|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
فصل پنجمدر صبحی یخبندان، با اندکی آفتاب فوریه، کلیفورد و کانی برای قدمزدن از میان پارک به سوی جنگل رفتند. البته کلیفورد با صندلی موتوریاش خرخرکنان پیش میرفت و کانی در کنارش راه میرفت. هوای سرد هنوز بوی گوگرد میداد، اما هر دوی آنها به آن عادت کرده بودند. در امتداد افق نزدیک، مهی کشیده شده بود که از یخ و دود، رنگین و مرواریدگون به نظر میرسید و در بالای آن، تکهای آسمان آبی و کوچک دیده میشد. انگار آدم درون حصاری زندگی میکرد؛ همیشه درون حصار. زندگی همواره رؤیایی بود یا تبوتابی، درون حصار. گوسفندها در علفهای زبر و خشک پارک سرفه میکردند؛ جایی که یخ در فرورفتگی میان کپههای علف، رنگی متمایل به آبی داشت. راهی از میان پارک تا دروازه جنگل کشیده شده بود؛ نواری باریک و صورتیرنگ. کلیفورد بهتازگی آن را با شنریزههای الکشدهای که از دامنه معدن آورده بودند، سنگفرش کرده بود. سنگ و زبالههای زیرزمین، پس از سوختن و آزاد کردن گوگرد، به رنگ صورتی درخشانی درمیآمدند؛ در روزهای خشک به رنگ میگوی پخته و در روزهای بارانی تیرهتر، به رنگ خرچنگ. حالا رنگی کمرنگ و میگویی داشت و لایهای از برفک سفید و متمایل به آبی روی آن نشسته بود. این شنریزههای صورتی و درخشان همیشه کانی را خوشحال میکردند. بههرحال، از هر بادی خیری هم به کسی میرسد. کلیفورد با احتیاط از سراشیبی تپهای که از عمارت پایین میرفت، گذشت و کانی دستش را روی صندلی نگه داشت. روبهرو جنگل گسترده بود؛ نخست انبوه درختان فندق و آنسوتر، تراکم بلوطهایی که رنگی ارغوانی داشتند. خرگوشها از لبه جنگل سرک میکشیدند و جستوخیزکنان چیزی میجویدند. ناگهان دستهای کلاغ سیاه از جا برخاستند و در امتداد آسمان کوچک به پرواز درآمدند. کانی دروازه جنگل را باز کرد و کلیفورد با پفپف آرام صندلی، وارد راه عریضی شد که از میان بوتههای فندقِ هرسشده، به سربالایی میرفت. این جنگل بازماندهای از جنگل بزرگ و کهنی بود که رابین هود در آن شکار میکرد. این راه نیز گذرگاهی بسیار قدیمی بود که از میان دشتها میگذشت. اما حالا، البته، فقط راهی بود از میان جنگلی خصوصی. جاده منسفیلد به سمت شمال میپیچید و از آن دور میشد. در جنگل همهچیز بیحرکت بود. برگهای کهنه روی زمین، یخ را در زیر خود نگه داشته بودند. زاغی با صدایی گوشخراش قارقار کرد و پرندههای کوچک بسیاری بالبال زدند. اما هیچ شکاری در جنگل نبود؛ نه قرقاولی. در طول جنگ همه را از میان برده بودند و جنگل بینگهبان مانده بود، تا اینکه کلیفورد دوباره یک شکاربان استخدام کرد. کلیفورد عاشق جنگل بود؛ بلوطهای کهنسال را دوست داشت. احساس میکرد که این درختان، نسل اندر نسل، از آنِ خانواده او بودهاند. میخواست از آنها محافظت کند. میخواست این مکان دستنخورده بماند، از جهان بیرون جدا و محفوظ. صندلی با خرخر آرام از سربالایی بالا میرفت و روی کلوخهای یخزده تکان میخورد و میلرزید. ناگهان در سمت چپ، فضای بازی پدیدار شد؛ جایی که چیزی جز انبوه سرخسهای مرده، نهالهای باریک و نحیفی که اینجا و آنجا خم شده بودند، کندههای بزرگ ارهشده با ریشههای چنگالمانند و بیجانشان، و لکههای سیاهی که از سوزاندن شاخهها و زبالههای جنگل بهجا مانده بود، دیده نمیشد. این یکی از جاهایی بود که سر جفری در دوران جنگ برای تهیه چوب سنگرها قطع کرده بود. تمام تپهای که بهآرامی در سمت راست راه بالا میآمد، از درخت خالی شده و به شکلی غریب، غمانگیز و متروک به نظر میرسید. بر فراز تپه، جایی که بلوطها زمانی ایستاده بودند، حالا زمین برهنه بود. از آنجا میشد از فراز درختان، راهآهن معدن زغالسنگ و تأسیسات جدید استکس گیت را دید. کانی پیشتر آنجا ایستاده و به منظره نگاه کرده بود. این شکافی در خلوت پاک و ناب جنگل بود؛ شکافی که جهان بیرون را به درون میآورد. اما او چیزی به کلیفورد نگفته بود. این زمین بیدرخت همیشه کلیفورد را بهطرزی عجیب خشمگین میکرد. او جنگ را از سر گذرانده و معنای آن را دیده بود. بااینحال، تا وقتی این تپه برهنه را ندیده بود، واقعاً خشمگین نشده بود. حالا داشت آنجا را دوباره درختکاری میکرد. اما از سر جفری نفرت داشت. کلیفورد با چهرهای خشک و ثابت نشسته بود و صندلی بهآرامی بالا میرفت. وقتی به بالای شیب رسیدند، توقف کرد؛ نمیخواست خطر سراشیبی طولانی و بسیار ناهموار را به جان بخرد. به مسیر سبزفام جنگل در پایین نگاه میکرد؛ راهی باز از میان سرخسها و بلوطها. مسیر در پایین تپه میپیچید و ناپدید میشد، اما آنقدر منحنی دلپذیر و نرمی داشت که گویی شوالیهها بر اسب و بانوان بر اسبهای راهوار از آن