اول: ژیژک و شلینگ؛ از «آزادی» تا «سوبژکتیویتهٔ مطلق»
۱. چرا باید از ژیژک شروع کنیم؟
در میان مفسران معاصر شلینگ، Slavoj Žižek شاید یکی از رادیکالترین خوانشها را ارائه میکند. کتاب اصلی او در این زمینه:
The Indivisible Remainder: An Essay on Schelling and Related Matters
است.
عنوان اصلی انگلیسی کتاب بسیار مهم است:
The Indivisible Remainder
یعنی:
باقیماندهٔ تقسیمناپذیر
و این مفهوم، کلید ورود ژیژک به شلینگ است.
ژیژک شلینگ را نه صرفاً فیلسوفی از دورهٔ ایدئالیسم آلمانی، بلکه متفکری میبیند که در قلب فلسفهٔ ایدئالیستی به چیزی برمیخورد که نمیتوان آن را در نظام عقلانی ادغام کرد.
این «باقیمانده» همان چیزی است که در نظام باقی میماند اما نظام قادر نیست آن را کاملاً به مفهوم تبدیل کند.
به زبان ژیژکی:
نظام، چیزی را تولید میکند که نمیتواند کاملاً درون خودش جذب کند.
این نقطه برای فهم شلینگ بسیار اساسی است.
۲. شلینگ علیه تصویر سادهٔ ایدئالیسم
برای فهم خوانش ژیژک، ابتدا باید تصویر رایج از ایدئالیسم آلمانی را کنار بگذاریم.
در یک روایت سادهشده، مسیر چنین است:
کانت → فیشته → شلینگ → هگل
و ظاهراً هر فیلسوف تلاش میکند مسألهٔ قبلی را حل کند.
اما ژیژک این تصویر را نمیپذیرد.
از نظر او، شلینگ چیزی را آشکار میکند که در قلب خودِ ایدئالیسم وجود دارد:
خودآگاهی (self-consciousness / Selbstbewusstsein) نمیتواند منشأ خودش باشد.
این مسأله بسیار مهم است.
اگر «من» خود را آگاهانه مییابد، باید پرسید:
چه چیزی پیش از این آگاهی وجود داشته است که امکان پیدایش آگاهی را فراهم کرده؟
اگر پاسخ دهیم «یک سوژه»، دوباره مسأله میپرسیم:
آن سوژه چگونه پدید آمد؟
اگر بگوییم «آگاهی»، باز مسأله حل نشده است.
زیرا آگاهی برای اینکه آگاهی باشد، باید پیشاپیش امکان وجود داشته باشد.
پس با یک دور مواجه میشویم.
در اینجا شلینگ به مسألهای میرسد که بعدها ژیژک آن را بسیار رادیکال میکند:
سوژه از چیزی پدید میآید که خودش سوژه نیست.
و این «چیزی که هنوز سوژه نیست»، در فلسفهٔ شلینگ متأخر نقش بنیادی پیدا میکند.
۳. از «نظام هویت» به «نظام آزادی»
برای فهم شلینگ ژیژکی، باید از تحول خود شلینگ آغاز کنیم.
شلینگ جوان در دورهٔ نخست فلسفهاش به فلسفهٔ طبیعت (Naturphilosophie / Philosophy of Nature / philosophie de la nature) روی میآورد.
در این مرحله، طبیعت برای او صرفاً مجموعهای از اشیای مادی نیست.
طبیعت یک فرایند زنده و پویاست.
در برابر تصور مکانیکی از طبیعت:
طبیعت = مجموعهای از اشیای بیجان
شلینگ میگوید:
طبیعت = فرایند زایندهٔ تولید (produktiv / productive)
یعنی طبیعت چیزی است که دائماً در حال تولید صورتهای جدید است.
اینجا یک حرکت اساسی شکل میگیرد:
طبیعت → سازمانیافتگی → حیات → آگاهی
اما اینجا یک مسألهٔ بنیادی مطرح میشود:
چگونه از طبیعتِ ناآگاه، آگاهی پدید میآید؟
شلینگ نمیخواهد بگوید آگاهی چیزی کاملاً بیگانه با طبیعت است.
بلکه میخواهد نشان دهد:
آگاهی باید بهنحوی در عمق طبیعت امکانپذیر باشد.
این همان ایدهای است که بعدها در خوانش ژیژک اهمیت بسیار زیادی پیدا میکند.
زیرا اگر سوژه از طبیعت پدید آمده باشد، باید در خود طبیعت نوعی امکانِ ظهور سوژه وجود داشته باشد.
۴. مسألهٔ اصلی: مطلق چیست؟
یکی از مهمترین مسائل فلسفهٔ شلینگ مفهوم:
مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)
است.
اما ژیژک با خوانش سنتی از مطلق مخالفت دارد.
در یک تفسیر سنتی، مطلق چیزی است مانند:
کل کامل و بینقص
که همهٔ تفاوتها را در خود جمع میکند.
اما اگر مطلق کاملاً کامل باشد، مسألهای ایجاد میشود:
چگونه تفاوت، کثرت، شر، زمان و آزادی از آن پدید میآیند؟
اگر مطلق کاملاً یکسان و کامل باشد، هیچ دلیلی برای پیدایش جهان متکثر وجود ندارد.
اینجاست که شلینگ به مسألهای میرسد که از نظر ژیژک بسیار مهم است:
درون خود مطلق باید نوعی شکاف وجود داشته باشد.
در اینجا به مفهوم بسیار مهمی میرسیم:
Grund
که معمولاً به:
بنیاد (ground / Grund / fondement)
ترجمه میشود.
در فلسفهٔ شلینگ، Grund چیزی نیست که بتوان آن را بهسادگی با «علت» یکی دانست.
Grund بیشتر به معنای:
بنیاد تاریک، نامفهوم و پیشامفهومیِ ظهور وجود
است.
۵. آزادی انسانی و مسألهٔ شر
در سال ۱۸۰۹ شلینگ یکی از مهمترین متون فلسفی خود را منتشر کرد:
Philosophische Untersuchungen über das Wesen der menschlichen Freiheit und die damit zusammenhängenden Gegenstände
عنوان رایج انگلیسی:
Philosophical Investigations into the Essence of Human Freedom
و به فارسی:
پژوهشهای فلسفی دربارهٔ ذات آزادی انسانی
این متن نقطهٔ عطف بزرگی در فلسفهٔ شلینگ است.
مسألهٔ مرکزی:
آزادی (Freiheit / freedom / liberté)
است.
اما آزادی برای شلینگ صرفاً «توانایی انتخاب میان چند گزینه» نیست.
آزادی در معنای عمیقتر یعنی:
توانایی تعیین نسبت خود با بنیاد هستی.
اینجا شلینگ با مسألهٔ شر مواجه میشود.
اگر خدا کاملاً نیک است، شر از کجا میآید؟
اگر خدا علت همهچیز است، آیا خدا علت شر نیز هست؟
اگر پاسخ مثبت باشد، خدا دیگر کاملاً نیک نیست.
اگر پاسخ منفی باشد، باید چیزی خارج از خدا وجود داشته باشد.
اما اگر چیزی خارج از خدا باشد، خدا دیگر مطلق نیست.
شلینگ در اینجا دست به حرکتی بسیار رادیکال میزند.
او میان:
خدا بهمثابهٔ وجود بالفعل
و
بنیاد در خدا (Grund in Gott / ground in God / fondement en Dieu)
تمایز میگذارد.
۶. خدا و بنیاد: خدا پیش از خدا؟
اینجا به یکی از دشوارترین بخشهای فلسفهٔ شلینگ میرسیم.
شلینگ میگوید در خدا نیز باید میان:
بنیاد (Grund)
و
وجود (Existenz / existence / existence)
تمایز قائل شد.
اما این به معنای وجود دو خدا نیست.
بلکه در خود خدا نوعی تمایز درونی وجود دارد.
میتوان این ساختار را بهطور ساده چنین نوشت:
Grund → Existenz
یعنی:
بنیاد → وجود بالفعل
Grund آن چیزی است که امکان ظهور وجود را فراهم میکند، اما خودش هنوز وجود بالفعل نیست.
این بنیاد:
تاریک است؛
غیرعقلانی به معنای منفی نیست، بلکه پیشاعقلانی است؛
فاقد صورت کامل است؛
میل و کشش درونی دارد.
شلینگ از مفهومی استفاده میکند که بعدها بسیار مهم میشود:
Sehnsucht
یعنی:
اشتیاق / longing / désir
درون بنیاد نوعی کشش وجود دارد.
و همین کشش است که حرکت را ممکن میکند.
بنابراین:
وجود ایستا نیست.
وجود از یک تنش درونی پدید میآید.
۷. خوانش ژیژک: «مطلق» شکاف دارد
اینجا ژیژک یک گام بسیار مهم برمیدارد.
او شلینگ را بهگونهای میخواند که در آن:
مطلق = وحدت بدون شکاف
نیست.
بلکه:
مطلق = شکافی که خودش را بهصورت وحدت سازمان میدهد.
این فرمول برای فهم ژیژک بسیار مهم است.
در یک خوانش سنتی:
ابتدا وحدت وجود دارد، سپس تفاوت پدیدار میشود.
اما در خوانش ژیژکی:
وحدت خودش محصول نوعی تفاوت یا شکاف اولیه است.
به زبان دیگر:
تفاوت مقدم بر وحدت است.
یا دقیقتر:
وحدت چیزی نیست جز نحوهٔ سازمانیافتن شکاف.
این همان جایی است که شلینگ برای ژیژک به فیلسوفی بسیار مهم تبدیل میشود.
۸. «باقیماندهٔ تقسیمناپذیر» چیست؟
اکنون میتوانیم مفهوم عنوان کتاب ژیژک را بهتر بفهمیم.
Indivisible Remainder
یعنی چیزی که پس از هر تلاش برای توضیح کامل جهان باقی میماند.
اگر عقل بخواهد همهچیز را توضیح دهد، باید بگوید:
چرا وجود وجود دارد؟
اما هر پاسخی که بدهد، دوباره پرسش مطرح میشود.
پس همیشه چیزی باقی میماند.
این «باقیمانده» از نظر ژیژک نقصی در فلسفه نیست.
بلکه:
شرط امکان فلسفه است.
فلسفه از جایی آغاز میشود که توضیح کامل شکست میخورد.
در اینجا ژیژک به شلینگ نزدیک میشود.
برای شلینگ:
Grund
همان چیزی است که نمیتوان آن را بهطور کامل به وجود بالفعل تقلیل داد.
برای ژیژک:
باقیمانده (remainder / Rest / reste)
همان چیزی است که نمیتوان آن را در نظم نمادین بهطور کامل ادغام کرد.
پس میتوان گفت:
Grund شلینگ ≈ remainder ژیژک
البته این دو دقیقاً یکی نیستند؛ بلکه ژیژک از شلینگ برای صورتبندی مسألهٔ خودش استفاده میکند.
۹. شلینگ و روانکاوی
در اینجا ژیژک شلینگ را به:
فروید (Freud)
و
لکان (Lacan)
نزدیک میکند.
در روانکاوی، سوژه چیزی کاملاً شفاف و خودبنیاد نیست.
سوژه همیشه با چیزی مواجه است که از کنترل آگاهی او خارج است.
در فروید:
ناخودآگاه (Unbewusstes / unconscious / inconscient)
و در لکان:
امر واقعی (das Reale / the Real / le Réel)
نمیتوانند کاملاً در نظم آگاهی و زبان ادغام شوند.
