|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
مصاحبه با ژان پل سارترنوامبر ۱۹۷۰ خبرنگار: برای ما که نگرانیم ایالات متحده قصد دارد بر جهان مسلط شود؛ برای ما که میدانیم آمریکا در برابر روسیه سیاست حملهٔ هستهای نخست را در پیش گرفته، درحالیکه روسیه چنین سیاستی نداشته است؛ خلاصه، برای ما که نگرانیم ایالات متحده هم ارادهٔ به راه انداختن جنگ جهانی سوم را دارد و هم کاملاً از عهدهٔ آن برمیآید، جنگی که سیارهٔ زمین را نابود خواهد کرد، این واقعیت که دوگل هم نگرانیهای مشابهی داشت و ناتو را از فرانسه بیرون کرد، اهمیت زیادی داشت. سارتر: او این کار را فقط بهعنوان یک حرکت نمادین انجام داد؛ حرکتی بیمعنا و صرفاً تبلیغاتی. خبرنگار: وقتی سردبیر نیوزویک بودم، یک روز با ژنرال [پیر-ماری] گالوا، مسئول اصلی دفاع هستهای دوگل، که به آن «نیروی ضربت» (La Force de Frappe) میگفتند، ناهار میخوردیم. از او به زبان فرانسه پرسیدم موشکهایش به کدام طرف نشانه رفتهاند. اول از من پرسید آیا کس دیگری سر میز سؤال مرا میفهمد یا نه. گفتم نه. البته دروغ گفتم، چون کرمیت لنسنر، سردبیر اجرایی مجله، بهخوبی فرانسه حرف میزد و درواقع، مخفیانه برای نوول ابسرواتور، هفتهنامهٔ خبری چپگرا، گزارش مینوشت. گالوا با هر دو دستش حرکتی کرد و نشان داد که موشکها به هر دو طرف نشانه رفتهاند؛ یعنی هم بهسوی روسیه و هم بهسوی ایالات متحده. سارتر: ببین، نمیخواهم متهمت کنم که سادهلوحی، اما مطمئن باش گالوا میدانست نیوزویک آن موقع گرایش لیبرالچپ داشت و میخواست تحت تأثیرت قرار بدهد. سیاست دوگل همیشه این بود که خودش را ملیگرا و مستقل نشان بدهد. اما اینها همه چرند بود، تبلیغات محض، برای اینکه حزب ارتجاعیاش در انتخابات پیروز شود. فرانسه در دوران دوگل سرمایهگذاریهای آمریکایی عظیمی جذب کرد؛ آنقدر زیاد که اقتصادش به آنها وابسته بود. بیخیال حرفها شو، به واقعیتها نگاه کن. میدانی، همانطور که میگوییم، چیزی که اهمیت دارد کاری است که انجام میدهیم. خبرنگار: خب، [ژان] ریپر یک بار به من گفت که دوگل به او دستور داده بود طرحی برای ملیکردن کامل صنعت برق تهیه کند؛ صنعتی که در فرانسه در انحصار یک شرکت آمریکایی بود. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی ریپر از دوگل پرسید چرا این کار را نکرده، آن پیرمرد جواب داده بود: چون چپها خواهانش نیستند. گفته بود: «من آماده بودم، اما چپها این موضوع را به مسئلهای جدی تبدیل نمیکردند.» سارتر: این حرف درست است. چپ ما افتضاح است. همیشه هم همینطور بوده. فقط به گذشته فکر کن؛ به اینکه سوسیالیستها و کمونیستها چطور از جنگ الجزایر حمایت کردند، حتی وقتی حزب کمونیست الجزایر خواهان استقلال الجزایر بود و رهبرانش زیر شکنجهٔ اوباش [ژنرال ژاک] ماسو بودند. اما چپ را مقصر ندان، آنطور که دوگل و، گمان میکنم، ریپر میدانند. دوگل بههیچوجه صنعت برق را ملی نمیکرد. فشار آمریکا بیش از حد شدید بود. خبرنگار: بااینحال، یادت هست وقتی [نخستوزیر بریتانیا، هارولد] مکمیلان، در