کتاب «دیالکتیک منفی» (قسمت دوم)
تئودور آدورنو (1966)
Negative Dialectics / Dialectique négative / Negative Dialektik
فصل اول: رابطه با هستیشناسی
(Das Verhältnis zur Ontologie / Relation to Ontology / Rapport à l’ontologie)
بخش بعدی: اولویت شیء، مادیگرایی و نقد هستیشناسی
(Vorrang des Objekts, Materialismus und Kritik der Ontologie / Primacy of the Object, Materialism and Critique of Ontology / Primauté de l’objet, matérialisme et critique de l’ontologie)
اکنون باید گام بعدی استدلال آدورنو را دنبال کنیم. تا اینجا دیدیم که اولویت شیء (Vorrang des Objekts / Primacy of the Object / Primauté de l’objet) به این معناست که شیء هرگز بهطور کامل در مفهوم، سوژه یا نظام فلسفی حل نمیشود. اما این اصل ما را با پرسش مهم دیگری روبهرو میکند:
آیا اگر شیء بر مفهوم تقدم دارد، باید به یک مادیگرایی ساده (Materialismus / Materialism / Matérialisme) بازگردیم؟
آیا آدورنو میخواهد بگوید که واقعیت صرفاً ماده است و ذهن، مفهوم، زبان و سوژه چیزی ثانوی و فرعیاند؟
پاسخ منفی است.
آدورنو نه به ایدهآلیسمی بازمیگردد که همهچیز را به سوژه فرو میکاهد، و نه به یک ماتریالیسم مکانیکی که ذهن و مفهوم را صرفاً انعکاس منفعل ماده میداند.
او میکوشد یک مادیگرایی انتقادی (kritischer Materialismus / critical materialism / matérialisme critique) را صورتبندی کند؛ مادیگراییای که همزمان از اولویت شیء و از میانجیگری سوژه آگاه باشد.
۱. اولویت شیء به معنای حذف سوژه نیست
در نگاه نخست ممکن است چنین تصور شود:
اگر آدورنو میگوید:
Vorrang des Objekts
پس باید بگوید:
شیء واقعی است و سوژه صرفاً یک امر فرعی است.
اما چنین برداشتی اشتباه است.
آدورنو نمیخواهد سوژه را حذف کند.
زیرا بدون سوژه، چیزی به نام شناخت وجود ندارد.
ما همیشه از طریق:
ادراک؛
زبان؛
مفهوم؛
تجربه؛
حافظه؛
تاریخ؛
با جهان مواجه میشویم.
بنابراین، شناخت همیشه دارای میانجی است.
اما از طرف دیگر، این میانجیگری به معنای آن نیست که سوژه جهان را از هیچ خلق میکند.
پس باید دو گزاره را همزمان حفظ کرد:
سوژه شرط شناخت است.
و:
سوژه خالق مطلق ابژه نیست.
این همان نقطه تعادل دشوار فلسفه آدورنو است.
۲. سوژه و ابژه هر دو «میانجیشده» هستند
یکی از نکات مهم در تفکر آدورنو این است که نباید تصور کنیم:
سوژه = امر کاملاً مستقل
و:
ابژه = امر کاملاً مستقل
که بعداً به یکدیگر متصل میشوند.
چنین تصویری سادهانگارانه است.
سوژه خودش محصول روابط اجتماعی و تاریخی است.
از همان ابتدا، سوژه درون:
جامعه (Gesellschaft / Society / Société)
و:
تاریخ (Geschichte / History / Histoire)
قرار دارد.
از سوی دیگر، ابژه نیز همیشه بهواسطه سوژه تجربه میشود.
پس رابطه چنین نیست:
سوژه + ابژه
بلکه:
سوژه و ابژه در یک رابطه تاریخی و اجتماعی متقابل شکل میگیرند.
اما این رابطه به معنای برابری کامل آنها نیست.
زیرا سوژه نمیتواند ابژه را کاملاً به خود فروبکاهد.
اینجا دوباره:
Vorrang des Objekts
بازمیگردد.
۳. میانجیگری (Vermittlung / Mediation / Médiation)
یکی از مهمترین مفاهیم دیالکتیکی آدورنو:
میانجیگری (Vermittlung / Mediation / Médiation)
است.
ما هیچگاه با «ابژه ناب» بدون هیچ میانجیای مواجه نمیشویم.
هر شناختی از طریق:
زبان؛
مفهوم؛
تاریخ؛
جامعه؛
تجربه؛
صورت میگیرد.
اما این میانجیگری نباید به این نتیجه منجر شود که:
پس ابژه چیزی جز محصول میانجیگری نیست.
این همان نقطهای است که آدورنو از ایدهآلیسم فاصله میگیرد.
میانجیگری به معنای تولید کامل ابژه نیست.
بلکه:
میانجیگری همواره با چیزی مواجه است که خودِ میانجیگری نیست.
به زبان ساده:
ما شیء را فقط از طریق مفاهیم میشناسیم، اما شیء فقط مفهوم ما نیست.
این همان چیزی است که «اولویت شیء» بیان میکند.
۴. ابژه پیش از سوژه نیست؛ اما ابژه به سوژه فروکاستنی نیست
این تمایز بسیار مهم است.
آدورنو نمیگوید:
ابتدا ابژه وجود دارد، سپس سوژه به وجود میآید.
چنین گزارهای یک ادعای ساده هستیشناختی خواهد بود.
بلکه میگوید:
حتی اگر شناخت همیشه از طریق سوژه صورت بگیرد، ابژه را نمیتوان به ساختار سوژه تقلیل داد.
این تفاوت میان:
اولویت شیء (Vorrang des Objekts)
و:
اولویت زمانی یا علّی شیء
است.
اولویت شیء یک ادعای ساده درباره ترتیب پیدایش جهان نیست.
بلکه یک اصل انتقادی است:
هیچ نظام مفهومی حق ندارد خود را با تمام واقعیت یکی بداند.
۵. مادیگرایی آدورنو
اینجا باید مفهوم:
مادیگرایی (Materialismus / Materialism / Matérialisme)
را دقیقتر بفهمیم.
مادیگرایی آدورنو به معنای این نیست که:
فقط ماده وجود دارد.
او نمیخواهد یک نظریه متافیزیکی درباره «ماهیت نهایی جهان» ارائه کند.
زیرا چنین کاری دوباره نوعی هستیشناسی خواهد بود.
آدورنو بیشتر به یک مادیگرایی انتقادی و تاریخی نزدیک است.
یعنی فلسفه باید از خود بپرسد:
چه چیزی در تجربه واقعی، در بدن، در رنج، در جامعه و در تاریخ در برابر مفهوم مقاومت میکند؟
در این معنا، «مادی» یعنی:
آنچه نمیتوان صرفاً با انتزاع مفهومی از میان برداشت.
۶. بدن و مادیبودن
یکی از مهمترین وجوه این مادیگرایی، تأکید بر:
بدن (Leib / Body / Corps)
است.
سوژه فقط یک «آگاهی» نیست.
سوژه بدن دارد.
بدن:
درد میکشد؛
گرسنه میشود؛
بیمار میشود؛
پیر میشود؛
میمیرد.
این واقعیتها را نمیتوان بهسادگی در ساختارهای مفهومی حل کرد.
مثلاً میتوانیم مفهوم:
درد (Schmerz / Pain / Douleur)
را تعریف کنیم.
اما تعریف درد با تجربه واقعی درد یکی نیست.
این همان نقطهای است که مادیگرایی آدورنو اهمیت پیدا میکند.
او میخواهد فلسفه را به چیزی بازگرداند که مفهوم نمیتواند آن را کاملاً خنثی کند:
بدنِ رنجکشیده.
۷. رنج و حقیقت
در فلسفه آدورنو، رنج (Leiden / Suffering / Souffrance) جایگاه مرکزی دارد.
رنج صرفاً یک تجربه روانشناختی نیست.
رنج چیزی است که:
بدن آن را تجربه میکند؛
تاریخ آن را تولید میکند؛
جامعه آن را توزیع میکند.
به همین دلیل، رنج برای آدورنو یک معیار فلسفی است.
اگر فلسفهای واقعیت را چنان تفسیر کند که رنج در آن ناپدید شود، باید به آن فلسفه شک کرد.
آدورنو از اینجا به نقد فلسفههایی میرسد که میکوشند واقعیت را در یک کلیت عقلانی و آشتییافته قرار دهند.
زیرا:
رنج، شاهدی است بر اینکه واقعیت هنوز با مفهوم آشتی نکرده است.
۸. «امر مادی» در برابر «انتزاع»
در اینجا آدورنو به منطق انتزاع بازمیگردد.
انتزاع ضروری است.
بدون انتزاع نمیتوان فکر کرد.
اما انتزاع میتواند چیزی را پنهان کند.
مثلاً وقتی میگوییم:
«کارگر»
یک مفهوم کلی به کار بردهایم.
اما کارگر واقعی:
بدن دارد؛
خسته میشود؛
دستمزد میگیرد؛
ممکن است بیکار شود؛
ممکن است استثمار شود؛
ممکن است بیمار شود.
اگر همه این تعینهای واقعی را در یک مفهوم کلی حل کنیم، واقعیت مادی او ناپدید میشود.
بنابراین:
مادیگرایی یعنی مقاومت در برابر تبدیل امر واقعی به یک انتزاع بیخطر.
۹. رابطه با مارکس
اینجا رابطه آدورنو با:
Karl Marx
بسیار مهم میشود.
آدورنو از مارکس میآموزد که مفاهیم اجتماعی را نباید جدا از روابط مادی بررسی کرد.
برای مثال، «کالا» صرفاً یک شیء نیست.
کالا درون روابط اجتماعی تولید و مبادله قرار دارد.
مفهوم:
کالا (Ware / Commodity / Marchandise)
بدون توجه به روابط اجتماعی پشت آن ناقص است.
همینطور:
کار (Arbeit / Labour / Travail)
فقط یک مفهوم انتزاعی نیست.
بلکه با:
بدن؛
زمان؛
دستمزد؛
تولید؛
استثمار؛
ارتباط دارد.
در اینجا فلسفه باید از خود بپرسد:
چه چیزی در انتزاع اجتماعی پنهان شده است؟
۱۰. انتزاع واقعی
این مسئله ما را به مفهوم مهم:
انتزاع واقعی (reale Abstraktion / real abstraction / abstraction réelle)
نزدیک میکند.
در جامعه سرمایهداری، انتزاع فقط در ذهن رخ نمیدهد.
خودِ جامعه نیز افراد و اشیاء را به شکل انتزاعی با یکدیگر مرتبط میکند.
مثلاً کالاهای کاملاً متفاوت از طریق پول قابل مقایسه میشوند.
پول آنها را تحت یک معیار مشترک قرار میدهد.
در نتیجه:
تفاوتهای کیفی اشیاء در یک نظام کمی و انتزاعی قرار میگیرند.
از نظر آدورنو، اینجا میان منطق اجتماعی و منطق فلسفی شباهتی وجود دارد.
در هر دو مورد، تفاوتهای کیفی ممکن است تحت یک اصل کلی قرار گیرند.
پس نقد فلسفه و نقد جامعه از یکدیگر جدا نیستند.
۱۱. همانندسازی اجتماعی
جامعه مدرن گرایش دارد تفاوتها را به شکلهای قابل محاسبه تبدیل کند.
