در این جا وارد فصل اول کتاب "فلسفه چیست؟ نوشته ژیل دلوز و فلیکس گاتاری میشویم و ایدههای آن را با جزئیات فلسفی شرح میدهیم.
فصل اول: فلسفه (La Philosophie)
این فصل میخواهد به یک پرسش بنیادین پاسخ دهد:
اگر فلسفه آفرینش مفهوم است، مفهوم دقیقاً چیست؟
دلوز و گتاری احساس میکنند تاریخ فلسفه اغلب مفهوم را بد فهمیده است. معمولاً تصور میشود مفهوم چیزی کلی و انتزاعی است که اشیای جهان را طبقهبندی میکند. اما از نظر آنها مفهوم یک «واحد زندهٔ اندیشه» است.
مفهوم (Concept)
واژهٔ فرانسوی:
Concept
اما این کلمه در نزد دلوز معنایی کاملاً ویژه دارد.
او نمیگوید مفهوم یک تعریف است.
همچنین نمیگوید مفهوم یک بازنمایی ذهنی (Representation) است.
برعکس، مفهوم نوعی «رخداد اندیشه» است.
مفهوم یک کثرت است
اصطلاح مهم:
Multiplicité
(کثرت، چندگانگی)
دلوز از سالهای جوانی تحت تأثیر ریاضیات ریمان و فلسفهٔ Henri Bergson قرار داشت.
از اینجا ایدهای مهم میآید:
هیچ چیز واقعاً واحد نیست.
هر چیزی از شبکهای از روابط تشکیل شده است.
بنابراین مفهوم نیز واحد نیست.
مثلاً مفهوم «میل» نزد دلوز از مؤلفههای گوناگونی تشکیل میشود:
تولید
جریان
اتصال
ماشین
نیرو
این عناصر با هم مفهوم را میسازند.
مفهوم مرکز ثابت ندارد
در سنت کلاسیک معمولاً هر مفهوم دارای یک ذات فرض میشود.
اما دلوز مخالف است.
او تحت تأثیر ساختارگرایی و همچنین Friedrich Nietzsche قرار دارد.
مفهوم بیشتر شبیه یک شبکه است تا یک جوهر.
اجزای آن دائماً در حال بازآراییاند.
مفهوم خودارجاع است
اصطلاح:
Auto-référence
(خودارجاعی)
مفهوم به چیزی بیرون از خود اشاره نمیکند تا مشروعیت بگیرد.
او از طریق روابط درونی خود معنا پیدا میکند.
این نکته یکی از فاصلههای مهم دلوز با فلسفهٔ بازنمایی است.
صفحهٔ درونماندگاری
(Plan d'immanence)
این احتمالاً مهمترین اصطلاح کل کتاب است.
دلوز معتقد است بیشتر فیلسوفان دربارهٔ مفاهیم صحبت کردهاند اما کمتر دربارهٔ شرایط امکان مفاهیم.
او میپرسد:
مفاهیم روی چه چیزی قرار میگیرند؟
پاسخ:
روی صفحهٔ درونماندگاری.
Immanence
واژهٔ فرانسوی:
Immanence
لاتینی:
Immanere
یعنی:
«در چیزی باقی ماندن»
در فلسفهٔ سنتی غالباً یک اصل استعلایی وجود دارد:
(Transcendance)
مثلاً:
خدا
ایدههای افلاطونی
عقل محض
سوژهٔ استعلایی
اما دلوز میخواهد تفکر را از استعلاء رها کند.
او میگوید:
تفکر نباید به چیزی خارج از زندگی متوسل شود.
همه چیز باید در درون خود جهان توضیح داده شود.
این همان درونماندگاری است.
صفحه چیست؟
صفحه یک نظریه نیست.
صفحه یک مفهوم هم نیست.
این نکته بسیار مهم است.
دلوز بارها تأکید میکند:
صفحهٔ درونماندگاری خودش مفهوم نیست.
بلکه افقی است که مفاهیم بر روی آن ساخته میشوند.
مثال:
در فلسفهٔ Baruch Spinoza:
همهٔ موجودات حالتهای یک جوهر یگانهاند.
این افق عمومی اندیشهٔ اسپینوزاست.
در فلسفهٔ نیچه:
جهان بازی نیروهاست.
این افق بنیادی اوست.
پس:
فیلسوف ابتدا جهان را روی یک صفحه سامان میدهد.
سپس مفاهیم را خلق میکند.
شخصیت مفهومی
(Personnage conceptuel)
یکی از بدیعترین ایدههای کتاب.
دلوز میپرسد:
چه کسی فکر میکند؟
پاسخ رایج:
«سوژه.»
اما او این پاسخ را کافی نمیداند.
در هر فلسفه موجوداتی حضور دارند که اندیشه را هدایت میکنند.
اینها شخصیت مفهومیاند.
مثالها:
در افلاطون:
سقراط
در نیچه:
زرتشت
در René Descartes:
ابله یا احمق (Idiot)
چرا «ابله»؟
زیرا دکارت میگوید:
من همه چیز را کنار میگذارم و از نو آغاز میکنم.
این شخصیتِ مفهومیِ کسی است که میخواهد بدون پیشفرض بیندیشد.
دوست (L'Ami)
یکی از بحثهای جالب فصل.
واژهٔ فلسفه از:
Philo = دوست داشتن
Sophia = حکمت
میآید.
اما دلوز میپرسد:
این «دوست» کیست؟
او نشان میدهد که در سنت یونانی، فیلسوف مالک حقیقت نیست.
او فقط مدعی نزدیکی به حقیقت است.
بنابراین فلسفه از ابتدا با نوعی رقابت و کشمکش همراه بوده است.
فیلسوف کسی است که برای مفاهیم میجنگد.
مفاهیم خنثی نیستند.
هر مفهوم در یک میدان نیرو قرار دارد.
مفهوم و رخداد
(Événement)
یکی از مهمترین واژههای کل آثار دلوز.
ترجمه:
رخداد
Event
دلوز مفهوم را به رخداد پیوند میزند.
مفهوم صرفاً توصیف واقعیت نیست.
بلکه نوعی رخداد فکری است.
مثلاً:
مفهوم «ارادهٔ معطوف به قدرت» نیچه
فقط یک نظریه نیست.
رخدادی در تاریخ اندیشه است.
فلسفه علیه عقیده
(Doxa)
دوباره به مفهوم دوکسا میرسیم.
دوکسا یعنی:
نظر رایج
فهم متعارف
عقل سلیم
دلوز دشمن اصلی فلسفه را همین میداند.
زیرا دوکسا میگوید:
«همه میدانند.»
اما فلسفه از جایی آغاز میشود که این بداهت فرو میریزد.
از نظر او:
تفکر نتیجهٔ شوک است.
نه نتیجهٔ تمایل طبیعی ذهن.
انسان معمولاً فکر نمیکند.
او عادتها را تکرار میکند.
فکر کردن زمانی آغاز میشود که چیزی نظم عادی را مختل کند.
نتیجهٔ فصل اول
در پایان فصل، دلوز و گتاری تصویری کاملاً جدید از فلسفه ارائه کردهاند:
فلسفه تولید مفهوم است.
