۱. مشخصات و معماری کتاب - قسمت سوم
عنوان اصلی:
Jenseits des Lustprinzips / Beyond the Pleasure Principle
ترجمهٔ دقیقتر:
«فراسوی اصل لذت»
بخش پنجم — Abschnitt V
۱. فروید اکنون مسئله را دقیقتر میکند
در بخش چهارم دیدیم که تروما میتواند دستگاه روانی را با هجوم عظیمی از تحریک مواجه کند و دستگاه باید این تحریک را binden / bind / مهار و پیوند کند.
اما یک سؤال باقی مانده:
چرا این «تکرار» در بسیاری از موارد رواننژندانه دیده میشود، حتی وقتی تروما یا حادثهٔ عظیمی در کار نیست؟
یعنی فروید نمیخواهد Wiederholungszwang را فقط به تروما محدود کند.
او دوباره به تجربهٔ روانکاوی برمیگردد.
۲. تکرار در زندگی عادی رواننژند
فرد ممکن است بارها خود را در موقعیتهایی قرار دهد که نتیجهشان ناخوشایند است.
مثلاً الگوهایی مانند:
انتخاب مشابه → شکست مشابه → رنج مشابه
و بعد دوباره:
انتخاب مشابه → شکست مشابه → رنج مشابه
از نگاه فرویدی، این فقط «بدشانسی» نیست.
ممکن است چیزی در ساختار روانی فرد او را به سمت بازتولید یک موقعیت خاص بکشاند.
این همان چیزی است که:
Wiederholungszwang
نامیده میشود.
۳. چرا این موضوع برای اصل لذت خطرناک است؟
اصل لذت:
Lustprinzip / pleasure principle
میگوید دستگاه روانی گرایش دارد ناخوشایندی را کاهش دهد.
اما اگر فرد:
دوباره همان شکست را تجربه کند،
دوباره همان طرد را انتخاب کند،
دوباره وارد همان تعارض شود،
آنگاه باید بپرسیم:
چرا روان چیزی را بازتولید میکند که ظاهراً با هدف کاهش ناخوشایندی ناسازگار است؟
فروید میتواند پاسخ دهد:
شاید در پس این ناخوشایندی، لذتی پنهان وجود داشته باشد.
اما در این بخش، این پاسخ دیگر برای او کاملاً رضایتبخش نیست.
۴. تکرار فقط در بیماران نیست
فروید نکتهٔ مهمتری را مطرح میکند.
Wiederholungszwang
را فقط در بیماران نمیبینیم.
در زندگی عادی نیز آدمها گاهی شرایط مشابه را بارها تجربه میکنند.
مثلاً یک الگوی رابطهای یا سرنوشتگونه مرتب تکرار میشود.
این مسئله باعث میشود فروید بپرسد:
آیا این فقط نتیجهٔ «بیماری» است؟
یا:
آیا چیزی عمومیتر در روان انسان وجود دارد؟
۵. Schicksalszwang / compulsion of fate / اجبار سرنوشت
در این قسمت فروید به چیزی نزدیک میشود که میتوان آن را:
Schicksalszwang / compulsion of fate / اجبار سرنوشت
نامید.
منظور این نیست که فروید واقعاً به «سرنوشت» ماورایی معتقد شده است.
بلکه میبیند یک الگوی زندگی ممکن است بهطرز عجیبی تکرار شود.
فرد ظاهراً:
«همیشه به همان نقطه برمیگردد.»
و این تکرار برای فروید نشانهای است از وجود یک نیروی درونی.
۶. Wiederholung به جای Zufall
دو امکان وجود دارد:
Zufall / chance / تصادف
یا:
Wiederholungszwang / اجبار به تکرار
فروید به تدریج به این سمت میرود که برخی از این الگوها را نمیتوان صرفاً با تصادف توضیح داد.
اما هنوز باید توضیح دهد که چه چیزی این تکرار را تولید میکند؟
۷. حالا مفهوم Trieb مهمتر میشود
در اینجا فروید به تعریف بنیادیتر Trieb / drive / سائق نزدیک میشود.
سؤال او تقریباً این است:
اگر سائق چیزی است که موجود زنده را به سمت تغییر میراند، آیا ممکن است در خودِ سائق گرایشی به بازگرداندن وضعیت قبلی وجود داشته باشد؟
این پرسش بسیار مهم است.
چون در این صورت:
تکرار
دیگر یک رفتار ثانویه نیست.
