عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ


اولیس — جیمز جویس- فصل های یکم و دوم
فصل اول: تِلِماخوس (Telemachus)
باوقار و فربه، باک مولیگان از سرِ پلکان پدیدار شد؛ کاسه‌ای از کفِ صابون در دست داشت که آینه و تیغی بر آن به شکل صلیب روی هم قرار گرفته بودند. ردایی زردرنگ، بی‌کمربند، به نرمی در هوای ملایم صبح پشت سرش موج می‌خورد. کاسه را بالای سر گرفت و با لحنی آیینی خواند:

— Introibo ad altare Dei.
به مذبح خداوند داخل خواهم شد.

ایستاد، از بالای پلکان تاریک و مارپیچ به پایین نگریست و با صدایی خشن فریاد زد:

— بیا بالا، کینچ! بیا بالا، ای یسوعیِ ترسو!

باوقار پیش آمد و بر برجک مدورِ سنگر بالا رفت. برگشت و سه بار با حالتی جدی برج، سرزمین‌های پیرامون و کوهستان‌هایی را که از خواب برمی‌خاستند برکت داد. سپس با دیدن استفن ددالوس به سوی او خم شد و با دست در هوا صلیب‌های تند و پی‌درپی کشید، در حالی که در گلویش غرغر می‌کرد و سر تکان می‌داد.

استفن ددالوس، ناخشنود و خواب‌آلود، بازوهایش را بر بالای پلکان تکیه داده بود و با سردی به آن چهرهٔ لرزان و غرغرو که او را برکت می‌داد نگاه می‌کرد؛ چهره‌ای که دراز و اسب‌مانند بود، با موهایی روشن و بی‌تراش، که رنگ و بافتشان همچون بلوطِ رنگ‌پریده بود.

باک مولیگان لحظه‌ای از زیر آینه نگاهی انداخت و سپس کاسه را با چالاکی پوشاند.

— برگردید به سربازخانه! با لحنی آمرانه گفت.

بعد با لحن یک واعظ افزود:

— زیرا این، ای عزیزانِ دل، کریستینِ راستین است: جسم و روح و خون و اونس. موسیقی آهسته، لطفاً. آقایان، چشم‌هایتان را ببندید. یک لحظه. اندکی دردسر بر سر آن گلبول‌های سفید داریم. سکوت، همگی!

از گوشهٔ چشم به بالا نگریست و سوتِ بلند و کشیده‌ای زد؛ سپس لحظه‌ای در توجهی خلسه‌آمیز مکث کرد. دندان‌های سفید و مرتبش اینجا و آنجا با لکه‌های طلایی می‌درخشیدند.

کریسوستوموس.

دو سوت تیز و نیرومند از میان آرامش صبح پاسخ داد.

— متشکرم، رفیق قدیمی! با چالاکی فریاد زد. عالی است. حالا جریان را قطع می‌کنی؟

از روی سنگر جست پایین و با جدیت به تماشاگرش نگریست؛ در حالی که چین‌های گشاد ردایش را دور پاهایش جمع می‌کرد. چهرهٔ فربه و سایه‌گرفته و غبغب بیضی‌شکل و عبوسش آدم را به یاد یک پیشوا یا اسقفِ حامی هنر در قرون وسطی می‌انداخت. لبخندی دلپذیر آرام‌آرام بر لبانش نشست.

— چه مسخره‌بازی‌ای! شادمانه گفت. اسم مضحکت، یک یونانیِ باستانی!

با شوخی دوستانه انگشتش را به سوی او گرفت و به طرف جان‌پناه رفت، در حالی که زیر لب می‌خندید.

استفن ددالوس بالا آمد، خسته تا نیمهٔ راه دنبالش رفت و بر لبهٔ سنگر نشست و همچنان او را زیر نظر داشت؛ مولیگان آینه‌اش را روی جان‌پناه تکیه داده بود، برس را در کاسه فرو می‌برد و بر گونه‌ها و گردنش کف می‌مالید.

صدای شاد مولیگان ادامه یافت:

— اسم من هم مضحک است: مالاچی مولیگان، دو داکتیل. اما طنین هلنی ندارد؟ سبک و آفتابی، مثل خودِ گوزن نر. باید به آتن برویم. اگر بتوانم عمه را راضی کنم بیست پوندی کف دستمان بگذارد، تو هم می‌آیی؟

برس را کنار گذاشت و از شدت لذت خندید و فریاد زد:

— می‌آید؟ آن یسوعیِ نارس!

ساکت شد و با دقت شروع به تراشیدن صورتش کرد.

استفن آرام گفت:

— مولیگان، به من بگو.

— بله، عشق من؟

— هینز قرار است تا کی در این برج بماند؟

باک مولیگان گونهٔ تراشیده‌اش را از روی شانهٔ راستش نشان داد.

— خدای من، مگر وحشتناک نیست؟ رک و راست گفت. یک ساکسونِ سنگین‌وزن. فکر می‌کند تو جنتلمن نیستی. خدای من، این انگلیسی‌های لعنتی! از پول و سوءهاضمه منفجر شده‌اند. چون از آکسفورد آمده. می‌دانی، ددالوس، تو واقعاً آن سبک و سیاق آکسفوردی را داری. او نمی‌تواند تو را بفهمد. آه، اسمی که برای تو گذاشته‌ام بهترین است: کینچ، تیغهٔ چاقو.

با احتیاط زیر چانه‌اش را تراشید.

— دیشب تمام شب دربارهٔ یک پلنگ سیاه هذیان می‌گفت، استفن گفت. کیف تفنگش کجاست؟

— چه دیوانهٔ نکبتی! مولیگان گفت. ترسیده بودی؟

— بودم، استفن با انرژی و ترسی فزاینده گفت. این بیرون، در تاریکی، با مردی که نمی‌شناسم و هذیان می‌گوید و ناله می‌کند که می‌خواهد به یک پلنگ سیاه شلیک کند. تو آدم‌ها را از غرق‌شدن نجات داده‌ای. اما من قهرمان نیستم. اگر او اینجا بماند، من می‌روم.

باک مولیگان با اخم به کف روی تیغش نگاه کرد. از جایگاهش پایین پرید و با عجله شروع کرد به گشتن جیب‌های شلوارش.

— اسکاتر! با صدایی گرفته فریاد زد.

به سوی سنگر آمد و دستش را در جیب بالایی استفن فرو برد و گفت:

— دستمال بینی‌ات را بده تا تیغم را پاک کنم.

استفن گذاشت او دستمالی کثیف و مچاله را از گوشه‌اش بیرون بکشد و بالا بگیرد. باک مولیگان تیغه را مرتب پاک کرد. سپس از بالای دستمال به آن نگاه کرد و گفت:

— دستمال بینی شاعر! رنگ هنری تازه‌ای برای شاعران ایرلندی ما: سبزِ چرک‌بینی. تقریباً می‌توانی مزه‌اش را بچشی، نه؟

دوباره بر جان‌پناه بالا رفت و به سوی خلیج دوبلین خیره شد؛ موهای روشنِ بلوط‌گونش اندکی در باد تکان می‌خورد.

— خدای من! آرام گفت. مگر دریا همان چیزی نیست که الگی به آن می‌گوید: «مادرِ بزرگِ شیرین»؟ دریای سبزِ چرک‌بینی. دریای جمع‌کنندهٔ بیضه‌ها. Epi oinopa ponton. آه، ددالوس، یونانی‌ها! باید به تو درس بدهم. باید آنها را به زبان اصلی بخوانی. Thalatta! Thalatta! او مادر بزرگ و شیرین ماست. بیا نگاه کن.

استفن از جا برخاست و به سوی جان‌پناه رفت. بر آن خم شد و به آب و کشتی پستِ بخارِ پست‌کش که از دهانهٔ بندر کینگستاون بیرون می‌رفت نگاه کرد.

— مادر نیرومند ما! باک مولیگان گفت.

ناگهان چشمان خاکستری و جست‌وجوگرش را از دریا به صورت استفن چرخاند.

— عمه فکر می‌کند تو مادرت را کشتی، گفت. برای همین نمی‌گذارد من با تو کاری داشته باشم.

استفن با اندوه گفت:

— کسی او را کشت.

— می‌توانستی زانو بزنی، لعنتی، کینچ، وقتی مادرت از تو خواست. باک مولیگان گفت. من هم به اندازهٔ تو هایپربوریایی هستم. اما فکرش را بکن: مادرت با آخرین نفسش از تو خواست زانو بزنی و برایش دعا کنی. و تو نپذیرفتی. یک چیز شوم در تو هست...

حرفش را برید و دوباره آرام روی گونهٔ دیگرش کف مالید. لبخندی مداراگرانه گوشهٔ لبش نشست.

— اما چه دلقک دوست‌داشتنی‌ای! زیر لب گفت. کینچ، دوست‌داشتنی‌ترین دلقک میان همهٔ آنها!

با سکوت و جدیت و دقت، صورتش را یکدست تراشید.

استفن، در حالی که آرنجش بر گرانیت ناهموار تکیه داشت، کف دستش را به پیشانی چسبانده بود و به لبهٔ نخ‌نمای آستین کت سیاه براقش خیره شده بود. در قلبش دردی آزاردهنده می‌لولید؛ دردی که هنوز درد عشق نبود.

در خواب، پس از مرگش، او نزد استفن آمده بود: پیکر نحیفش در کفن‌های قهوه‌ایِ گشاد، بوی موم و چوب رُزوود می‌داد؛ و نفسش که بر او خم شده بود، بی‌صدا و سرزنشگر، بویی کم‌رنگ از خاکسترِ خیس داشت.

استفن از آن سوی سرآستین نخ‌نما، دریا را می‌دید که صدای سیر و فربهٔ مرد کنارش آن را مادر بزرگ و شیرین می‌نامید. حلقهٔ خلیج و خط افق، توده‌ای کدر و سبز از مایع را در خود گرفته بود.

کنار بستر مرگ او، کاسه‌ای از چینی سفید قرار داشت که در آن صفراوی سبز و غلیظی بود؛ صفراوی که او در حملات استفراغِ بلند و ناله‌آمیز، از جگرِ در حال پوسیدنش بالا آورده بود.

باک مولیگان دوباره تیغش را پاک کرد.

— آه، بیچارهٔ بی‌نوای خانه! با مهربانی گفت. باید یک پیراهن و چند دستمال بینی به تو بدهم. شلوار دست‌دومت چطور است؟

— بد نیست، استفن جواب داد.

باک مولیگان به فرورفتگی زیر لب پایینی‌اش حمله کرد.

— چه مسخره‌بازی‌ای، با رضایت گفت. باید شلوار دست‌دوم باشد. خدا می‌داند کدام مفلوکِ بدبختی آن را از تنش درآورده. من یک جفت شلوار خاکستری دارم، با راه‌راه باریک. با آنها خیلی شیک می‌شوی. شوخی نمی‌کنم، کینچ. وقتی لباس پوشیده‌ای، واقعاً خوب به نظر می‌رسی.

— ممنون، استفن گفت. اگر خاکستری باشند نمی‌توانم بپوشمشان.

— نمی‌تواند بپوشدشان، باک مولیگان رو به تصویر خودش در آینه گفت. آداب، آداب است. مادرش را می‌کشد، اما نمی‌تواند شلوار خاکستری بپوشد.

