|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
تفسیر دیتر هنریش از آموزهٔ علم فیشته(Dieter Henrich's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Dieter Henrich) مقدمهدیتر هنریش (Dieter Henrich) یکی از اثرگذارترین پژوهشگران فلسفهٔ آلمان در نیمهٔ دوم قرن بیستم است. او بیش از آنکه بخواهد صرفاً آثار فیشته را شرح دهد، میکوشد نشان دهد که مسئلهٔ اصلی فیشته، مسئلهٔ خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) است. به نظر هنریش، بسیاری از خوانندگان فیشته دچار یک سوءبرداشت بنیادین شدهاند: آنان گمان میکنند که محور Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre «من» (Ich — I — Moi) است، در حالی که مسئلهٔ واقعی کتاب، چگونگی امکان خودآگاهی است. مسئلهٔ بنیادین: خودآگاهی چگونه ممکن است؟هنریش استدلال میکند که پرسش اصلی فیشته این نیست که «جهان چگونه وجود دارد؟» یا «شناخت چگونه ممکن است؟»، بلکه این است:
این پرسش از نظر هنریش، میراثی است که فیشته از کانت دریافت میکند، اما آن را به سطحی رادیکالتر میبرد. نقد نظریهٔ بازتاببازتاب (Reflexion — Reflection — Réflexion) به نظر هنریش، سنت فلسفی پیش از فیشته غالباً خودآگاهی را چنین میفهمید:
اما هنریش نشان میدهد که فیشته این مدل را نمیپذیرد. چرا؟ زیرا اگر ذهن برای آگاه شدن از خود نیازمند یک بازتاب دوم باشد، باید بپرسیم آن بازتاب دوم چگونه از خود آگاه میشود. اگر باز هم به بازتاب دیگری نیاز باشد، تسلسل بیپایان (unendlicher Regress — Infinite Regress — Régression à l'infini) رخ میدهد. از نظر هنریش، فیشته دقیقاً برای گریز از این تسلسل، مفهوم کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را مطرح میکند. کنش بنیادین به مثابهٔ خودآگاهیِ بیواسطههنریش تأکید میکند که کنش بنیادین یک «واقعه» یا «رویداد زمانی» نیست. بلکه ساختاری است که در آن، آگاهی و آگاهی از خود از هم جدا نیستند. به بیان دیگر: «من» نخست وجود ندارد تا بعداً خود را بشناسد؛ بلکه در همان کنش نخستین، هم هست و هم از خود آگاه است. از این رو، خودآگاهی نزد فیشته یک «دانش ثانوی» نیست، بلکه ویژگی ذاتی فعالیت آگاهی است. تفاوت با دکارتهنریش بارها تأکید میکند که نباید فیشته را ادامهٔ مستقیم دکارت دانست. در دکارت، جملهٔ مشهور «میاندیشم، پس هستم» (Cogito, ergo sum) بر تقدم اندیشیدن دلالت دارد. اما از دید هنریش، فیشته از این نیز فراتر میرود. در فلسفهٔ فیشته، مسئله فقط اندیشیدن نیست، بلکه فعالیت خودبنیاد است. به همین دلیل، «من» نه یک جوهر اندیشنده، بلکه یک فعالیت خودآگاه (selbstbewusste Tätigkeit — self-conscious activity — activité consciente d'elle-même) است. رابطهٔ خودآگاهی و آزادییکی از نکات برجسته در خوانش هنریش این است که خودآگاهی و آزادی از هم جداییپذیر نیستند. اگر آگاهی صرفاً نتیجهٔ علل بیرونی باشد، دیگر نمیتوان آن را خودآگاهی نامید. از این رو، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) برای هنریش نتیجهٔ نظام نیست، بلکه در خودِ ساختار خودآگاهی حضور دارد. جایگاه «جزمن»هنریش «جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)» را نه یک شیء مستقل، بلکه حدّ ساختاریِ خودآگاهی میفهمد. به نظر او، بدون این حد، آگاهی هیچ تمایزی در خود نخواهد یافت و بنابراین نمیتواند به صورت تجربه تحقق یابد. در اینجا، او با بسیاری از خوانشهای واقعگرایانه یا روانشناختی از فیشته فاصله میگیرد. اهمیت تاریخی این تفسیرتأثیر هنریش فقط به مطالعات فیشته محدود نماند. تحلیل او از خودآگاهی بر پژوهشهای مربوط به کانت، هگل، شلینگ و حتی فلسفهٔ ذهن معاصر اثر گذاشت. بسیاری از پژوهشگران پس از او، مسئلهٔ «آگاهی از خود بدون بازتاب» را به یکی از مسائل اصلی فلسفهٔ قارهای و فلسفهٔ ذهن تبدیل کردند. جمعبندیدر خوانش دیتر هنریش:
ارزیابیخوانش هنریش یکی از اثرگذارترین تفسیرهای معاصر از فیشته است، اما تنها خوانش ممکن نیست. برای مثال، راینهارد لائوت (Reinhard Lauth) بر خلاف هنریش، محور نظام را بیش از آنکه «خودآگاهی» بداند، در کنش بنیادین (Tathandlung) و معماری درونی Wissenschaftslehre جستوجو میکند. به همین دلیل، مطالعهٔ تفسیر لائوت گام طبیعی بعدی برای مقایسهٔ این دو رویکرد خواهد بود. تفسیر سومگونتر زولر و نسبت فیشته با کانت(Günter Zöller's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Günter Zöller) مقدمهدر میان مفسران معاصر، گونتر زولر (Günter Zöller) جایگاه ویژهای دارد، زیرا برخلاف بسیاری از شارحان قرن نوزدهم، او فیشته را نه فیلسوفی گسسته از کانت، بلکه رادیکالترین ادامهدهندهٔ پروژهٔ استعلایی کانت میداند. به نظر زولر، برای فهم درست Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre باید آن را در امتداد نقد عقل محض (Kritik der reinen Vernunft — Critique of Pure Reason — Critique de la raison pure) خواند، نه در پرتو هگل. مسئلهٔ بنیادینپرسش اصلی زولر این است: آیا فیشته از کانت عبور میکند، یا صرفاً اندیشهٔ او را ادامه میدهد؟ پاسخ او چنین است:
به همین دلیل، او از تعبیر «رادیکالکردن ایدهآلیسم استعلایی» استفاده میکند. ایدهآلیسم استعلاییایدهآلیسم استعلایی (Transzendentaler Idealismus — Transcendental Idealism — Idéalisme transcendantal) به نظر زولر، فیشته اصل اساسی کانت را حفظ میکند:
اما یک گام فراتر میرود. کانت این شرایط را از طریق مجموعهای از قوا، مانند حس (Sinnlichkeit — Sensibility — Sensibilité)، فاهمه (Verstand — Understanding — Entendement) و عقل (Vernunft — Reason — Raison) توضیح میدهد. فیشته میپرسد: آیا خود این قوا نیز به اصل واحدی بازنمیگردند؟ از اینجاست که کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) وارد صحنه میشود. اصل واحد نظامزولر معتقد است که مهمترین نوآوری فیشته، جایگزین کردن کثرت قوای کانتی با یک اصل واحد است. به تعبیر او:
سه نام برای سه چیز متفاوت نیستند، بلکه سه وجه از یک اصل بنیادیاند. نقد شیء فینفسهشیء فینفسه (Ding an sich — Thing in Itself — Chose en soi) یکی از مهمترین محورهای تفسیر زولر، تحلیل نقد فیشته بر مفهوم شیء فینفسه است. او میگوید فیشته کانت را به دلیل پذیرش باقیماندهای از واقعگرایی نقد میکند. اگر فلسفه فقط با شرایط امکان تجربه سروکار دارد، دیگر نمیتوان موجودی را فرض کرد که اصولاً خارج از هر امکان تجربه باشد و در عین حال در تبیین تجربه نقش ایفا کند. از این رو، فیشته مفهوم جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) را جایگزین شیء فینفسه (Ding an sich — Thing in Itself — Chose en soi) نمیکند؛ بلکه کل مسئله را از نو صورتبندی میکند. خودآگاهیخودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) زولر با هنریش موافق است که خودآگاهی در نظام فیشته اهمیت اساسی دارد، اما معتقد است نباید آن را از بستر نظام استعلایی جدا کرد. از نظر او، خودآگاهی نه یک واقعیت روانشناختی، بلکه نتیجهٔ تحلیل استعلایی شرایط امکان تجربه است. به همین دلیل، او با تفسیرهای روانشناسانه از فیشته مخالفت میکند. آزادیآزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) به نظر زولر، آزادی در فلسفهٔ فیشته صرفاً یک اصل اخلاقی نیست. آزادی، ساختار بنیادی خودِ فعالیت آگاهی است. یعنی اگر آگاهی صرفاً محصول علل طبیعی باشد، دیگر نمیتوان آن را اصل استعلایی تجربه دانست. بنابراین، آزادی و خودآگاهی دو روی یک حقیقتاند. آنشتوسآنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) زولر تأکید میکند که نباید آنشتوس را «شیء فینفسهٔ پنهان» دانست. او آن را لحظهای میفهمد که در آن، فعالیت آگاهی با محدودیتی روبهرو میشود. این محدودیت، شرط امکان تجربه است، نه علتی خارجی که آگاهی را ایجاد کند. استنتاج استعلاییاستنتاج استعلایی (Transzendentale Deduktion — Transcendental Deduction — Déduction transcendantale) از دید زولر، فیشته پروژهٔ استنتاج استعلایی کانت را کامل میکند. کانت نشان میدهد که مقولات برای تجربه ضروریاند. فیشته میخواهد نشان دهد که خودِ فعالیتی که این مقولات را ممکن میسازد نیز باید از اصلی واحد استنتاج شود. در نتیجه، Wissenschaftslehre را میتوان نوعی «استنتاج استعلاییِ خودِ آگاهی» دانست. تفاوت با لائوتدر اینجا تفاوت ظریفی میان زولر و لائوت دیده میشود. لائوت بیشتر بر معماری درونی و ارگانیک نظام فیشته تأکید میکند. زولر بیشتر بر جایگاه این نظام در ادامهٔ پروژهٔ کانت تأکید دارد. به همین دلیل، آثار زولر برای فهم نسبت کانت و فیشته اهمیت ویژهای دارند. جمعبندیدر تفسیر گونتر زولر:
اهمیت تفسیر زولرزولر یکی از تأثیرگذارترین مفسران انگلیسیزبان فیشته است، زیرا نشان میدهد که Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را نباید گسستی از کانت دانست، بلکه باید آن را بازسازی و تعمیق ایدهآلیسم استعلایی کانت فهمید. از این رو، آثار او پلی میان پژوهشهای کانتی و فیشتهپژوهی معاصر به شمار میروند. تفسیر راینهارد لائوت از «بنیاد کل آموزهٔ علم»(Reinhard Lauth's Interpretation of Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre par Reinhard Lauth) مقدمهراینهارد لائوت را بسیاری از پژوهشگران، دقیقترین شارح متنهای فیشته میدانند. ویژگی ممتاز او این است که برخلاف بسیاری از مفسران، نمیکوشد فیشته را از منظر هگل، پدیدارشناسی یا فلسفهٔ معاصر بخواند، بلکه اصرار دارد که نظام فیشته باید از درون مفاهیم خود فیشته فهمیده شود. از دید لائوت، Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre نه کتابی دربارهٔ روانشناسی انسان، نه رسالهای در معرفتشناسی، و نه صرفاً اثری در اخلاق است. این کتاب تلاشی برای کشف اصل بنیادین (Grundprinzip — Fundamental Principle — Principe fondamental) همهٔ فلسفه است؛ اصلی که بتوان از آن همهٔ مفاهیم دیگر را با ضرورت استنتاج کرد. مسئلهٔ آغاز فلسفهبه نظر لائوت، نخستین پرسش فیشته این نیست که «من چیست؟»، بلکه این است: فلسفه از کجا باید آغاز شود؟ هر فلسفهای که از مفهومی آغاز کند که خود نیازمند توضیح باشد، هنوز به بنیاد نرسیده است. بنابراین، آغاز فلسفه باید آغاز مطلق (absoluter Anfang — Absolute Beginning — Commencement absolu) باشد؛ یعنی اصلی که برای اعتبار خود به هیچ اصل دیگری وابسته نباشد. از این رو، لائوت معتقد است که فیشته در پی یافتن نخستین گزاره نیست، بلکه در پی یافتن نخستین فعالیت (Tätigkeit — Activity — Activité) است. کنش بنیادین؛ اصل واقعی نظاممهمترین ادعای لائوت این است که اصل فلسفهٔ فیشته، کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) است. او تأکید میکند که نباید این اصطلاح را به معنای «یک عمل که در گذشته انجام شده است» فهمید. کنش بنیادین نه یک حادثهٔ تاریخی است، نه تجربهای روانشناختی و نه لحظهای در زمان. این کنش، ساختار بنیادی هرگونه آگاهی است؛ فعالیتی که در آن، «من» هم پدید میآید و هم خود را آشکار میکند. بنابراین، اصل فلسفه یک «چیز» نیست، بلکه یک «فعل» است. خودوضعی و پیدایش «من»از دید لائوت، مفهوم خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) کلید فهم کتاب است. اشتباه رایج این است که تصور شود ابتدا «من» وجود دارد و سپس خود را وضع میکند. اگر چنین باشد، باید توضیح داد که آن «منِ پیشین» چگونه وجود یافته است و این خود، آغاز را از میان میبرد. به نظر لائوت، «من» و خودوضعی دو امر جداگانه نیستند. «من» همان رخداد خودوضعی است. وجود «من» چیزی جز این فعالیت نیست. تقدم فعالیت بر وجودلائوت معتقد است که فیشته یکی از بنیادیترین دگرگونیهای تاریخ متافیزیک را انجام میدهد. در سنت کلاسیک، معمولاً وجود مقدم بر فعالیت است: نخست موجودی هست، سپس عمل میکند. اما در فیشته، فعالیت مقدم است. آنچه ما «وجود» مینامیم، تنها در افق این فعالیت قابل فهم میشود. از این رو، فلسفهٔ فیشته را نمیتوان متافیزیک جوهر دانست؛ بلکه باید آن را متافیزیک فعالیت نامید. جزمن؛ حد درونی فعالیتلائوت مفهوم جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) را نه به معنای «جهان خارج»، بلکه به منزلهٔ حدی درونی برای فعالیت میفهمد. اگر فعالیت هیچ محدودیتی نداشته باشد، هیچ تعین و هیچ تجربهای شکل نمیگیرد. از سوی دیگر، اگر فقط محدودیت باشد، دیگر آزادی و خودآگاهی ممکن نخواهد بود. بنابراین، جزمن بیانگر لحظهای است که فعالیت برای آنکه تجربهای معین پدید آورد، با حد روبهرو میشود. آنشتوس؛ مقاومت، نه علتدر تفسیر لائوت، آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) یکی از دشوارترین مفاهیم فیشته است. او تأکید میکند که آنشتوس نه شیء فینفسهٔ کانتی است، نه علتی بیرونی که آگاهی را به حرکت درآورد. آنشتوس نام همان مقاومتی است که فعالیت در فرایند تعینیافتن با آن مواجه میشود. این مقاومت، شرط امکان تجربه است، نه منشأیی مستقل از