بلکه:
خاصیت بنیادی سائق است.
۸. «گرایش به بازگرداندن وضعیت قبلی»
فروید به فرمولی نزدیک میشود که بعداً یکی از مشهورترین ایدههای کتاب میشود:
Der Trieb ... ist ein Drang, einen früheren Zustand wiederherzustellen
یعنی سائق نوعی Drang / drive, pressure, urge / کشش یا فشار برای بازگرداندن یک وضعیت پیشین است.
این جمله را باید بسیار جدی گرفت.
چون از اینجا نظریهٔ سائق تغییر جهت میدهد.
۹. früheren Zustand / earlier state / وضعیت پیشین
چرا «وضعیت پیشین»؟
فروید به این فرض زیستشناختی نزدیک میشود که موجود زنده:
از یک وضعیت خاص شروع میکند، تغییر مییابد، و سپس گرایشهایی برای بازگشت به وضعیت قبلی دارد.
اگر این ایده را تا انتها دنبال کنیم، سائق فقط:
«حرکت به سوی آینده»
نیست.
بلکه میتواند:
حرکت به سوی گذشته
نیز باشد.
این یکی از رادیکالترین ایدههای Beyond the Pleasure Principle است.
۱۰. Trieb بهعنوان Drang
کلمهٔ:
Drang / pressure, urge / فشار، کشش، رانش
اهمیت دارد.
سائق صرفاً یک میل آگاهانه نیست.
بلکه یک فشار درونی است.
پس:
Wunsch / wish / آرزو
با:
Trieb
یکی نیست.
آرزو ممکن است در سطح روانی و آگاهانه تجربه شود.
اما سائق یک نیروی بنیادیتر است.
۱۱. سائق فقط به جلو نمیرود
در بسیاری از نظریههای سادهٔ روانشناختی، انگیزش را اینگونه تصور میکنیم:
وضعیت فعلی
↓
هدف مطلوب
↓
حرکت به سمت هدف
اما فروید در اینجا امکان دیگری را مطرح میکند:
وضعیت فعلی
↓
تغییر
↓
کشش به وضعیت قبلی
پس حرکت سائق ممکن است:
regressiv / regressive / واپسگرایانه
باشد.
البته «پسرفت» در اینجا هنوز معنای بالینی خاص اصطلاح Regression / Regression / واپسروی را ندارد؛ منظور بیشتر بازگشت به وضعیت پیشین است.
۱۲. این ایده چه ارتباطی با تکرار دارد؟
اکنون حلقه کاملتر میشود:
Trieb
↓
Drang / فشار
↓
بازگرداندن وضعیت پیشین
↓
Wiederholung / تکرار
پس چیزی که در بخشهای دوم و سوم صرفاً به شکل «رفتار تکراری» دیده میشد، اکنون ممکن است ریشهای در خودِ سائق داشته باشد.
۱۳. اما هنوز یک مشکل بسیار بزرگ وجود دارد
اگر سائق ذاتاً تمایل دارد وضعیت پیشین را بازگرداند، پس:
چرا زندگی اصلاً تغییر میکند؟
چرا موجود زنده:
رشد میکند،
پیچیدهتر میشود،
سازگار میشود،
تولیدمثل میکند،
و به شکلهای جدیدی سازمان پیدا میکند؟
اگر گرایش بنیادی سائق:
بازگشت
باشد، پس باید توضیح دهیم که زندگی و تحول چگونه ممکن شدهاند.
اینجا فروید وارد زیستشناسی و نظریهٔ تکامل میشود.
۱۴. فروید به زیستشناسی نگاه میکند
در این بخش فروید تلاش میکند نظریهٔ روانکاوی را با تصویری از موجود زنده پیوند دهد.
او به این ایده نزدیک میشود که:
ویژگیهای کنونی موجود زنده ممکن است حاصل تغییرات تاریخی بسیار طولانی باشند.
اما اگر سائقها گرایش به بازگشت دارند، چرا تغییرات پایدار باقی میمانند؟
فروید باید بین:
تغییر
و
بازگشت
رابطهای پیدا کند.
۱۵. «هدف زندگی» چه میشود؟
اینجا به یکی از جنجالیترین ایدههای کتاب نزدیک میشویم.
اگر سائق گرایش به بازگرداندن وضعیت قبلی داشته باشد، شاید حتی:
Leben / life / زندگی
خودش نیز هدف نهایی نباشد.
