|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
|
او ـ شاید؛ اما جرئتش را ندارم؛ و تازه، فدا کردن خوشبختی آدم برای موفقیتی نامطمئن؟ پس نامی که بر خود دارم چه میشود؟ رامو! رامو بودن، خودش دردسر است. هنر و استعداد مثل نجابت و اشرافیت نیست که به ارث برسد و اعتبارش از پدربزرگ به پدر، از پدر به پسر و از پسر به نوه منتقل شود، بیآنکه نیای خاندان هیچ فضیلتی را به فرزندش تحمیل کرده باشد. ریشهٔ کهنه شاخه میدواند و به تنهای عظیم از احمقها بدل میشود؛ اما چه باک؟ استعداد چنین نیست. برای آنکه تنها به شهرت پدرت برسی، باید از او چیرهدستتر باشی. باید همان رگ و ریشهٔ هنری را به ارث برده باشی. آن رگ و ریشه نصیب من نشد؛ اما مچ دستم ورزیده شد؛ آرشه به کار افتاد و دیگ به جوش آمد. اگر این افتخار نیست، دستکم آبگوشتی هست. من ـ اگر جای شما بودم، به همین قانع نمیشدم؛ باز هم میکوشیدم. او ـ و خیال میکنید نکوشیدهام؟ هنوز پانزده سالم نشده بود که برای نخستین بار با خود گفتم: «رامو، چه مرگت است؟ خواب و خیال میبافی. و در خواب چه میبینی؟ اینکه ای کاش کاری کرده بودی، یا کاری بکنی، که جهانیان را به تحسین وادارد.» هان، بله؛ انگار فقط باید فوت کرد و انگشتها را جنباند. کافی است نوک منقار را گرد کنی، آنوقت یک اردک خواهی داشت! سالها که گذشت، باز همان حرف دوران کودکیام را با خود تکرار کردم. امروز هم باز تکرارش میکنم و همچنان دور مجسمهٔ ممنون میپلکم. من ـ این مجسمهٔ ممنون دیگر چه حکایتی است؟ او ـ گمان میکنم روشن است. پیرامون مجسمهٔ ممنون، مجسمههای بیشماری بودند که آنها هم از پرتوهای خورشید بهره میبردند؛ اما تنها مجسمهٔ او بود که به صدا درمیآمد. شاعر؟ ولتر؛ و دیگر چه کسی؟ باز ولتر؛ سومی؟ ولتر؛ چهارمی؟ باز هم ولتر. موسیقیدان؟ رینالدو دا کاپوآ، هاسه، پرگولزی، آلبرتی، تارتینی، لوکاتلی، ترادولیاس، عموی من، و این دونی کوچولو که نه قیافهای دارد و نه منظری؛ اما به جان خودم، چه احساسی دارد، چه نغمه و چه بیانی! باقیِ جماعت، در اطراف این چند ممنون، چیزی نیستند جز جفتی گوش که بر سر چوبی نشانده باشند. از همین روست که ما گداییم؛ چنان گداییم که جای شکرش باقی است! آه، آقای فیلسوف، فقر چیز هولناکی است. میبینمش که چمباتمه زده، دهانش را باز کرده تا چند قطره از آب یخی را بگیرد که از بشکهٔ دانائیدها میچکد. نمیدانم فقر ذهن فیلسوف را تیز میکند یا نه؛ اما بیگمان کلهٔ شاعر را حسابی سرد میکند. زیر این بشکه نمیشود خوب آواز خواند. بااینهمه، خوشا به حال آنکه دستکم بتواند زیرش جایی برای خود پیدا کند. من آنجا بودم؛ اما نتوانستم دوام بیاورم. یک بار پیشتر هم همین حماقت را کرده بودم. به بوهم، آلمان، سوئیس، هلند و فلاندر سفر کردم؛ به درک، به هر کجا که میشد، به هر گوشهٔ دنیا. من ـ زیر بشکهٔ سوراخ؟ او ـ زیر بشکهٔ سوراخ؛ آنجا یک یهودی ثروتمند و ولخرج بود که موسیقی و دیوانگیهای مرا دوست داشت. هر طور که خدا میخواست موسیقی میساختم؛ دلقکبازی درمیآوردم؛ هیچ کموکاستی نداشتم. یهودی من مردی بود که شریعتش را خوب میشناخت و در اجرای آن چون میلهای خشک و سختگیر بود؛ گاهی با دوستانش هم چنین میکرد، اما با بیگانگان همیشه. روزی گرفتار ماجرای بدی شد که باید برایتان تعریف کنم، چون حکایت بامزهای است. در اوترخت، روسپی دلانگیزی زندگی میکرد. یهودی هوس آن زن مسیحی به سرش زد و خدمتکاری پیر را با حوالهای بانکی به مبلغی هنگفت نزد او فرستاد. آن موجود عجیب پیشنهادش را رد کرد. یهودی از شدت نومیدی به خود میپیچید. خدمتکار پیر به او گفت: «چرا اینطور خودتان را زجر میدهید؟ میخواهید با زن زیبایی همبستر شوید؛ این که کاری ندارد. تازه، میتوانید با زنی زیباتر از آنکه دنبالش افتادهاید هم بخوابید. زن خود من است؛ به همان بهایی که برای آن یکی میپرداختید، در اختیارتان میگذارم.» گفت و کرد؛ حوالهٔ بانکی در دست خدمتکار ماند و یهودی با زن او همبستر شد. موعد حواله که رسید، یهودی گذاشت آن را واخواست کنند و سپس ادعای جعل کرد. کار به دادگاه کشید. یهودی میگفت: «این مرد هرگز جرئت نخواهد کرد بگوید حواله را به چه عنوانی در اختیار دارد؛ پس من هم پولش را نمیپردازم.» در جلسهٔ دادرسی، رو به خدمتکار کرد و پرسید: «این حواله را از چه کسی گرفتهاید؟» «از شما.» «در برابر پولی که به من قرض داده باشید؟» «نه.» «در برابر کالایی که برایم فراهم کرده باشید؟» «نه.» «در برابر خدمتی که به من کرده باشید؟» «نه. اما موضوع این حرفها نیست. حواله در دست من است. شما آن را امضا کردهاید و باید بپردازید.» «من آن را امضا نکردهام.» «پس من جاعلم؟» «شما، یا کس دیگری که نمایندهٔ شما بوده.» «من آدم بزدلی هستم، اما شما آدم پستی هستید. باور کنید، مرا به ستوه نیاورید. همهچیز را خواهم گفت. خودم را رسوا میکنم، اما شما را هم به خاک سیاه مینشانم.» یهودی تهدیدش را به هیچ گرفت؛ و خدمتکار پیر، در جلسهٔ بعد، تمام ماجرا را برملا کرد. هر دو سرزنش شدند و یهودی محکوم شد حواله را بپردازد؛ پولش هم صرف کمک به مستمندان شد. آن وقت بود که از او جدا شدم. به اینجا برگشتم. چه باید میکردم؟ یا باید از گرسنگی میمردم یا دست به کاری میزدم. هزار جور نقشه از سرم گذشت. روزی تصمیم میگرفتم فردا راه بیفتم و به گروهی تئاتری در شهرستان بپیوندم؛ برای صحنه یا ارکستر، به یک اندازه خوب یا بد بودم. روز بعد به فکر میافتادم یکی از آن تابلوها را نقاشی کنم که به سر چوبی میبندند و در چهارراهها برپا میکنند؛ بعد هم با تمام قوا فریاد بزنم: «اینجا شهری است که او در آن زاده شد؛ اینجا با پدر داروسازش خداحافظی میکند؛ اینجا وارد پایتخت میشود و خانهٔ عمویش را میجوید؛ اینجا به پای عمویش میافتد و عمو بیرونش میکند؛ اینجا با یک یهودی سر میکند؛ و الی آخر، و الی آخر.» روز بعد از خواب برمیخاستم، مصمم به اینکه به آوازخوانهای خیابانی بپیوندم؛ این کار از بدترین کارهایی نبود که میتوانستم بکنم. میرفتیم و زیر پنجرههای عموی عزیزم ساز میزدیم تا از خشم بترکد. سرانجام راه دیگری در پیش گرفتم. در اینجا مکث کرد و پیدرپی از حالت مردی درآمد که ویولنی در دست دارد و با تمام نیرو سیمهایش را میکشد، به حالت بیچارهای افتاد که از خستگی از پا درآمده، نیرویش ته کشیده، پاهایش میلرزد و اگر تکهنانی جلوش نیندازند، همین حالا جان میدهد. با انگشتی که به سوی دهان نیمهبازش گرفته بود، شدت گرسنگیاش را نشان میداد. سپس افزود: او ـ معلوم است دیگر. تکهنان را به طرفم پرت میکردند. ما سه چهار گرسنه بودیم و بر سرش به جان هم میافتادیم. حالا شما تصور کنید که آدم در