله «جوهر»
در فلسفه سنتی، معمولاً میان:
جوهر (Substance)
و
صفت یا حالت (Mode / Attribute)
تمایز گذاشته میشد.
مثلاً:
یک شیء دارای ویژگیهایی است.
اما تصور میشد چیزی وجود دارد که این ویژگیها در آن قرار دارند.
در مورد انسان نیز گفته میشد:
احساس
اندیشه
میل
و
خاطره
حالاتی هستند که متعلق به یک:
جوهر ذهنی
هستند.
این جوهر را ممکن است:
روح
یا:
نفس
یا:
ذهن
بنامیم.
اما هیوم میپرسد:
کجا این جوهر را تجربه کردهایم؟
اگر آن را تجربه نکردهایم، چگونه میتوانیم ایدهای روشن و معتبر از آن داشته باشیم؟
اینجا دوباره:
اصل کپی
به کار میرود.
۱۰. استدلال هیوم بر اساس اصل کپی
ساختار استدلال چنین است:
گام اول
هر ایده معتبر باید منشأیی در انطباع داشته باشد.
گام دوم
ما باید انطباعی از «خود» داشته باشیم تا ایدهای از «خود» بسازیم.
گام سوم
در تجربه درونی، هیچ انطباع ثابتی از یک «خود» مستقل پیدا نمیکنیم.
نتیجه
پس ایدهای از یک:
Self ثابت و مستقل
نمیتوانیم به معنای دقیق تجربهگرایانه داشته باشیم.
۱۱. مشکل بزرگ: اگر ادراکات تغییر کنند، هویت چگونه حفظ میشود؟
اکنون یک مشکل بسیار مهم ایجاد میشود.
اگر من فقط مجموعهای از ادراکات باشم، این ادراکات دائماً تغییر میکنند.
مثلاً:
کودکی من
≠
جوانی من
≠
اکنون من
احساساتم تغییر میکنند.
افکارم تغییر میکنند.
بدنم تغییر میکند.
خاطراتم تغییر میکنند.
پس چرا میگوییم:
«من همان فرد هستم»؟
این پرسش، مسئله:
هویت شخصی (Personal Identity)
است.
۱۲. پاسخ هیوم: هیچ هویت ساده و ثابت نداریم
هیوم میگوید ما باید میان دو چیز تمایز بگذاریم:
هویت واقعی و ساده
Perfect Identity
و
هویت تصوری یا نسبتی
Identity in a Fictional / Constructed Sense
اگر منظورمان از هویت این باشد که:
چیزی کاملاً واحد و تغییرناپذیر در طول زمان وجود دارد،
چنین چیزی را در تجربه خود پیدا نمیکنیم.
اما اگر منظورمان این باشد که:
مجموعهای از ادراکات با روابط خاصی به یکدیگر متصلاند،
آنگاه میتوانیم از هویت سخن بگوییم.
۱۳. رابطه میان ادراکات
ادراکات ما کاملاً بیارتباط نیستند.
میان آنها روابطی وجود دارد:
شباهت (Resemblance)
تقدم و تأخر زمانی (Contiguity)
علیت (Causation)
این روابط باعث میشوند که ذهن:
ادراکات متعدد
را به یک:
رشته پیوسته
تبدیل کند.
مثلاً:
خاطره کودکی
↓
خاطره نوجوانی
↓
خاطره جوانی
↓
تجربه اکنون
اینها به هم مرتبطاند.
ذهن این روابط را دنبال میکند و از آنها یک:
هویت واحد
میسازد.
۱۴. حافظه و هویت
حافظه (Memory)
در اینجا نقش بسیار مهمی دارد.
حافظه به ما اجازه میدهد تجربههای گذشته را به تجربههای فعلی مرتبط کنیم.
مثلاً:
من به یاد میآورم که:
دیروز چه کردم.
سپس:
هفته گذشته چه کردم.
و:
سال گذشته چه کردم.
این خاطرات به تجربه فعلی من متصل میشوند.
در نتیجه، نوعی:
پیوستگی روایی (Narrative Continuity)
شکل میگیرد.
