|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
|
من: این حرفها را چگونه میگویید؟ از سرِ کنایه است یا حقیقت؟ او: بدبختی اینجاست که این حسِ لعنتی سراپا درونی است و حتی پرتوی از آن به بیرون نمیتابد. اما من که با شما سخن میگویم، میدانم و خوب هم میدانم که چنین حسی در او هست. اگر دقیقاً همین نباشد، چیزی شبیه به آن است. باید دید وقتی خلقمان تنگ میشود، با نوکرها چگونه رفتار میکنیم؛ کلفتها چگونه سیلی میخورند؛ و اگر «اعضای تصادفی» اندکی از احترامی که بر ما واجب است پا فراتر بگذارند، چگونه با لگدهای پیاپی به راهشان میآوریم. به شما میگویم، او شیطانک کوچکی است، سرشار از احساس و عزتنفس... هان! چه شده؟ دیگر نمیدانید چه به سرتان آمده، مگر نه؟ من: اعتراف میکنم که نمیتوانم تشخیص بدهم از روی صداقت حرف میزنید یا از روی بدجنسی. من آدم سادهدلی هستم؛ لطف کنید و با من رکتر سخن بگویید و این هنرِ بازی با کلمات را کنار بگذارید. او: اینها همان حرفهایی است که به هوس کوچک، دانژویل و کلرون میزنیم؛ اینور و آنور هم چند کلمهای میپرانیم تا گوش شما را تیز کنیم. حاضرم مرا آدمی پست و بیسروپا بدانید، اما احمق نه. فقط یک احمق یا مردی که از عشق عقلش را باخته باشد، ممکن است چنین مزخرفاتی را جدی بگوید. من: اما آدم چگونه جرئت میکند چنین حرفهایی بزند؟ او: این کار یکباره صورت نمیگیرد؛ کمکم آدم به آنجا میرسد. Ingenii largitor venter؛ شکم بخشندهٔ نبوغ است. من: لابد گرسنگیِ جانکاهی باید به آدم فشار آورده باشد. او: ممکن است. بااینهمه، هرقدر هم که این حرفها به نظرتان تند و سنگین بیاید، باور کنید کسانی که مخاطبشان هستند، بیش از ما به شنیدنشان عادت دارند تا ما به بر زبان آوردنشان. من: یعنی در میان شما کسی هست که جرئت کند با شما همعقیده باشد؟ او: منظورتان از «کسی» چیست؟ این احساس و این زبانِ تمام آن محفل است. من: آنهایی از شما که تبهکاران بزرگی نیستند، باید احمقهای بزرگی باشند. او: احمق؟ به شما قسم میخورم که در آن جمع فقط یک احمق هست؛ همان کسی که از ما پذیرایی میکند تا فریبش بدهیم. من: اما چگونه میشود کسی اینقدر آشکارا فریب بخورد؟ بههرحال، برتریِ استعدادهای دانژویل و کلرون دیگر جای بحث ندارد. او: دروغی را که چاپلوسیمان را میکند، یکنفس فرو میدهیم؛ اما حقیقتی را که تلخمان میکند، قطرهقطره مینوشیم. تازه، چه قیافهٔ متأثر و صادقی هم به خود میگیریم! من: بااینحال، لابد یکبار هم که شده، برخلاف اصول هنر رفتار کردهاید و سهواً یکی از همین حقیقتهای تلخِ آزاردهنده را بر زبان آوردهاید؛ چون با وجود آن نقشِ رقتبار، پست، فرومایه و نفرتانگیزی که بازی میکنید، گمان میکنم در باطن روحی ظریف و حساس دارید. او: من؟ ابداً. اگر میدانستم در باطن چه هستم، خدا مرا لعنت کند! در مجموع، فکرم گرد است مثل توپ و خلقوخویَم صاف و ساده است مثل ترکهٔ بید؛ هرگز دورو نیستم، اگر راستگویی به سودم باشد؛ و هرگز راست نمیگویم، اگر دروغگویی به کارم بیاید. هرچه به ذهنم میرسد، همان را میگویم؛ اگر معقول بود، چه بهتر؛ اگر بیمعنی بود، کسی به روی خودش نمیآورد. از رکگوییام تماموکمال استفاده میکنم. در تمام عمرم، نه پیش از حرف زدن فکر کردهام، نه هنگام حرف زدن و نه پس از آن. برای همین هم کسی را نمیرنجانم. من: بااینحال، این اتفاق برایتان افتاده؛ آن هم در خانهٔ آدمهای شریفی که با شما زندگی میکردند و اینهمه به شما محبت داشتند. او: چه میشود کرد؟ بداقبالی است؛ لحظهای ناخوشایند، مثل هزاران لحظهای که در زندگی پیش میآید. خوشبختیِ پیوسته وجود ندارد؛ من بیش از اندازه خوش میگذراندم. نمیتوانست تا ابد ادامه پیدا کند. همانطور که میدانید، ما پرجمعیتترین و برگزیدهترین محفل را داریم. مدرسهای برای انساندوستی است؛ احیای مهماننوازیِ روزگاران کهن. هر شاعری که زمین میخورد، ما برش میداریم. پس از نمایش زارا، پالیسو را پذیرفتیم؛ پس از سخاوتمندِ دروغین، بره را؛ همهٔ موسیقیدانانی را که آبرویشان رفته؛ همهٔ نویسندگانی را که کسی کتابشان را نمیخواند؛ همهٔ بازیگرانی را که هو شدهاند؛ همهٔ هنرپیشگانی را که تماشاگران با فریاد و هو از صحنه راندهاند. انبوهی از بینوایانِ شرمنده و انگلهای بیخاصیت؛ و من افتخار دارم که در رأسشان ایستادهام، سردار دلیرِ سپاهی ترسو. این منم که وقتی تازهواردی میآید، تشویقش میکنم چیزی بخورد؛ این منم که برایشان نوشیدنی میخواهم. چه جای اندکی اشغال میکنند! چند جوان ژندهپوش که نمیدانند به کدام سو بروند، اما قیافهای دارند؛ و چند شیاد دیگر که با چاپلوسی، صاحبخانه را خواب میکنند تا پس از او از خانمِ خانه هم چیزی نصیبشان شود. ظاهراً شاد و سرحالیم، اما در باطن همهمان بدخلق و شکمپرستیم. گرگها هم به این اندازه گرسنه نیستند؛ ببرها هم اینقدر درنده نیستند. وقتی زمین مدتها زیر برف مانده باشد، ما همچون گرگها میبلعیم؛ هرچه را که کامیاب شود، همچون ببرها میدریم. گاهی