ژیژک میگوید این ساختار را میتوان در شلینگ نیز مشاهده کرد.
سوژه از یک بنیاد تاریک پدید میآید که خودش نمیتواند کاملاً آن را بشناسد.
بنابراین:
سوژه = شکاف میان خودش و بنیاد خودش
این یکی از مهمترین نتایج خوانش ژیژک از شلینگ است.
۱۰. «سوژه» چگونه پدید میآید؟
برای ژیژک، سوژه چیزی نیست که از ابتدا وجود داشته باشد.
ساختار را میتوان چنین نوشت:
بنیاد پیشاسوبژکتیو (pre-subjective ground / vor-subjektiver Grund)
↓
تنش
↓
گسست
↓
ظهور سوژه (subject / Subjekt / sujet)
بنابراین سوژه از یک «چیز» پدید نمیآید.
سوژه خودِ شکاف است.
این نکته بسیار مهم است.
سوژه:
یک جوهر (substance / Substanz / substance)
نیست.
بلکه:
یک شکاف (gap / Spalt / écart)
است.
از این منظر:
من «چیزی» نیستم که شکاف داشته باشم؛
من خودِ این شکاف هستم.
این دقیقاً همان نقطهای است که شلینگ ژیژکی به فلسفهٔ سوژهٔ مدرن پیوند میخورد.
۱۱. تفاوت ژیژک و هگل
اکنون باید به مهمترین مسأله برسیم:
آیا شلینگ از هگل مهمتر است؟
پاسخ ژیژک به این پرسش بسیار پیچیده است.
ژیژک معتقد است هگل نیز شکاف را میبیند.
اما مسأله این است که:
آیا هگل شکاف را واقعاً حفظ میکند؟
یا آن را در حرکت دیالکتیکی مفهوم (Begriff / Concept / Concept) حل میکند؟
در یک قرائت رایج:
هگل:
واقعیت در نهایت عقلانی است.
شلینگ:
در بنیاد واقعیت چیزی وجود دارد که پیش از عقلانیت است و نمیتوان آن را کاملاً به مفهوم فروکاست.
ژیژک از اینجا شلینگ را بهعنوان فیلسوفی میخواند که مسألهای را آشکار میکند که هگل ظاهراً میخواهد آن را حل کند.
اما نکتهٔ بسیار ظریف این است که ژیژک در نهایت نمیخواهد صرفاً «شلینگ علیه هگل» قرار دهد.
بلکه میخواهد نشان دهد:
شلینگ مسألهای را آشکار میکند که هگل نیز با آن مواجه است.
یعنی:
چگونه از بیتعیّنی به تعیّن میرسیم؟
۱۲. مهمترین فرمول مرحلهٔ نخست
اگر بخواهیم کل خوانش ژیژک را در یک زنجیره خلاصه کنیم:
Grund
بنیاد (Ground / Grund / Fondement)
↓
Darkness
تاریکی (Darkness / Dunkelheit / Obscurité)
↓
Longing
اشتیاق (Longing / Sehnsucht / Désir)
↓
Decision
تصمیم (Decision / Entscheidung / Décision)
↓
Freedom
آزادی (Freedom / Freiheit / Liberté)
↓
Subject
سوژه (Subject / Subjekt / Sujet)
↓
Split
شکاف (Split / Spaltung / Scission)
↓
World
جهان (World / Welt / Monde)
این زنجیره یکی از بهترین راهها برای ورود به شلینگ ژیژکی است.
در این خوانش:
جهان از یک شکاف بنیادی پدید میآید.
و:
سوژه محصول همین شکاف است.
۱۳. اما یک خطر مهم در خواندن ژیژک
باید بسیار مراقب باشیم که شلینگ را به ژیژک تقلیل ندهیم.
شلینگ فیلسوفی نیست که صرفاً نسخهٔ قرن نوزدهمی لکان باشد.
سه مفهوم در شلینگ باید مستقل از ژیژک مطالعه شوند:
Grund
بنیاد
Freiheit
آزادی
Existenz
وجود بالفعل
و سپس باید ببینیم ژیژک چگونه این سه را بازتفسیر میکند.
به همین دلیل در ادامهٔ مطالعه، باید مستقیماً به متن آلمانی:
Philosophische Untersuchungen über das Wesen der menschlichen Freiheit
برگردیم.
و آن را بندبهبند با خوانش ژیژک مقایسه کنیم.
۱۴. گذار از ژیژک به هایدگر
اکنون به مرحلهٔ دوم میرسیم:
شلینگ در خوانش مارتین هایدگر
این گذار بسیار مهم است، زیرا هایدگر تقریباً در جهت مخالف ژیژک حرکت میکند.
ژیژک میپرسد:
شلینگ چگونه امکان ظهور سوژه را از یک شکاف بنیادی توضیح میدهد؟
هایدگر میپرسد:
شلینگ چگونه امکان آزادی را در نسبت با حقیقت هستی و بنیاد وجود میاندیشد؟
در نتیجه:
ژیژک → سوژه، شکاف، ناخودآگاه، امر واقعی
هایدگر → هستی، بنیاد، آزادی، حقیقت
اما این دو خوانش در یک نقطه به هم میرسند:
شلینگ متأخر
بهخصوص:
Freiheitsschrift
و مفهوم:
Grund
در آن.
دوم: هایدگر و شلینگ
شلینگ و مسألهٔ آزادی
کتاب یا بهتر بگوییم مجموعهٔ درسگفتارهای اصلی هایدگر دربارهٔ شلینگ با عنوان زیر شناخته میشود:
Schellings Abhandlung über das Wesen der menschlichen Freiheit (1809)
یعنی:
رسالهٔ شلینگ دربارهٔ ذات آزادی انسانی (۱۸۰۹)
هایدگر این درسگفتارها را در سال ۱۹۳۶ ارائه کرد.
اما نکتهٔ مهم این است که هایدگر نمیخواهد صرفاً بگوید:
«شلینگ در سال ۱۸۰۹ دربارهٔ آزادی چه گفته است؟»
بلکه مسألهٔ بسیار عمیقتری را دنبال میکند:
آیا شلینگ در رسالهٔ آزادی توانسته است از چارچوب متافیزیک سنتی عبور کند؟
این پرسش، کلید فهم خوانش هایدگر است.
۱. چرا هایدگر به شلینگ روی میآورد؟
هایدگر شلینگ را در نقطهای بسیار مهم از تاریخ فلسفه قرار میدهد.
از نظر او، فلسفهٔ غرب از آغاز با یک مسألهٔ بنیادین مواجه بوده است:
چرا موجودات هستند؟
یا:
چرا چیزی هست، به جای آنکه هیچ نباشد؟
در زبان هایدگر:
Sein des Seienden
یعنی:
هستیِ موجود (Being of beings / l'être de l'étant)
اما فلسفهٔ متافیزیکی معمولاً تلاش میکند برای موجودات یک بنیاد پیدا کند.
مثلاً:
موجود ← علت
علت ← علت نخستین
علت نخستین ← خدا
اما هایدگر میپرسد:
اگر خدا بنیاد همهچیز باشد، بنیاد خود خدا چیست؟
اینجاست که شلینگ اهمیت پیدا میکند.
زیرا شلینگ در رسالهٔ آزادی میگوید:
در خود خدا باید میان بنیاد (Grund) و وجود (Existenz) تمایز گذاشت.
این برای هایدگر بسیار مهم است.
زیرا به این معناست که شلینگ دیگر وجود را یک امر کاملاً ساده، یکپارچه و بیمسأله نمیبیند.
۲. تفاوت خوانش ژیژک و هایدگر
پیش از ادامه باید تفاوت این دو را روشن کنیم.
ژیژک از شلینگ میپرسد:
چگونه سوژه از یک بنیاد پیشاسوبژکتیو پدیدار میشود؟
هایدگر میپرسد:
چگونه خودِ موجودیت موجودات بر یک بنیاد استوار میشود؟
بنابراین:
ژیژک:
Grund → Subject
بنیاد → سوژه
اما:
هایدگر:
Grund → Existenz
بنیاد → وجود بالفعل
البته این فرمولها صرفاً برای روشن کردن جهت کلی بحث هستند و نباید آنها را بهعنوان معادلات دقیق فلسفی تلقی کرد.
در ژیژک، مسألهٔ اصلی:
سوژه (Subjekt / subject / sujet)
است.
در هایدگر، مسألهٔ اصلی:
هستی (Sein / Being / Être)
است.
به همین دلیل خوانش این دو از شلینگ بسیار متفاوت است.
۳. شلینگ و مسألهٔ آزادی
هایدگر معتقد است که نقطهٔ آغاز درست برای فهم شلینگ، مفهوم:
آزادی (Freiheit / freedom / liberté)
است.
اما آزادی در اینجا به معنای:
آزادی انتخاب (free choice)
نیست.
یعنی آزادی صرفاً این نیست که من بتوانم:
این کار را انجام دهم؛
یا آن کار را انجام دهم.
این نوع آزادی برای شلینگ سطحی است.
مسألهٔ عمیقتر این است:
چگونه انسان میتواند خودش را تعیین کند؟
و حتی بنیادیتر:
چگونه ممکن است موجودی وجود داشته باشد که بتواند نسبت خود را با وجود تعیین کند؟
در اینجا آزادی به ساختار خودِ وجود مربوط میشود.
بنابراین:
Freiheit ≠ Willkür
یعنی:
آزادی ≠ اختیار دلبخواهی
آزادی برای شلینگ یک توانایی متافیزیکی بسیار عمیق است.
انسان موجودی است که میتواند نسبت خود را با بنیاد وجود تغییر دهد.
۴. آزادی و شر
هایدگر توجه ویژهای به ارتباط میان:
Freiheit
و
Böses
دارد.
یعنی:
آزادی
و
شر (Evil / das Böse / le Mal)
چرا؟
زیرا اگر آزادی واقعاً آزادی باشد، باید امکان انتخاب شر نیز وجود داشته باشد.
اگر انسان فقط بتواند خیر را انتخاب کند، آزادی او آزادی کامل نیست.
بنابراین:
Freiheit → Möglichkeit des Bösen
آزادی → امکان شر
اما اینجا یک مسألهٔ بسیار مهم ایجاد میشود.
اگر شر صرفاً «نبود خیر» باشد، آزادی معنای عمیق خود را از دست میدهد.
شر باید یک امکان واقعی باشد.
بنابراین شلینگ مجبور است ساختار هستی را بهگونهای توضیح دهد که:
امکان شر در خود ساختار آزادی وجود داشته باشد.
اینجا فلسفهٔ شلینگ به نقطهای بسیار رادیکال میرسد.
۵. بنیاد در خدا
اکنون به مهمترین مفهوم میرسیم:
Grund
شلینگ میگوید:
Grund ist nicht Gott selbst.
یعنی:
بنیاد خودِ خدا نیست.
اما:
Grund ist in Gott.
یعنی:
بنیاد در خداست.
این تمایز فوقالعاده مهم است.
ما با دو چیز مواجه نیستیم:
خدا + چیزی خارج از خدا
بلکه با یک تمایز درونی مواجهیم:
Grund — Existenz
بنیاد — وجود
یا:
Grund in Gott
بنیاد در خدا
از نظر هایدگر، اینجا شلینگ به یک مسألهٔ بنیادین نزدیک میشود:
وجود نمیتواند صرفاً یک وحدت بیتمایز باشد.
