عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ


کتاب «دیالکتیک منفی» (قسمت پنجم)
تئودور آدورنو (1966)
Negative Dialectics / Dialectique négative / Negative Dialektik
فصل اول: رابطه با هستی‌شناسی
(Das Verhältnis zur Ontologie / Relation to Ontology / Rapport à l’ontologie)
بخش بعدی: اولویت شیء و ناهمانندی
(Vorrang des Objekts und Nichtidentität / Primacy of the Object and Non-identity / Primauté de l’objet et non-identité)
اکنون به یکی از مهم‌ترین نقاط فصل اول می‌رسیم؛ جایی که آدورنو باید روشن کند که منظورش از اولویت شیء (Vorrang des Objekts / Primacy of the Object / Primauté de l’objet) دقیقاً چیست.

این مفهوم را نباید با یک رئالیسم ساده یا با این ادعا یکی گرفت که:

«جهان بیرون مستقل از ذهن وجود دارد، پس شناخت فقط باید آن را منعکس کند.»

آدورنو چنین موضعی ندارد.

او نه می‌خواهد به ایده‌آلیسم مطلق (absoluter Idealismus / absolute idealism / idéalisme absolu) بازگردد و نه به رئالیسم خام (naiver Realismus / naïve realism / réalisme naïf).

مسئله او پیچیده‌تر است:

سوژه و ابژه هر دو واقعی‌اند، اما این دو هرگز کاملاً بر یکدیگر منطبق نمی‌شوند؛ و این عدم انطباق باید در خود فلسفه حفظ شود.

۱. اولویت شیء به چه معناست؟
وقتی آدورنو از:

اولویت شیء (Vorrang des Objekts / Primacy of the Object / Primauté de l’objet)

سخن می‌گوید، منظورش این نیست که سوژه هیچ نقشی ندارد.

او نمی‌گوید:

«ابژه وجود دارد و سوژه فقط آن را مثل یک دوربین ثبت می‌کند.»

بلکه منظورش این است:

سوژه نمی‌تواند ادعا کند که ابژه را به‌طور کامل از خودش تولید کرده است.

همیشه چیزی در ابژه وجود دارد که:

از چارچوب مفهومی سوژه فراتر می‌رود.

بنابراین:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

نمی‌تواند خود را:

منشأ مطلق واقعیت

بداند.

۲. اولویت شیء در برابر ایده‌آلیسم
در ایده‌آلیسم، به‌ویژه در شکل‌های افراطی آن، خطر این وجود دارد که:

ابژه به محصول فعالیت سوژه تبدیل شود.

اگر همه چیز نهایتاً از فعالیت سوژه ناشی شود، آنگاه:

آنچه با مفهوم ما ناسازگار است،

ممکن است صرفاً به‌عنوان:

«خطای شناخت»

کنار گذاشته شود.

آدورنو با این حرکت مخالف است.

اگر واقعیت با مفهوم من سازگار نیست، ممکن است مشکل از:

خودِ مفهوم من

باشد.

نه از:

واقعیت.

۳. ابژه علیه مفهوم مقاومت می‌کند
این نکته را می‌توان با مفهوم:

مقاومت ابژه (Widerstand des Objekts / Resistance of the Object / Résistance de l’objet)

بیان کرد.

ابژه در برابر مفهوم مقاومت می‌کند.

یعنی:

هرگاه مفهوم بخواهد ابژه را کاملاً در خود حل کند، چیزی باقی می‌ماند.

این «چیز باقی‌مانده»:

امر ناهمانند

است.

بنابراین:

اولویت شیء در نهایت به معنای اولویت ناهمانندی است.

زیرا شیء همان چیزی است که:

اجازه نمی‌دهد مفهوم با خودش کاملاً یکی شود.

۴. اولویت شیء به معنای تقدم زمانی نیست
یک سوءتفاهم مهم باید برطرف شود.

آدورنو نمی‌گوید:

ابتدا ابژه وجود دارد و سپس سوژه به وجود می‌آید.

بنابراین منظور او:

تقدم زمانی

نیست.

او درباره:

اولویت منطقی و فلسفی (logischer Vorrang / logical priority / priorité logique)

سخن می‌گوید.

یعنی:

برای اینکه سوژه بتواند خود را بشناسد، باید چیزی وجود داشته باشد که سوژه نباشد.

سوژه بدون ابژه قابل تصور نیست.

اما ابژه نیز نمی‌تواند صرفاً به محصول سوژه تقلیل یابد.

۵. سوژه نیز ابژه است
اینجا آدورنو یک حرکت بسیار مهم انجام می‌دهد.

سوژه‌ای که می‌خواهد جهان را بشناسد، خودش نیز بخشی از جهان است.

یعنی:

سوژه فقط «فاعل شناخت» نیست.

بلکه خودش نیز:

ابژه‌ای در جهان است.

انسان:

بدن دارد؛

تاریخ دارد؛

نیازهای مادی دارد؛

در جامعه زندگی می‌کند؛

تحت تأثیر اقتصاد و قدرت است.

بنابراین سوژه‌ای که جهان را می‌شناسد:

خودش نیز از جهان جدا نیست.

۶. سوژه و ابژه رابطه‌ای دیالکتیکی دارند
پس نمی‌توان گفت:

سوژه ← فعال

و:

ابژه ← منفعل.

بلکه رابطه آنها پیچیده‌تر است.

سوژه بر ابژه اثر می‌گذارد.

اما ابژه نیز:

سوژه را محدود می‌کند.

سوژه مفهوم می‌سازد.

اما واقعیت:

در برابر مفهوم مقاومت می‌کند.

بنابراین:

سوژه ↔ ابژه

یک رابطه دیالکتیکی است.

اما این دیالکتیک نباید به:

وحدت کامل

ختم شود.

۷. تفاوت با دوگانه‌انگاری ساده
آدورنو نیز با:

دوگانه‌انگاری (Dualismus / Dualism / Dualisme)

مخالف است.

او نمی‌خواهد بگوید:

سوژه یک قلمرو است،

و:

ابژه قلمرویی کاملاً جدا.

زیرا در این صورت، مسئله شناخت حل‌ناشدنی می‌شود.

اگر سوژه و ابژه کاملاً جدا باشند:

چگونه سوژه می‌تواند ابژه را بشناسد؟

بنابراین باید میان آنها:

رابطه

وجود داشته باشد.

اما رابطه نباید به معنای:

یکی‌شدن کامل

باشد.

۸. رابطه بدون یکی‌شدن
این شاید یکی از مهم‌ترین ایده‌های آدورنو باشد:

رابطه، بدون همانندی کامل.

سوژه و ابژه به یکدیگر وابسته‌اند.

اما:

یکی نیستند.

مفهوم و شیء مرتبط‌اند.

اما:

یکی نیستند.

کلیت و جزئی به هم مربوط‌اند.

اما:

یکی نیستند.

جامعه و فرد به هم مربوط‌اند.

اما:

یکی نیستند.

این ساختار در سراسر دیالکتیک منفی تکرار می‌شود.

۹. ناهمانندی چیست؟
اکنون باید مفهوم:

ناهمانندی (Nichtidentität / Non-identity / Non-identité)

را دقیق‌تر کنیم.

ناهمانندی صرفاً به معنای:

«متفاوت بودن دو چیز»

نیست.

مثلاً:

سیب با میز متفاوت است.

این هنوز معنای فلسفی ناهمانندی نیست.

ناهمانندی یعنی:

آنچه در شیء وجود دارد و در مفهوم آن به‌طور کامل قابل جذب نیست.

مثلاً یک فرد را می‌توان با مفاهیمی چون:

انسان؛

شهروند؛

کارگر؛

زن یا مرد؛

دانشجو؛

توصیف کرد.

اما هیچ‌کدام:

تمام واقعیت آن فرد

نیستند.

همیشه چیزی باقی می‌ماند.

۱۰. ناهمانندی در برابر تقلیل
بنابراین ناهمانندی در برابر:

تقلیل‌گرایی (Reduktionismus / Reductionism / Réductionnisme)

قرار می‌گیرد.

تقلیل‌گرایی می‌گوید:

این چیز، در نهایت فقط همان است.

مثلاً:

انسان فقط موجودی اقتصادی است.

یا:

انسان فقط موجودی زیستی است.

یا:

انسان فقط محصول ساختار اجتماعی است.

آدورنو با این «فقط»ها مخالف است.

زیرا هر «فقط»:

بخشی از واقعیت را به کل واقعیت تبدیل می‌کند.

۱۱. مفهوم و «فقط»
یکی از خطرناک‌ترین واژه‌ها در تفکر می‌تواند:

«فقط»

باشد.

وقتی می‌گوییم:

«این فقط یک شیء است»،

ممکن است ویژگی‌های دیگری را حذف کنیم.

وقتی می‌گوییم:

«او فقط یک کارگر است»،

فرد را به جایگاه اقتصادی‌اش تقلیل داده‌ایم.

وقتی می‌گوییم:

«او فقط یک مورد آماری است»،

فردیت او را حذف کرده‌ایم.

پس:

دیالکتیک منفی علیه «فقط»های فلسفی و اجتماعی مقاومت می‌کند.

۱۲. نقد مفهوم «ذات»
آدورنو همچنین نسبت به مفهوم:

ذات (Wesen / Essence / Essence)

احتیاط دارد.

اگر بگوییم:

«ذات این چیز چنین است»،

ممکن است تصور کنیم که تمام ویژگی‌های آن را فهمیده‌ایم.

اما آدورنو می‌پرسد:

آیا آنچه ذات می‌نامیم، چیزی نیست که خودمان با مفهوم به شیء تحمیل کرده‌ایم؟

البته او وجود هر نوع ساختار واقعی را انکار نمی‌کند.

مسئله این است که:

نباید مفهوم ذات را با واقعیت کامل شیء یکی گرفت.

۱۳. ابژه بیش از مفهوم است
یکی از فرمول‌های مهمی که می‌توان از این بحث به دست آورد:

ابژه بیش از مفهوم خود است.

یعنی:

Objekt > Begriff

یا:

Object > Concept

اما این علامت «بزرگ‌تر بودن» به معنای کمّی نیست.

منظور این است که:

محتوای ابژه از آنچه مفهوم درباره آن می‌گوید بیشتر است.

بنابراین:

هر مفهوم، همزمان شناخت و حذف است.

شناخت است، چون چیزی را قابل فهم می‌کند.

حذف است، چون نمی‌تواند همه ویژگی‌های شیء را دربرگیرد.

