|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
فصل هفتموقتی کانی به اتاق خوابش رفت، کاری کرد که مدتها بود انجام نداده بود: تمام لباسهایش را از تن درآورد و در آینهٔ بزرگ قدی به بدن برهنهاش نگاه کرد. دقیقاً نمیدانست دنبال چه چیزی میگردد یا به چه چیزی نگاه میکند، اما چراغ را جابهجا کرد تا نورش درست روی بدن او بتابد. با خود فکر کرد، همانطور که بارها پیش از این فکر کرده بود، بدن انسان، وقتی برهنه است، چه موجود ظریف و آسیبپذیر و رقتانگیزی است؛ انگار بهنوعی ناتمام و ناقص است! میگفتند اندام نسبتاً خوبی دارد، اما حالا دیگر از مد افتاده بود: کمی بیش از حد زنانه، و نه بهاندازهٔ کافی شبیه پسرهای نوجوان. قد بلندی نداشت؛ اندکی اسکاتلندیوار کوتاهقد بود، اما نوعی ظرافت روان و لغزان در حرکاتش داشت که میتوانست زیبایی به شمار آید. پوستش اندکی گندمگون بود، دستوپاهایش آرامشی خاص داشتند و بدنش میبایست از پری و غنای نرم و روانی برخوردار میبود؛ اما چیزی کم داشت. بهجای آنکه انحناهای محکم و روان بدنش رسیدهتر شوند، بدنش داشت تخت و کمی زمخت میشد. انگار آفتاب و گرمای کافی ندیده بود؛ رنگی خاکستریگون و بیجان پیدا کرده بود. چون از زنبودن واقعیاش محروم مانده بود، نتوانسته بود به پسری لاغر و ظریف و شفاف هم تبدیل شود؛ در عوض، کدر و مات شده بود. سینههایش نسبتاً کوچک و گلابیشکل و افتاده بودند. اما هنوز نارس بودند؛ کمی تلخ و بیمعنا، همینطور آویزان. شکمش هم آن درخشش تازه و گردی را که در جوانی داشت، از دست داده بود؛ در روزگار آن پسر آلمانی که واقعاً از نظر جسمی دوستش میداشت. آن زمان شکمش جوان و منتظر بود و جلوهای زنده و خاص داشت. حالا شل و افتاده شده بود؛ کمی تختتر و باریکتر، اما با نوعی لاغری سست و بیرمق. رانهایش هم زمانی در گردی زنانهشان چابک و پرجنبوجوش به نظر میرسیدند؛ حالا آنها نیز داشتند تخت، سست و بیمعنا میشدند. بدنش داشت معنای خود را از دست میداد؛ کدر و مات میشد، تودهای از مادهٔ بیاهمیت و بیروح. این وضع او را بهشدت افسرده و ناامید میکرد. چه امیدی باقی مانده بود؟ در بیستوهفتسالگی پیر شده بود؛ دیگر هیچ درخشش و شوری در گوشت تنش نبود. از بیتوجهی و محرومیت پیر شده بود؛ بله، از محرومیت. زنهای شیک و امروزی با رسیدگی ظاهری، بدنشان را مثل چینی ظریف و درخشان نگه میداشتند. درون آن چینی چیزی نبود؛ اما بدن او حتی آنقدر هم درخشان نبود. زندگی ذهنی! ناگهان با خشمی سهمگین از آن متنفر شد؛ چه فریبی! در آینهٔ دیگر، تصویر پشت بدنش را نگاه کرد: کمر، پهلوها و گودی کمرش را. داشت لاغرتر میشد، اما این لاغری به او نمیآمد. وقتی برای نگاهکردن به پشتش کمر را عقب میبرد، چین کمرش کمی خسته و فرسوده به نظر میرسید؛ درحالیکه قبلاً چقدر سرزنده و شاداب بود. انحنای کشیدهٔ پهلوها و باسنش نیز درخشش و حس غنای خود را از دست داده بود. همهچیز از میان رفته بود! فقط آن پسر آلمانی دوستش داشت؛ و او نزدیک به ده سال بود که مرده بود. زمان چطور میگذشت! ده سال از مرگش میگذشت و او هنوز فقط بیستوهفت سال داشت. آن پسر سالم، با شهوت جسمانی تازه و ناشیانهاش، که آن روزها کانی اینقدر تحقیرش میکرد! حالا کجا میتوانست چنین چیزی پیدا کند؟ دیگر در وجود مردها اثری از آن نمانده بود. آنها فقط مثل مایکلِس، دچار تشنجهای رقتانگیز دوثانیهای میشدند؛ اما از آن میل جسمانی سالم و انسانی که خون را گرم میکند و سراسر وجود را تازه میسازد، خبری نبود. بااینهمه، هنوز فکر میکرد زیباترین بخش بدنش همان انحنای کشیدهای است که از گودی کمر تا پایین پهلوها امتداد مییابد، و آن گردی آرام و خوابآلود باسنش. عربها میگویند مثل تپههای شنی؛ نرم و رو به پایین، با شیبی طولانی. در این بخش از بدنش هنوز زندگی باقی مانده بود و امیدی در دل داشت. اما اینجا هم لاغرتر شده بود و داشت نارس و گس میشد. اما جلوی بدنش او را به اندوه میکشاند. بدنش از همین حالا داشت شل میشد؛ نوعی لاغری سست و تقریباً پژمرده پیدا کرده بود، انگار پیش از آنکه واقعاً زندگی کرده باشد، پیر میشد. به کودکی فکر کرد که شاید روزی بهنحوی به دنیا بیاورد. اصلاً آیا تواناییاش را داشت؟ لباس خوابش را پوشید و به رختخواب رفت. آنجا تلخ و زار گریست. در دل آن اندوه، خشم سردی علیه کلیفورد، نوشتهها و حرفهایش شعله میکشید؛ خشم علیه همهٔ مردانی از جنس او که حتی بدن خود زن را هم از او دریغ میکردند. بیانصافی! بیانصافی! احساس عمیق بیعدالتی جسمانی تا اعماق جانش میسوخت. بااینحال، صبح روز بعد، ساعت هفت از خواب برخاست و به طبقهٔ پایین رفت تا به کلیفورد رسیدگی کند. او باید در تمام کارهای شخصی و خصوصی به کلیفورد کمک میکرد، چون کلیفورد خدمتکار مرد نداشت و حاضر هم نبود یک خدمتکار زن استخدام کند. شوهر خانم بتس، سرپرست خانه، که از کودکی کلیفورد را میشناخت، به او کمک میکرد و کارهای سنگین را انجام میداد؛ اما کارهای شخصی را کانی بر عهده داشت و با میل انجامشان میداد. این وظیفه از او انرژی میگرفت، اما خودش خواسته بود هر کاری از دستش برمیآید انجام دهد. به همین دلیل، تقریباً هیچوقت از وراگبی دور نمیشد و اگر هم میرفت، بیشتر از یکی دو روز طول نمیکشید؛ آن هم زمانی که خانم بتس از کلیفورد مراقبت میکرد. کلیفورد هم، چنانکه با گذشت زمان طبیعی بود، همهٔ این خدمات را بدیهی میدانست. حق هم داشت که چنین تصوری داشته باشد. بااینحال، در اعماق وجود کانی، احساس بیعدالتی و فریبخوردگی کمکم شعله میکشید. احساس بیعدالتی جسمانی، وقتی بیدار شود، احساسی خطرناک است. باید راهی برای بروز پیدا کند، وگرنه کسی را که در او برانگیخته شده، از درون میخورد. کلیفورد بیچاره تقصیری نداشت. مصیبت او بزرگتر بود. همهچیز بخشی از آن فاجعهٔ عمومی بود. اما آیا او بهنوعی مقصر نبود؟ این فقدان گرما، این نبودِ تماس ساده و گرم جسمانی، آیا مسئولیتی در قبال آن نداشت؟ او هیچوقت واقعاً گرم نبود، حتی مهربان هم نبود؛ فقط اهل فکر و ملاحظه بود، آن هم به شیوهای سرد و مؤدبانه که از تربیت اشرافیاش میآمد. اما هرگز آنطور گرم نبود که یک مرد میتواند با زنی گرم باشد؛ آنطور که حتی پدر کانی هم میتوانست با او گرم باشد؛ گرمای مردی که از زندگی لذت میبرد و قصد هم داشت از آن لذت ببرد، اما بااینحال میتوانست زن را با اندکی از فروغ مردانهٔ خود آرام کند. اما کلیفورد اینطور نبود. تمام خاندانش همینطور بودند. در درون، همگی سخت و جداافتاده بودند و گرما را چیزی خلاف ادب و سلیقه میدانستند. باید بدون آن سر میکردی و جایگاه خودت را حفظ میکردی؛ اگر از همان طبقه و همان تبار بودی، این کار چندان دشوار نبود. آنوقت میتوانستی سرد بمانی، آدمی محترم و شایسته به نظر برسی، جایگاهت را حفظ کنی و از رضایتِ حفظ آن لذت ببری. اما اگر از طبقهای دیگر و تبار دیگری بودی، چنین چیزی به کارت نمیآمد. صرفاً حفظ جایگاه خودت و احساس تعلق به طبقهٔ حاکم هیچ لذتی نداشت. اصلاً چه فایدهای داشت، وقتی حتی شیکترین اشرافزادگان هم در واقع چیز مثبت و ارزشمندی برای حفظکردن نداشتند و حکومتشان چیزی جز یک نمایش مضحک نبود؟ چه فایدهای داشت؟ همهاش چرندیات سرد و بیمعنا بود. حس شورش در دل کانی آرامآرام جان میگرفت. اصلاً فایدهٔ همهٔ این چیزها چه بود؟ فایدهٔ فداکاری او، وقفکردن زندگیاش به کلیفورد، چه بود؟ در نهایت داشت به چه چیزی خدمت میکرد؟ به روحی سرد و خودپسند که هیچ تماس انسانی گرمی نداشت و در ولعِ پرستش الههٔ بدکارهٔ موفقیت، بهاندازهٔ هر یهودی فرودستی فاسد بود. حتی اطمینان سرد و بیارتباط کلیفورد از اینکه به طبقهٔ حاکم تعلق دارد، مانع نمیشد که زبانش از دهان بیرون بیفتد و مثل سگی که از نفس افتاده، در پی آن الههٔ بدکاره بدود. مایکلِس، در این زمینه، واقعاً باوقارتر و بسیار بسیار موفقتر بود. اگر دقیق به کلیفورد نگاه میکردی، میدیدی که دلقکی بیش نیست؛ و دلقکبودن از لات و بیسروپا بودن هم تحقیرآمیزتر است. از میان آن دو مرد، مایکلِس واقعاً بیشتر از کلیفورد به کانی احتیاج داشت. نیازش به او حتی بیشتر بود. هر پرستار خوبی میتوانست از پاهای فلج مراقبت کند! از نظر تلاش قهرمانانه هم، مایکلِس موشی قهرمان بود و کلیفورد بیشتر به پودلی میمانست که برای خودنمایی ادا درمیآورد. در خانه مهمانانی اقامت داشتند؛ از جمله عمهٔ کلیفورد، اوا، لیدی بنرلی. او زنی شصتساله، لاغر، بیوه و دارای بینی سرخی بود که هنوز چیزی از شکوه یک بانوی بزرگ را در خود حفظ کرده بود. از یکی از بهترین خاندانها میآمد و آنقدر شخصیت داشت که این موقعیت را حفظ کند. کانی دوستش داشت؛ چون تا آنجا که میخواست صریح باشد، زنی کاملاً بیتکلف و رک بود و در ظاهر هم مهربانی نشان میداد. اما در درون، استاد حفظ برتری خود و پایینتر نگهداشتن دیگران بود. اصلاً آدم متکبری نبود؛ چون بیش از حد به خودش اطمینان داشت. در بازی اجتماعیِ حفظ خونسردانهٔ جایگاه خود و واداشتن دیگران به احترام، مهارت بینظیری داشت. با کانی مهربان بود و میکوشید با متهٔ تیز و ظریفِ مشاهدات اشرافیاش به روح زنانهٔ او راه پیدا کند. به کانی گفت: «به نظر من تو واقعاً فوقالعادهای. برای کلیفورد کارهای بزرگی کردهای. من که هیچوقت استعداد در حال شکوفاییای در او ندیده بودم، اما حالا ببین! همهجا حرفش هست.» عمه اوا از موفقیت کلیفورد با رضایت خاطر به خود میبالید. یک نشان افتخار دیگر برای خاندانشان! برایش ذرهای اهمیت نداشت که کتابهای کلیفورد دربارهٔ چه هستند؛ اصلاً چرا باید اهمیت میداد؟ کانی گفت: «اوه، فکر نمیکنم موفقیتش به خاطر من باشد.» لیدی بنرلی گفت: «حتماً هست! نمیتواند کار کس دیگری باشد. و به نظرم تو آنقدر که باید از این وضع بهره نمیبری.» «چطور؟» «به این نگاه کن که چطور خودت را اینجا حبس کردهای. من به کلیفورد گفتم: اگر این دختر یک روز طغیان کند، خودش باید بداند که مقصرش کیست!» کانی گفت: «اما کلیفورد هیچچیزی را از من دریغ نمیکند.» لیدی بنرلی دست لاغرش را روی بازوی کانی گذاشت و گفت: «ببین عزیزم، زن باید زندگی خودش را بکند، وگرنه باید تا آخر عمر حسرتِ زندگینکردن را بخورد. باور کن!» بعد جرعهای دیگر از برندیاش نوشید؛ شاید این هم شکل خاصی از پشیمانی او بود. کانی پرسید: «اما من که زندگی خودم را میکنم، مگر نه؟» «از نظر من که نه! کلیفورد باید تو را به لندن ببرد و بگذارد بیرون بروی و گردش کنی. دوستانی که برای او مناسباند، برای تو چه فایدهای دارند؟ اگر جای تو بودم، فکر میکردم این زندگی در شأنم نیست. جوانیات میگذرد و بعد در میانسالی و پیری حسرتش را خواهی خورد.» بانوی محترم در سکوتی متفکرانه فرو رفت و برندی آرامش میکرد. اما کانی چندان علاقهای نداشت به لندن برود و لیدی بنرلی او را وارد دنیای پرزرقوبرق محافل اشرافی کند. خودش را واقعاً اهل آن دنیا نمیدانست و آن فضا برایش جذاب نبود. از طرفی، سرمای عجیب و فرسایندهای را که زیر تمام آن ظواهر پنهان بود، حس میکرد؛ مثل خاک لابرادور که روی سطحش گلهای کوچک و شاداب میرویند، اما فقط یک وجب پایینتر، زمین یخزده است. تامی دوکس در وراگبی بود، همراه با مرد دیگری به نام هری وینترسلو و جک استرنگویِز که با همسرش، اولیو، آمده بود. گفتوگوها بسیار پراکندهتر از زمانی بود که فقط دوستان همیشگی کلیفورد حضور داشتند و همه کمی حوصلهشان سر رفته بود؛ چون هوا بد بود و تنها سرگرمیها، بیلیارد و رقصیدن با پیانولای خودکار بودند. اولیو کتابی دربارهٔ آینده میخواند؛ آیندهای که در آن نوزادان را در بطری پرورش میدادند و زنان را «ایمنسازی» میکردند. گفت: «چه فکر خوبی! آنوقت زن میتواند زندگی خودش را بکند.» استرنگویِز بچه میخواست، اما اولیو نه. وینترسلو با لبخندی زشت از او پرسید: «خودت دوست داری ایمنسازی بشوی؟» اولیو گفت: «امیدوارم که همین حالا هم شده باشم؛ معلوم است! بههرحال، آینده عاقلانهتر خواهد بود و دیگر لازم نیست زن بهخاطر وظایف طبیعیاش از پا بیفتد.» دوکس گفت: «شاید کلاً در فضا شناور شوند و از زمین بروند.» کلیفورد گفت: «به نظرم تمدن کافی باید بتواند بسیاری از محدودیتهای جسمانی را از میان بردارد. مثلاً تمام این ماجراهای عاشقانه؛ میشود بهکلی حذفشان کرد. گمان میکنم اگر بتوانیم بچهها را در بطری پرورش دهیم، همین اتفاق خواهد افتاد.» اولیو فریاد زد: «نه! آنوقت شاید جا برای تفریح بیشتر باز شود.» لیدی بنرلی با حالتی متفکرانه گفت: «گمان میکنم اگر عشق از میان برود، چیز دیگری جایش را خواهد گرفت. شاید مورفین. مقدار کمی مورفین در هوای همهجا. برای همه فوقالعاده نشاطآور خواهد بود.» جک گفت: «دولت روزهای شنبه اتر در هوا پخش کند تا آخر هفتهای شاد داشته باشیم! فکر بدی نیست، اما تا چهارشنبه چه بلایی سرمان میآید؟» لیدی بنرلی گفت: «تا وقتی بتوانی بدنت را فراموش کنی، خوشحالی. اما همین که از بدنت آگاه شوی، بدبخت میشوی. پس اگر تمدن واقعاً فایدهای داشته باشد، باید کمکمان کند بدنمان را فراموش کنیم تا زمان بیآنکه متوجه گذشتنش شویم، بهخوشی بگذرد.» وینترسلو گفت: «باید کمکمان کند بدنهایمان را کلاً دور بیندازیم. وقتش رسیده انسان طبیعت خودش را اصلاح کند، بهخصوص جنبهٔ جسمانی آن را.» کانی گفت: «تصور کنید اگر مثل دود تنباکو در هوا شناور بودیم.» دوکس گفت: «چنین اتفاقی نمیافتد. بساط قدیمی ما بههم میریزد؛ تمدنمان سقوط میکند. به قعر پرتگاه میرویم، به درون شکاف بیانتها. و باور کنید، تنها پلی که از این شکاف میگذرد، آلت مردانه است!» اولیو فریاد زد: «اوه، بس کن! خواهش میکنم اینقدر نامعقول نباش، ژنرال!» عمه اوا گفت: «من باور دارم تمدن ما فروخواهد پاشید.» کلیفورد پرسید: «و بعد از آن چه چیزی خواهد آمد؟» بانوی سالخورده گفت: «کوچکترین تصوری ندارم، اما لابد چیزی خواهد آمد.» کلیفورد گفت: «کانی میگوید آدمها مثل رشتههای دود میشوند، اولیو از زنان ایمنشده و بچههای درون بطری حرف میزند و دوکس هم میگوید آلت مردانه پلی است به سوی مرحلهٔ بعد. کنجکاوم بدانم واقعاً چه چیزی در انتظار ماست.» اولیو گفت: «اوه، بیخیال! بیایید به امروزمان برسیم. فقط زودتر این بطریهای پرورش بچه را اختراع کنید و ما زنهای بیچاره را از شر این وظایف خلاص کنید.» تامی گفت: «شاید در مرحلهٔ بعد حتی مردان واقعی هم پیدا شوند. مردانی واقعی، باهوش و سالم، و زنانی سالم و دوستداشتنی! چه تغییر بزرگی خواهد بود؛ تغییری عظیم نسبت به وضع ما! ما مرد نیستیم و زنها هم زن نیستند. ما فقط موجوداتی موقتی هستیم که مغزشان کار میکند؛ آزمایشهایی مکانیکی و فکری. شاید روزی تمدنی از مردان و زنان واقعی پدید بیاید، نه از این جماعت کوچکِ همهچیزدان که از نظر هوشی هنوز هفتسالهاند. چنین چیزی حتی از مردانِ دودشده یا نوزادانِ درون بطری هم شگفتانگیزتر خواهد بود.» اولیو گفت: «همین که مردم شروع میکنند به حرفزدن از زنان واقعی، من دیگر تسلیم میشوم.» وینترسلو گفت: «قطعاً فقط روحی که در وجود ماست ارزش داشتن دارد.» جک، درحالیکه ویسکی و سودا مینوشید، گفت: «روحها!» دوکس گفت: «اینطور فکر میکنی؟ من که بازگشت جسم را میخواهم!» بعد ادامه داد: «اما بالاخره این اتفاق میافتد؛ وقتی کمی سنگ مغز را کنار زده باشیم، همراه با پول و بقیهٔ چیزها. آنوقت بهجای دموکراسیِ جیب، دموکراسیِ لمس و تماس خواهیم داشت.» چیزی در درون کانی طنین انداخت: «دموکراسیِ لمس و تماس را به من بدهید، بازگشت جسم را!» اصلاً نمیدانست منظور این حرفها چیست، اما آرامش میکردند؛ همانطور که گاهی حرفهای بیمعنا هم میتوانند آرامشبخش باشند. بههرحال، همهچیز بهشدت احمقانه بود و کانی از تمام این حرفها به ستوه آمده بود؛ از کلیفورد، عمه اوا، اولیو و جک، وینترسلو و حتی دوکس. حرف، حرف، حرف! چه جهنمی بود این رگبار بیوقفهٔ کلمات! بعد از رفتن همهٔ مهمانها هم اوضاع بهتر نشد. کانی به کارهای روزمرهاش ادامه میداد، اما خشم و آزردگی در بخش پایینی بدنش ریشه دوانده بود و نمیتوانست از آن فرار کند. روزها با نوعی درد و رنج عجیب میگذشتند، بیآنکه اتفاقی بیفتد. فقط او لاغرتر میشد؛ حتی سرپرست خانه هم متوجه شده بود و حالش را میپرسید. تامی دوکس هم اصرار داشت که کانی بیمار است، هرچند او میگفت حالش خوب است. بااینحال، کمکم از سنگقبرهای سفید و هولناک میترسید؛ از آن سفیدی عجیب و نفرتانگیز مرمر کارارا که مثل دندانهای مصنوعیِ تقلبی حالش را بههم میزد. سنگها بر دامنهٔ تپه، زیر کلیسای تِوِرشال، سر برآورده بودند و کانی آنها را از داخل پارک با اندوهی تلخ و سنگین میدید. ردیف دندانمانند و هولناک سنگقبرها بر فراز تپه، نوعی وحشت مرگبار در او ایجاد میکرد. احساس میکرد زمان زیادی نمانده تا خودش هم در آنجا دفن شود؛ به جمع هولناک مردگان زیر سنگقبرها و یادبودها بپیوندد، در این نواحی آلوده و نفرتانگیز میدلندز. به کمک نیاز داشت و خودش هم این را میدانست. بنابراین نامهای کوتاه و از صمیم قلب برای خواهرش هیلدا نوشت: «مدتی است حالم خوب نیست و نمیدانم چه مشکلی دارم.» هیلدا از اسکاتلند، جایی که ساکن شده بود، راه افتاد و به دیدن او آمد. ماه مارس بود و تنها سفر میکرد؛ خودش رانندگی میکرد و پشت فرمان یک ماشین دونفرهٔ چابک نشسته بود. درحالیکه بوق میزد، از سربالایی مسیر ورودی بالا آمد و سپس دور چمنزار بیضیشکل پیچید؛ همانجا که دو درخت بزرگ و کهنسال راش در فضای هموار جلوی خانه ایستاده بودند. کانی با شتاب به سوی پلهها دوید. هیلدا ماشین را متوقف کرد، پیاده شد و خواهرش را بوسید. فریاد زد: «کانی! چه بلایی سرت آمده؟» کانی با کمی شرمندگی گفت: «هیچی!» اما خودش میدانست که در مقایسه با هیلدا چقدر رنج کشیده است. هر دو خواهر پوستی نسبتاً طلایی و درخشان، موهایی قهوهای و نرم و بدنی ذاتاً نیرومند و گرم داشتند. اما حالا کانی لاغر و رنگپریده و خاکیرنگ شده بود؛ گردنی زردفام و استخوانی داشت که از یقهٔ بلوزش بیرون زده بود. هیلدا با همان صدای نرم و کمی نفسبریدهای که هر دو خواهر داشتند، گفت: «اما دختر، تو مریضی!» هیلدا تقریباً دو سال از کانی بزرگتر بود، البته نه دقیقاً دو سال. کانی با لحنی اندکی رقتانگیز گفت: «نه، مریض نیستم. شاید حوصلهام سر رفته.» در چهرهٔ هیلدا برق مبارزه پدیدار شد. او زنی از آن نوع آمازونهای قدیمی بود؛ هرچند ظاهرش نرم و آرام به نظر میرسید، اما برای سازگاری با مردان ساخته نشده بود. آرام گفت: «این جای لعنتی!» و با نفرتی واقعی به وراگبیِ پیر و سنگین و ازپاافتاده نگاه کرد. خودش نرم و گرم به نظر میرسید، مثل گلابی رسیده؛ اما درواقع از نژاد آمازونهای اصیل و قدیمی بود. بیسروصدا نزد کلیفورد رفت. کلیفورد با خود فکر کرد هیلدا چه زن خوشقیافهای است، اما درعینحال از او واهمه داشت. خانوادهٔ همسرش آداب و رسوم او را نداشتند. از نظرش آنها آدمهایی بیرون از حلقهٔ اشرافی خودش بودند؛ اما وقتی وارد خانهاش میشدند، وادارش میکردند هر کاری میخواهند انجام دهد. کلیفورد صاف و آراسته روی صندلیاش نشسته بود؛ موهای بور و مرتب، صورت شاداب و چشمهای آبیِ کمرنگ و کمی برجسته داشت. حالت چهرهاش خوانده نمیشد، اما کاملاً مؤدبانه و اشرافی بود. هیلدا این حالت را عبوس و احمقانه میدانست. کلیفورد منتظر ماند. ظاهری خونسرد و مسلط داشت، اما هیلدا برای ظاهر و رفتار او ارزشی قائل نبود. آمادهٔ مقابله بود و اگر او پاپ یا امپراتور هم بود، باز هم همینطور رفتار میکرد. با همان صدای نرم، درحالیکه با چشمهای خاکستری و زیبایش به او خیره شده بود، گفت: «کانی اصلاً حال و روز خوبی