من این مجموعه را:
«زندگی من»
مینامم.
۱۵. اما حافظه «خود» را تولید نمیکند
اینجا باید دقت کنیم.
هیوم نمیگوید:
حافظه یک «خود» مستقل را ایجاد میکند.
بلکه حافظه:
روابط میان ادراکات
را آشکار میکند.
یعنی حافظه به ما نشان میدهد که:
ادراکات گذشته
چگونه به:
ادراکات حال
مرتبطاند.
بنابراین حافظه:
هویت
را به معنای یک جوهر متافیزیکی تولید نمیکند.
بلکه روابطی را که باعث میشوند ما مفهوم هویت را بسازیم، تقویت میکند.
۱۶. خود بهعنوان جریان
از اینجا میتوانیم تصویر مهمی از نظریه هیوم به دست آوریم.
ذهن نه یک:
جوهر ثابت
بلکه یک:
جریان (Flow)
است.
این جریان شامل:
احساسات
اندیشهها
خاطرات
میلها
ادراکات
است.
این عناصر دائماً میآیند و میروند.
اما ذهن آنها را بهصورت یک کل مرتبط تجربه میکند.
پس:
Self
بیش از آنکه:
چیز
باشد،
یک:
رابطه
است.
۱۷. استعاره تئاتر
در آثار هیوم، برای فهم این مسئله، استعارهای مشهور از:
تئاتر (Theatre)
مطرح میشود.
ذهن را مانند صحنهای تصور میکنیم که ادراکات روی آن ظاهر میشوند:
احساس
↓
اندیشه
↓
میل
↓
خاطره
↓
درد
↓
لذت
و غیره.
اما باید مراقب باشیم.
هیوم بلافاصله هشدار میدهد که نباید تصور کنیم:
یک «تماشاگر ثابت» در پشت این صحنه وجود دارد.
زیرا اگر چنین کنیم، دوباره همان مشکل را ایجاد کردهایم.
باید بپرسیم:
آن تماشاگر چیست؟
و اگر بگوییم:
یک خود ثابت،
دوباره باید آن خود را تجربه کنیم.
پس استعاره تئاتر را نباید به معنای وجود یک:
تماشاگر مستقل
فهمید.
آنچه داریم همان:
جریان ادراکات
است.
۱۸. نکته بسیار مهم: رابطه به جای جوهر
اینجا یکی از انقلابیترین جنبههای فلسفه هیوم آشکار میشود.
فلسفه سنتی اغلب میپرسید:
«این چیز چیست؟»
و پاسخ میداد:
«یک جوهر.»
اما هیوم بهجای آن میپرسد:
«چه روابطی میان تجربههای مختلف وجود دارد؟»
در نتیجه:
Substance
↓
Relation
جایگزین میشود.
یعنی:
بهجای اینکه «خود» را یک موجود مستقل بدانیم، آن را مجموعهای از:
روابط میان ادراکات
میدانیم.
۱۹. مشکل نهایی نظریه هیوم
اما خود هیوم میداند که این نظریه با یک مشکل جدی مواجه است.
اگر «خود» فقط مجموعهای از ادراکات باشد، پس:
چه چیزی این ادراکات را به یک مجموعه واحد تبدیل میکند؟
چرا:
درد من
و
خاطره من
و
فکر من
را متعلق به یک «من» میدانیم؟
هیوم نمیتواند یک:
جوهر ثابت
را برای پاسخ به این پرسش معرفی کند.
بنابراین باید از:
روابط
و
عادت ذهن
کمک بگیرد.
۲۰. هویت بهعنوان محصول ذهن
از این منظر، «هویت شخصی» برای هیوم چیزی نیست که:
مستقیماً کشف کنیم.
بلکه چیزی است که:
ذهن بر اساس روابط میان ادراکات میسازد.
پس:
ادراکات متعدد
↓
شباهت
تداوم
علیت
حافظه
↓
پیوند ذهنی
↓
تصور هویت
↓
«من»
در نتیجه، «من» یک:
واقعیت ساده و اولیه
نیست.
بلکه یک:
ساخت ذهنی مبتنی بر روابط
است.