در درون وجود، نوعی تمایز وجود دارد.
۶. بنیاد چیست؟
اما Grund چیست؟
اینجا باید بسیار دقیق باشیم.
Grund:
موجود نیست؛
شیء نیست؛
علت به معنای مکانیکی نیست؛
خدا به معنای کامل کلمه نیست.
Grund چیزی است که:
امکان ظهور وجود را فراهم میکند.
به همین دلیل میتوان گفت:
Grund = شرط امکان ظهور Existenz
اما خودِ Grund هنوز:
Existenz
نیست.
در زبان فلسفی:
Grund ≠ Existenz
اما:
Existenz ohne Grund nicht möglich
یعنی:
وجود بالفعل بدون بنیاد ممکن نیست.
۷. تاریکی بنیاد
شلینگ برای توصیف بنیاد از زبان بسیار عجیبی استفاده میکند.
او از:
تاریکی (Dunkelheit / darkness / obscurité)
سخن میگوید.
در برابر آن:
نور (Licht / light / lumière)
قرار دارد.
این دوگانه را میتوان چنین نوشت:
Grund → Dunkelheit
Existenz → Licht
اما این یک دوگانهٔ ساده نیست.
تاریکی «شر» نیست.
نور نیز صرفاً «خیر» نیست.
بلکه:
تاریکی = امکان ظهور
و:
نور = ظهور بالفعل
است.
بنابراین بدون تاریکی، نور نیز نمیتواند ظهور کند.
به زبان ساده:
چیزی باید هنوز آشکار نشده باشد تا بتواند آشکار شود.
این نکته برای هایدگر اهمیت فوقالعادهای دارد.
زیرا او نیز در فلسفهٔ خود همواره با نسبت میان:
Unverborgenheit
و
Verborgenheit
کار میکند.
یعنی:
ناپوشیدگی (unconcealment / Unverborgenheit / dévoilement)
و
پوشیدگی (concealment / Verborgenheit / retrait)
پس شلینگ برای هایدگر متفکری است که ساختار «آشکارشدن» را در خود هستی دنبال میکند.
۸. خدا چگونه میشود؟
اینجا یکی از مهمترین نکات شلینگ ظاهر میشود.
خدا در ابتدا یک وجود بالفعل و کامل نیست که بعداً جهان را خلق کند.
بلکه:
در خدا نیز یک فرایند وجود دارد.
از:
Grund
به:
Existenz
حرکت میکنیم.
یعنی:
بنیاد → ظهور
و:
تاریکی → روشنایی
و:
بیتعیّنی → تعیّن
در نتیجه، خدا نیز برای شلینگ یک «چیز ایستا» نیست.
خدا:
زنده (lebendig / living / vivant)
است.
و زندگی یعنی:
تنش، حرکت، ظهور و خودآشکارشدن.
۹. اراده در شلینگ
در اینجا مفهوم مهم دیگری وارد میشود:
Wille
یعنی:
اراده (will / Wille / volonté)
شلینگ میگوید:
Das Wesen des Menschen ist sein Wille.
البته این جمله را باید در زمینهٔ دقیق متن فهمید.
برای شلینگ، اراده چیزی صرفاً روانشناختی نیست.
اراده یک ساختار متافیزیکی است.
انسان موجودی است که:
میتواند خودش را تعیین کند.
به همین دلیل:
آزادی = خودتعیینگری
اما خودتعیینگری بدون امکان انحراف معنا ندارد.
پس:
آزادی → امکان خیر
و همزمان:
آزادی → امکان شر
۱۰. تصمیم (Entscheidung)
یکی از مفاهیم بسیار مهم در خوانش هایدگر از شلینگ:
Entscheidung
است.
یعنی:
تصمیم (decision / Entscheidung / décision)
اما این تصمیم، یک تصمیم روزمره نیست.
مثلاً:
«امروز چای بخورم یا قهوه؟»
نه.
مسألهٔ تصمیم در شلینگ بسیار عمیقتر است.
انسان باید نسبت خود را با بنیاد تعیین کند.
یعنی:
آیا بنیاد را در نظم وجود قرار میدهد؟
یا:
آیا وجود را تابع بنیاد تاریک میکند؟
اینجا امکان شر پدیدار میشود.
بنابراین شر صرفاً:
نبود خیر
نیست.
بلکه:
وارونهسازی نظم وجود
است.
ساختار درست:
Grund → Existenz
اما در شر:
Existenz → Grund
یعنی آنچه باید بنیاد باشد، میخواهد جای وجود را بگیرد.
این وارونگی یکی از عمیقترین نکات فلسفهٔ شلینگ است.
۱۱. شر بهمثابهٔ وارونگی
میتوان ساختار را چنین نشان داد:
نظم صحیح:
Grund
↓
Existenz
↓
Licht
↓
Good
بنیاد
↓
وجود
↓
نور
↓
خیر
اما در شر:
Grund
↑
Existenz
یعنی بنیاد میخواهد خود را بهعنوان وجود مطلق تثبیت کند.
در نتیجه:
شر = وارونگی نظم هستیشناختی
این تعبیر برای فهم شلینگ بسیار مهم است.
شر یک «چیز» نیست.
بلکه:
یک رابطهٔ نادرست میان اجزای وجود است.
۱۲. تفاوت هایدگر با ژیژک در این نقطه
اکنون میتوانیم اختلاف دو مفسر را دقیقتر ببینیم.
ژیژک:
شر را میتوان در نسبت با:
شکاف سوژه
فهمید.
مسأله:
سوژه چگونه از بنیاد خود جدا میشود؟
هایدگر:
مسألهٔ شر مربوط به:
ساختار آزادی و وجود
است.
مسأله:
موجود چگونه نسبت خود را با بنیاد تعیین میکند؟
بنابراین:
ژیژک → شکاف
هایدگر → نسبت بنیاد و وجود
اما این دو به یک نقطهٔ مشترک میرسند:
هیچ سوژه یا وجودی بدون یک بنیاد تاریک و پیشینی قابل فهم نیست.
۱۳. آزادی بهمثابهٔ بنیاد بنیاد
اکنون به یکی از عمیقترین نکات خوانش هایدگر میرسیم.
اگر آزادی امکان انتخاب میان خیر و شر باشد، باید پرسید:
خود آزادی بر چه چیزی بنیاد دارد؟
پاسخ شلینگ بسیار رادیکال است:
آزادی خودش بنیاد است.
یعنی:
Freiheit ist der Grund des Grundes
بهصورت تفسیری:
آزادی بنیادِ بنیاد است.
اینجا یک چرخش مهم اتفاق میافتد.
ما ابتدا میگفتیم:
Grund → Freiheit
اما اکنون میتوانیم بگوییم:
Freiheit → Grund
این تناقض ظاهری بسیار مهم است.
آزادی هم:
بر بنیاد استوار است
و هم:
خودش بنیاد است.
این همان نقطهای است که شلینگ به مرزهای متافیزیک نزدیک میشود.
۱۴. آزادی و هستی
از دید هایدگر، ارزش اصلی شلینگ این است که او آزادی را صرفاً یک ویژگی انسان نمیداند.
بلکه:
آزادی به ساختار خودِ هستی مربوط میشود.
یعنی:
آزادی انسانی
صرفاً یک پدیدهٔ اخلاقی نیست.
بلکه در عمق خود:
یک مسألهٔ هستیشناختی (ontological problem / ontologisches Problem / problème ontologique)
است.
انسان آزاد است زیرا در ساختار وجود، امکان آزادی وجود دارد.
بنابراین:
Freiheit
پیش از آنکه یک «حق» یا «توانایی» باشد، یک:
شیوهٔ بودن
است.
۱۵. نقطهٔ اوج خوانش هایدگر
هایدگر در شلینگ چیزی میبیند که از نظر او بسیار مهم است:
شلینگ به مسألهای نزدیک میشود که متافیزیک معمولاً نمیتواند آن را حل کند:
چگونه میتوان از یک بنیاد غیرعقلانی یا پیشاعقلانی، عقلانیت و وجود بالفعل را توضیح داد؟
به زبان ساده:
تاریکی چگونه نور تولید میکند؟
بنیاد چگونه وجود را ممکن میکند؟
آزادی چگونه از بنیاد پدید میآید؟
چگونه شر در جهانی که بنیاد آن خیر است ممکن میشود؟
اینها چهار مسألهٔ مرکزی فلسفهٔ شلینگ متأخر هستند.
۱۶. مقایسهٔ نهایی ژیژک و هایدگر
مفهومژیژکهایدگر
Grundبنیاد پیشاسوبژکتیوبنیاد هستی
Existenzظهور سوژهوجود بالفعل
Freiheitامکان گسست و سوژگیساختار بنیادی آزادی
Bösesمرتبط با شکاف و منفیّتوارونگی نظم وجود
Subjektشکافدر مرکز تفسیر نیست
Seinعمدتاً از مسیر هگل/لکانمسألهٔ اصلی
Grundlosigkeitبیبنیادی سوژهتنش در مفهوم بنیاد
هگلباید از طریق شکاف بازخوانی شودنقطهای در تاریخ متافیزیک
شلینگپیشدرآمدی برای لکان و ایدئالیسم منفیمتفکری در آستانهٔ عبور از متافیزیک
بنابراین میتوانیم دو فرمول بسیار متفاوت داشته باشیم:
ژیژک:
Grund → Spaltung → Subjekt
بنیاد → شکاف → سوژه
هایدگر:
Grund → Existenz → Freiheit
بنیاد → وجود بالفعل → آزادی
اما در هر دو خوانش یک نکته مشترک است:
بنیاد هرگز یک بنیاد کاملاً شفاف و عقلانی نیست.
۱۷. نتیجهٔ مرحلهٔ دوم
اکنون میتوانیم تصویر دقیقتری از شلینگ به دست آوریم.
شلینگ جوان:
Natur → Geist
طبیعت → روح
شلینگ فلسفهٔ هویت:
Identität
هویت
شلینگ متأخر:
Grund → Existenz
بنیاد → وجود بالفعل
و در رسالهٔ آزادی:
Grund → Freiheit → Entscheidung → Gut/Böse
بنیاد → آزادی → تصمیم → خیر/شر
در خوانش ژیژک:
Grund → Spaltung → Subjekt
بنیاد → شکاف → سوژه
در خوانش هایدگر:
Grund → Existenz → Freiheit
بنیاد → وجود بالفعل → آزادی
پس اگر ژیژک شلینگ را به سمت:
سوژهٔ شکافته، منفیّت، ناخودآگاه و امر واقعی
میبرد، هایدگر او را به سمت:
بنیاد، هستی، آزادی و تاریخ متافیزیک
میبرد.
و دقیقاً در همین نقطه است که میتوانیم به مرحلهٔ سوم: دیل اسنو (Dale E. Snow) برویم؛ زیرا پس از خوانشهای بسیار فلسفی و فشردهٔ ژیژک و هایدگر، اکنون لازم است کل تحول تاریخی شلینگ را از فلسفهٔ طبیعت و ایدئالیسم استعلایی تا فلسفهٔ آزادی، فلسفهٔ اسطوره و فلسفهٔ وحی در یک نقشهٔ منسجم ببینیم. در مرحلهٔ بعد، شلینگ را از ابتدا تا انتها بر اساس خوانش اسنو دنبال خواهیم کرد و سپس هر مرحله را با نتایجی که از ژیژک و هایدگر به دست آوردیم تطبیق خواهیم داد.
