|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
ژیل دلوزضد اُدیپ و هزار فلاتکدها؛ سرمایهداری؛ جریانها؛ رمزگشایی جریانها؛ سرمایهداری و اسکیزوفرنی؛ روانکاوی ۱۶ نوامبر ۱۹۷۱ بخش اول: جریانها، کدگذاری و هراس جوامع از سیلابچه چیزی بر پیکر یک جامعه جاری میشود؟ همیشه جریانها هستند؛ و یک شخص، همواره نوعی بریدگی در جریان است. یک شخص همیشه نقطهٔ عزیمتی برای تولید یک جریان، نقطهٔ پایانی برای دریافت یک جریان، از هر نوع که باشد، یا محل تلاقی چندین جریان است. اگر شخصی مو داشته باشد، این موها میتوانند مراحل مختلفی را پشت سر بگذارند: آرایش موی دختر جوان با آرایش موی زن شوهردار یکسان نیست؛ با آرایش موی زن بیوه نیز تفاوت دارد. در اینجا با مجموعهای کامل از کدهای آرایش مو روبهرو هستیم. شخص، از آن حیث که این موها را بر سر دارد، بهطور نمونهوار همچون نقطهای ظاهر میشود که جریانهایی از مو را دریافت و قطع میکند؛ جریانهایی که از او فراتر میروند و از مورد خاص او نیز بسی فراترند. این جریانهای مو نیز خود بر اساس کدهایی بسیار متفاوت کدگذاری شدهاند: کد زن بیوه، کد دختر جوان، کد زن شوهردار و غیره. در نهایت، مسئلهٔ اساسی کدگذاری و قلمروسازی همین است: جریانها را همواره کدگذاری کنیم. و وسیلهٔ بنیادی این کار چیست؟ نشانهگذاری اشخاص؛ زیرا اشخاص در محل تلاقی و بریدگی جریانها قرار دارند و در نقاط انقطاع جریانها وجود پیدا میکنند. اما در واقع، فراتر از نشانهگذاری اشخاص ــ که وسیلهٔ آشکار و ظاهری کار است ــ باید به کارکردی بسیار عمیقتر توجه کرد؛ و آن اینکه: یک جامعه فقط از یک چیز میترسد: سیلاب. جامعه از خلأ نمیترسد؛ از کمبود و کمیابی نیز نمیترسد. چیزی بر روی آن، بر پیکر اجتماعیاش، جاری میشود و ما نمیدانیم چیست. چیزی جاری میشود که کدگذاری نشده است؛ و حتی در نسبت با آن جامعه، چیزی به نظر میرسد که کدپذیر نیست. چیزی جاری میشود که جامعه را بهسوی نوعی قلمروزدایی میکشاند؛ چیزی که زمینی را که جامعه بر آن استقرار یافته است، از هم میگسلد. این است که فاجعه به شمار میآید. با چیزی روبهرو میشویم که در حال فروپاشی است و نمیدانیم چیست؛ به هیچ کدی پاسخ نمیدهد؛ از زیر کدها میگریزد و از چنگ آنها میگریزد. این موضوع حتی از مدتها پیش دربارهٔ سرمایهداری نیز صادق بوده است؛ سرمایهداری همواره گمان میکند که کدهای بدلیای را تضمین کرده است. این همان چیزی است که در سرمایهداری «قدرت مشهور بازیابی» نامیده میشود. وقتی میگوییم چیزی را بازیابی میکند، منظورمان این است که هر بار چیزی ظاهراً از چنگ سرمایهداری میگریزد و به نظر میرسد از زیر این کدهای بدلی عبور میکند، سرمایهداری دوباره مُهر خود را بر آن میزند، یک اصل موضوعی دیگر به مجموعه میافزاید و ماشین دوباره به کار میافتد. به سرمایهداری قرن نوزدهم فکر کنید: ناگهان با قطبی از جریان روبهرو میشود که به معنای دقیق کلمه، جریان است؛ جریان کارگران، جریان پرولتاریا. خب، این چیست که دارد جاری میشود؟ چه چیزی است که به شکلی تهدیدآمیز جریان پیدا میکند و زمین ما را با خود میبرد؟ به کجا خواهیم رفت؟ اندیشمندان قرن نوزدهم واکنشی بسیار عجیب نشان میدهند؛ بهویژه مکتب تاریخی فرانسه. این مکتب نخستین مکتبی است که در قرن نوزدهم تاریخ را برحسب طبقات اندیشیده است. آنان مفهوم نظری طبقات را ابداع میکنند و دقیقاً آن را بهمنزلهٔ قطعهای اساسی از کد سرمایهداری به کار میگیرند؛ یعنی مشروعیت سرمایهداری از اینجا ناشی میشود که بورژوازی، بهعنوان یک طبقه، بر اشرافیت پیروز شده است. نظامی که نزد سنسیمون، آگوستَن تیری و ادگار کینه پدیدار میشود، عبارت است از آگاهی ریشهای بورژوازی از خود بهمثابهٔ یک طبقه. آنان سراسر تاریخ را همچون مبارزهٔ طبقاتی تفسیر میکنند. این مارکس نیست که فهم تاریخ بهمثابهٔ مبارزهٔ طبقاتی را ابداع میکند؛ این مکتب تاریخی بورژوایی قرن نوزدهم است. ۱۷۸۹؟ بله، مبارزهٔ طبقاتی است. اما همین اندیشمندان هنگامی که در سطح پیکر اجتماعیِ زمانهٔ خود با آن جریان عجیب روبهرو میشوند که نمیشناسند ــ جریان پرولتاریا ــ دچار نابینایی میشوند. اینکه پرولتاریا یک طبقه باشد؟ در آن لحظه چنین چیزی امکانپذیر نیست؛ در آن زمان، پرولتاریا هنوز یک طبقه به شمار نمیآید. روزی که سرمایهداری دیگر نتواند انکار کند که پرولتاریا یک طبقه است، این روز با لحظهای مصادف میشود که سرمایهداری در ذهن خود راهی برای کدگذاری مجدد تمام این وضعیت پیدا کرده است. این قدرت بازیابی سرمایهداری چیست؟ سرمایهداری نوعی نظام اصلموضوعی در اختیار دارد. هنگامی که با چیزی تازه و ناشناخته روبهرو میشود، درست مانند هر نظام اصلموضوعی دیگری، با یک نظام اصلموضوعیِ بالقوه نامحدود مواجهیم؛ نظامی که همواره آماده است اصل موضوعی دیگری به آن بیفزاید تا کارکردش را از سر بگیرد. وقتی سرمایهداری دیگر نتواند انکار کند که پرولتاریا یک طبقه است، هنگامی که تحت تأثیر مبارزات کارگری قرن نوزدهم و انقلاب، به نوعی دوقطبیشدن طبقاتی اذعان کند، این لحظه بهشدت دوپهلو و متناقض است. زیرا این لحظه، از یک سو، لحظهای مهم در مبارزهٔ انقلابی است؛ اما از سوی دیگر، لحظهای اساسی در بازیابی سرمایهداری نیز به شمار میآید. سرمایهداری به خود میگوید: «یک اصل موضوعی دیگر به تو اضافه میکنم. برای طبقهٔ کارگر و قدرت اتحادیههای کارگری که نمایندهٔ آن هستند، اصلهای موضوعیای وضع میکنم.» و ماشین سرمایهداری، در حالی که جیرجیر میکند، دوباره به حرکت درمیآید؛ شکاف را ترمیم کرده است. به بیان دیگر، آنچه در هر جامعهای اساسی است، تمام پیکرهای اجتماعی آن جامعهاند: جلوگیری از اینکه جریانهایی بر آن، بر پشت و بر پیکرش جاری شوند که جامعه قادر به کدگذاری آنها نیست و نمیتواند قلمرویی به آنها اختصاص دهد. جامعه میتواند فقدان، کمبود و قحطی را کدگذاری کند. آنچه نمیتواند کدگذاری کند، لحظهای است که چیزی پدیدار میشود و جامعه با خود میگوید: «این دیگر چه جور آدمهایی هستند؟» در این صورت، در مرحلهٔ نخست، دستگاه سرکوب به کار میافتد: اگر نتوانیم این چیز را کدگذاری کنیم، سعی میکنیم نابودش کنیم. در مرحلهٔ دوم، تلاش میکنیم اصلهای موضوعی تازهای پیدا کنیم که امکان کدگذاری مجدد آن را، به هر ترتیب و با هر دشواری، فراهم کنند. پیکر اجتماعی را میتوان دقیقاً به این صورت تعریف کرد: چیزهایی پیوسته بر آن جاری میشوند؛ جریانهایی از قطبی به قطب دیگر میروند؛ این جریانها پیوسته کدگذاری میشوند؛ اما جریانهایی نیز وجود دارند که از کدها میگریزند. سپس تلاش اجتماعی برای بازیابی همهٔ این جریانها آغاز میشود؛ برای اصلموضوعیکردن آنها، برای اندکی تغییر دادن کد، تا بتوان برای جریانهایی که چنین خطرناکاند جا باز کرد. ناگهان جوانانی پیدا میشوند که با کد سازگار نیستند: جریان مویی را به راه میاندازند که از پیش در نظر گرفته نشده بود. حالا چه باید کرد؟ سعی میکنیم این جریان را دوباره کدگذاری کنیم؛ اصل موضوعی دیگری اضافه میکنیم؛ میکوشیم آن را بازیابی کنیم. اما اگر چیزی در این جریان وجود داشته باشد که همچنان تن به کدگذاری ندهد، آنوقت چه؟ به بیان دیگر، این همان کنش بنیادی جامعه است: کدگذاری جریانها و دشمن تلقی کردن هر چیزی که در نسبت با جامعه بهصورت جریانی کدناپذیر ظاهر میشود؛ زیرا بار دیگر، چنین چیزی تمام زمین و تمام پیکر آن جامعه را به پرسش میکشد. من این را دربارهٔ هر جامعهای خواهم گفت، بهاستثنای شاید جامعهٔ خودمان، یعنی سرمایهداری؛ هرچند چند لحظه پیش دربارهٔ سرمایهداری طوری صحبت کردم که گویی، مانند همهٔ جوامع دیگر، جریانها را کدگذاری میکند و مسئلهٔ دیگری ندارد. اما شاید کمی شتاب کرده باشم. سرمایهداری، بهمثابهٔ یک صورتبندی اجتماعی، دارای تناقضی بنیادی است. اگر درست باشد که وحشت تمام صورتبندیهای اجتماعی دیگر، جریانهای رمزگشاییشده بودهاند، سرمایهداری از نظر تاریخی بر پایهٔ چیزی باورنکردنی شکل گرفته است: همان چیزی که مایهٔ وحشت تمام جوامع دیگر بود، یعنی وجود و واقعیت جریانهای رمزگشاییشده؛ و سرمایهداری همین امر را به مسئلهٔ خاص خود تبدیل کرده است. اگر این فرض درست باشد، توضیح میدهد که چرا سرمایهداری، به معنایی بسیار دقیق، امر جهانشمولِ تمام جوامع است: به معنایی سلبی، سرمایهداری همان چیزی است که تمام جوامع بیش از هر چیز از آن هراس داشتهاند. و به نظر میرسد که سرمایهداری از نظر تاریخی، به شیوهای خاص، همان چیزی است که هر صورتبندی اجتماعی پیوسته کوشیده است از وقوعش جلوگیری کند و آن را دفع کند. چرا؟ چون این امر به معنای ویرانی تمام صورتبندیهای اجتماعی دیگر بود. تناقض سرمایهداری در این است که یک صورتبندی اجتماعی بر پایهٔ چیزی شکل گرفته که امر سلبیِ تمام صورتبندیهای اجتماعی دیگر بوده است. این بدان معناست که سرمایهداری فقط از طریق یک همنشینی، یک برخورد و یک تلاقی میان جریانهای رمزگشاییشده از هر نوع توانسته است شکل بگیرد. چیزی که هراسانگیزترین امر برای تمام صورتبندیهای اجتماعی بود، به پایهٔ صورتبندی اجتماعیای تبدیل شد که قرار بود تمام صورتبندیهای دیگر را در خود فروببلعد. اینکه آنچه برای تمام صورتبندیهای اجتماعی دیگر امر سلبی بود، به خودِ ایجابیت صورتبندی اجتماعی ما تبدیل شده است، واقعاً لرزه بر اندام میاندازد. اما سرمایهداری از چه نظر بر همنشینی جریانهای رمزگشاییشده شکل گرفت؟ برای تحقق این همنشینی، برخوردهای خارقالعادهای لازم بود؛ برخوردهایی که در پی فرایندهای گوناگون رمزگشایی و در دوران افول فئودالیسم پدید آمدند. این رمزگشاییهای گوناگون عبارت بودند از: رمزگشایی جریانهای زمینداری، در قالب شکلگیری املاک خصوصی بزرگ؛ رمزگشایی جریانهای پولی، در قالب گسترش ثروت بازرگانی؛ و رمزگشایی جریان کارگران، در قالب سلب مالکیت و قلمروزدایی از سرفها و دهقانان خردهپا. اما اینها کافی نیستند. اگر روم را مثال بزنیم، در رومِ رو به زوال، رمزگشایی بهوضوح تمام وجود دارد: رمزگشایی جریانهای مالکیت در قالب املاک خصوصی بزرگ؛ رمزگشایی جریانهای پولی در قالب ثروتهای خصوصی کلان؛ و رمزگشایی جریانهای کارگری همراه با شکلگیری نوعی زیرپرولتاریای شهری. تقریباً همهچیز در آنجا وجود دارد. عناصر سرمایهداری گرد هم آمدهاند؛ بااینحال، برخورد و تلاقی لازم میان آنها رخ نداده است. چه چیزی لازم بود تا میان جریانهای رمزگشاییشدهٔ سرمایه یا پول و جریانهای رمزگشاییشدهٔ کارگران برخوردی صورت گیرد؟ چه چیزی لازم بود تا جریان سرمایهٔ نوپا با جریان نیروی کارِ قلمروزداییشده تلاقی کند؛ به معنای دقیق کلمه، جریان پولِ رمزگشاییشده با جریان کارگرانِ قلمروزداییشده برخورد کند؟ در واقع، شیوهای که پول از طریق آن رمزگشایی میشود تا به سرمایهٔ پولی تبدیل شود، و شیوهای که کارگر از زمین کنده میشود تا به مالک صرفِ نیروی کار خود تبدیل شود، دو فرایند کاملاً مستقل از یکدیگرند. باید میان این دو برخوردی صورت میگرفت. فرایند رمزگشایی پول برای شکلگیری سرمایه، از خلال صورتهای جنینی سرمایهٔ تجاری و سرمایهٔ بانکی انجام میشود. اما جریان کار، یعنی کارگری که مالک آزادِ صرفِ نیروی کار خویش است، از مسیری کاملاً متفاوت پدید میآید: قلمروزدایی از کارگر در پایان دوران فئودالیسم. این دو فرایند بهخوبی میتوانستند هرگز با یکدیگر برخورد نکنند. همنشینی جریانهای رمزگشاییشده و قلمروزداییشده، همین است که در بنیاد سرمایهداری قرار دارد. سرمایهداری بر ورشکستگی تمام کدها و قلمروهای اجتماعیِ ازپیشموجود شکل گرفته است. اگر این را بپذیریم، چه نتیجهای به دست میآید؟ ماشین سرمایهداری، به معنای دقیق کلمه، دیوانهوار است. یک ماشین اجتماعی که بر پایهٔ جریانهای رمزگشاییشده و قلمروزداییشده کار میکند! بار دیگر میگویم، مسئله این نیست که جوامع دیگر هرگز به چنین چیزی فکر نکرده بودند؛ آنها به این امکان فکر کرده بودند، اما به شکل وحشت و هراس. مسئله این بود که باید از وقوع آن جلوگیری میشد؛ زیرا این امر به معنای واژگونی تمام کدهای اجتماعی شناختهشده تا آن زمان بود. پس جامعهای که بر امر سلبیِ تمام جوامع پیشین بنا شده است، چگونه میتواند کار کند؟ جامعهای که ویژگی خاصش رمزگشایی و قلمروزدایی از تمام جریانهاست ــ جریانهای تولید، جریانهای مصرف ــ چگونه میتواند کار کند؟ بر چه اساسی؟ شاید سرمایهداری برای به حرکت درآوردن ماشین خود، بهجای کدگذاری، روشهای دیگری در اختیار داشته باشد. شاید سازوکار آن کاملاً متفاوت باشد. آنچه تا اینجا در پی آن بودهام، این بوده است که مسئلهٔ نسبت سرمایهداری ــ اسکیزوفرنی را در سطحی خاص از نو بنیادگذاری کنم. بنیاد این نسبت را باید در چیزی مشترک میان سرمایهداری و اسکیزوفرنی جستوجو کرد؛ چیزی که کاملاً میان آن دو مشترک است. شاید این اشتراک هرگز تحقق نیابد و هیچگاه صورت عینی و ملموسی پیدا نکند. این اشتراک، اشتراک در یک اصل هنوز انتزاعی است؛ یعنی هر دوی آنها پیوسته جریانهای رمزگشاییشده و قلمروزداییشده را به حرکت درمیآورند، صادر میکنند، قطع میکنند و متمرکز میسازند. این همان هویت عمیق آنهاست. سرمایهداری در سطح شیوهٔ زندگی ما را اسکیزوفرنیک نمیکند؛ این اتفاق در سطح فرایند اقتصادی رخ میدهد. تمام این سازوکار فقط از طریق نظامی از همنشینی کار میکند. پس اجازه دهید این واژه را به کار ببریم، به شرط آنکه بپذیریم این واژه از تفاوتی واقعی و ماهوی با کدها حکایت دارد. سرمایهداری است که همچون یک نظام اصلموضوعی عمل میکند؛ یک نظام اصلموضوعیِ جریانهای رمزگشاییشده. تمام صورتبندیهای اجتماعی دیگر بر پایهٔ کدگذاری و قلمروسازی جریانها عمل کردهاند. اما میان ماشین سرمایهداری، که جریانهای رمزگشاییشده را بهمثابهٔ جریانهای رمزگشاییشده و قلمروزداییشده به نظامی اصلموضوعی درمیآورد، و دیگر صورتبندیهای اجتماعی، تفاوتی واقعاً ماهوی وجود دارد؛ تفاوتی که سرمایهداری را به امر سلبیِ جوامع دیگر تبدیل میکند. اما اسکیزوفرنیک نیز به شیوهٔ خودش، با راه رفتنِ تلوتلوخوران خاص خودش، همین کار را انجام میدهد. از یک نظر، او از سرمایهدار هم سرمایهدارتر و از پرولتر هم پرولترتر است: جریانها را رمزگشایی میکند و قلمروزدایی میکند. و همینجا نوعی هویت ماهوی میان سرمایهداری و اسکیزوفرنی گره میخورد. اسکیزوفرنی، امر سلبیِ صورتبندی سرمایهداری است. از یک نظر، اسکیزوفرنی حتی فراتر میرود. سرمایهداری بر همنشینی جریانهای رمزگشاییشده کار میکرد، اما به شرطی خاص: همزمان با رمزگشایی پیوستهٔ جریانهای پول، جریانهای کار و غیره، آنها را درون نوع تازهای از ماشین وارد میکرد و آن ماشین را میساخت. همزمان، نه پس از آن. این ماشین، ماشین کدگذاری نبود؛ بلکه یک ماشین اصلموضوعی بود. به این ترتیب بود که سرمایهداری میتوانست نظامی منسجم به وجود آورد؛ و اکنون وظیفهٔ ماست که بگوییم نظام اصلموضوعیِ جریانهای رمزگشاییشده چه تفاوت عمیقی با کدگذاری جریانها دارد. اما اسکیزوفرنیک از این هم فراتر میرود. او حتی تن به اصلموضوعیشدن نیز نمیدهد. با جریانهای رمزگشاییشده همواره پیشتر میرود؛ اگر لازم باشد، حتی بدون هیچ جریانی، بهجای آنکه اجازه دهد کدگذاری شود؛ بدون هیچ زمینی، بهجای آنکه اجازه دهد قلمروسازی شود. نسبت این دو با یکدیگر چیست؟ مسئله از همینجا مطرح میشود. باید نسبت سرمایهداری و اسکیزوفرنی را با دقت بیشتری بررسی کرد و بیشترین اهمیت را به این پرسش داد: آیا درست است که سرمایهداری را ماشینی تعریف کنیم که بر پایهٔ جریانهای رمزگشاییشده و جریانهای قلمروزداییشده کار میکند؟ به چه معنا سرمایهداری امر سلبیِ تمام صورتبندیهای اجتماعی است؟ و در نتیجه، به چه معنا اسکیزوفرنی امر سلبیِ سرمایهداری است؛ امری که در رمزگشایی و قلمروزدایی حتی از آن نیز فراتر میرود؟ این فرایند تا کجا پیش میرود و به کجا میانجامد؟ به سوی زمینی تازه؟ به سوی فقدان مطلق زمین؟ به سوی سیلاب؟ اگر بکوشم این مسائل را به مسائل روانکاوی پیوند دهم، در چه معنا و به چه شیوهای ــ و این فقط نقطهٔ آغاز است ــ فرض میکنم که چیزی میان سرمایهداری، بهمثابهٔ ساختار اجتماعی، و اسکیزوفرنی، بهمثابهٔ فرایند، مشترک است. چیزی مشترک که سبب میشود اسکیزوفرنیک همچون امر سلبیِ سرمایهداری تولید شود؛ سرمایهداریای که خود امر سلبیِ تمام صورتبندیهای اجتماعی دیگر است. و اکنون میتوانیم این نسبت را با در نظر گرفتن این مفاهیم بفهمیم: کدگذاری جریانها، جریان رمزگشاییشده و قلمروزداییشده، نظام اصلموضوعیِ جریان رمزگشاییشده و غیره. اما هنوز باید ببینیم مسئلهٔ روانکاوانه و روانپزشکی از چه جهت همچنان ما را به خود مشغول میکند. باید سه متن مارکس را دوباره خواند: در جلد اول، بحث تولید ارزش اضافی؛ در جلد سوم، فصل مربوط به گرایش نزولی نرخ سود؛ و سرانجام، در گروندریسه، فصل مربوط به خودکارسازی. ریشار زرهن: من آنچه را دربارهٔ قیاس میان سرمایهداری و اسکیزوفرنی گفتی، نفهمیدم. وقتی میگویی سرمایهداری امر سلبیِ جوامع دیگر است و اسکیزوفرنیک امر سلبیِ سرمایهداری، من اینطور میفهمیدم که سرمایهداری نسبت به جوامع دیگر همان نسبتی را دارد که اسکیزوفرنیک نسبت به سرمایهداری دارد. اما برعکس، تصور میکردم که تو نمیخواهی چنین تقابلی برقرار کنی. من انتظار داشتم تقابل میان سرمایهداری و جوامع دیگر، و میان اسکیزوفرنیک و چیزی دیگر باشد؛ بهجای آنکه یک قیاس سهطرفه برقرار کنی، قیاسی چهارطرفه بسازی. سیریل: منظور ریشار این است که تقابل میان سرمایهداری و جوامع دیگر، و مثلاً میان اسکیزوفرنیکها و رواننژندها برقرار شود. دلوز: آها، بله، بله، بله، بله. در اقتصاد سیاسی، جریان را تعریف خواهیم کرد. اهمیت این مفهوم برای من از مطالعهٔ اقتصاددانان معاصر تأیید میشود. فعلاً جریان چیزی است که در یک جامعه از قطبی به قطب دیگر جاری میشود و فقط از آن حیث از یک شخص عبور میکند که اشخاص نقش نقاط قطعکنندهٔ جریانها را دارند. مداخلهٔ مردی با لهجهای عجیب دلوز: مثالی میزنم. شما به من میگویید که در یک جامعه، رمزگشایی پیوسته در جریان است. مطمئن نیستم. فکر میکنم در هر جامعه، از نظر اصلی که پایان آن جامعه را رقم میزند، از نظر مرگ یک جامعه، همواره دو لحظه وجود دارد که با یکدیگر همزیستی دارند. هر مرگی، به شیوهای خاص، از درون سربرمیآورد ــ این همان اصل بزرگ تاناتوس است ــ و هر مرگی از بیرون نیز فرا میرسد. منظورم این است که در هر جامعهای تهدیدی درونی وجود دارد. این تهدید در قالب خطر جریانهایی ظاهر میشود که رمزگشایی میشوند. این را میپذیرم. اما هرگز چنین نیست که ابتدا جریانی وجود داشته باشد و سپس کدی بر آن وارد شود. این دو همزمان وجود دارند. مسئله چیست؟ اگر پژوهشهای قدیمی لوی-استروس دربارهٔ ازدواج را از نو بررسی کنم، او به ما میگوید: امر اساسی در یک جامعه، گردش و مبادله است. ازدواج و اتحاد خویشاوندی عبارت است از مبادله؛ و آنچه اهمیت دارد این است که چیزها گردش کنند و مبادله شوند. پس جریانی از زنان وجود دارد. ارتقای چیزی به مرتبهٔ جریان، از نظر من عملیاتی اجتماعی است؛ همان عملیاتی که میتوان آن را عملیات اجتماعیِ جریان نامید. در سطح جامعه، زنان بهخودیخود وجود ندارند؛ آنچه وجود دارد جریانی از زنان است که به کدی ارجاع میدهد: کد چیزها، سنین، طایفهها و قبیلهها. اما هرگز چنین نیست که ابتدا جریانی از زنان وجود داشته باشد و سپس، در مرحلهٔ دوم، کدی بر آن اعمال شود. کد و جریان از همان ابتدا در نسبت با یکدیگر شکل گرفتهاند. پس در سطح ازدواج، مسئله در جامعهای که آن را جامعهٔ موسوم به ابتدایی مینامند، چیست؟ مسئله این است که در نسبت با جریانهای زنان و بر اساس کد، چیزی باید عبور کند. باید نوعی نظام شکل بگیرد؛ نظامی که بههیچوجه آنگونه که لوی-استروس القا میکند، یک ترکیببندی منطقی نیست؛ بلکه نظامی فیزیکی است که با قلمروها سروکار دارد. چیزی وارد میشود، چیزی خارج میشود. در اینجا بهخوبی میبینیم که زنان، هنگامی که در نسبت با نظام فیزیکی ازدواج قرار میگیرند، به شکل یک جریان ظاهر میشوند. کد اجتماعی دربارهٔ این جریان چه میگوید؟ میگوید در نسبت با چنین جریانی، چیزی از جریان باید عبور کند؛ یعنی جاری شود. چیزی نباید عبور کند. و سوم ــ اینها سه مؤلفهٔ بنیادی هر کدی را تشکیل میدهند ــ چیزی باید عبور را ممکن کند یا، برعکس، مانع عبور شود. برای مثال، در نظامهای مادرتبار، همه از اهمیت داییِ مادری آگاهاند. چرا؟ در جریان زنان، آنچه عبور میکند ازدواج مجاز یا حتی ازدواج تجویزشده است. اسکیزوفرنیک در چنین جامعهای وجود ندارد؛ به معنای دقیق کلمه، این مسئله به جامعهٔ خود ما تعلق دارد. در آنجا با چیز دیگری روبهرو هستیم. در آنجا وضعیت متفاوت است. مورد بسیار زیبایی وجود دارد که پیر کلاستر بررسی کرده است: مردی هست که نمیداند باید با چه کسی ازدواج کند. او سفری برای قلمروزدایی آغاز میکند تا به دیدار جادوگری برود که در فاصلهای بسیار دور زندگی میکند. قومشناس انگلیسی بزرگی به نام لیچ وجود دارد که تمام نظریهاش بر این ادعا استوار است که امور هرگز آنگونه که لوی-استروس میگوید، عمل نمیکنند. او به نظام لوی-استروس اعتقادی ندارد. هیچکس نمیتواند بداند باید با چه کسی ازدواج کند. لیچ به کشفی بنیادی میرسد: آنچه او «گروههای محلی» مینامد. او گروههای تبارشناختی را از گروههای محلی متمایز میکند. گروههای محلی، گروههای کوچکی هستند که ازدواجها و اتحادها را سازماندهی میکنند و آنها را از روابط تبارشناختی استنتاج نمیکنند. اتحاد، نوعی راهبرد است که به دادههای سیاسی پاسخ میدهد. گروههای محلی، به معنای دقیق کلمه، گروهی هستند ــ گروهی منحرف، متخصص در کدگذاری ــ که برای هر کاست تعیین میکنند چه چیزی میتواند عبور کند، چه چیزی نمیتواند عبور کند، چه چیزی باید مسدود شود و چه چیزی میتواند جریان یابد. در یک نظام مادرتبار، چه چیزی مسدود میشود؟ آنچه در هر نظامی مسدود میشود، چیزی است که مشمول قواعد منع زنای با محارم قرار میگیرد. در اینجا چیزی در جریان زنان مسدود میشود؛ یعنی برخی اشخاص، از منظر ازدواج و در نسبت با برخی اشخاص دیگر، از جریان زنان حذف میشوند. اما آنچه برعکس عبور میکند، به تعبیر ما، نخستین صورتهای زنای با محارمِ مجاز است؛ نخستین صورتهای قانونیِ آن در قالب ازدواج ترجیحی. بااینحال، همه میدانند که این نخستین صورتهای زنای با محارمِ مجاز، در عمل هرگز تحقق نمییابند؛ زیرا هنوز بیش از اندازه به چیزی نزدیکاند که مسدود شده است. میبینید که جریان در اینجا از هم گسسته است: چیزی در جریان مسدود میشود، چیزی عبور میکند و در این میان، منحرفان بزرگی وجود دارند که ازدواجها را سازماندهی میکنند؛ کسانی که عبور را مسدود میکنند یا آن را ممکن میسازند. در ماجرای داییِ مادری، عمه بهمثابهٔ تصویر زنای با محارمِ ممنوع، در قالب رابطهٔ خویشاوندیِ شوخیآمیز، مسدود میشود. خواهرزاده با عمهاش رابطهای بسیار شادمانه دارد و با داییاش رابطهای مبتنی بر دزدی؛ اما دزدی و ناسزاگویی نیز کدگذاری شدهاند. به مالینوفسکی مراجعه کنید. پرسش: آیا این گروههای محلی قدرت جادویی دارند؟ دلوز: آنها قدرتی آشکارا سیاسی دارند. گاهی به جادوگری متوسل میشوند، اما گروههای جادوگری نیستند. آنها گروههای سیاسیای هستند که راهبرد یک روستا را در نسبت با روستایی دیگر، و یک طایفه را در نسبت با طایفهای دیگر، تعیین میکنند. هر کدی در نسبت با یک جریان، مستلزم آن است که از عبور بخشی از آن جریان جلوگیری شود. بخشی از جریان را مسدود میکنند و اجازه میدهند بخش دیگری عبور کند. در این میان، افرادی وجود دارند که موقعیتی کلیدی دارند؛ یعنی نقش نقطهٔ قطعکننده را ایفا میکنند: یا مانع عبور میشوند یا، برعکس، عبور را ممکن میسازند. و هنگامی که بعداً متوجه میشویم این اشخاص، مطابق کد، مستحق دریافت برخی خدمات و امتیازات هستند، بهتر میتوانیم بفهمیم که کل نظام چگونه کار میکند. در تمام جوامع، مسئله همواره این بوده است که جریانها را کدگذاری کنند و جریانهایی را که میل به گریز دارند دوباره کدگذاری کنند. کدها در جوامع موسوم به ابتدایی چه زمانی دچار تزلزل میشوند؟ اساساً در دوران استعمار؛ زمانی که کدها زیر فشار سرمایهداری از هم میپاشند. ببینید ورود پول به جامعهای مبتنی بر کد چه معنایی دارد: تمام مدارهای جریانهای آن جامعه را از هم میپاشد. از این نظر، آنها اساساً سه نوع جریان را از یکدیگر متمایز میکنند: جریانهای تولید برای مصرف، جریانهای پرستیژ و اشیای پرستیژ، و جریانهای زنان. وقتی پول وارد این نظام میشود، فاجعه رخ میدهد. به آنچه ژاک ژولن دربارهٔ آنچه «قومکشی» مینامد، تحلیل میکند، توجه کنید: پول، مجموعهٔ اُدیپی. آنها میکوشند پول را در کد خود جای دهند. پول، بهخودیخود، فقط میتواند کالایی برای پرستیژ باشد؛ نه کالایی برای تولید یا مصرف است و نه زن. اما با ورود پول، جوانان قبیله که سریعتر از سالمندان آن را درک میکنند، از فرصت استفاده میکنند تا مدار کالاهای مصرفی را به دست بگیرند؛ همان مدار مصرفیای که در برخی قبایل بهطور سنتی در اختیار زنان بوده است. اکنون جوانان با استفاده از پول، مدار مصرف را تصاحب میکنند. با پولی که دیگر نمیتوان آن را در چارچوبی مشخص کدگذاری کرد، وضعیتی آغاز میشود که در آن با پول شروع میکنیم و با پول به پایان میرسیم. پول ــ کالا ــ پول: M−C−MM-C-MM−C−M. دیگر مطلقاً هیچ راهی برای کدگذاری این سازوکار وجود ندارد؛ زیرا جریانهای کیفیشده جای خود را به جریانی از کمیت انتزاعی دادهاند که ویژگی خاص آن بازتولید بینهایت است و الگوی آن M−C−MM-C-MM−C−M است. هیچ کدی نمیتواند بازتولید بینهایت را تحمل کند. نکتهٔ شگفتانگیز در جوامع موسوم به ابتدایی این است که بدهی در آنها وجود دارد، اما به شکل بلوکی محدود و متناهی. بدهی در آنجا متناهی است. پس از این نظر، جریانها پیوسته در حال گریزند. اما این امر مانع از آن نمیشود که کدها با جریانها همبسته باشند و آنها را کدگذاری کنند. بیتردید، جریانها از هر سو میگریزند. و اگر کسی تن به کدگذاری ندهد، خب، میگویند دیوانه است؛ او را کدگذاری میکنند: دیوانهٔ روستا. حتی برای این وضعیت نیز کدی میسازند؛ کدی برای کدها. ویژگی خاص سرمایهداری این است که دیگر به هیچ کدی متکی نیست. بقایای کدها هنوز وجود دارند، اما دیگر کسی به آنها باور ندارد. ما دیگر به هیچچیز باور نداریم. آخرین کدی که سرمایهداری توانست تولید کند، فاشیسم بود: تلاشی برای کدگذاری مجدد و قلمروسازی دوباره، حتی در سطح اقتصادی و در سطح کارکرد بازار در اقتصاد فاشیستی. در اینجا بهروشنی میبینیم که تلاشی افراطی برای زنده کردن نوعی کد صورت میگیرد که قرار بود همچون کد سرمایهداری عمل کند. این تلاش میتوانست تا مدتی، در همان شکلی که دوام آورد، ادامه یابد. اما سرمایهداری ناتوان از آن است که کدی فراهم کند که تمام میدان اجتماعی را پوشش دهد؛ زیرا مسائل آن دیگر برحسب کد مطرح نمیشوند. مسئلهٔ سرمایهداری این است که سازوکاری از جریانهای رمزگشاییشده، بهمثابهٔ جریانهای رمزگشاییشده، به کار اندازد. پس فقط از همین منظر است که سرمایهداری را، بهعنوان یک صورتبندی اجتماعی، در برابر تمام صورتبندیهای اجتماعی شناختهشدهٔ دیگر قرار میدهم. آیا میتوان گفت که میان کدگذاری جریانها، که با صورتبندیهای پیشاسرمایهداری مطابقت دارد، و یک نظام اصلموضوعیِ رمزگشاییشده، تفاوتی ماهوی وجود دارد یا فقط با گونهای تغییر و تفاوت درجه روبهرو هستیم؟ تفاوتی ماهوی و ریشهای وجود دارد! سرمایهداری نمیتواند هیچ کدی فراهم کند. نمیتوان گفت مبارزه با یک نظام کاملاً مستقل از شیوهای است که آن نظام بر اساس آن تعریف شده است. دشوار است تصور کنیم مبارزهٔ سوسیالیسم قرن نوزدهم علیه سرمایهداری، مستقل از نظریهٔ ارزش اضافی بوده باشد؛ زیرا این نظریه ویژگی مشخصهٔ سرمایهداری را تعیین میکرد. فرض کنیم بتوان سرمایهداری را بهمثابهٔ ماشینی اقتصادی تعریف کرد که کدها را کنار میگذارد و جریانهای رمزگشاییشده را درون یک نظام اصلموضوعی به کار میاندازد و جذب میکند. این تعریف از همین حالا به ما امکان میدهد وضعیت سرمایهداری را به وضعیت اسکیزوفرنیک نزدیک کنیم. آیا در خودِ سطح تحلیل، تحلیلی که بر عمل تأثیر میگذارد، یعنی تحلیل سازوکارهای پولی ــ اقتصاددانان نئوسرمایهداری، این همان اسکیزوفرنی است ــ هنگامی که میبینیم سرمایهداری در سطح عینی چگونه عمل میکند، نهفقط در نظریه، بلکه در عمل پولیاش، و هنگامی که ویژگی اسکیزوئید آن را مشاهده میکنیم، میتوان گفت این امر برای عمل انقلابی کاملاً بیاهمیت است؟ آنچه در حوزهٔ روانکاوی و روانپزشکی انجام دادهایم، در نهایت به چه چیزی بازمیگشت؟ میل، یا هر نام دیگری که برای ناخودآگاه انتخاب کنیم، نه امری خیالی است و نه امری نمادین؛ میل صرفاً ماشینی است. تا زمانی که به منطقهٔ ماشین میل نرسیدهاید، تا زمانی که در سطح امر خیالی، ساختاری یا نمادین باقی ماندهاید، هیچ دسترسی واقعیای به ناخودآگاه ندارید. اینها ماشینهایی هستند که، مانند تمام ماشینها، از طریق کارکردشان تأیید میشوند. نخستین تأیید: نقاشیهای لیندنر، که تصویر «کودکان همراه با ماشین» ذهن او را به خود مشغول کردهاند. پسربچههای کوچک و درشتاندامی را در پیشزمینه میبینیم که ماشین کوچکی عجیب در دست دارند؛ چیزی شبیه بادبادکی کوچک. پشت سر آنها، ماشین فنی و اجتماعی بزرگی قرار دارد و ماشین کوچکشان به آن ماشین بزرگ متصل شده است. این همان چیزی است که سال گذشته کوشیدم آن را «ناخودآگاه یتیم» بنامم؛ ناخودآگاه حقیقی، ناخودآگاهی که از مسیر پدر و مادر عبور نمیکند، بلکه از مسیر ماشینهای هذیانی میگذرد؛ ماشینهایی که با ماشینهای بزرگ اجتماعی رابطهای معین دارند. تأیید دوم: یک انگلیسی به نام نیدرلند به سراغ پدر شِرِبِر رفته است. ایرادی که من به متن فروید میگرفتم این بود که گویی روانکاوی یک دستگاه آسیاب واقعی است که عمیقترین ویژگی آن شخص را خرد میکند؛ یعنی ویژگی اجتماعی ـ تاریخی او را. وقتی شِرِبِر را میخوانیم، با مغول بزرگ، آریاییها، یهودیان و غیره روبهرو میشویم؛ اما وقتی فروید را میخوانیم، حتی یک کلمه از این موضوعات نمیبینیم. گویی تمام اینها محتوای آشکارند و باید محتوای نهفته را کشف کرد؛ یعنی همان پدر و مادر ابدیِ اُدیپ. تمام محتوای سیاسی، سیاسی ـ جنسی و سیاسی ـ لیبیدویی از میان میرود. زیرا سرانجام، وقتی پدر شِرِبِر خود را دختر جوانی اهل آلزاس تصور میکند که از آلزاس در برابر یک افسر فرانسوی دفاع میکند، در اینجا با لیبیدویی سیاسی سروکار داریم. امر جنسی و امر سیاسی در هم تنیدهاند. میفهمیم که پدر شِرِبِر به این دلیل بسیار مشهور بود که نظامی آموزشی ابداع کرده بود: باغهای شِرِبِر. او نظامی برای آموزش و پرورش جهانشمول طراحی کرده بود؛ نوعی نظام تربیتی جهانی. اسکیزوآنالیز در جهت عکس روانکاوی عمل میکند. در واقع، هر بار که سوژه چیزی تعریف کند که از نزدیک یا دور به اُدیپ یا اختگی مربوط شود، اسکیزوآنالیست خواهد گفت: «بیخیال!» آنچه برای او اهمیت دارد این است که پدر شِرِبِر نظامی تربیتی با ارزش جهانشمول ابداع کرده است؛ نظامی که صرفاً به فرزند کوچک خودش مربوط نمیشود، بلکه در مقیاس جهانی مطرح است: «پان ژیمناستیکون». اگر بُعد سیاسی ـ جهانیِ نظام تربیتی پدر را از هذیان پسر حذف کنیم، دیگر هیچچیز را نمیتوانیم بفهمیم. پدر نه یک کارکرد ساختاری، بلکه یک نظام سیاسی را وارد ماجرا میکند. من میگویم لیبیدو از این مسیر عبور میکند، نه از مسیر پدر و مادر. در پان ژیمناستیکون، ماشینهایی وجود دارند. هیچ نظامی بدون ماشین وجود ندارد. در بهترین حالت، یک نظام عبارت است از وحدت ساختاری ماشینها. بنابراین، برای رسیدن به ماشینها باید نظام را شکافت. ماشینهای شِرِبِر چه هستند؟ آنها ماشینهای سادیستی ـ پارانوئید هستند؛ نوعی ماشین هذیانی. این ماشینها سادیستی ـ پارانوئیدند، از آن حیث که بر کودکان اعمال میشوند، و ترجیحاً بر دختربچهها. با استفاده از این ماشینها، کودکان آرام و بیحرکت باقی میمانند. در این هذیان، بُعد تربیتیِ جهانشمول بهروشنی آشکار میشود: این هذیانی دربارهٔ پسر خودش نیست؛ هذیانی است دربارهٔ پرورش نژادی بهتر. پدر شِرِبِر بر پسرش نه از آن حیث که پدر اوست، بلکه از آن حیث اثر میگذارد که عامل لیبیدوییِ سرمایهگذاری هذیانی در میدان اجتماعی است. دیگر مسئله بر سر کارکرد پدری نیست. البته پدر در اینجا حضور دارد تا چیزی از هذیان را منتقل کند، اما او فقط بهعنوان عامل انتقال در رابطه با میدانی عمل میکند که میدان خانوادگی نیست، بلکه میدانی سیاسی و تاریخی است. بار دیگر، این نامهای تاریخاند، نه نام پدر. برچسبها: ژیل لوز, سرمایه داری, روان کاوی [ شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 21:57 ] [ عباس مهیاد ]
|
||