بلکه زندگی ممکن است مجموعهای از فرایندها باشد که در نهایت به بازگشت به یک وضعیت بنیادیتر ختم میشوند.
این ایده هنوز به صورت کامل در این نقطه بیان نشده، اما مسیر استدلال کاملاً به سمت آن میرود.
۱۶. تفاوت مهم میان «زندگی» و «سائق»
فروید نمیگوید:
«زندگی میخواهد بمیرد.»
این صورتبندی سادهشده و گمراهکننده است.
آنچه او میپرسد این است:
اگر سائق گرایش به بازگرداندن وضعیت قبلی دارد، و اگر اولین وضعیت موجود زنده پیش از زندگی پیچیدهٔ کنونی، وضعیت غیرآلی بوده است، آیا ممکن است سائقهای خاصی گرایش به بازگرداندن موجود زنده به وضعیت غیرآلی داشته باشند؟
این همان مسیری است که بعداً به:
Todestrieb / death drive / سائق مرگ
منتهی میشود.
اما در بخش پنجم هنوز این نتیجه بهطور کامل تثبیت نشده است.
۱۷. Anorganisch / inorganic / غیرآلی
اصطلاح مهم:
anorganisch / inorganic / غیرآلی
است.
فروید با یک فرض کاملاً حدی بازی میکند:
اگر موجود زنده زمانی از وضعیت غیرآلی پدید آمده باشد، آنگاه «بازگشت به وضعیت پیشین» میتواند در نهایت معنای:
بازگشت به حالت غیرآلی
را پیدا کند.
در این صورت:
Todestrieb
یعنی سائق مرگ، نه به معنای میل آگاهانه به مردن، بلکه به معنای:
گرایش موجود زنده به بازگرداندن خود به وضعیت غیرآلی پیشین.
۱۸. اما چرا این هنوز «فرضیه» است؟
فروید کاملاً میداند که این استدلال بسیار بلندپروازانه است.
او از یک مشاهدهٔ روانکاوانه:
Wiederholungszwang
شروع کرده است.
بعد به:
Trieb
میرود.
بعد به:
früherer Zustand
و سپس:
anorganischer Zustand
میرسد.
یعنی یک زنجیرهٔ استدلالی بسیار بزرگ ساخته شده است.
بنابراین باید دقت کنیم که هر مرحله الزاماً به معنای اثبات مرحلهٔ بعدی نیست.
۱۹. رابطهٔ Wiederholungszwang و Todestrieb
در اینجا میتوانیم مسیر را به صورت زیر ببینیم:
Wiederholungszwang
↓
تکرار چیزی که ظاهراً ناخوشایند است
↓
نمیتوان آن را کاملاً با Lustprinzip توضیح داد
↓
پس شاید تکرار ریشهای در Trieb داشته باشد
↓
Trieb گرایش به بازگرداندن وضعیت پیشین دارد
↓
اگر وضعیت پیشین موجود زنده در نهایت وضعیت غیرآلی بوده باشد
↓
گرایش به بازگشت به غیرآلی
↓
Todestrieb / death drive
اما این زنجیره در این مرحله هنوز در حال ساختهشدن است.
۲۰. یک نکتهٔ بسیار مهم: Todestrieb ≠ Wunsch zu sterben
این را باید از همینجا کاملاً جدا کنیم.
Todestrieb
به معنای:
«من میخواهم بمیرم»
نیست.
حتی لزوماً یک میل آگاهانه نیست.
بلکه یک مفهوم نظری دربارهٔ جهتگیری یک سائق بنیادی است.
پس:
Wunsch zu sterben / wish to die / آرزوی مردن
با:
Todestrieb
یکی نیست.
این تمایز برای خواندن دقیق فروید ضروری است.
۲۱. چرا فروید هنوز با تردید پیش میرود؟
چون خودش میداند که این فرضیه ممکن است بیش از حد نظری به نظر برسد.
به همین دلیل بارها به محدودیت نظریه اشاره میکند.
او در این مرحله نمیخواهد بگوید:
«اکنون یک حقیقت قطعی دربارهٔ زیستشناسی کشف کردهام.»
بلکه میخواهد ببیند:
آیا این فرضیه میتواند پدیدههایی را که نظریهٔ قبلی توضیح نمیداد، بهتر توضیح دهد؟
۲۲. بازگشت به اصل لذت
حالا یک مسئلهٔ جدید داریم.
