عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

اولیس — جیمز جویس- فصل سوم

آغاز «پروتئوس»

پس از خروج استفن از مدرسه، روایت وارد فصل سوم می‌شود؛ فصلی که یکی از دشوارترین بخش‌های اولیس است.

«پروتئوس»

ضرورت‌ناپذیرِ وجهِ مرئی:

دست‌کم این را، اگر هیچ چیز دیگری نه، با چشمانم می‌اندیشم.

امضاهای همه‌چیز را اینجا می‌خوانم:

زادۀ دریا و خزه‌ی دریایی، مد نزدیک‌شونده، آن چکمه‌ی زنگ‌زده.

سبزِ چرک‌آلود، آبیِ نقره‌ای، زنگار:

نشانه‌های رنگین.

مرزهای شفافیت.

اما او اضافه می‌کند:

در اجسام.

آنگاه پیش از رنگ‌ها، از وجودِ آن اجسام آگاه شد.

چگونه؟

با کوبیدن سرش به آن‌ها، لابد.

آرام‌تر.

کچل بود و میلیونر؛

maestro di color che sanno

استادِ آنان که می‌دانند.

مرز شفافیت درون.

چرا «درون»؟

شفاف، ناشفاف.

اگر بتوانی پنج انگشتت را از میان آن عبور دهی، دروازه است؛ اگر نتوانی، در است.

چشمانت را ببند و ببین.

استفن چشمانش را بست تا صدای خرد شدن جلبک‌های خشک و صدف‌ها زیر چکمه‌هایش را بشنود.

بااین‌حال داری در میان آن راه می‌روی.

دارم.

گام‌به‌گام.

فضایی بسیار کوتاه از زمان، در میان زمان‌هایی بسیار کوتاه از فضا.

پنج، شش:

nacheinander.

دقیقاً.

و این است ضرورتِ گریزناپذیرِ امر شنیدنی.

چشمانت را باز کن.

نه.

عیسی!

اگر از صخره‌ای که بر پایه‌ی خود خم شده سقوط کنم، از میان nebeneinander، ناگزیر سقوط خواهم کرد!

دارم در تاریکی خوب پیش می‌روم.

شمشیر خاکستری‌ام کنار پهلویم آویخته است.

با آن ضربه بزن:

آن‌ها همین‌طورند.

دو پای من در چکمه‌های او، در انتهای پاهای او قرار دارند:

nebeneinander.

صداها سخت‌اند:

ساخته‌ی پتک Los Demiurgos.

آیا در امتداد ساحل سندی‌ماونت به سوی ابدیت راه می‌روم؟

خردش.

ترق.

ترق.

ترق.

پول وحشی دریا.

دومینی دیزی همه‌ی این‌ها را می‌داند.

ریتم آغاز می‌شود، می‌بینی؟

می‌شنوم.

چهارپایِ آکاتالکتیکِ ایامبیک، در حال راه رفتن.

نه، در حال تاختن:

مادیان را بتازان.

حالا چشمانت را باز کن.

باز می‌کنم.

یک لحظه.

آیا از آن زمان که چشم بسته بودم، همه‌چیز ناپدید شده است؟

اگر باز کنم و برای همیشه در تاریکیِ ناشفاف باشم چه؟

Basta!

بس است!

می‌بینم که آیا می‌توانم ببینم.

ببین حالا.

تمام این مدت آنجا بوده، بدون تو:

و تا ابد خواهد بود،

جهان بی‌پایان.

آن‌ها با احتیاط از پله‌های تراس لیهی پایین آمدند؛ زنانی؛ و با پاهایی باز و سنگین از ساحل شیب‌دار پایین رفتند و پاهای پهنشان در شنِ گل‌آلود فرو می‌رفت.

مثل من.

مثل آلگی.

که به سوی مادر عظیم خود فرود می‌آییم.

شماره‌ی یک کیف ماما را سنگین به دست گرفته بود؛ چترِ زن دیگر در ساحل فرو می‌رفت.

از محله‌های فقیر بیرون آمده بودند، برای گذراندن روز.

خانم فلورنس مک‌کیب، بیوه‌ی مرحوم پاتریک مک‌کیب، که بسیار سوگوارش بودند، از خیابان براید.

یکی از همین خواهران بود که مرا، جیغ‌کشان، به زندگی کشاند.

آفرینش از هیچ.

در کیفش چیست؟

یک جنین مرده، با بند نافِ آویزان، پیچیده در پشم سرخ.

رشته‌های همه به عقب متصل‌اند؛ طنابی درهم‌تنیده از تمام گوشت‌ها.

برای همین است که راهبان عارف...

آیا می‌خواهی مانند خدایان باشی؟

به ناف خود خیره شو.

سلام!

کینچ اینجاست.

مرا به ادن‌ویل وصل کن.

الف، آلفا: صفر، صفر، یک.

همسر و یاور آدم قدیم:

حوا، حوای برهنه.

