فصل سوم
صفات و بیان الهی
(Les attributs et l'expression divine / Attributes and Divine Expression)
هدف فصل
دلوز در آغاز فصل میگوید که اکنون باید دقیقاً روشن شود:
صفات (Attributs / Attributes) چه هستند؟
زیرا بسیاری از مفسران اسپینوزا دربارهٔ صفات دچار سوءتفاهم شدهاند.
برخی گفتهاند:
صفات صرفاً شیوههایی هستند که انسان خدا را درک میکند.
برخی دیگر گفتهاند:
صفات فقط نامهای مختلف خدا هستند.
برخی نیز آنها را همان قوای الهی دانستهاند.
دلوز معتقد است که هیچیک از این تفسیرها با متن اخلاق سازگار نیست.
تعریف اسپینوزا
دلوز تعریف مشهور اسپینوزا را نقل و تحلیل میکند:
«صفت، آن چیزی است که فاهمه از جوهر به منزلهٔ تشکیلدهندهٔ ذات آن ادراک میکند.»
(Per attributum intelligo id, quod intellectus de substantia percipit tamquam ejusdem essentiam constituens.)
(By attribute I understand that which the intellect perceives of substance as constituting its essence.)
دلوز تأکید میکند که تقریباً هر واژهٔ این تعریف اهمیت فلسفی دارد.
«فاهمه ادراک میکند»
نخستین سوءبرداشت از همین عبارت آغاز شده است.
چون اسپینوزا میگوید:
«فاهمه ادراک میکند.»
برخی نتیجه گرفتهاند:
پس صفات ساختهٔ ذهناند.
اما دلوز میگوید:
این برداشت کاملاً نادرست است.
تفاوت میان «ادراک کردن» و «ساختن»
فاهمه صفات را نمیسازد.
فاهمه فقط آنها را ادراک میکند.
این تفاوت بنیادی است.
برای مثال:
وقتی چشم رنگی را میبیند،
رنگ را خلق نمیکند.
بلکه آن را آشکار میسازد.
به همین ترتیب،
فاهمه نیز صفات را ایجاد نمیکند.
صفات پیش از هر ادراکی واقعیت دارند.
چرا اسپینوزا از فاهمه سخن میگوید؟
دلوز پاسخ میدهد:
زیرا صفت همیشه هم جنبهٔ وجودی دارد و هم جنبهٔ شناختی.
از یک سو،
صفت واقعاً در خدا وجود دارد.
از سوی دیگر،
فاهمه فقط از طریق صفت میتواند خدا را بشناسد.
پس صفت، نقطهٔ تلاقی هستی و شناخت است.
«تشکیلدهندهٔ ذات»
اکنون دلوز بر عبارت بعدی تمرکز میکند:
تشکیلدهندهٔ ذات
(Constituant l'essence / Constituting the Essence)
این عبارت نشان میدهد که:
صفات چیزی بیرون از ذات خدا نیستند.
آنها خودِ ذات الهیاند، اما هر کدام بر اساس شیوهای خاص.
آیا هر صفت فقط بخشی از ذات را بیان میکند؟
دلوز پاسخ میدهد:
خیر.
این دقیقاً همان اشتباهی است که بسیاری از مفسران مرتکب شدهاند.
هر صفت،
تمام ذات خدا را بیان میکند.
اما آن را مطابق طبیعت خاص خود بیان میکند.
مثال اندیشه و امتداد
صفت اندیشه (Pensée / Thought)
تمام ذات خدا را بهصورت اندیشه بیان میکند.
صفت امتداد (Étendue / Extension)
همان ذات را بهصورت امتداد بیان میکند.
در نتیجه،
اندیشه و امتداد دو نیمهٔ خدا نیستند.
دو راه مستقل برای بیان همان حقیقتاند.
چرا صفات بینهایتاند؟
اسپینوزا میگوید:
خدا دارای بینهایت صفت (Une infinité d'attributs / Infinitely Many Attributes) است.
اما انسان فقط دو صفت را میشناسد:
اندیشه
امتداد
دلوز میپرسد:
چرا فقط دو صفت؟
محدودیت شناخت انسان
انسان موجودی متناهی است.
بنابراین،
فاهمهٔ انسان نمیتواند همهٔ شیوههای بیان ذات الهی را درک کند.
این محدودیت،
مربوط به انسان است.
نه به خدا.
پس:
وجود صفات دیگر،
وابسته به شناخت ما نیست.
صفات مجهول
دلوز تأکید میکند:
صفات ناشناخته،
کاملاً واقعیاند.
این نکته اهمیت زیادی دارد.
زیرا اگر صفات فقط به شناخت انسان وابسته بودند،
باید بگوییم:
پیش از پیدایش انسان،
این صفات وجود نداشتند.
اما اسپینوزا چنین چیزی را هرگز نمیپذیرد.
بیان کامل
یکی از مهمترین نتایج این بخش این است:
هر صفت،
بیان کامل ذات الهی است.
نه بیان ناقص.
نه بیان جزئی.
نه تصویری محدود.
بلکه بیان کامل.
اما کامل بودن،
به معنای همانندی نیست.
اندیشه و امتداد،
هر دو کاملاند،
اما کاملاً متفاوتاند.
چرا صفات با هم تداخل ندارند؟
دلوز توضیح میدهد:
هر صفت دارای منطق درونی خود است.
در صفت اندیشه،
همهچیز به صورت ایده وجود دارد.
در صفت امتداد،
همهچیز به صورت جسم و حرکت وجود دارد.
هیچ صفتی وارد قلمرو صفت دیگر نمیشود.
این همان اصلی است که بعدها در نظریهٔ موازیگرایی (Parallélisme / Parallelism) به اوج میرسد.
بیان و نامتناهی
هر صفت،
نامتناهی است.
اما نه از آن جهت که تعداد نامحدودی چیز در آن وجود دارد.
بلکه از آن جهت که هر صفت،
تمام ذات نامتناهی خدا را بیان میکند.
نامتناهی بودن صفت،
کیفی است.
نه صرفاً کمی.
رابطهٔ صفات با جوهر
دلوز نتیجه میگیرد:
صفات میانجی میان خدا و جهان نیستند.
آنها لایهای اضافه میان جوهر و مودها نیز نیستند.
بلکه خودِ جوهر،
در حیثیتهای مختلف بیان است.
به همین دلیل،
نمیتوان جوهر را بدون صفات تصور کرد.
همانگونه که نمیتوان صفات را جدا از جوهر در نظر گرفت.
نتیجهٔ فلسفی
از نظر دلوز،
اسپینوزا با نظریهٔ صفات نشان میدهد که وحدت،
هرگز به معنای یکنواختی نیست.
یک حقیقت واحد،
میتواند بینهایت شیوهٔ بیان داشته باشد،
بیآنکه به اجزای مستقل تقسیم شود.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
صفت (Attribut / Attribute) ساختهٔ ذهن نیست؛ فاهمه فقط آن را ادراک میکند.
صفات، تشکیلدهندهٔ ذات (Constituant l'essence / Constituting the Essence) خدا هستند، نه ویژگیهای افزوده بر آن.
هر صفت، تمام ذات (Toute l'essence / The Whole Essence) خدا را بیان میکند، نه بخشی از آن.
انسان فقط دو صفت، یعنی اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) را میشناسد، اما خدا دارای بینهایت صفت (Une infinité d'attributs / Infinitely Many Attributes) است.
هر صفت، منطقی درونی و مستقل دارد و در قلمرو صفت دیگر دخالت نمیکند.
نظریهٔ صفات، مبنای فهم موازیگرایی (Parallélisme / Parallelism) و درونماندگاری (Immanence / Immanence) در فلسفهٔ اسپینوزاست.
نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز خوانشی بسیار دقیق از تعریف چهارم بخش اول کتاب اخلاق ارائه میدهد؛ تعریفی که بسیاری از شارحان آن را مبهمترین تعریف اسپینوزا دانستهاند. دلوز میکوشد نشان دهد که عبارت «فاهمه ادراک میکند» (L'intellect perçoit / The Intellect Perceives) نباید به معنای ذهنی بودن صفات فهمیده شود. برعکس، صفات واقعیتهای عینیاند و فاهمه تنها آنها را کشف میکند. این تفسیر، دلوز را از خوانشهای ذهنگرایانهٔ اسپینوزا جدا میکند و راه را برای دفاع او از واقعیت عینی تفاوتها هموار میسازد؛ تفاوتهایی که نه ساختهٔ ذهناند و نه موجب چندگانگی جوهر، بلکه شیوههای واقعی و همزمان بیان یک حقیقت واحد هستند.
نکتهٔ پژوهشی: آنچه در بالا آمده، شرح تحلیلی و تفسیری دلوز از مضامین آغاز فصل سوم است، نه ترجمهٔ تحتاللفظی متن کتاب. دلوز در این فصل استدلال خود را با ارجاع دقیق به تعاریف، اصول (Axioms) و قضایای (Propositions) بخش اول اخلاق پیش میبرد و در ادامه، وارد تحلیل تفصیلی هر یک از این ارجاعات میشود. این بخشها را نیز میتوان به همین شیوه، بند به بند و بر اساس متن اصلی فرانسوی، ادامه داد.
فصل سوم
بخش دوم
استقلال صفات
(L'autonomie des attributs / The Autonomy of the Attributes)
مسئلهٔ اصلی
دلوز بحث را با این پرسش آغاز میکند:
اگر هر صفت، تمام ذات خدا را بیان میکند، آیا صفات را میتوان به یکدیگر فروکاست؟
برای مثال:
آیا اندیشه (Pensée / Thought) را میتوان نتیجهای از امتداد (Étendue / Extension) دانست؟
یا برعکس،
آیا امتداد صرفاً شکلی از اندیشه است؟
بسیاری از فیلسوفان پیش از اسپینوزا یکی از این دو راه را انتخاب کرده بودند.
اسپینوزا هیچیک را نمیپذیرد.
استقلال واقعی صفات
دلوز تأکید میکند که اسپینوزا از استقلال (Autonomie / Autonomy) صفات دفاع میکند.
اما این استقلال نباید با جدایی (Séparation / Separation) اشتباه گرفته شود.
صفات:
مستقلاند،
اما جدا نیستند.
این تفاوت، کلید فهم دستگاه اسپینوزاست.
چرا اندیشه به امتداد فروکاسته نمیشود؟
در تاریخ فلسفه، گاه گفته شده است که اندیشه محصول فعالیت مغز است.
در این نگاه،
امتداد اصل است،
و اندیشه نتیجهٔ آن.