اگر:
Todestrieb
وجود داشته باشد،
و
Lustprinzip
هم وجود داشته باشد،
رابطهٔ آنها چیست؟
آیا این دو دشمناند؟
نه.
فروید در نهایت آنها را در یک ساختار پیچیدهتر قرار میدهد.
اصل لذت هنوز وظیفهٔ خودش را دارد:
کاهش تنش و تنظیم ناخوشایندی/لذت.
اما ممکن است یک سائق بنیادیتر در جهت:
بازگشت به وضعیت پیشین
حرکت کند.
پس:
Todestrieb
و
Lustprinzip
در دو سطح کاملاً یکسان قرار ندارند.
۲۳. بخش پنجم چرا نقطهٔ عطف است؟
چون در اینجا پرسش:
«چرا انسان تکرار میکند؟»
به پرسش بسیار بزرگتری تبدیل میشود:
«ماهیت خودِ سائق چیست؟»
و بعد:
«آیا سائق اساساً گرایش به بازگرداندن وضعیت پیشین دارد؟»
و سپس:
«اگر چنین است، آیا مرگ همان وضعیت پیشینِ زندگی است؟»
این همان مسیر فکریای است که فروید را به نظریهٔ دوگانهٔ سائقها میرساند.
۲۴. اصطلاحات اصلی بخش پنجم
آلمانیانگلیسیفارسی
Wiederholungszwangrepetition compulsionاجبار به تکرار
Wiederholungrepetitionتکرار
Schicksalszwangcompulsion of fateاجبار سرنوشت
Triebdriveسائق
Drangpressure / urgeرانش / فشار
Zustandstateوضعیت
früherer Zustandearlier stateوضعیت پیشین
Wiederherstellungrestorationبازگردانی
anorganischinorganicغیرآلی
Lebenlifeزندگی
Toddeathمرگ
Todestriebdeath driveسائق مرگ
Lustprinzippleasure principleاصل لذت
۲۵. حرکت استدلال بخش پنجم
مسیر فروید اکنون بسیار مشخصتر شده:
تکرار ناخوشایند
↓
Wiederholungszwang
↓
اصل لذت برای توضیح آن کافی نیست.
↓
شاید تکرار از خودِ Trieb سرچشمه بگیرد.
↓
ویژگی سائق:
Drang zur Wiederherstellung eines früheren Zustandes
↓
کشش برای بازگرداندن وضعیت پیشین.
↓
اما وضعیت پیشین موجود زنده چیست؟
↓
anorganischer Zustand / وضعیت غیرآلی
↓
پس امکان یک سائق بنیادی:
Todestrieb / سائق مرگ
مطرح میشود.
اما حالا یک مشکل عظیم باقی میماند:
اگر سائق مرگ گرایش بنیادی به بازگشت است، پس چه چیزی در برابر آن قرار دارد؟
چرا موجود زنده فقط به سوی مرگ نمیرود؟
پاسخ فروید به این پرسش در بخش ششم شکل میگیرد؛ آنجا او نظریهٔ مشهور Lebenstriebe / life instincts / سائقهای زندگی را در برابر Todestrieb / death drive / سائق مرگ قرار میدهد و بحث را به سمت Eros / اروس، اتحاد، حفظ زندگی و رابطهٔ میان سائقهای زندگی و مرگ میبرد.
بخش ششم — Abschnitt VI
۱. فروید از یک پرسش بسیار بنیادی شروع میکند
در پایان بخش پنجم، مسئله این بود:
اگر سائق گرایش به بازگرداندن یک وضعیت پیشین دارد، و اگر وضعیت پیشین موجود زنده را بتوان در نهایت وضعیت غیرآلی دانست، پس:
چرا موجود زنده همچنان زنده میماند؟
چرا همهچیز مستقیماً به سمت مرگ نمیرود؟
اینجا فروید مجبور است نظریهٔ خود را دو قطبی کند.
یک طرف:
Todestriebe / death instincts or death drives / سائقهای مرگ
و طرف دیگر:
Lebenstriebe / life instincts / سائقهای زندگی
۲. Todestrieb / سائق مرگ
فروید اکنون میتواند فرضیهٔ قبلی را روشنتر بیان کند.
اگر:
Trieb = گرایش برای بازگرداندن یک وضعیت پیشین
باشد، و اگر:
زندگی از وضعیت غیرآلی پدید آمده باشد،
پس میتوان فرض کرد:
در موجود زنده گرایشی وجود دارد که میخواهد به وضعیت غیرآلی بازگردد.