او ناف نداشت.

نگاه کن.

شکمی بی‌نقص، برآمده و بزرگ، سپری از پوست کشیده، نه، توده‌ای سفید از گندم، شرقی و جاودان، ایستاده از ازل تا ابد.

رحمِ گناه.

در گناه، در تاریکی، من نیز در رحم بودم؛

ساخته شده بودم، نه زاده.

از آنان:

مردی با صدای من و چشمان من،

و زنی شبح‌گون با خاکستر بر نفسش.

آنان به هم پیوستند و از هم گسستند و اراده‌ی جفت‌ساز را انجام دادند.

از پیش از اعصار، او مرا خواسته بود؛

و اکنون دیگر نمی‌تواند مرا نخواهد،

و هرگز.

Lex aeterna،

قانون ابدی، پیرامون اوست.

آیا پس این همان جوهر الهی است که در آن پدر و پسر هم‌جوهرند؟

آریوسِ بیچاره کجاست تا بحث را تا پایان ببرد؟

تمام زندگی‌اش را در جنگ با آن هم‌جوهرِ عظیمِ باشکوهِ یهودی گذراند.

بدشگون، ای بدعت‌گذار!

در مستراح یونانی آخرین نفسش را کشید:

euthanasia.

و امواج می‌آیند.

اسب‌های دریاییِ یال‌سفید، در حال جویدن، مهار شده با باد روشن؛

اسب‌های مانانان.

نباید نامه‌اش را برای مطبوعات فراموش کنم.

و بعد؟

کشتی، ساعت دوازده و نیم.

راستی، مواظب آن پول باش، ای ابله جوانِ خوب.

بله.

باید مواظبش باشم.

گام‌هایش آهسته شد.

اینجا.

آیا می‌خواهم به خانه‌ی عمه سارا بروم یا نه؟

صدای پدرِ هم‌جوهر من.

«استفن، اخیراً چیزی از برادر هنرمندت دیده‌ای؟ نه؟

مطمئنی در تراس استراسبورگ پیش عمه سالی نیست؟

نمی‌توانست کمی بالاتر پرواز کند، ها؟

و و و و به ما بگو، استفن، عمو سی چطور است؟»

«آه، آه، پسران کیلکنی...»

دست نحیف و تحلیل‌رفته‌اش در دست من. آنها کوین ایگن را فراموش کرده‌اند، اما او آنها را فراموش نکرده است.
با یاد تو، ای صهیون.

او به لبهٔ دریا نزدیک‌تر شده بود و شنِ خیس به چکمه‌هایش سیلی می‌زد. هوای تازه به او خوشامد گفت؛ زخمه‌ای بر اعصاب وحشی، بادِ هوای وحشیِ دانه‌های روشنایی. اینجا... من که قرار نیست تا کشتی فانوس‌دارِ کیش پیاده بروم، مگر نه؟

ناگهان ایستاد؛ پاهایش کم‌کم در خاک لرزان فرو می‌رفتند.

برگرد.

برگشت و ساحل را به سوی جنوب از نظر گذراند؛ پاهایش بار دیگر آهسته در حفره‌های تازه فرو می‌رفتند. اتاق گنبددار و سردِ برج در انتظار است. از میان شکاف‌های دفاعی، پرتوهای نور همچنان، آهسته و هرچه آهسته‌تر، حرکت می‌کنند؛ همان‌طور که پاهای من فرو می‌روند، و گرگ‌ومیش به‌تدریج بر صفحهٔ ساعتِ کف اتاق می‌خزد.

گرگ‌ومیش آبی، فرارسیدن شب، شبِ آبیِ عمیق.

در تاریکی گنبد منتظرند: صندلی‌های پس‌زده‌شان، چمدان اُبلیسک‌شکل من، گرداگرد میزی پوشیده از بشقاب‌های رهاشده.

چه کسی جمعش کند؟

او کلید را دارد.

وقتی این شب فرا برسد، آنجا نخواهم خوابید. دری بسته از برج خاموش، مدفون‌کنندهٔ آن بدن‌های کور ــ آقای پلنگ و سگ اشاره‌گرش.

صدا بزن: پاسخی نیست.

پاهایش را از مکشِ گل بیرون کشید و از کنار موج‌شکنِ سنگی برگشت.

همه‌چیز را بردار، همه‌چیز را نگه دار. روح من با من راه می‌رود، صورتِ صورت‌ها.

پس در نیمه‌شب‌های مهتابی، در مسیر بالای صخره‌ها، با پوشش سیاهِ نقره‌گون گام می‌زنم و سیلاب وسوسه‌گرِ السینور را می‌شنوم.

سیلاب دنبال من می‌آید. از اینجا می‌توانم ببینم که چگونه می‌گذرد.

پس از جادهٔ پولبگ برگرد، تا به ساحل آنجا برسی.