تیغش را مرتب بست و با نوک انگشتان نرم و نوازشگر، پوست صافش را لمس کرد.

استفن نگاهش را از دریا برگرداند و به صورت فربه‌ای با چشم‌های متحرک و آبیِ دودی خیره شد.

— آن رفیقی که دیشب در شیپ با او بودم، باک مولیگان گفت، می‌گوید تو G.P.I. داری. او در داتی‌ویل است، پیش کانلی نورمن. فلج عمومی دیوانگان!

آینه را نیم‌دایره‌ای در هوا چرخاند تا خبر را در نور خورشیدی که اکنون بر دریا می‌تابید، همه‌جا پخش کند. لب‌های تراشیده و پیچ‌خورده‌اش خندید و لبهٔ دندان‌های سفید و درخشانش نمایان شد. خنده تمام بالاتنهٔ نیرومند و محکم‌بنیه‌اش را گرفت.

— به خودت نگاه کن، ای شاعر هولناک! گفت.

استفن خم شد و در آینه‌ای که مولیگان پیش رویش گرفته بود نگاه کرد؛ آینه با شکافی کج و معوج دوپاره شده بود.

موها سیخ شده. آن‌گونه که من و دیگران مرا می‌بینیم. چه کسی این چهره را برای من انتخاب کرده است؟ این خدمتکارِ بی‌مقداری که باید شرّ و کثافت را بزداید. از من هم می‌پرسد.

— این را از اتاق کلفت دزدیدم، باک مولیگان گفت. برای او کاملاً مناسب است. عمه همیشه برای مالاچی خدمتکارهای ساده‌چهره نگه می‌دارد. ما را به وسوسه میفکن. و اسمش اورسولاست.

دوباره خندید و آینه را از برابر چشمان خیرهٔ استفن کنار کشید.

— خشم کالیبان از اینکه چهره‌اش را در آینه نمی‌بیند، گفت. اگر وایلد زنده بود و تو را می‌دید!

استفن با تلخی عقب رفت و با انگشت اشاره کرد:

— آینهٔ ترک‌خوردهٔ یک خدمتکار.

باک مولیگان ناگهان بازوی استفن را گرفت و در حالی که تیغ و آینه در جیبی که در آن فرو برده بود به هم تلق‌تلق می‌کردند، همراه او دور برج راه افتاد.

— منصفانه نیست این‌طور دستت بیندازم، کینچ، مگر نه؟ با مهربانی گفت. خدا می‌داند تو از همهٔ آنها روح بیشتری داری.

باز هم دفع کرد. او از تیغ هنر من می‌ترسد، همان‌طور که من از تیغ او می‌ترسم. قلمِ فولادیِ سرد.

— آینهٔ ترک‌خوردهٔ یک خدمتکار! این را به آن یاروِ اکسیِ پایین بگو و یک گینه از او تیغ بزن. از پول بوی گند می‌دهد و فکر می‌کند تو جنتلمن نیستی. پدر پیرش پولش را از فروش جالاپ به زولوها یا یک کلاه‌برداری لعنتی دیگر به دست آورده. خدای من، کینچ، اگر من و تو فقط می‌توانستیم با هم کار کنیم، شاید می‌توانستیم کاری برای این جزیره بکنیم. هلنیزه‌اش کنیم.

بازوی کرنلی. بازوی او.

— و فکرش را بکن که تو مجبور باشی از این خوک‌ها گدایی کنی. من تنها کسی هستم که می‌داند تو چه هستی. چرا بیشتر به من اعتماد نمی‌کنی؟ چه چیزی علیه من در دماغت داری؟ هینز است؟ اگر اینجا سروصدایی راه بیندازد، سیمور را می‌آورم و آن‌قدر ادبش می‌کنیم که از کاری که با کلایو کمپورث کردند هم بدتر باشد.

فریادهای جوانانهٔ صداهای پولدار از اتاق‌های کلایو کمپورث. چهره‌های رنگ‌پریده: از شدت خنده پهلوهایشان را گرفته‌اند، یکی دیگری را در آغوش گرفته است.

اوه، خواهم مرد! خبر را آرام به او بده، اوبری! خواهم مرد!

با نوارهای شکافتهٔ پیراهنش که در هوا شلاق می‌زد، در حالی که شلوارش تا پاشنه پایین افتاده بود، دور میز می‌پرید و می‌لنگید؛ آدس از مَگدالن با قیچی خیاطی دنبالش می‌کرد. صورت گوساله‌ای ترسیده که با مارمالاد طلایی شده بود.

نمی‌خواهم شلوارم را از تنم دربیاورند!

با من مثل یک گاو سبک‌سر بازی نکن!

فریادها از پنجرهٔ باز، سکوت عصرگاهی چهارگوشهٔ محوطه را برهم می‌زدند. باغبانِ کر، پیش‌بند بسته و صورت پوشیده، با چهره‌ای شبیه متیو آرنولد، ماشین چمن‌زنی‌اش را روی چمن تیره می‌راند و با دقت ذرات رقصان علف را زیر نظر داشت.

برای خودمان... پاگانیسم نو... اُمفالوس.

— بگذار بماند، استفن گفت. جز شب‌ها هیچ مشکلی ندارد.

— پس مشکل چیست؟ باک مولیگان با بی‌حوصلگی پرسید. بگو بیرون. من کاملاً رک هستم با تو. حالا دیگر چه چیزی علیه من داری؟

ایستادند و به سوی برآمدگی کُند و پهن بری‌هد نگاه کردند که بر سطح آب همچون پوزهٔ نهنگی خفته افتاده بود. استفن آرام بازوی خود را آزاد کرد.

— می‌خواهی برایت بگویم؟ پرسید.

— بله، چیست؟ باک مولیگان پاسخ داد. یادم نمی‌آید چیزی را.

هنگام سخن گفتن به صورت استفن نگاه می‌کرد. نسیمی سبک از روی پیشانی‌اش گذشت، موهای روشن و شانه‌نشده‌اش را نرم نوازش کرد و نقطه‌های نقره‌ای اضطراب را در چشم‌هایش به حرکت درآورد.

استفن که از صدای خودش دلگیر شده بود، گفت:

— یادت هست نخستین روزی را که بعد از مرگ مادرم به خانه‌ات آمدم؟

باک مولیگان فوراً اخم کرد و گفت:

— چه؟ کجا؟ هیچ‌چیز یادم نیست. فقط ایده‌ها و احساسات را به یاد می‌آورم. چرا؟ به نام خدا چه اتفاقی افتاد؟

— داشتی چای درست می‌کردی، استفن گفت، و از راهرو رد شدی تا آب داغ بیشتری بیاوری. مادرت و یک مهمان از اتاق نشیمن بیرون آمدند. مادرت از تو پرسید چه کسی در اتاقت است.

— خب؟ باک مولیگان گفت. من چه گفتم؟ یادم نیست.

— گفتی، استفن پاسخ داد: «اوه، فقط ددالوس است؛ مادرش به‌طرز نفرت‌انگیزی مرده.»

سرخی‌ای بر گونهٔ باک مولیگان نشست که جوان‌تر و جذاب‌ترش نشان می‌داد.

— من این را گفتم؟ پرسید. خب؟ چه اشکالی دارد؟

با اضطراب خود را از قید و بند خویش رها کرد.

— و مرگ چیست؟ پرسید. مرگ مادرت، یا مرگ تو، یا مرگ خود من؟ تو فقط مرگ مادرت را دیدی. من هر روز می‌بینم که آدم‌ها در ماتر و ریچموند می‌میرند و در اتاق تشریح تکه‌تکه می‌شوند و تبدیل به احشاء می‌گردند. چیز کثیفی است و همین. هیچ چیز دیگری نیست. تو حاضر نشدی وقتی مادرت در بستر مرگ از تو خواست برایش زانو بزنی و دعا کنی. چرا؟ چون آن رگهٔ لعنتی یسوعی در تو هست، فقط از راه اشتباه تزریق شده. برای من همه‌اش مسخره و کثیف است. لوب‌های مغزش دیگر کار نمی‌کنند. دکتر را سر پیتر تیزل صدا می‌زند و از روی لحاف گل‌های قاصدک می‌کند. تا وقتی تمام شود، نازش را بکش. تو آخرین خواستهٔ او را در مرگ زیر پا گذاشتی و با این حال از دست من دلخوری، چون مثل یک لالِ اجیرشده از لالوت زاری نمی‌کنم. مسخره است! لابد من این را گفته‌ام. قصد نداشتم خاطرهٔ مادرت را آزرده کنم.

او با حرف زدن خودش را جسور کرده بود.

استفن، در حالی که زخم‌های گشوده‌ای را که این کلمات در قلبش ایجاد کرده بودند می‌پوشاند، بسیار سرد گفت:

— من به توهینی که به مادرم شده فکر نمی‌کنم.

— پس به چه چیزی؟ باک مولیگان پرسید.

— به توهینی که به من شده، استفن جواب داد.

باک مولیگان روی پاشنهٔ پا چرخید.

— اوه، چه آدم غیرممکنی! فریاد زد.

سریع دور جان‌پناه راه افتاد. استفن سر جای خود ایستاد و بر دریای آرام، به سوی دماغه، خیره شد. دریا و دماغه اکنون در مه فرو می‌رفتند. ضربان‌هایی در چشمانش می‌کوبیدند و دیدش را می‌پوشاندند؛ تبِ گونه‌هایش را احساس می‌کرد.

صدایی از درون برج بلند فریاد زد:

— آن بالایی، مولیگان؟

— دارم می‌آیم، باک مولیگان جواب داد.

به سوی استفن برگشت و گفت:

— به دریا نگاه کن. دریا چه اهمیتی به توهین‌ها می‌دهد؟ لویولا را دور بینداز، کینچ، و بیا پایین. ساکسون صبحانه‌اش را می‌خواهد.

سرش یک بار دیگر در بالای پلکان، هم‌سطح بام، مکث کرد:

— تمام روز برایش اخم نکن، گفت. من آدم بی‌ربط و بی‌ملاحظه‌ای هستم. این فکرهای عبوس و غمگین را رها کن.

سرش ناپدید شد، اما زمزمهٔ صدای در حال پایین رفتنش از سر پلکان به گوش می‌رسید:

و دیگر روی برنگردان و
در راز تلخ عشق اندیشه مکن،
زیرا فرگوس بر ارابه‌های برنزی فرمان می‌راند.

سایه‌های درختان بی‌صدا از میان آرامش صبح، از سر پلکان به سوی دریا شناور می‌شدند. نزدیک ساحل و دورتر، آینهٔ آب سفید می‌شد؛ نور با پاهای سبک و شتابان بر آن می‌دوید. سینهٔ سفید دریای تاریک. کشش‌های درهم‌تنیده، دو به دو. دستی که بر سیم‌های چنگ می‌کشید و آکوردهای درهم‌تنیده‌شان را در هم می‌آمیخت. واژه‌های موج‌سفیدِ درهم‌پیچیده، لرزان بر جزر و مد تیره.

ابری آرام‌آرام و تمام‌قد خورشید را پوشاند و خلیج را در سبزی عمیق‌تری فرو برد. زیر پای او، کاسه‌ای از آب‌های تلخ بود.