چنین تنگنایی بخواهد بلندپروازی کند و کارهای بزرگ و زیبا از خود نشان دهد! من ـ البته دشوار است. او ـ از این آبشار به آن آبشار افتادم و سرانجام به آنجا رسیدم. آنجا مثل خروس در خمیر جا خوش کرده بودم. حالا از آنجا بیرون آمدهام. باید دوباره اره به دست بگیرم و برگردم به همان حرکت انگشت به سوی دهان باز. در این دنیا هیچ چیز پایدار نیست. امروز بر فراز قلهای، فردا در پایین چرخ. این اوضاع و احوال لعنتیاند که ما را میگردانند و چه بد هم میگردانند! بعد، آنچه را ته بطری مانده بود سرکشید و رو به همسایهاش کرد: «آقا، از سر خیرخواهی، یک ذره انفیه به من میدهید؟ چه جعبهٔ قشنگی دارید! شما موسیقیدان نیستید؟» «نه.» «چه بهتر برایتان؛ چون موسیقیدانها بیچارگان بدبختیاند که واقعاً باید دل آدم برایشان بسوزد. بخت چنین خواسته که من موسیقیدان شوم؛ حال آنکه شاید در مونمارتر، در آسیاب، آسیابانی یا شاگرد آسیابانی باشد که جز صدای تقتق چرخ آسیاب چیزی نشنیده و چهبسا میتوانست زیباترین نغمهها را بسازد. رامو، در آسیاب؟ آری، جای تو همان آسیاب است!» من ـ هر کاری که انسان به آن دست میزند، طبیعت او را برای همان کار آفریده است. او ـ طبیعت گاهی چه خطاهای عجیبی میکند! من از آن بلندیای که در آن همهچیز در هم میآمیزد و آدمی که درختی را با قیچی هرس میکند و کرمی که برگش را میجود، فقط دو حشرهٔ متفاوت به نظر میرسند که هر یک سرگرم وظیفهٔ خویشاند، به جهان نگاه نمیکنم. بروید بر اپیسیکل عطارد بنشینید و از آنجا، اگر دلتان خواست، به تقلید از رئومور، مگسها را به خیاط، مساح، دروگر و مانند اینها تقسیم کنید؛ و نوع بشر را هم به نجار، درودگر، شیروانیساز، رقاص و آوازخوان طبقهبندی کنید. این دیگر کار خودتان است؛ من دخالتی نمیکنم. من در همین دنیا هستم و همینجا میمانم. اما اگر طبیعت آدمی را با اشتها آفریده است ــ چون باز هم حرفم به اشتها میرسد، به آن حسی که همیشه با من است ــ پس به نظرم نظم درستی نیست که آدم همیشه چیزی برای خوردن نداشته باشد. این دیگر چه جور تدبیری است که عدهای از همهچیز لبریز باشند، درحالیکه عدهای دیگر، با معدهای به همان اندازه سمج و گرسنگیای که به همان سرعت بازمیگردد، حتی چیزی برای گذاشتن زیر دندان نداشته باشند؟ بدتر از همه، آن حالت ناگزیر و تحقیرآمیزی است که نیاز بر ما تحمیل میکند. آدم نیازمند مثل دیگران راه نمیرود؛ میجهد، میخزد، به خود میپیچد، روی زمین کشیده میشود؛ سراسر عمرش را صرف گرفتن حالتهای گوناگون و به نمایش گذاشتن آنها میکند. من ـ حالتهای گوناگون؟ منظورتان چیست؟ او ـ بروید از نوور بپرسید. دنیا از آنچه هنر او توان تقلیدش را دارد، بسیار بیشتر از این حالتها در خود دارد. من ـ پس شما هم، به تعبیر خودتان یا به قول مونتنی، بر اپیسیکل عطارد نشستهاید و به تماشای پانتومیمهای گوناگون نوع بشر مشغولید. او ـ نه، نه، به شما میگویم! من آنقدر سنگینم که بتوانم چنین ارتفاعی بگیرم. اقامت در سرزمین مهها را به درناها واگذار میکنم. من روی زمین میمانم و پا به پای خاک پیش میروم. دوروبرم را نگاه میکنم؛ حالتهای خودم را میگیرم یا از حالتهایی که دیگران به خود میگیرند، سرگرم میشوم. من پانتومیمبازی بینظیری هستم؛ همین حالا قضاوت خواهید کرد. این را گفت و شروع کرد به لبخند زدن