عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ


ادامه‌ی فصل دوم کتاب «ایگو و اید / من و نهاد»

بخش بعدی: من به‌عنوان یک موجود بدنی
The Ego as a Bodily Ego
Das Ich als körperliches Ich
در بخش قبلی دیدیم که فروید گفت:

نهاد (Id / Es) سرچشمه‌ی امیال و نیروهای غریزی است.

من (Ego / Ich) از بخشی از نهاد شکل می‌گیرد که تحت تأثیر جهان بیرونی قرار گرفته است.

من وظیفه دارد بین خواسته‌های نهاد و محدودیت‌های واقعیت میانجی‌گری کند.

اکنون فروید سؤال مهم‌تری مطرح می‌کند:

من دقیقاً از کجا به وجود می‌آید؟ چه چیزی باعث می‌شود یک «خود» در انسان شکل بگیرد؟

پاسخ فروید:

بدن.

۹. من ابتدا یک «منِ بدنی» است
فروید جمله‌ی مشهور خود را مطرح می‌کند:

«من پیش از هر چیز یک موجود بدنی است؛ نه فقط یک موجود سطحی، بلکه تصویری ذهنی از سطح بدن.»

معادل‌ها:

Body Ego = من بدنی

Bodily Ego = ایگوی بدنی

Körperliches Ich = من جسمانی

یعنی اولین تجربه‌ی انسان از «خود» از بدن آغاز می‌شود.

نوزاد ابتدا جهان را به شکل جداگانه تجربه نمی‌کند.

برای نوزاد:

گرسنگی

درد

لذت

گرما

تماس

همه بخشی از تجربه‌ی «من» هستند.

مثال:
نوزاد گرسنه است.

در ابتدا نمی‌گوید:

«من گرسنه هستم.»

بلکه فقط یک احساس جسمانی وجود دارد:

ناراحتی

فشار

نیاز

بعد به تدریج کودک یاد می‌گیرد:

«این احساس متعلق به من است.»

اینجا نخستین شکل «من» ایجاد می‌شود.

۱۰. بدن چگونه مرز میان من و جهان را ایجاد می‌کند؟
یکی از مهم‌ترین وظایف من این است که میان:

خود (Self)

و

جهان بیرون (External World)

مرز ایجاد کند.

نوزاد در ابتدا نوعی وحدت تجربه می‌کند.

اما با رشد:

می‌فهمد:

«این بدن من است.»

«این چیزی بیرون از من است.»

مثلاً:

کودک دست خود را حرکت می‌دهد.

او متوجه می‌شود:

حرکت دست با اراده‌ی خودش اتفاق افتاده.

اما حرکت یک اسباب‌بازی روی زمین، مربوط به او نیست.

این تمایز پایه‌ی شکل‌گیری من است.

۱۱. ادراک بیرونی و ادراک درونی
فروید بین دو نوع تجربه تفاوت می‌گذارد:

الف) ادراک بیرونی
External perception
چیزی که از جهان می‌آید:

دیدن

شنیدن

لمس کردن

مثلاً:

دیدن یک درخت.

ب) ادراک درونی
Internal perception
چیزی که از داخل بدن و روان می‌آید:

درد

اضطراب

لذت

کشش

میل

فروید می‌گوید من از هر دو منبع ساخته می‌شود.

یعنی:

من فقط از ارتباط با جهان بیرون شکل نمی‌گیرد؛ بلکه از تجربه‌ی بدن خود نیز ساخته می‌شود.

۱۲. رابطه‌ی احساسات با من
در این قسمت فروید به موضوع مهمی می‌رسد:

احساسات (Affects)
احساسات مانند:

ترس

خشم

عشق

شرم

گناه

چه جایگاهی دارند؟

فروید می‌گوید احساسات با وضعیت‌های بدنی پیوند دارند.

مثلاً:

ترس فقط یک فکر نیست.

همراه است با:

ضربان قلب

تنش عضلات

تغییر تنفس

پس احساس، پلی است میان:

بدن

روان

۱۳. آیا همه‌ی محتویات ذهنی متعلق به من هستند؟
فروید پاسخ می‌دهد:

خیر.

اینجا دوباره به مسئله‌ی ناخودآگاه برمی‌گردد.

بخشی از فعالیت‌های ذهنی که ما انجام می‌دهیم، خارج از کنترل آگاهانه‌ی ماست.

مثلاً:

فردی ممکن است بگوید:

«من نمی‌دانم چرا همیشه همین انتخاب را می‌کنم.»

یا:

«می‌دانم این کار به ضرر من است، اما باز انجامش می‌دهم.»

از دید فروید:

در پشت این رفتارها نیروهای ناخودآگاه فعال‌اند.

۱۴. من کاملاً صاحب خانه نیست
این یکی از مهم‌ترین پیام‌های فروید است.

قبل از فروید، بسیاری تصور می‌کردند:

انسان = موجودی عقلانی که خودش را کنترل می‌کند.