مفهوم یک کثرت است.
مفهوم بر صفحهٔ درونماندگاری بنا میشود.
شخصیتهای مفهومی موتور اندیشهاند.
فلسفه با دوکسا در تعارض است.
مفهوم رخداد است نه بازنمایی.
این فقط فصل نخست است و هنوز وارد فصل دوم («صفحهٔ درونماندگاری») نشدهایم؛ جایی که دلوز عمیقترین بحث متافیزیکی کتاب را آغاز میکند و رابطهٔ میان اندیشه، آشوب (Chaos)، درونماندگاری و تاریخ فلسفه را بررسی میکند. آن فصل از دشوارترین و مهمترین بخشهای کل کتاب است.
Le plan d'immanence
(صفحهٔ درونماندگاری / سطح درونماندگاری)
این فصل از دشوارترین فصلهای کل کتاب است. بسیاری از شارحان معتقدند که اگر کسی این فصل را بفهمد، هستهٔ متافیزیک دلوز را فهمیده است. در این فصل، دلوز و گتاری از خود «مفهوم» فاصله میگیرند و به این پرسش میپردازند:
مفاهیم بر روی چه چیزی ساخته میشوند؟
پاسخ آنها:
بر روی صفحهٔ درونماندگاری (Plan d'immanence).
۱. صفحهٔ درونماندگاری مفهوم نیست
اولین نکتهای که دلوز بارها تکرار میکند:
صفحهٔ درونماندگاری یک Concept نیست.
این نکته بسیار مهم است.
چرا؟
زیرا مفهوم همیشه چیزی است که فیلسوف میآفریند.
اما صفحهٔ درونماندگاری پیش از مفاهیم وجود دارد.
به زبان دلوز:
صفحه همان «تصویر اندیشه» است.
فرانسوی:
Image de la pensée
(تصویر اندیشه)
یعنی شیوهای که یک فیلسوف پیشاپیش دربارهٔ امکان اندیشیدن فرض میکند.
۲. تصویر اندیشه چیست؟
دلوز از کتاب قدیمیتر خود، یعنی Difference and Repetition، این ایده را وارد میکند.
او میگوید بیشتر فیلسوفان ناآگاهانه یک فرض دارند:
اندیشه ذاتاً حقیقت را میخواهد.
انسان طبیعتاً عقلانی است.
ذهن بهطور طبیعی به سوی حقیقت حرکت میکند.
دلوز این را نقد میکند.
به نظر او اینها پیشداوریاند.
او میگوید:
تفکر از طبیعت انسان سرچشمه نمیگیرد.
تفکر از برخورد با چیزی ناشناخته و تکاندهنده زاده میشود.
بنابراین هر فلسفه یک تصویر پنهان از اندیشیدن دارد.
این تصویر همان صفحهٔ درونماندگاری است.
۳. درونماندگاری (Immanence)
واژه:
Immanence
از لاتینی:
Immanere
به معنای:
«در درون باقی ماندن»
دلوز این واژه را تقریباً مقدس میداند.
در سراسر آثارش شاید هیچ مفهومی به اندازهٔ درونماندگاری اهمیت نداشته باشد.
او میگوید تاریخ فلسفه اغلب گرفتار چیزی بوده که آن را:
Transcendance
(استعلاء)
مینامیم.
استعلاء یعنی:
ارجاع دادن جهان به چیزی بیرون از خودش.
مثلاً:
خدا
عالم مُثُل
سوژهٔ استعلایی
عقل مطلق
اما دلوز میگوید:
جهان نباید توسط چیزی بیرون از خودش توضیح داده شود.
همه چیز باید درون خود زندگی فهمیده شود.
این همان اصل درونماندگاری است.
۴. اسپینوزا؛ شاهزادهٔ فیلسوفان
در این فصل نام Baruch Spinoza بارها ظاهر میشود.
دلوز در تمام زندگیاش اسپینوزا را مهمترین فیلسوف میدانست.
او حتی در کتاب دیگری اسپینوزا را:
«شاهزادهٔ فیلسوفان»
نامیده است.
چرا؟
زیرا اسپینوزا رادیکالترین نظریهٔ درونماندگاری را مطرح کرد.
در فلسفهٔ اسپینوزا:
خدا بیرون جهان نیست.
خدا درون جهان است.
طبیعت و خدا یکی هستند.
فرمول مشهور:
Deus sive Natura
یعنی:
«خدا یا همان طبیعت»
دلوز این را اوج اندیشهٔ درونماندگار میداند.
۵. صفحه؛ یک نقشه است نه قانون
دلوز از استعارهٔ جغرافیایی استفاده میکند.
صفحه شبیه نقشه است.
نقشه چه میکند؟
قانون صادر نمیکند.
فقط روابط را نشان میدهد.
بنابراین صفحهٔ درونماندگاری:
نظام اخلاقی نیست.
دستورالعمل نیست.
حقیقت نهایی نیست.
بلکه میدان حرکت اندیشه است.
۶. آشوب (Chaos)
اکنون به یکی از مهمترین مفاهیم کتاب میرسیم.
فرانسوی:
Chaos
ترجمه:
آشوب
هاویه
بیسامانی بنیادی
دلوز میگوید:
پیش از هر فلسفهای آشوب وجود دارد.
اما منظور او آشوب روزمره نیست.
مثلاً بینظمی خیابان یا هرجومرج سیاسی نیست.
آشوب نزد دلوز:
بینهایت امکانهاست.
جایی که همه چیز با سرعت نامحدود پدیدار و ناپدید میشود.
هیچ ثباتی وجود ندارد.
هیچ هویتی وجود ندارد.
هیچ شیء پایداری وجود ندارد.
۷. فلسفه چه میکند؟
اینجا یکی از مشهورترین تزهای کتاب مطرح میشود.
فلسفه آشوب را نابود نمیکند.
فلسفه بخشی از آشوب را قطع میکند.
دلوز از واژهای استفاده میکند که میتوان آن را چنین فهمید:
فلسفه روی آشوب «برش» ایجاد میکند.
نتیجه:
مفاهیم شکل میگیرند.
پس فلسفه:
نه نظم مطلق است
و نه غرق شدن در آشوب.
بلکه ایجاد نوعی قوام موقت در دل آشوب است.
۸. چرا هر فیلسوف صفحهٔ خودش را دارد؟
دلوز میگوید:
هر فیلسوف جهان را متفاوت میبیند.
مثلاً:
Plato جهان را از منظر ایدهها میبیند.
René Descartes از منظر یقین.
Gottfried Wilhelm Leibniz از منظر مونادها.
Friedrich Nietzsche از منظر نیروها.
هر کدام صفحهای متفاوت ترسیم میکنند.
به همین دلیل تاریخ فلسفه مجموعهای از پاسخها نیست.
مجموعهای از صفحات متفاوت است.
۹. خطر استعلاء
بخش مهمی از فصل به این خطر اختصاص دارد.
دلوز معتقد است:
هر بار که چیزی بیرون از زندگی قرار دهیم،
درونماندگاری را از دست میدهیم.
