|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
|
کتاب گراماتولوژی دریدا یکی از مهمترین آثار فلسفه قرن بیستم است ایده اصلی کتاب دریدا میگوید کل سنت متافیزیک غرب بر یک مرکز یا حضور بنا شده است او این را متافیزیک حضور (metaphysique حضور) مینامد در این سنت، لوگوس (logos عقل) به عنوان منشأ معنا و حقیقت در نظر گرفته میشود و گفتار (parole گفتار) بر نوشتار (écriture نوشتار) مقدم فرض میشود این همان گفتارمحوری یا logocentrisme (logocentrism عقلمحوری) است نقد گفتارمحوری از افلاطون تا هوسرل (Edmund Husserl ادموند هوسرل) فرض بر این است که معنا در گفتار به صورت حضور مستقیم (présence حضور) ذهن وجود دارد معنا به خودآگاهی (conscience آگاهی) نزدیک و حاضر است نقد دریدا دریدا میگوید این حضور هرگز کامل نیست زیرا هر نشانه (sign نشانه) فقط در شبکهای از تفاوتها معنا پیدا میکند این شبکه را او ساختار différance (différance تفاوت) مینامد نوشتار در نگاه دریدا نوشتار (écriture نوشتار) فقط نوشتن فیزیکی نیست بلکه نام ساختار کلی نشانهمندی (signification معنا) است به همین دلیل میگوید: écriture (نوشتار) پیش از parole (parole گفتار) است نوشتار شرط امکان گفتار است نه برعکس مفهوم différance différance همزمان دو حرکت دارد différence (différence تفاوت) پس معنا همیشه در تفاوت میان نشانهها تولید میشود نتیجه différance هیچ signifié (signifié معنا) نهایی وجود ندارد هر signifiant (signifiant دال) به signifiant دیگر ارجاع میدهد این همان چیزی است که به آن زنجیره بیپایان دلالت (chaîne زنجیره) گفته میشود نقد روسو دریدا در بخش مهمی از کتاب به ژان ژاک روسو (Jean-Jacques Rousseau روسو) میپردازد روسو نوشتار را یک افزوده (supplément اضافه) و انحراف از طبیعت میداند اما دریدا نشان میدهد که همین supplément (افزوده) شرط امکان خود طبیعت است طبیعت و فرهنگ تقابلهایی مثل nature / culture (nature طبیعت) در نگاه دریدا پایدار نیستند چون هر طرف درون طرف دیگر حضور دارد ساختارشکنی ساختارشکنی (déconstruction فروپاشی) نشان میدهد که هر متن بر اساس سلسلهمراتبهای مفهومی ساخته شده است اما این سلسلهمراتب درون خود متن ناپایدار است و متن خود را undo (undo واژگون) میکند نقد متافیزیک حضور دریدا میگوید کل سنت فلسفه غرب گرفتار میل به حضور کامل است présence pleine (présence حضور کامل) اما هیچ origin (origin آغاز) مطلق وجود ندارد جمع بندی در گراماتولوژی signifié (signifié معنا) نهایی وجود ندارد یک نمونه واقعی و کلاسیک از ژان ژاک روسو را انتخاب میکنم (از بحث او درباره نوشتار در کتاب «گفتار درباره منشأ نابرابری» و «امیل») و خط به خط نشان میدهم ساختارشکنی در عمل چگونه کار میکند در چارچوب De la grammatologie. متن پایه روسو (بازنویسی دقیق مضمون)روسو میگوید نوشتار یک افزوده است و گفتار طبیعیتر است مرحله اول ساخت تقابل اصلیدر متن روسو یک تقابل مرکزی داریم گفتار = طبیعی = زنده = حضور این همان سلسلهمراتب کلاسیک متافیزیک حضور است مرحله دوم آنچه روسو میخواهد ثابت کندروسو میخواهد یک چیز را حفظ کند اینکه معنا در گفتار حضور دارد پس گفتار اصل است مرحله سوم ورود ساختارشکنیساختارشکنی دقیقاً از اینجا شروع میشود سؤال اصلی این است اگر گفتار کاملاً حاضر است، چرا اصلاً نیاز به نوشتار داریم مرحله چهارم تناقض درونیروسو برای توضیح “طبیعت” و “گفتار طبیعی” مجبور است از نوشتار استفاده کند یعنی همان چیزی که فرعی مینامد شرط بیان همان چیزی است که میگوید غیرضروری است پس نوشتار از قبل در قلب گفتار حضور دارد مرحله پنجم وارونگی سلسلهمراتباینجا ساختارشکنی نشان میدهد نوشتار فقط فرعی نیست بلکه شرط امکان گفتار است چون بدون ثبت، بدون فاصله، بدون تکرار اصلاً گفتار قابل تداوم و فهم نیست مرحله ششم différance در عملمعنا در گفتار روسو هم فوری نیست چون هر کلمه فقط با تفاوت با کلمات دیگر معنا دارد پس حتی گفتار هم از حضور کامل محروم است مرحله هفتم supplément (افزوده)روسو میگوید نوشتار یک افزوده است اما ساختارشکنی نشان میدهد افزوده چیزی بیرونی نیست بلکه چیزی است که کمبود درونی گفتار را جبران میکند پس گفتار خودش ناقص است و نوشتار این نقص را آشکار میکند نتیجه ساختارشکنی روی روسوروسو