عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ


فصل چهارم
قدرت و کوناتوس
(La puissance et le conatus / Power and Conatus)

مقدمهٔ فصل
دلوز فصل چهارم را با این پرسش آغاز می‌کند:

اگر هر موجود بیان (Expression / Expression) قدرت خداست، پس:

قدرت (Puissance / Power) در موجودات چگونه وجود دارد؟

آیا انسان فقط موجودی منفعل است؟

آیا هر موجود سهمی از قدرت الهی دارد؟

کوشش هر موجود برای حفظ خویش از کجا ناشی می‌شود؟

پاسخ تمام این پرسش‌ها در مفهوم مشهور اسپینوزا یعنی کوناتوس (Conatus / Conatus) نهفته است.

بخش اول
قدرت، ذات هر موجود است
(La puissance comme essence de chaque chose / Power as the Essence of Every Thing)

مسئلهٔ اصلی
در سنت فلسفی پیش از اسپینوزا، معمولاً میان ذات (Essence / Essence) و قدرت (Puissance / Power) تفاوت گذاشته می‌شد.

ذات یعنی:

«آنچه یک چیز هست.»

قدرت یعنی:

«آنچه آن چیز می‌تواند انجام دهد.»

اما دلوز نشان می‌دهد که اسپینوزا این دو را از هم جدا نمی‌کند.

ذات یعنی قدرت
یکی از مهم‌ترین گزاره‌های اسپینوزا این است:

ذات هر چیز، همان قدرت آن است.

(L'essence de chaque chose est sa puissance / The Essence of Each Thing Is Its Power)

دلوز می‌گوید:

این جمله،

تمام سنت ارسطویی را دگرگون می‌کند.

در فلسفهٔ ارسطو
ارسطو میان:

قوه (Dynamis / Potentiality)

و

فعل (Energeia / Actuality)

تمایز می‌گذارد.

اما اسپینوزا،

به تفسیر دلوز،

قدرت را چیزی بالقوه نمی‌داند.

قدرت،

همیشه بالفعل است.

قدرت، امکان نیست
واژهٔ مهم این بخش:

قدرت (Puissance / Power)

نباید با

امکان (Possibilité / Possibility)

اشتباه گرفته شود.

قدرت یعنی:

آنچه اکنون

در حال تحقق است.

نه آنچه شاید روزی تحقق یابد.

مثال
یک دانهٔ بلوط

قدرت خاص خود را دارد.

این قدرت،

نه آرزوی درخت شدن،

بلکه تمام توان واقعی آن برای رشد است.

همین اکنون.

بنابراین،

قدرت،

همواره فعلیت دارد،

حتی اگر درجات آن متفاوت باشد.

خدا و قدرت
در خدا،

قدرت،

نامتناهی است.

(Puissance infinie / Infinite Power)

در موجودات متناهی،

قدرت،

محدود است.

(Puissance finie / Finite Power)

اما این محدود بودن،

به معنای ضعف مطلق نیست.

بلکه به معنای بیان درجه‌ای خاص از همان قدرت نامتناهی است.

چرا موجودات متفاوت‌اند؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

نه به دلیل تفاوت در جوهر.

بلکه به دلیل تفاوت در قدرت.

هر موجود،

شدت متفاوتی

از قدرت را بالفعل می‌کند.

کوناتوس
اکنون دلوز به مشهورترین مفهوم اسپینوزا می‌رسد.

کوناتوس (Conatus / Conatus)

این واژه از فعل لاتینی Conari (کوشیدن / To Strive) گرفته شده است.

اسپینوزا در قضیهٔ ششم بخش سوم اخلاق (Ethica, Pars III, Propositio VI / Ethics, Part III, Proposition 6) می‌نویسد:

«هر چیز، تا آنجا که به خود وابسته است، می‌کوشد در وجود خود پایدار بماند.»

(Unaquaeque res, quantum in se est, in suo esse perseverare conatur.)

(Each Thing, as Far as It Can by Its Own Power, Strives to Persevere in Its Being.)

دلوز این جمله را قلب اخلاق اسپینوزا می‌نامد.

معنای «کوشش»
باید دقت کرد که:

کوشش (Conatus / Striving)

به معنای میل آگاهانه نیست.

سنگ نیز کوناتوس دارد.

گیاه نیز کوناتوس دارد.

حیوان نیز کوناتوس دارد.

انسان نیز کوناتوس دارد.

پس کوناتوس،

اصل بنیادین هر موجود است.

کوناتوس و بقا
آیا کوناتوس فقط میل به زنده ماندن است؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

این برداشت بسیار سطحی است.

کوناتوس،

کوشش برای حفظ یک نسبت (Rapport / Relation) است.

یعنی:

هر موجود می‌کوشد

ساختار وجودی خود را حفظ کند.

مثال
درخت،

صرفاً نمی‌خواهد زنده بماند.

بلکه می‌کوشد

شیوهٔ خاص درخت بودن خود را حفظ کند.

انسان نیز

صرفاً به بقای زیستی قانع نیست.

او می‌کوشد

نسبت‌های وجودی خود را گسترش دهد.

کوناتوس و قدرت
دلوز مهم‌ترین نتیجه را چنین بیان می‌کند:

کوناتوس،

خودِ قدرت موجود است.

نه نتیجهٔ قدرت.

نه پیامد قدرت.

بلکه قدرت،

وقتی در موجودی متناهی فعلیت می‌یابد،

به صورت کوناتوس ظاهر می‌شود.

کوناتوس و ذات
اسپینوزا در قضیهٔ هفتم بخش سوم (Propositio VII / Proposition 7) می‌گوید:

«کوناتوس همان ذات بالفعل هر چیز است.»

(Conatus est ipsa rei actualis essentia.)

(The Conatus Is the Actual Essence of the Thing.)

دلوز این جمله را یکی از بنیادی‌ترین گزاره‌های کل کتاب اخلاق می‌داند.

چرا «ذات بالفعل»؟
زیرا ذات،

چیزی پنهان یا بالقوه نیست.

ذات،

در خودِ کوشش موجود

برای ادامهٔ وجودش

آشکار می‌شود.

به همین دلیل،

دلوز می‌گوید:

ذات،

همان قدرت در حال عمل است.

نتیجهٔ فلسفی
از اینجا به بعد،

اخلاق اسپینوزا

دیگر دربارهٔ «بایدها» نیست.

بلکه دربارهٔ این است که:

هر موجود،

چه مقدار قدرت دارد،

و چگونه می‌تواند

قدرت خود را افزایش دهد.

این همان چیزی است که دلوز آن را اخلاق قدرت (Éthique de la puissance / Ethics of Power) می‌نامد.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

قدرت (Puissance / Power) و ذات (Essence / Essence) در فلسفهٔ اسپینوزا از یکدیگر جدا نیستند.

قدرت، امکان یا استعداد صرف نیست، بلکه فعلیت موجود است.

کوناتوس (Conatus / Conatus) کوشش هر موجود برای حفظ و تداوم نسبت وجودی خویش است.

کوناتوس به موجودات آگاه محدود نیست؛ هر مود متناهی دارای کوناتوس است.

بر اساس قضیهٔ هفتم بخش سوم اخلاق، کوناتوس همان ذات بالفعل (Essence actuelle / Actual Essence) هر موجود است.

اخلاق اسپینوزا، از منظر دلوز، علم افزایش یا کاهش قدرت کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است، نه مجموعه‌ای از احکام تکلیفی.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز آگاهانه با خوانش‌هایی که کوناتوس (Conatus / Conatus) را صرفاً به «غریزهٔ بقا» یا «میل به زنده ماندن» فرو می‌کاهند، مخالفت می‌کند. او نشان می‌دهد که در متن لاتینی اسپینوزا، perseverare in suo esse («پایدار ماندن در وجود خویش») به معنای حفظ صرفِ حیات زیستی نیست، بلکه به معنای حفظ و فعلیت‌بخشیدن به نسبت وجودی (Rapport d'existence / Relation of Existence) و درجهٔ قدرت (Degré de puissance / Degree of Power) هر موجود است. این تفسیر، بعدها در فلسفهٔ خود دلوز نیز ادامه می‌یابد و مبنای فهم او از میل (Désir / Desire)، توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) و شدت (Intensité / Intensity) می‌شود. در عین حال، باید توجه داشت که پیوند مستقیم میان کوناتوس و نظریهٔ شدت‌ها، بیش از آنکه در متن اسپینوزا تصریح شده باشد، حاصل خوانش فلسفی و خلاقانهٔ دلوز از اسپینوزاست.

فصل چهارم
بخش دوم
قدرت، توان کنش و اقتدار
(La puissance, la puissance d'agir et le pouvoir / Power, the Power of Acting, and Authority)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز می‌پرسد:

وقتی اسپینوزا از قدرت (Puissance / Power) سخن می‌گوید، دقیقاً منظور او چیست؟

آیا قدرت همان سلطه بر دیگران است؟

آیا قدرت یعنی توانایی فرمان دادن؟

آیا خدا به این دلیل قدرتمند است که بر جهان حکومت می‌کند؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

اسپینوزا واژهٔ قدرت (Puissance / Power) را به معنایی کاملاً متفاوت به کار می‌برد.

دو معنای قدرت
در زبان فرانسه، دو واژه وجود دارد که در فارسی هر دو معمولاً «قدرت» ترجمه می‌شوند:

Puissance (قدرت، توان ذاتی / Power, Potency)

Pouvoir (اقتدار، سلطه، فرمانروایی / Authority, Dominion)

دلوز تأکید می‌کند که اسپینوزا اساساً فیلسوف Puissance است، نه Pouvoir.

قدرت ذاتی
قدرت ذاتی (Puissance / Power)

یعنی:

توان واقعی یک موجود برای عمل کردن مطابق با ذات خود.

این قدرت از درون موجود برمی‌خیزد.

هیچ ارتباط ضروری با فرمانروایی بر دیگران ندارد.

اقتدار
در مقابل،

اقتدار یا سلطه (Pouvoir / Authority, Dominion)

یعنی:

توانایی و امکان فرمان دادن، کنترل کردن یا واداشتن دیگران به انجام کاری.

این نوع قدرت، رابطه‌ای سیاسی یا اجتماعی است.

اما قدرت مورد نظر اسپینوزا، پیش از آنکه سیاسی باشد، هستی‌شناختی (Ontologique / Ontological) است.

مثال
یک درخت بزرگ

بر هیچ‌کس حکومت نمی‌کند.

اما قدرت فراوانی دارد.

چرا؟

زیرا می‌تواند:

رشد کند،

میوه بدهد،

با محیط خود سازگار شود،

و نسبت وجودی خود را حفظ کند.

در مقابل،

ممکن است یک پادشاه بر میلیون‌ها نفر حکومت کند،

اما از نظر اسپینوزا،

اگر توان کنش او اندک باشد،

قدرت واقعی کمی دارد.

توان کنش
اکنون دلوز مفهوم مهم دیگری را وارد بحث می‌کند:

توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting)

این مفهوم، محور اخلاق اسپینوزاست.

هر موجود،

تا آنجا که می‌تواند

بر اساس ذات خود عمل کند،

دارای توان کنش است.