۲۱. نتیجه نهایی فصل
اکنون میتوان استدلال هیوم را در یک زنجیره خلاصه کرد:
هر ایده باید از یک انطباع ناشی شود.
↓
ما باید بتوانیم انطباع «خود» را پیدا کنیم.
↓
اما دروننگری فقط ادراکات خاص را نشان میدهد.
↓
هیچ «خود» مستقل و ثابت مشاهده نمیشود.
↓
پس «خود» یک جوهر ثابت و مستقیماً ادراکشده نیست.
↓
آنچه داریم مجموعهای از ادراکات است.
↓
این ادراکات از طریق روابط به یکدیگر پیوند میخورند.
↓
حافظه و تخیل این پیوند را تقویت میکنند.
↓
ذهن از این مجموعه، تصور هویت شخصی را میسازد.
۲۲. اهمیت تاریخی نظریه هیوم
نظریه هیوم تأثیر بسیار عمیقی بر فلسفه بعدی گذاشت.
از یک سو، این نظریه بهشدت با نظریه:
رنه دکارت
در تضاد است.
دکارت از:
Cogito
به یک:
سوژه اندیشنده (Thinking Subject)
میرسید.
اما هیوم میگوید:
وقتی به درون خود نگاه میکنم، هیچ «من» سادهای نمییابم؛ فقط مجموعهای از ادراکات را مییابم.
پس:
دکارت:
من میاندیشم.
↓
پس:
من هستم.
اما:
هیوم:
من تجربه میکنم.
↓
اما در تجربه فقط:
ادراکات
را مییابم.
↓
پس یک «من» ثابت و مستقل بهطور مستقیم داده نشده است.
۲۳. تأثیر بر کانت
این مسئله بعدها برای:
ایمانوئل کانت
بسیار مهم شد.
کانت با این پرسش مواجه شد:
اگر هیوم درست بگوید و ما فقط مجموعهای از ادراکات متغیر باشیم، پس چگونه میتوانیم تجربهای منسجم و واحد داشته باشیم؟
کانت در پاسخ مفهوم:
وحدت استعلایی ادراک (Transcendental Unity of Apperception)
را مطرح کرد.
در نگاه کانت، «من میاندیشم»:
یک ادراک تجربی از یک شیء به نام «خود» نیست.
بلکه یک شرط ساختاری برای وحدت تجربه است.
بهاینترتیب، میتوان گفت:
هیوم:
من در تجربه یک خود ثابت نمییابم.
↓
کانت:
درست است؛ اما برای اینکه تجربههای متکثر بهصورت یک تجربه واحد ممکن شوند، باید نوعی وحدت استعلایی وجود داشته باشد.
این یکی از مهمترین واکنشهای تاریخ فلسفه به هیوم است.
۲۴. اهمیت نظریه دسته ادراکات
نظریه هیوم بعدها در بحثهای مختلف فلسفه ادامه پیدا کرد:
فلسفه ذهن
هویت شخصی
آگاهی
حافظه
خودآگاهی
روانشناسی
و حتی برخی نظریههای معاصر درباره:
خود بهعنوان فرایند
در این زمینه، هیوم یکی از نخستین فیلسوفانی است که بهطور جدی ایدهای را مطرح میکند که مطابق آن:
شاید «خود» چیزی نباشد که در پس تجربهها پنهان شده باشد؛ شاید خود همان شبکه و جریان سازمانیافته تجربهها باشد.
جمعبندی بخش چهارم کتاب اول تا اینجا
ما اکنون مسیر مهمی را طی کردهایم:
فصل اول
شکاکیت نسبت به عقل
عقل نمیتواند همه مبانی خودش را بهطور نهایی توجیه کند.
↓
فصل دوم
شکاکیت نسبت به حواس
حواس مستقیماً ادراکات را عرضه میکنند، اما وجود مستقل جهان بیرونی را بهصورت قطعی اثبات نمیکنند.
↓
فصل ششم
هویت شخصی
دروننگری یک «خود» ثابت را نشان نمیدهد؛ بلکه مجموعهای از ادراکات را آشکار میکند.