اما فروید می‌گوید:

نه.

انسان در خانه‌ی خودش کاملاً فرمانروا نیست.

یعنی:

من (Ego) فقط یکی از نیروهای روان است.

درون انسان نیروهایی وجود دارند که:

دیده نمی‌شوند

همیشه شناخته نمی‌شوند

ولی رفتار را تحت تأثیر قرار می‌دهند

۱۵. تفاوت «من» و «نهاد» به زبان ساده
نهاد (Id / Es)من (Ego / Ich)

غریزی استواقع‌بین است

دنبال لذت فوری استپیامدها را بررسی می‌کند

بی‌زمان استبا زمان و واقعیت کار می‌کند

غیرمنطقی استتلاش می‌کند منطقی باشد

«می‌خواهم»«چطور ممکن است؟»

۱۶. یک مثال کامل از کشمکش نهاد و من
فرض کنید شخصی عصبانی شده است.

نهاد:
«فریاد بزن! توهین کن! خشم خودت را تخلیه کن!»

من:
«اگر این کار را کنم رابطه خراب می‌شود. شاید بهتر باشد صحبت کنم یا صبر کنم.»

نتیجه:
من تلاش می‌کند انرژی نهاد را به شکلی قابل قبول هدایت کند.

نتیجه‌ی این بخش از فصل دوم
فروید تا اینجا می‌گوید:

من از نهاد جدا به وجود نمی‌آید؛ از نهاد رشد می‌کند.

اولین پایه‌ی من، تجربه‌ی بدن است.

بدن به انسان احساس مرز میان خود و جهان می‌دهد.

من فقط آگاه نیست؛ بخش ناخودآگاه هم دارد.

انسان همیشه کنترل کامل بر خودش ندارد.

بخش بعدی فصل دوم وارد یکی از دشوارترین قسمت‌های کتاب می‌شود:

چگونگی رابطه‌ی من با «سرمایه‌گذاری‌های روانی» (Cathexis / Besetzung)، عشق، همانندسازی (Identification)، و اینکه چگونه از دست دادن یک موضوعِ عشق باعث تغییر ساختار من می‌شود.

این قسمت پایه‌ی فهم فصل سوم (پیدایش فرامن) است.

ادامه‌ی فصل دوم: من و نهاد
بخش سوم: همانندسازی، عشق و شکل‌گیری من
Identification and the Formation of the Ego
Identifizierung und Ichbildung
در این بخش فروید وارد یکی از عمیق‌ترین بحث‌های کتاب می‌شود:
چگونه رابطه‌ی ما با دیگران، درون ساختار شخصیت ما باقی می‌ماند؟

ایده‌ی اصلی:

انسان فقط با دیگران ارتباط برقرار نمی‌کند؛ بلکه بخش‌هایی از دیگران را درون خود وارد می‌کند.

این فرایند در روان‌کاوی:

همانندسازی
Identification
Identifizierung
نام دارد.

۱. تفاوت عشق به موضوع و همانندسازی
فروید بین دو حالت تفاوت می‌گذارد:

الف) انتخاب موضوع عشق
Object-choice
Objektwahl
یعنی:

«من کسی یا چیزی را دوست دارم.»

مثلاً:

کودک مادرش را دوست دارد.

در این حالت:

کودک احساس می‌کند:

«مادرم چیزی بیرون از من است و من به او علاقه دارم.»

ب) همانندسازی
Identification
Identifizierung
یعنی:

«من بخشی از ویژگی او را در خودم ایجاد می‌کنم.»

مثلاً:

کودک می‌گوید:

«می‌خواهم مثل پدرم باشم.»

او فقط پدرش را دوست ندارد؛ بلکه ویژگی‌هایی از او را وارد شخصیت خود می‌کند.

۲. چرا همانندسازی مهم است؟
زیرا شخصیت انسان از مجموعه‌ای از همین همانندسازی‌ها ساخته می‌شود.

برای مثال:

یک فرد ممکن است در شخصیت خود داشته باشد:

طرز صحبت کردن مادرش

ارزش‌های پدرش

شیوه‌ی برخورد معلمش

نگرش یک فرد مهم در کودکی

این‌ها فقط خاطره نیستند؛ بلکه تبدیل به بخش‌هایی از «من» می‌شوند.

۳. وقتی عشق از بین می‌رود چه اتفاقی می‌افتد؟
فروید یک سؤال مهم مطرح می‌کند:

اگر ما کسی را خیلی دوست داشته باشیم و بعد او را از دست بدهیم، چه می‌شود؟

مثلاً:

مرگ یک عزیز

جدایی عاطفی

از دست دادن یک رابطه

از نظر فروید:

گاهی انسان نمی‌تواند آن شخص را کاملاً رها کند.

پس چه می‌کند؟

او آن شخص را در درون خود نگه می‌دارد.

چگونه؟

از طریق:

همانندسازی
مثال:

فردی پدرش را از دست می‌دهد.