کنش و انفعال
اسپینوزا میان دو وضعیت تمایز می‌گذارد:

کنش (Action / Action)

انفعال (Passion / Passion, Passivity)

کنش
وقتی علت کافیِ آنچه در ما رخ می‌دهد، خودِ ما باشیم،

در حالت کنش (Action / Action) قرار داریم.

یعنی:

قدرت ما بالفعل شده است.

انفعال
اما اگر علت اصلیِ آنچه در ما رخ می‌دهد، چیزی بیرون از ما باشد،

در حالت انفعال (Passion / Passion) هستیم.

در این حالت،

قدرت ما کاهش یافته است.

مثال
فرض کنید انسانی از روی فهم و شناخت تصمیمی می‌گیرد.

در اینجا،

علت عمل،

خودِ اوست.

این کنش است.

اما اگر همان انسان صرفاً از روی ترس یا اجبار کاری انجام دهد،

علت اصلی عمل،

نیرویی بیرونی است.

این انفعال است.

قدرت و آزادی
دلوز اکنون رابطهٔ قدرت با آزادی را روشن می‌کند.

در فلسفهٔ اسپینوزا،

آزادی (Liberté / Freedom)

به معنای انتخاب دل‌بخواهی نیست.

آزادی یعنی:

هرچه بیشتر از روی ذات خود عمل کنیم.

پس آزادی،

افزایش توان کنش است.

چرا انسان اغلب منفعل است؟
زیرا انسان معمولاً علت کامل افعال خود نیست.

او تحت تأثیر:

محیط،

بدن،

عواطف،

تخیلات،

و روابط بیرونی

قرار دارد.

به همین دلیل،

بخش بزرگی از زندگی انسان در وضعیت انفعال می‌گذرد.

آیا انفعال همیشه بد است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

انفعال، یک وضعیت وجودی است،

نه یک گناه.

هیچ داوری اخلاقی در کار نیست.

مسئله فقط این است که:

در انفعال،

قدرت ما کمتر بالفعل می‌شود.

در کنش،

قدرت ما بیشتر بالفعل می‌شود.

خدا و کنش
تنها موجودی که همواره در حالت کنش (Action / Action) است،

خداست.

چرا؟

زیرا هیچ علت بیرونی بر خدا اثر نمی‌گذارد.

او همیشه علت کامل افعال خویش است.

انسان و افزایش قدرت
از اینجا اخلاق اسپینوزا آغاز می‌شود.

پرسش اخلاقی دیگر این نیست:

«چه کاری خوب است؟»

بلکه این است:

«چه چیزی توان کنش مرا افزایش می‌دهد؟»

این تغییر پرسش، از دید دلوز، انقلابی در تاریخ فلسفهٔ اخلاق است.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که اخلاق اسپینوزا اخلاق فرمان، تکلیف یا قانون نیست.

بلکه علمی است دربارهٔ:

افزایش قدرت،

کاهش قدرت،

گذار از انفعال به کنش،

و فعلیت‌بخشیدن هرچه بیشتر به ذات.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

قدرت (Puissance / Power) با اقتدار یا سلطه (Pouvoir / Authority, Dominion) تفاوت اساسی دارد.

قدرت، توان ذاتی هر موجود برای عمل مطابق با ذات خویش است.

توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) معیار اصلی سنجش قدرت موجودات است.

کنش (Action / Action) زمانی رخ می‌دهد که موجود علت کافی افعال خود باشد.

انفعال (Passion / Passion) زمانی رخ می‌دهد که علت اصلی آنچه بر موجود می‌گذرد، بیرون از او باشد.

آزادی در فلسفهٔ اسپینوزا، افزایش توان کنش است، نه انتخاب بدون علت.

اخلاق اسپینوزا، مطالعهٔ شرایط افزایش یا کاهش قدرت موجودات است، نه تدوین مجموعه‌ای از بایدها و نبایدها.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز یکی از مهم‌ترین تمایزهای واژگانی و مفهومی را برجسته می‌کند: تمایز میان Puissance و Pouvoir. در زبان فارسی هر دو معمولاً «قدرت» ترجمه می‌شوند، اما از نظر فلسفی تفاوتی بنیادین دارند. Puissance به توان درونی، ظرفیت بالفعل و نیروی ذاتی یک موجود اشاره دارد، در حالی که Pouvoir بیشتر به اقتدار، سلطه یا امکان فرمانروایی بر دیگران مربوط است. اسپینوزا در آثار خود عمدتاً از مفهوم نخست بهره می‌گیرد و دلوز نیز همین تمایز را به یکی از ارکان فلسفهٔ خود تبدیل می‌کند. بعدها، به‌ویژه در آثار مشترک او با فلیکس گتاری (Félix Guattari)، این تمایز برای نقد نهادهای سلطه و دفاع از اشکال خلاقِ توانمندی و آفرینش به کار گرفته می‌شود. با این حال، باید میان تفسیر دلوز و متن خود اسپینوزا تمایز گذاشت: پیوند مستقیم این تمایز با نقد سیاسیِ سلطه، بیش از آنکه در اخلاق تصریح شده باشد، حاصل گسترش فلسفی دلوز از مفاهیم اسپینوزاست.

فصل چهارم
بخش سوم
کوناتوس و میل
(Le conatus et le désir / Conatus and Desire)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون پرسشی بنیادین مطرح می‌کند:

اگر کوناتوس (Conatus / Conatus) ذات بالفعل هر موجود است، پس میل (Désir / Desire) چیست؟

آیا میل همان کوناتوس است؟

یا چیزی متفاوت از آن؟

آیا میل فقط در انسان وجود دارد؟

یا در همهٔ موجودات؟

تعریف اسپینوزا از میل
اسپینوزا در تعریف مشهور خود می‌نویسد:

«میل، همان کوناتوس است، آنگاه که انسان از آن آگاه باشد.»

(Cupiditas est ipsa hominis essentia, quatenus ex data quacunque ejus affectione determinata concipitur ad aliquid agendum.)

در ترجمهٔ رایج انگلیسی:

(Desire is the very essence of man insofar as it is conceived as determined to any action from any given affection of itself.)

دلوز این تعریف را یکی از انقلابی‌ترین تعریف‌های تاریخ فلسفه می‌داند.

میل، فقدان نیست
در سنت افلاطونی و مسیحی، میل معمولاً چنین تعریف می‌شد:

میل یعنی خواستن چیزی که نداریم.

یعنی:

فقدان (Manque / Lack)

اما دلوز تأکید می‌کند:

اسپینوزا این نظریه را به‌کلی رد می‌کند.

میل، قدرت است
در فلسفهٔ اسپینوزا:

میل،

بیان قدرت موجود است.

نه نشانهٔ کمبود او.

به همین دلیل،

هرچه قدرت بیشتر شود،

میل نیز بیشتر می‌شود.

چرا این نکته مهم است؟
زیرا از اینجا به بعد،

میل دیگر علامت ضعف نیست.

بلکه نشانهٔ فعلیت‌یافتن قدرت است.

دلوز این نکته را اساس تمام فلسفهٔ خود دربارهٔ میل می‌داند.

میل و آگاهی
اکنون دلوز میان دو مفهوم تمایز می‌گذارد:

کوناتوس (Conatus / Conatus)

و

میل (Désir / Desire)

کوناتوس،

در همهٔ موجودات وجود دارد.

اما میل،

شکل آگاهانهٔ کوناتوس است.

به همین دلیل،

دلوز می‌گوید:

میل،

کوناتوسی است که خود را می‌شناسد.

آیا فقط انسان میل دارد؟
در متن اسپینوزا،

تعریف میل مستقیماً دربارهٔ انسان بیان می‌شود.

اما دلوز تأکید می‌کند که ساختار مفهومی آن را می‌توان در سراسر طبیعت دنبال کرد.

با این حال، باید میان متن اسپینوزا و بسط دلوز تفاوت گذاشت:

اسپینوزا میل را به‌عنوان ذات انسان از آن حیث که به کنش معینی تعیین می‌شود تعریف می‌کند.

دلوز این ساختار را به‌عنوان الگویی عام برای فهم پویایی قدرت در همهٔ موجودات تفسیر می‌کند.

میل و عاطفه
اکنون مفهوم مهم دیگری وارد بحث می‌شود:

عاطفه (Affect / Affect)

فرانسوی:

Affect

لاتینی:

Affectus

انگلیسی:

Affect

دلوز تأکید می‌کند که:

نباید آن را با

احساس (Sentiment / Feeling)

یا

هیجان (Emotion / Emotion)

یکسان گرفت.

Affectus
در اسپینوزا،

Affectus (عاطفه / Affect)

یعنی:

تغییری در قدرت کنش موجود.

اگر قدرت افزایش یابد،

یک عاطفه پدید آمده است.

اگر قدرت کاهش یابد،

باز هم یک عاطفه پدید آمده است.

بنابراین،

عاطفه،

اندازه‌گیری تغییر قدرت است.

Affection
اما اسپینوزا واژهٔ دیگری نیز دارد:

Affection (Affection / Affection)

لاتینی:

Affectio

این دو واژه بسیار نزدیک‌اند،

اما یکی نیستند.

دلوز با دقت فراوان میان آن‌ها تمایز می‌گذارد.

Affectio چیست؟
Affectio (اثرپذیری، حالت، تأثر / Affection)

یعنی:

حالت یا وضعیتی که بدن یا ذهن در آن قرار گرفته است.

برای مثال:

برخورد نور با چشم،

یک Affectio است.

Affectus چیست؟
اما

Affectus (عاطفه / Affect)

عبارت است از:

تغییری که آن حالت

در قدرت ما ایجاد می‌کند.

پس:

Affectio = حالت.

Affectus = تغییر قدرت.

دلوز این تمایز را یکی از مهم‌ترین نکات واژگانی در کل آثار اسپینوزا می‌داند.

مثال
فرض کنید:

شما موسیقی‌ای می‌شنوید.

خودِ شنیدن موسیقی،

یک Affectio (اثرپذیری یا حالت / Affection) است.

اما اگر این موسیقی

قدرت اندیشیدن،

شادمانی،

یا توان کنش شما را افزایش دهد،

این افزایش،

یک Affectus (عاطفه / Affect) است.

اگر برعکس،

قدرت شما را کاهش دهد،

باز هم یک Affectus رخ داده است،

اما از نوع کاهنده.

میل و عاطفه
دلوز اکنون رابطهٔ این مفاهیم را روشن می‌کند.

کوناتوس،

ذات بالفعل موجود است.

میل،

آگاهی از این کوناتوس در انسان است.

عاطفه،

تغییر در شدت این کوناتوس است.

بنابراین،

تمام زندگی روانی انسان،

از دید اسپینوزا،

بر اساس تغییرات قدرت توضیح داده می‌شود.

شادی و اندوه
از اینجا،

اسپینوزا به دو عاطفهٔ بنیادی می‌رسد:

شادی (Joie / Joy)

و

اندوه (Tristesse / Sadness)

شادی،

افزایش قدرت کنش است.

اندوه،

کاهش قدرت کنش است.

دلوز می‌گوید:

تمام عواطف دیگر،

ترکیب‌هایی از همین دو حرکت‌اند.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

اخلاق اسپینوزا،

روان‌شناسی به معنای سنتی نیست.

بلکه

علم تغییرات قدرت است.

احساسات،

ارزش اخلاقی ندارند.