سوم: دیل اسنو و نقشهٔ تحول فلسفهٔ شلینگ
۱. جایگاه دیل اسنو در مطالعهٔ شلینگ
Dale E. Snow برای مطالعهٔ شلینگ اهمیت ویژهای دارد، زیرا بهجای تمرکز صرف بر یک دورهٔ خاص، تلاش میکند منطق تحول کلی فلسفهٔ شلینگ را بازسازی کند.
برای مطالعهٔ عمیق، اهمیت اسنو در این است که به ما اجازه میدهد شلینگ را نه بهصورت چند فیلسوف جداگانه، بلکه بهصورت یک مسیر واحد ببینیم:
شلینگ جوان
↓
فلسفهٔ طبیعت
↓
ایدئالیسم استعلایی
↓
فلسفهٔ هویت
↓
فلسفهٔ آزادی
↓
فلسفهٔ اسطوره
↓
فلسفهٔ وحی
بنابراین نخستین کار ما این است که این تحول را بهعنوان یک مسألهٔ واحد دنبال کنیم.
۲. مسألهٔ مرکزی شلینگ چیست؟
اگر بخواهیم تمام فلسفهٔ شلینگ را در یک پرسش خلاصه کنیم، میتوانیم بگوییم:
چگونه میتوان وحدتِ سوژه و ابژه، آزادی و ضرورت، طبیعت و روح، بیتعیّنی و تعیّن، و نهایتاً عقل و چیزی که پیش از عقل است را توضیح داد؟
این پرسش در هر دوره به شکل متفاوتی ظاهر میشود.
در آغاز:
طبیعت چگونه به روح میرسد؟
بعد:
روح چگونه طبیعت را میشناسد؟
سپس:
طبیعت و روح چگونه در مطلق یکی هستند؟
بعد:
اگر مطلق واحد است، تفاوت و کثرت چگونه ممکن میشوند؟
سپس:
اگر خدا خیر است، شر چگونه ممکن است؟
و در نهایت:
چگونه عقل انسانی با چیزی مواجه میشود که پیش از عقل و فراتر از ضرورت عقلانی است؟
پس میتوان گفت تمام تحول شلینگ حول یک محور میچرخد:
مسألهٔ پیدایش تعیّن از دلِ بیتعیّنی.
۳. شلینگ و میراث کانت
برای فهم شلینگ باید از:
ایمانوئل کانت (Immanuel Kant)
آغاز کنیم.
کانت میان:
سوژه (Subjekt / subject / sujet)
و
ابژه (Objekt / object / objet)
تمایز میگذارد.
ما جهان را آنگونه که برای ما پدیدار میشود میشناسیم:
Erscheinung
یعنی:
پدیدار (appearance / phenomenon / phénomène)
اما:
Ding an sich
یعنی:
شیء فینفسه (thing-in-itself / chose en soi)
برای ما مستقیماً قابل شناخت نیست.
اینجا یک شکاف پدیدار میشود:
سوژه | ابژه
و این شکاف به مسألهٔ اصلی ایدئالیسم آلمانی تبدیل میشود.
فیشته میگوید:
Ich
یعنی:
من (I / Ich / Moi)
باید نقطهٔ آغاز فلسفه باشد.
اما شلینگ با فیشته یک مشکل پیدا میکند.
اگر همهچیز از «من» آغاز شود:
طبیعت چه میشود؟
آیا طبیعت صرفاً محصول فعالیت سوژه است؟
شلینگ پاسخ میدهد:
نه.
طبیعت نمیتواند صرفاً یک محصول فرعیِ «من» باشد.
طبیعت باید خودش واقعیتی زاینده داشته باشد.
اینجاست که فلسفهٔ طبیعت شلینگ آغاز میشود.
۴. فلسفهٔ طبیعت: Naturphilosophie
Naturphilosophie
یعنی:
فلسفهٔ طبیعت (Philosophy of Nature / philosophie de la nature)
شلینگ میخواهد طبیعت را از نگاه مکانیکی نجات دهد.
در نگاه مکانیکی:
طبیعت = ماده + حرکت + قوانین
اما در شلینگ:
طبیعت = تولید (Produktion / production / production)
طبیعت چیزی نیست که فقط «وجود داشته باشد».
طبیعت:
خودش را تولید میکند.
به همین دلیل شلینگ از مفهوم:
natura naturans
استفاده میکند:
طبیعتِ طبیعتساز (nature naturing / nature naturante)
در برابر:
natura naturata
یعنی:
طبیعتِ طبیعتشده (nature natured / nature naturée)
پس:
طبیعت ≠ مجموعهٔ اشیاء
بلکه:
طبیعت = فرایند زایش اشیاء
این نکته بسیار مهم است.
۵. طبیعت بهمثابهٔ «سوژهٔ ناآگاه»
در فلسفهٔ طبیعت شلینگ، طبیعت را میتوان نوعی:
سوژهٔ ناآگاه (unconscious subject / unbewusstes Subjekt / sujet inconscient)
دانست.
چرا؟
زیرا طبیعت همان فعالیتی را انجام میدهد که روح در سطح آگاهانه انجام میدهد:
تولید صورت
اما طبیعت از این فعالیت خود آگاه نیست.
بنابراین:
طبیعت = روح ناآگاه
و:
روح = طبیعت آگاه
این دوگانه را میتوان چنین نوشت:
Natur → Geist
طبیعت → روح
اما این دوگانگی در نهایت باید از میان برود.
زیرا اگر طبیعت و روح کاملاً جدا باشند، دیگر نمیتوان توضیح داد که چگونه یکی به دیگری تبدیل میشود.
پس باید یک وحدت عمیقتر وجود داشته باشد.
اینجا به:
مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)
میرسیم.
۶. ایدئالیسم استعلایی و طبیعت
شلینگ در سال ۱۸۰۰ کتاب:
System des transzendentalen Idealismus
را منتشر میکند.
یعنی:
نظام ایدئالیسم استعلایی (System of Transcendental Idealism / Système de l'idéalisme transcendantal)
اینجا او تلاش میکند دو مسیر را به یکدیگر پیوند دهد:
فلسفهٔ طبیعت
و
فلسفهٔ استعلایی (Transzendentalphilosophie / transcendental philosophy / philosophie transcendantale)
فلسفهٔ طبیعت از:
ابژه → سوژه
حرکت میکند.
فلسفهٔ استعلایی از:
سوژه → ابژه
حرکت میکند.
پس:
Naturphilosophie:
طبیعت چگونه به آگاهی میرسد؟
Transzendentalphilosophie:
آگاهی چگونه جهان ابژکتیو را میسازد؟
شلینگ میخواهد نشان دهد که این دو در نهایت دو مسیر متفاوت برای فهم یک فرایند واحد هستند.
۷. هنر: نقطهٔ وحدت طبیعت و روح
در اینجا یکی از زیباترین ایدههای فلسفهٔ شلینگ ظاهر میشود:
هنر (Kunst / art / art)
چرا هنر مهم است؟
زیرا در هنر:
آگاهی
و
ناخودآگاهی
همزمان عمل میکنند.
هنرمند قصد دارد چیزی خلق کند.
اما اثر هنری چیزی بیش از قصد آگاهانهٔ اوست.
در اثر هنری:
آزادی + ضرورت
به هم میرسند.
هنرمند آزادانه خلق میکند، اما نتیجهٔ اثر چیزی است که کاملاً تحت کنترل او نیست.
بنابراین:
Kunst = Einheit von Freiheit und Notwendigkeit
هنر = وحدت آزادی و ضرورت
این همان چیزی است که شلینگ به دنبال آن است.
۸. فلسفهٔ هویت
در مرحلهٔ بعد شلینگ به:
Identitätsphilosophie
میرسد.
یعنی:
فلسفهٔ هویت (Philosophy of Identity / philosophie de l'identité)
در اینجا:
سوژه = ابژه
یا دقیقتر:
سوژه و ابژه هر دو در مطلق وحدت دارند.
فرمول معروف:
A = A
اما مسأله بلافاصله پدیدار میشود.
اگر مطلق کاملاً یکی باشد:
چگونه تفاوت ایجاد میشود؟
چگونه:
من
و
جهان
وجود دارند؟
چگونه:
طبیعت
و
روح
متفاوتاند؟
اینجا یکی از بحرانیترین مسائل فلسفهٔ شلینگ آغاز میشود.
۹. مسألهٔ تفاوت
مطلق اگر:
وحدت مطلق
باشد، نمیتوان توضیح داد که چرا جهان دارای:
کثرت؛
تفاوت؛
فردیت؛
زمان؛
شر؛
آزادی
است.
اگر همهچیز در مطلق یکی است، پس تفاوت از کجا آمده؟
اینجا شلینگ بهتدریج از فلسفهٔ هویت فاصله میگیرد.
این حرکت بسیار مهم است.
زیرا شلینگ متوجه میشود:
وحدت بهتنهایی نمیتواند تفاوت را توضیح دهد.
و این دقیقاً همان نقطهای است که بعدها ژیژک بر آن تأکید میکند.
از نظر ژیژک:
تفاوت چیزی نیست که بعداً به وحدت اضافه شود؛ خودِ وحدت باید حاوی تفاوت باشد.
۱۰. چرخش به سوی آزادی
از اینجا شلینگ به:
Freiheit
میرسد.
یعنی:
آزادی (Freedom / Freiheit / Liberté)
اما آزادی برای شلینگ راهحل یک مسألهٔ اخلاقی ساده نیست.
آزادی راهی است برای توضیح:
چگونه تفاوت واقعی ممکن میشود؟
اگر انسان آزاد است، باید بتواند واقعاً:
دیگری
باشد.
یعنی:
من ≠ دیگری
و حتی:
من میتوانم علیه بنیاد وجود خود تصمیم بگیرم.
پس آزادی یعنی:
امکان گسست از نظم موجود.
اینجا شلینگ از یک متافیزیکِ هویت به یک متافیزیکِ آزادی حرکت میکند.
۱۱. رسالهٔ آزادی
اکنون به متن مرکزی میرسیم:
Philosophische Untersuchungen über das Wesen der menschlichen Freiheit
یعنی:
پژوهشهای فلسفی دربارهٔ ذات آزادی انسانی
در اینجا مفهوم:
Grund
مرکزی میشود.
ساختار اصلی:
Grund ≠ Existenz
بنیاد ≠ وجود بالفعل
اما:
Existenz ← Grund
وجود بالفعل ← بنیاد
یعنی وجود بالفعل از بنیاد برمیآید.
اما بنیاد خودش وجود بالفعل نیست.
این همان پارادوکسی است که بعدها هایدگر بهشدت بر آن تمرکز میکند.
۱۲. آزادی و شر
شلینگ اکنون میگوید:
شر (das Böse / evil / le Mal)
باید امکان واقعی داشته باشد.
اگر شر فقط فقدان خیر باشد، آزادی واقعی وجود ندارد.
بنابراین:
Freiheit → Möglichkeit des Bösen
آزادی → امکان شر
اما شر چگونه ممکن میشود؟
از طریق:
وارونگی نظم بنیاد و وجود
نظم صحیح:
Grund → Existenz
اما در شر:
Grund ↔ Existenz
رابطهٔ درست وارونه میشود.
در نتیجه:
شر = وارونگی نظم وجود
و انسان با:
Entscheidung
یعنی:
تصمیم (decision / décision)
در این ساختار وارد میشود.