ندارد.» کانی و هیلدا هر دو ظاهری نجیب و دخترانه داشتند، اما کلیفورد خوب میدانست که زیر این ظاهر، سرسختی اسکاتلندی پنهان است. گفت: «کمی لاغرتر شده.» هیلدا پرسید: «برای این موضوع کاری نکردهای؟» کلیفورد با خشکیِ مؤدبانهٔ مخصوص انگلیسیها پرسید: «فکر میکنی لازم است؟» هیلدا فقط با خشم به او خیره شد و چیزی نگفت. حاضرجوابی نقطهٔ قوت او نبود؛ همانطور که کانی هم در این کار مهارتی نداشت. پس فقط نگاهش کرد و همین، کلیفورد را بسیار بیشتر از زمانی که چیزی میگفت، معذب ساخت. سرانجام هیلدا گفت: «او را پیش یک پزشک میبرم. میتوانی پزشک خوبی در همین اطراف معرفی کنی؟» کلیفورد گفت: «متأسفم، نمیتوانم.» «پس او را به لندن میبرم؛ آنجا پزشکی داریم که به او اعتماد میکنیم.» کلیفورد از شدت خشم در حال جوشیدن بود، اما چیزی نگفت. هیلدا درحالیکه دستکشهایش را درمیآورد، گفت: «گمان میکنم بهتر باشد امشب بمانم و فردا او را با خودم به شهر ببرم.» خشم، رنگ چهرهٔ کلیفورد را زرد کرده بود و عصر، سفیدی چشمهایش هم کمی به زردی میزد. کبدش زود از کار میافتاد. اما هیلدا همچنان با فروتنی و متانت رفتار میکرد. بعد از شام، وقتی با آرامشی ظاهری قهوه مینوشیدند، هیلدا گفت: «باید پرستاری یا کسی را داشته باشی که شخصاً از تو مراقبت کند. واقعاً باید یک خدمتکار مرد استخدام کنی.» لحنش نرم و ظاهراً ملایم بود، اما کلیفورد احساس میکرد با چماقی بر سرش میکوبد. با سردی گفت: «اینطور فکر میکنی؟» «مطمئنم! ضروری است. یا این کار را میکنی، یا من و پدر باید کانی را برای چند ماه از اینجا ببریم. این وضع نمیتواند ادامه پیدا کند.» «چه چیزی نمیتواند ادامه پیدا کند؟» هیلدا با نگاهی مستقیم به او گفت: «مگر به این دختر نگاه نکردهای؟» کلیفورد در آن لحظه به خرچنگ دریایی بزرگی شبیه شده بود که بیش از حد جوشانده باشند؛ دستکم از نظر هیلدا چنین بود. گفت: «من و کانی دربارهاش صحبت خواهیم کرد.» هیلدا پاسخ داد: «من قبلاً با او صحبت کردهام.» کلیفورد مدت زیادی را زیر نظر پرستارها گذرانده بود و از آنها نفرت داشت، چون هیچ حریم خصوصی واقعی برایش باقی نمیگذاشتند. خدمتکار مرد هم که دیگر اصلاً قابل تحمل نبود! نمیتوانست مردی را تحمل کند که مدام دوروبرش پرسه بزند. تقریباً هر زنی بهتر از چنین وضعی بود. اما چرا کانی نه؟ صبح روز بعد، دو خواهر با ماشین راه افتادند. کانی کنار هیلدا که پشت فرمان نشسته بود، مثل برهای کوچک و عیدانه به نظر میرسید. سر مالکوم در خانه نبود، اما خانهٔ کِنسینگتون باز بود. پزشک کانی را با دقت معاینه کرد و دربارهٔ تمام جزئیات زندگیاش از او پرسید. گفت: «گاهی عکس تو و سر کلیفورد را در مجلههای مصور میبینم. تقریباً آدمهای مشهوری شدهاید، نه؟ ببین آدمهای آرام و کمحرف چهطور بزرگ میشوند! هرچند تو هنوز هم همان دختر آرام و کمحرفی، با وجود تمام این عکسها و شهرتها. نه، نه! از نظر جسمی هیچ مشکل عضوی نداری، اما این وضع درست نیست! درست نیست! به سر کلیفورد بگو باید تو را به شهر بیاورد یا به خارج از کشور ببرد و سرگرمت کند. باید تفریح کنی، حتماً! نیروی حیاتیات خیلی پایین آمده؛ هیچ ذخیرهای نداری، هیچ ذخیرهای. اعصاب قلبت هم کمی غیرعادی شدهاند؛ بله، همینطور است! همهاش از اعصاب است. اگر یک ماه در کن یا بیاریتز بمانی، حالت را کاملاً خوب میکنم. اما نباید این وضع ادامه پیدا کند؛ نباید، به تو میگویم، وگرنه مسئول پیامدهایش نخواهم بود. داری زندگیات را خرج میکنی، بیآنکه نیروی تازهای به دست بیاوری. باید سرگرم شوی، آن هم بهدرستی و بهشکلی سالم. داری نیروی حیاتیات را مصرف میکنی، بیآنکه چیزی تولید کنی. اینطور نمیشود، میفهمی؟ افسردگی! از افسردگی دوری کن!» هیلدا فکش را محکم به هم فشرد؛ و این حرکت معنای خاصی داشت. مایکلِس شنید که آنها در شهر هستند و با دستهای گل سرخ بهسرعت به دیدنشان آمد. با تعجب فریاد زد: «اما چه اتفاقی افتاده؟ تو سایهای از خودت شدهای! هرگز چنین تغییری ندیده بودم! چرا به من خبر ندادی؟ با من بیا نیس! بیا سیسیل! بیا دیگر، با من به سیسیل بیا. همین حالا آنجا فوقالعاده است. تو به آفتاب نیاز داری! به زندگی نیاز داری! داری از بین میروی! بیا برویم! بیا آفریقا! لعنت به سر کلیفورد! رهایش کن و با من بیا. بهمحض اینکه او طلاقت بدهد، با تو ازدواج میکنم. بیا و یک زندگی واقعی را امتحان کن! به خدا، آن وراگبی آدم را میکشد. جای چندشآوری است! جای کثیفی است! هر کسی را از پا درمیآورد! با من بیا، برویم زیر آفتاب! چیزی که تو لازم داری آفتاب است، البته همراه با کمی زندگی عادی.» اما قلب کانی فقط با فکرِ رهاکردن کلیفورد در آن وضعیت از حرکت ایستاد. نمیتوانست چنین کاری بکند. نه... نه! واقعاً نمیتوانست. باید به وراگبی برمیگشت. مایکلِس از این تصمیم بهشدت ناراضی بود. هیلدا از مایکلِس خوشش