آن‌ها فقط نشان می‌دهند که:

قدرت ما افزایش یافته است

یا کاهش.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

کوناتوس (Conatus / Conatus) ذات بالفعل هر موجود است.

میل (Désir / Desire) در تعریف اسپینوزا، ذات انسان است از آن حیث که به کنش معینی تعیین می‌شود و دلوز آن را صورت آگاهانهٔ کوناتوس تفسیر می‌کند.

اسپینوزا میل را بر اساس فقدان (Manque / Lack) تعریف نمی‌کند، بلکه بر اساس قدرت (Puissance / Power).

Affectio (اثرپذیری، حالت / Affection) با Affectus (عاطفه / Affect) تفاوت دارد؛ اولی حالت یا تأثر است و دومی تغییر در قدرت کنش.

شادی (Joie / Joy) افزایش و اندوه (Tristesse / Sadness) کاهش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) هستند.

اخلاق اسپینوزا، از منظر دلوز، علم سنجش و تحلیل تغییرات قدرت است، نه داوری دربارهٔ گناه، فضیلت یا تکلیف.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از اثرگذارترین قسمت‌های کتاب بر فلسفهٔ متأخر دلوز است. او با تکیه بر تمایز دقیق میان Affectio (اثرپذیری، حالت / Affection) و Affectus (عاطفه / Affect) نشان می‌دهد که اسپینوزا نظریه‌ای از عاطفه ارائه می‌کند که با روان‌شناسی سنتی تفاوت دارد. در این خوانش، عاطفه (Affect) نه یک احساس ذهنی صرف، بلکه تغییر واقعی در توان کنش (Variation réelle de la puissance d'agir / Real Variation in the Power of Acting) است. همین برداشت بعدها در کتاب‌های هزار فلات (Mille plateaux / A Thousand Plateaus) و سینما ۱ و ۲ (Cinéma 1 & 2 / Cinema 1 & 2) به یکی از مفاهیم مرکزی فلسفهٔ دلوز تبدیل می‌شود. با این حال، از نظر متن‌شناختی باید توجه داشت که برخی از این بسط‌ها، به‌ویژه کاربرد گستردهٔ مفهوم Affect در هنر، سیاست و زیبایی‌شناسی، متعلق به فلسفهٔ خود دلوز هستند و نه تصریح مستقیم اسپینوزا در اخلاق.

فصل چهارم
بخش چهارم
شادی و اندوه؛ دو حرکت بنیادین قدرت
(La joie et la tristesse : les deux mouvements fondamentaux de la puissance / Joy and Sadness: The Two Fundamental Movements of Power)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون این پرسش را مطرح می‌کند:

اگر عاطفه (Affectus / Affect) همان تغییر در توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است، این تغییر چه صورت‌هایی دارد؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

تمام عواطف انسانی را می‌توان به دو حرکت بنیادی بازگرداند:

شادی (Joie / Joy)

اندوه (Tristesse / Sadness)

از دید دلوز، این دو نه صرفاً احساسات روان‌شناختی، بلکه دو جهت بنیادی در تغییر قدرت‌اند.

تعریف شادی
اسپینوزا شادی را چنین تعریف می‌کند:

«شادی، گذار انسان از کمال کمتر به کمال بیشتر است.»

(Laetitia est hominis transitio a minore ad majorem perfectionem.)

(Joy is the passage of a human being from a lesser to a greater perfection.)

دلوز تأکید می‌کند که واژهٔ کلیدی این تعریف، گذار (Transitio / Transition) است.

شادی یک حالت ثابت نیست
دلوز توضیح می‌دهد:

شادی به معنای «داشتن کمال» نیست.

بلکه به معنای حرکت به سوی افزایش قدرت است.

بنابراین، شادی یک فرایند است، نه یک وضعیت ایستا.

کمال چیست؟
در اینجا باید از برداشت‌های سنتی فاصله گرفت.

کمال (Perfection / Perfection) در اسپینوزا به معنای ارزش اخلاقی یا بی‌عیب بودن نیست.

دلوز توضیح می‌دهد:

کمال یعنی درجهٔ فعلیت (Degré d'actualité / Degree of Actuality) یا درجهٔ قدرت (Degré de puissance / Degree of Power).

پس:

کمال بیشتر = قدرت بیشتر.

تعریف اندوه
در مقابل، اسپینوزا می‌گوید:

«اندوه، گذار انسان از کمال بیشتر به کمال کمتر است.»

(Tristitia est hominis transitio a majore ad minorem perfectionem.)

(Sadness is the passage of a human being from a greater to a lesser perfection.)

دلوز بار دیگر بر واژهٔ گذار (Transitio / Transition) تأکید می‌کند.

اندوه نیز یک حرکت است، نه یک حالت ثابت.

اندوه یعنی کاهش قدرت
اندوه زمانی رخ می‌دهد که توان کنش ما کاهش یابد.

این کاهش می‌تواند علت‌های گوناگونی داشته باشد:

یک آسیب جسمانی،

یک شکست،

یک ترس،

یا حتی یک تصور نادرست.

آنچه اهمیت دارد، کاهش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است، نه صرفاً احساس ناخوشایند.

چرا شادی و اندوه بنیادی‌اند؟
دلوز می‌گوید:

زیرا تمام عواطف دیگر از این دو مشتق می‌شوند.

برای مثال:

عشق (Amour / Love) = شادی همراه با تصور علت آن.

نفرت (Haine / Hatred) = اندوه همراه با تصور علت آن.

امید (Espoir / Hope) و ترس (Crainte / Fear) نیز صورت‌های پیچیده‌تری از همین تغییرات‌اند.

به همین دلیل، شادی و اندوه ریشهٔ دستگاه عواطف اسپینوزا هستند.

اخلاق بدون گناه
یکی از مهم‌ترین نتایج این تحلیل آن است که اسپینوزا دربارهٔ گناه یا ثواب سخن نمی‌گوید.

دلوز تأکید می‌کند:

اسپینوزا نمی‌پرسد:

«آیا این احساس خوب است یا بد؟»

بلکه می‌پرسد:

«آیا این احساس قدرت مرا افزایش می‌دهد یا کاهش؟»

این تفاوت، اخلاق اسپینوزا را از اخلاق تکلیف‌محور متمایز می‌کند.

چرا انسان‌ها اندوهگین می‌شوند؟
از دید اسپینوزا، بیشتر انسان‌ها تحت تأثیر علت‌های بیرونی زندگی می‌کنند.

در نتیجه، عواطف آن‌ها غالباً از نوع انفعالی (Passif / Passive) است.

هرچه وابستگی به علت‌های بیرونی بیشتر باشد،

امکان اندوه نیز بیشتر می‌شود.

شادی فعال و شادی منفعل
دلوز در اینجا نکته‌ای بسیار مهم را روشن می‌کند.

هر شادی‌ای ارزش یکسان ندارد.

می‌توان میان دو گونه شادی تمایز گذاشت:

شادی منفعل (Joie passive / Passive Joy)

شادی فعال (Joie active / Active Joy)

شادی منفعل زمانی رخ می‌دهد که افزایش قدرت ما بیشتر به علت‌های بیرونی وابسته باشد.

شادی فعال زمانی است که افزایش قدرت از فهم و کنش خود ما سرچشمه بگیرد.

این تمایز در فصل‌های بعد اهمیت اساسی پیدا می‌کند.

اندوه و سلطه
دلوز یکی از مشهورترین تفسیرهای خود را در اینجا ارائه می‌کند.

او می‌گوید:

نظام‌های سلطه غالباً بر اندوه (Tristesse / Sadness) تکیه می‌کنند.

زیرا انسان اندوهگین،

قدرت کنش کمتری دارد

و آسان‌تر فرمان می‌برد.

البته باید توجه داشت که این صورت‌بندی، بیش از آنکه عبارت مستقیم اسپینوزا باشد، تفسیر سیاسی دلوز از پیامدهای اخلاق اسپینوزاست.

شادی و عقل
هرچه شناخت ما از علت‌های واقعی بیشتر شود،

احتمال کنش فعال نیز بیشتر می‌شود.

در نتیجه،

شادی پایدارتر خواهد بود.

به همین دلیل،

در اسپینوزا،

شناخت و شادی به یکدیگر پیوند خورده‌اند.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

شادی و اندوه،

احساساتی خصوصی نیستند.

آن‌ها شاخص‌هایی هستند که نشان می‌دهند:

قدرت ما در حال افزایش است

یا در حال کاهش.

از این رو،

آن‌ها معیارهایی هستی‌شناختی‌اند،

نه صرفاً روان‌شناختی.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

شادی (Joie / Joy) گذار از قدرت کمتر به قدرت بیشتر است.

اندوه (Tristesse / Sadness) گذار از قدرت بیشتر به قدرت کمتر است.

مفهوم کمال (Perfection / Perfection) در اسپینوزا به معنای درجهٔ فعلیت یا قدرت است، نه ارزش اخلاقی.

تمام عواطف دیگر از ترکیب یا دگرگونی شادی و اندوه پدید می‌آیند.

اخلاق اسپینوزا به‌جای داوری اخلاقی، افزایش یا کاهش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) را بررسی می‌کند.

میان شادی فعال (Joie active / Active Joy) و شادی منفعل (Joie passive / Passive Joy) تفاوتی بنیادی وجود دارد که در ادامهٔ کتاب بسط داده می‌شود.

شناخت درست از علت‌ها، امکان افزایش شادی فعال و کاهش انفعال را فراهم می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز یکی از مشهورترین و اثرگذارترین خوانش‌های خود از اسپینوزا را ارائه می‌دهد: این ایده که اندوه (Tristesse / Sadness) اغلب با سازوکارهای سلطه و کاهش توان کنش پیوند دارد. باید دقت کرد که اسپینوزا در اخلاق چنین گزارهٔ سیاسی مستقیمی بیان نمی‌کند. آنچه در متن او آمده، تحلیل عواطف بر حسب افزایش یا کاهش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است. دلوز این تحلیل را به حوزهٔ سیاست، فرهنگ و جامعه بسط می‌دهد و استدلال می‌کند که بسیاری از اشکال سلطه از عواطفی بهره می‌گیرند که انسان را در وضعیت انفعال نگه می‌دارند. از این رو، این بخش نمونهٔ روشنی از تفاوت میان تفسیر وفادار به متن اسپینوزا و گسترش فلسفی دلوز است: مبنای نظری در اخلاق وجود دارد، اما نتایج سیاسی، تا حد زیادی حاصل خوانش خلاقانهٔ دلوز هستند.

فصل چهارم
بخش پنجم
عواطف فعال و عواطف منفعل
(Les affects actifs et les affects passifs / Active Affects and Passive Affects)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز می‌پرسد:

آیا همهٔ عواطف یکسان‌اند؟

آیا هر شادی‌ای نشانهٔ آزادی است؟

آیا هر اندوهی نشانهٔ اسارت است؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

خیر.

باید میان دو گونهٔ کاملاً متفاوت از عواطف تمایز گذاشت.

عواطف منفعل
(Affects passifs / Passive Affects)

عاطفه زمانی منفعل است که:

علت کامل آن در خود ما نباشد.

یعنی:

ما تحت تأثیر علت‌های بیرونی قرار گرفته باشیم.

