|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
|
قسمتی از کتاب "ژان ژنه، بازیگر و شهید" نوشته ژان پل سارتر (11) او گمان میکند که برگزیده است. جهل خود و «هیچ»ی را که در برابر همهچیز از او محافظت میکند، به جوهری مستقل بدل میکند. میاندیشد، و این احتمالگرایی ناگهان، در یک برق، کینهٔ هولناک او را نسبت به کسانی که تحقیرش میکنند آشکار میسازد. آری، اگر او نجات یابد، به این دلیل است که در روز داوری غافلگیریهایی در کار خواهد بود: همهٔ آنها محکوم خواهند شد، همهشان، بورژواها، کشیشان، پلیسها، همه، جز چند همجنسگرا ــ و شاید قدیسان. این نمایش مضحک با چنین محکومیت عظیمی پایان میگیرد. کینه، غرور، بلکمس، بازیهای خطرناک شر و خیر، شایستگیِ بدکار: در نقطهای که این توصیفها ما را به آن رساندهاند، فقط یک گام دیگر لازم است تا به ژنه برسیم. پس از قدیسِ قدیسشده، پس از گناهکار، چه آسودگیای است که دوباره نزد او باشیم. چه راستی و صراحتی دارد، چه بیباکیِ متهورانهای در خطر کردن! آکروباتبازیهایی که همین الآن توصیف کردیم، همه بر فراز یک تور انجام میشدند. اکنون تور برداشته شده است: آکروبات زندگی خود را به خطر میاندازد. Cocteau goes that far in Bacchus: "If God's designs are impenetrable, it is possible that he punishes what you call good and rewards what you call evil" (Act II, Scene 4). کوکتو در باخوس تا اینجا پیش میرود: «اگر مشیتهای خداوند نفوذناپذیرند، ممکن است او چیزی را که شما خیر مینامید مجازات کند و چیزی را که شر مینامید پاداش دهد» (پردهٔ دوم، صحنهٔ چهارم). نخستین دگردیسی: شر البته بار دیگر با همان مفاهیم قدیمی و فرسودهٔ فقر و محرومیت، فروتنی و تمام اصطلاحات ادبیات قدیسنگارانه روبهرو خواهیم شد. اما همهچیز تازه است: دلیلش این است که خدا ناپدید شده است؛ خدا همان تور بود. برای شروع، ژنه در مسابقهٔ بزرگ جنایت، همهٔ رکوردها را میشکند. قدیسه ترزا حاضر شد بهخاطر جنایاتی که مرتکب نشده بود محکوم شود. نویسندهٔ رسالهای دربارهٔ خواری جنایاتی را که به او نسبت میدهند واقعاً مرتکب شده است، اما برای چند لذت نفسانیِ جزئی و گذرا چه هیاهویی به راه میاندازد. در گالری پرترههای همجنسگرایان، یک مارشال بزرگ، یکی از اعضای کابینهٔ پتن، که روحانیون پیش از شکست آلمان برایش احترام بسیار قائل بودند، چند پادشاه بسیار کاتولیک، پاپها و مأمور مشهوری از سازمان اطلاعات را مییابیم. آیا کسی باور میکند که این شخصیتهای برجسته در جهنم باشند؟ و اگر همهٔ کمونیستهای دگرجنسگرایِ کشورهای اروپای شرقی به همجنسگرایان ضدشوروی تبدیل میشدند، کلیسا بیتردید آن را معجزه اعلام میکرد. برای ژنه، بزرگترین شر، خیانت است. همین کافی است: درست است که خیانت نابخشودنی است؛ درست است که این تنها خطایی است که تاریخ هیچ ترحمی نسبت به آن ندارد. ایوان مخوف بازتوانی شده است؛ چهبسا هیتلر نیز بهزودی بازتوانی شود؛ اما دوک بوربون، فرماندهٔ کل ارتشهای فرانسه، بدون هیچ امکان تجدیدنظری محکوم است. ژنه شهامت آن را داشته است که بدترین را انتخاب کند. خطاهایی که بیرحمانهترین مجازاتها را در پی دارند، در حق انسانها مرتکب میشوند. آزردن خدا، اگر وجود داشته باشد، هولناک است. اما به هر حال خدا ما را دوست دارد: اگر آنجا که لازم است توبه کنیم، ما را خواهد بخشید. «هیچ گناهی نیست که نباید بخشوده شود.» انسانها رحیم نیستند؛ آنها هرگز خطاهای بزرگ را نمیبخشند، بلکه میکشند. گذشته از این، حتی اگر پس از مرگ امکان درخواست رحمت وجود میداشت، برای ژنه چه اهمیتی داشت، حال آنکه او باور ندارد جاودانه است؟ و افزون بر آن، نیمهخداناباوریِ او دستوپایش را میبندد. او نمیتواند، همچون ژواندو، با بازی دوگانه سرگرم شود: تنها یک بازی وجود دارد. او نمیتواند از کشمکش دیرینهٔ خدا و انسانها بهره ببرد؛ نمیتواند از دومی به اولی پناه ببرد، آنگونه که کودکی از اختلاف زناشویی استفاده میکند تا والدینش را علیه یکدیگر بشوراند و چیزی را که یکی از آنها از او دریغ میکند، از دیگری بگیرد. فقط انسانها وجود دارند. همهٔ آن فریبهای مقدسمآبانهای که از آنها سخن گفتیم، گمان میکردند عذر مطلق خود را در خدا یافتهاند. هرچه ژواندو در این جهان خود را بیشتر ویران میکند، در بهشت بیشتر خود را بازمیآفریند. تنها حقیقت ژنه از انسانها به او میرسد. بدینسان، مطلق دوباره به زمین بازمیگردد. هیچ فرشتهای نیست که آب دهانی را که بر او انداختهاند پاک کند؛ هیچ ابدیتِ جلالی نیست که بدبختی کنونی او را خنثی کند. این جهان رویهٔ پنهانی ندارد؛ در این جهان، رنجها کفارهناپذیر و زدودنیناپذیرند. ناچیزترین تجربهٔ نفرتانگیزی که او تحمل کرده، برایش بینهایتی است که او را درهم میشکند، زیرا میداند هیچ چیز آن را جبران نخواهد کرد. ژواندو که در جامعهٔ دینی بهشدت ادغام شده است، جایگاه مناسبی برای خود فراهم میکند و میتواند در آن زندگی کند. من در رنج او تردیدی ندارم، اما واقعیت این است که همهچیز در ذهن او رخ میدهد. پیش از ۱۹۴۲، هرگز کسی را ندیدم که برای او احترام قائل نباشد؛ او آدم محترمی بود، درست مانند سوررئالیستها. ژنه که از جامعهٔ عرفی طرد شده است، رنج را در جسم خود تجربه میکند. اگر واقعاً مرتکب اعمال خیانتآمیز شود، کتک خواهد خورد یا چاقو خواهد خورد. بنابراین محرومیت واقعی است: او خود را از هر عشقی محروم میکند. فروتنی نیز کامل است: انسانها او را تحقیر میکنند و او هیچ داوری را نمیشناسد که بتواند به او متوسل شود. تردیدی در این نیست: او در پایینترین پلهٔ نردبان قرار دارد. از هر نظر: خود، بهلطف خویش، از عشق محروم و از میل به عشقورزیدن در آتش است؛ از سوی همه تحقیر میشود، تحقیرشان را میپذیرد، میداند سزاوار آن است و میکوشد حتی بیشتر سزاوارش باشد؛ متهم به جدیترین خطاها در برابر دیگران و در برابر خودش است؛ تا حد نهایت ساده شده و در عین حال پیچیدگی گذشتهاش را همچون گلوله و زنجیری با خود میکشد؛ محدودیت، ناتوانی و نفرت را برگزیده است. برای فاوست که شیطان را فریب دهد، برای ژواندو که به شر خیانت کند، کافی است تاریکی را پراکنده کنند: خدا موافق است که آدمی هنگامی که قولی به دیو داده است، به آن وفا نکند. اما برای ژنه، خیانت به شر یعنی فرسوده کردن آن با شری بدتر: یعنی برای خود در جنایت احساس ناراحتی ایجاد کردن. در مورد فاوست و ژواندو، خیانت نهایی ترفندی است که نور را پدید میآورد؛ در مورد ژنه، ضخیمتر شدن تاریکی است، چرخیدن عقربهٔ قطبنماست. او به معنای واقعی کلمه «جهت خود را گم میکند». با اندیشیدن مطابق دو نظام و دو زبان، با تولید و نابود کردن همزمان، با منفور بودن نزد کسانی که باید دوستش بدارند، با محبوب بودن نزد کسانی که قرار است از او متنفر شوند، با همدستی نفرتانگیز با خیری که رد میکند و دشمنی سوگندخورده با شری که آن را غایت خود کرده است، به چنان درجهای از آشفتگی میرسد که دو شرِ همزمان و متضاد، همدیگر را در همان حال که خنثی میکنند، تقویت نیز میکنند. همراهانش را به دزدی تحریک میکند، سپس آنها را به پلیس لو میدهد؛ پلیسی که تعقیبشان میکند و به فرارشان وامیدارد؛ و بدین ترتیب مانع وقوع دزدی میشود. نتیجهٔ نهایی صفر است، اما این صفر در درون او با بینهایت شر مطابقت دارد. دیوانه شده است. و با این همه، این جنون عقل است، زیرا نتیجهٔ منطقیِ جستوجوی روشنبینانه، دقیق، شدید و ریاضتکشانهٔ بزرگترین شر است. در پایینترین پلهٔ نردبان، او شاهکاری انجام میدهد: عقل او، بیآنکه از عقلورزی دست بکشد، به استدلالی دیوانهوار تبدیل میشود. پیشتر سه متن بهشدت مشابه را نقل کردیم: یکی از قدیس، یکی از گناهکار و یکی از دزد. اما بررسی دقیقتر نوعی تظاهر را از جانب دو تای اول آشکار کرد. در مورد سومی، ابرها با جملهای پاره میشوند، جملهای شاهانه: «من به خواری درآمدم.» نه اینکه من خواری را دوست داشته باشم. اما چیزی در این جمله بوی شمشیرزن را میدهد: تصمیمی ناگهانی و مقتدرانه، بیهیچ چرا و اما و بیهیچ امکان اعتراضی. ژواندو، البته، کتابش را رسالهای دربارهٔ خواری مینامد، اما مرد قانون و ریزهکارِ جدل است. خواری در استدلال او همیشه از پهلو عرضه میشود، از نیمرخ سهربع. یا همچون یک سورتمهٔ توبوگان است: در یکی از جملاتش به جلو پرتاب میشوید، از شر سر میخورید و سرانجام در خیر فرود میآیید. سبک او ــ که از بهترین سبکهای زمان ماست و منابع شگفتانگیزی در اختیار دارد ــ گاه نوعی چربزبانی مشکوک، نرمیِ شلوول، شفافیتی شیشهوار و مهربانیِ کریه از خود نشان میدهد. مینویسد: «کافی است دیوِ هر انسان حرف آخر را نزند.» و در واقع چنان عمل میکند که کلمهای ــ کلمهای اضافی ــ که نمایندهٔ خیر است، در هر جملهاش راه پیدا کند؛ گاهی این کلمه صرفاً زمان فعل است. او نمینوشت «من به خواری درآمدم»، بلکه مینوشت «من به خواری درآمده بودم». ژنه، این شوالیهٔ خُردِ جنایت، گاه میان دو جمله کلمهای کوتاه و سخت مینشاند که ارادهاش را برای امر جبرانناپذیر مُهر میکند. و با این حال، او نیز بیش از دیگران از پرسش بنیادی نمیگریزد: چرا میخواهد قدیس باشد؟ پیشتر فقط مسئلهٔ عمل کردن بود، در واقع، از عمل انداختن؛ اما اکنون باید عمل کرد تا بود. بار دیگر پراکسیس تابع هستیشناسی شده است. چرا؟ ژنه میخواست هستی را در آگاهی جذب کند و میخواست آگاهی، در حالی که ابژهٔ خود را حل میکند، پراکنده شود. ما با وجود بیزاریمان تلاش زیادی کردیم تا وارد دیدگاه او شویم، اما اکنون به نظر میرسد این اراده به نیستی، پناه بردنی به هستی را پنهان میکرد؛ و بنابراین، پناه بردن به خوشبینی و در نتیجه به خیر را. بدینسان، شکاکیت باستانی در نهان بر عقل جزمی مبتنی است: حقیقت شکاکیت را مفروض میگیرد. این بار حاضر نیستیم با او همراه شویم. بر اساس تلاشی که برای فهم او کردهایم، حاضر نیستیم در این گردونهٔ عجیب با او همراه شویم؛ گردونهای که در آن میکوشد برای رسیدن به پری هستی، خود را نابود کند؛ در آن میخواهد شنیعترین عمل را مرتکب شود تا به بزرگترین خیر دست یابد. به قول کامو، ژنه خود را به ورطه انداخته است. چرا یک وجود محض، یک ارادهٔ محض به شر باقی نماند؟ این ارادهٔ شر اعلام کرده بود که حاکم است. پس آیا حاکمیت دیگر برایش کافی نیست؟ با این همه، این وارونگی تازه تقریباً ضروری بود. هم ساختار عمل جنایتکارانه و هم گرایش درونی ژنه آن را توضیح میدهند. نخست، از طریق عمل جنایتکارانه. همین که شر تحقق مییابد، تغییر میکند؛ هستی با آن به شیوهٔ خودش برخورد میکند و آن را میبلعد. بدکار به شر خیانت میکند، همانطور که دیدیم. اما این همهٔ ماجرا نیست: شر نیز به بدکار خیانت میکند. جنایت دامِ جنایتکار است: او میخواست تا آنجا که ممکن است هستی را به نیستی تبدیل کند. اما از آنجا که عمل او یک تحقق است، نیستی در همان حال به هستی دگرگون میشود و حاکمیت بدکار به بندگی تبدیل میگردد. جستوجوی قدیسبودن، نخست از همه، دفاع ژنه در برابر خیانتهای شر است. تا زمانی که تجربهٔ شر در مرحلهٔ تأمل منفرد و درونی باقی بماند، کوگیتویی شاهانه است که جزئیت او را در برابر هستی بر آگاهی آشکار میکند. میخواهم یک هیولا باشم، یک توفان؛ هرچه انسانی است با من بیگانه است؛ همهٔ قوانین ساختهٔ انسان را زیر پا میگذارم، همهٔ ارزشها را لگدمال میکنم، هیچچیزی که هست نمیتواند مرا تعریف یا محدود کند. با این همه، وجود دارم؛ من تندباد یخیای خواهم بود که همهٔ زندگی را نابود میکند. بنابراین، من فراتر از ذاتم: هرچه بخواهم میکنم، هرچه بخواهم میشوم و از چیزی که همین الآن شدهام میگریزم، زیرا تصمیم میگیرم خلاف آنچه را خواسته بودم بخواهم. هیچ قانونی جز هوس خود ندارم، زیرا هوس، که متناقض و گذراست، هر تعریفی را خنثی میکند. با نگاهی کنایهآمیز، بیرون از خودم و حتی درون خودم، جایی که آموزش آنها را در من رسوب داده است، به امرهای آمرانهٔ جمعیت نگاه میکنم. آنها آنجا هستند، اما دیگر هیچ اثری ندارند. جهان را کنار گذاشتهام؛ هستی در نور کمفروغ نیستی روشن میشود و امر عام در نور استثنا. روشنبینانهترین و دقیقاً از پیش اندیشیدهشدهترین تصمیم برای انجام شر، همچنان یک رؤیاست، لرزشِ خلقتی است. چگونه ممکن است نخواهم با یک عمل، آن لحظهٔ شگفتانگیزی را جاودانه کنم که در آن نیستی، هستی را معلق در روشنایی نگه میدارد؟ جنایت یک معجزه است؛ قانون را معلق خواهد کرد. «و اگر همه همین کار را میکردند چه؟» اما مسئله این است که من همه نیستم. «و چه دلیلی داری؟» هیچ چیز جز خود عمل. آزادی شگفتانگیز و سرگیجهآور بدکار: ترس. مرتکب جنایت میشوم. ناگهان تمام این فانتاسماگوریا مثل حبابی میترکد: دوباره موجودی هستم در میان موجودات دیگر. با کشتن، طبیعتی برای خود ساختهام. پیش از آن، رؤیایم این بود که با جنایتم ثابت کنم از هر ذاتی گریختهام؛ پس از آن، ذات من جنایتم است و آن با چنگال آهنین خود مرا خفه میکند. قرار بود قدرت استثنا، قدرت جزئیت را به جهان آشکار کند؛ اما اکنون در هستی ادغام شده و در میان دیگر ابژهها به ابژهای تبدیل میشود؛ وارد آمار میشود. چه بود؟ عمل زنا با محارم، تجاوز، کودککشی؟ هر سال تعداد معینی تجاوز، کودککشی و زنا با محارم رخ میدهد. تعدادشان امسال از سال گذشته بیشتر نخواهد بود. آیا من هیولا هستم؟ احتمالاً؛ اما هیولاها طبقهبندی و با یکدیگر مقایسه میشوند. جامعهشناسان، جرمشناسان و روانپزشکان این معجزهٔ ادعایی را تشریح خواهند کرد و قوانین دقیقی را که بر آن حاکماند آشکار خواهند ساخت. ممکن است گفته شود همین امر در مورد همهٔ اعمال انسانی صدق میکند. اما واقعیت این است که چنین نیست: یک اختراع فنی یا یک اثر هنری محتوایی مثبت دارد که همچنان تقلیلناپذیر باقی میماند. پس از آنکه راسین را با محیطش، عصرش و کودکیاش توضیح دادید، هنوز فدر باقی میماند که توضیحناپذیر است. اما چون عمل شر، خود را بهمثابه نابودی محض میخواهد، هنگامی که عامل آن را به چیزی جز یک مورد، جز یک نمونه از جامعهٔ معاصر، تقلیل دادهاید، دیگر هیچ باقیماندهای وجود ندارد؛ جنایت، شکست جنایتکار است. مجرم به عمل خود ــ همان عمل کاملاً فردی که در برابر چشمانش به امر عام تبدیل میشود ــ نگاه میکند و دیگر آن را نمیشناسد. احمقترین قاتلان تا روز اعدامشان فقط زیر لب خواهند گفت: «نمیفهمم چه کردم.» دیگران، مانند مارکی دو ساد، تسلیم نیت پستِ کوچک جلوه دادن خطای خود میشوند: او از باستیل نوشت: «این همه هیاهو فقط به این دلیل که یک فاحشه را شلاق زدم.» کسانی که به تحقیر کردن خویش تن نمیدهند و همچنان گرفتار رؤیای مبهم و باشکوهی میمانند که همین الآن از آن بیدار شدهاند، فقط یک راه دارند: باید جنایت خود را نجات دهند. نه آن جنایت بزرگ و هولناکی را که تصور میکردند مرتکب شدهاند و با تحقیر هرگونه توجیهی را رد میکرد، بلکه آن خطای پست و کوچک را که واقعاً مرتکب شدهاند. و این یعنی چه؟ یعنی از آنجا که بدکار در نتیجهٔ جنایت خود سقوط کرده و در هستی فرو رفته است، میتواند جنایتش را با ادغام کردن آن در هستی نجات دهد. ذهنهای کمانعطافتر، هستی را بیواسطه در خیر حل میکنند: کشتن درست بود؛ قربانی یهودی، سیاهپوست یا کمونیست بود. اما اگر جنایتکار سختگیر باشد، میخواهد تا پایان بدکار باقی بماند. این یعنی او نظامی از جهان بنا خواهد کرد که صریحاً برای توجیه خشونت طراحی شده است. اما خشونت از آن پس حاکمیت خود را از دست میدهد: پیش از این معجزهای برخلاف جریان بود، تأکید والای حق استثنا، تلاشی خارقالعاده برای معلق نگه داشتن امر عام در خاص و هستی در نیستی؛ به نظریهها کمترین اهمیتی نمیداد؛ میتوانست خود را بخواهد، خود را زندگی کند، خود را وجود بخشد، اما نمیتوانست خود را بیندیشد یا از اصول استنتاج کند. یگانه و وصفناپذیر بود. هنگامی که جنایتکار بر مبنای هستی، اخلاقی از شر بنا کند که در برخی موارد اعمال معینی از نابودی را مشروع میکند، جنایت او به کاربرد سادهٔ قانون اخلاقی تبدیل خواهد شد. فردیت عددی محض جای جزئیت او را میگیرد. آنگاه شر، با تبدیل شدن به اصل مولد همهٔ جنایتها، به سوی هستی میرود. گرچه در نام همچنان شر باقی میماند، در نهان و بهگونهای نامحسوس خود را بر «خیری» وصفناپذیر، نامرئی و هولناک استوار میکند. اخلاق شر بهطرزی ماهرانه با یک راز دینی کامل میشود. وضع ژنه همین است. او با شکوه میدزدد. سپس، پس از آنکه کتک خورده و مسخره شده، صرفاً یک شرور خُرد، ضعیفترینِ همهٔ سارقها، یک لات و یک فاحشهٔ مرد است. کارآگاهان او را میگردند و در جیبش تیوب وازلینی را پیدا میکنند که در آمیزش جنسی به کار برده است. از خنده منفجر میشوند. بار دیگر بحران آغازین، بحرانی که پیوسته تکرار میشود، او را درمینوردد و دگرگونش میکند. دو لحظهٔ دگرگونی با دو لحظهٔ دفاع از خود مطابقت دارند: دزد «شاعر» خود را شاهزادهٔ شر میدید؛ ولگرد مضحک به قدیسهای