۱۳. تحول بزرگ: از فلسفهٔ منفی به فلسفهٔ مثبت
در فلسفهٔ متأخر شلینگ، یک تمایز بسیار مهم ظاهر میشود:
Negative Philosophie
و
Positive Philosophie
یعنی:
فلسفهٔ منفی (Negative Philosophy / philosophie négative)
و
فلسفهٔ مثبت (Positive Philosophy / philosophie positive)
فلسفهٔ منفی از:
عقل (Vernunft / reason / raison)
حرکت میکند.
میپرسد:
چه چیزی از نظر منطقی ضروری است؟
اما فلسفهٔ مثبت میپرسد:
چه چیزی واقعاً وجود دارد؟
این دو پرسش یکسان نیستند.
عقل میتواند نشان دهد:
چه چیزی ممکن است.
اما نمیتواند بهتنهایی نشان دهد:
چه چیزی واقعاً تحقق یافته است.
اینجا شلینگ از ضرورت منطقی به واقعیت تاریخی حرکت میکند.
۱۴. فلسفهٔ مثبت و واقعیت
در فلسفهٔ مثبت:
Existenz
اهمیت جدیدی پیدا میکند.
وجود بالفعل چیزی نیست که بتوان آن را صرفاً از مفهوم استنتاج کرد.
مثلاً:
من میتوانم مفهوم:
انسان
را بفهمم.
اما از مفهوم انسان نمیتوانم نتیجه بگیرم که:
این انسان مشخص وجود دارد.
پس:
مفهوم ≠ وجود بالفعل
این همان نقطهای است که شلینگ به نقد رادیکال ایدئالیسم مطلق نزدیک میشود.
وجود همیشه چیزی بیش از مفهوم است.
اینجا دوباره به ژیژک نزدیک میشویم:
باقیماندهای وجود دارد که مفهوم نمیتواند کاملاً جذب کند.
اما شلینگ متأخر این مسأله را از مسیر دیگری دنبال میکند:
وجود تاریخی و بالفعل.
۱۵. اسطورهشناسی
در مرحلهٔ بعد شلینگ به:
Philosophie der Mythologie
میرسد.
یعنی:
فلسفهٔ اسطورهشناسی (Philosophy of Mythology / philosophie de la mythologie)
مسألهٔ او این است:
چرا انسانها در طول تاریخ بهصورتهای مختلف خدا را تجربه کردهاند؟
اسطوره برای شلینگ صرفاً یک داستان دروغین نیست.
اسطوره یک مرحلهٔ واقعی از آگاهی تاریخی انسان است.
در اسطوره:
خدا
و
آگاهی انسانی
در یک فرایند تاریخی به هم میرسند.
بنابراین:
Mythologie
برای شلینگ یک تاریخِ ظهورِ امر مطلق است.
۱۶. فلسفهٔ وحی
آخرین مرحله:
Philosophie der Offenbarung
یعنی:
فلسفهٔ وحی (Philosophy of Revelation / philosophie de la révélation)
اینجا شلینگ با یک مسألهٔ جدید روبهرو میشود:
اگر عقل نمیتواند واقعیت وجود را از خودش تولید کند، پس چگونه به واقعیت نهایی دسترسی پیدا میکند؟
پاسخ:
وحی (Offenbarung / revelation / révélation)
است.
وحی یعنی:
چیزی که خودش را به ما مینمایاند.
نه اینکه ما آن را صرفاً از طریق استدلال تولید کنیم.
بنابراین:
فلسفهٔ مثبت → تاریخ → اسطوره → وحی
یک زنجیرهٔ مهم در شلینگ متأخر است.
۱۷. نقشهٔ کلی تحول شلینگ
اکنون میتوانیم کل مسیر را چنین ترسیم کنیم:
مرحلهٔ اول
طبیعت
Natur
↓
مرحلهٔ دوم
روح
Geist
↓
مرحلهٔ سوم
سوژه و ابژه
Subjekt / Objekt
↓
مرحلهٔ چهارم
مطلق
das Absolute
↓
مرحلهٔ پنجم
هویت
Identität
↓
مرحلهٔ ششم
تفاوت
Differenz
↓
مرحلهٔ هفتم
بنیاد
Grund
↓
مرحلهٔ هشتم
آزادی
Freiheit
↓
مرحلهٔ نهم
شر
das Böse
↓
مرحلهٔ دهم
وجود بالفعل
Existenz
↓
مرحلهٔ یازدهم
فلسفهٔ منفی
Negative Philosophie
↓
مرحلهٔ دوازدهم
فلسفهٔ مثبت
Positive Philosophie
↓
مرحلهٔ سیزدهم
اسطورهشناسی
Mythologie
↓
مرحلهٔ چهاردهم
وحی
Offenbarung
این مسیر را میتوان در یک فرمول بزرگتر خلاصه کرد:
Natur → Geist → Identität → Differenz → Grund → Freiheit → Existenz → Geschichte → Offenbarung
طبیعت → روح → هویت → تفاوت → بنیاد → آزادی → وجود بالفعل → تاریخ → وحی
۱۸. مهمترین نکتهٔ دیل اسنو
اگر بخواهیم خوانش اسنو را در یک جمله خلاصه کنیم، باید بگوییم:
شلینگ در تمام دورههای فلسفهٔ خود با یک مسألهٔ واحد مواجه است: چگونه میتوان ظهور تفاوت، آزادی و واقعیت بالفعل را از دل یک وحدت بنیادین توضیح داد، بدون آنکه تفاوت و آزادی در وحدت نابود شوند؟
به همین دلیل، فلسفهٔ شلینگ را نباید مجموعهای از تغییر مواضع پراکنده دانست.
بلکه باید آن را یک مسیر دانست:
وحدت
↓
تفاوت
↓
بنیاد
↓
آزادی
↓
وجود
↓
تاریخ
این همان چیزی است که در خوانش اسنو اهمیت دارد.
۱۹. اکنون سه خوانش را کنار هم بگذاریم
در این مرحله سه تصویر از شلینگ داریم.
ژیژک:
مسألهٔ شلینگ = شکاف در مطلق
Absolute → Split → Subject
مطلق → شکاف → سوژه
هایدگر:
مسألهٔ شلینگ = بنیاد و وجود
Grund → Existenz → Freiheit
بنیاد → وجود بالفعل → آزادی
دیل اسنو:
مسألهٔ شلینگ = تحول تاریخی از وحدت به آزادی و وجود
Natur → Identität → Differenz → Freiheit → Existenz
طبیعت → هویت → تفاوت → آزادی → وجود بالفعل
پس اکنون میتوانیم یک تصویر بسیار مهم بسازیم:
ژیژک به ما میگوید چرا شکاف ضروری است.
هایدگر به ما میگوید چرا بنیاد و وجود از یکدیگر متمایزند.
اسنو به ما نشان میدهد این مسأله چگونه در طول کل زندگی فلسفی شلینگ تحول پیدا میکند.
۲۰. مرحلهٔ بعد: توماس بوخهایم
اکنون بهترین زمان برای ورود به:
Thomas Buchheim
است.
اگر اسنو به ما نقشهٔ تاریخی داد، بوخهایم باید به ما آناتومی مفهومی فلسفهٔ شلینگ را بدهد.
در این مرحله باید از پرسش تاریخی عبور کنیم و بپرسیم:
مفاهیم بنیادین شلینگ دقیقاً چگونه به یکدیگر متصل میشوند؟
و در اینجا باید مفاهیمی مانند:
Identität — هویت (Identity / Identité)
Differenz — تفاوت (Difference / Différence)
Grund — بنیاد (Ground / Fondement)
Existenz — وجود بالفعل (Existence / Existence)
Wille — اراده (Will / Volonté)
Freiheit — آزادی (Freedom / Liberté)
Vernunft — عقل (Reason / Raison)
Sein — هستی (Being / Être)
Nichtsein — نیستی (Non-being / Non-être)
را نه بهصورت جداگانه، بلکه بهصورت یک شبکهٔ مفهومی واحد مطالعه کنیم.
در آن مرحله، باید بهطور خاص نشان دهیم که چگونه «هویت» بدون «تفاوت» قابل فهم نیست، چگونه «تفاوت» به «بنیاد» میرسد، چگونه «بنیاد» امکان «وجود بالفعل» را فراهم میکند، و چگونه از این نسبت، «آزادی» و سپس «شر» پدیدار میشود. سپس میتوانیم دوباره به ژیژک و هایدگر بازگردیم و ببینیم کدامیک از این دو خوانش، ساختار مفهومی خودِ شلینگ را دقیقتر بازسازی میکند.
چهارم: توماس بوخهایم و معماری مفهومی فلسفهٔ شلینگ
۱. چرا بوخهایم پس از اسنو؟
مسیر ما تا اینجا چنین بوده است:
ژیژک
شلینگ بهمثابهٔ فیلسوف شکاف، باقیمانده و پیدایش سوژه
↓
هایدگر
شلینگ بهمثابهٔ فیلسوف بنیاد، وجود و آزادی
↓
دیل اسنو
شلینگ بهمثابهٔ یک تحول تاریخی از طبیعت تا وحی
اکنون بوخهایم وارد میشود تا بپرسد:
این مراحل گوناگون چگونه در یک ساختار مفهومی واحد به هم متصل میشوند؟
به بیان دیگر:
ژیژک به ما نشان داد:
چرا شکاف مهم است.
هایدگر نشان داد:
چرا بنیاد مهم است.
اسنو نشان داد:
این مسائل در طول زمان چگونه تحول یافتهاند.
بوخهایم باید نشان دهد:
این مفاهیم چگونه در خودِ فلسفهٔ شلینگ با یکدیگر ارتباط دارند.
۲. نخستین مسأله: آیا شلینگ فیلسوف «هویت» است؟
یکی از رایجترین سوءتفاهمها دربارهٔ شلینگ این است که او را صرفاً فیلسوف:
هویت (Identität / identity / identité)
میدانند.
این برداشت عمدتاً از دورهٔ معروف به:
فلسفهٔ هویت (Identitätsphilosophie / Philosophy of Identity / philosophie de l'identité)
ناشی میشود.
در این تصویر:
طبیعت = روح
و:
سوژه = ابژه
و همهٔ تفاوتها در:
مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)
حل میشوند.
اما این تفسیر یک مشکل بزرگ دارد.
اگر همهچیز در مطلق یکی باشد:
چرا جهان متکثر است؟
چرا:
من با دیگری فرق دارم؟
طبیعت با روح متفاوت است؟
خیر با شر متفاوت است؟
آزادی با ضرورت تفاوت دارد؟
بنابراین مسألهٔ اساسی شلینگ این نیست که:
چگونه همهچیز را یکی کنیم؟
بلکه:
چگونه وحدت و تفاوت را همزمان حفظ کنیم؟
و این همان نقطهای است که بوخهایم اهمیت پیدا میکند.
۳. هویت بدون تفاوت وجود ندارد
برای فهم شلینگ باید رابطهٔ زیر را در نظر بگیریم:
Identität ↔ Differenz
یعنی:
هویت ↔ تفاوت
در یک برداشت ساده:
هویت یعنی:
A = A
اما این کافی نیست.
زیرا اگر هیچ تفاوتی وجود نداشته باشد، اصلاً نمیتوان چیزی را «همان» دانست.
«همان» همیشه در برابر «دیگری» معنا پیدا میکند.
بنابراین:
Identität ohne Differenz ist leer.
یعنی:
هویت بدون تفاوت تهی است.