میگذشتند. کلیفورد درحالیکه در نور کمجان آفتاب فوریه نشسته بود، به کانی گفت: «بهنظر من، اینجا واقعاً قلب انگلستان است.» «واقعاً؟» کانی گفت و روی کندهای کنار راه نشست. پیراهن بافتنی آبیرنگی به تن داشت. «بله! این انگلستان قدیمی است، قلب آن؛ و من قصد دارم آن را دستنخورده نگه دارم.» کانی گفت: «اوه، بله!» اما همان لحظه صدای سوتهای ساعت یازده معدن استکس گیت را شنید. کلیفورد آنقدر به این صدا عادت کرده بود که متوجهش نشد. کلیفورد گفت: «میخواهم این جنگل بینقص و دستنخورده بماند... نمیخواهم کسی پا به آن بگذارد.» حرفش حالوهوایی اندوهناک داشت. جنگل هنوز بخشی از رازآلودگی انگلستان وحشی و کهن را در خود حفظ کرده بود، اما قطع درختان به دست سر جفری در دوران جنگ، ضربهای به آن زده بود. درختان چه آرام ایستاده بودند؛ شاخههای ریز و بیشمارشان، پیچوتابخورده در برابر آسمان، و تنههای خاکستری و سرسختشان که از میان سرخسهای قهوهای بالا میآمدند! پرندگان چه آسوده میان آنها بال میزدند! و روزگاری در اینجا گوزنهایی بودند، تیراندازانی بودند و راهبانی که سوار بر الاغ، آرام از میان جنگل میگذشتند. این مکان هنوز آن روزگار را به یاد داشت؛ هنوز به یاد داشت. کلیفورد در آفتاب کمرنگ نشسته بود. نور بر موهای صاف و نسبتاً بورش و بر چهره پُر و سرخفامش میتابید؛ چهرهای که چیزی از آن نمیشد خواند. گفت: «وقتی به اینجا میآیم، بیش از هر وقت دیگری حسرت نداشتن پسر را میخورم.» کانی با ملایمت گفت: «اما این جنگل از خانواده تو قدیمیتر است.» کلیفورد گفت: «کاملاً درست است! اما ما از آن محافظت کردهایم. اگر ما نبودیم، از بین میرفت... تا حالا مثل بقیه جنگلها نابود شده بود. باید بخشی از انگلستان قدیمی را حفظ کرد!» کانی گفت: «باید؟ اگر قرار باشد آن را حفظ کنیم، آن هم در برابر انگلستان جدید؟ میدانم، غمانگیز است.» کلیفورد گفت: «اگر بخشی از انگلستان قدیمی حفظ نشود، دیگر انگلستانی باقی نمیماند. و ما که چنین املاکی داریم و به آنها احساس تعلق میکنیم، وظیفه داریم از آنها محافظت کنیم.» لحظهای سکوتی اندوهگین برقرار شد. کانی گفت: «بله، برای مدتی کوتاه.» کلیفورد گفت: «برای مدتی کوتاه! همین تنها کاری است که از دستمان برمیآید. هرکدام فقط میتوانیم سهم خودمان را ادا کنیم. احساس میکنم هر مردی از خانوادهام، از وقتی این ملک را داشتهایم، سهم خودش را ادا کرده است. شاید بتوان از عرف سرپیچی کرد، اما باید سنت را حفظ کرد.» دوباره سکوتی برقرار شد. کانی پرسید: «کدام سنت؟» «سنت انگلستان! سنت همینجا!» کانی آهسته گفت: «بله.» کلیفورد گفت: «برای همین داشتن یک پسر کمک میکند؛ آدم فقط حلقهای از یک زنجیر است.» کانی چندان دل خوشی از زنجیرها نداشت، اما چیزی نگفت. به بیاعتنایی عجیب و غیرشخصیِ اشتیاق او برای داشتن پسر فکر میکرد. گفت: «متأسفم که نمیتوانیم پسری داشته باشیم.» کلیفورد با چشمان آبیِ کمرنگ و درشتش، محکم به او نگاه کرد. گفت: «تقریباً خوب میشد اگر از مرد دیگری بچهدار میشدی. اگر بچه را در راگبی بزرگ میکردیم، به ما و این مکان تعلق پیدا میکرد. من اعتقاد چندانی به پدر بودن ندارم. اگر بچه را خودمان بزرگ میکردیم، بچه خودمان میشد و این میراث را ادامه میداد. فکر نمیکنی ارزش داشته باشد دربارهاش فکر کنیم؟» کانی سرانجام به او نگاه کرد. بچه، بچه خودش، برای او فقط یک «چیز» بود. آن... آن... آن! پرسید: «پس آن مرد دیگر چه میشود؟» «آیا اینقدر اهمیت دارد؟ آیا این چیزها واقعاً تأثیر عمیقی بر ما میگذارند؟... تو در آلمان آن معشوق را داشتی... حالا چه چیزی از آن باقی مانده؟ تقریباً هیچ. بهنظر من، این ارتباطهای کوچک و این کارهای گذرایی که در زندگی انجام میدهیم، چندان مهم نیستند. میگذرند و دیگر کجا هستند؟ کجا... کجا هستند برفهای پارسال؟... آنچه در سراسر زندگی آدم دوام میآورد اهمیت دارد؛ زندگی خودم برایم مهم است، با تداوم و رشد طولانیاش. اما این ارتباطهای گاهبهگاه چه اهمیتی دارند؟ بهویژه ارتباطهای جنسیِ گاهبهگاه! اگر مردم آنها را به شکلی مضحک بزرگ نکنند، مثل جفتگیری پرندگان میگذرند. و باید هم همینطور باشند. چه اهمیتی دارند؟ آنچه اهمیت دارد همراهیِ مادامالعمر است. زندگی کردن دو نفر در کنار هم، روز به روز، نه یکی دو بار با هم خوابیدن. من و تو، هر اتفاقی هم برایمان بیفتد، زن و شوهر هستیم. به هم عادت کردهایم. و از نظر من، عادت از هر هیجان گذرایی حیاتیتر است. آن چیز طولانی، آهسته و ماندگار... چیزی است که با آن زندگی میکنیم، نه آن تکانههای گهگاهی از هر نوعی. دو نفر کمکم، با زندگی کردن در کنار هم، به نوعی هماهنگی میرسند؛ چنان پیچیده و ظریف با یکدیگر میلرزند و هماهنگ میشوند. راز واقعی ازدواج همین است، نه رابطه جنسی؛ دستکم نه صرفاً کارکرد ساده جنسی. من و تو در ازدواج به هم تنیده شدهایم. اگر به این پیوند وفادار بمانیم، باید بتوانیم مسئله رابطه جنسی را هم سامان دهیم، درست مثل رفتن به دندانپزشکی؛ چون سرنوشت از نظر جسمانی ما را در این زمینه به بنبست کشانده است.» کانی با نوعی شگفتی و ترس به حرفهای او گوش میداد. نمیدانست حق با اوست یا نه. مایکلِس وجود داشت که کانی دوستش داشت؛ دستکم خودش اینطور به خود میگفت. اما عشق او somehow فقط گریز و سفری کوتاه از ازدواجش با کلیفورد بود؛ از آن عادت طولانی و آهسته صمیمیتی که طی سالها رنج و شکیبایی شکل گرفته بود. شاید روح انسان به گریزهایی نیاز دارد و نباید از آنها محرومش کرد. اما معنای گریز این است که سرانجام دوباره به خانه برمیگردی. پرسید: «و برایت مهم نبود که بچهام از کدام مرد باشد؟» کلیفورد گفت: «چرا، کانی، من به غریزه طبیعیِ نجابت و انتخاب تو اعتماد دارم. تو اصلاً نمیگذاری مرد نامناسبی به تو نزدیک شود.» کانی به مایکلِس فکر کرد! او دقیقاً همان مردی بود که از نظر کلیفورد نامناسب به حساب میآمد. کانی گفت: «اما ممکن است زنها و مردها درباره اینکه چه کسی مرد نامناسبی است، احساسهای متفاوتی داشته باشند.» کلیفورد پاسخ داد: «نه. تو به من اهمیت میدهی. فکر نمیکنم هیچوقت بتوانی به مردی علاقهمند شوی که کاملاً با من ناسازگار باشد. هماهنگیِ وجودت اجازه چنین چیزی را نمیدهد.» کانی سکوت کرد. شاید منطق او را نمیشد رد کرد، چون از اساس بهتمامی اشتباه بود. تقریباً پنهانی نگاهی به او انداخت و پرسید: «و انتظار داری به تو بگویم؟» «اصلاً. بهتر است ندانم... اما تو با من موافقی، نه؟ این رابطه جنسیِ اتفاقی در مقایسه با زندگی طولانیِ مشترک، چیزی نیست. فکر نمیکنی بشود رابطه جنسی را تابع نیازهای یک زندگی طولانی کرد؟ فقط از آن استفاده کنیم، چون ناچار به چنین کاری هستیم؟ بالاخره، این هیجانهای موقت چه اهمیتی دارند؟ مگر مسئله اصلی زندگی این نیست که آدم طی سالها شخصیتی یکپارچه بسازد؟ یک زندگی منسجم داشته باشد؟ زندگیِ ازهمگسیخته که فایدهای ندارد. اگر نداشتن رابطه جنسی قرار است تو را از درون متلاشی کند، برو و رابطهای عاشقانه داشته باش. اگر نداشتن بچه قرار است تو را از درون متلاشی کند، تا جایی که میتوانی بچهدار شو. اما این کارها را فقط برای آن انجام بده که زندگی یکپارچهای داشته باشی؛ زندگیای که به شکلی هماهنگ و طولانی ادامه پیدا کند. و من و تو میتوانیم این کار را با هم انجام دهیم... مگر نه؟ اگر خودمان را با ضرورتها وفق بدهیم و در همان حال، این سازگاری را با زندگی باثبات و پیوستهمان درهم ببافیم و از آن بافتی یکپارچه بسازیم. موافق نیستی؟» کانی تا حدی زیر بار حرفهای او مانده بود. از نظر نظری میدانست که حق با اوست. اما وقتی واقعاً زندگی پیوسته و روزمرهاش را با کلیفورد در نظر میگرفت،... مکث میکرد. آیا واقعاً سرنوشتش این بود که تا پایان عمر، خودش را در زندگی او ببافد؟ هیچ چیز دیگری در کار نبود؟ آیا همهچیز همین بود؟ باید به زندگی باثباتی با او رضایت میداد؛ زندگیای که سراسر یک بافت یکپارچه بود، هرچند شاید گاهی گل کوچکی از ماجراجویی آن را زینت میداد. اما از کجا میتوانست بداند سال آینده چه احساسی خواهد داشت؟ مگر کسی میتوانست بداند؟ چگونه میشد برای سالها و سالها گفت «بله»؟ آن «بله» کوچک که با یک نفس بر زبان میآمد و میرفت! چرا باید آدم را به آن واژه پروانهوار میخکوب کرد؟ البته که باید بال میزد و میرفت تا «بله»ها و «نه»های دیگری از راه برسند؛ درست مثل پروانههایی که اینسو و آنسو پرواز میکنند. گفت: «فکر میکنم حق با توست، کلیفورد. تا جایی که میتوانم ببینم، با تو موافقم. فقط ممکن است زندگی ناگهان چهره کاملاً تازهای به همهچیز بدهد.» کلیفورد پرسید: «اما تا وقتی زندگی چهره تازهای به همهچیز نداده، موافقی؟» «اوه، بله! فکر میکنم واقعاً موافقم.» کانی داشت سگ اسپانیل قهوهایرنگی را تماشا میکرد که از راه فرعی بیرون آمده و با پوزهای برافراشته به آنها نگاه میکرد و پارسهای نرم و پفآلودی سر میداد. مردی با تفنگ، سریع و بیصدا به دنبال سگ از راه بیرون آمد. رو به آنها بود، انگار میخواست حمله کند؛ اما ناگهان ایستاد، سلام نظامی داد و به طرف سراشیبی برگشت. فقط شکاربان تازه بود، اما کانی را ترسانده بود. چنان ناگهانی و تهدیدآمیز از جایی نامعلوم ظاهر شده بود که گویی تهدیدی یکباره از دل هیچکجا به سوی او هجوم آورده است. مرد لباس مخمل کبریتی سبز تیره و ساقبند به پا داشت؛ به سبک قدیم. چهرهای سرخ، سبیلی سرخ و چشمانی دور و بیاعتنا داشت. با شتاب به سوی پایین تپه میرفت. کلیفورد صدایش زد: «ملرز!» مرد بهآرامی برگشت و با حرکتی سریع و کوچک، مثل یک سرباز، سلام داد. کلیفورد گفت: «میشود صندلی را برگردانی و راه بیندازی؟ اینطوری کار راحتتر میشود.» مرد بیدرنگ تفنگش را روی شانه انداخت و جلو آمد؛ با همان حرکات عجیب، سریع و درعینحال نرم، انگار میکوشید نامرئی بماند. قدی متوسط و اندامی لاغر داشت و ساکت بود. اصلاً به کانی نگاه نکرد؛ فقط چشمش به صندلی بود. کلیفورد گفت: «کانی، این ملرز است، شکاربان تازه ما. هنوز با علیاحضرت صحبت نکردهای، ملرز؟» مرد با لحنی آماده و خنثی گفت: «نه، قربان!» کلاهش را برداشت و موهای پرپشت و تقریباً بورش نمایان شد. مستقیم در چشمان کانی خیره شد؛ با نگاهی کاملاً بیباک و بیطرف، انگار میخواست ببیند او چه جور زنی است. این نگاه کانی را خجالتزده کرد. او نیز با شرمی ملایم سر خم کرد. مرد کلاهش را به دست چپ منتقل کرد و تعظیم کوتاهی کرد، مثل یک جنتلمن؛ اما هیچ حرفی نزد. لحظهای همانطور ایستاد و کلاه در دستش ماند. کانی گفت: «اما مدتی است اینجا هستید، نه؟» مرد آرام پاسخ داد: «هشت ماه، خانم... علیاحضرت!» و خودش را اصلاح کرد. «و اینجا را دوست دارید؟» کانی به چشمهایش نگاه کرد. چشمهای مرد اندکی تنگ شد؛ شاید از روی طعنه، شاید هم از سر گستاخی. گفت: «چرا، بله، متشکرم، علیاحضرت! من همینجا بزرگ شدهام...» بار دیگر تعظیم کوتاهی کرد، برگشت، کلاهش را بر سر گذاشت و با گامهایی بلند رفت تا صندلی را بگیرد. صدایش در کلمات آخر به کشش سنگین و پهن لهجه محلی افتاده بود؛ شاید هم از روی تمسخر، چون پیش از آن هیچ نشانی از لهجه نداشت. تقریباً میشد او را یک جنتلمن دانست. بههرحال، مردی عجیب بود؛ تند و مستقل، تنها، اما مطمئن به خودش. کلیفورد موتور کوچک صندلی را روشن کرد. مرد با دقت صندلی را چرخاند و آن را رو به سربالاییای قرار داد که با انحنایی ملایم به سوی انبوه تیره فندقها میرفت. مرد پرسید: «دیگر کاری نیست، سر کلیفورد؟» «نه، بهتر است همراه ما بیایی، شاید صندلی گیر کند. موتور واقعاً برای بالا رفتن از سربالایی قدرت کافی ندارد.» مرد برای پیدا کردن سگش نگاهی به اطراف انداخت؛ نگاهی متفکرانه. سگ اسپانیل به او نگاه کرد و دمش را بهآرامی تکان داد. لبخندی کوچک، طعنهآمیز یا بازیگوش، اما مهربان، لحظهای در چشمان مرد نشست و بعد محو شد. چهرهاش دوباره بیحالت شد. آنها نسبتاً سریع از سراشیبی پایین رفتند و مرد دستش را روی نرده صندلی گذاشته بود تا آن را ثابت نگه دارد. بیشتر به سربازی آزاد میمانست تا خدمتکاری مطیع. چیزی در وجودش کانی را به یاد تامی دوکس میانداخت. وقتی به بیشه فندق رسیدند، کانی ناگهان جلو دوید و دروازه پارک را باز کرد. درحالیکه در را نگه داشته بود، دو مرد هنگام عبور به او نگاه کردند؛ کلیفورد با نگاهی انتقادی و مرد دیگر با شگفتیِ خونسرد و کنجکاوانه، انگار بیطرفانه میخواست ببیند او چه شکلی است. کانی در چشمهای آبی و بیطرف مرد، رنج و کنارهگیری را دید، اما درعینحال گرمایی هم در آنها بود. چرا اینقدر دور و جدا از دیگران به نظر میرسید؟ کلیفورد پس از عبور از دروازه صندلی را متوقف کرد و مرد با شتاب و ادب جلو آمد تا در را ببندد. کلیفورد با صدای آرام و خونسردی که نارضایتیاش را نشان میداد، پرسید: «چرا دویدی و در را باز کردی؟ ملرز خودش این کار را میکرد.» کانی گفت: «فکر کردم شما مستقیم جلو میروید.» کلیفورد گفت: «و من را میگذاشتی که دنبال شما بدوم؟» «اوه، خب، من گاهی دوست دارم بدوم!» ملرز دوباره صندلی را گرفت. ظاهراً هیچ توجهی نداشت، اما کانی احساس میکرد همهچیز را میبیند و به خاطر میسپارد. وقتی صندلی را از سربالایی نسبتاً تند تپه پارک بالا میبرد، با لبهای نیمهباز، نسبتاً تند نفس میکشید. درواقع کمی نحیف بود؛ به شکلی عجیب سرشار از نیرو و زندگی، اما درعینحال شکننده و فروخفته. غریزه زنانه کانی این را حس میکرد. کانی عقب ماند و گذاشت صندلی جلو برود. هوا رو به تیرگی گذاشته بود. آسمان آبی کوچکی که در حلقههای مه پایین آویزان بود، دوباره پشت پردهای از ابر پنهان شده بود. سرما تند و ناخوشایند شده بود. برف میآمد. همهجا خاکستری بود، خاکستری! جهان فرسوده به نظر میرسید. صندلی در بالای مسیر صورتیرنگ منتظر ماند. کلیفورد به اطراف نگاه کرد تا کانی را پیدا کند. گفت: «خسته که نشدهای؟» کانی گفت: «اوه، نه!» اما خسته شده بود. اشتیاقی عجیب و فرسوده و نوعی نارضایتی در وجودش جوانه زده بود. کلیفورد متوجه نمیشد؛ اینها