|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
برادرزادهٔ رامودنی دیدرو (۱۷۱۳–۱۷۸۴) ۱۷۶۲ زادهٔ ورطومنی، هرچند شمارشان بسیار است، با بختی ناسازگار. — هوراس، کتاب دوم، هجویهٔ هفتم هوا چه خوب باشد، چه بد، عادت من این است که نزدیک ساعت پنج بعدازظهر برای گردش به کاخ سلطنتی بروم. مرا همانجا میبینید که همیشه تنها، بر نیمکت دَرژانسون نشستهام و در فکر فرو رفتهام. با خودم از سیاست و عشق و ذوق و فلسفه سخن میگویم. ذهنم را به هرزگیِ تمامعیارش وامیگذارم. میگذارم اختیارش را به دست گیرد و دنبال نخستین اندیشهٔ عاقلانه یا دیوانهواری برود که از راه میرسد؛ درست مثل جوانان عیاش در گردشگاه فوا که میبینید پشت سر روسپیای سبکسر، با چهرهای خندان، چشمانی براق و بینی سربالا راه میافتند، بعد او را به خاطر دیگری رها میکنند، به همه دل میبازند و به هیچکس دل نمیبندند. اندیشههای من هم روسپیان مناند. اگر هوا بیش از اندازه سرد یا بارانی باشد، به کافهٔ رُژانس پناه میبرم. آنجا از تماشای شطرنجبازی لذت میبرم. پاریس بهترین جای دنیاست و کافهٔ رُژانس بهترین جای پاریس برای شطرنج. در کافهٔ رِی است که لِگالِ ژرفاندیش، فیلیدورِ نکتهسنج و مایوی استوار با یکدیگر زورآزمایی میکنند؛ آنجا میتوان حیرتانگیزترین حرکتها را دید و بیشرمانهترین حرفها را شنید. زیرا همانطور که ممکن است کسی هم مردی صاحبذوق باشد و هم شطرنجبازی بزرگ، مثل لِگال، ممکن است شطرنجبازی بزرگی باشد و در عین حال احمق، مثل فوبر و مایو. یک روز، پس از ناهار، آنجا بودم؛ بسیار نگاه میکردم، کم حرف میزدم و تا میتوانستم کمتر گوش میدادم که یکی از عجیبترین شخصیتهای این سرزمین ــ سرزمینی که خداوند از چنین موجوداتی در آن کم نگذاشته است ــ به سراغم آمد. او آمیزهای است از غرور و فرومایگی، عقل سلیم و بیخردی. باید در ذهنش مفاهیم شرافت و بیشرافتی بهطرز غریبی درهم ریخته باشند؛ زیرا آنچه را طبیعت از خصلتهای نیک به او بخشیده، بیهیچ خودنمایی نشان میدهد و آنچه را از خصلتهای بد نصیبش کرده، بیهیچ شرمی به نمایش میگذارد. از این گذشته، ساختاری نیرومند، تخیلی با حرارتی شگفت و شُشهایی با توانی کمنظیر دارد. اگر روزی او را ببینید و غرابت رفتارش شما را سر جایتان میخکوب نکند، یا انگشت در گوشهایتان خواهید کرد یا پا به فرار خواهید گذاشت. خدای من، چه شُشهای هولناکی! هیچکس به اندازهٔ خودش با خودش تفاوت ندارد. گاهی چنان لاغر و رنگپریده است که گویی بیماری در واپسین مرحلهٔ سل دستوپایش را بسته؛ دندانهایش را میتوان از پشت گونههایش شمرد. آدم خیال میکند چند روز است چیزی نخورده یا تازه از صومعهٔ تراپ بیرون آمده است. ماه بعد، اما، فربه و گوشتالو میشود؛ انگار لحظهای از سفرهٔ یک مأمور مالیه دور نبوده یا در صومعهٔ راهبان برناردین به سر برده است. امروز با جامهای چرک، شلواری پاره و تنپوشی ژنده، تقریباً بیکفش، سر به زیر میاندازد و از برابر چشمها میگریزد؛ آدم دلش میخواهد صدایش کند و صدقهای به او بدهد. فردا، پودرزده و کفشپوشیده، با موهای آراسته و جامهای فاخر، سر بالا میگیرد و خودنمایی میکند؛ آنقدر که ممکن است او را مردی آبرومند بپندارید. روزگارش را روزبهروز میگذراند؛ گاهی غمگین، گاهی شاد، بسته به اوضاع و احوال. نخستین دغدغهاش هر صبح، همین که از خواب برمیخیزد، این است که بداند ناهار را کجا خواهد خورد. پس از ناهار، فکر شام به سرش میافتد. شب هم نگرانیهای خودش را دارد. یا پیاده به اتاق زیرشیروانی کوچکی برمیگردد که در آن زندگی میکند، مگر آنکه صاحبخانهاش، که از انتظار اجارهبها به ستوه آمده، کلید را از او پس گرفته باشد؛ یا سر از میخانهای در حومهٔ شهر درمیآورد و آنجا، میان لقمهای نان و کوزهای آبجو، چشمبهراه سپیدهدم میماند. وقتی حتی شش سکه هم در جیب ندارد ــ که گاهی چنین میشود ــ به یکی از درشکهچیهای آشنایش رو میاندازد یا سراغ کالسکهران یکی از اعیان میرود؛ همان که تختی از کاه، کنار اسبهایش، در اختیار او میگذارد. صبح که میشود، هنوز بخشی از تشکش لابهلای موهایش گیر کرده است. اگر فصل خوش باشد، تمام شب را در گردشگاه یا شانزهلیزه قدم میزند. با روشن شدن هوا دوباره در شهر پیدایش میشود؛ با همان لباسی که دیروز به تن داشته و امروز هم به تن دارد، و گاهی با همان لباس تا آخر هفته سر میکند. من چندان اعتباری برای اینجور آدمهای عجیبوغریب قائل نیستم. دیگران اما با آنها نشستوبرخاست میکنند و حتی دوستشان میشوند. من سالی یک بار، آن هم وقتی تصادفاً به آنها برمیخورم، لحظهای میایستم و با آنها همصحبت میشوم؛ چون خصلتشان با دیگران فرق دارد و آن یکنواختی ملالآوری را میشکنند که تربیت، قراردادهای اجتماعی و آدابورسوم بر زندگی ما تحمیل کردهاند. اگر یکی از این آدمها در جمعی ظاهر شود، مثل ذرهای خمیرمایه است که به جوش میآید و هرکس را دوباره به بخشی از فردیت طبیعی خودش بازمیگرداند. جمع را به هم میریزد، به جنبوجوش میاندازد؛ وادارشان میکند چیزی را بستایند یا نکوهش کنند؛ حقیقت را از پرده بیرون میکشد؛ آدمهای درستکار را میشناساند و نقاب از چهرهٔ شیادان برمیدارد. آن وقت است که مرد عاقل گوش میسپارد و آدمهای دوروبرش را از هم بازمیشناسد. من این مرد را از سالها پیش میشناختم. به خانهای رفتوآمد داشت که استعدادش درِ آن را به رویش گشوده بود. صاحبخانه دختری یگانه داشت. او به پدر و مادر دختر قسم میخورد که با دخترشان ازدواج خواهد کرد. آن دو شانه بالا میانداختند، به ریشش میخندیدند و میگفتند دیوانه است. بااینحال، من دیدم که چیزی نمانده بود کار به انجام برسد. گاهی چند سکه از من قرض میگرفت و من هم به او میدادم. بهنحوی که نمیدانم، پایش به چند خانهٔ محترم باز شده بود و در آنجا سر سفره جایی داشت؛ البته به این شرط که بیاجازه لب از لب نگشاید. او هم سکوت میکرد و از شدت خشم غذا میخورد. تماشای او در آن وضعیت واقعاً دیدنی بود. اگر هوس میکرد پیمان را بشکند و دهان باز کند، هنوز نخستین کلمه را نگفته، همهٔ مهمانان فریاد میزدند: «آه، رامو!» آن وقت خشم در چشمانش برق میزد و دوباره با حرص و غضب بیشتری به خوردن ادامه میداد. حتماً کنجکاو شدهاید بدانید نام این مرد چیست؛ حالا دیگر میدانید. او برادرزادهٔ آن موسیقیدان