↓
نتیجه کلی
جهان بیرونی
و
خود
هر دو با یک مسئله مشابه مواجهاند:
ما آنها را بهصورت باورهای طبیعی میپذیریم، اما نمیتوانیم آنها را به همان شیوهای که یک گزاره ریاضی را اثبات میکنیم، بهطور قطعی اثبات کنیم.
به این ترتیب، هیوم به یکی از بنیادیترین نتایج تجربهگرایی خود نزدیک میشود:
انسان موجودی است که ابتدا بر اساس طبیعت، عادت و تجربه زندگی میکند و سپس عقل میکوشد این باورها را تحلیل کند؛ اما عقل همیشه قادر نیست برای همه آنها یک بنیاد نهایی و مطلق فراهم کند.
در ادامه، باید از فصل ششم عبور کنیم و به فصل بعدی بخش چهارم، «نتیجهگیری از این کتاب» (Conclusion of this Book) برسیم؛ جایی که هیوم پس از این مسیر طولانی، به یک بحران عمیق شکاکانه میرسد و سپس توضیح میدهد که چگونه طبیعت، زندگی روزمره و حتی اشتغالهای معمول انسانی انسان را از شکاکیت افراطی بیرون میکشند. این بخش برای فهم رابطه میان شکاکیت فلسفی (Philosophical Scepticism) و طبیعت انسانی (Human Nature) در کل پروژه هیوم بسیار تعیینکننده است.
کتاب اول: درباره فهم
Book I — Of the Understanding
بخش چهارم: درباره نظامهای شکاکانه و دیگر نظامهای فلسفه
Part IV — Of the Sceptical and Other Systems of Philosophy
فصل هفتم: نتیجهگیری از این کتاب
Section VII — Conclusion of this Book
۱. نقطه آغاز: وضعیت شکاکانه فیلسوف
هیوم پس از بررسی مسائل مختلف، اکنون در موقعیتی قرار گرفته است که ظاهراً تقریباً همه چیز را میتوان زیر سؤال برد.
ما نمیتوانیم با اطمینان مطلق بگوییم:
رابطه علّی چگونه ضرورتاً کار میکند.
آینده حتماً مانند گذشته خواهد بود.
جهان خارجی مستقل از ادراکات ما چگونه اثبات میشود.
یک «خود» ثابت و ساده در درون ما وجود دارد.
عقل چگونه میتواند همه باورهای بنیادی خود را توجیه کند.
پس پرسش خطرناکی پدیدار میشود:
اگر اینگونه باشد، آیا باید به شکاکیت مطلق برسیم؟
آیا نتیجه فلسفه این است که:
هیچ چیز را نمیتوان دانست؟
هیوم در اینجا به یکی از مهمترین تفاوتهای فلسفه خود با شکاکیت مطلق میرسد.
او میپذیرد که:
استدلال فلسفی
میتواند ما را به شکاکیت برساند.
اما انسان نمیتواند برای همیشه در این وضعیت باقی بماند.
چرا؟
زیرا:
طبیعت انسانی (Human Nature)
اجازه نمیدهد.
۲. شکاکیت فلسفی و زندگی روزمره
فرض کنید فیلسوفی پس از مطالعه آثار فلسفی به این نتیجه برسد که:
نمیتوانم وجود جهان خارجی را بهطور قیاسی اثبات کنم.
اما آیا او پس از پایان مطالعه:
دیگر از خانه بیرون نمیرود؟
آیا غذا نمیخورد؟
آیا از سقوط از ارتفاع نمیترسد؟
آیا هنگام عبور از خیابان مراقب خودروها نیست؟
طبعاً چنین نیست.
در زندگی عملی، انسان همچنان:
به جهان باور دارد.
او همچنان:
علت و معلول را میپذیرد.
او همچنان:
به حافظه اعتماد میکند.
او همچنان:
برای آینده برنامهریزی میکند.
پس یک شکاف بنیادی میان:
فلسفه نظری
و
زندگی طبیعی
وجود دارد.
۳. طبیعت قویتر از استدلال است
یکی از مهمترین ایدههای هیوم در این بخش این است:
طبیعت انسان، باورهایی را در ما ایجاد میکند که عقل فلسفی قادر نیست آنها را بهطور کامل اثبات کند.