تعریف انفعال
اسپینوزا در آغاز بخش سوم اخلاق می‌نویسد:

«ما منفعل هستیم، هنگامی که چیزی در ما یا از ما پدید آید که علت تام آن در ما نباشد.»

(Nous pâtissons lorsqu'il se produit en nous quelque chose dont nous ne sommes pas la cause adéquate.)

(We are passive when something occurs in us of which we are not the adequate cause.)

دلوز تأکید می‌کند که واژهٔ کلیدی در این تعریف:

علت تام (Cause adéquate / Adequate Cause)

است.

علت تام
علت تام (Cause adéquate / Adequate Cause)

یعنی:

علتی که برای توضیح کامل یک پدیده کافی باشد.

اگر عملی کاملاً از ذات و قدرت خود ما ناشی شود،

ما علت تام آن هستیم.

اگر نه،

علت ناقص یا جزئی هستیم.

عواطف فعال
(Affects actifs / Active Affects)

زمانی پدید می‌آیند که:

ما علت تام افعال خود باشیم.

در این حالت،

قدرت ما از درون خودمان بالفعل می‌شود.

تفاوت بنیادی
دلوز تفاوت را چنین خلاصه می‌کند:

در عواطف منفعل،

قدرت ما بیشتر

واکنش به جهان است.

در عواطف فعال،

قدرت ما

آفرینش و کنش است.

مثال
فرض کنید کسی شما را تحقیر می‌کند.

اگر خشم شما صرفاً واکنشی به آن رویداد باشد،

این یک عاطفهٔ منفعل (Affect passif / Passive Affect) است.

اما اگر همان رویداد را از طریق فهم علل آن درک کنید و واکنشی آگاهانه و سنجیده نشان دهید،

عمل شما می‌تواند به عاطفهٔ فعال (Affect actif / Active Affect) نزدیک شود.

نکتهٔ مهم این است که فعال بودن یا منفعل بودن، به منشأ علّی (Origine causale / Causal Origin) بستگی دارد، نه صرفاً به نوع احساس.

آیا شادی همیشه فعال است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

بسیاری از شادی‌های ما منفعل‌اند.

مثلاً:

تحسین شدن،

برنده شدن در یک مسابقه،

یا به دست آوردن ثروت،

ممکن است شادی ایجاد کند.

اما اگر این شادی کاملاً وابسته به علت‌های بیرونی باشد،

هنوز منفعل است.

شادی فعال
شادی فعال (Joie active / Active Joy)

زمانی پدید می‌آید که:

افزایش قدرت

از فهم،

شناخت،

و کنش خود ما ناشی شود.

به همین دلیل،

شادی فعال پایدارتر از شادی منفعل است.

اندوه فعال؟
دلوز به نکته‌ای ظریف اشاره می‌کند.

در دستگاه اسپینوزا،

اندوه فعال (Tristesse active / Active Sadness)

در معنای دقیق کلمه وجود ندارد.

چرا؟

زیرا اندوه،

همواره

کاهش قدرت است.

کاهش قدرت،

نمی‌تواند محصول فعلیت کامل ذات باشد.

از این رو،

اندوه همواره با نوعی انفعال همراه است.

شناخت و گذار به کنش
اسپینوزا معتقد است:

هرچه شناخت ما از علت‌های واقعی بیشتر شود،

به همان اندازه

از انفعال فاصله می‌گیریم.

دلوز این حرکت را چنین توصیف می‌کند:

گذار از زندگی واکنشی

به زندگی کنشی.

نقش ایده‌های کافی
در اینجا مفهوم مهم دیگری وارد می‌شود:

ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea)

وقتی ما علت‌های واقعی چیزی را می‌شناسیم،

ایده‌ای کافی از آن داریم.

ایده‌های کافی،

زمینهٔ پیدایش عواطف فعال‌اند.

در مقابل،

ایده‌های ناکافی (Idées inadéquates / Inadequate Ideas)

انسان را در وضعیت انفعال نگه می‌دارند.

آزادی و عاطفه
دلوز اکنون رابطهٔ آزادی و عواطف را روشن می‌کند.

آزادی،

نبودن عاطفه نیست.

بلکه

تبدیل شدن عواطف منفعل

به عواطف فعال است.

از این رو،

انسان آزاد،

بی‌احساس نیست.

بلکه احساسات او

از شناخت سرچشمه می‌گیرند.

اخلاق به‌مثابه دگرگونی
از نظر دلوز،

اخلاق اسپینوزا

اخلاق سرکوب امیال نیست.

بلکه

اخلاق دگرگون کردن منشأ امیال است.

هدف،

از بین بردن میل نیست.

هدف،

فعال کردن میل است.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

مسئلهٔ اصلی اخلاق اسپینوزا،

مبارزه با عواطف نیست.

بلکه

دگرگون کردن شیوهٔ پیدایش آن‌هاست.

این دگرگونی،

تنها از راه

شناخت کافی

و افزایش توان کنش

ممکن می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

عواطف منفعل (Affects passifs / Passive Affects) از علت‌هایی ناشی می‌شوند که ما علت تام آن‌ها نیستیم.

عواطف فعال (Affects actifs / Active Affects) زمانی پدید می‌آیند که ما علت تام (Cause adéquate / Adequate Cause) افعال خود باشیم.

شادی (Joie / Joy) می‌تواند فعال یا منفعل باشد، بسته به منشأ علّی آن.

اندوه (Tristesse / Sadness) در نظام اسپینوزا همواره با کاهش توان کنش همراه است و از این رو، عاطفه‌ای فعال به شمار نمی‌آید.

ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) زمینهٔ پیدایش عواطف فعال را فراهم می‌کنند، در حالی که ایده‌های ناکافی (Idées inadéquates / Inadequate Ideas) انفعال را تداوم می‌بخشند.

آزادی، حذف عواطف نیست، بلکه تبدیل عواطف منفعل به عواطف فعال از طریق شناخت است.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های تفسیر دلوز از اسپینوزا آشکار می‌شود. او اخلاق را نه به‌عنوان نظریه‌ای دربارهٔ «کنترل احساسات»، بلکه به‌عنوان نظریه‌ای دربارهٔ دگرگونی منشأ علّی عواطف (Transformation de l'origine causale des affects / Transformation of the Causal Origin of the Affects) می‌خواند. این خوانش با بسیاری از تفسیرهای سنتی تفاوت دارد که گویی اسپینوزا توصیه می‌کند احساسات را سرکوب یا حذف کنیم. در متن اخلاق، هدف هرگز نابودی عواطف نیست؛ بلکه گذار از ایده‌های ناکافی (Idées inadéquates / Inadequate Ideas) به ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) است، زیرا این گذار، عواطف را از حالت انفعالی به حالت فعال دگرگون می‌کند. دلوز این نکته را مبنای فلسفهٔ خود دربارهٔ آفرینش (Création / Creation)، میل (Désir / Desire) و توانمندسازی (Empowerment / Accroissement de la puissance) قرار می‌دهد، هرچند این کاربردهای گسترده، فراتر از تصریحات مستقیم اسپینوزا در متن اخلاق هستند.

فصل چهارم
بخش ششم
ایده‌های کافی و ایده‌های ناکافی
(Les idées adéquates et les idées inadéquates / Adequate Ideas and Inadequate Ideas)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون این پرسش را مطرح می‌کند:

چرا برخی از شناخت‌های ما

قدرت ما را افزایش می‌دهند،

اما برخی دیگر

ما را منفعل‌تر می‌کنند؟

پاسخ اسپینوزا این است:

زیرا همهٔ ایده‌ها از یک نوع نیستند.

برخی کافی (Adéquates / Adequate)

و برخی ناکافی (Inadéquates / Inadequate) هستند.

ایدهٔ کافی چیست؟
ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea)

ایده‌ای است که:

علت خود را

از درون خود

آشکار می‌کند.

اسپینوزا در بخش دوم اخلاق می‌گوید:

«ایدهٔ کافی، ایده‌ای است که اگر به‌تنهایی در نظر گرفته شود، همهٔ ویژگی‌های یک ایدهٔ راستین را در خود دارد.»

(Per ideam adequatam intelligo ideam quae, quatenus in se sine relatione ad objectum consideratur, omnes verae ideae proprietates habet.)

(By an adequate idea I understand an idea which, insofar as it is considered in itself without relation to an object, has all the properties of a true idea.)

دلوز تأکید می‌کند که واژهٔ کلیدی این تعریف،

در خود (En elle-même / In Itself)

است.

ایدهٔ ناکافی چیست؟
در مقابل،

ایدهٔ ناکافی (Idée inadéquate / Inadequate Idea)

ایده‌ای است

که فقط بخشی از علت‌های واقعی یک پدیده را نشان می‌دهد.

بنابراین،

شناختی ناقص،

جزئی

و وابسته به شرایط بیرونی است.

مثال
فرض کنید خورشید را می‌بینیم.

اگر فقط بگوییم:

«خورشید قرصی کوچک در آسمان است.»

این یک ایدهٔ ناکافی است.

زیرا این تصویر

وابسته به وضعیت بدن و حواس ماست.

اما اگر ساختار واقعی منظومهٔ شمسی،

فاصلهٔ خورشید،

و قوانین نور را بشناسیم،

ایدهٔ ما کافی‌تر می‌شود.

چرا بیشتر ایده‌های ما ناکافی‌اند؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

زیرا انسان،

جزئی از طبیعت است،

نه کل آن.

ما همیشه

تحت تأثیر

بی‌شمار علت بیرونی قرار داریم.

در نتیجه،

شناخت روزمرهٔ ما

بیشتر اوقات

جزئی و ناقص است.

تخیل
در اینجا دلوز مفهوم مهم دیگری را مطرح می‌کند:

تخیل (Imagination / Imagination)

فرانسوی:

Imagination

لاتینی:

Imaginatio

انگلیسی:

Imagination

تخیل چیست؟
در اسپینوزا،

تخیل به معنای خیال‌پردازی شاعرانه نیست.

بلکه نخستین سطح شناخت است.

در این سطح،

ما جهان را

از طریق آثار آن

بر بدن خود

می‌شناسیم.

شناخت مبتنی بر اثر
وقتی جسمی

بر بدن ما اثر می‌گذارد،

ذهن،

تصویری از آن می‌سازد.

اما این تصویر،

بیش از آنکه دربارهٔ خودِ آن جسم باشد،

دربارهٔ رابطهٔ آن جسم با بدن ماست.

به همین دلیل،

شناخت تخیلی

همیشه ناقص است.

ایده‌های مشترک
اکنون دلوز به یکی از مهم‌ترین مفاهیم اسپینوزا می‌رسد:

مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions)

این مفاهیم،

گذرگاه میان

شناخت ناقص

و شناخت کافی‌اند.

مفهوم مشترک چیست؟
مفهوم مشترک (Notion commune / Common Notion)

شناخت چیزی است

که میان چند موجود مشترک است.

برای مثال:

قوانین حرکت،

هندسه،

یا نسبت‌های مشترک اجسام.

این شناخت،

دیگر وابسته به تجربهٔ شخصی نیست.

بلکه

ضرورتی عام را بیان می‌کند.

چرا مفاهیم مشترک مهم‌اند؟
زیرا برای نخستین بار،

ذهن

به جای آثار اتفاقی،

خودِ روابط ضروری را می‌شناسد.

