|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
تفاوت میان نظامهای فلسفی فیشته و شلینگ (پنجم)Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der PhilosophieThe Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy La diff�rence entre les syst�mes philosophiques de Fichte et de Schelling گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel) سال انتشار: ۱۸۰۱ بخش پنجمنیاز به فلسفه، گسست و نسبت عقل و فاهمهDas Bedürfnis der PhilosophieThe Need of Philosophy Le besoin de la philosophie ۱. چرا فلسفه ضرورت پیدا میکند؟هگل بحث را با یک پرسش تاریخی و فلسفی آغاز میکند:
فلسفه همیشه به یک معنا ضرورت ندارد. تا زمانی که انسان در یک وحدت بیواسطه با جهان زندگی میکند، نیازی به فلسفه به معنای دقیق آن احساس نمیشود. انسان در چنین وضعیتی: خود و: جهان را از یکدیگر جدا نمیکند. اما هنگامی که این وحدت از میان میرود، انسان با شکافهای مختلف مواجه میشود. این وضعیت: گسست (Entzweiung / Division / Scission) است. ۲. گسست بهعنوان سرچشمهٔ فلسفهEntzweiungDivision / Disunion Scission گسست یعنی وحدتی که پیشتر بهصورت طبیعی و بیواسطه تجربه میشد، اکنون به دو یا چند قطب تقسیم شده است. برای مثال: سوژه / ابژه فکر / هستی روح / طبیعت آزادی / ضرورت متناهی / نامتناهی فرد / جامعه ایده / واقعیت این دوگانگیها صرفاً مشکلات منطقی نیستند. بلکه تجربهٔ تاریخی انسان را نیز شکل میدهند. انسان احساس میکند که: آنچه باید باشد با: آنچه هست مطابقت ندارد. از همین جا نیاز به فلسفه پدیدار میشود. ۳. فلسفه بهعنوان تلاش برای بازسازی وحدتفلسفه میکوشد آن وحدتی را که گسست از میان برده است، دوباره برقرار کند. اما این وحدت نباید بازگشت ساده به وضعیت پیشین باشد. فلسفه نمیتواند صرفاً بگوید:
بلکه باید توضیح دهد:
بنابراین فلسفهٔ حقیقی باید: وحدت و: تفاوت را همزمان حفظ کند. ۴. وحدت بیواسطه و وحدت فلسفیدر اینجا باید میان دو نوع وحدت تمایز گذاشت. وحدت بیواسطهunmittelbare Einheit Immediate Unity Unité immédiate و: وحدت حاصلشدهvermittelte Einheit Mediated Unity Unité médiatisée وحدت بیواسطه هنوز تفاوت را بهطور آگاهانه در خود نگرفته است. اما وحدت فلسفی باید از دل تفاوت عبور کند. بنابراین: وحدت فلسفی = وحدتی که تفاوت را پشت سر گذاشته است. این مفهوم بعدها در فلسفهٔ هگل به مفهوم: میانجیگری (Vermittlung / Mediation / Médiation) اهمیت بنیادی پیدا میکند. ۵. میانجیگریVermittlungMediation Médiation میانجیگری یعنی وحدت نه بهصورت مستقیم، بلکه از طریق یک فرایند به دست میآید. ساختار سادهٔ آن: A ↓ تفاوت با A ↓ تقابل ↓ رفع ↓ وحدت جدید بنابراین وحدت نهایی: بیواسطه نیست. بلکه: میانجیشده است. از اینجا یک اصل مهم هگلی پدیدار میشود:
۶. فاهمهVerstandUnderstanding Entendement فاهمه وظیفهای ضروری در تفکر دارد. فاهمه تفاوتها را تشخیص میدهد. برای مثال: سوژه ≠ ابژه آزادی ≠ ضرورت متناهی ≠ نامتناهی این توانایی برای شناخت ضروری است. زیرا بدون تمایزگذاری، هیچ شناخت مشخصی ممکن نیست. اما مشکل از آنجا آغاز میشود که فاهمه تصور کند این تفاوتها: مطلق و: نهایی هستند. ۷. محدودیت فاهمهفاهمه میگوید: A، A است. و: A، B نیست. بنابراین: A ≠ B اما فاهمه نمیپرسد:
یا:
فاهمه تفاوت را میبیند، اما: وحدت تفاوتها را نمیبیند. به همین دلیل هگل معتقد است که فاهمه: ضروری است، اما: کافی نیست. ۸. عقلVernunftReason Raison عقل از نظر هگل باید فراتر از فاهمه برود. عقل تفاوتها را حذف نمیکند. بلکه نشان میدهد که تفاوتها چگونه در یک کل واحد قرار دارند. فاهمه میگوید: سوژه در برابر ابژه است. عقل میپرسد:
فاهمه میگوید: آزادی در برابر ضرورت است. عقل میپرسد:
۹. عقل و وحدت اضدادEinheit der GegensätzeUnity of Opposites Unité des contraires عقل به این نتیجه میرسد که بسیاری از تضادهایی که فاهمه مطلق میپندارد، در حقیقت: نسبت درونی با یکدیگر دارند. برای مثال: متناهی بدون: نامتناهی قابل فهم نیست. همچنین: نامتناهی بدون متناهی چیزی جز یک مفهوم انتزاعی نخواهد بود. بنابراین: متناهی ↔ نامتناهی در یک رابطهٔ دیالکتیکی قرار دارند. ۱۰. تأملReflexionReflection Réflexion تأمل در فلسفهٔ هگل معنای خاصی دارد. تأمل یعنی ذهن از یک تعیین معین عبور میکند و رابطهٔ آن را با تعیینهای دیگر بررسی میکند. مثلاً: سوژه را در برابر: ابژه قرار میدهیم. سپس دربارهٔ رابطهٔ آنها تأمل میکنیم. اما تأمل معمولاً هنوز در سطح: تقابل باقی میماند. ۱۱. تأمل و دوگانگیتأمل میتواند نشان دهد که: سوژه بدون: ابژه قابل فهم نیست. اما اگر صرفاً رابطهٔ میان آن دو را توضیح دهد، هنوز آنها را بهعنوان دو قطب مستقل حفظ میکند. بنابراین: سوژه ↔ ابژه هنوز یک دوگانگی است. عقل باید گامی فراتر بردارد. عقل باید نشان دهد که: خودِ این دوگانگی چگونه در یک وحدت بنیادی قرار دارد. ۱۲. فلسفه و رفع گسستدر اینجا وظیفهٔ فلسفه روشن میشود. فلسفه باید: گسست را: رفع کند. اما رفع گسست به معنای بازگشت به یک وحدت ساده نیست. بلکه باید به: وحدتی میانجیشده رسید. بنابراین: گسست → فلسفه → میانجیگری → وحدت اما وحدت نهایی باید تفاوت را در خود حفظ کند. ۱۳. مطلقDas AbsoluteThe Absolute L'Absolu اکنون دوباره به مفهوم مطلق بازمیگردیم. مطلق چیزی نیست که: ورای تفاوتها قرار داشته باشد. اگر مطلق در جایی خارج از تفاوتها قرار داشته باشد، آنگاه تفاوتها مستقل از مطلق خواهند بود. در این صورت مطلق دیگر مطلق نیست. بنابراین: مطلق باید تفاوت را در خود شامل کند. ۱۴. مطلق بهعنوان وحدت وحدت و تفاوتاینجا به یکی از مهمترین فرمولهای فلسفی هگل نزدیک میشویم: Einheit der Einheit und der Differenz Unity of Identity and Difference Unité de l'identité et de la différence البته این فرمول را باید با دقت فهمید. مطلق: وحدت ساده نیست. مطلق: وحدتِ وحدت و تفاوت است. یعنی: وحدت باید بتواند: تفاوت را در خود حفظ کند. ۱۵. تفاوت درون وحدتاگر تفاوت کاملاً بیرون از وحدت باشد، وحدت دیگر مطلق نیست. اگر تفاوت کاملاً نابود شود، دیگر تفاوتی وجود ندارد. پس حقیقت باید ساختاری داشته باشد که در آن: وحدت و: تفاوت متقابلاً یکدیگر را نفی کنند و در عین حال در یک کل واحد قرار گیرند. این همان ساختاری است که بعدها: دیالکتیک نام میگیرد. ۱۶. دیالکتیکDialektikDialectic Dialectique دیالکتیک صرفاً یک روش بحث نیست. دیالکتیک: حرکت خودِ مفهوم است. مفهوم در خود دارای تعین است. این تعین محدودیتهای خود را آشکار میکند. از این طریق به ضد خود میرسد. سپس این تقابل در سطح بالاتری رفع میشود. بنابراین: تعین ↓ نفی ↓ تضاد ↓ رفع ↓ تعین غنیتر ۱۷. نفیNegationNegation Négation نفی در فلسفهٔ هگل صرفاً نابودی نیست. وقتی چیزی نفی میشود، حقیقت آن بهطور کامل ناپدید نمیشود. بلکه در شکل جدیدی حفظ میشود. این همان چیزی است که در مفهوم: رفع (Aufhebung / Sublation / Relève) بیان میشود. بنابراین: نفی میتواند: تولیدکننده باشد. نفی یک تعین، زمینهٔ پیدایش تعین جدید را فراهم میکند. ۱۸. نفی معینBestimmte NegationDeterminate Negation Négation déterminée یکی از مهمترین مفاهیم دیالکتیکی هگل: نفی معین است. نفی معین یعنی نفی صرفاً نابودی نیست. بلکه هر نفی، چیزی: معین