بعد از مدتی متوجه می‌شود:

مثل پدرش حرف می‌زند.

همان ارزش‌ها را دارد.

همان واکنش‌ها را نشان می‌دهد.

از دید فروید:

بخشی از پدر در «من» او باقی مانده است.

۴. همانندسازی و سوگواری
اینجا فروید به موضوع سوگ نزدیک می‌شود.

وقتی انسان چیزی را از دست می‌دهد، دو راه دارد:

راه اول:
رها کردن کامل موضوع عشق.

راه دوم:
درونی کردن آن موضوع.

یعنی:

موضوع بیرونی تبدیل می‌شود به بخشی از ساختار روانی.

فرمول:

موضوع عشق بیرونی

از دست دادن

درونی‌سازی

تبدیل به بخشی از من

۵. من مانند یک «گورستان روابط گذشته» است
این تعبیر، برداشت مهمی از نظریه‌ی فروید است.

یعنی شخصیت ما فقط محصول انتخاب‌های امروز نیست.

درون ما آثار رابطه‌های گذشته وجود دارد.

هر رابطه‌ی مهم می‌تواند اثری در ساختار روان باقی بگذارد.

مثلاً:

کسی که در کودکی با والد بسیار انتقادگر بزرگ شده است، ممکن است بعدها همان صدای انتقادگر را در ذهن خود حمل کند.

حتی وقتی والد حضور ندارد.

این صدای درونی بعدها می‌تواند به شکل:

وجدان

خودانتقادی

احساس گناه

ظاهر شود.

۶. نخستین همانندسازی انسان
فروید می‌گوید:

اولین و مهم‌ترین همانندسازی، مربوط به والدین است.

به‌خصوص:

پدر

مادر

کودک ابتدا با آنها رابطه‌ی عاطفی دارد، سپس ویژگی‌هایی از آنها را درونی می‌کند.

این موضوع بعداً زمینه‌ی شکل‌گیری:

فرامن
Superego
Über-Ich
می‌شود.

۷. من فقط میانجی نهاد و واقعیت نیست
تا اینجا ممکن بود فکر کنیم:

من فقط یک مدیر است که بین:

نهاد
و
جهان بیرون

تعادل برقرار می‌کند.

اما فروید نشان می‌دهد:

من خودش از روابط و تعارض‌ها ساخته شده است.

یعنی:

من یک ساختار بی‌طرف نیست.

درون من تاریخچه‌ای از:

عشق‌ها

فقدان‌ها

همانندسازی‌ها

تعارض‌ها

وجود دارد.

۸. یک نکته‌ی بسیار مهم درباره‌ی عشق
فروید می‌گوید:

هر رابطه‌ی عاشقانه دو خطر دارد:

۱. وابستگی شدید به موضوع عشق
فرد احساس می‌کند:

«بدون او نمی‌توانم وجود داشته باشم.»

۲. از دست دادن موضوع عشق
اگر آن فرد از بین برود، بخشی از سرمایه‌ی روانی فرد نیز آسیب می‌بیند.

اما همانندسازی راهی است که روان برای حفظ آن رابطه پیدا می‌کند.

۹. خلاصه‌ی این بخش
در این قسمت فروید چند اصل مهم را مطرح می‌کند:

۱.
انسان فقط کسانی را که دوست دارد به یاد نمی‌آورد؛ بلکه گاهی آنها را درون خود جای می‌دهد.

۲.
همانندسازی یکی از پایه‌های شکل‌گیری شخصیت است.

۳.
از دست دادن یک فرد مهم می‌تواند باعث شود تصویر او در ساختار من باقی بماند.

۴.
بخش‌هایی از شخصیت ما، تاریخچه‌ی روابط گذشته‌ی ما هستند.

۵.
همین فرایند بعداً باعث شکل‌گیری فرامن می‌شود.

در بخش بعدی فصل دوم، فروید وارد موضوع بسیار مهم «رابطه‌ی من با عقده‌ی ادیپ و پیدایش فرامن» می‌شود؛ یعنی اینکه چگونه حل شدن رابطه‌ی کودک با والدین باعث ایجاد یک بخش اخلاقی در روان می‌شود. این بخش پل مستقیم میان فصل دوم و فصل سوم کتاب است.

ادامه‌ی فصل دوم: من و نهاد
بخش چهارم: رابطه‌ی من با عقده‌ی ادیپ و آغاز شکل‌گیری فرامن
The Ego and the Oedipus Complex
Das Ich und der Ödipuskomplex
در این بخش فروید به یکی از مهم‌ترین نقاط نظریه‌ی خود می‌رسد:
چگونه رابطه‌ی کودک با والدین، تبدیل به ساختارهای درونی شخصیت می‌شود؟

این قسمت اهمیت زیادی دارد، چون فصل دوم در واقع زمینه را برای فصل سوم آماده می‌کند؛ جایی که فروید به طور کامل درباره‌ی فرامن (Superego / Über-Ich) صحبت می‌کند.