مؤنث تبدیل میشود. هنگامی که تصمیم میگیرد بدزدد و خیانت کند، شر را برای خاطر خود شر انجام میدهد، بیهیچ دلیل، با غرور، به فرمان ساده و الهیِ ارادهٔ خودش. هنگامی که دوران محکومیتش را میگذراند، شر را برای رسیدن به خواری و کاملترین محرومیت، برای رنج کشیدن، مرتکب شده است. پیش از جنایت و در جریان آن، ژنه رنج را میخواهد زیرا شاخص شر است؛ پس از آن، تصمیم میگیرد که شر را برای رنجی که در زندان تجربه میکند خواسته است. خلاصه، زمانی برای شرارت وجود دارد: زمان پراکسیس؛ و زمانی برای قدیسبودن: زمان تأمل بر پراکسیس، زمان تفسیر واپسنگرانهٔ فعالیت او. پیش از آن: «من، ژنه، شر میکنم چون این ارادهٔ خودِ من است. از دزدی نمیتوان هیچ اخلاق یا فلسفهای استخراج کرد.» پس از آن: «برادران، انسان باید رنج بکشد.» این توهم واپسنگرانه، طرح اهریمنی را به دینی از رنج تبدیل میکند. البته هنگامی که اصل قدیسبودن تثبیت شد، این اصل همچنان بهعنوان نظامی دائمی برای تفسیر باقی خواهد ماند و ژنه بعدها همزمان با توضیح مبتنی بر ارادهٔ شر، به آن نیز ارجاع خواهد داد. میتوان زیرکی این وارونگی را دید: ژنه مدعی است که شر را نجات میدهد؛ در جستوجوی رنج، به گفتهٔ خودش، از خواستن بدترین دست نمیکشد. مگر رنج شر نیست؟ مگر هولناک نیست؟ و خواری چه؟ و خودبیزاری؟ آیا ممکن نیست این دستهگلِ عذابها همان شر اعلی باشد؟ ژنه با خواستن شر در وهلهٔ نخست، در همان حرکت، سادهسازی و کاستن از شخصیت اخلاقی خود و نیز محرومیت، شکست، عذابها، پیروزی دشمنانش و مجازات نهایی را میخواهد. همهٔ اینها، همانطور که دیدیم، بهدقت از مفهوم ارادهٔ شر استنتاج میشوند. اما اگر ناگهان به سرش بزند که این محرومیت، این عذابها و این شکست را برای خود آنها بخواهد، اگر از انجام دادنشان برای خودشان لذت ببرد، آنگاه با اخلاقی از خواری روبهرو میشویم، با ریاضتی که راه خود را به سوی قدیسبودن میگشاید. انگیزهٔ این سفسطه آن است که ارزش منفیای را که رنج در نظام شر داشت ــ هنگامی که از ارادهٔ شر استنتاج میشد ــ برای آن حفظ میکند و در عین حال آن را در اخلاقی مثبت ادغام میکند که غایت اعلیاش پالایش است. چون او رنج را برای خودش میجوید، رنج به خیر تبدیل میشود. اما در حالی که تأکید میکند این غایت اصلی اوست، همچنان اصرار دارد که رنج از شر ناشی میشود و خود، در ذات و برای خود، شر است. بدینسان، قدیسبودن، یعنی آرمان کسی که برای شری که انجام میدهد رنج میجوید و همزمان برای رنجی که شر ایجاد میکند، شر را میخواهد، هم خوب است و هم بد؛ نمود خیری است که در شر ذوب میشود و نمود شری که در خیر ذوب میشود. بنابراین ژنه میاندیشد که توانسته است خطای خود را در همان تصادفپذیریاش نجات دهد، در حالی که حق مطلق شر را حفظ کرده است. اگر ناظری نامرئی چنین اظهار نظر کند: «خب، ای سرگردانِ رذیلت، میخواستی جهان را منفجر کنی؛ و چه کردی؟ دزدی کوچک و پیشپاافتادهای مرتکب شدی که ناشیانه انجامش دادی و حتی موفق به بردنش هم نشدی، چون سر از زندان درآوردی»، او با غرور پاسخ خواهد داد: «نکته را نفهمیدی. من میخواستم دزدی خراب از آب دربیاید. شکستش را خواستم. من، شاهزادهٔ شر، میخواستم بهعنوان ناشیترین لات دستگیر شوم. به همین ترتیب، مسیح انتخاب کرد که در بدبختترینِ آدمها تجسد یابد. این آشفتگی مضحک، مصیبت من است.» فرض کنیم ناظر اصرار کند و از ژنه بپرسد: «پس برای زیبایی فداکاری، برای عشق به قدیسبودن بود که خودت را به خواری کشاندی؟ پس تو هم، مانند همهٔ دیگران، به شیوهٔ خودت در جستوجوی خیر هستی؟» ژنه پاسخ خواهد داد: «اصلاً. زیرا شکست بدکار نتیجهٔ ضروری ارادهٔ انجام شر است. بدکار میخواهد عملش بهمثابه یک هتک حرمت هولناک تصور شود و در عین حال میخواهد در اجرا به خطایی متوسط و عادی در قلمرو قانون کیفری تقلیل یابد. تا آنجا که آن را با غرور تصور میکند، شاهزادهٔ شر است؛ تا آنجا که آن را با رنج و فروتنی میپذیرد، قدیس است. اما هر موضعی که داشته باشد، همان بدکار باقی میماند.» افزون بر این، ابهام این ریاضت که هم خوب است و هم بد، خود یک شر است، زیرا گمراه میکند. بعدها، هنگامی که آثار ژنه را بررسی کنیم، خواهیم دید که چگونه از ساختن مفاهیم نابهنجار لذت میبرد؛ مفاهیمی که هدفشان برهم زدن اطمینان آرام آدمهای درستکار است. نامی که او بر نگرش کنونی خود گذاشته، عمداً کفرآمیز است. او تصویری کاریکاتوری از قدیسبودن، تصویری شیطانی و فریبنده، پیش روی ما میگذارد که شبیه قدیس است، اما هرکس آن را لمس کند در آتش جهنم میسوزاند. بنابراین همهٔ احتیاطهای لازم را به کار میگیرد: اگر به گوشه رانده شود، بهراحتی اعتراف خواهد کرد که ما را بازی داده است، که فقط میخواسته بیش از پیش ما را شوکه کند. اگر به سرش زده است که نام قدیسبودن را بر این انحراف اهریمنی و قلابی از یک مفهوم مقدس بگذارد، به این دلیل است که دلش میخواسته مرتکب یک هتک حرمت شود. «برای اینکه همهچیز باشی، ...» همهچیز دوباره سر جای خود قرار میگیرد: شر با ادغام شدن در اخلاقی از خیر نجات یافته است؛ و هنگامی که میکوشیم به این اخلاق نزدیک شویم، درمییابیم که فقط یک سراب بوده است: ناپدید میشود. اما ژنه بار دیگر به ما دروغ میگوید: میخواهد شکست خود را پنهان کند؛ اصرار دارد که هنوز هوادار وفادار شر است، اما از پیش جانب خیر را گرفته است. آرزوی قدیسبودن دارد، میخواهد به آن دست یابد. چه میخواهد؟ بودن. قدیس بودن، بدکار بودن، تفاوتی ندارد: میخواهد هستیِ خودش باشد. ارادهٔ خشن او برای تماس یافتن با خودش از میان نرفته است. بیتردید در آغاز در کار نبود. ما در این فصل فقط ارادهٔ او برای عمل کردن را بررسی کردهایم؛ یعنی انگیزهٔ سرپیچیای که در هر مورد خاص او را وامیداشت کاری را انجام دهد که از او انتظار میرفت؛ خلاصه، بدترین را. اما شور او برای بودن، از دور بر ارادهٔ عملیاش تأثیر میگذارد، همانگونه که طوفانی در دریا بر آسمان محلی اثر میگذارد. او، البته، عمل میکند؛ شر را غایت اعلی خود قرار میدهد؛ اما در همان حال، نیمنگاهی به هدفی بنیادی و صورتبندینشده دارد: اینکه به آنچه هست تبدیل شود. سرانجام اعمالش به حرکات آیینی بدل میشوند؛ شنیعترین جنایتهایش فقط رقصهای افسونگرانهای هستند که شخصیت مقدس او را به درونش فرود خواهند آورد. اما وضعیتی که در آن قرار گرفته چنان است که فقط با انکار خویش میتواند خود را تأیید کند: هستی او هستیِ بدکار است و بدکار بیامان در نابود کردن هستی است. نارسیس برای لمس انعکاس خود به خواری، شکست و ناتوانی فرو میرود و هنگامی که با خود تماس پیدا میکند، تنها با انتزاعی روبهرو میشود، با شکل خالیِ نیستی. این اراده برای یافتن خویش، که در اصل خود چنین روشن است، همین که شروع به اجرای خود میکند، تیره میشود. چگونه ممکن است تصور کرد که او باید بهطور نظاممند خود را نابود کند تا به خود هستی ببخشد؟ در یک عمل خاص، موضع او قابل دفاع است: خودویرانگری، هنگامی که بهطور کامل انجام نشود، میتواند روی دیگرِ یک عمل خودآفرینی تلقی شود. ژنه با خبر دادن دوستش در برابر پول، عشق را از دست میدهد و حرص را به خود میبخشد. اما اگر قرار باشد این تلاش را تا نهایت آن ادامه دهد، خودویرانگری مطلق باید با خودآفرینی مطلق منطبق شود. ژنه به ژواندو میپیوندد که همهٔ هستی را در لحظهٔ فرو رفتن در نیستی مییابد. اما ژواندو یک کارت ذخیره داشت: خدا. آیا ژنه، که بدون این کارت عمل کرده است، از این دشواری بیرون خواهد آمد؟ پاسخ او به پرسش ما همان «ترفند قدیسبودن» است. برای فهم آن، بگذارید به نقطهٔ آغاز بازگردیم. او انتخاب کرده بود که ارادهٔ عام را در درون خود با ارادهای خاص نقض کند. اگر رؤیای کشتن کودکی را داشت، به این دلیل بود که در درون خود احترام به کودکی را کشف کرده بود؛ احترامی که میان همهٔ انسانها مشترک است. اکنون حتی فراتر میرود و انتخاب میکند که ارادهٔ خاص خود را با ارادهای خاص دیگر نقض کند: به کسی که دوستش دارد خیانت میکند. بنابراین قادر نیست هستی خود را در هیچیک از این ارادهها بیابد: نه در ارادهٔ عام، که بیدرنگ با ارادهای خاص نقض میشود؛ نه در ارادهٔ خاص، که تنها در صورتی خصلت هتک حرمت خود را حفظ میکند که ارادهٔ عام در برابرش حفظ شود؛ نه در ارادهٔ عشق، که مستلزم ارادهٔ خیانت است؛ و نه در ارادهٔ خیانت، که کارکردش نقض ارادهٔ عشق است. ژنه کیست؟ چیزی جز خودِ تناقض نیست، لحظهٔ محضی که «آری» در «نه» است و «نه» در «آری». امر مثبت و منفی باید یکدیگر را خنثی کنند؛ آری و نه باید تخته را پاک کنند. بدین ترتیب او به نیستی محض دست خواهد یافت. به این ترتیب ژنه به هیچبودگی تبدیل خواهد شد. اما دقیقاً این آگاهی است که تقابل تناقضها را برقرار میکند و هرچه تقابل نیرومندتر باشد، این آگاهی نیز حادتر میشود: «احساس میکردم قدرت افسانهای رایش از من محافظت میکند. با این همه، در قلبم از حضور شدید و فروزان ژان ژنه آگاه بودم که از ترس دیوانه شده بود. اما شاید هرگز در چنین لحظاتی تا این اندازه از خودم آگاه نبوده بودم. هنگامی که ژان را واداشتم با دندانهایش به دهانهٔ هفتتیرم بچسبد، ترس نیز با فشرده کردن مرکز آگاهیام، آن را شدیدتر میکرد. ترسِ کشتن که با ترسِ نکشتن مبارزه میکرد.» خلاصه، این آگاهی که میخواهد خود را نابود کند، این آگاهی که از تناقض پاره شده است، به همان دلیل به وحدت تناقض تبدیل میشود. ژنه این پارادوکس ــ که از نیستی به وجود و از تعارض به وحدت منتقل میشود و مطابق آن، هرچه بیشتر بخواهی خود را نابود کنی، بیشتر وجود مییابی ــ را «هیچبودگی ناممکن» مینامد. بنابراین، لحظهای که آگاهی بیواسطهٔ ژنه به نابودی نزدیک میشود، دقیقاً همان لحظهای است که آگاهی تأملی او بیش از هر زمان دیگری وجود دارد. وجود دارد، اما نیست. این روشنبینیِ اعلی است که نابودی خودش را نظاره میکند. مهم نیست؛ او راهحل را دارد: چون آگاهی هرچه تناقض تحملناپذیرتر باشد حادتر میشود، و چون او هرچه بهعنوان قربانیِ خود به مرگ نزدیکتر باشد، بیشتر بهمثابه خودآزار وجود مییابد، همین آگاهی باید به هستی تبدیل شود. باید به آن چگالی تیره، پایداری سنگین و عظمت تبدار داده شود. هستیای که برای آن میطلبد، پس هستیِ اشیاست. باید بتواند بدون اینکه مجبور باشد هستیِ خود را بازی کند، باشد: در-خود. اما چنین بودن یعنی به شیوهٔ ابژهها بودن، و ابژه وجود سوژهای را پیشفرض میگیرد که ابژه برای اوست. اگر ژنه میخواهد هستیِ پنهان آگاهی خود را کشف کند، باید دریابد که در نگاه چه کسی این آگاهی، در نهان، ابژه است. از کودکی در وضعیتی از اضطراب زندگی کرده است. حقیقت دربارهٔ خودش از او میگریزد و با این حال دیگران آن را میدانند: آنها او را میبینند. ابتدا آدمهای محترم بودند: وقتی دروغ میگفت، وقتی میدزدید، چشمهای بیشماری بر آگاهی بیواسطهٔ او متمرکز میشدند، از دروغهایش عبور میکردند و میتوانستند او را همان بدکاری که بود تشخیص دهند. برای مبارزه با آنها، برای ربودن حقیقتش از آنها، تلاش کرد خودش را زیر نظر بگیرد، خودش را بپاید؛ اما تأمل، هستیِ آگاهیاش را بر او آشکار نکرد؛ فقط حالات شفاف او را روشنتر کرد. نگاه دیگری از میان نرفت. آن نیز به سطحی بالاتر جهید و این بار بر آگاهی تأملی متمرکز شد. هنگامی که این آگاهی مشغول رمزگشایی از آگاهی بیواسطه است، احساس میکند کسی او را زیر نظر دارد. اما این شاهد نامرئی ماهیت خود را تغییر داده و دیگر همسرای ابله آدمهای محترم نیست. او خود ژنه است، اما ژنه بهمثابه دیگری. نگاه الهی، بیگانهای در درون درونماندگاری، بیاعتنا، غایب و خداییشده، آنچه را زیر شعرها، زبان و رویدادها قرار دارد درمییابد؛ آنچه درون ژنه میگذرد چنان میخواند که گویی او کتابی گشوده است و حقیقت خاموش او را رمزگشایی میکند. کودک بزرگ میشود، عصر الهیاتیِ کودکی را ترک میکند و وارد عصر انتزاعی و متافیزیکیِ جوانی میشود. خدای شخصی که او را نظاره میکرد، رنگ میبازد و صورتمند و طرحوار میشود؛ بت به فضیلتی متافیزیکی تبدیل میگردد. اکنون صرفاً نگاهی شیشهوار، غیرشخصی و غایب است که تنها دلیل وجودش بازیابی حقیقتی است که از آگاهی ژنه میگریزد. این لحظهای است برای تعیین کارکردی تازه برای آن. از آنجا که این سایهٔ نگاه، هر چیزی را که لمس میکند به ابژه تبدیل میکند، باید آگاهی تأملی را در همان حال که با خودش درگیر است، سنگی کند. هستی ژنه در برابر این نگاه ظاهر خواهد شد و این هستی چیزی جز روی دیگر وجود نیست. «میاندیشم، پس هستم. من جوهری اندیشندهام.» اگر دکارت اندیشه را جوهر کرده است، به این دلیل است که باور دارد خدا او را میبیند: چون حقیقت او بهعنوان ابژهای برای موجود مطلقی که میداند چه چیز درست و چه چیز نادرست است، حقیقتی مطلقاً ابژکتیو است. و ژنه نیز به همین ترتیب: «شر میکنم، پس هستم. من جوهری شرکنندهام.» این نگاه خیالیِ خدایی که دیگر به او ایمان ندارد، بلوری است که تماس دائمیاش، تبلوری دائمی ایجاد میکند. بنابراین ژنه درست در لحظهای که وجودش شدیدترین حالت خود را دارد، سنگی میشود. این سوژهٔ مطلق، در جایی دیگر، برای نگاهی معین، ابژهای مطلق است. و از آنجا که این تأملی که به هستی میپیوندد، دقیقاً همان روشنبینی درخشانی است که بیشترین شدت آن با انحلال ریشهای امر انسانی منطبق میشود؛ از آنجا که نهایت نابودی، عالیترین شدت آگاهی تأملی را نشان میدهد، حداکثر وجود برای نگاهی که آگاهی را در این لحظهٔ بحرانی تثبیت میکند، به حداکثر هستی تبدیل میشود، اما بهصورت وارونه. ترفند انجام شده است: نابودی دوباره به ساختن تبدیل میشود، لحظهٔ صفر با لحظهٔ پری یکسان میگردد و راز «هیچبودگی ناممکن» راز «جوهر گریزناپذیر» را آشکار میکند. اما در تحلیل نهایی، تفاوت ژواندو و ژنه چیست؟ فقط این: در اولی، خدا همچنان یک سوژه است، یک شخص؛ در دومی، خدا اندکاندک به قدرتی ساده تبدیل شده است؛ هم به عملیات غیرشخصیِ ابژکتیو کردن تبدیل شده و هم به محیط محضی که وجود در آن به ذات شکسته و منعکس میشود. خلاصه، اکنون فقط شرط عام و انتزاعی گذار به هستی است. این خدا سرانجام چیزی جز نوعی بنده نمیشود؛ با خوشبینی تزلزلناپذیر ژنه یکی میگردد؛ به ژنه تضمین میدهد که زندگی بدبخت و رنجآلود او، در جایی در مطلق، معنایی دارد. خلاصه، از این پس بُعدی از امر مقدس وجود دارد که در آن اعمال ژنه مجسمهای برای او میتراشند. اما این امید دیوانهوار، خیانت واقعی ژنه است. این بار او شر را برای رسیدن به شری بدتر خیانت نمیکند. او صرفاً با تمام بار و بنهاش به جانب خیر میرود. درست است که او میخواهد خود را جوهری شرکننده بداند؛ اما هرقدر هم شرکننده باشد، چون جوهر است، خیر است، زیرا دوام و چگالیاش از هستی میآید. و هستی خیر است. افزون بر این، قدیسبودن شکلی از کوایتسیم را پنهان میکند؛ زیرا کسی که خود را جوهر نمیداند، میداند فقط همان چیزی است که خود میسازد و نمیتواند از ساختن خویش دست بکشد بیآنکه از وجود بازایستد. تا زمانی که زنده است، باید مبارزه کند و همهچیز باید همیشه از نو آغاز شود. موفقیتهای گذشته نمیتوانند پیروزیهای آینده را آسانتر کنند. اما از سوی دیگر، در هستی نوعی پایداری منفعل وجود دارد: هستی نه میتواند از نیستی بیرون بیاید و نه بدون کنشی بیرونی به آن بازگردد. بنابراین قدیس بودن یعنی ادامه دادن به بودن، بهره بردن از شتابی که پیشتر به دست آمده است. هر مبارزهای که ژنه بر روی زمین در آن درگیر شود، در آسمان انتزاعی، جایی که وجود به ذات تبدیل میشود، با انفعال جوهر جایگزین میگردد. قدیسبودن آرامش ابدی است، آن چیزی است که به دست آمده، پاداش است. «در میان این رنج، به نظرم میرسید ــ در حالی که شرم سراپای مرا سوزانده بود ــ در میان شعلهها، یا بهتر بگویم بخارات شرم، مادهای دستنیافتنی باقی مانده بود، شکلی ساختهشده از خطوط تیز و سخت، نوعی الماس که بهدرستی «تکالماسه» نامیده میشود.» نمیتوان بهتر از این گفت: مگر الماس عصارهٔ ناب هستی نیست؟ البته ژنه هرگز ادعا نکرده است که قدیس بوده، بلکه فقط گفته است که آرزوی قدیس شدن دارد. در این صورت، آرام گرفتن در هستی یک آرمان خواهد بود، پایان یک پیشرفت شاید بینهایت. اما پیشرفت در قدیسبودن یعنی با هر انکار، با هر خیانت، اندکی هستی بیشتر انباشتن. ژنه شاید هرگز مجسمهٔ خود را به پایان نرساند، اما از شکل دادن به آن دست نمیکشد. و افزون بر این، هستی بیش از هر چیز آشتی است. نمیتوان در آن تعارضهایی را تصور کرد، زیرا بنا بر تعریف، مثبتبودگی است. اما از ژنه در لحظهٔ گسست عکس گرفته شده است، در لحظهای که آگاهیاش از تناقض پاره شده است: عشق ورزیدن و خیانت کردن، خواستن خیر برای آنکه بهتر شر انجام دهد، پایین آمدن برای بالا رفتن، نابود کردن خویش برای وجود یافتن. این بدکار، که بیامان میکوشد واقعیت را در تمام تعارضهایش زندگی کند، به هیچ قیمتی حاضر نیست عناصر متناقض را به سنتز برساند. آنچه میخواهد وحدت نیست، آن رؤیای ملایم لایبنیتس، آلدوس هاکسلی و همهٔ خوشبینان سادهدل؛ بلکه پارگی، تقسیم و نومیدی است. سخنان زیر از ژان وال همانقدر در مورد او صدق میکند که در مورد کییرکگور، و حتی بیشتر: «[او] میخواهد کارها را دشوار کند، نمیخواهد هیچ کاری انجام دهد که لبههای مسئله را کند کند. هیچ دیدار ممکنی میان این تقابلهای مطلق وجود ندارد. دیگر با میانجیها روبهرو نیستیم، بلکه با پارادوکس و جهش، با پاتوس اندیشه، با تب اندیشه روبهرو هستیم. دیگر در جهان همگونی نیستیم، بلکه در جهان ناهمگونیهای ریشهای، تفاوتهای کیفی و تازگیهای مطلقیم. و مطلق دیگر آن چیزی نخواهد بود که متحد میکند، بلکه، مطابق خاستگاه واژه، آن چیزی است که جدا شده و آن چیزی که جدا میکند.» اما پناه بردن زیرکانه به هستی به او امکان میدهد، همانند کییرکگور، جهش را انجام دهد. او وحدتبخشی را رد میکند، اما امور را چنان ترتیب میدهد که به هر حال وحدت حاصل شود. او اضداد را سنتز نخواهد کرد، اما آشتی آنها خودبهخود در هستی رخ خواهد داد، یا بهتر بگوییم، آنها بدون آنکه با یکدیگر آشتی کنند، با هم یکی خواهند شد. چون در این صورت هرچه بیشتر وجود داشته باشد، هستی بیشتری خواهد داشت و چون معیار وجود او شدت خشونت تناقضش است، هرچه بیشتر برای خودش با خودش تناقض داشته باشد، بیشتر خود را در-خود بهصورت هستی درمیآورد، در حالتی از آرامش تغییرناپذیر. گذار به هستی به هیچوجه با سنتز هگلی قابل قیاس نیست که تز و آنتیتز بر آن استوارند. این گذار، تعارضها را به زمینهای از مثبتبودگی مطلق منتقل میکند. هیچ راهحلی برای آنتینومیها وجود ندارد. اما چون در هستی جایی برای نفی نیست، عناصر تقابل قدرت منفی خود را از دست میدهند. آنها همچنان مخالف یکدیگرند، اما به جای آنکه یکدیگر را پس بزنند و هر یک نیستی دیگری باشد، در یکدیگر نفوذ میکنند. وحدت ارادی و بالفعل، که در آن آزادی، متضادها را بهواسطهٔ یکدیگر و در تقابل با یکدیگر به وجود میآورد، به جوهری سخت تبدیل میشود و اضداد در این قالبی که سخت میشود «گیر میکنند». در آرامش هستی، میان ناسازگاری و هماهنگی نوعی اینهمانی وجود دارد. برتون در ۱۹۳۰ نوشت: «همهچیز ما را به این باور میرساند که نقطهای معین در ذهن وجود دارد که از آنجا زندگی و مرگ، واقعیت و خیال، گذشته و آینده، امر قابلارتباط و امر غیرقابلارتباط، بالا و پایین، دیگر بهصورت تناقض ادراک نمیشوند. فعالیت سوررئالیستی هیچ انگیزهای جز امید به تعیین این نقطه ندارد. بنابراین آشکارا پوچ است که برای این فعالیت صرفاً گرایشی ویرانگر یا سازنده قائل شویم. نقطهٔ مورد نظر، به طریق اولی، نقطهای است که در آن ساختن و ویران کردن دیگر نمیتوانند در برابر یکدیگر قرار گیرند... [این نقطه] نابودی هستی درون الماسی کور و درونی خواهد بود که دیگر نه روح یخ است و نه روح آتش.» دقیقاً همین «نقطه در ذهن» است که ژنه در جستوجوی آن است. اما برتون امید دارد، اگر نه اینکه امر فراواقع را «ببیند»، دستکم با آن در وحدتی یکی شود که در آن دیدن و بودن یکی و همان چیزند. ژنه میداند که بر اساس اصل، لذت بردن از آن برای او ممنوع است. او فقط میتواند فراواقعیت خود را در کنار واقعیت برپا کند، با حرکتی ویرانگر که، بهصورت معکوس، ساختن هستی است. در حالت وارونه، عشق و خیانت دیگر «در برابر یکدیگر قرار نمیگیرند»؛ در حالت وارونه، بالا و پایین دیگر بهعنوان تناقض ادراک نمیشوند و بزرگترین شر، در همان حال بزرگترین خیر است. در حالت وارونه، «نابودی هستی درون الماسی کور و درونی» به تولید یک الماس، یعنی هستی محض، تبدیل میشود. فراواقع برتون، که بهمثابه رویهٔ پنهان، دستنیافتنی و جوهریِ وجود ادراک میشود، قدیسبودن ژنه است. خلاصه، او چه کرده است؟ اگر روش او را از دیدگاه منطق بررسی کنم، میگویم از هر جهت به روش دکارت شباهت دارد. در ژنه شکی روشمند وجود دارد که تا نابودی همهچیز پیش میرود، کوگیتویی از شر و در پایان، بازگشتی پیشبینینشده به جوهرانگاری. اما چون مسئله نه شناخت بلکه پراکسیس است، باید دریابیم که این وارونگی منطقی، ارادهای کمابیش مبهم برای بازبرپا کردن نظمی از هستی و خیر را پنهان میکند. گفتهاند او حاضر نشد با ژید آشنا شود، زیرا به گفتهٔ خودش «بیاخلاقی او مشکوک است». من حتی فراتر میروم و میگویم هر بیاخلاقیِ نظاممند مشکوک است و آخرین پناه بردن به خیر را پنهان میکند. زیرا شر نمیتواند نظام باشد: یا انفجار است یا اصلاً هیچ نیست. با این همه، درست نیست که ژنه صرفاً میکوشد اخلاقی را جایگزین اخلاق دیگری کند، همانطور که ژید و نیچه و اشتیرنر کردند. او صادقانه کوشیده است همهٔ اخلاقها را از میان ببرد، اخلاق آنارشیستها را همچون دیگر اخلاقها، زیرا هر اخلاقی مستلزم اومانیسم است و اومانیسم برای این مطرودی که به قلمرو غیرانسانی رانده شده است، مترسکی هولناک است. بار دیگر بهتر است ژنه را با کییرکگور مقایسه کنیم. هر دو میخواهند از طریق عمل ثابت کنند که نظم ارزشهای دینی، برتر از اخلاق اومانیستی و فراتر از آن است. برای ژنه، غایت انسان، انسان نیست، حتی ابرانسانی هم نیست که فقط در پایان یک تکامل اجتماعی میتواند پدیدار شود؛ بلکه نابود کردن زمان، تاریخ و امر انسانی در درون خویش است تا سلطنت امر ابدی و الهی در لحظه زاده شود. به نقطهٔ آغاز خود بازمیگردیم: قربانی. ابراهیم فقط پسرش را قربانی کرد. ژنه جهان و خودش را قربانی میکند تا به جهان امر مقدس دسترسی یابد. آیا باید او را بهخاطر انجام این جهش سرزنش کرد؟ دلم نمیآید چنین کنم. نخست باید تصمیم بگیریم که آیا ژنه برای قدیس شدن شر را میخواهد، یا واقعاً مشتاق شکست خوردن است و آیا پناه بردنش به قدیسبودن فقط تسلیای است که به خود میدهد، امیدی است که به خود اجازه میدهد تا دشواریهایش را سبکتر کند. اما از کجا میتوان دانست؟ آیا خود ژنه میداند؟ گاهی این است و گاهی آن، بسته به نوسانهای تنش درونی او. تردیدی ندارم که در بهترین لحظاتش، صادقانه در جستوجوی نومیدی و شکست است. قدیسبودن بیش از هر چیز رؤیایی تبآلود و عظیم است که وقتی زندانی است و نمیتواند عمل کند، او را تسخیر میکند. حتی در آن هنگام نیز چیزی مشکوک، چیزی بهنحوی تعریفناپذیر ناآرامکننده در آن وجود دارد. تقلیل شرّی را که انجام میدهد به صرفاً وسیلهای برای رسیدن به هستی، زندگی اخلاقی او را فقیر خواهد کرد. زیرا با همان اندازه حقیقت میتوان گفت که هستی برای او فقط وسیلهای برای رسیدن به بزرگترین شر است. میپذیرم که قدیسبودن غایت اعلی تلاشهای اوست. اما در عین حال کاریکاتوری جهنمی و کفرآمیزترین هتک حرمت نیز هست. افزون بر این، میخواهم بدانم کجا میتوان روحی روشنبینتر از او یافت؛ زیرا این مطرود تنها کسی است که راز فروتنی را کشف کرده است، رازی که پرحرفترین قدیسان نیز در گفتن چیزی دربارهٔ آن موفق نشدهاند. او در تلاش برای تعریف قدیسبودن، آرام و بیتکلف مینویسد: «فکر میکنم آن را غرور و همچنین فروتنی مینامند.» اما حتی اگر از داوری دربارهٔ اخلاق قدیسبودن خودداری کنم، با چشم ژنه به آن نگاه میکنم و میدانم که تنها راه خروج اوست. بنابراین این موشکافیها و این شیوهٔ کار، همچون فریاد درد مرا متأثر میکند. اینها سفسطهگریِ شورمندانهاند. اما اگر از آن فاصله بگیرم و دیگر آن را ظریفترین ترفند این اولیس نبینم، اگر آن را اخلاقی ناشناس ببینم که در میان اخلاقهای بسیار دیگر، بدون هیچ توصیهای، عرضه شده است، بیدرنگ آن را محکوم میکنم. و در هر شکل و صورتی. آدمهای محترم ما عمیقاً تحت تأثیر سن لابر قرار میگیرند، اما از زبان آلودهٔ ماری آلاکوک اندکی پس میکشند. اما بالاخره، او از بیماران پرستاری میکرد. گذشته از این، بورژوای فرانسوی از گه بدش نمیآید، مشروط بر اینکه در زمان مناسب پیش رویش گذاشته شود؛ او «رابلزی» است، یعنی هنگام خوردن دسر دربارهٔ مسهلها و تنقیه حرف میزند و در دل خود اندامهای جنسی را با اندامهای دفع یکی میکند. آن جنتلمن اهل پواتیه که با کلاه بولر در راهروهای خانهاش قدم میزد و بوی لگنچهٔ پر از ادرار را میکشید، قدیس بورژوازی ماست. اما من، برخلاف آنچه بعضیها میگویند، چندان شیفتهٔ گه نیستم. به همین دلیل قدیسبودن را هرجا که ظاهر شود رد میکنم، چه در میان قدیسان قدیسشده و چه در ژنه؛ و حتی زیر نقابهای عرفیشان، آن را در باتای، ژید و ژواندو نیز استشمام میکنم. همیشه به یک دلیل: از نظر من، این فقط شاخهٔ عرفانیِ سخاوتِ مصرف است. و افزون بر این، دستوپنجه نرم کردن با این همه کارِ روح، دستکم در مورد ژنه، هیچ کارآمدی عمیقی ندارد؛ همهاش خطابه است. خود را پایین میآورد تا خود را بالا ببرد، اما بالا رفتن و پایین آمدن همچنان نمادین باقی میمانند. مطمئنم که او بسیار اندک خیانت کرده است و عمدتاً در اندیشه. اگر بیش از آنچه من تصور میکنم خیانت کرده باشد، اعمال خائنانهاش قربانیانش را نابود میکرد، بیآنکه او را تغییر دهد. تمام نظام قدیسبودن او، آنگونه که با شکیبایی شرحش دادهام، بر این اصل استوار است که خیانت در روحِ خیانتکننده دگرگونی ایجاد میکند. اگر ژنه را باور کنیم، او نابود میکرد تا خود را نابود کند؛ دوستش را لو میداد تا خود را از شایستگیِ عشق ورزیدن محروم کند؛ یکییکی از پلههای نردبان شر پایین میرفت. اما واقعیت این است که من او را باور نمیکنم: او با خودش استدلال میکند، خود را بهطور نمادین نابود میکند، در انتزاع رنج میکشد، رنج خود را فراموش میکند، از خاکسترش دوباره زاده میشود و میرود تا جای دیگری عشق بورزد. تمام این فعالیت ویرانگرانهٔ شدید، همانجا و بیآنکه عضوی از بدنش را حرکت دهد رخ میدهد. همیشه فراموش میکنیم که روح انعطافپذیر است. بهراحتی میتوانم این گردباد خطابی را در ژنه تصور کنم؛ همینطور میتوانم این تلاشهای بیهوده و آزاردهنده برای تقلید پشیمانی، رنج و محرومیت را تصور کنم؛ تلاشهایی برای تبدیل هیچبودگیِ رنج به رنج در برابر نیستی. او رنج نمیکشد و از رنج نکشیدن رنج میبرد؛ پس رنج میکشد و از اینکه رنج میکشد خوشحال است؛ بنابراین دیگر رنج نمیکشد و از اینکه دیگر رنج نمیکشد خوشحال است. رنج میکشد: این احساس سقوط اوست؛ او پیروز شده است. حتی رنج هم نمیکشد: دلیلش این است که آنقدر پایین افتاده که دیگر قادر به رنج کشیدن نیست؛ باز هم پیروز شده است. همهچیز در همان سلول راهبانهای رخ میدهد که در آن حبس شده است و آدم باید در سلول خود را مشغول نگه دارد. این خوارسازیها دقیقاً قرینهٔ بالا رفتنهای روحانی راهباناند. حالات روح. در همین حال، جهان مسیر خود را طی میکند. دیالکتیک هستی و دیالکتیک عمل، کوایتسیم و کنشگری: تناقضهای این روح دوپاره را بهتر از هر چیز میتوان با کشمکش نهفته در هر جماعت دینی میان نجات از طریق اعمال و نجات از طریق ایمان مقایسه کرد. زیرا ایمان صرفاً باور به موجود اعلی نیست. ایمان به انتظار فروتنانه و منفعلانهٔ آمدن او تبدیل میشود. گذشته از این، اگر پیشاپیش او را نیافته بود، آیا در انتظارش مینشست؟ اگر او از پیش آنجا نبود، آیا میتوانست انتظارش را بکشد؟ این خداست که از طریق مؤمن منتظر خویش است. این خداست که در جذبهٔ عرفانی، که در آن سوژه و ابژه در هم میآمیزند، به خویشتن دست خواهد یافت. بنابراین کاری جز انتظار کشیدن برای درخشش ناگهانی باقی نمیماند؛ درخششی که ما را از هستی پر میکند و آگاهی گذرای ما را غلاف خدا میسازد. ژنه که حسی عرفانی نسبت به خویشتن دارد، خود را التماس میکند و منتظر خویش میماند. او همان پرستندهٔ مؤنثِ ازخودبیخودی است که از خود میخواهد با شمشیر الهی سوراخ شود. زبان قدیسههای زن، طنینهای اروتیک شگفتانگیزی دارد. تملک عرفانی در مورد آنان، رؤیایی تعالییافته از تملک عاشقانه است. در ژنه، که بدن خود را به قوّادها میسپارد، به آن تجسمهای خوشسیما و ابدیِ شر، این تملک عاشقانه است که به شکل تملک عرفانی رؤیاپردازی میشود. بنابراین ایمان او را به سوی کوایتسیمی بنیادی میراند. او از عمل نفرت دارد، عملی که چنین بیهوده و محدود است. هنگامی که خدا در معشوق تجسد مییابد، ژنه با بدن خود انفعال ریشهای و بازگشت به نیستی را تقلید میکند: نفسش بند میآید، پاهایش زیر بدنش آب میشوند. برهٔ قربانی، قربانیِ «پرندهٔ بیرحم»، فرو میریزد، میمیرد. مراسم در تاریکی نورانیای کامل میشود که در آن کل و هیچ با یکدیگر منطبق میشوند. خلسههای عاشقانهٔ ژنه ناگزیر ما را به یاد ازخودبیخودیهای مادام گیون میاندازند. اما همهٔ ادیان هدفشان حکومت بر رفتار ماست. از طریق عمل است که شایستگی به دست میآوریم، به شرط آنکه نیتهایمان پاک باشند و از قلب برخاسته باشند. جستوجوی خدا و انتظار او بیهوده خواهد بود؛ ما در جهان نیستیم تا از او لذت ببریم، بلکه برای خدمت به اوییم. برای به دست آوردن شایستگی، باید بکوشیم فراموش کنیم که این شایستگی از اعمال نیک به دست میآید؛ باید فقط از سر عشق به خدا عمل کنیم. عملی که دینی سختگیرانه آن را تجویز میکند و شتابان سقوط آغازین ما را به ما نشان میدهد، مستلزم نوعی ریاکاری است: باید از آنچه میدانیم بیخبر باشیم؛ باید فقط برای خدا خیر کنیم، در حالی که تنها دغدغهمان نجات خودمان است. اگر ایمان به کوایتسیم میانجامد، ارادهگرایی پرتنشِ اعمال به خشکی صوری و فریسیگری منتهی میشود. در هر حال، عمل مبارزاتیای که کتابهای مقدس تجویز میکنند، با انتظار منفعلانهٔ خدا آشتیپذیر نیست. سادیسم یا مازوخیسم، تنش ارادی یا وانهادگی، خشکی یا فوران، عقل استدلالی یا شهودی، احترام یا عشق، زندگی مبارزاتی یا تأملی، امر مطلق یا سعادت منفعل: باید یکی را انتخاب کرد. یکی از این نگرشها در پی بیگانهسازی و ناپدید شدن «من»، آزادی و آگاهی است؛ دیگری که بر نوعی ندانمگرایی استوار است، با ریاضتی سرسختانه کرامت انسان، این موجود محدود، سقوطکرده اما آزاد، را تأیید میکند. با این حال، این دو در هر تلفیق دینی با هم همزیستی دارند؛ هر دو را میتوان در سادهترین دعا یافت و از همان کلمات ــ «خداوندا، خواست تو را انجام خواهم داد، خدمتگزار تو خواهم بود» ــ برای بیان هر دوی آنها استفاده میشود. همین امر در مورد ژنه نیز صدق میکند که میخواهد از طریق ایمان نجات یابد، از طریق وانهادن «منِ سوژه» به «منِ ابژه»، و از طریق اعمال، یعنی تحقق مبارزاتی شر بر روی زمین. اما او این تناقض را بر دوش خود گرفته و نخواسته است نه آن را کوچک بشمارد و نه حلش کند. انتخاب خودانگیختهٔ در دست گرفتن خویش، مسلط شدن بر زندگی خویش و پذیرفتن سرنوشت خویش، در وضعیتی ناممکن منعکس شده است؛ او مجبور بوده خود را در دو جهت واگرا بیان کند. انتخابی دوم، انتخابی تأملی، که بر انتخاب نخست اعمال میشود، این واگرایی را آشکارتر کرده است: او انتخاب کرده است که همین تعارض بنیادی باشد، همزمان در دو بُعدی وجود داشته باشد که یکدیگر را طرد میکنند، در هر لحظه خود را با دو چارچوب ارجاع توضیح دهد و با دو مقیاس ارزش از خود دفاع کند. و چون در بازی «بازنده برنده میشود» شرکت دارد، بگوییم تصمیم گرفته است همزمان از طریق اعمال و از طریق ایمان خود را نابود کند. اصالت ژنه در این است که میخواهد باشد و در واقع، وحدتِ غیرسنتزیِ تناقضهای خویش است. «برای اینکه همهچیز باشی، ...» ما وجود نظمی را در غنای آشوبناک این ذهن مفروض گرفته و کوشیدهایم دو دیالکتیکی را که بر سر آن با یکدیگر میجنگند، جداگانه بررسی کنیم. اکنون باید به بینظمی بازگردیم: چون ویژگی یک «طبیعت دینی» همنشینی و تلفیقگرایی است، ذهن ژنه را باید در همین تلفیقگرایی مطالعه کرد. باید توجه خود را بر تمایزنیافتگیِ آنچه واقعاً تجربه شده، بر کنش متقابل نظامهای متناقض، متمرکز کنیم. ژنه هجده ساله است؛ دزد، گدا، ولگرد، همجنسگرا، خائن، بدکار، قدیسهٔ پنهان، الوهیتی پنهان. از زندان بیرون میآید تا به «دربار معجزات» بیفتد و از «دربار معجزات» به زندان بازگردد. من همین الآن تحلیل شیمیایی این روح دوپاره را انجام دادهام؛ اکنون باید دوباره آن را ترکیب کنم. قصد دارم پرترهٔ ژنهٔ نوجوان را ترسیم کنم. قابیلچشم در گور بود... نمیخواهم درباره ارادهگرایی او درنگ کنم. میدانیم که این روح سراسر اراده است، حتی در انتظار منفعلانهاش برای خیر. دیگر مسئله این نیست که ژنه را با تاریخش توضیح دهیم یا نگرشها و رفتارهایش را از یک انتخاب آغازین استنتاج کنیم. میخواهم او را از درون توصیف کنم؛ آنگونه که در حدود هجدهسالگی بر خودش آشکار میشد. ۱. اقلیم عاطفیاین کودک که چندان اهل خوشگذرانی نیست و از سوی دیگر محروم است، در زندگی چه چیزی میتواند برای دوست داشتن بیابد؟ هیچچیز، مگر خودِ زندگی. اما او زندگی را در سطح ارگانیک نمیپذیرد. حاضر نیست خود را به شیمی چسبناک بدنش واگذارد؛ بدنش را دوست ندارد. آنچه بیش از هر چیز برایش ارزشمند است، خودآگاهیِ آگاهی است. این چارچوب ارجاعی که همهچیز به آن ارجاع میدهد و خود تنها به خویشتن ارجاع دارد، این وجه دوگانه اندیشه که تماس با خود را با قطعیت ممکن میکند، ارزشی مطلق است. مطلقاً خوب است که آگاهیهایی وجود داشته باشند، و بهویژه آگاهی ژنه. دیدن، دانستن، اندیشیدن خوب است. بهتر است دید تا نابینا بود، نابینا بود تا مرده. بدترین بدبختی نیز هنوز بختی است، زیرا آدمی هنگام تجربه آن احساس میکند که زنده است. نگرانیها ممکن است خوشبینی او را تیره کنند، اما هیچ تجربهای آن را به چالش نخواهد کشید، زیرا خوشبینی او مقدم بر تجربه است. این خوشبینی با شورِ زیستن، با حاضر بودن و آگاه بودن از حضور خود در میان همهچیز، یکی و همان است. این شورِ ستودنی و کودکانه او را نجات خواهد داد. اگر زندگی او را در هم نشکسته است، از آن روست که او همیشه اندیشیده است هیچچیز نمیتواند با زندگی برابری کند. ۲۵۰ قابیلزندگی برای او ناممکن شده است. او با نیرویی خودجوش به سوی آینده میشتافت؛ آیندهای که بهطور تغییرناپذیری شر بود، حرکت او را درهم میشکند. ژنه، برخلاف میل خود، به بدترین حالت عادت میکند؛ تنها به مدد اراده محض، از سر سرکشی، با جنگیدن علیه میل به مردن به زندگی ادامه میدهد؛ حتی ادعا میکند که مرده است. آیا شورِ زندگی را از دست داده است؟ به هیچوجه. این شور به تمامی در کارِ ریاضتکشانه زنده ماندن سرمایهگذاری شده است. تکانه حیاتیای که خواستهای بیواسطه کودک را حفظ میکرد، مسدود شده است؛ مسیر خود را تغییر میدهد و آگاهی تأملی را متورم میکند. ژنه انتظار تبآلود، کنجکاوی و اعتماد خود را متوجه خویشتن میکند. آگاهی سادهلوحانه و بیواسطهاش، که ناامید، ناکام و زخمخورده است، از رنج ناله میکند. اما در شیوهای که بر آن تأمل میکند و به نالهاش گوش میدهد، نوعی شور و شادی وجود دارد. خود را مشاهده میکند، خود را زیر نظر میگیرد، با علاقهای اهریمنی روی خود کار میکند. هنگامی که ناامید میشود، دوباره به شور میآید؛ درباره ناامیدی خود به شور میآید. این کودکِ شهید همه رنجها را میشناسد، جز ملال را. او برای هدایت خود و بیتردید برای فهمیدن خویش، و همچنین برای آنکه خود را تا جایی که میتواند بالاتر از موج فزاینده وحشت قرار دهد، خود را در سطح تأمل قرار داده است؛ اما دغدغه اصلیاش تعقیب و آزار دادن خویشتن است. آیا ممکن است دیگر هرگز خواستهای خودجوش نداشته باشد، دیگر هرگز رؤیای تخفیف در سرنوشت خود را نبیند؟ آیا این اراده کشیده و منقبض هرگز شل نخواهد شد؟ و آیا این قلب ریاضتکش هرگز آن آرزوی دیوانهوار و جوانانه را احساس نمیکند که کفِ شهادت را با شادیهای کمدشوارتری، با خوشبختی، عوض کند؟ انتظار چنین چیزی زیادی است. هیچکس به کمال نمیرسد و، گذشته از این، این کودک هیولاوار، بالاخره فقط یک کودک است. رؤیاهای کودکی هنوز به او نزدیکاند و خوشبینی او چنان سرکش و نیرومند است که گاه ناچار میشود از خود در برابر امید دفاع کند. در ژرفای قلبش، آن ولگرد کوچکِ «با ذوقهای ظریف» هرگز دست از آرزوی همه آن چیزهایی که زندگی از او دریغ میکند برنداشته و هرگز نیز برنخواهد داشت: فقیر است و از تجمل به شگفت میآید؛ تحقیر شده است و میخواهد با سخاوتی پرزرقوبرق خود را اثبات کند؛ کودکی نامشروع است و دوست دارد تصور کند که از خانوادهای بزرگ و اصیل تبار گرفته شده است: «بیآنکه خود را زادهشده در شکوه و جلال بدانم، نامعلومیِ اصل و نسبم به من اجازه میداد آن را چنین تفسیر کنم... تخیل کودکیام ... برای من، تا بتوانم در آنجا پیرامون شخص نحیف و مغرورِ پسرکی رهاشده شوالیهوار بگردم، قلعهها، پارکهایی پر از نگهبانان نه تندیسها، لباسهای عروسی، سوگها و ازدواجها را اختراع میکرد.» اگر حاضر باشد مسیر طبیعی خیالپردازیهای روزانهاش را دنبال کند، این خیالها به او کمک خواهند کرد از واقعیت هولناک زندگیاش بگریزد و وارد جهانی ناپدیدشده شود: سلحشوری، اشرافیت قهرمانانه و گشادهدست، سنتها، جشنها. او از طریق رمانهای دسیسه و خنجر، دوست داشتن این جامعه فئودالی و سلطنتی را میآموزد. نخستین دگرگونی: شرنخستین تصور او از تجمل از ترانههای عامهپسند الهام میگیرد: «جهان سخت و برهنه کارگران کارخانه با شگفتیها درهم تنیده است، با ترانههای عامهپسند ... و این ترانهها عبارتهایی دارند که اگر بدانم دهانهای جدی کارگران کارخانه آنها را میخوانند، واژههایی چون: تسلیم شدن ... نرمی ... دلربایی ... باغ گل سرخ ... ویلا ... پلههای مرمرین ... معشوقان ... عشق عزیز ... جواهرات ... تاج ... آه، ملکه من ... غریبه عزیز ... اتاق زراندود ... بانوی زیبا ... سبد گل ... گنجِ گوشت ... افول طلایی ... قلبم تو را میپرستد ... دوشیزهای با گلها ... رنگ غروب ... ظریف و صورتی ... خلاصه، آن واژههای بهشدت تجملی، واژههایی که باید گوشت تنشان را همچون خنجری با تاجی از یاقوت بدرند.» با همه اراده مداومش برای تبدیل شدن به یک هیولا، حساسیت ژنه همچنان تازه و سادهلوحانه است، با کیفیتی خاصِ فرهنگ عامه. از نوعی شعر آسان و بیتکلف به هیجان میآید: «الماسها، ارغوانی، خون، گلها، پرچمهای سلطنتی، طلا، تاجها، گردنبندها، بازوها، حلقههای گل، کاخها، قطبهای یخی و درخشانِ رؤیای مردم.» او خود درباره تخیلش میگوید که «عاشق شکوه سلطنتی» است و جهان را با «زرِ آرمانی» میآراید. بعدها، در زندان، از رؤیاهای دختر فروشنده لذت خواهد برد: «دوره تجملِ محجوب بود. دوین در دریای مدیترانه گردش میکرد، سپس حتی دورتر میرفت، به جزایر سوندا، با یک قایق تفریحی سفید. او همیشه از خودش و معشوقش، جوانی آمریکایی که با فروتنی به طلای خود میبالید، جلوتر میتاخت. وقتی بازگشت، قایق تفریحی در ونیز پهلو گرفت؛ جایی که یک کارگردان سینما شیفته او شد. چند ماهی را در اتاقهای عظیم ... یک قصر ویران سپری کردند. سپس وین بود، هتلی زراندود که زیر بالهای یک عقاب سیاه آرمیده بود. خوابیدن در آغوش یک لرد انگلیسی، در اعماق تختی دارای سایهبان و پرده. سپس گردش با یک لیموزین سنگین ... و دوباره حرکت به سوی قلعهای ظریف از دوره رنسانس، در همراهی گوی دو روبوران. بدینسان او بانویی نجیب و صاحب قلعه بود ... سپس بازگشت به پاریس، و دوباره رفتن، و همهچیز در تجملی گرم و زراندود، در چنان آسایشی که کافی بود هر از گاهی آن را در جزئیات دنجش به یاد آورم تا گرفتاریهای زندگی فقیرانهام بهعنوان یک زندانی ناپدید شود، تا خودم را تسلی دهم، خودم را با این اندیشه تسلی دهم که چنین تجملی وجود دارد... من برای دوین دنجترین آپارتمانها را اختراع میکنم؛ جایی که خودم در آنها غلت میزنم.» سپس نوبت به آزمون، دارالتأدیب، سختشدن و اراده برای پذیرفتن موقعیت حقیر خود میرسد. اگر هنوز به خیالپردازیهای کودکانهاش میپردازد، از آن روست که اکنون برای آنها در مراسم قربانی کردن خود، کارکردی دقیق تعیین کرده است. این امیال سادهلوحانه به او کمک میکنند رنج بکشد. آنها را میفریبد، زیرا میداند که باید برآوردهنشده باقی بمانند. قابیل او خود را به رؤیاها میسپارد، زیرا هرچه آنها زراندودتر باشند، بیدارشدن دردناکتر خواهد بود. ارزش آنها برای او در این است که وحشت وضعیتش را واقعیتر میکنند. اگر این مطالبات خشن و خودجوش وجود نداشتند، شاید بدبختی خود را تحمل میکرد، در آن غوطهور میشد، تسلیم میشد. اما قربانی کفاره باید هنگامی که به سوی قربانگاه برده میشود، نفسنفسزنان و هراسان باشد. برای آنکه چشمپوشی او ارزش بیشتری داشته باشد، باید با تمام توان خود رنج را پس بزند. اکنون خواستهای دیگری دارد: «میگویند جوّ سیاره اورانوس چنان سنگین است که سرخسها در آنجا خزندهاند؛ حیوانات در حالی که زیر فشار وزن گازها له شدهاند، خود را به زحمت میکشند. میخواهم با این موجودات تحقیرشدهای که همیشه روی شکمهایشاناند درآمیزم. اگر تناسخ جایگاه تازهای برای سکونت به من عطا کند، آن سیاره متروک را انتخاب میکنم. آنجا را با محکومانِ همنژاد خودم مسکن میکنم.» انسانِ ژنه خودش را انتخاب کرده است. بنابراین بیم آن دارد که مبادا ضربهای پیشبینینشده از بخت، موجی نابهنگام از خوشبختی، سختگیری انعطافناپذیر انتخابش را تضعیف کند. پس از آنکه شرح میدهد چگونه مقدار کمی پول دزدیدهشده برای لحظهای حق زندگی کردن مانند همه دیگران را به او داد، میافزاید: «با این همه، عادت ریشهدارم به زندگی کردن با سر فروافتاده و مطابق با اخلاقی مخالف آنچه جهان را اداره میکند، مرا بازداشت. خلاصه، میترسیدم سودِ تلاشهای دشوار و دردناک خود را در جهتی مخالف