عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ


رساله‌ای درباره طبیعت انسان (قسمت سوم)
A Treatise of Human Nature
دیوید هیوم

کتاب اول: درباره فهم
Book I — Of the Understanding
بخش سوم: درباره معرفت و احتمال
Part III — Of Knowledge and Probability
فصل هشتم: درباره علل احتمال
Section VIII — Of the Causes of Belief
اکنون هیوم می‌خواهد یک پرسش دقیق‌تر را بررسی کند:

چرا بعضی باورها از بعضی باورهای دیگر قوی‌ترند؟

فرض کنیم دو نفر هر دو احتمال بارش باران را در نظر می‌گیرند.

یکی می‌گوید:

احتمال باران زیاد است.

دیگری می‌گوید:

احتمال باران کم است.

هر دو ممکن است همان ایده «باران» را در ذهن داشته باشند؛ اما شدت باور آنها متفاوت است.

پس باید چیزی وجود داشته باشد که:

شدت باور (Degree of Belief)

را تعیین کند.

هیوم می‌خواهد این عوامل را تحلیل کند.

۱. باور تابع تجربه است
یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌دهنده باور:

تجربه (Experience)

است.

هرچه تجربه‌های بیشتری درباره رابطه میان دو رویداد داشته باشیم، باور ما قوی‌تر می‌شود.

مثلاً اگر بارها دیده باشیم:

آسمان کاملاً ابری → باران

احتمالاً با دیدن آسمان ابری انتظار باران پیدا می‌کنیم.

اما اگر تجربه‌های ما متفاوت باشند:

آسمان ابری → گاهی باران

آسمان ابری → گاهی بدون باران

آنگاه باور ما ضعیف‌تر خواهد بود.

پس قدرت باور به:

ثبات تجربه‌های گذشته

وابسته است.

۲. تجربه‌های مشابه
اگر تجربه‌های گذشته کاملاً یکسان باشند، باور ما بسیار قوی می‌شود.

مثلاً:

A → B
A → B
A → B
A → B

اما اگر تجربه‌ها متفاوت باشند:

A → B
A → C
A → B
A → D

ذهن دیگر نمی‌تواند با همان درجه اطمینان پیش‌بینی کند که A حتماً B را به دنبال خواهد داشت.

پس احتمال به وجود می‌آید.

۳. احتمال
Probability
احتمال زمانی شکل می‌گیرد که تجربه‌های گذشته ما کاملاً یکدست نباشند.

فرض کنیم یک علت خاص:

A

در برخی موارد:

B

و در برخی موارد:

C

را ایجاد کرده باشد.

در این وضعیت، ذهن به دنبال الگو می‌گردد.

اگر B بیشتر از C رخ داده باشد، ذهن انتظار B را قوی‌تر می‌کند.

بنابراین:

تعداد موارد مشابه

در شکل‌گیری باور نقش اساسی دارد.

۴. برتری موارد مشابه
Superiority of Instances
فرض کنیم از ده مورد:

۷ مورد:

A → B

و ۳ مورد:

A → C

باشند.

ذهن به‌طور طبیعی تمایل دارد:

B

را به‌عنوان نتیجه محتمل‌تر انتظار داشته باشد.

بنابراین:

۷ مورد B

در برابر:

۳ مورد C

نوعی وزن روان‌شناختی ایجاد می‌کند.

هیوم در اینجا هنوز با مفهوم احتمال به معنای ریاضی مدرن آن کار نمی‌کند؛ مسئله او بیشتر این است که ذهن انسان چگونه بر اساس تجربه‌های گذشته باور احتمالی ایجاد می‌کند.

۵. احتمال و ساختار ذهن
ذهن انسان همه تجربه‌های گذشته را جداگانه و بی‌ارتباط نگه نمی‌دارد.

بلکه آنها را به یکدیگر مرتبط می‌کند.

مثلاً:

A₁ → B₁

A₂ → B₂

A₃ → B₃

ذهن موارد مشابه را کنار هم قرار می‌دهد.

سپس از این مجموعه یک انتظار شکل می‌دهد.

این فرایند را می‌توان چنین نشان داد:

موارد تجربه‌شده



مقایسه



تشخیص نظم



غلبه یک نتیجه بر نتایج دیگر



انتظار



باور احتمالی

۶. باور احتمالی و باور یقینی
هیوم میان دو وضعیت تفاوت می‌گذارد.

اگر همه تجربه‌های گذشته یکسان باشند:

A → B

آنگاه باور ما بسیار قوی خواهد بود.

اما اگر تجربه‌ها متفاوت باشند:

A → B

و

A → C

آنگاه باور ما به یکی از نتایج احتمالی خواهد بود.

پس:

تجربه کاملاً یکنواخت → باور قوی‌تر

تجربه متناقض یا متنوع → باور احتمالی‌تر

این نشان می‌دهد که باور در نظریه هیوم دارای درجات است.

باور چیزی نیست که فقط:

وجود داشته باشد یا وجود نداشته باشد.

بلکه می‌تواند:

ضعیف‌تر یا قوی‌تر

باشد.

فصل نهم: درباره آثار دیگر علل
Section IX — Of the Effects of Other Relations and Causes
هیوم اکنون بررسی می‌کند که چگونه سایر روابط ذهنی نیز بر باور اثر می‌گذارند.

تا اینجا رابطه علی مهم‌ترین نقش را داشت.

اما ذهن انسان فقط بر اساس علیت عمل نمی‌کند.

روابط دیگری نیز بر تداعی ایده‌ها اثر می‌گذارند.

از جمله:

شباهت (Resemblance)

مجاورت (Contiguity)

علیت (Causation)

این سه رابطه در نظریه تداعی هیوم اهمیت اساسی دارند.

۱. شباهت
Resemblance
اگر دو چیز شبیه هم باشند، تصور یکی می‌تواند ذهن را به دیگری منتقل کند.

مثلاً:

تصویر یک انسان



خود آن انسان.

یا:

تصویر یک مکان



خاطره آن مکان.

شباهت باعث می‌شود ایده‌ها به‌راحتی یکدیگر را فراخوانی کنند.

۲. مجاورت
Contiguity
اگر دو چیز در فضا یا زمان به یکدیگر نزدیک باشند، تصور یکی می‌تواند دیگری را فعال کند.

مثلاً:

خانه



خیابان کنار خانه.

یا:

یک رویداد تاریخی



رویداد دیگری که بلافاصله پس از آن رخ داده است.

۳. علیت
Causation
اما علیت از این دو رابطه مهم‌تر است.

زیرا به ما اجازه می‌دهد از:

چیزی حاضر

به:

چیزی غایب

حرکت کنیم.

مثلاً:

زخم



درد

یا:

دود



آتش

یا:

ابر



باران

پس علیت فقط یک رابطه تداعی نیست.

بلکه بنیادی‌ترین رابطه‌ای است که به ما اجازه می‌دهد درباره جهان فراتر از آنچه اکنون مستقیماً در اختیار داریم، استدلال کنیم.

۴. چرا علیت از شباهت و مجاورت مهم‌تر است؟
فرض کنیم تصویری از یک آتش ببینیم.

به دلیل شباهت، ممکن است به آتش واقعی فکر کنیم.

اما این تصویر به ما نمی‌گوید که:

اکنون آتشی در جایی وجود دارد.

اما اگر:

دود واقعی

را ببینیم، می‌توانیم نتیجه بگیریم:

آتش واقعی

وجود دارد.

چرا؟

زیرا رابطه علّی میان آنها را می‌شناسیم.

بنابراین:

شباهت → تداعی

مجاورت → تداعی

اما:

علیت → استنتاج

است.

فصل دهم: درباره تأثیر باور
Section X — Of the Influence of Belief
اینجا هیوم به یک نتیجه بسیار مهم می‌رسد.

باور فقط یک حالت ذهنی منفعل نیست.

بلکه بر:

احساسات (Passions)

و

اعمال (Actions)

اثر می‌گذارد.

اگر باور کنیم چیزی خطرناک است، می‌ترسیم.

اگر باور کنیم چیزی سودمند است، به سوی آن می‌رویم.

پس باور حلقه اتصال میان:

شناخت

و

عمل

است.

۱. تصور و باور
تصور:

«ممکن است آتش وجود داشته باشد.»

باور:

«آتش واقعاً وجود دارد.»

در حالت دوم، ذهن واکنش عملی نشان می‌دهد.

مثلاً:

باور به آتش



احتیاط



فاصله گرفتن.

پس باور دارای:

نیروی عملی (Practical Force)

است.

۲. چرا باور بر عواطف اثر می‌گذارد؟
هیوم معتقد است عواطف ما به چیزی نیاز دارند که آن را واقعی یا محتمل بدانیم.

صرفاً تصور یک خطر معمولاً به اندازه باور به وجود خطر بر ما اثر نمی‌گذارد.

تصور:

«شاید یک حیوان خطرناک آنجاست.»

باور:

«یک حیوان خطرناک آنجاست.»

تفاوت این دو، تفاوت میان:

تصور

و

واکنش شدید عاطفی

است.

بنابراین باور، ایده را به چیزی تبدیل می‌کند که برای ما:

واقعی و مؤثر

باشد.

