|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
|
هگل کتاب را اینگونه آغاز میکند: „Sein, reines Sein, – ohne alle weitere Bestimmung.“ یعنی: «هستی، هستیِ ناب، بدون هرگونه تعیّن بیشتر.» واژهٔ کلیدی اینجا Bestimmung (تعیّن، تعیینشدگی) است. هگل میپرسد: اگر هر ویژگی را از یک چیز بگیریم، چه باقی میماند؟ نه رنگ، فقط «هست». اما هگل فوراً نتیجه میگیرد: „Das reine Sein und das reine Nichts ist also dasselbe.“ یعنی: «هستی ناب و نیستی ناب، بنابراین، یکساناند.» این جمله مشهورترین و در عین حال بدفهمیدهترین جملهٔ کتاب است. هگل نمیگوید وجود و عدم در جهان واقعی یکیاند. او میگوید وقتی «هستی» را آنقدر انتزاعی کنیم که هیچ تعیّنی در آن نماند، دیگر چیزی برای اندیشیدن وجود ندارد. این تهیبودن همان چیزی است که در مفهوم «هیچ» هم مییابیم. بنابراین:
اما هگل در این نقطه نمیایستد. او مینویسد: „Die Wahrheit des Seins und des Nichts ist daher die Einheit beider; diese Einheit ist das Werden.“ ترجمه: «حقیقت هستی و نیستی، وحدت آن دو است؛ و این وحدت همان شدن است.» Werden (شدن)اینجا برای نخستین بار حرکت وارد فلسفه میشود. شدن برای هگل یک حالت ثابت نیست. او دو لحظه درون شدن تشخیص میدهد: Entstehen و Vergehen هر چیز در جهان:
اما این دو روند جدا از هم نیستند؛ هر دو درون یک فرآیند واحد قرار دارند. Dasein (هستیِ معین)بعد از بحث شدن، هگل به مفهوم مهم Dasein میرسد. این واژه را نباید صرفاً «وجود» ترجمه کرد. Dasein یعنی: هستیای که تعیّن پیدا کرده است. در اینجا برای اولین بار چیزی واقعاً «این» یا «آن» میشود. هگل مینویسد: „Dasein ist bestimmtes Sein.“ یعنی: «هستیِ معین، هستیِ تعیینشده است.» از اینجا مفهوم Qualität (کیفیت) وارد میشود. کیفیت (Qualität)برای هگل کیفیت چیزی نیست که بتوان آن را از شیء جدا کرد. مثلاً:
پس کیفیت چیزی است که شیء به واسطهٔ آن همان چیزی است که هست. هگل میگوید: کیفیت، تعیّنی است که با حذف آن، خودِ چیز از میان میرود. Etwas و Anderesبعد هگل به دو مفهوم بسیار مهم میرسد: Etwas و Anderes هیچ چیز به تنهایی تعریف نمیشود. هر «چیز» فقط در نسبت با «دیگری» معنا پیدا میکند. مثلاً:
اینجا ریشهٔ دیالکتیک هگلی را میبینیم: هویت از دل تفاوت زاده میشود. Negation (نفی)یکی از عمیقترین ایدههای هگل همین جا ظاهر میشود. در فلسفهٔ سنتی، نفی صرفاً «نه» گفتن است. اما برای هگل: نفی، نیروی زایندهٔ مفهوم است. هر چیز حدّی دارد. حدّ (Grenze) همان چیزی است که آن را از غیرِ خود جدا میکند. اما همین حدّ نشان میدهد که شیء به چیزی بیرون از خود وابسته است. بنابراین هر چیز درون خودش عامل عبور از خودش را حمل میکند. این همان چیزی است که بعدها هگل آن را bestimmte Negation مینامد. یک نمونه از خودِ روش هگلمنطق هگل را نباید مجموعهای از گزارهها دانست. او نمیخواهد بگوید:
بلکه میخواهد نشان دهد که اگر یک مفهوم را تا انتهای منطقیاش دنبال کنیم، خودش ما را به مفهوم بعدی میرساند. به همین دلیل هگل در مقدمه تأکید میکند که روش و محتوا یکی هستند. حرکت اندیشه، خودِ موضوع کتاب است.