از روی جگن‌ها و علف‌های مارمانندِ دریایی بالا رفت و روی تخته‌سنگی نشست؛ ساقهٔ زبان‌گنجشک‌اش را در شکافی میان سنگ‌ها گذاشت.

لاشهٔ بادکردهٔ سگی، ول‌افتاده بر علف‌های دریایی، دراز کشیده بود.

پیش روی او، لبهٔ قایقی که در شن فرو رفته بود.

Un coche ensablé ــ لویی ویوئو نثرِ گوتیه را این‌گونه نامیده بود.

این شن‌های سنگین، زبان‌اند؛ جزرومد و باد آنها را اینجا گل‌ولای‌وار انباشته‌اند.

و اینها ــ توده‌های سنگیِ سازندگان مرده، لانه‌ای از موش‌صحرایی‌های راسوگون.

طلا را آنجا پنهان کن.

امتحانش کن.

چیزی داری.

شن و سنگ.

سنگینیِ گذشته.

اسباب‌بازی‌های سِر لوت.

مواظب باش یکی‌شان محکم به گوشت نخورد.

من همان غولِ لعنتی‌ام که همهٔ این تخته‌سنگ‌های لعنتی را می‌غلتانم؛ استخوان‌هایی برای سنگ‌های زیر پایم.

فی‌فَف‌فام.

بوی خونِ یک ایرلندی را می‌شنوم.

نقطه‌ای زنده، سگی، در دیدرس بزرگِ شن‌ها ظاهر شد و دوید.

خداوندا، می‌خواهد به من حمله کند؟

به آزادی‌اش احترام بگذار.

تو ارباب دیگران نخواهی بود، و بردهٔ آنها نیز نخواهی شد.

چوبم را دارم.

محکم بنشین.

از دورتر، دو پیکر، در امتداد ساحل و از سوی موج‌های تاج‌دار، به چشم آمدند.

دو ماری.

آن را با اطمینان میان نی‌ها پنهان کرده‌اند.

دزدکی نگاه می‌کنم. پیدایتان کردم.

نه، سگ.

او دوباره به سوی آنها می‌دود.

چه کسی؟

کشتی‌های جنگیِ نورمان‌ها اینجا می‌آمدند تا به ساحل بنشینند، در جست‌وجوی شکار؛ دماغه‌های خون‌آلودشان با نوک‌هایی همچون منقار، بر سطحِ موجِ سرب‌گونِ مذاب پایین می‌رفت.

وایکینگ‌های دانمارکی، گردن‌آویزهای تبرهای جنگی‌شان بر سینه‌ها برق می‌زد، آن هنگام که مالاکی قلادهٔ زرین بر گردن داشت.

گله‌ای از نهنگ‌های لاک‌پشت‌پوست، در نیمروز داغ به گل نشسته بودند؛ فواره می‌زدند، در آب کم‌عمق تلوتلو می‌خوردند.

آنگاه از شهرِ گرسنه و قفس‌مانند، انبوهی از کوتوله‌های ژنده‌پوش ــ مردم من ــ با چاقوهای پوست‌کَن بیرون ریختند؛ می‌دویدند، بالا می‌رفتند، گوشت سبز و لزج نهنگ را می‌بریدند.

قحطی، طاعون و کشتار.

خون آنها در من است؛ شهوت‌هایشان موج‌های من‌اند.

من میان آنها بر لیفیِ یخ‌زده حرکت کردم؛ من، یک بدل‌زاد، میان آتش‌های رزینِ ترق‌تروق‌کنان.

با هیچ‌کس حرف نزدم؛ هیچ‌کس با من.

پارس سگ به سوی او آمد، ایستاد، و دوباره برگشت.

سگِ دشمن من.

من فقط همان‌جا ایستاده بودم؛ رنگ‌پریده، خاموش، در محاصرهٔ پارس او.

Terribilia meditans.

دوبلتِ پامزه‌ای، دلقکِ بخت، بر ترس من لبخند زد.

برای همین است که حسرت می‌خوری؟

برای پارسِ تشویق آنها؟

مدعیان!

زندگی خودشان را بکنند.

برادر بروس، توماس فیتزجرالد، شوالیهٔ ابریشمین؛ پرکین واربک، مدعی دروغین تاج یورک، با شلوار ابریشمیِ سفید به رنگ عاجِ رز سفید؛ شگفتیِ یک روز؛ و لمبرت سیمل، با دنباله‌ای از کلفت‌ها و آذوقه‌رسانان، آشپزی که تاج بر سر گذاشته بود.

همه پسران پادشاهان.

بهشتِ مدعیان، آن زمان و اکنون.

او مردان را از غرق‌شدن نجات داد و تو از زوزهٔ یک سگ می‌لرزی.

اما درباریانی که گوییدو را در اور سان میکله به ریشخند گرفتند، در خانهٔ خودشان بودند.

خانهٔ...

ما این انتزاعیات قرون وسطایی تو را نمی‌خواهیم.