این نکته را میتوان چنین نوشت:
عقل
→ شک میکند.
طبیعت
→ باور میکند.
بنابراین:
شک فلسفی
نمیتواند:
باور طبیعی
را برای همیشه از بین ببرد.
۴. بازگشت به زندگی
هیوم توصیف بسیار جالبی از وضعیت فیلسوف ارائه میدهد.
فیلسوف ممکن است ساعتها درباره:
هویت
علّیت
جهان بیرونی
وجود
جوهر
و
ذهن
فکر کند.
اما ناگهان:
گرسنگی
خستگی
گفتوگو
بازی
یا
یک فعالیت روزمره
او را از این تأملات بیرون میکشد.
و دوباره به جهان معمول بازمیگردد.
در اینجا فلسفه شکست نخورده است.
بلکه:
طبیعت انسانی
دوباره جایگاه خود را نشان داده است.
۵. فلسفه نمیتواند طبیعت را نابود کند
این یکی از بنیادیترین نتایج هیوم است.
حتی اگر عقل به ما بگوید:
هیچ دلیل منطقی قطعی برای باور به آینده نداریم،
باز هم:
انتظار آینده
در ما باقی میماند.
حتی اگر عقل بگوید:
نمیتوان وجود جهان خارجی را اثبات کرد،
باز هم:
درخت
خانه
میز
و
بدنهای دیگر
برای ما واقعی باقی میمانند.
حتی اگر نتوانیم:
خود ثابت
را پیدا کنیم،
باز هم:
«من»
در زبان و زندگی روزمره باقی میماند.
بنابراین:
فلسفه میتواند باورها را تحلیل کند،
اما:
نمیتواند ساختار بنیادی طبیعت انسانی را از میان ببرد.
۶. شکاکیت افراطی و شکاکیت معتدل
در اینجا باید میان دو نوع شکاکیت تمایز بگذاریم.
شکاکیت افراطی
Extreme Scepticism
این دیدگاه میخواهد همه باورها را کنار بگذارد.
نتیجه آن میتواند چیزی شبیه این باشد:
هیچ چیز قابل اعتماد نیست.
اما این دیدگاه از نظر هیوم عملاً غیرقابل زیستن است.
زیرا انسان نمیتواند بدون:
باور
عادت
انتظار
و
اعتماد به تجربه
زندگی کند.
شکاکیت معتدل
Mitigated Scepticism
هیوم به نوعی شکاکیت معتدل نزدیک میشود.
در این دیدگاه، ما باید حدود عقل را بشناسیم.
یعنی بدانیم:
عقل چه چیزهایی را میتواند اثبات کند و چه چیزهایی را نمیتواند.
بنابراین:
شکاکیت
نباید به نابودی همه باورها منجر شود.
بلکه باید ما را:
فروتنتر
و
محتاطتر
کند.
۷. وظیفه فلسفه
از این منظر، فلسفه برای هیوم وظیفهای محدود اما مهم دارد.
فلسفه نباید ادعا کند:
من میتوانم بنیان نهایی همه چیز را اثبات کنم.
بلکه باید بپرسد:
حدود شناخت انسان کجاست؟
بنابراین فلسفه باید:
ادعاهای بیپایه
را کنار بزند.
باید نشان دهد که:
عقل
در چه حوزههایی ناتوان است.
و باید ما را از:
جزمیگرایی (Dogmatism)
دور کند.
۸. اصل مهم: باید از فراتر رفتن از تجربه خودداری کنیم
هیوم در سراسر رساله با نوعی تمایل فلسفی مبارزه میکند:
تمایل به عبور از تجربه
فیلسوفان گاهی از چیزی که تجربه میکنیم، به چیزی فراتر از تجربه میروند.
مثلاً:
ما:
ادراک
را تجربه میکنیم.
اما سپس درباره:
جوهر
سخن میگوییم.
ما:
توالی رویدادها
را تجربه میکنیم.
اما سپس درباره:
ضرورت علّی
سخن میگوییم.