آگاهی. استنتاج نظاملائوت مفهوم استنتاج (Deduktion — Deduction — Déduction) را به معنای اثبات صوری یا قیاس منطقی نمیفهمد. از دید او، استنتاج در فیشته یعنی نشان دادن اینکه هر مفهوم چگونه با ضرورت از مفهوم پیشین زاده میشود. به همین دلیل، Wissenschaftslehre مجموعهای از گزارههای مستقل نیست، بلکه فرایندی زنده است که در آن هر مرحله از دل مرحلهٔ پیشین رشد میکند. وحدت نظری و عملییکی از نکات مهم در تفسیر لائوت این است که میان فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی جدایی واقعی وجود ندارد. شناخت و آزادی هر دو تجلیهای یک فعالیت بنیادیناند. به همین دلیل، اخلاق، معرفتشناسی و حتی فلسفهٔ حقوق در نظام فیشته شاخههایی جداگانه نیستند، بلکه بسطهای مختلف یک اصل واحدند. تفاوت با هگللائوت با این برداشت رایج که فیشته صرفاً مقدمهای بر هگل است، مخالفت میکند. به نظر او، هگل حرکت مفهومی را محور فلسفه قرار میدهد، در حالی که فیشته فعالیت خودآگاه را اصل میگیرد. از این رو، نمیتوان Wissenschaftslehre را صرفاً مرحلهای ناقص در مسیر دیالکتیک هگل دانست. اهمیت نسخههای مختلف آموزهٔ علملائوت تأکید میکند که نسخههای گوناگون آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Science of Knowledge — Doctrine de la science)، از سال ۱۷۹۴ تا سالهای پایانی زندگی فیشته، نظامهای متفاوتی نیستند. آنها کوششهای متعددی برای بیان یک حقیقت واحدند: اینکه اصل همهٔ فلسفه، فعالیت خودبنیاد است. جمعبندیدر خوانش راینهارد لائوت:
از نظر لائوت، بزرگترین دستاورد فیشته این است که برای نخستین بار در تاریخ فلسفه، اصل بنیادین را نه یک جوهر (Substanz — Substance — Substance)، نه یک وجود (Sein — Being — Être) و نه یک اندیشه (Gedanke — Thought — Pensée)، بلکه یک فعالیت خودبنیاد (selbstbegründende Tätigkeit — Self-Grounding Activity — Activité auto-fondatrice) قرار میدهد. همین تغییر، به نظر او، نقطهٔ آغاز واقعی ایدهآلیسم آلمانی و یکی از بنیادیترین دگرگونیهای فلسفهٔ جدید است. تفسیر چهارمفردریک نویهاوزر و تفسیر آزادی در آموزهٔ علم فیشته(Frederick Neuhouser's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Frederick Neuhouser) مقدمهفردریک نویهاوزر از مهمترین فیشتهپژوهان معاصر در سنت انگلیسیزبان است. اگر هنریش مسئلهٔ اصلی فیشته را خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) میداند و لائوت محور نظام را کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) تلقی میکند، نویهاوزر استدلال میکند که این دو مفهوم در نهایت در خدمت تبیین یک اصل بنیادیتر هستند: آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté). از نظر او، تمام دستگاه Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را باید به عنوان کوششی برای توضیح امکان آزادی فهمید. آزادی؛ اصل درونی نظامنویهاوزر تأکید میکند که آزادی در فیشته صرفاً یک آموزهٔ اخلاقی نیست. در بسیاری از نظامهای فلسفی، آزادی در پایان بحث و پس از تحلیل شناخت مطرح میشود. اما در فیشته، آزادی از آغاز در ساختار آگاهی حضور دارد. به همین دلیل، او میگوید که آزادی «نتیجه»ی نظام نیست؛ بلکه «شرط امکان» آن است. خودآگاهی و آزادیخودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) و آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) از نظر نویهاوزر دو اصل مستقل نیستند. او استدلال میکند که اگر آگاهی کاملاً محصول علل طبیعی باشد، دیگر نمیتوان آن را خودآگاهی به معنای دقیق کلمه دانست. در نتیجه، هر تحلیل از خودآگاهی، همزمان تحلیلی از آزادی نیز هست. کنش بنیادین به مثابهٔ خودتعیینینویهاوزر مفهوم کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را از منظر خودتعیینی (Selbstbestimmung — Self-Determination — Autodétermination) میخواند. به نظر او، این کنش صرفاً بیانگر آغاز آگاهی نیست، بلکه نشان میدهد که آگاهی منشأ قواعد و جهتگیریهای خود نیز هست. از این رو، خودتعیینی به معنای دلخواهبودن یا بیقاعدگی نیست؛ بلکه به معنای آن است که قانونمندی آگاهی از درون فعالیت خود آن برمیخیزد. جزمن و محدودیتجزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در خوانش نویهاوزر نقش مهمی دارد، زیرا آزادی