انسانها به:
نیروی کار؛
مصرفکننده؛
مشتری؛
شهروند؛
عدد آماری؛
تبدیل میشوند.
این همانندسازی اجتماعی:
Identifizierung / Identification / Identification
با منطق مفهومی همانندی ارتباط دارد.
در هر دو حالت:
تفاوت مشخص به یک مقوله عمومی فروکاسته میشود.
آدورنو میخواهد فلسفه در برابر این حرکت مقاومت کند.
به همین دلیل:
نقد مفهوم و نقد جامعه به هم مرتبطاند.
۱۲. چرا «اولویت شیء» یک اصل سیاسی نیز هست؟
اگر شیء همیشه بیش از مفهوم باشد، پس هیچ انسان مشخصی را نمیتوان کاملاً در یک مقوله عمومی خلاصه کرد.
این مسئله درباره انسان اهمیت اخلاقی و سیاسی پیدا میکند.
اگر یک فرد را فقط با یک برچسب تعریف کنیم، ممکن است تمام تکینگی او را حذف کنیم.
مثلاً:
«مهاجر»
«کارگر»
«بیمار»
«مجرم»
«بیگانه»
هرکدام مفاهیمی هستند که ممکن است برای شناخت ضروری باشند.
اما هیچ فردی بهطور کامل با هیچیک از این مفاهیم یکی نیست.
فرد همیشه:
بیش از مفهوم خود است.
در اینجا فلسفه آدورنو به یک اخلاق ضمنی از احترام به ناهمانندی میرسد.
۱۳. نقد هستیشناسی و جامعه
اکنون میتوانیم نقد آدورنو بر هستیشناسی را بهتر بفهمیم.
آدورنو نمیگوید:
هستیشناسی بیمعناست.
بلکه میگوید:
هستیشناسی باید از خود بپرسد چه چیزی را از واقعیت حذف میکند.
اگر فلسفه بگوید:
انسان موجودی است که ذاتاً چنین است،
آدورنو میپرسد:
آیا این ویژگی واقعاً ذاتی است، یا نتیجه شرایط تاریخی و اجتماعی است؟
اینجا فلسفه باید میان:
ذات (Wesen / Essence / Essence)
و:
تاریخ (Geschichte / History / Histoire)
تمایز بگذارد.
آنچه در یک دوره تاریخی وجود دارد، نباید فوراً به ذات انسان تبدیل شود.
۱۴. نقد «ذاتگرایی»
آدورنو نسبت به:
ذاتگرایی (Essentialismus / Essentialism / Essentialisme)
بدگمان است.
زیرا ذاتگرایی میتواند ویژگیهای تاریخی را طبیعی و ضروری جلوه دهد.
برای مثال، اگر فقر را بهعنوان ویژگی طبیعی برخی انسانها معرفی کنیم، ساختار اجتماعی تولیدکننده فقر پنهان میشود.
اگر سلطه را ویژگی ذاتی انسان بدانیم، امکان تغییر اجتماعی ناپدید میشود.
اگر رنج را ذاتاً اجتنابناپذیر بدانیم، دیگر ضرورتی برای نقد شرایط تولیدکننده رنج باقی نمیماند.
بنابراین:
فلسفه باید مراقب باشد که تاریخ را به طبیعت تبدیل نکند.
۱۵. هستیشناسی و ایدئولوژی
از اینجا رابطه میان هستیشناسی و:
ایدئولوژی (Ideologie / Ideology / Idéologie)
روشن میشود.
ایدئولوژی فقط مجموعهای از عقاید نادرست نیست.
ایدئولوژی میتواند زمانی شکل بگیرد که یک وضعیت تاریخی و اجتماعی بهعنوان چیزی:
طبیعی؛
ضروری؛
ابدی؛
تغییرناپذیر؛
معرفی شود.
برای مثال:
«همیشه همینطور بوده است.»
یا:
«طبیعت انسان همین است.»
این جملات ممکن است یک ساختار تاریخی را به یک ضرورت طبیعی یا هستیشناختی تبدیل کنند.
آدورنو با چنین حرکتی مخالف است.
۱۶. فلسفه بهعنوان مقاومت در برابر طبیعیسازی
از این منظر، فلسفه انتقادی وظیفه دارد:
طبیعیسازی (Naturalisierung / Naturalization / Naturalisation)
را نقد کند.
یعنی هرجا چیزی که تاریخی است، طبیعی جلوه داده میشود، فلسفه باید بپرسد:
چرا؟
چگونه؟
در چه شرایطی؟
به نفع چه کسی؟
این پرسشها فلسفه را از یک هستیشناسی انتزاعی به یک نقد اجتماعی (Gesellschaftskritik / Social Critique / Critique sociale) پیوند میدهند.
۱۷. مرگ و مادیگرایی
یکی از جاهایی که محدودیت هر هستیشناسی آشکار میشود:
مرگ (Tod / Death / Mort)
است.
مرگ چیزی نیست که بتوان آن را بهطور کامل در یک مفهوم حل کرد.
میتوان درباره مرگ نظریه ساخت.
اما هیچ نظریهای نمیتواند خودِ مرگ را جایگزین کند.
مرگ همچنین یادآور مادیبودن انسان است.
انسان یک آگاهی ناب و بیبدن نیست.
او موجودی است که:
متولد میشود؛
بدن دارد؛
رنج میکشد؛
پیر میشود؛
میمیرد.
در این معنا، مادیگرایی آدورنو به ما یادآوری میکند که فلسفه نباید از بدن و فناپذیری فرار کند.
۱۸. نقد جاودانگی فلسفی
هر فلسفهای که بخواهد واقعیت را به یک اصل جاودانه تبدیل کند، با این خطر مواجه است که:
زمان و مرگ را حذف کند.
اما آدورنو بر تاریخیبودن تأکید دارد.
هر چیزی که در تاریخ شکل گرفته، میتواند تغییر کند.
و هر چیزی که تغییرپذیر است، نباید بهعنوان یک ضرورت مطلق معرفی شود.
بنابراین:
تاریخیبودن (Geschichtlichkeit)
در برابر:
ابدیسازی (Verewigung / Eternalization / Éternisation)
قرار میگیرد.
۱۹. اولویت شیء و امکان آزادی
اینجا یک نتیجه مهم به دست میآید.
اگر مفهوم هرگز کاملاً بر شیء مسلط نمیشود، پس واقعیت هرگز بهطور کامل بسته نیست.
همیشه چیزی وجود دارد که از نظام موجود فراتر میرود.
این «بیشتر بودن» امکان:
آزادی (Freiheit / Freedom / Liberté)
را فراهم میکند.
اگر جامعه کاملاً با مفهوم خود یکی بود، هیچ تغییری ممکن نبود.
اگر واقعیت کاملاً همان چیزی بود که اکنون هست، آینده از پیش تعیین شده بود.
اما چون:
واقعیت بیش از مفهوم و نظام موجود است،
امکان تغییر باقی میماند.
پس:
ناهمانندی فقط یک مفهوم معرفتشناختی نیست؛ امکان تغییر تاریخی را نیز باز میکند.
۲۰. امید منفی
در اینجا میتوان به چیزی رسید که میتوان آن را:
امید منفی (negative hope / negative Hoffnung / espoir négatif)
نامید.
آدورنو وعده یک آینده کامل و آشتییافته نمیدهد.
او نمیگوید:
تاریخ حتماً به رهایی خواهد رسید.
اما در عین حال، حاضر نیست بگوید:
وضعیت موجود آخرین شکل ممکن واقعیت است.
این موضع دوگانه بسیار مهم است.
نه:
خوشبینی ساده (naiver Optimismus)
و نه:
بدبینی مطلق (absoluter Pessimismus)
بلکه:
ردِ پذیرش وضعیت موجود بهعنوان حقیقت نهایی.
همین امکانِ «نه گفتن» به وضعیت موجود، یکی از سرچشمههای آزادی است.
۲۱. «امر غیرقابلهمانندسازی»
در نهایت، آدورنو به مفهوم:
امر غیرقابلهمانندسازی (Nichtidentisches / Non-identical / Non-identique)
بازمیگردد.
امر غیرقابلهمانندسازی چیزی نیست که در جهان دیگری قرار داشته باشد.
در همین جهان است.
در:
بدن؛
رنج؛
تجربه؛
شیء؛
فرد؛
تاریخ؛
حضور دارد.
اما نظام مفهومی و اجتماعی دائماً میکوشد آن را به همانندی تبدیل کند.
دیالکتیک منفی میخواهد این حرکت را متوقف کند.
نه با کنار گذاشتن مفهوم، بلکه با وادار کردن مفهوم به اعتراف به محدودیت خود.
۲۲. نتیجه نهایی: از هستیشناسی به مادیگرایی انتقادی
اکنون میتوانیم مسیر این بخش را به شکل کامل ببینیم:
هستیشناسی میخواهد:
یک بنیاد نهایی بیابد.
آدورنو میگوید:
هیچ بنیاد نهایی نباید خود را از نقد مصون بداند.
ایدهآلیسم میگوید:
سوژه بنیاد واقعیت است.
آدورنو میگوید:
سوژه خودش در عینیت و تاریخ شکل گرفته است.
ماتریالیسم مکانیکی میگوید:
ماده بنیاد همهچیز است.
آدورنو میگوید:
مسئله این نیست که یک بنیاد متافیزیکی جدید تعیین کنیم.
بلکه باید ببینیم:
چه چیزی در واقعیت در برابر مفهوم مقاومت میکند؟
پاسخ:
شیء.
و در سطح مفهومی:
ناهمانندی.
و در سطح مادی:
بدن و رنج.
و در سطح تاریخی:
امر اجتماعی و تاریخی.
و در سطح انتقادی:
آنچه هنوز در نظام موجود حل نشده است.
بنابراین:
اولویت شیء (Vorrang des Objekts)
به یک مادیگرایی انتقادی منتهی میشود که نه میخواهد سوژه را حذف کند و نه میخواهد ابژه را در سوژه حل کند.
فرمول نهایی این بخش چنین است:
سوژه، بدون ابژه نیست.
ابژه، بدون میانجیگری سوژه قابل شناخت نیست.
اما ابژه هرگز به میانجیگری سوژه فروکاسته نمیشود.
و از همینجا اصل بنیادی آدورنو شکل میگیرد:
آنچه هست، بیش از آن چیزی است که درباره آن میتوان گفت.
یا:
Das Objekt ist mehr als sein Begriff.
The object is more than its concept.
L’objet est plus que son concept.
این «بیشتر بودن» همان فضای ناهمانندی است؛ فضایی که در آن فلسفه، نقد اجتماعی، مادیگرایی، هنر و امکان رهایی به یکدیگر پیوند میخورند.
جمعبندی نهایی فصل اول تا اینجا
تا این نقطه، مسیر بحث آدورنو را میتوان در یک زنجیره واحد دید:
نقد ایدهآلیسم
→ نقد سلطه سوژه
نقد هستیشناسی
→ نقد تبدیل «هستی» به بنیاد مطلق
اولویت شیء
→ ابژه بیش از مفهوم است
ناهمانندی
→ مفهوم و شیء هرگز کاملاً یکی نیستند
غیرمفهومی
→ چیزی در شیء باقی میماند که مفهوم جذبش نمیکند
مادیگرایی
→ توجه به بدن، رنج، تاریخ و شرایط مادی
نقد اجتماعی
→ افشای شرایطی که خود را طبیعی و ضروری جلوه میدهند
دیالکتیک منفی
→ حفظ این شکافها بدون حل آنها در یک وحدت نهایی
بنابراین، پروژه اصلی آدورنو را میتوان چنین صورتبندی کرد:
فلسفه باید با مفهوم، علیه سلطه مفهوم بر آنچه غیرمفهومی است مبارزه کند.