اگر تو بودی، همان کاری را می‌کردی که او کرد؟

قایقی باید همین نزدیکی باشد، یک حلقهٔ نجات.

Natürlich، برای تو آنجا گذاشته‌اند.

می‌کردی یا نمی‌کردی؟

مردی که نه روز پیش در نزدیکی صخرهٔ میدن غرق شد.

اکنون منتظر او هستند.

حقیقت را بگو، تفش کن بیرون.

می‌خواستم. سعی می‌کردم.

شناگر نیرومندی نیستم.

آب سرد است، نرم.

وقتی در کلونگووز صورتم را در تشت فرو می‌بردم.

نمی‌توانم ببینم!

چه کسی پشت سر من است؟

بیرون، سریع، سریع!

آیا می‌بینی که جزرومد از همه‌سو با شتاب به درون می‌آید، و پستی‌های شن را با لایه‌ای از رنگِ صدفی-کاکائویی می‌پوشاند؟

اگر زمین زیر پاهایم داشتم...

می‌خواهم زندگیِ او همچنان متعلق به خودش باشد، و زندگی من متعلق به خودم.

مردی در حال غرق‌شدن.

چشم‌های انسانی او از وحشت مرگش به من فریاد می‌کشند.

من...

با او، با هم، پایین...

نتوانستم نجاتش بدهم.

آب‌ها:

مرگِ تلخ:

گمشده.

یک زن و یک مرد.

دامن او را می‌بینم.

بالا زده شده، شرط می‌بندم.

سگشان روی تکه‌ای از شنِ رو به کاهش آرام قدم می‌زد؛ می‌دوید، همه‌جا را بو می‌کشید.

انگار دنبال چیزی گمشده در زندگیِ گذشته می‌گشت.

ناگهان مثل خرگوشی جهنده از جا کند؛ گوش‌ها عقب‌افتاده، در تعقیب سایهٔ مرغ دریایی‌ای که پایین بر سطح آب می‌لغزید.

سوت فریادزدهٔ مرد به گوش‌های شل و بی‌حال او خورد.

برگشت، جست زد و برگشت؛ نزدیک‌تر شد و با ساق‌های براقش یورتمه رفت.

مثل آهویی جوان در زمینی زرد، سبک‌گام، درست، برهنه.

در حاشیهٔ توری‌مانندِ موج ایستاد؛ سم‌های جلویی خشک و سفت، گوش‌ها رو به دریا.

پوزه‌اش را بالا برد و به صدای موج‌ها پارس کرد؛ گله‌هایی از اسب‌های دریایی.

آنها ماروار به سوی پاهایش می‌آمدند، تاج‌دار، پیچان و بازشونده؛ هر نهمین موج می‌شکست و از دور، و دورتر، موج بر موج، می‌پاشید.

صدف‌جمع‌کن‌ها.

کمی در آب پیش رفتند و خم شدند، کیسه‌هایشان را در آب فرو بردند و دوباره بالا کشیدند؛ سپس از آب بیرون آمدند.

سگ زوزه‌ای کشید و به سویشان دوید، روی دو پا بلند شد و پنجه بر آنها گذاشت؛ چهارپا افتاد، دوباره بلند شد و با نوعی تملق خاموش و خرسی به آنها نزدیک شد.

اما آنها به او اعتنا نکردند.

در حالی که به سوی شن خشک‌تر می‌آمدند، او کنارشان ماند؛ تکه‌ای زبانِ سرخ، آویزان از دهانش، نفس‌نفس‌زنان.

بدن خالدارش پیشاپیش آنها آرام می‌رفت و بعد با چهارنعلِ گوساله‌وار دور شد.

لاشه در مسیرش بود.

ایستاد، بو کشید، دور آن چرخید؛ برادر.

نزدیک‌تر رفت و تمام بدنِ خیس و ژولیدهٔ سگ مرده را مثل سگی که همه‌جا را بو می‌کشد، بو کشید.

جمجمهٔ سگ، بوی سگ، چشم‌ها بر زمین، حرکت به سوی یک هدف بزرگ.

آه، بیچاره سگ‌تن!

اینجا بدنِ بیچارهٔ سگ‌تن خفته است.

تکه‌پاره! از آنجا گمشو، سگِ دورگه!

فریاد او را به‌سمت اربابش فراری داد و لگدی سنگین و بی‌پوتین، بی‌آنکه آسیبی بزند، او را به آن‌سوی زبانه‌ای از شن پرتاب کرد؛ سگ در حال گریز، خمیده بود.

در قوسی برگشت و یواشکی بازگشت.

مرا نمی‌بیند.

در امتداد لبهٔ موج‌شکن، تلوتلوخوران راه می‌رفت، وقت‌کُشانه پیش می‌رفت، سنگی را بو کرد.

و از زیر پای عقبیِ بالا رفته‌اش روی آن ادرار کرد.

