بخش دوازدهم
استنتاج احساس؛ نخستین ظهور جزمن در آگاهی
(Deduktion der Empfindung — Deduction of Sensation — Déduction de la sensation)
اکنون فیشته میخواهد یکی از اساسیترین پرسشهای معرفتشناسی را پاسخ دهد:
احساس از کجا پدید میآید؟
احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)
این پرسش از زمان دکارت، لاک، هیوم و کانت مطرح بود، اما پاسخ فیشته با همهٔ آنها تفاوت دارد.
احساس یک «دادهٔ خام» نیست
در تجربهگرایی انگلیسی، بهویژه نزد جان لاک (John Locke — John Locke — John Locke) و دیوید هیوم (David Hume — David Hume — David Hume)، احساس معمولاً نخستین دادهٔ آگاهی تلقی میشود؛ یعنی چیزی که بدون واسطه به ذهن داده میشود.
فیشته این دیدگاه را نمیپذیرد.
او میگوید:
احساس، نقطهٔ آغاز فلسفه نیست؛ بلکه نتیجهٔ ساختار پیشین آگاهی است.
یعنی پیش از احساس، این امور باید وجود داشته باشند:
من (Ich — I — Moi)
جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
محدودیت (Schranke — Limitation — Limite)
تنها پس از آن، احساس پدید میآید.
احساس چگونه به وجود میآید؟
فیشته استدلال میکند:
«من» ذاتاً فعالیت است.
اما این فعالیت، در نقطهای با محدودیت روبهرو میشود.
این تجربهٔ محدود شدن، همان چیزی است که ما آن را احساس مینامیم.
بنابراین:
احساس، تجربهٔ محدود شدن فعالیت «من» است.
احساس، خاصیت شیء نیست
این نکته یکی از مهمترین فاصلههای فیشته با رئالیسم است.
مثلاً وقتی میگوییم:
«سنگ سخت است.»
در نگاه معمول چنین به نظر میرسد که سختی، خاصیت خود سنگ است.
اما فیشته میگوید:
«سختی» در مقام تجربه، نتیجهٔ رابطهٔ میان فعالیت من و مقاومت جزمن است.
این بدان معنا نیست که سنگ وجود ندارد؛ بلکه بدان معناست که «سختی» یک رابطهٔ تجربی است، نه صرفاً یک ویژگی مستقل از هر آگاهی.
مفهوم «تأثر»
تأثر
(Affektion — Affection — Affection)
فیشته از مفهومی استفاده میکند که کانت نیز به کار برده بود:
Affektion
کانت میگفت:
حس، هنگامی پدید میآید که ذهن از سوی چیزی متأثر شود.
اما فیشته میپرسد:
این تأثر چگونه ممکن است؟
پاسخ او این است:
تأثر، نتیجهٔ محدود شدن فعالیت «من» است، نه صرفاً اثرگذاری یک شیء خارجی.
تفاوت احساس و ادراک
باید میان دو اصطلاح تفاوت گذاشت.
احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)
نخستین تجربهٔ محدودیت.
ادراک
(Wahrnehmung — Perception — Perception)
احساسی که بهوسیلهٔ فاهمه و مفاهیم سازمان یافته است.
برای مثال:
احساس گرما، هنوز «ادراک آتش» نیست.
ادراک زمانی شکل میگیرد که فاهمه این احساس را در قالب مفهوم «آتش» سامان دهد.
نقش قوهٔ تخیل
در بخش ششم دیدیم که:
قوهٔ تخیل مولد
(produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive)
میانجی میان «من» و «جزمن» است.
اکنون فیشته توضیح میدهد که:
همین قوهٔ تخیل، احساس را به شهود تبدیل میکند.
اگر تخیل وجود نداشت، احساسها هرگز به صورت یک جهان منظم ظاهر نمیشدند.
احساس و آگاهی از خود
در نگاه نخست، احساس فقط آگاهی از جزمن به نظر میرسد.
اما فیشته نشان میدهد که:
در هر احساس، «من» به محدود بودن خود نیز آگاه میشود.
بنابراین هر احساس، دو جنبه دارد:
آگاهی از جزمن.
آگاهی ضمنی از خود.
به همین دلیل، احساس هرگز کاملاً عینی یا کاملاً ذهنی نیست.
چرا احساس همیشه معین است؟
ما هرگز «احساس به طور کلی» نداریم.
همیشه احساسی معین داریم:
گرما،
سرما،
فشار،
صدا،
نور.
فیشته این تعین را نتیجهٔ همان محدودیت (Schranke — Limitation — Limite) میداند.
اگر محدودیت وجود نداشت، هیچ احساس معینی نیز وجود نداشت.
احساس و زمان
فیشته به نکتهای ظریف اشاره میکند:
احساس همواره در لحظهای معین رخ میدهد.
اما اگر فقط احساسهای لحظهای وجود داشت، آگاهی به مجموعهای از لحظههای گسسته تبدیل میشد.
آنچه این لحظهها را به هم پیوند میدهد، فعالیت مداوم «من» و قوهٔ تخیل است.
بنابراین استمرار تجربه، از احساس ناشی نمیشود؛ بلکه احساس درون استمرار فعالیت آگاهی جای میگیرد.
نتیجهٔ استنتاج احساس
اکنون میتوان استدلال فیشته را چنین خلاصه کرد:
۱. من (Ich — I — Moi) فعالیت محض است.
↓
۲. جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) این فعالیت را محدود میکند.
↓
۳. محدودیت به صورت تأثر (Affektion — Affection — Affection) تجربه میشود.
↓
۴. این تأثر، همان احساس (Empfindung — Sensation — Sensation) است.
↓
۵. قوهٔ تخیل، احساس را به شهود (Anschauung — Intuition — Intuition) تبدیل میکند.
↓
۶. فاهمه، شهود را در قالب مفهوم (Begriff — Concept — Concept) تثبیت میکند.
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن آلمانی)
در متن آلمانی، فیشته با دقت از Empfindung (احساس) و Gefühl (احساس به معنای عاطفه یا حس درونی) تمایز میگذارد. Empfindung به معنای نخستین تأثر شناختی است؛ یعنی مرحلهای که محدودیت فعالیت «من» در آگاهی ظاهر میشود. اما Gefühl در آثار بعدی فیشته، بهویژه در نوشتههای اخلاقی و دینی، بیشتر به احساس درونی، وجدان یا حالت عاطفی اشاره دارد. یکسان گرفتن این دو اصطلاح، یکی از خطاهای رایج در برخی ترجمههاست.
در بخش سیزدهم، فیشته گام بعدی را برمیدارد و به تحلیل سائق یا انگیزش بنیادین میپردازد:
سائق
(Trieb — Drive — Pulsion)
او نشان میدهد که چرا محدودیت صرفاً به احساس نمیانجامد، بلکه در «من» نیرویی برای غلبه بر محدودیت ایجاد میکند؛ و همین Trieb نقطهٔ اتصال معرفتشناسی به اخلاق در نظام فیشته است.
بخش سیزدهم
انگیزش بنیادی؛ چگونه محدودیت به کنش تبدیل میشود؟
(Deduktion des Triebes — Deduction of the Fundamental Drive — Déduction de la pulsion fondamentale)
اکنون به یکی از عمیقترین و در عین حال دشوارترین مباحث کتاب میرسیم. در این بخش، فیشته از خود میپرسد:
اگر «من» محدود میشود، چرا صرفاً این محدودیت را تحمل نمیکند؟ چرا در برابر آن واکنش نشان میدهد؟
پاسخ او این است که در ذات «من»، نیرویی وجود دارد که آن را همواره به فراتر رفتن از هر محدودیت وامیدارد. این نیرو همان انگیزش بنیادی است.
مفهوم انگیزش بنیادی
انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)
واژهٔ Trieb در زبان آلمانی دامنهٔ معنایی گستردهای دارد. این واژه میتواند به معنای:
نیروی محرک،
کشش درونی،
گرایش بنیادین،
انگیزش،
باشد.
در این شرح، برای آن از اصطلاح «انگیزش بنیادی» استفاده میکنیم، زیرا مقصود فیشته نه یک غریزهٔ زیستی و نه یک میل روانشناختی، بلکه اصل استعلاییِ حرکت «من» است.
تفاوت انگیزش بنیادی و غریزه
نباید Trieb را با:
غریزه
(Instinkt — Instinct — Instinct)
یکسان دانست.
غریزه رفتاری طبیعی و از پیش تعیینشده است.
اما انگیزش بنیادی نزد فیشته،
نه زیستی است،
نه روانشناختی.
بلکه از خودِ ساختار خودآگاهی سرچشمه میگیرد.
منشأ انگیزش بنیادی
فیشته میگوید:
«من» ذاتاً فعالیت است.
هرگاه این فعالیت با محدودیتی روبهرو شود،
در خودِ «من» گرایشی برای رفع آن محدودیت پدید میآید.
پس:
فعالیت
↓
محدودیت
↓
انگیزش بنیادی
بنابراین،
انگیزش بنیادی نتیجهٔ محدودیت است،
اما در همان حال،
پاسخ فعال «من» به این محدودیت نیز هست.
چرا انگیزش بنیادی ضروری است؟
فرض کنیم «من» محدود شود،
اما هیچ گرایشی برای عبور از این محدودیت نداشته باشد.
در این صورت:
هیچ یادگیری رخ نمیدهد.
هیچ عملی صورت نمیگیرد.
هیچ پیشرفتی امکانپذیر نیست.
هیچ تاریخی شکل نمیگیرد.
در نتیجه،
آگاهی به سکون مطلق فرو میرود.
اما چنین چیزی با ماهیت «من» ناسازگار است.
زیرا «من»، چیزی جز فعالیت نیست.
انگیزش بنیادی، بیان فعالیت بنیادین
فیشته تأکید میکند که انگیزش بنیادی نیرویی نیست که بعداً به «من» افزوده شود.
بلکه همان فعالیت بنیادین «من» است که اکنون در برابر محدودیت، به صورت گرایش به رفع آن محدودیت آشکار میشود.
به بیان دیگر:
انگیزش بنیادی، فعالیت خودِ «من» است که محدودیت را به عنوان امری قابل رفع تجربه میکند.
انگیزش بنیادی و میل
میل
(Begierde — Desire — Désir)
فیشته میان Trieb و Begierde تمایز قائل میشود.
انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)
اصل کلی و استعلاییِ گرایش به رفع محدودیت است.
میل
(Begierde — Desire — Désir)
صورت خاص، تجربی و فردی این گرایش است.
برای مثال:
میل به غذا،
میل به شناخت،
میل به امنیت،
میل به موفقیت،
همگی صورتهای مشخص میلاند.
اما امکان همهٔ این میلها بر ساختار عمیقترِ انگیزش بنیادی استوار است.
انگیزش بنیادی و آزادی
در اینجا پیوند میان انگیزش بنیادی و آزادی آشکار میشود.
انگیزش بنیادی،
انسان را مجبور به عمل نمیکند.
بلکه امکان عمل آزاد را فراهم میآورد.
اگر هیچ انگیزش بنیادی وجود نداشت،
آزادی صرفاً مفهومی انتزاعی باقی میماند.
انگیزش بنیادی و هدف
هر انگیزش بنیادی جهتمند است.
اما این جهتمندی به سوی چه چیزی است؟
فیشته پاسخ میدهد:
به سوی بازگرداندن فعالیت کامل «من».
«من» میخواهد هر محدودیتی را از میان بردارد.
اما همین که محدودیتی برطرف میشود،
محدودیت تازهای آشکار میشود.
از این رو،
فعالیت «من» هرگز پایان نمییابد.
