|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
فصل سومبااینحال، کانی متوجه بیقراری فزایندهای در وجود خود شده بود. از دلِ آن گسستگی و بیارتباطی، بیقراریای سر برمیآورد و همچون جنون بر او چیره میشد. دستوپایش را میجنباند، آنگاه که نمیخواست تکان بخورد؛ ستون فقراتش را ناگهان راست میکرد، درست وقتی که ترجیح میداد آسوده بنشیند و استراحت کند. درون بدنش، در زهدانش، در جایی نامعلوم، موجی از هیجان میدوید؛ تا آنجا که احساس میکرد باید خود را به آب بیندازد و شنا کند تا از شر شآن خلاص شود؛ بیقراریای جنونآمیز. بیآنکه دلیلی داشته باشد، قلبش بهشدت میتپید. و روزبهروز لاغرتر میشد. فقط بیقرار بود. ناگهان از میان پارک میگذشت، کلیفورد را رها میکرد و روی شکم، میان سرخسها، دراز میکشید. میخواست از خانه دور شود... باید از خانه و همه آدمهایش میگریخت. کار در جنگل تنها پناهگاهش بود، تنها مأمنش. اما درواقع پناهگاه و مأمنی نبود، چون هیچ پیوندی با آن نداشت. آنجا فقط جایی بود که میتوانست از بقیه دور شود. هرگز روح خودِ جنگل را لمس نمیکرد... البته اگر اصلاً چیزی به این نام وجود داشت؛ چیزی که به نظرش مهمل میآمد. در اعماق وجودش، مبهم و گنگ، میدانست که بهنوعی دارد از هم میپاشد. بهطور مبهم میفهمید که پیوندش را با جهان گسسته است؛ تماسش را با دنیای واقعی، ملموس و سرشار از زندگی از دست داده بود. فقط کلیفورد و کتابهایش مانده بودند؛ کتابهایی که انگار اصلاً وجود نداشتند... هیچ چیزی درونشان نبود! تهی در برابر تهی. این را بهطور مبهم میدانست، اما انگار داشت سرش را به دیوار سنگی میکوبید. پدرش دوباره به او هشدار داد: «چرا برای خودت یک دلدار پیدا نمیکنی، کانی؟ به نفعت است، از هر نظر.» آن زمستان، مایکلِس برای چند روز به دیدنشان آمد. او ایرلندی جوانی بود که از نمایشنامههایش در آمریکا ثروت هنگفتی به دست آورده بود. مدتی در محافل شیک لندن با شور و اشتیاق از او استقبال کرده بودند، چون نمایشنامههایی درباره همین محافل مینوشت. اما کمکم آن جامعه شیک دریافت که یک ولگرد پابرهنه از خیابانهای دوبلین مسخرهاش کرده است؛ و آنوقت ورق برگشت. مایکلِس حالا مظهر هر چیزی بود که از نظرشان بیتربیت و تازهبهدورانرسیده محسوب میشد. معلوم شد که ضد انگلیسی است؛ و برای طبقهای که به این کشف رسیده بود، این گناهی بدتر از کثیفترین جنایتها به شمار میرفت. همه او را طرد کردند و مثل جسدی بیارزش به سطل زباله انداختند. بااینهمه، مایکلِس آپارتمانی در میفِر داشت و در خیابان باند قدم میزد؛ درست مثل یک جنتلمن تمامعیار. چون حتی بهترین خیاطها هم نمیتوانند مشتریهای فرودستشان را تحقیر کنند، وقتی آن مشتریها پول خوبی میپردازند. کلیفورد این مرد جوان سیساله را در لحظهای نامناسب از زندگی حرفهایاش به خانه دعوت میکرد. بااینحال، تردید نکرد. مایکلِس احتمالاً گوش چند میلیون نفر را در اختیار داشت؛ و چون کاملاً بیرون از حلقههای رسمی جامعه قرار گرفته بود، بیشک از دعوت به ورَگبی در این مقطع، زمانی که باقی دنیای شیک او را طرد میکرد، سپاسگزار میشد. و از سر سپاسگزاری، احتمالاً آنطرف اقیانوس برای کلیفورد «خوبی» میکرد. اعتبار! آدم با اینکه دربارهاش به شیوه درست حرف بزنند، اعتبار زیادی به دست میآورد؛ هرچه باشد، بهخصوص «آنطرف آب». کلیفورد مردی بود که داشت به شهرت میرسید و استعداد شگفتانگیزی در