چند قدم جلوتر رفت و دوباره پای عقبش را بالا برد و روی سنگی که هنوز بویش را نمی‌شناخت، چند پاشش کوتاه و سریع کرد.

لذت‌های سادهٔ فقرا.

بعد با پنجه‌های عقبش شن را پراکنده کرد؛ سپس پنجه‌های جلویی‌اش در شن فرو رفتند و آن را کندند.

چیزی را آنجا دفن کرد؛ مادربزرگش را.

در شن ریشه می‌کَند، می‌کاود و ناگهان ایستاد تا به هوا گوش دهد؛ دوباره با خشم چنگال‌هایش شن را کنار زد؛ اما خیلی زود دست کشید:

پلنگی، ببری، که در جفت‌گیری افتاده، لاشه‌خواری که مرده را می‌درد.

بعد از اینکه دیشب بیدارم کرد، همان خواب بود یا نه؟

صبر کن.

راهروی باز.

خیابان روسپی‌ها.

یادت بیاور.

هارون‌الرشید.

دارم تقریباً به آن نزدیک می‌شوم.

آن مرد مرا هدایت کرد، حرف زد.

نترسیده بودم.

خربزه‌ای که در دست داشت، آن را به صورتم چسباند.

لبخند زد:

بوی میوهٔ خامه‌ای.

گفت:

این قاعده بود.

بیا تو.

بیا.

فرش قرمز پهن شده بود.

خواهی دید چه کسی را.

کیسه‌هایشان را بر دوش، مصریان سرخ‌گون به‌سختی پیش می‌آمدند.

پاهای کبودش از شلوارهای بالا زده بیرون بود و بر شنِ نمناک می‌خورد؛ شالی آجری‌رنگ و کدر گلوی نتراشیده‌اش را خفه کرده بود.

او با گام‌های زنانه دنبالش می‌آمد:

آن اوباش و آن مرده‌کشِ دوره‌گردش.

غنیمت‌ها را بر پشت انداخته.

شن نرم و خرده‌صدف، پاهای برهنه‌اش را پوشانده بود.

پشت سر او، اربابش، یار و همراهش، راهیِ روم‌ویل.

وقتی شب عیب‌های تنش را پنهان می‌کند، از زیر طاقی که سگ‌ها در آن گل‌آلود شده‌اند، زیر شال قهوه‌ای‌اش صدا می‌زند.

معشوقش در میخانهٔ او‌لاگلین در بلک‌پیتس، دو بطری Royal Dublin را سر می‌کشد.

ببوسش، با زبانِ ولگردان و تبهکاران سخن بگو:

آه، ای دلبر زیبای من!

سفیدیِ یک دیوِ زن‌صفت زیر ژنده‌پاره‌های گندیده‌اش.

کوچهٔ فامبلی آن شب:

بوی دباغ‌خانه‌ها.

White thy fambles, red thy gan
And thy quarrons dainty is.
Couch a hogshead with me then.
In the darkmans clip and kiss.

اینها نمونه‌هایی از زبان عامیانه و زبان تبهکاران/دزدان انگلیسی هستند و جویس عمداً آنها را با زبان لاتین، فلسفه و زبان ادبی درهم می‌آمیزد.

«دست‌هایت سفید، جامه‌ات سرخ،
و انگشتانت ظریف‌اند.
پس با من در یک خمره بخواب،
در تاریکی در آغوشم بگیر و ببوس.»

آکویناسِ شکم‌گنده، این را Morose delectation می‌نامد؛

ای برادر خارپشت‌مانند!

آدمِ بی‌گناه، آن آدمِ سقوط‌نکرده، سوار شد و جفت‌گیری نکرد.

بگذار برود:

انگشتانت ظریف‌اند.

زبان من از زبان او بدتر نیست.

واژه‌های راهبان، دانه‌های تسبیح، بر کمربندهایشان جیرجیر می‌کنند؛

واژه‌های دزدان، قطعات سخت و درشت، در جیب‌هایشان به صدا درمی‌آیند.

دارم رد می‌شوم.

نگاهی از گوشهٔ چشم به کلاه هملتِ من.

اگر ناگهان همین‌جا که نشسته‌ام برهنه می‌شدم چه؟

نمی‌شوم.

در سراسر شن‌های جهان، در تعقیب شمشیر آتشین خورشید، به سوی غرب، به سوی سرزمین‌های شامگاهی می‌رود.

او کشان‌کشان می‌رود، بار می‌کشد، می‌خزد، بارش را می‌کشد.

جزرومدی که به سوی غرب می‌رود، و ماه آن را می‌کشد، پشت سر او.

جزرومدها، بی‌شمار و جزیره‌جزیره، درون او؛ خونی که خون من نیست.

oinopa ponton ــ دریای شراب‌گون.

اینک کنیزِ ماه.

در خواب، نشانِ خیس، ساعتش را فرا می‌خواند؛ فرمان می‌دهد برخیزد.