و این همان پارادوکس بنیادین دیالکتیک منفی است:
برای عبور از سلطه مفهوم، باید از خود مفهوم استفاده کرد.
در ادامه این فصل، این بحث به مسئله «شیء، شیء فینفسه و کانت» (Ding an sich / Thing-in-itself / Chose en soi) نزدیک میشود. اینجا آدورنو به کانت (Kant) بازمیگردد و نشان میدهد که چگونه مسئله «شیء فینفسه» از یک سو محدودیت شناخت را نشان میدهد و از سوی دیگر، برخلاف برخی قرائتهای ایدهآلیستی، میتواند به نشانهای از اولویت شیء و ناهمانندی تبدیل شود. این نقطه یکی از مهمترین پلهای فصل اول میان کانت، هگل، هایدگر و خودِ دیالکتیک منفی است.
فصل اول: رابطه با هستیشناسی
(Das Verhältnis zur Ontologie / Relation to Ontology / Rapport à l’ontologie)
بخش بعدی: «شیء فینفسه»، کانت و ناهمانندی
(Ding an sich, Kant und Nichtidentität / Thing-in-itself, Kant and Non-identity / Chose en soi, Kant et non-identité)
اکنون آدورنو به یکی از مهمترین نقاط فلسفی بحث خود نزدیک میشود: مسئله شیء فینفسه (Ding an sich / Thing-in-itself / Chose en soi) در فلسفه کانت.
برای فهم این بخش باید توجه کنیم که آدورنو از کانت صرفاً برای تکرار نظریه شناخت او استفاده نمیکند. او در واقع میکوشد در دل فلسفه کانت، امکانی را پیدا کند که بعدها در ایدهآلیسم آلمانی، بهویژه در هگل، تا حدی از میان رفت: یعنی امکان حفظ فاصله میان مفهوم و شیء.
این فاصله برای آدورنو بسیار مهم است؛ زیرا اگر مفهوم و شیء کاملاً یکی شوند، دیگر جایی برای نقد باقی نمیماند.
۱. مسئله شیء فینفسه در کانت
در فلسفه:
Immanuel Kant
ما با تمایز معروفی مواجهیم میان:
پدیدار (Erscheinung / Phenomenon / Phénomène)
و:
شیء فینفسه (Ding an sich / Thing-in-itself / Chose en soi).
بهطور ساده، کانت میگوید ما اشیاء را آنگونه که برای ما پدیدار میشوند میشناسیم، نه آنگونه که مستقل از شرایط شناخت ما هستند.
بنابراین:
آنچه ما میشناسیم، جهانِ تجربهشده و پدیدارشده است.
اما این به معنای آن نیست که واقعیت فقط همان چیزی است که در تجربه ما ظاهر میشود.
در پشت یا فراتر از این تجربه، چیزی هست که شناخت ما آن را بهطور کامل در اختیار ندارد.
این همان مسئله شیء فینفسه است.
۲. اهمیت شیء فینفسه برای آدورنو
از نظر آدورنو، اهمیت فلسفی شیء فینفسه در این است که نشان میدهد:
موضوع شناخت هرگز کاملاً با شناخت ما یکی نیست.
این گزاره برای دیالکتیک منفی بنیادی است.
زیرا اگر شیء کاملاً همان چیزی باشد که سوژه درباره آن میاندیشد، آنگاه:
شیء = مفهوم شیء
و در نتیجه:
سوژه = ابژه
اما آدورنو با چنین وحدت کاملی مخالف است.
او میخواهد بگوید:
چیزی در ابژه وجود دارد که از مفهوم آن فراتر میرود.
بنابراین، شیء فینفسه، در قرائت آدورنو، میتواند نشانهای از همین ناهمانندی (Nichtidentität / Non-identity / Non-identité) باشد.
۳. آیا شیء فینفسه ناشناختنی است؟
اما اینجا مسئله پیچیده میشود.
اگر بگوییم شیء فینفسه کاملاً ناشناختنی است، پرسش پیش میآید:
چگونه میتوانیم درباره آن سخن بگوییم؟
آیا ما درباره چیزی صحبت میکنیم که هیچگونه دسترسی به آن نداریم؟
آدورنو این مسئله را بسیار جدی میگیرد.
از نظر او، نباید شیء فینفسه را به یک موجود اسرارآمیز در پشت جهان تبدیل کرد.
چنین کاری دوباره یک متافیزیک ساده خواهد بود.
بنابراین:
شیء فینفسه نباید به یک «جهان پشت جهان» تبدیل شود.
مسئله اصلی این نیست که جایی در پشت پدیدارها، یک «واقعیت حقیقی» پنهان شده است.
مسئله این است که:
هیچگاه نباید پدیدار را با تمام واقعیت یکی گرفت.
۴. «درون» و «بیرون» مفهوم
اینجا آدورنو از دوگانه ساده:
جهان پدیدار / جهان فینفسه
فاصله میگیرد.
زیرا اگر واقعیت حقیقی را کاملاً در بیرون از تجربه قرار دهیم، آن را از دسترس شناخت خارج کردهایم.
اما اگر بگوییم واقعیت فقط همان چیزی است که در تجربه و مفهوم ما وجود دارد، دوباره به ایدهآلیسم بازمیگردیم.
آدورنو راه سومی میخواهد.
این راه سوم چنین است:
امر ناهمانند درون تجربه و مفهوم حضور دارد، اما در آنها کاملاً حل نمیشود.
یعنی ما مجبور نیستیم به یک «آنسوی مطلق» برویم.
بلکه کافی است ببینیم:
هر مفهوم، چیزی را دربرمیگیرد که کاملاً با آن یکی نیست.
این همان معنای عمیقتر غیرهمانندی (Nichtidentität) است.
۵. کانت و محدودیت شناخت
کانت برای آدورنو اهمیت دارد زیرا او محدودیت شناخت را آشکار میکند.
شناخت:
Erkenntnis / Knowledge / Connaissance
قدرتی نامحدود نیست.
ما نمیتوانیم ادعا کنیم که ساختارهای ذهنی ما تمام واقعیت را در اختیار دارند.
اما در عین حال، این محدودیت نباید به شکاکیت کامل منجر شود.
آدورنو نیز نمیگوید:
چون شناخت محدود است، پس هیچ شناختی ممکن نیست.
بلکه میگوید:
شناخت ممکن است، اما شناخت باید از محدودیت خود آگاه باشد.
این آگاهی از محدودیت، همان چیزی است که شناخت را از جزمیت (Dogmatismus / Dogmatism / Dogmatisme) جدا میکند.
۶. نقد ایدهآلیسم استعلایی
اما آدورنو در همینجا از کانت فاصله میگیرد.
از نظر آدورنو، اگر ساختارهای سوژه چنان تفسیر شوند که ابژه کاملاً تابع آنها باشد، دوباره نوعی ایدهآلیسم شکل میگیرد.
یعنی:
آنچه ما «ابژه» مینامیم، چیزی نیست جز محصول ساختارهای سوژه.
آدورنو این نتیجه را نمیپذیرد.
او بر این نکته تأکید میکند که:
ابژه فقط ساخته ذهن نیست.
اما این به معنای بازگشت به یک واقعگرایی خام نیست.
زیرا ابژه همیشه درون رابطه شناختی ظاهر میشود.
پس:
ابژه مستقل از سوژه است، اما شناخت ما از ابژه بدون سوژه ممکن نیست.
این همان تنش حلنشدنی است.
۷. هگل و حذف شیء فینفسه
اکنون آدورنو به:
Georg Wilhelm Friedrich Hegel
نزدیک میشود.
یکی از تفاوتهای بنیادی میان کانت و هگل، مسئله شیء فینفسه است.
هگل از دوگانه:
پدیدار / شیء فینفسه
رضایت ندارد.
او میخواهد نشان دهد که آنچه در ابتدا «فینفسه» به نظر میرسد، در حرکت دیالکتیکی قابل فهم میشود.
به بیان ساده، در هگل:
چیزی که ابتدا بیرون از شناخت قرار گرفته، سرانجام در حرکت مفهوم وارد شناخت میشود.
این حرکت برای هگل بخشی از فرآیند:
شناخت مطلق (absolutes Wissen / Absolute Knowledge / Savoir absolu)
است.
اما آدورنو در برابر این حرکت احتیاط میکند.
زیرا اگر در پایان، مفهوم بتواند همه چیز را در خود جذب کند، آنگاه:
دیگر چیزی باقی نمیماند که در برابر مفهوم مقاومت کند.
و این دقیقاً چیزی است که آدورنو نمیپذیرد.
۸. نقد «مطلق»
در فلسفه هگل، حرکت دیالکتیکی سرانجام به نوعی وحدت میرسد.
اما آدورنو معتقد است که این وحدت نباید نهایی شود.
چرا؟
زیرا هر وحدت نهایی میتواند تفاوت را حذف کند.
از نظر آدورنو:
کلیت نباید به حقیقت نهایی تبدیل شود.
این همان نقطهای است که جمله مشهور او اهمیت پیدا میکند:
Das Ganze ist das Unwahre.
یعنی:
کل، ناحقیقی است.
یا:
The whole is the untrue.
و:
Le tout est le non-vrai.
این جمله یکی از کلیدهای فهم دیالکتیک منفی است.
آدورنو نمیگوید هر کلیتی الزاماً دروغ است.
بلکه میگوید:
هرگاه «کل» خود را بهعنوان حقیقت کامل و نهایی معرفی کند، ناحقیقی میشود.
زیرا همیشه چیزی درون آن باقی میماند که در کلیت حل نشده است.
۹. «کل ناحقیقی است»
این گزاره را باید در برابر جمله معروف هگل فهمید:
«حقیقت کل است.»
آدورنو این منطق را وارونه میکند.
اگر هگل میگوید:
حقیقت در کلیت است،
آدورنو میگوید:
کلیتی که خود را حقیقت نهایی میداند، باید مورد تردید قرار گیرد.
زیرا واقعیت همیشه بیش از نظامی است که آن را توضیح میدهد.
بنابراین:
کلیت (Totalität / Totality / Totalité)
همواره با:
ناهمانندی (Nichtidentität / Non-identity / Non-identité)
در تنش است.
۱۰. دیالکتیک منفی در برابر دیالکتیک مثبت
اینجا تفاوت اصلی میان دیالکتیک هگل و دیالکتیک آدورنو آشکار میشود.
در دیالکتیک هگل، تضاد در حرکت خود به سوی شکل بالاتری از وحدت پیش میرود.
اما آدورنو نمیخواهد تضاد را در وحدت نهایی حل کند.
در نتیجه:
دیالکتیک هگلی
تضاد
→ نفی
→ نفیِ نفی
→ رفع (Aufhebung)
→ وحدت بالاتر
دیالکتیک منفی
تضاد
→ نفی
→ آشکار شدن ناهمانندی
→ حفظ تضاد
→ مقاومت در برابر وحدت نهایی
پس:
دیالکتیک منفی نمیخواهد تضاد را حذف کند؛ میخواهد آن را بهمثابه تضاد حفظ کند.