۱۴. آیا پس باید مفهوم را کنار گذاشت؟
نه.

این نتیجه بسیار مهم است.

اگر مفهوم را کنار بگذاریم:

دیگر امکان شناخت نداریم.

پس آدورنو نمی‌گوید:

«بیایید بدون مفهوم فکر کنیم.»

بلکه می‌گوید:

«با مفهوم فکر کنیم، اما از محدودیت آن آگاه باشیم.»

این همان چیزی است که می‌توان:

تفکر خودانتقادی (selbstkritisches Denken / self-critical thinking / pensée autocritique)

نامید.

۱۵. مفهوم باید به سوی شیء باز باشد
مفهوم نباید بسته باشد.

باید:

به چیزی که هنوز در آن نگنجیده است، باز بماند.

بنابراین مفهوم خوب مفهومی نیست که بگوید:

«من همه چیز را توضیح دادم.»

بلکه مفهومی است که بتواند بگوید:

«این توضیح من است، اما خودِ شیء ممکن است بیش از آن باشد.»

۱۶. شناخت به‌مثابه اصلاح مداوم
در اینجا شناخت تبدیل می‌شود به:

فرایند اصلاح (Korrektur / Correction / Correction).

ما مفهومی می‌سازیم.

سپس با ابژه مواجه می‌شویم.

ابژه نشان می‌دهد:

مفهوم کافی نیست.

پس مفهوم را اصلاح می‌کنیم.

و دوباره:

واقعیت از مفهوم فراتر می‌رود.

این حرکت ادامه دارد.

بنابراین شناخت:

یک فرایند باز

است.

۱۷. چرا این فرایند دیالکتیکی است؟
زیرا هر مفهوم:

چیزی را تعیین می‌کند،

اما همین تعیین:

محدودیت خود را آشکار می‌کند.

پس:

تعیین (Bestimmung / Determination / Détermination)

به:

نفی (Negation / Negation / Négation)

منتهی می‌شود.

و این نفی:

مفهوم را نابود نمی‌کند.

بلکه:

آن را دقیق‌تر می‌کند.

این همان:

نفی معین

است.

۱۸. نفی معین و اصلاح مفهوم
مثلاً اگر بگوییم:

«این جامعه آزاد است.»

واقعیت نشان می‌دهد:

آزادی حقوقی وجود دارد، اما آزادی مادی محدود است.

پس مفهوم آزادی را نفی نمی‌کنیم.

بلکه:

آن را دقیق‌تر می‌کنیم.

می‌گوییم:

آزادی حقوقی بدون شرایط مادی ممکن است ناقص باشد.

پس نفی:

سازنده

است.

۱۹. اولویت شیء و تجربه
اولویت شیء همچنین به این معناست که:

تجربه نباید کاملاً تحت سلطه نظریه قرار گیرد.

اگر تجربه با نظریه ناسازگار شد، نباید فوراً گفت:

«پس تجربه اشتباه است.»

باید پرسید:

«آیا نظریه من ناقص است؟»

این نکته برای روش فلسفی آدورنو بسیار مهم است.
۲۰. تجربه غیرمفهومی
آدورنو به آنچه می‌توان:

تجربه غیرمفهومی (nichtbegriffliche Erfahrung / non-conceptual experience / expérience non conceptuelle)

نامید، توجه دارد.

اما این به معنای تجربه‌ای کاملاً خارج از زبان نیست.

بلکه منظور این است که:

تجربه همیشه بیشتر از آن چیزی است که در مفهوم فعلی ما جا می‌گیرد.

تجربه:

مفاهیم را به چالش می‌کشد.

۲۱. امر غیرمفهومی
در اینجا مفهوم:

امر غیرمفهومی (das Nichtbegriffliche / the non-conceptual / le non-conceptuel)

اهمیت پیدا می‌کند.

امر غیرمفهومی چیزی نیست که:

اصلاً قابل شناخت نباشد.

بلکه چیزی است که:

در مفهوم کاملاً حل نمی‌شود.

پس:

غیرمفهومی، دشمن مفهوم نیست؛ بلکه حدّ مفهوم است.

۲۲. رابطه امر غیرمفهومی و ناهمانندی
اکنون سه مفهوم به یکدیگر متصل می‌شوند:

شیء (Objekt / Object / Objet)



امر غیرمفهومی (das Nichtbegriffliche / the Non-conceptual / le Non-conceptuel)



ناهمانندی (Nichtidentität / Non-identity / Non-identité)

یعنی:

شیء چیزی است که هرگز به‌طور کامل در مفهوم حل نمی‌شود.

این «حل‌نشدن»:

ناهمانندی

است.

و آنچه در مفهوم حل نمی‌شود:

امر غیرمفهومی

است.

۲۳. آدورنو و رئالیسم خام
اکنون روشن می‌شود که چرا آدورنو رئالیست خام نیست.

رئالیسم خام می‌گوید:

جهان همان‌طور که هست، مستقیماً در اختیار ماست.

اما آدورنو می‌گوید:

ما همیشه از طریق مفاهیم، زبان، تاریخ و جامعه با جهان مواجه می‌شویم.

پس:

هیچ دسترسی کاملاً بی‌واسطه‌ای به ابژه نداریم.

اما این به معنای آن نیست که:

ابژه صرفاً ساخته ذهن است.

در اینجا دو گزاره همزمان درست‌اند:

شناخت همیشه میانجی‌شده است.

و:

آنچه شناخته می‌شود، صرفاً محصول میانجی‌گری نیست.

۲۴. میانجی‌گری و واقعیت
این مفهوم:

میانجی‌گری (Vermittlung / Mediation / Médiation)

یکی از کلیدهای فهم آدورنو است.

ما جهان را:

بی‌واسطه

نمی‌شناسیم.

اما آنچه می‌شناسیم نیز:

صرفاً محصول ذهن ما نیست.

پس شناخت:

میانجی‌شده است،

اما:

واقعیت به میانجی تقلیل نمی‌یابد.

۲۵. نقد هایدگر
در اینجا دوباره به:

Martin Heidegger

بازمی‌گردیم.

آدورنو با هایدگر در این نکته هم‌نظر است که:

فلسفه نباید صرفاً به موجودات منفرد و سطحی محدود شود.

اما با پروژه هستی‌شناختی هایدگر مشکل دارد.

زیرا از نظر آدورنو:

بازگشت به «هستی» نمی‌تواند جایگزین تحلیل تاریخی و اجتماعی واقعیت شود.

۲۶. هستی و موجود
هایدگر میان:

هستی (Sein / Being / Être)

و:

موجود (Seiendes / beings / étant)

تمایز می‌گذارد.

آدورنو معتقد است این تمایز بسیار مهم است، اما مسئله این است که:

اگر هستی به یک اصل بنیادی تبدیل شود،

ممکن است تاریخ و جامعه در پسِ یک مفهوم هستی‌شناختی پنهان شوند.

۲۷. نقد «هستی» به‌عنوان پناهگاه
آدورنو با آنچه می‌توان:

پناه‌بردن به هستی (Flucht ins Sein / flight into Being / fuite vers l’Être)

نامید، مخالف است.

یعنی وقتی واقعیت اجتماعی پیچیده و متناقض می‌شود، فلسفه به جای تحلیل آن می‌گوید:

«مسئله در نهایت مسئله هستی است.»

آدورنو می‌پرسد:

آیا این حرکت، واقعیت تاریخی را از دست نمی‌دهد؟

۲۸. هستی‌شناسی و فراموشی تاریخ
اگر بگوییم:

«انسان موجودی است که ذاتاً چنین است»،

ممکن است فراموش کنیم:

انسان در یک جامعه مشخص زندگی می‌کند.

اگر بگوییم:

«وجود انسانی ذاتاً اضطراب‌آور است»،

ممکن است فراموش کنیم:

برخی شکل‌های اضطراب از شرایط اجتماعی مشخص ناشی می‌شوند.

بنابراین:

هستی‌شناسی می‌تواند در برخی موارد، تاریخی‌بودن را پنهان کند.

۲۹. نقد هایدگر به‌معنای رد کامل هایدگر نیست
آدورنو ارزش تحلیل‌های هایدگر را کاملاً انکار نمی‌کند.

او از بسیاری از پرسش‌های هایدگر بهره می‌گیرد.

اما با تبدیل این پرسش‌ها به:

یک بنیاد هستی‌شناختی

مخالف است.

یعنی:

پرسش از هستی مهم است،

اما:

نباید جای پرسش از جامعه و تاریخ را بگیرد.

۳۰. اولویت شیء در برابر هستی‌شناسی
اکنون می‌توانیم موضع آدورنو را روشن‌تر کنیم:

هستی‌شناسی می‌پرسد:

«هستی چیست؟»

آدورنو می‌پرسد:

«چه چیزی در واقعیت از مفاهیم ما فراتر می‌رود؟»

هستی‌شناسی به دنبال:

بنیاد

است.

دیالکتیک منفی به دنبال:

آشکار کردن محدودیت هر بنیاد

است.

هستی‌شناسی می‌خواهد:

به اصل نهایی برسد.

دیالکتیک منفی می‌گوید:

هر اصل نهایی باید دوباره در معرض نقد قرار گیرد.

۳۱. نتیجه این بخش
اکنون مفهوم اولویت شیء معنای کامل‌تری پیدا می‌کند.

اولویت شیء یعنی:

سوژه نمی‌تواند ابژه را به‌طور کامل تولید یا جذب کند.

یعنی:

مفهوم هرگز با شیء یکی نیست.

یعنی:

شناخت همیشه میانجی‌شده است، اما واقعیت به میانجی تقلیل نمی‌یابد.

یعنی:

امر غیرمفهومی همیشه در برابر مفهوم باقی می‌ماند.

یعنی:

ناهمانندی چیزی است که در برابر سلطه همانندساز مفهوم مقاومت می‌کند.

و در نهایت:

اولویت شیء، اصل متافیزیکی تازه‌ای نیست که جای اصل‌های قدیمی را بگیرد؛ بلکه اصلِ نقد هر ادعای مطلقِ سوژه و مفهوم است.

فرمول نهایی این بخش
می‌توانیم ساختار این قسمت را چنین خلاصه کنیم:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

می‌کوشد ابژه را بشناسد.

مفهوم (Begriff / Concept / Concept)

ابژه را تعیین می‌کند.

ابژه (Objekt / Object / Objet)

هرگز کاملاً با تعیین مفهومی منطبق نمی‌شود.

ناهمانندی (Nichtidentität / Non-identity / Non-identité)

باقی‌مانده‌ای که در مفهوم حل نمی‌شود.