انگیزش بنیادی و نامتناهی بودن «من»
اکنون روشن میشود که چرا فیشته از من نامتناهی
(Unendliches Ich — Infinite I — Moi infini)
سخن میگوید.
نامتناهی بودن «من» به این معنا نیست که انسان از نظر زمانی یا مکانی بیپایان است.
بلکه به این معناست که:
فعالیت او هیچ پایان درونی ندارد.
انگیزش بنیادی همواره او را به فراتر رفتن از وضع موجود سوق میدهد.
انگیزش بنیادی و زمان
زمان
(Zeit — Time — Temps)
انگیزش بنیادی فقط در زمان قابل تجربه است.
زیرا عبور از وضعیت کنونی به وضعیت مطلوب،
مستلزم توالی زمانی است.
اما خودِ انگیزش بنیادی،
از زمان ناشی نمیشود؛
زمان فقط شیوهٔ ظهور آن در تجربه است.
انگیزش بنیادی و جهان
اکنون روشن میشود که چرا جهان برای انسان صرفاً مجموعهای از اشیاء نیست.
هر ابژه،
در نسبت با انگیزش بنیادی ما معنایی پیدا میکند.
برای مثال:
یک قطعه چوب،
برای نجار،
برای مجسمهساز،
و برای کودکی که با آن بازی میکند،
سه معنای متفاوت دارد.
این تفاوت،
از آن روست که هر یک،
جهان را از افق فعالیتها و انگیزشهای متفاوت تجربه میکنند.
انگیزش بنیادی و اخلاق
در اینجا نخستین نشانههای گذار به فلسفهٔ اخلاق ظاهر میشود.
اگر انگیزش بنیادی صرفاً برای ارضای تمایلات فردی بود،
اخلاق هرگز امکانپذیر نمیشد.
اما فیشته معتقد است:
در ژرفترین لایهٔ خودآگاهی،
انگیزش بنیادی،
گرایش به تحقق آزادی است.
از این رو،
اخلاق نه سرکوب انگیزش بنیادی،
بلکه هدایت عقلانی آن است.
تفاوت با کانت
کانت غالباً گرایشهای طبیعی را در تقابل با قانون اخلاقی بررسی میکند.
اما فیشته دیدگاهی پویاتر ارائه میدهد.
او میگوید:
انگیزش بنیادی به خودی خود نه اخلاقی است و نه غیراخلاقی.
اخلاق زمانی پدید میآید که این انگیزش،
تحت هدایت عقل
(Vernunft — Reason — Raison)
قرار گیرد.
بنابراین،
میان طبیعت و آزادی شکاف مطلقی وجود ندارد.
بلکه طبیعت میتواند در مسیر آزادی دگرگون شود.
نتیجهٔ این بخش
اکنون زنجیرهٔ استدلال چنین کاملتر میشود:
من
(Ich — I — Moi)
↓
فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)
↓
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)
↓
احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)
↓
انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)
↓
کوشش
(Streben — Striving — Tendance)
↓
اراده
(Wille — Will — Volonté)
↓
کنش آزاد
(freie Handlung — Free Action — Action libre)
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن آلمانی)
در متن اصلی آلمانی، Trieb صرفاً به معنای یک انگیزهٔ روانشناختی نیست، بلکه بیانگر جهتگیری ذاتی فعالیت «من» است. از این رو، ترجمهٔ آن به «انگیزش بنیادی» از این جهت مناسبتر است که نشان میدهد فیشته از یک اصل استعلایی سخن میگوید، نه از یک حالت روانی یا یک غریزهٔ طبیعی. این مفهوم در آثار بعدی او، بهویژه در نظام اخلاق (System der Sittenlehre)، نقش محوری پیدا میکند و مبنای تبیین کنش اخلاقی و آزادی انسان میشود.
بخش چهاردهم
اراده؛ چگونه انگیزش بنیادی به کنش آزاد تبدیل میشود؟
(Deduktion des Willens — Deduction of the Will — Déduction de la volonté)
اکنون فیشته گام دیگری در استدلال خود برمیدارد.
در بخش پیش دیدیم که:
فعالیت «من»، هنگامی که با محدودیت روبهرو میشود، به صورت انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale) ظاهر میشود.
اما هنوز یک پرسش باقی است:
آیا هر انگیزش بنیادی، خودبهخود به عمل میانجامد؟
پاسخ فیشته منفی است.
اگر چنین بود، انسان هیچ تفاوتی با موجودی که صرفاً از امیال طبیعی پیروی میکند نداشت.
بنابراین باید مرحلهای وجود داشته باشد که در آن، «من» انگیزش بنیادی خود را آگاهانه به کنش تبدیل کند.
این مرحله همان اراده است.
مفهوم اراده
اراده
(Wille — Will — Volonté)
در فلسفهٔ فیشته، اراده صرفاً «خواستن» نیست.
اراده یعنی:
فعالیت آگاهانهٔ «من» که انگیزش بنیادی را بر اساس عقل به کنش تبدیل میکند.
بنابراین اراده، حلقهٔ اتصال میان شناخت و عمل است.
تفاوت انگیزش بنیادی و اراده
این تمایز یکی از نکات بسیار مهم متن آلمانی است.
انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)
گرایش بنیادین به رفع محدودیت.
اراده
(Wille — Will — Volonté)
تصمیم آگاهانه برای تحقق این گرایش.
به بیان دیگر:
انگیزش بنیادی میتواند وجود داشته باشد،
اما تا هنگامی که اراده آن را نپذیرد،
کنشی رخ نمیدهد.
انتخاب
انتخاب
(Wahl — Choice — Choix)
در اینجا مفهوم انتخاب پدیدار میشود.
«من» میتواند:
انگیزش بنیادی را دنبال کند،
آن را به تعویق اندازد،
یا آن را در پرتو عقل دگرگون سازد.
از این رو، اراده همیشه با امکان انتخاب همراه است.
عقل و اراده
عقل
(Vernunft — Reason — Raison)
فیشته تأکید میکند که ارادهٔ حقیقی از عقل جدا نیست.
اگر اراده فقط تابع میلهای گذرا باشد،
دیگر آزادی نخواهد بود.
آزادی زمانی تحقق مییابد که:
اراده،
انگیزش بنیادی را
بر اساس قانون عقلانی
سامان دهد.
تصمیم
تصمیم
(Entschluss — Resolution — Résolution)
اراده بدون تصمیم کامل نمیشود.
تصمیم لحظهای است که در آن:
«من»
از میان امکانهای گوناگون،
یکی را به عنوان کنش خود برمیگزیند.
این تصمیم از بیرون تحمیل نمیشود.
بلکه خودِ «من»
عامل آن است.
مسئولیت
مسئولیت
(Verantwortung — Responsibility — Responsabilité)
از آنجا که اراده
فعالیت خودِ «من» است،
انسان مسئول اعمال خویش است.
اگر کنش فقط نتیجهٔ علل طبیعی بود،
مسئولیت اخلاقی معنا نداشت.
اما چون کنش از اراده سرچشمه میگیرد،
میتوان از مسئولیت سخن گفت.
اراده و قانون
قانون
(Gesetz — Law — Loi)
فیشته در اینجا اندیشهٔ کانت را ادامه میدهد.
ارادهٔ آزاد،
دلبخواهی عمل نمیکند.
بلکه خود را تابع قانونی میداند که عقل وضع میکند.
بنابراین:
قانون،
دشمن آزادی نیست.
بلکه صورت عقلانی آزادی است.
اراده و خودتعیینی
خودتعیینی
(Selbstbestimmung — Self-Determination — Autodétermination)
یکی از مهمترین مفاهیم این بخش، Selbstbestimmung است.
این واژه به معنای:
تعیین کردن خود به وسیلهٔ خود.
است.
فیشته معتقد است:
تا هنگامی که انسان از بیرون تعیین شود،
هنوز آزاد نیست.
آزادی زمانی تحقق پیدا میکند که:
«من»
خود،
خود را تعیین کند.
تفاوت خودتعیینی و خودخواهی
نباید خودتعیینی را با خودخواهی یکی دانست.
خودخواهی،
تابع امیال شخصی است.
اما خودتعیینی،
تابع عقل است.
به همین دلیل، ممکن است انسان آزاد،
برخلاف میل لحظهای خود عمل کند.
اراده و جهان
هر ارادهای
در جهان تحقق مییابد.
اما جهان همیشه با مقاومت همراه است.
از این رو،
اراده هرگز به معنای تحقق بیواسطهٔ خواستهها نیست.
بلکه به معنای
پایداری در برابر مقاومتها
است.
اراده و شخصیت
شخصیت
(Charakter — Character — Caractère)
از دیدگاه فیشته،
شخصیت انسان
از ارادههای منفرد تشکیل نمیشود.
بلکه از وحدت پایدار همهٔ این ارادهها شکل میگیرد.
هرچه ارادهٔ انسان بیشتر بر عقل استوار باشد،
شخصیت او استوارتر خواهد بود.
گذار به اخلاق
اکنون نظام فیشته وارد مرحلهای تازه میشود.
تا اینجا، او نشان داده است که:
شناخت چگونه ممکن است؛
انگیزش بنیادی چگونه پدید میآید؛
اراده چگونه از دل انگیزش بنیادی زاده میشود.
گام بعدی این است که بپرسد:
اراده چگونه باید عمل کند؟
این پرسش، آغاز فلسفهٔ اخلاق است.
نتیجهٔ این بخش
زنجیرهٔ استدلال اکنون چنین است:
من
(Ich — I — Moi)
↓
فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)
↓
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)
↓
احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)
↓
انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)
↓
کوشش
(Streben — Striving — Tendance)
↓
اراده
(Wille — Will — Volonté)
↓
خودتعیینی
(Selbstbestimmung — Self-Determination — Autodétermination)
↓
کنش آزاد
(freie Handlung — Free Action — Action libre)
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن آلمانی)
در این بخش باید میان Wille (اراده) و Willkür تمایز گذاشت. Willkür را معمولاً به «اختیار» یا «انتخاب دلبخواهی» (Arbitrariness / Power of Choice — Arbitre) ترجمه میکنند. فیشته، همانند کانت، این دو را یکی نمیداند. Willkür صرفاً توان انتخاب میان چند امکان است، اما Wille اصل عقلانی و قانونگذار کنش است. بنابراین، آزادی نزد فیشته فقط داشتن قدرت انتخاب نیست؛ بلکه توانایی آن است که انتخابهای ما از عقل سرچشمه بگیرند. این تمایز، یکی از پایههای نظریهٔ اخلاقی او در آثار بعدی است و در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre نخستین صورتبندی نظاممند خود را پیدا میکند.
بخش پانزدهم
آزادی، ضرورت و کنش اخلاقی
(Freiheit, Notwendigkeit und sittliches Handeln — Freedom, Necessity and Moral Action — Liberté, nécessité et action morale)
اکنون فیشته وارد مرحلهای میشود که در آن، مسئلهٔ اراده به مسئلهٔ اخلاق تبدیل میشود.
پرسش او دیگر این نیست:
«اراده چگونه ممکن است؟»
بلکه این است:
«اراده چگونه باید عمل کند؟»
از اینجا به بعد، «آموزهٔ علم» به تدریج به بنیان نظری همهٔ فلسفهٔ اخلاق فیشته تبدیل میشود.
آزادی و ضرورت
آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)
ضرورت
(Notwendigkeit — Necessity — Nécessité)
یکی از دشوارترین مسائل فلسفهٔ جدید، نسبت آزادی و ضرورت بود.
از زمان اسپینوزا این پرسش مطرح بود:
اگر جهان بر اساس ضرورت اداره میشود،
چگونه آزادی ممکن است؟
پاسخ فیشته
فیشته معتقد است که آزادی و ضرورت به دو سطح متفاوت تعلق دارند.