۳. باور و جهان عملی
از اینجا می‌توان فهمید چرا هیوم معتقد است انسان نمی‌تواند بدون باور زندگی کند.

زندگی روزمره دائماً بر اساس پیش‌بینی است:

غذا → رفع گرسنگی

آتش → گرما

باران → خیس شدن

دارو → بهبود احتمالی

هیچ‌کدام از این روابط از نظر منطقی ضروری نیستند.

اما بدون باور به این روابط، عمل انسانی تقریباً ناممکن می‌شود.

پس:

شکاکیت فلسفی نمی‌تواند طبیعت انسان را از کار بیندازد.

طبیعت انسان دوباره ما را به:

تجربه

و

عادت

بازمی‌گرداند.

فصل یازدهم: درباره احتمال ناشی از شانس
Section XI — Of the Probability of Chances
اکنون هیوم وارد بحث:

شانس (Chance)

می‌شود.

در نگاه نخست ممکن است شانس در برابر علیت قرار داشته باشد.

اما هیوم نشان می‌دهد که حتی باورهای مربوط به شانس نیز بر اساس ساختار تجربه شکل می‌گیرند.

۱. شانس چیست؟
اگر چند نتیجه ممکن وجود داشته باشد و ما ندانیم کدام نتیجه رخ خواهد داد، با:

احتمال (Probability)

مواجه می‌شویم.

مثلاً:

یک رویداد می‌تواند:

B

یا:

C

باشد.

اگر هیچ دلیل کافی برای ترجیح یکی بر دیگری نداشته باشیم، عدم قطعیت داریم.

اما اگر تجربه گذشته نشان دهد یکی از آنها بیشتر رخ می‌دهد، احتمال به سمت آن متمایل می‌شود.

۲. شانس و جهل
در تحلیل هیوم، «شانس» لزوماً به معنای نبودن هرگونه علت نیست.

بلکه اغلب به معنای:

جهل ما نسبت به علت

است.

یعنی ممکن است در واقع علتی وجود داشته باشد، اما ما آن را نمی‌شناسیم.

بنابراین:

شانس از منظر معرفت ما

با:

نبود علت در واقعیت

یکی نیست.

این تمایز بسیار مهم است.

۳. احتمال و تجربه
اگر یک سکه را بارها پرتاب کنیم و نتایج مختلفی ببینیم، ذهن ما از طریق تجربه به احتمال‌های مختلف وزن می‌دهد.

اما حتی در اینجا نیز هیوم می‌گوید:

ما به‌طور منطقی تضمین نمی‌کنیم که آینده دقیقاً مانند گذشته خواهد بود.

بلکه بر اساس:

تجربه

و

عادت

انتظار داریم چنین باشد.

بنابراین حتی احتمال نیز در نهایت به مسئله استقرا بازمی‌گردد.

۴. ساختار کلی احتمال
می‌توان ساختار تحلیل هیوم را چنین نشان داد:

تجربه گذشته



تعداد موارد



مقایسه موارد مشابه



غلبه یک نتیجه



انتقال ذهنی



احتمال



درجه باور

۵. نکته مهم: احتمال یک حالت روان‌شناختی است
برای هیوم، احتمال صرفاً یک عدد انتزاعی نیست.

بلکه با:

درجه باور ذهن

ارتباط دارد.

اگر احتمال یک نتیجه بیشتر باشد، ذهن با نیروی بیشتری به سوی آن می‌رود.

بنابراین:

Probability

با:

Belief

ارتباط مستقیم دارد.

هرچه احتمال بیشتر:

باور قوی‌تر

و هرچه احتمال کمتر:

باور ضعیف‌تر

نتیجه این بخش
اکنون می‌توانیم نظریه هیوم را در این مرحله چنین خلاصه کنیم:

روابط بنیادی ذهن:
شباهت (Resemblance)
→ پیوند ایده‌های مشابه

مجاورت (Contiguity)
→ پیوند ایده‌های نزدیک

علیت (Causation)
→ انتقال از حاضر به غایب

ساختار تجربه:
تجربه



تکرار



اتصال ثابت



عادت



انتظار

ساختار شناخت:
انطباع حاضر



ایده غایب



باور

ساختار احتمال:
تجربه‌های متنوع



مقایسه موارد



غلبه یک نتیجه



احتمال



درجه باور

اکنون به نقطه بسیار حساس متن نزدیک شده‌ایم
در ادامه، هیوم به بررسی:

احتمال علّی (Probability of Causes)

می‌پردازد.

اینجا مسئله بسیار پیچیده‌تر می‌شود، زیرا یک اثر ممکن است چند علت احتمالی داشته باشد.

مثلاً:

اثر E

ممکن است از:

A

یا

B

یا

C

ناشی شده باشد.

ذهن باید بر اساس تجربه قبلی تعیین کند کدام علت محتمل‌تر است.

این همان چیزی است که بعدها در استدلال علمی به شکل:

استنتاج به بهترین تبیین (Inference to the Best Explanation)

شناخته می‌شود، هرچند این اصطلاح متعلق به سنت‌های بعدی است و نباید مستقیماً به خود هیوم نسبت داده شود.

و سپس یک نقطه عطف بسیار مهم
پس از تکمیل این تحلیل، هیوم دوباره به مسئله اصلی خود بازمی‌گردد:

ایده اتصال ضروری
The Idea of Necessary Connexion
در اینجا تمام قطعات پازل کنار هم قرار می‌گیرند.

هیوم می‌پرسد:

اگر در هر تجربه منفرد فقط:

مجاورت

و

تقدم زمانی

را می‌بینیم، و اگر پس از تکرار تجربه فقط:

اتصال ثابت

را مشاهده می‌کنیم، پس:

ایده ضرورت دقیقاً از کجا می‌آید؟

پاسخ نهایی هیوم این است که ما نمی‌توانیم آن را در هیچ انطباع بیرونی منفردی پیدا کنیم.

ما فقط پس از تجربه تکرارشونده، در درون خودمان نوعی:

احساس انتقال (Feeling of Transition)

می‌یابیم.

وقتی بارها دیده‌ایم:

A → B

در مواجهه دوباره با A، ذهن به‌طور خودکار به B منتقل می‌شود.

بنابراین:

ضرورت عینی مشاهده‌شده نیست؛

بلکه:

ضرورت به‌مثابه احساس ذهنیِ انتقال اجباری از یک ایده به ایده دیگر تجربه می‌شود.

و این دقیقاً جایی است که باید با احتیاط بسیار زیاد میان دو تعبیر تفاوت بگذاریم:

هیوم نمی‌گوید «علیت صرفاً ساخته ذهن و خیالی است».

بلکه می‌گوید:

آنچه ما از ضرورت علّی می‌توانیم بشناسیم، در تجربه ما به‌صورت یک «احساس انتقال ذهن» ظاهر می‌شود، نه به‌صورت مشاهده مستقیم یک نیروی متافیزیکی در خود اشیا.

این تمایز، کلید فهم دقیق هیوم است.

در ادامه، به‌طور مستقیم وارد فصل چهاردهم، «درباره ایده اتصال ضروری» (Of the Idea of Necessary Connexion) می‌شویم و آن را بندبه‌بند از نظر استدلالی باز می‌کنیم: نخست جست‌وجوی انطباع منشأ ایده ضرورت، سپس بررسی مورد منفرد، بعد بررسی موارد متعدد، مفهوم اتصال ثابت (Constant Conjunction)، پیدایش انتقال ذهنی (Mental Transition)، و در نهایت تعریف دوگانه هیوم از علت (Double Definition of Cause).

کتاب اول: درباره فهم
Book I — Of the Understanding
بخش سوم: درباره معرفت و احتمال
Part III — Of Knowledge and Probability
فصل چهاردهم: درباره ایده اتصال ضروری
Section XIV — Of the Idea of Necessary Connexion
۱. مسئله اصلی: منشأ ایده ضرورت چیست؟
هیوم از همان اصل بنیادی تجربه‌گرایی خود آغاز می‌کند:

هر ایده ساده باید از یک انطباع ساده سرچشمه گرفته باشد.

یعنی:

ایده (Idea)

باید منشأیی در:

انطباع (Impression)

داشته باشد.

پس اگر ما از:

اتصال ضروری (Necessary Connexion)

سخن می‌گوییم، باید بتوانیم پاسخ دهیم:

انطباعی که این ایده از آن سرچشمه گرفته است کدام است؟

این پرسش، مسئله اصلی فصل است.

۲. آیا در یک مورد منفرد، ضرورت را می‌بینیم؟
هیوم نخست یک رابطه علّی ساده را در نظر می‌گیرد.

مثلاً:

توپ اول → برخورد با توپ دوم → حرکت توپ دوم

ما چه چیزی می‌بینیم؟

ما مشاهده می‌کنیم که:

توپ اول حرکت می‌کند.

توپ دوم در برابر آن قرار دارد.

توپ اول با توپ دوم تماس پیدا می‌کند.

سپس توپ دوم حرکت می‌کند.

پس ما می‌توانیم سه ویژگی را مشاهده کنیم:

مجاورت
Contiguity

دو رویداد یا دو شیء در ارتباط مکانی قرار دارند.

تقدم زمانی
Priority in Time

علت پیش از معلول رخ می‌دهد.

