|
عباس مهیاد ABBAS MAHYAD
| ||
29 [203] — دربارهٔ دینمن نوعی فرسودگی را در دین احساس میکنم؛ گویی از نمادهای مهم و برجسته خسته شدهاند. همهٔ امکانهای زندگی مسیحی، از جدیترین و سهلگیرانهترین گرفته تا بیآزارترین و تأملگرایانهترین شکلهای آن، آزموده شدهاند. اکنون زمان تقلید یا روی آوردن به چیزی دیگر فرا رسیده است. حتی تمسخر، بدبینی و دشمنی نیز دیگر کارایی خود را از دست دادهاند؛ گویی در هوای گرم، صفحهای یخی را میبینیم که همهجا کثیف و ترکخورده و بیدرخشش است، پر از گودالهای آب و خطرناک. به نظرم در چنین وضعی تنها چیزی که شایسته است، نوعی خویشتنداری سنجیده و کاملاً شایسته است: با این کار به دین احترام میگذارم، هرچند دینی در حال مرگ باشد. همهچیز باید ملایم و آرام شود؛ فقط باید در برابر آشپزهای بد و بیفکر، بهویژه اگر دانشمند باشند، اعتراض کرد. مسیحیت باید یکسره به تاریخ انتقادی سپرده شود. 29 [204]اگر روزی در آرزو کردن زیادهروی کنم، تصور میکنم چه خوب میبود اگر تلاش هولناکِ تربیت کردن خویشتن برایم آسانتر میشد و فیلسوفی را بهعنوان مربی مییافتم که میتوانستم از او اطاعت کنم، زیرا بیش از خودم به او اعتماد داشتم! آنگاه میکوشم اصول تربیتی او را حدس بزنم؛ مثلاً دربارهٔ تربیت هماهنگ و تربیت جزئی، و روشهای او. کار دشواری میبود و ما که به راحتیِ تربیت و رها کردن خویش به حال خود عادت کردهایم، اغلب نومید میشدیم. اما اکنون، بدون چنین مربیانی، انسان اغلب نیروهای خود را در کشمکش با یکدیگر مییابد؛ در شورش، حتی در مورد امیال و کششهای روحی خود. البته دانشمندان گمان میکنند که در علم هرچه بیشتر بتوان کار کرد بهتر است: اینکه در علم هرگز نباید کم گذاشت، درست است؛ اما اینکه انسان میتواند بیش از حد به علم بپردازد و از خویشتن بیش از اندازه مایه بگذارد، آن هم درست است. من همهجا معلولان روحی میبینم: تربیت جزئی برای آنان قوزی پدید آورده است. اما تربیت هماهنگ و تربیت جزئی یعنی چه؟ آیا باید اساساً از تربیت جزئی بترسیم؟ برعکس، بخش خاص باید مرکز همهٔ نیروهای دیگر شود، خورشیدی در منظومه. هرجا نیروی بزرگی وجود دارد، ایجاد تعادل با نیروهای متقابل ضروری است. کلایست — فلسفه (شَوپنهاور را کم داشت). 29 [205]فیلسوف، نخست برای خویشتن فیلسوف است و سپس برای دیگران. فیلسوف بودن صرفاً برای خودِ خویش ممکن نیست. زیرا انسان، بهعنوان انسان، با دیگر انسانها رابطه دارد؛ و اگر فیلسوف باشد، باید در همین روابط نیز فیلسوف باشد. حتی اگر بهسختی خود را از دیگران جدا کند و گوشهنشین شود، باز هم با این کار آموزهای و نمونهای به دیگران ارائه میدهد و برای دیگران نیز فیلسوف است. هرگونه که رفتار کند، فیلسوف بودن او وجهی دارد که رو به سوی انسانها دارد. محصول فیلسوف، زندگی اوست — پیش از آثارش. زندگی او اثر هنری اوست. هر اثر هنری یکبار رو به سوی هنرمند دارد و بار دیگر رو به سوی انسانهای دیگر. تأثیرات فیلسوف بر غیرفیلسوفان و فیلسوفان دیگر چیست؟ دولت، جامعه، دین و مانند آنها همگی میتوانند بپرسند: فلسفه چه چیزی برای ما به ارمغان آورده است؟ اکنون چه چیزی میتواند برای ما به ارمغان بیاورد؟ فرهنگ نیز همین پرسش را دارد. پس باید دربارهٔ تأثیرات فرهنگی فلسفه بهطور کلی پرسید. فرهنگ را میتوان چنین توصیف کرد: دما و حالوهوای مجموعهای از نیروهایی که در اصل با یکدیگر دشمن بودهاند، اما اکنون وادار شدهاند ملودی واحدی را بنوازند. 29 [206]در قرون وسطی، کلیسا نیروهای دشمن را تقریباً در کنار یکدیگر نگه میداشت. هنگامی که این پیوند گسست، یکی بر دیگری شورید. اصلاح دینی بسیاری از امور را ἀδιάφορα، یعنی «بیتفاوت / فاقد اهمیت اخلاقی» اعلام کرد؛ از آنجا این جدایی هرچه بیشتر گسترش یافت. سرانجام این نیروهای خشن و زمخت بودند که تقریباً بهتنهایی همهچیز را تعیین میکردند؛ در رأس آنها دولت نظامی قرار داشت. دولت کوشید همهچیز را از درون خود سازمان دهد و خود به پیوندی برای نیروهای دشمن تبدیل شود. مفهوم فرهنگ دولتی در برابر فرهنگ دینی پدید آمد. اکنون قدرت بد تلقی میشود و بیش از هر چیز در پی سود و فایده است. ما در جریان یخگشاییِ رودخانهٔ قرون وسطی قرار داریم؛ همان رودخانه اکنون ذوب شده و به حرکتی ویرانگر افتاده است. 29 [207]در هر حال، انقلاب اجتنابناپذیر است؛ اما اینکه نسلهای آینده از آن بربریت پدید آورند یا چیزی دیگر، به خرد و انسانیت آنان بستگی دارد. فقدان فلسفهٔ اخلاقی در میان طبقات تحصیلکرده، طبعاً در شکلهای آشکارتر به طبقات ناآموخته نیز سرایت کرده است؛ طبقاتی که همیشه پژواکِ زمختکنندهٔ آنان بودهاند. در اینجا همهچیز نابود میشود. هیچ اندیشهٔ بزرگ و تازهای در هیچجا دیده نمیشود. فقط این امید باقی است که روزی دوباره از نو آغاز شود. 29 [208]نمیتوانم شوپنهاور را در یک دانشگاه تصور کنم: دانشجویان از برابر او فرار میکردند و خود او نیز از برابر همکاران دانشگاهیاش میگریخت. 29 [209]وقتی فکر میکنم چه نسلهای نیرومند و شادمانی زندگی کردهاند — نیروهای دوران اصلاح دینی کجا رفتهاند؟ — شیوهٔ زندگی امروز ما برایم شبیه زمستانگذرانی در ارتفاعات کوهستانی است: بهندرت خورشید ظاهر میشود، همهچیز خاکستری است، و همهٔ شادیها برای ناظر رقتانگیزند — چه شادیهای زودگذری! زندگی کردن چنین دشوار شده است. و در کنار آن، خاطرهٔ روزهای تابستانی را نیز داریم. 29 [210]آه، این فاصلهٔ کوتاهِ زمانی! دستکم باید با آن بزرگوارانه و خودسرانه رفتار کنیم. برای چنین هدیهٔ کوچکی نباید بردهٔ بخشندگان آن باشیم! شگفتانگیزترین چیز این است که تصور و تخیل انسانها تا چه اندازه در بند است؛ آنان هرگز زندگی را بهمثابه یک کل نمیبینند. از واژهها و عقاید نزدیکان خود میترسند. آه، فقط دو نسل دیگر بگذرد و دیگر هیچکس آن عقایدی را که اکنون حاکمند و میخواهند شما را بردهٔ خود کنند، نخواهد داشت. 29 [211]هر فلسفهای باید بتواند آن کاری را که من مطالبه میکنم انجام دهد: یک انسان را متمرکز کند. اما اکنون هیچ فلسفهای قادر به این کار نیست. 29 [212]دو وظیفه:
29 [213] — دربارهٔ طرحفیلسوف دو وجه دارد: یک وجه خود را به سوی انسانها میگرداند؛ وجه دیگر را ما نمیبینیم، زیرا در آنجا او فیلسوفِ خویشتن است. ابتدا رابطهٔ فیلسوف با انسانهای دیگر را بررسی میکنیم. نتیجه دربارهٔ زمانهٔ ما این است: از این رابطه هیچ چیز حاصل نمیشود. چرا؟ زیرا آنان برای خویشتن فیلسوف نیستند. باید به آنان فریاد بزنیم: «ای طبیب، نخست خودت را درمان کن!» 29 [214]آه، ما انسانهای این زمانه! روز زمستانی بر ما افتاده است و ما در ارتفاعات کوهستانی، در وضعی خطرناک و فقیرانه زندگی میکنیم. هر شادی کوتاه است و هر تابش رنگپریدهٔ خورشید که از کوهها به سوی ما میتابد، اندک. آنگاه موسیقیای به گوش میرسد — شنیدن آن رهگذر را تکان میدهد: در این جهانِ وحشی، بسته، بیرنگ و نومید، ناگهان صدایی از شادی؛ شادیای بیفکر و بلند. اما همین حالا مههای شامگاه زودهنگام آرامآرام میخزند؛ صدا خاموش میشود، صدای گامهای رهگذر روی زمین یخزده میپیچد. چهرهٔ طبیعت در شامگاه بیرحمانه و مرده است؛ شامگاهی که همیشه زود میرسد و نمیخواهد کنار برود. 29 [218]ما تنها کسی را غیرعاقل نمینامیم که هدفی غیرعاقلانه را دنبال میکند؛ بلکه کسی را نیز غیرعاقل میدانیم که برای رسیدن به هدفی عاقلانه، ابزارهایی نامناسب و نامتناسب به کار میگیرد. مثلاً کسی که میخواهد دریا را خالی کند، یا کسی که برای شکار گنجشک از توپهای جنگی استفاده میکند. طبیعت سرشار از چنین بیعقلیِ نوع دوم است. حتی در عالیترین قلمرویی که میشناسیم، یعنی در میان انسانها، طبیعت از حیث ابزارها عاقلتر عمل نمیکند؛ هرچند اهداف و مقاصدش شگفتانگیز باشند. شیوهای که طبیعت استعدادهای نادر را برای خیر انسانها به کار میگیرد، به همان اندازه که خودِ اندیشهٔ استفاده از امر نادر برای خیر امر معمولی شگفتانگیز است، از نظر بیعقلی نیز حیرتانگیز است. زیرا خیرِ امر معمولی دقیقاً در این است که به امر نادر ارتقا یابد، شدت پیدا کند و به چیزی غیرمعمول و تازه تبدیل شود. میپرسم دربارهٔ غایت فیلسوف، یکی از نادرترین آفریدههایی که در کارگاه طبیعت پدید میآیند: او برای چه وجود دارد؟ برای خیر یک ملت و یک زمانه؛ شاید هم برای خیر همهٔ ملتها و همهٔ زمانها. اما طبیعت چگونه او را در خدمت این هدف قرار میدهد؟ مانند بیاهمیتترین اسباببازیای که رها میشود، برداشته میشود، به اطراف پرتاب میشود یا زیر پا له میگردد؛ گویی چنین چیزی را میتوان هزارانهزار عدد در خیابان پیدا کرد. آیا لازم نیست انسانها هنوز چیزی برای امید داشتن داشته باشند و در برابر بیعقلی طبیعت مقاومت کنند؟ آری، لازم بود، اگر فقط ممکن بود! زیرا طبیعت دقیقاً در انسان و از طریق انسان عمل میکند؛ و یک ملت بهعنوان یک کل همان دوگانگی شگفتانگیز طبیعت را نشان میدهد: عقل حیرتانگیز در اهداف و بیعقلی حیرتانگیز در ابزارها. ادامهٔ 29 [218]هنرمند اثر خود را برای انسانهای دیگر میآفریند؛ در این تردیدی نیست. با این حال، خود او میداند که هیچکس هرگز اثرش را آنگونه که خودش میفهمد و دوست میدارد، نخواهد فهمید و دوست نخواهد داشت. اما همین درجهٔ بالای شناخت و عشق لازم است تا درجهای پایینتر از آن پدید آید. همین درجهٔ پایینتر هدفی است که طبیعت از اثر هنری دنبال میکند. طبیعت در این راه ابزارها و نیروهایش را هدر میدهد و هزینه بسیار بیشتر از محصول است. و با این حال، این نسبت طبیعی همهجا وجود دارد. عاقلانهتر میبود که با هزینهای اندک، محصولی صدچندان