مثلاً:
اگر بگوییم
«حقیقت نهایی در جهانی دیگر است»
از درونماندگاری خارج شدهایم.
اگر بگوییم
«معنای زندگی در اصل متعالی قرار دارد»
باز هم از درونماندگاری خارج شدهایم.
دلوز میخواهد اندیشه کاملاً درون جهان باقی بماند.
۱۰. زندگی (Vie)
در اواخر فصل، مفهوم زندگی اهمیت پیدا میکند.
فرانسوی:
Vie
(زندگی)
اما زندگی نزد دلوز صرفاً زیستشناختی نیست.
زندگی نوعی میدان نیروهاست.
نوعی جریان خلاقیت.
صفحهٔ درونماندگاری در نهایت به زندگی مربوط میشود.
نه به سوژه.
نه به خدا.
نه به روح.
بلکه به خود فرایند زندگی.
جمعبندی فصل دوم
این فصل چند ایدهٔ بنیادین را تثبیت میکند:
صفحهٔ درونماندگاری مفهوم نیست؛ شرط امکان مفاهیم است.
هر فلسفه دارای تصویر خاصی از اندیشیدن است.
فلسفه از دل آشوب (Chaos) پدید میآید.
فلسفه بخشی از آشوب را قوام میبخشد.
اسپینوزا نمونهٔ عالی اندیشهٔ درونماندگار است.
استعلاء (Transcendance) دشمن درونماندگاری است.
زندگی (Vie) افق نهایی اندیشهٔ دلوزی است.
اکنون به فصل سوم کتاب What Is Philosophy? میرسیم:
فصل سوم: شخصیتهای مفهومی
(Les Personnages Conceptuels)
این فصل یکی از خلاقانهترین و در عین حال پیچیدهترین فصلهای کتاب است. دلوز و گتاری در اینجا میکوشند به پرسشی پاسخ دهند که از زمان René Descartes و Immanuel Kant به بعد معمولاً چنین مطرح میشد:
«چه کسی میاندیشد؟»
پاسخ سنت مدرن غالباً این بود:
سوژه (Sujet)
من (Moi)
خودآگاهی (Conscience)
اما دلوز و گتاری معتقدند این پاسخ کافی نیست.
آنها میگویند در فلسفه همیشه موجوداتی حضور دارند که نه افراد واقعیاند و نه مفاهیم، بلکه نقش آنها به حرکت درآوردن اندیشه است. این موجودات همان شخصیتهای مفهومی هستند.
۱. شخصیت مفهومی چیست؟
واژهٔ اصلی:
Personnage conceptuel
ترجمهٔ تحتاللفظی:
«شخصیت مفهومی»
اما نباید آن را با شخصیت ادبی اشتباه گرفت.
شخصیت مفهومی:
انسان واقعی نیست.
قهرمان داستان نیست.
مفهوم هم نیست.
بلکه نوعی «عامل اندیشه» است.
دلوز میگوید:
مفاهیم بهتنهایی حرکت نمیکنند.
همیشه چیزی وجود دارد که آنها را حمل میکند.
برای مثال:
در آثار Plato، سقراط فقط یک شخصیت تاریخی نیست.
او نیرویی است که پرسش میکند.
او نقش فلسفی دارد.
۲. چرا فلسفه به شخصیت نیاز دارد؟
این نکته از دید دلوز بسیار مهم است.
فلسفه صرفاً مجموعهای از گزارهها نیست.
فلسفه یک «درام اندیشه» است.
واژهای که دلوز دوست دارد:
Drame
(درام)
هر فلسفه صحنهای دارد.
بر این صحنه شخصیتهایی ظاهر میشوند.
آنها اندیشه را به پیش میبرند.
پس:
مفهومها بازیگران نیستند.
شخصیتهای مفهومی بازیگراناند.
۳. سقراط؛ شخصیت مفهومی افلاطون
نمونهٔ اصلی فصل.
از دید دلوز:
سقراط تاریخی اهمیت کمتری دارد.
آنچه مهم است سقراطِ افلاطونی است.
در دیالوگهای افلاطون، سقراط دائماً:
سؤال میکند.
شک میکند.
تناقضها را آشکار میکند.
او حامل نوعی نیروی فلسفی است.
به همین دلیل:
سقراط شخصیت مفهومی افلاطون است.
نه صرفاً معلم او.
۴. ابله (L'Idiot)
یکی از مشهورترین بخشهای فصل.
فرانسوی:
L'Idiot
ترجمه:
ابله
احمق
سادهلوح
اما هیچکدام دقیق نیستند.
این اصطلاح در فلسفهٔ دکارت و بعدها در سنت روسی اهمیت پیدا میکند.
دلوز میگوید:
وقتی دکارت میگوید:
من همه چیز را زیر سؤال میبرم.
شخصیتی در پشت این حرکت وجود دارد.
شخصیتی که میگوید:
من هیچ اقتداری را قبول نمیکنم.
خودم از نو آغاز میکنم.
این همان «ابله» است.
ابله نزد دلوز کسی نیست که نمیفهمد.
برعکس.
او کسی است که حاضر نیست به دانستههای عمومی تکیه کند.
۵. دوست (L'Ami)
واژه:
L'Ami
از همان ریشهٔ Philo در فلسفه.
دلوز میگوید:
فیلسوف از آغاز «دوست» بوده است.
اما دوستِ چه چیزی؟
دوستِ مفهوم.
دوست در اینجا به معنای مالک نیست.
او در کنار مفهوم حرکت میکند.
با آن مبارزه میکند.
از آن مراقبت میکند.
۶. رقیب (Le Rival)
این بخش بسیار جالب است.
دلوز میگوید:
در یونان باستان فیلسوف همیشه با رقیب روبهرو بود.
چرا؟
زیرا افراد بسیاری ادعای دانایی داشتند:
سیاستمدار
شاعر
سوفیست
خطیب
فیلسوف باید نشان میداد چرا ادعایش معتبرتر است.
بنابراین شخصیت رقیب نیز در دل فلسفه حضور دارد.
۷. نیچه و زرتشت
بخش مهمی از فصل به Friedrich Nietzsche اختصاص دارد.
در کتاب Thus Spoke Zarathustra، زرتشت فقط یک شخصیت ادبی نیست.
زرتشت حامل نیروهای اندیشهٔ نیچه است.
او مفاهیمی را حمل میکند مانند:
ابرانسان
بازگشت جاودان
آفرینش ارزشها
بنابراین زرتشت یک شخصیت مفهومی است.
نه یک قهرمان داستان.
۸. شخصیت مفهومی و مفهوم چه تفاوتی دارند؟
دلوز روی این تمایز تأکید میکند.
مفهوم:
آن چیزی است که ساخته میشود.
شخصیت مفهومی:
آن چیزی است که میاندیشد.
مثال:
در نیچه:
ارادهٔ معطوف به قدرت = مفهوم
زرتشت = شخصیت مفهومی
در افلاطون:
ایده = مفهوم
سقراط = شخصیت مفهومی
۹. شخصیت مفهومی و فیلسوف
اینجا دلوز نکتهای بسیار ظریف مطرح میکند.