بستر عروسی، بستر زایمان، بستر مرگ، شمع‌های شبح‌گون.

Omnis caro ad te veniet.

هر جسمی نزد تو خواهد آمد.

او می‌آید، خون‌آشام‌وار و رنگ‌پریده؛ در طوفان، چشمانش، بادبان‌های خفاش‌وارش دریا را خونین می‌کنند؛ دهانش به بوسهٔ دهان او.

اینجا.

این یکی را یادداشت کن، می‌شود؟

یادداشت‌هایم.

دهان به بوسهٔ دهان او.

نه.

باید دوتا از آنها باشد.

خوب به هم بچسبانشان.

دهان به بوسهٔ دهان او.

لب‌هایش لب‌های بی‌گوشتِ هوا را لمس کردند و بوسیدند:

دهان به زهدان او.

زهدان، همه‌زهدان، گور.

دهانش نفسِ بیرون‌آمده را شکل داد؛ بی‌آنکه سخنی گفته شود:

اووویییهااا...

غرش سیاره‌های آبشاری، کروی، شعله‌ور، غران،

دور... دور... دور...

کاغذ.

اسکناس‌ها، لعنتشان کند.

نامهٔ پیر دیزی.

اینجا.

«از مهمان‌نوازی شما سپاسگزارم...»

انتهای سفید را بکن دور.

پشت به خورشید کرد، خم شد روی میز سنگی و کلماتی نوشت.

دوباره یادم رفت رسیدها را از پیشخوان کتابخانه بردارم.

سایه‌اش بر صخره‌ها افتاده بود، همان‌طور که خم شده بود و نوشتن را تمام می‌کرد.

چرا تا دورترین ستاره، بی‌پایان ادامه پیدا نکند؟

تاریک و پنهان، آنجا، پشت این نورند؛

تاریکی‌ای که در روشنایی می‌درخشد؛

دلتای ذات‌الکرسی؛

جهان‌ها.

من اینجا نشسته‌ام، با چوب پیشگوی خاکستری‌ام، با صندل‌های عاریتی، روزها کنار دریایی رنگ‌پریده، نادیده؛

و شب‌ها در زیر سلطنت ستارگان نامأنوس قدم می‌زنم.

این سایهٔ تمام‌شده را از خود دور می‌کنم،

شمایلِ ناگزیرِ انسان را.

صدایش می‌کنم بازگردد.

اگر بی‌پایان بود، آیا مال من می‌شد؟

صورتِ صورتِ من؟

چه کسی اینجا مرا می‌پاید؟

چه کسی، در هر کجا، این واژه‌های نوشته‌شده را خواهد خواند؟

نشانه‌هایی بر زمینه‌ای سفید.

جایی، برای کسی، با زیرترین و لطیف‌ترین صدایت.

اسقف خوبِ کلاین، پردهٔ معبد را از کلاه بیل‌مانندش بیرون آورد:

پردهٔ فضا، با نقش‌های رنگین بر سطحش.

صبر کن.

رنگین روی سطحی تخت:

بله، درست است.

تخت می‌بینم،

بعد فاصله را تصور می‌کنم؛

نزدیک، دور؛

تخت می‌بینم؛

شرق، عقب.

آه، حالا می‌بینم!

ناگهان به عقب می‌افتد، منجمد در استریوسکوپ.

کلیک کار را تمام می‌کند.

تو واژه‌های مرا تاریک می‌یابی.

تاریکی در روح‌های ماست، مگر نه؟

لطیف‌تر.

روح‌های ما، شرم‌زده و زخمی از گناهانمان، با این حال بیشتر به ما می‌چسبند؛

مثل زنی که به معشوقش می‌چسبد، هرچه بیشتر، بیشتر.

او به من اعتماد دارد؛

دستش لطیف است؛

چشم‌های بلندمژه‌اش.

حالا من او را از پشت پرده به کجا می‌برم؟

به درون وجه دیداریِ ناگزیرِ امر ناگزیر.

او، او، او.

او چه؟

آن دوشیزه پشت ویترین Hodges Figgis در روز دوشنبه، که برای خرید یکی از کتاب‌های الفبایی که قرار بود تو بنویسی، به داخل نگاه می‌کرد.

چه نگاه تیزی به او انداختی.

مچ دستش در بند بافته‌شدهٔ سایه‌بان آفتابی‌اش.

او در Leeson Park زندگی می‌کند، با اندوه و خرده‌تجملات، بانویی اهل ادبیات.

این را به کس دیگری بگو، استیوی:

یک مجلهٔ عامه‌پسند.

شرط می‌بندم آن لعنتی‌های بنددار و جوراب‌های زردش را می‌پوشد، وصله‌دوزی‌شده با پشم گلوله‌گلوله.

دربارهٔ پیراشکی سیب حرف بزن، piuttosto.

حواست کجاست؟

مرا لمس کن.