نفی معین (Bestimmte Negation / Determinate Negation / Négation déterminée)

نقد مفهوم از طریق مقاومت ابژه.

اولویت شیء (Vorrang des Objekts / Primacy of the Object / Primauté de l’objet)

هیچ نظام مفهومی نمی‌تواند ادعا کند که واقعیت را به‌طور کامل در اختیار دارد.

و در نهایت:

دیالکتیک منفی از همین فاصله میان مفهوم و شیء تغذیه می‌کند.

یعنی اگر:

مفهوم = شیء

باشد،

دیالکتیک متوقف می‌شود.

اما چون:

مفهوم ≠ شیء

است،

تفکر باید حرکت کند.

و این حرکت، همان:

دیالکتیک منفی (Negative Dialektik / Negative Dialectics / Dialectique négative)

است.

فصل اول: رابطه با هستی‌شناسی
(Das Verhältnis zur Ontologie / Relation to Ontology / Rapport à l’ontologie)
بخش بعدی: میانجی‌گری، سوژه و ابژه و نقد هستی‌شناسی
(Vermittlung, Subjekt und Objekt und Kritik der Ontologie / Mediation, Subject and Object, and Critique of Ontology / Médiation, sujet et objet et critique de l’ontologie)
اکنون باید یک گام دیگر به جلو برویم. تا اینجا گفتیم که اولویت شیء (Vorrang des Objekts / Primacy of the Object / Primauté de l’objet) به این معناست که ابژه هرگز به‌طور کامل در مفهوم و سوژه حل نمی‌شود. اما این سخن بلافاصله یک پرسش ایجاد می‌کند:

اگر ابژه مستقل از سوژه نیست، اما در سوژه نیز کاملاً حل نمی‌شود، پس رابطه واقعی سوژه و ابژه چگونه است؟

پاسخ آدورنو در مفهوم میانجی‌گری (Vermittlung / Mediation / Médiation) قرار دارد.

۱. هیچ ابژه‌ای بدون میانجی‌گری برای ما حاضر نیست
آدورنو نمی‌گوید که ما می‌توانیم به یک «ابژه ناب» دسترسی مستقیم داشته باشیم.

هر چیزی که می‌شناسیم، از طریق:

زبان؛

مفاهیم؛

تاریخ؛

جامعه؛

تجربه؛

ساختارهای شناخت؛

به ما داده می‌شود.

بنابراین:

هیچ شناختی کاملاً بی‌واسطه نیست.

ما همیشه از طریق نوعی:

میانجی‌گری (Vermittlung / Mediation / Médiation)

با ابژه مواجهیم.

اما این نکته به‌هیچ‌وجه به این معنا نیست که ابژه محصول میانجی‌گری است.

اینجا باید میان دو گزاره تفاوت گذاشت:

شناخت ابژه میانجی‌شده است.

و:

خود ابژه صرفاً ساخته شناخت نیست.

این دو گزاره باید همزمان حفظ شوند.

۲. میانجی‌گری به معنای جعل واقعیت نیست
ممکن است تصور کنیم اگر همه شناخت‌ها میانجی‌شده‌اند، پس:

هر چیزی که می‌شناسیم صرفاً ساخته ذهن است.

آدورنو این نتیجه را نمی‌پذیرد.

برای مثال، اگر ما یک شیء را از طریق زبان «میز» بنامیم، این نام‌گذاری به معنای آن نیست که:

میز فقط به دلیل وجود کلمه «میز» وجود دارد.

کلمه:

«میز»

یک میانجی شناختی است.

اما آنچه نام‌گذاری می‌شود:

مستقل از این نام‌گذاری نیز مقاومتی واقعی دارد.

اگر روی آن ضربه بزنیم، مقاومت آن به ما نشان می‌دهد که:

ابژه صرفاً محصول ذهن نیست.

۳. میانجی‌گری دوطرفه است
در اینجا آدورنو از یک میانجی‌گری ساده عبور می‌کند.

موضوع فقط این نیست که:

سوژه ابژه را میانجی می‌کند.

بلکه:

خود سوژه نیز میانجی‌شده است.

سوژه:

تاریخی است؛

اجتماعی است؛

بدنی است؛

اقتصادی است؛

زبانی است.

پس:

سوژه‌ای که ابژه را می‌شناسد، خودش نیز محصول شرایطی است که مستقل از اراده فردی او وجود دارند.

بنابراین:

سوژه ← ابژه را میانجی می‌کند

اما همزمان:

جامعه و تاریخ ← سوژه را میانجی می‌کنند

این رابطه دوطرفه، یکی از پیچیده‌ترین نکات فلسفه آدورنو است.

۴. سوژه مطلق وجود ندارد
از نظر آدورنو، سوژه‌ای که کاملاً از تاریخ و جامعه جدا باشد، یک انتزاع است.

یعنی اگر بگوییم:

«من یک سوژه کاملاً آزاد و مستقل هستم که جهان را از بیرون مشاهده می‌کنم»،

این تصویر نادرست است.

زیرا حتی توانایی من برای:

زبان‌داشتن؛

اندیشیدن؛

مفهوم‌سازی؛

داوری؛

از شرایطی آمده که پیش از من وجود داشته‌اند.

پس:

سوژه همیشه از چیزی که خودش نیست، تشکیل شده است.

این جمله بسیار مهم است.

سوژه:

کاملاً خودبسنده نیست.

۵. سوژه به‌مثابه ابژه
در نتیجه، سوژه خودش نیز می‌تواند موضوع شناخت قرار گیرد.

من می‌توانم درباره خودم فکر کنم.

می‌توانم:

بدنم،

تاریخم،

روابط اجتماعی‌ام،

نیازهایم،

زبانم،

را بررسی کنم.

در این لحظه، سوژه تبدیل به ابژه می‌شود.

پس:

مرز میان سوژه و ابژه مطلق و ثابت نیست.

اما این جابه‌جایی به معنای حذف تفاوت آنها نیست.

۶. سوژه و ابژه یکسان نیستند
اگر بگوییم:

سوژه خودش ابژه است،

ممکن است نتیجه بگیریم:

پس سوژه و ابژه یکی هستند.

اما این نتیجه اشتباه است.

سوژه می‌تواند:

خودش را به‌عنوان ابژه بشناسد،

اما هرگز نمی‌تواند:

تماماً با خودش به‌عنوان ابژه یکی شود.

همیشه فاصله‌ای باقی می‌ماند.

همین فاصله:

امکان خودآگاهی

را فراهم می‌کند.

و در سطح فلسفی:

همان ساختار ناهمانندی

را نشان می‌دهد.

۷. خودآگاهی و فاصله
خودآگاهی (Selbstbewusstsein / Self-consciousness / Conscience de soi)

بدون فاصله ممکن نیست.

اگر سوژه کاملاً با خودش یکی بود:

نمی‌توانست خودش را بشناسد.

برای شناختن خود، باید بتوانم:

خودم را از خودم فاصله بدهم.

بنابراین:

خودآگاهی خودش نوعی رابطه سوژه و ابژه است.

اما این رابطه:

هرگز به وحدت کامل نمی‌رسد.

۸. نقد ایده «سوژه ناب»
آدورنو در اینجا به سنت ایده‌آلیستی انتقاد می‌کند.

اگر سوژه را به یک:

سوژه ناب (reines Subjekt / pure subject / sujet pur)

تبدیل کنیم، چیزهای زیادی حذف می‌شوند:

بدن؛

تاریخ؛

جامعه؛

نیازهای مادی؛

ناخودآگاه؛

زبان.

سوژه ناب:

یک انتزاع است.

انسان واقعی:

همیشه بیشتر از سوژه ناب است.

۹. بدن و سوژه
این مسئله برای آدورنو بسیار مهم است.

فلسفه سنتی اغلب:

تفکر

را در برابر:

بدن

قرار داده است.

اما آدورنو می‌پرسد:

آیا می‌توان بدون بدن فکر کرد؟

پاسخ روشن است:

نه.

ما با بدن خود:

درد می‌کشیم؛

لذت می‌بریم؛

گرسنه می‌شویم؛

بیمار می‌شویم؛

می‌میریم.

پس:

سوژه صرفاً یک «منِ اندیشنده» نیست.

سوژه:

موجودی جسمانی و مادی

است.

۱۰. رنج و بدن
از اینجا اهمیت رنج دوباره آشکار می‌شود.

رنج (Leiden / Suffering / Souffrance)

چیزی است که نمی‌توان به‌سادگی آن را در یک مفهوم انتزاعی حل کرد.

وقتی کسی درد می‌کشد، نمی‌توان گفت:

«این فقط یک حالت ذهنی است.»

درد:

واقعیت مادی دارد.

بدن در برابر مفهوم مقاومت می‌کند.

از همین رو آدورنو معتقد است که:

فلسفه‌ای که فقط از مفاهیم انتزاعی سخن می‌گوید، ممکن است واقعیت رنج را از دست بدهد.

۱۱. مادی‌گرایی و اولویت شیء
اینجا می‌توان ارتباط میان:

اولویت شیء

و:

مادی‌گرایی (Materialismus / Materialism / Matérialisme)

را فهمید.

آدورنو یک مادی‌گرای ساده نیست.

اما فلسفه او به‌شدت بر:

ماده،

بدن،

رنج،

نیاز،

شرایط اجتماعی،

تکیه دارد.

او معتقد است:

تفکر نباید از واقعیت مادی جدا شود.

۱۲. نقد ایده‌آلیسم مطلق
ایده‌آلیسم مطلق می‌خواهد:

همه چیز را در حرکت خودآگاهی یا روح توضیح دهد.

اما آدورنو می‌گوید:

واقعیت چیزی بیش از حرکت مفهوم است.

در اینجا:

امر غیرمفهومی (das Nichtbegriffliche / the non-conceptual / le non-conceptuel)

بازمی‌گردد.

واقعیت:

در مفهوم حضور دارد،

اما:

به مفهوم تقلیل نمی‌یابد.

۱۳. چرا «اولویت شیء» یک اصل متافیزیکی نیست؟
نکته ظریفی در اینجا وجود دارد.

اگر آدورنو بگوید:

«شیء همیشه بر سوژه مقدم است»،

ممکن است خودش مرتکب همان کاری شود که نقد کرده است.

یعنی:

یک اصل مطلق جدید بسازد.

اما منظور آدورنو این نیست.

«اولویت شیء» خودش یک:

اصل هستی‌شناختی (ontologisches Prinzip / ontological principle / principe ontologique)

نیست.