او میگوید:
فیلسوف با شخصیت مفهومی یکی نیست.
مثلاً:
زرتشت نیچه نیست.
سقراط افلاطون نیست.
بلکه نوعی نقاب است.
واژهای که دلوز دوست دارد:
Masque
(نقاب)
فیلسوف از طریق این نقابها سخن میگوید.
۱۰. شخصیت مفهومی و صفحهٔ درونماندگاری
اکنون فصل سوم به فصل دوم متصل میشود.
دلوز میگوید:
شخصیت مفهومی روی صفحهٔ درونماندگاری حرکت میکند.
اگر صفحه نقشه باشد،
شخصیت مفهومی مسافر آن نقشه است.
اگر صفحه میدان باشد،
شخصیت مفهومی بازیگر آن میدان است.
بنابراین:
صفحه = زمینه
شخصیت = عامل
مفهوم = محصول
این سه همیشه با هماند.
۱۱. فیلسوفان بزرگ و شخصیتهایشان
دلوز بهطور ضمنی تاریخ فلسفه را از این منظر بازخوانی میکند.
Plato:
سقراط
René Descartes:
ابله
Friedrich Nietzsche:
زرتشت
Søren Kierkegaard:
شوالیهٔ ایمان
این شخصیتها موتورهای اندیشهاند.
۱۲. چرا این بحث مهم است؟
در نگاه اول ممکن است عجیب به نظر برسد.
اما دلوز میخواهد نشان دهد:
تفکر همیشه شخصی نیست.
اندیشه از یک «منِ واحد» صادر نمیشود.
بلکه از مجموعهای از نیروها، صداها و موقعیتها تشکیل میشود.
به همین دلیل او با تصویر کلاسیک «سوژهٔ خودبنیاد» مخالف است.
۱۳. نقد سوژه
یکی از نتایج مهم فصل.
از زمان دکارت تا بسیاری از فیلسوفان مدرن، سوژه مرکز فلسفه بوده است.
اما دلوز میگوید:
اندیشه محصول یک خودِ ثابت نیست.
شخصیتهای مفهومی نشان میدهند که فکر کردن همیشه از خلال موقعیتها و نیروهای مختلف انجام میشود.
به همین دلیل دلوز به جای «سوژه» از:
رخداد (Événement)
نیرو (Force)
شدن (Devenir)
سخن میگوید.
جمعبندی فصل سوم
فصل سوم سه تز مهم را تثبیت میکند:
۱. شخصیت مفهومی نه فرد واقعی است و نه مفهوم.
او عامل حرکت اندیشه است.
۲. هر فلسفه شخصیتهای مفهومی خاص خود را دارد.
مانند:
سقراط
ابله
زرتشت
دوست
۳. فلسفه از سه جزء جدانشدنی تشکیل میشود:
صفحهٔ درونماندگاری (Plan d'immanence)
شخصیت مفهومی (Personnage conceptuel)
مفهوم (Concept)
فصل سوم: شخصیتهای مفهومی
(Les Personnages Conceptuels)
این فصل یکی از خلاقانهترین و در عین حال پیچیدهترین فصلهای کتاب است. دلوز و گتاری در اینجا میکوشند به پرسشی پاسخ دهند که از زمان René Descartes و Immanuel Kant به بعد معمولاً چنین مطرح میشد:
«چه کسی میاندیشد؟»
پاسخ سنت مدرن غالباً این بود:
سوژه (Sujet)
من (Moi)
خودآگاهی (Conscience)
اما دلوز و گتاری معتقدند این پاسخ کافی نیست.
آنها میگویند در فلسفه همیشه موجوداتی حضور دارند که نه افراد واقعیاند و نه مفاهیم، بلکه نقش آنها به حرکت درآوردن اندیشه است. این موجودات همان شخصیتهای مفهومی هستند.
۱. شخصیت مفهومی چیست؟
واژهٔ اصلی:
Personnage conceptuel
ترجمهٔ تحتاللفظی:
«شخصیت مفهومی»
اما نباید آن را با شخصیت ادبی اشتباه گرفت.
شخصیت مفهومی:
انسان واقعی نیست.
قهرمان داستان نیست.
مفهوم هم نیست.
بلکه نوعی «عامل اندیشه» است.
دلوز میگوید:
مفاهیم بهتنهایی حرکت نمیکنند.
همیشه چیزی وجود دارد که آنها را حمل میکند.
برای مثال:
در آثار Plato، سقراط فقط یک شخصیت تاریخی نیست.
او نیرویی است که پرسش میکند.
او نقش فلسفی دارد.
۲. چرا فلسفه به شخصیت نیاز دارد؟
این نکته از دید دلوز بسیار مهم است.
فلسفه صرفاً مجموعهای از گزارهها نیست.
فلسفه یک «درام اندیشه» است.
واژهای که دلوز دوست دارد:
Drame
(درام)
هر فلسفه صحنهای دارد.
بر این صحنه شخصیتهایی ظاهر میشوند.
آنها اندیشه را به پیش میبرند.
پس:
مفهومها بازیگران نیستند.
شخصیتهای مفهومی بازیگراناند.
۳. سقراط؛ شخصیت مفهومی افلاطون
نمونهٔ اصلی فصل.
از دید دلوز:
سقراط تاریخی اهمیت کمتری دارد.
آنچه مهم است سقراطِ افلاطونی است.
در دیالوگهای افلاطون، سقراط دائماً:
سؤال میکند.
شک میکند.
تناقضها را آشکار میکند.
او حامل نوعی نیروی فلسفی است.
به همین دلیل:
سقراط شخصیت مفهومی افلاطون است.
نه صرفاً معلم او.
۴. ابله (L'Idiot)
یکی از مشهورترین بخشهای فصل.
فرانسوی:
L'Idiot
ترجمه:
ابله
احمق
سادهلوح
اما هیچکدام دقیق نیستند.
این اصطلاح در فلسفهٔ دکارت و بعدها در سنت روسی اهمیت پیدا میکند.
دلوز میگوید:
وقتی دکارت میگوید:
من همه چیز را زیر سؤال میبرم.
شخصیتی در پشت این حرکت وجود دارد.
شخصیتی که میگوید:
من هیچ اقتداری را قبول نمیکنم.
خودم از نو آغاز میکنم.
این همان «ابله» است.
ابله نزد دلوز کسی نیست که نمیفهمد.
برعکس.
او کسی است که حاضر نیست به دانستههای عمومی تکیه کند.
۵. دوست (L'Ami)
واژه:
L'Ami
از همان ریشهٔ Philo در فلسفه.
دلوز میگوید:
فیلسوف از آغاز «دوست» بوده است.
اما دوستِ چه چیزی؟
دوستِ مفهوم.
دوست در اینجا به معنای مالک نیست.
او در کنار مفهوم حرکت میکند.
با آن مبارزه میکند.
از آن مراقبت میکند.
۶. رقیب (Le Rival)
این بخش بسیار جالب است.
دلوز میگوید:
در یونان باستان فیلسوف همیشه با رقیب روبهرو بود.