و تقلید از آدم تحسینکننده، آدم التماسکننده و آدم چاپلوس. پای راستش را جلو گذاشت، پای چپ را عقب برد، پشتش را خم کرد، سرش را بالا گرفت، نگاهش را چنان به چشمهای دیگری دوخت که گویی به آنها چسبیده است؛ دهانش را نیمهباز گذاشت و دستهایش را به سوی چیزی دراز کرد. منتظر فرمان میماند؛ فرمان را میگیرد؛ مثل تیر از جا میجهد؛ بازمیگردد؛ کار انجام شده است؛ گزارشش را میدهد. به همهچیز توجه دارد؛ چیزی را که میافتد برمیدارد؛ بالش یا چهارپایهای زیر پای کسی میگذارد؛ نعلبکی را نگه میدارد؛ صندلی را جلو میکشد؛ دری را باز میکند؛ پنجرهای را میبندد؛ پردهها را کنار میزند؛ چشم از ارباب و بانوی خانه برنمیدارد. گاه بیحرکت میایستد، دستها آویزان، پاها موازی؛ گوش میسپارد؛ میکوشد از چهرهها چیزی بخواند. سپس افزود: او ـ این است پانتومیم من؛ تقریباً همان پانتومیمی که چاپلوسان، درباریان، نوکرها و گدایان اجرا میکنند. دیوانگیهای این مرد، قصههای آبه گالیانی و هذیانهای رابله، بارها مرا به اندیشههای عمیق فرو بردهاند. این سه، سه انبارند که از آنها نقابهای مضحکی برداشتهام و بر چهرهٔ جدیترین شخصیتها میگذارم. آنوقت در یک روحانی بلندپایه، پانتالونه را میبینم؛ در یک رئیس دادگاه، ساتیری را؛ در راهبی گوشهنشین، خوکی را؛ در وزیری، شترمرغی را؛ و در معاون اولش، غازی را. من ـ اما به حساب شما، گفتم، در این دنیا چه بسیار گدایانی هستند! و من کسی را نمیشناسم که دستکم چند قدم از رقص شما را بلد نباشد. او ـ حق با شماست. در سراسر یک پادشاهی فقط یک نفر هست که درست راه میرود: فرمانروا. باقی همه حالت میگیرند. من ـ فرمانروا؟ حتی دربارهٔ او هم میشود حرف زد! خیال میکنید گاهوبیگاه در کنار او پای کوچکی، گیسویی جمعوجور یا بینی کوچکی پیدا نمیشود که وادارش کند کمی پانتومیم اجرا کند؟ هر کس به دیگری نیاز داشته باشد، محتاج است و ناچار حالتی به خود میگیرد. پادشاه در برابر معشوقهاش و در برابر خدا حالت میگیرد؛ او هم قدمهای پانتومیمش را برمیدارد. وزیر در برابر پادشاه، قدمهای درباری، چاپلوس، نوکر یا گدا را اجرا میکند. انبوه جاهطلبان هم پیش وزیر، رقص حالتهای شما را به صد شیوهٔ پستتر از یکدیگر میرقصند. کشیشزادهٔ صاحبمنصب، دستکم هفتهای یک بار، با یقهٔ روحانی و ردای بلند، در برابر کسی که اختیار منصبهای کلیسایی را در دست دارد، تعظیم میکند. به خدا، آنچه شما پانتومیم گدایان مینامید، رقص بزرگ این جهان است. هر کس برای خودش یک هوس و یک برتن دارد. او ـ این حرف شما مایهٔ تسلای من است. اما همینطور که حرف میزدم، او با چنان مهارتی حالتهای شخصیتهایی را که نام میبردم تقلید میکرد که آدم از خنده میمرد. مثلاً برای آن کشیشزادهٔ کوچک، کلاهش را زیر بغل گرفت و کتاب دعا را با دست چپ نگه داشت؛ با دست راست دنبالهٔ ردایش را بالا زد؛ سرش را کمی به یک سو خم کرد، چشمهایش را پایین انداخت و چنان تماموکمال هیئت ریاکاران را به خود گرفت که گمان کردم نویسندهٔ «ردیهها» را در برابر اسقف اورلئان میبینم. وقتی نوبت به چاپلوسان و جاهطلبان رسید، خودش را به خاک انداخت. این یکی دیگر بووره بود، در ادارهٔ کل دارایی. من ـ این اجرا واقعاً استادانه است، به او گفتم. بااینهمه، موجودی هست که از پانتومیم معاف است: فیلسوفی که نه چیزی دارد و نه چیزی میخواهد. او ـ چنین جانوری کجا پیدا میشود؟ اگر چیزی نداشته باشد، رنج میکشد؛ اگر چیزی درخواست نکند، چیزی هم به دست نخواهد آورد و تا ابد رنج خواهد برد. من ـ نه. دیوژن به نیازها میخندید. او ـ اما آدم باید لباسی به تن داشته باشد. من ـ نه. او لخت و عریان میگشت. او ـ گاهی در آتن هوا سرد میشد. من ـ نه به سردی اینجا. او ـ آنجا غذا هم میخوردند. من ـ البته. او ـ به خرج چه کسی؟ من ـ به خرج طبیعت. انسان وحشی از چه کسی چیزی میخواهد؟ از زمین، از جانوران، از ماهیها، از درختان، از گیاهان، از ریشهها و از جویبارها. او ـ سفرهٔ بدی است. من ـ اما سفرهای گسترده است. او ـ ولی خوب پذیرایی نمیکند. من ـ بااینحال، همین سفرهای است که آن را جمع میکنند تا سفرههای خودمان را بر آن بگسترانند. او ـ اما قبول دارید که هنر آشپزها، شیرینیپزها، کبابپزها، غذاخوریدارها و قنادها هم چیزی بر آن میافزاید. با آن رژیم سخت و بیپیرایهٔ دیوژن شما، بعید است دستگاه گوارشش چندان سرکش بوده باشد. من ـ اشتباه میکنید. جامهٔ کلبیون در روزگار قدیم همان نقشی را داشت که جامهٔ رهبانی ما دارد؛ با همان فضیلت. کلبیون، کارملیها و فرانسیسکنهای آتن بودند. او ـ گیرتان انداختم! پس دیوژن هم پانتومیم میرقصیده؛ اگر نه در برابر پریکلس، دستکم در برابر لائیس یا فرینه. من ـ باز هم اشتباه میکنید. دیگران برای به دست آوردن روسپیای که خود را در اختیار او میگذاشت، بهای گزافی میپرداختند؛ اما او بیهیچ هزینهای از او بهرهمند میشد. او ـ ولی اگر اتفاق میافتاد که آن روسپی گرفتار کاری باشد و کلبی هم عجله داشته باشد، چه میکرد؟ من ـ به خمرهاش برمیگشت و بیاو سر میکرد. او ـ و شما به من سفارش میکنید از او تقلید کنم؟ من ـ حاضرم جان بدهم اگر این کار بهتر از آن نباشد که آدم بخزد، خود را خوار کند و تن به فاحشگی بدهد. او ـ اما من به بستری خوب نیاز دارم، به سفرهای رنگین، به لباسی گرم در زمستان و لباسی خنک در تابستان؛ به آسایش، پول و بسیاری چیزهای دیگر. ترجیح میدهم اینها را از سر لطف دیگران به دست آورم تا اینکه با کار کردن فراهمشان کنم. من ـ چون تنبلید، شکمپرستید، بزدلید؛ روحی از جنس لجن دارید. او ـ گمان میکنم قبلاً این را به شما گفتهام. من ـ بیشک، چیزهای زندگی بهایی دارند؛ اما شما بهایی را که برای به دست آوردنشان میپردازید، نمیشناسید. میرقصید؛ رقصیدهاید و باز هم به رقصیدن ادامه خواهید داد؛ همان پانتومیم پست و فرومایه را. او ـ درست است. اما این کار برایم چندان گران تمام نشده و دیگر هم هیچ هزینهای برایم ندارد. به همین دلیل، اگر شیوهٔ دیگری در پیش بگیرم که رنجم بدهد و نتوانم حفظش کنم، کار خطایی کردهام. بااینهمه، از حرفهایی که میزنید، میفهمم که زن بیچارهٔ کوچکم هم بهنوعی فیلسوف بوده است. دل و جرئتی به اندازهٔ شیر داشت. گاهی نان نداشتیم و حتی یک سکه هم در بساطمان نبود. تقریباً تمام اثاث و لباسهایمان را فروخته بودیم. من روی تختخوابمان ولو شده بودم و مغزم را به کار میانداختم که ببینم از چه کسی میتوانم یک سکه قرض بگیرم؛ سکهای که البته هرگز پسش نمیدادم. او، شاد و سرحال مثل سهرهای کوچک، پشت کلاوسن مینشست، آواز میخواند و خودش را همراهی میکرد. گلویی داشت به شیرینی بلبل؛ افسوس که شما صدایش را نشنیدید! هر