ما:
ادراکات متوالی
را تجربه میکنیم.
اما سپس درباره:
خود ثابت
سخن میگوییم.
هیوم میخواهد بپرسد:
آیا این مفاهیم واقعاً منشأ تجربی دارند؟
اگر ندارند، باید با احتیاط با آنها برخورد کنیم.
۹. عقل و روابط میان ایدهها
هیوم در رساله میان دو حوزه بزرگ شناخت تمایز میگذارد که بعدها در آثار دیگر او نیز بسیار مهم میشوند.
روابط میان ایدهها
Relations of Ideas
مانند:
ریاضیات
و
منطق
مثلاً:
۲ + ۲ = ۴
این گزاره به تجربه خاصی از جهان وابسته نیست.
امور واقع
Matters of Fact
مانند:
خورشید فردا طلوع خواهد کرد.
یا:
این سنگ در اثر رها شدن سقوط خواهد کرد.
این گزارهها درباره جهاناند و به تجربه وابستهاند.
اما نکته مهم این است که امور واقع درباره آینده با:
استدلال قیاسی
اثبات نمیشوند.
بلکه بر:
تجربه
و
عادت
استوارند.
۱۰. مسئله استقرا دوباره ظاهر میشود
اکنون میتوانیم ببینیم که چرا مسئله:
استقرا (Induction)
اینقدر مهم است.
ما میگوییم:
در گذشته A همیشه با B همراه بوده است.
و نتیجه میگیریم:
در آینده نیز A با B همراه خواهد بود.
اما این انتقال از:
گذشته
به
آینده
یک ضرورت منطقی ندارد.
ما نمیتوانیم آن را با:
استدلال قیاسی
اثبات کنیم.
پس چرا این کار را انجام میدهیم؟
پاسخ:
عادت (Custom)
و
خوگیری (Habit).
۱۱. انسان موجودی عادتمند است
هیوم در اینجا تصویر بسیار خاصی از انسان ارائه میکند.
انسان موجودی است که جهان را صرفاً با:
عقل
نمیشناسد.
بلکه با:
عادت
زندگی میکند.
مثلاً:
بارها میبینیم:
آتش → گرما
ذهن بهتدریج انتظار پیدا میکند:
آتش → گرما
این انتظار دیگر نیازی به استدلال آگاهانه ندارد.
بنابراین:
تکرار
↓
عادت
↓
انتظار
↓
باور
این یکی از بنیادیترین زنجیرههای فلسفه هیوم است.
۱۲. باور چیست؟
در اینجا مفهوم:
باور (Belief)
اهمیت زیادی پیدا میکند.
باور برای هیوم صرفاً یک:
ایده
نیست.
ما میتوانیم چیزی را تصور کنیم بدون اینکه به آن باور داشته باشیم.
مثلاً میتوانم تصور کنم:
خورشید فردا طلوع نکند.
این امر از نظر منطقی قابل تصور است.
اما آیا به آن باور دارم؟
خیر.
من انتظار دارم خورشید طلوع کند.
پس:
تصور (Imagination)
با:
باور (Belief)
متفاوت است.
۱۳. باور چگونه شکل میگیرد؟
باور زمانی شکل میگیرد که یک ایده از طریق:
عادت
و
تجربه
نیروی بیشتری پیدا کند.
مثلاً:
ایده آتش
در ذهن من وجود دارد.
اما پس از هزاران تجربه:
آتش
گرما
در ذهن من چنان به هم پیوند خوردهاند که وقتی آتش را میبینم، انتظار گرما دارم.
پس:
باور
یک حالت خاص ذهنی است که به یک ایده:
قدرت و زندهبودن (Force and Vivacity)
میدهد.
۱۴. طبیعت بهجای عقل
در اینجا یکی از مشهورترین خطوط فکری هیوم شکل میگیرد:
انسان ابتدا باور میکند و سپس عقل درباره باورهای او بحث میکند.
یعنی:
Nature
پیش از:
Reason
عمل میکند.
ما ابتدا:
به جهان اعتماد میکنیم.
سپس:
درباره امکان معرفت فکر میکنیم.