در سطح جهان تجربه،
همهٔ رویدادها در شبکهای از علتها و معلولها قرار دارند.
اما در سطح استعلایی،
«من» سرچشمهٔ فعالیت خویش است.
بنابراین:
ضرورت بر جهانِ تجربه حاکم است.
آزادی اصل بنیادین خودآگاهی است.
این دو یکدیگر را نفی نمیکنند، زیرا به دو سطح متفاوت تعلق دارند.
کنش اخلاقی
کنش اخلاقی
(Sittliches Handeln — Moral Action — Action morale)
کنش اخلاقی فقط انجام دادن یک عمل خوب نیست.
از دیدگاه فیشته:
کنش اخلاقی،
کنشی است که از ارادهٔ عقلانی سرچشمه بگیرد.
بنابراین،
دو عمل که از بیرون کاملاً شبیه یکدیگرند،
ممکن است از نظر اخلاقی کاملاً متفاوت باشند.
برای مثال:
کمک کردن به یک نیازمند،
اگر فقط برای کسب شهرت باشد،
از نظر فیشته ارزش اخلاقی کامل ندارد.
اما اگر از ارادهای آزاد و عقلانی سرچشمه بگیرد،
کنشی اخلاقی است.
وظیفه
وظیفه
(Pflicht — Duty — Devoir)
فیشته مفهوم وظیفه را از کانت میپذیرد،
اما آن را از دل ساختار «من» استنتاج میکند.
وظیفه فرمانی بیرونی نیست.
وظیفه از این واقعیت ناشی میشود که:
«من» فقط هنگامی با حقیقت خود سازگار است که آزادانه بر اساس عقل عمل کند.
وجدان
وجدان
(Gewissen — Conscience — Conscience morale)
در این مرحله، مفهوم وجدان اهمیت پیدا میکند.
وجدان صرفاً احساس گناه نیست.
بلکه آگاهی درونی «من» از این است که آیا کنش او با آزادی عقلانی هماهنگ بوده است یا نه.
از این رو، وجدان صدایی بیرونی یا فرمانی الهی نیست؛
بلکه شیوهای است که عقل، خود را در تجربهٔ فردی آشکار میکند.
قانون اخلاقی
قانون اخلاقی
(Sittengesetz — Moral Law — Loi morale)
قانون اخلاقی از بیرون بر انسان تحمیل نمیشود.
بلکه از خودِ عقل سرچشمه میگیرد.
به همین دلیل، اطاعت از قانون اخلاقی به معنای از دست دادن آزادی نیست.
برعکس،
اطاعت از قانون عقلانی،
تحقق آزادی است.
خیر
خیر
(Das Gute — The Good — Le Bien)
خیر نزد فیشته یک شیء یا حالت خاص نیست.
خیر عبارت است از:
تحقق آزادی عقلانی در جهان.
بنابراین، خیر همیشه با کنش پیوند دارد.
شر
شر
(Das Böse — Evil — Le Mal)
شر نیز صرفاً انجام دادن کاری نادرست نیست.
شر هنگامی پدید میآید که:
«من»
فعالیت آزاد خود را
در خدمت امیال صرفاً فردی قرار دهد
و از قانون عقل فاصله بگیرد.
شخصیت اخلاقی
شخصیت اخلاقی
(Moralischer Charakter — Moral Character — Caractère moral)
شخصیت اخلاقی یک ویژگی ثابت و مادرزادی نیست.
بلکه در جریان انتخابهای آزاد شکل میگیرد.
هر تصمیم عقلانی،
شخصیت را استوارتر میکند.
و هر تصمیمی که برخلاف عقل باشد،
این وحدت را تضعیف میکند.
آزادی و جامعه
اگرچه در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre هنوز بحث جامعه به طور مستقل مطرح نشده است،
فیشته اشاره میکند که آزادی فقط در خلأ معنا ندارد.
کنش اخلاقی همواره در جهانی تحقق مییابد که دیگر انسانها نیز در آن حضور دارند.
این نکته بعدها در بنیاد حق طبیعی
(Grundlage des Naturrechts — Foundations of Natural Right — Fondement du droit naturel)
به صورت کامل بسط داده میشود.
وحدت نظری و عملی
اکنون میتوان دید که چرا فیشته از آغاز کتاب بر وحدت نظام تأکید داشت.
شناخت نظری به ما میگوید:
جهان چگونه برای آگاهی پدیدار میشود.
شناخت عملی به ما میگوید:
آگاهی چگونه باید در این جهان عمل کند.
این دو بخش، دو نظام جداگانه نیستند؛
بلکه دو روی یک فعالیت واحدند.
نتیجهٔ این بخش
زنجیرهٔ کامل استدلال اکنون چنین است:
من
(Ich — I — Moi)
↓
فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)
↓
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)
↓
احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)
↓
انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)
↓
اراده
(Wille — Will — Volonté)
↓
آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)
↓
وظیفه
(Pflicht — Duty — Devoir)
↓
کنش اخلاقی
(Sittliches Handeln — Moral Action — Action morale)
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی)
در اینجا باید به نکتهای تاریخی توجه کرد. در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre، فیشته هنوز یک «اخلاق هنجاری» به معنای رایج ارائه نمیکند. هدف او تدوین فهرستی از فضایل یا تکالیف نیست. او در پی آن است که شرایط امکان اخلاق را از دل ساختار خودآگاهی استنتاج کند. به همین دلیل، بسیاری از مباحثی که بعدها در System der Sittenlehre (1798) بهصورت مستقل دربارهٔ وظایف، وجدان، فضیلت و زندگی اخلاقی مطرح میشوند، در این کتاب فقط بهصورت استعلایی و بنیادین طرح میشوند. این تفاوت برای فهم جایگاه Grundlage در کل پروژهٔ فلسفی فیشته اهمیت اساسی دارد.
بخش شانزدهم
کنش بنیادین؛ بازگشت به اصل نخستین نظام
(Die Tathandlung als Grundprinzip der Wissenschaftslehre — The Deed-Act as the Fundamental Principle of the Science of Knowledge — L'acte originaire comme principe fondamental de la Doctrine de la science)
مقدمه
اکنون فیشته به نقطهای میرسد که در آن، کل مسیر طیشده باید دوباره به اصل آغازین بازگردد.
از ابتدای کتاب تاکنون، او نشان داده است که:
شناخت (Erkenntnis — Knowledge — Connaissance)،
احساس (Empfindung — Sensation — Sensation)،
انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)،
اراده (Wille — Will — Volonté)،
آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté)،
همگی از فعالیت «من» سرچشمه میگیرند.
اکنون پرسش این است:
این فعالیت بنیادین دقیقاً چیست؟
پاسخ فیشته همان اصطلاحی است که در نخستین صفحات کتاب مطرح کرده بود:
کنش بنیادین
(Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)
اما اکنون، پس از طی تمام استدلالها، معنای واقعی آن روشن میشود.
مفهوم کنش بنیادین
کنش بنیادین
(Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)
این واژه یکی از ابداعهای فلسفی فیشته است.
او دو واژهٔ آلمانی را در هم میآمیزد:
Tat = کنش، فعل، کردار (Deed — Acte)
Handlung = عمل، فرایند کنش (Action — Action)
ترکیب این دو واژه نشان میدهد که مقصود او نه یک «عمل» معمولی، بلکه کنشی است که در همان حال، واقعیت خود را نیز پدید میآورد.
به همین دلیل، بسیاری از مفسران آن را ترجمهناپذیر میدانند.
چرا فیشته این واژه را ابداع کرد؟
فیشته معتقد است که واژههای رایج فلسفه برای توصیف «من» کافی نیستند.
اگر بگوییم:
«من یک چیز است.»
آنگاه «من» به یک شیء تبدیل میشود.
اگر بگوییم:
«من یک جوهر است.»
آنگاه مانند اشیای دیگر خواهد شد.
اما «من» هیچیک از اینها نیست.
«من» فقط در کنش خود وجود دارد.
بنابراین، برای بیان این حقیقت، واژهٔ Tathandlung را میآفریند.
کنش بنیادین و وجود
وجود
(Sein — Being — Être)
یکی از بنیادیترین تفاوتهای فیشته با سنت متافیزیکی پیش از خود این است که:
وجود «من» نتیجهٔ کنش بنیادین اوست.
نه برعکس.
یعنی:
نخست «من» وجود ندارد تا بعد کنش کند.
بلکه:
«من» در همان کنش بنیادین، وجود مییابد.
به تعبیر دیگر:
وجود «من»، همان کنش اوست.
تفاوت با دکارت
دکارت میگفت:
«میاندیشم، پس هستم.»
(Cogito, ergo sum)
اما فیشته میگوید:
پیش از اندیشیدن نیز،
فعالیتی وجود دارد که اندیشیدن را ممکن میکند.
بنابراین:
«کنش میکنم، پس خود را وضع میکنم.»
البته این جمله، نقلقول لفظی از فیشته نیست؛ بلکه بیان فشردهٔ استدلال اوست.
کنش بنیادین و خودوضعی
خودوضعی
(Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)
اکنون نخستین اصل کتاب دوباره ظاهر میشود:
من، خود را وضع میکند.
اما اکنون روشن شده است که این «وضع کردن» یک رویداد گذشته نیست.
بلکه فعالیتی است که در هر لحظه ادامه دارد.
به همین دلیل، بسیاری از مفسران از اصطلاح:
خودوضعیِ مداوم
(fortgesetztes Selbstsetzen — Continuous Self-Positing — Auto-position continue)
استفاده میکنند.
کنش بنیادین و آگاهی
آگاهی چیزی نیست که بعداً به «من» افزوده شود.
آگاهی همان شیوهای است که کنش بنیادین، خود را برای خود آشکار میکند.
از این رو:
آگاهی و کنش،
دو واقعیت مستقل نیستند.
بلکه دو وجه یک حقیقت واحدند.
کنش بنیادین و جزمن
اکنون میتوان فهمید که چرا فیشته از آغاز کتاب بر مفهوم جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
تأکید میکرد.
جزمن چیزی نیست که پیش از کنش بنیادین وجود داشته باشد.
بلکه در جریان خودوضعی «من»، به عنوان حد و محدودیت فعالیت پدیدار میشود.
به همین دلیل،
من و جزمن را نمیتوان مستقل از یکدیگر فهمید.
کنش بنیادین و جهان
جهان
(Welt — World — Monde)
از دیدگاه فیشته،
جهان صرفاً مجموعهای از اشیاء نیست.
جهان، افقی است که در آن، کنش بنیادین «من» امکان تحقق پیدا میکند.
به همین دلیل،
جهان و خودآگاهی،
دو قطب یک رابطهٔ واحدند.
کنش بنیادین و تاریخ
یکی از نتایج مهم این نظریه آن است که:
اگر «من» فعالیتی مداوم است،
پس تاریخ نیز پایانپذیر نیست.
تاریخ،
روند تحقق آزادی است.
هر نسل،
صورت تازهای از کنش بنیادین را در جهان عینی میکند.
این اندیشه بعدها در فلسفهٔ تاریخ فیشته و سپس نزد هگل گسترش یافت.
کنش بنیادین و انسان
اکنون میتوان تعریف تازهای از انسان ارائه کرد.
انسان نه:
حیوان ناطق،
جوهر اندیشنده،
یا موجودی صرفاً طبیعی،
بلکه:
فعالیتی است که همواره خود را میآفریند.
این تعریف،
یکی از رادیکالترین دستاوردهای فلسفهٔ فیشته است.