اتصال ثابت
Constant Conjunction

در موارد متعدد، این دو رویداد به‌طور منظم با هم ظاهر می‌شوند.

اما آیا در خود این مورد منفرد چیزی به نام:

ضرورت (Necessity)

مشاهده می‌کنیم؟

پاسخ هیوم:

خیر.

۳. آنچه چشم می‌بیند
وقتی یک توپ به توپ دیگر برخورد می‌کند، چشم ما فقط مجموعه‌ای از حرکات را می‌بیند:

حرکت A



تماس A و B



حرکت B

اما چشم ما چیزی به نام:

«باید» (Must)

نمی‌بیند.

ما نمی‌بینیم که درون توپ اول نیرویی وجود دارد که توپ دوم را ضروراً مجبور به حرکت می‌کند.

آنچه می‌بینیم فقط:

توالی رویدادها

است.

پس:

مشاهده حرکت ≠ مشاهده ضرورت

۴. آیا عقل می‌تواند ضرورت را کشف کند؟
شاید بتوان گفت:

«درست است که ضرورت را نمی‌بینیم، اما عقل می‌تواند آن را کشف کند.»

هیوم این امکان را نیز بررسی می‌کند.

او می‌گوید اگر ما یک مورد کاملاً منفرد را در نظر بگیریم، عقل نمی‌تواند صرفاً با تحلیل آن نشان دهد که نتیجه خاصی باید رخ دهد.

فرض کنیم برای نخستین بار با یک شیء کاملاً ناشناخته مواجه شده‌ایم.

آن را:

A

می‌نامیم.

آیا صرفاً با مشاهده A می‌توانیم بفهمیم چه اثری خواهد داشت؟

نه.

ممکن است:

A → B

باشد.

یا:

A → C

یا:

A → D

هیچ تناقض منطقی‌ای در هیچ‌کدام وجود ندارد.

پس از یک مورد منفرد، عقل نمی‌تواند نتیجه خاصی را به‌عنوان معلول ضروری استخراج کند.

۵. اصل مهم: علت و معلول از تجربه شناخته می‌شوند
اینجا هیوم به نتیجه‌ای بنیادی می‌رسد:

رابطه علت و معلول از طریق عقل محض کشف نمی‌شود؛ بلکه از تجربه به دست می‌آید.

ما نخستین بار نمی‌دانیم که:

A → B

بلکه ابتدا تجربه می‌کنیم:

A

و سپس:

B

بعد این رابطه تکرار می‌شود.

پس:

تجربه اول

→ مشاهده A و B

تجربه دوم

→ مشاهده A و B

تجربه سوم

→ مشاهده A و B

و سرانجام:

تکرار



اتصال ثابت

۶. اما اتصال ثابت هنوز ضرورت نیست
این نکته بسیار مهم است.

حتی اگر هزار بار مشاهده کنیم:

A → B

باز هم در هیچ‌یک از موارد منفرد، ضرورت را مستقیماً مشاهده نکرده‌ایم.

ما فقط دیده‌ایم:

A

همیشه با:

B

همراه بوده است.

پس:

اتصال ثابت (Constant Conjunction)

با:

اتصال ضروری (Necessary Connexion)

یکسان نیست.

این یکی از بنیادی‌ترین تمایزهای فلسفه هیوم است.

۷. پس ایده ضرورت از کجا می‌آید؟
اینجا هیوم به پاسخ اصلی نزدیک می‌شود.

فرض کنیم تجربه‌های ما چنین باشند:

A → B

A → B

A → B

A → B

هر بار که A را می‌بینیم، B نیز پس از آن رخ می‌دهد.

پس ذهن ما به تدریج به این توالی عادت می‌کند.

اکنون بار دیگر A را می‌بینیم.

این بار چه رخ می‌دهد؟

ذهن ما:

به‌طور خودکار

از A به B منتقل می‌شود.

یعنی:

A



انتقال ذهنی



B

این انتقال برای ما چنان طبیعی و نیرومند است که احساس می‌کنیم:

A باید B را به دنبال داشته باشد.

اما این «باید» در واقع از:

ساختار ذهن

سرچشمه می‌گیرد.

۸. ضرورت به‌عنوان احساس انتقال
این یکی از مشهورترین نتایج هیوم است.

ضرورت علّی چیزی نیست که در یک شیء منفرد پیدا کنیم.

ما در بیرون فقط می‌بینیم:

اتصال ثابت

اما در درون خود تجربه می‌کنیم:

انتقال اجباری ذهن

پس:

در جهان بیرونی:

A → B
A → B
A → B

در ذهن:

A → B
A → B
A → B



عادت



انتظار B هنگام دیدن A



احساس ضرورت

بنابراین:

ضرورت چیزی نیست که در اشیای منفرد مشاهده شود؛ ضرورت در تجربه ذهنی ما از انتقال منظم از یک ایده به ایده دیگر آشکار می‌شود.

۹. آیا این یعنی ضرورت صرفاً ذهنی است؟
اینجا باید بسیار دقیق باشیم.

اگر بگوییم:

«هیوم معتقد است علیت فقط یک خیال ذهنی است»

این تعبیر دقیق نیست.

هیوم نمی‌گوید جهان هیچ نظم علّی ندارد.

او می‌گوید:

ما نمی‌توانیم ضرورت متافیزیکی را مستقیماً از تجربه استخراج کنیم.

ما آنچه را تجربه می‌کنیم به شکل زیر داریم:

مجاورت



تقدم زمانی



اتصال ثابت

اما وقتی می‌گوییم:

«A ضرورتاً B را ایجاد می‌کند»

بخش «ضرورت» چیزی است که ذهن ما بر اساس تجربه تکرارشونده و عادت درک می‌کند.

پس باید میان این دو تفاوت بگذاریم:

نظم در تجربه
Regularity in Experience

و

ضرورت متافیزیکی
Metaphysical Necessity

هیوم درباره دومی ادعای معرفتی بسیار محدودتری دارد.

۱۰. تعریف اول علت
در پایان این تحلیل، هیوم به یک تعریف مهم از علت می‌رسد.

می‌توان علت را چنین تعریف کرد:

علت چیزی است که شیئی دیگر به دنبال آن می‌آید، به‌گونه‌ای که تمام اشیای شبیه اولی، اشیای شبیه دومی را به دنبال می‌آورند.

این تعریف بر ویژگی بیرونی رابطه تأکید دارد:

اتصال ثابت

یا:

Constant Conjunction

یعنی:

اگر A علت B باشد، موارد مشابه A نیز به‌طور منظم با موارد مشابه B همراه خواهند بود.

۱۱. تعریف دوم علت
اما هیوم یک تعریف دوم نیز ارائه می‌کند که از منظر ذهنی اهمیت دارد.

علت را می‌توان چنین فهمید:

علت شیئی است که اگر شیء اول وجود نداشته باشد، شیء دوم هرگز وجود نمی‌یافت؛ یا به تعبیر دقیق‌تر، حضور شیء اول ذهن را به تصور شیء دوم وادار می‌کند.

در اینجا تأکید بر:

انتقال ذهنی (Mental Transition)

است.

بنابراین دو تعریف هیوم را می‌توان به دو سوی رابطه تقسیم کرد:

تعریف عینی یا تجربی
Cause = Constant Conjunction

تعریف ذهنی یا روان‌شناختی
Cause = Customary Transition of the Mind

۱۲. دو تعریف، دو منظر از یک رابطه
این دو تعریف در واقع رقیب یکدیگر نیستند.

هیوم می‌خواهد دو جنبه متفاوت علت را بیان کند.

از منظر اشیا:
A و B به‌طور منظم همراه‌اند.

از منظر ذهن:
دیدن A ذهن را به تصور B منتقل می‌کند.

پس:

اتصال ثابت در جهان تجربه‌شده

با:

انتقال عادت‌مند در ذهن

پیوند دارد.

این همان نقطه‌ای است که نظریه علیت هیوم به یک ساختار دوگانه تبدیل می‌شود.

۱۳. علت به‌عنوان رابطه فلسفی
از دیدگاه فلسفی، ما می‌توانیم علت را به‌صورت رابطه‌ای تحلیل کنیم:

مجاورت

تقدم

اتصال ثابت

و از این طریق مشخص کنیم که چه چیزی را علت چه چیزی می‌دانیم.

اما این تحلیل هنوز به ما:

ضرورت متافیزیکی

نمی‌دهد.

۱۴. علت به‌عنوان رابطه طبیعی
از دیدگاه طبیعی یا روان‌شناختی، علت رابطه‌ای است که:

ذهن را از یک ایده به ایده دیگر منتقل می‌کند.

مثلاً:

دود



ذهن



آتش

یا:

ابرهای تیره



ذهن



باران

یا:

زخم



ذهن



درد

این انتقال بر اثر:

عادت

صورت می‌گیرد.

پس «علت» هم یک:

رابطه فلسفی (Philosophical Relation)

است و هم یک:

رابطه طبیعی (Natural Relation).

۱۵. چرا تعریف دوم اهمیت بیشتری دارد؟
در نگاه هیوم، تعریف دوم به ریشه واقعی ایده ضرورت نزدیک‌تر است.

زیرا ما در جهان فقط:

اتصال ثابت

را می‌بینیم.