چیزهایی نبودند که او درک کند. اما آن غریبه میدانست. از نظر کانی، همهچیز در جهان و زندگیاش فرسوده به نظر میرسید و نارضایتیاش از عمر تپهها هم قدیمیتر بود. به خانه رسیدند و از پشت ساختمان، جایی که پلهای وجود نداشت، وارد شدند. کلیفورد با کمک بازوهایش توانست خودش را به صندلی چرخدار کوتاه مخصوص داخل خانه منتقل کند؛ بازوهایش بسیار قوی و چابک بودند. بعد کانی پاهای بیجان او را بلند کرد و روی صندلی دیگر گذاشت. شکاربان در حالت خبردار ایستاده بود و منتظر بود مرخص شود. با دقت همهچیز را زیر نظر داشت و چیزی از چشمش دور نمیماند. وقتی دید کانی پاهای بیحرکت مرد را در آغوش گرفته و روی صندلی دیگر میگذارد، درحالیکه کلیفورد همزمان خودش را میچرخاند، رنگش پرید؛ نوعی ترس در وجودش افتاد. وحشت کرده بود. کلیفورد بیاعتنا گفت: «ممنون از کمکت، ملرز.» و شروع کرد به چرخاندن صندلی در راهرو، به سوی بخش خدمتکاران. صدای خنثی مرد، انگار از دل رؤیایی بیرون میآمد: «کار دیگری نیست، قربان؟» «نه، همین. صبح بهخیر!» «صبح بهخیر، قربان.» کانی که بیرون در ایستاده بود، رو به شکاربان گفت: «صبح بهخیر! لطف کردی که صندلی را از آن تپه بالا آوردی... امیدوارم برایت سنگین نبوده باشد.» چشمان مرد فوراً به چشمهای او دوخته شد، انگار از خواب بیدار شده باشد. حالا متوجه حضور کانی بود. با شتاب گفت: «اوه، نه، سنگین نبود!» سپس صدایش دوباره به لهجه پهن محلی برگشت: «صبحتون بخیر، علیاحضرت!» کانی هنگام ناهار پرسید: «شکاربانت کیست؟» کلیفورد گفت: «ملرز! خودت دیدیش.» «بله، اما از کجا آمده؟» «از هیچجا! پسر تِوِرشال بود... فکر میکنم پسر یک معدنچی باشد.» «خودش هم معدنچی بوده؟» «فکر میکنم آهنگر معدن بوده؛ آهنگری که بالای معدن کار میکرد. اما پیش از جنگ، دو سال اینجا شکاربان بود... بعد به ارتش پیوست. پدرم همیشه نظر خوبی دربارهاش داشت. برای همین وقتی برگشت و برای کار آهنگری به معدن رفت، من دوباره او را بهعنوان شکاربان استخدام کردم. واقعاً از پیدا کردنش خوشحال شدم... این اطراف تقریباً غیرممکن است که یک شکاربان خوب پیدا کنی. برای این کار به کسی نیاز داری که مردم محل را بشناسد.» «و ازدواج نکرده؟» «چرا، کرده بود. اما زنش با... با مردهای مختلفی رفت... و سرانجام با یک معدنچی در استکس گیت فرار کرد. فکر میکنم هنوز هم همانجا زندگی میکند.» «پس این مرد تنهاست؟» «کموبیش! مادرش در روستاست... و فکر میکنم یک بچه هم دارد.» کلیفورد به کانی نگاه کرد؛ چشمان آبی کمرنگ و کمی برجستهاش حالا حالتی مبهم پیدا کرده بودند. در ظاهر هوشیار و حاضر به نظر میرسید، اما پسزمینه ذهنش مثل هوای میدلندز، مهآلود و دودگرفته بود. انگار مه داشت به جلو میخزید. وقتی به شیوه خاص خودش به کانی خیره میشد و اطلاعات دقیق و مخصوص خودش را به او میداد، کانی احساس میکرد تمام پسزمینه ذهنش از مه و خلأ پر شده است؛ از هیچچیز. این حالت او را میترساند. کلیفورد چنان بیشخصیت به نظر میرسید که گویی تا مرز حماقت پیش رفته است. کانی بهتدریج یکی از قوانین بزرگ روح انسان را درمییافت: وقتی روح عاطفی ضربهای سخت و زخمیکننده دریافت میکند، ضربهای که بدن را نمیکشد، به نظر میرسد روح همزمان با بهبود جسم، بهبود مییابد. اما این فقط ظاهر ماجراست. درواقع، آنچه رخ میدهد صرفاً بازگشت سازوکار عادتهای پیشین است. زخمی که بر روح وارد شده، آهستهآهسته خود را نشان میدهد؛ درست مثل کبودیای که درد وحشتناکش بهتدریج عمیقتر میشود تا سرانجام تمام روان را فرا بگیرد. و درست زمانی که فکر میکنیم بهبود یافتهایم و همهچیز را فراموش کردهایم، باید با بدترین پیامدهای آن ضربه روبهرو شویم. کلیفورد نیز همینطور بود. زمانی که حالش «خوب» شده بود، به راگبی بازگشته و داستانهایش را مینوشت و با وجود همهچیز، به زندگی اطمینان پیدا کرده بود، به نظر میرسید همهچیز را فراموش کرده و دوباره آرامش خود را بازیافته است. اما حالا، با گذشت سالها، کانی احساس میکرد کبودیِ ترس و وحشت درون او سر برمیآورد و گسترش مییابد. مدتی آنقدر عمیق بود که انگار بیحس و حتی ناموجود شده بود. حالا کمکم خودش را به شکل ترسی فراگیر و چیزی شبیه فلج نشان میداد. ذهن کلیفورد هنوز هوشیار بود، اما این فلج، این کبودیِ ناشی از ضربهای بیش از اندازه شدید، بهتدریج در وجود عاطفیاش گسترش مییافت. و هرچه این حالت در کلیفورد گسترش پیدا میکرد، کانی هم احساس میکرد درون خودش گسترش مییابد. وحشتی درونی، خلأ و بیتفاوتی نسبت به همهچیز، کمکم روح او را فرا میگرفت. وقتی کلیفورد برانگیخته میشد، هنوز میتوانست درخشان و پرشور حرف بزند و گویی آینده