۱. عقده‌ی ادیپ چیست؟
Oedipus Complex
Ödipuskomplex
فروید معتقد است در دوره‌ای از رشد کودک، رابطه‌ی او با والدین دارای یک تعارض پیچیده می‌شود.

در شکل کلاسیک نظریه‌ی فروید:

کودک پسر:

نسبت به مادر دلبستگی عاطفی پیدا می‌کند.

پدر را به عنوان رقیب تجربه می‌کند.

هم‌زمان پدر را دوست دارد و از او می‌ترسد.

این مجموعه‌ی احساسات متضاد را:

عقده‌ی ادیپ

می‌نامد.

۲. چرا عقده‌ی ادیپ اهمیت دارد؟
زیرا فروید معتقد است پایان این مرحله فقط به معنی کنار گذاشتن یک میل کودکی نیست؛ بلکه باعث تغییر ساختار روان می‌شود.

یعنی:

کودک فقط از یک مرحله عبور نمی‌کند؛ بلکه چیزی درون شخصیتش ساخته می‌شود.

آن چیز:

فرامن
Superego
Über-Ich
است.

۳. چگونه والد بیرونی تبدیل به والد درونی می‌شود؟
این یکی از ایده‌های مرکزی فروید است.

در ابتدا:

والد یک فرد بیرونی است.

مثلاً:

پدر می‌گوید:

«این کار را نکن.»

کودک از بیرون با یک قدرت مواجه است.

اما بعد:

صدای پدر درونی می‌شود.

یعنی کودک بعدها حتی بدون حضور پدر هم احساس می‌کند:

«این کار درست نیست.»

اینجا قانون بیرونی تبدیل به قانون درونی می‌شود.

فرایند:

والد بیرونی

همانندسازی

درونی شدن

فرامن

۴. همانندسازی با والد رقیب
فروید می‌گوید کودک برای حل تعارض، معمولاً با والد قدرتمندتر همانندسازی می‌کند.

یعنی:

کودک به جای مبارزه با پدر، بخشی از ویژگی‌های پدر را در خود وارد می‌کند.

مثلاً:

«من باید مثل پدر باشم.»

این کار باعث می‌شود:

رابطه حفظ شود.

تعارض کاهش یابد.

شخصیت شکل بگیرد.

۵. فرامن چیست؟
در این مرحله لازم است مفهوم فرامن را معرفی کنیم.

معادل‌ها:

فارسیانگلیسیآلمانی

فرامنSuperegoÜber-Ich

خود آرمانیEgo IdealIchideal

فرامن بخشی از روان است که:

ارزش‌ها را نگه می‌دارد.

بایدها و نبایدها را تعیین می‌کند.

انسان را قضاوت می‌کند.

مثال:

نهاد:

«این کار را انجام بده، چون لذت دارد.»

من:

«ببینیم آیا ممکن است یا نه.»

فرامن:

«آیا این کار درست است؟»

۶. من چگونه تحت فشار قرار می‌گیرد؟
فروید در این کتاب تصویر معروفی از وضعیت من ارائه می‌دهد.

من بین سه قدرت گرفتار است:

۱. نهاد (Id)
فشار میل:

«خواسته‌ام را برآورده کن.»

۲. فرامن (Superego)
فشار اخلاق:

«باید درست رفتار کنی.»

۳. واقعیت بیرونی (Reality)
فشار جهان:

«محدودیت‌ها را در نظر بگیر.»

پس من باید دائماً تعادل برقرار کند.

۷. احساس گناه از کجا می‌آید؟
یکی از نتایج مهم شکل‌گیری فرامن:

احساس گناه
Guilt
Schuldgefühl
است.

چرا؟

چون فرامن مانند یک قاضی درونی عمل می‌کند.

حتی اگر کسی نبیند، فرد ممکن است احساس کند:

«کار اشتباهی کردم.»

این احساس از بیرون نمی‌آید؛ درون روان ساخته شده است.

۸. تفاوت ترس و احساس گناه
این تفاوت بسیار مهم است:

ترس:
«اگر این کار را بکنم، مجازات می‌شوم.»

یعنی خطر بیرونی وجود دارد.

احساس گناه:
«حتی اگر کسی نفهمد، من احساس بدی دارم.»

یعنی قاضی درونی فعال است.

۹. چرا این بحث در کتاب «من و نهاد» آمده است؟
چون فروید می‌خواهد نشان دهد:

من فقط از برخورد با واقعیت ساخته نشده است.

بلکه:

از نهاد می‌آید.

از روابط عاطفی شکل می‌گیرد.

از همانندسازی‌ها ساخته می‌شود.

زمینه‌ی پیدایش فرامن را فراهم می‌کند.

پس شخصیت انسان نتیجه‌ی یک تاریخ روانی است.