چرا؟
زیرا افراد بسیاری ادعای دانایی داشتند:
سیاستمدار
شاعر
سوفیست
خطیب
فیلسوف باید نشان میداد چرا ادعایش معتبرتر است.
بنابراین شخصیت رقیب نیز در دل فلسفه حضور دارد.
۷. نیچه و زرتشت
بخش مهمی از فصل به Friedrich Nietzsche اختصاص دارد.
در کتاب Thus Spoke Zarathustra، زرتشت فقط یک شخصیت ادبی نیست.
زرتشت حامل نیروهای اندیشهٔ نیچه است.
او مفاهیمی را حمل میکند مانند:
ابرانسان
بازگشت جاودان
آفرینش ارزشها
بنابراین زرتشت یک شخصیت مفهومی است.
نه یک قهرمان داستان.
۸. شخصیت مفهومی و مفهوم چه تفاوتی دارند؟
دلوز روی این تمایز تأکید میکند.
مفهوم:
آن چیزی است که ساخته میشود.
شخصیت مفهومی:
آن چیزی است که میاندیشد.
مثال:
در نیچه:
ارادهٔ معطوف به قدرت = مفهوم
زرتشت = شخصیت مفهومی
در افلاطون:
ایده = مفهوم
سقراط = شخصیت مفهومی
۹. شخصیت مفهومی و فیلسوف
اینجا دلوز نکتهای بسیار ظریف مطرح میکند.
او میگوید:
فیلسوف با شخصیت مفهومی یکی نیست.
مثلاً:
زرتشت نیچه نیست.
سقراط افلاطون نیست.
بلکه نوعی نقاب است.
واژهای که دلوز دوست دارد:
Masque
(نقاب)
فیلسوف از طریق این نقابها سخن میگوید.
۱۰. شخصیت مفهومی و صفحهٔ درونماندگاری
اکنون فصل سوم به فصل دوم متصل میشود.
دلوز میگوید:
شخصیت مفهومی روی صفحهٔ درونماندگاری حرکت میکند.
اگر صفحه نقشه باشد،
شخصیت مفهومی مسافر آن نقشه است.
اگر صفحه میدان باشد،
شخصیت مفهومی بازیگر آن میدان است.
بنابراین:
صفحه = زمینه
شخصیت = عامل
مفهوم = محصول
این سه همیشه با هماند.
۱۱. فیلسوفان بزرگ و شخصیتهایشان
دلوز بهطور ضمنی تاریخ فلسفه را از این منظر بازخوانی میکند.
Plato:
سقراط
René Descartes:
ابله
Friedrich Nietzsche:
زرتشت
Søren Kierkegaard:
شوالیهٔ ایمان
این شخصیتها موتورهای اندیشهاند.
۱۲. چرا این بحث مهم است؟
در نگاه اول ممکن است عجیب به نظر برسد.
اما دلوز میخواهد نشان دهد:
تفکر همیشه شخصی نیست.
اندیشه از یک «منِ واحد» صادر نمیشود.
بلکه از مجموعهای از نیروها، صداها و موقعیتها تشکیل میشود.
به همین دلیل او با تصویر کلاسیک «سوژهٔ خودبنیاد» مخالف است.
۱۳. نقد سوژه
یکی از نتایج مهم فصل.
از زمان دکارت تا بسیاری از فیلسوفان مدرن، سوژه مرکز فلسفه بوده است.
اما دلوز میگوید:
اندیشه محصول یک خودِ ثابت نیست.
شخصیتهای مفهومی نشان میدهند که فکر کردن همیشه از خلال موقعیتها و نیروهای مختلف انجام میشود.
به همین دلیل دلوز به جای «سوژه» از:
رخداد (Événement)
نیرو (Force)
شدن (Devenir)
سخن میگوید.
جمعبندی فصل سوم
فصل سوم سه تز مهم را تثبیت میکند:
۱. شخصیت مفهومی نه فرد واقعی است و نه مفهوم.
او عامل حرکت اندیشه است.
۲. هر فلسفه شخصیتهای مفهومی خاص خود را دارد.
مانند:
۱. سقراط
۲. ابله
۳. زرتشت
۴. دوست
سه جزء جدانشدنی فلسفه نزد دلوز و گتاری:
۱. صفحهٔ درونماندگاری
۲. شخصیت مفهومی
۳. مفهوم
در ساختار کل کتاب، این سه فصل نخست در واقع بنیان دستگاه فلسفی دلوز و گتاری را تشکیل میدهند.
از فصل چهارم به بعد، کتاب وارد مرحلهٔ دیگری میشود: بررسی نسبت فلسفه با جغرافیا، تاریخ و تمدنها؛ یعنی مبحث مشهور «ژئوفلسفه» که یکی از نوآورانهترین ایدههای کتاب است.
این فصل دیگر فقط دربارهٔ مفاهیم نیست، بلکه میپرسد:
۱. چرا فلسفه در یونان پدید آمد؟
۲. چه رابطهای میان اندیشه و زمین وجود دارد؟
۳. آیا فلسفه صرفاً محصول نبوغ فردی است یا به شرایط جغرافیایی، سیاسی و تاریخی نیز وابسته است؟
۴. چرا برخی سرزمینها بستر پیدایش شیوههای خاصی از تفکر میشوند؟
دلوز و گتاری در این بخش میکوشند نشان دهند که اندیشه هرگز در خلأ شکل نمیگیرد، بلکه همواره با یک سرزمین، یک شیوهٔ زندگی، یک تاریخ و مجموعهای از نیروهای اجتماعی و فرهنگی پیوند دارد. این همان نقطهای است که آن را «ژئوفلسفه» مینامند.
در فصل بعدی، دلوز و گتاری بهطور مفصل توضیح میدهند که چرا یونان محل تولد فلسفه شد و چگونه مفاهیمی مانند «سرزمین»، «قلمرو»، «قلمروزدایی» و «بازقلمروسازی» در پیدایش اندیشهٔ فلسفی نقش داشتهاند. این فصل از مهمترین بخشهای کتاب برای فهم فلسفهٔ تاریخ و فلسفهٔ فرهنگ نزد دلوز است.
اکنون به فصل چهارم: ژئوفلسفه میرسیم. این فصل از مهمترین و در عین حال بدیعترین بخشهای کتاب است، زیرا دلوز و گتاری میخواهند نشان دهند که فلسفه صرفاً محصول ذهن فیلسوفان نیست، بلکه با زمین، سرزمین، شهر، تاریخ، مهاجرت و شکلهای زندگی پیوند دارد.
فصل چهارم: ژئوفلسفه
۱. ژئوفلسفه چیست؟
ژئوفلسفه را نباید به معنای «فلسفهٔ جغرافیا» فهمید.
دلوز و گتاری نمیخواهند دربارهٔ کوهها، رودخانهها یا نقشههای سیاسی صحبت کنند.
پرسش اصلی آنها این است:
۱. اندیشه در چه شرایطی امکانپذیر میشود؟
۲. چرا فلسفه در یک مکان و زمان خاص پدید میآید؟
۳. چه رابطهای میان تفکر و زمین وجود دارد؟
به نظر آنها اندیشه همیشه به یک «زمین» وابسته است.