از اینجا،

امکان

ایده‌های کافی

فراهم می‌شود.

شناخت و آزادی
دلوز اکنون رابطهٔ شناخت و آزادی را روشن می‌کند.

هرچه ایده‌های کافی بیشتر شوند،

علت افعال ما

بیشتر در خود ما قرار می‌گیرد.

در نتیجه،

از انفعال

به کنش

گذار می‌کنیم.

آیا ایدهٔ کافی فقط دانستن اطلاعات است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

ممکن است کسی

دانش فراوانی داشته باشد،

اما همچنان

در اسارت عواطف منفعل باشد.

ایدهٔ کافی،

شناختی است

که در خودِ قدرت ما

دگرگونی ایجاد کند.

حقیقت و قدرت
یکی از مشهورترین تفسیرهای دلوز در این بخش چنین است:

در اسپینوزا،

حقیقت

صرفاً مطابقت ذهن با واقعیت نیست.

حقیقت،

افزایش قدرت اندیشیدن است.

البته باید دقت کرد که این صورت‌بندی، بیان تفسیری دلوز از نظریهٔ حقیقت اسپینوزاست. اسپینوزا حقیقت را با معیار کفایت ایده (Adequatio ideae / Adequacy of the Idea) توضیح می‌دهد و دلوز بر پیامد وجودشناختی آن، یعنی افزایش توان اندیشیدن و کنش، تأکید می‌کند.

سه سطح شناخت
دلوز اکنون نظریهٔ مشهور اسپینوزا را یادآوری می‌کند.

شناخت سه مرتبه دارد:

نخست
تخیل (Imaginatio / Imagination)

شناخت از طریق آثار و تجربه‌های جزئی.

دوم
عقل (Ratio / Reason)

شناخت از طریق مفاهیم مشترک.

سوم
شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

شناخت مستقیم ذات اشیا

در نسبت آن‌ها با خدا.

دلوز توضیح می‌دهد که این سه مرتبه، صرفاً درجات کمیِ اطلاعات نیستند، بلکه سه شیوهٔ متفاوتِ بودن و اندیشیدن‌اند.

نتیجهٔ فلسفی
اخلاق اسپینوزا،

از دید دلوز،

در اصل

فرآیند تبدیل

ایده‌های ناکافی

به

ایده‌های کافی است.

هرچه این تبدیل

بیشتر پیش برود،

قدرت کنش نیز

بیشتر می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea) شناختی است که علت خود را به‌گونه‌ای کافی دربر دارد.

ایدهٔ ناکافی (Idée inadéquate / Inadequate Idea) شناختی جزئی و وابسته به آثار بیرونی است.

تخیل (Imaginatio / Imagination) نخستین و پایین‌ترین مرتبهٔ شناخت است.

مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions) راه گذار از شناخت ناقص به شناخت عقلانی‌اند.

افزایش ایده‌های کافی، انسان را از انفعال به کنش هدایت می‌کند.

سه مرتبهٔ شناخت عبارت‌اند از: تخیل (Imagination / Imagination)، عقل (Ratio / Reason) و شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge).

از نظر دلوز، حقیقت نه فقط صدق منطقی، بلکه شرط افزایش توان اندیشیدن (Puissance de penser / Power of Thinking) و توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از جاهایی است که دلوز خوانش خود از نظریهٔ شناخت اسپینوزا را با متافیزیک بیان (Expression / Expression) پیوند می‌دهد. در تفسیر او، ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea) صرفاً تصویری درست از جهان نیست؛ بلکه خود، بیان (Expression / Expression) رابطهٔ ضروری میان علل و معلول‌هاست. به همین دلیل، دانستن یک حقیقت، صرفاً افزودن اطلاعات به ذهن نیست؛ بلکه دگرگون شدن شیوهٔ وجود و افزایش توان اندیشیدن (Puissance de penser / Power of Thinking) است. این تأکید بر جنبهٔ وجودشناختی شناخت، یکی از ویژگی‌های ممتاز خوانش دلوز از اسپینوزاست و زمینه را برای بحث فصل‌های بعد دربارهٔ شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge) و عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God) فراهم می‌کند. البته باید توجه داشت که برخی از این صورت‌بندی‌ها، به‌ویژه تعبیر حقیقت به‌عنوان «افزایش قدرت اندیشیدن»، حاصل تأویل فلسفی دلوز از متن اسپینوزاست، نه نقل‌قول مستقیم از اخلاق.

فصل چهارم
بخش هفتم
مفاهیم مشترک؛ نقطهٔ گذار از انفعال به کنش
(Les notions communes : le passage de la passion à l'action / Common Notions: The Passage from Passion to Action)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون این پرسش را مطرح می‌کند:

اگر بیشتر شناخت‌های ما از نوع ایده‌های ناکافی (Idées inadéquates / Inadequate Ideas) هستند، چگونه می‌توان از این وضعیت خارج شد؟

آیا میان تخیل و شناخت شهودی، مرحله‌ای واسطه وجود دارد؟

پاسخ اسپینوزا:

بله.

این مرحله همان مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions) است.

مفهوم مشترک چیست؟
مفهوم مشترک (Notion commune / Common Notion)

شناخت چیزی است

که به‌طور واقعی

میان چند موجود

مشترک است.

نه شباهت ظاهری،

بلکه ساختار مشترک.

مثال
همهٔ اجسام،

صرف‌نظر از تفاوت‌هایشان،

از قوانین حرکت و سکون پیروی می‌کنند.

شناخت این قوانین،

یک مفهوم مشترک (Notion commune / Common Notion) است.

این شناخت،

دیگر وابسته به تجربهٔ شخصی یا ادراک حسی نیست.

چرا «مشترک»؟
واژهٔ «مشترک» به این معنا نیست که همهٔ انسان‌ها آن را می‌دانند.

بلکه به این معناست که:

موضوع شناخت،

واقعاً در اشیای گوناگون مشترک است.

برای مثال:

نسبت‌های هندسی،

قوانین حرکت،

یا ویژگی‌هایی که در همهٔ بدن‌ها وجود دارند.

تفاوت با کلیات
دلوز بر نکته‌ای بسیار مهم تأکید می‌کند.

مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions)

با

کلیات (Universaux / Universals)

یکی نیستند.

کلیات چگونه پدید می‌آیند؟
در نظر اسپینوزا،

بسیاری از مفاهیم کلی

حاصل ضعف تخیل‌اند.

برای مثال:

وقتی انسان‌های بسیار متفاوت را می‌بینیم،

ممکن است مفهومی کلی به نام

«انسان»

بسازیم.

اما این مفهوم،

ممکن است صرفاً محصول عادت ذهن باشد.

مفهوم مشترک چگونه پدید می‌آید؟
اما مفهوم مشترک،

از مشاهدهٔ ویژگی‌های واقعی و ضروری مشترک

به دست می‌آید.

پس:

کلیت،

ممکن است خیالی باشد.

اما مفهوم مشترک،

ضروری است.

نسبت‌ها
دلوز بار دیگر به مفهوم

نسبت (Rapport / Relation)

بازمی‌گردد.

او می‌گوید:

آنچه مفاهیم مشترک را ممکن می‌کند،

شناخت نسبت‌های مشترک است.

مثلاً:

بدن انسان

و بدن دیگری،

هر دو

از قوانین حرکت،

سکون

و نسبت‌های معین پیروی می‌کنند.

چرا این شناخت فعال است؟
زیرا ذهن،

برای نخستین بار،

علت‌های واقعی را

درک می‌کند.

در نتیجه،

شناخت،

دیگر فقط واکنش به تجربه نیست.

بلکه

به کنشی عقلانی تبدیل می‌شود.

رابطه با کوناتوس
دلوز اکنون پیوندی مهم برقرار می‌کند.

هرچه شناخت ما

از نسبت‌های مشترک

بیشتر شود،

کوناتوس (Conatus / Conatus)

نیز

آزادانه‌تر

فعلیت می‌یابد.

چرا؟

زیرا موانع ناشی از ایده‌های ناقص

کاهش پیدا می‌کنند.

بدن و مفاهیم مشترک
دلوز نکته‌ای مهم را یادآور می‌شود.

مفاهیم مشترک

فقط مفاهیم ذهنی نیستند.

آن‌ها

از تجربهٔ بدن نیز

برمی‌آیند.

بدن،

از طریق برخورد با بدن‌های دیگر،

می‌تواند نسبت‌های سازگار

را کشف کند.

توافق
در اینجا،

مفهوم مهم دیگری مطرح می‌شود:

توافق (Convenance / Agreement, Compatibility)

دو بدن،

زمانی با یکدیگر توافق دارند

که نسبت‌های وجودی آن‌ها

بتواند با هم ترکیب شود.

در این صورت،

قدرت هر دو

افزایش می‌یابد.

ناسازگاری
برعکس،

اگر دو نسبت

با یکدیگر ناسازگار باشند،

هر یک

قدرت دیگری را

کاهش می‌دهد.

از اینجا،

شادی و اندوه

بار دیگر

قابل توضیح می‌شوند.

عقل چگونه آغاز می‌شود؟
دلوز می‌گوید:

عقل،

نه با مفاهیم انتزاعی،

بلکه

با مفاهیم مشترک

آغاز می‌شود.

این نکته،

یکی از تفاوت‌های اساسی اسپینوزا

با سنت افلاطونی و دکارتی است.

اخلاق روابط
از اینجا،

اخلاق اسپینوزا

به اخلاق روابط

تبدیل می‌شود.

پرسش اصلی این نیست:

«چه چیزی خوب است؟»

بلکه:

«کدام نسبت‌ها

قدرت مرا

افزایش می‌دهند؟»

شناخت و ترکیب
هرچه موجودی

بتواند

نسبت‌های بیشتری را

به‌طور سازگار

با خود ترکیب کند،

قدرت او

بیشتر خواهد شد.

این همان چیزی است

که دلوز

«گسترش توان کنش (Extension de la puissance d'agir / Expansion of the Power of Acting)»

می‌نامد.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد:

مفاهیم مشترک،

پایهٔ عقل‌اند.

بدون آن‌ها،

هیچ گذری

از انفعال

به آزادی

ممکن نیست.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions) شناخت ویژگی‌ها و نسبت‌های واقعیِ مشترک میان موجودات‌اند.

این مفاهیم با کلیات (Universaux / Universals) تفاوت دارند؛ کلیات ممکن است محصول عادت یا تخیل باشند، اما مفاهیم مشترک بر روابط ضروری استوارند.

شناخت نسبت‌های مشترک، انسان را از ایده‌های ناکافی (Idées inadéquates / Inadequate Ideas) به ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) هدایت می‌کند.

توافق (Convenance / Agreement, Compatibility) میان نسبت‌های وجودی، موجب افزایش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) می‌شود.

ناسازگاری نسبت‌ها، کاهش قدرت و پیدایش عواطف اندوه‌بار را در پی دارد.

عقل با شناخت مفاهیم مشترک آغاز می‌شود، نه با انتزاع‌های صرف.

