عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (سوم)

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش سوم

فلسفهٔ شلینگ و فلسفهٔ هویت

Die Schellingsche Philosophie

Schelling's Philosophy

La philosophie de Schelling

هگل در کتاب تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ، فلسفهٔ شلینگ را در برابر فلسفهٔ فیشته قرار می‌دهد.

از نظر او، مشکل بنیادی فیشته این بود که فلسفهٔ او از:

من (Ich / I / Moi)

آغاز می‌کرد و سپس مجبور بود:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

را در برابر آن قرار دهد.

بنابراین در فلسفهٔ فیشته، ساختار بنیادی چنین بود:

من ↔ جزمن

و فلسفه باید دائماً تلاش می‌کرد این شکاف را برطرف کند.

اما از نظر هگل، شلینگ یک گام بنیادی به پیش برداشته است.

شلینگ نمی‌خواهد فلسفه را از یکی از دو قطب آغاز کند.

نه:

سوژه

و نه:

ابژه

بلکه از:

مطلق

آغاز می‌کند.

۱. مطلق به‌عنوان اصل فلسفه

Das Absolute

The Absolute

L'Absolu

در فلسفهٔ شلینگ، مطلق واقعیتی نیست که در کنار سایر موجودات قرار داشته باشد.

مطلق:

کل واقعیت

است.

بنابراین نمی‌توان گفت:

مطلق + جهان

زیرا جهان خود در مطلق قرار دارد.

همچنین نمی‌توان گفت:

مطلق در برابر جهان

زیرا در این صورت مطلق دیگر مطلق نخواهد بود.

مطلق باید:

وحدت مطلق هستی و اندیشه

باشد.

از این منظر:

سوژه

و:

ابژه

هر دو در مطلق ریشه دارند.

۲. هویت مطلق

Absolute Identität

Absolute Identity

Identité absolue

یکی از مهم‌ترین مفاهیم فلسفهٔ شلینگ:

هویت مطلق

است.

هویت مطلق به این معنا نیست که سوژه و ابژه از نظر تجربی همان چیز هستند.

بلکه به این معناست که در سطح بنیادی واقعیت:

سوژه و ابژه دو جلوهٔ یک اصل واحدند.

می‌توان ساختار آن را چنین نوشت:

مطلق

سوژه + ابژه

یا:

مطلق = هویت سوژه و ابژه

بنابراین شلینگ می‌خواهد بر دوگانگی فلسفهٔ مدرن غلبه کند.

۳. در برابر دوگانگی

فلسفهٔ مدرن اغلب جهان را به دو حوزه تقسیم می‌کند:

ذهن / عین

سوژه / ابژه

روح / طبیعت

آزادی / ضرورت

اندیشه / واقعیت

شلینگ معتقد است این تقابل‌ها نباید نهایی تلقی شوند.

در پشت آن‌ها یک وحدت بنیادی قرار دارد.

بنابراین:

سوژه و ابژه

دو موجود مستقل نیستند.

بلکه دو قطب یک:

مطلق واحد

هستند.

۴. طبیعت و روح

Natur und Geist

Nature and Spirit

Nature et Esprit

یکی از مهم‌ترین کاربردهای فلسفهٔ هویت در شلینگ، رابطهٔ:

طبیعت (Natur / Nature / Nature)

و:

روح (Geist / Spirit / Esprit)

است.

در فلسفهٔ سنتی، طبیعت و روح اغلب دو حوزهٔ کاملاً جدا تصور می‌شوند.

طبیعت:

  • مادی
  • ضروری
  • مکانیکی

در نظر گرفته می‌شود.

روح:

  • آزاد
  • خودآگاه
  • عقلانی

در نظر گرفته می‌شود.

اما شلینگ می‌گوید این دوگانگی نباید نهایی باشد.

طبیعت و روح در بنیاد خود:

یک واقعیت

هستند.

۵. طبیعت به‌عنوان روح ناآگاه

شلینگ طبیعت را یک نظام زنده و پویا می‌داند.

طبیعت صرفاً:

مجموعه‌ای از اشیای مادی

نیست.

بلکه طبیعت دارای یک حرکت درونی است.

در طبیعت می‌توان نوعی روند تکاملی مشاهده کرد:

ماده

نیرو

حیات

ارگانیسم

خودآگاهی

بنابراین طبیعت را می‌توان:

روح ناآگاه

دانست.

۶. روح به‌عنوان طبیعت آگاه

از سوی دیگر:

روح

نیز چیزی جدا از طبیعت نیست.

روح همان ساختار بنیادی طبیعت است که در سطح بالاتری:

به خودآگاهی

رسیده است.

بنابراین می‌توان گفت:

طبیعت = روح ناآگاه

و:

روح = طبیعت آگاه

این دو عبارت در اندیشهٔ شلینگ اهمیت بنیادی دارند.