۱۱. مفهوم «رفع» (Aufhebung)
یکی از مفاهیم مرکزی هگل:
Aufhebung / Sublation / Relève
است.
این واژه در آلمانی معنای دوگانه دارد:
نفی کردن؛
حفظ کردن؛
در سطح بالاتری قرار دادن.
در دیالکتیک هگل، یک تضاد در مرحله بالاتری حفظ و رفع میشود.
آدورنو با این حرکت مشکل دارد.
زیرا ممکن است چیزی که باید حفظ شود، در واقع در وحدت جدید ناپدید شود.
بنابراین آدورنو میپرسد:
آیا هر تضادی واقعاً باید به وحدت تبدیل شود؟
پاسخ او:
نه.
گاهی باید اجازه داد تضاد باقی بماند.
این باقی ماندن تضاد، همان منفیّت (Negativität / Negativity / Négativité) است.
۱۲. هگل و آدورنو: رابطه پیچیده
با این حال، نباید تصور کنیم آدورنو صرفاً مخالف هگل است.
اتفاقاً آدورنو بدون هگل قابل فهم نیست.
او از هگل یاد میگیرد که:
واقعیت ایستا نیست.
واقعیت در روابط و تضادها شکل میگیرد.
همچنین آدورنو از هگل میآموزد که:
هیچ مفهوم منفردی را نمیتوان جدا از روابطش فهمید.
اما آدورنو از هگل جدا میشود، زیرا نمیپذیرد که این حرکت دیالکتیکی سرانجام به یک کلیت آشتییافته منتهی شود.
پس میتوان گفت:
آدورنو هگلی است، اما علیه نتیجه ایدهآلیستی هگل.
یا:
او دیالکتیک هگل را حفظ میکند، اما ایدئالیسم آن را نفی میکند.
۱۳. دیالکتیک بدون نظام
آدورنو میخواهد:
دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique)
را حفظ کند، اما بدون اینکه آن را در یک:
نظام (System / System / Système)
نهایی ببندد.
در فلسفه نظاممند، خطر این است که تمام عناصر در یک ساختار نهایی جای داده شوند.
اما دیالکتیک منفی میگوید:
هر نظامی چیزی را حذف میکند.
بنابراین فلسفه باید دائماً نسبت به نظام خود انتقادی باشد.
۱۴. نقد هستیشناسی هایدگر
اکنون این بحث ما را دوباره به:
Martin Heidegger
میرساند.
آدورنو معتقد است که هستیشناسی هایدگری، با وجود تمام نقدهایی که از متافیزیک سنتی ارائه میکند، هنوز درگیر مسئلهای مشابه است:
جستوجوی یک اصل بنیادی که بتواند وضعیت انسان و جهان را توضیح دهد.
هایدگر این بنیاد را نه در یک «موجود» خاص، بلکه در:
هستی (Sein / Being / Être)
جستوجو میکند.
اما آدورنو میپرسد:
آیا مفهوم «هستی» خود یک انتزاع نیست؟
یعنی آیا با جایگزین کردن «هستی» به جای «وجودات مشخص»، دوباره تفاوتهای واقعی را حذف نمیکنیم؟
۱۵. هستی و موجود
هایدگر میان:
هستی (Sein / Being / Être)
و:
موجود (Seiendes / Being / Étant)
تمایز میگذارد.
این تمایز:
تفاوت هستیشناختی (ontologische Differenz / ontological difference / différence ontologique)
نامیده میشود.
آدورنو اهمیت این تمایز را میفهمد، اما معتقد است که این تمایز میتواند به یک انتزاع جدید تبدیل شود.
به عبارت دیگر:
اگر «هستی» را به بنیاد نهایی تبدیل کنیم، ممکن است دوباره واقعیتهای مشخص را در یک مفهوم کلی حل کنیم.
از نظر آدورنو، فلسفه باید به جای حرکت به سوی یک بنیاد نهایی، به خودِ اشیاء و روابط مشخص بازگردد.
۱۶. نقد «اصالت»
در فلسفه هایدگر، مفاهیمی مانند:
اصالت (Eigentlichkeit / Authenticity / Authenticité)
اهمیت دارند.
آدورنو نسبت به چنین مفاهیمی بدگمان است.
زیرا ممکن است «اصالت» به یک مفهوم کلی تبدیل شود که فرد واقعی را زیر خود قرار میدهد.
آدورنو میپرسد:
اصالتِ چه کسی؟
در چه جامعهای؟
تحت چه شرایط تاریخی؟
با چه امکانات مادی؟
در نتیجه، مفهوم «اصالت» بدون تحلیل اجتماعی میتواند به یک انتزاع تبدیل شود.
۱۷. فرد در برابر مفهوم «انسان»
اینجا دوباره مسئله فرد مطرح میشود.
وقتی میگوییم:
«انسان موجودی است که...»
در حال ارائه یک تعریف کلی هستیم.
اما فرد واقعی همیشه بیش از تعریف کلی است.
بنابراین:
فرد (Individuum / Individual / Individu)
هرگز کاملاً با:
مفهوم انسان
یکی نیست.
این ناهمانندی فقط یک مسئله نظری نیست.
اگر جامعه فرد را کاملاً به یک مفهوم فروبکاهد، امکان سلطه افزایش مییابد.
به همین دلیل، دفاع از ناهمانندی در آدورنو، همزمان دفاعی معرفتشناختی، اجتماعی و اخلاقی است.
۱۸. نتیجه: شیء فینفسه بهمثابه «نه»
در نهایت، آدورنو شیء فینفسه را نه بهعنوان یک جهان اسرارآمیز پشت تجربه، بلکه بهمثابه یک «نه» فلسفی میخواند.
این «نه» میگوید:
نه، ابژه با مفهوم تو یکی نیست.
نه، جهان با نظام فلسفی تو یکی نیست.
نه، واقعیت در کلیت موجود تمام نمیشود.
نه، تاریخ به وضعیت فعلی ختم نشده است.
نه، رنج را نمیتوان در یک نظام عقلانی حذف کرد.
این «نه» همان حرکت بنیادی دیالکتیک منفی است.
۱۹. از کانت به هگل و از هگل به آدورنو
مسیر تاریخی بحث را میتوان اینگونه ترسیم کرد:
کانت
شیء فینفسه
↓
واقعیت بیش از آن چیزی است که شناخت ما در اختیار دارد.
هگل
نقد دوگانگی پدیدار و فینفسه
↓
حرکت دیالکتیکی میتواند شکاف را در مفهوم رفع کند.
آدورنو
نقد رفع نهایی شکاف
↓
شیء هرگز کاملاً با مفهوم یکی نمیشود.
↓
ناهمانندی باقی میماند.
بنابراین، آدورنو میکوشد چیزی را که هگل میخواست در حرکت دیالکتیکی حل کند، حفظ کند:
فاصله میان مفهوم و شیء.
۲۰. معنای نهایی «اولویت شیء»
اکنون میتوانیم مفهوم:
Vorrang des Objekts
را در عمیقترین معنای آن بفهمیم.
اولویت شیء به این معنا نیست که:
ابژه یک واقعیت خام و مستقل از هر شناخت است.
بلکه یعنی:
هیچ شناختی حق ندارد خود را با موضوع شناخت یکی بداند.
به همین دلیل، اولویت شیء یک اصل علیه:
همانندسازی (Identifizierung / Identification / Identification)
است.
هرگاه مفهوم بگوید:
من تمام آن چیزی هستم که این شیء هست،
دیالکتیک منفی پاسخ میدهد:
نه.
این «نه» نه یک شکست شناخت، بلکه آغاز شناخت واقعی است.
زیرا درست در لحظهای که مفهوم محدودیت خود را میپذیرد، امکان نزدیک شدن دقیقتر به شیء فراهم میشود.
۲۱. فرمول نهایی این بخش
میتوان کل این بخش را چنین خلاصه کرد:
کانت
شیء فینفسه ≠ شناخت ما
هگل
شکاف میان شیء و مفهوم در حرکت دیالکتیکی رفع میشود.
آدورنو
شکاف هرگز کاملاً رفع نمیشود.
بنابراین:
شیء بیش از مفهوم است.
Das Objekt ist mehr als sein Begriff.
The object is more than its concept.
L’objet est plus que son concept.
و به همین دلیل:
حقیقت در وحدت کامل مفهوم و شیء نیست؛ بلکه در شناختنِ ناهمانندی میان آنهاست.
جایگاه این بخش در ساختار کلی فصل اول
تا اینجا مسیر فصل اول به این شکل درآمده است:
۱. نقد هستیشناسی
→ هستیشناسی نباید بنیاد مطلقی را مفروض بگیرد.
۲. اولویت شیء
→ شیء به مفهوم فروکاسته نمیشود.
۳. مفهوم و غیرمفهومی
→ هر مفهوم با چیزی مواجه است که در آن حل نمیشود.
۴. مادیگرایی
→ بدن، رنج، تاریخ و شرایط مادی در برابر انتزاع مقاومت میکنند.
۵. کانت
→ شیء فینفسه محدودیت شناخت و فاصله سوژه و ابژه را آشکار میکند.
۶. هگل
→ دیالکتیک تضاد را میفهمد، اما آدورنو با رفع نهایی تضاد مخالف است.
۷. هایدگر
→ «هستی» نیز نباید به یک انتزاع بنیادی تبدیل شود که جای اشیاء مشخص را بگیرد.
۸. آدورنو
→ ناهمانندی باید حفظ شود.
در نتیجه، حرکت اصلی فصل چنین است:
هستیشناسی → بنیاد
آدورنو → نقد بنیاد
ایدهآلیسم → اولویت سوژه
آدورنو → اولویت شیء
هگل → رفع تضاد در کلیت
آدورنو → حفظ تضاد و ناهمانندی
هایدگر → بازگشت به هستی
آدورنو → بازگشت به شیء و امر مشخص
و همه این خطوط در یک اصل مشترک به هم میرسند:
واقعیت هرگز بهطور کامل با مفهوم خود یکی نیست.
از اینجا بحث فصل اول وارد مرحلهای میشود که آدورنو در آن بهطور مستقیمتر به هستیشناسی هایدگر، مفهوم «هستی» (Sein / Being / Être)، «وجود انسانی» (Dasein / Being-there / Être-là) و نقد زبان فلسفی هایدگر میپردازد. در آنجا مسئله اصلی این خواهد بود که آیا میتوان با تغییر واژگان فلسفی، از سلطه مفهوم و انتزاع رهایی یافت یا اینکه خودِ «هستی» نیز در نهایت میتواند به یک مفهوم مسلط و انتزاعی تبدیل شود.
فصل اول: رابطه با هستیشناسی
(Das Verhältnis zur Ontologie / Relation to Ontology / Rapport à l’ontologie)
بخش بعدی: نقد هستیشناسی بنیادین هایدگر و مسئله «هستی»
(Kritik der Fundamentalontologie Heideggers und die Frage des Seins / Critique of Heidegger’s Fundamental Ontology and the Question of Being / Critique de l’ontologie fondamentale de Heidegger et la question de l’être)
اکنون به یکی از مهمترین و دشوارترین بخشهای فصل اول دیالکتیک منفی میرسیم؛ جایی که آدورنو نقد خود را متوجه پروژه هستیشناسی بنیادین هایدگر میکند.
در اینجا باید دقت کرد که آدورنو صرفاً نمیخواهد بگوید:
«هایدگر اشتباه میکند.»