آواز فرگوس: آن را تنها در خانه خواندم، در حالی که آکوردهای بلند و تاریک را در دست نگه داشته بودم. درِ اتاقش باز بود؛ می‌خواست موسیقی‌ام را بشنود. خاموش، آکنده از ترس و شفقت، به کنار بسترش رفتم. او در بستر بدبختانه‌اش گریه می‌کرد.

برای آن کلمات، استفن: راز تلخ عشق.

حالا کجاست؟

رازهایش: بادبزن‌های قدیمیِ پر، کارت‌های رقصِ منگوله‌دار، آغشته به مشک، زینتِ مهره‌های کهربایی در کشوی قفل‌شده‌اش. وقتی دختر بود، قفسی از پرنده در پنجرهٔ آفتابی خانه‌شان آویزان بود. رویْس پیر را شنیده بود که در نمایش پانتومیم تورکوی هراس‌انگیز آواز می‌خواند و همراه دیگران خندیده بود، وقتی می‌خواند:

من آن پسری‌ام
که می‌تواند لذت ببرد
از نامرئی بودن.

شادی وهم‌انگیز، تاخورده و پنهان: آغشته به عطر مشک.

و دیگر روی برنگردان و نیندیش.

تاخورده در حافظهٔ طبیعت، همراه اسباب‌بازی‌هایش.

خاطرات ذهن اندیشناک او را محاصره کرده بودند.

لیوان آبش از شیر آشپزخانه، هنگامی که به سوی آیین مقدس نزدیک شده بود.

سیبی که هسته‌اش را درآورده و با شکر قهوه‌ای پر کرده بودند و در غروب تاریک پاییزی روی اجاق برایش می‌پختند.

ناخن‌های خوش‌فرمش که از خون شپش‌های له‌شدهٔ پیراهن بچه‌ها سرخ شده بودند.

در خواب، بی‌صدا نزد او آمده بود؛ پیکر تحلیل‌رفته‌اش در کفن‌های گشاد، بوی موم و چوب رُزوود می‌داد؛ نفسش که بر او خم شده بود، با کلمات خاموش و پنهانی، بویی کم‌رنگ از خاکستر خیس داشت.

چشمان شیشه‌ای‌شده‌اش، خیره از دل مرگ، تا روح مرا بلرزانند و خم کنند. تنها بر من. شمعِ ارواح برای روشن کردن عذابش. نوری شبح‌گون بر چهرهٔ شکنجه‌شده. نفس خشن و بلندش که از وحشت خس‌خس می‌کرد، در حالی که همه زانو زده و دعا می‌کردند.

چشمانش بر من، تا مرا از پا درآورند.

Liliata rutilantium te confessorum turma circumdet: iubilantium te virginum chorus excipiat.

«گروه سرخ‌پوشِ اعتراف‌کنندگان گرداگردت را بگیرد؛ همسرای دوشیزگان شادمان از تو استقبال کند.»

غول! گوشت‌خوارِ مردگان!

نه، مادر! بگذار باشم و بگذار زندگی کنم.

— کینچ، آهوی دریا!

صدای باک مولیگان از درون برج آواز می‌خواند. صدا از پلکان نزدیک‌تر می‌شد و دوباره او را صدا می‌زد.

استفن که هنوز از فریاد روحش می‌لرزید، گرمای نور خورشید را که در هوا می‌دوید شنید و پشت سر خود کلمات دوستانه‌ای را احساس کرد.

— ددالوس، بیا پایین، مثل یک آدم خوب. صبحانه حاضر است. هینز بابت اینکه دیشب بیدارمان کرد عذرخواهی می‌کند. همه‌چیز روبه‌راه است.

— می‌آیم، استفن گفت و برگشت.

— بیا، به خاطر عیسی، باک مولیگان گفت. به خاطر من و به خاطر همهٔ ما.

سرش ناپدید شد و دوباره ظاهر شد.

— نشانهٔ هنر ایرلندی تو را برایش گفتم. می‌گوید خیلی باهوشانه است. یک پوند از او بگیر، می‌کنی؟ منظورم یک گینه بود.

— امروز صبح پول می‌گیرم، استفن گفت.

— پول مدرسه؟ باک مولیگان گفت. چقدر؟ چهار پوند؟ یکی به من قرض بده.

— اگر می‌خواهی، استفن گفت.

— چهار سکهٔ طلای درخشان! باک مولیگان با شادی فریاد زد. یک مستی باشکوه راه می‌اندازیم که درویدهای پیر را به حیرت بیندازد. چهار سکهٔ طلای قادر مطلق!

دست‌هایش را بالا انداخت و از پلکان سنگی پایین رفت، در حالی که با لهجهٔ کاکنی خارج از کوک می‌خواند:

اوه، چه خوش خواهیم گذراند،
با نوشیدن ویسکی، آبجو و شراب!
در روز تاج‌گذاری،
روز تاج‌گذاری!
اوه، چه خوش خواهیم گذراند
در روز تاج‌گذاری!

نور گرم خورشید بر دریا شادی می‌پراکند. کاسهٔ فلزی اصلاح، فراموش‌شده، بر جان‌پناه می‌درخشید.

چرا باید آن را پایین ببرم؟ یا تمام روز همان‌جا رهایش کنم، دوستی فراموش‌شده؟

به سوی آن رفت و مدتی آن را در دست نگه داشت؛ سردی‌اش را احساس کرد و بوی کف چسبناک صابون را که برس در آن فرو رفته بود، استشمام کرد.

پس آن قایق بخور را در کلونگوز حمل می‌کردم. اکنون دیگری هستم و با این حال همانم. یک خدمتکار هم هستم. خدمتکارِ یک خدمتکار.

در اتاق نشیمن تاریک و گنبدی‌شکل برج، پیکر ردای‌پوش باک مولیگان تند و چابک کنار آتش رفت‌وآمد می‌کرد و زردی نور آتش را پنهان و آشکار می‌ساخت. دو ستون نور نرم روز از میان شکاف‌های بلند دیوار بر کف سنگ‌فرش افتاده بود و در محل تلاقی‌شان ابری از دود زغال و بخار چربیِ سرخ‌شده، پیچان و شناور بود.

— خفه می‌شویم، باک مولیگان گفت. هینز، آن در را باز می‌کنی؟

استفن کاسهٔ اصلاح را روی صندوقچه گذاشت. قامت بلندی از درون ننو که در آن نشسته بود برخاست، به سوی در رفت و درهای داخلی را کشید و باز کرد.

— کلید را داری؟ صدایی پرسید.

— ددالوس دارد، باک مولیگان گفت. جینی مَک! دارم خفه می‌شوم!

بدون آنکه از آتش چشم بردارد، زوزه کشید:

— کینچ!

— در قفل است، استفن گفت و جلو آمد.

کلید دو بار با خشونت در قفل چرخید و هنگامی که در سنگین نیمه‌باز شد، نور دلپذیر و هوای روشن وارد شدند. هینز در آستانه ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد.

استفن چمدان واژگونش را تا کنار میز کشید و نشست تا منتظر بماند. باک مولیگان غذای سرخ‌شده را در بشقاب کنار خود ریخت. سپس بشقاب و قوری بزرگ چای را به سوی میز برد، سنگین بر آن گذاشت و با آسودگی آه کشید.

— دارم آب می‌شوم، گفت، همان‌طور که شمع وقتی گفت...

اما هیس! دیگر یک کلمه هم دربارهٔ آن موضوع!

کینچ، بیدار شو! نان، کره، عسل. هینز، بیا تو. غذا حاضر است.

ما را برکت بده، ای پروردگار، و این نعمت‌های تو را.

شکر کجاست؟

اوه، لعنتی، شیر نداریم.

اولیس — جیمز جویس
فصل اول: تِلِماخوس (ادامه)
استفن قرص نان و ظرف عسل و کره‌خنک‌کن را از کمد بیرون آورد. باک مولیگان ناگهان با دلخوری نشست.

— این چه جور جایی است؟ گفت. به او گفته بودم بعد از هشت بیاید.

— می‌توانیم سیاهش بنوشیم، استفن تشنه‌کام گفت. یک لیمو در کمد هست.

— اوه، لعنت به تو و مُدهای پاریسی‌ات! باک مولیگان گفت. من شیرِ سندیکاو را می‌خواهم.

هینز از درگاه داخل شد و آرام گفت:

— آن زن با شیر دارد بالا می‌آید.

— خدا برکتت بدهد! باک مولیگان فریاد زد و از صندلی‌اش جست. بنشین. آنجا چای را بریز. شکر در کیسه است. بیا، من که نمی‌توانم دستم را در این تخم‌مرغ‌های لعنتی فرو کنم.

با چاقو به تخم‌مرغ‌های سرخ‌شدهٔ داخل بشقاب حمله کرد و آنها را روی سه بشقاب تقسیم کرد و گفت:

— In nomine Patris et Filii et Spiritus Sancti.
به نام پدر و پسر و روح‌القدس.

هینز نشست تا چای بریزد.

— به هر کدامتان دو حبه شکر می‌دهم، گفت. اما، مولیگان، تو واقعاً چای پررنگ درست می‌کنی، مگر نه؟

باک مولیگان، در حالی که برش‌های ضخیمی از نان می‌برید، با صدای نازک و خواهشگر یک پیرزن گفت:

— وقتی من چای درست می‌کنم، چای درست می‌کنم، همان‌طور که مادر گروگان می‌گفت. و وقتی آب می‌کنم، آب می‌کنم.

— به ژوپیتر قسم، واقعاً چای است، هینز گفت.

باک مولیگان همچنان مشغول بریدن و ناز و ادا آمد:

— «همین کار را می‌کنم، خانم کاهیل»، او می‌گوید. «به‌به، خانم،» خانم کاهیل می‌گوید، «خدا کند آنها را در یک دیگ درست نکنی.»

در برابر هر یک از هم‌غذایانش به نوبت، برش ضخیمی از نان را که نوک چاقو فرو رفته بود، دراز کرد.

— این است مردم عامه، با جدیت بسیار گفت، برای کتابت، هینز. پنج خط متن و ده صفحه یادداشت دربارهٔ مردم و خدایان ماهیگیر داندرام. چاپ‌شده به دست خواهران عجیب در سالِ باد بزرگ.

به سوی استفن برگشت و با صدایی ظریف و حیرت‌زده، در حالی که ابروهایش را بالا می‌برد، پرسید:

— برادر، یادت می‌آید دیگ چای و آبِ مادر گروگان در مابینوگیون آمده یا در اوپانیشادها؟

— بعید می‌دانم، استفن با وقار گفت.

— واقعاً؟ باک مولیگان با همان لحن گفت. دلایلت را، لطفاً؟

— گمان می‌کنم، استفن در حالی که غذا می‌خورد گفت، نه در مابینوگیون وجود داشته و نه بیرون از آن. مادر گروگان، آن‌طور که آدم حدس می‌زند، از خویشاوندان مری اَن بوده است.

چهرهٔ باک مولیگان از شادی شکفت.

— دلربا! با صدایی شیرین و متکلف گفت؛ دندان‌های سفیدش را نشان داد و با رضایت چشمک زد. فکر می‌کنی همین‌طور بوده؟ واقعاً دلربا!

سپس ناگهان تمام چهره‌اش تیره شد و با صدایی خشن و خش‌دار، در حالی که دوباره با نیروی بسیار به نان حمله می‌کرد، غرّید:

— برای مِری اَن پیر
اصلاً پشیزی اهمیت ندارد.

