عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

فصل چهارم: دو نوع گرایش غریزی

The Two Classes of Instincts

Die beiden Triebarten

در این فصل فروید وارد یکی از بحث‌برانگیزترین بخش‌های نظریه‌ی خود می‌شود:

آیا همه‌ی نیروهای روان انسان در نهایت به سمت لذت و حفظ زندگی حرکت می‌کنند، یا نیروی دیگری نیز وجود دارد که به سمت ویرانگری و بازگشت به سکون گرایش دارد؟

پاسخ فروید:

در روان انسان دو دسته نیروی بنیادی وجود دارد.

۱. مفهوم «غریزه» در فروید

Instinct / Drive

Trieb

اول باید یک نکته‌ی ترجمه‌ای را روشن کنیم.

واژه‌ی آلمانی فروید:

Trieb

در ترجمه‌ها گاهی:

  • غریزه
  • سائق
  • کشاننده
  • رانه

ترجمه می‌شود.

اما منظور فروید صرفاً غریزه‌ی زیستی حیوانی نیست.

Trieb یعنی یک نیروی درونی که روان را به سمت هدفی خاص حرکت می‌دهد.

مثلاً:

  • میل جنسی
  • پرخاشگری
  • نیاز به پیوند
  • تمایل به تکرار

۲. دو گروه اصلی نیروهای روانی

فروید در این فصل می‌گوید باید میان دو دسته‌ی بزرگ تفاوت گذاشت:

الف) نیروهای زندگی

Eros

Life Instinct

و

ب) نیروهای مرگ

Death Instinct

Todestrieb

۳. اروس (Eros): نیروی پیوند و ساختن

Eros

نامی است که فروید از اسطوره‌ی یونانی گرفته است.

اروس نماینده‌ی نیروهایی است که:

  • موجودات را به هم پیوند می‌دهند.
  • زندگی را حفظ می‌کنند.
  • باعث تولید مثل می‌شوند.
  • روابط انسانی را ایجاد می‌کنند.

اروس شامل:

۱. میل جنسی

Sexual Drive

Sexualtrieb

اما فقط به معنای رابطه‌ی جنسی نیست.

در معنای وسیع فرویدی:

لیبیدو

Libido

انرژی روانیِ عشق و پیوند است.

۲. عشق به خود

Narcissism

Narzissmus

فرد ابتدا انرژی عشق را به خودش متوجه می‌کند.

بعد آن را به دیگران منتقل می‌کند.

۳. پیوند اجتماعی

دوستی، خانواده، همکاری و ایجاد گروه‌ها نیز از دید فروید به نیروهای اروس مربوط‌اند.

۴. غریزه‌ی مرگ

Thanatos

Todestrieb

فروید این مفهوم را برای توضیح یک مشاهده‌ی دشوار مطرح کرد:

چرا انسان گاهی برخلاف حفظ زندگی عمل می‌کند؟

مثلاً:

  • تکرار تجربه‌های دردناک
  • رفتارهای خودویرانگر
  • خشونت
  • پرخاشگری شدید

فروید فرض کرد نیرویی وجود دارد که گرایش دارد موجود زنده را به سمت کاهش کامل تنش ببرد.

او آن را:

غریزه‌ی مرگ

نامید.

۵. اصل بازگشت به حالت پیشین

فروید ایده‌ی جالبی مطرح می‌کند:

هر موجود زنده از نظر زیستی به سمت پیچیدگی و زندگی حرکت می‌کند، اما در عمق خود گرایشی نیز به سمت بازگشت به حالت بدون تنش دارد.

یعنی:

زندگی = افزایش تنش و فعالیت

مرگ = پایان تنش

از این نگاه، غریزه‌ی مرگ گرایش به سکون دارد.

۶. پرخاشگری از کجا می‌آید؟

یکی از کاربردهای مهم این نظریه، توضیح پرخاشگری است.

فروید می‌گوید:

اگر انرژی غریزه‌ی مرگ به بیرون هدایت شود، می‌تواند به شکل:

  • خشم
  • رقابت
  • تخریب

ظاهر شود.

اگر به درون برگردد:

  • خودسرزنشی
  • احساس گناه شدید
  • خودآزاری روانی

ممکن است ایجاد کند.

۷. رابطه‌ی اروس و تاناتوس

این دو نیرو همیشه جدا از هم کار نمی‌کنند.