فقط در نسبت با محدودیت معنا پیدا میکند. اگر هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد، آزادی نیز تحقق نمییابد؛ زیرا آزادی همواره آزادیِ انجام دادن چیزی در جهانی متعیّن است. بنابراین، محدودیت نه نفی آزادی، بلکه شرط تحقق آن است. آنشتوسآنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) از دید نویهاوزر، لحظهای است که فعالیت آزاد با واقعیت تعینیافته روبهرو میشود. او با تفسیرهایی که آنشتوس را شیء فینفسه یا علتی خارجی میدانند موافق نیست. به نظر او، آنشتوس باید در چارچوب ساختار آزادی فهمیده شود: آزادی فقط هنگامی میتواند خود را به صورت کنش بالفعل نشان دهد که با نوعی مقاومت روبهرو شود. وحدت فلسفهٔ نظری و عملییکی از مهمترین ویژگیهای خوانش نویهاوزر این است که مرز میان فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی را کمرنگ میکند. شناخت، اراده و عمل، سه قلمرو جداگانه نیستند؛ بلکه سه نمود از فعالیت آزاد آگاهیاند. از این رو، Wissenschaftslehre همزمان نظریهای دربارهٔ شناخت و نظریهای دربارهٔ عمل است. نسبت با کانتنویهاوزر معتقد است که فیشته پروژهٔ آزادی در فلسفهٔ کانت را رادیکال میکند. در کانت، آزادی بیشتر در فلسفهٔ عملی برجسته میشود. اما در فیشته، آزادی به اصل کل نظام استعلایی تبدیل میشود و حتی امکان شناخت نیز بدون آن قابل توضیح نیست. اهمیت فلسفیبه نظر نویهاوزر، اهمیت پایدار فیشته در این است که آزادی را نه یک ویژگی افزوده بر انسان، بلکه ساختار بنیادی سوژه میداند. از این منظر، آزادی صرفاً موضوع اخلاق نیست، بلکه بنیان هرگونه نسبت انسان با جهان است. جمعبندیدر خوانش فردریک نویهاوزر:
این خوانش با تفسیرهای هنریش و لائوت تفاوت دارد: هنریش مسئلهٔ محوری را خودآگاهی میداند، لائوت بر ساختار و کنش بنیادین تأکید میکند، و نویهاوزر میکوشد نشان دهد که این دو در نهایت در خدمت توضیح آزادی هستند؛ از همین رو، آثار او در پژوهشهای معاصر دربارهٔ نسبت فیشته و فلسفهٔ عملی جایگاه مهمی دارند. تفسیر پنجمالکسیس فیلوننکو و تفسیر آزادی و بینهایت در آموزهٔ علم فیشته(Alexis Philonenko's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Alexis Philonenko) مقدمهالکسیس فیلوننکو از برجستهترین مفسران فرانسوی فیشته است. او بر این باور است که اگرچه مفاهیمی مانند کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)، خودوضعی (Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position) و خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) برای فهم Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre ضروریاند، اما هیچیک به تنهایی مرکز ثقل نظام نیستند. به نظر او، مفهومی که همهٔ این عناصر را به یکدیگر پیوند میدهد، بینهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) است. فیلوننکو معتقد است که فلسفهٔ فیشته را باید به منزلهٔ فلسفهای دربارهٔ حرکت بیپایان آزادی فهمید، نه به عنوان نظامی که میخواهد به نقطهای ثابت یا پایانیافته برسد. من به مثابهٔ فراینداز دید فیلوننکو، من (Ich — I — Moi) هرگز یک جوهر ثابت یا موجودی از پیش کامل نیست. «من» همواره در حال شدن است و هویت خود را از طریق فعالیت مداوم به دست میآورد. بنابراین، نباید «من» را شیئی دانست که ویژگیهایی دارد؛ بلکه باید آن را فرایندی دانست که در هر لحظه خود را از نو تحقق میبخشد. آزادیدر خوانش فیلوننکو، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) به معنای انتخاب میان چند امکان نیست، بلکه توانایی دائمی برای فراتر رفتن از هر حد و تعین است. آزادی هیچگاه به صورت یک وضعیت نهایی به دست نمیآید؛ بلکه خودِ حرکتِ فراروی از محدودیت است. از این رو، آزادی در فلسفهٔ فیشته یک مقصد نیست، بلکه شیوهٔ بودن انسان است. کنش بنیادینفیلوننکو کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را رخدادی متعلق به آغاز نظام نمیداند. این کنش، فعالیتی است که در هر لحظه در آگاهی جریان دارد. آگاهی تا زمانی که آگاهی است، در حال تحقق این کنش بنیادین است. جزمنجزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در نظر فیلوننکو دشمن آزادی نیست، بلکه شرط ظهور آن است. اگر هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد، آزادی نیز نمیتواند