اما، در حالی که دامنش را بالا می‌کشد...

دهانش را از تخم‌مرغ سرخ‌شده پر کرد و در حالی که می‌جوید، زیر لب آهنگین می‌خواند.

درگاه با ورود پیکری تاریک شد.

— شیر، آقا!

— بیا تو، خانم، مولیگان گفت. کینچ، پارچ را بردار.

پیرزنی جلو آمد و کنار آرنج استفن ایستاد.

— چه صبح زیبایی است، آقا، گفت. خدا را شکر.

— خدا را؟ مولیگان گفت و نگاهی به او انداخت. آه، البته!

استفن دستش را به عقب برد و پارچ شیر را از کمد برداشت.

— جزیره‌نشین‌ها، مولیگان بی‌اعتنا به هینز گفت، اغلب از جمع‌کنندهٔ پیش‌پوست‌ها حرف می‌زنند.

— چقدر، آقا؟ پیرزن پرسید.

— یک کوارت، استفن گفت.

نگاه کرد که چگونه زن شیر سفید و غلیظ را در پیمانه می‌ریزد و از آنجا در پارچ می‌ریزد؛ شیرِ فراوانِ سفید، شیری که از آنِ او نبود.

پستان‌های پیر و چروکیده.

دوباره پیمانه‌ای پر و اندکی بیشتر ریخت.

پیر و رازآلود، از جهانی صبحگاهی وارد شده بود؛ شاید پیام‌آوری.

در حالی که شیر را می‌ریخت، از خوبی آن تعریف می‌کرد.

سپیده‌دم، کنار گاوی آرام در دشتی سرسبز خم می‌شد؛ جادوگری بر چهارپایهٔ قارچی‌شکل خود، با انگشتان چروکیده‌ای که با سرعت بر پستان‌های پُرشیر می‌دویدند.

گاوها دربارهٔ او، که می‌شناختندش، ماغ می‌کشیدند؛ چهارپایان شبنم‌خورده و ابریشمی.

ابریشمِ گاوها و پیرزن بیچاره، نام‌هایی که در روزگاران قدیم بر او نهاده بودند.

پیرزنی سرگردان، صورت حقیر و زمینیِ موجودی جاودانه که به فاتح و فریبکار شادمانش خدمت می‌کرد؛ زن مشترکشان، پیام‌آور صبح رازآلود.

برای خدمت کردن یا سرزنش کردن، نمی‌توانست تشخیص دهد کدام؛ اما از طلبیدن لطف او سر باز می‌زد.

— واقعاً همین‌طور است، خانم، باک مولیگان گفت و شیر را در فنجان‌هایشان ریخت.

— بچشید، آقا، زن گفت.

او به فرمان زن نوشید.

— اگر می‌توانستیم با چنین غذای خوبی زندگی کنیم، با صدای نسبتاً بلندی به او گفت، کشورمان پر از دندان‌های پوسیده و شکم‌های پوسیده نبود. زندگی در مرداب، خوردن غذای ارزان، و خیابان‌هایی سنگفرش‌شده با خاک، سرگین اسب و تفِ مسلول‌ها.

— شما دانشجوی پزشکی هستید، آقا؟ پیرزن پرسید.

— هستم، خانم، باک مولیگان پاسخ داد.

— عجب! زن گفت.

استفن در سکوتی تحقیرآمیز گوش می‌داد.

سر پیرش را در برابر صدایی خم می‌کند که با صدای بلند با او سخن می‌گوید؛ استخوان‌جااندازش، طبیبش: مرا تحقیر می‌کند. در برابر صدایی که قرار است همهٔ وجود او را، جز شرمگاه ناپاک زنانه‌اش، برای کفن و گور پاک و روغن‌مال کند؛ آن گوشت آدمی که به صورت خدا ساخته نشده، شکار مار. و در برابر آن صدای بلند که اکنون با چشم‌های حیرت‌زده و بی‌ثبات به او فرمان خاموشی می‌دهد.

— می‌فهمی چه می‌گوید؟ استفن از پیرزن پرسید.

— آقا، شما فرانسوی حرف می‌زنید؟ پیرزن از هینز پرسید.

هینز دوباره با او سخن گفت؛ این بار سخنانی طولانی‌تر و مطمئن‌تر.

— ایرلندی، باک مولیگان گفت. گِیلی بلدی؟

— از آهنگ صدایش فکر کردم ایرلندی است، زن گفت. شما اهل غرب هستید، آقا؟

— من انگلیسی هستم، هینز پاسخ داد.

— او انگلیسی است، باک مولیگان گفت، و فکر می‌کند ما باید در ایرلند ایرلندی حرف بزنیم.

— البته که باید، پیرزن گفت، و شرمنده‌ام که خودم این زبان را بلد نیستم. از کسانی که می‌دانند شنیده‌ام زبان باشکوهی است.

— «باشکوه» برایش اسم کمی است، باک مولیگان گفت. کاملاً شگفت‌انگیز است. کینچ، باز هم برایمان چای بریز. خانم، شما هم یک فنجان می‌خواهید؟

— نه، متشکرم آقا، پیرزن گفت، حلقهٔ پارچ شیر را دور ساعدش انداخت و آمادهٔ رفتن شد.

هینز به او گفت:

— صورت‌حساب را دارید؟ بهتر است پولش را بدهیم، مولیگان، مگر نه؟

استفن دوباره هر سه فنجان را پر کرد.

— صورت‌حساب، آقا؟ زن گفت و ایستاد. خب، هفت صبح، هر صبح یک پینت به دو پنس؛ هفت دوتا می‌شود یک شیلینگ و دو پنس. و این سه صبح، هر صبح یک کوارت به چهار پنس؛ سه کوارت می‌شود یک شیلینگ. پس یک شیلینگ و یک و دو، می‌شود دو شیلینگ و دو پنس، آقا.

باک مولیگان آه کشید و پس از آنکه دهانش را از تکه‌ای نان که دو طرفش به‌خوبی کره مالیده شده بود پر کرد، پاهایش را دراز کرد و شروع کرد به گشتن جیب‌های شلوارش.

— پولش را بده و خوش‌رو باش، هینز با لبخند به او گفت.

استفن فنجان سوم را پر کرد؛ قاشقی چای، شیر غلیظ و پرمایه را اندکی رنگی کرد.

باک مولیگان یک فلورین بیرون آورد، آن را میان انگشتانش چرخاند و فریاد زد:

— معجزه!

سکه را روی میز به سوی پیرزن سر داد و گفت:

— دیگر چیزی از من نخواه، شیرینکم. هرچه می‌توانم بدهم، می‌دهم.

استفن سکه را در دست بی‌رغبت زن گذاشت.

— دو پنس بدهکار می‌شویم، گفت.

— وقت هست، آقا، زن گفت و سکه را برداشت. وقت هست. صبح بخیر، آقا.

تعظیم کوتاهی کرد و بیرون رفت، در حالی که آواز نرم و عاشقانهٔ باک مولیگان دنبالش می‌آمد:

— دلِ دل من، اگر بیشتر بود،
بیشترش را پای تو می‌ریختم.

به استفن برگشت و گفت:

— جدی می‌گویم، ددالوس. دست‌خالی‌ام. عجله کن، برو به آن مدرسهٔ خراب و برایمان کمی پول بیاور. امروز شاعران باید بنوشند و جشن بگیرند. ایرلند انتظار دارد هر مردی امروز وظیفه‌اش را انجام دهد.

— این یادم انداخت، هینز در حالی که بلند می‌شد گفت، که امروز باید به کتابخانهٔ ملی شما سر بزنم.

— اول شنایمان، باک مولیگان گفت.

به استفن برگشت و بی‌خیال پرسید:

— کینچ، امروز روز شست‌وشوی ماهانه‌ات هست؟

سپس به هینز گفت:

— شاعر ناپاک تصمیم گرفته ماهی یک بار خودش را بشوید.

استفن در حالی که عسل را روی تکه‌ای از نان می‌چکاند گفت:

— تمام ایرلند به‌وسیلهٔ جریان خلیج شسته می‌شود.

هینز از گوشه‌ای که به‌آسانی شالی را دور یقهٔ شل پیراهن تنیسش گره می‌زد، گفت:

— اگر اجازه بدهی، قصد دارم مجموعه‌ای از گفته‌هایت جمع کنم.

با من حرف می‌زند. آنها می‌شویند و در وان می‌نشینند و می‌سابند.

Agenbite of inwit.
عذاب وجدان. وجدان.

با این حال، اینجا لکه‌ای هست.

— آن حرفت دربارهٔ اینکه آینهٔ ترک‌خوردهٔ یک خدمتکار نماد هنر ایرلندی است، واقعاً لعنتی خوب بود.

باک مولیگان زیر میز به پای استفن زد و با گرمی گفت:

— صبر کن تا دربارهٔ هملت از او بشنوی، هینز.

— نه، واقعاً جدی می‌گویم، هینز گفت، و همچنان خطاب به استفن ادامه داد. درست وقتی آن پیرزن بیچاره وارد شد، داشتم به همین فکر می‌کردم.

— از این راه پولی گیرم می‌آید؟ استفن پرسید.

هینز خندید و در حالی که کلاه خاکستری نرمش را از قلاب ننو برمی‌داشت، گفت:

— واقعاً نمی‌دانم.

آرام به سوی درگاه رفت.

باک مولیگان روی میز به طرف استفن خم شد و با خشونت گفت:

— حالا گند زدی به کار. چرا آن حرف را زدی؟

— خب؟ استفن گفت. مسئله این است که پول گیر بیاوریم. از چه کسی؟ از شیرفروش یا از او. به نظرم شیر یا خط است.

— من دربارهٔ تو از او تعریف می‌کنم، باک مولیگان گفت، و بعد تو با آن پوزخند نکبت و طعنه‌های عبوسِ یسوعی‌وار خودت از راه می‌رسی.

— از او یا از آن زن امید چندانی ندارم، استفن گفت.

باک مولیگان آهی تراژیک کشید و دستش را روی بازوی استفن گذاشت.

— از من، کینچ، گفت.

سپس با لحنی که ناگهان تغییر کرده بود، افزود:

— اگر بخواهم حقیقت خدا را به تو بگویم، فکر می‌کنم حق با توست. به جهنم همه‌شان، برای هیچ کار دیگری به درد نمی‌خورند. چرا همان‌طور که من با آنها بازی می‌کنم، تو هم بازی نمی‌کنی؟ به جهنم همه‌شان. بیا از این دخمه بزنیم بیرون.

بلند شد، با وقار کمربندش را باز کرد و ردایش را از تن درآورد و با تسلیم گفت:

— مولیگان از جامه‌هایش عریان شد.

جیب‌هایش را روی میز خالی کرد.

— دستمال چرک‌بینی‌ات اینجاست، گفت.

و در حالی که یقهٔ خشک و کراوات سرکش خود را می‌بست، با آنها، با سر زنجیر ساعت آویزانش، حرف زد و سرزنششان کرد.

دست‌هایش در صندوقچه فرو رفت و زیر و رو کرد و دستمال تمیزی خواست.

خدای من، مجبوریم این شخصیت را درست لباس بپوشانیم. دستکش‌های ارغوانی و چکمه‌های سبز می‌خواهم. تناقض. آیا خودم را نقض می‌کنم؟ بسیار خوب، پس خودم را نقض می‌کنم. مالاچیِ سیاره‌گرد.