از سوی دیگر:
Differenz ohne Identität ist unbestimmt.
یعنی:
تفاوت بدون هویت نامتعین است.
پس شلینگ با یک رابطهٔ دوطرفه مواجه است:
هویت ←→ تفاوت
نه هویت باید تفاوت را نابود کند و نه تفاوت باید هویت را از میان ببرد.
۴. مطلق چیست؟
اکنون باید به مفهوم:
das Absolute
بازگردیم.
اما مطلق در شلینگ نباید بهعنوان یک «شیء» فهمیده شود.
مطلق:
یک موجود در کنار موجودات دیگر نیست؛
یک ابژه نیست؛
یک علت مکانیکی نیست.
مطلق بیشتر به معنای:
وحدت بنیادی واقعیت
است.
اما این وحدت، وحدت یکسانی نیست.
میتوانیم سه سطح را از هم جدا کنیم:
سطح اول
Identität
هویت
سطح دوم
Differenz
تفاوت
سطح سوم
Absolute Einheit
وحدت مطلق
در سطح سوم، هویت و تفاوت در یک وحدت عمیقتر قرار میگیرند.
اما این به معنای حذف تفاوت نیست.
مطلق باید بتواند:
تفاوت را در خود حفظ کند.
این نکته بعداً برای فهم شلینگ متأخر تعیینکننده میشود.
۵. مسألهٔ واقعی: چرا چیزی وجود دارد؟
از اینجا باید از «هویت» به «وجود» حرکت کنیم.
شلینگ با یک پرسش بسیار رادیکال مواجه میشود:
چرا اصلاً چیزی وجود دارد؟
این پرسش با این پرسش متفاوت است:
«ماهیت چیزی چیست؟»
مثلاً میتوانم بپرسم:
انسان چیست؟
و پاسخی مفهومی بدهم.
اما پرسش:
چرا انسان وجود دارد؟
از جنس دیگری است.
اینجا تفاوت میان:
Was
و
Dass
اهمیت پیدا میکند.
یعنی:
Was = چهبودن (whatness / quidditas / quiddité)
و:
Dass = اینکه هست (thatness / quodditas / quoddité)
فلسفهٔ شلینگ متأخر بیش از پیش به این فاصله توجه میکند.
میتوانم بفهمم چیزی چیست، بدون اینکه از این طریق ثابت کنم که آن چیز وجود دارد.
پس:
مفهوم ≠ وجود
و این یکی از پایههای فلسفهٔ مثبت شلینگ است.
۶. Grund: بنیاد
اکنون وارد قلب معماری مفهومی شلینگ میشویم:
Grund
یعنی:
بنیاد (ground / fondement)
اما Grund یک علت ساده نیست.
اگر بگوییم:
A علت B است
هنوز میتوان پرسید:
A خودش بر چه چیزی استوار است؟
اما Grund در شلینگ چیزی عمیقتر است.
Grund چیزی است که:
امکان ظهور وجود را فراهم میکند.
بنابراین:
Grund ≠ Ursache
بنیاد ≠ علت
Grund ≠ Existenz
بنیاد ≠ وجود بالفعل
بلکه:
Grund → Möglichkeit der Existenz
بنیاد → امکان وجود بالفعل
۷. بنیاد و وجود
اکنون ساختار اصلی را داریم:
Grund — Existenz
بنیاد — وجود بالفعل
این دو از یکدیگر جدا نیستند.
اما یکی نیستند.
میتوان گفت:
Grund ist nicht Existenz.
بنیاد، وجود بالفعل نیست.
اما:
Existenz gründet in Grund.
وجود بالفعل در بنیاد استوار است.
این رابطه را میتوان چنین نمایش داد:
Grund
↓
Existenz
اما این فلش به معنای «علت مکانیکی» نیست.
بیشتر به معنای:
بنیادگذاری (grounding / Begründung / fondation)
است.
۸. بنیاد تاریک و وجود روشن
در شلینگ، بنیاد با:
تاریکی (Dunkelheit / darkness / obscurité)
پیوند دارد.
وجود با:
نور (Licht / light / lumière)
پیوند دارد.
اما این دوگانه نباید اخلاقی فهمیده شود.
یعنی:
تاریکی ≠ شر
و:
نور ≠ خیر
به معنای ساده.
بلکه:
تاریکی = آنچه هنوز آشکار نشده
و:
نور = آنچه آشکار شده
بنابراین:
Dunkelheit → Licht
تاریکی → نور
این حرکت را میتوان ساختار:
آشکارشدن (Offenbarung / revelation / révélation)
دانست.
وجود چیزی است که از بنیاد خود را آشکار میکند.
۹. وجود بهمثابهٔ خودآشکارسازی
اینجا مفهوم:
Offenbarung
اهمیت پیدا میکند.
یعنی:
وحی یا آشکارشدن (revelation / révélation)
اما در این مرحله نباید فوراً آن را صرفاً به معنای دینی بفهمیم.
در سطح فلسفی، Offenbarung یعنی:
خودآشکارشدن وجود.
بنابراین:
Grund
چیزی است که هنوز در تاریکی است.
و:
Existenz
ظهور و آشکارشدن آن است.
این ساختار بعداً در فلسفهٔ وحی شلینگ شکل تاریخی و دینی پیدا میکند.
۱۰. از بنیاد به آزادی
اکنون پرسش اصلی:
چرا از بنیاد باید آزادی پدید آید؟
پاسخ این است:
اگر وجود صرفاً یک ضرورت مکانیکی بود، دیگر آزادی واقعی وجود نداشت.
اما انسان میتواند:
نسبت خود را با بنیاد تعیین کند.
پس:
Freiheit
یعنی:
آزادی (freedom / liberté)
صرفاً انتخاب میان دو گزینه نیست.
آزادی یعنی:
توانایی تعیین نسبت خود با بنیاد هستی.
در اینجا آزادی یک مفهوم:
هستیشناختی (ontological / ontologisch / ontologique)
است.
نه صرفاً روانشناختی.
۱۱. اراده
اینجا به:
Wille
میرسیم.
یعنی:
اراده (will / volonté)
در شلینگ:
انسان = موجود صاحب اراده
اما اراده یک قدرت روانی ساده نیست.
اراده به ساختار وجودی انسان مربوط است.
انسان میتواند:
خودش را تعیین کند.
بنابراین:
Wille → Selbstbestimmung
اراده → خودتعیینگری (self-determination / autodétermination)
اما خودتعیینگری یعنی امکان:
خیر
و:
شر
۱۲. شر
Böses
یعنی:
شر (evil / le mal)
در فلسفهٔ شلینگ متأخر، شر یک مسألهٔ فرعی نیست.
بلکه یکی از مهمترین دلایل تحول فلسفهٔ اوست.
چرا؟
زیرا اگر آزادی واقعی باشد، شر باید واقعاً ممکن باشد.
اما شر صرفاً «فقدان خیر» نیست.
شر نوعی:
وارونگی (Umkehrung / reversal / renversement)
است.
نظم صحیح:
Grund → Existenz
اما در شر:
Existenz → Grund
یعنی:
آنچه باید بنیاد باشد، میخواهد جای وجود را بگیرد.
این همان چیزی است که شلینگ آن را به شکلهای مختلف بهعنوان:
خودخواهی (Eigenwille / self-will / volonté propre)
میتوان فهمید.
ارادهٔ فردی میخواهد مرکز کل وجود شود.
۱۳. آزادی و شر
اکنون رابطهٔ اصلی:
Freiheit ↔ Böses
آزادی ↔ شر
روشن میشود.
اگر آزادی امکان شر را نداشته باشد، آزادی کامل نیست.
اما اگر آزادی صرفاً شر باشد، دیگر آزادی نیست.
بنابراین آزادی ساختاری دوگانه دارد:
Freiheit
↓
Gut / Böses
خیر / شر
این دو امکان در آزادی ریشه دارند.
اما این به معنای آن نیست که خیر و شر از نظر ارزشی برابرند.
بلکه:
آزادی امکان هر دو را فراهم میکند.
۱۴. انسان: محل تصمیم
انسان در این نظام جایگاه بسیار ویژهای دارد.
انسان:
محل ظهور آزادی
است.
چرا؟
زیرا در انسان:
Grund
و
Existenz
به یک نسبت آگاهانه وارد میشوند.
انسان میتواند دربارهٔ نسبت خود با بنیاد تصمیم بگیرد.
پس:
Mensch = Entscheidung
انسان = تصمیم
البته نه به این معنا که انسان فقط مجموعهای از تصمیمهای روزمره است.
بلکه:
تصمیم بنیادی (fundamental decision / grundlegende Entscheidung / décision fondamentale)
در عمق وجود انسان قرار دارد.
۱۵. از آزادی به تاریخ
اگر انسان آزاد باشد، تاریخ نیز صرفاً یک زنجیرهٔ مکانیکی نیست.
پس:
Freiheit → Geschichte
آزادی → تاریخ
تاریخ یعنی:
فضای تحقق آزادی
در تاریخ:
خیر ظاهر میشود؛
شر ظاهر میشود؛
اسطوره شکل میگیرد؛
دین پدیدار میشود؛
وحی رخ میدهد.
بنابراین فلسفهٔ متأخر شلینگ از:
متافیزیک
به:
تاریخ
حرکت میکند.
۱۶. فلسفهٔ منفی
اکنون به تمایز:
Negative Philosophie
میرسیم.
یعنی:
فلسفهٔ منفی (Negative Philosophy / philosophie négative)
فلسفهٔ منفی با:
Was
یعنی:
چهبودن
کار دارد.
عقل میپرسد:
چه چیزی از نظر منطقی ضروری است؟
و میتواند به:
امکان (Möglichkeit / possibility / possibilité)
برسد.
اما نمیتواند بهتنهایی به:
واقعیت بالفعل (Wirklichkeit / actuality / actualité)
برسد.
پس:
Vernunft → Möglichkeit
عقل → امکان
اما:
Möglichkeit ≠ Wirklichkeit
امکان ≠ واقعیت بالفعل
۱۷. فلسفهٔ مثبت
در مقابل:
Positive Philosophie
یعنی:
فلسفهٔ مثبت (Positive Philosophy / philosophie positive)
از:
واقعیت بالفعل
آغاز میکند.
سؤال آن:
چه چیزی واقعاً هست؟
نه فقط:
چه چیزی میتواند باشد؟
بنابراین:
Negative Philosophy
به امکان میرسد.
Positive Philosophy
به واقعیت.
فرمول:
Vernunft → Möglichkeit
Existenz → Wirklichkeit
عقل → امکان
وجود بالفعل → واقعیت
این تمایز یکی از مهمترین دستاوردهای فلسفهٔ متأخر شلینگ است.
۱۸. اسطوره
در فلسفهٔ اسطورهشناسی:
Mythologie
شلینگ تاریخ آگاهی انسانی را بررسی میکند.
اسطوره برای او:
اشتباه کودکانهٔ بشر
نیست.
بلکه یک:
فرایند تاریخیِ خودآشکارشدن امر الهی
است.
در اسطوره، انسان هنوز نمیتواند امر مطلق را بهطور مفهومی درک کند.
بنابراین آن را در قالب:
خدایان؛
نیروها؛
داستانها؛
نمادها
تجربه میکند.
پس:
Mythos
یک مرحلهٔ تاریخی در:
Offenbarung
است.
۱۹. وحی
در فلسفهٔ وحی:
Offenbarung
به اوج خود میرسد.