تبلیغات داشت. درنهایت، مایکلِس در یکی از نمایشنامههایش به بهترین شکل از او استفاده کرد و کلیفورد بهنوعی قهرمان محبوب مردم شد؛ تا اینکه واکنشها برگشت و کلیفورد فهمید که او را دست انداختهاند. کانی کمی از آن غریزه کور و سلطهجویانه کلیفورد برای مشهور شدن حیرت میکرد؛ مشهور شدن در نظر آن دنیای عظیم و بیشکل که خودش هیچ شناختی از آن نداشت و در برابرش احساس ناامنی میکرد. میخواست بهعنوان نویسندهای شناخته شود؛ نویسندهای مدرن و درجهیک. کانی از پدرش، سر مالکوم، که مردی موفق، سالخورده، سرزنده و اهل رجزخوانی بود، میدانست که هنرمندان خودشان را تبلیغ میکنند و برای فروش آثارشان سخت تلاش میکنند. اما پدرش از مجراهای آمادهای استفاده میکرد که همه اعضای دیگر آکادمی سلطنتی، که تابلوهایشان را میفروختند، نیز به کار میگرفتند. درحالیکه کلیفورد راههای تازهای برای تبلیغات پیدا میکرد؛ از هر نوع و هر راهی. آدمهای جورواجوری را به ورَگبی دعوت میکرد، بیآنکه دقیقاً شأن خود را پایین بیاورد. اما چون مصمم بود بهسرعت برای خودش بنای یادبودی از شهرت بسازد، هر آجر و خردهسنگ دمدستیای را در این بنا به کار میگرفت. مایکلِس سرِ وقت، با اتومبیلی بسیار شیک، راننده و خدمتکار شخصی از راه رسید. از سر تا پا خیابان باندی بود! اما چیزی در روحیه شهرستانی کلیفورد از دیدن او پس میکشید. مایکلِس دقیقاً... نه، دقیقاً... درواقع اصلاً آن چیزی نبود که ظاهرش میخواست القا کند. برای کلیفورد همین نکته کافی بود و حکم نهایی را داشت. بااینحال، با او بسیار مؤدبانه رفتار میکرد؛ با موفقیت حیرتانگیزی که به دست آورده بود. الهه بدکارهای که «موفقیت» مینامندش، با غرشی محافظتگرانه دور پاهای مایکلِس میچرخید؛ مردی که هم فروتن بود و هم سرکش. این الهه کلیفورد را کاملاً مرعوب کرده بود، چون او هم میخواست خود را به پای الهه موفقیت بیندازد؛ البته اگر الهه حاضر میشد او را بپذیرد. با وجود همه خیاطها، کلاهدوزها، آرایشگرها و کفاشهای درجهیک محلههای اعیاننشین لندن، مایکلِس آشکارا انگلیسی نبود. نه، بهوضوح انگلیسی نبود: صورت رنگپریده و نسبتاً تختش، حالت بدنش و حتی نوع دلخوریاش، همه از جنس دیگری بود. کینه و رنجشی در وجودش داشت؛ این را هر جنتلمن اصیل انگلیسی بهخوبی تشخیص میداد؛ همان جنتلمنی که هرگز اجازه نمیداد چنین چیزی آشکارا در رفتار خودش نمایان شود. مایکلِس بیچاره لگدهای زیادی خورده بود و حتی حالا هم کمی حالوروز سگی را داشت که دمش را میان پاهایش گرفته باشد. با غریزهای محض و گستاخیای حتی بیشتر، راهش را به صحنه نمایش و پیشانی آن باز کرده بود؛ با نمایشنامههایش. توانسته بود تماشاگران را جذب کند و گمان کرده بود روزهای لگدمال شدنش به پایان رسیدهاند. افسوس که چنین نبود... و هرگز هم قرار نبود به پایان برسند. چون او بهنوعی خودش خواهان لگدمال شدن بود. دلش میخواست جایی باشد که به آن تعلق نداشت... در میان طبقات بالای جامعه انگلیس. و آنها چه لذتی میبردند از اینکه هر فرصتی پیدا میکردند، لگدی نثارش کنند! و او چهقدر از آنها متنفر بود! بااینهمه، این دورگه دوبلینی با خدمتکار شخصی و اتومبیل شیکش سفر میکرد. چیزی در وجودش بود که کانی دوستش داشت. برای خودش ادا درنمیآورد و هیچ توهمی درباره خویش نداشت. با کلیفورد، درباره تمام چیزهایی که او میخواست بداند، منطقی، کوتاه و عملی حرف میزد. پرگویی