را در اختیار بگیرد؛ درست مثل وقتی که در جنگل درباره بچهدار شدن کانی و دادن وارثی به راگبی صحبت کرده بود. اما روز بعد، همه آن حرفهای درخشان مثل برگهای مرده به نظر میرسیدند؛ برگهایی که مچاله میشدند، پودر میشدند و درواقع هیچ معنایی نداشتند؛ با هر وزش بادی به هوا میرفتند. آنها برگهای سبز و زنده یک زندگی پربار نبودند؛ برگهایی جوان و سرشار از نیرو که به درخت تعلق دارند. آنها انبوه برگهای فروافتاده زندگیای بودند که دیگر ثمری نداشت. کانی در همهجا همین احساس را داشت. معدنچیهای تِوِرشال دوباره از اعتصاب حرف میزدند و به نظر کانی، آنجا هم ماجرا نشانهای از نیرو و انرژی نبود؛ بلکه کبودیِ جنگی بود که مدتی زیر سطح پنهان مانده و حالا آرامآرام بالا میآمد و درد عظیم ناآرامی و رخوتِ نارضایتی را پدید میآورد. این کبودی عمیق بود، بسیار عمیق... کبودیِ جنگی دروغین و غیرانسانی. سالهای بسیاری طول میکشید تا خون زنده نسلها بتواند لخته سیاه و عظیم خونِ آسیبدیده را که در اعماق روح و بدنشان جا خوش کرده بود، حل کند. و برای این کار، امیدی تازه لازم بود. کانی بیچاره! هرچه سالها میگذشت، آنچه زندگیاش را آزار میداد، ترس از پوچی بود. زندگی ذهنی کلیفورد و زندگی خودش، کمکم به نظرشان پوچ و تهی میرسید. ازدواجشان، زندگی یکپارچهای که بر عادت صمیمیت بنا شده بود و کلیفورد از آن حرف میزد، روزهایی داشت که در آنها همهچیز کاملاً خالی و بیمعنا میشد. همهاش حرف بود، فقط یک مشت کلمه. تنها واقعیت، پوچی بود و روی آن، ریاکاریِ کلمات. موفقیت کلیفورد هم بود؛ همان الهه بدکاره! حقیقت داشت که او تقریباً مشهور شده بود و کتابهایش برایش هزار پوند درآمد داشتند. عکسش همهجا دیده میشد. در یکی از گالریها مجسمه نیمتنهای از او بود و در دو گالری دیگر، پرترهاش را به نمایش گذاشته بودند. به نظر میرسید صدای مدرنترینِ مدرنهاست. با غریزهای عجیب و لنگان برای تبلیغات، طی چهار یا پنج سال به یکی از شناختهشدهترین «روشنفکران» جوان تبدیل شده بود. کانی چندان نمیفهمید اینهمه روشنفکری از کجا میآید. کلیفورد در تحلیل اندکی طنزآمیز آدمها و انگیزههایشان واقعاً باهوش بود؛ تحلیلی که در پایان همهچیز را تکهتکه میکرد. اما کارش شبیه تولهسگهایی بود که کوسنهای مبل را پارهپاره میکنند؛ با این تفاوت که نه جوانانه و بازیگوشانه، بلکه به شکلی عجیب کهنه و با خودپسندیِ سرسختانه همراه بود. عجیب بود و درعینحال هیچ بود. این احساسی بود که در اعماق روح کانی پژواک مییافت و بازمیگشت: همهچیز نمایشی پرزرقوبرق از پوچی بود؛ نمایشی شگفتانگیز از هیچچیز. و بااینحال، باز هم نمایش بود. نمایش! نمایش! نمایش! مایکلِس کلیفورد را بهعنوان شخصیت محوری نمایشنامهای انتخاب کرده بود؛ طرح داستان را از پیش ریخته و پرده اول را نوشته بود. چون مایکلِس حتی از کلیفورد هم در بهنمایشگذاشتن پوچی تواناتر بود. این آخرین ذره شور و اشتیاقی بود که در این مردان باقی مانده بود: شورِ نمایش دادن. از نظر جنسی بیشور و حتی مرده بودند. حالا دیگر مایکلِس دنبال پول هم نبود. کلیفورد هم هیچوقت در درجه اول به دنبال پول نبود، هرچند هرجا میتوانست آن را به دست میآورد؛ چون پول، مُهر و نشان موفقیت بود. و آنچه آنها میخواستند، موفقیت بود. هر دویشان میخواستند نمایش واقعی و بزرگی برپا کنند... نمایشی از خودشان، آنگونه که یک مرد میخواهد خودش را به توده عظیم مردم عرضه کند و برای مدتی آنها را مجذوب خود سازد. این تنفروشی به پای الهه بدکاره عجیب بود. برای کانی، که واقعاً بیرون از این بازی ایستاده بود و دیگر از هیجان آن بیحس شده بود، همهچیز دوباره پوچی بود. حتی تنفروشی به پای الهه بدکاره هم هیچ معنایی نداشت، هرچند مردان بارها و بارها خود را به او میفروختند. حتی آن هم پوچ بود. مایکلِس درباره نمایشنامه به کلیفورد نامه نوشت. البته کانی مدتها بود که از آن خبر داشت. کلیفورد دوباره به هیجان آمده بود. قرار بود بار دیگر او را به نمایش بگذارند؛ این بار کسی میخواست او را به شکلی سودمند و درخشان عرضه کند. او مایکلِس را همراه با پرده اول نمایشنامه به راگبی دعوت کرد. مایکلِس آمد؛ در تابستان، با کتوشلواری به رنگ روشن و دستکشهای سفید جیر، و ارکیدههایی بنفش و بسیار زیبا برای کانی. پرده اول نمایشنامه موفقیت بزرگی بود. حتی کانی هم هیجانزده شد... تا همان اندک مغزی که برایش باقی مانده بود. مایکلِس هم که از قدرت هیجانزده کردن دیگران به وجد آمده بود، واقعاً تماشایی بود... و از نظر کانی، کاملاً زیبا. کانی در او آن سکون کهنِ نژادی را میدید که دیگر هیچچیز نمیتواند سرخوردهاش کند؛ نوعی