یعنی نمی‌گوید:

«در اعماق هستی، شیء یک موجود بنیادی‌تر از سوژه است.»

بلکه می‌گوید:

هیچ نظریه‌ای حق ندارد ابژه را به‌طور کامل به سوژه تقلیل دهد.

پس اولویت شیء:

یک اصل انتقادی

است، نه یک اصل متافیزیکی.

۱۴. اولویت شیء علیه سلطه
در اینجا مسئله فلسفی به مسئله اجتماعی متصل می‌شود.

آدورنو مفهوم:

سلطه (Herrschaft / Domination / Domination)

را فقط در سیاست نمی‌بیند.

سلطه می‌تواند در تفکر نیز وجود داشته باشد.

وقتی مفهوم می‌گوید:

«تو فقط همین هستی»،

چیزی از فرد را حذف می‌کند.

وقتی جامعه می‌گوید:

«تو فقط یک نیروی کار هستی»،

فرد را به کارکرد اقتصادی‌اش تقلیل می‌دهد.

وقتی بازار می‌گوید:

«تو فقط یک مصرف‌کننده‌ای»،

انسان به ظرفیت مصرفش تقلیل می‌یابد.

بنابراین:

همانندسازی مفهومی می‌تواند با سلطه اجتماعی ارتباط داشته باشد.

۱۵. اصل مبادله
اینجا آدورنو به یکی از مفاهیم مهم نظریه اجتماعی خود نزدیک می‌شود:

اصل مبادله (Tauschprinzip / Exchange Principle / Principe d’échange).

در جامعه سرمایه‌داری، اشیای متفاوت از طریق:

ارزش مبادله (Tauschwert / Exchange Value / Valeur d’échange)

به یکدیگر قابل مقایسه می‌شوند.

مثلاً کالاهای کاملاً متفاوت:

لباس؛

غذا؛

کتاب؛

خانه؛

همگی می‌توانند در قالب:

قیمت

مقایسه شوند.

تفاوت‌های کیفی آنها در یک معیار مشترک:

کمّی

قابل سنجش می‌شود.

۱۶. همانندسازی اقتصادی
این همان چیزی است که آدورنو در سطح اجتماعی با مفهوم:

تفکر همانندساز (identifizierendes Denken / identifying thought / pensée identifiante)

مرتبط می‌کند.

تفکر همانندساز می‌پرسد:

«این چیز معادل چیست؟»

اصل مبادله نیز می‌پرسد:

«این کالا با چه مقدار از کالای دیگر برابر است؟»

در هر دو حالت:

تفاوت کیفی به یک معیار مشترک فروکاسته می‌شود.

۱۷. ارزش مبادله و ناهمانندی
فرض کنیم:

یک نقاشی،

و:

یک خودرو

قیمت یکسانی داشته باشند.

از نظر مبادله:

این دو برابرند.

اما آیا واقعاً:

یکسان‌اند؟

نه.

آنها از نظر:

کیفیت؛

معنا؛

تجربه؛

تاریخ؛

کاربرد؛

کاملاً متفاوت‌اند.

پس:

برابری مبادله‌ای، تفاوت واقعی را حذف می‌کند.

اینجا مفهوم ناهمانندی از سطح فلسفی وارد نقد اجتماعی می‌شود.

۱۸. تفکر همانندساز و جامعه
تفکر همانندساز می‌گوید:

چیزهای متفاوت را تحت یک مفهوم واحد قرار بده.

جامعه مبادله‌ای نیز می‌گوید:

چیزهای متفاوت را تحت یک معیار واحد قابل مقایسه کن.

این دو ساختار با یکدیگر ارتباط دارند.

بنابراین:

سلطه مفهومی و سلطه اجتماعی کاملاً از هم جدا نیستند.

۱۹. انسان به‌مثابه کالا
در جامعه سرمایه‌داری، انسان نیز می‌تواند به:

نیروی کار

تقلیل یابد.

فرد:

کار می‌کند،

و در بازار:

ارزش اقتصادی پیدا می‌کند.

در اینجا فرد:

بیش از ارزش مبادله‌ای خود است.

اما نظام اجتماعی او را:

به یک واحد اقتصادی

تقلیل می‌دهد.

این همان چیزی است که آدورنو با مفهوم ناهمانندی در برابر آن مقاومت می‌کند.

۲۰. ناهمانندی و رهایی
پس:

ناهمانندی

صرفاً یک مفهوم نظری نیست.

بلکه امکان:

رهایی (Emanzipation / Emancipation / Émancipation)

را نیز حفظ می‌کند.

اگر فرد کاملاً با نقشی که جامعه برای او تعیین کرده یکی باشد، رهایی ناممکن می‌شود.

اما اگر:

فرد بیش از نقشش باشد،

همیشه امکان مقاومت وجود دارد.

۲۱. جامعه و فرد
از این رو آدورنو نه فردگرای ساده است و نه جمع‌گرای ساده.

او نمی‌گوید:

«فرد مستقل از جامعه است.»

بلکه می‌گوید:

فرد محصول جامعه است.

اما همزمان:

فرد هرگز کاملاً به جامعه تقلیل نمی‌یابد.

این همان ساختار:

میانجی‌گری متقابل (wechselseitige Vermittlung / reciprocal mediation / médiation réciproque)

است.

۲۲. جامعه در فرد
جامعه در فرد حضور دارد.

زبان من:

اجتماعی است.

ارزش‌های من:

تاریخی‌اند.

خواسته‌های من:

تحت تأثیر فرهنگ‌اند.

بنابراین:

حتی در خصوصی‌ترین بخش‌های خود نیز اجتماعی هستم.

اما این به معنای آن نیست که:

من فقط جامعه‌ام.

همیشه چیزی باقی می‌ماند که:

به‌طور کامل قابل تقلیل به ساختار اجتماعی نیست.

۲۳. فرد در جامعه
از سوی دیگر، جامعه نیز بدون افراد وجود ندارد.

پس:

فرد و جامعه

دو موجود کاملاً جدا نیستند.

اما نباید یکی را در دیگری حل کنیم.

بنابراین:

فرد در جامعه است و جامعه در فرد؛ اما فرد با جامعه یکی نیست و جامعه نیز با مجموع افراد یکی نیست.

این ساختار:

همان دیالکتیک ناهمانندی است.

۲۴. چرا آدورنو با هستی‌شناسی مشکل دارد؟
اکنون می‌توانیم به نقد اصلی بازگردیم.

از نظر آدورنو، هستی‌شناسی هنگامی مسئله‌ساز می‌شود که بخواهد:

یک ساختار بنیادی و تغییرناپذیر برای واقعیت تعیین کند.

اگر بگوییم:

«انسان ذاتاً چنین است»،

ممکن است شرایط تاریخی و اجتماعی نادیده گرفته شوند.

اگر بگوییم:

«هستی اساساً چنین است»،

ممکن است تاریخ واقعی جهان انسانی به یک مفهوم کلی تقلیل پیدا کند.

۲۵. هستی‌شناسی و بی‌تاریخی‌کردن
آدورنو نسبت به:

بی‌تاریخ‌کردن (Entgeschichtlichung / dehistoricization / déshistoricisation)

واقعیت حساس است.

چیزی که در تاریخ به وجود آمده:

نباید به یک ضرورت ابدی تبدیل شود.

مثلاً:

سرمایه‌داری یک ساختار تاریخی است.

پس نباید آن را:

وضعیت طبیعی انسان

دانست.

همین‌طور:

فقر،

نابرابری،

سلطه،

بیگانگی،

نباید به ویژگی‌های تغییرناپذیر هستی انسانی تبدیل شوند.

۲۶. نقد «طبیعی‌سازی»
این مسئله به مفهوم:

طبیعی‌سازی (Naturalisierung / Naturalization / Naturalisation)

مرتبط است.

وقتی چیزی تاریخی را طبیعی معرفی می‌کنیم، می‌گوییم:

«همیشه همین‌طور بوده است.»

و نتیجه:

«پس نمی‌توان تغییرش داد.»

آدورنو با این منطق مخالف است.

دیالکتیک باید نشان دهد:

آنچه موجود است، لزوماً ضروری نیست.

۲۷. امکان دیگری
در اینجا دوباره مفهوم:

امکان (Möglichkeit / Possibility / Possibilité)

اهمیت پیدا می‌کند.

اگر وضعیت موجود:

تنها امکان ممکن

نباشد، آنگاه:

امکان دیگری وجود دارد.

اما آدورنو نمی‌گوید دقیقاً می‌دانیم این امکان چه شکلی خواهد داشت.

او از یک:

تصویر مثبت و کامل از جامعه آینده

خودداری می‌کند.

زیرا هر تصویر کامل ممکن است:

دوباره به یک نظام بسته تبدیل شود.

۲۸. دیالکتیک منفی و آینده
بنابراین دیالکتیک منفی آینده را:

طراحی نمی‌کند.

بلکه:

امکان آینده را باز نگه می‌دارد.

این تفاوت بسیار مهم است.

آدورنو نمی‌گوید:

«جامعه آینده دقیقاً چنین خواهد بود.»

بلکه می‌گوید:

«جامعه موجود ضرورتاً تنها شکل ممکن جامعه نیست.»

این:

امکانِ امر دیگر

است.

۲۹. امر دیگر
امر دیگر (das Andere / the Other / l’Autre)

در اینجا به معنای یک موجود مشخص نیست.

بلکه اشاره دارد به:

چیزی که هنوز در وضعیت موجود تحقق نیافته است.

امر دیگر:

در برابر همانندی کامل مقاومت می‌کند.

و همین مقاومت:

امکان رهایی را حفظ می‌کند.

۳۰. نتیجه این بخش
اکنون می‌توانیم کل استدلال این قسمت را در یک زنجیره ببینیم:

سوژه


خود را مستقل و خودبسنده تصور می‌کند.

نقد


سوژه خودش محصول تاریخ و جامعه است.

ابژه


ابژه نیز به محصول سوژه تقلیل نمی‌یابد.

میانجی‌گری


رابطه سوژه و ابژه همیشه میانجی‌شده است.

ناهمانندی


ابژه هرگز کاملاً با مفهوم یکی نیست.

تفکر همانندساز


می‌کوشد تفاوت‌ها را تحت یک معیار واحد قرار دهد.

اصل مبادله


تفاوت‌های کیفی را به برابری کمی تبدیل می‌کند.

سلطه


امر متفاوت را تحت یک نظام مشترک ادغام می‌کند.