خود را به صورت کنش نشان دهد. بنابراین، محدودیت نه نفی آزادی، بلکه زمینهٔ تحقق آن است. آنشتوسآنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) لحظهای است که فعالیت آزاد با مقاومت روبهرو میشود. این مقاومت آزادی را نابود نمیکند، بلکه آن را به کنش واقعی تبدیل میکند. به همین دلیل، آنشتوس را باید جزئی از ساختار آزادی دانست، نه نیرویی بیرونی که بر آزادی تحمیل میشود. اخلاقدر خوانش فیلوننکو، اخلاق (Moralität — Morality — Moralité) مجموعهای از قواعد ثابت نیست. اخلاق همان تلاش بیپایان برای تحقق آزادی است. همچنین وظیفه (Pflicht — Duty — Devoir) امری نیست که یک بار برای همیشه انجام شود؛ بلکه تکلیفی است که همواره افقهای تازهای پیش روی انسان میگشاید. بینهایتبینهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) مهمترین مفهوم در تفسیر فیلوننکو است. او معتقد است که آگاهی، آزادی، وظیفه و حتی تاریخ، همگی ساختاری بیپایان دارند. از این رو، نظام فیشته را نباید دستگاهی بسته دانست که به نتیجهای نهایی ختم میشود، بلکه باید آن را حرکتی دانست که پیوسته از هر تعین فراتر میرود. نسبت با کانت و هگلفیلوننکو بر این باور است که فیشته آزادی را از قلمرو صرفاً اخلاقی، که در فلسفهٔ کانت برجسته است، به اصل بنیادین کل نظام فلسفی تبدیل میکند. همچنین، او تفاوت مهمی میان فیشته و هگل میبیند: در حالی که هگل به تحقق و تکمیل فرایند دیالکتیکی میاندیشد، فیلوننکو معتقد است که در فیشته، حرکت آزادی اساساً پایانی ندارد و همین بیپایانی ویژگی اساسی نظام اوست. جمعبندیدر تفسیر فیلوننکو، کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)، من (Ich — I — Moi)، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté)، جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) و آنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) همگی در پرتو مفهوم بینهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) معنا پیدا میکنند. از این منظر، انسان موجودی است که هرگز به وضعیتی نهایی و کامل نمیرسد، بلکه در فرایند بیپایان خودآفرینی و خودفراروی زندگی میکند. این تأکید بر بیپایانیِ آزادی، ویژگی متمایز خوانش فیلوننکو از Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre است. تفسیر ششممانفرد فرانک و تفسیر خودآگاهی پیشاتأملی در آموزهٔ علم فیشته(Manfred Frank's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Manfred Frank) مقدمهمانفرد فرانک یکی از مهمترین فیلسوفان آلمانی معاصر و از برجستهترین مفسران ایدهآلیسم آلمانی است. او در گفتوگو با فلسفهٔ تحلیلی، پدیدارشناسی و سنت پساکانتی، خوانشی ویژه از فیشته ارائه میکند. از دید فرانک، مسئلهٔ اصلی فیشته نه صرفاً کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire)، نه صرفاً آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) و نه فقط نظام استعلایی (transzendentales System — Transcendental System — Système transcendantal) است؛ بلکه پرسش اساسی این است: چگونه آگاهی میتواند از خود آگاه باشد، بدون آنکه این آگاهی نتیجهٔ یک بازتاب دوم باشد؟ به همین دلیل، مفهوم محوری در تفسیر فرانک خودآگاهی پیشاتأملی (präreflexives Selbstbewusstsein — Pre-reflective Self-Consciousness — Conscience de soi pré-réflexive) است. نقد نظریهٔ بازتابفرانک بحث خود را با نقد نظریهای آغاز میکند که خودآگاهی را محصول بازتاب (Reflexion — Reflection — Réflexion) میداند. طبق این نظریه، ابتدا ذهن وجود دارد، سپس ذهن به خود مینگرد و از این طریق به خودآگاهی میرسد. فرانک معتقد است که این نظریه با مشکلی بنیادین روبهرو است. اگر برای آگاهی از خود، بازتاب لازم باشد، باید خودِ این بازتاب نیز از خود آگاه باشد. در نتیجه، باز هم به بازتاب دیگری نیاز خواهد بود و این فرایند به تسلسل بیپایان (unendlicher Regress — Infinite Regress — Régression à l'infini) میانجامد. از نظر او، فیشته این مشکل را بهخوبی دریافته بود. خودآگاهی پیشاتأملیبه نظر فرانک، فیشته میخواهد نشان دهد که آگاهی پیش از هرگونه بازتاب، به نحوی از خود آگاه است. این آگاهی اولیه را نمیتوان به مشاهدهٔ خود یا اندیشیدن دربارهٔ خود تقلیل داد. خودآگاهی