جمع‌بندی این بخش
در این قسمت فروید می‌گوید:

رابطه‌ی کودک با والدین فقط یک رابطه‌ی بیرونی نیست.

والدین به تدریج در روان کودک درونی می‌شوند.

همانندسازی باعث ساخته شدن بخش‌هایی از شخصیت می‌شود.

حل تعارض‌های کودکی زمینه‌ی پیدایش فرامن را ایجاد می‌کند.

من بین نیروهای نهاد، فرامن و واقعیت قرار می‌گیرد.

در ادامه‌ی فصل دوم، فروید وارد بخش مهم دیگری می‌شود:
تفاوت میان «من ایده‌آل (Ego Ideal / Ichideal)» و «فرامن (Superego / Über-Ich)»، و اینکه چگونه اخلاق، وجدان و خودقضاوتی از دل همین فرایند بیرون می‌آیند.[ادامه نوشته (متن تکمیلی برای نوشته های طولانی)]

ادامه‌ی فصل دوم: من و نهاد
بخش پنجم: منِ ایده‌آل، فرامن و پیدایش وجدان
The Ego Ideal and the Superego
Ichideal und Über-Ich
در این بخش فروید به یکی از مهم‌ترین تغییرات روانی انسان می‌پردازد:
اینکه چگونه تصویر یک فرد مهم (به‌خصوص والدین) تبدیل می‌شود به یک معیار درونی که ما با آن خودمان را می‌سنجیم.

۱. منِ ایده‌آل چیست؟
Ego Ideal
Ichideal
فروید می‌گوید کودک در سال‌های اولیه‌ی زندگی یک وضعیت خاص دارد:

کودک فقط والدین را دوست ندارد؛ بلکه آنها را کامل و قدرتمند تصور می‌کند.

برای کودک:

پدر می‌داند.

مادر می‌تواند همه چیز را حل کند.

والدین معیار خوبی و بدی هستند.

بنابراین کودک تصویری در ذهن خود می‌سازد:

«من باید روزی شبیه این الگو شوم.»

این تصویر:

منِ ایده‌آل (Ego Ideal)
نام دارد.

مثال:

کودک می‌بیند پدرش:

شجاع است.

موفق است.

مورد احترام است.

در ذهن کودک تصویری شکل می‌گیرد:

«یک انسان خوب باید چنین باشد.»

این تصویر بعدها تبدیل به معیار سنجش خود می‌شود.

۲. تفاوت منِ ایده‌آل و منِ واقعی
در روان انسان یک فاصله ایجاد می‌شود:

من واقعی
Actual Ego
«من اکنون چه کسی هستم؟»

در مقابل:

من ایده‌آل
Ego Ideal
«من باید چه کسی باشم؟»

مثال:

من واقعی:

«من امروز عصبانی شدم و کنترل خودم را از دست دادم.»

من ایده‌آل:

«یک انسان خوب باید آرام و مهربان باشد.»

فاصله‌ی میان این دو می‌تواند باعث:

احساس شکست

تلاش برای رشد

احساس گناه

شود.

۳. فرامن چگونه شکل می‌گیرد؟
فروید می‌گوید:

فرامن نتیجه‌ی درونی شدن اقتدار والدین است.

یعنی:

ابتدا:

والد بیرونی

می‌گوید:

«این کار را انجام نده.»

بعد:

این صدا وارد روان کودک می‌شود.

و تبدیل می‌شود به:

«من نباید این کار را انجام دهم.»

فرایند:

قانون بیرونی

همانندسازی

قانون درونی

فرامن

۴. فرامن فقط منع‌کننده نیست
گاهی تصور می‌شود فرامن فقط می‌گوید:

«نکن!»

اما فروید می‌گوید فرامن دو جنبه دارد:

الف) جنبه‌ی انتقادی
Critical Function
قضاوت می‌کند:

اشتباه کردی.

کافی نیستی.

باید بهتر باشی.

ب) جنبه‌ی آرمانی
Ideal Function
تشویق می‌کند:

به سطح بالاتری برس.

بهتر شو.

به الگو نزدیک شو.

بنابراین فرامن هم:

قاضی است،

و هم:

معیار کمال.

۵. رابطه‌ی من و فرامن
اینجا فروید یک رابطه‌ی پیچیده را توضیح می‌دهد.

من همیشه دوست دارد مورد تأیید فرامن باشد.

چرا؟

زیرا فرامن نماینده‌ی کسانی است که زمانی برای کودک مهم‌ترین افراد جهان بودند.

پس وقتی انسان خودش را سرزنش می‌کند، در واقع گاهی با یک «صدای درونی‌شده» روبه‌رو است.

مثال:

فردی اشتباه کوچکی می‌کند.

واقعیت:

«یک اشتباه معمولی بود.»

اما صدای درونی:

«تو همیشه شکست می‌خوری.»

این شدت واکنش ممکن است از یک فرامن سخت‌گیر آمده باشد.