موشکی سیاه و شل از میان دست‌های سخنگویش بیرون پرید.

— و این هم کلاه محلهٔ لاتین تو، گفت.

استفن آن را برداشت و بر سر گذاشت.

هینز از درگاه صدا زد:

— می‌آیید، رفقا؟

— آماده‌ام، باک مولیگان پاسخ داد و به سوی در رفت. بیا بیرون، کینچ. لابد تمام چیزهایی را که برایمان گذاشته بودیم خورده‌ای.

با تسلیم از آنجا بیرون رفت؛ با کلمات و گام‌هایی جدی، تقریباً اندوهگین:

— و در بیرون، باترلی را دید.

استفن عصای زبان‌گنجشک خود را از جایی که تکیه داده بود برداشت و دنبال آنها بیرون رفت. هنگام پایین رفتن از نردبان، در آهنی سنگین را آرام بست و قفل کرد. کلید بزرگ را در جیب داخلی‌اش گذاشت.

پای نردبان، باک مولیگان پرسید:

— کلید را آوردی؟

— دارمش، استفن گفت و جلوتر از آنها حرکت کرد.

پشت سرش شنید که باک مولیگان با حولهٔ حمام سنگینش بر سرشاخه‌های سرخس و علف می‌زد.

— پایین، آقا! چطور جرئت می‌کنی، آقا!

هینز پرسید:

— برای این برج اجاره می‌دهید؟

— دوازده پوند، باک مولیگان گفت.

— به وزیر جنگ، استفن از روی شانه جواب داد.

ایستادند. هینز برج را برانداز کرد و سرانجام گفت:

— زمستان لابد جای نسبتاً دلگیری است. به آن مارتلو می‌گویید؟

— بیلی پیت آنها را ساخت، باک مولیگان گفت، وقتی فرانسوی‌ها در دریا بودند. اما برج ما اُمفالوس است.

— نظر تو دربارهٔ هملت چیست؟ هینز از استفن پرسید.

— نه، نه! باک مولیگان با درد فریاد زد. من در حد توماس آکویناس و پنجاه‌وپنج دلیلی که برای استوار کردن آن جور کرده نیستم. اول بگذار چند پینت مشروب در من باشد.

به استفن برگشت و در حالی که لبه‌های مرتب جلیقهٔ زردِ پامبایی‌اش را پایین می‌کشید، گفت:

— بدون سه پینت نمی‌توانی از پسش بربیایی، کینچ، مگر نه؟

— آن‌قدر منتظر مانده، استفن بی‌حوصله گفت، که می‌تواند بیشتر هم صبر کند.

— کنجکاوی مرا تحریک کردی، هینز با مهربانی گفت. یک پارادوکس است؟

— پوف! باک مولیگان گفت. ما از وایلد و پارادوکس‌ها عبور کرده‌ایم. کاملاً ساده است. او با جبر ثابت می‌کند که نوهٔ هملت پدربزرگ شکسپیر است و اینکه خود شکسپیر روح پدر خودش است.

— چه؟ هینز گفت و شروع کرد به اشاره کردن به استفن. خود او؟

باک مولیگان حوله‌اش را مانند شال دور گردن انداخت و در حالی که از شدت خنده خم شده بود، در گوش استفن گفت:

— اوه، سایهٔ کینچِ بزرگ‌تر! یافث در جست‌وجوی پدر!

— ما همیشه صبح‌ها خسته‌ایم، استفن به هینز گفت. و توضیحش هم کمی طولانی است.

باک مولیگان دوباره به راه افتاد و دست‌هایش را بالا برد.

— تنها پینت مقدس می‌تواند زبان ددالوس را باز کند، گفت.

— منظورم این است، هینز در حالی که دنبال آنها می‌آمد برای استفن توضیح داد، این برج و این صخره‌ها somehow مرا یاد اِلسینور می‌اندازند. همان که پایه‌اش را به دریا خم کرده، مگر نه؟

باک مولیگان ناگهان برای لحظه‌ای به سوی استفن برگشت، اما چیزی نگفت.

در آن لحظهٔ روشن و خاموش، استفن تصویر خودش را دید: تصویری در سوگ سیاه و ارزان، میان لباس‌های شاد آنان.

— داستان شگفت‌انگیزی است، هینز گفت و دوباره آنها را متوقف کرد.

چشمانی، به رنگ پریدهٔ دریایی که باد تازه‌اش کرده بود؛ حتی پریده‌تر، محکم و محتاط.

فرمانروای دریا به سوی جنوب خلیج خیره شده بود؛ خلیجی خالی جز از دود مبهم کشتی پست که بر خط افق روشن می‌رفت و بادبانی که کنار ماگلیِنز در حال دور زدن بود.

— جایی یک تفسیر الهیاتی درباره‌اش خوانده‌ام، هینز با حالتی متفکر گفت. ایدهٔ پدر و پسر. پسر می‌کوشد با پدر آشتی کند.

باک مولیگان فوراً چهره‌ای شاد و گشاده و خندان به خود گرفت.

به آنها نگاه کرد؛ دهان خوش‌فرمش با شادی باز بود، و از چشم‌هایش که ناگهان هرگونه هوش و زیرکی را بیرون رانده بودند، شادمانی دیوانه‌وار می‌بارید.

سرش را مثل عروسکی به چپ و راست تکان داد، لبه‌های کلاه پانامایش لرزید و با صدایی آرام، شاد و احمقانه شروع به خواندن کرد:

— من عجیب‌ترین جوانی‌ام که تا به حال شنیده‌اید.
مادرم یهودی است، پدرم پرنده.
با یوسفِ نجار نمی‌توانم کنار بیایم.
پس به سلامتی شاگردان و کالواری!

انگشت اشاره‌اش را هشداردهنده بالا برد:

— اگر کسی فکر کند که من الهی نیستم،
وقتی شراب درست می‌کنم، مشروب مجانی گیرش نمی‌آید،
بلکه باید آب بنوشد و آرزو کند همان آب ساده باشد،
که من وقتی شراب دوباره آب می‌شود، درست می‌کنم.

برای خداحافظی، به‌سرعت عصای زبان‌گنجشک استفن را کشید و به سوی پیشانی صخره دوید. دست‌هایش را در دو سوی بدن مثل باله یا بال‌های موجودی که می‌خواهد به هوا برخیزد به حرکت درآورد و خواند:

— خداحافظ، حالا خداحافظ! تمام حرف‌هایی را که زدم بنویس
و به تام و دیک و هری بگو که من از مردگان برخاستم.
آنچه در استخوان زاده شده باشد، نمی‌تواند مانع پروازم شود،
و نسیمِ زیتون... خداحافظ، حالا خداحافظ!

پیش روی آنها، با جست‌وخیز به سوی حفرهٔ چهل‌پا پایین رفت؛ دست‌های بال‌مانندش را تکان می‌داد و چابک می‌پرید، در حالی که کلاه مرکوری‌وارش در باد تازه می‌لرزید و فریادهای کوتاه و شیرین و پرنده‌وارش به سوی آنها بازمی‌گشت.

هینز، که تا آن لحظه با احتیاط می‌خندید، کنار استفن به راه افتاد و گفت:

— گمان می‌کنم نباید بخندیم. او کمی کفرآمیز است. خودم مؤمن نیستم، منظورم این است. با این حال، شادمانی او somehow تلخی قضیه را از بین می‌برد، مگر نه؟ چه صدایش کرد؟ یوسفِ نجار؟

— ترانهٔ عیسیِ شوخ‌طبع، استفن پاسخ داد.

— اوه، هینز گفت، قبلاً شنیده‌ای؟

— روزی سه بار، بعد از غذا، استفن خشک و سرد گفت.

— تو مؤمن نیستی، مگر نه؟ هینز پرسید. منظورم مؤمن به معنای محدود کلمه است.

آفرینش از هیچ، معجزات و خدای شخصی.

— به نظرم فقط یک معنا برای این کلمه وجود دارد، استفن گفت.

هینز ایستاد و جعبهٔ نقره‌ای صیقلی سیگارش را بیرون آورد؛ سنگی سبز در آن می‌درخشید. با انگشت شست آن را باز کرد و تعارف کرد.

— متشکرم، استفن گفت و سیگاری برداشت.

هینز هم سیگاری برداشت و جعبه را بست. آن را دوباره در جیب کناری‌اش گذاشت و از جیب جلیقه‌اش یک فندک نیکلی بیرون آورد. آن را نیز باز کرد و پس از روشن کردن سیگار، شعلهٔ کوچک را در کاسهٔ دست‌هایش به سوی استفن گرفت.

— بله، البته، گفت، در حالی که دوباره راه می‌افتادند. یا باور داری یا نداری، مگر نه؟ شخصاً نمی‌توانم آن تصورِ خدای شخصی را هضم کنم. تو که طرفدار چنین چیزی نیستی، گمان می‌کنم؟

— در من، استفن با ناخشنودی تلخ گفت، نمونه‌ای هولناک از آزاداندیشی می‌بینی.

به راه افتاد و منتظر ماند تا با او سخن گفته شود؛ عصای زبان‌گنجشک را کنار خود روی زمین می‌کشید. حلقهٔ فلزی انتهای عصا آرام روی مسیر کشیده می‌شد و پشت پاشنه‌هایش جیغی می‌کشید.

آشنای من، پشت سر من، صدا می‌زند:

استفففففففففن!

خطی لرزان در امتداد راه.

امشب در تاریکی روی آن راه خواهند رفت و به اینجا خواهند آمد. او آن کلید را می‌خواهد. کلید مال من است. من اجاره را پرداخته‌ام. حالا نان و نمک او را می‌خورم. کلید را هم به او بده. همه‌چیز را. از من خواهد خواست. در چشم‌هایش بود.

— با این همه، هینز شروع کرد...

استفن برگشت و دید نگاه سردی که او را سنجیده بود، کاملاً نامهربان نبود.

— با این همه، فکر می‌کنم خودت می‌توانی خودت را آزاد کنی. به نظرم خودت ارباب خودت هستی.

— من خدمتکار دو ارباب هستم، استفن گفت؛ یکی انگلیسی و دیگری ایتالیایی.

— ایتالیایی؟ هینز پرسید.

ملکه‌ای دیوانه، پیر و حسود. جلوی من زانو بزن.

— و سومی هم هست، استفن گفت، که مرا برای کارهای خرده‌ریز می‌خواهد.

— ایتالیایی؟ هینز دوباره پرسید. منظورت چیست؟

— دولت امپراتوری بریتانیا، استفن پاسخ داد، و رنگش پرید، و کلیسای مقدس کاتولیک و رسولیِ روم.

هینز پیش از سخن گفتن، چند تار تنباکو را از زیر لب پایینی‌اش جدا کرد.

— کاملاً می‌توانم آن را درک کنم، آرام گفت. لابد یک ایرلندی باید چنین فکر کند. ما در انگلستان احساس می‌کنیم که با شما نسبتاً ناعادلانه رفتار کرده‌ایم. به نظر می‌رسد تاریخ مقصر است.

عنوان‌های پرطمطراق و مغرورانه در حافظهٔ استفن با صدای زنگ‌های برنزی پیروزمندانه‌شان طنین انداختند:

et unam sanctam catholicam et apostolicam ecclesiam

«و یک کلیسای مقدس، کاتولیک و رسولی.»