نتیجهٔ این مرحله
اکنون کل مسیر کتاب به نقطهٔ آغاز خود بازمیگردد:
کنش بنیادین
(Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)
↓
خودوضعی
(Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)
↓
جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
↓
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)
↓
احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)
↓
انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)
↓
اراده
(Wille — Will — Volonté)
↓
کنش آزاد
(Freie Handlung — Free Action — Action libre)
↓
تحقق دوبارهٔ کنش بنیادین
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی آلمانی)
در اینجا لازم است به یک نکتهٔ مهم وفاداری به متن اشاره شود. در نسخهٔ ۱۷۹۴/۹۵، Tathandlung صرفاً عنوان یک فصل یا مرحلهٔ پایانی نیست، بلکه مفهوم بنیادینی است که از همان آغاز کتاب حضور دارد و در پایان، معنای کامل آن آشکار میشود. بنابراین، بیان اینکه فیشته «در پایان کتاب دوباره به Tathandlung بازمیگردد» یک بازسازی تفسیری از ساختار استدلال است، نه اینکه متن اصلی دقیقاً با یک فصل مستقل تحت این عنوان پایان یابد. مقصود این است که تمام استنتاجهای کتاب در نهایت نشان میدهند که اصل نخست، یعنی کنش بنیادین خودوضعکنندهٔ «من»، سرچشمه و مبنای همهٔ مفاهیم بعدی بوده است.
در بخش هفدهم، به آخرین گام نظری کتاب میرسیم؛ یعنی وحدت شناخت نظری و شناخت عملی (Einheit des theoretischen und praktischen Wissens — Unity of Theoretical and Practical Knowledge — Unité du savoir théorique et pratique) که در آن فیشته نشان میدهد چرا این دو حوزه، برخلاف بسیاری از نظامهای فلسفی پیش از او، دو قلمرو جداگانه نیستند، بلکه دو تجلی یک فعالیت واحدِ «من» هستند.
بخش هفدهم
وحدت شناخت نظری و شناخت عملی؛ یگانگی فعالیت «من»
(Einheit des theoretischen und praktischen Wissens — Unity of Theoretical and Practical Knowledge — Unité du savoir théorique et pratique)
مقدمه
اکنون فیشته به یکی از مهمترین نتایج کل نظام فلسفی خود میرسد.
در فلسفهٔ سنتی معمولاً چنین تصور میشد که:
شناخت و عمل دو قلمرو مستقلاند.
شناخت به حقیقت میپردازد و عمل به رفتار و اخلاق.
اما فیشته این جدایی را نمیپذیرد.
او میخواهد نشان دهد که:
شناخت و عمل، دو شیوهٔ ظهور یک فعالیت واحدِ «من» هستند.
شناخت نظری
شناخت نظری (Theoretisches Wissen — Theoretical Knowledge — Savoir théorique)
شناخت نظری میکوشد به این پرسش پاسخ دهد:
جهان چگونه برای ما پدیدار میشود؟
در این قلمرو، «من» از طریق احساس (Empfindung — Sensation — Sensation)، شهود (Anschauung — Intuition — Intuition) و مفهوم (Begriff — Concept — Concept) به شناخت جهان دست مییابد.
شناخت عملی
شناخت عملی (Praktisches Wissen — Practical Knowledge — Savoir pratique)
اما شناخت عملی میپرسد:
من چگونه باید عمل کنم؟
در این قلمرو، فعالیت «من» به صورت انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)، کوشش (Streben — Striving — Tendance) و اراده (Wille — Will — Volonté) آشکار میشود.
آیا این دو از هم جدا هستند؟
پاسخ فیشته روشن است:
خیر.
هر دو از یک سرچشمه برمیآیند، و آن فعالیت (Tätigkeit — Activity — Activité) بنیادین «من» است.
دو جهت یک فعالیت
برای روشنتر شدن مطلب، فیشته میان دو جهت یا دو وجهِ یک فعالیت واحد تمایز میگذارد.
جهت نظری
در این جهت، فعالیت «من» به صورت شناخت جهان ظاهر میشود.
جهت عملی
در این جهت، همان فعالیت به صورت تغییر دادن جهان و تحقق آزادی ظاهر میشود.
بنابراین، شناخت و عمل دو فعالیت متفاوت نیستند، بلکه دو جهتِ یک فعالیت واحدند.
چرا شناخت بدون عمل ممکن نیست؟
اگر «من» فقط مشاهده کند و هرگز عمل نکند، خودآگاهی او ناقص خواهد بود.
زیرا خودآگاهی تنها در کنش به تحقق کامل میرسد.
از این رو، انسان صرفاً موجودی شناسنده نیست؛ بلکه موجودی کنشگر است.
چرا عمل بدون شناخت ممکن نیست؟
از سوی دیگر، هیچ عملی بدون شناخت امکان ندارد.
برای عمل کردن باید:
جهان را شناخت،
موانع را شناخت،
هدف را شناخت،
و خود را شناخت.
بنابراین، شناخت شرط امکان عمل است و عمل تحقق شناخت.
وحدت شناخت نظری و شناخت عملی
اکنون میتوان نتیجهٔ اصلی فیشته را بیان کرد.
شناخت نظری، شناخت عملی، کنش آزاد و خودآگاهی کامل، چهار مرحلهٔ جداگانه نیستند، بلکه مراحل یک فرایند واحدند.
فعالیت بنیادین «من» نخست به صورت شناخت ظاهر میشود و سپس همان فعالیت در قالب اراده و کنش آزاد تحقق پیدا میکند.
حقیقت
حقیقت (Wahrheit — Truth — Vérité)
در این مرحله، حقیقت تعریف تازهای پیدا میکند.
حقیقت صرفاً مطابقت ذهن با شیء نیست.
بلکه هماهنگی کامل همهٔ فعالیتهای آگاهی است.
هر اندازه شناخت و عمل بیشتر با یکدیگر هماهنگ باشند، حقیقت بیشتر تحقق پیدا میکند.
آزادی
آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté)
آزادی نیز اکنون معنای عمیقتری پیدا میکند.
آزادی فقط امکان انتخاب میان چند گزینه نیست.
آزادی یعنی:
یگانگی شناخت و کنش.
انسان آزاد کسی است که آنچه را حقیقتاً میشناسد، در عمل نیز متحقق میکند.
عقل
عقل (Vernunft — Reason — Raison)
در این مرحله، نقش نهایی عقل آشکار میشود.
عقل همان نیرویی است که میان شناخت و عمل وحدت برقرار میکند.
اگر شناخت از عمل جدا شود، به نظریهای بیاثر تبدیل میشود.
و اگر عمل از شناخت جدا شود، به فعالیتی کور و فاقد جهت عقلانی فرو میکاهد.
جهان
جهان (Welt — World — Monde)
جهان برای فیشته فقط موضوع شناخت نیست.
جهان، عرصهٔ تحقق آزادی است.
از این رو، شناخت جهان همواره با دگرگون ساختن جهان پیوند دارد.
انسان
اکنون تعریف انسان کاملتر میشود.
انسان نه فقط موجودی اندیشنده است و نه صرفاً موجودی عملکننده.
بلکه موجودی است که در او شناخت و عمل به وحدت میرسند.
انسان همان موجودی است که فعالیت بنیادین او هم حقیقت را آشکار میکند و هم آن حقیقت را در جهان متحقق میسازد.
نتیجهٔ کل نظام تا اینجا
اکنون میتوان کل مسیر استدلال فیشته را به صورت فشرده چنین بیان کرد:
کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) → خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) → جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) → محدودیت (Schranke — Limitation — Limite) → احساس (Empfindung — Sensation — Sensation) → شهود (Anschauung — Intuition — Intuition) → مفهوم (Begriff — Concept — Concept) → انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale) → اراده (Wille — Will — Volonté) → کنش آزاد (Freie Handlung — Free Action — Action libre) → وحدت شناخت نظری و شناخت عملی (Einheit des theoretischen und praktischen Wissens — Unity of Theoretical and Practical Knowledge — Unité du savoir théorique et pratique)
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی آلمانی)
در پایان این مرحله، روشن میشود که هدف فیشته صرفاً ساختن یک نظریهٔ معرفت نیست. او میخواهد نشان دهد که حقیقت، آزادی و اخلاق، همگی جلوههای یک فعالیت واحدِ خودآگاه هستند. به همین دلیل، Wissenschaftslehre نه صرفاً معرفتشناسی است، نه صرفاً اخلاق، بلکه علمی است دربارهٔ اصل واحدی که شناخت، کنش و آزادی را امکانپذیر میکند. همین اصلِ وحدتبخش است که بعدها الهامبخش نظامهای فلسفی شلینگ و هگل شد، هرچند هر یک آن را به شیوهٔ خاص خود تفسیر کردند.
بخش هجدهم
ساختار نهایی آموزهٔ علم؛ نظام به عنوان یک کل زنده
(Der systematische Aufbau der Wissenschaftslehre — The Systematic Structure of the Science of Knowledge — La structure systématique de la Doctrine de la science)
مقدمه
اکنون فیشته به یکی از بنیادیترین نتایج کل اثر میرسد.
پرسش او دیگر این نیست که:
شناخت چگونه ممکن است؟
آزادی چگونه ممکن است؟
اراده چگونه ممکن است؟
بلکه اکنون میپرسد:
چرا همهٔ این مفاهیم باید یک نظام واحد را تشکیل دهند؟
پاسخ فیشته این است که:
فلسفه، مجموعهای از نظریههای پراکنده نیست، بلکه یک نظام زنده است که همهٔ اجزای آن از یک اصل واحد سرچشمه میگیرند.
نظام
نظام (System — System — Système)
واژهٔ System در فلسفهٔ آلمان پس از کانت اهمیت بسیار زیادی پیدا کرد.
از دیدگاه فیشته،
اگر مجموعهای از اندیشهها نتواند همهٔ اجزای خود را از یک اصل بنیادین استنتاج کند،
آن مجموعه هنوز «فلسفه» نیست.
بنابراین،
نظام یعنی:
کلّی که همهٔ اجزای آن به صورت ضروری از یک اصل واحد ناشی میشوند.
چرا فلسفه باید نظاممند باشد؟
فیشته چند دلیل ارائه میکند.
اگر فلسفه نظام نداشته باشد،
آنگاه:
هر اصل، اصلی مستقل خواهد بود.
میان مفاهیم پیوند ضروری وجود نخواهد داشت.
فلسفه به مجموعهای از دیدگاههای پراکنده تبدیل میشود.
اما عقل همواره وحدت میطلبد.
از این رو،
عقل، فلسفه را به سوی نظام سوق میدهد.
اصل بنیادین
اصل بنیادین (Grundprinzip — Fundamental Principle — Principe fondamental)
اکنون روشن میشود که چرا فیشته از همان آغاز کتاب،
اصل:
«من، خود را وضع میکند.»
را مطرح کرد.
این اصل،
فقط نخستین جملهٔ کتاب نیست.
بلکه سرچشمهٔ همهٔ مفاهیم بعدی است.
اگر این اصل حذف شود،
تمام نظام فرو میریزد.
استنتاج
استنتاج (Deduktion — Deduction — Déduction)
یکی از مهمترین واژههای این کتاب،
Deduktion است.
استنتاج نزد فیشته به معنای اثبات صوری نیست.
بلکه به معنای نشان دادن این است که:
هر مفهوم چگونه به طور ضروری از مفهوم پیشین پدید میآید.
به همین دلیل،
کل کتاب زنجیرهای از استنتاجهای پیدرپی است.
ضرورت منطقی
ضرورت (Notwendigkeit — Necessity — Nécessité)
در این نظام،
هیچ مفهومی تصادفی نیست.
برای مثال،
چرا پس از «من»،
«جزمن» مطرح میشود؟
زیرا بدون آن،
محدودیت ممکن نیست.