مسئله عمیقتر است.
آدورنو معتقد است که فلسفه هایدگر، با وجود تلاش عظیمش برای عبور از متافیزیک سنتی، در نهایت دوباره به نوعی اولویت دادن به امر کلی بر امر مشخص بازمیگردد.
هایدگر میخواهد از «موجودات» به «هستی» برسد.
آدورنو میپرسد:
آیا این حرکت، بار دیگر چیزی کلی و انتزاعی را بر چیزهای مشخص مسلط نمیکند؟
به همین دلیل، نقد آدورنو از هایدگر در اصل ادامه همان بحثی است که از ابتدا دنبال کردیم:
آیا مفهوم کلی میتواند بدون حذف شیء مشخص، بر آن مقدم شود؟
پاسخ آدورنو همچنان منفی است.
۱. پروژه هایدگر: بازگشت به پرسش هستی
هایدگر فلسفه غرب را متهم میکند که پرسش بنیادی:
هستی چیست؟
را فراموش کرده است.
از نظر او، فلسفه سنتی عمدتاً درباره موجودات سخن گفته است، اما خودِ «هستی» را نادیده گرفته است.
بنابراین هایدگر میان:
هستی (Sein / Being / Être)
و:
موجود (Seiendes / Being / Étant)
تمایز میگذارد.
این همان چیزی است که هایدگر آن را:
تفاوت هستیشناختی (ontologische Differenz / ontological difference / différence ontologique)
مینامد.
از این منظر، پرسش فلسفه باید از موجودات به سوی پرسش از هستی حرکت کند.
اما آدورنو دقیقاً در همینجا مداخله میکند.
او میپرسد:
وقتی «هستی» را به مسئله بنیادی فلسفه تبدیل میکنیم، آیا امر مشخص را در یک مفهوم کلی حل نمیکنیم؟
۲. مسئله «هستی» بهمثابه یک مفهوم
برای آدورنو، واژه «هستی» بسیار کلی است.
وقتی میگوییم:
«هستی»
این مفهوم میتواند همه چیز را دربرگیرد.
اما درست به همین دلیل ممکن است هیچ چیز مشخصی را بهطور دقیق بیان نکند.
مثلاً:
این درخت؛
این انسان؛
این درد؛
این جامعه؛
این جنگ؛
این رنج.
هرکدام واقعیتی مشخص دارند.
اما وقتی همه آنها را تحت عنوان:
«هستی»
قرار میدهیم، تفاوتهایشان ممکن است ناپدید شود.
در اینجا خطر:
انتزاع (Abstraktion / Abstraction / Abstraction)
آشکار میشود.
آدورنو میپرسد:
آیا «هستی» چیزی بیش از عالیترین شکل انتزاع نیست؟
۳. نقد آدورنو به اولویت هستی
هایدگر میگوید:
هستی بر موجود تقدم دارد.
اما آدورنو بر اساس اصل:
اولویت شیء (Vorrang des Objekts / Primacy of the Object / Primauté de l’objet)
با این حرکت مشکل دارد.
از نظر آدورنو، باید مراقب باشیم که:
«هستی» به یک اصل برتر تبدیل نشود که موجودات مشخص را در خود حل کند.
اگر چنین اتفاقی بیفتد، رابطه چنین میشود:
هستی
↓
موجودات
یعنی موجودات از یک مفهوم کلی مشتق میشوند.
آدورنو میخواهد این سلسلهمراتب را برهم بزند.
برای او، «هستی» نباید به عنوان یک اصل متافیزیکی بالاتر از موجودات قرار گیرد.
بلکه باید پرسید:
خودِ این مفهوم «هستی» چگونه ساخته شده است؟
۴. نقد انتزاع
اینجا آدورنو به یکی از اصول اساسی خود بازمیگردد:
هر مفهوم کلی باید در برابر امر مشخص پاسخگو باشد.
اگر مفهوم «هستی» نتواند تفاوتهای واقعی موجودات را توضیح دهد، فلسفه نباید به آن بسنده کند.
این همان چیزی است که آدورنو از آن با عنوان:
اولویت امر مشخص (Vorrang des Konkreten / Primacy of the Concrete / Primauté du concret)
دفاع میکند.
البته این اصطلاح را نباید به معنای ساده «واقعگرایی تجربی» فهمید.
امر مشخص صرفاً چیزی نیست که بتوان با حواس مشاهده کرد.
امر مشخص یعنی:
آنچه در برابر انتزاع مقاومت میکند.
بنابراین:
امر مشخص
در برابر:
کلیِ انتزاعی
قرار میگیرد.
۵. «هستی» و «موجود»
آدورنو با تمایز هایدگر میان:
Sein
و:
Seiendes
بهطور کامل مخالف نیست.
زیرا خود او نیز میخواهد از فروکاستن واقعیت به مفاهیم کلی جلوگیری کند.
اما تفاوت در این است که آدورنو نمیخواهد «هستی» را به یک قلمرو بنیادیتر تبدیل کند.
برای او، پرسش باید این باشد:
چه چیزی باعث شده ما «هستی» را از «موجود» جدا کنیم؟
و:
چه چیزی در این جدایی حذف شده است؟
آدورنو میترسد که فلسفه در لحظهای که میخواهد از متافیزیک سنتی عبور کند، دوباره متافیزیک جدیدی بسازد.
یعنی:
به جای «موجود اعلی»، «هستی» را قرار دهد.
۶. نقد «اصل نخستین»
آدورنو نسبت به مفهوم:
اصل نخستین (Prinzip / First Principle / Premier principe)
بسیار بدگمان است.
فلسفه سنتی دائماً به دنبال چیزی بوده است که بتوان همه چیز را از آن آغاز کرد:
ایده؛
ماده؛
خدا؛
روح؛
سوژه؛
هستی.
اما آدورنو میگوید:
چرا باید فلسفه حتماً یک آغاز مطلق داشته باشد؟
این پرسش بسیار مهم است.
زیرا هرگاه یک اصل نخستین تعیین شود، تمام چیزهای دیگر باید از طریق آن توضیح داده شوند.
اما این همان لحظهای است که تفاوتها سرکوب میشوند.
۷. نقد «مبدأ» و «بنیاد»
مفهوم:
بنیاد (Grund / Ground / Fondement)
در فلسفه غرب اهمیت زیادی دارد.
اما آدورنو میخواهد نشان دهد که واقعیت همیشه از یک بنیاد واحد ساخته نشده است.
واقعیت:
تاریخی است؛
اجتماعی است؛
متناقض است؛
چندلایه است؛
مادی است.
بنابراین نمیتوان همه آن را از یک مفهوم واحد استخراج کرد.
در اینجا دیالکتیک منفی با هر نوع:
بنیادگرایی متافیزیکی (metaphysischer Fundamentalismus / metaphysical foundationalism / fondationnalisme métaphysique)
فاصله میگیرد.
۸. هایدگر و «دازاین»
برای هایدگر، راه دسترسی به پرسش هستی از طریق موجودی است که میتواند درباره هستی پرسش کند:
دازاین (Dasein / Being-there / Être-là).
دازاین در هستی و زمان صرفاً به معنای «انسان» به معنای زیستشناختی نیست.
دازاین موجودی است که رابطهای با هستی دارد و میتواند از معنای هستی پرسش کند.
آدورنو با این تحلیل وارد یک بحث انتقادی میشود.
او میپرسد:
آیا با تبدیل انسان به «دازاین»، واقعیت اجتماعی و مادی انسان کنار گذاشته نمیشود؟
انسان مشخص فقط یک موجود هستیشناختی نیست.
او:
بدن دارد؛
در جامعه زندگی میکند؛
کار میکند؛
تحت سلطه قرار میگیرد؛
در تاریخ قرار دارد؛
میتواند گرسنه باشد؛
میتواند شکنجه شود؛
میتواند بمیرد.
از این منظر، آدورنو معتقد است که تحلیل هستیشناختی اگر از این تعینات فاصله بگیرد، خطر انتزاع پیدا میکند.
۹. «دازاین» و انسان واقعی
اینجا تفاوت مهمی میان دو شیوه تفکر آشکار میشود.
هایدگر میپرسد:
ساختار بنیادی وجود انسانی چیست؟
آدورنو میپرسد:
این انسان مشخص در چه شرایط تاریخی و اجتماعی زندگی میکند؟
این دو پرسش یکی نیستند.
اگر بگوییم:
انسان موجودی است که به سوی مرگ میرود،
یک ساختار هستیشناختی ارائه کردهایم.
اما آدورنو میپرسد:
آیا مرگ یک انسان فقیر، یک قربانی جنگ، یک زندانی یا یک کودک گرسنه را میتوان با همان مفهوم انتزاعی «بودن-به-سوی-مرگ» فهمید؟
از نظر آدورنو، فلسفه باید به این تفاوتها حساس باشد.
۱۰. مرگ: هستیشناسی یا تاریخ؟
هایدگر مفهوم:
بودن-بهسوی-مرگ (Sein-zum-Tode / Being-toward-death / Être-pour-la-mort)
را یکی از ساختارهای بنیادی دازاین میداند.
اما آدورنو میپرسد:
آیا مرگ فقط یک ساختار هستیشناختی است؟
یا اینکه:
مرگ نیز دارای تاریخ و جامعه است؟
مرگ یک انسان در اثر:
بیماری؛
جنگ؛
گرسنگی؛
شکنجه؛
فقر؛
با مرگ به عنوان یک مفهوم انتزاعی یکی نیست.
پس:
مرگ واقعی همیشه مرگِ یک فرد مشخص در شرایطی مشخص است.
اینجا دوباره اولویت شیء خود را نشان میدهد.
۱۱. رنج در برابر هستیشناسی
آدورنو از همین نقطه به مسئله:
رنج (Leiden / Suffering / Souffrance)
بازمیگردد.
رنج چیزی است که نمیتوان آن را صرفاً با ساختارهای هستیشناختی توضیح داد.
ممکن است بتوان گفت:
انسان موجودی است که میتواند رنج بکشد.
اما این گزاره هنوز چیزی درباره رنج واقعی نمیگوید.
رنج همیشه:
رنجِ یک بدن مشخص است.
به همین دلیل، آدورنو به فلسفهای که از «هستی» سخن میگوید اما از «رنج» فاصله میگیرد، بدگمان است.
۱۲. «هستی» و فراموشی امر مادی
از منظر آدورنو، هرچه فلسفه بیشتر به سوی مفاهیم بسیار کلی حرکت کند، خطر بیشتری وجود دارد که:
امر مادی (das Materielle / the Material / le matériel)
فراموش شود.
برای مثال، «انسان» به یک ساختار هستیشناختی تبدیل میشود، اما:
بدن انسان ناپدید میشود.
«مرگ» به یک ساختار وجودی تبدیل میشود، اما:
مرگ واقعی و تاریخی ناپدید میشود.
«رنج» به یک امکان وجودی تبدیل میشود، اما:
قربانی واقعی رنج ناپدید میشود.
در اینجا آدورنو با صراحت بیشتری به مادیگرایی بازمیگردد.
۱۳. نقد زبان هستیشناختی
آدورنو به زبان فلسفی نیز حساس است.
از نظر او، زبان فلسفه میتواند با استفاده از واژگان بسیار کلی، این توهم را ایجاد کند که واقعیت را توضیح داده است.
مثلاً:
هستی
اصالت
دازاین
مرگ
زمان
تاریخ
این واژهها مهماند.