فروید معتقد است معمولاً با هم ترکیب می‌شوند.

مثلاً:

یک رابطه‌ی انسانی ممکن است شامل:

  • عشق و وابستگی (اروس)
  • حسادت و خشم (پرخاشگری)

باشد.

حتی در رفتار سازنده نیز ممکن است مقداری پرخاشگری وجود داشته باشد.

مثلاً:

جاه‌طلبی برای موفقیت می‌تواند شامل:

  • انرژی سازنده
  • رقابت و غلبه بر مانع

باشد.

۸. ارتباط این بحث با نهاد، من و فرامن

اکنون مدل فروید کامل‌تر می‌شود:

نهاد (Id)

محل اصلی نیروهای غریزی است.

من (Ego)

تلاش می‌کند این نیروها را با واقعیت هماهنگ کند.

فرامن (Superego)

آنها را از نظر اخلاقی ارزیابی می‌کند.

مثال:

نهاد:

«خشم دارم.»

من:

«چگونه آن را کنترل کنم؟»

فرامن:

«آیا این خشم قابل قبول است؟»

۹. چرا این فصل برای کل کتاب مهم است؟

چون فروید می‌خواهد نشان دهد:

انسان فقط موجودی نیست که دنبال لذت و خوشی باشد.

درون انسان نیروهای متضادی وجود دارد:

  • میل به ساختن
  • میل به تخریب
  • عشق
  • نفرت
  • پیوند
  • جدایی

و شخصیت انسان حاصل تعادل میان این نیروهاست.

جمع‌بندی فصل چهارم تا این بخش

فروید می‌گوید:

  1. روان انسان تحت تأثیر نیروهای بنیادی قرار دارد.
  2. اروس (Eros) نیروی زندگی، عشق و پیوند است.
  3. تاناتوس (Thanatos) نیروی مرگ، سکون و ویرانگری است.
  4. پرخاشگری می‌تواند نتیجه‌ی تغییر مسیر انرژی غریزه‌ی مرگ باشد.
  5. این دو نیرو معمولاً با هم ترکیب می‌شوند و رفتار انسان را شکل می‌دهند.

در ادامه‌ی فصل چهارم، فروید وارد بحث دقیق‌تری می‌شود:
چگونه این دو نیرو درون «من» و «نهاد» توزیع می‌شوند، چرا من برای دفاع از خود گاهی انرژی غریزی را تغییر می‌دهد، و چگونه این فرایند با عشق، خودشیفتگی و احساس گناه ارتباط پیدا می‌کند.

ادامه‌ی فصل چهارم: دو نوع گرایش غریزی

بخش دوم: ترکیب اروس و تاناتوس، و سرنوشت انرژی‌های غریزی

The Fusion and Defusion of Instincts

Triebmischung und Triebentmischung

در بخش قبلی دیدیم که فروید دو نیروی بنیادی را معرفی کرد:

  • اروس (Eros) → نیروی زندگی، پیوند، عشق و سازندگی
  • تاناتوس (Thanatos) → نیروی مرگ، گسست، ویرانگری و بازگشت به سکون

اکنون فروید یک سؤال مهم مطرح می‌کند:

این دو نیرو چگونه در زندگی روانی انسان با هم کار می‌کنند؟

پاسخ فروید:

آن‌ها معمولاً جدا از هم نیستند؛ بلکه با هم ترکیب می‌شوند.

۱. آمیختگی غرایز

Instinct Fusion

Triebmischung

فروید معتقد است در حالت طبیعی، نیروهای زندگی و مرگ با هم ترکیب شده‌اند.

یعنی یک رفتار انسانی معمولاً فقط از یک نیروی خالص به وجود نمی‌آید.

مثال:

خشم در انسان:

اگر فقط تاناتوس باشد:

  • نابودی
  • تخریب
  • ویرانگری

خواهد بود.

اما اگر با اروس ترکیب شود:

  • دفاع از خود
  • مبارزه برای عدالت
  • تلاش برای تغییر شرایط بد

می‌تواند ایجاد کند.

۲. چرا ترکیب غرایز اهمیت دارد؟

زیرا اگر نیروهای روان کاملاً از هم جدا شوند، مشکل ایجاد می‌شود.

فروید اصطلاحی دارد:

جدایی غرایز

Defusion of Instincts

Triebentmischung

یعنی جدا شدن نیروهایی که معمولاً با هم کار می‌کنند.