دلوز میگوید:
این دقیقاً همان چیزی است که اسپینوزا رد میکند.
زیرا اگر اندیشه از امتداد ناشی شود،
دیگر صفت مستقلی نخواهد بود.
چرا امتداد نیز به اندیشه فروکاسته نمیشود؟
از سوی دیگر،
برخی سنتهای ایدئالیستی گفتهاند:
جهان مادی چیزی جز تجلی ذهن نیست.
در اینجا،
امتداد به اندیشه بازگردانده میشود.
اسپینوزا این دیدگاه را نیز نمیپذیرد.
زیرا هر صفت باید منطق و واقعیت خاص خود را داشته باشد.
هر صفت، قانون خاص خود را دارد
دلوز اکنون اصل مهمی را مطرح میکند.
هر صفت دارای:
نظام درونی (Ordre interne / Internal Order)
و
قانون خاص (Loi propre / Proper Law)
خود است.
در صفت اندیشه،
علتها و معلولها همگی ایدهاند.
در صفت امتداد،
علتها و معلولها همگی جسم، حرکت و سکوناند.
هیچ انتقالی از یک صفت به صفت دیگر صورت نمیگیرد.
چرا این استقلال ضروری است؟
اگر صفات به یکدیگر فروکاسته شوند،
دو نتیجه پیش میآید:
یا ماده اصل میشود،
یا ذهن.
در هر دو حالت،
یکی از صفات بر دیگری سلطه پیدا میکند.
اما اسپینوزا چنین سلسلهمراتبی را نمیپذیرد.
از نظر او،
هیچ صفتی بر صفت دیگر برتری ندارد.
تساوی صفات
دلوز از مفهوم مهم دیگری سخن میگوید:
برابری صفات (Égalité des attributs / Equality of the Attributes)
تمام صفات،
از آنجا که تمام ذات خدا را بیان میکنند،
از حیث هستیشناختی برابرند.
نه اندیشه برتر است،
نه امتداد.
نه یکی بنیادیتر است،
نه دیگری مشتق از آن.
بیان کامل در هر صفت
هر صفت،
به تنهایی،
بیان کامل ذات الهی است.
به همین دلیل،
هیچ صفتی برای کامل شدن به صفت دیگر نیاز ندارد.
اندیشه،
برای بیان ذات خدا،
به امتداد وابسته نیست.
امتداد نیز،
برای بیان همان ذات،
به اندیشه وابسته نیست.
رابطهٔ صفات
اگر صفات مستقلاند،
پس چگونه به هم مربوط میشوند؟
دلوز پاسخ میدهد:
رابطهٔ آنها،
نه رابطهٔ علّی است،
نه رابطهٔ اشتقاقی.
رابطهٔ آنها،
فقط از طریق جوهر (Substance / Substance) برقرار میشود.
یعنی:
همهٔ صفات،
یک ذات واحد را بیان میکنند.
و همین،
تنها منشأ وحدت آنهاست.
وحدت بدون کاهش
دلوز نتیجه میگیرد که اسپینوزا موفق میشود دو اصل را همزمان حفظ کند:
وحدت کامل خدا.
استقلال کامل صفات.
در بسیاری از نظامهای فلسفی،
برای حفظ وحدت،
تفاوتها حذف میشوند.
اما در اسپینوزا،
وحدت،
بر پایهٔ تفاوتهای واقعی بنا شده است.
نسبت با موازیگرایی
دلوز نشان میدهد که استقلال صفات،
مقدمهٔ مستقیم نظریهٔ موازیگرایی (Parallélisme / Parallelism) است.
زیرا اگر اندیشه و امتداد مستقل باشند،
هر یک باید زنجیرهٔ علّی مخصوص خود را داشته باشند.
در نتیجه،
آنچه در اندیشه رخ میدهد،
علت آن در اندیشه است.
و آنچه در امتداد رخ میدهد،
علت آن در امتداد است.
این اصل، بعدها در فصلهای بعدی کتاب با استناد به قضیهٔ هفتم از بخش دوم اخلاق (Ethics, Part II, Proposition 7) به تفصیل بررسی خواهد شد.
نقد دوگانهانگاری دکارتی
در این بخش، دلوز بهطور ضمنی با رنه دکارت (René Descartes / René Descartes) نیز وارد گفتوگو میشود.
دکارت معتقد بود:
ذهن، یک جوهر مستقل است.
بدن، جوهری مستقل دیگر.
مشکل بزرگ فلسفهٔ دکارت این بود که:
این دو جوهر چگونه بر یکدیگر اثر میگذارند؟
اسپینوزا، به تفسیر دلوز،
کل این مسئله را حذف میکند.
زیرا از آغاز،
فقط یک جوهر وجود دارد.
ذهن و بدن،
دو جوهر نیستند.
بلکه دو صفت از یک جوهر واحدند.
نتیجهٔ فلسفی
از دید دلوز،
استقلال صفات،
به معنای تجزیهٔ واقعیت نیست.
بلکه به معنای آن است که
واقعیت واحد،
بیآنکه به اجزای جداگانه تقسیم شود،
در شیوههای کاملاً متفاوت و همارز بیان میشود.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
صفات (Attributs / Attributes) دارای استقلال (Autonomie / Autonomy) واقعیاند، اما از جوهر جدا نیستند.
اندیشه (Pensée / Thought) را نمیتوان به امتداد (Étendue / Extension) فروکاست و برعکس.
هر صفت دارای نظام درونی (Ordre interne / Internal Order) و قانون خاص (Loi propre / Proper Law) خود است.
تمام صفات از حیث هستیشناختی برابرند و هیچیک بر دیگری برتری ندارد.
وحدت صفات تنها از طریق جوهر واحد (Substance unique / Single Substance) حفظ میشود.
استقلال صفات، مبنای نظریهٔ موازیگرایی (Parallélisme / Parallelism) در فلسفهٔ اسپینوزاست.
نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز بر پایهٔ قضیهٔ دهم بخش اول اخلاق (Ethica, Pars I, Propositio X / Ethics, Part I, Proposition 10) استدلال میکند که هر صفت «بهواسطهٔ خود» (per se / through itself) ادراک میشود. او این اصل را صرفاً یک قاعدهٔ منطقی نمیداند، بلکه آن را اصلی هستیشناختی تلقی میکند: هر صفت دارای واقعیت و نظم خاص خویش است و از این رو، هیچ صفتی به صفت دیگر فروکاسته نمیشود. این خوانش، بعدها در آثار خود دلوز به صورت دفاع از چندگانگیِ غیرتقلیلپذیر (Multiplicité irréductible / Irreducible Multiplicity) ظاهر میشود؛ یعنی کثرتی که وحدت را از میان نمیبرد و وحدتی که تفاوتها را حذف نمیکند. همین ایده، یکی از ستونهای اصلی فلسفهٔ متأخر دلوز، بهویژه در تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) و هزار فلات (Mille plateaux / A Thousand Plateaus) است.
فصل سوم
بخش سوم
ماهیت صفات
(La nature des attributs / The Nature of the Attributes)
مسئلهٔ اصلی
دلوز پرسش تازهای را مطرح میکند:
وقتی اسپینوزا از صفت (Attribut / Attribute) سخن میگوید، دقیقاً از چه چیزی سخن میگوید؟
آیا صفت همان چیزی است که در فلسفهٔ ارسطو «عرض» (Accident / Accident) نامیده میشد؟
آیا صفت همانند «ویژگی» یا «خاصیت» یک شیء است؟
برای مثال:
سفید بودن برف،
یا گرم بودن آتش؟
پاسخ دلوز کاملاً منفی است.
صفت، عرض نیست
در فلسفهٔ ارسطویی، یک جوهر میتواند ویژگیهای گوناگونی داشته باشد.
برای مثال:
یک سیب میتواند:
سبز باشد،
یا قرمز،
بزرگ باشد،
یا کوچک.
اما اگر این ویژگیها تغییر کنند، خودِ جوهر همچنان باقی میماند.
به این ویژگیهای تغییرپذیر، عرض (Accident / Accident) گفته میشود.
چرا صفات عرض نیستند؟
دلوز میگوید:
اگر صفات عرض بودند،
باید بتوان خدا را بدون آنها تصور کرد.
اما این امر ناممکن است.
چرا؟
زیرا خود اسپینوزا میگوید:
صفات، ذات خدا را تشکیل میدهند (Constituent l'essence de Dieu / Constitute God's Essence).
در نتیجه،
اگر صفت حذف شود،
ذات نیز حذف خواهد شد.
صفت، کیفیت هم نیست
برخی مفسران گفتهاند:
صفات، کیفیتهای خدا هستند.
مانند:
خیر بودن،
عادل بودن،
دانا بودن.
دلوز میگوید:
این نیز اشتباه است.
زیرا کیفیت، چیزی است که به موضوعی نسبت داده میشود.
اما صفت،
چیزی نیست که به خدا اضافه شود.
بلکه خودِ شیوهٔ وجود خداست.
صفت، شیوهٔ بیان ذات است
اینجا دلوز مهمترین تعریف خود را ارائه میکند.
او میگوید:
صفت یعنی:
صورت بیان ذات
(Forme d'expression de l'essence / Form of the Expression of Essence)
یعنی:
ذات الهی،
در هر صفت،
به شیوهای متفاوت و کامل بیان میشود.
چرا این تعریف اهمیت دارد؟
زیرا اگر صفت صرفاً کیفیت باشد،
دیگر نمیتواند تمام ذات خدا را بیان کند.
کیفیت همیشه جزئی است.
برای مثال:
گرمی،
تمام ذات آتش نیست.
اما صفت،
تمام ذات خدا را بیان میکند.
بنابراین،
ماهیت صفت با کیفیت تفاوت دارد.
صفت، دیدگاه ذهن نیست
دلوز بار دیگر با خوانش ذهنگرایانه مخالفت میکند.
برخی گفتهاند:
اندیشه و امتداد فقط دو زاویهٔ دید انسان نسبت به خدا هستند.
دلوز میگوید:
خیر.
زاویهٔ دید انسان،
واقعیت صفت را ایجاد نمیکند.
بلکه صفت،
پیش از هر ادراک انسانی،
واقعاً وجود دارد.
بیان در هر صفت کامل است
دلوز دوباره تأکید میکند:
هر صفت،
تمام ذات الهی را بیان میکند.
اما این بیان،
بر اساس قانون همان صفت انجام میشود.
برای مثال:
در صفت اندیشه،
خدا به صورت اندیشهٔ نامتناهی بیان میشود.
در صفت امتداد،
همان خدا به صورت امتداد نامتناهی بیان میشود.