اینجا دیگر انسان صرفاً از طریق عقل نمیکوشد امر مطلق را بسازد.
بلکه:
امر مطلق خود را آشکار میکند.
این تفاوت بسیار مهم است:
ساختن حقیقت
در برابر:
دریافت حقیقت
فلسفهٔ منفی:
عقل → مفهوم
فلسفهٔ مثبت:
واقعیت → تجربه
وحی:
خودآشکارسازی → حقیقت
۲۰. معماری مفهومی شلینگ
اکنون میتوانیم کل فلسفهٔ شلینگ را در یک معماری مفهومی ببینیم:
Identität
هویت
↓
Differenz
تفاوت
↓
Grund
بنیاد
↓
Existenz
وجود بالفعل
↓
Wille
اراده
↓
Freiheit
آزادی
↓
Entscheidung
تصمیم
↓
Gut / Böse
خیر / شر
↓
Geschichte
تاریخ
↓
Mythologie
اسطورهشناسی
↓
Offenbarung
وحی
این زنجیره نشان میدهد که چرا نمیتوان شلینگ را فقط:
فیلسوف طبیعت
یا فقط:
فیلسوف آزادی
یا فقط:
فیلسوف اسطوره
دانست.
همهٔ اینها حلقههای یک تحول واحد هستند.
۲۱. مقایسهٔ بوخهایم با اسنو
اکنون تفاوت دو خوانش روشنتر میشود.
دیل اسنو:
بر:
تحول تاریخی
تأکید میکند.
یعنی:
شلینگ اول چه گفت؟
بعد:
چه تغییری کرد؟
و سپس:
به چه رسید؟
توماس بوخهایم:
بر:
ساختار مفهومی
تأکید میکند.
یعنی:
چرا این مفاهیم به یکدیگر نیاز دارند؟
پس:
اسنو = تاریخ تحول
بوخهایم = منطق مفاهیم
و این دو باید با هم خوانده شوند.
۲۲. اکنون ژیژک، هایدگر، اسنو و بوخهایم
چهار خوانش ما اکنون چنین میشوند:
ژیژک
Absolutes Spaltung
شکاف در مطلق
↓
Subjekt
سوژه
هایدگر
Grund
بنیاد
↓
Existenz
وجود بالفعل
↓
Freiheit
آزادی
اسنو
Natur
طبیعت
↓
Identität
هویت
↓
Differenz
تفاوت
↓
Freiheit
آزادی
↓
Existenz
وجود بالفعل
↓
Offenbarung
وحی
بوخهایم
Identität ↔ Differenz
هویت ↔ تفاوت
↓
Grund
بنیاد
↓
Existenz
وجود بالفعل
↓
Wille
اراده
↓
Freiheit
آزادی
↓
Entscheidung
تصمیم
↓
Geschichte
تاریخ
۲۳. نتیجهٔ اساسی
اکنون میتوانیم به یک نتیجهٔ مهم برسیم:
شلینگ از یک سؤال آغاز میکند:
چگونه سوژه و ابژه یکی هستند؟
اما در مسیر تحول خود متوجه میشود که این سؤال کافی نیست.
زیرا باید پرسید:
چگونه تفاوت از دل وحدت پدید میآید؟
و سپس:
چگونه وجود بالفعل از بنیاد پدید میآید؟
و سپس:
چگونه آزادی در این ساختار ممکن میشود؟
و در نهایت:
چگونه آزادی به تاریخ، شر، اسطوره و وحی منتهی میشود؟
پس میتوان کل حرکت شلینگ را چنین خلاصه کرد:
از وحدت به تفاوت
از تفاوت به بنیاد
از بنیاد به وجود
از وجود به آزادی
از آزادی به تصمیم
از تصمیم به خیر و شر
از خیر و شر به تاریخ
از تاریخ به اسطوره
از اسطوره به وحی
این، به نظر من، یکی از دقیقترین راهها برای فهم منطق تحول فلسفهٔ شلینگ است.
گام بعدی: والتر شولتس و شلینگ متأخر
اکنون زمان ورود به والتر شولتس (Walter Schulz) است. این مرحله اهمیت ویژهای دارد، زیرا شولتس تلاش میکند نشان دهد که فلسفهٔ متأخر شلینگ صرفاً یک «چرخش به سوی دین» یا یک عقبنشینی از ایدئالیسم نیست؛ بلکه باید آن را بهعنوان تلاش برای اندیشیدن به واقعیت بالفعل (Wirklichkeit / actuality / réalité) و محدودیتهای عقل نظامساز فهمید.
در مرحلهٔ بعد باید بهطور دقیق بررسی کنیم که شولتس چگونه نسبت میان:
هستی (Sein)
وجود بالفعل (Existenz)
آزادی (Freiheit)
عقل (Vernunft)
فلسفهٔ منفی (Negative Philosophie)
فلسفهٔ مثبت (Positive Philosophie)
را بازسازی میکند و چرا خوانش او میتواند پل میان شلینگ متأخر، هایدگر و فلسفهٔ معاصر باشد.
پنجم: والتر شولتس و فلسفهٔ متأخر شلینگ
۱. جایگاه شولتس در تفسیر شلینگ
Walter Schulz از مفسرانی است که اهمیت فلسفهٔ متأخر شلینگ را بسیار جدی میگیرد.
در یک خوانش ساده ممکن است تصور کنیم:
شلینگ جوان = فیلسوف طبیعت و ایدئالیسم
شلینگ متأخر = فیلسوف دین و اسطوره
اما این تقسیمبندی از نظر شولتس کافی نیست.
زیرا اگر فلسفهٔ متأخر شلینگ را فقط یک «چرخش دینی» بدانیم، مسألهٔ فلسفی اصلی او را از دست میدهیم.
مسأله این است:
آیا عقل میتواند واقعیت را از خودش استخراج کند؟
و پاسخ شلینگ متأخر:
نه، بهطور کامل.
این «نه» نقطهٔ آغاز فلسفهٔ مثبت است.
۲. بحران ایدئالیسم مطلق
برای فهم شولتس باید به مسألهای برگردیم که در فلسفهٔ هگل به اوج میرسد.
در ایدئالیسم مطلق:
مفهوم (Begriff / concept / concept)
باید بتواند کل واقعیت را توضیح دهد.
یعنی:
واقعیت = تحقق مفهوم
اگر این اصل را بپذیریم، عقل میتواند مسیر وجود را از درون خودش بازسازی کند.
اما شلینگ متأخر میپرسد:
آیا از مفهوم میتوان به وجود واقعی رسید؟
پاسخ او:
خیر.
مثلاً مفهوم:
انسان
به من نشان میدهد انسان چیست.
اما از مفهوم «انسان» نمیتوان نتیجه گرفت که:
این انسان مشخص اکنون وجود دارد.
پس:
Was
و
Dass
از یکدیگر جدا میشوند.
یعنی:
چهبودن (whatness / Washeit / quiddité)
و
اینکه هست (thatness / Dassheit / quoddité)
یکی نیستند.
۳. مفهوم و وجود
اینجا به یکی از مهمترین تمایزهای شلینگ میرسیم:
Begriff ≠ Existenz
مفهوم ≠ وجود بالفعل
عقل میتواند ضرورت مفهومی را نشان دهد.
اما وجود بالفعل چیزی است که:
واقعاً رخ میدهد.
پس:
Vernunft → Möglichkeit
عقل → امکان
اما:
Existenz → Wirklichkeit
وجود بالفعل → واقعیت
این تمایز اساس فلسفهٔ مثبت شلینگ است.
۴. فلسفهٔ منفی
اکنون باید فلسفهٔ منفی را دقیقتر بفهمیم.
Negative Philosophie
یعنی:
فلسفهٔ منفی (Negative Philosophy / philosophie négative)
«منفی» در اینجا به معنای بد یا بیارزش نیست.
فلسفهٔ منفی یک وظیفهٔ بسیار مهم دارد:
تعیین ساختار عقلانی امکان وجود.
یعنی عقل میپرسد:
اگر چیزی وجود داشته باشد، چه ساختاری باید داشته باشد؟
فلسفهٔ منفی با:
ماهیت (Wesen / essence / essence)
و
امکان (Möglichkeit / possibility / possibilité)
کار میکند.
اما نمیتواند وجود بالفعل را از خودش تولید کند.
بنابراین:
فلسفهٔ منفی = منطق امکان
و:
فلسفهٔ مثبت = اندیشهٔ واقعیت بالفعل
۵. چرا فلسفهٔ منفی کافی نیست؟
زیرا:
امکان ≠ واقعیت
مثلاً هزاران چیز از نظر منطقی ممکناند.
اما فقط برخی از آنها واقعاً وجود دارند.
بنابراین پرسش:
چه چیزی ممکن است؟
با پرسش:
چه چیزی واقعاً هست؟
متفاوت است.
فلسفهٔ منفی به پرسش نخست پاسخ میدهد.
فلسفهٔ مثبت باید با پرسش دوم مواجه شود.
این همان جایی است که شلینگ از سنت ایدئالیسم مطلق فاصله میگیرد.
۶. فلسفهٔ مثبت
Positive Philosophie
یعنی:
فلسفهٔ مثبت (Positive Philosophy / philosophie positive)
این فلسفه از یک واقعیت دادهشده آغاز میکند.
نه از:
مفهوم
بلکه از:
وجود
به همین دلیل فلسفهٔ مثبت با:
Existenz
پیوند دارد.
اما Existenz در اینجا صرفاً «وجود داشتن» نیست.
بلکه:
واقعیت بالفعل و تحققیافته
است.
پس:
فلسفهٔ منفی
میگوید:
چه چیزی باید باشد؟
و:
فلسفهٔ مثبت
میپرسد:
چه چیزی واقعاً هست؟
۷. «واقعیت» بهعنوان چیزی که عقل تولید نکرده است
این نکته برای شولتس بسیار مهم است.
اگر عقل بتواند واقعیت را کاملاً از خودش تولید کند، دیگر:
وجود
چیزی مستقل از عقل نیست.
اما اگر واقعیت چیزی باشد که عقل با آن مواجه میشود، آنگاه:
واقعیت مقدم بر تبیین عقلانی است.
این بدان معنا نیست که واقعیت ضد عقل است.
بلکه:
واقعیت بیش از آن چیزی است که عقل بتواند صرفاً از خودش استنتاج کند.
این همان نکتهای است که فلسفهٔ متأخر شلینگ را به فلسفهٔ وجودی و حتی برخی جریانهای فلسفهٔ معاصر نزدیک میکند.
۸. مسألهٔ «واقعیت بالفعل»
مفهوم کلیدی:
Wirklichkeit
یعنی:
واقعیت بالفعل (actuality / Wirklichkeit / réalité effective)
است.
شلینگ میپرسد:
چرا چیزی واقعاً تحقق یافته است؟
این پرسش را نمیتوان با تحلیل مفهوم پاسخ داد.
زیرا مفهوم فقط میگوید:
چه چیزی ممکن است.
اما تحقق یک امکان به واقعیت، نیازمند چیزی دیگر است.
این «چیز دیگر»:
Existenz
است.
پس:
Möglichkeit → Wirklichkeit
امکان → واقعیت بالفعل
اما این حرکت صرفاً منطقی نیست.
این یک:
رویداد (Ereignis / event / événement)
است.
