|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
ژیل دلوز – تفاوت و تکرار - قسمت (3)Gilles Deleuze – Différence et répétition (1968)فصل سوم: تصویر اندیشهL'image de la pensée / Image of Thought / Bild des Denkensفصل سوم از نظر جایگاه در کتاب بسیار مهم است، زیرا دلوز در اینجا از بحث دربارهٔ موضوعات فلسفه (تفاوت و تکرار) به بررسی خودِ عمل فلسفهورزی و اندیشیدن میرسد. پرسش مرکزی این فصل: چه چیزی باعث میشود ما واقعاً بیندیشیم؟ یا دقیقتر: آیا انسان به طور طبیعی به حقیقت فکر میکند، یا اندیشیدن حقیقی نیازمند یک شکاف و اجبار است؟ واژههای اصلی فصل سومتصویر اندیشه / Image de la pensée / Image of Thought / Bild des Denkens اندیشیدن / Penser / Thinking / Denken فکر / Pensée / Thought / Gedanke حقیقت / Vérité / Truth / Wahrheit خطا / Erreur / Error / Irrtum نادانی / Ignorance / Ignorance / Unwissenheit حماقت / Bêtise / Stupidity / Dummheit نشانه / Signe / Sign / Zeichen اجبار / Nécessité / Necessity / Notwendigkeit یادآوری / Réminiscence / Recollection / Wiedererinnerung ۱. نقد تصور رایج از اندیشهدلوز با یک تصور بسیار رایج در فلسفه مخالفت میکند. این تصور میگوید: انسان به طور طبیعی میل دارد حقیقت را بشناسد. یعنی: ذهن سالم → حقیقت اما دلوز میپرسد: آیا واقعاً ما خودبهخود فکر میکنیم؟ آیا چیزی ما را مجبور به اندیشیدن نمیکند؟ از نظر دلوز: اندیشیدن واقعی از آرامش آغاز نمیشود؛ از یک مشکل، برخورد یا آشفتگی آغاز میشود. ۲. تصویر سنتی اندیشهتصویر اندیشه / Image de la pensée / Image of Thought / Bild des Denkens یعنی مجموعهای از پیشفرضهای پنهان دربارهٔ اینکه فکر کردن چیست. دلوز میگوید فلسفهها معمولاً بدون بررسی این پیشفرضها شروع میکنند. مثلاً فرض میکنند:
اما دلوز میخواهد این پیشفرضها را آشکار کند. ۳. افلاطون و یادآوریافلاطون / Platon / Plato / Platon در فلسفهٔ افلاطون، شناخت حقیقی نوعی یادآوری است. یادآوری / Réminiscence / Recollection / Wiedererinnerung بر اساس این دیدگاه: روح پیش از زندگی با حقیقت آشنا بوده است. یادگیری یعنی بازگشت به چیزی که قبلاً میدانستهایم. دلوز این مدل را بررسی میکند و میگوید: در اینجا هنوز یک پیشفرض وجود دارد: اندیشه از ابتدا با حقیقت رابطه دارد. ۴. دکارت و اندیشهٔ طبیعیدکارت / Descartes / Descartes / Descartes در فلسفهٔ دکارت: من میاندیشم، پس هستم. کوژیتو / Cogito / Cogito / Cogito دکارت فرض میکند: اگر انسان درست روش به کار ببرد، میتواند به حقیقت برسد. دلوز میپرسد: آیا خودِ توانایی اندیشیدن تضمین میکند که اندیشه حقیقتجو باشد؟ ۵. دشمن واقعی اندیشه: نه خطا، بلکه حماقتیکی از مهمترین بخشهای این فصل مفهوم: حماقت / Bêtise / Stupidity / Dummheit است. در فلسفهٔ سنتی مشکل اندیشه معمولاً: خطا / Erreur / Error / Irrtum است. یعنی: فکر درست وجود دارد، فقط گاهی اشتباه میکنیم. اما دلوز میگوید مشکل عمیقتر از خطاست. مشکل این است که ممکن است انسان بدون اینکه بداند، درون چارچوبهای غلط فکر کند. خطا یعنی: من جواب غلط دادهام. حماقت یعنی: من حتی پرسش درست را نمیتوانم مطرح