به دست آید. کوشش کمتر، لذت کمتر و شناخت کمتر در خود هنرمند، اما افزایش عظیم لذت و شناخت در دریافتکنندهٔ اثر هنری — این نظام سودمندتر میبود. اگر میتوانستیم نقشها را عوض کنیم، هنرمند باید انسان ضعیفتر میبود و دریافتکنندگان، شنوندگان و تماشاگران، انسانهای نیرومندتر. قدرت آثار هنری باید ابتدا با پژواک آنها در میان مردم افزایش مییافت؛ همانگونه که سرعت با مربع فاصلهها افزایش مییابد. آیا بیمعناست که آرزو کنیم تأثیر هنر در آغاز ضعیفتر و در پایان قویتر باشد؟ یا دستکم به همان اندازه که داده میشود، دریافت شود؛ بهگونهای که علت و معلول قدرتی برابر داشته باشند؟ 29 [219]
زیرا فرهنگی استوار وجود ندارد. فیلسوف همچون گوشهنشین است. شوپنهاور نشان میدهد که طبیعت چگونه تلاش میکند؛ اما باز هم کار ناقص میماند. 29 [220]خرد مستقل از دانش علمی است. اکنون تنها باید به طبقات فرودست و ناآموخته امید داشت. طبقات دانشمند و تحصیلکرده باید کنار گذاشته شوند؛ همچنین روحانیانی که فقط همین طبقات را میشناسند و خود نیز به آنها تعلق دارند. کسانی که هنوز میدانند «نیاز» چیست، احساس خواهند کرد که خرد چه چیزی میتواند برای آنان باشد. بزرگترین خطر آن است که طبقات ناآموخته به خمیرمایهٔ فرهنگ کنونی آلوده شوند. اگر اکنون یک لوتر پدیدار میشد، علیه روحیهٔ نفرتانگیز طبقات دارا برمیخاست؛ علیه حماقت و بیفکری آنان، و علیه این ناتوانیشان از احساس کردن خطری که در کمین است. مردم را کجا باید جستوجو کنیم؟ فرهنگ هر روز پایینتر میرود، زیرا شتاب هر روز بیشتر میشود. 29 [221]باید جدی بررسی کرد که آیا اصلاً برای فرهنگی که در حال شکلگیری است، هنوز بنیادی وجود دارد یا نه. آیا میتوان از فلسفه بهعنوان چنین بنیادی استفاده کرد؟ اما فلسفه هرگز چنین بنیادی نبوده است. اعتماد من به دین بینهایت اندک است. میتوان پسروی آبها را دید؛ آبهایی که پس از سیلابی عظیم فروکش میکنند. 29 [222]در آغاز باید گفت: همهجا نشانههای مرگ و نابودی آموزش و فرهنگ دیده میشود؛ نوعی ریشهکنسازی کامل. رها کردن علوم به حال خود؛ شتاب؛ پسروی آبهای دین؛ مبارزات ملی؛ علمی که تکهتکه و متلاشی میشود؛ اقتصاد حقیرانهٔ پول و لذت در میان طبقات تحصیلکرده؛ فقدان عشق و عظمت در آنان. هرچه بیشتر برایم روشن میشود که طبقات دانشمند نیز کاملاً در این حرکت سهیماند. آنها هر روز بیفکرتر و بیعشقتر میشوند. همهچیز به بربریت آینده خدمت میکند؛ هنر نیز همچون علم. پس به کجا باید بنگریم؟ سیلاب بزرگ بربریت پشت در است. از آنجا که در واقع چیزی برای دفاع کردن نداریم و همه نیز در این جریان سهیماند، چه باید کرد؟ باید کوشید نیروهایی را که واقعاً هنوز وجود دارند، هشدار داد؛ با آنها متحد شد و طبقاتی را که خطر بربریت از آنها سرچشمه میگیرد، پیش از آنکه دیر شود مهار کرد. فقط باید هرگونه اتحاد با «تحصیلکردگان» را رد کرد. آنان بزرگترین دشمناند، زیرا مانع پزشکان میشوند و میخواهند بیماری را با دروغ پنهان کنند. 29 [223] — دربارهٔ رسالت فیلسوفچیزی در طبیعت وجود دارد که میتوان آن را نامتناسب دانست. این امر در پرسش از اثر هنری آشکار میشود: اثر هنری برای چیست؟ برای چه کسی؟ برای هنرمند یا برای دیگر انسانها؟ اما هنرمند مجبور نیست تصویری را که میبیند به شکل عینی درآورد و به دیگران نشان دهد. در هر حال، سعادت هنرمند در اثرش، همانند فهم او از آن، از سعادت و فهم همهٔ دیگران بیشتر است. این عدم تناسب را نامعقول مییابم. علت باید با معلول تناسب داشته باشد. اما در آثار هنری چنین نیست. مثل این است که برای کنار زدن اندکی برف، به زحمت بهمن بزرگی را به حرکت درآوریم؛ یا برای کشتن مگسی روی بینی یک انسان، خود انسان را بکشیم. طبیعت چنین عمل میکند. هنرمند دلیلی علیه غایتشناسی است. فیلسوف حتی بیش از هنرمند. او برای چه فلسفه میورزد؟ برای خودش؟ برای دیگران؟ اگر برای خودش باشد، اسرافی بیمعنا از سوی طبیعت است؛ اگر برای دیگران باشد، باز هم کاری نامتناسب است. فایدهٔ فیلسوف همیشه فقط به تعداد اندکی میرسد، نه به مردم؛ و حتی بر این اندکشمار نیز به اندازهای که بر خودِ پدیدآورنده اثر میگذارد، اثر نمیگذارد. 29 [223] ادامهمعمار برای چه کسی بنا میسازد؟ آیا این بازتابهای گوناگون و نابرابر، این پژواک اثر در جانهای بسیار، مقصود طبیعت است؟ گمان میکنم او برای معمار بزرگ بعدی بنا میکند. هر اثر هنری میخواهد به زایش خود ادامه دهد و در جستوجوی جانهایی پذیرنده و زاینده است. فیلسوف نیز چنین است. طبیعت نامفهوم و ناشیانه عمل میکند. هنرمند و فیلسوف، همچون تیراندازی، تیر خود را به میان جمعیت پرتاب میکنند. شاید جایی گیر کند. آنها هدفگیری نمیکنند. طبیعت نیز هدفگیری نمیکند و بیشمار بار تیرش به خطا میرود. هنرمندان و فیلسوفان نابود میشوند، زیرا تیرهایشان به هدف نمیخورند. در قلمرو فرهنگ نیز طبیعت همانقدر اسرافکارانه رفتار میکند که در کاشت و رویاندن گیاهان. اهداف خود را به شیوهای سنگین و کلی برآورده میکند. برای اهدافی که تناسبی با آنها ندارند، بیش از حد نیرو مصرف میکند. هنرمند و صاحبنظران و دوستدارانش مانند یک توپخانهٔ بزرگ در برابر دستهای گنجشک هستند. طبیعت سودمند است، اما همیشه بهترین و ماهرانهترین ابزارها را به کار نمیگیرد. اینکه طبیعت از طریق هنرمند و فیلسوف میخواسته به دیگران کمک کند، تردیدی ندارد؛ اما اثرگذاری آنها در مقایسه با علتشان — هنرمند و اثر هنری — تا چه اندازه اندک و تا چه اندازه تصادفی است! در مورد فیلسوف، این مسئله حتی دشوارتر است: مسیر میان او و موضوعی که قرار است بر آن اثر بگذارد، کاملاً تصادفی است. بارها و بارها این کار شکست میخورد. طبیعت اسراف میکند؛ نه از سر فراوانی، بلکه از سر بیتجربگی. میتوان فرض کرد اگر طبیعت انسان بود، از ناراحتیِ ناشی از خودش هرگز رها نمیشد! 29 [224]من از جهان را پشت سر گذاشتن و محکوم کردن آن بهصورت یکجا متنفرم. از همین جهان است که هنر و دین سرچشمه گرفتهاند. آه، این گریختن را میفهمم: بیرون رفتن از این جهان و عبور به سوی آرامش «یک»! آه، چه کمبود عشقی در این فیلسوفان وجود دارد؛ فیلسوفانی که همیشه فقط به برگزیدگان میاندیشند و آنقدر به خرد خویش ایمان ندارند که آن را برای همگان بخواهند. خرد باید مانند خورشید برای همه بتابد؛ حتی یک پرتو کمرنگ آن باید بتواند به پستترین جان نیز