نمیکرد و عنان از کف نمیداد. میدانست که او را به ورَگبی دعوت کردهاند تا از وجودش استفاده کنند؛ و مثل یک بازرگان باتجربه، زیرک و تقریباً بیاعتنا، اجازه میداد از او سؤال بپرسند و با کمترین اتلاف احساسات ممکن پاسخ میداد. گفت: «پول! پول یک جور غریزه است. انگار در طبیعت بعضی مردهاست که پول بسازند. کاری نیست که انجامش بدهی. حقهای هم نیست که سوار کنی. نوعی اتفاق دائمی در ذات خود آدم است. وقتی شروع کردی، پول درمیآوری و همینطور ادامه میدهی؛ البته تا یک حدی، گمان میکنم.» کلیفورد گفت: «اما باید از یک جایی شروع کرد.» «البته! باید وارد بازی شوی. اگر بیرون نگهت دارند، هیچ کاری از دستت برنمیآید. باید به زور راهت را باز کنی. وقتی این کار را کردی، دیگر نمیتوانی جلویش را بگیری.» کلیفورد پرسید: «اما اگر نمایشنامه نمینوشتی، باز هم میتوانستی پولدار شوی؟» «اوه، احتمالاً نه! شاید نویسنده خوبی باشم، شاید هم بد؛ اما من نویسندهام، آن هم نویسنده نمایشنامه، و باید همین باشم. جای بحث ندارد.» کانی پرسید: «و فکر میکنی باید نویسنده نمایشنامههای عامهپسند باشی؟» «آها، دقیقاً!» ناگهان با برق خاصی رو به او کرد و گفت. «هیچ چیز خاصی در این نیست! محبوبیت هیچ معنایی ندارد. اگر پایش بیفتد، مردم هم هیچ معنایی ندارند. در نمایشنامههای من چیزی نیست که آنها را محبوب کند. مسئله این نیست. آنها فقط مثل آبوهوا هستند... چیزی که در این دوره، ناگزیر باید وجود داشته باشد.» چشمان درشت و آرامش را که از سرخوردگیای بیانتها تیره شده بودند، به کانی دوخت. کانی کمی لرزید. مایکلِس آنقدر پیر به نظر میرسید... پیر، بیپایان پیر؛ گویی لایههای سرخوردگی در وجودش روی هم انباشته شده بودند و نسل به نسل، همچون لایههای زمینشناختی، در اعماقش پایین میرفتند. و در همان حال، مثل کودکی درمانده بود. بهنوعی مطرود بود، اما با شجاعت نومیدانهای که از زندگی موشوارش برمیآمد. کلیفورد با تأمل گفت: «دستکم، کاری که در این سنوسال کردهای، واقعاً شگفتانگیز است.» مایکلِس ناگهان و با تندی گفت: «سی سالم است... بله، سی سالم است!» و خندهای عجیب کرد؛ خندهای توخالی، پیروزمندانه و تلخ. کانی پرسید: «تنهایی زندگی میکنی؟» مایکلِس گفت: «منظورت چیست؟ یعنی تنها زندگی میکنم؟ خدمتکار دارم. میگوید یونانی است و بهکلی بیعرضه. اما نگهش داشتهام. و قرار است ازدواج کنم. بله، باید ازدواج کنم.» کانی خندید و گفت: «حرفهایت انگار از رفتن به دندانپزشکی و کشیدن لوزههایت خبر میدهند. قرار است زحمت زیادی بکشی؟» با تحسین به او نگاه کرد. «خب، لیدی چترلی، بهنوعی بله! میبینم... ببخشید... میبینم که نمیتوانم با یک زن انگلیسی ازدواج کنم؛ حتی با یک زن ایرلندی هم نه...» کلیفورد گفت: «یک آمریکایی را امتحان کن.» «آه، آمریکایی!» خندهای توخالی کرد. «نه، از خدمتکارم خواستهام برایم یک زن ترک یا چیزی شبیه آن پیدا کند... زنی که کمی شرقیتر باشد.» کانی واقعاً از این نمونه عجیب و غمانگیزِ موفقیتی خارقالعاده در حیرت بود. میگفتند فقط از آمریکا سالانه پنجاه هزار دلار درآمد دارد. گاهی خوشقیافه میشد: وقتی از گوشه چشم و رو به پایین نگاه میکرد و نور روی صورتش میافتاد، زیبایی خاموش و ماندگار نقابی از عاجِ تراشیدهشده را پیدا میکرد؛ نقابی از چهره یک مرد سیاهپوست، با چشمان نسبتاً درشت، ابروهای قوی و بهشکلی عجیب قوسدار و دهانی بیحرکت و