اما زمین در اینجا صرفاً خاک یا جغرافیای طبیعی نیست.
زمین مجموعهای از:
۱. روابط اجتماعی
۲. مناسبات سیاسی
۳. شکلهای زندگی
۴. نیروهای تاریخی
است.
۲. چرا فلسفه در یونان پدید آمد؟
این یکی از مشهورترین پرسشهای فصل است.
دلوز و گتاری میپرسند:
چرا فلسفه در مصر آغاز نشد؟
چرا در بابل آغاز نشد؟
چرا در امپراتوریهای بزرگ شرقی آغاز نشد؟
چرا در یونان ظهور کرد؟
آنها پاسخ سادهای مانند «یونانیان باهوشتر بودند» را رد میکنند.
از نظر آنها فلسفه نتیجهٔ نبوغ قومی نیست.
۳. شهر یونانی
به نظر دلوز و گتاری، نقش «پولیس» یا شهر یونانی بسیار مهم است.
در امپراتوریهای شرقی معمولاً قدرت از مرکز صادر میشد.
ساختار غالب چنین بود:
۱. شاه
۲. دستگاه اداری
۳. فرمان
۴. اطاعت
اما در شهرهای یونانی وضعیت متفاوت بود.
افراد آزاد با یکدیگر بحث میکردند.
رقابت میکردند.
استدلال میآوردند.
مفاهیم در میدان گفتوگو شکل میگرفتند.
از نظر دلوز، فلسفه با همین فضای رقابت و مباحثه پیوند دارد.
۴. دوست و رقیب
اینجا بحثی که در فصل سوم آغاز شده بود ادامه پیدا میکند.
فیلسوف در یونان نه پیامبر بود و نه کاهن.
او در میان رقیبان زندگی میکرد.
رقیبان میتوانستند:
۱. سوفیست باشند.
۲. شاعران باشند.
۳. سیاستمداران باشند.
۴. آموزگاران باشند.
بنابراین فلسفه از آغاز با رقابت همراه است.
به همین دلیل مفهوم «دوست» و «رقیب» در تاریخ فلسفه اهمیت پیدا میکند.
۵. قلمرو
یکی از مهمترین مفاهیم این فصل:
قلمرو
قلمرو فقط یک مرز سیاسی نیست.
دلوز در آثار مختلفش قلمرو را بسیار گستردهتر میفهمد.
قلمرو یعنی فضایی که در آن نوعی نظم و هویت شکل گرفته است.
مثلاً:
۱. خانه یک قلمرو است.
۲. زبان یک قلمرو است.
۳. فرهنگ یک قلمرو است.
۴. یک سنت فکری نیز میتواند قلمرو باشد.
۶. قلمروزدایی
این واژه از مشهورترین اصطلاحات دلوز و گتاری است.
قلمروزدایی یعنی خروج از یک نظم تثبیتشده.
یعنی شکستن مرزهای یک قلمرو.
مثال ساده:
فردی که زبان مادری خود را دگرگون میکند، تا حدی از قلمرو زبان خارج میشود.
فیلسوف نیز همین کار را انجام میدهد.
او از عادتهای فکری فاصله میگیرد.
از بداهتهای رایج جدا میشود.
از دوکسا یا عقیدهٔ عمومی میگریزد.
این همان قلمروزدایی است.
۷. بازقلمروسازی
پس از هر قلمروزدایی، نوعی بازقلمروسازی رخ میدهد.
یعنی نظم تازهای شکل میگیرد.
فیلسوف ابتدا از نظام قدیمی جدا میشود.
سپس مفاهیم جدیدی میسازد.
این مفاهیم جهان تازهای را سامان میدهند.
به همین دلیل فلسفه همیشه میان دو حرکت قرار دارد:
۱. گسستن
۲. دوباره ساختن
۸. فلسفه و مهاجرت
دلوز و گتاری نشان میدهند که بسیاری از تحولات فکری با جابهجاییها و برخورد فرهنگها همراه بودهاند.
اندیشه در انزوا رشد نمیکند.
فلسفه معمولاً در نقاط تماس شکل میگیرد.
یعنی جایی که:
۱. فرهنگها با هم برخورد میکنند.
۲. زبانها با هم تلاقی میکنند.
۳. نیروهای متفاوت با هم روبهرو میشوند.
به همین دلیل فلسفه را نمیتوان صرفاً محصول یک ملت یا قوم دانست.
۹. یونان به عنوان یک رخداد
دلوز نمیگوید یونان ذاتاً فلسفی بود.
بلکه میگوید ظهور فلسفه در یونان یک رخداد تاریخی خاص بود.
مجموعهای از عوامل در کنار هم قرار گرفتند:
۱. شهرهای مستقل
۲. تجارت دریایی
۳. ارتباط با فرهنگهای دیگر
۴. نبودِ تمرکز مطلق قدرت
۵. فضای مباحثه و رقابت
و در نتیجه شرایط ظهور فلسفه فراهم شد.
۱۰. نسبت زمین و اندیشه
یکی از عمیقترین ایدههای فصل همین است.
دلوز میگوید:
اندیشه همیشه به زمین وابسته است.
اما نه به معنای جبر جغرافیایی.
او نمیگوید آبوهوا مستقیماً فلسفه تولید میکند.
بلکه میگوید:
هر شیوهٔ اندیشیدن بر بستری از روابط مادی، تاریخی و اجتماعی استوار است.
فلسفه بدون جهان زیسته وجود ندارد.
۱۱. اروپا و فلسفه
در بخشهای پایانی فصل، دلوز و گتاری به تاریخ اروپا اشاره میکنند.
آنها توضیح میدهند که چگونه فلسفه از یونان به روم و سپس به جهان مدرن منتقل شد.
اما تأکید میکنند که فلسفه هرگز مالک دائمی یک سرزمین نیست.
هر جا که شرایط مناسب پدید آید، امکان آفرینش مفاهیم وجود دارد.
۱۲. فلسفه و آینده
یکی از نتایج مهم فصل این است:
فلسفه متعلق به گذشته نیست.
همانگونه که در یونان شرایطی تازه برای اندیشیدن به وجود آمد، در آینده نیز ممکن است اشکال جدیدی از تفکر شکل بگیرند.
فلسفه یک فعالیت زنده است.
نه میراثی بسته و پایانیافته.
جمعبندی فصل چهارم
۱. اندیشه همیشه با زمین و تاریخ پیوند دارد.
۲. فلسفه محصول نبوغ فردی صرف نیست.
۳. شهر یونانی یکی از شرایط تاریخی پیدایش فلسفه بود.
۴. قلمرو و قلمروزدایی مفاهیم کلیدی فهم تاریخ اندیشهاند.
۵. فلسفه از گسست نسبت به عادتها و بداهتها آغاز میشود.
۶. هر فلسفه بر بستری جغرافیایی، اجتماعی و تاریخی شکل میگیرد.
۷. فلسفه را باید به عنوان یک رخداد تاریخی فهمید، نه یک ضرورت ازلی.