اما وقتی ذهن پس از مشاهده A به B منتقل می‌شود، چیزی در تجربه درونی ما پدیدار می‌شود:

احساس ضرورت

بنابراین اگر بخواهیم منشأ ایده ضرورت را پیدا کنیم، باید به:

عمل ذهن

بازگردیم.

به بیان فشرده:

جهان به ما اتصال ثابت می‌دهد.

ذهن از اتصال ثابت عادت می‌سازد.

عادت انتقال ذهنی ایجاد می‌کند.

انتقال ذهنی احساس ضرورت ایجاد می‌کند.

این زنجیره یکی از مهم‌ترین دستاوردهای رساله است.

۱۶. بازسازی کامل استدلال هیوم
اکنون می‌توان استدلال هیوم را مرحله‌به‌مرحله بازسازی کرد:

گام اول
هر ایده ساده باید منشأ انطباعی داشته باشد.

Simple Idea → Simple Impression

گام دوم
ایده اتصال ضروری را بررسی می‌کنیم.

Idea of Necessary Connexion

گام سوم
در یک مورد منفرد، ضرورت مشاهده نمی‌شود.

Single Instance → No Necessary Connexion Observed

گام چهارم
عقل نیز نمی‌تواند ضرورت را از یک مورد منفرد استخراج کند.

Reason → Cannot Discover Necessity A Priori

گام پنجم
تجربه‌های متعدد، اتصال ثابت را آشکار می‌کنند.

Repeated Experience → Constant Conjunction

گام ششم
اتصال ثابت باعث شکل‌گیری عادت می‌شود.

Constant Conjunction → Habit

گام هفتم
عادت ذهن را از A به B منتقل می‌کند.

Habit → Customary Transition

گام هشتم
این انتقال احساس ضرورت را ایجاد می‌کند.

Customary Transition → Feeling of Necessity

نتیجه
Idea of Necessary Connexion

از:

Impression of Reflection

سرچشمه می‌گیرد؛ یعنی از یک انطباع درونی که در اثر مشاهده اتصال ثابت و انتقال عادت‌مند ذهن پدید می‌آید.

۱۷. اهمیت «انطباع تأملی»
Impression of Reflection
این نکته برای فهم نظریه هیوم بسیار مهم است.

در آغاز، ممکن است تصور کنیم هر ایده باید از یک:

انطباع حسی (Impression of Sensation)

بیاید.

اما در مورد ضرورت، چنین چیزی پیدا نمی‌کنیم.

ما:

ضرورت

را با چشم نمی‌بینیم.

با گوش نمی‌شنویم.

با لمس مستقیم احساس نمی‌کنیم.

پس منشأ آن باید نوع دیگری از انطباع باشد:

انطباع تأملی (Impression of Reflection).

یعنی ذهن ابتدا تجربه می‌کند:

اتصال مکرر A و B

سپس:

عادت

در ذهن شکل می‌گیرد.

و آنگاه ذهن در درون خود:

احساس انتقال

را تجربه می‌کند.

این احساس درونی همان منشأ ایده ضرورت است.

۱۸. نتیجه بزرگ درباره علیت
هیوم اکنون به یکی از مشهورترین نتایج فلسفه مدرن رسیده است:

ما نمی‌توانیم ضرورت علّی را در یک مشاهده منفرد پیدا کنیم.

آنچه داریم:

تجربه

تکرار

اتصال ثابت

عادت

انتقال ذهنی

است.

پس آنچه ما «ضرورت» می‌نامیم، از منظر معرفت‌شناختی، چیزی است که:

در رابطه میان جهان تجربه و ساختار ذهن انسان

پدیدار می‌شود.

۱۹. اما مسئله استقرا هنوز حل نشده است
اکنون ممکن است تصور کنیم هیوم مسئله را حل کرده است.

اما در واقع یک مشکل بنیادی باقی مانده است.

ما می‌گوییم:

چون A در گذشته همیشه با B همراه بوده، پس در آینده نیز A با B همراه خواهد بود.

اما چرا؟

پاسخ طبیعی ما این است:

چون طبیعت یکنواخت است.

یعنی:

Uniformity of Nature

اما چگونه این اصل را اثبات کنیم؟

اگر بگوییم:

طبیعت در گذشته یکنواخت بوده است، پس در آینده نیز یکنواخت خواهد بود.

در واقع از همان چیزی استفاده کرده‌ایم که می‌خواستیم اثبات کنیم.

این همان:

مسئله استقرا
Problem of Induction
است.

ساختار آن چنین است:

گذشته



در گذشته A همیشه با B همراه بوده



آینده



پس A در آینده نیز با B همراه خواهد بود.

اما این انتقال:

گذشته → آینده

خودش نیازمند توجیه است.

و توجیه آن نمی‌تواند صرفاً منطقی باشد.

۲۰. پاسخ هیوم: طبیعت انسان
در نهایت، هیوم به این نتیجه می‌رسد که ما این انتقال را نه به دلیل یک استدلال منطقی، بلکه به دلیل:

طبیعت انسانی (Human Nature)

انجام می‌دهیم.

ذهن انسان به‌طور طبیعی بر اساس:

عادت

عمل می‌کند.

بنابراین:

استقرا از نظر منطقی اثبات‌پذیر نیست

اما:

از نظر طبیعی و روان‌شناختی اجتناب‌ناپذیر است.

این تفاوت، قلب فلسفه هیوم است.

۲۱. معنای دقیق شکاکیت هیوم
از اینجا می‌توان فهمید چرا هیوم را نباید صرفاً یک «منکر علم» دانست.

او نمی‌گوید:

علم بی‌معناست.

بلکه می‌گوید:

علم تجربی نمی‌تواند ادعا کند که قوانین آینده را با ضرورت منطقی اثبات کرده است.

علم بر:

مشاهده

تجربه

تکرار

استقرا

احتمال

استوار است.

اما اینها همه از نظر منطقی دارای قطعیت مطلق نیستند.

در عوض، آنها برای زندگی انسان و پیشرفت علم:

اجتناب‌ناپذیر

هستند.

۲۲. نتیجه نهایی فصل چهاردهم
می‌توان کل فصل را در یک فرمول خلاصه کرد:

ما در اشیا ضرورت را مشاهده نمی‌کنیم؛ ما فقط اتصال ثابت را مشاهده می‌کنیم.

سپس:

اتصال ثابت در اثر تکرار، عادت ایجاد می‌کند.

سپس:

عادت ذهن را از تصور علت به تصور معلول منتقل می‌کند.

و سرانجام:

این احساس انتقال، منشأ ایده ضرورت است.

پس:

Constant Conjunction



Habit



Customary Transition



Feeling of Necessity



Idea of Necessary Connexion

یک نکته بسیار مهم درباره جایگاه این فصل
این فصل را باید در ارتباط با کل پروژه کتاب اول خواند. هیوم ابتدا نشان می‌دهد که معرفت درباره امور واقع (Matters of Fact) به رابطه علت و معلول وابسته است؛ سپس نشان می‌دهد که این رابطه از تجربه می‌آید؛ سپس نشان می‌دهد که تجربه فقط اتصال ثابت را آشکار می‌کند؛ سپس منشأ ضرورت را در انتقال عادت‌مند ذهن پیدا می‌کند؛ و در نهایت نشان می‌دهد که حتی همین انتقال از گذشته به آینده نیز بر یک اصل منطقی اثبات‌نشده، یعنی یکنواختی طبیعت (Uniformity of Nature)، مبتنی نیست.

به این ترتیب، پروژه هیوم از یک تحلیل ساده معرفت‌شناختی به یک بحران بنیادین در مفهوم عقلانیت استقرایی می‌رسد.

مرحله بعدی: فصل پانزدهم
Section XV — Rules by which to Judge of Causes and Effects
پس از تحلیل «اتصال ضروری»، هیوم اکنون یک پرسش عملی و روش‌شناختی مطرح می‌کند:

اگر علیت بر اساس اتصال ثابت شناخته می‌شود، چگونه باید میان علت‌های واقعی و رابطه‌های صرفاً تصادفی تمایز بگذاریم؟

در اینجا هیوم مجموعه‌ای از قواعد داوری درباره علل و معلول‌ها (Rules by which to Judge of Causes and Effects) را مطرح می‌کند.

این قواعد بسیار مهم‌اند، زیرا نشان می‌دهند که هیوم، علی‌رغم شکاکیت خود، در پی ساختن یک روش دقیق برای علم تجربی است.

از جمله باید بررسی کنیم:

مجاورت در فضا و زمان (Contiguity in Time and Place)

تقدم علت بر معلول (Priority of the Cause)

اتصال ثابت (Constant Conjunction)

همان علت، همان معلول (Same Cause, Same Effect)

تفاوت در علت، تفاوت در معلول (Different Cause, Different Effect)

یک علت واحد می‌تواند معلول‌های متفاوت داشته باشد

یک معلول واحد ممکن است از علل متفاوت ناشی شود

اگر چند علت در یک اثر مشترک باشند، باید علت مشترک را جست‌وجو کرد

ترکیب علل باید با ترکیب آثار مطابقت داشته باشد

علت‌های مشابه باید آثار مشابه داشته باشند

این بخش، پلی است میان شکاکیت نظری هیوم و روش‌شناسی تجربی او؛ یعنی نشان می‌دهد که چگونه می‌توان، بدون ادعای دسترسی به ضرورت متافیزیکی، همچنان به‌صورت منظم و عقلانی درباره علل و معلول‌ها تحقیق کرد.