اخلاق اسپینوزا، از منظر دلوز، اخلاقِ شناخت و ترکیبِ نسبت‌هایی است که قدرت را افزایش می‌دهند.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز یکی از بدیع‌ترین جنبه‌های خوانش خود از اسپینوزا را آشکار می‌کند. او مفاهیم مشترک (Notions communes / Common Notions) را صرفاً ابزارهای معرفت‌شناختی نمی‌داند، بلکه آن‌ها را اصول عملیِ زندگی (Principes pratiques de la vie / Practical Principles of Life) تفسیر می‌کند. از نظر او، شناخت این مفاهیم به ما امکان می‌دهد که بدن‌ها، اندیشه‌ها و شیوه‌های زیست را بر اساس سازگاری نسبت‌ها (Compatibilité des rapports / Compatibility of Relations) سامان دهیم. این خوانش، پایهٔ بسیاری از ایده‌های بعدی دلوز دربارهٔ ترکیب‌ها (Agencements / Assemblages)، شدت‌ها (Intensités / Intensities) و سیاست توانمندسازی (Politics of Empowerment) است. با این حال، از نظر متن‌شناختی باید میان آنچه اسپینوزا مستقیماً دربارهٔ مفاهیم مشترک در اخلاق می‌گوید و بسط‌های فلسفی دلوز تمایز قائل شد؛ دلوز از این مفهوم فراتر می‌رود و آن را به یکی از ستون‌های فلسفهٔ معاصر خود تبدیل می‌کند.

فصل چهارم
بخش هشتم
بدن، ذهن و افزایش قدرت
(Le corps, l'esprit et l'accroissement de la puissance / The Body, the Mind, and the Increase of Power)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز پرسش تازه‌ای مطرح می‌کند:

اگر قدرت (Puissance / Power) معیار اصلی اخلاق اسپینوزاست،

این قدرت متعلق به بدن است

یا متعلق به ذهن؟

آیا ذهن فرمان می‌دهد

و بدن اطاعت می‌کند؟

یا برعکس،

بدن علت اندیشه است؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

هیچ‌کدام.

اصل توازی
اسپینوزا اصل مشهور خود را چنین بیان می‌کند:

«ترتیب و پیوند ایده‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاست.»

(Ordo et connexio idearum idem est ac ordo et connexio rerum.)

(The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.)

دلوز این اصل را اصل توازی (Parallélisme / Parallelism) می‌نامد.

توازی چیست؟
توازی یعنی:

ذهن و بدن

دو جنبهٔ متفاوت

از یک واقعیت واحد هستند.

نه ذهن علت بدن است،

نه بدن علت ذهن.

هر رویداد جسمانی

معادل اندیشه‌ای خود را دارد،

و هر اندیشه

معادل جسمانی خود را.

چرا این اصل مهم است؟
زیرا اسپینوزا دوگانه‌انگاری دکارتی را کنار می‌گذارد.

در فلسفهٔ دکارت، ذهن و بدن دو جوهر مستقل‌اند که باید somehow بر یکدیگر اثر بگذارند.

اما در اسپینوزا، هر دو بیان‌های متفاوت یک جوهر واحد (Substance / Substance) هستند.

ازاین‌رو دیگر نیازی به توضیح «چگونگی اثرگذاری» ذهن بر بدن یا بدن بر ذهن نیست.

بدن چه می‌تواند بکند؟
دلوز به جملهٔ مشهور اسپینوزا اشاره می‌کند:

«هیچ‌کس هنوز نمی‌داند بدن چه می‌تواند انجام دهد.»

(Nemo adhuc determinavit quid corpus possit.)

(No one has yet determined what a body can do.)

دلوز این جمله را یکی از بزرگ‌ترین جملات تاریخ فلسفه می‌نامد.

چرا اسپینوزا چنین می‌گوید؟
زیرا بیشتر فیلسوفان،

بدن را موجودی منفعل می‌دانستند.

اما اسپینوزا معتقد است:

بدن نیز

همانند ذهن،

دارای قدرت (Puissance / Power)،

کوناتوس (Conatus / Conatus)

و توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است.

توانایی‌های ناشناختهٔ بدن
بدن

صرفاً ماشین نیست.

بدن

می‌تواند:

نسبت‌های تازه ایجاد کند.

با بدن‌های دیگر ترکیب شود.

قدرت خود را افزایش دهد.

شیوه‌های نوین زیستن را ممکن سازد.

به همین دلیل،

اخلاق اسپینوزا

به همان اندازه که اخلاق ذهن است،

اخلاق بدن نیز هست.

ذهن چگونه افزایش می‌یابد؟
ذهن

هرچه ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) بیشتری داشته باشد،

قدرت اندیشیدن او افزایش می‌یابد.

بدن نیز

هرچه بتواند نسبت‌های بیشتری را

به‌طور سازگار حفظ کند،

قدرت کنش بیشتری پیدا می‌کند.

این دو افزایش،

هم‌زمان رخ می‌دهند،

نه به‌صورت رابطهٔ علت و معلولی.

وحدت قدرت
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

قدرت ذهن

و قدرت بدن

دو قدرت جداگانه نیستند.

بلکه دو بیان

از یک قدرت واحدند.

به همین دلیل،

افزایش قدرت ذهن

همیشه با افزایش قدرت بدن

همراه است،

هرچند هیچ‌یک علت دیگری نیست.

اخلاق بدن
یکی از نوآوری‌های دلوز در تفسیر اسپینوزا این است که اخلاق را از قلمرو صرفاً ذهنی خارج می‌کند.

اخلاق،

تنها دربارهٔ باورها نیست.

بلکه دربارهٔ این نیز هست که:

بدن چگونه می‌تواند

نسبت‌های تازه برقرار کند،

چه چیزهایی را تحمل کند،

با چه بدن‌هایی سازگار شود،

و چگونه توان خود را گسترش دهد.

ترکیب بدن‌ها
دلوز بار دیگر به مفهوم ترکیب نسبت‌ها (Composition des rapports / Composition of Relations) بازمی‌گردد.

وقتی دو بدن

به‌گونه‌ای با یکدیگر ترکیب شوند

که نسبت‌های وجودی آن‌ها حفظ شود،

قدرت هر دو افزایش می‌یابد.

اگر این ترکیب ناممکن باشد،

قدرت کاهش می‌یابد

و اندوه (Tristesse / Sadness) پدید می‌آید.

آزادی جسمانی و آزادی ذهنی
در اسپینوزا،

این دو از یکدیگر جدا نیستند.

هر پیشرفتی در شناخت،

هم‌زمان

پیشرفتی در شیوهٔ زیستن بدن نیز هست.

و هر افزایش واقعی در توان بدن،

در ذهن نیز

به‌صورت افزایش قدرت اندیشیدن

بیان می‌شود.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد که:

بدن و ذهن

دو موجود مستقل نیستند،

بلکه دو بیان موازی

از یک واقعیت‌اند.

بنابراین،

اخلاق اسپینوزا،

اخلاق هماهنگی

میان ذهن و بدن نیست،

بلکه اخلاق افزایش هم‌زمان قدرت

در هر دو ساحت است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

اصل توازی (Parallélisme / Parallelism) بیان می‌کند که ترتیب و پیوند ایده‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاست.

ذهن و بدن دو جوهر مستقل نیستند، بلکه دو صفت یا دو بیان از یک جوهر (Substance / Substance) واحدند.

نه ذهن علت بدن است و نه بدن علت ذهن؛ هر دو به‌طور موازی یک واقعیت را بیان می‌کنند.

جملهٔ مشهور اسپینوزا، «هیچ‌کس هنوز نمی‌داند بدن چه می‌تواند انجام دهد»، بیانگر ظرفیت‌های ناشناختهٔ بدن برای افزایش قدرت است.

افزایش قدرت اندیشیدن (Puissance de penser / Power of Thinking) و افزایش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) به‌صورت هم‌زمان و موازی رخ می‌دهند.

اخلاق اسپینوزا شامل پرورش ذهن و بدن به‌طور هم‌زمان است، نه برتری دادن یکی بر دیگری.

ترکیب سازگار نسبت‌های بدن‌ها، شرط افزایش قدرت و پیدایش شادی (Joie / Joy) است.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز یکی از مشهورترین جملات اسپینوزا، یعنی «هیچ‌کس هنوز نمی‌داند بدن چه می‌تواند انجام دهد» را به نقطهٔ آغاز فلسفهٔ معاصر بدن تبدیل می‌کند. در متن اخلاق، این جمله در درجهٔ نخست نقدی بر این پیش‌فرض سنتی است که ذهن را فرمانروا و بدن را صرفاً ابزار آن می‌داند. دلوز این ایده را بسیار فراتر می‌برد و آن را مبنای نظریه‌ای دربارهٔ ظرفیت‌های ناشناختهٔ بدن (Les puissances inconnues du corps / The Unknown Powers of the Body)، آزمایش شیوه‌های زیستن (Expérimentation des modes de vie / Experimentation with Modes of Life) و آفرینش نسبت‌های نو (Création de nouveaux rapports / Creation of New Relations) قرار می‌دهد. این بسط، بعدها در آثار مشترک او با گتاری، به‌ویژه در هزار فلات، به یکی از محورهای اصلی فلسفهٔ دلوز تبدیل می‌شود؛ هرچند این توسعهٔ مفهومی، فراتر از آن چیزی است که اسپینوزا به‌طور صریح در اخلاق بیان می‌کند.

فصل چهارم
بخش نهم
فضیلت یعنی قدرت
(La vertu est la puissance / Virtue Is Power)

مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های اخلاق اسپینوزا را مطرح می‌کند:

فضیلت (Vertu / Virtue) چیست؟

آیا فضیلت یعنی اطاعت از قانون؟

آیا فضیلت یعنی فداکاری؟

آیا فضیلت یعنی سرکوب میل؟

اسپینوزا پاسخ می‌دهد:

هیچ‌کدام.

تعریف فضیلت
اسپینوزا در بخش چهارم اخلاق می‌نویسد:

«فضیلت همان قدرت انسان است.»

(Virtus est ipsa hominis potentia.)

در ترجمهٔ انگلیسی:

(Virtue is the very power of man.)

دلوز این جمله را یکی از انقلابی‌ترین تعریف‌های تاریخ اخلاق می‌داند.

چرا این تعریف انقلابی است؟
از زمان افلاطون تا اخلاق مسیحی، فضیلت معمولاً به معنای برتری اخلاقی، اطاعت از خیر، یا پیروی از تکلیف فهمیده می‌شد.

اما اسپینوزا فضیلت را نه یک ارزش بیرونی، بلکه فعلیت‌یافتن ذات (Actualisation de l'essence / Actualization of Essence) می‌داند.

فضیلت و ذات
اگر ذات (Essence / Essence) هر موجود همان قدرت (Puissance / Power) او باشد،

و اگر کوناتوس (Conatus / Conatus) همان ذات بالفعل موجود باشد،

پس فضیلت چیزی جز فعلیت کامل این قدرت نیست.

به بیان دیگر:

هر موجود زمانی بافضیلت است که مطابق با طبیعت و ذات خود عمل کند.

فضیلت و آزادی
دلوز توضیح می‌دهد که فضیلت از آزادی جدا نیست.

هرچه انسان بیشتر از روی ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) عمل کند،

بیشتر آزاد است.

و هرچه آزادتر باشد،

فضیلت او بیشتر است.

در نتیجه:

فضیلت (Vertu / Virtue) = آزادی (Liberté / Freedom) = قدرت (Puissance / Power).