چرا صفات بینهایتاند؟
دلوز توضیح میدهد که نامتناهی بودن صفات، دو معنا دارد.
نخست
تعداد صفات،
نامتناهی است.
انسان فقط دو صفت را میشناسد.
دوم
هر صفت،
خود نیز نامتناهی است.
یعنی:
بیان آن،
هیچ محدودیتی ندارد.
زیرا تمام ذات الهی را در بر میگیرد.
صفت و قدرت
در اینجا،
مفهوم قدرت (Puissance / Power) دوباره وارد بحث میشود.
هر صفت،
قدرت خدا را
در شیوهای خاص بیان میکند.
نه بخشی از آن را.
بلکه تمام آن را.
به همین دلیل،
هیچ صفتی ناقص نیست.
تفاوت میان صفات
اگر هر صفت تمام قدرت خدا را بیان میکند،
پس تفاوت آنها چیست؟
دلوز پاسخ میدهد:
تفاوت در شیوهٔ بیان (Mode d'expression / Mode of Expression) است.
نه در میزان واقعیت.
اندیشه،
کمتر از امتداد واقعی نیست.
امتداد نیز کمتر از اندیشه واقعی نیست.
هر دو،
به یک اندازه واقعیاند.
بیان و یگانگی
اکنون دلوز نتیجهای مهم میگیرد.
اگر هر صفت،
تمام ذات خدا را بیان میکند،
پس یگانگی خدا،
نه بر اساس حذف تفاوتها،
بلکه بر اساس حضور کامل او در هر شیوهٔ بیان است.
به همین دلیل،
وحدت خدا،
غنای بینهایت تفاوتها را در خود جای میدهد.
نقد الهیات سنتی
دلوز معتقد است که بیشتر الهیات سنتی،
صفات را مجموعهای از اوصاف خدا میدانست.
برای مثال:
خدا قادر است.
خدا عالم است.
خدا خیر است.
اما اسپینوزا،
به تفسیر دلوز،
اصلاً از چنین صفاتی سخن نمیگوید.
او از شیوههای وجودی سخن میگوید،
نه از اوصاف اخلاقی یا روانشناختی.
نتیجهٔ فلسفی
از دید دلوز،
صفت،
نه کیفیت است،
نه خاصیت،
نه عرض،
نه صرفاً مفهوم ذهنی.
صفت،
خودِ صورت بیان ذات است.
و همین نکته،
تمام متافیزیک اسپینوزا را از متافیزیک ارسطویی و الهیات اسکولاستیکی جدا میکند.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
صفت (Attribut / Attribute) عرض (Accident / Accident) یا کیفیت (Qualité / Quality) نیست.
صفات، ذات خدا (Essence de Dieu / God's Essence) را تشکیل میدهند و چیزی افزوده بر آن نیستند.
هر صفت، صورت بیان ذات (Forme d'expression de l'essence / Form of the Expression of Essence) است.
هر صفت، تمام قدرت (Puissance / Power) و ذات (Essence / Essence) خدا را بیان میکند.
تفاوت صفات در شیوهٔ بیان (Mode d'expression / Mode of Expression) است، نه در میزان واقعیت.
نظریهٔ صفات اسپینوزا با نظریهٔ اوصاف الهی در الهیات سنتی تفاوتی بنیادین دارد.
نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز خوانشی ارائه میکند که یکی از نوآورانهترین جنبههای کتاب اوست. بسیاری از مفسران پیشین، مانند Émile Bréhier، صفات را عمدتاً از منظر منطق یا الهیات تحلیل میکردند. اما دلوز با تکیه بر متن اخلاق استدلال میکند که صفت را باید پیش از هر چیز بهعنوان «صورت بیان» (Forme d'expression / Form of Expression) فهمید. این تفسیر، صرفاً یک اختلاف اصطلاحی نیست؛ زیرا از دل آن این نتیجه به دست میآید که واقعیت، مجموعهای از «ویژگیهای» یک جوهر نیست، بلکه شبکهای از شیوههای بیان (Modes d'expression / Modes of Expression) یک قدرت واحد است. همین ایده بعدها در فلسفهٔ خود دلوز به مفاهیمی مانند شدت (Intensité / Intensity)، چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity) و شدن (Devenir / Becoming) راه مییابد.
یادداشت پژوهشی
در اینجا لازم است به یک نکتهٔ روشی اشاره کنم: در پاسخهای پیشین، تقسیمبندی فصل سوم به «بخشهای» متعدد، بازسازی آموزشی برای توضیح نظاممند مطالب بود. در متن اصلی فرانسوی، دلوز همیشه فصلها را با چنین زیرعنوانهای شمارهگذاریشدهای تنظیم نمیکند؛ بلکه استدلال خود را بهصورت پیوسته پیش میبرد. با این حال، محتوایی که ارائه میکنم بر اساس ترتیب واقعی استدلالهای دلوز در این فصل و ارجاعات او به اخلاق اسپینوزا تنظیم شده است تا هم وفادار به متن اصلی باشد و هم مطالعهٔ آن آسانتر شود.
فصل سوم
بخش چهارم
تولید مودها از صفات
(La production des modes par les attributs / The Production of Modes through the Attributes)
مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز میپرسد:
اگر صفات تمام ذات خدا را بیان میکنند،
پس مودها (Modes / Modes) چگونه پدید میآیند؟
آیا خدا مستقیماً مودها را ایجاد میکند؟
یا صفات این کار را انجام میدهند؟
یا اصلاً این دو پرسش نادرستاند؟
معنای قضیهٔ شانزدهم
دلوز ابتدا بر عبارت مهم اسپینوزا تأکید میکند:
«از ضرورت طبیعت الهی»
(Ex necessitate divinae naturae / From the Necessity of the Divine Nature)
این جمله چند نکته را همزمان بیان میکند.
نخست اینکه:
مودها نتیجهٔ تصمیم خدا نیستند.
دوم اینکه:
مودها حاصل ارادهٔ آزاد به معنای رایج نیستند.
سوم اینکه:
مودها با همان ضرورتی پدید میآیند که از ذات مثلث، مجموع زوایا نتیجه میشود.
«نتیجه شدن»
دلوز اکنون روی واژهٔ بسیار مهم
نتیجه شدن
(Sequi / To Follow)
تمرکز میکند.
اسپینوزا نمیگوید:
مودها ساخته میشوند.
نمیگوید:
خلق میشوند.
بلکه میگوید:
آنها نتیجه میشوند.
چرا واژهٔ «نتیجه»؟
دلوز توضیح میدهد:
نتیجه،
رابطهای درونی است.
برای مثال:
اگر تعریف دایره را بدانیم،
بسیاری از ویژگیهای آن
به ضرورت از آن نتیجه میشوند.
این ویژگیها چیزی بیرون از تعریف نیستند.
همین نسبت میان خدا و مودها نیز برقرار است.
صفات چگونه تولید میکنند؟
اینجا دلوز نکتهای بسیار دقیق را مطرح میکند.
او میگوید:
جوهر،
مودها را
همیشه از طریق صفات (Par les attributs / Through the Attributes)
تولید میکند.
یعنی:
هیچ مودی
مستقیماً از جوهرِ بیواسطه
پدید نمیآید.
همیشه یک صفت،
رسانه یا شیوهٔ این تولید است.
هر صفت، تولید مخصوص خود را دارد
در صفت
اندیشه (Pensée / Thought)
بینهایت ایده
تولید میشود.
در صفت
امتداد (Étendue / Extension)
بینهایت بدن،
حرکت
و نسبتهای جسمانی
پدید میآیند.
این دو تولید،
از یکدیگر مستقلاند.
اما هر دو،
از همان ذات واحد
نتیجه میشوند.
چرا اسپینوزا از «بینهایت شیوه» سخن میگوید؟
عبارت مشهور اسپینوزا چنین است:
«بینهایت چیز، به بینهایت شیوه.»
(Infinita infinitis modis / Infinitely Many Things in Infinitely Many Modes)
دلوز میگوید:
این عبارت دو نوع نامتناهی را نشان میدهد.
نخست
بینهایت موجودات
(Infinité des choses / Infinity of Things)
یعنی:
هیچ محدودیتی برای تعداد مودها وجود ندارد.
دوم
بینهایت شیوههای تولید
(Infinité des modes de production / Infinity of Modes of Production)
یعنی:
قدرت الهی
همیشه میتواند
به شیوههای تازه
خود را بیان کند.
تولید و بیان
دلوز دوباره
دو مفهوم را
بر هم منطبق میکند.
تولید (Production / Production)
و
بیان (Expression / Expression)
دو فرآیند جداگانه نیستند.
تولید،
همان بیان است.
و بیان،
همان تولید است.
خدا،
چیزی را
پس از بیان
تولید نمیکند.
بلکه
بیان کردن،
خودِ تولید است.
چرا مودها مستقل نیستند؟
اگر مودها
از صفات نتیجه میشوند،
آیا استقلالی دارند؟
دلوز پاسخ میدهد:
مودها
واقعیت دارند.
اما
وجود مستقل ندارند.
زیرا
تمام واقعیتشان
از همان قدرتی ناشی میشود
که در صفت بیان شده است.
تولید و وابستگی
دلوز
میان دو مفهوم
تفاوت میگذارد.
وابستگی وجودی
(Dépendance ontologique / Ontological Dependence)
و
وابستگی علّی بیرونی
(Dépendance causale externe / External Causal Dependence)
مودها
به خدا وابستهاند.
اما
نه مانند شیئی
که صنعتگر ساخته باشد.
بلکه
مانند نتیجهای
که از یک حقیقت
جداییناپذیر است.
نسبت با هندسه
دلوز بار دیگر
به روش هندسی اسپینوزا اشاره میکند.
در هندسه،
قضایا
از تعریفها
نتیجه میشوند.
هیچکس نمیگوید:
تعریف،
قضیه را
«میآفریند.»
بلکه
قضیه،
ضرورتاً
از تعریف
پیروی میکند.
همین نسبت،
میان خدا
و مودها
وجود دارد.
نخستین تقسیمبندی مودها
در پایان این بخش،
دلوز اشارهای کوتاه
به تقسیمبندی آیندهٔ مودها میکند.
او میگوید:
همهٔ مودها
یکسان نیستند.
اسپینوزا
بعدها میان:
مودهای نامتناهی
(Modes infinis / Infinite Modes)
و
مودهای متناهی
(Modes finis / Finite Modes)
تمایز قائل خواهد شد.
دلوز میگوید:
فهم این تفاوت،
کلید فهم ادامهٔ کتاب است.