رشد و دگرگونی آهستهٔ آیین و جزم، همچون افکار نادر خود او، نوعی شیمی ستارگان.

نماد رسولان در آیین عشای ربانی برای پاپ مارسلوس؛ صداها در هم آمیخته بودند و در تأییدی تنها و بلند آواز می‌خواندند؛ و پشت سر آوازشان فرشتهٔ هوشیار کلیسای رزمنده ایستاده بود، بی‌سلاح، اما تهدیدکنندهٔ بدعت‌گذارانش.

انبوهی از بدعت‌ها که با تاج‌های اسقفی کج‌وکوله می‌گریختند:

فوتیوس و نسل مسخره‌کنندگان، که مولیگان یکی از آنها بود؛

آریوس که تمام عمر علیه هم‌جوهر بودن پسر با پدر جنگید؛

والنتینوس که جسم زمینی مسیح را رد کرد؛

و بدعت‌گذار زیرک آفریقایی، سابلیوس، که معتقد بود پدر خودِ پسر خویش است.

کلماتی که مولیگان لحظه‌ای پیش در تمسخر خطاب به بیگانه گفته بود.

تمسخری بیهوده.

خلأ، بی‌تردید، در انتظار همهٔ کسانی است که باد را می‌تنند؛ تهدیدی، خلع‌سلاحی و شکست‌دادنی از سوی فرشتگان صف‌آراستهٔ کلیسا، سپاه میکائیل، که همیشه در ساعت نبرد با نیزه‌ها و سپرهایشان از آن دفاع می‌کنند.

بشنوید! بشنوید! کف‌زدنی طولانی.

Zut! Nom de Dieu!

— البته که من بریتانیایی هستم، صدای هینز گفت، و خودم را چنین می‌دانم. نمی‌خواهم کشورم را هم به دست یهودیان آلمانی ببینم. می‌ترسم این روزها مشکل ملی ما همین باشد.

دو مرد بر لبهٔ صخره ایستاده و تماشا می‌کردند:

بازرگان، قایقران.

— دارد به سوی بندر بولاک می‌رود.

قایقران با نوعی تحقیر به شمال خلیج اشاره کرد.

— آنجا پنج فَتوم عمق دارد، گفت. وقتی مد حدود ساعت یک بالا بیاید، جسد به آن سمت کشیده می‌شود. امروز نه روز است.

مردی که غرق شد.

بادبانی در خلیج خالی این‌سو و آن‌سو می‌رفت و منتظر بود توده‌ای متورم از آب بالا بیاید، بچرخد و صورت پف‌کرده و سفیدنمکی‌اش را به سوی خورشید نشان دهد.

من اینجا هستم.

از مسیر پیچان به سوی نهر پایین رفتند.

باک مولیگان روی سنگی ایستاده بود، پیراهنش بر تن و آستین‌هایش بالا زده؛ کراوات باز و نبسته‌اش روی شانه‌اش موج می‌خورد.

جوانی که نزدیک او به برآمدگی صخره چسبیده بود، پاهای سبزش را آهسته و قورباغه‌وار در ژلهٔ عمیق آب حرکت می‌داد.

— برادرت با توست، مالاچی؟

— در وست‌میت است. با بنون‌ها.

— هنوز آنجاست؟ من یک کارت از بنون گرفتم. نوشته آن پایین یک دختر شیرین پیدا کرده. به عکسش می‌گوید دختر عکس‌گرفته.

— عکس فوری، هان؟ نوردهی کوتاه.

باک مولیگان نشست تا بند چکمه‌هایش را باز کند.

مردی سالخورده نزدیک برآمدگی صخره از آب بیرون زد؛ صورتی سرخ و نفس‌زنان. از میان سنگ‌ها بالا خزید؛ آب بر فرق سرش و حلقهٔ موهای خاکستری‌اش می‌درخشید، از سینه و شکمش پایین می‌لغزید و فواره‌هایی از آب از لنگ سیاه و افتاده‌اش بیرون می‌ریخت.

باک مولیگان راه را برایش باز کرد تا بگذرد و در حالی که نگاهی به هینز و استفن می‌انداخت، با ناخن شستش با حالتی مؤمنانه بر پیشانی، لب‌ها و استخوان سینه‌اش صلیب کشید.

— سیمور برگشته شهر، جوان گفت و دوباره به برآمدگی صخره چنگ زد. پزشکی را ول کرده و می‌خواهد وارد ارتش شود.

— آه، برو به خدا! باک مولیگان گفت.

— هفتهٔ بعد می‌رود آنجا که خودش را بپزد. آن دختر قرمزمو، لیلی، را می‌شناسی؟

— بله.

— دیشب روی اسکله با او لاس می‌زد. پدرش از پول پر است.

— حامله است؟

— بهتر است این را از سیمور بپرسی.

— سیمور، افسرِ لعنتی! باک مولیگان گفت.

در حالی که شلوارش را درمی‌آورد و می‌ایستاد، برای خودش سر تکان داد و بی‌مقدمه گفت:

— زن‌های سرخ‌مو مثل بزها جفت‌گیری می‌کنند.

ناگهان با نگرانی حرفش را برید و پهلویش را زیر پیراهن آویزانش لمس کرد.

— دندهٔ دوازدهمم گم شده! فریاد زد. من ابر-انسان هستم. کینچ بی‌دندان و من، ابرانسان‌ها.

از پیراهنش بیرون آمد و آن را پشت سرش، جایی که لباس‌هایش افتاده بود، پرتاب کرد.

— می‌پری تو آب، مالاچی؟

— بله. در تخت جا باز کن.

جوان خود را به عقب در آب هل داد و با دو شنای بلند و پاکیزه به وسط نهر رسید.

هینز روی سنگی نشست و سیگار کشید.

— تو نمی‌آیی؟ باک مولیگان پرسید.

— بعداً، هینز گفت. نه قبل از صبحانه.

استفن روی برگرداند.

— من می‌روم، مولیگان، گفت.

— کلید را بده، کینچ، باک مولیگان گفت، تا پیراهنم را صاف نگه دارم.

استفن کلید را به او داد. باک مولیگان آن را روی تودهٔ لباس‌هایش گذاشت.

— و دو پنس، گفت، برای یک پینت. آنجا بینداز.

استفن دو سکهٔ مسی را روی تودهٔ نرم انداخت.

پوشیدن، درآوردن.

باک مولیگان راست ایستاد و دست‌های به‌هم‌پیوسته‌اش را جلوی خود گرفت و با لحنی جدی گفت:

— آن‌که از فقیر می‌دزدد، به خداوند قرض می‌دهد.

زرتشت چنین گفت.

پیکر فربه‌اش در آب فرو رفت.

هینز در حالی که استفن از مسیر بالا می‌رفت برگشت و گفت:

— دوباره می‌بینیمتان.

و به ایرلندی وحشی لبخند زد.

شاخ گاو، سُم اسب، لبخند یک ساکسون.

— شیپ! باک مولیگان فریاد زد. ساعت دوازده و نیم.

— خوب، استفن گفت.

در امتداد مسیر خمیده‌ای که به بالا می‌رفت، راه افتاد.

Liliata rutilantium.
Turma circumdet.
Iubilantium te virginum.

هالهٔ خاکستری کشیش در طاقچه‌ای که در آن با احتیاط لباس می‌پوشید.

امشب اینجا نمی‌خوابم.

به خانه هم نمی‌توانم بروم.

صدایی شیرین و کشیده از سوی دریا او را صدا زد.

با رسیدن به پیچ، دستش را تکان داد.

صدا دوباره آمد.

سری قهوه‌ای و صیقلی، شبیه سرِ فُک، دوردست بر سطح آب، گرد و شناور.



اولیس — جیمز جویس
نستور
غاصب.

اولیس
— تو، کوکرن، چه شهری دنبال او فرستاد؟

— تارِنتوم، آقا.

— بسیار خوب. بعد؟

— جنگی درگرفت، آقا.

— بسیار خوب. کجا؟

چهره‌ی خالی پسر به پنجره‌ی خالی می‌نگریست.

«دختران حافظه افسانه‌اش کرده‌اند.» و بااین‌حال، به‌نوعی، اگر نه همان‌گونه که حافظه افسانه‌اش کرده، دست‌کم چنین بود. جمله‌ای، پس، از بی‌صبری؛ ضربه‌ی بال‌های افراطِ بلیک. ویرانیِ تمام فضا را می‌شنوم، شیشه‌های خردشده و ساختمان‌های در حال فروریختن، و زمان، یک شعله‌ی کبودگونِ نهایی. پس چه چیزی برای ما باقی می‌ماند؟

— جای آن را فراموش کرده‌ام، آقا. ۲۷۹ پیش از میلاد.

— آسکولوم، استفن گفت و نگاهی به نام و تاریخ در کتابِ زخم‌خورده انداخت.

— بله، آقا. و او گفت: «یک پیروزی دیگر مثل این، و کارمان تمام است.»

این جمله را جهان به خاطر سپرده بود. آسودگیِ کُندِ ذهن. ژنرالی از فراز تپه‌ای مشرف بر دشتی پوشیده از اجساد، در حالی که بر نیزه‌اش تکیه داده بود، با افسرانش سخن می‌گفت. هر ژنرالی، با هر افسرانی. آنان گوش فرا می‌دهند.

— تو، آرمسترانگ، استفن گفت. سرانجامِ پیروس چه شد؟

— پایانِ پیروس، آقا؟

— می‌دانم، آقا. از من بپرسید، آقا، کومین گفت.

— صبر کن. تو، آرمسترانگ. چیزی درباره‌ی پیروس می‌دانی؟

کیسه‌ای از نان‌های انجیری، در کیف آرمسترانگ، جایش امن بود. گاه آن‌ها را میان کف دست‌هایش می‌غلتاند و نرم‌نرم می‌بلعید. خرده‌های نان به بافت لب‌هایش چسبیده بود. نفس شیرین‌شده‌ی پسری. خانواده‌ای مرفه، مفتخر از اینکه پسر بزرگشان در نیروی دریایی است. جاده‌ی ویکو، دالکی.

— پیروس، آقا؟ پیروس، یک pier.

همه خندیدند. خنده‌ای بلند، بدخواهانه و بی‌مزه.

آرمسترانگ به همکلاسی‌هایش نگاه کرد، با شادی احمقانه‌ای در نیم‌رخ. لحظه‌ای دیگر بلندتر خواهند خندید، چون از بی‌اختیاری من آگاه‌اند و از شهریه‌ای که باباهایشان می‌پردازند.

— حالا به من بگو، استفن گفت و با کتاب به شانه‌ی پسر زد، pier چیست؟

— اسکله، آقا، آرمسترانگ گفت. چیزی که در آب قرار دارد. یک جور پل. اسکله‌ی کینگستاون، آقا.

باز هم چند نفر خندیدند؛ خنده‌ای بی‌مزه اما معنادار. دو نفر در نیمکت عقب پچ‌پچ می‌کردند. بله. می‌دانستند: هرگز نیاموخته بودند و هرگز بی‌گناه نبوده‌اند. همه‌شان.

استفن با حسرت چهره‌هایشان را می‌پایید: ادیت، اتل، گرتی، لیلی. شبیه‌هایشان؛ نفس‌هایشان نیز شیرین‌شده با چای و مربا، و النگوهایشان که در تقلا به صدا درمی‌آمد.