البته این هم‌ارزی، صورت‌بندی تفسیری دلوز از شبکهٔ مفاهیم اسپینوزاست، نه یک فرمول لفظی در متن اخلاق.

فضیلت و خودحفظی
برخی شارحان تصور کرده‌اند که چون اسپینوزا از کوناتوس (Conatus / Conatus) سخن می‌گوید،

پس فضیلت صرفاً به معنای حفظ بقاست.

دلوز این برداشت را رد می‌کند.

فضیلت فقط حفظ آنچه هستیم نیست.

فضیلت یعنی افزایش آنچه می‌توانیم باشیم.

به همین دلیل،

فضیلت همواره با افزایش توان کنش (Accroissement de la puissance d'agir / Increase of the Power of Acting) همراه است.

فضیلت و عقل
در اسپینوزا،

عقل (Raison / Reason)

با فضیلت رابطه‌ای ضروری دارد.

چرا؟

زیرا عقل،

ما را به سوی ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) هدایت می‌کند.

و این ایده‌ها،

علت پیدایش عواطف فعال (Affects actifs / Active Affects) هستند.

در نتیجه،

هرچه عقل بیشتر شود،

فضیلت نیز بیشتر می‌شود.

آیا فضیلت فداکاری است؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

در سنت‌های اخلاقی بسیاری، فضیلت با چشم‌پوشی از خویشتن تعریف می‌شود.

اما اسپینوزا چنین نظری ندارد.

او معتقد است:

هر انسان خردمند،

در پی افزایش قدرت خویش است.

اما این «خویشتن» یک خودخواهی روان‌شناختی نیست؛ بلکه فعلیت‌یافتن طبیعت عقلانی انسان است.

سود حقیقی
در اینجا اسپینوزا مفهوم مهم دیگری را مطرح می‌کند:

سود حقیقی (Utile propre / One's True Advantage)

دلوز توضیح می‌دهد:

آنچه حقیقتاً به سود انسان است،

همان چیزی است که قدرت او را افزایش دهد.

نه آنچه لذت زودگذر ایجاد کند.

نه آنچه صرفاً میل لحظه‌ای را ارضا کند.

انسان خردمند
انسان خردمند (L'homme sage / The Wise Person)

کسی نیست که میل نداشته باشد.

بلکه کسی است که:

میل‌های او

از شناخت کافی

هدایت می‌شوند.

در نتیجه،

میل‌های او

به عواطف فعال تبدیل می‌شوند.

فضیلت و جامعه
دلوز اکنون به یکی از نتایج اجتماعی فلسفهٔ اسپینوزا می‌رسد.

از آنجا که انسان‌ها می‌توانند نسبت‌های وجودی سازگار ایجاد کنند،

قدرت آن‌ها در کنار یکدیگر افزایش می‌یابد.

از این رو،

جامعهٔ عقلانی،

جامعه‌ای است که امکان افزایش متقابل قدرت را فراهم کند.

اسپینوزا این ایده را به‌ویژه در رسالهٔ سیاسی (Tractatus Politicus / Political Treatise) و رسالهٔ الهی-سیاسی (Tractatus Theologico-Politicus / Theological-Political Treatise) نیز بسط می‌دهد.

فضیلت و شادمانی
دلوز بار دیگر به رابطهٔ فضیلت و شادی (Joie / Joy) بازمی‌گردد.

شادی،

پاداش فضیلت نیست.

بلکه خودِ حرکت فضیلت است.

به بیان دیگر،

وقتی قدرت ما افزایش می‌یابد،

شادمانی نیز هم‌زمان پدید می‌آید.

بنابراین،

شادمانی نتیجه‌ای بیرونی نیست،

بلکه بیان درونیِ افزایش قدرت است.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد:

فضیلت،

اطاعت از قانون،

فداکاری،

یا ریاضت نیست.

فضیلت،

توانایی بالفعل کردن طبیعت خویش

از طریق شناخت،

عواطف فعال

و افزایش قدرت است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

فضیلت (Vertu / Virtue) در فلسفهٔ اسپینوزا همان قدرت (Puissance / Power) انسان است.

فضیلت، فعلیت‌یافتن ذات (Essence / Essence) از طریق کوناتوس (Conatus / Conatus) است.

رابطه‌ای ضروری میان عقل (Raison / Reason)، ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) و فضیلت وجود دارد.

سود حقیقی (Utile propre / One's True Advantage) آن چیزی است که توان کنش را افزایش دهد.

فضیلت به معنای نفی میل نیست، بلکه به معنای دگرگون کردن میل از طریق شناخت است.

جامعهٔ عقلانی، امکان افزایش متقابل قدرت افراد را فراهم می‌کند.

شادی (Joie / Joy) نه پاداش فضیلت، بلکه بیان هم‌زمانِ افزایش قدرت و فعلیت‌یافتن فضیلت است.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز با خوانش‌های رایج از مفهوم فضیلت (Vertu / Virtue) فاصله می‌گیرد و نشان می‌دهد که اسپینوزا آن را به معنای توانایی وجودی (Puissance d'exister / Power of Existing) می‌فهمد، نه به‌عنوان اطاعت از یک هنجار اخلاقی. این تفسیر، یکی از دلایل اصلی تأثیر عمیق اسپینوزا بر فلسفهٔ دلوز است. با این حال، باید میان متن و تفسیر تمایز گذاشت. در اخلاق، اسپینوزا فضیلت را به‌طور مستقیم با قدرت انسان (Potentia hominis / Human Power) پیوند می‌دهد، اما صورت‌بندی‌هایی مانند «فضیلت یعنی آفرینش شیوه‌های نوین زندگی» یا تأکید گسترده بر خلاقیت، بیشتر متعلق به بسط فلسفی دلوز هستند. دلوز از مفهوم اسپینوزایی فضیلت، بنیانی برای فلسفه‌ای می‌سازد که در آن اخلاق، هنر افزایش توانِ زیستن است، نه مجموعه‌ای از تکالیف و ممنوعیت‌ها.

فصل چهارم
بخش دهم
آزادی؛ غایت اخلاق اسپینوزا
(La liberté : la fin de l'éthique spinoziste / Freedom: The End of Spinoza's Ethics)

مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز این پرسش را مطرح می‌کند:

تمام این بحث‌ها دربارهٔ قدرت (Puissance / Power)، کوناتوس (Conatus / Conatus)، شادی (Joie / Joy) و عقل (Raison / Reason) برای چیست؟

هدف نهایی اخلاق اسپینوزا چیست؟

پاسخ:

آزادی (Liberté / Freedom).

اما این آزادی، با معنای رایج آن تفاوت اساسی دارد.

آزادی چیست؟
در سنت فلسفی، آزادی اغلب به معنای اختیار (Libre arbitre / Free Will) در نظر گرفته می‌شد.

یعنی:

انسان می‌تواند بدون علت، میان چند امکان یکی را انتخاب کند.

اسپینوزا این نظریه را رد می‌کند.

نقد اختیار
اسپینوزا می‌گوید:

انسان خود را آزاد می‌پندارد،

زیرا از خواسته‌های خود آگاه است،

اما از علت‌هایی که آن خواسته‌ها را پدید آورده‌اند،

آگاه نیست.

دلوز این نقد را یکی از ریشه‌ای‌ترین نقدهای تاریخ فلسفه بر مفهوم اختیار (Libre arbitre / Free Will) می‌داند.

پس آزادی چیست؟
آزادی یعنی:

عمل کردن از روی ضرورت طبیعت خویش.

به بیان دیگر،

هرچه انسان بیشتر علت تام (Cause adéquate / Adequate Cause) افعال خود باشد،

آزادتر است.

ضرورت و آزادی
در نگاه نخست،

ضرورت (Nécessité / Necessity)

و آزادی (Liberté / Freedom)

متضاد به نظر می‌رسند.

اما اسپینوزا برعکس می‌گوید:

آزادترین موجود،

خداست.

چرا؟

زیرا خدا کاملاً بر اساس ضرورت ذات خود عمل می‌کند.

بنابراین،

ضرورت،

دشمن آزادی نیست.

بلکه شرط آن است.

انسان چگونه آزاد می‌شود؟
انسان هرگز مانند خدا کاملاً آزاد نمی‌شود،

زیرا همواره موجودی متناهی است.

اما می‌تواند

درجه‌ای از آزادی را به دست آورد.

این آزادی از راه:

ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas)،

عواطف فعال (Affects actifs / Active Affects)،

عقل (Raison / Reason)،

و افزایش توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting)

امکان‌پذیر می‌شود.

آزادی و شناخت
دلوز تأکید می‌کند:

شناخت،

اطلاعات نیست.

شناخت،

دگرگونی شیوهٔ وجود انسان است.

هر شناخت حقیقی،

در همان حال،

قدرت انسان را نیز افزایش می‌دهد.

از این رو،

شناخت و آزادی از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند.

آزادی و شادمانی
انسان آزاد،

شادمان است.

اما نه به این دلیل که به شادمانی رسیده است.

بلکه به این دلیل که

قدرت او

در حال افزایش است.

در اسپینوزا،

شادی (Joie / Joy)

نشانهٔ آزادی است،

نه جایزهٔ آن.

آزادی و دیگران
دلوز بر نکته‌ای ظریف تأکید می‌کند.

آزادی در اسپینوزا

امری منزوی نیست.

انسان خردمند،

هرچه آزادتر شود،

بیشتر می‌تواند

با دیگر انسان‌ها

روابط سازگار برقرار کند.

زیرا افزایش قدرت او،

با افزایش قدرت دیگران

ناسازگار نیست.

برعکس،

در بسیاری از موارد،

قدرت‌ها می‌توانند یکدیگر را تقویت کنند.

اخلاق بدون فرمان
اکنون دلوز نتیجهٔ کل فصل را بیان می‌کند.

اخلاق اسپینوزا،

اخلاق فرمان نیست.

اخلاق قانون نیست.

اخلاق مجازات نیست.

بلکه

دانشی است دربارهٔ این پرسش:

چه چیزهایی قدرت ما را افزایش می‌دهند و چه چیزهایی آن را کاهش می‌دهند؟

چرا اسپینوزا «اخلاق» می‌نویسد؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

زیرا می‌خواهد

علمی دربارهٔ شیوه‌های زیستن

بنا کند.

نه کتابی دربارهٔ تکلیف.

به همین دلیل،

واژهٔ اخلاق (Éthique / Ethics)

در اسپینوزا

بیش از آنکه به معنای «اخلاقیات» باشد،

به معنای

شیوهٔ زیستن (Manière de vivre / Way of Life)

است.

گذار به فصل پنجم
دلوز در پایان فصل چهارم می‌گوید:

تا اینجا،

ما آموختیم

که چگونه انسان

می‌تواند

از انفعال

به کنش

گذار کند.

اما هنوز

بالاترین مرتبهٔ آزادی

بررسی نشده است.

این مرتبه،

در فصل بعد،

با مفاهیمی چون:

شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)،

ابدیت (Éternité / Eternity)،

و عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God)

بررسی خواهد شد.

جمع‌بندی فصل چهارم
دلوز در پایان فصل چهارم، کل مباحث را در قالب یک زنجیرهٔ مفهومی خلاصه می‌کند:

جوهر (Substance / Substance) خود را از طریق صفات (Attributs / Attributes) بیان می‌کند.