نامداری است که ما را از شر آوازهای یکنواخت لولی رهانید؛ همان آوازهایی که بیش از صد سال ورد زبانمان بود. مردی که انبوهی خیالپردازیهای نامفهوم و حقیقتهای آخرالزمانی دربارهٔ نظریهٔ موسیقی نوشت؛ نظریههایی که نه خودش چیزی از آنها میفهمید و نه کس دیگری. از او چند اپرا برایمان مانده که در آنها هماهنگی موسیقایی هست، تکههایی از نغمه، اندیشههایی گسسته، غوغا، پروازها، پیروزیها، نیزهها، شکوهها، زمزمهها و پیروزیهایی نفسبُر. آهنگهای رقصی هم دارد که گویی تا ابد ادامه خواهند یافت؛ اپراهایی که پس از به خاک سپردن آن مرد فلورانسی، خودشان به دست هنرمندان ایتالیایی به خاک سپرده خواهند شد. او این سرنوشت را پیشاپیش حس میکرد و همین او را تیرهدل، غمگین و بدخلق میساخت. زیرا هیچکس به اندازهٔ نویسندهای که بیم آن دارد پس از آوازهاش زنده بماند، بدخلق نیست؛ حتی زنی زیبا که صبح از خواب برمیخیزد و جوشی روی بینیاش میبیند، به پای او نمیرسد. گواهش ماريوو و کرِبیون پسر. به سراغم آمد... او: آها! آقای فیلسوف، شما اینجایید؟ میان این جماعت تنبل و بیکار چه میکنید؟ شما هم وقتتان را با هل دادن چوب تلف میکنید؟ (منظورش از «هل دادن چوب» بازی شطرنج یا داما بود؛ تعبیری تحقیرآمیز.) من: نه، اما وقتی کار بهتری ندارم، بد نیست لحظهای تماشای کسانی را بکنم که خوب چوب را هل میدهند. او: پس بهندرت سرگرم میشوید؛ جز لِگال و فیلیدور، بقیه چیزی از این بازی سرشان نمیشود. من: پس آقای دو بیسی چه؟ او: او در شطرنج همان است که دوشیزه کلرون در بازیگری. هر دو هرچه را میشد از این هنرها آموخت، آموختهاند. من: شما سختگیر هستید. میبینم که فقط به مردان نابغه ارفاق میکنید. او: بله؛ در شطرنج، داما، شعر، خطابه، موسیقی و این قبیل مزخرفات. در چنین هنرهایی، آدم متوسط به چه درد میخورد؟ من: قبول دارم که چندان به کار نمیآید. اما برای آنکه نابغهای از میان آدمها سر برآورد، باید شمار زیادی به آن هنر بپردازند. نابغه یکی است در میان انبوهی از مردم. ولی بگذریم. قرنهاست شما را ندیدهام. وقتی نمیبینمتان، چندان به یادتان نمیافتم؛ اما هر بار که دوباره میبینمتان، از دیدارتان خوشحال میشوم. چه کردهاید؟ او: همان کارهایی که شما و من و همهٔ دیگران میکنند: کار خوب، کار بد و هیچکاری. بعد گرسنه شدم و هر وقت فرصتی پیش آمد، چیزی خوردم؛ پس از خوردن هم تشنه شدم و گاهی نوشیدم. در این میان، ریشم درآمد و وقتی درآمد، تراشیدمش. من: کار بدی کردید. تنها چیزی که کم دارید همین است تا حکیمی تمامعیار شوید. او: آری، البته! پیشانیام بزرگ و پرچینوچروک است؛ چشمانم آتشین؛ بینیام برجسته؛ گونههایم پهن؛ ابروهایم سیاه و پرپشت؛ دهانم گشاده؛ لبم برجسته و صورتم چهارگوش. اگر این چانهٔ پهناور را ریشی بلند میپوشاند، میدانید چه تندیس برنزی یا مرمریِ باشکوهی از آب درمیآمد؟ من: در کنار سزار، مارکوس اورلیوس و سقراط. او: نه، جای من میان دیوژن و فرینه بهتر است. به اندازهٔ اولی بیپروا هستم و با دومیها هم رفتوآمد دارم. من: هنوز تندرست هستید؟ او: معمولاً، بله؛ اما امروز چندان سرحال نیستم. من: چطور؟ شکمتان مثل شکم سیلنوس جلو آمده و چهرهتان... او: چهرهای که درست نقطهٔ مقابل چهرهٔ اوست. ظاهراً همان خُلقی که عموی عزیزم را خشک و لاغر میکند، برادرزادهٔ عزیزش را چاق و فربه میسازد. من: راستی، عمویتان را گاهی میبینید؟ او: بله، وقتی در خیابان از کنارم میگذرد. من: هیچ کمکی به شما نمیکند؟ او: اگر به کسی خیری برساند، بیآنکه خودش بفهمد. او فیلسوفی است به سبک خودش. فقط به خودش فکر میکند؛ باقی عالم برایش به اندازهٔ میخی در دمِ آهنگری اهمیت دارد. دختر و زنش هر وقت دلشان خواست بمیرند؛ فقط کافی است ناقوسهای کلیسا که برایشان به صدا درمیآیند، همچنان دوازده و هفده را بنوازند؛ آن وقت همهچیز بر وفق مراد اوست. خوشا به حالش! و من همین خصلت را در نوابغ بسیار میپسندم. آنها فقط در یک چیز به درد میخورند؛ بیرون از آن، هیچ. نمیدانند شهروند بودن یعنی چه، پدر و مادر بودن یعنی چه، برادر و خویشاوند و دوست بودن یعنی چه. میان خودمان بماند، باید از هر جهت شبیه آنها بود؛ اما نباید آرزو کرد که تخم و تبارشان همهجا پراکنده شود. به آدم نیاز داریم؛ اما به آدمهای نابغه؟ نه، به خدا، هیچ نیازی نداریم. اینها هستند که چهرهٔ جهان را دگرگون میکنند؛ آن هم در کوچکترین امور، حماقت چنان فراوان و نیرومند است که بدون هیاهو و جنجال نمیتوان اصلاحش کرد. بخشی از آنچه نوابغ اندیشیدهاند، جا میافتد؛ بخشی دیگر همانطور دستنخورده میماند. از همینجا دو انجیل پدید میآید؛ لباسی وصلهپینهشده، مثل جامهٔ هارلکین. حکمت راهبِ رابله، برای آسایش خودش و دیگران، حکمت راستین است: آدم وظیفهاش را هرطور که از دستش برمیآید انجام دهد؛ همیشه از جناب پیشوا به نیکی یاد کند و بگذارد دنیا به میل خودش بچرخد. دنیا خوب میچرخد، چون اکثریت از آن راضیاند. اگر تاریخ میدانستم، برایتان نشان میدادم که بدی در این جهان همیشه از دست یک نابغه سر زده است. اما تاریخ نمیدانم، چون هیچچیز نمیدانم. شیطان مرا ببرد اگر در تمام عمر چیزی آموخته باشم؛ و اگر از اینکه چیزی نیاموختهام، زیانی دیده باشم! روزی سر سفرهٔ یکی از وزیران پادشاه فرانسه بودم؛ مردی که بهاندازهٔ چهار نفر عقل داشت. خوب، او با وضوحی که دو بهعلاوهٔ دو میشود چهار، برایمان ثابت کرد که برای ملتها هیچچیز سودمندتر از دروغ نیست و هیچچیز زیانبارتر از حقیقت. جزئیات استدلالش را درست به یاد ندارم؛ اما نتیجهاش آشکارا این بود که نوابغ موجوداتی نفرتانگیزند و اگر کودکی هنگام تولد نشانهٔ این موهبت خطرناک طبیعت را بر پیشانی داشت، باید یا خفهاش کرد یا به سیاهچال انداخت. من: بااینهمه، همین اشخاصی که چنین دشمن نبوغاند، همه ادعا میکنند خودشان نابغهاند. او: گمان میکنم در دلشان چنین باوری دارند، اما بعید میدانم جرئت کنند به زبان بیاورند. من: از سر فروتنی است. پس شما آنجا چنان از نبوغ متنفر شدید که دیگر هرگز از آن دل نخواهید کند؟ او: هرگز، به هیچ روی! من: اما یادم هست زمانی از اینکه جز مردی معمولی نیستید، سخت نومید بودید. تا وقتی هم از این سو و هم از آن سو رنج میبرید، هرگز خوشبخت نخواهید شد. باید تکلیفتان را با خودتان روشن کنید و بر همان تصمیم بمانید. قبول دارم که نوابغ اغلب آدمهایی عجیبوغریباند؛ یا به قول معروف، هیچ عقل بزرگی بیذرهای جنون نیست. بااینحال، این حقیقت را نمیتوان انکار کرد. قرنهایی را که نابغهای به جهان عرضه نکردهاند، خوار خواهند شمرد. نوابغ مایهٔ افتخار ملتهایی میشوند که در آنها زیستهاند؛ دیر یا زود برایشان مجسمه برپا میکنند و آنان را نیکوکاران نوع بشر میشمارند. با همهٔ احترامی که برای آن وزیر والامقام قائلم که از او نام بردید، باور دارم اگر دروغ بتواند لحظهای سودمند باشد، در درازمدت ناگزیر زیانبار است؛ و برعکس، حقیقت در درازمدت ضرورتاً سود میرساند، هرچند ممکن است در همان لحظه زیان داشته باشد. از اینجا وسوسه میشوم نتیجه بگیرم که نابغهای که خطایی عمومی را رسوا میکند یا حقیقتی بزرگ را رواج میدهد، همواره شایستهٔ ستایش و احترام ماست. ممکن است چنین انسانی قربانی تعصب و قانون شود؛ اما قانون دو گونه است: یکی قوانینی که عدالت و کلیت مطلق دارند؛ دیگری قوانینی عجیبوغریب که اعتبارشان را فقط از کوری یا ضرورت اوضاعواحوال میگیرند. این دستهٔ دوم، اگر کسی آنها را زیر پا بگذارد، تنها برای مدتی ننگی بر پیشانی او میگذارند؛ اما زمان، همان ننگ را به سوی داوران و ملتها بازمیگرداند تا برای همیشه بر آنان بماند. امروز از میان سقراط و قاضیای که جام شوکران را به دستش داد، کدامیک رسواست؟ او: خب، این حرفها چه فایدهای برایش داشت؟ مگر محکوم نشد؟ مگر کشته نشد؟ مگر شهروندی آشوبگر نبود؟ مگر با تحقیر قانون بد، دیوانگان را به تحقیر قوانین خوب تشویق نکرد؟ مگر آدمی گستاخ و عجیبوغریب نبود؟ همین چند لحظه پیش، خودتان چندان از اعترافی که به زیان نوابغ بود، دور نبودید. من: گوش کنید، دوست عزیز. جامعه نباید قوانین بد داشته باشد؛ و اگر فقط قوانین خوب داشت، هرگز در موقعیتی قرار نمیگرفت که نابغهای را آزار دهد. من نگفتم نبوغ جداییناپذیر از شرارت است، یا شرارت جداییناپذیر از نبوغ. یک احمق بسیار بیشتر از یک مرد خردمند ممکن است بدجنس باشد. حتی اگر نابغهای معمولاً معاشرتی دشوار، خشن، آزاردهنده و تحملناپذیر داشته باشد؛ حتی اگر آدم بدی باشد، از این چه نتیجهای میگیرید؟ او: اینکه باید غرقش کرد! من: آرام باشید، دوست عزیز. بگویید ببینم، عمویتان را مثال نمیزنم؛ مردی است خشن، بیرحم، بیعاطفه و خسیس. پدری بد، شوهری بد و عمویی بد است. اما هنوز چندان قطعی نیست که نابغه باشد، هنرش را تا چه اندازه پیش برده باشد و آیا ده سال دیگر کسی از آثارش سخن خواهد گفت یا نه. اما راسین چطور؟ بیتردید نابغه بود، هرچند مرد چندان خوشرفتاری به شمار نمیآمد. و ولتر؟ او: مرا تحت فشار نگذارید؛ چون من در حرفم پیگیرم. من: کدامیک از این دو مرد را ترجیح میدهید؟ اینکه راسین مردی درستکار میبود، تمام وجودش را وقف دکانش میکرد، مثل بریاسون، یا سرگرم اندازهگیری پارچههایش میشد، مثل باربیه؛ هر سال بهطور منظم فرزندی مشروع برای همسرش میآورد، شوهری خوب، پدری خوب، عمویی خوب و همسایهای خوب میبود؛ بازرگانی شریف، اما نه چیزی بیشتر؟ یا اینکه مردی حیلهگر، خائن، جاهطلب، حسود و بدجنس میبود، اما نویسندهٔ آندرومک، بریتانیکوس، ایفیژنی، فدر و آتالی؟ او: دربارهٔ خودش، به خدا، شاید بهتر بود همان مرد اول میبود. من: این حرف حتی بسیار درستتر از آن است که خودتان گمان میکنید. او: آه، شماها همینطورید! اگر ما حرف درستی بزنیم، لابد دیوانهایم یا الهامگرفته؛ فقط از روی تصادف. فقط شماها هستید که حرف همدیگر را میفهمید. بله، آقای فیلسوف! من هم حرف خودم را میفهمم؛ همانطور که شما حرف خودتان را میفهمید. من: بسیار خوب؛ پس چرا دربارهٔ خودش چنین میگویید؟ او: چون همهٔ آن کارهای زیبایی که کرده، حتی بیست هزار فرانک هم برایش درآمد نداشته است. اگر تاجر ابریشم خوبی در خیابان سندنی یا سناونوره بود، یا عمدهفروشی موفق، یا داروسازی پرمشتری، ثروتی عظیم به هم میزد. آن وقت، در همان حال که ثروتش را جمع میکرد، از هیچ لذتی محروم نمیماند. گاهگاهی هم سکهای به یک دلقک بیچاره مثل من میداد تا بخندانمش؛ من هم برایش در موقع لزوم دختر جوانی پیدا میکردم تا از همنشینی همیشگی با زنش خسته نشود. در خانهاش بزمهای عالی برپا میکردیم، قمارهای سنگین میکردیم، شرابهای ناب و عرقیات گوارا و قهوههای عالی مینوشیدیم، به گردشهای بیرون شهر میرفتیم. میبینید که منظورم را میفهمیدم. میخندید؟ بگذارید حرفم را تمام کنم. برای اطرافیانش بهتر بود. من: بیتردید؛ به شرط آنکه ثروتی را که از راه تجارت مشروع به دست آورده، به شیوهای ناشرافتمندانه خرج نمیکرد؛ همهٔ قماربازان، مفتخورها، چاپلوسان بیمزه، تنبلها و آدمهای فاسد و بیمصرف را از خانهاش دور میکرد؛ و آن آدم خدمتگزاری را که با تنوع بخشیدن به زندگی، شوهران را از ملال همزیستی همیشگی با زنانشان میرهاند، به دست شاگردان مغازهاش چوب نمیزد و از خانه بیرون نمیانداخت. او: چوب بزنند؟ آقا، چوب بزنند؟ در شهری که نظم و تمدن دارد، کسی را چوب نمیزنند! این خودش حرفهای آبرومند است. خیلیها، حتی آدمهای صاحبعنوان، به آن اشتغال دارند. اصلاً شما میخواهید آدم پولش را خرج چه کند، اگر نه برای داشتن سفرهای رنگین، معاشرانی خوشصحبت، شرابهای عالی، زنان زیبا، لذتهایی از هر رنگ و سرگرمیهایی از هر نوع؟ من ترجیح میدهم گدا باشم تا ثروتی عظیم داشته باشم و از هیچیک از این خوشیها بهره نبرم. اما برگردیم به راسین. این مرد فقط به درد آدمهایی خورد که نمیشناخت و به درد زمانی که دیگر زنده نبود. من: قبول. اما بدی و خوبی را با هم بسنجید. هزار سال دیگر، آثارش اشک از چشمها جاری خواهد کرد؛ مایهٔ شگفتی و ستایش آدمیان خواهد بود. در همهٔ سرزمینهای جهان، انساندوستی و شفقت و مهر برخواهد انگیخت. خواهند پرسید که او که بود و از کدام کشور برخاست؛ و فرانسه را به خاطر داشتن چنین مردی رشک خواهند برد. او چند موجود را رنجاند که اکنون دیگر وجود ندارند و ما تقریباً هیچ علاقهای به آنها نداریم. نه از رذایلش چیزی برای ترسیدن داریم و نه از عیبهایش. بیگمان بهتر میبود اگر طبیعت، در کنار استعدادهای یک مرد بزرگ، فضیلتهای مردی نیک را نیز به او میبخشید. اما او درختی بود که چند درخت همسایه را خشکاند و گیاهانی را که پای درختش میروییدند، خفه کرد؛ بااینهمه، سرش را تا دل ابرها بالا برد، شاخههایش را به دوردستها گسترد، سایهاش را به کسانی بخشید که آمدند، میآیند و خواهند آمد تا پیرامون تنهٔ باشکوهش بیاسایند؛ و میوههایی با طعمی دلپذیر بار آورد که پیوسته تازه میشوند. چه خوب میشد اگر ولتر، در کنار نبوغش، از نرمی و ملایمت دوکلو، سادگی و صمیمیت کشیش تروبله و درستکاری کشیش دولیوه نیز بهره داشت! اما چون چنین چیزی ممکن نیست، بیایید از زاویهای به موضوع نگاه کنیم که واقعاً اهمیت دارد. برای لحظهای جای خود را در مکان و زمان فراموش کنیم و نگاهمان را به قرنهای آینده، سرزمینهای دوردست و ملتهایی که هنوز زاده نشدهاند، بدوزیم. به خیر و صلاح نوع بشر بیندیشیم. اگر آنقدر بخشنده نیستیم که چنین کنیم، دستکم طبیعت را ببخشاییم که از ما خردمندتر بوده است. اگر بر سر گرُز آب سرد بریزید، شاید استعدادش را همراه با غرورش خاموش کنید. اگر ولتر را نسبت به انتقاد بیاعتنا سازید، دیگر نخواهد توانست به ژرفای روح مروپ راه یابد. دیگر بر شما اثر نخواهد گذاشت. او: اما اگر طبیعت به همان اندازه که خردمند است، نیرومند هم بود، چرا آنها را به همان اندازه که بزرگ آفریده، نیکوکار نیافرید؟ من: مگر نمیبینید که با چنین استدلالی نظم عمومی جهان را واژگون میکنید؟ اگر همهچیز در این جهان عالی بود، دیگر هیچ چیز ممتازی وجود نداشت. او: حق با شماست. نکتهٔ مهم این است که من و شما وجود داشته باشیم و من و شما همان باشیم که هستیم. باقی امور هرطور که میخواهند پیش بروند. از نظر من، بهترین نظم ممکن آن نظمی است که قرار بود من در آن وجود داشته باشم؛ به جهنم که کاملترین جهانها چه باشند، اگر من در آنها نباشم! ترجیح میدهم وجود داشته باشم، حتی اگر فقط یک فیلسوفبافِ گستاخ باشم، تا اینکه اصلاً وجود نداشته باشم. من: هیچکس نیست که با شما همعقیده نباشد و از نظم موجود شکایت نکند؛ بیآنکه بفهمد با این کار، وجود خودش را هم زیر سؤال میبرد. او: درست است. من: پس بیایید چیزها را همانطور که هستند بپذیریم. ببینیم چه بهایی از ما میگیرند و در عوض چه چیزی به ما میدهند. دست از داوری دربارهٔ کل هستی برداریم؛ چیزی که آنقدر نمیشناسیمش که بتوانیم بستاییم یا نکوهش کنیم؛ و شاید اصلاً نه خوب باشد و نه بد، اگر آنطور که بسیاری از آدمهای شریف گمان میکنند، ضروری باشد. او: راستش از این همه حرفی که برایم میزنید، چندان چیزی دستگیرم نمیشود. لابد اینها فلسفه است؛ از همین حالا به شما میگویم که من اهل این حرفها نیستم. تنها چیزی که میدانم این است که دلم میخواست کس دیگری بودم؛ حتی اگر به بهای نابغه یا مردی بزرگ شدن تمام میشد. بله، باید اعتراف کنم که چیزی در درونم هست که چنین چیزی به من میگوید. هرگز نشنیدهام از نابغهای تعریف کنند و آن ستایش، در نهان، مرا به خشم نیاورد. من حسودم. وقتی از زندگی خصوصی آنها ماجرایی میشنوم که از شأنشان میکاهد، با لذت گوش میدهم. این چیزها ما را به هم نزدیک میکند؛ آنوقت راحتتر میتوانم میانمایگی خودم را تحمل کنم. با خودم میگویم: درست است، تو هرگز محمد را نمینوشتی؛ اما دستکم مدیحهٔ موپو را هم نمیسرودی. پس من هم کسی بودهام و هستم؛ و از اینکه آدمی معمولیام، دلگیرم. بله، بله، من معمولیام و از این بابت رنج میبرم. هرگز پیشدرآمد سرزمینهای عاشقانهٔ هند را نشنیدهام، هرگز آواز «ژرفناهای تارتاروس» یا «شب، شب جاودان» را نشنیدهام، بیآنکه با اندوه به خودم بگویم: این همان چیزی است که تو هرگز نخواهی توانست خلق کنی. پس به عموی خودم حسادت میکردم؛ و اگر هنگام مرگش چند قطعهٔ زیبای کلاوسن در دفترش پیدا میشد، بیدرنگ حاضر بودم همان خودم بمانم و او بشوم. من: اگر فقط همین موضوع شما را میآزارد، چندان ارزش این همه رنج را ندارد. او: چیزی نیست؛ لحظههایی است که میآیند و میگذرند. بعد دوباره پیشدرآمد سرزمینهای عاشقانهٔ هند و آواز «ژرفناهای تارتاروس» را زمزمه کرد و افزود: آن چیزی که در درونم هست و با من حرف میزند، میگوید: «رامو، تو هم دلت میخواست این دو قطعه را ساخته بودی. اگر این دو قطعه را ساخته بودی، دو قطعهٔ دیگر هم میساختی؛ و وقتی تعداد معینی از آنها را میساختی، همهجا آثارت را مینواختند و آوازهایت را میخواندند. وقتی راه میرفتی، سرت را بالا میگرفتی؛ وجدانت به خودت گواهی میداد که چه ارزشی داری؛ دیگران هم تو را به هم نشان میدادند و میگفتند: این همان کسی است که آن گاووتهای دلنشین را ساخته است.» و خودش گاووتها را زمزمه کرد. بعد، با چهرهٔ مردی که سخت تحت تأثیر قرار گرفته، در دریایی از شادی شناور است و چشمانش از اشک نمناک شده، درحالیکه دستهایش را به هم میمالید، ادامه داد: «خانهای خوب داشتی!» و با بازوانش اندازهٔ خانه را نشان داد. «تختخوابی راحت!» و با بیخیالی روی آن دراز کشید. «شرابهای ناب!» و با صدای زبانش که به سقف دهان میخورد، مزهٔ آنها را چشید. «کالسکهای مجلل!» و پایش را بالا آورد تا سوار آن شود. «زنانی زیبا!» و گویی همین حالا سینهٔ یکی را در دست گرفته بود و با لذت نگاهش میکرد. «صد تا چاپلوس هر روز میآمدند تا ستایشت کنند!» و گمان میکرد آنها را دوروبر خودش میبیند. پالیسو، پوانسنه، پدر و پسر فررون، لا پورت را میدید؛ صدایشان را میشنید؛ باد به غبغب میانداخت، تأییدشان میکرد، به آنها لبخند میزد، تحقیرشان میکرد، به دیدهٔ خوارى مینگریست، بیرونشان میکرد و دوباره صدایشان میزد. بعد ادامه داد: «و صبحها به تو میگفتند که مرد بزرگی هستی؛ در کتاب سه قرن میخواندی که مرد بزرگی هستی؛ شبها با این یقین به خواب میرفتی که مرد بزرگی هستی. و رامو، برادرزادهٔ بزرگ، با زمزمهٔ شیرین ستایشهایی که در گوشش طنین میانداخت، به خواب میرفت. حتی در خواب هم چهرهای خشنود داشت؛ سینهاش با آسودگی باز و بسته میشد، بالا میآمد و پایین میرفت؛ مثل یک مرد بزرگ خروپف میکرد.» همینطور که حرف میزد، نرم و آهسته روی نیمکتی لم داد، چشمهایش را بست و خواب خوشی را که در خیال خود ساخته بود، تقلید کرد. چند لحظه از شیرینی آن آسودگی لذت برد؛ بعد بیدار شد، دستهایش را کشوقوس داد، خمیازهای کشید، چشمهایش را مالید و دوباره به اطراف نگاه کرد، انگار هنوز دنبال چاپلوسان بیمزهاش میگشت. من: پس گمان میکنید مرد خوشبخت خواب راحتی دارد؟ او: آیا باورش دارم؟ من، بیچارهٔ مفلوک، شب که به اتاق زیرشیروانیام برمیگردم و خودم را در بستر محقرم جا میدهم، زیر پتو مچاله میشوم؛ سینهام تنگ میشود و نفسم به سختی بالا میآید. صدایی که از من بلند میشود، نالهای ضعیف است که بهزحمت شنیده میشود؛ حال آنکه یک مأمور مالیه تمام خانهاش را به لرزه درمیآورد و تمام خیابان را به شگفتی میاندازد. اما آنچه امروز آزارم میدهد، این نیست که مثل بیچارهای مفلوک، بیسروصدا خروپف میکنم و میخوابم. من: بااینهمه، این هم غمانگیز است. او: آنچه بر سرم آمده، بسیار غمانگیزتر است. من: چه اتفاقی افتاده؟ او: شما همیشه به من توجهی داشتهاید؛ چون موجود بیآزاری هستم که در باطن تحقیرم میکنید، اما سرگرمتان میکنم. من: راستش همینطور است. او: پس برایتان تعریف میکنم. پیش از آنکه شروع کند، آهی عمیق کشید و هر دو دستش را بر پیشانی گذاشت. سپس چهرهاش را آرام کرد و گفت: میدانید که من نادانم، احمقم، دیوانهام، گستاخم، تنبلم؛ همانطور که بورگوندیهای ما میگویند، یک ولگرد تمامعیارم؛ کلاهبردارم، شکمپرستم... من: چه مدیحهسرایی باشکوهی! او: همهاش عین حقیقت است. حتی یک کلمهاش را هم نمیتوان پس گرفت. خواهش میکنم دربارهاش بحث نکنیم. هیچکس بهتر از خودم مرا نمیشناسد؛ و تازه همهٔ حقیقت را هم نمیگویم. من: نمیخواهم ناراحتتان کنم؛ همهٔ اینها را میپذیرم. او: خوب، من با آدمهایی زندگی میکردم که دقیقاً به همین دلیل از من خوششان میآمد؛ چون در تمام این خصلتها، به درجهای کمنظیر آراسته بودم. من: این عجیب است. تا امروز خیال میکردم آدمها یا این خصلتها را از خودشان پنهان میکنند، یا خودشان را به خاطرشان میبخشند و در دیگران تحقیرشان میکنند. او: پنهانشان کنند؟ مگر میشود؟ مطمئن باشید وقتی پالیسو تنهاست و به خودش فکر میکند، حرفهای دیگری هم به خودش میزند. مطمئن باشید وقتی او و همکارش با هم خلوت میکنند، صادقانه به هم اعتراف میکنند که جز دو آدم رذل و پست نیستند. اما تحقیر این خصلتها در دیگران؟ آدمهای من منصفتر از این حرفها بودند و شخصیت من در نظر آنها بسیار خوب از آب درآمده بود. پیش آنها مثل خروسِ در پنبه بودم. نازم را میکشیدند. اگر لحظهای از من دور میشدند، دلشان برایم تنگ میشد. من راموی کوچولویشان بودم؛ راموی نازنینشان؛ راموی دیوانه، گستاخ، نادان، تنبل، شکمپرست، دلقک و گاو بزرگشان. هیچیک از این لقبهای خودمانی نبود که برایم لبخندی، نوازشی، ضربهای آرام بر شانه، سیلیای یا لگدی به همراه نداشته باشد. سر سفره، لقمهای چرب و نرم به بشقابم میانداختند؛ بیرون از سفره، هر آزادیای که دلم میخواست به خودم میدادم، بیآنکه پیامدی داشته باشد؛ چون من آدم بیپیامدی هستم. با من، در حضور من و جلوی چشم من، هر کاری دلشان میخواست میکردند و من هم به خودم نمیگرفتم. و آن هدیههای کوچکی که مثل باران بر سرم میباریدند؟ ای سگ بزرگ! همه را از دست دادم! همهچیز را به باد دادم، فقط به این خاطر که یک بار، فقط یک بار در تمام عمرم، عقل سلیم به خرج دادم! آه، اگر دیگر هرگز چنین کاری از من سر بزند! من: چه اتفاقی افتاده بود؟ او: حماقتی بیمانند، نامفهوم و نابخشودنی. من: باز چه حماقتی؟ او: رامو، رامو، مگر تو را برای همین کارها به آنجا راه داده بودند؟ حماقتِ اینکه اندکی ذوق، کمی هوش و ذرهای عقل از خودت نشان دادی! رامو، دوست من، این اتفاق به تو یاد میدهد که همان بمانی که خدا آفریده و حامیانت میخواستند باشی. برای همین بود که از شانههایت گرفتند و تا دم در بردند؛ گفتند: «برو بیرون، بیسروپا! دیگر اینجا پیدایت نشود! حالا میخواهد عقل و شعور داشته باشد، ها؟ گم شو! ما به اندازهٔ کافی از این فضیلتها داریم!» و تو هم درحالیکه انگشتانت را از شدت پشیمانی گاز میگرفتی، از آنجا بیرون آمدی. باید پیش از آن، زبان لعنتیات را گاز میگرفتی! حالا که به فکرت نرسید، آوارهٔ خیابان شدهای؛ نه جایی برای ماندن داری و نه میدانی باید چه کنی. تا دیروز نانت در روغن بود و حالا باید دوباره به خردهفروشی و دستفروشی برگردی. خانهای راحت داشتی و حالا اگر اتاق زیرشیروانیات را پس بگیری، باید خدا را شکر کنی. تختخوابی نرم داشتی و حالا کاه در انتظارت است؛ میان کالسکهران آقای دوبیز و دوستت رُبه. به جای خواب آرام و شیرینی که داشتی، یک گوشَت باید شیهه و لگدکوبی اسبها را بشنود و گوش دیگرَت صدای هزار بار تحملناپذیرترِ شعرهای خشک و سخت و وحشیانه را. ای بدبخت! ای بیفکر! ای گرفتار یک میلیون شیطان! من: اما راهی برای آشتی کردن وجود ندارد؟ خطایی که مرتکب شدهاید، آنقدر نابخشودنی است؟ اگر جای شما بودم، دوباره به سراغ آن آدمها میرفتم. آنها بیش از آنچه فکر میکنید به شما احتیاج دارند. او: آه، مطمئنم حالا که مرا ندارند تا بخندانمشان، مثل سگ حوصلهشان سر میرود. من: پس میرفتم و پیش از آنکه فرصت کنند نبودنم را تحمل کنند، خودم را نشان میدادم؛ پیش از آنکه به فکر سرگرمی شرافتمندانهای بیفتند. آخر چه کسی خبر دارد چه پیش میآید؟ او: این چیزی نیست که از آن بترسم. چنین اتفاقی نمیافتد. من: هرقدر هم که نابغه باشید، ممکن است کسی دیگر جای شما را بگیرد. او: بهسختی. من: قبول. بااینحال، با همین صورت درهمشکسته، همین چشمان آشفته، یقهٔ باز و موهای ژولیده، در همین وضع واقعاً تراژیکی که دارید، به سراغشان میرفتم. خودم را به پای آن الهه میانداختم. صورتم را به زمین میچسباندم و بیآنکه سر بلند کنم، با صدایی آهسته و بغضآلود میگفتم: «ببخشید، خانم! ببخشید! من آدمی پست و فرومایهام. آن لحظه، لحظهای بدبختانه بود؛ چون خودتان میدانید که من معمولاً عقل سلیم ندارم. قول میدهم در تمام عمرم دیگر هرگز عقل به خرج ندهم.» نکتهٔ خندهدار این بود که همانطور که این حرفها را میزدم، او هم حرکات نمایشیاش را اجرا میکرد. به خاک افتاده بود؛ صورتش را به زمین چسبانده بود؛ انگار نوک یکی از دمپاییهای آن زن را میان دو دست گرفته بود؛ گریه میکرد، هقهق میزد و میگفت: «بله، ملکهٔ کوچولوی من! بله، قول میدهم! دیگر در تمام عمرم، در تمام عمرم، عقل به خرج ندهم!» بعد ناگهان از جا برخاست و با لحنی جدی و متفکر گفت: او: بله، حق با شماست. فکر میکنم همین بهترین راه باشد. زن خوبی است. آقای ویار میگوید خیلی خوب است. خودم هم تا اندازهای میدانم که همینطور است. اما بااینحال، بروم و پیش یک میمون زانو بزنم؟ به پای یک بازیگرک بیارزش که سوتهای اعتراض تماشاگران طبقهٔ همکف لحظهای رهایش نمیکنند، التماس کنم و بخشش بخواهم؟ من، رامو! پسر آقای رامو، داروساز دیژون، مردی شریف که هرگز در برابر هیچکس زانو نزده است! من، رامو، برادرزادهٔ کسی که او را راموی بزرگ مینامند؛ همان که از وقتی آقای کارمونتل او را خمیده و با دستهایی فروبرده زیر دامن کت نقاشی کرد، حالا در کاخ سلطنتی راستقامت و با دستهایی در هوا قدم میزند! من که قطعاتی برای کلاوسن ساختهام که هیچکس نمینوازدشان، اما شاید همین قطعات تنها آثاری باشند که به آیندگان میرسند و آنها خواهند نواخت! من! من، بالاخره! بروم؟... ببینید آقا، این کار از من ساخته نیست. بعد دست راستش را بر سینه گذاشت و افزود: چیزی اینجا در درونم هست که سر برمیآورد و به من میگوید: «رامو، تو هرگز چنین کاری نخواهی کرد.» باید نوعی کرامت به ذات انسان پیوند خورده باشد که هیچچیز نتواند آن را خاموش کند. گاهی به مناسبتی کاملاً بیربط از خواب بیدار میشود. بله، به مناسبتی بیربط! چون روزهای دیگری هم هست که برای پست شدن، هر اندازه که بخواهند، هیچ زحمتی به خودم نمیدهم؛ آن روزها، در برابر یک لیارد، حاضرم ماتحت دوشیزه هوس را ببوسم. من: هان، اما دوست من! او دختری سفیدپوست، زیبا، جوان، لطیف و تپلمپل است؛ گاهی حتی آدمی حساستر از شما هم ممکن است برای نشان دادن فروتنی، به چنین کاری تن بدهد. او: باید میانمان روشن باشد؛ یک چیز این است که واقعاً ماتحت کسی را ببوسی و چیز دیگر اینکه بهصورت مجازی این کار را بکنی. از آقای برگیرِ چاق بپرسید که ماتحت مادام دولا مارک را هم به معنای واقعی و هم به معنای مجازی میبوسد. به خدا، در آن مورد، هر دو معنای واقعی و مجازی به یک اندازه بدم میآیند. من: اگر راهحلی که پیشنهاد میکنم به مذاقتان خوش نمیآید، پس شهامت داشته باشید و گدا شوید. او: گدا بودن سخت است، وقتی اینهمه احمق ثروتمند وجود دارند که میشود به خرجشان زندگی کرد. تازه، تحقیر خود هم هست؛ این یکی تحملناپذیر است. من: مگر شما چنین احساسی را میشناسید؟ او: اگر میشناسم؟ چند بار به خودم گفتهام: «رامو، در پاریس دههزار سفرهٔ رنگین وجود دارد، هرکدام با پانزده یا بیست نفر مهمان؛ اما از میان آن همه جای خالی، حتی یک صندلی هم برای تو نیست! کیسههای پر از طلا از این سو و آن سو خالی میشوند، اما حتی یک سکه هم نصیب تو نمیشود! هزاران آدم خوشپوش و خوشزبانِ بیاستعداد و بیارزش؛ هزاران زن بیجاذبه؛ هزاران دسیسهگر بیمزه، لباسهای فاخر به تن دارند، اما تو باید لخت و عور بمانی؟ تا این اندازه احمقی؟ مگر نمیتوانی مثل دیگران دروغ بگویی، قسم بخوری، سوگندت را بشکنی، وعده بدهی، به وعدهات وفا کنی یا زیرش بزنی؟ مگر نمیتوانی مثل دیگران چهار دستوپا راه بروی؟ مگر نمیتوانی مثل دیگران به دسیسههای مادام کمک کنی و نامهٔ عاشقانهٔ آقا را به مقصد برسانی؟ مگر نمیتوانی این جوان را تشویق کنی که با دوشیزه حرف بزند و دوشیزه را راضی کنی که به حرفهایش گوش دهد؟ مگر نمیتوانی به دختر یکی از کاسبهای متمول شهر بفهمانی که لباسهایش به او نمیآیند؛ که گوشوارههای زیبا، کمی سرخاب، تور و پیراهنی به سبک لهستانی چقدر به او میآیند؛ که این پاهای کوچولو برای راه رفتن در خیابان ساخته نشدهاند؛ که آقای جوان و ثروتمندی هست، با لباسی زربفت و کالسکهای باشکوه و شش نوکر بلندبالا، که یک بار هنگام عبور او را دیده و شیفتهاش شده؛ و از آن روز به بعد نه آب و غذا از گلویش پایین میرود، نه خواب به چشمش میآید و چیزی نمانده از عشقش بمیرد؟» «اما پدرم...» «خب، خب! پدرت! اولش کمی عصبانی میشود.» «و مادرم که اینهمه سفارش میکند دختر پاکدامنی باشم؟ که میگوید در این دنیا هیچچیز مهمتر از شرافت نیست؟» «حرفهای کهنهای که هیچ معنایی ندارند.» «و اعترافگیرم؟» «دیگر او را نخواهی دید؛ یا اگر همچنان هوس کردهای بروی و ماجرای خوشگذرانیهایت را برایش تعریف کنی، باید چند لیور شکر و قهوه به او بدهی.» «او مرد سختگیری است؛ قبلاً هم به خاطر آن ترانهٔ «بیا به حجرهٔ من» از بخشش گناهانم خودداری کرده.» «چون چیزی نداشتی که به او بدهی... اما وقتی با لباس تور و حریر پیشش ظاهر شوی...» «پس من هم لباس تور و حریر خواهم داشت؟» «البته، از هر نوع که بخواهی... با گوشوارههای الماسِ زیبا.» «پس گوشوارههای الماس زیبا هم خواهم داشت؟» «بله.» «مثل گوشوارههای آن مارکیزی که گاهی برای خرید دستکش به مغازهٔ ما میآید؟» «دقیقاً. با کالسکهای مجلل، اسبهای خاکستری خالدار، دو نوکر بلندبالا، یک خدمتکار سیاهپوست کوچک و پیشخدمت دوندهای که جلوتر از کالسکه میدود؛ با سرخاب و خال مصنوعی و دنبالهٔ لباس که پشت سرش کشیده میشود.» «به مهمانی رقص؟» «به مهمانی رقص... به اپرا، به تئاتر...» قلب دختر از شادی به تپش افتاد. «با تکهکاغذی میان انگشتانت بازی میکنی. این چیست؟» «چیزی نیست.» «به نظرم چیزی هست.» «نامهای است.» «برای چه کسی؟» «برای تو، اگر کمی کنجکاو باشی.» «من خیلی کنجکاوم. بده ببینم.» نامه را خواند. «قرار ملاقات؟ این که نمیشود.» «وقتی برای رفتن به مراسم عشای ربانی میروی.» «مادرم همیشه همراهم میآید؛ اما اگر او یک روز صبح زود به اینجا بیاید، من زودتر از همه بیدار میشوم و پیش از آنکه دیگران از خواب برخیزند، پشت پیشخوان خواهم بود.» او میآید؛ دختر را میپسندد. یک روز غروب، دخترک ناپدید میشود و دو هزار اکو به من میدهند. و تو این استعداد را داری و نانت را نداری؟ خجالت نمیکشی، ای بدبخت؟ به یاد انبوهی از شیادان افتادم که به گرد پایم هم نمیرسیدند، اما از ثروت لبریز بودند. من قبایی از پارچهٔ ارزان بر تن داشتم و آنها مخمل پوشیده بودند؛ بر عصاهایی با سرِ طلایی و دستهٔ خمیده تکیه میدادند و انگشتشان انگشترهایی داشت که روی آنها نام ارسطو یا افلاطون حک شده بود. اما اینها چه کسانی بودند؟ بیشترشان مشتی نتنویس بیارزش بودند؛ ولی امروز بهاصطلاح آقا و ارباب شدهاند. آن وقت در خودم شهامت احساس میکردم؛ روحم اوج میگرفت؛ ذهنم تیز میشد و خودم را قادر به هر کاری میدیدم. اما ظاهراً این حالوهوای خوش چندان دوام نمیآورد؛ چون تا امروز نتوانستهام چندان پیش بروم. به هر حال، این است متن گفتوگوهای مکرر من با خودم؛ شما میتوانید هرطور که دوست دارید آن را بازگو کنید، به شرط آنکه از آن نتیجه بگیرید که من معنای تحقیر خویشتن را میدانم؛ یا آن عذاب وجدانی را که از بیاستفاده ماندن استعدادهایی زاده میشود که آسمان به ما بخشیده است. این از همهٔ عذابها دردناکتر است. تقریباً به همان اندازه بهتر بود که آدم اصلاً به دنیا نمیآمد. به او گوش میدادم و هرچه بیشتر صحنهٔ دلالی و فریب دادن آن دختر جوان را اجرا میکرد، روحم میان دو احساس متضاد دستوپا میزد. نمیدانستم خودم را به میل خندیدن بسپارم یا به فوران خشم. رنج میکشیدم. بیست بار خندهای بلند نگذاشت خشمم فوران کند؛ و بیست بار خشمی که در اعماق دلم سر برمیآورد، به خندهای بلند ختم شد. از این همه زیرکی و این همه فرومایگی مبهوت شده بودم؛ از اندیشههایی چنین درست و در عین حال، به تناوب، چنین نادرست؛ از تباهیای که تمام احساساتش را فراگرفته بود، از پستی و پلیدیِ تمامعیارش و از صراحتی که کمتر در کسی دیده میشود. او کشمکشی را که در درونم جریان داشت، دریافت. او: چه شده؟ به من بگویید. من: هیچ. او: به نظرم آشفتهاید. من: همینطور است. او: اما بالاخره چه توصیهای به من میکنید؟ من: اینکه موضوع را عوض کنیم. آه، بدبخت! در چه وضع حقیر و پستی به دنیا آمدهاید، یا به چه وضعی افتادهاید! او: قبول دارم. اما خواهش میکنم وضع من چندان آزارتان ندهد. وقتی سفرهٔ دلم را پیش شما باز کردم، قصدم این نبود که غمگینتان کنم. من نزد آن آدمها پساندازی جمع کرده بودم. فکر کنید که مطلقاً هیچ احتیاجی نداشتم؛ هیچ احتیاجی. آنها هم برای خوشیهای کوچک و شخصیام اینهمه به من میدادند. بعد دوباره شروع کرد با یکی از مشتهایش به پیشانی خود کوبیدن، لبش را گاز گرفتن و چشمهای آشفتهاش را به سقف دوختن. سپس افزود: اما کار تمام شده است. چیزی کنار گذاشتهام. زمان گذشته و همین هم به اندوختهام اضافه شده است. من: منظورتان این است که از دست رفته است. او: نه، نه؛ اندوخته شده است. هر لحظه ثروتمندتر میشویم. یک روز کمتر برای زندگی، یا یک اکو بیشتر در جیب؛ چه فرقی میکند؟ نکتهٔ مهم این است که آدم هر شب، آسوده و آزاد و خوش و فراوان، به مستراح برود. آه، فضولات گرانبها! این است حاصل بزرگ زندگی، در هر مقام و منزلتی که باشیم. در لحظهٔ آخر، همه به یک اندازه ثروتمندند؛ ساموئل برنار که با دزدی و غارت و ورشکستگی، بیستوهفت میلیون طلا به جا میگذارد، و رامو که هیچچیز به جا نخواهد گذاشت؛ رامویی که خیریه پارچهای کهنه فراهم میکند تا جسدش را در آن بپیچند. مرده صدای ناقوسها را نمیشنود. بیهوده است که صد کشیش برایش حنجره پاره کنند؛ بیهوده است که پیش و پس از تابوتش صفی بلند از مشعلهای فروزان به راه بیفتد. روحش کنار استاد تشریفات راه نمیرود. چه زیر سنگ مرمر بپوسی، چه زیر خاک، باز هم پوسیدن است. دور تابوتت کودکان سرخپوش و کودکان آبیپوش جمع شوند یا هیچکس نباشد، چه فرقی میکند؟ تازه، این مچ دستم را ببینید؛ روزگاری مثل شیطان خشک و سفت بود. این ده انگشت، ده چوب بودند که در استخوانبندیِ چوبی دستم فرو کرده باشند؛ این تاندونها هم مثل زههای کهنهٔ ساز بودند، خشکتر و سفتتر و انعطافناپذیرتر از زههایی که در چرخ دستگاه تراش به کار میروند. اما من چقدر شکنجهشان دادم، چقدر به زحمتشان انداختم، چقدر از پا درشان آوردم! «تو نمیخواهی حرکت کنی؟ اما من، به جهنم، میگویم حرکت خواهی کرد؛ و همین خواهد شد!» همینطور که این حرفها را میزد، با دست راست انگشتان و مچ دست چپش را گرفت و آنها را به بالا و پایین خم کرد؛ نوک انگشتانش به ساعد میرسید و مفصلهایش صدا میدادند. میترسیدم استخوانهایش از جا دربروند. من: مراقب باشید! گفتم، ممکن است دستتان را از کار بیندازید. او: نگران نباشید. به این کار عادت کردهاند. ده سال است که به شیوهای دیگر عذابشان دادهام. بهرغم میلشان، آن بیچارهها ناچار شدند عادت کنند و یاد بگیرند روی کلاویهها بنشینند و روی سیمها پرواز کنند. حالا دیگر کارشان راه افتاده است. بله، راه افتاده! در همان حال، حالت نوازندهٔ ویولن به خود گرفت. با صدایش آلگرویی از لوکاتلی را زمزمه کرد؛ بازوی راستش حرکت آرشه را تقلید میکرد و دست چپ و انگشتانش انگار روی طول دستهٔ ساز راه میرفتند. اگر نتی را غلط مینواخت، میایستاد؛ سیم را شل یا سفت میکرد؛ با ناخن به آن ضربه میزد تا مطمئن شود کوک است؛ سپس قطعه را از همانجایی که رها کرده بود، از سر میگرفت. با پایش ضرب میگرفت و سر و پا و دست و بازو و تمام بدنش را به حرکت درمیآورد. گاهی در کنسرت روحانی، فراری یا کیابران یا نوازندهٔ چیرهدست دیگری را دیدهاید که همینطور در تشنج و تکاپو فرو میرود. او همان تصویر را پیش چشمم زنده میکرد و تقریباً همان رنج را به من تحمیل میکرد. مگر دیدن عذاب کسی که میکوشد لذت را برایم تصویر کند، خود رنجآور نیست؟ اگر قرار باشد مرا وادار کند بیماری را ببینم که زیر شکنجه است، میان او و من پردهای بکشید تا دیگر نبینمش. در میان آن همه جنبوجوش و فریاد، اگر به بخشی آرام و موزون میرسید ــ از آن قسمتهایی که آرشه آهسته بر چند سیم بهطور همزمان حرکت میکند ــ چهرهاش حالت وجد میگرفت؛ صدایش نرم میشد و با شوق به نوای خودش گوش میسپرد. بیتردید، آکوردها هم در گوش او طنین میانداختند و هم در گوش من. بعد ساز را زیر بازوی چپش گذاشت و همان دستی را که با آن ساز را نگه داشته بود، رها کرد؛ دست راستش هم همراه آرشه پایین افتاد. او: خوب، نظرتان چیست؟ من: عالی است. او: به گمانم بد نیست؛ تقریباً مثل نوازندگان دیگر صدا میدهد. و بیدرنگ چمباتمه زد، مثل موسیقیدانی که میخواهد پشت کلاوسن بنشیند. من: از شما و از خودم خواهش میکنم، مرا از این کار معاف کنید. او: نه، نه؛ حالا که گیرم انداختهام، باید گوش بدهید. من تأییدی را که بیآنکه بدانید چرا، به من بدهند، نمیخواهم. اگر با اطمینان بیشتری تحسینم کنید، شاید شاگردی نصیبم شود. من: من آنقدرها اهل رفتوآمد و معاشرت نیستم؛ شما هم بیهوده خسته خواهید شد. او: من هرگز خسته نمیشوم. وقتی دیدم دلسوزی برای این مرد بیفایده است ــ چون نواختن ویولن او را سراپا خیس عرق کرده بود ــ تصمیم گرفتم بگذارم کارش را بکند. پس پشت کلاوسن نشست؛ پاهایش را خم کرد و سرش را رو به سقف بالا گرفت؛ چنانکه گویی نتهایی را میدید که آنجا نوشته شده بودند. آواز میخواند، مقدمه مینواخت و قطعهای از آلبرتی یا گالوبی را اجرا میکرد؛ نمیدانم کدامیک از آن دو. صدایش چون باد میگذشت و انگشتانش بر کلاویهها میرقصیدند. گاهی دست راستش را از بخش زیرین برمیداشت تا بخش بم را بنوازد؛ گاهی هم بخش همراهی را رها میکرد تا دوباره به نغمهٔ اصلی بازگردد. احساسات پیدرپی بر چهرهاش نقش میبستند. میشد در آن چهره مهر و خشم و لذت و درد را از هم تشخیص داد. شدت و ضعف صداها را احساس میکردی. مطمئنم نوازندهای ماهرتر از من میتوانست قطعه را از روی حرکت، حالوهوا، حالتهای چهره و چند تکه از نغمههایی که گاهوبیگاه از دهانش بیرون میپرید، بشناسد. اما نکتهٔ عجیب این بود که هر از گاهی دستوپا گم میکرد، از نو شروع میکرد و انگار از اینکه قطعه دیگر در انگشتانش نبود، از کوره درمیرفت. سرانجام، درحالیکه راست میشد و قطرههای عرقی را که از گونههایش سرازیر شده بود پاک میکرد، گفت: او: میبینید که ما هم میدانیم چطور یک تریتون یا پنجم افزوده را به کار ببریم؛ زنجیرهٔ آکوردهای نمایان هم برایمان ناآشنا نیست. این گذرهای انهارمونیک که عموی عزیزم اینهمه دربارهشان سروصدا به راه انداخته، آنقدرها هم که میگویند دشوار نیست؛ از پسشان برمیآییم. من: اینهمه زحمت کشیدید تا به من نشان دهید که چه نوازندهٔ ماهری هستید؛ من حاضر بودم حرفتان را باور کنم. او: ماهر؟ آه، نه! در حرفهٔ خودم، کموبیش میدانم چه میکنم؛ و همین هم بیش از اندازه کافی است. مگر در این مملکت لازم است آدم چیزی را که آموزش میدهد، خودش هم بلد باشد؟ من: همانقدر که لازم است آدم چیزی را که یاد میدهد، خودش هم بداند! او: درست است، به جهنم! بسیار درست است. خب، آقای فیلسوف، دست روی وجدان بگذارید و صریح حرف بزنید. زمانی بود که شما هم مثل امروز مرفه نبودید. من: هنوز هم چندان مرفه نیستم. او: اما دیگر تابستانها به باغ لوکزامبورگ نمیرفتید؛ یادتان هست؟ من: بگذریم؛ بله، یادم هست. او: با آن رداکت خاکستریِ پرزدار. من: بله، بله. او: که یک طرفش ساییده شده بود؛ سرآستینش پاره بود و جورابهای پشمی سیاهی به پا داشتید که پشتشان را با نخ سفید دوخته بودند. من: بله، بله، هرچه شما بگویید. او: آن روزها در گردشگاه آهها چه میکردید؟ من: منظرهٔ چندان دلپذیری نداشتم. او: وقتی از آنجا بیرون میآمدید، در خیابان تندتند راه میرفتید. من: درست است. او: درس ریاضی میدادید. من: بیآنکه یک کلمه از آن بدانم. مگر نمیخواستید به همینجا برسید؟ او: دقیقاً. من: با آموزش دادن به دیگران یاد میگرفتم و چند شاگرد خوب هم تربیت کردم. او: ممکن است؛ اما موسیقی مثل جبر و هندسه نیست. حالا که آقای مهم و محترمی شدهاید... من: نه آنقدرها هم مهم. او: که پول در چکمههایتان جمع شده... من: خیلی کم. او: برای دخترتان معلم میگیرید. من: هنوز نه. مادرش به تربیت او رسیدگی میکند؛ آخر آدم باید در خانهاش آرامش داشته باشد. او: آرامش در خانه؟ به جهنم! آدم فقط وقتی در خانه آرامش دارد که یا خدمتکار باشد یا ارباب؛ و باید ارباب بود. من زنی داشتم. خدا روحش را قرین رحمت کند؛ اما هر وقت گاهی زبان به اعتراض میگشود، من روی پنجههایم بلند میشدم، رعدوبرق به راه میانداختم و مثل خدا میگفتم: «روشنایی پدید آید!» و روشنایی پدید میآمد. برای همین، در چهار سال زندگی مشترک، شاید ده بار هم نشد که یکی از ما صدایش را از دیگری بلندتر کند. دخترتان چند سال دارد؟ من: ربطی به موضوع ندارد. او: دخترتان چند سال دارد؟ من: آخر چه اصراری است؟ دخترم و سنوسالش را رها کنیم و برگردیم به معلمهایی که قرار است برایش بگیرید. او: به خدا، سرسختتر از فیلسوف ندیدهام! با کمال فروتنی، آیا ممکن است بدانیم دختر والامقام آقای فیلسوف تقریباً چند سال دارد؟ من: فرض کنید هشت ساله است. او: هشت سال! چهار سال پیش باید انگشتانش را روی کلاویهها گذاشته بود! من: اما شاید چندان علاقهای نداشته باشم که در برنامهٔ تربیتش درسی بگنجانم که اینهمه وقت میگیرد و اینقدر کم فایده دارد. او: پس اگر اجازه بدهید، چه چیزهایی به او یاد خواهید داد؟ من: اگر بتوانم، درست استدلال کردن را؛ چیزی که میان آدمها چندان رایج نیست و میان زنان از آن هم نادرتر است. او: بگذارید هرقدر دلش میخواهد بیمنطق باشد؛ فقط به شرط آنکه زیبا، سرگرمکننده و عشوهگر باشد. من: طبیعت نسبت به او آنقدر نامهربان بوده که به او ساختاری ظریف و روحی حساس بخشیده و در عین حال، او را در معرض همان رنجهای زندگی قرار داده که گویی ساختاری نیرومند و قلبی از برنز دارد. پس اگر بتوانم، به او یاد خواهم داد که این رنجها را با شهامت تحمل کند. او: بگذارید مثل بقیه گریه کند، رنج بکشد، ناز کند و اعصابش به هم بریزد؛ فقط به شرط آنکه زیبا، سرگرمکننده و عشوهگر باشد. چه؟ رقص هم نه؟ من: نه بیشتر از آنچه برای تعظیم کردن، حفظ وقار، خوشظاهر بودن و درست راه رفتن لازم است. او: آواز نه؟ من: نه بیشتر از آنچه برای درست تلفظ کردن کلمات لازم است. او: موسیقی نه؟ من: اگر معلم هماهنگی موسیقیِ خوبی پیدا شود، با کمال میل او را روزی دو ساعت، برای یک یا دو سال، به او میسپارم؛ نه بیشتر. او: و به جای درسهای اساسیای که حذف میکنید... من: دستور زبان، افسانه، تاریخ، جغرافیا، کمی طراحی و مقدار زیادی اخلاق به او میآموزم. او: چقدر آسان میتوانم برایتان ثابت کنم که همهٔ این دانشها در دنیایی مثل دنیای ما بیفایدهاند؛ چه میگویم؟ شاید حتی خطرناک هم باشند. اما فعلاً به یک پرسش بسنده میکنم: مگر او به یک یا دو معلم نیاز ندارد؟ من: بیشک. او: آه، دوباره به همانجا رسیدیم! و شما امید دارید این معلمها دستور زبان و افسانه و تاریخ و جغرافیا و اخلاق را که قرار است به او درس بدهند، خودشان بلد باشند؟ حرفهای مفت است، استاد عزیز! اگر این چیزها را آنقدر میدانستند که بتوانند آموزششان دهند، اصلاً آموزششان نمیدادند. من: چرا؟ برچسبها: دنی دیدرو, برادرزاده رامو, فلسفه روشنگری, فلسفه فرانسه [ شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۵ ] [ 22:9 ] [ عباس مهیاد ]
|
||