اما اگر آنها از زمینه مشخص خود جدا شوند، ممکن است به مفاهیمی تبدیل شوند که واقعیت را میپوشانند.
بنابراین:
زبان فلسفی باید دائماً در معرض نقد باشد.
هیچ واژهای نباید اجازه داشته باشد خود را به جای واقعیت بنشاند.
۱۴. زبان و اقتدار
آدورنو معتقد است که سبک فلسفی نیز میتواند نوعی اقتدار تولید کند.
وقتی یک فیلسوف از واژگانی استفاده میکند که بسیار دشوار و رازآمیز هستند، ممکن است این تصور ایجاد شود که:
دشواری زبان = عمق حقیقت.
اما از نظر آدورنو، این دو یکی نیستند.
گاهی زبان پیچیده به جای آنکه واقعیت را روشن کند، آن را پنهان میکند.
به همین دلیل، آدورنو نسبت به نوعی:
فلسفه اصطلاحمحور (Terminologie / Terminology / Terminologie)
بدگمان است.
مفهوم باید به واقعیت بازگردد.
نه اینکه واقعیت را در خود دفن کند.
۱۵. «اصالت» و ایدئولوژی
آدورنو به مفهوم:
اصالت (Eigentlichkeit / Authenticity / Authenticité)
در فلسفه هایدگر نیز انتقاد دارد.
زیرا «اصالت» میتواند به یک مفهوم انتزاعی تبدیل شود.
اما آدورنو میپرسد:
یک انسان چگونه میتواند «اصیل» باشد وقتی شرایط اجتماعی او را شکل میدهند؟
اگر فرد در یک جامعه سلطهگر زندگی کند، آزادی او چگونه ممکن است؟
بنابراین، نمیتوان مسئله اصالت را فقط در سطح وجود فردی حل کرد.
باید به:
جامعه (Gesellschaft / Society / Société)
بازگشت.
۱۶. فرد و جامعه
اینجا یکی از تفاوتهای اساسی میان آدورنو و هایدگر آشکار میشود.
هایدگر تحلیل خود را بر ساختار وجودی دازاین متمرکز میکند.
آدورنو میپرسد:
این دازاین در چه جامعهای زندگی میکند؟
از نظر او، فرد را نمیتوان از جامعه جدا کرد.
اما جامعه نیز نباید به یک کل انتزاعی تبدیل شود.
بنابراین:
فرد ↔ جامعه
در یک رابطه دیالکتیکی قرار دارند.
فرد محصول جامعه است، اما در عین حال چیزی بیش از جایگاه اجتماعی خود دارد.
جامعه نیز مجموعه ساده افراد نیست.
این همان رابطه پیچیدهای است که دیالکتیک منفی میخواهد حفظ کند.
۱۷. نقد «شرایط انسانی»
در اینجا آدورنو نسبت به مفهومی مانند:
وضعیت انسانی (condition humaine / human condition / condition humaine)
احتیاط میکند.
زیرا اگر بگوییم:
«انسان همیشه چنین بوده است»،
ممکن است چیزی تاریخی را به طبیعت تبدیل کنیم.
مثلاً:
سلطه همیشه وجود داشته است.
جنگ همیشه وجود داشته است.
رنج بخشی از ذات انسان است.
آدورنو با این نوع جملات مخالف است.
زیرا این گزارهها میتوانند وضعیت تاریخی را طبیعی جلوه دهند.
از نظر او:
هرچه تاریخی است، نباید بهعنوان سرنوشت ابدی معرفی شود.
۱۸. نقد «سرنوشت»
مفهوم:
سرنوشت (Schicksal / Fate / Destin)
در فلسفهای که به شرایط وجودی انسان توجه دارد، ممکن است بسیار مهم شود.
اما آدورنو میپرسد:
آیا آنچه ما سرنوشت مینامیم، گاهی چیزی جز نتیجه ساختارهای اجتماعی نیست؟
اگر فقر را سرنوشت بدانیم، جامعهای که فقر را تولید میکند پنهان میشود.
اگر جنگ را سرنوشت بشر بدانیم، ساختارهای سیاسی و اقتصادی جنگ نادیده گرفته میشوند.
اگر سلطه را ذات انسان بدانیم، امکان تغییر اجتماعی از بین میرود.
پس فلسفه باید میان:
ضرورت تاریخی
و:
سرنوشت متافیزیکی
تمایز بگذارد.
۱۹. هایدگر و مسئله تاریخ
آدورنو همچنین نسبت به مفهوم تاریخ در هایدگر انتقاد دارد.
اگر تاریخ صرفاً به عنوان نحوه گشوده شدن هستی فهمیده شود، خطر این است که تاریخ اجتماعی و مادی در پس آن ناپدید شود.
برای آدورنو:
تاریخ (Geschichte / History / Histoire)
باید شامل:
تولید؛
کار؛
سرمایه؛
طبقه؛
جنگ؛
فقر؛
سلطه؛
رهایی؛
باشد.
تاریخ نباید فقط تاریخ «معنای هستی» باشد.
بلکه باید تاریخ انسانهای واقعی نیز باشد.
۲۰. تاریخ و طبیعت
یکی از مهمترین نکات آدورنو این است که:
طبیعت (Natur / Nature / Nature)
و:
تاریخ (Geschichte / History / Histoire)
را نباید بهطور کامل از هم جدا کرد.
چیزی که طبیعی به نظر میرسد ممکن است تاریخی باشد.
و چیزی که تاریخی است، همیشه بر بستر شرایط مادی و طبیعی قرار دارد.
مثلاً:
بدن انسان طبیعی است، اما نحوه رفتار جامعه با بدن تاریخی است.
مرگ طبیعی است، اما اینکه چه کسی زودتر میمیرد میتواند اجتماعی باشد.
نیاز به غذا طبیعی است، اما توزیع غذا تاریخی و اجتماعی است.
این رابطه میان طبیعت و تاریخ یکی از پایههای مادیگرایی آدورنو است.
۲۱. «هستی» نمیتواند جای «واقعیت» را بگیرد
اکنون نقد اصلی آدورنو روشنتر میشود.
مشکل این نیست که هایدگر از «هستی» سخن میگوید.
مشکل این است که:
مفهوم هستی ممکن است به جای واقعیت بنشیند.
یعنی فلسفه به جای پرسیدن:
این چیست؟
چرا اینگونه است؟
چه تاریخی دارد؟
چه شرایطی آن را تولید کرده؟
به پرسش کلیتر:
معنای هستی چیست؟
پناه ببرد.
از نظر آدورنو، این حرکت ممکن است از واقعیت مشخص دور شود.
۲۲. اولویت شیء در برابر اولویت هستی
اکنون تقابل اصلی روشن میشود:
هایدگر
Sein
↓
هستی مقدم است.
آدورنو
Objekt
↓
شیء مشخص نباید در مفهوم کلی حل شود.
اما این تقابل را نباید به صورت ساده فهمید.
آدورنو نمیخواهد «هستی» را با «شیء» جایگزین کند و یک متافیزیک جدید بسازد.
او میخواهد نشان دهد که:
هر مفهوم کلی باید در برابر چیزی قرار گیرد که از آن فراتر میرود.
بنابراین، حتی «شیء» نیز نباید به یک اصل متافیزیکی جدید تبدیل شود.
اولویت شیء یک اصل انتقادی است، نه یک اصل هستیشناختی جدید.
۲۳. دیالکتیک منفی و «ضد-سیستم»
در اینجا معنای واقعی پروژه آدورنو آشکارتر میشود.
او نمیخواهد:
یک سیستم جدید بسازد.
بلکه میخواهد:
امکان سیستمسازی مطلق را نقد کند.
بنابراین دیالکتیک منفی:
ضد فلسفه نیست.
بلکه:
ضد فلسفهای است که خود را تمامیت نهایی میداند.
و:
ضد مفهوم نیست.
بلکه:
ضد مفهومی است که تفاوت را حذف میکند.
و:
ضد عقل نیست.
بلکه:
ضد عقلِ مطلقگراست.
۲۴. نتیجه: نقد هستیشناسی، نقد انتزاع است
در این نقطه میتوان گفت که نقد آدورنو از هستیشناسی در عمق خود:
نقد انتزاع است.
هرگاه فلسفه از «هستی» سخن میگوید، باید بپرسد:
این مفهوم چه چیزهایی را کنار گذاشته است؟
هرگاه از «انسان» سخن میگوید:
کدام انسان مشخص حذف شده است؟
هرگاه از «مرگ» سخن میگوید:
کدام مرگ واقعی نادیده گرفته شده است؟
هرگاه از «تاریخ» سخن میگوید:
تاریخ چه کسانی؟
هرگاه از «اصالت» سخن میگوید:
اصالت در چه شرایط اجتماعی؟
این پرسشها همان حرکت منفی فلسفهاند.
۲۵. فرمول اصلی نقد آدورنو از هایدگر
میتوان این بخش را در یک زنجیره خلاصه کرد:
هایدگر:
موجودات را نمیتوان بدون پرسش از هستی فهمید.
آدورنو:
درست؛ اما هستی نیز نباید جای موجودات مشخص را بگیرد.
هایدگر:
هستی بر موجود تقدم دارد.
آدورنو:
این تقدم نباید به حذف تفاوتهای عینی و مادی موجودات منجر شود.
هایدگر:
انسان را باید از منظر ساختار وجودی دازاین فهمید.
آدورنو:
دازاین نیز انسانی اجتماعی، تاریخی، بدنی و مادی است.
هایدگر:
مسئله اصلی فلسفه پرسش از هستی است.
آدورنو:
فلسفه باید همزمان بپرسد چه چیزی در این پرسش از دست رفته است.
و این پرسش آخر بسیار مهم است.
زیرا تمام روش دیالکتیک منفی در همین پرسش خلاصه میشود:
چه چیزی در مفهوم باقی نمیماند؟
۲۶. جایگاه این بحث در کل دیالکتیک منفی
اکنون میتوان فهمید که چرا آدورنو فصل را با رابطه با هستیشناسی آغاز میکند.
او میخواهد نشان دهد که فلسفه معاصر، حتی وقتی از متافیزیک سنتی عبور میکند، همچنان با خطر:
مطلقسازی (Verabsolutierung / Absolutization / Absolutisation)
مواجه است.
این مطلقسازی ممکن است در شکلهای مختلف ظاهر شود:
ایده مطلق
روح مطلق
سوژه مطلق
هستی
کلیت
نظام
تاریخ
اما ساختار همه آنها میتواند مشابه باشد:
یک مفهوم کلی جایگزین کثرت و تفاوت واقعیت میشود.
دیالکتیک منفی میگوید:
هیچ مفهوم کلی حق ندارد آخرین کلمه را بگوید.
۲۷. فرمول نهایی این مرحله
تمام بحث را میتوان به این صورت فشرده کرد:
هستیشناسی:
جستوجوی بنیاد.
ایدهآلیسم:
جستوجوی بنیاد در سوژه یا مفهوم.
هایدگر:
جستوجوی بنیاد در پرسش هستی.
آدورنو:
نقد هر بنیاد نهایی.
و در نهایت:
اولویت شیء بر مفهوم، به معنای اولویت امر مشخص بر کلیت انتزاعی است.
اما این اولویت به معنای ترک مفهوم نیست.
بلکه:
مفهوم باید خود را به روی آنچه با آن یکی نیست باز نگه دارد.