چرا پس از محدودیت،
احساس مطرح میشود؟
زیرا محدودیت باید در آگاهی تجربه شود.
چرا پس از احساس،
انگیزش بنیادی پدید میآید؟
زیرا فعالیت «من» نمیتواند در محدودیت متوقف بماند.
همهٔ این مراحل،
به صورت ضروری از یکدیگر ناشی میشوند.
کل و جزء
کل (Ganzes — Whole — Tout)
جزء (Teil — Part — Partie)
فیشته تأکید میکند که:
هیچ بخشی از فلسفه را نمیتوان جدا از کل آن فهمید.
برای مثال،
اگر فقط نظریهٔ شناخت را بخوانیم،
بدون نظریهٔ آزادی،
معنای کامل آن آشکار نمیشود.
و اگر فقط اخلاق را بررسی کنیم،
بدون شناخت اصل «من»،
اخلاق بیپایه خواهد بود.
پس:
کل،
پیش از جزء فهمیده میشود،
هرچند از نظر ترتیب آموزش،
اجزاء یکی پس از دیگری بررسی میشوند.
آموزهٔ علم
آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Doctrine of Science / Science of Knowledge — Doctrine de la science)
اکنون عنوان کتاب معنای کامل خود را پیدا میکند.
فیشته نمیخواهد:
فیزیک،
ریاضیات،
حقوق،
اخلاق
یا سیاست را بنویسد.
او میخواهد:
بنیادی را کشف کند
که همهٔ این علوم بر آن استوارند.
بنابراین،
«آموزهٔ علم»
علمی دربارهٔ همهٔ علوم است.
عقل و نظام
عقل (Vernunft — Reason — Raison)
عقل،
صرفاً نیروی استدلال نیست.
کار اصلی عقل،
ایجاد وحدت است.
به همین دلیل،
هرچه نظام فلسفی منسجمتر باشد،
به عقل نزدیکتر است.
وحدت زندگی و فلسفه
در اینجا،
یکی از مهمترین اندیشههای فیشته ظاهر میشود.
فلسفه،
صرفاً مجموعهای از مفاهیم انتزاعی نیست.
بلکه بیان نظری همان فعالیتی است
که انسان در زندگی واقعی انجام میدهد.
به همین دلیل،
میان زندگی
و
فلسفه،
گسست وجود ندارد.
چرا آموزهٔ علم پایان ندارد؟
ممکن است گفته شود:
اگر همه چیز استنتاج شده است،
پس نظام پایان یافته است.
اما فیشته پاسخ میدهد:
اصل بنیادین،
فعالیت است.
و فعالیت،
همیشه ادامه دارد.
در نتیجه،
نظام فلسفی،
هرچند از نظر منطقی کامل است،
اما از نظر تحقق تاریخی،
همواره گشوده باقی میماند.
انسان به عنوان عضو نظام
اکنون جایگاه انسان نیز روشن میشود.
انسان،
تماشاگر جهان نیست.
او
جزئی از همان فعالیتی است
که کل نظام را ممکن میکند.
به همین دلیل،
فلسفه،
صرفاً توصیف جهان نیست،
بلکه روشن ساختن جایگاه انسان
در این فعالیت بنیادین است.
نتیجهٔ این بخش
اکنون کل نظام فیشته را میتوان به صورت زیر خلاصه کرد:
کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) → خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) → جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) → محدودیت (Schranke — Limitation — Limite) → احساس (Empfindung — Sensation — Sensation) → شهود (Anschauung — Intuition — Intuition) → مفهوم (Begriff — Concept — Concept) → انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale) → اراده (Wille — Will — Volonté) → کنش آزاد (Freie Handlung — Free Action — Action libre) → وحدت شناخت و عمل (Einheit des theoretischen und praktischen Wissens — Unity of Theoretical and Practical Knowledge — Unité du savoir théorique et pratique) → نظام آموزهٔ علم (System der Wissenschaftslehre — System of the Science of Knowledge — Système de la Doctrine de la science)
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی آلمانی)
در خوانش دقیق متن آلمانی، باید میان «نظام» (System) و «روش» (Methode — Method — Méthode) تفاوت گذاشت. فیشته تنها به دنبال یک روش برای تحلیل آگاهی نیست؛ او میخواهد نشان دهد که خودِ واقعیتِ آگاهی ساختاری نظاممند دارد. از این رو، نظام صرفاً شیوهٔ تنظیم مطالب کتاب نیست، بلکه بیان نظریِ ساختار خودِ خودآگاهی است. همین ایده بعداً در مقدمهٔ پدیدارشناسی روح هگل به صورت این اصل مشهور ظاهر میشود که «حقیقت، کل است» (Das Wahre ist das Ganze — The True is the Whole — Le vrai est le tout). با این حال، هگل این اندیشه را به شیوهٔ خاص خود بسط میدهد و نباید آن را عین دیدگاه فیشته دانست.
بخش نوزدهم
فرجام آموزهٔ علم؛ بازگشت به آزادی مطلقِ «من»
(Der Abschluss der Wissenschaftslehre — The Completion of the Science of Knowledge — L'achèvement de la Doctrine de la science)
مقدمه
اکنون به واپسین مرحلهٔ استدلال Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre میرسیم.
در این مرحله، فیشته دیگر مفهوم تازهای وارد نظام نمیکند.
بلکه نشان میدهد که همهٔ مفاهیمی که تاکنون استنتاج شدهاند، در حقیقت بیانهای گوناگون یک اصل واحد بودهاند.
این اصل همان فعالیت خودبنیاد «من» است.
بنابراین، پایان کتاب در واقع بازگشت به نقطهٔ آغاز آن است؛ اما اکنون این بازگشت پس از طی تمام مسیر استدلال انجام میشود و معنای آغاز را به طور کامل روشن میکند.
بازگشت به اصل نخستین
اصل نخستین
(Erster Grundsatz — First Principle — Premier principe)
در نخستین صفحات کتاب، فیشته گفته بود:
«من، خود را وضع میکند.»
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même).
در پایان کتاب روشن میشود که این اصل فقط یک گزارهٔ آغازین نبود.
بلکه همهٔ مفاهیم بعدی، تفسیرها و بسطهای مختلف همین اصل بودند.
خودوضعی پایان نمییابد
خودوضعی
(Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)
خودوضعی یک حادثه نیست که زمانی آغاز شود و سپس پایان یابد.
هر لحظهای که آگاهی وجود دارد،
خودوضعی نیز در همان لحظه تحقق دارد.
از این رو،
فعالیت «من» همواره در حال تحقق است.
آزادی مطلق
آزادی مطلق
(Absolute Freiheit — Absolute Freedom — Liberté absolue)
مقصود فیشته از آزادی مطلق این نیست که انسان هر کاری بخواهد انجام دهد.
بلکه مقصود او این است که:
اصل فعالیت «من»
از هیچ علت بیرونی ناشی نمیشود.
«من» سرچشمهٔ فعالیت خویش است.
به همین دلیل، آزادی ویژگی افزودهٔ انسان نیست؛
بلکه حقیقت بنیادین اوست.
وابستگی جهان به فعالیت «من»
جهان
(Welt — World — Monde)
در پایان کتاب، فیشته بار دیگر تأکید میکند که:
جهان هرگز به صورت «چیزی کاملاً مستقل از آگاهی» موضوع فلسفه نیست.
آنچه فلسفه بررسی میکند،
جهان آنگونه است که در نسبت با فعالیت «من» پدیدار میشود.
این نکته گاهی به اشتباه چنین تفسیر شده است که فیشته وجود جهان خارج را انکار میکند.
اما مقصود او چیز دیگری است.
او نمیخواهد دربارهٔ وجود یا عدم وجود اشیاء فینفسه داوری کند.
بلکه میگوید:
فلسفه فقط میتواند جهان را در افق خودآگاهی بررسی کند.
پایان استنتاج
استنتاج
(Deduktion — Deduction — Déduction)
اکنون زنجیرهٔ استنتاج کامل شده است.
همهٔ مفاهیم به اصل نخست بازگردانده شدهاند.
به همین دلیل،
نظام بسته میشود؛
اما این بسته شدن به معنای توقف فعالیت نیست.
بلکه فقط به معنای کامل شدن استدلال فلسفی است.
آموزهٔ علم و علوم دیگر
علوم
(Wissenschaften — Sciences — Sciences)
اکنون جایگاه آموزهٔ علم روشن میشود.
این کتاب قرار نیست:
اخلاق را جایگزین کند،
حقوق را بنویسد،
یا فلسفهٔ طبیعت را کامل کند.
بلکه بنیانی را فراهم میکند که همهٔ این علوم بر اساس آن ساخته شوند.
به همین دلیل، آثار بعدی فیشته دربارهٔ حقوق، اخلاق، دین و دولت، همگی ادامهٔ همین پروژهاند.
انسان و وظیفهٔ بیپایان
وظیفه
(Pflicht — Duty — Devoir)
از آنجا که فعالیت «من» پایانناپذیر است،
وظیفهٔ انسان نیز هرگز به پایان نمیرسد.
انسان هیچگاه به وضعیتی نمیرسد که بتواند بگوید:
اکنون آزادی کاملاً تحقق یافته است.
بلکه آزادی همواره وظیفهای برای تحقق بیشتر است.
ایدهآل
ایدهآل
(Ideal — Ideal — Idéal)
در این مرحله، ایدهآل معنای خاصی پیدا میکند.
ایدهآل چیزی نیست که در گذشته وجود داشته باشد یا در آینده به طور کامل محقق شود.
ایدهآل همان افقی است که فعالیت آزاد «من» را هدایت میکند.
بنابراین،
ایدهآل همواره پیش روی انسان قرار دارد.
وحدت نهایی
اکنون تمام مفاهیم کتاب در یک وحدت قرار میگیرند:
شناخت،
آزادی،
اخلاق،
اراده،
جهان،
قانون،
عقل،
همگی صورتهای گوناگون فعالیت واحد «من» هستند.
به همین دلیل،
فلسفهٔ فیشته را میتوان فلسفهٔ وحدت فعالیت خودآگاه نامید.
نتیجهٔ نهایی کل کتاب
اکنون میتوان کل پروژهٔ Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را در یک زنجیرهٔ واحد خلاصه کرد:
کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) → خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) → من (Ich — I — Moi) → جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) → محدودیت (Schranke — Limitation — Limite) → احساس (Empfindung — Sensation — Sensation) → شهود (Anschauung — Intuition — Intuition) → مفهوم (Begriff — Concept — Concept) → انگیزش بنیادی (Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale) → اراده (Wille — Will — Volonté) → کنش آزاد (Freie Handlung — Free Action — Action libre) → وحدت شناخت نظری و شناخت عملی (Einheit des theoretischen und praktischen Wissens — Unity of Theoretical and Practical Knowledge — Unité du savoir théorique et pratique) → نظام آموزهٔ علم (System der Wissenschaftslehre — System of the Science of Knowledge — Système de la Doctrine de la science) → بازگشت به اصل نخستین؛ فعالیت آزاد و خودبنیاد «من».
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی آلمانی)
در پایان نسخهٔ ۱۷۹۴/۹۵، فیشته نتیجه نمیگیرد که نظام فلسفه به پایان تاریخ یا پایان اندیشه رسیده است. آنچه پایان مییابد، استنتاجِ اصلهای بنیادین است، نه خودِ فعالیت آگاهی. از همین رو، آثار بعدی او مانند بنیاد حق طبیعی (Grundlage des Naturrechts)، نظام اخلاق (System der Sittenlehre) و نسخههای متأخر آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre) ادامهٔ همین اصل نخستیناند. بنابراین، Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را باید نه پایان فلسفهٔ فیشته، بلکه بنیان همهٔ فلسفهٔ بعدی او دانست. این نکته برای خوانش دقیق متن آلمانی اهمیت اساسی دارد، زیرا نشان میدهد که این کتاب خود را به منزلهٔ «مقدمهٔ نظام» میفهمد، نه آخرین سخن آن.