کنم. ۶. نشانه و آغاز اندیشهنشانه / Signe / Sign / Zeichen برای دلوز بسیار مهم است. او میگوید: ما به دلیل علاقهٔ ساده به حقیقت فکر نمیکنیم. چیزی باید ما را تکان دهد. مثلاً: یک اثر هنری بزرگ. یک تجربهٔ دردناک. یک مسئلهٔ علمی. یک تناقض فلسفی. اینها نشانههایی هستند که ذهن را مجبور میکنند از عادتهای قبلی خارج شود. ۷. اندیشهٔ واقعی و اجباراجبار / Nécessité / Necessity / Notwendigkeit دلوز میگوید: اندیشهٔ واقعی چیزی نیست که ما آزادانه و راحت انجام دهیم. بلکه چیزی است که ما را وادار میکند. مثلاً: یک فیلسوف بزرگ معمولاً چون «تصمیم گرفته فلسفهورزی کند» فیلسوف نشده است. بلکه با یک مسئلهٔ حلنشده، یک بحران یا یک تجربهٔ شدید مواجه شده است. ۸. تفاوت میان شناخت و اندیشیدنشناخت / Connaissance / Knowledge / Erkenntnis اندیشیدن / Pensée / Thinking / Denken دلوز میان این دو فرق میگذارد. شناخت میتواند اطلاعات موجود را مرتب کند. اما اندیشیدن واقعی چیزی تازه تولید میکند. اندیشیدن یعنی: خلق مفهوم. خلق / Création / Creation / Schöpfung جمعبندی بخش اول فصل سومدر آغاز فصل سوم، دلوز نشان میدهد:
فصل سوم: تصویر اندیشه (ادامه)L'image de la pensée / Image of Thought / Bild des Denkensدر بخش بعدی فصل سوم، دلوز به صورت مستقیمتر به چیزی میپردازد که آن را تصویر جزمی یا سنتی اندیشه مینامد. منظور او مجموعهای از فرضهای پنهان است که قرنها در فلسفه حضور داشتهاند و تعیین کردهاند «اندیشیدن» چه معنایی دارد. ۹. تصویر جزمی اندیشهتصویر جزمی اندیشه / Image dogmatique de la pensée / Dogmatic Image of Thought / dogmatisches Bild des Denkens دلوز میگوید بسیاری از فیلسوفان، پیش از آنکه دربارهٔ اندیشه پرسش کنند، یک تصویر آماده از آن داشتهاند. این تصویر معمولاً بر چند فرض استوار است:
۱۰. فرض نخست: اندیشه با حقیقت رابطهٔ طبیعی دارددلوز این فرض را بررسی میکند: فکر / Pensée / Thought / Denken ظاهراً بهطور طبیعی به سوی حقیقت حرکت میکند. اما دلوز میپرسد: اگر اندیشه چنین گرایش طبیعی دارد، چرا این همه خطا، توهم و ایدئولوژی در تاریخ بشر وجود دارد؟ چرا انسانها گاهی عمیقاً در باورهای نادرست زندگی میکنند؟ پس حقیقت نمیتواند نتیجهٔ یک حرکت طبیعی و خودکار ذهن باشد. ۱۱. فرض دوم: وجود یک عقل مشترکعقل سلیم / Bon sens / Common sense / gesunder Menschenverstand یکی از مفاهیمی است که دلوز نقد میکند. در بسیاری از فلسفهها فرض میشود: همهٔ انسانها در عمق وجودشان یک توانایی مشترک برای تشخیص حقیقت دارند. دلوز میگوید: این تصور، تفاوتهای واقعی میان شیوههای اندیشیدن را نادیده میگیرد. اندیشهٔ خلاق همیشه از چیزی آغاز میشود که با عقل سلیم هماهنگ نیست. ۱۲. عقل سلیم و شناخت مشترکشناخت مشترک / Sens commun / Common sense / Gemeinsinn دلوز میان دو مفهوم تمایز میگذارد: عقل سلیمتوانایی تشخیص عمومی در زندگی روزمره. شناخت مشترکاین فرض که همهٔ قوای ذهنی به سوی یک هدف مشترک حرکت میکنند. دلوز معتقد است این تصور باعث میشود اندیشه همیشه در چارچوبهای آشنا باقی بماند. ۱۳. مسئلهٔ اصلی: بازشناسی یا آفرینش؟