تا اینجا چهار ستون اصلی کتاب را دیدهایم:
۱. مفهوم
۲. صفحهٔ درونماندگاری
۳. شخصیت مفهومی
۴. ژئوفلسفه
از فصل پنجم به بعد، کتاب وارد یکی از دشوارترین مباحث خود میشود: رابطهٔ فلسفه، علم و هنر با آشوب (Chaos). در آنجا دلوز و گتاری میکوشند نشان دهند که این سه فعالیت انسانی چگونه از دل آشوب سر برمیآورند و هرکدام به شیوهای متفاوت با آن مواجه میشوند. این بخش در واقع اوج معماری نظری کل کتاب است.
در فصل پنجم کتاب What Is Philosophy?، دلوز و گتاری وارد نقطهٔ مرکزی و بسیار مهمی میشوند: رابطهٔ فلسفه با «آشوب» و مقایسهٔ سه شیوهٔ بزرگ اندیشه یعنی فلسفه، علم و هنر.
عنوان این فصل در اصل:
فصل پنجم: آشوب، فلسفه، علم، هنر
۱. آشوب (Chaos) چیست؟
اولین قدم این است که بفهمیم دلوز و گتاری از «آشوب» چه میفهمند.
آشوب در اینجا به معنای:
بینظمی اجتماعی نیست
هرجومرج سیاسی نیست
آشفتگی روانی روزمره نیست
بلکه یک مفهوم بسیار بنیادیتر است:
آشوب یعنی:
جریان بینهایتِ تولید و نابودی لحظهای صورتها، بدون ثبات و بدون توقف.
در آشوب:
۱. هیچ چیز پایدار نیست
۲. هیچ هویتی تثبیت نمیشود
۳. همه چیز در حال ظهور و ناپدید شدن است
۴. هیچ نظم از پیشدادهشدهای وجود ندارد
دلوز میگوید آشوب مثل یک «سرعت بینهایت» است که در آن همه چیز مدام در حال تغییر است.
۲. مشکل اصلی: چگونه فکر ممکن است؟
اگر واقعیت اساساً آشوب باشد، پرسش اصلی این است:
چطور فکر کردن ممکن میشود؟
چطور میتوانیم چیزی پایدار بسازیم در جهانی که هیچ چیز پایدار نیست؟
پاسخ دلوز و گتاری:
انسانها (و سه حوزهٔ اصلی اندیشه) با آشوب برخورد میکنند و آن را «فیلتر» یا «برش» میزنند.
۳. سه راه مواجهه با آشوب
دلوز و گتاری سه شیوهٔ بنیادین را از هم جدا میکنند:
۱. فلسفه
۲. علم
۳. هنر
هر کدام به شکلی متفاوت آشوب را «قابل زندگی» میکنند.
۴. فلسفه: خلق مفهوم
فلسفه با آشوب چه میکند؟
فلسفه:
آشوب را نظم نمیدهد
آن را حذف نمیکند
بلکه روی آن «صفحهٔ درونماندگاری» میسازد
و روی این صفحه:
مفهوم (Concept) خلق میکند
مفهومها نوعی «برش پایدار» در دل آشوب هستند.
مثال:
مفاهیمی مثل:
هستی
قدرت
سوژه
میل
همه نوعی تثبیت موقت در دل بیثباتیاند.
نکته مهم:
مفهومها نمایندهٔ واقعیت نیستند
بلکه ابزارهای «قابل اندیشیدن کردن آشوب» هستند.
۵. علم: خلق تابع
علم نیز با آشوب مواجه میشود، اما روش آن متفاوت است.
علم به جای مفهوم، از:
تابع (Function)
استفاده میکند.
تابع چیست؟
رابطهای میان متغیرها که امکان پیشبینی و اندازهگیری میدهد.
علم میخواهد:
۱. تغییرات را اندازه بگیرد
۲. روابط را قابل پیشبینی کند
۳. از آشوب قانون بسازد
مثال ساده:
فیزیک
ریاضیات
زیستشناسی
همه تلاش میکنند از دل بیثباتی، قانون استخراج کنند.
تفاوت مهم با فلسفه:
فلسفه → معنا میسازد (مفهوم)
علم → قانون میسازد (تابع)
۶. هنر: خلق ادراک و تأثر
هنر سومین شیوهٔ مواجهه با آشوب است.
هنر نه مفهوم میسازد و نه تابع.
بلکه:
ادراک (Percept)
تأثر (Affect)
خلق میکند.
توضیح:
ادراک (Percept) = تجربهای که از فرد جدا شده و در اثر هنری تثبیت شده
تأثر (Affect) = شدت احساسی یا نیروی عاطفی غیرشخصی
مثال:
در یک نقاشی:
رنگها
نور
حرکت
یک «حس» مستقل از فرد تولید میکنند.
در موسیقی:
ریتم
شدت
کشش صوتی
یک وضعیت احساسی غیرشخصی ایجاد میشود.
نکته مهم:
هنر احساس شخصی را بیان نمیکند
بلکه «نیروهای احساس» را تولید میکند.
۷. تفاوت سه حوزه
دلوز و گتاری یک جدول مفهومی ضمنی میسازند:
۱. فلسفه → مفهوم (Concept)
۲. علم → تابع (Function)
۳. هنر → ادراک/تأثر (Percept/Affect)
اما نکته مهم:
هیچکدام بر دیگری برتر نیستند.
آنها سه «شیوهٔ برابر» مواجهه با آشوباند.
۸. صفحه، دستگاه، و آشوب
اکنون یک ساختار سهگانه شکل میگیرد:
۱. آشوب (Chaos)
۲. صفحه (Plane)
۳. تولید (Creation)
هر حوزه یک «صفحه» روی آشوب ایجاد میکند:
فلسفه → صفحهٔ درونماندگاری
علم → صفحهٔ ارجاع (Reference)
هنر → صفحهٔ ترکیب یا ترکیبگری (Composition)
این صفحات مثل «فیلتر» عمل میکنند.
۹. فلسفه در برابر علم
یکی از بخشهای مهم فصل، تمایز دقیق فلسفه و علم است.
علم:
به بیرون از خود ارجاع میدهد
میخواهد جهان را توضیح دهد
دنبال حقیقت قابل اندازهگیری است
فلسفه:
درونماندگار است
مفاهیم میسازد
دنبال معنا و ساختار اندیشه است
دلوز تأکید میکند:
علم و فلسفه دو رقیب نیستند
بلکه دو نوع کار متفاوتاند.
۱۰. فلسفه در برابر هنر
هنر نیز با فلسفه متفاوت است.
هنر:
با ماده کار میکند
با احساس مستقیم کار میکند
با بدن و تجربه کار میکند
فلسفه:
با مفهوم کار میکند
با ساختارهای اندیشه کار میکند
از آشوب آغاز میکنند
و آن را تبدیل به «چیزی قابل تجربه یا اندیشیدن» میکنند
۱۱. آشوب و خلاقیت
یکی از مهمترین ایدههای فصل:
آشوب دشمن نیست.