۶. شکل‌گیری شخصیت اخلاقی
فروید معتقد است اخلاق انسان فقط از آموزش مستقیم به وجود نمی‌آید.

بلکه از یک فرایند عمیق‌تر می‌آید:

کودک:

والد را دوست دارد.

از دست دادن محبت والد برایش ترسناک است.

با والد همانندسازی می‌کند.

قوانین والد را درونی می‌کند.

صاحب یک قاضی درونی می‌شود.

۷. چرا این موضوع برای نظریه‌ی فروید مهم است؟
زیرا فروید می‌خواهد نشان دهد:

حتی بخش‌هایی که ما بسیار «خودمان» می‌دانیم، مثل:

اخلاق

وجدان

ارزش‌ها

نیز تاریخچه دارند.

آنها از روابط اولیه‌ی ما ساخته شده‌اند.

۸. جمع‌بندی بخش پنجم
تا اینجا فروید می‌گوید:

من ایده‌آل:
تصویری است از آنچه می‌خواهیم باشیم.

فرامن:
ساختاری است که این معیارها و قوانین را در خود نگه می‌دارد.

وجدان:
نتیجه‌ی فعالیت فرامن است.

شخصیت:
ترکیبی است از:

امیال نهاد

تنظیم‌گری من

معیارهای فرامن

در بخش بعدی فصل دوم، فروید وارد یک موضوع بسیار ظریف می‌شود:
چرا فرامن گاهی از خودِ والدین هم سخت‌گیرتر می‌شود؟ و چگونه پرخاشگریِ درونی‌شده علیه خود انسان برمی‌گردد؟

این بخش یکی از پایه‌های فهم احساس گناه شدید، خودسرزنشی و روان‌رنجوری در نظریه‌ی فروید است.

ادامه‌ی فصل دوم: من و نهاد
بخش ششم: چرا فرامن می‌تواند سخت‌گیرتر از والدین شود؟
The Harshness of the Superego
Die Härte des Über-Ichs
در این بخش فروید به یک پرسش بسیار مهم می‌رسد:

چرا صدای درونی انسان گاهی از صدای والدین واقعی هم شدیدتر و بی‌رحم‌تر می‌شود؟

مثلاً:

والد در کودکی فقط می‌گفت:

«این کار درست نیست.»

اما فرد در بزرگسالی با خودش می‌گوید:

«من آدم بدی هستم. من همیشه شکست می‌خورم.»

فروید می‌خواهد توضیح دهد که چرا این اتفاق می‌افتد.

۱. فرامن فقط کپی والدین نیست
ممکن است تصور کنیم:

فرامن = همان حرف‌های پدر و مادر

اما فروید می‌گوید نه.

فرامن چیزی پیچیده‌تر است.

زیرا وقتی والد درونی می‌شود، فقط رفتارهای آشکار او وارد روان نمی‌شود، بلکه:

قدرت او

اقتدار او

انتظارات او

احساسات کودک نسبت به او

نیز وارد می‌شود.

پس فرامن یک نسخه‌ی ساده از والد نیست؛ بلکه یک ساختار روانی جدید است.

۲. نقش پرخاشگری در فرامن
اینجا فروید ایده‌ی مهمی را مطرح می‌کند:

Aggression
پرخاشگری
او می‌گوید بخشی از انرژی پرخاشگرانه‌ی انسان ممکن است به جای بیرون رفتن، به سمت خود فرد برگردد.

یعنی:

به جای اینکه فرد خشم خود را نسبت به دیگری نشان دهد، آن را علیه خودش استفاده می‌کند.

مثال:

کودکی از والدش عصبانی است، اما نمی‌تواند این خشم را نشان دهد.

چرا؟

چون:

به والد وابسته است.

از دست دادن محبت او می‌ترسد.

پس خشم را سرکوب می‌کند.

اما این انرژی از بین نمی‌رود.

ممکن است تبدیل شود به:

خودسرزنشی

احساس گناه

تنبیه خود

۳. دشمن بیرونی تبدیل به قاضی درونی می‌شود
در ابتدا:

خطر بیرونی است.

مثلاً:

«پدر مرا تنبیه می‌کند.»

بعد:

این قدرت بیرونی وارد روان می‌شود.

تبدیل می‌شود به:

«من خودم را قضاوت می‌کنم.»

یعنی انسان همزمان:

قاضی است،

و متهم.

۴. چرا فرامن گاهی بی‌رحم می‌شود؟
فروید می‌گوید دلیلش این است که فرامن فقط از عشق ساخته نشده است.

در روابط اولیه‌ی کودک همیشه دو احساس وجود دارد:

عشق
و

خصومت
کودک ممکن است همزمان:

والد را دوست داشته باشد،

از او عصبانی باشد.

این دوگانگی وارد ساختار روان می‌شود.

پس فرامن می‌تواند هم حامل محبت باشد و هم حامل خشونت.