فوریهٔ ۱۹۶۳، در راه دیدار با کندی در باربادوس، در پاریس توقف کرد و از دوگل پرسید: «چهکار میتوانم بکنم تا جلوی ایالات متحده را بگیرم که با انگلستان مثل یک مهرهٔ مطیع رفتار نکند؟» دوگل جواب داد: «دیگر دیر شده. انگلستان به ناو هواپیمابری برای کالاهای آمریکایی تبدیل شده است.» سارتر: فقط حرف بود، بیاهمیت. سیاستمدارها هم مثل بقیهٔ آدمها هستند؛ چیزی که اهمیت دارد کاری است که انجام میدهند. خبرنگار: تو فکر نمیکنی مهم بود که دوگل پایگاههای آمریکا را در فرانسه بست، جلوی این را گرفت که ایالات متحده کنترل ناتو در اروپا را در دست داشته باشد و گفت: «هیچ ملتی آزاد نیست، اگر پایگاه نظامی ملت دیگری در خاکش داشته باشد!»؟ سارتر: مزخرفه! دوگل یک سلطنتطلب قرن نوزدهمی بود که خیال میکرد خودش پادشاه است. چطور میتوانستی آن چرندیات «عظمت فرانسه» را که مدام به زبان میآورد، تحمل کنی؟ واقعاً غافلگیرم کردی، گراسی! تو هم گول آن مزخرفات را خوردی؟ خبرنگار: تو فکر نمیکنی او خطر آمریکا را درک میکرد؟ اینکه آمریکا میخواست بر تمام جهان مسلط شود؟ سارتر: لعنتی! شاید. که چی؟! او قطعاً درک نمیکرد که آمریکا میخواهد از طریق تجارت بر جهان مسلط شود، اینکه تمام ماجرا بر سر پول است. تو مجبور نبودی هر روز آن مرد متکبر و خودپسند را تحمل کنی، چون آن موقع در لندن زندگی میکردی. خبرنگار: اما باز هم مرتب به پاریس میآمدی، چون ما هفتهای یک بار با هم ناهار میخوردیم. پاریس واقعاً شهر توست، نه؟ سارتر: قطعاً. درست مثل تو. تو هم همینجا به دنیا آمدی، مگر نه؟ خبرنگار: بله، اما وقتی هجدهماهه بودم، بعد از مرگ پدرم، از اینجا رفتم. من و مادرم رفتیم پیش پدربزرگ و مادربزرگم در مِیولون؛ جایی که پدربزرگم آلمانی تدریس میکرد. بعد دوباره برگشتیم پاریس، به خیابان لو گوف، همانطور که در کتاب کلمات توضیح دادهام. مادرم وقتی یازدهساله بودم دوباره ازدواج کرد. یادم هست یک روز با شوهر جدیدش به مدرسه آمد تا او را به من معرفی کند و گفت: «این مرد، مردی با ویژگیهای برجستهای است.» نمیفهمیدم منظورش چیست و از من چه انتظاری دارد. روز بعد، مرد رفت. مادرم مرا روی زانوهایش نشاند و پرسید آیا با این موضوع مشکلی دارم که هر سهتایی با هم زندگی کنیم و خانهای برای خودمان داشته باشیم. گفتم نه، اما واقعاً منظورم این نبود. درواقع، همان لحظه احساس کردم به من خیانت شده است. او را در شربورگ ملاقات کرده بود؛ همانجایی که پدرم، که افسر نیروی دریایی بود، خدمت میکرد. شوهر جدیدش مهندس نیروی دریایی بود. تا جایی که فهمیدهام، از همان موقع شیفتهٔ مادرم شده بود و وقتی شنید او بیوه است و یک بچهٔ دهساله دارد، پیدایش شد. مادرم آشکارا عاشقش نبود، اما فشار زیادی احساس میکرد که از والدینش مستقل شود. شارل به سن بازنشستگی رسیده بود، اما از نظر مالی نمیتوانست خرج همهٔ ما را تأمین کند. درحالیکه این آقای مانسی [ژوزف مانسی، ناپدری سارتر] حالا وضع مالی خوبی داشت. اما زندگی من بهشدت تغییر کرد و از مادرم دلخور