عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

قطعات/پاره‌نوشته‌هایی از فریدریش نیچه- از سال ۱۸۶۹ تا ۱۸۸۵ - سی و چهارم

[سند: دست‌نوشته‌ها]
[اوت ۱۸۷۹]

۴۵ [۱]

«آن روزهای آفتابی و بردبارِ اکتبر، که اقلیم معتدل ما در آنها به سعادت و کمال خویش می‌رسد.»

۴۵ [۲]

«در سکونِ بعدازظهر تابستانی، هنگامی که ساعت دیواری رساتر سخن می‌گوید و ناقوس‌های دوردستِ برج‌ها صدایی ژرف‌تر دارند.»

۴۵ [۳]

«آن رنگ‌پریدگیِ چهرهٔ درهٔ مرتفع، هنگامی که تازه از زمستان بهبود می‌یابد و برف آب شده است.»

۴۵ [۴]

«اکنون همه‌چیز چنان روشن و آرام در برابر ما قرار گرفته است: آیا این آرامشِ خسته از زندگی است، این روشناییِ حکیم؟ کسی نمی‌داند. در همین میان باد در امتداد دامنه‌های کوه می‌دود و نغمهٔ اواخر تابستان را می‌نوازد: و به‌زودی دوباره کاملاً خاموش می‌شود: چهرهٔ طبیعت او را می‌ترساند؟ این چهرهٔ رنگ‌باخته و بی‌حرکت؟ کسی نمی‌داند؛ همه‌چیز نامطمئن است، همچون نخستین رؤیاهای رهروی که تمام روز راه رفته است.»

۴۵ [۵]

«اگر می‌خواهید آرامش واقعیِ روز تعطیل را در چهرهٔ دهقانان ببینید، باید بعدازظهر شنبه از میان روستایی بگذرید: آنها هنوز تمام روز استراحت را پیش روی خود دارند و با جدیت سرگرم مرتب‌کردن و پاکیزه‌کردن همه‌چیز به افتخار آن هستند، با نوعی پیش‌لذت که خودِ لذت به پای آن نمی‌رسد. اما خودِ یکشنبه دیگر پیشاپیش دوشنبه است.»

۴۵ [۶]

تنها‌نشین می‌گوید: اکنون ساعت من در روز آبیِ بی‌پایان زندگی می‌کند. پیش‌تر اخلاقی بود و راهنمای وظایف.

[سند: دست‌نوشته‌های چاپی]
[سپتامبر – اکتبر ۱۸۷۹]

۹۴۳

۴۶ [۱]

بخش اعظم شادی، فراموشی است. درد دربارهٔ خودش می‌اندیشد.

۴۶ [۲]

بیماران به سلامت می‌اندیشند، پزشکان به بیماری. اما کسی که می‌خواهد درمان کند و خود نیز بیمار است، به هر دو می‌اندیشد.

۴۶ [۳]

تابستان کوتاه. ــ برخی طبیعت‌ها تنها یک لحظه تابستان نصیبشان می‌شود: بهاری دیررس داشته‌اند و قرار است پاییزی طولانی داشته باشند. اینان موجودات روحانی‌ترند.

[سند: دفترهای یادداشت]
[سپتامبر – نوامبر ۱۸۷۹]

۴۷ [۱]

«او اراده‌ای نیرومند دارد؛ عقل، داوری و خیال او در زمان‌های مختلف بسیار یکسان‌اند، همان چیزها را می‌گوید یا چیزهایی چنان نزدیک و دلپذیر ــ این هیچ ربطی به ارادهٔ آزاد ندارد: او از دیگران مستقل است، پس آزاد است (از آن جهت که وابسته به خویشتن است).

انسانِ غیرآزاد و ضعیف به‌اندازهٔ کافی به خویشتن وابسته نیست، ازاین‌رو بسیار به دیگران وابسته است.»