این گرایش:
Todestrieb
است.
اما باز هم تأکید کنیم:
Todestrieb ≠ میل آگاهانه به مرگ
بلکه یک مفهوم متافیزیکی ـ زیستشناختی در نظریهٔ فروید است که میکوشد «گرایش به بازگشت» را توضیح دهد.
۳. اما موجود زنده فوراً نمیمیرد
اینجا فروید یک تمایز بسیار مهم ایجاد میکند.
سائق مرگ لزوماً به این معنا نیست که موجود زنده باید:
سریعترین راه را برای مردن انتخاب کند.
برعکس، اگر سائق مرگ در درون موجود زنده عمل کند، میتواند موجود زنده را به سمت:
بازگشت به وضعیت پیشین
هدایت کند، اما خودِ زندگی و سائقهای دیگر ممکن است این مسیر را تغییر دهند.
بنابراین مرگ ممکن است:
درونزاد / internal
و تدریجی باشد، نه لزوماً یک نابودی فوری.
۴. Umweg / detour / مسیر غیرمستقیم
یکی از ایدههای جالب این بخش این است که موجود زنده میتواند به سمت مرگ حرکت کند، اما از یک:
Umweg / detour / مسیر غیرمستقیم
عبور کند.
یعنی:
زندگی میتواند مسیر خود را طی کند، رشد کند، تولیدمثل کند و پیچیده شود، اما در نهایت همان مقصد بنیادی را دنبال کند.
در این تصویر:
مرگ مقصد
است،
اما:
زندگی مسیر رسیدن به آن مقصد
است.
این ایده یکی از عجیبترین جنبههای مدل فروید است.
۵. اما چرا زندگی خودش را حفظ میکند؟
اینجا Lebenstriebe وارد میشوند.
فروید میگوید نیروهایی وجود دارند که:
موجود زنده را به حفظ خود سوق میدهند،
عناصر را به هم پیوند میدهند،
به تولیدمثل کمک میکنند،
و از فروپاشی فوری جلوگیری میکنند.
اینها:
Lebenstriebe / life drives / سائقهای زندگی
هستند.
۶. Eros / اروس
فروید برای بیان نیروی وحدتبخش زندگی به مفهوم:
Eros / Eros / اروس
نزدیک میشود.
در زبان اسطورهای، اروس نیروی عشق و پیوند است.
اما در نظریهٔ فروید، این مفهوم معنای بسیار گستردهتری پیدا میکند.
Eros
صرفاً عشق رمانتیک یا میل جنسی نیست.
بلکه نیرویی است که:
واحدها را به یکدیگر متصل و یکپارچه میکند.
۷. هدف Eros چیست؟
در سادهترین بیان:
Eros → Verbindung / connection / پیوند
یعنی:
اتصال
اتحاد
ساختن واحدهای بزرگتر
و:
حفظ ساختار زندگی
در برابر:
Todestrieb → بازگشت و گسست
قرار میگیرد.
۸. Sexualtrieb / sexual drive / سائق جنسی
فروید به نظریهٔ قبلی خودش دربارهٔ سائق جنسی برمیگردد.
او میپرسد:
آیا سائق جنسی فقط برای لذت جنسی است؟
یا میتوان آن را بخشی از نیروی بزرگتری دانست که:
موجودات را به یکدیگر متصل میکند؟
فروید به سمت پاسخ دوم حرکت میکند.
بنابراین:
Sexualtrieb
میتواند در چارچوب گستردهتر:
Lebenstrieb
قرار گیرد.
۹. از فرد به دوگانگی بزرگتر
در نظریهٔ جدید:
یک نیرو:
Eros / Lebenstriebe
میخواهد:
پیوند دهد، متحد کند، حفظ کند، بسازد.
نیروی دیگر:
Todestrieb
گرایش دارد:
به وضعیت پیشین بازگردد، پیوندها را از میان بردارد و در نهایت به وضعیت غیرآلی بازگردد.
این دوگانگی پایهٔ نظریهٔ جدید فروید میشود.
۱۰. چرا فروید به «پیوند» اینقدر اهمیت میدهد؟
در بخش چهارم گفتیم:
Bindung / binding
به معنای مهار و پیوند انرژی بود.
اکنون یک معنای عمیقتر پیدا میکند.
پیوند
فقط یک عملیات روانی نیست.
میتواند ویژگی بنیادی Eros باشد:
Eros چیزهای پراکنده را به واحدهای بزرگتر تبدیل میکند.