این همان چیزی است که آدورنو از:
دیالکتیک منفی (Negative Dialektik / Negative Dialectics / Dialectique négative)
میفهمد.
نکته مهم برای ادامه متن
در ادامه همین فصل، بحث آدورنو بهتدریج از نقد مستقیم هستیشناسی به مسئلهای عمیقتر حرکت میکند: چرا فلسفه همچنان به هستیشناسی بازمیگردد؟
پاسخ آدورنو صرفاً نظری نیست. او معتقد است که بازگشت مداوم فلسفه به بنیادهای هستیشناختی با یک وضعیت تاریخی و اجتماعی مشخص ارتباط دارد. جامعهای که افراد را در یک نظام کلی و انتزاعی ادغام میکند، فلسفه را نیز به سمت جستوجوی یک کلیت نهایی سوق میدهد.
از این منظر، نقد آدورنو از هایدگر به نقد:
جامعه (Gesellschaft / Society / Société)
پیوند میخورد؛ سپس مسئله سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)، ابژه (Objekt / Object / Objet)، کلیت (Totalität / Totality / Totalité) و ناهمانندی (Nichtidentität / Non-identity / Non-identité) دوباره در سطحی عمیقتر مطرح میشود.
در مرحله بعد، آدورنو به این پرسش میرسد که آیا فلسفه میتواند بدون افتادن در دام متافیزیک (Metaphysik / Metaphysics / Métaphysique) همچنان از حقیقت سخن بگوید. پاسخ او این است که فلسفه نمیتواند متافیزیک را به سادگی کنار بگذارد؛ بلکه باید پس از نقد متافیزیک، آنچه در متافیزیک سرکوب شده است را نجات دهد. اینجا مفهوم بسیار مهم نجات امر متافیزیکی (Rettung der Metaphysik / Rescue of Metaphysics / Sauvetage de la métaphysique) وارد بحث میشود و یکی از ظریفترین بخشهای فصل اول را شکل میدهد.
فصل اول: رابطه با هستیشناسی
(Das Verhältnis zur Ontologie / Relation to Ontology / Rapport à l’ontologie)
بخش بعدی: متافیزیک پس از آشوویتس و امکان فلسفه
(Metaphysik nach Auschwitz / Metaphysics after Auschwitz / Métaphysique après Auschwitz)
در ادامه بحث، آدورنو از نقد هستیشناسی به مسئلهای میرسد که کل پروژه فلسفی او را تحت تأثیر قرار میدهد: آیا پس از فاجعه تاریخی آشوویتس، هنوز میتوان از متافیزیک، فلسفه و حقیقت سخن گفت؟
این پرسش در دیالکتیک منفی صرفاً یک پرسش تاریخی نیست. آدورنو نمیخواهد بگوید که پس از آشوویتس دیگر فلسفه ممنوع است. مسئله بسیار پیچیدهتر است:
پس از آشوویتس، فلسفه دیگر نمیتواند همان فلسفهای باشد که پیش از آن بود.
چرا؟
زیرا واقعیت تاریخی نشان داده است که عقل، فرهنگ، تمدن، علم، هنر و حتی فلسفه میتوانند در کنار یک نظام اجتماعی وجود داشته باشند که انسان را به موضوع نابودی تبدیل میکند.
بنابراین فلسفه باید درباره خودش نیز پرسش کند.
۱. مسئله آشوویتس برای فلسفه
آشوویتس برای آدورنو نام یک واقعه تاریخی صرف نیست.
آشوویتس (Auschwitz) برای او نماد نقطهای است که در آن:
عقلانیت مدرن؛
سازمان اداری؛
تکنولوژی؛
بوروکراسی؛
تقسیم کار؛
صنعت؛
علم؛
میتوانند در خدمت نابودی انسان قرار گیرند.
بنابراین مسئله این نیست که:
«آیا تمدن شکست خورد؟»
بلکه مسئله این است:
چگونه ممکن شد که خودِ تمدن در فرآیند نابودی انسان مشارکت کند؟
این پرسش برای آدورنو مستقیماً با نقد فلسفه مرتبط است.
زیرا اگر فلسفه مدعی عقلانیت باشد، باید توضیح دهد که چرا عقلانیت میتواند با بربریت همراه شود.
۲. نقد فلسفه پیشرفت
یکی از باورهای مهم مدرنیته این است که:
پیشرفت (Fortschritt / Progress / Progrès)
به معنای حرکت تاریخ به سوی وضعیت بهتر است.
اما آدورنو با این تصور ساده مخالف است.
تاریخ مدرن نشان داده است که:
پیشرفت تکنیکی الزاماً به پیشرفت انسانی منجر نمیشود.
ممکن است یک جامعه:
تکنولوژیکتر شود؛
ثروتمندتر شود؛
سازمانیافتهتر شود؛
علمیتر شود؛
اما همزمان امکان نابودی انسان نیز افزایش یابد.
بنابراین:
پیشرفت و بربریت میتوانند همزمان وجود داشته باشند.
این یکی از مهمترین ایدههای آدورنو است.
۳. دیالکتیک پیشرفت و بربریت
آدورنو در اینجا به منطق:
دیالکتیک روشنگری (Dialektik der Aufklärung / Dialectic of Enlightenment / Dialectique des Lumières)
نزدیک میشود.
در آنجا همراه با ماکس هورکهایمر نشان داده بودند که:
روشنگری (Aufklärung / Enlightenment / Aufklärung)
که قرار بود انسان را از اسطوره و ترس رها کند، میتواند به شکل جدیدی از سلطه تبدیل شود.
در دیالکتیک منفی این مسئله به شکل رادیکالتری مطرح میشود.
یعنی:
تمدن بدون رفع بربریت، میتواند بربریت را در سطحی بالاتر بازتولید کند.
پس تاریخ نه حرکت ساده از تاریکی به روشنایی، بلکه حرکتی متناقض است.
۴. چرا آشوویتس مسئله فلسفه است؟
آدورنو با سنتی از فلسفه مخالفت میکند که میخواهد همه چیز را در یک نظام عقلانی توضیح دهد.
اگر فلسفه بگوید:
جهان در نهایت عقلانی است،
آنگاه باید بتواند آشوویتس را نیز در این عقلانیت جای دهد.
اما آدورنو این کار را نمیپذیرد.
زیرا چنین کاری به معنای تبدیل رنج قربانیان به بخشی از یک ضرورت کلی است.
اینجا نقد او متوجه فلسفه:
Georg Wilhelm Friedrich Hegel
نیز میشود.
اگر گفته شود:
«آنچه واقعی است عقلانی است»
آدورنو میپرسد:
آیا میتوان واقعیت آشوویتس را نیز عقلانی دانست؟
پاسخ او روشن است:
نه.
۵. رنج و مقاومت در برابر مفهوم
اینجا دوباره به مسئله اولویت شیء بازمیگردیم.
قربانی واقعی آشوویتس را نمیتوان به یک مفهوم کلی تبدیل کرد.
نمیتوان گفت:
«رنج بخشی از تاریخ است.»
و با همین جمله مسئله را تمام کرد.
زیرا رنج یک واقعیت مشخص است.
این بدن.
این انسان.
این مرگ.
این شکنجه.
در برابر هر مفهوم کلی مقاومت میکنند.
بنابراین:
رنج، یکی از قویترین نشانههای ناهمانندی واقعیت با مفهوم است.
۶. رنج بهمثابه امر غیرقابلفروکاست
یکی از مهمترین اصول آدورنو این است:
فلسفه نباید رنج را در مفهوم حل کند.
زیرا وقتی رنج را به یک مفهوم تبدیل میکنیم، ممکن است خودِ رنج ناپدید شود.
مثلاً:
«رنج، لازمه وجود انسانی است.»
این جمله از نظر فلسفی ممکن است درست به نظر برسد.
اما چیزی را پنهان میکند:
چه کسی رنج میکشد؟
چرا رنج میکشد؟
چه کسی مسئول است؟
آیا این رنج قابل جلوگیری بود؟
این پرسشها نشان میدهند که رنج فقط مسئلهای متافیزیکی نیست.
رنج میتواند:
تاریخی؛
سیاسی؛
اجتماعی؛
اقتصادی؛
مادی
باشد.
۷. «پس از آشوویتس شعر گفتن»
در این زمینه باید به جمله مشهور آدورنو درباره شعر پس از آشوویتس توجه کرد.
او در یکی از نوشتههای اولیه خود گفته بود:
«شعر گفتن پس از آشوویتس بربریت است.»
اما این جمله را نباید به معنای ممنوعیت مطلق شعر فهمید.
خود آدورنو بعدها این گزاره را تعدیل کرد.
مسئله او این بود که:
پس از آشوویتس، هنر نمیتواند همچنان با همان بیگناهی سابق به جهان نگاه کند.
هنر باید از رنج عبور کند، نه اینکه آن را زیبا و قابل مصرف کند.
در نتیجه:
هنر پس از آشوویتس باید نسبت خود را با رنج تغییر دهد.
۸. هنر و فلسفه
این مسئله ما را به رابطه میان:
هنر (Kunst / Art / Art)
و:
فلسفه (Philosophie / Philosophy / Philosophie)
میرساند.
آدورنو معتقد است هنر میتواند چیزی را بیان کند که مفهوم فلسفی قادر به بیان کامل آن نیست.
زیرا هنر به:
امر غیرمفهومی (das Nichtbegriffliche / the Non-conceptual / le non-conceptuel)
اجازه میدهد باقی بماند.
اما هنر نیز نمیتواند از تاریخ فرار کند.
پس:
هنر باید همزمان امکان بیان و ناتوانی در بیان را حفظ کند.
۹. حقیقت و امر غیرمفهومی
اینجا به یک اصل بسیار مهم میرسیم:
حقیقت بیش از مفهوم است.
این جمله با کل فلسفه آدورنو هماهنگ است.
اگر مفهوم بگوید:
«این واقعیت است»،
دیالکتیک منفی پاسخ میدهد:
«نه کاملاً.»
زیرا همیشه چیزی باقی میماند که مفهوم در خود جای نداده است.
این «باقیمانده» همان:
امر غیرمفهومی (Nichtbegriffliches / Non-conceptual / Non-conceptuel)
است.
۱۰. فلسفه و امر غیرمفهومی
اما آدورنو یک مشکل مهم دارد:
اگر امر غیرمفهومی خارج از مفهوم است، چگونه فلسفه میتواند درباره آن سخن بگوید؟
پاسخ آدورنو این است:
فلسفه نمیتواند بدون مفهوم باشد.
فلسفه ناچار است از مفهوم استفاده کند.
اما باید:
از مفهوم علیه خودِ مفهوم استفاده کند.
این یکی از بنیادیترین ایدههای دیالکتیک منفی است.
فلسفه باید از زبان مفهومی استفاده کند تا نشان دهد:
مفهوم تمام واقعیت نیست.
پس:
مفهوم
هم ابزار شناخت است،
و هم چیزی است که باید دائماً مورد نقد قرار گیرد.
۱۱. دیالکتیک منفی بهمثابه نقد مفهوم
بنابراین دیالکتیک منفی نمیگوید:
«مفهوم را کنار بگذاریم.»
بلکه میگوید:
«مفهوم را به حد خود آگاه کنیم.»
این یعنی:
خودانتقادی مفهوم (Selbstkritik des Begriffs / Self-critique of the Concept / Autocritique du concept).