زیرا نشان می‌دهند که:

طبیعت

و:

روح

دو واقعیت کاملاً جدا نیستند.

بلکه دو جهت یک حرکت واحدند.

۷. فلسفهٔ طبیعت

Naturphilosophie

Philosophy of Nature

Philosophie de la nature

شلینگ برای توضیح طبیعت، فلسفهٔ طبیعت را توسعه می‌دهد.

در فلسفهٔ طبیعت، مسئله این است:

چگونه طبیعت از درون خود به ساختارهای پیچیده‌تر می‌رسد؟

طبیعت یک:

فرایند (Prozess / Process / Processus)

است.

این فرایند از ساختارهای ساده‌تر به ساختارهای پیچیده‌تر حرکت می‌کند.

بنابراین طبیعت را نباید صرفاً یک:

محصول نهایی

دانست.

بلکه باید آن را:

فعالیت زنده

در نظر گرفت.

۸. نیروهای طبیعت

شلینگ در فلسفهٔ طبیعت بر مفهوم:

نیرو (Kraft / Force / Force)

تأکید می‌کند.

طبیعت در حرکت خود از طریق نیروهای متقابل عمل می‌کند.

برای مثال:

جاذبه

و:

دافعه

در تقابل قرار می‌گیرند.

اما این تقابل صرفاً نابودی یکی توسط دیگری نیست.

بلکه از تعامل نیروها:

ساختار

پدیدار می‌شود.

بنابراین طبیعت خود را در:

تضاد نیروها

سازمان می‌دهد.

۹. طبیعت و تولید

در فلسفهٔ شلینگ، طبیعت:

تولیدکننده

است.

یعنی طبیعت صرفاً چیزی نیست که «تولید شده» باشد.

بلکه:

خودِ فرایند تولید

است.

به همین دلیل شلینگ طبیعت را نوعی:

فعالیت تولیدکننده

می‌داند.

این ایده برای فهم رابطهٔ طبیعت و روح بسیار مهم است.

زیرا همان فعالیتی که در طبیعت وجود دارد، در سطح روح به:

خودآگاهی

تبدیل می‌شود.

۱۰. فلسفهٔ استعلایی

Transzendentalphilosophie

Transcendental Philosophy

Philosophie transcendantale

اگر فلسفهٔ طبیعت از:

ابژه

حرکت می‌کند و به:

سوژه

می‌رسد،

فلسفهٔ استعلایی مسیر معکوس را دنبال می‌کند.

فلسفهٔ استعلایی از:

خودآگاهی

آغاز می‌کند.

و می‌پرسد:

چگونه ابژه برای سوژه پدیدار می‌شود؟

بنابراین:

فلسفهٔ طبیعت: ابژه → سوژه

فلسفهٔ استعلایی: سوژه → ابژه

این دو مسیر مکمل یکدیگرند.

۱۱. دو مسیر به سوی یک مطلق

از نظر شلینگ، فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی در حقیقت دو فلسفهٔ جدا نیستند.

بلکه دو مسیر متفاوت برای شناخت یک حقیقت واحدند.

می‌توان این ساختار را چنین نشان داد:

مسیر اول

طبیعت

حیات

روح

خودآگاهی

مسیر دوم

خودآگاهی

آگاهی

شناخت جهان

طبیعت

این دو مسیر در:

مطلق

به یکدیگر می‌رسند.

بنابراین:

طبیعت

و:

روح

دو جهت حرکت یک واقعیت واحدند.

۱۲. نظام ایده‌آلیسم استعلایی

این مسئله در کتاب شلینگ:

نظام ایده‌آلیسم استعلایی

به‌صورت نظام‌مند دنبال می‌شود.

عنوان آلمانی:

System des transzendentalen Idealismus

انگلیسی:

System of Transcendental Idealism

فرانسوی:

Système de l'idéalisme transcendantal

شلینگ در این اثر می‌کوشد نشان دهد که چگونه:

آگاهی

به:

جهان عینی

می‌رسد.

و چگونه جهان عینی را می‌توان در نسبت با:

فعالیت سوژه

فهمید.

اما در عین حال، شلینگ نمی‌خواهد به ایده‌آلیسم یک‌جانبهٔ فیشته بازگردد.

او می‌خواهد:

طبیعت

را نیز در نظام فلسفی خود حفظ کند.

۱۳. تاریخ خودآگاهی

یکی از ایده‌های مهم شلینگ این است که خودآگاهی به‌صورت ناگهانی پدیدار نمی‌شود.

بلکه دارای یک:

تاریخ

است.

ساختار کلی این حرکت را می‌توان چنین فهمید:

احساس

شهود

آگاهی

بازتاب

خودآگاهی

اراده

آزادی

این حرکت نشان می‌دهد که روح به‌تدریج به خودش بازمی‌گردد.