— اسکله‌ی کینگستاون، استفن گفت. بله، پلی که ناکام مانده است.

کلمات نگاهشان را آشفته کرد.

— چطور، آقا؟ کومین پرسید. پل از روی رودخانه می‌گذرد.

برای جزوه‌ی هینز. هیچ‌کس اینجا نیست که بشنود. امشب، میان شراب‌خواری و حرف‌های وحشیانه، ماهرانه زره صیقلی ذهنش را سوراخ کنم. پس چه؟ دلقکی در دربار اربابش، مورد لطف و درعین‌حال تحقیرشده، که تحسین اربابی مهربان را به دست می‌آورد. چرا آن همه را انتخاب کرده بودند؟ نه کاملاً برای نوازش نرم. برای آنان نیز تاریخ داستانی بود مثل هر داستان دیگری که بیش از حد شنیده شده؛ سرزمینشان یک سمساری.

اگر پیروس به دست پیرزنی در آرگوس سقوط نکرده بود، یا ژولیوس سزار با خنجر کشته نشده بود. نمی‌توان آن‌ها را از اندیشه حذف کرد. زمان داغشان زده و دربندشان کرده و در اتاقِ امکانات بی‌نهایتی که خود از میان برده‌اند، جای داده است. اما آیا آن امکانات می‌توانستند ممکن باشند، وقتی هرگز واقع نشده‌اند؟ یا فقط آن چیزی ممکن بود که به وقوع پیوست؟

بباف، ای بافنده‌ی باد.

— برایمان داستانی بگویید، آقا.

— بله، آقا. یک داستان ارواح.

— از کجا شروع می‌کنی؟ استفن گفت و کتاب دیگری را باز کرد.

— دیگر گریه نکن، کومین گفت.

— ادامه بده، تالبوت.

— و داستان، آقا؟

— بعد، استفن گفت. ادامه بده، تالبوت.

پسری سبزه‌رو کتابی را باز کرد و آن را زیر سینه‌ی کیفش، با چالاکی تکیه داد. قطعه‌هایی از شعر را با مکث‌هایی ناهموار و نگاه‌هایی عجیب به متن خواند:

دیگر مگریید، شبانان اندوهگین، دیگر مگریید،
زیرا لیکیداس، برای او که اندوهگینید، نمرده است،
گرچه در زیر سطح آب فرو رفته است...

پس باید حرکتی در کار باشد؛ فعلیت‌یافتنِ امر ممکن، از آن حیث که ممکن است.

عبارت ارسطو در میان ابیاتِ جویده‌شده شکل گرفت و از سکوتِ درس‌خوانِ کتابخانه‌ی سن-ژنوویو بیرون آمد؛ جایی که شب‌به‌شب، دور از گناه پاریس، در آن پناه گرفته و خوانده بود.

کنار آرنجش، سامی‌ای ظریف مشغول خواندن کتابچه‌ای درباره‌ی استراتژی بود.

مغزهایی که اطراف من تغذیه می‌کنند و تغذیه می‌شوند: زیر چراغ‌های درخشان، به سیخ کشیده، با شاخک‌هایی که به‌آرامی می‌تپند؛ و در تاریکی ذهنم، تنبلِ جهان زیرین، گریزان و شرمنده از روشنایی، در حال جابه‌جا کردن چین‌های اژدهاوار و فلس‌دار خود.

اندیشه، اندیشه‌ی اندیشه است.

روشنایی آرام.

روح، به‌نوعی، همه‌چیز است.

روح، صورتِ صورت‌هاست.

آرامشی ناگهانی، عظیم، درخشان:

صورتِ صورت‌ها.

تالبوت تکرار کرد:

به نیروی عزیز او که بر امواج گام نهاد،
به نیروی عزیز او...

— برگردان، استفن آرام گفت. چیزی نمی‌بینم.

— چه، آقا؟ تالبوت ساده پرسید و به جلو خم شد.

دستش صفحه را برگرداند. به عقب تکیه داد و دوباره ادامه داد؛ چون تازه به یاد آورده بود.

«او که بر امواج گام نهاد.»

اینجا نیز سایه‌ی او بر این دل‌های ترسو افتاده است؛ بر دل و لب‌های ریشخندکننده و بر لب و دل من.

بر چهره‌های مشتاق آنان که سکه‌ی خراج را پیشکش او کردند.

آنچه از آنِ قیصر است، به قیصر؛ و آنچه از آنِ خداست، به خدا.

نگاهی طولانی از چشمان تاریک؛ جمله‌ای معماگونه که باید بر دارهای بافندگی کلیسا، بارها و بارها بافته شود.

آری.

معمایم کن، معمایم کن، ای رَندیِ رو.

پدرم به من دانه‌هایی داد تا بکارم.

تالبوت کتاب بسته‌اش را داخل کیف گذاشت.

— همه‌اش را شنیدم؟ استفن پرسید.

— بله، آقا. هاکی ساعت ده، آقا.

— نیمه‌روز تعطیل، آقا. پنجشنبه.

— چه کسی می‌تواند به یک معما جواب بدهد؟ استفن پرسید.

کتاب‌هایشان را جمع کردند؛ مدادها تق‌تق می‌کردند، صفحات خش‌خش می‌کردند. کنار هم جمع شدند، کیف‌هایشان را بستند و بند زدند و همگی با شادی و هیاهو حرف می‌زدند:

— یک معما، آقا؟ از من بپرسید، آقا.

— آه، از من بپرسید، آقا.

— یک معمای سخت، آقا.

— این معماست، استفن گفت:

خروس بانگ زد،
آسمان آبی بود:
ناقوس‌های بهشت
یازده را می‌نواختند.
وقت آن است که این روح فقیر
به بهشت برود.
این چیست؟

— چه، آقا؟

— دوباره، آقا. نشنیدیم.

چشم‌هایشان با تکرار ابیات بزرگ‌تر شد.

پس از سکوتی، کوکرن گفت:

— چیست، آقا؟ تسلیم شدیم.

استفن، در حالی که گلویش می‌خارید، پاسخ داد:

— روباهی که مادربزرگش را زیر بوته‌ی خاس دفن می‌کند.

ایستاد و خنده‌ای عصبی سر داد؛ خنده‌ای که فریادهای آنان با هراس در آن انعکاس یافت.

چوبی به در خورد و صدایی در راهرو فریاد زد:

— هاکی!

آن‌ها از هم گسیختند، از کنار نیمکت‌ها بیرون خزیدند و از رویشان پریدند. به‌سرعت ناپدید شدند و از انبار صدای تق‌تق چوب‌ها و غوغای چکمه‌ها و زبان‌ها به گوش رسید.

سارجنت، که تنها مانده بود، آرام جلو آمد و دفتر مشق بازش را نشان داد. موهای انبوه و گردن استخوانی‌اش گواه ناآمادگی او بود و چشم‌های ضعیفش از پشت عینک مه‌آلود، ملتمسانه بالا آمدند.

روی گونه‌اش، لکه‌ای کدر و بی‌خون از جوهر، به شکل تاریخ، تازه و نمناک، همچون جای خزیدن حلزونی، نشسته بود.

دفترش را جلو آورد. بالای صفحه نوشته شده بود: مسائل جمع و حساب. زیر آن، اعداد کج و در پایین، امضایی درهم با حلقه‌هایی کور و لکه‌ای از جوهر:

سیریل سارجنت: نام و مُهر او.

— آقای دیزی گفت همه‌شان را دوباره بنویسم، گفت، و به شما نشان بدهم، آقا.

استفن لبه‌های دفتر را لمس کرد.

بیهودگی.

— حالا می‌فهمی چطور باید حلشان کنی؟ پرسید.

— شماره‌های یازده تا پانزده، سارجنت جواب داد. آقای دیزی گفت باید آن‌ها را از روی تخته رونویسی کنم، آقا.

— خودت می‌توانی حلشان کنی؟

— نه، آقا.

زشت و بیهوده: گردن لاغر و موهای انبوه و لکه‌ی جوهر، جای خزیدن حلزون.

و بااین‌حال، کسی او را دوست داشته بود، او را در آغوش و در قلب خود حمل کرده بود.

اگر او نبود، جهان او را زیر پاهایش لگدمال می‌کرد؛ حلزونی له‌شده و بی‌استخوان.

او خون رقیق و ضعیفش را از خون خود به او داده بود.

آیا پس این حقیقت بود؟

تنها حقیقت زندگی؟

جسد افتاده‌ی مادرش، که کولومبانوسِ آتشین در شور مقدس بر آن سوار شده بود. او دیگر نبود: اسکلت لرزان شاخه‌ای که در آتش سوخته بود، با بوی چوب رز و خاکستر خیس.

او نجاتش داده بود تا زیر پا لگدمال نشود و خود رفته بود، تقریباً بی‌آنکه بوده باشد.

روحی فقیر که به بهشت رفته است.

و بر دشتی زیر ستارگان چشمک‌زن، روباهی با بوی سرخِ شکار و غارت در خز خود، با چشمانی درخشان و بی‌رحم، زمین را می‌خراشید؛ گوش می‌داد، خاک را بالا می‌آورد، گوش می‌داد، می‌خراشید و می‌خراشید.

استفن کنار او نشست و مسئله را حل کرد.

او با جبر ثابت می‌کند که شبح شکسپیر، پدربزرگ هملت است.

سارجنت از گوشه‌ی چشم، از پشت عینک کجش، نگاه می‌کرد.

چوب‌های هاکی در انبار به صدا درمی‌آمدند؛ ضربه‌ی توخالی توپ و فریادهایی از زمین.

روی صفحه، نمادها در رقصی جدی و آیینی حرکت می‌کردند؛ در نمایش خیمه‌شب‌بازیِ حروفشان، کلاه‌های عجیب مربع‌ها و مکعب‌ها را بر سر داشتند.

دست بده، از برابر شریک عبور کن، تعظیم کن:

این‌چنین: اجنه‌ی خیالِ موری‌ها.

دیگر از جهان رفته‌اند، ابن‌رشد و موسی بن میمون، مردانی تیره‌چهره در هیئت و حرکت؛ که در آینه‌های تمسخرآمیزشان روح مبهم جهان را منعکس می‌کردند:

تاریکی‌ای که در روشنایی می‌درخشید، و روشنایی قادر به درکش نبود.

— حالا می‌فهمی؟ می‌توانی دومی را خودت حل کنی؟

— بله، آقا.

سارجنت با خطوط لرزان و دراز، داده‌ها را رونویسی کرد. همیشه منتظر کلمه‌ای برای کمک بود؛ دستش با وفاداری نشانه‌های ناآرام را جابه‌جا می‌کرد و رنگی کم‌رنگ از شرم پشت پوست کدرش می‌لرزید.

Amor matris: اضافه‌ی فاعلی و مفعولی.

با خون ضعیفش و شیر ترش‌مانندش او را تغذیه کرده بود و قنداق‌هایش را از چشم دیگران پنهان کرده بود.

او مثل من بود.

این شانه‌های افتاده، این بی‌قوارگی.

کودکی من کنارم خم می‌شود.

آن‌قدر دور که دیگر نمی‌توانم دستم را به آن برسانم، حتی سبک و گذرا.

از آنِ من است و راز او، همان‌قدر که چشمانمان رازآلودند.