اولویت شیء


مقاومت در برابر این ادغام کامل.

رهایی


امکان جهانی که در آن تفاوت بدون سلطه وجود داشته باشد.

جمع‌بندی نهایی
در این مرحله، معنای اولویت شیء (Vorrang des Objekts / Primacy of the Object / Primauté de l’objet) به‌طور کامل‌تر آشکار می‌شود:

اولویت شیء به این معنا نیست که ابژه یک «واقعیت خام» و کاملاً بی‌واسطه است.

همچنین به این معنا نیست که سوژه هیچ نقشی در شناخت ندارد.

بلکه یعنی:

سوژه و ابژه هر دو در شبکه‌ای از میانجی‌گری قرار دارند، اما این میانجی‌گری هرگز نمی‌تواند ابژه را به‌طور کامل در خود حل کند.

از این رو:

ابژه بیش از مفهوم خود است.

و:

فرد بیش از نقش اجتماعی خود است.

و:

جامعه بیش از تصویری است که از خودش ارائه می‌دهد.

و:

واقعیت بیش از کلیتی است که فلسفه یا نظام اجتماعی از آن می‌سازد.

در اینجا، اولویت شیء به‌تدریج به یک اصل انتقادی تبدیل می‌شود:

هر چیزی که خود را به‌عنوان «کل»، «ذات»، «حقیقت نهایی» یا «همانندی کامل» معرفی کند، باید در برابر آن چیزی سنجیده شود که از آن حذف کرده است.

به همین دلیل، امر ناهمانند (das Nichtidentische / the Non-identical / le Non-identique) نه یک «چیز» در کنار چیزهای دیگر، بلکه نامِ فلسفیِ آن باقی‌مانده‌ای است که هیچ کلیت، مفهوم یا نظامی نمی‌تواند کاملاً تصاحب کند.

و اینجاست که مسیر فصل اول به نقطه بسیار مهم دیگری نزدیک می‌شود: نقد آدورنو از هستی‌شناسی هایدگر و مفهوم «وجود» (Sein / Being / Être). در ادامه باید دقیقاً بررسی کنیم که چرا آدورنو معتقد است تبدیل «هستی» به یک مفهوم بنیادین، خطر پنهان‌کردن میانجی‌گری اجتماعی و تاریخی را دارد و چگونه مفهوم «امر اصیل» (Eigentlichkeit / Authenticity / Authenticité) در فلسفه هایدگر از منظر آدورنو به مسئله‌ای اجتماعی و ایدئولوژیک تبدیل می‌شود.

فصل دوم: رابطه با هستی‌شناسی
Part I — Relation to Ontology
بخش نخست: مسئله هستی‌شناسی و نقد هایدگر
آدورنو در این بخش با یکی از مهم‌ترین پرسش‌های فلسفه قرن بیستم مواجه می‌شود:

آیا فلسفه باید دوباره از «هستی» (Being / Être) آغاز کند؟

پاسخ آدورنو به این پرسش منفی است؛ اما این «نه» به معنای کنار گذاشتن مسئله هستی نیست. برعکس، آدورنو معتقد است که مسئله هستی باید از طریق نقد هستی‌شناسی (Critique of Ontology / Critique de l'ontologie) دوباره مطرح شود.

از نظر او، فلسفه‌های هستی‌شناختی معاصر، به‌ویژه هستی‌شناسی مارتین هایدگر، می‌کوشند به چیزی دست یابند که پیش از آنکه فلسفه درباره آن سخن بگوید، آن را به عنوان یک بنیاد ثابت مفروض گرفته‌اند.

مسئله اصلی آدورنو این است:

آیا می‌توان از «هستی» سخن گفت، بدون آنکه هستی را به یک مفهوم کلی و یکسان‌ساز تبدیل کنیم؟

این پرسش ما را مستقیماً به مفهوم مرکزی دیالکتیک منفی می‌رساند:

ناهمانستی (Nonidentity / Non-identité).

۱. چرا آدورنو با هستی‌شناسی مسئله دارد؟
آدورنو معتقد نیست که هستی‌شناسی صرفاً یک نظریه فلسفی در کنار نظریه‌های دیگر است.

مشکل عمیق‌تر است.

هستی‌شناسی می‌خواهد در پسِ کثرت اشیاء، رخدادها و انسان‌ها، یک بنیاد نهایی (Ultimate Ground / Fondement ultime) پیدا کند.

برای مثال:

در افلاطون: ایده‌ها (Ideas / Idées)

در ارسطو: جوهر (Substance / Substance)

در هگل: روح (Spirit / Esprit)

در هایدگر: هستی (Being / Être)

آدورنو نسبت به این حرکت فلسفی بدگمان است.

زیرا به نظر او، هرگاه فلسفه یک بنیاد کلی پیدا می‌کند، خطر آن وجود دارد که تفاوت‌های واقعی موجودات را در آن بنیاد حل کند.

یعنی:

موجودات متفاوت‌اند، اما فلسفه آنها را ذیل یک مفهوم کلی قرار می‌دهد.

مثلاً:

این درخت
آن درخت
این انسان
آن انسان

همه زیر مفهوم «درخت» یا «انسان» قرار می‌گیرند.

اما مفهوم، هرگز با تک‌تک مصادیق کاملاً یکی نیست.

اینجا همان شکاف بنیادی ظاهر می‌شود:

مفهوم ≠ شیء

Concept ≠ Object

Concept ≠ Objet

و این همان چیزی است که آدورنو آن را ناهمانستی می‌نامد.

۲. هستی‌شناسی و مسئله «امر غیرهمان»
آدورنو معتقد است که تفکر سنتی تمایل دارد جهان را از طریق مفهوم‌ها سازمان دهد.

این کار ضروری است.

بدون مفهوم نمی‌توان اندیشید.

اما همین ضرورت، یک خطر نیز دارد.

مفهوم «انسان» برای اینکه بتواند انسان‌ها را دربرگیرد، باید ویژگی‌های مشترک آنها را برجسته کند و تفاوت‌های فردی را کنار بگذارد.

پس مفهوم، برای شناختن، یکسان‌سازی می‌کند.

این همان چیزی است که آدورنو «تفکر همسان‌ساز» می‌نامد:

تفکر هویتی
(Identity Thinking / Pensée identitaire)

در زبان آلمانی آدورنو:

Identitätsdenken

تفکر هویتی می‌گوید:

این شیء همان چیزی است که مفهومش می‌گوید.

اما آدورنو می‌گوید:

شیء همیشه بیش از مفهوم خودش است.

بنابراین:

Object > Concept

یا به بیان فلسفی‌تر:

امر موجود بیش از آن چیزی است که مفهوم از آن می‌گوید.

این «بیشتر بودن» همان ناهمانستی (Nonidentity / Non-identité) است.



۳. هستی‌شناسی به مثابه فراموشی «امر موجود»
اینجا آدورنو به نقدی عمیق‌تر می‌رسد.

فلسفه‌ای که از یک مفهوم کلی آغاز می‌کند، ممکن است در نهایت خودِ چیزها را فراموش کند.

یعنی:

مفهوم جایگزین شیء می‌شود.

Concept replaces object.

Le concept remplace l'objet.

این همان چیزی است که آدورنو با آن مبارزه می‌کند.

او نمی‌گوید مفهوم بی‌ارزش است.

برعکس، مفهوم ضروری است.

اما باید همواره به یاد داشته باشیم که:

مفهوم، خودِ شیء نیست.

این اصل ساده، اساس کل دیالکتیک منفی است.

تفکر باید دائماً میان:

مفهوم (Concept / Concept)

و

امر غیرمفهومی (Nonconceptual / Non-conceptuel)

در تنش باقی بماند.

اگر این تنش از میان برود، تفکر به نظامی بسته تبدیل می‌شود.

۴. نقد آدورنو به هایدگر
آدورنو در این فصل بیش از همه با پروژه هستی‌شناسی مارتین هایدگر درگیر است.

هایدگر می‌کوشد میان:

هستی (Being / Sein)

و

موجود (Being-beings / Seiendes)

تمایز بگذارد.

این تمایز در فلسفه هایدگر بسیار بنیادی است.

هایدگر معتقد است که فلسفه سنتی دچار فراموشی هستی شده است:

فراموشی هستی
(Forgetfulness of Being / Seinsvergessenheit)

آدورنو با این تشخیص به‌کلی مخالف نیست.

اما پرسش او این است:

اگر ما «هستی» را به عنوان یک بنیاد اصیل و مقدم بر موجودات قرار دهیم، آیا دوباره همان کاری را انجام نداده‌ایم که فلسفه سنتی انجام می‌دهد؟

یعنی آیا «هستی» تبدیل نمی‌شود به یک مفهوم مطلق که همه چیز باید در آن جای گیرد؟

از نظر آدورنو، اینجا خطر بازگشت به ایدئالیسم (Idealism / Idéalisme) وجود دارد.

یعنی حتی اگر فلسفه‌ای ظاهراً ضدایدئالیستی باشد، ممکن است دوباره یک اصل کلی را بر موجودات مقدم کند.

به بیان ساده:

هایدگر می‌خواهد از سلطه مفهوم بر موجود فرار کند.

اما آدورنو می‌پرسد:

آیا «هستی» خود تبدیل به یک مفهوم مسلط نشده است؟

۵. تفاوت آدورنو و هایدگر در مسئله «اصالت»
یکی از نقاط مهم اختلاف این دو متفکر مسئله اصالت است.

هایدگر:

Authenticity / Eigentlichkeit / Authenticité

آدورنو:

Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité

هایدگر می‌خواهد انسان را از زندگی روزمره و غیر اصیل بیرون بکشد و به امکان اصیل وجود خود برساند.

اما آدورنو به این حرکت مشکوک است.

چرا؟

زیرا از نظر آدورنو، «اصالت» ممکن است به یک مفهوم انتزاعی تبدیل شود که فرد واقعی را دوباره تحت سلطه خود قرار می‌دهد.

یعنی ممکن است گفته شود:

تو باید «خودِ اصیل» باشی.

اما این «خود اصیل» چیست؟

چه کسی آن را تعریف می‌کند؟

آیا این مفهوم، خودِ فرد را به یک الگوی کلی تبدیل نمی‌کند؟

آدورنو معتقد است که فرد واقعی همیشه از مفهوم «فرد اصیل» بیشتر است.

بنابراین:

فرد ≠ مفهوم فرد

Individual ≠ Concept of the Individual

Individu ≠ concept de l'individu

و اینجا دوباره ناهمانستی وارد می‌شود.