را نفی میکند و در نتیجه به یک تعین جدید میرسد. مثلاً: این با نفی: آن میشود. اما همین نفی، یک تعیین جدید ایجاد میکند. بنابراین حرکت مفهومی: تعیین → نفی → تعیین جدید است. ۱۹. تفاوت با شکاکیتاین دیدگاه با: شکاکیت (Skeptizismus / Skepticism / Scepticisme) متفاوت است. شکاکیت میتواند هر تعیین را نفی کند. اما اگر هر نفی صرفاً به نفی دیگری منجر شود، به: نفی بیپایان میرسیم. دیالکتیک هگل چنین نیست. در دیالکتیک: نفی خودش به یک: تعین جدید منتهی میشود. بنابراین دیالکتیک: شکاکیت بیپایان نیست. ۲۰. عقل و مطلقعقل حقیقی از نظر هگل همان توانایی دیدن: کل است. اما کل به معنای مجموعهای از اجزای کنار هم نیست. کل یک: نظام (System / System / Système) است. در این نظام: هر جزء تنها از طریق رابطهاش با: کل معنا پیدا میکند. و: کل نیز بدون: اجزا وجود ندارد. بنابراین: کل ↔ جزء رابطهای دیالکتیکی دارند. ۲۱. نظام فلسفیSystemSystem Système فلسفه باید یک: نظام باشد. نظام یعنی مفاهیم جدا از یکدیگر نیستند. بلکه هر مفهوم از طریق رابطهاش با سایر مفاهیم معنا پیدا میکند. بنابراین فلسفه نباید مجموعهای از گزارههای مستقل باشد. بلکه باید: حرکت ضروری مفاهیم را نشان دهد. این اندیشه بعدها در: علم منطق به کاملترین صورت خود میرسد. ۲۲. حقیقت بهعنوان کلیکی از اصولی که در این مسیر شکل میگیرد، این است:
اما «کل» چیزی ثابت و بیحرکت نیست. کل: فرایند است. بنابراین حقیقت: نتیجهٔ حرکت کل است. این اندیشه بعدها در فلسفهٔ هگل به شکل مشهور زیر بیان میشود: Das Wahre ist das Ganze. The True is the Whole. Le vrai est le Tout. اما کل تنها زمانی کل است که: فرایند تحقق خود را طی کرده باشد. ۲۳. فلسفه بهعنوان بازسازی وحدتبنابراین فلسفه سه مرحلهٔ اساسی دارد: نخستگسست Entzweiung دومتأمل و تمایز Reflexion und Unterschied سوموحدت عقلانی vernünftige Einheit این وحدت همان: مطلق است. اما مطلقی که اکنون از مسیر: گسست و: تفاوت عبور کرده است. ۲۴. مطلق و تفاوتمیتوان نتیجه را چنین فرمولبندی کرد: مطلق ساده ↓ تفاوت ↓ تقابل ↓ تضاد ↓ نفی ↓ رفع ↓ مطلقِ غنیشده این همان چیزی است که به تدریج فلسفهٔ هگل را از فلسفهٔ شلینگ جدا میکند. ۲۵. نقد ضمنی هگل از شلینگدر این مرحله هگل هنوز بهطور مستقیم شلینگ را رد نمیکند. اما مسئلهای را مطرح میکند که بعدها به نقد اصلی او تبدیل میشود. اگر بگوییم: مطلق = هویت سوژه و ابژه هنوز باید توضیح دهیم:
و مهمتر:
هگل میخواهد این حرکت را: نشان دهد نه اینکه صرفاً: شهود کند. ۲۶. تفاوت میان هگل و شلینگ در این مرحلهمیتوان اختلاف را چنین صورتبندی کرد: شلینگمطلق ↓ هویت ↓ سوژه و ابژه هگلمطلق ↓ هویت ↓ تفاوت ↓ تضاد ↓ رفع ↓ وحدت برای شلینگ، نقطهٔ اصلی: هویت است. برای هگل، مسئلهٔ اصلی: حرکت هویت به تفاوت و بازگشت تفاوت به هویت است. ۲۷. نتیجهٔ فلسفی بخش پنجماکنون میتوانیم منطق کلی این بخش را چنین خلاصه کنیم: گسست (Entzweiung) ↓ نیاز به فلسفه ↓ تأمل (Reflexion) ↓ تشخیص تفاوتها ↓ فاهمه (Verstand) ↓ تثبیت تقابلها ↓ عقل (Vernunft) ↓ درک وحدت تقابلها ↓ مطلق (Absolutes) ↓ وحدت هویت و تفاوت در اینجا یک نکتهٔ بسیار مهم آشکار میشود: فاهمه تفاوت را میبیند، اما آن را مطلق میکند. عقل تفاوت را میبیند، اما آن را در وحدت میفهمد. بنابراین عقل: تفاوت را حذف نمیکند. بلکه: تفاوت را درون وحدت قرار میدهد. و این دقیقاً همان نقطهای است که هگل را به سوی مفهوم: دیالکتیک هدایت میکند. برچسبها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی [ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:20 ] [ عباس مهیاد ]
|
||