در این حالت:

انرژی پرخاشگرانه ممکن است آزادتر شود و بدون کنترل عمل کند.

۳. نقش من در تنظیم غرایز

من (Ego / Ich) وظیفه دارد این انرژی‌ها را تنظیم کند.

من نمی‌تواند غرایز را حذف کند.

بلکه باید:

  • آنها را هدایت کند،
  • شکل قابل قبول به آنها بدهد،
  • با واقعیت هماهنگ کند.

مثال:

نهاد:

«می‌خواهم خشمم را فوراً نشان دهم.»

من:

«می‌توانم آن را به گفتگو، ورزش یا دفاع منطقی تبدیل کنم.»

۴. تغییر مسیر انرژی غریزی

فروید معتقد است انرژی غریزی می‌تواند تغییر شکل دهد.

اصطلاح:

Sublimation

تصعید

Sublimierung

یعنی:

یک میل خام به فعالیتی پذیرفته‌شده و سازنده تبدیل شود.

مثال:

انرژی پرخاشگری:

ورزش رقابتی

یا:

انرژی شدید عاطفی:

آفرینش هنری

در نگاه فروید، تمدن تا حد زیادی نتیجه‌ی همین تبدیل انرژی‌های غریزی است.

۵. رابطه‌ی عشق و پرخاشگری

فروید یک نکته‌ی ظریف مطرح می‌کند:

حتی عشق نیز همیشه کاملاً آرام و بدون تعارض نیست.

چرا؟

زیرا وقتی فرد به چیزی یا کسی وابسته می‌شود، امکان دارد:

  • ترس از دست دادن
  • حسادت
  • خشم

نیز ایجاد شود.

پس در روابط انسانی:

عشق و پرخاشگری اغلب در کنار هم حضور دارند.

۶. خودشیفتگی و انرژی روانی

در این بخش، مفهوم مهم دیگری مطرح می‌شود:

خودشیفتگی

Narcissism

Narzissmus

فروید می‌گوید انسان ابتدا انرژی عشق خود را متوجه خودش می‌کند.

این حالت:

خودشیفتگی اولیه

Primary Narcissism

نام دارد.

کودک ابتدا جهان را از زاویه‌ی نیازهای خودش تجربه می‌کند.

بعد به تدریج یاد می‌گیرد انرژی عاطفی خود را به دیگران نیز منتقل کند.

۷. رابطه‌ی خودشیفتگی و من

من برای شکل گرفتن نیاز دارد تصویری از خود بسازد.

یعنی:

«من چه کسی هستم؟»

این تصویر با انرژی روانی و عشق به خود ارتباط دارد.

اما اگر انرژی بیش از حد فقط به خود بازگردد:

می‌تواند به خودشیفتگی افراطی منجر شود.

۸. ارتباط این بحث با فرامن

اکنون یک ارتباط مهم روشن می‌شود:

فرامن گاهی بسیار سخت‌گیر می‌شود، زیرا بخشی از پرخاشگری به سمت خود برمی‌گردد.

یعنی:

انرژی‌ای که می‌توانست به بیرون برود،

به درون روان منتقل می‌شود.

نتیجه:

  • خودانتقادی
  • احساس گناه
  • تنبیه خود

۹. تصویر کلی فروید از روان

در پایان این بخش، روان انسان مانند میدان نیروها دیده می‌شود:

اروس:

«پیوند بده، بساز، زنده بمان.»

تاناتوس:

«کاهش تنش، جدایی، تخریب.»

من:

«این نیروها را مدیریت کن.»

فرامن:

«طبق معیارهای درونی عمل کن.»

جمع‌بندی این بخش

فروید در این قسمت می‌گوید:

  1. غرایز زندگی و مرگ معمولاً با هم ترکیب شده‌اند.
  2. جدا شدن این نیروها می‌تواند باعث افزایش پرخاشگری شود.
  3. من تلاش می‌کند انرژی‌های غریزی را تنظیم و تغییر مسیر دهد.
  4. تصعید یکی از راه‌های تبدیل انرژی خام به فعالیت سازنده است.
  5. عشق و پرخاشگری در روان انسان می‌توانند همزمان وجود داشته باشند.