صفات، در مودها (Modes / Modes) تحقق می‌یابند.

هر مود دارای ذات (Essence / Essence) است.

ذات هر مود همان قدرت (Puissance / Power) اوست.

قدرت در موجود متناهی به صورت کوناتوس (Conatus / Conatus) ظاهر می‌شود.

کوناتوس در انسان به شکل میل (Désir / Desire) تجربه می‌شود.

میل همراه با عواطف (Affects / Affects) قدرت را افزایش یا کاهش می‌دهد.

شادی (Joie / Joy) افزایش و اندوه (Tristesse / Sadness) کاهش توان کنش است.

ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas) عواطف را از حالت منفعل به حالت فعال دگرگون می‌کنند.

این دگرگونی، فضیلت (Vertu / Virtue) را پدید می‌آورد.

و فضیلت، انسان را به سوی آزادی (Liberté / Freedom) هدایت می‌کند.

نتیجهٔ نهایی فصل چهارم
از دید دلوز، فصل چهارم نشان می‌دهد که اخلاق اسپینوزا، علمی دربارهٔ افزایش قدرت وجود (Accroissement de la puissance d'exister / Increase of the Power of Existing) است.

در این دستگاه:

خیر (Bien / Good) چیزی است که توان کنش را افزایش می‌دهد.

شر (Mal / Evil) چیزی نیست که وجودی مستقل داشته باشد؛ بلکه نامی است برای آنچه توان کنش را کاهش می‌دهد.

آزادی (Liberté / Freedom) نه رهایی از ضرورت، بلکه فهم ضرورت و کنش بر اساس آن است.

انسان خردمند (L'homme sage / The Wise Person) کسی است که هرچه بیشتر علت تام افعال خود می‌شود.

نکتهٔ تفسیری مهم
در پایان این فصل، دلوز تصویری یکپارچه از اخلاق اسپینوزا ارائه می‌کند. به نظر او، اخلاق نه رساله‌ای دربارهٔ «وظایف»، بلکه نقشه‌ای از درجات قدرت (Degrés de puissance / Degrees of Power) و شیوه‌های وجود (Modes d'existence / Modes of Existence) است. با این حال، باید میان متن اسپینوزا و خوانش دلوز تمایز گذاشت. اسپینوزا در اخلاق به‌صراحت از خیر (Bien / Good)، فضیلت (Vertu / Virtue)، آزادی (Liberté / Freedom) و عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God) سخن می‌گوید، اما صورت‌بندی‌هایی مانند «اخلاق به‌مثابه علم افزایش قدرت» یا «نقشهٔ شیوه‌های وجود»، تعبیرهای نظام‌مند دلوز از این مفاهیم‌اند. همین خوانش است که کتاب «اسپینوزا و مسئلهٔ بیان» را به یکی از مهم‌ترین و اثرگذارترین تفسیرهای معاصر از فلسفهٔ اسپینوزا تبدیل کرده است.

در ادامه، وارد فصل پنجم خواهیم شد که از دشوارترین و عمیق‌ترین فصل‌های کتاب است و به تفسیر دلوز از شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)، ابدیت (Éternité / Eternity) و عشق عقلانی به خدا (Amor Dei intellectualis / Intellectual Love of God) می‌پردازد.

فصل پنجم
شناخت و بیان
(La connaissance et l'expression / Knowledge and Expression)

مقدمهٔ فصل
دلوز فصل را با یک پرسش اساسی آغاز می‌کند:

اگر هر موجود، بیان جوهر (Substance / Substance) است،

آیا شناخت نیز نوعی بیان است؟

یا صرفاً تصویری ذهنی از جهان است؟

او پاسخ می‌دهد:

در فلسفهٔ اسپینوزا،

شناخت،

بازنمایی (Représentation / Representation) نیست.

شناخت،

بیان (Expression / Expression) است.

این جمله، محور اصلی تمام فصل پنجم است.

مسئلهٔ بازنمایی
از زمان افلاطون تا دکارت، اغلب تصور می‌شد که ذهن، تصویری از جهان در خود می‌سازد.

یعنی:

جهان در یک سو قرار دارد،

ذهن در سوی دیگر،

و شناخت پلی میان این دو است.

دلوز معتقد است که اسپینوزا این مدل را کنار می‌گذارد.

شناخت، تصویر نیست
در اسپینوزا،

ایده (Idée / Idea)

یک نسخه یا تصویر از شیء نیست.

بلکه

بیان همان واقعیت

در صفت اندیشه (Pensée / Thought) است.

اصل توازی دوباره
دلوز بار دیگر به اصل مشهور اسپینوزا بازمی‌گردد:

«ترتیب و پیوند ایده‌ها همان ترتیب و پیوند اشیاست.»

(Ordo et connexio idearum idem est ac ordo et connexio rerum.)

(The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.)

اما این بار،

او این اصل را از زاویهٔ معرفت‌شناسی بررسی می‌کند.

ایده چیست؟
دلوز می‌گوید:

ایده،

شیء را تقلید نمی‌کند.

بلکه

همان واقعیت را

در صفت اندیشه

بیان می‌کند.

بنابراین،

ایده و شیء،

دو نسخه از یک چیز نیستند.

بلکه

دو بیان

از یک حقیقت‌اند.

بیان در اندیشه
اگر

یک جسم

در صفت امتداد (Étendue / Extension)

وجود دارد،

ایدهٔ همان جسم

در صفت اندیشه

وجود دارد.

این دو

از یکدیگر

به وجود نمی‌آیند.

بلکه

دو بیان

از یک جوهرند.

چرا این نکته مهم است؟
زیرا اسپینوزا،

به نظر دلوز،

آخرین بقایای نظریهٔ بازنمایی را نیز کنار می‌گذارد.

شناخت،

بازتاب جهان نیست.

شناخت،

رخدادی در خود طبیعت است.

شناخت و تولید
دلوز مفهوم مهم دیگری را مطرح می‌کند:

شناخت،

تولید (Production / Production) است.

نه تقلید.

وقتی ذهن،

ایده‌ای کافی می‌سازد،

چیزی تولید می‌شود:

افزایش قدرت اندیشیدن.

از این رو،

شناخت

خود نوعی کنش است.

حقیقت
در اینجا دلوز دوباره به مفهوم حقیقت می‌پردازد.

در سنت کلاسیک،

حقیقت غالباً به معنای مطابقت (Correspondance / Correspondence) میان ذهن و واقعیت بود.

اما اسپینوزا حقیقت را از درون خود ایده توضیح می‌دهد.

یک ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea)

به دلیل ساختار درونی‌اش،

صادق است.

نه صرفاً به دلیل شباهتش با یک شیء.

حقیقت، معیار خود است
اسپینوزا در بخش دوم اخلاق می‌گوید:

«حقیقت، هم معیار خود است و هم معیار کذب.»

(Verum index sui et falsi.)

(Truth is the standard both of itself and of the false.)

دلوز این جمله را بسیار مهم می‌داند.

چرا حقیقت به معیار بیرونی نیاز ندارد؟
زیرا

وقتی ذهن

علت‌های واقعی

را به‌صورت کافی درک می‌کند،

خودِ این درک

نشانهٔ حقیقت است.

نیازی نیست

حقیقت را

با چیزی بیرون از آن

مقایسه کنیم.

شناخت و قدرت
اکنون دلوز دوباره اخلاق و معرفت را به هم پیوند می‌دهد.

هر شناخت کافی،

هم‌زمان

افزایش قدرت اندیشیدن (Puissance de penser / Power of Thinking)

و توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است.

به همین دلیل،

شناخت

یک رخداد وجودی است،

نه صرفاً ذهنی.

سه مرتبهٔ شناخت
دلوز دوباره سه مرتبهٔ مشهور شناخت را یادآوری می‌کند،

اما این بار آن‌ها را به مفهوم بیان (Expression / Expression) پیوند می‌دهد.

مرتبهٔ نخست: تخیل (Imaginatio / Imagination)

در این مرتبه،

ذهن

فقط آثار اشیا

را دریافت می‌کند.

مرتبهٔ دوم: عقل (Ratio / Reason)

در این مرتبه،

ذهن

نسبت‌های مشترک

را می‌شناسد.

مرتبهٔ سوم: شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

در این مرتبه،

ذهن

ذات اشیا

را مستقیماً

در نسبت آن‌ها

با خدا

درک می‌کند.

دلوز این مرتبه را اوج نظریهٔ بیان می‌داند.

چرا شناخت شهودی؟
زیرا در این مرتبه،

ذهن دیگر

فقط رابطهٔ میان اشیا را نمی‌فهمد،

بلکه

می‌بیند

که هر چیز

چگونه

بیان خداست.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه می‌گیرد:

شناخت،

در اسپینوزا،

بازنمایی جهان نیست.

شناخت،

یکی از شیوه‌های بیان

خود طبیعت است.

بنابراین،

دانستن،

نوعی شدن (Devenir / Becoming)

و افزایش وجود است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این بخش به نتایج زیر می‌رسد:

شناخت (Connaissance / Knowledge) در فلسفهٔ اسپینوزا، بازنمایی (Représentation / Representation) نیست، بلکه بیان (Expression / Expression) است.

ایده (Idée / Idea) تصویر یک شیء نیست، بلکه بیان همان واقعیت در صفت اندیشه (Pensée / Thought) است.

اصل توازی (Parallélisme / Parallelism) نشان می‌دهد که ایده و شیء، دو بیان از یک حقیقت واحد هستند.

حقیقت (Vérité / Truth) از درون ساختار ایدهٔ کافی (Idée adéquate / Adequate Idea) شناخته می‌شود، نه از طریق مقایسهٔ بیرونی.

هر شناخت کافی، هم‌زمان افزایش قدرت اندیشیدن (Puissance de penser / Power of Thinking) و توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting) است.

سه مرتبهٔ شناخت، سه شیوهٔ متفاوتِ بیان طبیعت‌اند و شناخت شهودی (Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge) بالاترین مرتبهٔ آن‌هاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش، قلب پروژهٔ دلوز در کتاب «اسپینوزا و مسئلهٔ بیان» است. او استدلال می‌کند که اگر مفهوم بیان (Expression / Expression) را جدی بگیریم، دیگر نمی‌توان شناخت را به رابطهٔ سادهٔ «ذهن و تصویر» فروکاست. در خوانش دلوز، ایده (Idée / Idea) نه آینهٔ واقعیت، بلکه خود یکی از شیوه‌های وجودِ واقعیت است. البته از نظر متن‌شناختی باید میان دو سطح تمایز گذاشت: اسپینوزا در اخلاق به‌صراحت از ایده‌های کافی (Idées adéquates / Adequate Ideas)، حقیقت (Vérité / Truth) و توازی (Parallélisme / Parallelism) سخن می‌گوید؛ اما تبدیل این نظریه به یک نقد فراگیر از بازنمایی (Représentation / Representation)، بیش از هر چیز حاصل تفسیر نظام‌مند دلوز است. همین برداشت بعدها در آثار او، به‌ویژه در «تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) و «منطق معنا (Logique du sens / The Logic of Sense)، به یکی از محورهای اصلی فلسفهٔ او تبدیل می‌شود.


برچسب‌ها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب
[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 10:30 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.