در ادامه، فصل پانزدهم را بندبه‌بند و با مثال‌های دقیق بررسی می‌کنیم و سپس وارد بخش چهارم کتاب اول، «درباره نظام‌های شکاکانه و دیگر نظام‌های فلسفه» (Of the Sceptical and Other Systems of Philosophy) می‌شویم؛ جایی که هیوم نقد خود را از حواس (Senses)، هویت شخصی (Personal Identity) و سپس نظریه جهان بیرونی به مرحله‌ای حتی رادیکال‌تر می‌رساند.

کتاب اول: درباره فهم
Book I — Of the Understanding
بخش سوم: درباره معرفت و احتمال
Part III — Of Knowledge and Probability
فصل پانزدهم: قواعدی که به‌وسیله آنها باید درباره علل و معلول‌ها داوری کرد
Section XV — Rules by which to Judge of Causes and Effects
۱. مسئله اصلی فصل
هیوم در اینجا با یک مسئله اساسی مواجه است.

اگر ما ضرورت را مستقیماً مشاهده نمی‌کنیم و اگر شناخت علی بر اساس:

تجربه (Experience)

و

اتصال ثابت (Constant Conjunction)

شکل می‌گیرد، پس چگونه باید بفهمیم که یک رابطه واقعاً علّی است؟

زیرا هر نوع همراهی دو رویداد را نمی‌توان علت و معلول نامید.

ممکن است دو رویداد بارها با هم رخ دهند، اما یکی علت دیگری نباشد.

بنابراین باید قواعدی داشته باشیم که به ما اجازه دهند میان:

رابطه علّی (Causal Relation)

و

هم‌زمانی یا همراهی تصادفی (Accidental Conjunction)

تمایز بگذاریم.

قاعده اول: علت و معلول باید مجاور باشند
Rule I — Contiguity
هیوم نخستین قاعده را چنین مطرح می‌کند:

علت و معلول باید در مکان و زمان با یکدیگر ارتباط داشته باشند.

یعنی:

Contiguity

یا:

مجاورت

یکی از عناصر بنیادی رابطه علّی است.

مثلاً اگر بگوییم:

ضربه → حرکت توپ

ضربه باید با توپ در ارتباط مکانی و زمانی باشد.

نمی‌توانیم بگوییم:

یک رویداد کاملاً جدا و بی‌ارتباط در مکانی دیگر، بدون هیچ واسطه‌ای، علت مستقیم این رویداد است.

پس رابطه علّی در تجربه معمولاً دارای نوعی:

اتصال مکانی و زمانی

است.

۲. چرا مجاورت اهمیت دارد؟
زیرا اگر دو رویداد هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند، تجربه نمی‌تواند رابطه علّی میان آنها را نشان دهد.

برای مثال، فرض کنید:

A

در یک کشور رخ دهد و:

B

در نقطه‌ای کاملاً جدا و بدون هیچ رابطه قابل مشاهده‌ای رخ دهد.

صرف اینکه این دو رویداد هم‌زمان اتفاق افتاده‌اند، برای ایجاد رابطه علّی کافی نیست.

بنابراین:

هم‌زمانی ≠ علیت

بلکه باید نوعی:

اتصال

وجود داشته باشد.

قاعده دوم: علت باید بر معلول تقدم داشته باشد
Rule II — Priority in Time
هیوم می‌گوید:

علت باید از نظر زمانی بر معلول مقدم باشد.

یعنی:

Cause → Effect

نه:

Effect → Cause

مثلاً:

ضربه

باید پیش از:

حرکت توپ

رخ دهد.

نمی‌توانیم حرکت توپ را علت ضربه‌ای بدانیم که پس از آن رخ داده است.

پس:

تقدم زمانی (Priority in Time)

دومین عنصر مهم رابطه علّی است.

۳. آیا تقدم زمانی به‌تنهایی کافی است؟
خیر.

ممکن است A قبل از B رخ دهد، اما علت B نباشد.

مثلاً:

خورشید طلوع می‌کند.

سپس:

یک پرنده آواز می‌خواند.

اما صرف اینکه:

طلوع خورشید → آواز پرنده

از نظر زمانی تقدم داشته باشد، هنوز رابطه علّی را اثبات نمی‌کند.

بنابراین:

تقدم زمانی لازم است

اما:

کافی نیست.

قاعده سوم: علت و معلول باید دارای اتصال ثابت باشند
Rule III — Constant Conjunction
این مهم‌ترین قاعده است.

اگر A علت B باشد، باید موارد مشابه A به‌طور منظم با موارد مشابه B همراه شوند.

یعنی:

A₁ → B₁

A₂ → B₂

A₃ → B₃

و غیره.

این همان چیزی است که هیوم:

اتصال ثابت (Constant Conjunction)

می‌نامد.

۴. اتصال ثابت یعنی چه؟
فرض کنیم هر بار که:

A

رخ داده است، پس از آن:

B

نیز رخ داده است.

در این صورت، ذهن به تدریج رابطه‌ای ثابت میان A و B برقرار می‌کند.

مثلاً:

آتش → گرما

بارها و بارها.

بنابراین وقتی آتش را می‌بینیم، انتظار گرما داریم.

اما اگر:

A

گاهی B ایجاد کند و گاهی C، آنگاه رابطه علّی مشخص نیست.

پس هرچه:

اتصال ثابت

قوی‌تر باشد، باور ما به رابطه علّی نیز قوی‌تر می‌شود.

قاعده چهارم: یک علت واحد باید همان معلول را ایجاد کند
Rule IV — Same Cause, Same Effect
اگر دو مورد از نظر همه شرایط مربوطه مشابه باشند، باید انتظار داشته باشیم که علت مشابه، معلول مشابه ایجاد کند.

یعنی:

A → B

اگر دوباره شرایط مشابهی برقرار شود:

A → B

این اصل پایه مهمی برای تعمیم تجربی است.

البته در نظریه هیوم این اصل یک حقیقت منطقی ضروری نیست.

بلکه بر اساس:

تجربه گذشته

و

استقرا

شکل می‌گیرد.

۵. ارتباط این قاعده با علم
علم تجربی دقیقاً بر چنین انتظاری تکیه دارد.

مثلاً اگر یک آزمایش را تحت شرایط یکسان تکرار کنیم، انتظار داریم نتایج مشابهی حاصل شود.

اگر:

شرایط A

همیشه:

نتیجه B

را ایجاد کند، می‌توانیم یک رابطه علّی احتمالی برقرار کنیم.

اما هیوم یادآوری می‌کند که این «همیشه» از نظر منطقی تضمین نشده است.

این فقط یک:

تعمیم تجربی (Empirical Generalization)

است.

قاعده پنجم: اگر چند شیء متفاوت یک معلول مشابه داشته باشند، باید علت مشترک را جست‌وجو کرد
Rule V — Different Objects, Same Effect
فرض کنیم چند شیء متفاوت، اثری مشابه ایجاد می‌کنند.

مثلاً:

A → C

B → C

D → C

اگرچه A، B و D با یکدیگر متفاوت‌اند، اما همه به C منجر می‌شوند.

در این حالت باید جست‌وجو کنیم که آیا عاملی مشترک میان آنها وجود دارد یا نه.

یعنی:

A + X → C

B + X → C

D + X → C

ممکن است:

X

عامل مشترک باشد.

این اصل به روش:

توافق (Method of Agreement)

در روش‌شناسی استقرایی نزدیک است، هرچند نباید آن را دقیقاً با صورت‌بندی بعدی جان استوارت میل یکی دانست.

۶. مثال ساده
فرض کنیم چند نفر پس از خوردن غذاهای متفاوت بیمار شده‌اند:

غذای A → بیماری

غذای B → بیماری

غذای C → بیماری

اما همه آنها یک ماده مشترک داشته‌اند:

ماده X

پس احتمال می‌دهیم:

X → بیماری

این نوع استدلال در تحقیقات تجربی بسیار مهم است.

قاعده ششم: معلول واحد ممکن است از علل متفاوت ناشی شود
Rule VI — One Effect from Different Causes
هیوم به جهت معکوس نیز توجه می‌کند.

ممکن است:

یک معلول

از:

علل مختلف

ناشی شود.

مثلاً:

تب

می‌تواند از علل مختلفی ناشی شود.

پس نمی‌توان گفت:

هر معلول دقیقاً یک علت دارد.

بلکه ممکن است:

A → C

B → C

D → C

بنابراین وقتی یک معلول را مشاهده می‌کنیم، نباید بدون بررسی تجربه‌های قبلی، فوراً یک علت خاص را ضروری بدانیم.

۷. اهمیت این قاعده برای استنتاج از معلول به علت
این مسئله بسیار مهم است.

فرض کنید:

C

را مشاهده می‌کنیم.

اگر بدانیم:

A → C

ممکن است نتیجه بگیریم:

A

علت C بوده است.

اما اگر بدانیم:

A → C

B → C

D → C

آنگاه مشاهده C به‌تنهایی مشخص نمی‌کند که علت آن A بوده یا B یا D.