در ادامه‌ی فصل چهارم، فروید به بحث بسیار مهم «رابطه‌ی این نیروها با احساس گناه، فرامن و بیماری‌های روانی» می‌رسد و توضیح می‌دهد چرا افزایش قدرت فرامن می‌تواند باعث شود انسان علیه خودش عمل کند.

ادامه‌ی فصل چهارم: دو نوع گرایش غریزی

بخش سوم: غریزه‌ها، فرامن و احساس گناه

Instincts, the Superego and Guilt

Triebe, Über-Ich und Schuldgefühl

در این بخش فروید تلاش می‌کند سه موضوع را به هم وصل کند:

  1. نیروهای غریزی (Triebe)
  2. فرامن (Superego / Über-Ich)
  3. احساس گناه (Guilt / Schuldgefühl)

ایده‌ی اصلی او این است:

احساس گناه فقط از قوانین اخلاقی نمی‌آید؛ بلکه با نحوه‌ی برخورد انرژی‌های غریزی درونی نیز ارتباط دارد.

۱. چرا انسان علیه خودش عمل می‌کند؟

فروید یک مسئله‌ی پیچیده را بررسی می‌کند:

گاهی انسان کاری انجام می‌دهد که به ضرر خودش است.

مثلاً:

  • فرصت موفقیت دارد، اما خودش مانع می‌شود.
  • به رابطه‌ای آسیب می‌زند که برایش مهم است.
  • مدام خودش را سرزنش می‌کند.

فروید می‌پرسد:

اگر انسان دنبال حفظ خود است، چرا گاهی خودش را تخریب می‌کند؟

پاسخ او:

زیرا در روان انسان نیروهایی وجود دارند که همیشه در جهت سود آگاهانه‌ی فرد عمل نمی‌کنند.

۲. بازگشت پرخاشگری به درون

یکی از مفاهیم اصلی این بخش:

Aggression turned inward

پرخاشگری برگشته به سوی خود

است.

وقتی خشم نمی‌تواند به بیرون ابراز شود، ممکن است مسیرش تغییر کند.

یعنی:

خشم نسبت به دیگری

درونی شدن

تبدیل به انتقاد از خود

احساس گناه

مثال:

فردی از کسی بسیار خشمگین است، اما به دلایل مختلف نمی‌تواند آن را بیان کند.

بعد به جای:

«من از او عصبانی هستم»

به این نتیجه می‌رسد:

«مشکل از من است.»

۳. فرامن و نیروی تنبیه‌کننده

در اینجا نقش فرامن روشن‌تر می‌شود.

فرامن فقط نگهدارنده‌ی ارزش‌ها نیست.

گاهی انرژی پرخاشگرانه را به سمت من هدایت می‌کند.

یعنی:

فرامن:

«تو باید بهتر باشی.»

اما اگر شدت آن زیاد شود:

«تو قابل بخشش نیستی.»

۴. چرا افراد احساس گناه متفاوتی دارند؟

فروید معتقد است شدت احساس گناه در افراد یکسان نیست.

چرا؟

زیرا قدرت فرامن و رابطه‌ی آن با غرایز در افراد متفاوت است.

عوامل مؤثر:

  • تجربه‌های کودکی
  • شدت تعارض‌های اولیه
  • نوع همانندسازی‌ها
  • میزان پرخاشگری درونی‌شده

۵. رابطه‌ی فرامن و نهاد

این نکته در نظریه‌ی فروید بسیار ظریف است:

فرامن ظاهراً مخالف نهاد است.

فرامن می‌گوید:

«این میل را نباید داشته باشی.»

اما خود فرامن نیز از همان نیروهای روانی ساخته شده است.

بنابراین:

دشمن نهاد، کاملاً بیرون از نهاد نیست.

بخشی از همان انرژی‌ها در ساختن آن نقش دارند.

۶. احساس گناه ناخودآگاه

یکی از ایده‌های مهم فروید:

گاهی فرد نمی‌داند چرا احساس گناه دارد.

او فکر می‌کند:

«من دلیل مشخصی برای ناراحتی ندارم.»

اما از نگاه روان‌کاوی:

ممکن است یک تعارض ناخودآگاه وجود داشته باشد.

مثلاً:

یک میل سرکوب‌شده

یا

یک خشم پذیرفته‌نشده

می‌تواند پشت احساس گناه باشد.