فشرده. آن بیحرکتیِ لحظهای، اما آشکار، نوعی سکون و بیزمانی بود؛ همان چیزی که بودا در پی رسیدن به آن است و گاهی مردمان سیاهپوست بیآنکه در پیاش باشند، آن را بیان میکنند. چیزی کهن، کهن و تسلیمشده در نژاد! اعصارِ تسلیم به سرنوشت جمعی، بهجای مقاومت فردی ما. و سپس عبوری شناور، مثل موشهایی که در رودخانهای تاریک شنا میکنند. کانی ناگهان موجی عجیب از همدلی با او احساس کرد؛ موجی آمیخته به شفقت و اندکی انزجار که تقریباً به عشق میمانست. این مردِ بیرونمانده! این مطرود! و آنها به او میگفتند تازهبهدورانرسیده! کلیفورد چهقدر بیشتر از او متظاهر و خودنما به نظر میرسید! و چهقدر احمقتر! مایکلِس فوراً فهمید که بر او تأثیر گذاشته است. چشمان فندقی، درشت و کمی برجستهاش را با نگاهی کاملاً بیاعتنا به او دوخت. داشت کانی را میسنجید و اندازه تأثیری را که بر او گذاشته بود، ارزیابی میکرد. در نظر انگلیسیها هیچچیز نمیتوانست او را از مطرود ابدی بودن نجات دهد؛ حتی عشق. بااینحال، گاهی زنها دلباختهاش میشدند... حتی زنان انگلیسی. او بهخوبی میدانست در برابر کلیفورد کجا ایستاده است. آن دو مثل دو سگ بیگانه بودند که دلشان میخواست به هم غرّش کنند، اما ناچار به هم لبخند میزدند. ولی در مورد آن زن چندان مطمئن نبود. صبحانه را در اتاقخوابها سرو میکردند. کلیفورد هیچوقت پیش از ناهار ظاهر نمیشد و سالن غذاخوری کمی دلگیر بود. بعد از قهوه، مایکلِس، که روحی بیقرار داشت و نمیتوانست آرام بنشیند، با خود فکر کرد چهکار کند. روزی از روزهای زیبای نوامبر بود؛ روزی که برای ورَگبی دلانگیز به شمار میرفت. به پارک غمانگیز نگاهی انداخت. خدای من! چه جای وحشتناکی! خدمتکاری را فرستاد تا بپرسد آیا میتواند کاری برای لیدی چترلی انجام دهد؛ چون فکر میکرد با اتومبیل به شفیلد برود. پاسخ رسید که آیا مایل است به اتاق نشیمن لیدی چترلی برود. کانی اتاق نشیمنی در طبقه سوم داشت؛ بالاترین طبقه بخش مرکزی خانه. اتاقهای کلیفورد، طبیعتاً، در طبقه همکف بودند. مایکلِس از اینکه به اتاق خصوصی لیدی چترلی دعوت شده بود، احساس غرور کرد. کورکورانه دنبال خدمتکار راه افتاد... او هیچوقت به محیط اطرافش توجه نمیکرد و با آن ارتباطی نمیگرفت. در اتاق کانی، نگاهی سرسری به نسخههای چاپی نفیس آثار رنوار و سزان انداخت. با لبخند عجیبش گفت: «اینجا خیلی دلپذیر است.» لبخندی که انگار برایش درد داشت و دندانهایش را نمایان میکرد. «عاقلانه کردهای که به طبقه بالا آمدهای.» کانی گفت: «بله، فکر میکنم همینطور است.» اتاق او تنها اتاق شاد و مدرن خانه بود؛ تنها جایی در ورَگبی که شخصیت کانی تا حدی در آن آشکار میشد. کلیفورد هرگز آن را ندیده بود و کانی هم بهندرت کسی را به آنجا دعوت میکرد. حالا او و مایکلِس دو سوی آتش نشسته بودند و حرف میزدند. کانی درباره خودش، مادر و پدرش، برادرانش و زندگیاش از او پرسید. آدمهای دیگر همیشه برای کانی تا اندازهای شگفتانگیز بودند و وقتی حس همدلیاش برانگیخته میشد، هیچ اثری از احساسات طبقاتی در او باقی نمیماند. مایکلِس بیپرده درباره خودش حرف زد؛ کاملاً بیپرده و بدون تظاهر. روح تلخ، بیاعتنا و ولگردوارش را آشکار کرد و سپس، درخششی از غرور انتقامجویانه نسبت به موفقیتش نشان داد. کانی پرسید: «اما چرا اینقدر تنها هستی، مثل پرندهای تنها؟» او بار دیگر با نگاه فندقی، درشت و جستوجوگرش به کانی نگریست. پاسخ داد: «بعضی پرندهها همینطورند.» سپس با لحنی آمیخته به کنایهای صمیمانه گفت: «اما صبر کن ببینم، خودت چه؟ تو هم انگار از آن پرندههای تنهایی، مگر نه؟» کانی کمی جا خورد. چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت: «فقط از یک نظر! نه به آن اندازه که تو تنهایی!» مایکلِس با پوزخندی عجیب، انگار دنداندرد داشت، پرسید: «یعنی من کاملاً تنها هستم؟» لبخندش کج و معوج بود و چشمانش با اندوهی همیشگی و تغییرناپذیر، یا شاید با نوعی stoicism، سرخوردگی یا ترس، به او مینگریستند. کانی با کمی تنگی نفس گفت: «چرا؟» و به او خیره شد. «هستی، مگر نه؟» احساس کرد ندایی هولناک از سوی او به طرفش میآید؛ ندایی که نزدیک بود تعادلش را بر هم بزند. مایکلِس گفت: «آه، کاملاً درست میگویی!» سرش را برگرداند و با نگاه از گوشه چشم، رو به پایین نگریست؛ با همان بیحرکتی عجیبِ نژادی که انگار در روزگار ما دیگر چندان وجود ندارد. همین حالت بود که واقعاً توانایی کانی را برای دیدن او بهعنوان فردی جدا از خودش از میان برد. سرش را بالا آورد و با نگاه درشتش به او نگریست؛ نگاهی که همهچیز را میدید و همهچیز را ثبت میکرد. در همان لحظه، گویی کودکی که در دل شب گریه میکند، از سینه او به سوی کانی فریاد میکشید؛ فریادی که زهدانش را هم متأثر میکرد. کوتاه گفت: «خیلی لطف داری که به فکر من هستی.» کانی با نفسی که بهسختی بالا میآمد، فریاد زد: «چرا نباید به فکرت باشم؟» او خندهای کوتاه و کجومعوج کرد؛ خندهای شبیه صدای خشدار و تندِ نفس. ناگهان پرسید: «آه، از این نظر!... میتوانم یک دقیقه دستت را بگیرم؟» و با قدرتی تقریباً هیپنوتیزمکننده به چشمانش خیره شد. ندایی از او برمیخاست که مستقیماً زهدان کانی را تحت تأثیر قرار میداد. کانی مبهوت و میخکوب نگاهش کرد. مایکلِس به طرفش رفت، کنار او زانو زد، هر دو پایش را در دست گرفت و صورتش را در دامان او فرو برد و بیحرکت ماند. کانی گیج و منگ بود. با شگفتی به پشت گردن نسبتاً ظریف او نگاه میکرد و فشار صورتش را بر رانهایش حس میکرد. با وجود آشفتگی سوزان درونش، نتوانست جلوی خود را بگیرد و با مهربانی و شفقت دستش را روی پشت گردن بیدفاع او گذاشت. مایکلِس با لرزی عمیق و تکاندهنده به خود پیچید. بعد سرش را بالا آورد و با چشمان درشت و درخشانش، با همان التماس هولناک، به او نگاه کرد. کانی مطلقاً توان مقاومت در برابرش را نداشت. اشتیاقی عظیم و پاسخگویانه از سینهاش به سوی او سرازیر شد؛ حاضر بود هر چیزی، هر چیزی را به او بدهد. مایکلِس عاشقی عجیب و بسیار ملایم بود؛ با زن بهنهایت ملایمت رفتار میکرد، بیاختیار میلرزید و در همان حال، از محیط جدا و نسبت به همهچیز آگاه بود؛ حتی به هر صدایی که از بیرون میآمد. برای کانی، این ماجرا معنایی جز تسلیم شدن به او نداشت. سرانجام لرزش بدن مایکلِس فروکش کرد و کاملاً بیحرکت دراز کشید. سپس کانی با انگشتانی آرام و آکنده از شفقت، سر او را که روی سینهاش قرار داشت نوازش کرد. وقتی مایکلِس برخاست، هر دو دست کانی را بوسید، سپس هر دو پایش را که در دمپاییهای جیرش بودند، بوسید و بیآنکه چیزی بگوید به انتهای اتاق رفت و پشت به او ایستاد. چند دقیقه سکوت برقرار بود. بعد برگشت و دوباره نزد کانی آمد؛ او همانجا، کنار آتش، نشسته بود. مایکلِس با لحنی آرام و انگار گریزناپذیر گفت: «خب، حالا لابد از من متنفری!» کانی