بخش بیستم
جمعبندی نهایی و جایگاه کتاب در تاریخ فلسفه
(Die Bedeutung der Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — The Significance of the Foundation of the Entire Science of Knowledge — La signification du Fondement de toute la Doctrine de la science)
مقدمه
اکنون به پایان شرح Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre میرسیم.
در این مرحله، فیشته دیگر در حال استنتاج مفاهیم تازه نیست، بلکه میتوان کل پروژهٔ او را به عنوان یک نظام فلسفی واحد ارزیابی کرد.
این کتاب فقط نخستین اثر مهم فیشته نیست؛ بلکه نقطهٔ آغاز ایدهآلیسم آلمانی (Deutscher Idealismus — German Idealism — Idéalisme allemand) به معنای دقیق کلمه است.
فیشته نخستین فیلسوفی بود که کوشید همهٔ فلسفه را از یک اصل واحد استنتاج کند؛ اصلی که نه ماده است، نه خدا، نه طبیعت، بلکه فعالیت خودآگاه «من» است.
دستاورد نخست؛ جایگزین کردن فعالیت به جای جوهر
جوهر
(Substanz — Substance — Substance)
از زمان ارسطو تا اسپینوزا، بیشتر نظامهای فلسفی بر مفهوم «جوهر» استوار بودند.
فیشته این سنت را دگرگون میکند.
او میگوید:
اصل نخستین فلسفه، جوهر نیست.
بلکه:
فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)
است.
به همین دلیل، در فلسفهٔ او، هستی یک امر ایستا نیست، بلکه همواره در حال تحقق است.
دستاورد دوم؛ فلسفه به عنوان نظام
نظام
(System — System — Système)
پیش از فیشته نیز نظامهای فلسفی وجود داشتند.
اما او نخستین کسی است که میکوشد نشان دهد:
همهٔ مفاهیم فلسفه باید از یک اصل استنتاج شوند.
از این رو، نظام نزد او فقط شیوهٔ تنظیم مطالب نیست.
بلکه ساختار خودِ عقل است.
دستاورد سوم؛ وحدت نظری و عملی
یکی از مهمترین نوآوریهای فیشته این است که:
شناخت و عمل را از یکدیگر جدا نمیکند.
در نتیجه،
حقیقت،
آزادی،
و اخلاق،
سه حوزهٔ مستقل نیستند.
بلکه سه جلوهٔ یک فعالیت واحدند.
دستاورد چهارم؛ آزادی
آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)
در فلسفهٔ فیشته،
آزادی
نقطهٔ پایان نظام نیست.
بلکه اصل آغازین آن است.
انسان آزاد است،
زیرا فعالیت خود را از درون خویش آغاز میکند.
دستاورد پنجم؛ خودآگاهی
خودآگاهی
(Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi)
پیش از فیشته،
خودآگاهی معمولاً یکی از موضوعات فلسفه بود.
اما نزد او،
خودآگاهی
به اصل همهٔ فلسفه تبدیل میشود.
تمام مفاهیم دیگر،
از ساختار خودآگاهی استنتاج میشوند.
تأثیر بر شلینگ
شلینگ
(Friedrich Wilhelm Joseph Schelling)
شلینگ در آغاز، خود را ادامهدهندهٔ فیشته میدانست.
اما بعداً معتقد شد که:
اگر همه چیز از «من» آغاز شود،
طبیعت جایگاه مستقلی پیدا نخواهد کرد.
از این رو،
او فلسفهٔ طبیعت را بنیان گذاشت.
تأثیر بر هگل
هگل
(Georg Wilhelm Friedrich Hegel)
هگل نیز از فیشته آغاز کرد.
اما به نظر او،
اصل نخستین نباید «من» باشد.
بلکه باید:
روح
(Geist — Spirit — Esprit)
باشد.
با این حال،
بسیاری از عناصر اصلی دیالکتیک هگل،
بدون پروژهٔ فیشته قابل تصور نبودند.
تفاوت با کانت
کانت
(Immanuel Kant)
کانت میخواست:
شرایط امکان تجربه را بررسی کند.
اما فیشته گامی فراتر میرود.
او میخواهد:
شرایط امکان خودِ آگاهی را استنتاج کند.
به همین دلیل،
فلسفهٔ او نسبت به کانت،
رادیکالتر است.
مهمترین مفاهیم کتاب
اکنون میتوان همهٔ مفاهیم اصلی کتاب را یکجا مرور کرد.
من
(Ich — I — Moi)
اصل بنیادین خودآگاهی.
جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
حد و مقاومت در برابر فعالیت «من».
کنش بنیادین
(Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)
فعالیتی که در همان حال، خودِ واقعیت «من» را پدید میآورد.
خودوضعی
(Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)
فعالیتی که در آن، «من» خود را بنیان مینهد.
فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)
حقیقت بنیادی همهٔ ساختار آگاهی.
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)
شرط امکان تجربه.
احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)
نخستین ظهور محدودیت در آگاهی.
شهود
(Anschauung — Intuition — Intuition)
ادراک بیواسطهٔ موضوع.
مفهوم
(Begriff — Concept — Concept)
صورت عقلانی شناخت.
انگیزش بنیادی
(Trieb — Fundamental Drive — Pulsion fondamentale)
گرایش بنیادین فعالیت «من» برای فراتر رفتن از هر محدودیت.
اراده
(Wille — Will — Volonté)
صورت عقلانی فعالیت آزاد.
آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)
حقیقت بنیادین خودآگاهی.
نتیجهٔ نهایی کتاب
اگر بخواهیم کل کتاب را تنها در یک جمله خلاصه کنیم، میتوان گفت:
تمام واقعیت فلسفی، چیزی جز فعالیت خودبنیاد و خودآگاه «من» نیست؛ فعالیتی که از طریق محدودیت، شناخت، اراده و آزادی، خود را به صورت یک نظام کامل آشکار میسازد.
ارزیابی نهایی بر اساس متن اصلی آلمانی
در پایان این شرح، باید به یک نکتهٔ مهم اشاره کرد. بسیاری از معرفیهای متداول از فیشته او را صرفاً فیلسوف «من» معرفی میکنند؛ اما این تعبیر، اگر بهتنهایی به کار رود، گمراهکننده است. محور Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre بیش از آنکه «من» (Ich) باشد، «کنش بنیادین» (Tathandlung) و «فعالیت» (Tätigkeit) است. «من» نزد فیشته یک شیء یا جوهر نیست، بلکه نامی است برای این فعالیت خودبنیاد. به همین دلیل، اگر بخواهیم وفادار به متن آلمانی باشیم، باید بگوییم که فلسفهٔ فیشته نه «فلسفهٔ من»، بلکه فلسفهٔ فعالیت خودآگاه است؛ و همین نکته، مرز او را با دکارت، کانت و حتی هگل مشخص میکند.
با این بخش، شرح آموزشی و نظاممند کتاب Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre (۱۷۹۴/۹۵) به پایان میرسد. البته این کتاب از دشوارترین متون فلسفهٔ جدید است و هر یک از مفاهیم آن موضوع دهها تفسیر تخصصی بوده است؛ بنابراین، اگر بخواهیم شرحی در سطح دانشگاهی و پژوهشی ارائه دهیم، میتوان هر بند از متن آلمانی را نیز بهصورت جداگانه تحلیل و تفسیر کرد.
ضمیمهٔ تفسیری اول
کنش بنیادین؛ دشوارترین مفهوم در فلسفهٔ فیشته
(Die Tathandlung als Zentralbegriff — The Tathandlung as the Central Concept — La Tathandlung comme concept central)
مقدمه
اگر از یک استاد فلسفهٔ آلمان بپرسیم:
مهمترین مفهوم کتاب Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre چیست؟
تقریباً همه پاسخ خواهند داد:
کنش بنیادین
(Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)
زیرا تمام مفاهیم دیگر،
از جمله:
من (Ich)
جزمن (Nicht-Ich)
آزادی (Freiheit)
اراده (Wille)
شناخت (Erkenntnis)
همگی از این مفهوم سرچشمه میگیرند.
چرا فیشته این واژه را ساخت؟
پیش از فیشته،
تقریباً تمام فیلسوفان
با واژههایی مانند:
جوهر (Substanz)
وجود (Sein)
شیء (Ding)
ذات (Wesen)
فلسفه را آغاز میکردند.
اما فیشته معتقد بود:
اگر فلسفه از «چیز» آغاز شود،
هرگز آزادی را توضیح نخواهد داد.
زیرا «چیز»
فعال نیست.
اما خودآگاهی،
فعال است.
از این رو،
اصل فلسفه باید فعالیت باشد،
نه شیء.
چرا Tathandlung را نمیتوان به سادگی ترجمه کرد؟
واژهٔ Tathandlung از نظر دستوری در زبان آلمانی یک واژهٔ معمولی نیست.
فیشته آن را خود ساخته است.
او دو واژه را ترکیب میکند:
Tat
یعنی:
کنش، کردار، فعل انجامیافته.
و
Handlung
یعنی:
فرایند عمل کردن.
بنابراین،
Tathandlung
یعنی:
کنشی که هم انجام عمل است و هم پدید آمدن خودِ فاعل در همان عمل.
به همین دلیل،
هیچ معادل کاملاً دقیقی در فارسی، انگلیسی یا فرانسه ندارد.
چرا «من» یک جوهر نیست؟
این مهمترین تفاوت فیشته با دکارت است.
دکارت میگوید:
ذهن،
جوهر اندیشنده است.
اما فیشته پاسخ میدهد:
اگر ذهن جوهر باشد،
مانند هر شیء دیگری،
ثابت خواهد بود.
در حالی که آگاهی
همیشه در حال فعالیت است.
بنابراین،
«من»
یک چیز نیست.
بلکه
یک عمل دائمی است.
آیا «من» هرگز کامل میشود؟
پاسخ فیشته:
خیر.
زیرا فعالیت
هرگز پایان ندارد.
به همین دلیل،
خودآگاهی
همیشه در حال شدن است.
نه در حال بودن.
چرا محدودیت ضروری است؟
اگر هیچ مقاومتی وجود نداشت،
فعالیت نیز آشکار نمیشد.
همانگونه که:
قدرت عضله،
بدون مقاومت،
قابل مشاهده نیست.
فعالیت «من» نیز
بدون جزمن
هرگز آشکار نمیشود.
بنابراین،
جزمن
دشمن آزادی نیست.
بلکه شرط ظهور آزادی است.
آیا فیشته ایدهآلیست ذهنی است؟
بسیاری از مخالفان فیشته چنین گفتهاند.
اما بیشتر مفسران معاصر
این تفسیر را نادرست میدانند.
فیشته
نمیگوید:
جهان
خیال من است.
بلکه میگوید:
فلسفه،
جهان را فقط
در نسبت با خودآگاهی
میتواند بررسی کند.
این تفاوت،
بسیار مهم است.
مهمترین نوآوری کتاب
اگر بخواهیم فقط یک نوآوری را انتخاب کنیم،
آن نوآوری چنین است:
وجود، نتیجهٔ فعالیت است؛ نه اینکه فعالیت نتیجهٔ وجود باشد.
تقریباً تمام فلسفهٔ ایدهآلیسم آلمانی
از همین جمله آغاز میشود.
چرا هگل از فیشته فاصله گرفت؟
هگل معتقد بود:
اگر فقط از «من» آغاز کنیم،
نمیتوان تاریخ،
جامعه
و
فرهنگ
را به اندازهٔ کافی توضیح داد.