۹. وجود بالفعل و آزادی
اکنون رابطهٔ مهمی شکل میگیرد:
Existenz ↔ Freiheit
وجود بالفعل ↔ آزادی
چرا؟
زیرا اگر واقعیت صرفاً نتیجهٔ یک ضرورت منطقی بود، هیچ آزادیای وجود نداشت.
اما اگر واقعیت بتواند:
بیش از ضرورت منطقی
باشد، آنگاه امکان آزادی پدیدار میشود.
بنابراین:
Freiheit
در فلسفهٔ شلینگ متأخر به معنای:
گشودگی به امکان تحقق
است.
وجود چیزی است که:
میتوانست نباشد
اما:
هست.
این «هست» یک امر بنیادین است.
۱۰. «اینکه هست» و «چهبودن»
میتوانیم تمایز را چنین بنویسیم:
Was ist es?
چه چیزی است؟
در برابر:
Dass es ist?
اینکه هست؟
اولی:
Essenz / Wesen
ماهیت
دومی:
Existenz
وجود بالفعل
فلسفهٔ منفی بیشتر با نخستین پرسش سروکار دارد.
فلسفهٔ مثبت با دومی.
این همان شکافی است که شولتس در فلسفهٔ متأخر شلینگ بسیار جدی میگیرد.
۱۱. شلینگ و هگل
اینجا اختلاف شلینگ و هگل آشکار میشود.
در یک تفسیر کلی:
هگل:
Begriff → Wirklichkeit
مفهوم → واقعیت
واقعیت در نهایت قابل فهم در ساختار مفهوم است.
شلینگ متأخر:
Begriff → Möglichkeit
مفهوم → امکان
و سپس:
Existenz → Wirklichkeit
وجود بالفعل → واقعیت
بنابراین برای شلینگ:
واقعیت نمیتواند بهطور کامل از مفهوم استنتاج شود.
این همان نقطهای است که شلینگ متأخر به نقد فلسفهٔ نظامساز میرسد.
۱۲. اما آیا شلینگ ضد عقل است؟
خیر.
این نکته بسیار مهم است.
شلینگ نمیگوید:
عقل بیارزش است.
بلکه میگوید:
عقل محدودیت دارد.
عقل میتواند:
ساختارها را تحلیل کند؛
امکان را توضیح دهد؛
ضرورت منطقی را نشان دهد؛
مفهوم را روشن کند.
اما نمیتواند صرفاً از درون خودش:
وجود بالفعل را ایجاد کند.
پس:
Vernunft ≠ Existenz
عقل ≠ وجود بالفعل
اما:
Vernunft → فهم Existenz
عقل → فهم وجود بالفعل
بنابراین فلسفهٔ مثبت عقل را حذف نمیکند.
بلکه عقل را در جای درست خود قرار میدهد.
۱۳. مسألهٔ آغاز
اینجا شلینگ با یک پرسش بسیار مهم مواجه میشود:
فلسفه از کجا باید آغاز کند؟
فلسفهٔ منفی میتواند از:
مفهوم
آغاز کند.
اما فلسفهٔ مثبت باید از:
آنچه هست
آغاز کند.
این یعنی:
آغاز فلسفه = واقعیت
نه:
آغاز فلسفه = مفهوم
این تغییر نقطهٔ آغاز بسیار مهم است.
۱۴. «بیواسطگی» وجود
وجود برای شلینگ متأخر چیزی نیست که از یک استدلال پیچیده به دست آید.
وجود:
داده شده است.
اما این «دادهشدن» به معنای تجربهٔ سطحی نیست.
بلکه:
وجود چیزی است که پیشاپیش در برابر عقل قرار دارد.
عقل نمیتواند بگوید:
«من وجود را تولید کردم.»
بلکه باید بگوید:
«من با وجود مواجه شدم.»
این ساختار، بعدها برای فهم بسیاری از جریانهای فلسفهٔ وجودی بسیار مهم خواهد شد.
۱۵. نسبت شولتس با هایدگر
اینجا میتوانیم یک پیوند مهم برقرار کنیم.
هایدگر از شلینگ میپرسد:
چرا موجود هست؟
و بر:
Grund
تأکید میکند.
شولتس بر:
Existenz
و:
Wirklichkeit
تأکید میکند.
پس:
هایدگر → بنیاد
شولتس → واقعیت بالفعل
اما این دو از یکدیگر جدا نیستند.
چون:
Grund
بدون:
Existenz
بیمعناست.
و:
Existenz
بدون:
Grund
بیتوضیح میماند.
پس:
Grund ↔ Existenz
بنیاد ↔ وجود بالفعل
۱۶. نسبت شولتس با ژیژک
اکنون به ژیژک بازگردیم.
ژیژک میگوید:
نظام نمیتواند همهچیز را در مفهوم جذب کند.
شولتس میگوید:
وجود بالفعل از مفهوم قابل استنتاج کامل نیست.
این دو بسیار به یکدیگر نزدیکاند.
در ژیژک:
Indivisible Remainder
باقیماندهٔ تقسیمناپذیر
در شلینگ متأخرِ شولتس:
Existenz
وجود بالفعل
در هر دو:
چیزی وجود دارد که نظام مفهومی نمیتواند کاملاً در خود حل کند.
اما تفاوت مهم است.
ژیژک این را به:
شکاف سوژه
میبرد.
شولتس آن را به:
واقعیت بالفعل
میبرد.
۱۷. شولتس و مسألهٔ آزادی
اکنون باید به آزادی برگردیم.
اگر وجود از مفهوم قابل استنتاج نباشد، آنگاه:
آزادی
به یک امر واقعی تبدیل میشود.
زیرا آزادی یعنی:
امکان تحقق چیزی که از پیش بهصورت ضرورت منطقی تعیین نشده است.
بنابراین:
Freiheit = Nicht-Notwendigkeit
آزادی = عدم ضرورت
البته این به معنای بیقانونی نیست.
بلکه:
آزادی = امکان فراتر رفتن از ضرورت مفهومی
است.
در اینجا شلینگ میخواهد نشان دهد:
واقعیت همیشه بیش از آن چیزی است که از پیش در مفهوم تعیین شده است.
۱۸. تاریخ
از اینجا:
Freiheit → Geschichte
آزادی → تاریخ
ضروری میشود.
اگر آزادی واقعی باشد، تاریخ صرفاً اجرای یک نقشهٔ ازپیشنوشتهشده نیست.
تاریخ:
گشوده (offen / open / ouvert)
است.
در تاریخ:
امکانها تحقق مییابند؛
تصمیمها گرفته میشوند؛
خطا رخ میدهد؛
شر پدیدار میشود؛
خیر تحقق مییابد.
پس:
Geschichte
به معنای:
فرایند تحقق آزادی
است.
۱۹. اسطوره و تاریخ
در این مرحله شلینگ به اسطورهشناسی میرسد.
Mythologie
اسطوره برای شلینگ یک داستان ساختگی نیست.
اسطوره:
حافظهٔ تاریخیِ آگاهی انسانی
است.
انسان در اسطوره تلاش میکند نسبت خود را با:
امر مطلق
درک کند.
اما هنوز زبان مفهومی کافی ندارد.
بنابراین امر مطلق در قالب:
تصویر
و:
نماد
و:
روایت
ظاهر میشود.
پس:
Mythos = historische Offenbarung
اسطوره = آشکارشدن تاریخی
۲۰. وحی
در فلسفهٔ وحی:
Offenbarung
آشکارشدن به نقطهٔ اوج خود میرسد.
اما نکتهٔ مهم این است:
وحی چیزی نیست که عقل آن را تولید کند.
بلکه:
امر الهی خود را آشکار میکند.
بنابراین:
Offenbarung ≠ Konstruktion
وحی ≠ ساختن
بلکه:
Offenbarung = Selbstmitteilung
وحی = خودآشکارسازی
این همان چیزی است که فلسفهٔ مثبت را از فلسفهٔ منفی جدا میکند.
۲۱. فرمول کلی شولتس
اگر بخواهیم خوانش شولتس را در یک زنجیرهٔ مفهومی خلاصه کنیم:
Begriff
مفهوم
↓
Möglichkeit
امکان
↓
Grenze der Vernunft
مرز عقل
↓
Existenz
وجود بالفعل
↓
Wirklichkeit
واقعیت بالفعل
↓
Freiheit
آزادی
↓
Geschichte
تاریخ
↓
Mythologie
اسطورهشناسی
↓
Offenbarung
وحی
این مسیر نشان میدهد که فلسفهٔ مثبت از جایی آغاز میشود که فلسفهٔ منفی به مرز خود میرسد.
بنابراین:
Negative Philosophie
و
Positive Philosophie
دو فلسفهٔ کاملاً بیارتباط نیستند.
بلکه:
فلسفهٔ مثبت از مرز فلسفهٔ منفی آغاز میشود.
۲۲. تفاوت چهار مفسر ما
اکنون نقشهٔ مطالعهٔ ما بسیار روشنتر شده است.
مفسرمسألهٔ اصلی
ژیژکشکاف، سوژه، باقیمانده
هایدگربنیاد، هستی، آزادی
اسنوتحول تاریخی فلسفهٔ شلینگ
بوخهایممعماری مفهومی
شولتسوجود بالفعل، واقعیت و محدودیت عقل
میتوان این پنج خوانش را بهصورت یک زنجیرهٔ واحد دید:
شکاف
↓
بنیاد
↓
تحول تاریخی
↓
ساختار مفهومی
↓
وجود بالفعل
و این دقیقاً ما را به مفسر بعدی میرساند.
۲۳. ورود به هورست فوهرمانس
اکنون باید وارد مرحلهٔ ششم: هورست فوهرمانس (Horst Fuhrmans) شویم.
فوهرمانس از این جهت اهمیت دارد که شلینگ متأخر را با دقتی خاص از منظر:
وجود (Existenz)
و:
واقعیت (Wirklichkeit)
و:
فلسفهٔ مثبت (Positive Philosophie)
مطالعه میکند.
اما نقطهٔ تمایز مهم او این است که باید ببینیم چگونه میان:
شلینگ جوان
و
شلینگ متأخر
پیوستگی برقرار میکند.
آیا واقعاً شلینگ در دورهٔ متأخر یک فیلسوف کاملاً جدید شده است؟
یا مسألهٔ فلسفی واحدی از ابتدا تا انتها او را دنبال کرده است؟
در مرحلهٔ فوهرمانس، باید بهطور دقیق این مسیر را دنبال کنیم:
Naturphilosophie
↓
Transzendentalphilosophie
↓
Identitätsphilosophie
↓
Freiheitsphilosophie
↓
Positive Philosophie
و نشان دهیم که مفهوم Existenz چگونه از یک مفهوم حاشیهای به یکی از مرکزیترین مفاهیم فلسفهٔ متأخر شلینگ تبدیل میشود.
در آن مرحله همچنین باید روشن کنیم که فوهرمانس در کجا با شولتس همنظر است و در کجا از او فاصله میگیرد و سپس این دو را با هایدگر و ژیژک مقایسه کنیم؛ زیرا در اینجا برای نخستین بار میتوانیم یک پرسش بسیار مهم را بهطور جدی مطرح کنیم:
آیا شلینگ از ابتدا فیلسوف «وجود» بوده است، یا تنها در دورهٔ متأخر به مسألهٔ وجود بالفعل رسید؟
پاسخ به این پرسش، کلید فهم مرحلهٔ بعدی مطالعهٔ ما خواهد بود.
برچسبها:
شلینگ,
فلسفه شلینگ,
هایدگر,
ژیژک