چشم‌های نرم.

دست نرم، نرم، نرم.

اینجا تنهایَم.

آه، زود مرا لمس کن، حالا.

آن کلمه‌ای که همهٔ مردان می‌شناسند چیست؟

اینجا، تنها و ساکتم.

غمگین هم هستم.

لمس کن، لمس کن مرا.

او تمام‌قد روی صخره‌های تیز دراز کشید و یادداشت و مداد را در جیب کلاهش چپاند.

کلاه را روی چشم‌هایش پایین کشید.

این همان حرکت کوین ایگن بود که انجام دادم؛

حرکت سر برای خواب کوتاهش،

خوابِ سَبَت.

Et vidit Deus. Et erant valde bona.

«و خدا دید... و دید که بسیار نیکوست.»

Alo! Bonjour.

سلام!

خوش آمدی، همچون گل‌های ماه مه.

خورشیدِ رو به جنوب را از پشت مژه‌هایی که همچون صدای طاووس می‌لرزیدند، از زیر برگ نگاه کرد.

در این صحنهٔ سوزان گرفتار شده‌ام.

ساعت پانِ طبیعت، نیمروز حیوانی.

میان گیاهان مارگونِ سنگین و چسبناک، میوه‌هایی که شیرابهٔ شیری بیرون می‌دهند، جایی که برگ‌ها بر آب‌های زردفام پهن خوابیده‌اند.

درد دور است.

و دیگر روی نگردان و در خود فرو نرو.

نگاهش بر چکمه‌های پهن‌پنجه‌اش خیره ماند؛

چکمه‌هایی به جامانده از یک گوزن نر، کنار هم.

چین‌های چرمِ جمع‌شده را شمرد؛

جایی که پای دیگری گرم در آن آشیانه کرده بود.

پایی که زمین را با حرکت tripudium می‌کوبید؛

پایی که من از آن بیزارم.

اما تو خوشحال شدی وقتی کفش استر اوزوالت بر تو قرار گرفت:

دختری که در پاریس می‌شناختم.

Tiens, quel petit pied!

«ببین، چه پای کوچکی!»

دوست وفادار، روحی برادر:

عشقِ وایلد که جرئت نمی‌کند نامش را بر زبان آورد.

بازوی او:

بازوی کرنلی.

اکنون او مرا ترک خواهد کرد.

و تقصیر؟

همان‌طور که هستم.

همان‌طور که هستم.

همه یا هیچ.

آب از دریاچهٔ کاک در طناب‌های بلند و کشیده سرازیر شد؛

پر می‌شد، تالاب‌های سبز-طلاییِ شن را می‌پوشاند، بالا می‌آمد، جاری می‌شد.

چوب زبان‌گنجشک من شناور خواهد شد.

صبر می‌کنم.

نه.

آنها خواهند گذشت؛

از کنار صخره‌های کوتاه عبور خواهند کرد، ساییده خواهند شد، چرخ خواهند خورد، خواهند گذشت.

بهتر است این کار را زود تمام کنم.

گوش کن:

گفتار چهارواژه‌ایِ موج‌ها:

سی‌سو، هِرس، رِس‌سیس، اوووس.

نفسِ خشن آب‌ها میان مارهای دریایی، اسب‌های سرکش، صخره‌ها.

در جام‌های صخره‌ای سرریز می‌شود:

فلاپ، اسلاپ، اسلپ.

در بشکه‌ها می‌کوبد.

و، خسته، زبانش خاموش می‌شود.

زمزمه‌کنان جاری می‌شود،

پهن جاری می‌شود،

شناور،

حوضچه‌ای از کف،

گلی که باز می‌شود.

در زیر بالا آمدن جزرومد، علف‌های پیچان را دید که به‌آرامی بالا می‌آمدند و بازوان بی‌میلشان را تکان می‌دادند؛

دامن‌هایشان را بالا می‌زدند،

در آب زمزمه‌کنان می‌جنبیدند،

شاخه‌های نقره‌ایِ خجولشان را بالا می‌آوردند و برمی‌گرداندند.

روز به روز،

شب به شب:

بالا می‌آمدند، غرق می‌شدند و رها می‌شدند.

خداوندا، خسته‌اند.

و وقتی در گوششان زمزمه می‌شود، آه می‌کشند.

قدیس آمبروز آن را شنیده بود؛

آهِ برگ‌ها و موج‌ها،

که انتظار می‌کشند، انتظار می‌کشند تا زمانشان فرا برسد:

diebus ac noctibus iniurias patiens ingemiscit

«روزها و شب‌ها، در رنجِ آسیب‌ها، آه می‌کشد.»

تا هیچ پایانی.

گرد آمده و بیهوده رها شده،

جاری‌شونده،

راه‌افتاده به عقب:

بافتِ ماه.