بلکه:
منبع خلاقیت است
اگر آشوب نباشد:
هیچ مفهوم تازهای ساخته نمیشود
هیچ نظریه علمی جدیدی شکل نمیگیرد
هیچ اثر هنری پدید نمیآید
پس:
آشوب = امکان مطلق
اما بدون شکل
و سه حوزه:
فلسفه
علم
هنر
این امکان را «شکلدار» میکنند.
۱۲. نقش سرعت و بیثباتی
دلوز بارها تأکید میکند:
آشوب یعنی سرعت بینهایت.
در این سرعت:
هیچ چیز تثبیت نمیشود
همه چیز در حال تبدیل است
اندیشه یعنی:
کند کردن این سرعت
و ساختن چیزی قابل فهم از آن
۱۳. نتیجهٔ نهایی فصل پنجم
این فصل یکی از ستونهای اصلی کتاب است.
نتایج اصلی:
۱. آشوب بنیان واقعیت یا تجربه است
۲. فلسفه، علم و هنر سه پاسخ متفاوت به آشوباند
۳. فلسفه → مفهوم
۴. علم → تابع
۵. هنر → ادراک و تأثر
۶. هیچکدام بر دیگری برتری ندارند
۷. خلاقیت یعنی تبدیل آشوب به شکلهای قابل زیست
اکنون به فصل ششم و پایانی کتاب What Is Philosophy? میرسیم. این فصل نوعی جمعبندی نهایی است و دلوز و گتاری در آن دوباره کل دستگاهی را که ساختهاند یکجا کنار هم میگذارند: مفهوم، صفحهٔ درونماندگاری، شخصیت مفهومی، و نسبت فلسفه با علم و هنر.
عنوان این فصل:
فصل ششم: مفاهیم و صفحهٔ درونماندگاری در چشمانداز نهایی فلسفه
(در برخی ترجمهها: نتیجهگیری یا ترکیب نهایی فلسفه)
۱. بازگشت به پرسش اصلی: فلسفه چیست؟
کتاب در پایان دوباره به نقطهٔ آغاز برمیگردد:
پرسش:
فلسفه چیست؟
پاسخ نهایی دلوز و گتاری:
فلسفه یعنی:
خلق مفهوم روی صفحهٔ درونماندگاری، با کمک شخصیتهای مفهومی، در مواجهه با آشوب.
این یک تعریف ساده نیست، بلکه یک «دستگاه کامل» است.
۲. سهگانهٔ نهایی فلسفه
در پایان کتاب، سه عنصر اصلی دوباره تثبیت میشوند:
۱. صفحهٔ درونماندگاری
۲. شخصیت مفهومی
۳. مفهوم
اما این بار با تأکید بیشتر بر پیوند آنها:
۱. صفحهٔ درونماندگاری
این همان افق اولیه است که اندیشه در آن رخ میدهد.
ویژگیها:
پیش از مفهوم است
پیش از سوژه است
نوعی «نقشهٔ هستیِ اندیشه» است
۲. شخصیت مفهومی
نیرویی که اندیشه را به حرکت درمیآورد.
ویژگیها:
حامل پرسشهاست
حامل سبک تفکر است
فیلسوف از طریق آن فکر میکند
۳. مفهوم
محصول نهایی فلسفه.
ویژگیها:
تثبیت موقت در دل آشوب
شبکهای از روابط
نه تعریف، بلکه ساختار زنده
۳. فلسفه به عنوان «شدن» نه «دانش»
دلوز و گتاری تأکید میکنند:
فلسفه یک سیستم دانش نیست.
بلکه یک فرایند است:
شدن (Devenir)
فلسفه چیزی نیست که «دارا باشیم»، بلکه چیزی است که «انجام میدهیم».
۴. فلسفه و زمان
یکی از نکات مهم فصل پایانی:
فلسفه در زمان خطی قرار نمیگیرد.
یعنی:
نه کاملاً گذشته است
نه صرفاً حال
نه پروژهای آیندهگرا
بلکه نوعی «زمان خلاق» است.
مفهومها:
میمیرند
دوباره فعال میشوند
در زمینههای جدید معنا میگیرند
مثلاً:
مفهومهای Baruch Spinoza یا Friedrich Nietzsche در قرنهای مختلف دوباره زنده میشوند.
۵. فلسفه و غیر-فلسفه
دلوز و گتاری نکتهٔ بسیار مهمی مطرح میکنند:
فلسفه همیشه با «غیر فلسفه» در تماس است.
یعنی:
علم
هنر
سیاست
زندگی روزمره
فلسفه نمیتواند از اینها جدا باشد.
اما با آنها یکی هم نمیشود.
این رابطه شبیه مرز است:
نه جدایی کامل
نه یکی شدن کامل
۶. خطر سقوط فلسفه
در پایان کتاب، یک هشدار مهم مطرح میشود:
اگر فلسفه نتواند صفحهٔ درونماندگاری خودش را حفظ کند، سقوط میکند به:
۱. ایدئولوژی
۲. کلیشه
۳. دوکسا (عقیدهٔ عمومی)
یعنی:
فلسفه وقتی میمیرد که دیگر چیزی خلق نکند.
۷. فلسفه به عنوان مقاومت
یکی از ایدههای کلیدی فصل پایانی:
فلسفه نوعی مقاومت است.
نه مقاومت سیاسی مستقیم، بلکه مقاومت در سطح اندیشه.
فلسفه مقاومت میکند در برابر:
بدیهیات
کلیشهها
افکار آماده
زبان بسته
فلسفه یعنی:
باز کردن امکانهای تازهٔ فکر.
۸. پیوند نهایی فلسفه، علم و هنر
دلوز و گتاری در پایان دوباره سهگانهٔ فصل پنجم را جمعبندی میکنند:
۱. فلسفه → مفهوم
۲. علم → تابع
۳. هنر → ادراک و تأثر
اما نکتهٔ نهایی:
این سه حوزه رقیب نیستند.
بلکه سه نوع آفرینشاند.
آنها:
از یک آشوب مشترک شروع میکنند
اما مسیرهای متفاوتی میسازند
۹. آشوب به عنوان افق نهایی
در پایان، آشوب دوباره بازمیگردد.
اما این بار نه به عنوان تهدید، بلکه به عنوان منبع خلاقیت.
آشوب:
آغاز اندیشه است
مادهٔ خام اندیشه است
امکان بینهایت اندیشه است
و فلسفه:
نه حذفکنندهٔ آشوب
بلکه تبدیلکنندهٔ آن به مفهوم است.
۱۰. جمعبندی نهایی کل کتاب
کتاب با این تصویر تمام میشود:
فلسفه یعنی:
۱. قرار گرفتن روی یک صفحهٔ درونماندگاری
۲. حرکت در این صفحه با کمک شخصیتهای مفهومی
۳. خلق مفاهیم در مواجهه با آشوب
در کنار آن:
علم → ساخت قانون
هنر → ساخت احساس و ادراک
فلسفه → ساخت معنا
نتیجهٔ کلی
کتاب در نهایت یک «تعریف بسته» از فلسفه نمیدهد.
بلکه یک تصویر میسازد:
فلسفه یک ماشین خلاق است.
اما هر دو:
برچسبها:
ژیل دلوز,
فلسفه,
فلسفه چیست,
هنر