پیشاتأملی، شرط امکان هر نوع بازتاب بعدی است. اگر این سطح اولیه وجود نداشته باشد، هیچ تأملی نیز ممکن نخواهد بود. کنش بنیادینفرانک کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را بیان فلسفی همین خودآگاهی پیشاتأملی میداند. او تأکید میکند که کنش بنیادین یک «شیء» یا «واقعه» نیست، بلکه شیوهٔ بودن آگاهی است. در این کنش، آگاهی و آگاهی از خود از هم جدا نیستند. به همین دلیل، کنش بنیادین را نباید به یک عمل ارادی یا روانشناختی فروکاست. مندر خوانش فرانک، من (Ich — I — Moi) موجودی مستقل نیست که بعداً ویژگی خودآگاهی را کسب کند. «من» همان وحدت زندهٔ آگاهی و خودآگاهی است. از این رو، «من» را نمیتوان مانند یک شیء در برابر خود قرار داد و دربارهٔ آن داوری کرد. جزمنجزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در تفسیر فرانک، شرط تمایز و تعین آگاهی است. اگر هیچ تمایزی وجود نداشته باشد، آگاهی نمیتواند خود را به عنوان فعالیتی معین تجربه کند. با این حال، جزمن موجودی مستقل و بیرون از ساختار استعلایی نیست؛ بلکه لحظهای از سازمان درونی تجربه است. زبان و خودآگاهییکی از جنبههای متمایز خوانش فرانک، توجه او به نسبت میان خودآگاهی و زبان است. او معتقد است که خودآگاهی از زبان پدید نمیآید. زبان میتواند خودآگاهی را بیان کند، اما نمیتواند آن را ایجاد کند. از این رو، خودآگاهی پیشاتأملی از هر صورتبندی زبانی بنیادیتر است. نسبت با پدیدارشناسیفرانک میان فیشته و پدیدارشناسی، بهویژه در بحث آگاهی از خود، پیوندهایی میبیند. او معتقد است که تحلیل فیشته از خودآگاهی پیشاتأملی، پیشدرآمدی بر برخی مباحث پدیدارشناسی قرن بیستم است. در عین حال، تأکید میکند که فیشته همچنان در چارچوب پروژهٔ استعلایی باقی میماند و نباید با پدیدارشناسان یکی دانسته شود. نسبت با هنریشفرانک در بسیاری از موارد با دیتر هنریش (Dieter Henrich) همدل است، زیرا هر دو نظریهٔ بازتاب را ناکافی میدانند. با این حال، فرانک بیش از هنریش میکوشد این بحث را با فلسفهٔ ذهن معاصر، نظریهٔ آگاهی و مباحث مربوط به ذهنیت (Subjectivity) پیوند دهد. اهمیت فلسفیاز دید فرانک، اهمیت ماندگار فیشته در این است که او نشان میدهد خودآگاهی را نمیتوان به رابطهٔ میان دو چیز ــ یعنی ذهن و تصویر ذهن از خودش ــ فروکاست. خودآگاهی بنیادیترین شیوهٔ بودن سوژه است و همهٔ روابط شناختی و عملی بر آن استوارند. جمعبندیدر تفسیر مانفرد فرانک:
جایگاه فلسفیخوانش مانفرد فرانک جایگاه ویژهای در پژوهشهای معاصر دارد، زیرا او میکوشد میان فیشته، ایدهآلیسم آلمانی، پدیدارشناسی و فلسفهٔ ذهن پلی برقرار کند. از نظر او، نوآوری اصلی فیشته نه صرفاً در نظریهٔ شناخت یا اخلاق، بلکه در کشف این نکته است که هر آگاهی، پیش از آنکه دربارهٔ خود بیندیشد، به نحوی بیواسطه از خود آگاه است؛ و همین نکته، بنیان کل نظام Wissenschaftslehre را تشکیل میدهد. تفسیر هفتموین مارتین و تفسیر ساختار هنجاری خودآگاهی در آموزهٔ علم فیشته(Wayne M. Martin's Interpretation of Fichte's Wissenschaftslehre — L'interprétation de la Doctrine de la science par Wayne M. Martin) مقدمهوین مارتین از مهمترین پژوهشگران معاصر فیشته در جهان انگلیسیزبان است. او میکوشد فیشته را در گفتوگو با فلسفهٔ معاصر، بهویژه فلسفهٔ ذهن، فلسفهٔ کنش و نظریهٔ هنجارمندی (Normativity) بخواند. به نظر مارتین، بسیاری از تفسیرهای پیشین ــ چه آنهایی که بر کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) تأکید میکنند و چه آنهایی که محور را خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) میدانند ــ یک جنبهٔ مهم را کمتر برجسته کردهاند: اینکه خودآگاهی همواره درون شبکهای از قواعد، تعهدها و هنجارها شکل میگیرد. مسئلهٔ بنیادینپرسش اصلی مارتین چنین است: چگونه «من» میتواند خود را به عنوان فاعل یک کنش بشناسد؟ او پاسخ میدهد که این شناخت صرفاً یک رویداد ذهنی نیست، بلکه مستلزم آن است که فاعل خود را در مقام موجودی مسئول، متعهد و پاسخگو درک کند. به همین دلیل، خودآگاهی از آغاز با هنجارمندی (Normativität — Normativity — Normativité) پیوند دارد. من به منزلهٔ فاعلدر خوانش مارتین، من (Ich — I — Moi) را نباید به یک مشاهدهگر منفعل تقلیل داد. «من» همواره فاعل کنش است. اما فاعل بودن فقط به معنای انجام دادن عمل نیست، بلکه به معنای پذیرفتن مسئولیت آن عمل نیز هست. از این رو، خودآگاهی همواره بعدی عملی و هنجاری دارد. کنش بنیادینمارتین کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) را لحظهای میداند که در آن، سوژه خود را نه فقط به عنوان موجودی آگاه، بلکه به عنوان فاعلی مسئول تثبیت میکند. کنش بنیادین صرفاً آغاز شناخت نیست؛ آغاز نسبت انسان با قانون، تعهد و مسئولیت نیز هست. آزادیدر تفسیر مارتین، آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) را نباید صرفاً توانایی انتخاب دانست. آزادی یعنی توانایی عمل کردن بر اساس دلایلی که فاعل آنها را از آنِ خود میداند. از این رو، آزادی با خودمختاری (Autonomie) و مسئولیت پیوندی جداییناپذیر دارد. جزمنجزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در خوانش مارتین تنها به معنای طبیعت یا جهان نیست. جزمن هر آن چیزی است که در برابر کنش فاعل قرار میگیرد و او را وادار میکند تصمیم بگیرد، داوری کند و مسئولیت انتخاب خود را بپذیرد. در نتیجه، جزمن نه مانع صرف، بلکه زمینهٔ تحقق عاملیت انسانی است. آنشتوسآنشتوس (Anstoß — Check / Constraint — Choc / Contrainte) در تفسیر مارتین، صرفاً یک مقاومت استعلایی نیست. آنشتوس لحظهای است که فاعل درمییابد نمیتواند بدون توجه به واقعیت و بدون پاسخگویی به شرایط عمل کند. از این رو، آنشتوس ساختار هنجاری کنش را نیز آشکار میکند. شناخت و عملمارتین بر وحدت شناخت و عمل تأکید میکند. او معتقد است که شناخت حقیقی همیشه با امکان کنش همراه است و کنش نیز بدون شناخت ممکن نیست. به همین دلیل، تقسیم سنتی میان فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی در نظام فیشته چندان بنیادی نیست. نسبت با حقوق و اخلاقیکی از ویژگیهای برجستهٔ خوانش مارتین این است که او میان Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre و آثار بعدی فیشته دربارهٔ حقوق (Recht — Right — Droit) و اخلاق (Moralität — Morality — Moralité) پیوند برقرار میکند. از دید او، نظریهٔ خودآگاهی در Wissenschaftslehre بنیان نظری همان مفاهیمی است که بعداً در فلسفهٔ حقوق و اخلاق فیشته بسط مییابند. نسبت با مفسران دیگرمارتین با هنریش در اهمیت خودآگاهی همدل است، با لائوت در اهمیت ساختار نظام موافق است و با نویهاوزر در نقش محوری آزادی اشتراک دارد؛ اما میکوشد نشان دهد که همهٔ این عناصر باید در افق هنجارمندی و عاملیت (Agency) فهمیده شوند. از این رو، خوانش او تا حدی پلی میان فیشتهپژوهی کلاسیک و مباحث فلسفهٔ تحلیلی معاصر است. جمعبندیدر تفسیر وین مارتین:
مقایسهٔ هفت مفسر اصلیدر پایان این مجموعه، میتوان تفاوت رویکردها را چنین خلاصه کرد: مفسرمحور اصلی تفسیر دیتر هنریش (Dieter Henrich)خودآگاهی (Selbstbewusstsein — Self-Consciousness — Conscience de soi) و نقد نظریهٔ بازتاب راینهارد لائوت (Reinhard Lauth)کنش بنیادین (Tathandlung — Deed-Act — Acte originaire) و معماری درونی نظام گونتر زولر (Günter Zöller)نسبت فیشته با کانت (Kant) و رادیکالکردن ایدهآلیسم استعلایی فردریک نویهاوزر (Frederick Neuhouser)آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) به عنوان اصل وحدتبخش نظام الکسیس فیلوننکو (Alexis Philonenko)بینهایت (Unendlichkeit — Infinity — Infini) و پویایی پایانناپذیر آزادی مانفرد فرانک (Manfred Frank)خودآگاهی پیشاتأملی (präreflexives Selbstbewusstsein — Pre-reflective Self-Consciousness — Conscience de soi pré-réflexive) وین مارتین (Wayne M. Martin)هنجارمندی (Normativität — Normativity — Normativité)، عاملیت و مسئولیت این هفت خوانش، مهمترین رویکردهای معاصر به Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre را نمایندگی میکنند. هر یک بر جنبهای متفاوت از نظام فیشته تأکید دارد، اما همگی در این نکته مشترکاند که فلسفهٔ فیشته را باید به صورت یک نظام استعلایی (transzendentales System — Transcendental System — Système transcendantal) و نه مجموعهای از نظریههای پراکنده فهمید. برچسبها: فیشته, تفسیر کتاب, بنیاد کل آموزه علم, فلسفه آلمانی [ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 15:5 ] [ عباس مهیاد ]
|
||