برای مثال:
سلولها → ارگانیسم
یا:
افراد → خانواده/گروه
یا در سطح نظری:
اجزای پراکنده → واحدهای پیچیدهتر
۱۱. اصل Nirvana
در این قسمت زمینه برای مفهومی فراهم میشود که بعدها در روانکاوی اهمیت زیادی پیدا میکند:
Nirwanaprinzip / Nirvana principle / اصل نیروانا
این مفهوم با گرایش به:
کاهش تحریک
و رسیدن به:
سطح بسیار پایین تنش
ارتباط پیدا میکند.
اما نباید آن را ساده و بیواسطه با:
Lustprinzip / اصل لذت
یکی گرفت.
فروید در اینجا تلاش میکند نسبت میان این اصول را روشن کند.
۱۲. Lustprinzip در برابر Nirwanaprinzip؟
به صورت بسیار ساده میتوان گفت:
Lustprinzip
به تنظیم تجربه بر اساس:
Lust / لذت
و:
Unlust / ناخوشایندی
مربوط است.
اما:
Nirwanaprinzip
به گرایش بنیادیتر به:
کاهش تنش و تحریک
نزدیک میشود.
فروید به تدریج میبیند که این مفاهیم باید در یک رابطهٔ پیچیده با یکدیگر قرار گیرند.
۱۳. چرا کاهش تنش الزاماً «لذت» نیست؟
این سؤال مهم است.
فرض کنیم تنش:
Erregung / excitation / برانگیختگی
کاهش پیدا کند.
این کاهش میتواند تجربهای خوشایند باشد.
اما اگر گرایش بنیادی موجود زنده این باشد که:
هرگونه تحریک را به صفر برساند،
در حد نهایی:
هیچ تحریک = هیچ زندگی
خواهد بود.
اینجاست که مفهوم مرگ دوباره وارد میشود.
۱۴. Zero / صفر
اگر بخواهیم منطق نظری فروید را بسیار ساده کنیم:
تحریک
↓
کاهش تحریک
↓
کاهش بیشتر
↓
کاهش بیشتر
↓
صفر
و:
صفر مطلق تحریک
با وضعیت:
anorganisch / غیرآلی
سازگار میشود.
پس گرایش به کاهش کامل تحریک میتواند از نظر نظری به:
Todestrieb
نزدیک شود.
۱۵. اما زندگی چه میکند؟
زندگی دقیقاً در جهت مخالفِ این صفرشدن عمل میکند.
Eros
میخواهد:
پیوند ایجاد کند،
ساختار بسازد،
پیچیدگی را حفظ کند،
و موجود زنده را در وضعیت فعال نگه دارد.
پس یک تقابل بنیادی شکل میگیرد:
Todestrieb
↓
کاهش، بازگشت، گسست
در برابر:
Eros
↓
پیوند، ساختن، حفظ، افزایش سازمانیافتگی
۱۶. چرا این تقابل بسیار مهم است؟
چون فروید اکنون میتواند بسیاری از پدیدههای روانی را در چارچوب یک Dualismus / dualism / دوگانگی ببیند.
این نکته با تاریخ نظریهٔ فروید هم ارتباط دارد.
پیشتر او از تضادهایی مانند:
Ichtriebe / ego instincts
در برابر:
Sexualtriebe / sexual instincts
صحبت کرده بود.
اکنون سازمان نظریه تغییر میکند:
Lebenstriebe
در برابر:
Todestriebe
۱۷. یک تحول اساسی در نظریهٔ فروید
این تحول را باید دقیق حفظ کنیم.
نظریهٔ قدیمیتر:
Ichtriebe ↔ Sexualtriebe
نظریهٔ جدیدتر:
Lebenstriebe ↔ Todestriebe
یعنی فروید تضاد اصلی سائقها را در سطحی بنیادیتر تعریف میکند.
۱۸. چرا Sexualtrieb اکنون زیر Eros قرار میگیرد؟
زیرا فروید دیگر سائق جنسی را فقط نیرویی برای لذت جنسی نمیبیند.
سائق جنسی میتواند:
پیونددهنده
باشد.
چرا؟
چون دو موجود را به یکدیگر نزدیک میکند و از نظر زیستی به:
Fortpflanzung / reproduction / تولیدمثل
منجر میشود.
پس Sexualtrieb میتواند در خدمت:
Eros
باشد.