۵. رابطه‌ی نهاد و فرامن
اینجا یک نکته‌ی ظریف وجود دارد:

نهاد و فرامن، برخلاف ظاهرشان، کاملاً مخالف هم نیستند.

هر دو می‌توانند نیروهای شدید و غیرمنطقی داشته باشند.

مثلاً:

نهاد:

«خواسته‌ات را فوراً انجام بده.»

فرامن:

«تو به اندازه‌ی کافی خوب نیستی.»

هر دو می‌توانند فشار زیادی بر من وارد کنند.

۶. من در وسط میدان
فروید وضعیت من را این‌گونه توضیح می‌دهد:

من بین سه فشار قرار دارد:

از پایین:
نهاد

با امیال و غرایز:

«بخواه!»

از بالا:
فرامن

با قوانین و قضاوت‌ها:

«باید کامل باشی!»

از بیرون:
واقعیت

با محدودیت‌ها:

«همه چیز ممکن نیست.»

وظیفه‌ی من:

مدیریت این سه نیرو است.

۷. احساس گناه شدید چگونه شکل می‌گیرد؟
وقتی فرامن بسیار قدرتمند شود:

فرد ممکن است حتی بدون انجام خطای واقعی احساس گناه کند.

چرا؟

چون معیارهای درونی او بسیار سخت شده‌اند.

مثلاً:

فردی فکر می‌کند:

«اگر اشتباه کنم، ارزش من از بین می‌رود.»

اینجا فرامن دیگر فقط راهنمای اخلاقی نیست؛ تبدیل به نیروی تنبیه‌کننده شده است.

۸. ارتباط با افسردگی در نظریه‌ی فروید
فروید بعدها در مقاله‌ی «سوگ و مالیخولیا» (Mourning and Melancholia) این موضوع را بیشتر گسترش داد.

ایده‌ی اصلی:

گاهی خشم نسبت به یک فرد از دست‌رفته، به جای اینکه متوجه آن فرد باشد، به خود فرد برمی‌گردد.

یعنی:

«من از او خشمگینم»

تبدیل می‌شود به:

«من از خودم متنفرم.»

جمع‌بندی این بخش
فروید در این قسمت می‌گوید:

فرامن فقط مجموعه‌ای از قوانین نیست؛ یک نیروی روانی فعال است.

فرامن از روابط اولیه و همانندسازی‌ها ساخته می‌شود.

خشم و پرخاشگری می‌توانند به درون برگردند و تبدیل به خودسرزنشی شوند.

انسان گاهی با صدایی درونی مبارزه می‌کند که ریشه در روابط گذشته دارد.

من باید بین خواسته‌های نهاد، فشار فرامن و محدودیت واقعیت تعادل ایجاد کند.

در ادامه‌ی فصل دوم، فروید به آخرین بخش اصلی فصل می‌رسد:
رابطه‌ی نهایی من و نهاد، مفهوم «ناآگاه بودن من»، و نتیجه‌گیری اینکه من برخلاف تصور ما حاکم مطلق روان نیست. این بخش پایان فصل دوم را تشکیل می‌دهد و سپس وارد فصل سوم (من و فرامن) می‌شویم.

ادامه‌ی فصل دوم: من و نهاد
بخش هفتم: ناخودآگاه بودن من و محدودیت قدرت من
The Unconscious Ego
Das unbewusste Ich
در پایان فصل دوم، فروید به یکی از انقلابی‌ترین نتایج نظریه‌ی خود می‌رسد:

من (Ego / Ich) فقط بخش آگاه شخصیت نیست.

این ایده بسیار مهم است، زیرا در نگاه سنتی تصور می‌شد:

«من» همان چیزی است که انسان با آن فکر می‌کند، تصمیم می‌گیرد و خودش را می‌شناسد.

اما فروید می‌گوید:

نه؛ بخش‌هایی از من نیز در تاریکی ناخودآگاه قرار دارند.

۱. آیا من همان آگاهی است؟
فروید می‌گوید:

این تصور اشتباه است که:

Ego = Consciousness

یعنی:

من = آگاهی

درست نیست.

زیرا ما می‌بینیم که انسان:

تصمیم‌هایی می‌گیرد که علت واقعی آنها را نمی‌داند.

رفتارهایی تکراری دارد که خودش هم از آنها تعجب می‌کند.

احساساتی دارد که منشأ آنها برایش روشن نیست.

پس درون «من» نیز بخش‌هایی هست که برای خودِ آگاه ناشناخته‌اند.

۲. من چگونه ناخودآگاه می‌شود؟
قبلاً فروید گفته بود:

چیزی که سرکوب شده است، ناخودآگاه می‌شود.

اما اکنون یک سؤال مطرح می‌شود:

اگر «من» خودش سرکوب می‌کند، آیا بخش‌هایی از خودِ من هم می‌توانند سرکوب شوند؟

پاسخ فروید:

بله.