این ترتیب برای فهم فلسفه هیوم بسیار مهم است.
۱۵. شکاکیت نمیتواند زندگی را متوقف کند
فرض کنیم کسی استدلال کند:
من نمیتوانم وجود جهان بیرونی را اثبات کنم.
هیوم پاسخ میدهد:
بسیار خوب.
اما اکنون:
باید زندگی کنی.
باید غذا بخوری.
باید با دیگران صحبت کنی.
باید از چیزی بترسی.
باید چیزی را دوست داشته باشی.
باید برای آینده برنامهریزی کنی.
و همه اینها مستلزم پذیرش باورهایی هستند که:
فلسفه نمیتواند بهطور مطلق اثباتشان کند.
بنابراین:
زندگی
در نهایت بر:
شکاکیت فلسفی
غلبه میکند.
۱۶. بحران فلسفی هیوم
این بخش از رساله لحنی بسیار شخصیتر و حتی روانشناختی پیدا میکند.
هیوم در واقع تجربه خودش را از فلسفه توصیف میکند.
وقتی بیش از حد فلسفهورزی میکند، با شکاکیت مواجه میشود.
و این شکاکیت او را به نوعی:
اضطراب فلسفی
میرساند.
او با خود میاندیشد:
اگر:
عقل
نمیتواند بنیادهای خودش را اثبات کند،
پس:
چرا باید به چیزی اعتماد کنم؟
این پرسش میتواند به:
بحران شکاکانه
منجر شود.
۱۷. نجات از بحران: بازگشت به زندگی
اما هیوم راه خروجی پیدا میکند.
او به:
زندگی روزمره
بازمیگردد.
به:
دوستی
گفتوگو
بازی
غذا
فعالیت اجتماعی
و
لذتهای عادی زندگی
روی میآورد.
این فعالیتها ذهن را از:
شکاکیت افراطی
دور میکنند.
بنابراین:
طبیعت انسانی
در نهایت:
فیلسوف شکاک
را نیز دوباره به زندگی بازمیگرداند.
۱۸. یک نکته بسیار مهم: هیوم ضد عقل نیست
ممکن است از این بحث تصور کنیم هیوم میگوید:
عقل بیارزش است.
اما این برداشت نادرست است.
هیوم عقل را کنار نمیگذارد.
او میگوید:
عقل باید جایگاه واقعی خود را بشناسد.
عقل برای:
ریاضیات
منطق
مقایسه
تحلیل
و
بررسی شواهد
بسیار مهم است.
اما عقل نمیتواند:
طبیعت انسان
را کاملاً جایگزین کند.
۱۹. عقل در خدمت طبیعت انسانی
در نگاه هیوم:
Reason
باید با:
Experience
و
Human Nature
هماهنگ باشد.
انسان:
ماشین منطقی
نیست.
بلکه موجودی است که:
احساس
میل
عادت
تخیل
و
عقل
همگی در او فعالاند.
به همین دلیل، هیوم در آثار بعدی خود بهشدت بر نقش:
احساسات (Passions)
تأکید خواهد کرد.
و در رساله طبیعت انسان نیز این مسیر از همینجا آغاز میشود.
۲۰. نتیجهگیری از کتاب اول
اکنون هیوم تقریباً تمام پروژه کتاب اول را به پایان رسانده است.
مسیر کلی چنین بود:
ابتدا:
ادراکات (Perceptions)
↓
سپس:
انطباعات (Impressions)
و
ایدهها (Ideas)
↓
سپس:
اصل کپی (Copy Principle)
↓
سپس:
تداعی ایدهها (Association of Ideas)
↓
سپس:
رابطه علت و معلول (Cause and Effect)
↓
سپس:
مسئله استقرا (Induction)
↓
سپس:
ضرورت و علیت
↓
سپس:
جهان بیرونی
↓
سپس:
هویت شخصی
↓
و سرانجام:
شکاکیت
و
بازگشت به طبیعت انسانی
این مسیر نشان میدهد که پروژه هیوم فقط یک نظریه معرفتشناسی ساده نیست.
او میخواهد:
علمی تجربی درباره طبیعت انسان بنا کند.