۱۹. Fortpflanzung / تولیدمثل
اینجا تولیدمثل اهمیت ویژهای پیدا میکند.
اگر یک موجود میمیرد، اما مادهٔ زنده از طریق تولیدمثل ادامه پیدا میکند، آنگاه سائقهای جنسی در سطحی فراتر از بقای فرد عمل میکنند.
یعنی:
فرد
ممکن است بمیرد،
اما:
زندگی
ادامه پیدا میکند.
از این نظر:
Eros
نه فقط «حفظ فرد»، بلکه ادامه و پیوند زندگی را دنبال میکند.
۲۰. فرد در برابر زندگی
اینجا یک تمایز مهم ایجاد میشود:
Individuum / individual / فرد
در برابر:
Lebenszusammenhang / continuity of life / پیوستار زندگی
فرد یک واحد موقت است.
Eros میتواند به حفظ رابطه و تداوم بین موجودات کمک کند.
Todestrieb، در مقابل، در سطح بنیادیتر به بازگشت هر موجود به وضعیت پیشین مربوط میشود.
۲۱. اما این دو سائق کاملاً جدا نیستند
فروید آنها را مثل دو موجود مستقل تصور نمیکند که یکی همیشه «خوب» و دیگری همیشه «بد» باشد.
آنها در موجود زنده:
vermischt / mixed / درهمآمیخته
هستند.
این نکته مهم است.
زیرا رفتار انسانی معمولاً نه کاملاً:
Eros
است و نه کاملاً:
Todestrieb.
بلکه حاصل تعامل و آمیختگی آنهاست.
۲۲. Aggression / پرخاشگری
در همین چارچوب، مسئلهٔ پرخاشگری نیز اهمیت پیدا میکند.
اگر نیروی تخریبی وجود داشته باشد، ممکن است بخشی از آن:
nach außen / outward / به بیرون
هدایت شود.
یعنی به جای اینکه تخریب کاملاً متوجه خودِ موجود زنده باشد، به سمت جهان بیرونی منتقل شود.
این ایده بعداً در نظریهٔ فروید دربارهٔ:
Aggression / aggression / پرخاشگری
اهمیت زیادی پیدا میکند.
۲۳. Selbsterhaltung / self-preservation / حفظ خود
اینجا فروید با یک نکتهٔ ظریف مواجه است.
ممکن است:
Selbsterhaltungstriebe / self-preservative drives / سائقهای حفظ خود
در نگاه اول ضد سائق مرگ به نظر برسند.
اما در مدل جدید، مسئله پیچیدهتر میشود.
چرا؟
چون حتی رفتارهای حفظ خود میتوانند در نهایت بخشی از مسیر طبیعی زندگی به سوی مرگ باشند.
یعنی:
موجود زنده از خودش محافظت میکند تا به شیوهٔ خودش به پایان طبیعی برسد، نه اینکه هر لحظه بهصورت تصادفی نابود شود.
این نکته در متن فروید بسیار مهم است.
۲۴. «مرگ طبیعی» و مرگ بیرونی
فروید به این ایده نزدیک میشود که موجود زنده نوعی مسیر درونی برای پایانیافتن دارد.
مرگی که از درون ساختار زندگی ناشی میشود، با مرگی که بر اثر حادثهٔ خارجی تحمیل میشود، یکی نیست.
به این ترتیب:
Todestrieb
با «کشتهشدن» یکی نیست.
این سائق به:
بازگشت درونی موجود زنده به وضعیت غیرآلی
مربوط است.
۲۵. مسئلهٔ بزرگ: آیا واقعاً میتوان این را ثابت کرد؟
فروید اینجا بسیار محتاط است.
زیرا از دادههای روانکاوی به یک نظریهٔ زیستشناختی بسیار گسترده رسیده است.
او میداند که:
Wiederholungszwang
به خودی خود اثبات نمیکند که:
Todestrieb
وجود دارد.
بنابراین بخش ششم در عین اینکه بسیار نظری است، حالت فرضیهپردازی دارد.
۲۶. چرا نام کتاب «فراسوی اصل لذت» است؟
اکنون میتوانیم عنوان کتاب را بهتر بفهمیم.
Jenseits / beyond / فراسوی
یعنی فروید میخواهد از نظریهای که همهٔ فرایندهای روانی را با:
Lustprinzip
توضیح میداد، فراتر برود.
او میگوید:
اصل لذت واقعی است.
اما شاید تنها اصل بنیادی نباشد.