وقت به کنسرتی دعوت میشدم، او را هم با خود میبردم. در راه به او میگفتم: «بفرمایید، خانم! کاری کنید همه تحسینتان کنند؛ هنر و زیباییتان را به رخ بکشید. دلها را ببرید! همه را از پا درآورید!» میرسیدیم؛ او آواز میخواند، دلها را میبرد و همه را از پا درمیآورد. آه، از دستش دادم، آن دختر بیچاره را! گذشته از هنرش، دهانی داشت که انگار بهزور انگشت کوچکی در آن جا میشد؛ دندانهایی چون رشتهای از مروارید؛ چشمهایی، پاهایی، پوستی، گونههایی، سینههایی، ساقهایی چون پای آهو؛ رانها و کفلهایی که باید از رویشان مجسمه میساختند. دیر یا زود، دستکم یک باجگیر کلان را به دام میانداخت. چه راه رفتنی داشت، چه کفلهایی! آه، خدایا، چه کفلهایی! سپس شروع کرد به تقلید از راه رفتن زنش؛ قدمهای کوچک برمیداشت، سرش را به هوا میگرفت، بادبزنش را تکان میداد و کفلهایش را به اینسو و آنسو میجنباند. تقلیدش از ناز و کرشمهٔ دخترکان شیکپوش، از همه خندهدارتر و مضحکتر بود. بعد رشتهٔ سخنش را از سر گرفت و افزود: او ـ همهجا با خودم میبردمش؛ به تویلری، به پالهرویال، به بلوارها. محال بود که مال من بماند. وقتی صبحها، با موهای باز و جامهٔ کوتاه خانگی، از خیابان میگذشت، آدم دلش میخواست بایستد و تماشایش کند؛ میتوانستید او را میان چهار انگشت بگیرید و ببوسید، بیآنکه حتی بفشاریدش. مردهایی که دنبالش میافتادند و تماشایش میکردند که چطور با آن پاهای کوچکش میخرامد، و آن کفلهای پهناورش را که دامنهای نازک شکلشان را آشکار میکردند، برانداز میکردند، قدمهایشان را تندتر میکردند. او میگذاشت نزدیک شوند؛ بعد ناگهان آن دو چشم سیاه و درخشانش را به سویشان میچرخاند و همانجا میخکوبشان میکرد. روی دیگر سکه هم بهاندازهٔ رویش دلربا بود. اما افسوس که از دستش دادم؛ و همهٔ امیدهای ثروتمند شدنم نیز با او بر باد رفت. من فقط به همین امید با او ازدواج کرده بودم؛ نقشههایم را با او در میان گذاشته بودم؛ و او آنقدر زیرک بود که به قطعیتشان پی ببرد و آنقدر خردمند که تأییدشان کند. و ناگهان شروع کرد به هقهق و گریه و گفت: او ـ نه، نه، هرگز نمیتوانم با این مصیبت کنار بیایم. از آن زمان به بعد، جامهٔ کشیشی پوشیدم و کلاه کشیشی بر سر گذاشتم. من ـ از شدت اندوه؟ او ـ اگر شما اینطور میخواهید، باشد. اما حقیقتش این است که برای آنکه کاسهٔ گداییام را روی سرم بگذارم... راستی، ببینید ساعت چند است؛ باید به اپرا بروم. من ـ امشب چه چیزی اجرا میکنند؟ او ـ اثری از دوورنی. در موسیقیاش چیزهای زیبایی هست؛ حیف که آنها را پیش از دیگران نگفته است. میان این مردگان، همیشه چند نفری پیدا میشوند که مایهٔ عذاب زندگاناند. چه میشود کرد؟ Quisque suos patimur manes؛ هر یک از ما رنجِ ارواح خویش را میکشیم. اما ساعت پنجونیم است. صدای ناقوسی را میشنوم که نماز شامگاهی آبه دو کنایه و نماز شامگاهی مرا به صدا درمیآورد. بدرود، آقای فیلسوف. مگر نه اینکه من همیشه همان آدم همیشگیام؟ من ـ افسوس، بله؛ متأسفانه. او ـ کاش فقط همین بدبختی را چهل سال دیگر هم داشته باشم! آنوقت خواهیم دید چه کسی آخر از همه میخندد. برچسبها: دنی دیدرو, برادرزاده رامو, فلسفه روشنگری, فلسفه فرانسه [ شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 22:27 ] [ عباس مهیاد ]
|
||