مفهوم باید بفهمد که:
چیزی را دربرمیگیرد، اما هرگز تمام آن چیز نیست.
از همینجا دیالکتیک منفی شکل میگیرد.
۱۲. متافیزیک پس از آشوویتس
اکنون میتوانیم به مسئله اصلی بازگردیم.
آیا پس از آشوویتس متافیزیک ممکن است؟
پاسخ آدورنو نه «بله» ساده است و نه «نه» ساده.
او میگوید:
متافیزیک دیگر نمیتواند به شکل سنتی خود ادامه یابد.
اما در عین حال:
فلسفه نمیتواند پرسشهای متافیزیکی را کاملاً کنار بگذارد.
چرا؟
زیرا پرسشهایی مانند:
زندگی چیست؟
مرگ چیست؟
رنج چیست؟
آزادی چیست؟
حقیقت چیست؟
آیا رهایی ممکن است؟
پس از آشوویتس از بین نرفتهاند.
بلکه حتی ضروریتر شدهاند.
اما پاسخهای فلسفی دیگر نمیتوانند ادعا کنند که:
«من کل حقیقت را در اختیار دارم.»
۱۳. نجات متافیزیک از طریق نقد متافیزیک
اینجا به ایده بسیار مهم آدورنو میرسیم:
نجات متافیزیک (Rettung der Metaphysik / Rescue of Metaphysics / Sauvetage de la métaphysique).
آدورنو نمیخواهد متافیزیک را نابود کند.
او میخواهد:
آنچه در متافیزیک بهعنوان امکان رهاییبخش وجود دارد، از درون نقد متافیزیک نجات دهد.
متافیزیک در سنت خود درباره چیزهایی پرسیده است که از وضعیت موجود فراتر میروند:
آیا جهان میتوانست به گونهای دیگر باشد؟
آیا رهایی ممکن است؟
آیا عدالت فراتر از واقعیت موجود است؟
این پرسشها را نمیتوان صرفاً کنار گذاشت.
زیرا اگر کنار گذاشته شوند، فلسفه تسلیم وضعیت موجود میشود.
۱۴. نقد پوزیتیویسم
در اینجا آدورنو بهطور ضمنی در برابر:
پوزیتیویسم (Positivismus / Positivism / Positivisme)
قرار میگیرد.
پوزیتیویسم میگوید فلسفه باید فقط با آنچه قابل مشاهده و قابل اثبات است سروکار داشته باشد.
اما آدورنو میپرسد:
اگر فقط آنچه موجود است را بپذیریم، چگونه میتوانیم درباره چیزی که باید باشد سخن بگوییم؟
اگر حقیقت فقط همان واقعیت موجود باشد، دیگر جایی برای:
امکان (Möglichkeit / Possibility / Possibilité)
و:
رهایی (Emanzipation / Emancipation / Émancipation)
باقی نمیماند.
۱۵. فلسفه در برابر واقعیت موجود
فلسفه باید بتواند بگوید:
آنچه هست، تنها امکان موجود نیست.
این همان لحظه منفی فلسفه است.
فلسفه به وضعیت موجود میگوید:
«تو تمام حقیقت نیستی.»
بنابراین:
واقعیت (Wirklichkeit / Reality / Réalité)
و:
امکان (Möglichkeit / Possibility / Possibilité)
نباید یکی گرفته شوند.
این اصل برای نقد اجتماعی آدورنو بسیار مهم است.
زیرا اگر جامعه موجود را واقعیت نهایی بدانیم، هر چیزی که اکنون وجود دارد طبیعی و ضروری به نظر میرسد.
۱۶. امید منفی
آدورنو از یک امید ساده و خوشبینانه دفاع نمیکند.
او نمیگوید:
تاریخ حتماً به رهایی منتهی خواهد شد.
بلکه برعکس:
هیچ تضمین متافیزیکی برای رهایی وجود ندارد.
اما همین فقدان تضمین نباید به تسلیم منجر شود.
اینجا میتوان از نوعی:
امید منفی (negative hope / negative Hoffnung)
سخن گفت.
یعنی امیدی که نه بر پیشبینی آینده، بلکه بر نپذیرفتن وضعیت موجود بهعنوان آخرین امکان استوار است.
۱۷. رهایی و ناهمانندی
رهایی از نظر آدورنو با:
ناهمانندی (Nichtidentität / Non-identity / Non-identité)
ارتباط دارد.
اگر همه چیز با یک نظام کلی یکی شود، رهایی غیرممکن است.
اما اگر همیشه چیزی وجود داشته باشد که:
با نظام یکی نیست،
آنگاه امکان مقاومت وجود دارد.
پس:
ناهمانندی، امکان رهایی را حفظ میکند.
این یکی از مهمترین پیوندهای فلسفه نظری و فلسفه اجتماعی آدورنو است.
۱۸. جامعه بهمثابه کلیت
اکنون دوباره به جامعه بازمیگردیم.
جامعه مدرن افراد را از طریق:
بازار؛
پول؛
کار؛
مبادله؛
بوروکراسی؛
قانون؛
در یک نظام کلی به هم پیوند میدهد.
این کلیت اجتماعی:
جامعه مبادلهای (Tauschgesellschaft / Exchange Society / Société d’échange)
است.
آدورنو معتقد است که در چنین جامعهای، تفاوتهای کیفی افراد به مقادیر قابل مبادله تبدیل میشوند.
مثلاً:
انسان → نیروی کار
کالا → ارزش مبادله
زمان → پول
فرد → نقش اجتماعی
این همان فرآیندی است که در آن:
کیفیت
به:
کمیت
فروکاسته میشود.
۱۹. رابطه این مسئله با اولویت شیء
اینجا دوباره به آغاز فصل بازمیگردیم.
اولویت شیء فقط یک اصل فلسفی نیست.
در جامعه نیز مسئلهای مشابه وجود دارد.
جامعه میخواهد اشیاء و انسانها را در قالبهای کلی قرار دهد.
اما هر شیء بیش از ارزش مبادلهای خود است.
هر انسان بیش از نقش اجتماعی خود است.
هر فرد بیش از چیزی است که نظام اجتماعی درباره او میگوید.
پس:
ناهمانندی فلسفی، همتای اجتماعی دارد.
همانگونه که:
مفهوم ≠ شیء
در جامعه نیز:
ارزش مبادله ≠ ارزش واقعی شیء
و:
نقش اجتماعی ≠ انسان واقعی
۲۰. آشوویتس و جامعه مبادلهای
از منظر آدورنو، این مسئله اهمیت تاریخی بسیار زیادی دارد.
آشوویتس را نمیتوان فقط به یک «شر مطلق» تبدیل کرد و آن را خارج از تاریخ قرار داد.
باید پرسید:
چه ساختارهای اجتماعی امکان چنین فاجعهای را فراهم کردند؟
این پرسش، فلسفه را از متافیزیک انتزاعی به نقد اجتماعی میکشاند.
آدورنو نمیخواهد آشوویتس را به یک مفهوم فلسفی تبدیل کند.
بلکه میخواهد فلسفه از خود بپرسد:
چه چیزی در ساختار اجتماعی وجود داشت که چنین فاجعهای را ممکن کرد؟
۲۱. نقد مفهوم «ضرورت»
یکی از خطرناکترین مفاهیم فلسفه:
ضرورت (Notwendigkeit / Necessity / Nécessité)
است.
اگر تاریخ را ضروری بدانیم، ممکن است هر اتفاقی را توجیه کنیم.
مثلاً:
این اتفاق باید رخ میداد.
آدورنو در برابر این منطق مقاومت میکند.
آشوویتس «ضرورت تاریخی» نبود.
نباید آن را نتیجهای اجتنابناپذیر از تاریخ دانست.
بلکه باید امکان تاریخی آن را تحلیل کرد تا بتوان از تکرارش جلوگیری کرد.
۲۲. فلسفه و مسئولیت
از اینجا فلسفه برای آدورنو یک مسئولیت اخلاقی پیدا میکند.
فلسفه نباید فقط:
جهان را تفسیر کند.
بلکه باید نسبت به آنچه در جهان رخ داده است پاسخگو باشد.
اما این پاسخگویی به معنای ارائه یک نظام اخلاقی کامل نیست.
بلکه به معنای حفظ حساسیت نسبت به:
رنج (Leiden / Suffering / Souffrance)
است.
در نتیجه:
فلسفهای که نتواند رنج را جدی بگیرد، از نظر آدورنو فلسفهای ناقص است.
۲۳. حقیقت و رنج
یکی از مهمترین گزارههایی که میتوان از این بخش استخراج کرد چنین است:
حقیقت از جایی آغاز میشود که مفهوم به رنج پاسخگو باشد.
اگر یک نظریه فلسفی از نظر منطقی کامل باشد اما نتواند رنج واقعی انسانها را توضیح دهد، این کمال نظری به خودی خود ارزشی ندارد.
این همان چیزی است که آدورنو در برابر فلسفههای نظامساز قرار میدهد.
۲۴. نتیجه این بخش
اکنون مسیر استدلال ما چنین شده است:
نقد هستیشناسی
↓
نقد بنیاد مطلق
↓
اولویت شیء
↓
ناهمانندی مفهوم و شیء
↓
امر غیرمفهومی
↓
رنج
↓
آشوویتس
↓
نقد فلسفه پیشرفت
↓
نقد کلیت
↓
امکان متافیزیک پس از فاجعه
↓
نجات متافیزیک از طریق نقد آن
و این مسیر به یک نتیجه اساسی میرسد:
فلسفه نباید پس از آشوویتس از متافیزیک دست بکشد؛ بلکه باید از هر متافیزیکی که رنج را در یک کلیت عقلانی حل میکند دست بکشد.
۲۵. فرمول نهایی این مرحله
میتوان موضع آدورنو را اینگونه خلاصه کرد:
متافیزیک قدیم:
جهان را میتوان در یک کلیت عقلانی فهمید.
آشوویتس:
این کلیت نمیتواند رنج را بهطور کامل در خود جذب کند.
دیالکتیک منفی:
مفهوم باید شکست خود را در برابر امر ناهمانند بپذیرد.
متافیزیک پس از آشوویتس:
هنوز باید درباره حقیقت، رهایی و امر فراتر از واقعیت موجود پرسید، اما بدون ادعای دستیابی به یک کلیت نهایی.
بنابراین، آدورنو به یک نتیجه بسیار ظریف میرسد:
فلسفه باید متافیزیک را نقد کند، اما نباید امکان پرسش متافیزیکی را نابود کند.
زیرا اگر فلسفه دیگر نتواند بپرسد:
«آیا جهان میتواند به گونهای دیگر باشد؟»
آنگاه فلسفه صرفاً توصیفکننده جهان موجود خواهد شد.
و درست در همین نقطه، فصل اول به سمت مسئلهای بسیار مهم حرکت میکند: رابطه میان فلسفه، متافیزیک، امکان، امید و رهایی. در ادامه، آدورنو باید نشان دهد که چگونه میتوان از «امر مطلق» سخن گفت بدون اینکه دوباره به یک نظام مطلقگرا بازگردیم؛ و چگونه دیالکتیک منفی (Negative Dialectics / Negative Dialektik / Dialectique négative) میتواند امکان چیزی را حفظ کند که هنوز در واقعیت موجود تحقق نیافته است.
برچسبها:
آدورنو,
دیالکتیک منفی,
فلسفه قرن بیستم,
فلسفه انتقادی