در زیر آن، دو نیروی بنیادیتر وجود دارند:
Eros
و
Todestrieb
۲۷. اما یک مشکل باقی میماند
اگر Eros و Todestrieb دو نیروی بنیادی باشند، باید بتوانیم توضیح دهیم:
چگونه این دو نیرو در رفتار واقعی انسان با هم ترکیب میشوند؟
فروید به سمت مفاهیمی مانند:
Mischung / mixture / آمیختگی
و
Entmischung / defusion / جدایی یا ازهمگسیختگی
پیش میرود.
این موضوع در آثار بعدی فروید بسیار مهمتر میشود.
۲۸. Mischung / آمیختگی
اگر دو سائق را تصور کنیم:
Eros
و
Todestrieb
ممکن است یک رفتار حاصل هر دو باشد.
مثلاً نیرویی که:
پیوند میدهد،
اما همزمان سلطهجوست؛
حفظ میکند،
اما همزمان تخریب میکند.
بنابراین نباید هر رفتار را به یک سائق خالص نسبت داد.
۲۹. Entmischung / ازهمگسیختگی
اگر آمیختگی سائقها کاهش پیدا کند، نیروهای آنها ممکن است مستقلتر ظاهر شوند.
این ایده برای توضیح برخی اشکال:
Destruktion / destruction / تخریب
و
Aggression
مهم میشود.
در نظریهٔ متأخر فروید، این مسیر اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد.
۳۰. نتیجهٔ بخش ششم
اکنون نظریه تقریباً به این شکل درآمده است:
نیروی اول:
Eros / Lebenstriebe
→ پیوند
→ اتحاد
→ حفظ
→ تولیدمثل
→ سازمانیافتگی
نیروی دوم:
Todestrieb
→ بازگشت
→ کاهش بنیادی تحریک
→ گسست
→ بازگشت به وضعیت غیرآلی
و:
Lustprinzip
در میان این فرایندها همچنان نقش خود را حفظ میکند.
۳۱. جدول اصطلاحات بخش ششم
آلمانیانگلیسیفارسی
Lebenstriebelife instincts/drivesسائقهای زندگی
Todestriebdeath driveسائق مرگ
ErosErosاروس
Sexualtriebesexual drivesسائقهای جنسی
Selbsterhaltungself-preservationحفظ خود
Fortpflanzungreproductionتولیدمثل
Bindungbindingپیوند/مهار
Mischungmixtureآمیختگی
Entmischungdefusionازهمگسیختگی
Aggressionaggressionپرخاشگری
Destruktiondestructionتخریب
anorganischinorganicغیرآلی
NirwanaprinzipNirvana principleاصل نیروانا
Lustprinzippleasure principleاصل لذت
۳۲. نقشهٔ کامل استدلال تا پایان بخش ششم
حالا مسیر شش بخش اول را یکجا ببینیم:
Lustprinzip
↓
ظاهراً اصل حاکم روان است.
اما:
Trauma
↓
Wiederholung
↓
Wiederholungszwang
↓
چیزی ناخوشایند مرتب تکرار میشود.
↓
پس:
Lustprinzip کافی نیست.
↓
فروید به:
Trieb
میرود.
↓
Trieb ممکن است:
Wiederherstellung eines früheren Zustandes
باشد.
↓
بازگرداندن وضعیت پیشین.
↓
اگر وضعیت پیشین موجود زنده:
anorganisch
باشد،
↓
Todestrieb
بهعنوان فرضیه مطرح میشود.
اما زندگی ادامه دارد.
↓
پس:
Lebenstriebe / Eros
↓
پیوند، اتحاد، تولیدمثل و حفظ زندگی.
بنابراین:
Eros ↔ Todestrieb
و اصل لذت در سطح دیگری میان این نیروها عمل میکند.
یک نکتهٔ مهم دربارهٔ متن اصلی
در این بخش فروید عمداً وارد حوزهای میشود که خودش هم آن را کاملاً قطعی نمیداند. بنابراین هنگام خواندن Abschnitt VI نباید همهٔ جملات مربوط به سائق مرگ را به صورت «نتیجهٔ اثباتشده» بخوانیم. متن در اینجا ترکیبی است از مشاهدهٔ بالینی، استدلال روانکاوانه، فرضیهٔ زیستشناختی و گمانهپردازی نظری.
برچسبها:
زیگموند فروید,
فراسوی اصل لذت,
سرکوب شخصیت,
سلطه