ناپاکیِ افراطی که به پاکی بدل شده است. در آن سوی تنفروشیِ کامل به پای الهه بدکاره، او پاک به نظر میرسید؛ پاک، مثل نقاب عاجی آفریقایی که ناپاکی را در انحناها و سطوح عاجیاش به پاکی بدل میکند. آن لحظه شور و هیجان ناب، وقتی مایکلِس هر دو چترلی را با خود برده بود، یکی از لحظههای اوج زندگیاش بود. موفق شده بود؛ آنها را با خود همراه کرده بود. حتی کلیفورد هم برای مدتی عاشق او شده بود... اگر بتوان چنین تعبیری به کار برد. اما صبح روز بعد، مایک بیش از همیشه بیقرار بود؛ ناآرام و از درون خوردهشده، دستهایش بیقرار در جیب شلوارش میجنبیدند. کانی شب به دیدنش نرفته بود... و او هم نمیدانست کجا پیدایش کند. عشوهگری!... درست در لحظه پیروزیاش. صبح به اتاق نشیمن کانی رفت. میدانست که او خواهد آمد. بیقراریاش آشکار بود. درباره نمایشنامهاش از او پرسید... آیا فکر میکرد خوب است؟ باید تحسین میشنید؛ این تحسین آخرین لرزش باریکِ شور و اشتیاقی بود که از هر اوج جنسی هم فراتر میرفت. کانی با شور و شوق فراوان از نمایشنامه تعریف کرد. بااینحال، در اعماق روحش میدانست که همهاش پوچ است. سرانجام ناگهان گفت: «ببین! چرا من و تو تکلیفمان را یکسره نمیکنیم؟ چرا با هم ازدواج نکنیم؟» کانی با تعجب گفت: «اما من ازدواج کردهام.» «اوه، آن که چیزی نیست!... او بهراحتی از تو طلاق میگیرد. چرا من و تو با هم ازدواج نکنیم؟ من میخواهم ازدواج کنم. میدانم که برایم بهترین کار همین است... ازدواج کنم و زندگی منظمی داشته باشم. زندگیام واقعاً جهنمی است؛ دارم خودم را تکهتکه میکنم. ببین، من و تو برای هم ساخته شدهایم... مثل دستکش و دست. چرا ازدواج نکنیم؟ دلیلی میبینی که نباید این کار را بکنیم؟» کانی با شگفتی نگاهش کرد، اما درعینحال هیچ احساسی نداشت. این مردها، همهشان مثل هم بودند؛ همهچیز را از قلم میانداختند. ناگهان از بالای سرشان به پرواز درمیآمدند، انگار ترقهای باشند که فقط چوب باریکی از آن باقی مانده، و انتظار داشتند تو هم همراه آن چوب باریک تا آسمان بالا بروی. گفت: «اما من از قبل ازدواج کردهام. میدانی که نمیتوانم کلیفورد را ترک کنم.» مایکلِس فریاد زد: «چرا نه؟ چرا نتوانی؟ بعد از شش ماه، بهسختی متوجه میشود که رفتهای. او اصلاً نمیداند کسی جز خودش هم وجود دارد. این مرد، تا جایی که من میبینم، هیچ نیازی به تو ندارد؛ کاملاً در خودش غرق شده است.» کانی احساس کرد در این حرف حقیقتی وجود دارد. اما درعینحال حس میکرد مایک هم چندان در حال نشان دادن ازخودگذشتگی نیست. پرسید: «مگر همه مردها در خودشان غرق نیستند؟» مایکلِس گفت: «اوه، کموبیش، قبول دارم. مرد برای اینکه بتواند از پس زندگی بربیاید، باید تا حدی در خودش غرق باشد. اما مسئله این نیست. مسئله این است که مرد چه جور زندگیای میتواند به یک زن بدهد؟ میتواند حسابی خوشبختش کند یا نه؟ اگر نمیتواند، حق ندارد آن زن را برای خودش نگه دارد...» مکث کرد و با چشمهای درشت فندقیرنگش، تقریباً مسحورکننده، به او خیره شد. سپس افزود: «اما من معتقدم میتوانم هر زنی را به نهایت خوشبختی برسانم. فکر میکنم میتوانم این را تضمین کنم.» کانی همچنان با نوعی شگفتی به او نگاه میکرد؛ شگفتیای که به هیجان شباهت داشت، اما در زیر آن هیچ احساسی نبود. پرسید: «چه جور خوشبختیای؟» مایکلِس گفت: «هر جور خوشیای که بخواهی، لعنتی، هر جور! لباس، جواهرات تا حدی، هر کلوپ شبانهای که بخواهی، آشنایی با هر کسی که دلت بخواهد، زندگی در اوج... سفر کردن و هر جا که بروی کسی بودن... لعنتی، هر جور خوشیای!» این حرفها را با درخششی از پیروزی بر زبان میآورد. کانی چنان به او نگاه میکرد که انگار نور خیرهکنندهای چشمش را زده باشد، اما درواقع هیچ احساسی نداشت. حتی سطحیترین لایه ذهنش هم با چشماندازهای درخشانی که او عرضه میکرد، تحریک نمیشد. حتی بیرونیترین بخش وجودش هم واکنشی نشان نمیداد؛ همان بخشی که در هر زمان دیگری به وجد میآمد. هیچ احساسی در او برنمیانگیخت؛ نمیتوانست به هیجان بیفتد. فقط نشسته بود و خیره نگاه میکرد، گویی مبهوت شده باشد، اما هیچ احساسی نداشت. تنها در جایی از وجودش بوی فوقالعاده ناخوشایند الهه بدکاره را حس میکرد. مایکلِس روی صندلیاش مثل کسی که روی خار نشسته باشد، جلو خم شده بود و تقریباً با حالتی عصبی و هیستریک به کانی زل میزد. چه کسی میتوانست بگوید بیشتر از سر خودخواهی و غرور نگران بود که کانی بله بگوید، یا از ترس اینکه مبادا واقعاً بله بگوید، وحشت کرده بود؟ کانی گفت: «باید دربارهاش فکر کنم. نمیتوانم همین حالا جواب بدهم. شاید از نظر تو کلیفورد اهمیتی نداشته باشد، اما برای من دارد. وقتی فکر میکنی چقدر ناتوان است...» مایکلِس فریاد زد: «اوه، لعنت به این حرفها! اگر قرار باشد کسی از ناتوانیهایش برای خودش امتیاز بگیرد، من هم میتوانم از تنهایی خودم حرف بزنم؛ از اینکه همیشه تنها بودهام و تمام آن نالههای آبکی و بیمعنا! لعنتی، اگر کسی جز ناتوانیهایش چیزی برای عرضه نداشته باشد...» روی برگرداند و دستهایش را با خشم در جیبهای شلوارش فرو برد و بیرون آورد. آن شب به کانی گفت: «امشب به اتاقم میآیی، نه؟ اصلاً نمیدانم اتاقت کجاست.» کانی گفت: «باشد!» آن شب مایکلِس عاشق پرشورتری بود؛ با آن برهنگی عجیب و نحیفِ پسربچهوارش. کانی نمیتوانست پیش از آنکه او واقعاً به اوج برسد، به اوج خودش برسد. او با برهنگی و نرمیِ پسربچهوارش، نوعی اشتیاق و شهوت در کانی برمیانگیخت. کانی ناچار بود پس از آنکه مایکلِس کارش تمام شد، در آشوب وحشیانه و موجهای پیاپیِ تنش به راه خود ادامه دهد؛ درحالیکه او با تمام اراده و ازخودگذشتگیاش، قهرمانانه خود را سرپا نگه میداشت و در وجود او باقی میماند، تا سرانجام کانی با نالههای عجیب و کوتاهی به اوج خودش رسید. سرانجام وقتی مایکلِس از او جدا شد، با صدایی تلخ و تقریباً تمسخرآمیز گفت: «تو نمیتوانستی همزمان با یک مرد به اوج برسی، نه؟ باید خودت کارت را تمام میکردی! باید خودت نمایش را اداره میکردی!» این جمله در همان لحظه یکی از بزرگترین شوکهای زندگی کانی بود. چون آن تسلیم منفعلانهای که مایکلِس از خود نشان میداد، آشکارا تنها شیوه واقعی او برای رابطه با دیگری بود. کانی گفت: «منظورت چیست؟» «خودت میدانی منظورم چیست. تو ساعتها بعد از اینکه من به اوج میرسم، ادامه میدهی... و من باید با تمام دندانهایم خودم را نگه دارم تا تو با تلاش خودت به اوج برسی.» کانی از این خشونت غیرمنتظره مبهوت شده بود؛ درست در لحظهای که از نوعی لذت وصفناپذیر سرشار بود و احساسی شبیه عشق به او داشت. چون بالاخره، مثل بسیاری از مردان مدرن، مایکلِس تقریباً پیش از آنکه شروع کند، کارش تمام میشد. و همین زن را وادار میکرد که فعال باشد. کانی گفت: «اما تو میخواهی ادامه بدهم تا من هم به رضایت خودم برسم؟» مایکلِس با تلخی خندید. گفت: «میخواهم! چه خوب! من باید با دندانهای بههمفشرده خودم را نگه دارم، درحالیکه تو داری برای خودت تلاش میکنی!» کانی اصرار کرد: «اما مگر خودت نمیخواهی؟» مایکلِس از پاسخ طفره رفت. گفت: «همه زنها همینطورند. یا اصلاً به اوج نمیرسند، انگار آنجا مردهاند... یا صبر میکنند تا مرد کارش را تمام کند و بعد شروع میکنند به اینکه خودشان را به اوج برسانند؛ و مرد هم باید خودش را نگه دارد. من هنوز زنی ندیدهام که درست همزمان با من به اوج برسد.» کانی فقط نیمی از این اطلاعات تازه و مردانه را میشنید. چیزی که او را مبهوت کرده بود، احساس خصمانه مایکلِس نسبت به خودش بود... آن خشونتِ درکناپذیر. خودش را چنان بیگناه احساس میکرد. دوباره گفت: «اما تو میخواهی من هم به رضایت خودم برسم، نه؟» مایکلِس گفت: «اوه، باشد! من که کاملاً موافقم. اما لعنتی، اینکه آدم خودش را نگه دارد و منتظر بماند تا زنی به اوج برسد، چندان سرگرمیِ دلچسبی برای یک مرد نیست...» این حرف ضربهای سرنوشتساز در زندگی کانی بود. چیزی را درون او کشت. او پیش از آنکه مایکلِس رابطه را آغاز کند، چندان مشتاقش نبود؛ حتی وقتی او شروع کرد، کانی واقعاً خواهانش نبود. انگار هیچوقت بهطور مثبت و روشن او را نمیخواست. اما وقتی او بیدارش کرده بود، رسیدن به اوج در کنار او طبیعی به نظر میرسید. تقریباً به خاطر همین کار دوستش داشت... آن شب تقریباً عاشقش شده بود و میخواست با او ازدواج کند. شاید مایکلِس بهطور غریزی این را میدانست و به همین دلیل ناچار شد تمام ماجرا را با ضربهای خردکننده فرو بریزد؛ مثل خانهای از ورقهای بازی. تمام احساس جنسی کانی نسبت به او، و حتی نسبت به هر مرد دیگری، آن شب فروپاشید. زندگی کانی چنان کامل از زندگی او جدا شد که انگار مایکلِس هرگز وجود نداشته است. کانی روزهای بعد را با ملال و بیحوصلگی گذراند. حالا دیگر چیزی جز این چرخه تهی و بیپایان باقی نمانده بود؛ همان چیزی که کلیفورد آن را زندگی یکپارچه مینامید: زندگی طولانی دو نفر در کنار هم، دو نفری که عادت کردهاند در یک خانه با هم زندگی کنند. پوچی! به نظر میرسید پذیرفتن پوچی عظیم زندگی، تنها هدف زنده بودن است. همه آن کارهای کوچکِ پرمشغله و بهظاهر مهمی که حاصل جمع بزرگ هیچچیز را تشکیل میدهند! برچسبها: دی, ایچ, لارنس, عاشق لیدی چترلی [ جمعه دهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 13:54 ] [ عباس مهیاد ]
|
||