|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
|
او: چون تمام عمرشان را صرف مطالعهٔ آن میکردند. برای آنکه آدمی عناصر یک هنر یا علم را بهخوبی در اختیار داشته باشد، باید در آن ژرفنگر و کارآزموده باشد. آثار کلاسیک را تنها کسانی میتوانند خوب از کار درآورند که سالهای سال در آن عرصه موی سپید کرده باشند. این میانه و پایان کار است که تاریکیهای آغاز را روشن میکند. از دوستتان، آقای دالامبر، آن پیشوای دانش ریاضی، بپرسید که آیا از عهدهٔ نوشتن کتابی مقدماتی در این علم برمیآید یا نه. عموی من، پس از سی تا چهل سال ممارست، تازه نخستین پرتوهای نظریهٔ موسیقی را از دور دیده بود. من: ای دیوانه، ای اَبَردیوانه! ــ فریاد زدم ــ چگونه است که در آن کلهٔ خراب تو، اندیشههایی چنین درست، درهموبرهم، کنار اینهمه یاوهگویی جا گرفتهاند؟ او: کی میداند، بهجهنم! تصادف است که این اندیشهها را به سوی شما پرتاب میکند و آنها همانجا میمانند. به هر حال، تا وقتی همهچیز را ندانی، هیچچیز را درست نمیدانی. نمیدانی چیزی به کجا میرود؛ چیز دیگری از کجا میآید؛ این یکی یا آن یکی کجا باید قرار بگیرد؛ کدام باید نخست بیاید و دومی در کجا بهتر جا میگیرد. مگر بیروش میتوان چیزی را درست نشان داد؟ و روش از کجا پدید میآید؟ ببینید، فیلسوف من، در سرم این فکر هست که فیزیک همیشه علمی بینوا خواهد ماند؛ قطرهای آب که با نوک سوزن از اقیانوسی پهناور برداشته باشند؛ دانهای که از زنجیرهٔ کوههای آلپ جدا شده باشد. و اما علت پدیدهها؟ بهراستی، ندانستن بهتر از این است که آدم اندکی بداند و آن اندک را هم بد بفهمد. درست در همین وضع بودم که معلم همراهی و آهنگسازی شدم. به چه فکر میکنید؟ من: به این فکر میکنم که هرچه همین حالا گفتید، بیش از آنکه استوار باشد، ظاهر فریبنده دارد. اما بگذریم. میگویید همراهی و آهنگسازی درس میدادید؟ او: بله. من: و خودتان هیچ از آن نمیدانستید؟ او: نه، به جان خودم! و همین بود که کسانی بدتر از من هم پیدا میشدند: آنهایی که خیال میکردند چیزی میدانند. دستکم من نه قضاوت بچهها را خراب میکردم و نه دستشان را. وقتی از کلاس من به کلاس استادی خوب میرفتند، چون چیزی نیاموخته بودند، دستکم چیزی هم نداشتند که از نو یاد بگیرند و فراموش کنند. این خودش صرفهجویی بزرگی در پول و وقت بود. من: چطور درس میدادید؟ او: مثل همهٔ دیگران. وارد میشدم، خودم را روی صندلی میانداختم و میگفتم: «چه هوای بدی! چهقدر سنگفرش خیابان آدم را خسته میکند!» بعد چند خبر و شایعه سرهم میکردم: «دوشیزه لُمِیِر قرار بود در اپرای تازه نقش یک باکرهٔ وستایی را بازی کند، اما برای بار دوم باردار شده است. معلوم نیست چه کسی جای او را خواهد گرفت. دوشیزه آرنولد همین تازگیها از کنت کوچولویش جدا شده. میگویند با برتن وارد مذاکره شده است. با این همه، کنت کوچولو توانسته چینیهای آقای دو مونتامی را به دست بیاورد. در آخرین کنسرت دوستداران موسیقی، یک زن ایتالیایی آواز خواند که انگار فرشته بود. پرِویل چه موجود نادری است! باید او را در مرکور گالان دید؛ آن بخش معما واقعاً بینظیر است. این بیچاره دومِنِیل دیگر نمیداند چه میگوید و چه میکند. خب، دوشیزه خانم، کتابتان را بردارید.» در همین اثنا، دوشیزه که عجلهای هم نداشت، دنبال کتابی میگشت که گم کرده بود. خدمتکاری را صدا میزدند، سرزنشش میکردند و من همچنان به حرف زدن ادامه میدادم: «کلرون واقعاً معماست. صحبت از ازدواجی بسیار عجیبوغریب است. ازدواج چه کسی؟ دوشیزه... اسمش چه بود؟ همان دخترک کوچکی که آن مرد خرجش را میداد و دو سه بچه از او داشت؛ دختری که مردان بسیاری پیش از او خرجش را داده بودند.» ــ «بس کنید، رمو! این حرفها ممکن نیست؛ دارید هذیان میگویید.» ــ «هذیان نمیگویم. حتی میگویند کار تمام شده است. شایع است که ولتر مرده.» ــ «چه بهتر!» ــ «چرا چه بهتر؟» ــ «چون قرار است برایمان یک دیوانگی خوب به ارمغان بیاورد. رسمش این است که پانزده روز پیش از آنکه چیزی بنویسد، میمیرد.» دیگر چه برایتان بگویم؟ چند حرف رکیک و بیادبانه هم میزدم؛ از آن حرفهایی که در خانههایی که رفته بودم شنیده بودم و نقل میکردم. آخر ما همه خبرچین و شایعهپراکنیم. خودم را به دیوانگی میزدم. آنها گوش میدادند، میخندیدند و فریاد میزدند: «این مرد همیشه دلانگیز است!» سرانجام کتاب دوشیزه را زیر صندلیای پیدا میکردند؛ همانجا که تولهسگی جوان یا بچهگربهای آن را کشیده، جویده و پاره کرده بود. او پشت کلاوسن مینشست. نخست، تنها و بهتنهایی، چند صدای درهموبرهم از ساز درمیآورد. بعد، من که پیشتر با اشارهای به مادرش تأیید کرده بودم که اوضاع بد نیست، نزدیک میشدم. مادر میگفت: «بد نمینوازد؛ اگر فقط بخواهد، میتواند. اما نمیخواهد. ترجیح میدهد وقتش را به پرگویی، لباسورفتن، اینسو و آنسو دویدن و خدا میداند چه کارهای دیگری تلف کند. هنوز شما از در بیرون نرفتهاید که کتاب را میبندد و تا بازگشتتان دیگر بازش نمیکند. شما هم که هیچوقت سرزنشش نمیکنید...» با این حال، چون باید بالاخره کاری میکردم، دستهایش را میگرفتم و آنها را به شکل دیگری روی کلاویهها میگذاشتم. از کوره درمیرفتم و فریاد میزدم: «سل، سل، سل! دوشیزه، این نت سل است!» مادر میگفت: «دوشیزه، مگر گوش ندارید؟ من که پشت کلاوسن ننشستهام و نتهای کتاب شما را هم نمیبینم، با این حال حس میکنم که باید سل بزنید. شما آقای رمو را به زحمت بیپایانی میاندازید. نمیفهمم اینهمه صبر را از کجا میآورد. هیچچیز از حرفهایش در خاطرتان نمیماند. هیچ پیشرفتی نمیکنید...» آن وقت من کمی از تندیام میکاستم، سرم را به نشانهٔ تأسف تکان میدادم و میگفتم: «ببخشید، خانم، مرا ببخشید. اگر دوشیزه بخواهد و کمی بیشتر تمرین کند، اوضاع میتواند بهتر شود؛ اما همین حالا هم چندان بد نیست.» مادر میگفت: «اگر جای شما بودم، یک سال او را وادار میکردم همین قطعه را تمرین کند.» ــ «اوه، از این بابت خیالتان راحت باشد؛ تا بر همهٔ دشواریهای آن مسلط نشود، سراغ قطعهٔ دیگری نمیرود. و این کار آنقدرها هم که خانم تصور میکنند طول نمیکشد.» مادر میگفت: «آقای رمو، شما به او زیادی رو میدهید؛ بیش از اندازه مهربانید. این تنها چیزی است که از درس امروز به خاطر خواهد سپرد و در فرصت مناسب با کمال دقت برایم تکرار خواهد کرد.» ساعت درس به پایان میرسید. شاگردم با همان ظرافت حرکت بازو و تعظیمی که از استاد رقصش آموخته بود، مُهر کوچکِ دستمزد را به من تقدیم میکرد. من آن را در جیب میگذاشتم و مادر میگفت: «بسیار خوب، دوشیزه! اگر ژاوییه اینجا بود، برایتان کف میزد.» کمی دیگر از روی ادب گپ میزدم، بعد ناپدید میشدم؛ و این بود آنچه در آن روزگار «درس همراهی» نام داشت. من: پس امروز دیگر اوضاع فرق کرده است؟ او: به خدا قسم، معلوم است که فرق کرده! حالا وارد میشوم، جدی و موقر. با شتاب آستینپوشم را درمیآورم. کلاوسن را باز میکنم و کلاویهها را امتحان میکنم. همیشه عجله دارم؛ اگر کسی حتی یک لحظه مرا منتظر بگذارد، چنان فریاد میزنم که انگار یک سکه از جیبم دزدیدهاند. تا یک ساعت دیگر باید فلانجا باشم؛ دو ساعت دیگر در خانهٔ فلان دوشس. برای ناهار به خانهٔ یک مارکیز زیبا دعوت شدهام و بعد از آن، کنسرتی در خانهٔ بارون دو باک، در خیابان نوو دُ پتیشان. من: با این همه، هیچجا منتظرتان نیستند؟ او: راستش را بخواهید، نه. من: پس چرا اینهمه نیرنگ کوچک و پست به کار میبرید؟ او: پست؟ چرا، خواهش میکنم؟ اینها رسم حرفهٔ من است. با رفتار مثل دیگران، خودم را خوار نمیکنم. من این ترفندها را اختراع نکردهام. اگر از آنها پیروی نکنم، آدمی عجیبوغریب و دستوپاچلفتی خواهم بود. البته خوب میدانم که اگر بخواهید اصول کلیِ نوعی اخلاق را ــ همان اخلاقی که همه از آن دم میزنند و هیچکس به آن عمل نمیکند ــ بر این کارها تطبیق دهید، آنوقت خواهید دید که سفید، سیاه میشود و سیاه، سفید. اما آقای فیلسوف، همانطور که دستور زبان عمومی وجود دارد، وجدان عمومی هم وجود دارد؛ و همانطور که هر زبانی استثناهایی دارد که شما دانشمندان، گمان میکنم، به آنها میگویید... کمکم کنید... چه میگویید؟ من: اصطلاحات خاص یا استثناهای زبانی. او: درست است! خب، هر حرفهای هم استثناهایی در برابر وجدان عمومی دارد که من با کمال میل اسمشان را میگذارم «اصطلاحات اخلاقیِ حرفهای». من: فهمیدم. فونتنل خوب حرف میزند و خوب مینویسد، هرچند نثرش پر از اصطلاحات خاص زبان فرانسوی است. او: و فرمانروا، وزیر، داراییدار، قاضی، نظامی، نویسنده، وکیل، دادستان، بازرگان، بانکدار، پیشهور، معلم آواز و استاد رقص، همگی آدمهای بسیار شریفیاند؛ هرچند رفتارشان از جهات بسیاری با وجدان عمومی فاصله دارد و پر است از اصطلاحات خاص اخلاقی. هرچه نهادها و مناسبات قدیمیتر باشند، این استثناها بیشتر میشوند؛ هرچه روزگار تیرهتر باشد، این استثناها هم فزونی میگیرند. ارزش آدم به حرفهاش است و ارزش حرفه به آدمش؛ و سرانجام، حرفه و صاحب حرفه یکدیگر را تعیین میکنند. پس آدم تا میتواند باید حرفهاش را به سود خود بچرخاند. من: از میان اینهمه پیچوتاب، چیزی که برای من کاملاً روشن میشود این است که یا حرفههای اندکی هستند که درست و شرافتمندانه انجام میشوند، یا آدمهای شرافتمند اندکی در حرفههایشان باقی ماندهاند. او: خوب، هیچکدام نیستند! اما در عوض، بیرون از دکان و محل کارشان هم کمتر کسی پیدا میشود که کلاهبردار باشد. همهچیز هم کموبیش خوب پیش میرفت، اگر عدهای از مردم نبودند که به آنها میگویند پیگیر، دقیق، وظیفهشناس و سختگیر؛ یعنی کسانی که همیشه در محل کارشان هستند، از صبح تا شب کارشان را انجام میدهند و جز همان کار، به هیچ چیز دیگری نمیپردازند. همینها هستند که ثروتمند میشوند و احترام به دست میآورند. من: به برکت همان اصطلاحات خاص؟ او: درست است. میبینم که منظورم را گرفتهاید. پس یکی از اصطلاحات خاص تقریباً همهٔ حرفهها ــ چون برخی از آنها در همهٔ کشورها و همهٔ روزگارها مشترکاند، همانطور که حماقتهایی هم مشترکاند ــ این است که آدم تا جایی که میتواند مشتری و مراجعهکننده برای خودش دستوپا کند. و یکی از حماقتهای عمومی این است که گمان کنند هرکس مشتری بیشتری دارد، ماهرتر است. اینها دو استثنا در برابر وجدان عمومیاند که باید به آنها تن داد. این نوعی اعتبار است. در ذات خود چیزی نیست، اما به برکت عقیده و تصور مردم ارزش پیدا میکند. گفتهاند نام نیک از کمربند زرین بهتر است. با این حال، کسی که نام نیک دارد، کمربند زرین ندارد؛ و میبینم که امروز هرکس کمربند زرین دارد، معمولاً از نام نیک هم بیبهره نیست. پس باید تا آنجا که ممکن است، هم نام نیک داشت و هم کمربند زرین. و این است هدف من، وقتی با آنچه شما حیلههای پست و نیرنگهای کوچک و ننگین مینامید، خودم را به رخ میکشم. من درسم را میدهم و آن را هم خوب میدهم؛ این قاعدهٔ عمومی است. اما وانمود میکنم که آنقدر درس برای دادن دارم که ساعتهای روز کفافش را نمیدهد؛ این هم اصطلاح خاص حرفه است. من: و درس را هم خوب میدهید؟ او: بله، بد نیست؛ قابل قبول است. باسِ بنیادینِ عموی عزیزم همهچیز را بسیار ساده کرده است. سابق بر این، پول شاگردم را میدزدیدم؛ بله، میدزدیدم، این حقیقت دارد. اما امروز دستکم مثل دیگران آن را به دست میآورم. من: و آن پول را بیهیچ عذاب وجدانی میدزدیدید؟ او: اوه، بیهیچ عذاب وجدانی! میگویند اگر دزدی از دزد دیگری بدزدد، شیطان از خنده رودهبُر میشود. پدر و مادرها از ثروتی سرشار بودند که خدا میداند چگونه به دست آورده بودند؛ از درباریان بودند، مأموران مالیه، بازرگانان بزرگ، بانکداران و اهل معامله. من و انبوهی دیگر که مثل من به کار گرفته شده بودیم، به آنها کمک میکردیم تا اموالشان را پس بدهند! در طبیعت، همهٔ گونهها یکدیگر را میبلعند؛ در جامعه هم همهٔ طبقات یکدیگر را میخورند. ما خودمان، بیآنکه قانون دخالتی کند، از یکدیگر داد میستانیم. دشان در گذشته و گیمار امروز، انتقام شاهزاده را از داراییدار میگیرند؛ و فروشندهٔ لباس، جواهرفروش، اثاثیهفروش، خیاط زنانه، کلاهبردار، خدمتکار و آشپز و نعلبند، انتقام داراییدار را از دشان میگیرند. در میان همهٔ اینها، تنها ابله یا آدم بیکار است که زیان میبیند، بیآنکه به کسی آزاری رسانده باشد؛ و حقش هم همین است! پس میبینید این استثناهای وجدان عمومی، این اصطلاحات خاص اخلاقی که اینهمه دربارهشان سروصدا میکنند و نام «ترفندهای کسبوکار» بر آنها میگذارند، هیچاند و پوچ؛ اصل کار این است که آدم چشم تیزبین و قضاوت درستی داشته باشد. من: من به تیزبینی شما غبطه میخورم. او: و بعد هم فقر! وقتی شکم به قاروقور میافتد، صدای وجدان و شرافت چقدر ضعیف میشود! همینقدر بدانید که اگر روزی ثروتمند شدم، باید اموال را پس بدهم؛ و مصمم هستم که از هر راهی که ممکن باشد این کار را بکنم: با سفره و مهمانی، با قمار، با شراب، با زنها. من: اما میترسم هیچوقت ثروتمند نشوید. او: خودم هم همین گمان را دارم. من: ولی اگر اوضاع برخلاف این شد، چه میکنید؟ او: مثل همهٔ گداهای تازهبهدورانرسیده رفتار میکنم؛ بیادبترین و گستاخترین پستی میشوم که دنیا تا آن روز به خود دیده است. آن وقت همهٔ رنجهایی را که به من دادهاند به یاد میآورم و تلافی تمام تحقیرهایی را که بر من روا داشتهاند، درمیآورم. دوست دارم فرمان بدهم و فرمان خواهم داد. دوست دارم از من تعریف کنند و تعریف خواهند کرد. تمام دستهٔ بازیگران و دلقکان ویلموری را به خدمت میگیرم و به آنها میگویم، همانطور که به من گفتهاند: «بجنبید، پستفطرتها! مرا سرگرم کنید!» و آنها سرگرمم خواهند کرد. «آدمهای شریف را تکهپاره کنید!» و اگر هنوز آدم شریفی پیدا شود، تکهپارهاش خواهند کرد. بعد هم دخترهایی خواهیم داشت؛ وقتی مست باشیم با هم خودمانی حرف میزنیم، مست میکنیم و مست میشویم؛ قصه میبافیم و هر جور کجی و عیبی که تصور کنید از خود نشان میدهیم. چه زندگی دلانگیزی! ثابت خواهیم کرد که ولتر هیچ نبوغی ندارد؛ بوفون که همیشه بر چوبپاهایش ایستاده، چیزی جز خطیبی پرطمطراق نیست؛ مونتسکیو هم فقط آدمی خوشبیان است. دالامبر را به ریاضیاتش پس میفرستیم و حساب همهٔ این کاتونهای کوچولوی مثل شما را که از روی حسادت تحقیرمان میکنند، خواهیم رسید؛ همانهایی که فروتنیشان نقاب غرورشان است و خویشتنداریشان از سر ناچاری. و موسیقی؟ آن وقت است که موسیقی خواهیم ساخت! من: از آن استفادهٔ شایستهای که از ثروت خواهید کرد، میفهمم چه افسوس بزرگی است که شما فقیر ماندهاید! چه زندگی آبرومندی برای نوع بشر، چه سودی برای همشهریان و چه افتخاری برای خودتان فراهم میآوردید! او: اما گمان میکنم دارید مسخرهام میکنید. آقای فیلسوف، شما نمیدانید با چه کسی طرفید! خبر ندارید که در این لحظه من نمایندهٔ مهمترین بخش شهر و دربارم. ثروتمندان همهٔ حرفهها یا همین چیزهایی را که به شما گفتم، با خود گفتهاند، یا دستکم به آنها فکر کردهاند؛ اما حقیقت این است که اگر جای آنها بودم، دقیقاً همان زندگی خودشان را میکردم. مشکل شما همین است، شماها! خیال میکنید خوشبختی برای همه یکسان ساخته شده است. چه تصور عجیبی! خوشبختی شما مستلزم نوعی ذهن رمانتیک است که ما نداریم؛ روحی ویژه و ذوقی خاص میخواهد. شما این غرابت را به نام فضیلت میآرایید و فلسفهاش مینامید. اما مگر فضیلت و فلسفه برای همه ساخته شدهاند؟ هرکس بتواند، به دست میآورد؛ هرکس بتواند، حفظش میکند. جهانی را تصور کنید که همه در آن خردمند و فیلسوف باشند؛ قبول کنید که بهطرز دیوانهواری ملالآور خواهد شد! نه، بهسلامتی فلسفه! بهسلامتی حکمت سلیمان: شراب خوب بنوش، از خوراکهای لذیذ شکم را انباشته کن، در آغوش زنان زیبا بغلت و در بسترهای نرم بیاسا. جز اینها، باقی همه پوچ و بیهوده است. من: چه؟ دفاع از میهن؟ او: پوچ و بیهوده! دیگر میهنی وجود ندارد. از این قطب تا آن قطب، جز ستمگران و بردگان چیزی نمیبینم. من: خدمت به دوستان؟ او: پوچ و بیهوده! مگر آدم دوست هم دارد؟ و اگر داشته باشد، آیا باید از آنها ناسپاس بسازد؟ خوب نگاه کنید، خواهید دید که حاصل خدمتهایی که به دیگران میکنیم، تقریباً همیشه همین است. سپاسگزاری باری است بر دوش آدم؛ و هر باری را باید از دوش انداخت. من: داشتن مقامی در جامعه و انجام دادن وظایف آن؟ او: پوچ و بیهوده! چه اهمیتی دارد که آدم مقامی داشته باشد یا نه، به شرط آنکه ثروتمند باشد؟ مگر آدم جز برای ثروتمند شدن به دنبال مقام میرود؟ انجام دادن وظایف چه نتیجهای دارد؟ حسادت، آشوب و آزار و اذیت. مگر آدم با این کارها پیشرفت میکند؟ نه، به جان خودم، باید چاپلوسی کرد؛ چاپلوسی! باید به دیدار بزرگان رفت، سلیقههایشان را شناخت، خود را با هوسهایشان سازگار کرد، در خدمت عیبهایشان بود و بیعدالتیهایشان را تأیید کرد. راز کار همین است. من: مراقبت از تربیت فرزندان؟ او: پوچ و بیهوده! این کار وظیفهٔ مربی است. من: اما اگر آن مربی که به اصول شما باور دارد، از انجام وظایفش کوتاهی کند، چه کسی مجازات خواهد شد؟ او: به جان خودم، من که نه؛ شاید روزی شوهر دخترم یا زن پسرم. من: اما اگر هر دوی آنها خود را به فساد و رذیلت بیندازند؟ او: این هم از مقتضیات موقعیت آنهاست. من: اگر آبرویشان را ببرند؟ او: آدم هر کاری هم بکند، وقتی ثروتمند باشد، آبرویش از دست نمیرود. من: اگر ورشکسته شوند؟ او: بد به حال خودشان! من: میبینم که اگر از مراقبت در رفتار همسر، فرزندان و خدمتکارانتان شانه خالی کنید، بهسادگی میتوانید از رسیدگی به کارهای خودتان هم غافل شوید. او: ببخشید؛ گاهی پیدا کردن پول دشوار است و آدم عاقل از مدتها پیش باید فکری به حالش کرده باشد. من: پس برای همسرتان هم چندان وقت نمیگذارید. او: هیچ وقتی، اگر اجازه بدهید! به گمان من، بهترین رفتاری که آدم میتواند با نیمهٔ عزیزش داشته باشد، این است که همان کاری را بکند که او خوش دارد. به نظر شما، اگر هرکس در جامعه به کار خودش مشغول بود، زندگی چقدر سرگرمکنندهتر نمیشد؟ من: چرا که نه؟ برای من، هیچ شبی زیباتر از شبی نیست که از صبح خودم راضی بوده باشم. او: برای من هم همینطور. من: آنچه مردم دنیا را در انتخاب سرگرمیهایشان اینهمه سختپسند میکند، بیکاری عمیق آنهاست. او: اینطور خیال نکنید. آنها بسیار به جنبوجوشاند. من: چون هیچوقت خسته نمیشوند، هیچوقت هم خستگی از تن به در نمیکنند. او: اینطور نیست. آنها پیوسته از فرط خستگی از پا افتادهاند. من: لذت برای آنها همیشه یک کار و مشغله است، نه نیازی طبیعی. او: چه بهتر! نیاز همیشه رنجآور است. من: آنها همهچیز را از مصرف میاندازند. روحشان کُند و کرخت میشود. ملال بر وجودشان چنگ میاندازد. اگر کسی در میان آن فراوانیِ کمرشکن، جانشان را بگیرد، در حقشان خدمت کرده است. چرا؟ چون از خوشبختی فقط آن بخشی را میشناسند که زودتر از همه رنگ میبازد. من لذتهای حسی را خوار نمیشمارم. من هم ذائقهای دارم و از خوراکی ظریف یا شرابی دلپذیر لذت میبرم. من هم قلب و چشم دارم و از دیدن زنی زیبا خوشم میآید. دوست دارم استواری و گردی سینهاش را زیر دستم احساس کنم؛ لبهایش را با لبهایم بفشارم؛ از نگاهش لذت ببرم و در آغوشش از خود بیخود شوم. گاهی هم از یک شب خوشگذرانی با دوستان، حتی اگر کمی پرهیاهو و آشفته باشد، بدم نمیآید. اما پنهان نمیکنم که برایم بهمراتب شیرینتر است اگر به درماندهای کمک کرده باشم، گره از کار دشواری گشوده باشم، پندی سودمند داده باشم، کتابی دلپذیر خوانده باشم؛ با مرد یا زنی که عزیز دلم است قدم زده باشم؛ چند ساعت آموزنده با فرزندانم گذرانده باشم؛ صفحهای خوب نوشته باشم؛ وظایف شغلم را بهجا آورده باشم؛ یا به زنی که دوستش دارم حرفهایی لطیف و عاشقانه گفته باشم که بازوانش را دور گردنم حلقه کند. کاری را میشناسم که حاضرم در برابر تمام داراییام انجامش داده باشم. اثر محمد، اثری والاست؛ اما ترجیح میدادم خاطرهٔ کالاسها را از ننگ و بدنامی پاک کرده بودم. مردی را میشناسم که به کارتاخنا پناه برده بود. او پسر کوچک خانوادهای بود، در سرزمینی که رسم بر آن است که تمام دارایی به پسر ارشد برسد. روزی خبردار میشود که برادر بزرگترش، فرزند نازپروردهٔ خانواده، پس از آنکه تمام دارایی پدر و مادر سادهدلشان را از چنگشان درآورده، آن دو را از قلعهشان بیرون رانده است؛ و آن پدر و مادر پیر و نیکسرشت، اکنون در شهری کوچک در همان ناحیه، در فقر و تنگدستی روزگار میگذرانند. این پسر کوچک که پدر و مادرش با او سختگیری کرده بودند و او برای آزمودن بخت خود به سرزمینی دور رفته بود، چه میکند؟ برایشان پول میفرستد و شتابان کارهایش را سروسامان میدهد. ثروتمند بازمیگردد، پدر و مادرش را به خانهٔ خودشان برمیگرداند و خواهرانش را شوهر میدهد. آه، رموِ عزیز من! این مرد آن دوره از زندگیاش را خوشبختترین روزگار عمر خود میدانست. با چشمانی اشکبار برایم از آن روزها سخن میگفت؛ و من همین حالا که این ماجرا را برای شما بازمیگویم، احساس میکنم قلبم از شادی به تپش افتاده و لذت، زبانم را بند آورده است. او: شما آدمهای عجیبی هستید! من: اگر تصور نمیکنید که آدم میتواند از سرنوشت خود فراتر رود و با انجام دو کار نیک، از جنس همین کار، دیگر هیچگاه نگونبخت نباشد، پس واقعاً جای تأسف دارید. او: این نوع خوشبختیای است که بهسختی میتوانم با آن خو بگیرم، چون بهندرت نصیب آدم میشود. اما طبق حساب شما، پس باید آدم شریف و درستکاری بود؟ من: برای خوشبخت بودن؟ بیتردید. او: با این حال، من بیشمار آدم شریف میبینم که خوشبخت نیستند؛ و بیشمار آدمی که بیآنکه شریف باشند، خوشبختاند. من: فقط اینطور به نظرتان میرسد. او: و مگر نه اینکه همین یک بار که عقل سلیم و صراحتی از خود نشان دادم، نمیدانم امشب کجا باید شام بخورم؟ من: نه، این به آن دلیل است که همیشه چنین نبودهاید. چون از همان آغاز نفهمیدید که باید پیش از هر چیز، منبع درآمدی برای خود فراهم کنید که شما را از بندگی دیگران بینیاز سازد. او: مستقل باشد یا نباشد، منبعی که برای خودم فراهم کردهام، دستکم آسانترین راه است. من: و انجام دادن کاری که در معنای سادهاش آن را نکوهش نمیکنید، اما در معنای مجازیاش کمی از آن اکراه دارید؟ او: نظر من همین است. من: البته جدا از این استعاره که همین حالا از آن بدم میآید و ممکن است در فرصتی دیگر خوشم بیاید. او: چه غرابت عجیبی! من: هیچ چیز عجیبی در این نیست. حاضرم پست و حقیر باشم، اما میخواهم این کار از روی اختیار خودم باشد، نه از سر اجبار. حاضرم از شأن و منزلتم پایین بیایم... میخندید؟ من: بله، شأن و منزلت شما مرا به خنده میاندازد. او: هرکس شأن و منزلت خودش را دارد. من حاضرم شأن خودم را فراموش کنم، اما به اختیار خودم، نه به فرمان دیگری. مگر باید کسی بتواند به من بگوید: «سینهخیز برو!» و من هم مجبور باشم سینهخیز بروم؟ این راه و رسم کرم است؛ راه و رسم من هم همین است. هر دوی ما وقتی کسی کاری به کارمان ندارد، به همین شیوه پیش میرویم؛ اما وقتی پایمان را روی دممان بگذارند، راست میایستیم. پایم را لگد کردهاند و من هم راست خواهم ایستاد. تازه، شما هیچ تصوری از آن محفل آشفتهای که دربارهاش حرف میزنم ندارید. مردی را تصور کنید عبوس و بدخلق، گرفتار سودا و بخارهای عصبی، پیچیده در دو سه لایه ردای خانه؛ مردی که از خودش بیزار است و از همهچیز بدش میآید. بهسختی میتوان لبخندی بر لبش نشاند؛ حتی اگر آدم بدن و ذهنش را به صد جور شکل و شیوه از هم بگسلد. او با خونسردی اداهای خندهدار چهرهٔ مرا تماشا میکند؛ و اداهای عقل و قضاوت من را که از آن هم خندهدارترند. چون بین خودمان بماند، آن پدر نوئل، آن راهب بندیکتیِ زشت که به خاطر شکلکهایش اینهمه شهرت دارد، با وجود موفقیتهایی که در دربار به دست آورده، در مقایسه با من ــ بیآنکه بخواهم از خودم تعریف کنم یا از او بدگویی ــ چیزی جز عروسکی چوبی نیست. هرچه خودم را به زحمت میاندازم تا به اوج هنرِ دیوانگان آسایشگاه برسم، فایدهای ندارد. میخندد یا نمیخندد؟ این پرسشی است که ناچارم در میان آن همه پیچوتاب از خود بپرسم؛ و خودتان میتوانید حدس بزنید که این تردید تا چه اندازه به هنر آدم لطمه میزند. آن مرد سوداوی، با سری فرورفته در کلاه خواب که تا روی چشمهایش پایین آمده، شبیه بت چینیِ بیحرکتی است که نخی به چانهاش بسته باشند و نخ تا زیر صندلیاش امتداد یافته باشد. همه منتظرند نخ کشیده شود، اما کشیده نمیشود؛ یا اگر اتفاقاً فکش کمی باز شود، فقط برای آن است که کلمهای نومیدکننده بر زبان بیاورد؛ کلمهای که به شما میفهماند اصلاً متوجه حضورتان نشده و تمام ادا و اطوارتان بر باد رفته است. آن کلمه، پاسخ پرسشی است که چهار روز پیش از او کردهاید. همین که کلمه را میگوید، فنر فکش رها میشود و دهانش دوباره بسته میشود... سپس شروع کرد به تقلید آن مرد. روی صندلی نشست، سرش را بیحرکت نگه داشت، کلاهش را تا روی پلکها پایین کشید، چشمهایش را نیمهباز گذاشت و دستهایش را آویزان کرد. فکش را مثل آدمکهای مکانیکی تکان میداد و میگفت: «بله، دوشیزه، حق با شماست. باید در اینجا کمی ظرافت به خرج داد.» این جمله همهچیز را تعیین میکند؛ همیشه و بیهیچ چونوچرایی. شب و روز، هنگام آرایش، سر میز ناهار، در کافه، پای میز قمار، در تئاتر، هنگام شام، در بستر؛ و خدا مرا ببخشد، گمان میکنم حتی در آغوش معشوقهاش! البته من به آن تصمیمهای آخر دسترسی ندارم، اما از بقیهشان حسابی خسته شدهام. غمگین، مبهم و قاطع، درست مثل سرنوشت؛ این است ارباب ما. در سوی دیگر، زنی هست که ادا و اطوار خانمهای متشخص را درمیآورد؛ زنی که آدم فقط به این دلیل حاضر میشود به او بگوید زیباست که هنوز هم واقعاً زیباست، هرچند اینجا و آنجای صورتش دانهها و زخمهایی دارد و دارد به وزن و هیکل مادام بوویون نزدیک میشود. من گوشت و تن را دوست دارم، به شرط آنکه زیبا باشد؛ اما زیادهروی هم حدی دارد! و حرکت برای ماده و جسم تا چه اندازه ضروری است! از طرفی، از غاز هم بدجنستر، مغرورتر و احمقتر است. از طرف دیگر، دلش میخواهد باهوش جلوه کند. پس باید به او قبولاند که همه به اندازهٔ هیچکس دیگری به هوشش باور ندارند. اما این زن هیچچیز نمیداند و با این حال او هم حکم صادر میکند. باید برای تصمیمهایش کف زد، با دست و پا؛ از شادی بالا و پایین پرید؛ از تحسین یخ کرد و به وجد آمد که چه سخن زیبا، ظریف، دقیق، نکتهسنجانه و چه احساس شگفتی! این زنها این چیزها را از کجا میآورند؟ بیآنکه درس خوانده باشند، تنها به نیروی غریزه و روشنایی طبیعی! این دیگر معجزه است. آن وقت باز بیایند به ما بگویند تجربه، مطالعه، تأمل و تربیت در این امور تأثیری دارند، و از این دست یاوهها! باید از شادی اشک ریخت. روزی ده بار باید خم شد، یک زانو را جلو آورد و پای دیگر را عقب کشید؛ بازوها را به سوی الهه گشود، خواستهاش را در چشمهایش جستوجو کرد، به لبهایش چشم دوخت، منتظر فرمانش ماند و چون برق به راه افتاد. چه کسی میتواند خود را به چنین نقشی مقید کند، جز بیچارهای که دو سه بار در هفته از همین راه چیزی به دست میآورد تا آشوب رودههایش را آرام کند؟ دربارهٔ دیگران چه باید گفت؟ کسانی مثل پالیسو، فررون، پوآنْسینه و باکولار که چیزی در چنته دارند و پستیهایشان را نمیتوان با قاروقور شکم رنجور توجیه کرد؟ من: هرگز تصور نمیکردم تا این اندازه سختگیر باشید. او: من سختگیر نیستم. اوایل، میدیدم دیگران چه میکنند و من هم مثل آنها رفتار میکردم؛ حتی کمی بهتر، چون بیپرواتر و گستاخترم، بازیگر بهتری هستم، گرسنهترم و ریههای قویتری دارم. ظاهراً از نسل مستقیم استنتورِ معروفم! و برای آنکه قدرت این اندام را بهدرستی به من نشان دهد، چنان با شدت سرفه کرد که شیشههای کافه لرزید و توجه شطرنجبازان را به خود جلب کرد. من: اما این استعداد به چه کارتان میآید؟ او: خودتان حدس نمیزنید؟ من: نه، من کمی کندذهنم. او: فرض کنید بحثی درگرفته و پیروزی هنوز معلوم نیست نصیب چه کسی خواهد شد. من از جا بلند میشوم و با صدای رعدآسایم میگویم: «همانطور است که دوشیزه میفرمایند! این است قضاوت درست! حاضرم با تمام خوشفکران این محفل شرط ببندم که هیچکدام نمیتوانند چنین سخنی بگویند. این عبارت، نبوغ محض است!» اما همیشه نباید به یک شیوه تأیید کرد. آدم یکنواخت میشود؛ تصنعی به نظر میرسد؛ ملالآور میشود. تنها راه نجات از این وضع، قضاوت و تنوع است. باید بدانی این لحنهای بلند و قاطع را کِی آماده کنی و کجا به کار ببری؛ فرصت و لحظهٔ مناسب را دریابی. مثلاً وقتی احساسات دو دسته شدهاند، بحث به اوج خشونت رسیده، دیگر کسی حرف دیگری را نمیفهمد و همه همزمان فریاد میزنند، باید در گوشهای دور از میدان جنگ ایستاده باشی؛ انفجارت را با سکوتی طولانی آماده کرده باشی و ناگهان مثل صاعقه به میان دعواکنندگان فرود بیایی. هیچکس به اندازهٔ من این هنر را نداشته است. اما جایی که واقعاً حیرتانگیزم، درست نقطهٔ مقابل این کار است. لحنهای ظریف و کوچکی دارم که با لبخندی همراهشان میکنم؛ گونهگونی بیپایانی از حالتهای تأییدآمیز. آنجا بینی، دهان، پیشانی و چشمها همه وارد بازی میشوند. کمرم انعطاف عجیبی دارد؛ میتوانم ستون فقراتم را به شکلی خاص بچرخانم، شانههایم را بالا و پایین ببرم، انگشتانم را باز کنم، سرم را خم کنم، چشمهایم را ببندم و چنان حیرتزده شوم که انگار صدایی فرشتهگون و آسمانی از آسمان فرود آمده است. این همان چیزی است که چاپلوسی میکند و به دل مینشیند. نمیدانم شما تمام نیروی این حالت آخر را بهخوبی درک میکنید یا نه. من آن را اختراع نکردهام، اما در اجرای آن هیچکس از من پیشی نگرفته است. نگاه کنید، نگاه کنید! من: راستش را بخواهید، این دیگر بینظیر است. او: خیال میکنید حتی یک زن کمی خودپسند پیدا میشود که در برابر چنین چیزی تاب بیاورد؟ من: نه. باید پذیرفت که شما هنر دیوانه جلوه دادن خود و تا آخرین حد ممکن خوار کردن خویش را به اوج رساندهاید. او: هر کاری هم بکنند، هیچکدامشان هرگز به اینجا نخواهند رسید. بهترینشان، مثلاً پالیسو، چیزی بیش از شاگردی خوب نخواهد بود. اما اگر این نقش در آغاز سرگرمکننده باشد و آدم از اینکه در دل به حماقت کسانی که مست و مدهوششان کرده، بخندد لذتی ببرد، در درازمدت دیگر جذابیتی ندارد. بعد از آنکه آدم چند بار دستشان را خواند، ناچار میشود خودش را تکرار کند. هوش و هنر حد و مرزی دارند. فقط خدا یا چند نابغهٔ نادرند که هرچه پیشتر میروند، میدان کارشان گستردهتر میشود. شاید بوره یکی از همین نابغهها باشد. برخی کارهای او چنان تصوری والا از نبوغ به من میدهند که حتی خودم، بله، خودِ من، در برابرشان احساس کوچکی میکنم. ماجرای سگ کوچولو، کتاب سعادت و مشعلهایی که در راه ورسای روشن کرده بود، از آن کارهاییاند که مرا مبهوت و شرمنده میکنند. چنین کارهایی آدم را از حرفهاش بیزار میکند. من: منظورتان از سگ کوچولو چیست؟ او: شما از کجا آمدهاید؟ یعنی واقعاً نمیدانید این مرد کمنظیر چگونه توانست سگ کوچولویی را که دوستش داشت، از خودش جدا کند و به وزیر دادگستری علاقهمند سازد؟ من: اعتراف میکنم که نمیدانم. او: چه بهتر! این یکی از زیباترین چیزهایی است که تا به حال به ذهن کسی رسیده است. سراسر اروپا از آن به شگفت آمده بود و هیچ درباریای نبود که حسرتش را نخورد. شما که کمهوش و نکتهسنج نیستید، بیایید ببینیم اگر جای او بودید، چه میکردید. یادتان باشد که بوره محبوب سگش بود. یادتان باشد که لباس عجیبوغریب وزیر، سگ کوچولو را میترساند. یادتان باشد که فقط هشت روز فرصت داشت تا بر همهٔ دشواریها غلبه کند. برای آنکه ارزش راهحل را درست دریابید، باید تمام شرایط مسئله را بشناسید. خب؟ من: خب، باید اعتراف کنم که در این زمینه، حتی سادهترین کارها هم مرا به دردسر میاندازند. او: گوش کنید، ــ گفت و با صمیمیتی که در رفتارش بود، ضربهٔ کوچکی به شانهام زد ــ گوش کنید و شگفتزده شوید! نقابی سفارش میدهد که شبیه وزیر دادگستری باشد. ردای پرزرقوبرق و گشاد او را از خدمتکارش قرض میگیرد. نقاب را بر چهره میزند و ردا را به تن میکند. سگش را صدا میزند، نوازشش میکند و به او شیرینی میدهد. سپس ناگهان صحنه عوض میشود: دیگر وزیر دادگستری نیست؛ بوره است که سگ را صدا میزند و شلاقش میزند. پس از دو سه روز تمرین پیوسته، از صبح تا شب، سگ یاد میگیرد از بوره، یعنی مأمور مالیه، فرار کند و به سوی بوره، یعنی وزیر دادگستری، بدود. اما من بیش از اندازه مهربانم. شما آدمی ناآگاهید که شایسته نیست از معجزههایی باخبر شود که درست در کنار گوشتان رخ میدهند. من: با این همه، خواهش میکنم دربارهٔ کتاب و مشعلها هم بگویید. او: نه، نه! از سنگفرش خیابانها بپرسید؛ آنها این چیزها را برایتان خواهند گفت. از فرصتی که ما را به هم نزدیک کرده استفاده کنید و چیزهایی را بیاموزید که جز من هیچکس از آنها خبر ندارد. من: حق با شماست. او: قرض گرفتن ردا و کلاهگیس وزیر دادگستری ــ کلاهگیس را از قلم انداخته بودم! ــ و ساختن نقابی شبیه او! خودِ نقاب است که سرم را به چرخش درمیآورد. برای همین است که این مرد چنین اعتبار والایی دارد و میلیونها ثروت اندوخته است. چه بسیار دارندگان نشان سنلوئی که حتی نان شب ندارند! پس چرا باید دنبال نشان افتخار دوید و به جان خرید که آدم را لتوپار کنند، وقتی میتوان به حرفهای بیخطر روی آورد که پاداشش همیشه تضمین شده است؟ این است معنای بلندپروازی واقعی! این الگوها آدم را دلسرد میکنند. آدم دلش به حال خودش میسوزد و حوصلهاش سر میرود. نقاب! نقاب! حاضرم یکی از انگشتانم را بدهم تا خودم به فکر آن نقاب افتاده بودم. من: اما با این شور و شوقی که نسبت به کارهای زیبا دارید و این زایندگی نبوغ که در شماست، مگر چیزی هم اختراع نکردهاید؟ او: چرا، مثلاً همان حالت تحسینآمیزِ پشت و کمر که برایتان تعریف کردم؛ آن را از خودم میدانم، هرچند ممکن است حسودان این ادعا را از من بگیرند. گمان میکنم پیش از من هم از آن استفاده کردهاند، اما چه کسی به این نکته پی برده بود که چقدر برای خندیدن پنهانی به آن آدم گستاخی که ظاهراً تحسینش میکنی، مناسب است؟ بیش از صد راه دارم که در حضور مادر، دل دختر جوانی را به دست بیاورم، بیآنکه مادر متوجه شود؛ حتی میتوانم خودِ مادر را همدست خودم کنم. هنوز وارد میدان نشده بودم که تمام شیوههای معمول و پیشپاافتادهٔ فرستادن نامهٔ عاشقانه را تحقیر کردم. ده راه دارم که کاری کنم نامه را از دستم بقاپند؛ و با کمال جسارت میگویم که میان آنها روشهایی هست که تازهاند. بهویژه استعداد دارم جوانی خجالتی را دلگرم کنم. کسانی را به کامیابی رساندهام که نه هوش داشتند و نه قیافه. اگر این چیزها جایی نوشته میشد، گمان میکنم برایم سهمی از نبوغ قائل میشدند. من: افتخار عجیبی نصیبتان میشد! او: هیچ شکی ندارم. من: اگر جای شما بودم، این چیزها را روی کاغذ میآوردم. حیف است که از میان بروند. او: راست میگویید؛ اما حدس نمیزنید که من تا چه اندازه برای روش و دستورالعمل ارزشی قائل نیستم. کسی که به راهنمای مکتوب و دستورالعمل نیاز دارد، هرگز به جایی دور نخواهد رسید. نوابغ کم میخوانند، بسیار عمل میکنند و خودشان خود را میسازند. به سزار، تورن، ووبان، مارکیز دو تانسن، برادرش کاردینال و منشی او، آبه تروبل، نگاه کنید. بوره چطور؟ چه کسی به بوره درس داده است؟ هیچکس! طبیعت است که چنین آدمهای نادری را میسازد. خیال میکنید داستان سگ و نقاب جایی نوشته شده است؟ من: اما در ساعتهای فراغتتان، وقتی اضطراب شکم خالی یا سنگینی شکم پر نمیگذارد بخوابید... او: به آن فکر خواهم کرد. بهتر است آدم چیزهای بزرگ بنویسد تا کارهای کوچک انجام دهد. آن وقت روح او اوج میگیرد، خیال گرم میشود، شعله میکشد و گسترش مییابد؛ حال آنکه اگر آدم در کنار آن دخترکِ هوسباز، هوس، از کف زدنهای آن تماشاگران احمقی که با سماجت برای آن دنگوفنگبازِ دانژویل دست میزنند، شگفتزده شود، روحش کوچک و تنگ میشود. همان بازیگری که اینقدر بیروح نقش بازی میکند، تقریباً دولا بر صحنه راه میرود، عادت دارد پیوسته در چشم کسی که با او حرف میزند خیره شود و زیرچشمی بازی کند؛ و اداهایش را ظرافت و قدمهای ریزش را دلربایی میپندارد. و آن کلرونِ پرطمطراق که از هر وصفی لاغرتر، تصنعیتر، حسابشدهتر و خشکتر است! این تماشاگران ابله چنان کف میزنند که سقف میخواهد فرو بریزد، و متوجه نیستند که ما خودمان مجموعهای از جذابیتها هستیم. البته این مجموعه کمی فربه شده است؛ اما چه اهمیتی دارد؟ ما زیباترین پوستها را داریم، زیباترین چشمها و خوشتراشترین دهانها را؛ راستش را بخواهید، درونمان چندان چیزی نیست، راه رفتنمان هم سبک نیست، اما آنقدرها هم که میگویند ناشیانه و زمخت نیست. در عوض، از حیث احساس و عاطفه، هیچکدام از آنها به گرد پای ما هم نمیرسند. برچسبها: دنی دیدرو, برادرزاده رامو, فلسفه روشنگری, فلسفه فرانسه [ شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 22:17 ] [ عباس مهیاد ]
|
||