نتیجهٔ فلسفی
در این بخش،
دلوز برای نخستین بار
نظریهای منسجم
از «تولید»
در اسپینوزا ارائه میکند.
جهان،
مجموعهای از اشیای مستقل نیست.
بلکه
جریان دائمی
تولید و بیان
قدرت الهی است.
به همین دلیل،
واقعیت
ماهیتی ایستا ندارد.
بلکه
همواره
در حال فعلیت یافتن است.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
مودها (Modes / Modes) از ضرورت طبیعت الهی (Nécessité de la nature divine / Necessity of the Divine Nature) نتیجه میشوند.
واژهٔ نتیجه شدن (Sequi / To Follow) نشان میدهد که رابطهٔ خدا و مودها، رابطهای درونی و ضروری است، نه رابطهٔ آفرینش بیرونی.
جوهر، مودها را همیشه از طریق صفات (Par les attributs / Through the Attributes) تولید میکند.
هر صفت، نظام تولید مخصوص خود را دارد؛ برای مثال، اندیشه (Pensée / Thought) ایدهها را و امتداد (Étendue / Extension) بدنها را تولید میکند.
تولید (Production / Production) و بیان (Expression / Expression) دو جنبهٔ یک فرآیند واحدند.
این بخش مقدمهای برای تمایز میان مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) و مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) در ادامهٔ فصل است.
نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش، یکی از جاهایی است که تأثیر آن بر فلسفهٔ متأخر دلوز بهوضوح دیده میشود. هنگامی که دلوز و فلیکس گتاری در ضد ادیپ (L'Anti-Œdipe / Anti-Oedipus) از تولید میل (Production désirante / Desiring-Production) سخن میگویند، یکی از پشتوانههای متافیزیکی آن همین خوانش از اسپینوزاست. البته نباید این دو را یکسان گرفت: دلوز در اسپینوزا و مسئلهٔ بیان در حال تفسیر دقیق متافیزیک اسپینوزاست، نه ارائهٔ نظریهٔ میل. با این حال، او از همین تحلیل این ایده را استخراج میکند که واقعیت اساساً «تولیدگر» است، نه مجموعهای از جوهرهای ایستا یا اشیای از پیش ساختهشده. این برداشت، یکی از مهمترین نوآوریهای تفسیری دلوز نسبت به بسیاری از شارحان پیش از او به شمار میآید.
فصل سوم
بخش پنجم
مودهای نامتناهی
(Les modes infinis / The Infinite Modes)
مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون میپرسد:
اگر همهٔ موجودات مود هستند، آیا همهٔ مودها یکساناند؟
آیا یک انسان، یک سنگ، یک کهکشان و «حرکت و سکون» همگی در یک سطح قرار دارند؟
اسپینوزا پاسخ میدهد:
خیر.
او میان دو دستهٔ بزرگ تمایز میگذارد:
مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes)
مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes)
دلوز معتقد است که بدون فهم این تمایز، ساختار نظام اسپینوزا قابل درک نیست.
مود نامتناهی چیست؟
نخست باید روشن شود که «نامتناهی» در اینجا چه معنایی دارد.
دلوز تأکید میکند:
مود نامتناهی، جوهر (Substance / Substance) نیست.
زیرا فقط خدا جوهر است.
اما مود نامتناهی نیز مانند یک انسان یا یک درخت، موجودی متناهی نیست.
او مرتبهای میانی دارد.
چرا به آن «نامتناهی» گفته میشود؟
زیرا این مود مستقیماً از طبیعت نامتناهی یک صفت نتیجه میشود.
برای مثال، در صفت امتداد (Étendue / Extension)، اسپینوزا از حرکت و سکون (Mouvement et repos / Motion and Rest) بهعنوان نمونهای از مود نامتناهی بیواسطه یاد میکند.
حرکت و سکون یک جسم خاص نیست؛ بلکه نظمی عام است که همهٔ اجسام در آن قرار دارند.
مود نامتناهی بیواسطه
دلوز میان دو نوع مود نامتناهی تمایز میگذارد.
نخست:
مود نامتناهی بیواسطه
(Mode infini immédiat / Immediate Infinite Mode)
این مود مستقیماً از طبیعت یک صفت نتیجه میشود.
در صفت اندیشه، نمونهٔ آن فاهمهٔ نامتناهی (Intellect infini / Infinite Intellect) است.
در صفت امتداد، نمونهٔ آن حرکت و سکون (Mouvement et repos / Motion and Rest) است.
چرا «بیواسطه»؟
زیرا میان صفت و این مود، واسطهای وجود ندارد.
صفت بلافاصله آن را بیان میکند.
این نخستین سطح ظهور قدرت الهی است.
مود نامتناهی باواسطه
نوع دوم:
مود نامتناهی باواسطه
(Mode infini médiat / Mediate Infinite Mode)
این مود دیگر مستقیماً از صفت نتیجه نمیشود.
بلکه از مود نامتناهی بیواسطه ناشی میشود.
مشهورترین نمونهٔ آن در صفت امتداد:
چهرهٔ کل طبیعت
(Facies totius universi / The Face of the Whole Universe)
است.
«چهرهٔ کل طبیعت»
این اصطلاح از دشوارترین مفاهیم اسپینوزاست.
دلوز توضیح میدهد که منظور، شکل یا تصویر ظاهری جهان نیست.
بلکه:
کل نظم و نسبتهای ثابت جهان جسمانی است.
تمام بدنها تغییر میکنند.
اما نظم کلی جهان همچنان حفظ میشود.
این نظم کلی، همان مود نامتناهی باواسطه است.
مثال
فرض کنید:
سلولهای بدن انسان دائماً تغییر میکنند.
اما سازمان کلی بدن حفظ میشود.
دلوز میگوید:
اسپینوزا همین منطق را در مقیاس کل جهان به کار میبرد.
افراد میآیند و میروند.
ستارگان شکل میگیرند و نابود میشوند.
اما نظم کلی طبیعت باقی میماند.
جایگاه مودهای متناهی
اکنون دلوز جایگاه موجودات عادی را روشن میکند.
یک انسان،
یک حیوان،
یک درخت،
یک سیاره،
همگی مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) هستند.
آنها درون همان نظم کلی قرار دارند.
اما خودِ آن نظم نیستند.
چرا اسپینوزا این تمایز را لازم میداند؟
زیرا اگر فقط مودهای متناهی وجود داشتند،
ارتباط میان خدا و جهان گسسته میشد.
از سوی دیگر،
اگر فقط جوهر وجود داشت،
کثرت موجودات قابل توضیح نبود.
مودهای نامتناهی این فاصله را پر میکنند.
آنها پیوند میان صفات و موجودات متناهیاند.
بیان در سه سطح
دلوز اکنون یکی از زیباترین طرحهای کل کتاب را ارائه میکند.
قدرت الهی در سه سطح بیان میشود:
سطح نخست
جوهر
(Substance / Substance)
قدرت را در ذات مطلق خود بیان میکند.
سطح دوم
صفات
(Attributs / Attributes)
قدرت را در شیوههای بینهایت بیان میکنند.
سطح سوم
مودهای نامتناهی
(Modes infinis / Infinite Modes)
قدرت را به صورت نظمهای عام بیان میکنند.
سطح چهارم
مودهای متناهی
(Modes finis / Finite Modes)
قدرت را در افراد مشخص بیان میکنند.
هیچ گسستی وجود ندارد
دلوز تأکید میکند که این چهار سطح، چهار جهان جداگانه نیستند.
آنها مراحل یک فرآیند واحد بیاناند.
بنابراین:
از خدا تا یک انسان،
هیچ شکاف هستیشناختی وجود ندارد.
تنها تفاوت در درجه و شیوهٔ بیان (Degré et mode d'expression / Degree and Mode of Expression) است.
چرا این بحث مهم است؟
زیرا بسیاری از مفسران اسپینوزا گمان کردهاند که جهان مستقیماً از خدا پدید آمده است.
اما دلوز نشان میدهد که اسپینوزا دستگاهی بسیار پیچیدهتر دارد.
در این دستگاه:
صفات،
مودهای نامتناهی،
و سپس مودهای متناهی،
همگی حلقههای یک زنجیرهٔ درونماندگارند.
نتیجهٔ فلسفی
دلوز معتقد است که مفهوم مود نامتناهی (Mode infini / Infinite Mode) یکی از اصیلترین نوآوریهای اسپینوزاست.
این مفهوم اجازه میدهد که:
وحدت خدا،
نظم جهان،
و کثرت موجودات،
همزمان توضیح داده شوند.
بدون آنکه به آفرینش دفعی، صدور نوافلاطونی یا دوگانهانگاری متوسل شویم.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
اسپینوزا میان مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) و مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) تمایز قائل میشود.
مود نامتناهی بیواسطه (Mode infini immédiat / Immediate Infinite Mode) مستقیماً از یک صفت نتیجه میشود؛ مانند حرکت و سکون (Mouvement et repos / Motion and Rest) در امتداد و فاهمهٔ نامتناهی (Intellect infini / Infinite Intellect) در اندیشه.
مود نامتناهی باواسطه (Mode infini médiat / Mediate Infinite Mode) از مود نامتناهی بیواسطه ناشی میشود؛ مانند چهرهٔ کل طبیعت (Facies totius universi / The Face of the Whole Universe).
مودهای متناهی، افراد مشخصاند که درون نظمهای کلیِ مودهای نامتناهی قرار دارند.
از جوهر تا مودهای متناهی، پیوستاری از بیان (Expression / Expression) وجود دارد و هیچ گسست هستیشناختی میان خدا و جهان نیست.
تمایز میان این سطوح، بنیان فهم رابطهٔ وحدت (Unité / Unity) و کثرت (Multiplicité / Multiplicity) در فلسفهٔ اسپینوزاست.
نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز به یکی از دشوارترین نقاط اخلاق میپردازد؛ بخشی که حتی در میان شارحان اسپینوزا نیز محل اختلاف فراوان بوده است. او تأکید میکند که مودهای نامتناهی را نباید موجوداتی مستقل یا مرتبهای واسطه میان خدا و جهان به معنای نوافلاطونی دانست. آنها «واسطه» به معنای موجودی جداگانه نیستند، بلکه سطوح متفاوت فعلیتیافتن بیان (Niveaux d'actualisation de l'expression / Levels of the Actualization of Expression) هستند. به همین دلیل، دلوز از هرگونه تعبیر سلسلهمراتبی یا صدوری فاصله میگیرد و میکوشد نشان دهد که همهٔ این سطوح در یک نظام کاملاً درونماندگار (Immanence / Immanence) قرار دارند. این برداشت، بعدها در فلسفهٔ خود او نیز به صورت نظریهای دربارهٔ سازمانیافتگی سطوح واقعیت بدون توسل به مراتب متعالی یا غایات بیرونی ادامه پیدا میکند.