از این رو،
او به جای «من»،
مفهوم
روح
(Geist — Spirit — Esprit)
را اصل قرار داد.
اما خود هگل بارها تأکید میکند که
بدون انقلاب فلسفی فیشته،
نظام او نیز شکل نمیگرفت.
نتیجهٔ این ضمیمه
اکنون شاید بتوان مهمترین جملهٔ کل کتاب را چنین بازنویسی کرد:
«من» یک موجود نیست که عمل کند؛ «من» همان عملِ خودبنیادی است که در هر لحظه خود را میآفریند، خود را محدود میکند، بر محدودیت غلبه میکند و از این راه شناخت، آزادی و جهان را ممکن میسازد.
این ضمیمه، آغاز تفسیرهای تخصصی کتاب است. پس از پایان متن اصلی، معمولاً شارحان وارد تحلیل مفاهیمی مانند Tathandlung، Ich، Nicht-Ich، Anstoß و Trieb میشوند؛ زیرا فهم دقیق این مفاهیم برای درک تأثیر فیشته بر شلینگ، هگل و حتی پدیدارشناسی قرن بیستم ضروری است.
ضمیمهٔ تفسیری دوم
«من» و «جزمن»؛ آیا فیشته جهان خارج را انکار میکند؟
(Ich und Nicht-Ich — The I and the Not-I — Le Moi et le Non-Moi)
مقدمه
یکی از قدیمیترین و در عین حال نادرستترین برداشتها از Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre این است که:
«فیشته معتقد است جهان خارج وجود ندارد.»
از همان زمان انتشار کتاب (۱۷۹۴)، بسیاری از منتقدان او چنین برداشتی داشتند.
حتی برخی از معاصرانش گمان میکردند که او میخواهد همهٔ جهان را به «منِ فردی» فروبکاهد.
اما اگر متن آلمانی را با دقت بخوانیم، روشن میشود که مقصود فیشته چیز دیگری است.
«من»
من (Ich — I — Moi)
در زبان روزمره، وقتی میگوییم «من»، معمولاً مقصودمان شخص معینی است؛ یعنی همین فرد با خاطرات، بدن، ویژگیهای روانشناختی و زندگی شخصی خود.
اما Ich در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre چنین معنایی ندارد.
«من» نزد فیشته نه یک شخص تجربی، بلکه اصل استعلاییِ خودآگاهی است.
به بیان دیگر، «من» همان فعالیتی است که هر تجربهای را ممکن میکند.
بنابراین، وقتی فیشته از «من» سخن میگوید، منظور او «یوهان گوتلیب فیشته» یا هر فرد خاص دیگری نیست.
«جزمن»
جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
واژهٔ Nicht-Ich نیز نباید با «جهان خارج» به معنای متعارف یکسان گرفته شود.
در نظام فیشته، جزمن یعنی:
هر آنچه در تجربه، فعالیت آزاد «من» را محدود میکند.
این محدودیت میتواند به صورت:
طبیعت،
بدن،
اشیاء،
دیگر انسانها،
یا حتی قوانین اجتماعی
ظاهر شود.
بنابراین، «جزمن» یک شیء خاص نیست، بلکه یک موقعیت ساختاری در نسبت با فعالیت «من» است.
آیا «جزمن» محصول خیال «من» است؟
پاسخ فیشته منفی است.
او هرگز نمیگوید که «من» جهان را به دلخواه خود میآفریند.
اگر چنین بود، دیگر هیچ مقاومتی وجود نداشت.
اما در سراسر کتاب، فیشته بر مفهوم محدودیت (Schranke — Limitation — Limite) تأکید میکند.
اگر محدودیت واقعی نبود، تجربه نیز ممکن نبود.
پس «جزمن» برای فلسفهٔ فیشته ضرورتی بنیادین دارد.
تفاوت «جزمن» و «شیء فینفسه»
شیء فینفسه (Ding an sich — Thing in Itself — Chose en soi)
در فلسفهٔ کانت، «شیء فینفسه» واقعیتی است که مستقل از تجربه وجود دارد، اما ما آن را مستقیماً نمیشناسیم.
فیشته این مفهوم را نقد میکند.
به نظر او، اگر چیزی را اصولاً نتوان در تجربه و آگاهی وارد کرد، آن چیز نمیتواند مبنای فلسفه باشد.
از این رو، او به جای «شیء فینفسه»، از «جزمن» سخن میگوید؛ یعنی از آنچه در خودِ ساختار آگاهی به عنوان حد و مقاومت ظاهر میشود.
«جزمن» و مقاومت
مقاومت (Widerstand — Resistance — Résistance)
یکی از ویژگیهای اصلی «جزمن»، مقاومت است.
«من» میخواهد آزادانه فعالیت کند.
اما با مقاومت روبهرو میشود.
همین مقاومت است که:
شناخت را ممکن میکند،
اراده را برمیانگیزد،
و آزادی را به فعلیت میرساند.
بدون مقاومت، نه تجربهای وجود داشت و نه آزادیای که بتواند خود را نشان دهد.
«من» و «جزمن»؛ یک رابطهٔ دیالکتیکی
اگرچه فیشته واژهٔ دیالکتیک (Dialektik — Dialectic — Dialectique) را به معنایی که هگل بعداً به کار برد، به کار نمیگیرد، اما رابطهٔ «من» و «جزمن» ساختاری پویا دارد.
«من» خود را وضع میکند.
«جزمن» به عنوان حدّ این فعالیت پدیدار میشود.
«من» میکوشد این حد را پشت سر بگذارد.
اما هر غلبه بر یک حد، افق تازهای از محدودیت را آشکار میکند.
از این رو، رابطهٔ «من» و «جزمن» هرگز پایان نمییابد.
آیا «جزمن» وابسته به «من» است؟
این پرسش از دشوارترین مسائل تفسیر فیشته است.
در متن آلمانی باید میان دو نوع وابستگی تفاوت گذاشت.
از نظر فلسفی و استعلایی، «جزمن» فقط در نسبت با فعالیت «من» قابل فهم است.
اما این بدان معنا نیست که «منِ تجربی» اشیاء را به دلخواه خود خلق میکند.
فیشته در حال تحلیل شرایط امکان تجربه است، نه توصیف فرآیند آفرینش جهان.
سوءبرداشت رایج
به همین دلیل، جملهٔ مشهور:
«فیشته میگوید جهان ساختهٔ ذهن ماست.»
بیان دقیقی از نظر او نیست.
آنچه فیشته میگوید این است:
جهان، تا آنجا که موضوع فلسفه است، فقط در افق رابطهٔ میان «من» و «جزمن» قابل فهم است.
این تفاوت ظریف، اما اساسی است.
تأثیر بر فلسفهٔ بعدی
برداشت فیشته از رابطهٔ «من» و «جزمن» تأثیر عمیقی بر فیلسوفان بعدی گذاشت.
شلینگ کوشید نشان دهد که طبیعت خود نوعی فعالیت است، نه صرفاً حدّ «من».
هگل این رابطه را به سطح تاریخ و روح گسترش داد.
هوسرل نیز در پدیدارشناسی، هرچند از مسیر دیگری، بر این نکته تأکید کرد که هر موضوعی فقط در نسبت با آگاهی معنا پیدا میکند.
جمعبندی
در پایان این ضمیمه میتوان گفت:
«من» (Ich — I — Moi) اصل استعلاییِ فعالیت خودآگاه است.
«جزمن» (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) حد و مقاومت ضروری این فعالیت است.
بدون «من»، تجربهای وجود ندارد.
بدون «جزمن»، آزادی، شناخت و کنش نیز امکانپذیر نیست.
بنابراین، رابطهٔ این دو، رابطهٔ حذف یکی به سود دیگری نیست، بلکه رابطهٔ همبنیادی (Korrelativität — Correlativity — Corrélativité) است؛ هر یک تنها در نسبت با دیگری معنای فلسفی پیدا میکند.
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن آلمانی)
در پژوهشهای معاصر دربارهٔ فیشته، بسیاری از شارحان تأکید میکنند که نباید Nicht-Ich را به سادگی «جهان خارج» ترجمه کرد. این اصطلاح در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre یک مفهوم کارکردی و استعلایی است، نه نام یک قلمرو مستقل از اشیاء. از این رو، بهترین راه فهم آن این است که آن را «آنچه فعالیت آزادِ من را محدود میکند» بدانیم، نه «جهان خارج» به معنای متعارف متافیزیکی. این تفسیر با ساختار استدلال متن آلمانی سازگارتر است و از سوءبرداشتهای رایج دربارهٔ ایدهآلیسم فیشته جلوگیری میکند.
ضمیمهٔ تفسیری سوم
مفهوم «آنشتوس»؛ رازآلودترین مفهوم در فلسفهٔ فیشته
(Der Begriff des Anstoßes — The Concept of Anstoß — Le concept d'Anstoß)
مقدمه
اگر کنش بنیادین (Tathandlung) قلب فلسفهٔ فیشته باشد،
بیتردید آنشتوس (Anstoß) دشوارترین مفهوم آن است.
تقریباً همهٔ شارحان بزرگ فیشته، از قرن نوزدهم تا امروز، بخشی از آثار خود را به تفسیر همین واژه اختصاص دادهاند.
دلیل آن روشن است.
اگر «من» فعالیتی کاملاً آزاد است،
پس چگونه با محدودیت روبهرو میشود؟
این همان مسئلهای است که مفهوم Anstoß برای حل آن وارد فلسفهٔ فیشته میشود.
آنشتوس
آنشتوس (Anstoß — Check / Impulse / Constraint — Choc / Impulsion)
واژهٔ Anstoß در زبان آلمانی معانی گوناگونی دارد، از جمله:
برخورد،
ضربه،
مانع،
تکانه،
محرک،
اصطکاک.
اما هیچیک از این معادلها بهتنهایی معنای فلسفی آن را بهخوبی منتقل نمیکنند.
در فلسفهٔ فیشته، Anstoß نه صرفاً یک ضربه است و نه صرفاً یک مانع؛ بلکه مقاومتی است که فعالیت آزاد «من» را متوقف نمیکند، بلکه آن را به آگاهی از محدودیت خود وامیدارد.
چرا فیشته به این مفهوم نیاز دارد؟
فرض کنیم فقط «من» وجود داشته باشد.
در این صورت،
فعالیت او بیوقفه ادامه پیدا میکند.
اما اگر هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد،
«من» هرگز از خود آگاه نخواهد شد.
زیرا آگاهی همواره مستلزم نوعی تمایز است.
از این رو، باید چیزی باشد که فعالیت آزاد را متوقف نکند، اما آن را با حدّ خود روبهرو سازد.
فیشته این «چیز» را Anstoß مینامد.
آیا آنشتوس علت فعالیت «من» است؟
پاسخ فیشته کاملاً منفی است.
فعالیت «من» از Anstoß آغاز نمیشود.
فعالیت «من» از خودِ «من» سرچشمه میگیرد.
آنشتوس فقط باعث میشود که این فعالیت، محدودیت خود را تجربه کند.
بنابراین:
فعالیت ← از «من»
محدودیتِ فعالیت ← در نسبت با Anstoß
آنشتوس و جزمن
نباید Anstoß را با جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) یکی دانست.
جزمن ساختار کلیِ محدودیت است.
اما Anstoß لحظه یا کارکردی است که در آن، این محدودیت خود را در تجربه آشکار میکند.
به بیان دیگر:
جزمن، مفهوم عام است.
آنشتوس، نحوهٔ عملکرد آن در تجربهٔ آگاهی است.
آیا آنشتوس همان شیء فینفسه است؟
این پرسش از آغاز قرن نوزدهم مطرح شده است.