در اینجا شلینگ به مسئله‌ای نزدیک می‌شود که بعدها هگل آن را در:

پدیدارشناسی روح

به‌صورت بسیار گسترده‌تری بسط خواهد داد.

۱۴. خودآگاهی و جهان

خودآگاهی زمانی خودآگاهی واقعی است که با چیزی مواجه شود که:

خودش نیست.

بنابراین دوباره با ساختار:

سوژه / ابژه

روبه‌رو می‌شویم.

اما در فلسفهٔ شلینگ، این دوگانگی نباید نهایی باشد.

سوژه و ابژه در سطح مطلق:

یکی هستند.

بنابراین:

خودآگاهی

در حقیقت باید به وحدت بنیادی خود با جهان برسد.

۱۵. مسئلهٔ آزادی

Freiheit

Freedom

Liberté

فلسفهٔ شلینگ به مسئلهٔ:

آزادی

اهمیت زیادی می‌دهد.

آزادی برای شلینگ صرفاً انتخاب میان چند گزینه نیست.

آزادی به ساختار بنیادی:

سوژه

و:

مطلق

مربوط است.

اما مسئله این است:

اگر همه‌چیز در مطلق وحدت دارد، آزادی چگونه ممکن است؟

اگر مطلق یک وحدت کامل باشد، آیا تفاوت میان:

آزادی

و:

ضرورت

از میان نمی‌رود؟

این پرسش بعدها در فلسفهٔ شلینگ متأخر اهمیت بسیار بیشتری پیدا خواهد کرد.

۱۶. هنر به‌عنوان وحدت

Kunst

Art

Art

یکی از مهم‌ترین نتایج فلسفهٔ استعلایی شلینگ، جایگاه:

هنر

است.

از نظر شلینگ، هنر می‌تواند وحدتی را نشان دهد که فلسفه در سطح مفهومی به‌دشواری به آن دست می‌یابد.

در اثر هنری:

آگاهی

و:

ناآگاهی

با یکدیگر متحد می‌شوند.

همچنین:

آزادی

و:

ضرورت

در یک محصول واحد ظاهر می‌شوند.

هنرمند آگاهانه خلق می‌کند.

اما نتیجهٔ نهایی اثر هنری اغلب چیزی بیش از قصد آگاهانهٔ هنرمند است.

بنابراین هنر وحدت:

آگاهانه

و:

ناآگاهانه

است.

۱۷. نبوغ

Genie

Genius

Génie

هنرمند بزرگ از نظر شلینگ دارای:

نبوغ

است.

نبوغ نقطه‌ای است که در آن:

آزادی آگاهانه

و:

ضرورت ناآگاهانه

با یکدیگر متحد می‌شوند.

هنرمند تصمیم می‌گیرد.

اما هم‌زمان چیزی در اثر پدیدار می‌شود که خود هنرمند کاملاً بر آن مسلط نیست.

از این جهت هنر نمونه‌ای از:

وحدت سوژه و ابژه

است.

۱۸. هنر به‌عنوان عالی‌ترین بیان مطلق

در این مرحله از فلسفهٔ شلینگ، هنر جایگاه بسیار بلندی پیدا می‌کند.

چرا؟

زیرا هنر می‌تواند چیزی را نشان دهد که فلسفهٔ مفهومی در بیان آن با مشکل مواجه است:

وحدت آزادی و ضرورت

وحدت آگاهی و ناآگاهی

وحدت ذهن و عین

وحدت سوژه و ابژه

هنر این وحدت را:

به‌صورت عینی

نشان می‌دهد.

۱۹. هگل و مسئلهٔ شلینگ

هگل در سال ۱۸۰۱ با بسیاری از این ایده‌ها موافق است.

او نیز معتقد است که فلسفه باید از دوگانگی:

سوژه / ابژه

فراتر برود.

او نیز معتقد است که:

مطلق

باید وحدت این دو باشد.

اما هگل به تدریج به مسئله‌ای پی می‌برد.

اگر بگوییم:

سوژه = ابژه

و:

طبیعت = روح

پس:

تفاوت

چه می‌شود؟

آیا تفاوت صرفاً یک توهم است؟

اگر چنین باشد، چگونه می‌توان جهان واقعی را توضیح داد؟

۲۰. مسئلهٔ تفاوت

Differenz

Difference

Différence

اینجا مسئلهٔ اساسی فلسفهٔ هگل آغاز می‌شود.

هگل نمی‌خواهد:

وحدت

را قربانی کند.

اما نمی‌خواهد:

تفاوت

را نیز حذف کند.

بنابراین فلسفه باید توضیح دهد:

چگونه وحدت و تفاوت با یکدیگر ممکن‌اند؟

مطلق نباید:

وحدت بدون تفاوت

باشد.

بلکه باید:

وحدتی باشد که تفاوت را در خود تولید می‌کند.

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:5 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.