جهت شما از دست بدهم.» او نمیخواهد خواستهای کودکیاش برآورده شوند؛ آنها را بهصورت زخم حفظ میکند. امیالی که در آگاهی بیواسطهاش سر برمیآورند، در پی ارضا شدناند، اما تأمل او از این شادمان است که این ارضا همواره از آنها دریغ میشود. بدینسان همه احساسات او ماهیتی تأملی دارند. در هر یک از آنها همزیستی عجیبِ یک میل خودجوش را مییابیم که با اعتماد سادهلوحانه خود را به سوی جهان میراند، و یک حالت ذهنی انگلوار را که تنها تکیهگاه و تنها غذایش همان حالت نخستین است؛ حالتی که آن را هدایت میکند، با آن تناقض میورزد، تحریفش میکند و به بازی میگیرد. این احساسات دوقلو در روحهای ساده نادرند و در میان پیچیدهدلان بیشتر دیده میشوند. بنابراین، میتوان عاشق بود و از عاشق بودن شرم داشت ــ و هرچه بیشتر عاشق بود، بیشتر شرمگین شد. برای ژنه، حالات تأملی ذهن قاعدهاند. و اگرچه این حالات در همه انسانها ماهیتی ناپایدار دارند، در او تعادلشان حتی کمتر است، زیرا تأمل همواره در تضاد با احساس مورد تأمل قرار دارد. رنج میکشد و از رنج کشیدن لذت میبرد، زیرا میخواهد شکنجهگرانش را به چالش بکشد و چون در رنجهایش شاهدی بر برگزیده بودن خود میبیند. شرمگین است و به شرم خود افتخار میکند. آیا شادی غالب است یا اندوه؟ شرم یا غرور؟ برای نخستین بار ــ اما نه آخرین بار ــ در او ساختارهای مبهم، وحدتهای کاذب را مییابیم که در آنها دو سوی یک تناقض در رقصی جهنمی پیوسته به یکدیگر بازمیگردند. از این پس به اینها «گردابها» خواهم گفت. او از رنجی که در آن شادی صرفاً کلامی است، به شادیای نوسان میکند که در آن رنج تنها یک انتزاع عاطفی است. آگاهی او از گزارههای توخالی پر شده است: «شادمانم، میخواهم شادمان باشم، باید شادمان باشم.» اما اغلب تعادل نیز حاصل میشود. تأکید بهطور خودجوش بر آگاهی تأملی قرار میگیرد و، چنانکه دیدیم، تمام خوشبینی ژنه به این آگاهی پناه برده است. در نتیجه، چون بهترین بخش وجود او و بیشترین شدت روشنایی در آگاهی تأملی یافت میشود، آگاهی مورد تأمل اندکی پژمرده میشود و بخشی از درخشندگی خود را از دست میدهد. صرفاً به حائلی میان تأمل و جهان تبدیل میشود؛ شفافیتی ژلاتینی که خطرات بیرونی را کمتر تهدیدکننده میکند. ژنه جهان را از پشت شیشه میبیند. ممکن است بهطرزی هولناک رنج بکشد، اما همیشه چیزی دنج و آرامشبخش در رنج او خواهد بود، زیرا آگاهیاش خودش را نوازش میکند. شاهد بدبختیهای خویش است؛ در آنها حضور دارد. در واقع، اغلب آنها را برای خودش روایت میکند و در حین روایت بزرگنماییشان میکند. درون ذهن او آگاهیای است انباشته از خودش، همچون آلوهای تور. عنصر بنیادی این حالات مبهم ذهنی، شگفتی است؛ حیرتی ثابت در برابر بدبختیهایی که بیوقفه از امید او فراتر میروند. هرقدر هم بکوشد واقعیت را مستقیم در چشم بنگرد، گاه از خود میپرسد آیا خواب نمیبیند: واقعیت مزهای پس از کابوس دارد. اما شگفتی او عمدتاً انعکاسی است: ژنه و ابوالهول در یک شخص واحد. آیا میتوان مزه عجیب و غریبی را تصور کرد که این آگاهی برای خودش دارد؟ «من کیستم؟ چرا فقط من اینهمه رنج میکشم؟ چه کردهام که اینجا هستم؟ چه کسی این آزمونها را برای من مقدر کرده است؟» برای همه این پرسشها پاسخی وجود دارد؛ نمیتواند پاسخی وجود نداشته باشد: همین امر است که خوشبینی او را برمیانگیزد. در واقع، خودِ او پاسخ است؛ آن را در یافتن خویش خواهد یافت. در هر لحظه، ایگوی خود را همچون یک رسالت، همچون یک فراخوان، همچون انتظاری که تحقق خواهد یافت، همچون وعدهای که وفا خواهد شد، همچون رنجی که برای او شایستگیهای برجسته به ارمغان خواهد آورد، درک میکند. اما چه کسی او را فرا میخواند؟ چه کسی شایستگیهایش را برای او خواهد شمرد؟ چه وعدهای داده شده است؟ به چه کسی؟ گاهی چنان در حالتی عمیق از شگفتی فرو میرود که گمان میکند آگاهیاش را از دست خواهد داد. در سالن غذاخوری متری، با چنگالش در هوا میماند، به فضای خالی خیره میشود و خوردن را فراموش میکند. تا آنجا که مدیر دارالتأدیب، که گزارشی از ناظران دریافت کرده است، صلاح میبیند او را نزد روانپزشک بفرستد. ۲۵۵ با این همه، حالات شگفتی او نشانه سلامت ذهنی او هستند. نویسندگان معاصر تصور میکنند پوچی جهان و انسان در جهان را کشف کردهاند. ژنه در قطب مقابل تصور آنان قرار دارد. انسانی که زندگی را پوچ میداند، رؤیای شگفتزده شدن از بدبختیهای فردی خود را در سر نمیپروراند؛ او آنها را تأییدی بر دیدگاههای نظری خود میداند. اما اگر ژنه از مسیر جهان حیرتزده میشود، دقیقاً به این دلیل است که رویدادها برای او گویی معنایی دارند. کامو در افسانه سیزیف به برخی تجربههای پیشپاافتاده اشاره میکند که گاه پوچی بنیادی وضعیت ما را برایمان آشکار میکنند: روزهایی هست که بهترین دوست من برایم غریبه به نظر میرسد؛ چیزی که در این مورد برایم پوچ مینماید این است که این غریبه مرا از نزدیک میشناسد و من در برابر او تعهداتی دارم. این دقیقاً همان نوع تجربهای است که ژنه ندارد: عاشقان و شکنجهگرانش او را به سبب پوچیشان آشفته نمیکنند، بلکه به سبب غریبگیشان. از نظر کامو، پوسته نازک معنا گاه ذوب میشود و واقعیت خامی را آشکار میکند که هیچ معنایی ندارد. از نظر ژنه، این واقعیت است که تمایل دارد به سود معنا محو شود. یک پاانداز معین فرشته است، یک نگهبان معین نیز فرشتهای دیگر. واژه «فرشته» ــ که در آثار نخستین ژنه بارها با آن روبهرو میشویم و بعدها بهطور فزایندهای کمتر ــ باید معنای اصلی خود را بازیابد. فرشته، angelos: کسی که او را نزد ژنه فرستادهاند. بدبختانه، اشیا و آدمها واژههایی از زبانی بیگانهاند. همیشه به نظرش میرسد آنها در جملههایی کنار هم قرار گرفتهاند که درباره او سخن میگویند، اما او هیچچیز از آنچه به او گفته میشود نمیفهمد. خلاصه، شهود متافیزیکیِ پوچی انسان را به نامگرایی سوق میدهد؛ اما شهود ژنه او را به سوی نوعی واقعگرایی مبهم و افلاطونی هدایت میکند. ژنه، پدیدهای غریب در جهان، جهان را نیز غریب میبیند. تجربه در هر ابژه، در هر رویداد، حضور چیزی دیگر را بر او آشکار میکند؛ او امر فوقطبیعی را حس میکند. و آیا دقیقاً امر قدسی نیست که بدینگونه از خلال امر دنیوی تجلی میکند، بیآنکه هرگز اجازه دهد به آن دست زده شود؟ جهان قدسی است، زیرا نشانهای از معنایی به ما میدهد که از چنگ ما میگریزد. و ژنه، معمایی که نیازمند حل شدن است، خود در جهانی قدسی، قدسی است. زندگی این نوجوان تجربهای گسستهناشدنی است ــ همراه با وحشت، شگفتی و امید ــ از امر قدسی در درون و بیرون او. احتمالاً همین چیزی است که بیش از هر چیز برای فهمیدنش دشواری خواهیم داشت، زیرا آگاهی ما سکولار شده است. زندگیمان قطعهقطعه از دین جدا شده است. برای مؤمنان بسیار متعصب نیز بخشهایی دینی و بخشهایی دنیوی وجود دارد. اما ژنه پیوسته امر قدسی را در دوگانگیاش تجربه میکند. از آنجا که خوشبینی او با شور و حرارت پوچی جهان را پس میزند، ظهور ژنه، همچون تاریخ او، باید معنایی داشته باشد. او زاده شده است تا چیزی را آشکار کند. ژنه با شیوهای که از هستیِ خود در-جهان آگاه میشود، خود را هم از جوان بورژوایی که میداند بهحق الهی انسان است و هم از جوان کارگری که در استخوانهای خود احساس میکند تصادفپذیریِ یک علف هرز را دارد، متمایز میکند. مانند اولی، ژنه هستی خود را همچون «هستیای زادهشده برایِ ...» احساس میکند. شرایط هولناک و آیینیِ تولدش برای کنار زدن هرگونه تصور از تصادفپذیری کافیاند. او زاده شده تا رها شود، طرد شود، به دست بیگانگان سپرده شود. با این همه، مانند کارگر، میداند که از آن مرکز فرهنگی عظیم و هراسانگیزی که جامعه بورژوایی است تبعید شده است. اما همین تبعید نیز باید معنایی داشته باشد. همه بدبختیهایش به او ثابت میکنند که محکوم است. از او بابت تمام حرکات و احساساتش حساب خواسته میشود؛ او در برابر خویش و جهان مسئول است، اما نمیداند این مسئولیت در برابر چشمان چه کسی آشکار میشود. او «اوبلات» است، نذرشده و وقفشده. اگر میخواهید تنش درونی او، ریتم شتابان و بیقرارِ گذرِ آن را حس کنید، او را همچون قربانی کفارهای تصور کنید که به سوی محل قربانی شدن برده میشود و قلبش میان وحشت و شور از هم دریده است. برچسبها: ژان پل سارتر, اگزیستانسیالیسم, ژان ژنه, بازیگر و شهید [ شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 15:12 ] [ عباس مهیاد ]
|
||