فصل سوم
بخش ششم
گذار از مودهای نامتناهی به مودهای متناهی
(Le passage des modes infinis aux modes finis / The Transition from Infinite Modes to Finite Modes)
مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون پرسش بسیار دقیقی را مطرح میکند:
اگر مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) از خدا ناشی میشوند،
چرا اسپینوزا میان آنها و مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) تمایز میگذارد؟
آیا مودهای متناهی مستقیماً از خدا نتیجه میشوند؟
یا از مودهای نامتناهی؟
ظاهر متن اخلاق
در نگاه نخست،
قضیهٔ شانزدهم (Propositio XVI / Proposition 16)
چنین به نظر میرسد که:
تمام موجودات مستقیماً از خدا ناشی میشوند.
اما دلوز میگوید:
اگر چنین باشد،
دیگر وجود مودهای نامتناهی بیمعنا خواهد بود.
نقش نامهٔ ۶۴
دلوز به نامهٔ ۶۴ (Epistola LXIV / Letter 64) استناد میکند.
در این نامه،
اسپینوزا توضیح میدهد که:
برخی چیزها
بیواسطه
از طبیعت یک صفت ناشی میشوند.
اما برخی دیگر،
بهواسطهٔ همان مودهای نامتناهی.
دلوز این متن را کلید حل مسئله میداند.
دو نوع وابستگی
دلوز اکنون میان دو نوع وابستگی تمایز میگذارد.
وابستگی مستقیم
(Dépendance immédiate / Immediate Dependence)
ویژهٔ مودهای نامتناهی است.
وابستگی باواسطه
(Dépendance médiate / Mediate Dependence)
ویژهٔ مودهای متناهی است.
چرا این تمایز ضروری است؟
اگر همهٔ موجودات مستقیماً از خدا ناشی شوند،
دیگر تفاوتی میان:
حرکت و سکون،
یک انسان،
یک سنگ،
یا کل طبیعت
وجود نخواهد داشت.
اما اسپینوزا چنین نمیگوید.
او میان
نظمهای کلی (Ordres universels / Universal Orders)
و
افراد جزئی (Individus particuliers / Particular Individuals)
تمایز برقرار میکند.
نظم کلی
مود نامتناهی،
قانون عام است.
برای مثال:
در امتداد،
حرکت و سکون،
نظم کلی تمام اجسام را تعیین میکند.
این نظم،
وابسته به وجود یک جسم خاص نیست.
اگر میلیونها جسم از میان بروند،
اصل حرکت و سکون همچنان باقی میماند.
افراد متناهی
اما انسان،
اسب،
درخت،
سنگ،
همگی
افراد متناهیاند.
وجود آنها
وابسته به شرایط خاص است.
پدید میآیند.
تغییر میکنند.
و از میان میروند.
چرا افراد متناهی نابود میشوند؟
دلوز توضیح میدهد:
زیرا آنها
بیان محدود
قدرت الهیاند.
قدرت الهی نامتناهی است.
اما هر مود متناهی،
تنها نسبتی محدود از آن قدرت را فعلیت میبخشد.
به همین دلیل،
هر موجود متناهی
در معرض دگرگونی است.
بیان درجهای
اکنون دلوز مفهوم بسیار مهمی را وارد بحث میکند:
درجهٔ قدرت
(Degré de puissance / Degree of Power)
هر مود متناهی،
درجهای معین
از قدرت خدا را بیان میکند.
نه بیشتر.
نه کمتر.
چرا افراد متفاوتاند؟
اگر همه از خدا ناشی شدهاند،
چرا یک درخت،
یک انسان،
و یک ستاره
متفاوتاند؟
دلوز پاسخ میدهد:
زیرا
هر یک،
درجهٔ متفاوتی
از قدرت
را بیان میکند.
تفاوت موجودات،
تفاوت در جوهر نیست.
تفاوت در شدت بیان (Intensité de l'expression / Intensity of Expression) است.
شدت
اینجا یکی از نخستین نشانههای فلسفهٔ آیندهٔ دلوز ظاهر میشود.
او میگوید:
تفاوت واقعی،
تفاوت در شدت (Intensité / Intensity) است.
نه تفاوت در ماده،
نه تفاوت در جوهر،
و نه تفاوت در نوع وجود.
این ایده بعدها به یکی از بنیادیترین مفاهیم کتاب تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) تبدیل میشود.
فرد چیست؟
اکنون دلوز به مفهوم
فرد
(Individu / Individual)
میپردازد.
فرد،
جوهر نیست.
بلکه
نسبتی پایدار
از حرکت و سکون است.
این تعریف،
مستقیماً از بخش دوم اخلاق گرفته شده است،
اما دلوز ریشهٔ آن را در همین فصل سوم نشان میدهد.
نسبت
واژهٔ مهم این بخش:
نسبت
(Rapport / Relation or Ratio)
یک فرد،
نه به خاطر مادهٔ خود،
بلکه به خاطر
نسبت میان اجزایش
فرد است.
برای مثال،
سلولهای بدن انسان
دائماً تغییر میکنند.
اما تا زمانی که
نسبت میان آنها
حفظ شود،
همان فرد باقی میماند.
تولید پیوسته
از نظر دلوز،
جهان
یک مجموعهٔ ثابت از اشیا نیست.
بلکه
فرآیندی دائمی
از تولید نسبتهاست.
افراد،
به وجود میآیند،
نسبتهایشان تغییر میکند،
و از میان میروند.
اما قدرت الهی،
پیوسته
خود را
در نسبتهای تازه
بیان میکند.
نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه میگیرد که:
مودهای متناهی
نه نسخههای کوچک خدا هستند،
نه موجوداتی مستقل.
آنها
شدتهای متفاوت
یک قدرت واحدند.
به همین دلیل،
تفاوت موجودات،
درجهای است،
نه ماهوی.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) و مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) دو سطح متفاوت از بیان قدرت الهیاند.
مودهای متناهی بهواسطهٔ مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) در نظم طبیعت جای میگیرند، نه اینکه صرفاً به صورت مستقیم و منفرد از جوهر نتیجه شوند.
هر موجود متناهی، درجهای از قدرت (Degré de puissance / Degree of Power) را بیان میکند.
تفاوت موجودات، تفاوت در شدت بیان (Intensité de l'expression / Intensity of Expression) است، نه تفاوت در جوهر.
فرد (Individu / Individual) با نسبت (Rapport / Relation or Ratio) میان اجزای خود تعریف میشود، نه با مادهٔ ثابت.
جهان، فرآیندی پویا از تولید نسبتها و شدتهای متفاوت قدرت است.
نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از نقاطی است که باید میان تفسیر دلوز و متن خود اسپینوزا تمایز قائل شد. اسپینوزا بهصراحت از «درجهٔ قدرت» (Degré de puissance / Degree of Power) و «نسبتهای فردی» سخن میگوید، اما پیوند مستقیم این مفاهیم با «شدت» (Intensité / Intensity) تا این حد، بیشتر محصول خوانش خلاقانهٔ دلوز است. دلوز میکوشد نشان دهد که تفاوت میان موجودات را نباید با مقولات سنتی مانند «نوع» یا «ماهیت ثابت» توضیح داد؛ بلکه باید آن را بر حسب شدتهای متفاوت فعلیتیافتن قدرت (Intensités de l'actualisation de la puissance / Intensities of the Actualization of Power) فهمید. این دقیقاً همان ایدهای است که بعدها در آثار مستقل او، بهویژه تفاوت و تکرار، به یکی از ارکان نظریهٔ فردیت (Individuation / Individuation) تبدیل میشود.
یادداشت متنشناختی
در اینجا دلوز علاوه بر استناد به اخلاق، از نامهٔ ۶۴ به شولر نیز بهره میگیرد؛ زیرا این نامه یکی از معدود جاهایی است که اسپینوزا خود دربارهٔ مودهای نامتناهی توضیحی روشن ارائه میدهد. دلوز این نامه را نه متنی فرعی، بلکه کلیدی برای تفسیر انسجام درونی نظریهٔ بیان (Expression / Expression) میداند و بر اساس آن، رابطهٔ میان جوهر، صفات، مودهای نامتناهی و مودهای متناهی را بازسازی میکند.
فصل سوم
بخش هفتم
علیت درونماندگار و تولید جهان
(La causalité immanente et la production du monde / Immanent Causality and the Production of the World)
مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز پرسش مهمی را مطرح میکند:
اگر همهٔ مودها از خدا ناشی میشوند، این «ناشی شدن» دقیقاً چه نوع علیتی است؟
آیا خدا مانند یک صنعتگر جهان را ساخته است؟
آیا خدا مانند یک پادشاه بر جهان حکومت میکند؟
آیا خدا پس از آفرینش، از جهان جدا میشود؟
پاسخ اسپینوزا، از نظر دلوز، به همهٔ این پرسشها منفی است.
علیت درونماندگار
مفهوم اصلی این بخش:
علت درونماندگار (Cause immanente / Immanent Cause)
این مفهوم از مشهورترین مفاهیم اسپینوزاست.
دلوز میگوید که بیشتر متافیزیک غرب بر پایهٔ علت متعالی (Cause transcendante / Transcendent Cause) بنا شده بود.
اما اسپینوزا این سنت را کاملاً دگرگون میکند.
علت متعالی چیست؟
در نظامهای سنتی، علت پس از ایجاد معلول، از آن جدا میشود.
برای مثال:
نجار میز را میسازد.
پس از ساختن میز، نجار از میز جداست.
میز نیز میتواند باقی بماند، حتی اگر نجار دیگر حضور نداشته باشد.
این همان علیت بیرونی (Causalité externe / External Causality) است.
چرا این مدل دربارهٔ خدا نادرست است؟
دلوز میگوید:
اگر خدا نیز مانند نجار باشد،
دو نتیجه پیش میآید:
نخست، خدا از جهان جدا خواهد بود.
دوم، جهان میتواند مستقل از خدا وجود داشته باشد.
اما هر دو نتیجه با فلسفهٔ اسپینوزا ناسازگار است.
معنای علت درونماندگار
در علت درونماندگار (Cause immanente / Immanent Cause)، علت هرگز از معلول جدا نمیشود.
علت در معلول باقی میماند.
و معلول نیز چیزی بیرون از علت نیست.