بهسرعت سر بلند کرد و پرسید: «چرا باید متنفر باشم؟» گفت: «معمولاً همینطور میشود.» بعد حرفش را اصلاح کرد: «منظورم این است... از یک زن انتظار میرود که چنین احساسی داشته باشد.» کانی با دلخوری گفت: «این آخرین لحظهای است که باید از تو متنفر باشم.» مایکلِس با درماندگی فریاد زد: «میدانم! میدانم! باید همینطور باشد! تو با من خیلی خوبی...» کانی با خود فکر کرد چرا باید اینقدر غمگین باشد. گفت: «دوباره نمینشینی؟» مایکلِس نگاهی به در انداخت. گفت: «سر کلیفورد!... او... او که...؟» کانی لحظهای مکث کرد و به فکر فرو رفت. سپس گفت: «شاید!» و به او نگاه کرد. «نمیخواهم کلیفورد چیزی بداند؛ حتی شک هم نکند. این موضوع خیلی ناراحتش میکند. اما فکر نمیکنم کار اشتباهی باشد. تو چه فکر میکنی؟» مایکلِس گفت: «اشتباه؟ خدای من، نه! تو فقط بیش از حد، بینهایت، با من خوبی... تحملش برایم سخت است.» روی برگرداند و کانی دید که هر لحظه ممکن است بغضش بترکد. کانی با التماس گفت: «اما لازم نیست بگذاریم کلیفورد بفهمد، مگر نه؟ خیلی ناراحت میشود. و اگر هیچوقت نفهمد و حتی شک هم نکند، به کسی آسیبی نمیرسد.» مایکلِس تقریباً با خشونت گفت: «من! او از طرف من چیزی نخواهد فهمید! ببین اگر فهمید! من خودم را لو بدهم؟ ها! ها!» و با خندهای توخالی و بدبینانه به چنین تصوری خندید. کانی با شگفتی نگاهش میکرد. مایکلِس گفت: «میتوانم دستت را ببوسم و بروم؟ فکر میکنم به شفیلد بروم و آنجا ناهار بخورم، اگر اجازه بدهی؛ و برای چای برمیگردم. کاری هست که بتوانم برایت انجام دهم؟ میتوانم مطمئن باشم که از من متنفری؟... و اینکه دیگر هم متنفر نخواهی شد؟» جمله آخرش را با لحنی آمیخته به بدبینی نومیدانه به پایان رساند. کانی گفت: «نه، از تو متنفر نیستم. به نظرم آدم خوبی هستی.» مایکلِس با لحنی تند گفت: «آه! ترجیح میدهم این را به من بگویی تا اینکه بگویی دوستم داری! این حرف خیلی بیشتر برایم ارزش دارد...» سپس افزود: «پس تا بعدازظهر. تا آن موقع چیزهای زیادی برای فکر کردن دارم.» با فروتنی دستهایش را بوسید و رفت. کلیفورد سر ناهار گفت: «فکر نمیکنم بتوانم آن مرد جوان را تحمل کنم.» کانی پرسید: «چرا؟» کلیفورد گفت: «زیر آن ظاهر آراستهاش، آدم بیتربیتی است... فقط منتظر است تا به ما بپرد.» کانی گفت: «فکر میکنم مردم با او خیلی بدرفتاری کردهاند.» کلیفورد پرسید: «تعجب میکنی؟ و فکر میکنی او ساعتهای پربار زندگیاش را صرف کارهای خیر میکند؟» کانی گفت: «فکر میکنم نوعی سخاوت خاص در وجودش هست.» کلیفورد پرسید: «نسبت به چه کسی؟» «دقیقاً نمیدانم.» «طبیعی است که ندانی. میترسم بیاصولی را با سخاوت اشتباه گرفته باشی.» کانی مکث کرد. آیا واقعاً چنین کرده بود؟ این احتمال وجود داشت. بااینحال، بیاصولی مایکلِس برایش جذابیتی خاص داشت. او تا انتها پیش میرفت؛ جاهایی که کلیفورد فقط چند قدم محتاطانه برمیداشت. مایکلِس به شیوه خودش دنیا را فتح کرده بود؛ همان کاری که کلیفورد میخواست انجام دهد. اما راه و روش... آیا روشهای مایکلِس نفرتانگیزتر از روشهای کلیفورد بودند؟ آیا اینکه آن مرد مطرود با زور و فشار، شخصاً و از درهای پشتی خودش را جلو انداخته بود، بدتر از آن بود که کلیفورد با تبلیغات خودش را به شهرت برساند؟ الهه بدکاره موفقیت را هزاران سگِ نفسزنان دنبال میکردند؛ سگهایی که زبانشان از دهان بیرون افتاده بود. اگر معیار را موفقیت بگیریم، سگی که زودتر از همه به الهه میرسید، سگِ واقعیِ میان سگها بود! پس مایکلِس حق داشت دمش را بالا بگیرد. اما نکته عجیب این بود که چنین نمیکرد. نزدیک وقت چای، با دستهگل بزرگی از بنفشه و سوسن برگشت و همان حالت سگِ سرشکسته را داشت. کانی گاهی با خود فکر میکرد شاید این حالت نوعی نقاب باشد تا دیگران را از مخالفت با او بازدارد؛ چون بیش از حد ثابت و تغییرناپذیر به نظر میرسید. آیا واقعاً اینقدر غمگین بود؟ حالت خاموش و اندوهگین او در تمام طول شب ادامه یافت، هرچند کلیفورد در پسِ آن، گستاخی درونیاش را احساس میکرد. کانی شاید چنین چیزی حس نمیکرد، چون آن گستاخی متوجه زنان نبود؛ فقط مردان و ادعاها و پیشفرضهایشان را نشانه میگرفت. همین گستاخی درونی و نابودنشدنی در آن مرد نحیف بود که باعث میشد مردها تا این اندازه از مایکلِس بدشان بیاید. حضورش بهخودیخود توهینی بود به مردی از طبقه اجتماعیِ محترم؛ هرقدر هم که سعی میکرد با رفتاری مؤدبانه این واقعیت را پنهان کند. کانی عاشقش شده بود، اما توانست با کار گلدوزیاش سرگرم بماند و بگذارد مردها حرف بزنند، بیآنکه احساسش را لو بدهد. مایکلِس هم بینقص رفتار میکرد؛ دقیقاً همان جوان غمگین، مؤدب و کنارهگیرِ شب قبل بود؛ میلیونها فرسنگ از میزبانانش فاصله داشت، اما بهاندازه لازم با آنها همراهی میکرد و حتی برای یک لحظه هم خود واقعیاش را به آنها نشان نمیداد. کانی احساس میکرد او صبح را فراموش کرده است. اما مایکلِس فراموش نکرده بود. او میدانست کجا ایستاده است... در همان جای همیشگی، بیرون از دایره؛ جایی که آدمهای ذاتاً مطرود همیشه قرار دارند. آن ماجرای عاشقانه را کاملاً شخصی تلقی نمیکرد. میدانست که این اتفاق او را از سگی بیصاحب، که همه از دیدن قلاده طلاییاش حسادت میکنند، به سگِ آسوده و پذیرفتهشدهای در جامعه تبدیل نخواهد کرد. واقعیت نهایی این بود که در ژرفترین لایه روحش، او بیگانه و ضد اجتماع بود؛ و این واقعیت را در درون خود پذیرفته بود، هرچند در ظاهر مثل یک مرد خیابان باند رفتار میکرد. انزوایش برای او ضرورتی بود؛ همانطور که تظاهر به همرنگی و معاشرت با آدمهای شیکپوش نیز ضرورتی دیگر به شمار میرفت. اما عشق گاهبهگاه، بهعنوان تسکین و آرامش، چیز خوبی بود و او قدرش را میدانست. برعکس، برای اندکی مهربانی طبیعی و خودجوش، با سوز و گدازی دردناک سپاسگزار بود؛ تا مرز اشک. زیر آن چهره رنگپریده، بیحرکت و سرخورده، روح کودکانهاش از سپاسگزاری برای آن زن میگریست و با اشتیاق میخواست دوباره نزد او برگردد؛ درحالیکه روح مطرودش میدانست که درواقع باید از او فاصله بگیرد. وقتی در سالن ورودی مشغول روشن کردن شمعها بودند، فرصتی پیدا کرد تا به کانی بگوید: «میتوانم بیایم؟» کانی گفت: «خودم پیش تو میآیم.» «آه، چه خوب!» او مدت زیادی منتظر ماند... اما کانی آمد. مایکلِس از آن عاشقهای لرزان و هیجانزدهای بود که خیلی زود به اوج میرسند و کارشان تمام میشود. در بدن برهنهاش چیزی عجیب، کودکانه و بیدفاع وجود داشت؛ درست مثل برهنگی کودکان. تمام ابزارهای دفاعیاش در هوش و حیلهگریاش نهفته بود؛ در همان غریزههای حیلهگرانهاش. و وقتی این تواناییها موقتاً کنار میرفتند، او دوچندان برهنه و کودکوار به نظر میرسید؛ با جسمی ناتمام و لطیف، و حالتی که انگار درمانده و بیپناه دستوپا میزد. او در زن نوعی شفقت و اشتیاق وحشیانه