پس:

معلول واحد

ممکن است:

چند علت احتمالی

داشته باشد.

در نتیجه، استنتاج از:

اثر → علت

اغلب نیازمند مقایسه احتمالات است.

قاعده هفتم: اگر یک معلول مرکب باشد، علت نیز ممکن است مرکب باشد
Rule VII — Composite Causes and Effects
برخی معلول‌ها از ترکیب چند عامل به وجود می‌آیند.

مثلاً:

A + B + C → D

در چنین شرایطی اگر فقط یکی از عوامل را مشاهده کنیم، نمی‌توانیم به‌تنهایی نتیجه D را توضیح دهیم.

این مسئله به ما نشان می‌دهد که روابط علّی همیشه ساده و تک‌خطی نیستند.

ممکن است:

علت مرکب (Complex Cause)

داشته باشیم که از چند عامل تشکیل شده باشد.

۸. ترکیب علل و ترکیب آثار
هیوم در اینجا به رابطه میان:

علت‌های مرکب

و

معلول‌های مرکب

توجه می‌کند.

اگر چند عامل با هم ترکیب شوند، ممکن است نتیجه‌ای تولید کنند که هیچ‌یک از عوامل به‌تنهایی قادر به تولید آن نباشد.

مثلاً:

A → X

B → Y

اما:

A + B → Z

در اینجا نتیجه Z صرفاً جمع ساده X و Y نیست.

این مسئله بعدها در علوم طبیعی و اجتماعی اهمیت بسیار زیادی پیدا می‌کند.

قاعده هشتم: اگر یک شیء با فقدان یک عامل، معلول متفاوتی ایجاد کند، آن عامل مهم است
Rule VIII — Removal of a Cause
فرض کنیم:

A + B → C

اما اگر B را حذف کنیم:

A → D

در این صورت می‌توانیم نتیجه بگیریم که B در ایجاد C نقش علّی داشته است.

این روش بر:

تغییر دادن شرایط

استوار است.

یعنی:

تغییر در علت



تغییر در معلول

این یکی از پایه‌های مهم آزمایش علمی است.

۹. رابطه علی و آزمایش
در اینجا یکی از مهم‌ترین پیوندهای فلسفه هیوم با علم تجربی آشکار می‌شود.

اگر بخواهیم بفهمیم آیا A علت B است، می‌توانیم:

A را حضور دهیم.

B را مشاهده کنیم.

A را حذف کنیم.

بررسی کنیم آیا B نیز تغییر می‌کند یا نه.

به این ترتیب:

Manipulation

یا:

دست‌کاری تجربی

به یکی از راه‌های شناخت علیت تبدیل می‌شود.

هرچند هیوم ضرورت متافیزیکی را اثبات‌شده نمی‌داند، اما روش تجربی را همچنان معتبر و کارآمد می‌داند.

۱۰. نتیجه روش‌شناختی فصل
اکنون می‌توانیم بفهمیم که هیوم چگونه میان دو سطح تمایز می‌گذارد.

سطح اول: متافیزیکی
آیا می‌توانیم نشان دهیم که A ضرورتاً B را ایجاد می‌کند؟

پاسخ:

از تجربه منفرد، خیر.

سطح دوم: تجربی
آیا می‌توانیم نشان دهیم که A و B به‌طور منظم با یکدیگر همراه‌اند؟

پاسخ:

بله، از طریق مشاهده و آزمایش.

بنابراین:

ضرورت متافیزیکی

را نمی‌توانیم به‌سادگی اثبات کنیم.

اما:

اتصال تجربی

را می‌توانیم بررسی کنیم.

۱۱. جایگاه احتمال
اگر اتصال میان A و B کامل نباشد، به جای یقین با:

احتمال (Probability)

سروکار داریم.

مثلاً:

از ۱۰۰ مورد:

۹۵ مورد: A → B

۵ مورد: A → C

در این حالت، نمی‌توان گفت:

A ضرورتاً B است.

اما می‌توان گفت:

A به احتمال بسیار زیاد با B همراه است.

بنابراین علم تجربی در بسیاری از موارد با:

درجه احتمال

کار می‌کند.

۱۲. نتیجه کلی فصل پانزدهم
هیوم با این فصل یک نکته بسیار مهم را روشن می‌کند:

نقد مفهوم ضرورت علّی به معنای کنار گذاشتن روش علمی نیست.

بلکه ما می‌توانیم رابطه‌های علّی را بر اساس مجموعه‌ای از معیارهای تجربی بررسی کنیم:

مجاورت



تقدم زمانی



اتصال ثابت



تکرار



مقایسه



آزمایش



حذف یا تغییر شرایط



باور علّی موجه‌تر

اما این باور همچنان بر:

استقرا

و

طبیعت انسانی

استوار است، نه بر یک برهان قیاسی قطعی.

یک نکته بسیار مهم درباره کل بخش سوم
اکنون تقریباً تمام معماری نظریه علیت هیوم در برابر ما قرار گرفته است:

۱. امور واقع
Matters of Fact



۲. رابطه علت و معلول
Cause and Effect



۳. تجربه
Experience



۴. تکرار
Repetition



۵. اتصال ثابت
Constant Conjunction



۶. عادت
Habit / Custom



۷. انتقال ذهنی
Customary Transition



۸. باور
Belief



۹. پیش‌بینی
Expectation



۱۰. احتمال
Probability

اما در اینجا یک بحران بنیادین باقی می‌ماند:

چرا باید آینده شبیه گذشته باشد؟

هیوم نشان داده است که:

عقل قیاسی (Demonstrative Reasoning)

نمی‌تواند این را ثابت کند.

و:

تجربه (Experience)

نیز به‌تنهایی نمی‌تواند آن را بدون دور اثبات کند.

زیرا هر استدلالی که بخواهد از گذشته به آینده حرکت کند، خود از همان اصل استقرایی استفاده می‌کند.

بنابراین:

استقرا

از نظر منطقی:

اثبات‌ناپذیر

اما از نظر روان‌شناختی:

اجتناب‌ناپذیر

است.

گذار به بخش چهارم کتاب اول
اکنون هیوم پس از بررسی دقیق:

منشأ ایده‌ها،

رابطه علیت،

باور،

احتمال،

استقرا،

ضرورت،

و قواعد استدلال علّی،

به مسئله‌ای حتی بنیادی‌تر وارد می‌شود.

بخش چهارم: درباره نظام‌های شکاکانه و دیگر نظام‌های فلسفه
Part IV — Of the Sceptical and Other Systems of Philosophy
این بخش یکی از مهم‌ترین بخش‌های کل رساله است.

هیوم در اینجا پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که مستقیماً به بنیادهای متافیزیک مربوط می‌شوند:

آیا ما واقعاً می‌توانیم وجود جهان بیرونی را اثبات کنیم؟

آیا اشیای خارجی مستقل از ادراکات ما وجود دارند؟

آیا آنچه ما «شیء» می‌نامیم چیزی بیش از مجموعه‌ای از ادراکات است؟

آیا می‌توانیم میان «ادراک» و «شیء خارجی» تمایز قطعی برقرار کنیم؟

آیا حواس ما وجود جهان خارجی را اثبات می‌کنند؟

آیا عقل می‌تواند این وجود را اثبات کند؟

هیوم در اینجا ابتدا به:

فصل اول: درباره شکاکیت نسبت به عقل
Section I — Of Scepticism with regard to Reason
می‌پردازد.

در این فصل، او نشان می‌دهد که اگر هر استدلال را با استدلال دیگری توجیه کنیم، با خطر:

پس‌رفت بی‌نهایت (Infinite Regress)

مواجه می‌شویم.

اگر بگوییم:

A درست است چون B آن را اثبات می‌کند.

سپس باید بپرسیم:

B از کجا معتبر است؟

پاسخ:

چون C آن را اثبات می‌کند.

و سپس:

C به‌وسیله D...

و این روند می‌تواند بی‌نهایت ادامه پیدا کند.

بنابراین عقل با یک بحران مواجه می‌شود:

برای اثبات هر اصل، به اصل دیگری نیاز دارد.

اما اگر آن اصل دوم را نیز بخواهیم اثبات کنیم، به اصل سوم نیاز داریم.

این همان مسئله‌ای است که در فلسفه معرفت به:

مسئله توجیه (Problem of Justification)

و در شکل خاص آن به:

پس‌رفت بی‌نهایت (Infinite Regress)

مربوط می‌شود.

هیوم سپس این مسئله را به شکل بسیار عمیق‌تری بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه:

احتمال

نیز اگر بخواهد خودش را توجیه کند، می‌تواند وارد یک سلسله بی‌پایان از ارزیابی‌های احتمالی شود.

از اینجا، هیوم به یک شکاکیت بسیار رادیکال درباره توانایی عقل می‌رسد؛ اما در عین حال نشان می‌دهد که طبیعت انسانی اجازه نمی‌دهد ما برای همیشه در این شکاکیت باقی بمانیم.

در ادامه، فصل اول بخش چهارم را به‌طور کامل و گام‌به‌گام بررسی خواهیم کرد؛ سپس به بحث بسیار مهم شکاکیت نسبت به حواس (Scepticism with regard to the Senses) می‌رسیم که در آن هیوم مسئله جهان بیرونی، وجود مستقل اشیا، ادراکات حسی و تمایز میان کیفیت‌های اولیه و ثانویه را بررسی می‌کند.