نمیآمد، اما بااینحال تقریباً او را به کلیفورد ترجیح میداد. دو خواهر به میدلندز بازگشتند. هیلدا با کلیفورد صحبت کرد. وقتی برگشته بودند، سفیدی چشمهای او هنوز زرد بود. کلیفورد هم به شیوهٔ خودش از نظر روحی آشفته و تحت فشار بود؛ اما ناچار شد تمام حرفهای هیلدا و توصیههای پزشک را بشنود. البته نه حرفهای مایکلِس را. او در سکوت به ضربالاجل هیلدا گوش داد. هیلدا گفت: «این نشانی یک خدمتکار مرد خوب است. تا ماه گذشته، وقتی بیمارِ ازکارافتادهای تحت مراقبت پزشک بود، پیش او کار میکرد. مرد واقعاً خوبی است و تقریباً مطمئنم که قبول خواهد کرد.» کلیفورد بیچاره گفت: «اما من ازکارافتاده نیستم و خدمتکار مرد هم نمیخواهم.» هیلدا ادامه داد: «و این هم نشانی دو زن است. با یکی از آنها ملاقات کردم؛ بهنظرم کاملاً مناسب است. زنی حدوداً پنجاهساله، آرام، نیرومند، مهربان و بهنوعی بافرهنگ...» کلیفورد فقط اخم کرد و حاضر نشد جواب بدهد. هیلدا گفت: «بسیار خب، کلیفورد. اگر تا فردا چیزی را حلوفصل نکنیم، به پدر تلگراف میزنم و کانی را از اینجا میبریم.» کلیفورد پرسید: «کانی میرود؟» هیلدا گفت: «دلش نمیخواهد برود، اما میداند که باید برود. مادرمان بر اثر سرطان مرد؛ بیماریای که از غصه و نگرانی به وجود آمده بود. ما هیچ خطری را به جان نمیخریم.» بنابراین، روز بعد کلیفورد پیشنهاد کرد خانم بولتون، پرستار محلهٔ تِوِرشال، را استخدام کنند. ظاهراً خانم بتس هم به فکر او افتاده بود. خانم بولتون تازه داشت از وظایف پرستاری محلهای کناره میگرفت تا بهعنوان پرستار خصوصی کار کند. کلیفورد از اینکه خودش را به دست غریبهای بسپارد، ترس عجیبی داشت؛ اما خانم بولتون زمانی که او به تب مخملک مبتلا شده بود، از او پرستاری کرده بود و کلیفورد او را میشناخت. دو خواهر بیدرنگ به دیدن خانم بولتون رفتند. او در خانهای نسبتاً نوساز، در ردیفی از خانهها که برای تِوِرشال محلهای آبرومند به شمار میرفت، زندگی میکرد. آنها زنی نسبتاً خوشقیافه، حدوداً چهلوچندساله، با لباس پرستاری و یقه و پیشبند سفید دیدند که در اتاق نشیمن کوچک و شلوغش برای خودش چای درست میکرد. خانم بولتون بسیار مؤدب و توجهمند بود و رفتار خوشایندی داشت. کمی لهجهٔ غلیظ محلی داشت، اما انگلیسی را با دقت و بهشکلی بسیار رسمی صحبت میکرد. سالها به کارگران معدن بیمار دستور داده و از آنها مراقبت کرده بود و همین باعث شده بود نظر بسیار خوبی دربارهٔ خودش داشته باشد و اعتمادبهنفس قابلتوجهی پیدا کند. خلاصه، در مقیاس کوچک خودش، یکی از افراد صاحبنفوذ روستا بود و احترام زیادی برایش قائل بودند. گفت: «بله، لیدی چترلی اصلاً حال و روز خوبی ندارد! چرا، قبلاً چقدر سرحال و شاداب بود، مگر نه؟ اما تمام زمستان حالش رو به ضعف رفته. آه، واقعاً سخت است. سر کلیفورد بیچاره! بله، آن جنگ، مسئول خیلی چیزهاست.» خانم بولتون گفت اگر دکتر شاردلو اجازه دهد، فوراً به وراگبی خواهد آمد. طبق برنامه، باید دو هفتهٔ دیگر به پرستاری محلهای ادامه میداد، اما شاید میشد کسی را جایگزینش کنند. هیلدا فوراً به سراغ دکتر شاردلو رفت و یکشنبهٔ بعد، خانم بولتون با تاکسی لیور و دو صندوق چمدان به وراگبی آمد. هیلدا با او صحبتهایی کرد. خانم بولتون هر لحظه آماده بود که گفتوگو کند. و چه جوان به نظر میرسید! وقتی شور و هیجان به گونههای نسبتاً رنگپریدهاش میدوید، انگار جوانتر میشد. او چهلوهفت سال داشت. شوهرش، تد بولتون، بیستودو سال پیش، درست در حوالی کریسمس، در حادثهای در معدن کشته شده بود. او دو فرزند برای خانم بولتون به جا گذاشته بود؛ یکی نوزادی که هنوز در آغوش میگرفتند. آن نوزاد حالا ازدواج کرده بود؛ ادیت، که با جوانی کارمند داروخانهٔ بوتس در شفیلد ازدواج کرده بود. فرزند دیگر معلم مدرسهای در چسترفیلد بود و آخر هفتهها به خانه میآمد، مگر آنکه جایی دعوت شده باشد. جوانهای امروزی خوب خوشگذرانی میکردند؛ نه مثل روزگار جوانی خودِ آیوی بولتون. تد بولتون بیستوهشت سال داشت که در انفجاری در معدن کشته شد. کارگری که جلوتر از آنها بود، فریاد زده بود که همگی فوراً روی زمین بخوابند. چهار نفر بودند. همه بهموقع دراز کشیدند، جز تد؛ و انفجار او را کشت. در جلسهٔ تحقیق، نمایندگان صاحبان معدن گفته بودند که تد ترسیده و قصد فرار داشته و از دستورها اطاعت نکرده است؛ بنابراین، انگار تقصیر خودش بوده. به همین دلیل، غرامت فقط سیصد پوند تعیین شد و طوری وانمود کردند که انگار این پول هدیهای است، نه غرامتی قانونی؛ چون گویا خود کارگر مقصر بوده است. اجازه ندادند پول را یکجا به او بدهند. آیوی میخواست با آن مغازهٔ کوچکی باز کند، اما گفتند احتمالاً پول را به باد میدهد، شاید هم خرج مشروب کند! پس مجبور شد هفتهای سی شیلینگ از آن پول بگیرد. بله، تقریباً چهار سال، هر دوشنبه صبح به دفترها میرفت و دو ساعتی منتظر میماند تا نوبتش برسد. با دو بچهٔ کوچک چه کاری از دستش برمیآمد؟ اما مادر تد با او بسیار مهربان بود. وقتی بچهٔ کوچکتر توانست راه برود، مادربزرگ هر دو کودک را در طول روز نگه میداشت تا آیوی به شفیلد برود و در کلاسهای کمکهای اولیه شرکت کند. سال چهارم حتی دورهٔ پرستاری را هم گذراند و مدرک گرفت. مصمم بود مستقل شود و بچههایش را خودش بزرگ کند. مدتی در بیمارستان اوثویت، بیمارستان کوچکی، دستیار پرستار بود. اما وقتی شرکت معدن تِوِرشال، درواقع سر جفری، دید که او میتواند روی پای خودش بایستد، با او بسیار خوب رفتار کرد؛ مسئولیت پرستاری محله را به او سپرد و حمایتش کرد. خودش همیشه این را میگفت. از آن زمان تا حالا همان کار را انجام داده بود، اما حالا دیگر کمی برایش سنگین شده بود. به کاری سبکتر نیاز داشت؛ چون پرستاری در منطقه، رفتوآمد بسیار زیادی میطلبید. گفت: «بله، شرکت همیشه با من خوب بوده، من هم همیشه همین را میگویم. اما هیچوقت حرفهایی را که دربارهٔ تد زدند فراموش نمیکنم. او یکی از ثابتقدمترین و بیباکترین مردهایی بود که پا به قفس معدن گذاشته بودند؛ اما آن حرفها درست مثل این بود که داغِ ترسویی بر پیشانیاش بزنند. ولی خب، او مرده بود و نمیتوانست جواب هیچکدامشان را بدهد.» احساسات عجیبی در سخنان این زن درهم آمیخته بود. کارگران معدن را که سالها از آنها پرستاری کرده بود دوست داشت، اما خود را بسیار برتر از آنها میدانست. تقریباً احساس میکرد به طبقهٔ بالای جامعه تعلق دارد؛ و درعینحال، کینهای نسبت به طبقهٔ حاکم در وجودش میجوشید. صاحبان معدن! هر وقت میان صاحبان معدن و کارگران اختلافی پیش میآمد، او همیشه طرف کارگران را میگرفت. اما وقتی پای کشمکش و رقابت در میان نبود، دلش میخواست برتر باشد و به طبقهٔ بالا تعلق پیدا کند. طبقات بالای جامعه شیفتهاش میکردند؛ چون به شور خاص انگلیسی او برای برتریجویی پاسخ میدادند. از آمدن به وراگبی به هیجان آمده بود؛ از صحبتکردن با لیدی چترلی به وجد میآمد. بهقول خودش، او با زنهای معمولیِ معدنچیها فرق داشت. بااینحال، میشد دید که گاهی کینهای نسبت به خاندان چترلی از درونش سر برمیآورد؛ همان کینهای که از صاحبان معدن و طبقهٔ اربابان در دل داشت. میگفت: «خب، معلوم است که این وضع لیدی چترلی را از پا درمیآورد! خوشبختانه خواهری داشته که بیاید و کمکش کند. مردها، چه از طبقهٔ بالا و چه از طبقهٔ پایین، اصلاً فکر نمیکنند. هر کاری را که زن برایشان انجام میدهد، حق طبیعی خودشان میدانند. من بارها کارگران معدن را بهخاطر این رفتار سرزنش کردهام. اما میدانید، وضع سر کلیفورد هم خیلی سخت است؛ با آن معلولیتی که دارد. خانوادهٔ آنها همیشه مغرور و گوشهگیر بودهاند، و خب، حق هم دارند. اما اینکه آدم از آن جایگاه به چنین وضعی بیفتد! برای لیدی چترلی هم بسیار سخت است، شاید حتی سختتر. او چه چیزهایی را از دست داده! من فقط سه سال تد را داشتم، اما به خدا، در همان مدت شوهرم کسی بود که هیچوقت نمیتوانستم فراموشش کنم. یکی در هزار بود؛ شاد و سرزنده، درست مثل روز روشن. چه کسی فکر میکرد کشته شود؟ راستش هنوز هم باور نمیکنم. با اینکه خودم با دستهای خودم شستمش، هیچوقت نتوانستم مرگش را باور کنم. برای من هیچوقت نمرده بود؛ اصلاً نتوانستم بپذیرم که از دست رفته است.» این صدا در وراگبی تازه بود؛ برای کانی صدایی کاملاً جدید. شنیدن آن، گوش تازهای در او بیدار میکرد. بااینحال، در یکی دو هفتهٔ نخست، خانم بولتون در وراگبی بسیار آرام و کمحرف بود. آن رفتار مطمئن و آمرانهاش ناپدید شده بود و احساس اضطراب میکرد. در برابر کلیفورد خجالتی، تقریباً هراسان و ساکت بود. کلیفورد از این وضع خوشش میآمد و خیلی زود اعتمادبهنفسش را بازیافت؛ میگذاشت زن کارهایش را انجام دهد، بیآنکه حتی متوجه حضورش باشد. گفت: «زن مفیدی است؛ یک هیچکسِ بهدردبخور!» کانی با شگفتی چشمهایش را گشود، اما چیزی نگفت. برداشت دو نفر از یک آدم، چهقدر میتواند متفاوت باشد! کلیفورد خیلی زود در برابر پرستار رفتاری متکبرانه و اربابمنشانه پیدا کرد. خانم بولتون تقریباً انتظار چنین رفتاری را داشت و کلیفورد هم بیآنکه خودش بداند، مطابق انتظار او رفتار میکرد. آدمها تا چه اندازه از انتظارات دیگران تأثیر میپذیرند! کارگران معدن با او مثل بچهها رفتار میکردند؛ وقتی زخمهایشان را میبست یا از آنها پرستاری میکرد، با او حرف میزدند و از دردهایشان میگفتند. همیشه باعث میشدند احساس کند شخصیتی بزرگ و تقریباً فراانسانی دارد. اما حالا کلیفورد او را کوچک و شبیه خدمتکاران میکرد و او هم بیهیچ حرفی این وضع را میپذیرفت و خودش را با طبقات بالای جامعه وفق میداد. با چهرهٔ کشیده و زیبایش و چشمهای فروهشته، خاموش و آرام نزد کلیفورد میآمد تا به او رسیدگی کند. با فروتنی میپرسید: «سر کلیفورد، حالا این کار را انجام بدهم؟ آن کار را چطور؟» «نه، فعلاً بگذار بماند. بعداً انجامش میدهم.» «بسیار خوب، سر کلیفورد.» «نیم ساعت دیگر دوباره بیا.» «بسیار خوب، سر کلیفورد.» «و آن کاغذهای قدیمی را هم بیرون ببر، لطفاً.» «بسیار خوب، سر کلیفورد.» آرام بیرون میرفت و نیم ساعت بعد، باز هم بیصدا برمیگشت. کلیفورد با او بدرفتاری میکرد، اما او اهمیتی نمیداد. داشت طبقات بالای جامعه را تجربه میکرد. نه از کلیفورد دلخور بود و نه از او بدش میآمد؛ کلیفورد فقط بخشی از پدیدهای بود که او تازه با آن آشنا میشد: پدیدهٔ آدمهای طبقهٔ بالا. بااینحال، با لیدی چترلی احساس راحتی بیشتری میکرد؛ و بههرحال، در خانه، این خانم خانه است که اهمیت بیشتری دارد. خانم بولتون شبها به کلیفورد کمک میکرد به رختخواب برود و آن سوی راهرو، روبهروی اتاق او میخوابید تا اگر شب زنگ زد، نزدش برود. صبحها هم کمکش میکرد و خیلی زود تمام کارهای مربوط به آراستگی و رسیدگی شخصی او را بر عهده گرفت؛ حتی صورتش را اصلاح میکرد، آن هم با شیوهٔ نرم و محتاطانهٔ زنانهٔ خودش. پرستار بسیار ماهر و شایستهای بود و خیلی زود فهمید چطور میتواند کلیفورد را در اختیار خود بگیرد. وقتی کف صابون را روی چانهاش میمالید و بهآرامی تهریش او را لمس میکرد، کلیفورد هم چندان با کارگران معدن تفاوتی نداشت. گوشهگیری و نبودِ صراحت در رفتار او برای خانم بولتون مسئلهای نبود؛ او داشت تجربهای تازه به دست میآورد. اما کلیفورد در درون خودش هیچوقت کانی را بهخاطر اینکه مراقبت شخصی از او را به زن غریبهای واگذار کرده بود، کاملاً نبخشید. بهنظر خودش، این کار گلِ واقعی صمیمیت میان او و کانی را از میان برده بود. اما کانی اهمیتی نمیداد. از نظر او، آن گل ظریف صمیمیتشان بیشتر شبیه ارکیدهای بود؛ پیازی که به درخت زندگی او چسبیده و بهصورت انگلی از آن تغذیه میکرد و در نهایت، از دید او، گلی نسبتاً حقیر و بیارزش به بار میآورد. حالا که وقت بیشتری برای خودش داشت، میتوانست در اتاقش آرام پیانو بنوازد و آواز بخواند: «به گزنه دست نزن، که گرههای عشق بهسختی گشوده میشوند.» تا همین اواخر نمیدانست گشودن این گرههای عشق تا چه اندازه دشوار است. اما خدا را شکر که توانسته بود آنها را شل کند! از اینکه تنها بود، بسیار خوشحال میشد؛ از اینکه مجبور نبود همیشه با کلیفورد حرف بزند. وقتی کلیفورد تنها بود، بیوقفه روی ماشین تحریر تقتق میکرد؛ انگار این کار تا ابد ادامه داشت. اما وقتی «کار» نمیکرد و کانی هم کنارش بود، مدام حرف میزد؛ تحلیلهای بیپایان و جزئی دربارهٔ آدمها و انگیزههایشان، نتیجهها، شخصیتها و خلقوخوها. سالها از این گفتوگوها لذت برده بود، تا اینکه دیگر سیر شد؛ و ناگهان همان چیزهایی که زمانی دوست داشت، برایش بیش از حد و غیرقابلتحمل شدند. حالا از تنها بودن سپاسگزار بود. انگار هزاران ریشه و رشتهٔ کوچک آگاهی در وجود او و کلیفورد به هم پیچیده و تودهای درهمتنیده ساخته بودند؛ آنقدر که دیگر جایی برای رشد نمانده بود و گیاه داشت میمرد. حالا کانی آرام و زیرکانه رشتههای آگاهی خودش و کلیفورد را از هم باز میکرد؛ با صبر و بیصبری، رشتهها را یکییکی و بهآرامی میبرید تا خودش را آزاد کند. اما گشودن بندهای چنین عشقی، حتی از گشودن بیشتر بندهای دیگر هم دشوارتر بود؛ هرچند آمدن خانم بولتون کمک بزرگی به او کرده بود. بااینحال، کلیفورد هنوز دلش میخواست شبهای صمیمی گذشته را با کانی بگذراند؛ شبهایی که با هم حرف میزدند یا کانی برایش بلندبلند کتاب میخواند. اما حالا کانی میتوانست طوری برنامهریزی کند که خانم بولتون ساعت ده بیاید و گفتوگوی آنها را به هم بزند. ساعت ده، کانی میتوانست به طبقهٔ بالا برود و تنها باشد. کلیفورد هم با خانم بولتون در امان و تحت مراقبت بود. خانم بولتون با خانم بتس در اتاق سرپرست خانه غذا میخورد، چون هر دو با این ترتیب موافق بودند. نکتهٔ عجیبی بود که چطور بخش خدمتکاران به کلیفورد نزدیکتر شده بود؛ تا جایی که انگار درست پشت درهای اتاق کارش قرار داشت، درحالیکه قبلاً فاصلهٔ زیادی با آن داشت. گاهی خانم بتس در اتاق خانم بولتون مینشست و کانی صدای آهستهٔ گفتوگوی آن دو را میشنید. بهنوعی احساس میکرد ارتعاش نیرومند و متفاوت زندگیِ آدمهای زحمتکش دارد به فضای نشیمن او و کلیفورد نفوذ میکند. آمدن خانم بولتون بهتنهایی چهقدر وراگبی را تغییر داده بود! کانی احساس میکرد آزاد شده است؛ انگار وارد دنیای دیگری شده و نفسکشیدنش هم تغییر کرده بود. بااینحال، هنوز میترسید که چه تعداد از ریشههای وجودش، شاید حتی ریشههای مرگبارش، با ریشههای کلیفورد درهمتنیده باشند. اما با وجود این، آزادتر نفس میکشید؛ احساسی تازه مرحلهای تازه در زندگیاش در شُرُف آغاز شدن بود. [ جمعه دهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 14:0 ] [ عباس مهیاد ]
|
||