و خشمگین شدم، نه از او. از مانسی خوشم نمیآمد؛ مردی درشتهیکل بود، خیلی درشت، با سبیل سیاه و بینی بزرگ. سعی میکرد ریاضیام را خوب کند، درسی که از آن متنفر بودم. یک بار چون جواب تندی به او داده بودم و مادرم صدایم را شنیده بود، با عجله از آشپزخانه بیرون آمد و به من سیلی زد. مانسی نمیفهمید چرا این کار را کرد. و من هیچوقت آن اتفاق را فراموش نکردم. سارتر: به نظر میرسد حتی امروز هم خاطرهات رنگوبوی حسادت دارد... خبرنگار: باید درک کنی. مادرم ده سال تمام فقط مال من بود. آپارتمان پدربزرگ و مادربزرگم بزرگ نبود، برای همین در یک اتاق میخوابیدیم. هیچوقت او را برهنه ندیده بودم؛ همیشه مراقب بود. اما موهای زیر بغلش را میدیدم و همین، همراه با نقاشیهایی که دیده بودم، باعث شد برای همکلاسیهایم دربارهٔ موهای شرمگاهی حرف بزنم، البته نه با همین اسم و اصطلاح. مرا به باغ لوکزامبورگ میبرد، با خودش برای خرید میبرد، به سینما میبرد. میدانی، تمام زندگیاش به من اختصاص داشت. بعد همهٔ اینها تمام شد. مانسی با من خوب بود و من هم او را مقصر نمیدانستم، اما مادرم به من خیانت کرده بود؛ یا دستکم به آن پیمان نانوشتهای که بین خودمان داشتیم، خیانت کرده بود. و من عوض شدم. تبدیل شدم به چیزی که مسئولان مدرسه به آن میگویند «دردسرساز». وقتی مانسی را به لاروشل منتقل کردند، مادرم هم با او رفت و من در پاریس ماندم تا آن نیمسال تحصیلی را تمام کنم. او... خبرنگار: [در این لحظه پرستاری وارد شد و صحبت ما را قطع کرد. سارتر با اینکه فقط شصتوپنج سال داشت، از عوارض مصرف آمفتامینهایی رنج میبرد که در تمام دوران بزرگسالیاش مصرف کرده بود و لازم بود ماهی یک بار آمپولهای مخصوصی دریافت کند. بعد از رفتن پرستار، صحبتش را ادامه داد.] سارتر: مادرم واقعاً یک خردهبورژوای تمامعیار است. کتاب محاکمهٔ گایسمار را با مقدمهای که خودم برایش نوشته بودم، به او دادم تا بخواند. به او گفتم کتابی است دربارهٔ شورش دانشجویی مه ۱۹۶۸، اما حسابی شوکه شد. خبرنگار: این آمپولها برای چیست؟ سارتر: در طول تعطیلات دچار سرگیجه میشدم و پزشکها به این نتیجه رسیدند که رگهایم تا حدودی سفت شدهاند. برای همین این آمپولها را میزنند تا رگها گشاد شوند. خبرنگار: نتیجهٔ مصرف سرعت؟ سارتر: فکر میکنم. اما حتی اگر فردا مرا بکشد، ارزشش را داشت. منظورم این است که در چهل سال گذشته، هیچوقت بیشتر از چهار ساعت در روز نخوابیدهام. اگر این ساعتها را جمع بزنی، یعنی من از نظر مدت بیداری، دستکم به اندازهٔ یک آدم نودساله زندگی کردهام. بههرحال، همانطور که میگفتم، مانسی مدیر یک کارخانهٔ کشتیسازی بود و بعد رئیس عملیات آن مجموعه در لاروشل شد. در آن شهر با استقبال بدی روبهرو شدم. جای سختی بود؛ شهری بهشدت پروتستان و بسته. مرا غریبه میدیدند و چون پاریسی بودم، فکر میکردند لات و بیسروپا هستم. سعی کردم خودم را با محیط وفق بدهم، اما موفق نشدم. تلاش کردم با داد زدن، آن هم بلندتر و بیشتر از همکلاسیهایم، پذیرفته شوم. نتیجه این شد که معلم از کلاس بیرونم میکرد و مادرم به گریه میافتاد. میدانی بدترین اتفاق چه بود؟ وقتی سعی کردم به گروهی ملحق شوم که همیشه دوروبر بندر پرسه میزدند. رفتم سراغ گروهی متشکل از چهار پسر و یک دختر که فوقالعاده زیبا بود. همکلاسیام نبود، اما بارها او را با بعضی از بچههای کلاس دیده بودم و حسابی جذبش شده بودم. برای همین چیزی گفتم تا سر صحبت را باز کنم. سکوت مطلق. همه زل زده بودند به من. بعد دختره رو کرد به بقیه و پرسید: «این یارو که یه چشم داره و به اون یکی میگه گه، دیگه کیه؟» وقتی برگشتم و راه افتادم، صدای خندهٔ دیوانهوارشان را پشت سرم شنیدم. خبرنگار: همان موقع تصمیم گرفتی که باید زنها را با نبوغ فکریات اغوا کنی، نه با قیافهات؟ سارتر: هاها! شاید. اما واکنشم این بود که دزد شدم. از مادرم پول میدزدیدم تا شیرینی بخرم و با رشوه دادن به همکلاسیهایم، آنها را وادار کنم مرا بپذیرند. در دعواهای محلی هم حسابی شرکت میکردم. خبرنگار: دعواهای مدرسهای؟ سارتر: مدرسهٔ من، که یک مدرسهٔ دولتی بود، با بچههای مدرسههای دیگر درگیر میشد. برای اینکه جزئی از گروه جنگجوها باشم، باید حسابی میجنگیدم. اما تاکتیک اصلیام همان رشوه دادن بود. و بعد آن دزدی فاجعهبار پنجاه فرانکی اتفاق افتاد؛ آن زمان پول زیادی بود. فاجعهبار بود، چون گیر افتادم. مطمئن بودم شارل که همان حوالی به دیدنم آمده بود، درکم میکند. اما این هم دومین خیانت بود. حالا دو دشمن داشتم: مادرم و پدربزرگم؛ تنها دو نفری که در کودکی دوستشان داشتم. خبرنگار: اما رابطهات را با آنها قطع نکردی؟ سارتر: نه، اصلاً. وانمود کردم هیچ اتفاقی نیفتاده و مادرم هم همین کار را کرد. برای اینکه بتوانم انزجار و نفرتی را که از لاروشل داشتم تحمل کنم، به کمی آرامش و زندگی عادی در خانه نیاز داشتم. خبرنگار: و همچنان زیاد میخواندی و مینوشتی، درست است؟ سارتر: بیشتر وقتها کتابهای محبوب قدیمیام را میخواندم یا دوباره میخواندم؛ آثار پونسون دو ترای و میشل زواکو... خبرنگار: همان قهرمانهای بزرگ ماجراجو، قهرمانهای تنها در برابر تمام دنیا، هان؟ سارتر: آره، اما همهٔ بچهها از این جور چیزها خوششان میآید. داری سعی میکنی القا کنی که گرایشهای آنارشیستی من ریشه در آن کتابها داشت. فکر نمیکنم اینطور باشد. خبرنگار: خب، فقط کتابها نبودند، زندگی اجتماعیات هم بود. در خیابان و مدرسه غریبه بودی، مگر اینکه با دشمن بجنگی؛ آن هم دشمنی که اتفاقاً دشمن طبقاتیات بود، چون تو با بچهپولدارها بودی و با فقرا میجنگیدی. سارتر: فکر میکنم داری زیادهروی میکنی. اول از همه، کتابهای سنتی هم میخواندم؛ البته قبول دارم که آثار متوسطی بودند، مثل آثار پیر لوتی، اما بههرحال از آنها بهعنوان «ادبیات» یاد میشد، البته در گیومه و... خبرنگار: اما زواکو را دوست داشتی؛ نویسندهای که آشکارا آنارشیست بود و همیشه در برابر همه میایستاد... سارتر: نمیدانستم. فقط ماجراهایش را دوست داشتم. خبرنگار: و همان ماجراها را در «رمان»هایی که مدام مینوشتی ادامه دادی، درست است؟ سارتر: درست است. تمام رمانهایم دربارهٔ شمشیرزنان و ماجراجویان قهرمان بود؛ همان داستانهای شنل و شمشیر. اسم قهرمانم گوتز بود. او را بر اساس داستانی تاریخی خلق کرده بودم که وقتی اوریون گرفته بودم خوانده بودم؛ داستان گوتز فون برلیشینگن، یک جنگجوی مردمی در جنگهای صلیبی که او را درون یک ساعت بزرگ زندانی کرده بودند، طوری که سرش از صفحهٔ ساعت بیرون مانده بود. عقربههای ساعت شمشیرهایی بودند که قرار بود سرش را قطع کنند، اما او فرار کرد. او همیشه فرار میکرد، تنها و یکتنه، تا مبارزهٔ عادلانهاش را به نفع فقرا ادامه دهد. خبرنگار: به نظر میرسد هم آگاهی طبقاتی در این داستانها وجود دارد و هم ریشههای نوعی آنارشیسمِ تکنفره در برابر همه... سارتر: اگر تو میگویی. اما یادت باشد، وقتی اینجور داستانها در مطبوعات معمولی منتشر میشدند و رمانهای زواکو هم بهصورت پاورقی چاپ میشدند، باید نتیجه بگیری که همهٔ بچهها آگاهی طبقاتی و گرایشهای آنارشیستی داشتند. خبرنگار: باشد، اینجا تسلیم میشوم. اما میشود این حرف را هم مطرح کرد که بیشتر بچهها واقعاً همینطور بودند و به نظرم هنوز هم هستند؛ بهطور غریزی آگاهی طبقاتی دارند و در خیالشان قهرمانی را تصور میکنند که همهٔ عوضیهای دنیا را سر جایشان بنشاند و اوضاع را درست کند. بهجز بچههای مدرسهٔ خصوصی تو، همان ثروتمندهایی که به فقرا با تحقیر نگاه میکنند، بیشتر بچهها طرف ستمدیدهها هستند. بعد کمکم خودشان را با جامعه وفق میدهند و وارد نظام میشوند. سارتر: راستش فکر میکنم حق با توست. بچهها خودخواه، خودمحور و ازخودراضیاند، اما تا وقتی تبلیغات نظام، که والدینشان هم بخشی از آن هستند، آنها را به همرنگی با جماعت وادار نکرده و به چرخدندههای نظام تبدیل نکرده، طرف فقرا را میگیرند. خبرنگار: و در مورد تو، همین خودمحوری باعث شد در لاروشل دوام بیاوری. سارتر: درواقع، عادت داشتم «رمانهایم» را به همکلاسیهایم نشان بدهم. آنها میخندیدند، بهخصوص به عنوان فرعی کتابهایم که همیشه این بود: «داستان واقعی یک قهرمان». میگفتند: «اما این که واقعی نیست!» و از خنده رودهبر میشدند، بیآنکه حتی یکی از آنها را بخوانند. خبرنگار: اما مادرت میخواندشان. سارتر: بله، و همیشه هم پیشنهادهایی برای تغییرشان میداد؛ معمولاً دربارهٔ انتخاب کلمهها. مثلاً میگفت بهجای «قوی» بنویس «نیرومند» یا چیزی شبیه به این. خبرنگار: ازآنجاکه نوشتن را برای تحت تأثیر قرار دادن شارل شروع کرده بودی و او دیگر در لاروشل کنارت نبود، دیگر لازم نبود به نوشتن ادامه بدهی و مادرت هم مجبور نبود نوشتههایت را بخواند. سارتر: درست است. تا آن زمان، نوشتن برای من به عملی برای نجات خودم تبدیل شده بود. فکر میکنم برای مادرم هم راهی بود تا نشان دهد به من اهمیت میدهد. در هر دو مورد، نوشتن کمک کرد آن بندر نفرتانگیز، لاروشل، را تحمل کنم. خبرنگار: سه سال آنجا ماندی، درست است؟ سارتر: بله، تا پایان کلاس دوازدهم، یعنی تا شانزدهسالگی. بعد به پاریس برگشتم تا با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی کنم و تحصیلاتم را آنجا ادامه بدهم. نیمهٔ دوم دورهٔ پریمیر و فلسفه را در دبیرستان آنری چهارم گذراندم و بعد به دورههای کانی و ایپو-کانی در دبیرستان لویی لو گران رفتم.⁷ در آزمون ورودی مدرسهٔ عالی نرمال شرکت کردم و رتبهٔ هفتم را به دست آوردم. چهار سال آنجا ماندم تا به آزمون آگرگاسیون رسیدم.⁸ بار اول رد شدم. اما همانطور که میدانی، بار دوم قبول شدم و رتبهٔ اول را آوردم.⁹ بعد مثل بقیه به سربازی رفتم و یک سال و نیم کسالتبار را گذراندم. بهخاطر چشمهایم، مرا به بخش هواشناسی فرستادند. ظاهراً هواشناسان لازم نیست هوا را ببینند، فقط کافی است بویش را حس کنند! بعد از پایان خدمت، اولین شغلم تدریس فلسفه در یک دبیرستان در لو آور بود.¹⁰ خبرنگار: چه زمانی دوباره رابطهات را با مادرت از سر گرفتی؟ سارتر: بعد از اینکه مادرم و مانسی به پاریس برگشتند، گاهی او را میدیدم. هیچکدامشان از کارها و نوشتههایم خوششان نمیآمد، بهخصوص بعد از اینکه داستان «کودکی یک رئیس» را به او دادم بخواند؛ آخرین داستان کتاب دیوار که در سال ۱۹۳۹ منتشر شد. شارل کتاب را حتی باز نکرد و همانطور نخوانده برایم پس فرستاد. مادرم تا صفحهٔ سی خواند و بعد گفت: «دیگر نمیتوانم ادامه بدهم.» او آدمی بهشدت مذهبی بود، هرچند وقتی بچهها یا فقرا رنج میکشیدند یا میمردند، اغلب شکایت میکرد که «خدا عادل نیست». با نوشتههای ضدمذهبی من کنار میآمد، اما مسائل جنسی موضوع دیگری بود. درست مثل حکم مادربزرگش که میگفت این مسائل را هرگز نباید به زبان آورد. مانسی هم، که بههرحال یک کارمند مرتجع بود، از نوشتههایم منزجر میشد. هیچکس در خانوادهام هم حاضر نبود رسماً با کاستور آشنا شود، بهجز مادرم. او هر از گاهی قرار میگذاشت هر سهتایی در یک قنادی همدیگر را ببینیم، بیآنکه شوهرش چیزی بداند. و همانطور که میدانی، چون خودت هم آنجا او را ملاقات کردی، بعد از مرگ شوهرش به آپارتمان من نقل مکان کرد. خبرنگار: چرا؟ او که خیلی زود مرد، نه؟ پدربزرگ و مادربزرگت هنوز زنده بودند. میتوانست پیش آنها برگردد. سارتر: مانسی در سال ۱۹۴۵ مرد. مادرم حتی برایم نامه ننوشت و خبر نداد. آن موقع من در آمریکا بودم؛ همانطور که یادت هست، وقتی نیویورک بودم، پیش شما ماندم. راستی، فرناندو هیچوقت نفهمید که من این کار را از روی دوستی انجام دادم. چون اتحادیهٔ روزنامهنگاریای که از من دعوت کرده بود و هزینهٔ سفرم را میپرداخت، میخواست مرا در یک هتل خوب اسکان بدهد. یادم هست تو و من در بحثی در موزهٔ هنر مدرن همنظر بودیم. یادت میآید؟ هر سهتایی رفتیم نمایشگاه بزرگ هنر سازهگرا را در موزه ببینیم. پدرت چندان تحت تأثیر قرار نگرفته بود، اما من و تو خیلی خوشمان آمده بود. تو گفتی تابلوی بوگیووگی برادوی اثر موندریان شبیه رقص است. چهارده سالت بود و این حرفت خیلی برایم جالب بود. درواقع، همین نکته را در کتاب راههای آزادی آوردم؛ آنجا که گومز و ریچی به دیدن نمایشگاه میروند. خبرنگار: میدانی، سالها بعد، وقتی منتقد هنری نیوزویک بودم و