میخواست این را ثابت کند گفتار = اصل اما ساختارشکنی نشان میدهد نوشتار در دل گفتار حضور دارد جمع بندی نهاییدر تحلیل روسو با ساختارشکنی متن به خودش خیانت نمیکند آنچه فرعی مینامد شرط امکان اصل است میرویم سراغ یک بخش بسیار مهم از Phänomenologie des Geistes یعنی رابطه ارباب و برده، و همانطور که خواستی آن را خط به خط با نگاه ساختارشکنی بررسی میکنیم. متن پایه هگل (خلاصه دقیق مضمون)دو خودآگاهی برای به رسمیت شناختن یکدیگر وارد مبارزه میشوند مرحله اول تقابل اصلی در متن هگلدر ظاهر متن هگل یک تقابل روشن دارد ارباب = آزادی، قدرت، به رسمیت شناختن این یک ساختار سلسلهمراتبی است مرحله دوم چیزی که هگل میخواهد نشان دهدهگل میخواهد نشان دهد که این رابطه ثابت نیست و در دل آن یک وارونگی دیالکتیکی وجود دارد برده در نهایت به آگاهی عمیقتر میرسد مرحله سوم ورود ساختارشکنیساختارشکنی از اینجا شروع میشود سؤال اگر ارباب آزاد است، چرا به کار برده وابسته است مرحله چهارم تناقض درونی اربابارباب کار نمیکند اما بدون کار برده هیچ دسترسی به جهان ندارد پس آزادی ارباب وابسته به چیزی است که نفی میکند یعنی برده شرط امکان ارباب است مرحله پنجم وضعیت بردهبرده در ظاهر تحت سلطه است اما او تنها کسی است که با ماده و جهان واقعی در تماس مستقیم است پس رابطه با واقعیت در اختیار کسی است که “مغلوب” است مرحله ششم کار به عنوان تولید معناهگل میگوید برده از طریق کار، جهان را شکل میدهد ساختارشکنی نشان میدهد این فقط تغییر جهان نیست بلکه برده در جهان رد خود را ثبت میکند یعنی خودآگاهی از طریق اثر مادی شکل میگیرد مرحله هفتم وارونگی وابستگیارباب وابسته به برده برای بقا است پس هیچکدام مستقل نیستند تقابل ارباب و برده پایدار نیست مرحله هشتم فروپاشی تقابلساختارشکنی نشان میدهد آنچه هگل به شکل سلسلهمراتب نشان میدهد در واقع یک شبکه وابستگی متقابل است نه یک رابطه خطی بالا و پایین نتیجه ساختارشکنی در هگلدر متن هگل ارباب = آزادی اما در تحلیل ساختارشکنی ارباب بدون برده وجود ندارد جمع بندی نهاییدر این خوانش هگل میخواهد حرکت دیالکتیکی نشان دهد خود تقابل ارباب و برده از ابتدا ناپایدار است ادامه میدهیم و این بار سراغ نقطهای میرویم که در خوانش دریدا از هگل بسیار حساس است: مفهوم روح و نهایتاً دانش مطلق در Phänomenologie des Geistes و اینکه ساختارشکنی چگونه آن را مسئلهدار میکند. متن پایه هگل (مضمون دقیق)روح در تاریخ خود را در جهان عینی میکند مرحله اول ادعای اصلی هگلهگل میگوید کل تاریخ حرکت خودآگاهی است یعنی تکثر تجربهها در یک کل عقلانی جمع میشود مرحله دوم ساخت تقابلدر متن هگل یک تقابل مهم وجود دارد روح در خود این حرکت باید به آشتی نهایی برسد مرحله سوم ورود ساختارشکنیساختارشکنی اینجا یک سؤال بنیادی میپرسد اگر روح از ابتدا کامل است، چرا باید از خود بیگانه شود مرحله چهارم بیگانگی به عنوان شکاف درونیهگل میگوید بیگانگی مرحله ضروری است اما ساختارشکنی نشان میدهد این بیگانگی یک حادثه بیرونی نیست بلکه شکاف درونی خود مفهوم روح است یعنی روح از ابتدا یکپارچه نیست مرحله پنجم supplément یا افزودهروح برای کامل شدن نیاز به تاریخ، نهاد و جهان دارد اما این جهان فقط یک ابزار بیرونی نیست بلکه شرط امکان خود روح است پس روح بدون بیرون اصلاً قابل تعریف نیست مرحله ششم نقد دانش مطلقدر دانش مطلق هگل میگوید روح میفهمد که همه چیز خودش بوده است اما ساختارشکنی نشان میدهد این “خودبودگی کامل” هیچوقت به صورت کامل حاضر نمیشود چون معنا همیشه در différance حرکت میکند مرحله هفتم تعویق وحدتوحدت نهایی در هگل باید همه تضادها را حل کند اما در خوانش ساختارشکنی هر وحدت همیشه وابسته به تفاوتهایی است که حذف نمیشوند پس آشتی کامل همیشه به تعویق میافتد مرحله هشتم تاریخ به عنوان عدمتکمیلهگل تاریخ را مسیر رسیدن به خودآگاهی کامل میبیند اما ساختارشکنی میگوید تاریخ هیچ نقطه پایان طبیعی ندارد چون هر لحظه از تاریخ بر تفاوتهای حلنشده بنا شده است نتیجه ساختارشکنی در هگلدر نگاه هگل روح = وحدت نهایی اما در خوانش ساختارشکنی روح از ابتدا شکاف دارد جمع بندی نهاییساختارشکنی روی هگل نشان میدهد سیستم او به سمت وحدت حرکت میکند [ دوشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۵ ] [ 0:40 ] [ عباس مهیاد ]
|
||