در کتاب «علم منطق» هگل، بعد از بحث «چیز»، «دیگری» و «حد»، وارد مفهوم بینهایت میشود. بینهایت بد (schlechte Unendlichkeit)هگل میگوید این نوع بینهایت مثل یک خط بیپایان است: 1، 2، 3، 4 و همینطور ادامه دارد. این بینهایت واقعی نیست، چون همیشه فقط یک «عدد محدود» را پشت سر هم اضافه میکند و هیچوقت از محدودیت خارج نمیشود. در واقع فقط تکرار پایانناپذیرِ محدودیت است. بینهایت حقیقی (wahre Unendlichkeit)هگل میگوید بینهایت واقعی این نیست که همیشه جلو برویم، بلکه این است که بفهمیم محدودیت درون خودش نفی دارد. یعنی هر چیز محدود، خودش را نفی میکند و به چیزی فراتر از خود تبدیل میشود. پس بینهایت واقعی یعنی حرکت درونی خودِ چیزها، نه رفتن به بیرون از آنها. جمعبندی هگلهگل میگوید متناهی و نامتناهی از هم جدا نیستند. متناهی درون خودش به نامتناهی اشاره دارد، چون همیشه در حال عبور از خودش است. گذار به مرحله بعدبعد از این بحث، هگل وارد مفهوم «بودن برای خود» میشود. در اینجا چیزها دیگر فقط در رابطه با دیگر چیزها نیستند، بلکه نوعی استقلال و بازگشت به خود پیدا میکنند. Fürsichsein (بودن برای خود)بعد از بینهایت، هگل وارد مرحلهای میشود که در آن «چیز» دیگر فقط در رابطه با چیزهای دیگر تعریف نمیشود، بلکه نوعی استقلال پیدا میکند. اما این استقلال ساده نیست. 1. Eins (واحد یا یگان)هگل میگوید در این مرحله، هستی به شکل «واحد» ظاهر میشود. یعنی:
اما این استقلال ظاهری است. چرا؟ چون این واحد فقط در برابر «دیگری» معنا دارد. 2. رابطه واحدهاهگل نشان میدهد که حتی این «واحدها» هم کاملاً جدا نیستند. هر واحد:
پس: استقلال = وابستگی در سطحی عمیقتر 3. نفی درون خود (Negation in sich)هگل میگوید هر واحد درون خودش یک نیروی نفی دارد. یعنی:
پس هیچ چیز کاملاً بسته و کامل نیست. 4. Fürsichsein به عنوان «خود-ارجاعی»در این مرحله، چیز دیگر فقط «برای دیگری» نیست، بلکه: برای خودش است اما این «برای خودش بودن» به معنی جدایی کامل نیست. بلکه یعنی:
5. گذار به کثرت (Viele)وقتی یک واحد را در نظر میگیریم، فوراً با واحدهای دیگر روبهرو میشویم. پس نتیجه:
جمعبندی ساده این بخشدر Fürsichsein:
نکته مهم هگلیهگل در اینجا میخواهد نشان دهد: هیچ چیزی «کاملاً جدا» وجود ندارد Viele Einsen (کثرت واحدها)هگل میگوید وقتی از Fürsichsein (بودن برای خود) جلوتر میرویم، با چیزی روبهرو میشویم به نام «واحدهای متعدد». یعنی:
در نگاه اول به نظر میرسد هرکدام کاملاً مستقلاند. اما هگل دقیقاً اینجا یک نکته مهم را نشان میدهد: هر واحد فقط «واحد» است چون در برابر واحدهای دیگر قرار دارد. پس:
Auflösung der Fürsichsein (حل شدن بودن برای خود)در این مرحله، «بودن برای خود» شروع به حل شدن میکند. چرا؟ چون:
پس هگل نتیجه میگیرد: آن چیزی که ما «خودِ مستقل» فکر میکردیم، در واقع بخشی از یک شبکه است. Übergang zur Quantität (گذار به کمیت)اینجا یک تغییر مهم اتفاق میافتد. تا اینجا:
اما حالا:
پس وارد میشویم به: Quantität (کمیت)Quantität (کمیت)هگل کمیت را اینطور توضیح میدهد:
مثال ساده:
اینجا:
پس:
Einheit von Qualität und Quantität (وحدت کیفیت و کمیت)اما هگل نمیگذارد این دو کاملاً جدا بمانند. او نشان میدهد: در نهایت کمیت میتواند کیفیت را تغییر دهد. مثال:
این نقطه مهم است: تغییر کمّی → تبدیل به تغییر کیفی Maß (اندازه / Measure)هگل در پایان این بخش به مفهوم Maß میرسد. Maß یعنی: نقطهای که کمیت و کیفیت به هم میرسند. یعنی:
مثال:
جمعبندی این مسیردر این بخش از منطق هگل:
نکته عمیق هگلیهگل میخواهد نشان دهد: هیچ چیزی فقط «چیز ثابت» نیست
Übergang von Sein zu Wesen (گذار از هستی به ذات)هگل میگوید در بخش Sein (هستی)، ما با چیزها همانطور که «هستند» روبهرو بودیم:
اما این سطح «ناب» و فوری بود. اکنون او میگوید: آنچه هست، خودش را پنهان میکند و باید کشف شود. Schein (پدیدار / ظاهر)هگل از مفهوم Schein شروع میکند. Schein یعنی:
اما نکته مهم: هگل نمیگوید ظاهر «غلط» است. بلکه میگوید: ظاهر، خودِ ذات در حالت نمایانشده است. یعنی:
Wesen (ذات)هگل میگوید: ذات چیزی است که خودش را در خود پنهان کرده است. یعنی:
ذات یعنی:
Reflexion (بازتاب)یکی از مفاهیم مرکزی این بخش Reflexion است. هگل میگوید ذات از طریق بازتاب شکل میگیرد. یعنی:
سه لحظه مهم:
Identität und Unterschied (همانی و تفاوت)هگل میگوید: در سطح ذات، ما با دو چیز روبهرو میشویم:
اما نکته مهم: این دو جدا نیستند. هر همانی، درون خودش تفاوت دارد. و هر تفاوت، درون خودش همانی دارد. Grund (بنیاد)هگل سپس وارد مفهوم Grund میشود. Grund یعنی: آن چیزی که چیزی دیگر را توضیح میدهد. اما در منطق هگل:
پس:
شرط مهم در Grundهگل میگوید: هر بنیاد (Grund) خودش هم نیاز به بنیاد دارد. اما این زنجیره بیپایان نیست، چون:
جمعبندی این بخشدر مرحله Wesen:
نکته اصلی هگلهگل اینجا میگوید: هیچ چیزی «همانطور که به نظر میرسد» ساده نیست بلکه: حقیقت، رابطهی درونی میان ظاهر و ذات است [ یکشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 23:11 ] [ عباس مهیاد ]
|
||