کتاب اول: درباره فهم
Book I — Of the Understanding
بخش چهارم: درباره نظام‌های شکاکانه و دیگر نظام‌های فلسفه
Part IV — Of the Sceptical and Other Systems of Philosophy
فصل اول: درباره شکاکیت نسبت به عقل
Section I — Of Scepticism with regard to Reason
۱. مسئله از کجا آغاز می‌شود؟
هیوم در بخش‌های قبلی نشان داده بود که بخش بزرگی از باورهای ما درباره جهان بر:

استدلال علّی (Causal Reasoning)

استوار است.

اما استدلال علّی خود بر:

تجربه (Experience)

و

استقرا (Induction)

متکی است.

اکنون هیوم یک گام عقب‌تر می‌رود و می‌پرسد:

اگر بخواهیم خودِ عقل و استدلال را بررسی کنیم، آیا می‌توانیم اعتبار آنها را به‌طور کامل اثبات کنیم؟

یعنی:

آیا عقل می‌تواند اعتبار عقل را اثبات کند؟

این پرسش ما را وارد حوزه‌ای می‌کند که بعدها در فلسفه به مسئله:

توجیه معرفت (Epistemic Justification)

تبدیل شد.

۲. دو نوع استدلال
هیوم، همان‌طور که پیش‌تر دیدیم، میان دو نوع اصلی استدلال تمایز می‌گذارد:

الف) استدلال‌های قیاسی
Demonstrative Reasoning
این استدلال‌ها درباره روابط میان ایده‌ها هستند.

مثلاً:

۲ + ۲ = ۴

یا:

اگر:

A = B

و:

B = C

پس:

A = C

در اینجا نتیجه از مقدمات به‌صورت ضروری پیروی می‌کند.

ب) استدلال‌های احتمالی
Probable Reasoning
این استدلال‌ها درباره:

امور واقع (Matters of Fact)

هستند.

مثلاً:

خورشید هر روز طلوع کرده است.

پس:

احتمالاً فردا نیز طلوع خواهد کرد.

اما این نتیجه ضرورت منطقی ندارد.

ممکن است آینده متفاوت باشد.

بنابراین:

Demonstration → Certainty

Probability → Belief

۳. مسئله عقل قیاسی
اکنون فرض کنیم بخواهیم اعتبار یک استدلال قیاسی را اثبات کنیم.

مثلاً:

A → B

چرا این استدلال معتبر است؟

می‌گوییم:

چون یک اصل منطقی وجود دارد که آن را معتبر می‌کند.

اما اکنون پرسش پیش می‌آید:

چرا آن اصل منطقی معتبر است؟

اگر برای پاسخ دوباره به یک استدلال متوسل شویم، آن استدلال نیز نیاز به توجیه دارد.

پس:

استدلال اول



نیازمند توجیه



استدلال دوم



نیازمند توجیه



استدلال سوم



...

این همان:

پس‌رفت بی‌نهایت
Infinite Regress
است.

۴. سه امکان
اگر بخواهیم اعتبار یک استدلال را توجیه کنیم، ظاهراً سه راه داریم.

امکان اول
توجیه را ادامه دهیم.

در این صورت به:

پس‌رفت بی‌نهایت

می‌رسیم.

امکان دوم
در جایی متوقف شویم.

اما اگر در نقطه‌ای بدون دلیل متوقف شویم، دیگر توجیه کامل نداریم.

امکان سوم
به دور منطقی بیفتیم.

یعنی:

A معتبر است چون B

و:

B معتبر است چون A

در این صورت گرفتار:

استدلال دوری (Circular Reasoning)

می‌شویم.

۵. مسئله توجیه
این ساختار را می‌توان چنین خلاصه کرد:

باور



چرا معتبر است؟



دلیل



چرا دلیل معتبر است؟



دلیل دوم



چرا دلیل دوم معتبر است؟



...

هیوم در اینجا به یک مسئله عمیق معرفت‌شناختی اشاره می‌کند:

اگر هر باور نیازمند دلیل باشد، و هر دلیل نیز نیازمند دلیل دیگری باشد، چگونه می‌توانیم به یک بنیاد نهایی برسیم؟

این مسئله بعدها در فلسفه مدرن با نام‌های مختلفی دنبال شد:

Foundationalism

Coherentism

Infinitism

اما هیوم هنوز این نظام‌های متأخر را صورت‌بندی نکرده است.

۶. مسئله حتی برای احتمال شدیدتر است
اکنون هیوم به:

استدلال احتمالی (Probable Reasoning)

می‌پردازد.

در اینجا مشکل حتی پیچیده‌تر می‌شود.

فرض کنیم می‌گوییم:

تجربه گذشته نشان داده است که A معمولاً B را به دنبال دارد.

پس:

احتمالاً در آینده نیز A با B همراه خواهد بود.

اما چرا تجربه گذشته باید درباره آینده اطلاعات بدهد؟

پاسخ می‌دهیم:

چون در گذشته تجربه ما قابل اعتماد بوده است.

اما چگونه این را می‌دانیم؟

باز به تجربه رجوع می‌کنیم.

پس:

تجربه گذشته



اعتماد به تجربه

اما این اعتماد نیز باید توجیه شود.

و اگر بگوییم:

چون تجربه در گذشته درست از آب درآمده است.

دوباره از:

گذشته

برای توجیه اعتبار تجربه در:

آینده

استفاده کرده‌ایم.

در نتیجه گرفتار نوعی:

دور استقرایی (Inductive Circularity)

می‌شویم.

۷. ساختار دور استقرا
استدلال چنین است:

در گذشته، طبیعت منظم بوده است.

پس:

احتمالاً در آینده نیز منظم خواهد بود.

اما اگر بپرسیم:

چرا باید انتظار داشته باشیم آینده مانند گذشته باشد؟

پاسخ:

چون در گذشته همیشه چنین بوده است.

پس:

گذشته → آینده

به کمک اصلی توجیه می‌شود که خودش مبتنی بر:

گذشته → آینده

است.

بنابراین:

استقرا را نمی‌توان با استدلال استقرایی توجیه کرد، بدون اینکه گرفتار دور شویم.

۸. یک نکته بسیار مهم: هیوم منکر استقرا نیست
در اینجا باید یکی از رایج‌ترین سوءتفاهم‌ها درباره هیوم را برطرف کنیم.

هیوم نمی‌گوید:

«استقرا غلط است.»

او می‌گوید:

استقرا از نظر منطقی قابل اثبات نیست.

این دو گزاره بسیار متفاوت‌اند.

مثلاً:

خورشید هر روز طلوع کرده است.

هیوم نمی‌گوید:

پس خورشید فردا طلوع نخواهد کرد.

بلکه می‌گوید:

ما هیچ برهان قیاسی نداریم که نشان دهد خورشید ضرورتاً فردا نیز طلوع خواهد کرد.

با این حال:

طبیعت انسان

ما را وادار می‌کند که انتظار طلوع خورشید را داشته باشیم.

پس:

منطق → قطعیت نمی‌دهد

اما:

طبیعت انسان → باور ایجاد می‌کند

۹. شکاکیت هیوم چه نوع شکاکیتی است؟
هیوم را می‌توان در اینجا نوعی:

شکاک معتدل (Mitigated Sceptic)

دانست، نه شکاک مطلق.

او می‌خواهد نشان دهد که:

ادعاهای عقل

باید محدود شوند.

ما نباید بیش از آنچه تجربه و استدلال اجازه می‌دهند، ادعا کنیم.

پس شکاکیت هیوم یک:

شکاکیت ویرانگر

نیست.

بلکه نوعی:

شکاکیت اصلاح‌گر

است.

یعنی:

هرجا دلیل کافی نداریم، نباید ادعای یقین مطلق کنیم.

۱۰. عقل در برابر طبیعت
اکنون یکی از تناقض‌های ظاهری فلسفه هیوم پدیدار می‌شود.

از یک طرف:

عقل

به ما می‌گوید که نمی‌توانیم اصل استقرا را اثبات کنیم.

از طرف دیگر:

طبیعت انسانی

ما را وادار می‌کند بر اساس استقرا زندگی کنیم.

مثلاً حتی اگر فیلسوفی به‌طور کامل به استقرا شک کند، باز وقتی گرسنه می‌شود:

غذا

می‌خورد.

چرا؟

زیرا طبیعت انسانی اجازه نمی‌دهد که شک فلسفی زندگی روزمره را متوقف کند.

بنابراین:

فلسفه شکاکانه



نقد عقل

اما:

طبیعت



بازگرداندن انسان به زندگی

این یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های فلسفه هیوم است.

۱۱. عادت، نجات‌دهنده زندگی روزمره
ما نمی‌توانیم هر لحظه تمام باورهای خود را از نو اثبات کنیم.

اگر هر بار که می‌خواهیم از خانه بیرون برویم بپرسیم:

آیا واقعاً زمین زیر پای من وجود دارد؟

زندگی ممکن نیست.

اگر هر بار که آتش می‌بینیم بپرسیم:

آیا این آتش واقعاً گرم است؟

عمل فلج می‌شود.