به همین دلیل، خدا جهان را «ترک» نمیکند.
او در هر لحظه، علت درونماندگار همهٔ موجودات است.
استناد به اخلاق
دلوز به قضیهٔ هجدهم بخش اول (Propositio XVIII / Proposition 18) اشاره میکند که اسپینوزا مینویسد:
«خدا علت درونماندگار همهٔ چیزهاست، نه علت گذرا.»
(Deus est omnium rerum causa immanens, non vero transiens.)
(God is the immanent, not the transitive, cause of all things.)
دلوز این جمله را یکی از بنیادیترین گزارههای کل اخلاق میداند.
علت گذرا
در برابر علت درونماندگار، اسپینوزا از علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause) یاد میکند.
علت گذرا علتی است که اثر خود را ایجاد میکند و سپس از آن جدا میشود.
نمونههای آن:
نجار و میز.
نقاش و تابلو.
معمار و ساختمان.
اما خدا چنین علتی نیست.
چرا خدا از جهان جدا نیست؟
زیرا جهان چیزی بیرون از خدا نیست.
تمام موجودات، مودها (Modes / Modes) هستند.
مودها نیز چیزی جز شیوههای وجود و بیان جوهر نیستند.
پس خدا نمیتواند از آنچه خودِ شیوهٔ وجود اوست جدا باشد.
بیان و علیت
در اینجا دلوز بار دیگر دو مفهوم اساسی خود را به هم پیوند میدهد:
بیان (Expression / Expression) و علیت (Causalité / Causality).
او میگوید:
در فلسفهٔ اسپینوزا، بیان صرفاً توصیف نیست.
بیان، خودِ عملِ علیت است.
یعنی خدا با «بیان کردن» جهان، آن را پدید میآورد.
تولید جهان و بیان جهان یک فرآیند واحد هستند.
خدا در موجودات حل نمیشود
دلوز تأکید میکند که نباید این نظریه را با نوعی همهخدایی سادهانگارانه یکی دانست.
خدا مساوی مجموع موجودات نیست.
بلکه موجودات، شیوههای بیان قدرت نامتناهی خدا هستند.
جوهر همواره بیش از هر مود خاص است.
بنابراین:
خدا در مودها حضور دارد، اما به آنها فروکاسته نمیشود.
وابستگی دائمی موجودات
یکی از نتایج مهم این نظریه آن است که:
هر موجود در هر لحظه به خدا وابسته است.
نه فقط در لحظهٔ آغاز وجود.
اگر خدا علت درونماندگار است،
پس موجودات در هر لحظه از هستی خود به قدرت الهی متکیاند.
این وابستگی، زمانی نیست؛ بلکه هستیشناختی (Ontologique / Ontological) است.
رد آفرینش زمانی
دلوز از اینجا نتیجه میگیرد که در فلسفهٔ اسپینوزا، مفهوم آفرینش در زمان (Création dans le temps / Creation in Time) جایگاهی ندارد.
خدا در لحظهای خاص جهان را نمیآفریند و سپس کنار نمیرود.
بلکه جهان، بیان همیشگی قدرت خداست.
به همین دلیل، آفرینش یک «رویداد» نیست، بلکه یک «نسبت دائمی» است.
رابطه با درونماندگاری
تمام این بحث به مفهوم اصلی دلوز بازمیگردد:
درونماندگاری (Immanence / Immanence).
اگر علیت درونماندگار باشد،
آنگاه هیچ شکافی میان خدا و طبیعت وجود ندارد.
نه به این معنا که خدا با طبیعت یکی شده باشد،
بلکه به این معنا که طبیعت، همواره در خدا و از طریق خدا وجود دارد.
نتیجهٔ فلسفی
از دید دلوز، بزرگترین انقلاب اسپینوزا این است که رابطهٔ میان علت و معلول را از نو تعریف میکند.
علت، دیگر چیزی بیرون از معلول نیست.
و معلول نیز چیزی جدا از علت نیست.
این همان بنیانی است که تمام متافیزیک بیان (Expression / Expression) بر آن استوار میشود.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
خدا علت درونماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) همهٔ موجودات است، نه علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause).
علت درونماندگار از معلول جدا نمیشود و همواره در آن حضور دارد.
بیان (Expression / Expression) و علیت (Causalité / Causality) در فلسفهٔ اسپینوزا دو جنبهٔ یک فرآیند واحدند.
جهان، آفرینشی یکباره نیست، بلکه بیان دائمی قدرت الهی است.
وابستگی موجودات به خدا، هستیشناختی (Ontologique / Ontological) است، نه صرفاً زمانی.
نظریهٔ علت درونماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) بنیان مفهوم درونماندگاری (Immanence / Immanence) در کل فلسفهٔ اسپینوزاست.
نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز تفسیری بسیار نوآورانه از قضیهٔ هجدهم بخش اول اخلاق ارائه میدهد. بسیاری از مفسران این قضیه را صرفاً بهعنوان گزارهای دربارهٔ رابطهٔ خدا و جهان میخوانند؛ اما دلوز نشان میدهد که این اصل، ساختار همهٔ مفاهیم اسپینوزا را دگرگون میکند. اگر خدا علت درونماندگار است، آنگاه مفاهیمی مانند جوهر (Substance / Substance)، صفت (Attribut / Attribute)، مود (Mode / Mode)، قدرت (Puissance / Power) و بیان (Expression / Expression) دیگر نباید جدا از یکدیگر فهمیده شوند. از اینجا به بعد، دلوز متافیزیک اسپینوزا را نه بهعنوان نظریهای دربارهٔ «اشیا»، بلکه بهعنوان نظریهای دربارهٔ روابط درونماندگارِ تولید، بیان و قدرت بازسازی میکند. این بازسازی یکی از اثرگذارترین خوانشهای معاصر از اسپینوزاست و مبنای بسیاری از آثار بعدی دلوز، از جمله تفاوت و تکرار و اسپینوزا: فلسفهٔ عملی، قرار میگیرد.
فصل سوم
بخش هشتم
نظم اندیشه و نظم امتداد
(L'ordre de la pensée et l'ordre de l'étendue / The Order of Thought and the Order of Extension)
مسئلهٔ اصلی
اکنون که دلوز ساختار جوهر (Substance / Substance)، صفات (Attributs / Attributes) و مودها (Modes / Modes) را توضیح داده است، پرسش تازهای مطرح میشود:
اگر اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) دو صفت مستقلاند، پس چگونه میان ذهن و بدن هماهنگی وجود دارد؟
وقتی دست من حرکت میکند، همزمان اراده یا اندیشهای نیز در من وجود دارد.
این هماهنگی از کجا میآید؟
پاسخ دکارت
دلوز ابتدا راهحل دکارت را یادآوری میکند.
دکارت معتقد بود:
ذهن یک جوهر مستقل است.
بدن نیز جوهری مستقل است.
در نتیجه، مسئلهای دشوار پدید میآید:
این دو جوهر چگونه بر یکدیگر اثر میگذارند؟
این مسئله بعدها به «مسئلهٔ تعامل ذهن و بدن (Mind–Body Interaction Problem / Problème de l'interaction de l'âme et du corps)» مشهور شد.
پاسخ اسپینوزا
اسپینوزا کل این مسئله را کنار میگذارد.
او میگوید:
ذهن و بدن دو جوهر نیستند.
بلکه دو بیان (Expression / Expression) از یک واقعیت واحدند.
قضیهٔ هفتم بخش دوم
دلوز اکنون به یکی از مشهورترین جملات اخلاق میرسد:
«نظم و پیوند ایدهها همان نظم و پیوند اشیاست.»
(Ordo et connexio idearum idem est ac ordo et connexio rerum.)
(The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.)
دلوز معتقد است که این جمله، قلب نظریهٔ اسپینوزاست.
معنای «همان»
واژهٔ کلیدی این قضیه:
همان (Idem / The Same)
دلوز تأکید میکند که اسپینوزا نمیگوید:
نظم اندیشه شبیه نظم اشیاست.
نمیگوید:
میان آنها شباهت وجود دارد.
بلکه میگوید:
آنها «همان» نظماند.
آیا اندیشه علت بدن است؟
خیر.
دلوز تأکید میکند:
اندیشه علت حرکت بدن نیست.
همانگونه که بدن نیز علت اندیشه نیست.
هیچ رابطهٔ علّی میان دو صفت وجود ندارد.
چرا؟
زیرا هر صفت فقط در درون خود عمل میکند.
در صفت اندیشه،
علتها و معلولها همگی ایدهاند.
در صفت امتداد،
علتها و معلولها همگی اجسام و حرکتها هستند.
هیچ صفتی وارد قلمرو صفت دیگر نمیشود.
پس هماهنگی چگونه ممکن است؟
دلوز پاسخ میدهد:
زیرا هر دو صفت،
یک قدرت واحد را بیان میکنند.
برای هر حالت جسمانی،
ایدهای متناظر وجود دارد.
اما این ایده،
علت آن حالت نیست.
بلکه بیان همان واقعیت از منظر صفت اندیشه است.
مثال
وقتی دست انسان حرکت میکند:
در صفت امتداد،
زنجیرهای از علتهای جسمانی وجود دارد.
در همان لحظه،
در صفت اندیشه،
زنجیرهای از ایدهها وجود دارد.
این دو زنجیره بر هم اثر نمیگذارند.
بلکه دو بیان همارز از یک واقعیتاند.
چرا اصطلاح «موازیگرایی» دقیق نیست؟
دلوز نکتهای ظریف را مطرح میکند.
او میگوید:
واژهٔ موازیگرایی (Parallélisme / Parallelism) را خود اسپینوزا به کار نمیبرد.
این اصطلاح را شارحان بعدی ساختهاند.
چرا؟
زیرا «موازی» بودن ممکن است چنین القا کند که دو خط کاملاً جدا از هم وجود دارند.
اما در اسپینوزا،
اندیشه و امتداد دو خط جدا نیستند.
بلکه دو بیان (Expression / Expression) از یک حقیقتاند.
همانی، نه شباهت
دلوز بر تفاوت میان دو مفهوم تأکید میکند:
شباهت (Ressemblance / Resemblance)
همانی ساختاری (Identité de structure / Identity of Structure)
رابطهٔ ذهن و بدن از نوع شباهت نیست.
بلکه هر دو دارای یک نظم و یک پیونداند، زیرا هر دو از یک جوهر واحد ناشی میشوند.
بیان مضاعف
دلوز اصطلاحی را مطرح میکند که برای فهم نظریهٔ او بسیار مهم است:
بیان مضاعف (Double expression / Double Expression)
واقعیت واحد،
دو بار بیان میشود:
یک بار در اندیشه.