۴۷ [۲]

احمق‌هایی که هستیم! در چنین چیزهایی اندیشیدن، هنگامی که اروپا ظاهراً به دو گروه نظامی تقسیم می‌شود که سراپا در زره و آهن خشک و خیره شده‌اند (اینجا و آنجا)، ظاهراً برای جلوگیری از جنگ‌های سراسر اروپا، اما با این نتیجهٔ محتمل که ــ

۴۷ [۳]

برای مردم، مسیحیتی با پوزه‌بند! ــ بسیاری از تحصیل‌کردگانی که خود را جزو مردم به حساب نمی‌آورند، در میان خود چنین می‌گویند؛ زیرا با صدای بلند نمی‌توانند آن را بگویند: ترس از مردم پوزه‌بند آنهاست.

۴۷ [۴]

اگر یک هنرمند یونانی شنوندگان یا تماشاگران خود را در برابر چشم روحش مجسم می‌کرد، به زنان نمی‌اندیشید (نه به دختران، چنان‌که رمان‌نویسان آلمانی می‌اندیشیدند، نه به زنان جوان، چنان‌که همهٔ رمان‌نویسان فرانسوی، و نه به زنان سالخورده، چنان‌که رمان‌نویسان انگلیسی)؛ همچنین به «مردم»، به تودهٔ عظیمی که در حال کار و عرق‌ریختن خیابان‌ها و کارگاه‌های زادگاهش را پر می‌کردند، نمی‌اندیشید: منظورم بردگان است؛ او دهقانان اطراف را نیز، و همچنین بیگانگان و ساکنان موقتِ سرزمین خود را، به‌کلی فراموش می‌کرد؛ بلکه تنها آن صدها یا هزاران مردِ حاکم در برابر او بودند، شهروندان واقعیِ محل او، یعنی اقلیتی بسیار کوچک از جمعیت که با تربیتی یکسان و مطالباتی مشابه در همهٔ امور از دیگران متمایز بودند.

۹۴۴

نگاه به چنین اندازهٔ ثابت و همگونی به همهٔ نوشته‌های او یک «چشم‌انداز فرهنگی» مطمئن می‌بخشید: چیزی که امروزه، مثلاً، همهٔ کسانی که در روزنامه‌ها کار می‌کنند فاقد آن‌اند.

۴۷ [۵]

اشتباه بنیادیِ بزرگ شوپنهاور در این است که ندیده است میل («اراده») تنها نوعی از شناخت است و هیچ چیز بیشتر از آن نیست.

۴۷ [۶]

لذتِ خودپسندی، لذتِ وسیله‌ای برای رسیدن به هدفی است که خودِ شخص آن را فراموش کرده است.

۴۷ [۷]

آه، این جدیتِ متعالیِ نیمه‌ابلهانه! مگر هیچ چین کوچکی کنار چشمت نیست؟ نمی‌توانی اندیشه‌ای را بر نوک انگشتانت بگذاری و به هوا پرتابش کنی؟ آیا دهانت فقط همین حالتِ فشرده و عبوس را دارد؟ هیچ فرصتی برای بالا انداختن شانه‌ها نیست؟ آرزو می‌کردم یک‌بار سوت بزنی و مانند کسی که در جمعی بدرفتار است رفتار کنی، به‌جای اینکه این‌چنین محترمانه و تحمل‌ناپذیرانه مؤدب در کنار نویسنده‌ات بنشینی.

یک نویسنده همیشه باید به واژه‌هایش حرکت ببخشد.

اینجا خواننده‌ای است؛ نمی‌داند که من او را زیر نظر دارم. از گذشته او را می‌شناسم ــ ذهنی باهوش: بد نیست که کسی او را بخواند. ــ اما او که کاملاً تغییر کرده است: آیا من بودم که او را تغییر دادم؟

ویرگول‌ها، علامت‌های پرسش و تعجب؛ و خواننده باید بدن خود را نیز به آنها بیفزاید و نشان دهد که آنچه حرکت‌دهنده است، خود نیز به حرکت درمی‌آورد.