۷. من چگونه بین این نیروها زندگی می‌کند؟

اکنون مدل کامل‌تر می‌شود:

نهاد:

انرژی خام و میل:

«می‌خواهم.»

فرامن:

قانون و قضاوت:

«نباید.»

واقعیت:

محدودیت:

«ممکن است یا نه؟»

من:

میانجی:

«چگونه این تعارض را حل کنم؟»

۸. هدف روانی: نابودی غرایز نیست

فروید نمی‌گوید انسان باید غرایز خود را از بین ببرد.

زیرا بدون غریزه:

  • عشق نیست،
  • خلاقیت نیست،
  • انگیزه نیست.

هدف:

تنظیم و تبدیل نیروهاست.

مثلاً:

پرخاشگری خام:

تلاش، رقابت، دفاع از حق

میل خام:

رابطه، خلاقیت، آفرینش

۹. نتیجه‌ی این بخش

فروید در این قسمت نشان می‌دهد:

  1. غریزه‌ها همیشه آگاهانه کنترل نمی‌شوند.
  2. پرخاشگری می‌تواند به جای بیرون، به درون بازگردد.
  3. فرامن می‌تواند انرژی تنبیه‌کننده پیدا کند.
  4. احساس گناه گاهی ریشه‌ی ناخودآگاه دارد.
  5. سلامت روان به توانایی من برای تنظیم این نیروها وابسته است.

با این بخش، تقریباً فصل چهارم به پایان نظری خود نزدیک می‌شود.
در ادامه وارد فصل پنجم: «وابستگی‌های من» (The Dependent Relationships of the Ego / Die Abhängigkeiten des Ichs) می‌شویم؛ فصل پایانی کتاب که فروید در آن همه‌ی نظریه را جمع‌بندی می‌کند و نشان می‌دهد من چگونه هم‌زمان تحت فشار نهاد، فرامن و جهان بیرونی قرار دارد.

فصل پنجم: وابستگی‌های من

The Dependent Relationships of the Ego

Die Abhängigkeiten des Ichs

فصل پنجم، فصل پایانی کتاب «ایگو و اید / من و نهاد» است.
فروید در این فصل تمام نظریه‌ی خود را جمع‌بندی می‌کند و نشان می‌دهد که من (Ego / Ich) برخلاف تصوری که انسان معمولاً دارد، فرمانروای مطلق روان نیست؛ بلکه موجودیتی است که دائماً باید میان چند نیروی قدرتمند تعادل ایجاد کند.

ایده‌ی اصلی فصل:

من سه ارباب دارد که باید به آنها پاسخ دهد:

  1. نهاد (Id / Es)
  2. فرامن (Superego / Über-Ich)
  3. جهان بیرونی (External Reality / Außenwelt)

۱. وضعیت دشوار من

فروید یک تصویر بسیار مهم ارائه می‌دهد:

من در مرکز روان قرار گرفته است، اما این به معنی قدرت مطلق آن نیست.

من باید:

  • خواسته‌های نهاد را مدیریت کند.
  • خواسته‌های فرامن را رعایت کند.
  • محدودیت‌های واقعیت را بپذیرد.

پس من همیشه در وضعیت مذاکره و سازش است.

مثال:

فردی گرسنه است.

نهاد:

«همین الآن غذا می‌خواهم.»

واقعیت:

«غذا باید آماده شود، باید صبر کنی.»

فرامن:

«باید طبق قوانین و آداب رفتار کنی.»

من:

«راهی پیدا می‌کنم که نیازم را بدون ایجاد مشکل برطرف کنم.»

۲. وابستگی اول: من و نهاد

Ego and the Id

من از نهاد به وجود آمده است.

پس با وجود اینکه می‌خواهد آن را کنترل کند، کاملاً از آن جدا نیست.

رابطه‌ی آنها شبیه رابطه‌ی یک بخش سازمان‌یافته با منبع انرژی اولیه است.

نهاد:

  • انرژی دارد.
  • میل تولید می‌کند.
  • خواسته ایجاد می‌کند.

من:

  • این انرژی را تنظیم می‌کند.
  • آن را با واقعیت هماهنگ می‌کند.

اما مشکل:

اگر نهاد بسیار قدرتمند شود، من ممکن است تحت سلطه‌ی امیال قرار گیرد.

۳. وابستگی دوم: من و فرامن

Ego and the Superego

فرامن از دل همانندسازی‌ها ایجاد شده است.