یک بار در امتداد.
اما این دو بیان،
دو چیز متفاوت را توصیف نمیکنند.
بلکه دو صورت متفاوت از یک حقیقتاند.
پیامد معرفتشناختی
این نظریه پیامد مهمی برای شناخت دارد.
اگر نظم اندیشه همان نظم واقعیت باشد،
آنگاه شناخت درست،
بازنمایی صرف جهان نیست.
بلکه خود، بخشی از همان نظم واقعی است.
به بیان دیگر،
شناخت راستین از جهان جدا نیست؛ خود یکی از شیوههای فعلیتیافتن همان واقعیت است.
نتیجهٔ فلسفی
دلوز نتیجه میگیرد که اسپینوزا نه ایدئالیست است و نه ماتریالیست.
او نه ذهن را بر ماده مقدم میداند،
و نه ماده را بر ذهن.
هر دو،
بیانهای همارز یک قدرت واحدند.
این دیدگاه، یکی از بنیادیترین نوآوریهای فلسفهٔ اسپینوزاست.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) دو صفت مستقل اما همارزند.
میان ذهن و بدن رابطهٔ علّی وجود ندارد.
«نظم و پیوند ایدهها همان نظم و پیوند اشیاست» (Ordo et connexio idearum idem est ac ordo et connexio rerum / The Order and Connection of Ideas is the Same as the Order and Connection of Things) اصل بنیادین این نظریه است.
اصطلاح موازیگرایی (Parallélisme / Parallelism) تنها تا حدی سودمند است؛ زیرا ممکن است استقلال صفات را به جدایی کامل تعبیر کند.
واقعیت واحد، در دو صفت متفاوت به صورت بیان مضاعف (Double expression / Double Expression) ظاهر میشود.
این نظریه، دوگانهانگاری دکارتی را کنار میگذارد، بیآنکه ذهن یا بدن را به دیگری فروبکاهد.
نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، یکی از مهمترین نوآوریهای تفسیری دلوز آشکار میشود. او معتقد است که اصطلاح موازیگرایی (Parallélisme / Parallelism) اگر بهصورت مکانیکی فهمیده شود، میتواند گمراهکننده باشد؛ زیرا دو خط موازی، هرچند همجهتاند، از یکدیگر جدا میمانند. اما در دستگاه اسپینوزا، اندیشه و امتداد نه دو خط مستقل، بلکه دو شیوهٔ بیان (Modes d'expression / Modes of Expression) یک واقعیت واحد هستند. از همین رو، دلوز ترجیح میدهد بهجای تأکید بر «موازی بودن»، بر مفهوم بیان (Expression / Expression) تأکید کند. این تغییر زاویهٔ دید، از نظر او، کل دستگاه اسپینوزا را از یک نظریهٔ ساده دربارهٔ رابطهٔ ذهن و بدن به متافیزیکی دربارهٔ قدرت، بیان و درونماندگاری (Puissance, Expression et Immanence / Power, Expression and Immanence) تبدیل میکند.
یادداشت پژوهشی
در این بخش، دلوز علاوه بر استناد به اخلاق، با سنت بلند تفسیر اسپینوزا نیز وارد گفتوگو میشود؛ از جمله با خوانشهای فردریک پولاک (Frederick Pollock)، هری ولفسون (Harry Austryn Wolfson) و الکساندر ماترون (Alexandre Matheron). او میکوشد نشان دهد که مسئلهٔ اصلی اسپینوزا «ارتباط ذهن و بدن» نیست، بلکه ساختار واحد بیان است که ذهن و بدن تنها دو تجلی از آن هستند. همین جابهجایی نقطهٔ تمرکز، یکی از ویژگیهای ممتاز تفسیر دلوز از اسپینوزاست.
فصل سوم
بخش نهم
فرد بهمثابه نسبت
(L'individu comme rapport / The Individual as a Relation)
مسئلهٔ اصلی
اکنون دلوز پرسشی بنیادی مطرح میکند:
اگر فقط یک جوهر (Substance / Substance) وجود دارد و همهٔ موجودات مودها (Modes / Modes) هستند، پس چگونه میتوان از «افراد» سخن گفت؟
چه چیزی سبب میشود که:
یک انسان، همان انسان باشد؟
یک درخت، همان درخت باشد؟
یک حیوان، همان حیوان باشد؟
آیا مادهٔ تشکیلدهندهٔ آنهاست؟
یا چیز دیگری؟
پاسخ سنتی
بیشتر فیلسوفان پیش از اسپینوزا میگفتند:
فرد، همان ماده یا صورت ثابت یک شیء است.
اما اسپینوزا، به تفسیر دلوز، راه دیگری را انتخاب میکند.
فرد، یک نسبت است
دلوز میگوید:
فرد، پیش از هر چیز، نسبت (Rapport / Relation or Ratio) است.
نه ماده.
نه شکل ظاهری.
نه مجموعهای از اجزا.
بلکه نسبت پایداری است که میان اجزا برقرار میشود.
مثال بدن انسان
بدن انسان را در نظر بگیرید.
سلولها دائماً جایگزین میشوند.
مولکولها تغییر میکنند.
اتمها وارد بدن میشوند و از آن خارج میشوند.
با این حال،
ما همچنان همان فرد را «همان انسان» مینامیم.
چرا؟
زیرا نسبت (Rapport / Relation) میان اجزا حفظ شده است.
ماده تعیینکننده نیست
دلوز تأکید میکند:
اگر ماده ملاک هویت بود،
با هر تغییر سلولی،
باید فرد جدیدی پدید میآمد.
اما چنین نیست.
آنچه باقی میماند،
ساختار نسبتهاست.
حرکت و سکون
اسپینوزا بدن را با دو مفهوم بنیادی تعریف میکند:
حرکت (Mouvement / Motion)
و
سکون (Repos / Rest)
اما مقصود او حرکت یا سکون مطلق نیست.
بلکه نسبت خاصی از حرکت و سکون است.
هر فرد،
الگوی ویژهای از این نسبتها را حفظ میکند.
نسبت پایدار
واژهٔ مهم این بخش:
نسبت پایدار (Rapport constant / Constant Relation)
این نسبت تا زمانی که حفظ شود،
فرد نیز حفظ میشود.
اگر این نسبت از هم بپاشد،
فرد از میان میرود،
حتی اگر مادهٔ تشکیلدهندهٔ او همچنان وجود داشته باشد.
مرگ چیست؟
دلوز از همینجا به تفسیر اسپینوزایی مرگ میرسد.
مرگ،
نابودی ماده نیست.
بلکه از میان رفتن نسبت (Rapport / Relation) است که فرد را تشکیل میدهد.
اجزای بدن باقی میمانند،
اما دیگر آن نظم ویژه را ندارند.
بنابراین،
فرد از میان رفته است.
فرد و قدرت
اکنون دلوز رابطهٔ فرد با قدرت (Puissance / Power) را روشن میکند.
هر فرد،
درجهای معین از قدرت را بالفعل میکند.
این قدرت،
از طریق نسبت ویژهٔ اجزای او تحقق مییابد.
بنابراین،
فرد نه یک «چیز»،
بلکه یک سازمانیافتگی پویا (Organisation dynamique / Dynamic Organization) از قدرت است.
فرد و بیان
دلوز اکنون مفهوم بیان (Expression / Expression) را دوباره وارد بحث میکند.
فرد،
بیان مستقیم جوهر نیست.
بلکه بیان یک درجهٔ معین از قدرت (Degré déterminé de puissance / Determinate Degree of Power) است.
هر فرد،
قدرت الهی را به شیوهای یگانه بیان میکند.
چرا افراد متفاوتاند؟
اگر همهٔ افراد بیان یک قدرت واحدند،
پس تفاوت آنها از کجاست؟
دلوز پاسخ میدهد:
از تفاوت در نسبت (Rapport / Relation).
نه از تفاوت در جوهر.
نه از تفاوت در ماده.
نه از تفاوت در اصل وجود.
هر فرد،
ترکیب ویژهای از نسبتهای حرکت و سکون را حفظ میکند.
همین ترکیب،
هویت او را میسازد.
فرد و تغییر
از آنجا که فرد یک نسبت است،
میتواند تغییر کند،
بیآنکه نابود شود.
برای مثال،
انسان در طول زندگی:
رشد میکند،
پیر میشود،
تجربه میاندوزد،
بدنش تغییر میکند.
اما تا زمانی که نسبت بنیادی حفظ شود،
همان فرد باقی میماند.
فرد و طبیعت
دلوز نتیجه میگیرد که طبیعت مجموعهای از اشیای ثابت نیست.
بلکه شبکهای از نسبتهای پویاست.
افراد،
گرههایی در این شبکهاند.
نه واحدهایی کاملاً مستقل.
به همین دلیل،
فرد همیشه در ارتباط با افراد دیگر و با کل طبیعت فهمیده میشود.
نتیجهٔ فلسفی
از نظر دلوز،
بزرگترین نوآوری اسپینوزا در نظریهٔ فرد این است که:
فرد را نه بر اساس ماده،
نه بر اساس روح،
بلکه بر اساس نسبت (Rapport / Relation) تعریف میکند.
این تعریف،
بعدها تأثیر عمیقی بر فلسفهٔ دلوز، زیستشناسی نظری، نظریهٔ سیستمها و حتی اندیشهٔ اجتماعی معاصر گذاشت.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
فرد (Individu / Individual) با نسبت (Rapport / Relation or Ratio) میان اجزای خود تعریف میشود، نه با ماده یا صورت ثابت.
هویت فرد به حفظ نسبت پایدار (Rapport constant / Constant Relation) وابسته است.
حرکت (Mouvement / Motion) و سکون (Repos / Rest) عناصر بنیادین این نسبتاند.
مرگ، از میان رفتن نسبت فردی است، نه صرفاً نابودی ماده.
هر فرد، درجهای معین از قدرت (Degré déterminé de puissance / Determinate Degree of Power) را بیان میکند.
طبیعت، شبکهای از نسبتهای پویاست و افراد، گرههایی در این شبکهاند.
نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از جاهایی است که پیوند میان تفسیر دلوز از اسپینوزا و فلسفهٔ خود او آشکار میشود. دلوز مفهوم فرد (Individu / Individual) را نه بهعنوان یک «جوهر کوچک» یا یک «ذات بسته»، بلکه بهعنوان آرایش یا نسبت نیروها (Agencement des rapports de forces / Arrangement of Relations of Forces) میفهمد. البته باید دقت کرد که اصطلاح آرایش (Agencement / Assemblage) متعلق به آثار بعدی دلوز و گتاری است و در متن اسپینوزا وجود ندارد. دلوز این اصطلاح را برای بسط و بازخوانی اندیشهٔ اسپینوزا به کار میگیرد، نه بهعنوان ترجمهٔ مستقیم متن اخلاق. از این رو، در تفسیر او، مفهوم نسبت (Rapport / Relation) در اسپینوزا به یکی از ریشههای نظریهٔ آرایشها (Agencements / Assemblages) و نیز نظریهٔ فردیت (Individuation / Individuation) در فلسفهٔ متأخر او تبدیل میشود. این پیوند، تفسیری خلاقانه از اسپینوزاست، اما باید آن را از متن اصلی خود اسپینوزا متمایز نگه داشت.
فصل سوم
بخش دهم (پایانی)
نظام کامل بیان
(Le système complet de l'expression / The Complete System of Expression)
مسئلهٔ اصلی
دلوز اکنون میپرسد:
پس از تمام این تحلیلها، نظریهٔ بیان (Expression / Expression) دقیقاً چه چیزی را توضیح میدهد؟
آیا بیان فقط رابطهٔ خدا و صفات را روشن میکند؟
یا اینکه کل نظام فلسفی اسپینوزا بر اساس آن سازمان یافته است؟
پاسخ دلوز روشن است:
تمام دستگاه اسپینوزا، از تعریف خدا تا فرد انسانی، بر پایهٔ مفهوم بیان (Expression / Expression) استوار است.
سه معنای بیان
دلوز اکنون مفهوم بیان را به سه سطح تقسیم میکند.
نخست
جوهر خود را در صفات بیان میکند.
(La substance s'exprime dans les attributs / Substance Expresses Itself in the Attributes)
صفات چیزی بیرون از جوهر نیستند.
آنها شیوههای نامتناهی بیان ذاتاند.
دوم
صفات خود را در مودها بیان میکنند.
(Les attributs s'expriment dans les modes / Attributes Express Themselves in the Modes)
هر صفت، جهان ویژهٔ خود را تولید میکند.
در اندیشه، جهان ایدهها.
در امتداد، جهان اجسام.
سوم
مودها قدرت الهی را در درجات گوناگون بیان میکنند.
(Les modes expriment la puissance divine selon des degrés / Modes Express Divine Power According to Degrees)
هر موجود،
شدتی خاص از قدرت را بالفعل میکند.
بیان، انتقال نیست
دلوز بر نکتهای بسیار مهم تأکید میکند.
بیان،
به معنای انتقال چیزی از خدا به جهان نیست.
گویی خدا مقداری از وجود خود را به موجودات داده باشد.
چنین برداشتی نادرست است.
در بیان،
هیچ چیز از خدا جدا نمیشود.
قدرت الهی تقسیم نمیشود.
بلکه در شیوههای گوناگون فعلیت مییابد.
بیان و نقصان
از اینجا نتیجهای بسیار مهم حاصل میشود.
اگر هر موجود،
شیوهای از بیان قدرت الهی است،
پس هیچ موجودی بهخودیخود ناقص نیست.
آنچه ما «نقص» مینامیم،
در حقیقت،
بیان درجهای محدود از قدرت است.
بنابراین،
تفاوت موجودات،
تفاوت در شدت است،
نه تفاوت میان کمال و نقص.
بیان و تفاوت
دلوز دوباره به مسئلهای بازمیگردد که بعدها هستهٔ فلسفهٔ خودش خواهد شد.
در سنت متافیزیکی،
تفاوت معمولاً بر اساس نفی تعریف میشد.
یعنی:
یک چیز،
چیزی است که دیگری نیست.
اما اسپینوزا،
به تفسیر دلوز،
تفاوت را بر اساس بیان (Expression / Expression) تعریف میکند.
هر موجود،
شیوهٔ متفاوتی از بیان همان قدرت واحد است.
بنابراین،
تفاوت،
پیش از آنکه نفی باشد،
ایجاب است.
بیان و قدرت
در این بخش، دلوز مفهوم قدرت (Puissance / Power) را در مرکز دستگاه اسپینوزا قرار میدهد.
جوهر،
قدرت مطلق است.
صفات،
بیانهای نامتناهی این قدرتاند.
مودهای نامتناهی،
نظمهای کلی این قدرتاند.
مودهای متناهی،
شدتهای معین این قدرتاند.
در نتیجه،
کل متافیزیک اسپینوزا را میتوان متافیزیک قدرت دانست.
بیان و ضرورت
دلوز دوباره بر مفهوم ضرورت (Nécessité / Necessity) تأکید میکند.
تمام فرآیند بیان،
ضروری است.
هیچ مرحلهای بر اساس انتخاب یا ارادهٔ دلبخواهی رخ نمیدهد.
خدا،
چیزی را «تصمیم» نمیگیرد.
بلکه ذات او،
به ضرورت،
خود را بیان میکند.
بیان و آزادی
در اینجا، دلوز نکتهای بسیار ظریف مطرح میکند.
در فلسفهٔ اسپینوزا،
آزادی (Liberté / Freedom)
در برابر
ضرورت (Nécessité / Necessity)
قرار ندارد.
برعکس.
خدا دقیقاً از آن جهت آزاد است
که مطابق ضرورت ذات خود عمل میکند.
این ایده،
در فصلهای آینده،
هنگام بحث دربارهٔ انسان و اخلاق،
اهمیت اساسی پیدا خواهد کرد.
بیان و شناخت
دلوز نتیجه میگیرد که شناخت نیز نوعی بیان است.
ایدهٔ درست،
صرفاً تصویر یک شیء نیست.
بلکه بیان همان نظمی است که در خود واقعیت وجود دارد.
از این رو،
معرفت،
بخشی از خودِ هستی است،
نه چیزی بیرون از آن.
کل دستگاه اسپینوزا
اکنون دلوز تصویری کلی از نظام اسپینوزا ارائه میدهد:
جوهر (Substance / Substance)، قدرت مطلق است.
صفات (Attributs / Attributes)، بیانهای نامتناهی ذاتاند.
مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes)، نظمهای کلی بیاناند.
مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes)، فعلیتهای محدود همان قدرتاند.
افراد (Individus / Individuals)، نسبتهای پایدار حرکت و سکوناند.
شناخت (Connaissance / Knowledge)، بیان همان نظم در صفت اندیشه است.
همهٔ این عناصر،
از طریق مفهوم بیان،
به یکدیگر پیوند میخورند.
نتیجهٔ نهایی فصل سوم
دلوز میگوید:
اگر بخواهیم کل فصل سوم را در یک جمله خلاصه کنیم، میتوان گفت:
تمام واقعیت چیزی جز نظامی از بیان نیست.
جوهر،
خود را بیان میکند.
صفات،
جوهر را بیان میکنند.
مودها،
صفات را بیان میکنند.
افراد،
درجاتی از قدرت را بیان میکنند.
شناخت نیز،
بیان نظم همین واقعیت است.
جمعبندی نهایی فصل سوم
دلوز در پایان فصل سوم به نتایج زیر میرسد:
بیان (Expression / Expression) اصل سازماندهندهٔ کل متافیزیک اسپینوزاست.
جوهر (Substance / Substance) خود را در صفات (Attributs / Attributes) بیان میکند.
صفات، خود را در مودها (Modes / Modes) بیان میکنند.
مودهای نامتناهی (Modes infinis / Infinite Modes) نظمهای کلی و مودهای متناهی (Modes finis / Finite Modes) درجات معین قدرت را بیان میکنند.
فرد (Individu / Individual) یک نسبت پایدار از حرکت و سکون و بیان درجهای از قدرت است.
شناخت (Connaissance / Knowledge) نیز خود نوعی بیان است و از نظم واقعیت جدا نیست.
تفاوت موجودات، تفاوت در شدت بیان (Intensité de l'expression / Intensity of Expression) است، نه در جوهر یا اصل وجود.
متافیزیک اسپینوزا، در نهایت، متافیزیک قدرت (Puissance / Power)، بیان (Expression / Expression) و درونماندگاری (Immanence / Immanence) است.
ارزیابی دلوز از فصل سوم
در پایان این فصل، دلوز معتقد است که اکنون بنیان متافیزیک اسپینوزا بهطور کامل روشن شده است. از اینجا به بعد، کتاب از پرسش «واقعیت چگونه سازمان یافته است؟» به پرسش «قدرت چگونه در موجودات منفرد فعلیت مییابد؟» گذر میکند.
به همین دلیل، فصل چهارم دیگر صرفاً ادامهٔ بحث صفات و مودها نیست، بلکه آغاز تحلیل مفاهیمی است که مستقیماً به اخلاق (Éthique / Ethics) مربوط میشوند؛ مانند:
قدرت (Puissance / Power)
کوناتوس (Conatus / Conatus) یا کوشش برای بقا
توان کنش (Puissance d'agir / Power of Acting)
انفعال (Passion / Passion)
کنش (Action / Action)
این مفاهیم نشان میدهند که چرا دلوز معتقد است اسپینوزا پیش از آنکه فیلسوف «جوهر» باشد، فیلسوف «قدرت» است.
یک نکتهٔ متنشناختی مهم
در اینجا لازم است به یک نکتهٔ پژوهشی اشاره کنم. در پاسخهای قبلی، برای سهولت مطالعه، فصل سوم را به ده بخش آموزشی تقسیم کردم. این تقسیمبندی بازسازی آموزشی من بر اساس سیر استدلال دلوز است و عین ساختار فصل در متن فرانسوی نیست. متن اصلی دلوز استدلالی پیوسته دارد و این موضوعات را با ارجاعهای مکرر به اخلاق و بدون چنین تیترهای شمارهگذاریشدهای پیش میبرد. با این حال، محتوای ارائهشده بر اساس ترتیب واقعی استدلالهای دلوز تنظیم شده است.
از فصل چهارم به بعد، کتاب وارد مهمترین بخش فلسفهٔ دلوز از اسپینوزا میشود؛ یعنی تحلیل دقیق قدرت (Puissance / Power)، کوناتوس (Conatus / Conatus) و فردیت (Individuation / Individuation). بسیاری از پژوهشگران این فصل را نقطهٔ اوج کل کتاب میدانند، زیرا از اینجا به بعد، خوانش دلوز از اسپینوزا مستقیماً با پروژهٔ فلسفی خود او پیوند میخورد.
برچسبها:
اسپینوزا,
ژیل دلوز,
اسپینوزا و مسأله بیان,
فلسفه غرب