برخی از مفسران گفتهاند:
آنشتوس همان شیء فینفسه (Ding an sich — Thing in Itself — Chose en soi) کانت است که فقط نامش عوض شده است.
اما بیشتر پژوهشگران معاصر این تفسیر را نمیپذیرند.
زیرا فیشته هرگز Anstoß را موجودی مستقل از آگاهی معرفی نمیکند.
او آن را تنها به عنوان شرط استعلاییِ تجربهٔ محدودیت تحلیل میکند.
آنشتوس و آزادی
در نگاه نخست، ممکن است تصور شود که آنشتوس آزادی را از میان میبرد.
اما فیشته دقیقاً برعکس استدلال میکند.
اگر هیچ مقاومتی وجود نداشت،
آزادی هرگز خود را نشان نمیداد.
آزادی فقط هنگامی معنا دارد که بتواند با مانع روبهرو شود و از آن فراتر رود.
از این رو، آنشتوس دشمن آزادی نیست؛ بلکه شرط آشکار شدن آزادی است.
آنشتوس و شناخت
شناخت نیز بدون آنشتوس ممکن نیست.
زیرا شناخت همواره مستلزم آن است که فعالیت آگاهی با چیزی روبهرو شود که نتواند آن را صرفاً از درون خود استخراج کند.
این رویارویی همان چیزی است که فیشته با مفهوم Anstoß بیان میکند.
آنشتوس و کنش بنیادین
اکنون میتوان نسبت این دو مفهوم را روشنتر دید.
کنش بنیادین (Tathandlung) سرچشمهٔ همهٔ فعالیتهاست.
اما این فعالیت، تنها از طریق Anstoß به صورت تجربهٔ مشخص ظاهر میشود.
بنابراین:
Tathandlung اصلِ فعالیت است.
Anstoß اصلِ محدودیتِ تجربهشده است.
این دو، دو اصل مستقل نیستند؛ بلکه دو جنبهٔ یک ساختار واحد را نشان میدهند.
چرا این مفهوم تا این اندازه دشوار است؟
زیرا فیشته میخواهد از دو خطا پرهیز کند.
اگر بگوید همه چیز فقط از «من» ناشی میشود،
واقعیتِ مقاومت و تجربه از میان میرود.
اگر بگوید محدودیت از چیزی کاملاً مستقل ناشی میشود،
به متافیزیک سنتی بازمیگردد.
Anstoß تلاشی است برای حفظ هر دو جنبه:
آزادیِ خودبنیاد «من»،
و واقعیتِ محدودیت در تجربه.
تأثیر بر فلسفهٔ بعدی
این مفهوم بر بسیاری از فیلسوفان پس از فیشته اثر گذاشت.
شلینگ کوشید این مقاومت را در خودِ طبیعت توضیح دهد.
هگل به جای تأکید بر «آنشتوس»، از مفهوم نفی (Negation — Negation — Négation) در حرکت دیالکتیکی بهره گرفت.
در قرن بیستم نیز برخی از پدیدارشناسان و فیلسوفان اگزیستانس، ایدهٔ رویارویی آگاهی با نوعی مقاومت را، هرچند با صورتبندی متفاوت، ادامه دادند.
جمعبندی
میتوان نقش Anstoß را چنین خلاصه کرد:
فعالیت «من» از خودِ «من» آغاز میشود.
Anstoß این فعالیت را متوقف نمیکند، بلکه آن را با حدّ خود روبهرو میسازد.
از این رویارویی، تجربه، شناخت، اراده و آزادی به شکل مشخص پدیدار میشوند.
بنابراین، Anstoß نه علت جهان است، نه شیء فینفسه و نه یک نیروی خارجی؛ بلکه نامی است برای لحظهٔ استعلاییِ رویارویی فعالیت خودآگاه با محدودیت.
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن آلمانی)
در خودِ Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre، فیشته تعریفی کوتاه و ساده از Anstoß ارائه نمیکند. این مفهوم در جریان استدلال و برای حل مسئلهٔ نسبت میان فعالیت نامحدود «من» و تجربهٔ واقعی محدودیت شکل میگیرد. به همین دلیل، مترجمان دربارهٔ معادل آن اتفاق نظر ندارند و واژههایی مانند «check»، «impulse»، «hindrance»، «constraint» و «resistance» در ترجمههای انگلیسی دیده میشود. از نظر وفاداری به متن آلمانی، بهتر است Anstoß را اصلاً ترجمه نکنیم و آن را به صورت «آنشتوس» حفظ کنیم، زیرا هیچ معادل واحدی همهٔ بار معنایی این اصطلاح را منتقل نمیکند.
ضمیمهٔ تفسیری چهارم
تخیل؛ حلقهٔ واسط میان «من» و «جهان»
(Die Einbildungskraft — The Productive Imagination — L'Imagination productive)
مقدمه
در فلسفهٔ فیشته، یکی از بنیادیترین پرسشها این است:
اگر «من» فعالیتی محض است،
چگونه جهانِ متعیّن، اشیاء، زمان و مکان برای او پدیدار میشوند؟
پاسخ فیشته این است:
به واسطهٔ تخیل (Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive).
اما مقصود او از تخیل، خیالپردازی یا تصور دلخواه نیست.
تخیل
تخیل (Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive)
در زبان روزمره، تخیل یعنی ساختن تصویرهای ذهنی.
اما در فلسفهٔ فیشته، تخیل یک قوهٔ استعلایی است.
یعنی نیرویی که اصلاً امکان پدیدار شدن تجربه را فراهم میکند.
بنابراین، تخیل پیش از آن است که ما آگاهانه چیزی را تصور کنیم.
میراث کانت
فیشته این مفهوم را از کانت میگیرد، اما آن را بسیار گسترش میدهد.
در نقد عقل محض (Kritik der reinen Vernunft — Critique of Pure Reason — Critique de la raison pure)، کانت از تخیل استعلایی (transzendentale Einbildungskraft — transcendental imagination — imagination transcendantale) سخن میگوید که میان حس و فاهمه میانجیگری میکند.
فیشته این ایده را میپذیرد، اما معتقد است که نقش تخیل بسیار بنیادیتر از آن است که کانت تصور میکرد.
چرا تخیل ضروری است؟
فعالیت «من» در ذات خود بینهایت است.
اما تجربهٔ ما همیشه متناهی است.
این دو چگونه به هم میرسند؟
فیشته پاسخ میدهد:
از طریق تخیل.
تخیل همان نیرویی است که فعالیت نامحدود را در صورتهای محدود آشکار میکند.
تخیل و محدودیت
تخیل همواره میان دو قطب حرکت میکند:
فعالیت آزاد «من».
مقاومت و محدودیت «جزمن».
اگر فقط فعالیت وجود داشت،
هیچ موضوعی پدیدار نمیشد.
اگر فقط محدودیت وجود داشت،
هیچ آزادیای وجود نداشت.
تخیل این دو را به هم پیوند میدهد.
تخیل و زمان
زمان (Zeit — Time — Temps)
زمان از دیدگاه فیشته صرفاً ظرفی نیست که رویدادها در آن رخ دهند.
زمان یکی از صورتهایی است که تخیل از طریق آن فعالیت خود را سامان میدهد.
به همین دلیل، تجربهٔ توالی رویدادها بدون فعالیت تخیل ممکن نیست.
تخیل و مکان
مکان (Raum — Space — Espace)
دربارهٔ مکان نیز همین مطلب صادق است.
مکان نه یک ظرف مستقل، بلکه صورتی است که فعالیت آگاهی به واسطهٔ آن، اشیاء را در نسبت با یکدیگر میآراید.
از این رو، مکان نیز بدون تخیل قابل فهم نیست.
تخیل و شیء
چگونه یک «شیء» برای ما پدیدار میشود؟
فیشته پاسخ میدهد:
شیء حاصل فعالیت تخیل است؛ اما این جمله نباید به این معنا فهمیده شود که تخیل اشیاء را به دلخواه خود «خلق» میکند.
بلکه مقصود این است که بدون فعالیت تخیل، چیزی نمیتواند به صورت «موضوع تجربه» ظاهر شود.
تخیل و مفهوم
تخیل و مفهوم دو نیروی جداگانه نیستند.
تخیل مواد تجربه را به گونهای سامان میدهد که عقل بتواند آنها را در قالب مفاهیم درک کند.
از این رو، تخیل مقدمهٔ ضروری اندیشیدن است.
تخیل و آزادی
آیا تخیل صرفاً یک قوهٔ شناختی است؟
فیشته پاسخ میدهد:
خیر.
تخیل به آزادی نیز مربوط است.
زیرا آزادی فقط در جهانی میتواند تحقق یابد که برای آگاهی پدیدار شده باشد.
و این پدیدار شدن، بدون تخیل ممکن نیست.
تخیل و کنش بنیادین
اکنون نسبت این مفهوم با اصل کتاب روشن میشود.
کنش بنیادین (Tathandlung) سرچشمهٔ همهٔ فعالیتهاست.
تخیل (Einbildungskraft) نحوهٔ تجلی این فعالیت در تجربه است.
به بیان دیگر:
کنش بنیادین، اصل.
تخیل، شیوهٔ ظهور آن اصل در آگاهی.
تفاوت با روانشناسی
نباید تخیل نزد فیشته را با تخیل در روانشناسی یکی دانست.
روانشناسی از توانایی انسان در ساختن تصویرهای ذهنی سخن میگوید.
اما فیشته دربارهٔ شرط امکان هرگونه تجربه سخن میگوید.
از این رو، تخیل در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre یک مفهوم روانشناختی نیست، بلکه مفهومی استعلایی است.
تأثیر بر فلسفهٔ بعدی
برداشت فیشته از تخیل تأثیر فراوانی بر فلسفهٔ آلمان گذاشت.
شلینگ آن را با فلسفهٔ طبیعت پیوند داد.
هگل نقش تخیل را در چارچوب حرکت مفهوم بازتفسیر کرد.
در قرن بیستم نیز هایدگر در کتاب کانت و مسئلهٔ متافیزیک (Kant und das Problem der Metaphysik)، اهمیت بنیادی تخیل استعلایی را دوباره برجسته کرد؛ هرچند تفسیر او مستقیماً از کانت آغاز میشود، نه از فیشته.
جمعبندی
در فلسفهٔ فیشته:
کنش بنیادین (Tathandlung) سرچشمهٔ همهٔ فعالیتهاست.
آنشتوس (Anstoß) رویارویی فعالیت با محدودیت را ممکن میکند.
تخیل (Einbildungskraft) این فعالیت محدودشده را به صورت تجربهٔ منظم درمیآورد.
سپس از این تجربه، مفهوم (Begriff)، شناخت (Erkenntnis) و کنش آزاد (freie Handlung) پدید میآیند.
به همین دلیل، تخیل را میتوان پل میان فعالیت محض و جهانِ تجربهشده دانست.
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی آلمانی)
باید دقت کرد که در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre، فیشته هرگز تخیل را یک «قوه» به معنای سنتی روانشناختی معرفی نمیکند. او از فعالیت تخیل سخن میگوید؛ یعنی از فرایندی پویا که پیوسته میان نامحدود و محدود، میان «من» و «جزمن»، میان آزادی و مقاومت، در نوسان است. از این رو، برای فهم دقیق متن آلمانی، بهتر است Einbildungskraft را نه صرفاً «تخیل»، بلکه فعالیتِ تخیلِ استعلایی در نظر بگیریم؛ زیرا تمام نقش آن در کتاب، به همین پویایی وابسته است.
برچسبها:
فیشته,
آموزه فراگیر دانش,
فلسفه آلمانی,
فلسفه ایده آلیسم