او نیز خسته است، از دیدن عشاق و مردان شهوت‌ران، زنی برهنه که در قلمرو خود می‌درخشد؛

او رنجِ آب‌ها را می‌کشد.

پنج فاتوم آن‌سوتر.

Full fathom five thy father lies.

«پدرت پنج فاتوم زیر آب خفته است.»

در یک، گفت.

غرق‌شده پیدا شد.

آبِ بلند در دهانهٔ دوبلین.

در برابر آن، تکه‌های آوار را می‌راند؛

بادبزن‌هایی از ماهی،

صدف‌های احمق.

جسدی نمک‌سفید از جریان زیرین بالا می‌آید،

گام‌به‌گام،

مثل دلفینی که به سوی خشکی می‌جهد.

آنجاست.

سریع قلابش کن.

بکش.

هرچند زیر کف آب فرو رفته باشد.

گرفتیمش.

آرام.

کیسه‌ای از گازِ جسد،

خیس از آب‌نمک بدبو.

دسته‌ای ماهی ریز، چربیِ لقمه‌ای اسفنج‌مانند، از شکاف‌های مگسِ شلوار دکمه‌دارش برق‌زنان می‌گذرند.

خدا انسان می‌شود،

انسان ماهی می‌شود،

ماهی غازِ بارناکل می‌شود،

غاز کوهیِ پر می‌شود.

نفس‌های مرده‌ای را که من زنده تنفس می‌کنم،

خاک مرده‌ای را زیر پا می‌گذارم،

از فضولات ادراریِ همهٔ مردگان تغذیه می‌کنم.

او را خشک و سفت از روی لبهٔ قایق بالا می‌کشند.

بوی گور سبزش را به بالا می‌فرستد؛

سوراخ بینیِ جذامی‌اش زیر آفتاب خرخر می‌کند.

تغییر دریا.

چشم‌های قهوه‌ای، آبیِ نمکین.

مرگ دریایی،

ملایم‌ترینِ همهٔ مرگ‌هایی که انسان می‌شناسد.

پدر پیر اقیانوس.

جایزهٔ پاریس:

مراقب بدل‌های تقلبی باش.

فقط یک بار درست امتحانش کن.

ما بسیار خوش گذراندیم.

بیا.

تشنه‌ام.

هوا ابری می‌شود.

هیچ ابر سیاهی نیست، هست؟

رعدوبرق.

همه‌چیز روشن.

او می‌افتد:

صاعقهٔ مغرور عقل،

لوسیفر.

dico, qui nescit occasum.

«می‌گویم: آن‌که غروب را نمی‌شناسد.»

نه.

کلاه صدفی و عصای من،

و صندل او.

کجا؟

به سرزمین‌های شامگاهی.

شامگاه خودش را خواهد یافت.

دستهٔ چوب زبان‌گنجشک را گرفت و با آن آرام به جلو حمله کرد؛

هنوز بازی‌کنان و مردد.

بله.

شامگاه خودش را در من خواهد یافت،

بی‌آنکه من باشم.

همهٔ روزها پایان خود را دارند.

راستی، دفعهٔ بعد...

سه‌شنبه کی است؟

سه‌شنبه طولانی‌ترین روز خواهد بود.

از میان همهٔ سال‌های نوِ شاد،

مادر،

رام‌توم‌تیدلیدی‌توم.

آلفرد تنیسون،

شاعر نجیب‌زاده.

Già.

برای پیرزن دندان‌زرد.

و موسیو درومون،

روزنامه‌نگار نجیب‌زاده.

Già.

دندان‌هایم خیلی خراب‌اند.

چرا؟

نمی‌دانم.

لمسش کن.

این یکی هم دارد می‌افتد.

صدف‌ها.

باید بروم دندان‌پزشکی؟

نمی‌دانم، با آن پول.

این یکی.

این.

کینچِ بی‌دندان، ابرانسان.

چرا؟

نمی‌دانم.

یا شاید معنایی دارد؟

دستمالم.

او آن را پرت کرد.

یادم هست.

برش نداشتم؟

دستش بیهوده در جیب‌هایش گشت.

نه، برنداشتم.

بهتر است یکی بخرم.

ترشحات خشک‌شدهٔ بینی را که از سوراخ بینی‌اش بیرون آورده بود، با دقت روی لبهٔ صخره گذاشت.

بقیه‌اش را هر که می‌خواهد ببیند.

پشت سر.

شاید کسی آنجا باشد.

صورتش را از روی شانه برگرداند؛

rere regardant ــ دوباره نگاه کرد.

در هوا، بالای سر، دکل‌های بلندِ یک کشتی سه‌دکله حرکت می‌کردند؛

بادبان‌هایش بر روی تیرک‌های عرضی جمع شده،

در راه بازگشت به خانه،

در خلاف جهت جریان،

بی‌صدا حرکت می‌کرد.

کشتیِ خاموش.


برچسب‌ها: جیمز جویس, رمان, اولیس, فصل سوم
[ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:6 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.