بازشناسی / Reconnaissance / Recognition / Wiedererkennung در فلسفهٔ سنتی، اندیشیدن اغلب شبیه بازشناسی فهمیده شده است. مثلاً: من چیزی را میبینم و میگویم: «این همان چیزی است که قبلاً شناختهام.» اما دلوز میگوید: اندیشهٔ واقعی زمانی آغاز میشود که چیزی را نتوانیم به سادگی بازشناسیم. چیزی ناشناخته باید ما را وادار به فکر کند. ۱۴. نقش حس در اندیشهحس / Sens / Sense / Sinn دلوز به نقش تجربهٔ حسی توجه ویژه دارد. اما منظور او فقط دریافت اطلاعات حسی نیست. او از لحظهای صحبت میکند که یک تجربه، نظم عادی ادراک ما را به هم میزند. مثلاً: دیدن یک اثر هنری که هیچ چارچوب آشنایی برای فهم آن نداریم. آن اثر ما را مجبور میکند شکل تازهای از دیدن ایجاد کنیم. ۱۵. نشانه، چیزی که فکر را مجبور میکندنشانه / Signe / Sign / Zeichen در مرکز نظریهٔ دلوز قرار دارد. نشانه چیزی نیست که فقط اطلاعات بدهد. نشانه یک نیروی تحریککننده است. یک نشانه میگوید: «تو نمیتوانی با شیوهٔ قبلی فکر کنی.» به همین دلیل: نشانه → بحران → اندیشهٔ تازه ۱۶. اندیشه بهعنوان آفرینشخلق / Création / Creation / Schöpfung برای دلوز، فلسفه حفظ کردن حقیقتهای آماده نیست. فلسفه آفرینش مفهوم است. مفهوم / Concept / Concept / Begriff چیزی نیست که در جهان پیدا کنیم و فقط نامگذاری کنیم. فیلسوف آن را میسازد. ۱۷. تفاوت فیلسوف و دانشمنددلوز تفاوتی میان این دو نوع فعالیت میگذارد: دانشمند: مسئلههای خود را درون یک میدان مشخص حل میکند. فیلسوف: خودِ میدان مفهومی را تغییر میدهد. فیلسوف میپرسد: اصلاً چرا اینگونه فکر میکنیم؟ ۱۸. رابطهٔ این فصل با فصلهای قبلاکنون ارتباط سه فصل روشن میشود: فصل اول:تفاوت / Différence / Difference / Unterschied نشان داد که واقعیت از تفاوت ساخته میشود. فصل دوم:تکرار / Répétition / Repetition / Wiederholung نشان داد که زمان و شدن از طریق تکرار تولید میشوند. فصل سوم:اندیشه / Pensée / Thinking / Denken نشان میدهد که حتی فکر کردن نیز باید از طریق یک گسست و تفاوت تازه تولید شود. خلاصهٔ این بخشدلوز میگوید:
فصل سوم: تصویر اندیشه (ادامه)L'image de la pensée / Image of Thought / Bild des Denkensدر بخش بعدی فصل سوم، دلوز به نقطهٔ مرکزی نقد خود میرسد: هدف او این است که راهی برای نوع دیگری از اندیشه باز کند: فکر بدون تصویر / Pensée sans image / Thought without Image / Denken ohne Bild ۱۹. فکر بدون تصویر چیست؟وقتی دلوز میگوید «فکر بدون تصویر»، منظورش این نیست که انسان بدون هیچ تصور یا تصویر ذهنی فکر کند. منظور او این است: اندیشه نباید از یک الگوی از پیش تعیینشده دربارهٔ اینکه «فکر کردن چگونه است» آغاز کند. تصویر اندیشه / Image de la pensée / Image of Thought / Bild des Denkens یعنی یک قالب پنهان که به ما میگوید:
فکر بدون تصویر یعنی: رهایی اندیشه از این قالبهای قبلی. ۲۰. نقد کانتکانت / Kant / Kant / Kant دلوز نسبت به کانت موضع پیچیدهای دارد. او کانت را فیلسوفی مهم میداند، زیرا کانت نشان داد قوای ذهنی چگونه ساختار تجربه را شکل میدهند. اما از نظر دلوز، کانت هنوز یک تصویر سنتی از اندیشه را حفظ میکند. کانت همچنان فرض میکند که قوای ذهنی: قوهٔ فهم / Entendement / Understanding / Verstand قوهٔ عقل / Raison / Reason / Vernunft قوهٔ خیال / Imagination / Imagination / Einbildungskraft در نهایت میتوانند به یک هماهنگی برسند. دلوز میگوید: این هماهنگی از پیش تضمینشده نیست. ۲۱. اندیشهٔ واقعی از تعارض قوا آغاز میشودقوه / Faculté / Faculty / Vermögen دلوز مفهوم قوه را از سنت کانتی میگیرد، اما آن را تغییر میدهد. در نگاه سنتی: قوا برای شناخت جهان همکاری میکنند. اما نزد دلوز: هر قوه زمانی واقعاً فعال میشود که با چیزی روبهرو شود که توانایی عادی آن را مختل کند. مثلاً: چشم فقط برای دیدن چیزهای آشنا فعال نمیشود. گاهی یک منظرهٔ عجیب، چشم را وادار میکند جور دیگری ببیند. ۲۲. برخورد با ناممکناندیشه زمانی آغاز میشود که با چیزی مواجه شویم که برای چارچوب قبلی ما قابل فهم نیست. این لحظه: شکست بازشناسی / Échec de la reconnaissance / Failure of Recognition / Scheitern der Wiedererkennung است. در این لحظه، ذهن دیگر نمیتواند بگوید: «این را میشناسم.» بلکه مجبور میشود بپرسد: «این چیست؟ چگونه باید دربارهٔ آن فکر کنم؟» ۲۳. چهار خطای تصویر سنتی اندیشهدلوز چهار مانع اصلی را بررسی میکند. ۱. خطای بازشناسیبازشناسی / Reconnaissance / Recognition / Wiedererkennung یعنی اندیشه را به تشخیص چیزهای آشنا کاهش دهیم. مشکل: بیشترِ اندیشههای بزرگ از چیزهایی آغاز شدهاند که ناشناخته بودهاند، نه شناختهشده. ۲. خطای بازنماییبازنمایی / Représentation / Representation / Repräsentation یعنی تصور کنیم ذهن فقط تصاویر جهان را دریافت و مرتب میکند. دلوز میگوید: اندیشه باید چیزی تازه تولید کند، نه فقط نسخهای از موجودات حاضر باشد. ۳. خطای امر منفیمنفی / Négatif / Negative / Negativ در سنت فلسفی، تفاوت اغلب از طریق نفی فهمیده میشود. مثلاً: این چیز، آن چیز نیست. اما دلوز میگوید: تفاوت پیش از نفی وجود دارد. تفاوت یک نیروی مثبت است. ۴. خطای حل مسئلهحل مسئله / Solution du problème / Problem solving / Problemlösung دیدگاه سنتی میگوید: مسئله فقط چیزی است که باید حل شود. اما دلوز میگوید: خودِ مسئله ارزش فلسفی دارد. یک مسئلهٔ بزرگ میتواند جهان مفهومی تازهای ایجاد کند. ۲۴. مسئله بهعنوان عنصر مثبتمسئله / Problème / Problem / Problem برای دلوز، مسئله مانند یک فضای مولد است. مثلاً: پرسش «زندگی چیست؟» فقط یک سؤال نیست. این پرسش تاریخ زیستشناسی، فلسفه و اخلاق را شکل داده است. مسئله ما را وادار به خلق میکند. ۲۵. اندیشه و خشونت نشانهدلوز از واژهای مهم استفاده میکند: خشونت نشانه / Violence du signe / Violence of the Sign / Gewalt des Zeichens منظور خشونت فیزیکی نیست. منظور این است که نشانه نظم آرام ذهن را برهم میزند. یک تجربهٔ عمیق:
میتواند ما را مجبور کند فکر کنیم. ۲۶. نتیجهٔ بخش میانی فصل سومدلوز اکنون تصویر سنتی اندیشه را به چالش کشیده است: اندیشه: نه بازشناسی است، نه دریافت منفعلانهٔ حقیقت، نه حرکت طبیعی ذهن. بلکه: یک رخداد / Événement / Event / Ereignis است. خلاصه