۶. «امر نخستین» و نقد بنیاد
آدورنو به‌طور کلی با فلسفه‌هایی مشکل دارد که می‌خواهند یک اصل نخستین (First Principle / Premier principe) پیدا کنند.

فلسفه سنتی می‌پرسد:

همه چیز از چه چیزی آغاز می‌شود؟

و پاسخ‌هایی مانند این می‌دهد:

هستی

ذهن

روح

ماده

سوژه

ابژه

اراده

آدورنو می‌گوید مشکل از همین‌جا آغاز می‌شود.

زیرا وقتی یک چیز را «نخستین» می‌کنیم، بقیه چیزها را به آن وابسته می‌کنیم.

در نتیجه:

کثرت → وحدت

تفاوت → همانندی

امر خاص → امر کلی

شیء → مفهوم

تبدیل می‌شود.

اما دیالکتیک منفی می‌خواهد این حرکت را متوقف کند.

نه با حذف مفهوم، بلکه با نشان دادن محدودیت آن.

۷. دیالکتیک منفی در برابر «نظام»
یکی از مهم‌ترین موضوعات این فصل، مسئله نظام فلسفی است.

System / Système

آدورنو معتقد است نظام فلسفی معمولاً می‌خواهد همه چیز را در یک کل منسجم جای دهد.

این میل به نظام در فلسفه، از نظر او، با میل اجتماعی به نظم و سلطه بی‌ارتباط نیست.

در اینجا یک ایده بسیار مهم آدورنو ظاهر می‌شود:

آنچه در تفکر به صورت «نظام» ظاهر می‌شود، می‌تواند بازتابی از ساختارهای سلطه در جامعه باشد.

به همین دلیل، آدورنو با مفهوم:

تمامیت
(Totality / Totalité)

با احتیاط برخورد می‌کند.

جامعه سرمایه‌داری نیز یک کل است.

اما این کل، یک کل هماهنگ نیست.

بلکه یک کل آنتاگونیستی است:

Antagonistic Totality / Totalité antagonique

یعنی جامعه از تضادها ساخته شده است.

پس اگر فلسفه بخواهد این جامعه را در یک نظام کاملاً هماهنگ توضیح دهد، ممکن است خودِ تضادهای واقعی را پنهان کند.

۸. دیالکتیک منفی و «تمامیت کاذب»
در اینجا باید یکی از مهم‌ترین نکات آدورنو را بفهمیم.

آدورنو نمی‌گوید:

کل وجود ندارد.

او می‌گوید:

کل وجود دارد، اما کلِ موجود، حقیقت نهایی نیست.

جامعه یک کل است.

سرمایه‌داری یک کل است.

تاریخ یک کل به هم پیوسته است.

اما این کل، از تفاوت‌ها و تضادهایی تشکیل شده که نمی‌توان آنها را در یک وحدت آرام حل کرد.

پس:

Totality exists, but it is antagonistic.

یعنی:

تمامیت وجود دارد، اما تمامیتی آنتاگونیستی است.

از این رو، دیالکتیک منفی با هر نوع «کل‌گرایی مثبت» مخالفت می‌کند.

در فلسفه هگل، تضاد سرانجام می‌تواند در سطح بالاتری رفع شود:

Aufhebung

که معمولاً به:

رفع / برکشیدن

ترجمه می‌شود.

اما آدورنو نمی‌پذیرد که هر تضادی الزاماً به یک وحدت بالاتر منتهی شود.

از نظر او:

تناقض ممکن است باقی بماند.

Contradiction may persist.

La contradiction peut persister.

این یکی از بنیادی‌ترین تفاوت‌های آدورنو با هگل است.

۹. نفیِ نفی الزاماً مثبت نیست
این مسئله به خود عنوان کتاب بازمی‌گردد:

Negative Dialectics

Dialektik der Negativität

Dialectique négative

در دیالکتیک هگلی، به طور بسیار ساده‌شده، حرکت می‌تواند چنین تصور شود:

A → negation of A → higher unity

اما آدورنو می‌گوید:

A → negation of A → further negativity

یعنی:

نفیِ یک وضعیت لزوماً به یک وضعیت مثبت و آشتی‌یافته منجر نمی‌شود.

این نکته در فهم عنوان کتاب حیاتی است.

آدورنو می‌خواهد دیالکتیک را از اجبار به «نتیجه مثبت» آزاد کند.

به همین دلیل:

Negative Dialectics ≠ Dialectics ending in synthesis

بلکه:

Negative Dialectics = Dialectics that refuses premature reconciliation

یعنی:

دیالکتیکی که از آشتی زودرس امتناع می‌کند.

۱۰. «آشتی» و «آشتی کاذب»
آدورنو با مفهوم:

Reconciliation / Versöhnung / Réconciliation

کاملاً مخالف نیست.

در واقع، یکی از اهداف پنهان فلسفه او امکان آشتی است.

اما آشتی واقعی از نظر او نباید با یکسان‌سازی اشتباه شود.

آشتی واقعی یعنی:

تفاوت‌ها بدون نابود شدن بتوانند در کنار یکدیگر باشند.

این نکته بسیار مهم است.

آشتی واقعی:

Identity without domination of difference

نیست؛ بلکه:

Reconciliation without identity

است.

یعنی:

آشتی بدون همانندسازی.

از این منظر، آدورنو به یک امکان اتوپیایی (Utopian Possibility / Possibilité utopique) فکر می‌کند:

جهانی که در آن امر متفاوت مجبور نباشد برای پذیرفته شدن، خودش را به امر همانند تبدیل کند.

۱۱. چرا «ناهمانستی» فقط یک مفهوم منطقی نیست؟
این نکته بسیار مهم است.

ناهمانستی برای آدورنو فقط یک مسئله درباره منطق نیست.

این مفهوم یک بُعد:

معرفت‌شناختی (Epistemological / Épistémologique)

اجتماعی (Social / Social)

تاریخی (Historical / Historique)

سیاسی (Political / Politique)

دارد.

مثلاً وقتی جامعه انسان‌ها را بر اساس یک معیار کلی طبقه‌بندی می‌کند، فرد خاص ممکن است در مفهوم عمومی گم شود.

پس «تفکر هویتی» فقط در فلسفه نیست.

در جامعه نیز وجود دارد.

جامعه می‌گوید:

تو این هستی.

اما فرد همیشه بیش از این «این‌بودن» است.

به همین دلیل، نقد مفهوم در آدورنو به نقد جامعه متصل می‌شود.

۱۲. از «مفهوم» به «شیء»
اکنون می‌توانیم یکی از مهم‌ترین اصول روش آدورنو را بیان کنیم:

Primacy of the Object

Vorrang des Objekts

Primauté de l'objet

یعنی:

تقدم ابژه / اولویت ابژه

اما این به معنای واقع‌گرایی ساده نیست.

آدورنو نمی‌گوید:

ما فقط باید واقعیت را همان‌طور که هست مشاهده کنیم.

بلکه می‌گوید:

تفکر باید به چیزی که در برابر مفهوم مقاومت می‌کند وفادار بماند.

این «مقاومت» بسیار مهم است.

شیء همیشه مقداری «بیش از مفهوم» دارد.

بنابراین تفکر باید دائماً خود را اصلاح کند.

مفهوم باید به ابژه بازگردد.

و ابژه باید مفهوم را مجبور کند که محدودیت خود را ببیند.

این حرکت، همان حرکت دیالکتیکی است.

اما این دیالکتیک:

به سوی وحدت نهایی حرکت نمی‌کند.

بلکه:

تضاد میان مفهوم و ابژه را حفظ می‌کند.

۱۳. فرمول بنیادی این بخش
اگر بخواهیم کل این قسمت را در یک فرمول فشرده کنیم:

مفهوم → تلاش برای شناخت ابژه

اما:

ابژه ≠ مفهوم

پس:

مفهوم → ابژه

ولی:

ابژه → بیش از مفهوم

بنابراین:

Concept → Object

اما:

Object ≠ Concept

و نتیجه:

Thought must continually correct itself through the object.

یعنی:

تفکر باید دائماً خود را از طریق ابژه اصلاح کند.

این دقیقاً همان چیزی است که دیالکتیک منفی را از یک «روش» صرف متمایز می‌کند.

۱۴. جمع‌بندی این بخش از فصل دوم
در این قسمت، آدورنو اساس حمله خود به هستی‌شناسی را بنا می‌کند.

مسئله اصلی او این نیست که:

آیا «هستی» وجود دارد یا نه؟

بلکه پرسش او این است:

آیا می‌توان از هستی سخن گفت بدون آنکه تفاوت و ناهمانستی موجودات را در یک مفهوم کلی سرکوب کنیم؟

پاسخ آدورنو این است که هر فلسفه‌ای که یک بنیاد نهایی را تثبیت کند، در معرض خطر تفکر هویتی قرار دارد.

از اینجا زنجیره اصلی استدلال او چنین می‌شود:

هستی‌شناسی
→ جست‌وجوی بنیاد نخستین
→ تبدیل بنیاد به مفهوم کلی
→ قرار دادن موجودات ذیل مفهوم
→ سرکوب تفاوت
→ فراموشی ناهمانستی
→ سلطه تفکر هویتی

در برابر این حرکت:

دیالکتیک منفی
→ نقد مفهوم
→ بازگشت به ابژه
→ حفظ شکاف مفهوم و ابژه
→ آشکار کردن ناهمانستی
→ مقاومت در برابر تمامیت بسته
→ امتناع از آشتی کاذب

بنابراین، اگر بخواهیم مغز فلسفه آدورنو در این بخش را در یک جمله بیان کنیم:

فلسفه باید بتواند درباره چیزی بیندیشد، بی‌آنکه آن چیز را در مفهوم خود کاملاً حل و نابود کند.

این همان چیزی است که آدورنو در سراسر دیالکتیک منفی دنبال می‌کند: اندیشیدن به امر غیرهمان، بدون تبدیل کردن آن به یک همانند جدید. تفسیرهای معتبر از پروژه آدورنو نیز بر همین محور تأکید می‌کنند که دیالکتیک او می‌کوشد محدودیت‌های «تفکر هویتی» و تقلیل امر خاص به مفاهیم کلی را آشکار کند، در حالی که خودِ مفهوم همچنان برای شناخت ضروری باقی می‌ماند.