برسد. وعدهٔ داشتن یک ملک و دارایی به انسان! فلسفه و دین، اشتیاق به داشتن چیزی است که از آنِ انسان باشد. 29 [225]از این تصور لذت میبرم که شاید روزی انسانها از خواندن خسته شوند، و نویسندگان نیز از نوشتن؛ و اینکه روزی دانشمند نسل آینده به خود بیاید، وصیتنامهاش را بنویسد و دستور دهد جسدش را در میان کتابهایش، بهخصوص نوشتههای خودش، بسوزانند. و اگر جنگلها روزبهروز کمیابتر شوند، آیا زمان آن نرسیده که کتابخانهها را همچون تودهای چوبی و کپهای کاغذی برای سوختن در نظر بگیریم؟ بیشتر کتابها از دود و بخار ذهنها زاده شدهاند؛ پس باید دوباره به دود تبدیل شوند. با این حال، گمان میکنم نسلی که ذوق آن را داشته باشد که کتابخانههایش را برای گرم کردن اجاقهایش بسوزاند، درست به همین دلیل ذوق خوبی نیز خواهد داشت که تعداد اندکی کتاب را ــ دقیقاً همان کتابهایی را که شایستهاند ــ برگزیند و زنده نگه دارد. البته ممکن است هزار سال بعد، همین دوران ما تاریکترین دورهٔ گذشته تلقی شود، زیرا هیچ چیز از آن باقی نمانده است. پس چه خوشبختیم که هنوز میتوانیم زمانهٔ خود را از انبوه موادی که هر روز به چاپخانهها میسپارد، بشناسیم! اگر اساساً پرداختن به موضوع زمانهٔ خود معنایی داشته باشد، قطعاً خوشبختی بزرگی است که آنقدر عمیق با آن درگیر شویم که دیگر هیچ شکی دربارهٔ آن برایمان باقی نماند. این کار معنایی دارد؛ زیرا از این راه انسان خود را بسیار میشناسد. و درست ادبیات بدِ یک دوره به ما اجازه میدهد آن دوره را در تصویر ببینیم؛ زیرا میانگین اخلاق و روحیهٔ حاکم را نشان میدهد، نه استثنا بلکه قاعده را. در حالی که کتابهای واقعاً خوبِ معاصران، اغلب از کسانی پدید میآیند که با زمانهٔ خود هیچ وجه مشترکی ندارند جز اینکه در همان زمان زندگی میکنند. از این رو، برای خودشناسی به اندازهٔ ادبیات بد مفید نیستند. اکنون میخواهم از روی کتابها و روزنامههای بد ثابت کنم که: همهٔ ما در فلسفه ناشی هستیم و اصلاً فلسفهای نداریم. 29 [226]خواندن و نوشتن. اما در مقابل، اندیشیدن و سخن گفتن: خواندن و نوشتنِ بسیار چه تأثیری بر آنها میگذارد؟ 29 [227]برخی چیزها فقط هنگامی پایدار میشوند که ضعیف شده باشند. تا پیش از آن، خطر نابودی ناگهانی آنها را تهدید میکند. مسیحیت اکنون با چنین جدیتی دفاع میشود، زیرا به آسانترین دین تبدیل شده است؛ اکنون پس از آنکه تنبلی و راحتطلبی انسان را، یعنی طولانیترین و سرسختترین نیروی جهان را، به سوی خود کشانده، چشمانداز جاودانگی یافته است. فلسفه نیز اکنون بیشترین احترام را دارد، زیرا دیگر مردم را آزار نمیدهد و در عین حال دهانشان را به سخن گفتن میاندازد. چیزهای شدید و نیرومند در معرض خطر نابودی ناگهانیاند؛ ممکن است خم شوند و صاعقه به آنها اصابت کند. آدم پرخون را سکته میگیرد. فلسفهٔ امروز ما قطعاً بر اثر سکته نخواهد مرد. 29 [228]رقتانگیز: جشنی در دل کوهستانهای پوشیده از برف، در فصل زمستان. 29 [229] — راه آزادیسیزدهمین «تأمل نابهنگام». مراحل:
برچسبها: فریدریش نیچه, فلسفه, فلسفه آلمان, فلسفه غرب [ یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 0:1 ] [ عباس مهیاد ]
|
||