اما بعد تبدیل به نیرویی می‌شود که من را ارزیابی می‌کند.

فرامن می‌گوید:

  • آیا خوب بودی؟
  • آیا مطابق معیارها رفتار کردی؟
  • آیا به اندازه‌ی کافی شایسته هستی؟

اگر فرامن متعادل باشد:

به رشد شخصیت کمک می‌کند.

اگر بیش از حد سخت‌گیر باشد:

می‌تواند باعث:

  • احساس گناه شدید
  • خودسرزنشی
  • اضطراب

شود.

۴. وابستگی سوم: من و واقعیت

Ego and Reality

من تنها با نیروهای درونی روبه‌رو نیست.

جهان بیرون نیز محدودیت ایجاد می‌کند.

واقعیت می‌گوید:

  • همه‌ی خواسته‌ها قابل اجرا نیستند.
  • همه‌ی لذت‌ها فوری ممکن نیستند.
  • دیگران نیز خواسته‌هایی دارند.

به همین دلیل من اصل دیگری را دنبال می‌کند:

اصل واقعیت

Reality Principle

Realitätsprinzip

۵. سه نوع اضطراب

در این بخش فروید به مفهوم مهم اضطراب می‌رسد.

من ممکن است از سه جهت احساس خطر کند:

الف) اضطراب از واقعیت

Reality Anxiety

ترس از خطرهای واقعی بیرونی.

مثلاً:

ترس از حادثه، از دست دادن، تهدید بیرونی.

ب) اضطراب اخلاقی

Moral Anxiety

ترس از فرامن.

یعنی:

«اگر این کار را کنم، احساس گناه خواهم کرد.»

ج) اضطراب روانی

ترس از اینکه نهاد کنترل را به دست بگیرد.

یعنی:

«اگر تسلیم این میل شوم چه اتفاقی می‌افتد؟»

۶. دفاع‌های من

وقتی اضطراب زیاد می‌شود، من از روش‌هایی استفاده می‌کند که فروید آنها را:

مکانیزم‌های دفاعی

Defense Mechanisms

Abwehrmechanismen

می‌نامد.

هدف دفاع:

حفاظت از من در برابر اضطراب.

مهم‌ترین آنها:

سرکوب

Repression

راندن یک فکر یا میل ناراحت‌کننده از آگاهی.

انکار

Denial

نپذیرفتن واقعیتی که تحمل آن دشوار است.

جابه‌جایی

Displacement

انتقال احساس از موضوع اصلی به موضوعی امن‌تر.

۷. آیا من می‌تواند کاملاً مستقل شود؟

فروید پاسخ می‌دهد:

خیر.

این یکی از پیام‌های نهایی کتاب است.

من همیشه وابسته است.

اما هدف رشد روانی این نیست که من کاملاً مستقل شود.

هدف این است که:

من بتواند روابط میان نیروهای مختلف را بهتر مدیریت کند.

۸. جمله‌ی معروف پایان نظری کتاب

فروید نتیجه می‌گیرد:

انسان باید به جای اینکه تحت سلطه‌ی نیروهای ناشناخته‌ی درون باشد، آنها را تا حد امکان بشناسد.

یعنی:

آگاهی بیشتر از نیروهای ناخودآگاه = آزادی بیشتر.

جمع‌بندی فصل پنجم

فصل آخر می‌گوید:

من سه وابستگی اصلی دارد:

۱. نهاد

  • منبع انرژی و میل

۲. فرامن

  • معیار اخلاقی و قاضی درونی

۳. واقعیت

  • محدودیت‌های جهان بیرونی

و وظیفه‌ی من:

نه نابودی نهاد است،
نه حذف فرامن،
نه فرار از واقعیت؛

بلکه:

ایجاد تعادل میان این سه نیرو است.

با پایان فصل پنجم، ساختار کامل نظریه‌ی فروید در کتاب «ایگو و اید» چنین می‌شود:

نهاد (Id / Es)

منبع امیال و انرژی غریزی

من (Ego / Ich)

تنظیم‌کننده و میانجی

فرامن (Superego / Über-Ich)

وجدان و معیارهای درونی

و کل روان انسان، میدان دائمی تعامل این سه نیرو است.


برچسب‌ها: زیگموند فروید, من و نهاد, روانکاوی, ناخودآگاه
[ دوشنبه دوم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 22:4 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.