در ادامه فصل دوم، باید وارد بخش‌های دقیق‌تر نقد آدورنو به هایدگر، هستی‌شناسی بنیادین (Fundamental Ontology / Ontologie fondamentale)، مفهوم «هستی» (Being / Sein)، دازاین (Dasein)، و مسئله «اصالت» (Authenticity / Eigentlichkeit) شویم و سپس نشان دهیم که چرا آدورنو معتقد است هستی‌شناسی هایدگری، برخلاف ادعایش، نمی‌تواند از ایدئالیسم و تفکر هویتی کاملاً رهایی یابد.

۱. آغاز مسئله: از «هستی» به «وجود»
پس از آنکه آدورنو در فصل نخست، یعنی «نیاز هستی‌شناختی» (Ontological Need / Ontologisches Bedürfnis)، نشان داد که چرا فلسفه مدرن دوباره به هستی‌شناسی روی آورده است، اکنون در فصل دوم به خودِ ادعای هستی‌شناسی می‌پردازد.

مسئله اصلی این است:

آیا «هستی» (Being / Sein / Être) واقعاً چیزی است که بتوان آن را به‌عنوان یک اصل بنیادی و مستقل از موجودات در نظر گرفت؟

و اگر چنین است:

رابطه «هستی» با «موجود» یا «وجود» چیست؟

در فلسفه هایدگر، این تمایز بسیار بنیادی است:

هستی (Being / Sein)

در برابر:

موجود (Being/beings / Seiendes)

اما آدورنو می‌خواهد نشان دهد که همین تمایز، اگر به‌صورت خاصی صورت‌بندی شود، ممکن است دوباره به یک مسئله قدیمی بازگردد:

چگونه می‌توان از چیزی سخن گفت که supposedly فراتر از همه موجودات است، بدون اینکه خود آن را به یک موجود یا یک مفهوم تبدیل کنیم؟

اینجا تناقض آغاز می‌شود.

اگر «هستی» چیزی کاملاً متفاوت از موجودات باشد، چگونه می‌توان درباره آن سخن گفت؟

اما اگر بتوانیم درباره آن سخن بگوییم، آیا آن را به یک موضوع، یک مفهوم یا یک «چیز» تبدیل نکرده‌ایم؟

بنابراین هستی‌شناسی با یک پارادوکس مواجه می‌شود:

برای سخن گفتن از هستی، باید آن را به زبان مفهوم وارد کرد؛ اما به محض ورود به زبان مفهوم، هستی در معرض تبدیل شدن به یک ابژه قرار می‌گیرد.

این همان شکافی است که آدورنو می‌خواهد آن را آشکار کند.

۲. نقد درون‌ماندگار هستی‌شناسی
Immanent Critique of Ontology
Immanente Kritik der Ontologie
Critique immanente de l'ontologie
روش آدورنو در اینجا بسیار مهم است.

او نمی‌خواهد از بیرون به هستی‌شناسی حمله کند.

نمی‌گوید:

هستی‌شناسی غلط است، چون من نظریه دیگری دارم.

بلکه از درون خود هستی‌شناسی حرکت می‌کند.

این همان چیزی است که او نقد درون‌ماندگار (Immanent Critique / Immanente Kritik / Critique immanente) می‌نامد.

یعنی:

یک نظریه را با معیارهای خودِ آن نظریه نقد کنیم.

آدورنو می‌پرسد:

اگر هستی‌شناسی ادعا می‌کند که می‌تواند میان «هستی» و «موجود» تمایز بگذارد، آیا خودِ این تمایز واقعاً می‌تواند تا پایان حفظ شود؟

به‌عبارت دیگر:

هستی‌شناسی می‌گوید:

Being ≠ beings

اما آدورنو می‌پرسد:

اگر این دو کاملاً متفاوت‌اند، چگونه می‌توان رابطه آنها را توضیح داد؟

و اگر رابطه‌ای میان آنها وجود دارد، پس دیگر نمی‌توان گفت که یکی کاملاً مستقل از دیگری است.

بنابراین:

هستی بدون موجود قابل بیان نیست.

اما:

موجود بدون مفهوم هستی نیز به‌سادگی قابل فهم نیست.

این وابستگی متقابل، ساختار هستی‌شناسی را متزلزل می‌کند.

۳. مسئله «کوپولا»
Copula
Kopula
Copule
یکی از بحث‌های ظریف آدورنو در این فصل به مفهوم کوپولا (Copula / Kopula / Copule) مربوط می‌شود.

کوپولا در منطق، همان «است» در گزاره‌هایی مانند:

این انسان است.

است.

در اینجا «است» ظاهراً یک رابطه ساده میان سوژه و محمول ایجاد می‌کند:

این → است → انسان

اما آدورنو به همین «است» شک می‌کند.

زیرا «است» در زبان می‌تواند چیزی را که متفاوت است، به یک هویت واحد تبدیل کند.

مثلاً:

«این چیز، انسان است.»

در این جمله، یک فرد مشخص تحت مفهوم کلی «انسان» قرار می‌گیرد.

اما فرد مشخص هرگز تماماً با مفهوم «انسان» یکی نیست.

بنابراین:

Subject ≠ Predicate

سوژه ≠ محمول

اما ساختار زبان می‌گوید:

S is P

و این «is» یا «است» نوعی همانندسازی (Identification / Identifizierung / Identification) ایجاد می‌کند.

از نظر آدورنو، فلسفه باید مراقب این عملکرد زبان باشد.

زیرا زبان می‌تواند تفاوت را پنهان کند.

۴. «است» به‌عنوان ابزار همانندسازی
در گزاره:

این گل سرخ است.

ما یک شیء منفرد را تحت یک مفهوم قرار می‌دهیم.

اما:

این گل سرخ خاص،

تمام «گل سرخ» نیست.

مفهوم «گل سرخ» نیز تمام ویژگی‌های این گل خاص را دربرنمی‌گیرد.

پس میان آنها شکافی وجود دارد:

Concept / مفهوم

در برابر:

Object / ابژه

و این شکاف هرگز کاملاً بسته نمی‌شود.

از نظر آدورنو، فلسفه سنتی تمایل دارد این شکاف را نادیده بگیرد.

فلسفه می‌گوید:

این همان است.

اما دیالکتیک منفی می‌گوید:

این، همان است؛ اما کاملاً همان نیست.

این «اما» بسیار مهم است.

در همین «اما» است که ناهمانستی (Nonidentity / Nichtidentität / Non-identité) ظاهر می‌شود.

۵. ناهمانستی در قلب گزاره
آدورنو نمی‌خواهد منطق را کنار بگذارد.

او نمی‌گوید گزاره‌های هویتی بی‌معنا هستند.

بلکه می‌گوید:

هر گزاره هویتی، در درون خود، چیزی را پنهان می‌کند که با هویت کامل آن سازگار نیست.

مثلاً:

«این فرد، انسان است.»

این گزاره درست است.

اما فرد خاص:

گذشته‌ای خاص دارد؛

بدن خاصی دارد؛

تجربه‌هایی خاص دارد؛

روابط خاصی دارد؛

تاریخ خاصی دارد.

هیچ‌کدام از این ویژگی‌ها در مفهوم کلی «انسان» به‌طور کامل حضور ندارند.

بنابراین مفهوم برای شناخت ضروری است، اما هرگز کافی نیست.

این اصل را می‌توان چنین نوشت:

Concept ≠ Object

Begriff ≠ Gegenstand

Concept ≠ Objet

اما همین «≠» به معنای بی‌ارتباط بودن نیست.

برعکس:

مفهوم و ابژه به‌شدت به یکدیگر وابسته‌اند.

مفهوم بدون ابژه تهی است.

ابژه بدون مفهوم نیز برای شناخت دسترس‌ناپذیر می‌شود.

بنابراین رابطه آنها یک رابطه دیالکتیکی (Dialectical / Dialektisch / Dialectique) است.

۶. عدم تعالی هستی
No Transcendence of Being
Keine Transzendenz des Seins
آدورنو اکنون به مسئله مهم‌تری می‌رسد.

هستی‌شناسی می‌خواهد «هستی» را چیزی بنیادی‌تر از موجودات قرار دهد.

اما آدورنو می‌پرسد:

آیا «هستی» واقعاً می‌تواند از موجودات فراتر رود؟

اگر «هستی» کاملاً مستقل از موجودات باشد، دیگر چگونه می‌توان آن را شناخت؟

و اگر فقط از طریق موجودات قابل شناخت باشد، پس نمی‌توان آن را کاملاً مستقل دانست.

بنابراین:

Being has no independent transcendence over beings.

یعنی:

هستی نمی‌تواند یک قلمرو مستقل و کاملاً متعالی در برابر موجودات باشد.

آدورنو در اینجا می‌خواهد یک نوع تعالی‌زدایی (De-transcendentalization / Enttranszendentalisierung) انجام دهد.

نه به این معنا که هستی را انکار کند، بلکه به این معنا که اجازه ندهد «هستی» به یک اصل مطلق تبدیل شود.

۷. هستی به‌مثابه یک انتزاع
اینجا یکی از مهم‌ترین نقدهای آدورنو شکل می‌گیرد.

وقتی ما از «هستی» سخن می‌گوییم، همه تفاوت‌های موجودات را کنار می‌گذاریم.

درخت هست.

سنگ هست.

انسان هست.

عدد هست.

اما وقتی می‌گوییم:

همه اینها «هستند»،

از همه ویژگی‌های خاص آنها صرف‌نظر کرده‌ایم.

پس «هستی» به نوعی انتزاع بسیار کلی تبدیل می‌شود.

Being as abstraction

Sein als Abstraktion

L'être comme abstraction

آدورنو می‌پرسد:

آیا چیزی که از همه چیز انتزاع شده، واقعاً می‌تواند به‌عنوان بنیادی‌ترین واقعیت معرفی شود؟

اینجا یک وارونگی رخ می‌دهد:

ما از موجودات آغاز می‌کنیم،

همه تفاوت‌هایشان را حذف می‌کنیم،

به مفهوم بسیار کلی «هستی» می‌رسیم،

و سپس همین مفهوم انتزاعی را به‌عنوان بنیادی‌ترین حقیقت معرفی می‌کنیم.

از نظر آدورنو، این حرکت مشکوک است.

زیرا:

چیزی که از حذف همه تفاوت‌ها به دست آمده، نباید دوباره به‌عنوان بنیادی‌ترین واقعیت در برابر تفاوت‌ها قرار گیرد.

۸. بیان امر بیان‌ناپذیر
Expressing the Inexpressible
Das Unsagbare ausdrücken
Exprimer l'inexprimable
اکنون آدورنو با یک مشکل زبانی مواجه می‌شود.