برمیانگیخت؛ و نیز میلی جسمانی، شدید و سوزان. اما خودش نمیتوانست آن میل جسمانی را در کانی ارضا کند. همیشه خیلی زود به اوج میرسید و کارش تمام میشد؛ بعد خودش را روی سینه او جمع میکرد و آرام میگرفت، درحالیکه کانی گیج، ناکام و سرگشته باقی میماند. اما کانی خیلی زود یاد گرفت که او را در آغوش نگه دارد و پس از آنکه به اوج میرسید، نگذارد از او جدا شود. آنوقت مایکلِس سخاوتمند و بهشکلی عجیب نیرومند میشد؛ در وجود او استوار میماند و به او نیرو میبخشید، درحالیکه کانی فعالانه... با شور و اشتیاقی وحشیانه، به سوی اوج لذت خودش پیش میرفت. مایکلِس وقتی شور و هیجان کانی را در رسیدن به رضایت جسمانیاش، در برابر سکون سخت و برانگیخته او، احساس میکرد، نوعی غرور و رضایت عجیب در خود مییافت. کانی با لرزشی در صدا زمزمه کرد: «آه، چه خوب است!» سپس کاملاً آرام شد و به او چسبید. مایکلِس هم در انزوای خودش دراز کشید، اما بهنوعی احساس غرور میکرد. آن بار فقط سه روز ماند. برای کلیفورد دقیقاً همان آدم شب اول بود؛ برای کانی هم همینطور. هیچچیز نمیتوانست ظاهر بیرونیاش را در هم بشکند. او برای کانی نامه مینوشت؛ با همان لحن اندوهگین و نالان همیشگی، گاهی شوخطبعانه و آمیخته به محبتی عجیب و بیجنسیت. انگار محبتی نومیدانه به او داشت و فاصله بنیادی میانشان همچنان پابرجا بود. در ژرفای وجودش نومید بود و میخواست همینطور نومید بماند. تقریباً از امید نفرت داشت. جایی این جمله را خوانده بود: «امیدی عظیم از زمین گذشت» و در پاسخ گفته بود: «و لعنتی، همه چیزهای ارزشمند را با خودش غرق کرد.» کانی هرگز واقعاً او را درک نکرد، اما به شیوه خودش دوستش داشت. و تمام مدت، بازتاب نومیدی او را در وجود خودش احساس میکرد. او نمیتوانست کاملاً و تماموکمال در نومیدی عشق بورزد. و مایکلِس، چون نومید بود، اساساً هیچوقت نمیتوانست عاشق شود. مدتی به همین شکل ادامه دادند: نامهنگاری میکردند و گاهی در لندن همدیگر را میدیدند. کانی همچنان خواهان آن هیجان جسمانی و جنسیای بود که میتوانست با فعالیت خودش و پس از پایان یافتن اوج لذت مایکلِس تجربه کند. مایکلِس هم همچنان میخواست این لذت را برای او فراهم کند. همین برای حفظ پیوند میانشان کافی بود. و این رابطه به کانی نوعی اعتمادبهنفس ظریف میداد؛ اعتمادبهنفسی کور و اندکی متکبرانه. اطمینانی تقریباً مکانیکی به تواناییهای خودش که با سرزندگی و شادمانی فراوان همراه بود. کانی در ورَگبی بهشدت شاد و سرحال بود. از تمام شادمانی و رضایتی که در او بیدار شده بود استفاده میکرد تا کلیفورد را به نوشتن وادارد. در آن دوره، کلیفورد بهترین آثارش را مینوشت و به شیوه عجیب و ناآگاهانه خودش، تقریباً خوشحال بود. درواقع، او از ثمره رضایت حسیای بهره میبرد که کانی از سکون مردانه و برانگیخته مایکلِس در درون خود به دست میآورد. البته هرگز از این موضوع خبر نداشت و اگر هم میدانست، بعید بود تشکری بکند! اما وقتی آن روزهای شادیِ بزرگ و نشاطآور و آن نیروی محرک کاملاً به پایان میرسید و کانی افسرده و بدخلق میشد، کلیفورد چهقدر دلش برای بازگشت آن روزها تنگ میشد! شاید اگر حقیقت را میدانست، حتی آرزو میکرد که کانی و مایکلِس دوباره با هم باشند. برچسبها: دی, ایچ, لارنس, عاشق لیدی چترلی [ جمعه دهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 13:47 ] [ عباس مهیاد ]
|
||