اینک اوست. او کاملاً تغییر کرده است.

اخلاق: باید خوب خواندن را آموخت؛ باید خوب خواندن را آموزش داد.

اخلاق این است: نباید برای خوانندگان خود نوشت. آنها تصور می‌کنند که نباید نوشت.

اگر ممکن باشد، برای خویشتن ــ ــ ــ

دقت کنید با چه سرعتی می‌خواند، چگونه صفحات را ورق می‌زند ــ دقیقاً پس از همان تعداد ثانیه، صفحه به صفحه. ساعت را بردارید.

همهٔ اینها اندیشه‌های منفرد و شایستهٔ تأمل‌اند، برخی دشوارتر و برخی آسان‌تر ــ و او برای همهٔ آنها یک لذت واحد دارد! بیچاره آنها را یک‌سره می‌خواند، گویی می‌توان مجموعه‌های اندیشه را یک‌نفس خواند!

۴۷ [۸]

اینکه شخصیت دراماتیک (حتی اگر موضوع به زمان حال تعلق داشته باشد) آواز بخواند، مجاز است؛ این شیوهٔ ما برای ساختن نوعی کوترنوسِ احساس است.

۹۴۵

۴۷ [۹]

احساس برتری، یا حتی احساس فرمانروایی، چگونه می‌تواند شادی‌آور باشد؟ نه فی‌نفسه و نه در اصل، بلکه تنها به‌عنوان سرچشمهٔ بسیاری از خیرها و مانعِ بسیاری از شرها ــ یعنی به‌عنوان وسیله‌ای که در حقیقت فقط از پیش‌چشیدنِ خودِ هدف می‌تواند شادی ایجاد کند.

اما هرچه بیشتر، قدرت به‌تدریج خود به وسیله‌ای برای هدف تبدیل شده و به خاطر خودش خواسته می‌شود: همچون چیزی مطلوب، به‌محض آنکه به دست آید، لذت‌بخش است؛ به‌ویژه در قیاس با کسانی که به همان هدف نرسیده‌اند.

۴۷ [۱۰]

آدمی در برابر همهٔ امور آزاردهنده و ملال‌آوری که حاکمیت دموکراسی با خود می‌آورد (و خواهد آورد ــ) صبورتر و ملایم‌تر می‌شود، اگر آن را همچون «قرنطینه‌ای» بسیار ضروری و چندصدساله در نظر بگیرد که جامعه در قلمرو خود ــ ــ ــ برای جلوگیری از «سرایت»، یعنی جلوگیری از گسترش دوبارهٔ امر استبدادی، خشونت‌بار و خودکامهٔ جدید ــ

۴۷ [۱۱]

فرهنگِ برگزیده ــ ــ ــ

۴۷ [۱۲]

مارهای کور. ــ اما شاید برای چشمان شما خوب باشد که در اتاق‌های تاریک خود زندگی می‌کنید ــ چه کسی حق دارد به خاطر آن سرزنشتان کند!

۴۷ [۱۳]

ریشارد واگنر موسیقی‌ای را برای احساساتی می‌جوید که هنگام مشاهدهٔ درونیِ صحنه‌های دراماتیک در او پدید می‌آیند. اگر از روی این موسیقی داوری کنیم، او تماشاگر ایده‌آلِ درام است.

۴۷ [۱۴]

«فکر می‌کنم خوابی طولانی خواهم کرد.»

۴۷ [۱۵]

بارداری

لاروشفوکو و رِه

سکونتگاه‌های فرهنگی در برابر کوچ‌نشینی

ــ وونت، «خرافات در علم»

ــ بربرهای نیمه‌آسیایی

ــ مردابِ مه‌آلود

ــ قرع‌و‌انبیق.


برچسب‌ها: فریدریش نیچه, فلسفه, فلسفه آلمان, فلسفه غرب
[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:39 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.