رازها، خاموش و سنگی، در کاخ‌های تاریک قلب هر دوی ما نشسته‌اند:

رازهایی خسته از استبدادشان؛

ستمگرانی که آماده‌اند از تخت به زیر کشیده شوند.

مسئله تمام شد.

— خیلی ساده است، استفن گفت و برخاست.

— بله، آقا. متشکرم، سارجنت پاسخ داد.

صفحه را با کاغذ نازک خشک‌کن خشک کرد و دفترش را به نیمکت برد.

— بهتر است چوبت را برداری و بروی پیش بقیه، استفن گفت و در پی پیکر بی‌قواره‌ی پسر به سوی در رفت.

— بله، آقا.

در راهرو صدایش را شنیدند که از زمین بازی می‌آمد:

— سارجنت!

— برو، استفن گفت. آقای دیزی صدایت می‌کند.

او در ایوان ایستاد و نگاه کرد که پسر عقب‌مانده با شتاب به سوی زمین درهم‌وبرهمی رفت که صداهای تیز در آن به جان هم افتاده بودند.

آن‌ها به تیم‌ها تقسیم شده بودند و آقای دیزی با گام‌هایی که کفش‌های ساق‌بلندش را از میان رشته‌های علف عبور می‌داد، برگشت.

وقتی به مدرسه رسید، صداهایی که دوباره درگیر شده بودند او را صدا زدند.

سبیل سفید خشمگینش را برگرداند.

— دیگر چه شده؟ چه خبر است؟ دائماً فریاد می‌زد، بی‌آنکه گوش دهد.

— کوکرن و هالیدی در یک طرف‌اند، آقا، استفن گفت.

— لحظه‌ای در دفتر من منتظر بمان، آقای دیزی گفت، تا اینجا را مرتب کنم.

و در حالی که با وسواس از زمین برمی‌گشت، صدای پیرمردانه‌اش سختگیرانه فریاد زد:

— چه شده؟ دیگر چه خبر است؟

هوای کهنه و دودآلود دفتر، بوی چرم فرسوده و خاکستری صندلی‌هایش را داشت.

همان‌طور که در نخستین روز با من چانه زده بود، همین‌جا.

همان‌گونه که در آغاز بود، اکنون هست.

و تا ابد خواهد بود.

روی بوفه، سینی سکه‌های استوارت؛ گنج پستِ مردابی؛ و تا ابد چنین خواهد بود.

و در جعبه‌ی قاشقِ مخمل ارغوانیِ رنگ‌ورورفته، دوازده حواری که نزد همه‌ی غیریهودیان موعظه کرده بودند:

جهان بی‌پایان.

گامی شتابان بر ایوان سنگی و سپس در راهرو.

دیزی، در حالی که سبیل کم‌پشتش را باد می‌داد، کنار میز ایستاد.

— اول، تسویه‌حساب کوچک مالی‌مان، گفت.

از کتش دفترچه‌ای بیرون آورد که با بند چرمی بسته شده بود. آن را باز کرد و دو اسکناس از آن بیرون آورد؛ یکی از آن‌ها از دو نیمه به هم پیوسته بود؛ و آن‌ها را با دقت روی میز گذاشت.

— دو، گفت و دفترچه‌اش را بست و در جایش گذاشت.

و حالا گاوصندوق طلای او.

دست خجالت‌زده‌ی استفن روی صدف‌هایی رفت که در هاون سنگی سرد انباشته شده بودند: حلزون‌های دریایی و صدف‌های پولی و صدف‌های پلنگی؛ و این یکی، پیچان همچون عمامه‌ی امیری؛ و آن یکی، صدف گوش‌ماهیِ سن‌جیمز.

گنج یک زائر پیر، گنج مرده، صدف‌های توخالی.

یک سکه‌ی طلای یک پوندی، درخشان و نو، روی توده‌ی نرم رومیزی افتاد.

— سه، آقای دیزی گفت و جعبه‌ی پس‌انداز کوچکش را در دست چرخاند. این‌ها چیزهای مفیدی هستند که آدم داشته باشد. ببین.

این برای سکه‌های طلاست.

این برای شیلینگ‌ها.

شش‌پنی‌ها، نیم‌کرون‌ها.

و اینجا کرون‌ها.

ببین.

دو کرون و دو شیلینگ بیرون آورد.

— سه دوازده، گفت. فکر می‌کنم درست باشد.

— متشکرم، آقا، استفن گفت و پول‌ها را با عجله‌ای خجولانه جمع کرد و در جیب شلوارش گذاشت.

— اصلاً نیازی به تشکر نیست، آقای دیزی گفت. خودت آن را به دست آورده‌ای.

دست آزادشده‌ی استفن دوباره به سوی صدف‌های توخالی رفت.

نمادهایی از زیبایی و قدرت نیز.

توده‌ای در جیب من:

نمادهایی آلوده به حرص و بدبختی.

— این‌طور حملش نکن، آقای دیزی گفت. یک‌جایی بیرونش می‌کشی و گمش می‌کنی. یکی از این دستگاه‌ها بخر. خیلی به درد می‌خورند.

جوابی بده.

— مال من اغلب خالی خواهد بود، استفن گفت.

همان اتاق و همان ساعت، همان حکمت: و من همان.

سه بار تا حالا.

سه حلقه‌ی دار دور من در اینجا.

خوب؟

اگر بخواهم، همین لحظه می‌توانم آن‌ها را بشکنم.

— چون پس‌انداز نمی‌کنی، آقای دیزی گفت و انگشتش را به سوی او گرفت. هنوز نمی‌دانی پول چیست. پول قدرت است.

وقتی به سن من رسیدی...

من می‌دانم، می‌دانم.

ای کاش جوانی می‌دانست.

اما شکسپیر چه می‌گوید؟

«فقط پول را در کیسه‌ات بگذار.»

— یاگو، استفن زیر لب گفت.

نگاهش را از صدف‌های بی‌جان برداشت و به چشمان پیرمرد دوخت.

— او می‌دانست پول چیست، آقای دیزی گفت. پول درمی‌آورد. شاعر بود، بله، اما انگلیسی هم بود.

می‌دانی افتخار انگلیسی‌ها چیست؟

می‌دانی مغرورانه‌ترین کلمه‌ای که از دهان یک انگلیسی خواهید شنید چیست؟

فرمانروای دریاها.

چشمان سرد و دریایی او به خلیج خالی خیره شد.

انگار تاریخ مقصر است:

در مورد من و در مورد کلماتم، بی‌آنکه نفرتی در میان باشد.

— اینکه بر امپراتوری‌اش، خورشید هرگز غروب نمی‌کند، استفن گفت.

— باه! آقای دیزی فریاد زد. این انگلیسی نیست. یک سلتِ فرانسوی این را گفته.

جعبه‌ی پس‌اندازش را به ناخنش زد.

— به تو می‌گویم، گفت، مغرورانه‌ترین افتخارش چیست:

«من خرج خودم را خودم پرداختم.»

مرد خوب، مرد خوب.

— من خرج خودم را خودم پرداختم. در تمام عمرم حتی یک شیلینگ هم قرض نگرفته‌ام. می‌توانی این را بفهمی؟ من به کسی بدهکار نیستم. می‌توانی؟

نام‌ها و بدهی‌ها در ذهن استفن رژه می‌روند:

مولیگان، نه پوند، سه جفت جوراب، یک جفت کفش، کراوات.

کارن، ده گینه.

مک‌کان، یک گینه.

فرد رایان، دو شیلینگ.

تمپل، دو ناهار.

راسل، یک گینه.

کازنز، ده شیلینگ.

باب رینولدز، نیم گینه.

کولر، سه گینه.

خانم مک‌کرنان، پنج هفته هزینه‌ی اقامت.

آن توده‌ای که در جیب دارم بی‌فایده است.

— فعلاً نه، استفن پاسخ داد.

آقای دیزی با لذت فراوان خندید و جعبه‌ی پس‌اندازش را سر جایش گذاشت.

— می‌دانستم نمی‌توانی، شادمانه گفت. اما روزی باید این را احساس کنی. ما مردمی بخشنده‌ایم، اما باید عادل هم باشیم.

— من از این کلمات بزرگ می‌ترسم، استفن گفت، کلماتی که ما را این‌قدر بدبخت می‌کنند.

آقای دیزی چند لحظه با جدیت به بالای طاقچه، به پیکر خوش‌تراش مردی با شلوار چهارخانه‌ی اسکاتلندی، خیره ماند:

آلبرت ادوارد، شاهزاده‌ی ولز.

— فکر می‌کنی من یک پیرمرد خرفت و یک محافظه‌کار پیرم، صدای متفکرش گفت. من از زمان اوکانل سه نسل را دیده‌ام.

قحطی سال ۱۸۴۶ را به یاد دارم.

می‌دانی لژهای نارنجی بیست سال پیش از اوکانل برای لغو اتحاد تحریک می‌کردند، یا پیش از آنکه اسقف‌های مذهب تو او را عوام‌فریب بنامند؟

شما فنی‌ها بعضی چیزها را فراموش می‌کنید.

«خاطره‌ی باشکوه، پرهیزگارانه و جاودان.»

لژ دیاموند در آرما، آراسته به جنازه‌های کاتولیک‌ها.

پیمان کشاورزان؛ سیاهِ شمال و کتاب مقدسِ آبیِ اصیل.

کروپی‌ها، دراز بکشید.

استفن اشاره‌ای کوتاه کرد.

— در خون من هم خون شورشی هست، آقای دیزی گفت، از طرف مادری. اما من از نسل سر جان بلک‌وود هستم که به اتحاد رأی داد.

همه‌ی ما ایرلندی هستیم؛ همه پسران شاهان.

— افسوس، استفن گفت.

— Per vias rectas، آقای دیزی با قاطعیت گفت. شعارش این بود.

او به آن رأی داد و چکمه‌های بلندش را پوشید تا از آردزِ داون به دوبلین برود و رأی بدهد.

لالِه‌رال، لِه‌را...

جاده‌ی سنگلاخی دوبلین.

پایان این بخش از گفت‌وگوی دیزی و استفن، به‌تدریج به نامه‌ی مربوط به بیماری تب برفکی می‌رسد و سپس دیزی دیدگاه‌های ضدیهودی خود را مطرح می‌کند. جویس در اینجا عمداً سخنان دیزی را در کنار تاریخ، سیاست، پول، امپراتوری و مفهوم «قدرت» قرار می‌دهد.

یکی از مهم‌ترین جملات استفن در همین بخش است:

History, Stephen said, is a nightmare from which I am trying to awake.

ترجمه‌ی دقیق‌تر و فلسفی‌تر:

«تاریخ، کابوسی است که می‌کوشم از آن بیدار شوم.»

و دیزی در برابر آن، تاریخ را دارای غایتی الهی می‌داند:

«تمام تاریخ بشری به سوی یک هدف بزرگ حرکت می‌کند: تجلی خدا.»

استفن پاسخ می‌دهد:

«آن خداست.»

و به بیرون، به صدای فریاد بچه‌ها در خیابان اشاره می‌کند.

این یکی از نقاط بسیار مهم اولیس است: تقابل میان تاریخ به‌مثابه کابوس و تاریخ به‌مثابه پیشرفت به سوی غایت الهی.


برچسب‌ها: جیمز جویس, رمان, اولیس, فصل
[ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:0 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.