۲۱. پروژه بزرگ هیوم
عنوان کتاب بسیار مهم است:
A Treatise of Human Nature
یعنی:
رسالهای درباره طبیعت انسان
هیوم قصد دارد فلسفه را بر اساس مطالعه:
طبیعت انسان
بازسازی کند.
او میخواهد بداند:
انسان چگونه:
میاندیشد؟
چگونه:
باور میکند؟
چگونه:
احساس میکند؟
چگونه:
قضاوت میکند؟
چگونه:
عمل میکند؟
و چگونه:
با دیگران زندگی میکند؟
به همین دلیل کتاب او سه قلمرو بزرگ دارد:
کتاب اول
درباره فهم (Of the Understanding)
شناخت، ادراک، علیت، باور، جهان بیرونی و هویت.
کتاب دوم
درباره انفعالات (Of the Passions)
میلها، احساسات، عواطف و انگیزش.
کتاب سوم
درباره اخلاق (Of Morals)
فضیلت، رذیلت، عدالت و اخلاق.
پس ساختار کلی پروژه چنین است:
فهم
↓
انفعالات
↓
اخلاق
یا:
میاندیشیم
↓
احساس میکنیم
↓
عمل میکنیم
۲۲. پایان کتاب اول: یک انقلاب فلسفی
آنچه هیوم در کتاب اول انجام میدهد، در واقع تغییر جهت بزرگی در فلسفه است.
او بهجای اینکه از:
خدا
روح
جوهر
عقل محض
یا
متافیزیک سنتی
شروع کند، از:
تجربه انسانی
شروع میکند.
سؤال اصلی او این است:
ذهن انسان چگونه کار میکند؟
و سپس از این سؤال به مسائل بزرگتر میرسد:
معرفت
علّیت
جهان
خود
اخلاق
و
جامعه.
۲۳. اما یک نکته مهم برای ادامه کتاب
کتاب اول با شکاکیت پایان مییابد، اما هیوم در کتاب دوم نشان میدهد که انسان فقط موجودی شناسنده نیست.
اگر در کتاب اول پرسش اصلی این بود:
انسان چگونه باور میکند؟
در کتاب دوم پرسش به این تبدیل میشود:
انسان چگونه میخواهد؟
و چگونه:
میل
و
احساس
بر:
عقل
تأثیر میگذارند؟
اینجا به یکی از مشهورترین تزهای هیوم میرسیم:
عقل برده انفعالات است.
Reason is, and ought only to be, the slave of the passions.
این گزاره را باید با دقت بسیار زیادی خواند؛ زیرا منظور هیوم این نیست که عقل بیفایده است، بلکه میخواهد نشان دهد که عقل بهتنهایی انگیزهای برای عمل ایجاد نمیکند.
برای مثال:
عقل میتواند به من بگوید:
اگر میخواهی از تهران به شهری دیگر بروی، باید مسیر مشخصی را طی کنی.
اما عقل بهتنهایی نمیگوید:
«باید به آن شهر بروم.»
این:
میل
و
انگیزه
است که هدف را تعیین میکند.
پس:
عقل → ابزار
انفعال → هدف و انگیزه
این نقطه آغاز کتاب دوم است.
بنابراین، مرحله بعدی مطالعه ما باید ورود به کتاب دوم، «درباره انفعالات» (Book II — Of the Passions) باشد؛ و در آنجا باید از بخش اول: درباره غرور و فروتنی (Of Pride and Humility) آغاز کنیم. در این بخش، هیوم تحلیل بسیار ظریفی از خود (Self)، علّیت (Causation)، لذت و رنج (Pleasure and Pain) و ارزیابی خود (Self-Evaluation) ارائه میکند و نشان میدهد چگونه یک احساس مانند غرور (Pride) از رابطه میان «خود» و «موضوعی که به آن مربوط میشویم» پدید میآید. این بخش در واقع پلی است میان نظریه شناختی کتاب اول و نظریه عاطفی ـ اخلاقی کتاب دوم.
برچسبها:
رسالهای درباره طبیعت انسان,
دیوید هیوم,
اصالت تجربه,
دین طبیعی