بنابراین:

عادت (Custom)

و

طبیعت (Nature)

پیش از فلسفه عمل می‌کنند.

ما به جهان اعتماد می‌کنیم، نه چون وجود جهان را به‌صورت مطلق اثبات کرده‌ایم، بلکه چون:

ساختار طبیعت انسانی

ما را به چنین باوری می‌راند.

۱۲. محدودیت عقل
هیوم در اینجا یک درس مهم فلسفی دارد:

عقل برای زندگی انسان ضروری است، اما نمی‌تواند تمام بنیان‌های خودش را به‌صورت مطلق توجیه کند.

این نکته را می‌توان چنین بیان کرد:

Reason



تحلیل می‌کند



نقد می‌کند



شک می‌کند

اما در نهایت:

Nature



باورهای اساسی را بازمی‌گرداند.

۱۳. بحران شکاکیت
هیوم اکنون به این نتیجه نزدیک می‌شود که اگر فلسفه را بدون دخالت طبیعت انسانی دنبال کنیم، ممکن است به شکاکیتی بسیار رادیکال برسیم.

برای مثال:

آیا جهان بیرونی وجود دارد؟

آیا اشیای خارجی مستقل از ادراک ما وجود دارند؟

آیا خودِ «من» چیزی ثابت و پایدار است؟

آیا رابطه علّی واقعاً ضروری است؟

آیا آینده شبیه گذشته خواهد بود؟

اگر عقل بخواهد همه اینها را به‌طور مطلق اثبات کند، با مشکلات عظیمی روبه‌رو می‌شود.

اما زندگی روزمره نمی‌تواند منتظر چنین اثباتی بماند.

پس:

زندگی

پیش از:

فلسفه

حرکت می‌کند.

۱۴. گذار به شکاکیت نسبت به حواس
پس از این بحث، هیوم به مسئله‌ای حتی بنیادی‌تر می‌رسد:

آیا حواس وجود جهان بیرونی را اثبات می‌کنند؟
Scepticism with regard to the Senses
این پرسش بسیار مهم است.

فرض کنید یک میز را می‌بینیم.

ما می‌گوییم:

«یک میز در برابر من وجود دارد.»

اما آنچه مستقیماً در تجربه داریم چیست؟

رنگ

شکل

اندازه

سختی

بافت

و سایر:

ادراکات (Perceptions)

پس پرسش این است:

آیا ما خودِ میز را ادراک می‌کنیم، یا فقط ادراکات مربوط به میز را؟

اینجا هیوم وارد یکی از دشوارترین مسائل فلسفه مدرن می‌شود.

۱۵. تمایز میان ادراک و شیء
هیوم در اینجا باید میان دو چیز تمایز بگذارد:

آنچه مستقیماً در ذهن حاضر است
Perception

و

چیزی که فرض می‌کنیم مستقل از ذهن وجود دارد
External Object

مثلاً:

ما یک سیب را می‌بینیم.

آنچه مستقیماً در تجربه داریم:

رنگ قرمز

شکل گرد

طعم شیرین

بوی خاص

اما آیا چیزی به نام:

سیب مستقل از ادراک

را مستقیماً مشاهده می‌کنیم؟

اینجا مسئله پیچیده می‌شود.

۱۶. دو نظام فلسفی
هیوم در ادامه دو دیدگاه مهم را بررسی می‌کند.

دیدگاه اول: فلسفه عامیانه
Vulgar Philosophy
انسان عادی به‌طور طبیعی باور دارد که:

اشیای خارجی

مستقل از ادراکات ما وجود دارند.

مثلاً:

حتی اگر من به میز نگاه نکنم، میز همچنان وجود دارد.

این باور برای زندگی روزمره طبیعی است.

دیدگاه دوم: فلسفه نظری
Philosophical System
فیلسوف ممکن است بگوید:

آنچه مستقیماً در اختیار ذهن است:

ادراکات

هستند.

پس باید میان:

ادراک

و

شیء خارجی

تمایز بگذاریم.

اما اگر فقط ادراکات را مستقیماً بشناسیم، چگونه می‌توانیم وجود اشیای خارجی مستقل را اثبات کنیم؟

این همان مسئله است.

۱۷. مسئله استقلال اشیا
فرض کنید من به یک میز نگاه می‌کنم.

وقتی نگاه می‌کنم:

ادراک میز

وجود دارد.

وقتی از اتاق خارج می‌شوم:

ادراک من

دیگر وجود ندارد.

اما می‌گوییم:

میز

هنوز وجود دارد.

پس باید بگوییم:

ادراک من

و

وجود میز

دو چیز متفاوت‌اند.

اما چگونه این را می‌دانیم؟

ما فقط به ادراکات خود دسترسی مستقیم داریم.

بنابراین اگر بخواهیم از:

ادراک

به:

شیء مستقل

حرکت کنیم، به یک استدلال نیاز داریم.

اما هیوم می‌پرسد:

آیا چنین استدلالی واقعاً ممکن است؟

۱۸. نقش حواس
آیا می‌توانیم بگوییم:

حواس به ما وجود اشیای خارجی را نشان می‌دهند؟

هیوم پاسخ منفی می‌دهد.

زیرا حواس فقط:

ادراکات

را به ما عرضه می‌کنند.

چشم:

رنگ و شکل

را تجربه می‌کند.

گوش:

صدا

را.

لمس:

سختی و نرمی

را.

اما هیچ حس مستقیمی وجود ندارد که بگوید:

«این ادراک اکنون توسط یک شیء مستقل از ذهن ایجاد شده است.»

بنابراین:

حواس → ادراک

اما:

حواس ≠ اثبات مستقیم وجود شیء مستقل

۱۹. مسئله دوگانه ادراک
در اینجا هیوم با یک دشواری روبه‌رو می‌شود.

اگر بگوییم:

ادراکات = اشیای خارجی

آنگاه باید توضیح دهیم چرا ادراکات تغییر می‌کنند.

مثلاً:

میز از دور کوچک‌تر به نظر می‌رسد.

از نزدیک بزرگ‌تر.

در نور کم متفاوت دیده می‌شود.

در نور زیاد متفاوت.

پس ادراک تغییر می‌کند.

اما ما معتقدیم:

میز خودش تغییر نکرده است.

پس باید میان:

ادراک

و

شیء

تمایز بگذاریم.

اما اگر آنها را جدا کنیم، چگونه از یکی به دیگری می‌رسیم؟

این همان:

مسئله جهان بیرونی
Problem of the External World
است.

۲۰. نتیجه موقت هیوم
در این مرحله، ساختار مسئله چنین است:

ما مستقیماً ادراکات را تجربه می‌کنیم.

اما:

وجود اشیای مستقل را فرض می‌کنیم.

و پرسش این است:

آیا می‌توانیم این فرض را با عقل یا تجربه اثبات کنیم؟

هیوم به‌تدریج نشان خواهد داد که:

نه حواس

و

نه عقل

نمی‌توانند این باور را به‌صورت کامل و قطعی اثبات کنند.

اما بار دیگر:

طبیعت انسانی

ما را به این باور سوق می‌دهد.

نتیجه این بخش
اکنون یک خط پیوسته در فلسفه هیوم شکل گرفته است:

علیت

→ ضرورت مستقیماً مشاهده نمی‌شود.

استقرا

→ از نظر منطقی اثبات‌پذیر نیست.

باور

→ محصول عادت و طبیعت انسانی است.

عقل

→ نمی‌تواند تمام مبانی خودش را بدون دور یا پس‌رفت بی‌نهایت توجیه کند.

حواس

→ ادراکات را به ما می‌دهند، نه اثبات مستقیم اشیای مستقل را.

جهان بیرونی

→ به‌صورت یک باور طبیعی و اجتناب‌ناپذیر پذیرفته می‌شود.

نکته بسیار مهم
در اینجا باید به تفاوتی که میان هیوم و یک شکاک مطلق وجود دارد توجه کنیم.

هیوم نمی‌گوید:

«جهان بیرونی وجود ندارد.»

بلکه می‌گوید:

ما نمی‌توانیم وجود جهان بیرونی مستقل از ادراکات را به شیوه‌ای که یک برهان قیاسی قطعی را اثبات می‌کنیم، اثبات کنیم.

اما انسان به‌طور طبیعی به وجود جهان بیرونی باور دارد.

پس دوباره با همان ساختار مواجه می‌شویم:

فلسفه → شک

طبیعت → باور

این تنش در سراسر فلسفه هیوم باقی می‌ماند.

در ادامه باید وارد فصل دوم بخش چهارم، «درباره شکاکیت نسبت به حواس» (Of Scepticism with regard to the Senses) شویم و به‌طور دقیق‌تر بررسی کنیم که هیوم چگونه ادراکات حسی (Sensations)، کیفیت‌های اولیه و ثانویه (Primary and Secondary Qualities)، هویت و تداوم اشیا (Identity and Continued Existence) را تحلیل می‌کند و سپس نشان می‌دهد که چرا نظریه دوگانه وجود اشیا و نظریه ادراکات هر دو با مشکلات جدی مواجه می‌شوند.


برچسب‌ها: رساله‌ای درباره طبیعت انسان, دیوید هیوم, اصالت تجربه, دین طبیعی
[ سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 12:3 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.