یعنی:

بخشی از من:

دفاع می‌کند،

مقاومت می‌کند،

تصمیم می‌گیرد،

اما خودش از این فرایند آگاه نیست.

۳. مکانیزم‌های دفاعی من
در اینجا زمینه‌ی نظریه‌ی دفاع‌های روانی ایجاد می‌شود.

اصطلاح:

Defense Mechanisms
Abwehrmechanismen
یعنی:

مکانیزم‌های دفاعی.

من برای مقابله با اضطراب، روش‌هایی ایجاد می‌کند.

مثلاً:

سرکوب
Repression
Verdrängung
فرد یک فکر یا میل ناراحت‌کننده را از آگاهی دور می‌کند.

اما این کار را همیشه آگاهانه انجام نمی‌دهد.

مثال:

فردی می‌گوید:

«من اصلاً از آن اتفاق ناراحت نیستم.»

اما رفتار، خواب، احساسات یا واکنش‌های او نشان می‌دهد که آن موضوع هنوز فعال است.

۴. من حتی وقتی دفاع می‌کند، همیشه نمی‌داند
این نکته بسیار مهم است.

فروید می‌گوید:

گاهی من چیزی را پنهان می‌کند، اما خودش هم از این پنهان‌کاری خبر ندارد.

یعنی:

یک بخش از روان:

چیزی را می‌داند،

اما بخش آگاه:

از آن بی‌خبر است.

۵. رابطه‌ی من با نهاد مانند رابطه‌ی عقل با نیروهای خام نیست
ممکن است فکر کنیم:

من = عقل
نهاد = غریزه

اما فروید تصویر پیچیده‌تری ارائه می‌دهد.

من خودش از نهاد آمده است.

پس:

من دشمن نهاد نیست؛

بلکه بخشی تغییر یافته از آن است.

فرمول فرویدی:

Ego develops from Id

یعنی:

من از نهاد رشد می‌کند.

بنابراین حتی عقلانیت انسان نیز ریشه در نیروهای غریزی دارد.

۶. استعاره‌ی معروف فروید: سوارکار و اسب
فروید دوباره به این تصویر برمی‌گردد:

اسب = نهاد

سوارکار = من

سوارکار می‌خواهد مسیر را تعیین کند.

اما نیروی حرکت از اسب می‌آید.

یعنی:

من جهت می‌دهد،

اما انرژی از نهاد می‌آید.

اما یک نکته‌ی ظریف:

اگر اسب خیلی قوی باشد، سوارکار مجبور می‌شود فقط وانمود کند که کنترل دارد.

این یعنی:

گاهی انسان فکر می‌کند انتخاب آزادانه کرده، اما نیروهای عمیق‌تر روان بر انتخاب او اثر گذاشته‌اند.

۷. هدف روان‌کاوی چیست؟
از این دیدگاه، هدف روان‌کاوی این نیست که:

«من را نابود کند.»

بلکه هدف این است که:

بخش‌های ناآگاه به آگاهی نزدیک شوند.

معروف‌ترین بیان این ایده:

Where Id was, there Ego shall be.

ترجمه:

«آنجا که نهاد بود، باید من پدیدار شود.»

معنای آن:

باید انسان بتواند نیروهای ناآگاه خود را بهتر بشناسد و مدیریت کند.

۸. پایان فصل دوم: تصویر نهایی فروید از روان
در پایان این فصل، فروید یک نقشه‌ی جدید از روان ارائه می‌دهد:

نهاد (Id / Es)
قدیمی‌ترین بخش روان:

غرایز

امیال

انرژی روانی

من (Ego / Ich)
بخشی که از نهاد رشد کرده:

ارتباط با واقعیت

تصمیم‌گیری

تنظیم تعارض‌ها

اما:

خودش نیز بخش ناخودآگاه دارد.

فرامن (Superego / Über-Ich)
ساختار اخلاقی و آرمانی:

وجدان

معیارها

قضاوت درونی

جمع‌بندی کامل فصل دوم
فصل دوم کتاب «ایگو و اید» یک تغییر بزرگ در اندیشه‌ی فروید ایجاد می‌کند:

قبل:
ناخودآگاه در برابر آگاهی

بعد:
سه ساختار روانی:

نهاد → من → فرامن

فروید نشان می‌دهد:

انسان فقط موجودی عقلانی نیست.

من فرمانروای مطلق ذهن نیست.

حتی خودِ من بخشی ناشناخته دارد.

شخصیت انسان نتیجه‌ی تعامل میان غریزه، واقعیت و اخلاق است.

با پایان فصل دوم، آماده‌ی ورود به فصل سوم: «من و فرامن» (The Ego and the Super-Ego) می‌شویم؛ جایی که فروید دقیقاً توضیح می‌دهد چگونه وجدان، احساس گناه و قاضی درونی انسان ساخته می‌شود.


برچسب‌ها: زیگموند فروید, من و نهاد, روانکاوی, ناخودآگاه
[ دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 21:47 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.