هستی‌شناسی می‌گوید:

هستی چیزی نیست که بتوان آن را مانند یک موجود خاص شناخت.

اما در عین حال درباره آن سخن می‌گوید.

بنابراین می‌کوشد:

امر بیان‌ناپذیر (The Inexpressible / Das Unsagbare / L'inexprimable)

را بیان کند.

آدورنو این وضعیت را بسیار مسئله‌دار می‌داند.

زیرا اگر چیزی واقعاً بیان‌ناپذیر باشد، نمی‌توان آن را با گزاره‌های فلسفی بیان کرد.

و اگر بتوان آن را بیان کرد، پس دیگر کاملاً بیان‌ناپذیر نیست.

در نتیجه:

The inexpressible becomes expressible only through a contradiction.

یعنی:

امر بیان‌ناپذیر فقط از طریق یک تناقض می‌تواند بیان شود.

این تناقض، از نظر آدورنو، باید حفظ شود.

نباید آن را با یک مفهوم نهایی حل کرد.

۹. پرسش کودک
The Child's Question
Die Kinderfrage
La question de l'enfant
آدورنو در این مسیر به یک تصویر ساده اما بسیار عمیق اشاره می‌کند: پرسش کودک.

کودک می‌پرسد:

چرا چیزی هست، به جای اینکه هیچ چیز نباشد؟

این پرسش مشهور متافیزیکی است.

Why is there something rather than nothing?

اما آدورنو نسبت به پاسخ‌های متافیزیکی محتاط است.

زیرا هر پاسخی ممکن است دوباره یک بنیاد را پیش‌فرض بگیرد.

مثلاً:

چون هستی ضروری است.

اما چرا ضروری است؟

چون ذات هستی ضرورت است.

و این دوباره همان چیزی را فرض می‌کند که قرار بود توضیح دهد.

از نظر آدورنو، ارزش پرسش کودک در این است که هنوز به یک پاسخ نهایی تسلیم نشده است.

پرسش باز می‌ماند.

و همین بازماندن مهم است.

فلسفه نباید فوراً پرسش را با یک نظام متافیزیکی ببندد.

۱۰. پرسش از هستی
The Question of Being
Die Seinsfrage
La question de l'être
اینجا آدورنو به پرسش بنیادین هایدگر بازمی‌گردد:

پرسش از هستی
(Question of Being / Seinsfrage / Question de l'être)

هایدگر معتقد است که فلسفه غرب «پرسش از هستی» را فراموش کرده است.

آدورنو می‌پذیرد که این پرسش مهم است.

اما او می‌پرسد:

آیا خودِ «پرسش از هستی» می‌تواند بدون گرفتار شدن در انتزاع پاسخ داده شود؟

از نظر او، خطر این است که «پرسش از هستی» خود به یک اصل ثابت تبدیل شود.

یعنی فلسفه از این پس همه چیز را با این سؤال بسنجد:

رابطه این چیز با هستی چیست؟

در این صورت، خودِ پرسش به یک چارچوب کلی تبدیل می‌شود.

و این چارچوب می‌تواند دوباره تفاوت‌های واقعی را تحت سلطه خود قرار دهد.

۱۱. دور زدن دور
Looping the Loop
Den Zirkel umgehen
Tourner en cercle
هستی‌شناسی با یک دور مواجه است.

برای شناخت هستی، باید از موجودات آغاز کنیم.

اما برای فهم موجودات، باید از پیش تصوری از هستی داشته باشیم.

پس:

Being → beings

و:

Beings → Being

یعنی:

هستی برای فهم موجودات لازم است،

اما موجودات نیز برای سخن گفتن از هستی لازم‌اند.

این یک دور (Circle / Zirkel / Cercle) است.

هایدگر این دور را لزوماً یک خطای منطقی نمی‌داند.

اما آدورنو می‌خواهد نشان دهد که این دور چگونه می‌تواند به یک مشکل تبدیل شود.

اگر هستی فقط از طریق موجودات قابل فهم باشد، دیگر نمی‌توان آن را کاملاً مستقل از موجودات قرار داد.

و اگر موجودات فقط با ارجاع به هستی قابل فهم باشند، هستی‌شناسی خطر آن را دارد که موجودات را در چارچوب خود از پیش تعریف کند.

پس:

Being explains beings

اما:

Beings are needed to define Being.

این رابطه دوری، استقلال مطلق هستی را زیر سؤال می‌برد.

۱۲. اسطوره‌شناسی هستی
Mythology of Being
Mythologie des Seins
Mythologie de l'être
آدورنو در اینجا به یکی از انتقادات بنیادی خود نزدیک می‌شود.

وقتی «هستی» به یک اصل مستقل تبدیل می‌شود، ممکن است از یک مفهوم فلسفی به چیزی شبیه اسطوره تبدیل شود.

Myth / Mythos / Mythe

یعنی چیزی که:

توضیح‌دهنده همه چیز است،

اما خود نیازمند توضیح نیست.

در این حالت، «هستی» تبدیل می‌شود به یک اصل مقدس و دست‌نخورده.

فلسفه می‌گوید:

همه چیز از هستی می‌آید.

اما دیگر نمی‌پرسد:

خود این مفهوم «هستی» چگونه ساخته شده است؟

آدورنو این وضعیت را نوعی اسطوره‌ای شدن مفهوم هستی می‌بیند.

۱۳. هستی‌شناختی کردن امر اونتیک
Ontologization of the Ontical
Ontologisierung des Ontischen
Ontologisation de l'ontique
یکی از اصطلاحات مهم در این بخش:

اونتیک (Ontic / Ontisch / Ontique)

در برابر:

هستی‌شناختی (Ontological / Ontologisch / Ontologique)

است.

در ساده‌ترین صورت:

Ontic = مربوط به موجودات معین و واقعیت‌های مشخص.

Ontological = مربوط به شرایط یا ساختار هستی.

هایدگر میان این دو تمایز می‌گذارد.

اما آدورنو می‌پرسد:

آیا ممکن است یک امر اونتیک، یعنی یک واقعیت تاریخی یا اجتماعی، به‌صورت یک ضرورت هستی‌شناختی معرفی شود؟

مثلاً چیزی که در جامعه‌ای خاص وجود دارد، ممکن است به‌عنوان:

ساختار بنیادین وجود انسان

تفسیر شود.

اینجا یک اتفاق مهم رخ می‌دهد:

امر تاریخی → امر هستی‌شناختی

Historical → Ontological

یعنی چیزی که ممکن است محصول تاریخ و جامعه باشد، به‌عنوان یک ویژگی تغییرناپذیر وجود معرفی می‌شود.

از نظر آدورنو، این کار می‌تواند پیامد ایدئولوژیک داشته باشد.

زیرا:

اگر یک وضعیت تاریخی را «هستی‌شناختی» بنامیم، تغییرپذیری آن را پنهان کرده‌ایم.

۱۴. نتیجه این بخش: هستی‌شناسی و خطر طبیعی‌سازی
در اینجا نقد آدورنو به نقطه مهمی می‌رسد.

فلسفه هستی‌شناختی ممکن است:

تاریخی را طبیعی کند.

Historicize → Naturalize

یعنی آنچه حاصل تاریخ است، به‌صورت ذات معرفی شود.

مثلاً:

اگر انسان در جامعه‌ای خاص دچار بیگانگی (Alienation / Entfremdung / Aliénation) است، ممکن است گفته شود:

انسان ذاتاً بیگانه است.

اما آدورنو می‌پرسد:

آیا واقعاً این یک ویژگی هستی‌شناختی انسان است؟

یا محصول شرایط اجتماعی و تاریخی؟

اینجا فلسفه انتقادی وارد می‌شود.

زیرا وظیفه فلسفه فقط این نیست که بگوید:

چه چیزی هست.

بلکه باید بپرسد:

چرا این‌گونه شده است؟

و:

آیا می‌توانست به گونه‌ای دیگر باشد؟

۱۵. جمع‌بندی بخش اول از سه بخش
در این بخش، آدورنو از نقد کلی هستی‌شناسی وارد یک نقد بسیار دقیق‌تر می‌شود.

مسیر استدلال او چنین است:

هستی‌شناسی



تمایز میان هستی و موجود

Being / Sein
در برابر
Beings / Seiendes



اما هستی فقط از طریق موجودات قابل بیان است.



پس هستی نمی‌تواند کاملاً مستقل از موجودات باشد.



از سوی دیگر، برای فهم موجودات، هستی‌شناسی از پیش مفهوم «هستی» را در اختیار دارد.



بنابراین یک دور شکل می‌گیرد.



هستی‌شناسی برای خروج از این دور، «هستی» را به یک اصل بنیادین تبدیل می‌کند.



اما این اصل بنیادین، به یک مفهوم انتزاعی و حتی نوعی «اسطوره» تبدیل می‌شود.



سپس ممکن است امور تاریخی و اجتماعی به‌عنوان ساختارهای هستی‌شناختی معرفی شوند.



در نتیجه، آنچه تاریخی و تغییرپذیر است، به‌صورت ضروری و تغییرناپذیر ظاهر می‌شود.

و این همان چیزی است که آدورنو نمی‌پذیرد.

نکته کلیدی این بخش
آدورنو نمی‌گوید:

«هستی» وجود ندارد.

بلکه می‌گوید:

نباید مفهوم «هستی» را به‌عنوان یک اصل مطلق، مستقل و فراتاریخی در برابر کثرت موجودات قرار داد.

فلسفه باید بتواند به چیزی که هست وفادار بماند، بدون اینکه آن را در یک مفهوم کلی حل کند.

از اینجا مفهوم تقدم ابژه (Primacy of the Object / Vorrang des Objekts / Primauté de l'objet) اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

در بخش دوم از سه بخش فصل «هستی و وجود»، بحث را از همین‌جا ادامه می‌دهم و به‌صورت منظم وارد «کارکرد مفهوم وجود» (Function of the Concept of Existence)، «دازاین در خود هستی‌شناختی است» (Dasein in Itself Ontological)، جنبه نومینالیستی (Nominalistic Aspect)، اقتدارگرایی وجود (Existence Authoritarian)، و مفهوم تاریخی‌بودگی (Historicality / Geschichtlichkeit) می‌شوم و سپس در بخش سوم به پایان فصل و جمع‌بندی رابطه آدورنو با هستی‌شناسی هایدگر می‌رسم.


برچسب‌ها: آدورنو, دیالکتیک منفی, فلسفه قرن بیستم, فلسفه انتقادی
[ دوشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 16:35 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.