محفلهای برتن، مونسوژ و ویلمورین به هم میپیوندند؛ آنوقت چه غوغایی در این باغوحش به پا میشود! هرگز اینهمه جانورِ عبوس، تندخو، بدخواه و خشمگین را یکجا ندیدهاید. جز نامهای بوفون، دوکلو، مونتسکیو، روسو، ولتر، دالامبر و دیدرو چیزی به گوش نمیرسد؛ و خدا میداند چه صفتهایی به دنبال نامشان ردیف میکنند. هیچکس حق ندارد صاحبِ عقل و ذوق باشد، مگر آنکه بهاندازهٔ ما احمق باشد. طرحِ نمایشنامهٔ فیلسوفان همانجا ریخته شد؛ صحنهٔ دستفروش را هم من، با الهام از الهیاتِ دامنپوش، فراهم کردم. شما هم در آن نمایش بهاندازهٔ دیگران نصیب بردهاید. من: چه بهتر. شاید بیش از آنچه سزاوارم، به من افتخار دادهاند. اگر کسانی که اینهمه آدمِ کاردان و شریف را بد میگویند، یکوقت به فکر بیفتند از من تعریف کنند، احساس خواری خواهم کرد. او: ما زیادیم و هرکس باید سهم خودش را بپردازد. پس از قربانی کردن جانوران بزرگ، نوبت به بقیه میرسد. من: برای گذران زندگی، به علم و فضیلت توهین کردن؛ نانِ بسیار گرانی است! او: قبلاً هم به شما گفتهام، ما بیاهمیتیم. به همه دشنام میدهیم و کسی را نمیرنجانیم. گاهی هم آبه دو اولیوهٔ سنگینوزن را داریم، آبه لو بلانِ فربه را، و باتویِ ریاکار را. آبهٔ فربه فقط پیش از ناهار بدجنس است. همین که قهوهاش را مینوشد، خودش را روی صندلی میاندازد، پاهایش را به لبهٔ بخاری تکیه میدهد و مثل طوطی پیری که روی چوب نشسته باشد، به خواب میرود. اگر سر و صدا بالا بگیرد، خمیازه میکشد؛ دستهایش را دراز میکند؛ چشمهایش را میمالد و میگوید: «خب، چه خبر است؟ چه خبر است؟» ــ «بحث بر سر این است که آیا پیرون از ولتر باذوقتر است یا نه.» ــ «صبر کنید ببینم. میگویید ذوق؟ بحث بر سر ذوق است؟ چون پیرون شما از ذوق سر درنمیآورد.» ــ «سر درنمیآورد؟» ــ «نه.» و آنوقت بحثی مفصل دربارهٔ ذوق راه میافتد. در این میان، صاحبخانه با دست اشاره میکند که همه گوش بدهند؛ چون بیش از هر چیز به ذوق خودش میبالد. میگوید: «ذوق... ذوق چیزی است...» به خدا قسم، نه میدانم چه میخواست بگوید که ذوق چیست، نه خودش میدانست. گاهی دوستمان روبه هم به جمع ما میآید. با حکایتهای بیشرمانهاش، با داستان معجزههای غشکنندگانِ مذهبی که خودش شاهد عینیشان بوده، و با چند قطعه از منظومهاش دربارهٔ موضوعی که خوب میشناسد، ما را سرگرم میکند. از شعرهایش بیزارم، اما دوست دارم صدای دکلمهاش را بشنوم. قیافهٔ جنزدهها را پیدا میکند. همه دوروبرش فریاد میزنند: «این است آنچه به آن شاعر میگویند!» اما میان خودمان بماند، آن شعر چیزی نیست جز غوغایی از صداهای درهموبرهم؛ چهچههٔ وحشیانهٔ ساکنان برج بابل. یک سادهلوحِ دیگر هم گاهی به جمع ما میآید که ظاهری تخت و احمق دارد، اما بهاندازهٔ دیو زیرک است و از میمون پیر هم مکارتر. از آن چهرههایی است که آدم را به شوخی و تقلیدِ صدای تمسخرآمیز وامیدارد؛ خدا او را آفریده تا کسانی را که از روی قیافه قضاوت میکنند، سرِ عقل بیاورد. آینه باید به این جماعت یاد داده باشد که همانقدر آسان است آدمی باهوش باشد و قیافهٔ احمقها را داشته باشد، که میشود احمقی را پشت چهرهای هوشمند پنهان کرد. قربانی کردن آدمِ بیآزار برای سرگرمی دیگران، بزدلیِ رایجی است. هیچوقت از دست نمیدهند که این کار را با او بکنند. دامی است که برای تازهواردها میگسترانیم و من تقریباً هیچکس را ندیدهام که در آن نیفتاده باشد. گاهی از دقتِ مشاهدات این دیوانه دربارهٔ آدمها و خصلتهایشان شگفتزده میشدم و این را به خودش میگفتم. پاسخ داد: «چون آدم از معاشرت با آدمهای بد، همانقدر بهره میبرد که از هرزگی. آدم در برابر از دست دادن پاکدامنیاش، تعصبهایش را از دست میدهد و چیزی به دست میآورد. در جمع بدکاران، جایی که رذیلت بینقاب خودنمایی میکند، آدم یاد میگیرد آنها را بشناسد. تازه، کمی هم مطالعه کردهام.» من: چه خواندهاید؟ او: تئوفراست، لابرویر و مولیر را خواندهام و پیوسته میخوانم و از نو میخوانم. من: کتابهای بسیار خوبیاند. او: بسیار بهتر از آناند که مردم گمان میکنند؛ اما چه کسی بلد است آنها را بخواند؟ من: هرکس بهاندازهٔ فهم خودش. او: تقریباً هیچکس. میتوانید به من بگویید آدم در آن کتابها دنبال چیست؟ من: سرگرمی و آموزش. او: اما چه آموزشی؟ اصلِ مطلب همینجاست. من: شناخت وظایف خود؛ عشق به فضیلت و نفرت از رذیلت. او: من از آنها هرچه را که باید انجام داد و هرچه را که نباید بر زبان آورد، بیرون میکشم. مثلاً وقتی خسیس را میخوانم، با خودم میگویم: اگر میخواهی خسیس باش؛ اما مواظب باش مثل خسیس حرف نزنی. وقتی تارتوف را میخوانم، میگویم: اگر میخواهی ریاکار باش؛ اما مثل ریاکار حرف نزن. رذیلتهایی را که به کارت میآیند برای خودت نگه دار؛ اما لحن و ظاهرشان را به خود نگیر، چون مضحکهات میکنند. برای آنکه از چنین لحنی و ظاهری دوری کنی، باید آنها را بشناسی. و این نویسندگان تصویرهایی عالی از آنها به دست دادهاند. من خودم هستم و همان میمانم که هستم؛ اما طوری رفتار میکنم و حرف میزنم که مقتضیِ موقعیت باشد. از آن آدمهایی نیستم که اخلاقنویسان را خوار میشمارند. بهویژه از کسانی که اخلاق را در قالبِ کردار نشان دادهاند، میتوان بسیار آموخت. رذیلت فقط گاهبهگاه آدمها را میآزارد؛ اما نشانههای ظاهریِ رذیلت از صبح تا شب آزارشان میدهد. شاید بهتر باشد آدم گستاخ باشد تا اینکه قیافهٔ گستاخها را داشته باشد؛ آدمی که ذاتاً گستاخ است، فقط گاهی به دیگران توهین میکند؛ اما کسی که قیافهٔ گستاخها را دارد، همیشه توهین میکند. بااینهمه، گمان نکنید من تنها خوانندهای هستم که چنین شیوهای دارد. در این زمینه، تنها امتیاز من این است که کاری را که بیشتر مردم از روی غریزه انجام میدهند، من از روی قاعده، با دقتِ ذهن و نگاهی سنجیده و درست انجام دادهام. برای همین، خواندنِ کتابها آنها را بهتر از من نمیکند؛ همچنان مضحک میمانند، بیآنکه خودشان بخواهند؛ حال آنکه من فقط وقتی مضحکم که خودم بخواهم، و آنوقت چنان از آنها پیش میافتم که به گرد پایم هم نمیرسند. زیرا همان هنری که در بعضی موقعیتها به من میآموزد چگونه از مضحکه شدن بگریزم، در موقعیتهای دیگر یادم میدهد چگونه استادانه مضحکهسازی کنم. آنوقت هرچه دیگران گفتهاند و هرچه خواندهام به یاد میآورم و هرچه از گنجینهٔ ذهن خودم بجوشد، به آن میافزایم؛ گنجینهای که در این زمینه بارآوریِ شگفتانگیزی دارد. من: خوب شد این رازها را برایم فاش کردید؛ وگرنه خیال میکردم حرفهایتان با هم تناقض دارند. او: هیچ تناقضی در کار نیست. چون اگر یک بار باید از مضحکه شدن پرهیز کرد، خوشبختانه صد بار هست که باید خود را مضحکه ساخت. در دربار بزرگان، هیچ نقشی بهتر از نقش دلقک نیست. روزگاری دلقکِ رسمیِ شاه وجود داشت؛ اما هیچوقت حکیمِ رسمیِ شاه وجود نداشته است. من دلقکِ برتن و بسیاری دیگرم؛ شاید همین حالا دلقکِ شما هم باشم، یا شاید شما دلقکِ من. کسی که خردمند باشد، دلقک ندارد. پس آنکه دلقک دارد، خردمند نیست؛ و اگر خردمند نیست، دیوانه است؛ و شاید اگر شاه هم باشد، دلقکِ دلقکِ خودش باشد. بههرحال، به خاطر داشته باشید که در موضوعی چنین متغیر، مثل آداب و رسوم، هیچ چیز مطلقاً، ذاتاً و عموماً درست یا نادرست نیست؛ جز اینکه آدم باید همان چیزی باشد که منفعتش اقتضا میکند: خوب یا بد، خردمند یا دیوانه، باوقار یا مضحک، شریف یا رذل. اگر تصادفاً فضیلت آدم را به ثروت و مکنت میرساند، من هم یا بافضیلت میشدم یا مثل دیگران تظاهر به فضیلت میکردم. خواستند مرا مضحکه کنند و من هم خودم را مضحکه ساختم؛ اما برای رذیلت، طبیعت خودش زحمتش را کشیده بود. وقتی میگویم رذیلت، دارم به زبان شما حرف میزنم؛ چون اگر میخواستیم با هم دقیقتر صحبت کنیم، شاید شما چیزی را که من فضیلت مینامم، رذیلت میخواندید و چیزی را که من رذیلت مینامم، فضیلت. نویسندگان اپرا-کمیک، بازیگران و بازیگران زنشان هم به جمع ما میآیند؛ و بیشتر از همه، گردانندگانشان، کُربی و موئت... همه مردمانی کاردان و صاحبِ استعدادی کمنظیر! تازه، منتقدان بزرگ ادبیات را هم فراموش کرده بودم: پیشآهنگ، آگهیهای کوچک، سالنامهٔ ادبی، ناظر ادبی، منتقد هفتگی و تمام آن دستهٔ روزنامهنگارانِ پاورقینویس. من: سالنامهٔ ادبی و ناظر ادبی؟ امکان ندارد. این دو از هم متنفرند. او: راست میگویید. اما همهٔ گدایان دورِ دیگ غذا با هم آشتی میکنند. این ناظر ادبی لعنتی! کاش شیطان خودش و نشریههایش را با هم میبرد! همین کشیشِ کوچکِ خسیس، بدبو و رباخوار، این سگِ پست، سببِ بدبختیِ من شد. دیروز برای نخستین بار در افق ما ظاهر شد. درست در ساعتی رسید که همهٔ ما را از لانههایمان بیرون میکشند: ساعتِ ناهار. وقتی هوا بد است، خوشا به حال کسی از میان ما که سکهٔ بیستوچهار سویی در جیب داشته باشد. چه بسیار کسی که صبح، همکارش را مسخره کرده که تا کمر در گلولای فرورفته و تا مغز استخوان خیس شده؛ اما خودش شب به همان وضع به خانه برمیگردد. چند ماه پیش، یکی از ما ــ دیگر یادم نیست کدامیک ــ با آن ساوویایی که جلوی درِ خانهمان بساط کرده، دعوای سختی کرد. حساب دفتریِ نسیه داشتند؛ طلبکار میخواست بدهکار حسابش را صاف کند و او پولی در بساط نداشت. سفره را میچینند؛ آبه را با تشریفات سرِ میز مینشانند و جای بالای میز را به او میدهند. من وارد میشوم و چشمم به او میافتد. میگویم: «آبه، شما رئیس مجلس شدهاید؟ امروز بسیار خوب است؛ اما فردا، لطفاً یک بشقاب پایینتر بنشینید؛ پسفردا، یک بشقاب دیگر پایینتر؛ و همینطور، بشقاببهبشقاب، چه به راست و چه به چپ، تا آنکه از جایی که من یک بار پیش از شما نشستهام، فررون یک بار پس از من، دورا یک بار پس از فررون و پالیسو یک بار پس از دورا، سرانجام برسید به جایی کنار من؛ منِ بیچارهٔ بیسروپا، که مثل شما هستم و siedo sempre come un maestoso cazzo fra duoi coglioni ــ همیشه چون کیری باشکوه میان دو تخم نشستهام.» آبه که مرد خوشقلبی است و همهچیز را به دل نمیگیرد، زد زیر خنده. دوشیزه هم که از حقیقتِ مشاهده و دقتِ تشبیه من به وجد آمده بود، خندید. همهٔ کسانی که سمت راست و چپ آبه نشسته بودند و او با آمدنش یک جایگاه عقب رانده بود، خندیدند. همه خندیدند، جز آقا که از کوره دررفت و حرفهایی بارم کرد که اگر تنها بودیم، هیچ معنایی نداشت: «رامو، تو آدم گستاخی هستی.» ــ «خودم میدانم؛ شما هم به همین شرط مرا پذیرفتهاید.» ــ «آدم پستی هستی.» ــ «مثل بقیه.» ــ «گدا و بیسروپایی.» ــ «اگر اینطور نبودم، فکر میکنید اینجا چه میکردم؟» ــ «بیرونت میکنم.» ــ «بعد از ناهار، خودم میروم.» ــ «بهتر است همین کار را بکنی.» ناهار خوردیم و من حتی یک لقمه هم از دست ندادم. خوب خوردم و حسابی نوشیدم؛ چون بههرحال، چه میماندم و چه میرفتم، فرقی نمیکرد. من هیچوقت با آقای شکم قهر نکردهام. بعد از آن، تصمیمم را گرفتم و آمادهٔ رفتن شدم. در حضور آنهمه آدم قول داده بودم؛ پس باید به قولم عمل میکردم. مدتی طولانی در اتاق پرسه زدم و عصا و کلاهم را در جاهایی جستوجو کردم که نبودند؛ و همچنان امید داشتم که صاحبخانه سیل تازهای از ناسزاها به راهم بیندازد، کسی میانجی شود و ما سرانجام، از بس با هم دعوا کردهایم، آشتی کنیم. میچرخیدم و میچرخیدم؛ چون من چیزی به دل نداشتم. اما صاحبخانه، تیرهتر و عبوستر از آپولونِ هومر، آن هنگام که تیرهایش را به سوی سپاه یونانیان رها میکند، با کلاهی که بیش از همیشه تا روی سرش پایین کشیده بود، طول و عرض اتاق را قدم میزد و مشت زیر چانه داشت. دوشیزه به من نزدیک شد. «اما دوشیزه، مگر امروز چه اتفاق خارقالعادهای افتاده؟ آیا امروز با خودِ همیشگیام فرق داشتهام؟» «میخواهم از اینجا بیرون برود.» «میروم؛ من که به او بیاحترامی نکردهام.» «چرا، کردهاید؛ آبه را دعوت میکنند و...» «او خودش به خودش بیاحترامی کرده؛ با دعوت از آبه، با پذیرفتن من و آنهمه بیسروپای دیگر مثل خودم.» «بیا، راموی عزیزم؛ باید از آبه عذرخواهی کنی.» «من به عذرخواهیِ او احتیاجی ندارم...» «بیا، بیا؛ همهچیز آرام میشود...» دستم را گرفتند و به سوی صندلیِ آبه کشاندند. دستهایم را گشودم و با نوعی تحسین به آبه خیره شدم؛ آخر چه کسی تا به حال از آبه عذر خواسته بود؟ گفتم: «آبه، این ماجرا واقعاً مضحک است، مگر نه؟» بعد زدم زیر خنده و آبه هم خندید. پس از این بابت عذرم پذیرفته شد؛ اما باید سراغ طرف دیگر میرفتم و آنچه باید به او میگفتم، داستان دیگری بود. دیگر درست به یاد ندارم چگونه عذرخواهیام را سر و سامان دادم. «آقا، این هم دیوانهٔ شماست.» «مدت زیادی است که عذابم میدهد؛ دیگر نمیخواهم حتی اسمش را بشنوم.» «دلخور است.» «بله، خیلی هم دلخورم.» «دیگر تکرار نمیشود.» «مگر برای اولین بیسروپا.» نمیدانم آن روز از آن روزهایی بود که صاحبخانه بدخلق میشد، روزهایی که دوشیزه میترسید به او نزدیک شود و جرئت نمیکرد جز با دستکشهای مخملی لمسش کند؛ یا درست حرفم را نشنیده بود؛ یا من بد حرف زده بودم. هرچه بود، اوضاع از پیش هم بدتر شد. آخر لعنتی، مگر مرا نمیشناسد؟ مگر نمیداند که من مثل بچهها هستم و گاهی پیش میآید که اختیار همهچیز از دستم در میرود؟ تازه، به گمانم ــ خدا مرا ببخشد ــ حتی یک لحظه هم آسایش نداشتم. اگر بخواهند از صبح تا شب و از شب تا صبح نخِ عروسک خیمهشببازی را بکشند، بالاخره یک عروسک فولادی را هم از پا درمیآورند. وظیفهام این بود که حوصلهشان را سر نبرم؛ اما گاهی هم باید خودم سرگرم میشدم. در میانهٔ این آشفتگی، فکری شوم به سرم زد؛ فکری که غرورم را برانگیخت، به من نخوت و گستاخی بخشید: اینکه آنها نمیتوانند بیمن سر کنند؛ اینکه من آدمی ضروری و حیاتی هستم. من: بله، گمان میکنم برایشان بسیار مفیدید؛ اما آنها برای شما از این هم مفیدترند. شما هر وقت بخواهید، خانهای به این خوبی پیدا نخواهید کرد؛ اما آنها اگر یک دیوانه را از دست بدهند، صد دیوانهٔ دیگر پیدا میکنند. او: صد دیوانه مثل من؟ آقای فیلسوف، اینقدرها هم فراوان نیستند. بله، دیوانههای بیمزه چرا. آدم در انتخاب حماقت سختگیرتر است تا در انتخاب استعداد یا فضیلت. من در نوع خودم کمیابم؛ بله، بسیار کمیاب. حالا که دیگر مرا ندارند، چه میکنند؟ مثل سگ حوصلهشان سر میرود. من کیسهای تمامنشدنی از حرفهای بیربط و گستاخانهام. هر لحظه لطیفهای داشتم که از خنده اشکشان را درمیآورد. برای آنها یکتنه تمامِ تیمارستان بودم. من: در عوض، سفره و تختخواب و لباس و جلیقه و شلوار و کفش داشتید، بهعلاوه ماهی یک لویی. او: این است روی خوش ماجرا؛ این است منفعتش. اما از هزینهها حرفی نمیزنید. اول از همه، همین که شایعهٔ اجرای نمایشنامهٔ تازهای به گوش میرسید، در هر هوایی که بود، باید تمام زیرشیروانیهای پاریس را زیرورو میکردم تا نویسندهاش را پیدا کنم؛ نسخهای از اثر به دست میآوردم و با ظرافت به او میفهماندم که نقشی در نمایش هست که یکی از آشنایان من میتواند آن را به شکلی بینظیر اجرا کند. «و آن آشنا کیست، اگر اجازه بفرمایید؟» «کیست؟ چه سؤال زیبایی! همان کسی که ظرافت و ملاحت و نکتهسنجی دارد.» «منظورتان دوشیزه دانژویل است؟ اتفاقاً او را میشناسید؟» «بله، کمی؛ اما او نیست.» «پس کیست؟» اسمش را آهسته میگفتم: «او!» «او؟» و دوباره تکرار میکردم؛ کمی هم خجالت میکشیدم، چون گاهی حیا سراغم میآید. باید میدیدید با شنیدن این نام، چهطور قیافهٔ شاعر دراز میشد؛ و گاهی هم چهطور جوابم را با انفجار خنده میدادند. بااینهمه، چه خوشش میآمد چه نه، باید آن مرد را به ناهار میآوردم. او هم که از متعهد شدن میترسید، اخم میکرد و تشکر میکرد و زیر بار نمیرفت. باید میدیدید وقتی در این مذاکره موفق نمیشدم، چه رفتاری با من داشتند: کودن بودم، احمق بودم، دستوپاچلفتی بودم، به هیچ دردی نمیخوردم؛ حتی ارزش همان لیوان آبی را که به من میدادند، نداشتم. اوضاع وقتی بدتر میشد که نمایش اجرا میشد و من باید بیپروا، در میان هو و فریادِ تماشاگرانی که هرچه بگویند، خوب قضاوت میکنند، کف زدنهای تکوتنهای خودم را به گوش همه میرساندم؛ نگاهها را به سوی خودم میکشیدم؛ گاهی سوت و هو را از بازیگر زن میدزدیدم؛ و زمزمههای کنار گوشم را میشنیدم: «این یکی از نوکرهای آن مردی است که با او همخواب شده؛ این پستفطرت خفه میشود یا نه؟» مردم نمیدانند چه چیزی آدم را به چنین کاری وامیدارد؛ خیال میکنند از حماقت است، حال آنکه انگیزهای در کار است که همهچیز را توجیه میکند. من: حتی زیر پا گذاشتن قوانین مدنی را؟ او: سرانجام، مردم مرا شناختند و میگفتند: «آه، این راموست!» چارهام این بود که چند کلمهٔ کنایهآمیز بگویم تا کف زدنِ تنهای من که بد تعبیرش میکردند، از مضحکه بودن دربیاید. قبول کنید که برای چنین گستاخی در برابر تماشاگرانِ گردآمده، باید منفعتی بسیار بزرگ در میان باشد؛ و هر یک از این مأموریتهای طاقتفرسا بیش از یک سکهٔ کوچک میارزید. من: چرا از دیگران کمک نمیگرفتید؟ او: این هم پیش میآمد؛ از این راه هم چیزی گیرم میآمد. پیش از آنکه به محلِ شکنجه بروم، باید قسمتهای درخشان نمایش را از بر میکردم؛ همان جاهایی را که لازم بود من لحن و آهنگِ تشویق را تعیین کنم. اگر پیش میآمد که آنها را فراموش کنم یا اشتباه بگیرم، هنگام بازگشت از ترس به خود میلرزیدم؛ غوغایی به پا میشد که شما تصورش را هم نمیتوانید بکنید. بعد هم در خانه، یک گله سگ بود که باید از آنها مراقبت میکردم؛ البته خودم احمقانه این وظیفه را به گردن گرفته بودم. گربههایی هم بودند که سرپرستیشان با من بود. اگر میکو لطف میکرد و چنگی میزد که سرآستین یا دستم را پاره کند، از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم. کریکِت دچار دلپیچه میشد؛ این من بودم که شکمش را میمالیدم. پیشتر دوشیزه دچار بخارهای عصبی میشد؛ حالا دیگر میگویند اعصابش بههم ریخته است. از ناخوشیهای خفیف دیگری که در حضور من از آنها ابایی ندارند، چیزی نمیگویم. این یکی را بگذارید به حسابِ صمیمیت؛ من هرگز قصد نداشتهام کسی را به رعایت آداب مجبور کنم. جایی خواندهام که شاهزادهای ملقب به کبیر، گاهی به پشتیِ صندلیِ مستراحِ معشوقهاش تکیه میداد. آدم با نزدیکانش هر طور دلش بخواهد رفتار میکند؛ و من در آن روزها بیش از هرکس دیگری از نزدیکانشان بودم. من رسولِ صمیمیت و بیتکلفیام. با رفتار خودم آنها را به این شیوه دعوت میکردم، بیآنکه کسی از آن برنجد؛ کافی بود مرا به حال خودم بگذارند. صاحبخانه را برایتان ترسیم کردم. دوشیزه هم دارد سنگین و فربه میشود؛ باید حکایتهای بامزهای را که دربارهاش میگویند، بشنوید. من: شما هم از آن آدمها هستید؟ او: چرا نباشم؟ من: دستکم، مسخره کردنِ کسانی که به شما نیکی کردهاند، کاری ناشایست است. او: اما آیا بدتر از آن نیست که کسی به نیکیهایی که کرده، متوسل شود تا پرورده و زیردستش را خوار کند؟ من: اگر آن پرورده ذاتاً پست نبود، هیچچیز چنین اختیاری به حامیاش نمیداد. او: اما اگر آن اشخاص ذاتاً مضحک نبودند، از آنها حکایتهای خندهدار نمیساختند. تازه، مگر تقصیر من است که خودشان را به لجن میکشند؟ و وقتی خودشان را به لجن کشیدند، اگر به آنها خیانت کنند یا مسخرهشان کنند، باز هم تقصیر من است؟ وقتی کسی تصمیم میگیرد با آدمهایی مثل ما زندگی کند و عقل سلیم هم داشته باشد، باید انتظار انواع و اقسام پستیها را بکشد. وقتی ما را به خانهاش راه میدهد، مگر نمیداند چه جور آدمهایی هستیم؟ روحهایی منفعتطلب، پست و خیانتپیشه؟ اگر میداند، پس همهچیز درست است. پیمانی نانوشته میان ما برقرار است: آنها به ما نیکی میکنند و ما دیر یا زود در برابر نیکیشان بدی میکنیم. مگر این پیمان میان آدم و میمون یا طوطیاش وجود ندارد؟ برون فریاد و فغان سر میدهد که پالیسو، مهمان و دوستش، علیه او تصنیفهایی ساخته است. پالیسو حق داشته آن تصنیفها را بسازد و برون است که مقصر است. پوآنْسینه فریاد میزند که پالیسو تصنیفهایی را که او علیه برون ساخته بود، به نام خودش جا زده است. پالیسو حق داشته تصنیفهایی را که علیه برون ساخته بود، به نام پوآنسینه ثبت کند؛ و این پوآنسینه است که مقصر است. آبه رِیِ کوچک فریاد میزند که دوستش پالیسو معشوقهاش را از چنگش درآورده؛ همان زنی که خودش او را به پالیسو معرفی کرده بود. خب، نباید پالیسویی را به خانهٔ معشوقهاش راه میداد، یا باید آماده میبود که او را از دست بدهد. پالیسو وظیفهاش را انجام داده و این آبه رِی است که مقصر است. کتابفروش، داوید، فریاد میزند که شریکش، پالیسو، با زنش همبستر شده یا دستکم قصد همبستری با او را داشته است. زنِ کتابفروش داوید هم فریاد میزند که پالیسو گذاشته هرکس دلش میخواهد باور کند که با او همبستر شده است. اینکه پالیسو واقعاً با زنِ کتابفروش خوابیده یا نه، دشوار است که بتوان دربارهاش حکم داد؛ چون زن ناچار بوده آنچه را واقع شده انکار کند و پالیسو هم ممکن است گذاشته باشد دیگران چیزی را باور کنند که واقع نشده است. هرچه باشد، پالیسو نقش خودش را بازی کرده و این داوید و زنش هستند که مقصرند. هلوِسیوس فریاد میزند که پالیسو او را روی صحنه به شکل آدمی نادرست و بیشرف نشان داده است؛ همان هلوِسیوسی که هنوز پولی را که برای درمان بیماری، خوراک و پوشاک به پالیسو قرض داده بود، پس نگرفته است. آیا باید از مردی چنین رفتاری را انتظار میداشت که آلوده به هر نوع رسوایی است؛ مردی که از سر تفریح، دوستش را وادار میکند از دینش دست بکشد؛ مالِ شریکانش را تصاحب میکند؛ نه ایمان دارد، نه قانون و نه احساس؛ برای رسیدن به ثروت از هیچ راهی، مشروع یا نامشروع، رویگردان نیست؛ روزهای عمرش را با شمارِ تبهکاریهایش میشمارد؛ و خودش را روی صحنه در قالب یکی از خطرناکترین شیادان به نمایش گذاشته است؛ گستاخیای که گمان نمیکنم در گذشته نمونهای داشته باشد و در آینده هم نمونهٔ دومی پیدا کند؟ نه. پس این پالیسو نیست که مقصر است؛ هلوِسیوس است که تقصیر دارد. اگر جوانی شهرستانی را به باغوحشِ ورسای ببرند و او از روی حماقت دستش را از میان میلههای قفسِ ببر یا پلنگ داخل کند؛ و جانور درنده بازویش را به دهان بگیرد، چه کسی مقصر است؟ همهٔ اینها در همان پیمان نانوشته نوشته شده است. بد به حال کسی که آن را نمیداند یا فراموش میکند. با تکیه بر این پیمانِ همگانی و مقدس، چه بسیار کسانی را میتوانم تبرئه کنم که به بدجنسی متهماند؛ حال آنکه باید خودِ کسانی را مقصر دانست که احمقاند. بله، کنتسِ چاق و فربه، تقصیر از شماست؛ وقتی دوروبر خودتان کسانی را جمع میکنید که در میان همطبقههای شما به آنها «جنس» میگویند؛ و همین جنسها به شما بدی میکنند، وادارتان میکنند بدی کنید و شما را در معرض خشم و کینهٔ آدمهای شریف قرار میدهند. آدمهای شریف وظیفهشان را انجام میدهند؛ آن جنسها هم وظیفهٔ خودشان را؛ و این شمایید که با پذیرفتنشان خطا میکنید. اگر برتنِ عزیز با معشوقهاش در آرامش و آسودگی زندگی میکرد؛ اگر به یاریِ شرافتِ خویش، دوستانی شریف برای خود فراهم میآوردند؛ اگر مردانِ صاحباستعداد و کسانی را که در جامعه به فضیلت شهرت دارند، به دور خود جمع میکردند؛ اگر ساعتهایی را که از لذتِ با هم بودن، عشق ورزیدن و گفتنِ دوستت دارم در خلوت و سکوت میدزدیدند، به محفلی کوچک، روشنفکر و برگزیده اختصاص میدادند، آیا فکر میکنید کسی دربارهشان حکایت خوب یا بدی میساخت؟ پس چه بر سرشان آمد؟ همان چیزی که سزاوارش بودند. آنها به سبب بیاحتیاطیشان مجازات شدند. و این ما بودیم که مشیت الهی از ازل مقدر کرده بود تا دادِ برتنهای روزگار خود را بستانیم؛ و همنوعانِ ما از میان نوادگانمان نیز مقدر شدهاند که دادِ مونسوژها و برتنهای آینده را بستانند. اما همانطور که ما احکام عادلانهٔ مشیت را دربارهٔ حماقت اجرا میکنیم، شما که ما را همانگونه که هستیم تصویر میکنید، احکام عادلانهٔ آن را دربارهٔ ما به اجرا درمیآورید. اگر ما با آن رفتارهای شرمآور، انتظار داشتیم از احترام عمومی برخوردار باشیم، دربارهمان چه میگفتید؟ اینکه دیوانهایم. آیا کسانی که از آدمهایی با سرشتِ فاسد و خصلتهای پست و فرومایه، انتظار رفتار شرافتمندانه دارند، خردمندند؟ در این دنیا هر چیزی مزدِ واقعیِ خودش را میگیرد. دو دادستان کل وجود دارد: یکی پشت درِ خانهٔ شماست و جرایم علیه جامعه را مجازات میکند؛ دیگری طبیعت است. طبیعت به همهٔ رذیلتهایی رسیدگی میکند که از چنگ قانون میگریزند. خود را به هرزگی با زنان میسپارید؟ گرفتار استسقا خواهید شد. شکمباره و میخوارهاید؟ به بیماریهای ریوی دچار خواهید شد. درِ خانهتان را به روی اراذل باز میکنید و با آنها زندگی میکنید؟ به شما خیانت میشود، شما را دست میاندازند و خوار میشمارند. بهترین و کوتاهترین راه این است که به عدالتِ این احکام تن بدهید و به خودتان بگویید: حقم بود؛ بعد گوشهایتان را تکان بدهید و یا خودتان را اصلاح کنید، یا همان بمانید که هستید، اما با همان شرایطی که گفتم. من: حق با شماست. او: در هر صورت، من هیچیک از این حکایتهای بد را از خودم نمیسازم؛ فقط نقشِ دورهگردی را بازی میکنم که آنها را از اینسو به آنسو میبرد. میگویند چند روز پیش، حدود ساعت پنج صبح، صدای غوغایی دیوانهوار بلند شد؛ همهٔ زنگها به صدا درآمده بودند. فریادهای بریدهبریده و خفهٔ مردی به گوش میرسید که داشت خفه میشد: «کمک! کمکم کنید! دارم خفه میشوم؛ دارم میمیرم!» صدا از آپارتمان صاحبخانه میآمد. همه هجوم بردند و به کمکش شتافتند. آن موجود فربه و گنده، که عقل از سرش پریده بود و در آن لحظه دیگر چیزی نمیدید، همچنان به حرکتش ادامه میداد؛ روی دو دستش بلند میشد و از هر ارتفاعی که میتوانست، تمام وزنِ دویست تا سیصد پوندیاش را با تمام سرعتی که شورِ لذت به او میبخشید، بر اعضای تصادفی فرود میآورد. بهسختی توانستند او را از آن وضعیت بیرون بکشند. آخر چه خیال عجیبی است که چکش کوچکی خودش را زیر سندانی سنگین جا بدهد! من: شما واقعاً آدم بیشرمی هستید. بیایید دربارهٔ چیز دیگری حرف بزنیم. از وقتی گفتوگویمان را آغاز کردهایم، سؤالی روی لبم مانده است. او: پس چرا اینهمه مدت نگهش داشتهاید؟ من: میترسیدم سؤال بیادبانهای باشد. او: بعد از آنچه همین حالا برایتان فاش کردم، نمیدانم دیگر چه رازی ممکن است از شما پنهان کرده باشم. من: شما در مورد قضاوتی که دربارهٔ شخصیتتان دارم، تردیدی ندارید. او: بههیچوجه. از نظر شما موجودی بسیار پست و نفرتانگیزم؛ و گاهی از نظر خودم هم همینطورم، اما بهندرت. بیشتر اوقات به رذیلتهایم میبالم تا اینکه سرزنششان کنم. شما در تحقیر من ثابتقدمترید. من: درست است؛ اما چرا تمام پستی و پلیدیتان را به من نشان میدهید؟ او: اول از همه، چون بخش بزرگی از آن را میدانستید و دیدم که اعتراف به باقیماندهاش بیشتر به سودم است تا به زیانم. من: چطور، اگر اجازه بدهید؟ او: اگر قرار باشد آدم در زمینهای به اوج برسد، بیش از هر چیز باید در بدی به اوج برسد. مردم به یک دزدِ خردهپا تف میاندازند؛ اما نمیتوانند نوعی احترام را از یک جنایتکار بزرگ دریغ کنند. شجاعتش شگفتزدهشان میکند؛ قساوتش به لرزهشان میاندازد. در هر چیزی، یکپارچگیِ خصلت را ارج مینهند. من: اما شما هنوز به آن یکپارچگیِ ستودنیِ شخصیت نرسیدهاید. گاهی میبینم که در اصولتان تزلزل دارید. معلوم نیست بدجنسیتان را از طبیعت به ارث بردهاید یا از راه مطالعه و تمرین به دست آوردهاید؛ و معلوم نیست مطالعه شما را تا آخرین حد ممکن پیش برده است یا نه. او: قبول دارم؛ اما هرچه از دستم برمیآمد، انجام دادهام. مگر این فروتنی را نداشتهام که به وجود کسانی کاملتر از خودم اعتراف کنم؟ مگر با عمیقترین تحسین از بورِه برایتان نگفتهام؟ در نظر من، بورِه مردِ اولِ دنیاست. من: اما بلافاصله پس از بورِه، خودتان قرار دارید. او: نه. من: پس پالیسو؟ او: پالیسو هست، اما تنها پالیسو نیست. من: چه کسی میتواند شایسته باشد که مقام دوم را با او شریک شود؟ او: آن مرتدِ آوینیونی. من: من هرگز نام این مرتدِ آوینیونی را نشنیدهام؛ اما لابد مردی شگفتانگیز است. او: همینطور هم هست. من: تاریخِ مردان بزرگ همیشه برایم جالب بوده است. او: کاملاً باور میکنم. این مرد در خانهٔ یکی از همان فرزندان نیک و شریفِ ابراهیم زندگی میکرد؛ از همان نسلی که به پدرِ مؤمنان وعده داده شده بود شمارشان به تعداد ستارگان باشد. من: در خانهٔ یک یهودی؟ او: در خانهٔ یک یهودی. اول ترحم او را جلب کرده بود، بعد محبتش را و سرانجام اعتماد کاملش را. چون ماجرا همیشه همینطور پیش میرود. آنقدر به نیکیهایی که در حق دیگران میکنیم اعتماد داریم که بهندرت راز خود را از کسی که غرقِ لطف و محبتش کردهایم، پنهان میداریم. چگونه ممکن است ناسپاس وجود نداشته باشد، وقتی خودمان آدمها را در معرض این وسوسه میگذاریم که بیهیچ مجازاتی ناسپاسی کنند؟ یهودیِ ما به این نکتهٔ درست توجه نکرده بود. پس به آن مرتد اعتماد کرد و برایش گفت که از روی وجدان نمیتواند گوشت خوک بخورد. حالا خواهید دید ذهنی خلاق چگونه از این اعتراف بهره برد. چند ماه گذشت و در این مدت، مرتد هر روز بیشتر به او اظهار علاقه میکرد. وقتی مطمئن شد یهودی را بهخوبی تحت تأثیر قرار داده، دلش را به دست آورده و با خدماتش چنان مجذوبش کرده که دیگر در تمام قبایل اسرائیل دوستی بهتر از او ندارد... به دوراندیشیِ این مرد توجه کنید. شتاب نمیکند. میگذارد گلابی برسد و بعد شاخه را تکان میدهد. شتابزدگیِ بیش از حد ممکن بود نقشهاش را نقش بر آب کند. چون بزرگیِ شخصیت معمولاً از تعادل طبیعیِ چند خصلتِ متضاد پدید میآید. من: بس کنید دیگر با این تأملات! داستانتان را ادامه بدهید. او: نمیشود. روزهایی هست که ناچارم فکر کنم. این بیماریای است که باید گذاشت سیر طبیعی خودش را طی کند. کجا بودم؟ من: در آن صمیمیتی که میان یهودی و مرتد بهخوبی برقرار شده بود. او: آنوقت گلابی رسیده بود... اما شما گوش نمیدهید. به چه فکر میکنید؟ من: به نوسانِ لحن شما؛ گاهی بالا و گاهی پایین. او: مگر لحنِ آدمِ بدکار میتواند یکدست باشد؟ «یک شب، با قیافهای آشفته، صدایی بریدهبریده، چهرهای رنگپریده مثل مرده و تمامِ اندامهایی که از ترس میلرزیدند، نزد دوستِ خوبش میآید. «چه شده؟» «کارمان تمام است.» «تمام؟ چطور؟» «میگویم کارمان تمام است؛ دیگر هیچ راه نجاتی نداریم.» «توضیح بده.» «یک لحظه صبر کن تا از این وحشت بیرون بیایم.» یهودی به او میگوید: «بسیار خوب، خودت را آرام کن.» اما بهجای آن باید میگفت: «تو یک شیادِ تمامعیاری! نمیدانم چه میخواهی به من بگویی، اما میدانم که یک شیادِ تمامعیاری! داری نقشِ وحشتزدهها را بازی میکنی.» من: چرا باید چنین چیزی به او میگفت؟ او: چون دروغ میگفت و از حد گذشته بود. این برای من روشن است؛ پس دیگر حرفم را قطع نکنید. «کارمان تمام است، دیگر هیچ راه نجاتی نداریم.» آیا تظاهر و تصنعِ این «تمام است»های تکراری را حس نمیکنید؟ «خائنی ما را به دادگاهِ تفتیش عقاید لو داده؛ تو را بهعنوان یهودی و مرا بهعنوان مرتد، یک مرتدِ پلید و نفرتانگیز.» ببینید این خائن چطور از بهکار بردنِ زشتترین تعبیرها شرم نمیکند. برای آنکه آدم خودش را با نامِ واقعیاش صدا بزند، بیش از آنچه گمان میکنند، شجاعت لازم است. شما نمیدانید رسیدن به آن مرحله چه هزینهای دارد. من: نه، البته. اما این مرتدِ پلید... او: دروغگوست؛ اما دروغش بسیار ماهرانه است. یهودی وحشتزده میشود؛ ریشش را میکند و خودش را روی زمین میغلتاند. مأمورانِ تفتیش را پشت در میبیند؛ خود را در لباسِ سنبِنیتو تصور میکند؛ میبیند که مراسمِ سوزاندنش را آماده کردهاند. «دوست من، دوستِ مهربانم، تنها دوست من، چه باید بکنیم؟» «چه باید بکنیم؟ باید خودمان را نشان بدهیم، نهایتِ آرامش را به خود بگیریم و مثل همیشه رفتار کنیم. رسیدگیهای این دادگاه محرمانه است، اما کند پیش میرود. باید از این فرصت استفاده کنیم و همهچیز را بفروشیم. من میروم یا از طریق شخصِ ثالثی ساختمانی اجاره میکنم؛ بله، از طریق شخص ثالث، این بهتر است. ثروت شما را آنجا میگذاریم؛ چون آنها بیش از هر چیز به ثروت شما چشم دوختهاند. بعد، من و شما زیر آسمانی دیگر به دنبال آزادی میرویم تا بتوانیم خدایمان را بپرستیم و با آسودگی از آیین ابراهیم و وجدانمان پیروی کنیم. در این موقعیت خطرناک، مهمترین مسئله این است که دست به هیچ کار نسنجیدهای نزنیم.» گفتند و انجام دادند. کشتی اجاره شد و آذوقه و ملوانانش فراهم آمد. ثروت یهودی را در کشتی گذاشتند. فردا، با دمیدن سپیده، بادبان میکشند. آن شب میتوانند با شادی شام بخورند و آسوده بخوابند. فردا از چنگِ تعقیبکنندگانشان میگریزند. اما نیمهشب، مرتد از جا برمیخیزد، کیف پول، کیسهٔ پول و جواهرات یهودی را میدزدد، به کشتی میرود و راه میافتد. و شما خیال میکنید ماجرا همینجا تمام میشود؟ نه، هنوز چیزی دستگیرتان نشده است. وقتی این داستان را برایم تعریف کردند، من خودم حدس زدم آن بخشی را که از شما پنهان کردم؛ میخواستم هوش و فراستتان را بیازمایم. خوب شد که آدم شریفی شدید؛ وگرنه چیزی بیش از یک شیادِ کوچک از آب درنمیآمدید. تا اینجا، مرتد فقط یک شیاد است؛ پستفطرتی نفرتانگیز که هیچکس دلش نمیخواهد شبیه او باشد. اوجِ شرارتش در این است که خودش خبرچینِ دوستِ خوبش، آن یهودی، بوده؛ همان کسی که دادگاهِ تفتیش عقاید پس از بیدار شدنش دستگیر کرد و چند روز بعد، آتشِ بزرگی برای سوزاندنش برپا ساخت. و اینگونه بود که مرتد، مالکِ آسودهخاطرِ ثروتِ آن نوادهٔ ملعونِ کسانی شد که خداوندگار ما را به صلیب کشیدند. من: نمیدانم کدامیک بیشتر حالم را به هم میزند: شرارتِ آن مرتد یا لحنی که شما با آن دربارهاش حرف میزنید. او: و این همان چیزی است که میخواستم به شما بگویم. قساوتِ عمل، شما را از مرحلهٔ تحقیر فراتر میبرد؛ و همین دلیلِ صداقتِ من است. خواستم بدانید در هنرِ خودم تا کجا میتوانم پیش بروم؛ اعترافی از شما بگیرم که دستکم در پستی و فرومایگی، آدمی اصیل و بیهمتا هستم؛ در ذهن شما در ردیفِ بزرگترین تبهکاران قرار بگیرم و بعد فریاد بزنم: «زنده باد ماسکاریلوس، امپراتورِ شیادان! بیا، فیلسوفِ عزیز، شاد باش! همسرایی کنید! زنده باد ماسکاریلوس، امپراتورِ شیادان!» و در پیِ این سخنان، شروع کرد به خواندنِ آوازی فوگوار، بسیار عجیب و غریب. گاهی ملودی سنگین و آکنده از شکوه بود؛ گاهی سبک و سرخوش. لحظهای صدای بخشِ باس را تقلید میکرد و لحظهای دیگر یکی از بخشهای زیرین را. با بازو و گردنِ کشیدهاش جاهایی را که باید نتها کشیده شوند، نشانم میداد؛ و برای خودش آهنگی پیروزمندانه میساخت و اجرا میکرد. از این اجرا میشد فهمید که او موسیقیِ خوب را بسیار بهتر از اخلاقِ خوب میشناسد. برچسبها: دنی دیدرو, برادرزاده رامو, فلسفه روشنگری, فلسفه فرانسه [ شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 22:22 ] [ عباس مهیاد ]
|
||