نمایشگاه بزرگ هنر اپآرت را در موزهٔ هنر مدرن نقد کردم، نمایشگاهی که موندریان و سازهگرایان را ریشههای این جنبش معرفی میکرد، عنوان نقد من این بود: «ماجرایی بدون خطر». آن بحثی را به یاد آوردم که در سال ۱۹۴۵ تو و پدرم داشتید. یادم آمد که فرناندو گفته بود: «بله، اما موندریان سؤالهای دشوار مطرح نمیکند.» مدت زیادی طول کشید تا بفهمم منظورش چه بود. اما برگردیم به مادرت. شوهرش وقتی تو در آمریکا بودی مرده بود؟ سارتر: بله، و او نمیخواست اقامتم را خراب کند. وقتی به آمریکا رسیدم، یا چند روز بعد، وقتی انجمن مطبوعاتی تماسها را ترتیب داد، با او تلفنی صحبت کردم و گفتم عاشق آمریکا شدهام. البته منظورم این بود که عاشق نیویورک شدهام، چون هنوز جای دیگری نرفته بودم. برای همین، هیچ حرفی از مرگ مانسی نزد. وقتی برگشتم و ماجرا را برایم تعریف کرد، دوباره احساس همدردی و احترام عمیقی نسبت به او پیدا کردم. بنابراین تصمیم گرفتم از خودگذشتگی کنم. بالاخره او هم برای ما، یعنی من و پدربزرگ و مادربزرگم، از خودش گذشته بود و اصلاً به همین دلیل با مانسی ازدواج کرده بود. پس از زندگی در هتل دست کشیدم. همانطور که میدانی، عاشق زندگی در هتل بودم؛ از وقتی از برلین برگشته بودم، بیشتر اوقات در هتل زندگی میکردم. از فکر زندگی در یک آپارتمان بورژوایی متنفر بودم. اما کمکم به آن عادت کردم. خبرنگار: آهان، بله، برلین. در سال ۱۹۳۳، تو و نازیها تقریباً همزمان به برلین رسیدید، درست است؟ سارتر: دقیقاً. همان بورس تحصیلیای را گرفتم که سال قبلش ریمون آرون برای تحصیل در آنجا گرفته بود. او کمک کرد این بورس را بگیرم و بنابراین باید اعتبار آشنا کردن من با پدیدارشناسی را هم به او بدهم؛ اما همانطور که میدانی، این پدر تو بود که مرا با آن آشنا کرد.¹¹ خبرنگار: اما آن زمان در برلین اصلاً پدیدارشناس وجود نداشت، مگر نه؟ تازه، تو که آلمانی هم بلد نبودی، درست است؟ سارتر: خب، میتوانستم آلمانی بخوانم... خبرنگار: هوسرل و هایدگر؟ سارتر: نه خیلی خوب، درست است. یککم. بالاخره شارل معلم آلمانی بود و اغلب به آلمانی ناسزا میگفت، با این تصور که من نمیفهمم. اما خب، بچهها زبان را زود یاد میگیرند. خبرنگار: چی؟ یعنی ناسزاهای هوسرل را از شارل یاد گرفتی؟ سارتر: هاهاها! میدانی، من همیشه میخواستم انگلیسی بخوانم، اما شارل اصرار داشت آلمانی یاد بگیرم. برای همین پایهٔ نسبتاً خوبی داشتم. اما دربارهٔ هوسرل... راستش، پدرت دو بار به دیدنم آمد و هر بار دو هفته ماند و بخش زیادی از نوشتههایش را برایم ترجمه کرد. بااینحال، بله، داشتم خوش میگذراندم... خبرنگار: با نازیها؟ سارتر: آه، بیخیال! اینقدر بدجنس نباش، آن سفر درواقع یک فرصت تفریحی مفتومجانی بود. قرار بود بروم و با فرهنگ آلمان از نزدیک آشنا شوم. همین کار را هم کردم. و از آن خوشم نیامد. اما سال بسیار خوشی بود. برچسبها: ژان پل سارتر, مصاحبه, اگزیستانسیالیسم, هوسرل [ یکشنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 0:23 ] [ عباس مهیاد ]
|
||