فصل سوم: تصویر اندیشه (ادامه و بخش پایانی)L'image de la pensée / Image of Thought / Bild des Denkensدر بخش پایانی فصل سوم، دلوز به یکی از مشهورترین و ظریفترین مفاهیم این فصل میرسد: حماقت / Bêtise / Stupidity / Dummheit او میخواهد نشان دهد که بزرگترین دشمن اندیشه «اشتباه کردن» نیست، بلکه نوعی ناتوانی بنیادی در به پرسش کشیدن خودِ چارچوبهای فکر است. ۲۷. خطا و حماقتخطا / Erreur / Error / Irrtum در فلسفهٔ سنتی، مشکل اصلی ذهن معمولاً خطا دانسته میشد. یعنی: ذهن میتواند حقیقت را بشناسد، اما گاهی در محاسبه یا قضاوت اشتباه میکند. مثلاً: من فکر میکنم یک عدد صحیح است، اما اشتباه کردهام. اما دلوز میگوید: خطا هنوز درون قلمرو شناخت باقی میماند. کسی که خطا میکند، هنوز میداند چه پرسشی را مطرح میکند؛ فقط پاسخ نادرست میدهد. ۲۸. حماقت بهعنوان مسئلهٔ فلسفیحماقت / Bêtise / Stupidity / Dummheit برای دلوز، حماقت یعنی ناتوانی در شکستن چارچوبهای تثبیتشده. فرد احمق لزوماً کسی نیست که اطلاعات کمی دارد. ممکن است فردی بسیار تحصیلکرده باشد، اما درون مجموعهای از پیشفرضهای ثابت فکر کند. حماقت یعنی: ناتوانی در مواجهه با تفاوت. ۲۹. رابطهٔ حماقت و فرددلوز معتقد است حماقت به ساختار فرد مربوط است. فرد / Individu / Individual / Individuum ما معمولاً تصور میکنیم: یک «من» ثابت وجود دارد که فکر میکند. اما دلوز میگوید: همین «من» میتواند مانعی برای اندیشه باشد. زیرا فرد ممکن است خود را در مجموعهای از باورها تثبیت کند:
۳۰. اندیشه بهعنوان دگرگونی خوددلوز معتقد است فکر کردن واقعی، فقط تغییر دادن یک عقیده نیست. بلکه تغییر دادن خودِ شیوهٔ بودن است. شدن / Devenir / Becoming / Werden یعنی: فرد در جریان اندیشیدن تغییر میکند. یک اندیشهٔ بزرگ فقط یک پاسخ تازه نمیدهد؛ بلکه نوع تازهای از سوژه ایجاد میکند. ۳۱. فیلسوف و خلق مفاهیمدر اینجا دلوز به تصویری نزدیک میشود که بعدها در کتاب: «فلسفه چیست؟» با گتاری بسط میدهد. فلسفه: خلق مفهوم / Création de concepts / Creation of Concepts / Begriffsschöpfung است. فیلسوف کسی نیست که فقط حقیقتهای آماده را کشف کند. فیلسوف کسی است که شرایط تازهای برای اندیشیدن ایجاد میکند. ۳۲. اندیشه، تفاوت و تکراراکنون میتوان دید که فصل سوم چگونه به دو فصل قبلی متصل میشود. فصل اول:تفاوت / Différence / Difference / Unterschied واقعیت را تولید میکند. فصل دوم:تکرار / Répétition / Repetition / Wiederholung زمان را تولید میکند. فصل سوم:اندیشه / Pensée / Thinking / Denken وقتی رخ میدهد که با تفاوتی مواجه شود که نمیتواند آن را در چارچوب قدیمی جای دهد. ۳۳. فکر بدون تصویرفکر بدون تصویر / Pensée sans image / Thought without Image / Denken ohne Bild هدف نهایی دلوز در این فصل است. اما این به معنی نداشتن هیچ تصویری نیست. بلکه یعنی: اندیشه نباید از یک مدل از پیش تعیینشده دربارهٔ خودش شروع کند. فکر باید خود را در معرض چیزی ناشناخته قرار دهد. ۳۴. نتیجهٔ نهایی فصل سومدلوز در پایان فصل سوم نشان میدهد: ۱. اندیشه طبیعی و خودکار نیست. جایگاه فصل سوم در کل کتابسه فصل نخست یک مسیر واحد میسازند: فصل اول: فصل دوم: فصل سوم: برچسبها: ژیل دلوز, تفاوت و تکرار, فلسفه معاصر فرانسه, رویداد فلسفی [ سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:40 ] [ عباس مهیاد ]
|
||