عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

بخشی از کتاب "ابله خانواده" (L’Idiot de la famille) (۱۹۷۱–۱۹۷۲) - ژان پل سارتر

پیشگفتار

ابله خانواده ادامهٔ مسائل روش است. موضوع آن این است: امروزه از یک انسان چه می‌توان دانست؟ به نظرم رسید که نمی‌توان به این پرسش پاسخ داد مگر با مطالعهٔ یک مورد مشخص: مثلاً از گوستاو فلوبر چه می‌دانیم؟ این کار مستلزم گردآوردن و یک‌جا کردن اطلاعاتی است که دربارهٔ او در اختیار داریم. از همان آغاز هیچ دلیلی در دست نیست که این جمع‌بندی ممکن باشد و حقیقت یک شخص متعدد و چندگانه نباشد؛ اطلاعاتی که در اختیار داریم از نظر ماهیت بسیار متفاوت‌اند: او در دسامبر ۱۸۲۱ در روآن به دنیا آمده است؛ این یکی. بسیار بعدتر، به معشوقه‌اش می‌نویسد: «هنر مرا به وحشت می‌اندازد»؛ این هم دیگری. اولی واقعیتی عینی و اجتماعی است که اسناد رسمی آن را تأیید می‌کنند؛ دومی نیز، اگر فقط به خودِ گفته اکتفا کنیم، عینی است، اما از طریق معنایش به احساسی زیسته ارجاع می‌دهد و دربارهٔ معنا و دامنهٔ این احساس نمی‌توانیم هیچ حکمی بدهیم مگر آنکه نخست معلوم کرده باشیم گوستاو، به‌طور کلی و به‌ویژه در این موقعیت، صادق است یا نه. آیا خطر آن نیست که سرانجام به لایه‌هایی از معنا برسیم که ناهمگون و فروکاست‌ناپذیر به یکدیگر باشند؟ این کتاب می‌کوشد ثابت کند که این فروکاست‌ناپذیری صرفاً ظاهری است و هر اطلاعاتی، هنگامی که در جای خود قرار گیرد، به بخشی از کلیتی بدل می‌شود که پیوسته در حال ساخته‌شدن است و، هم‌زمان، همگونی عمیق خود را با همهٔ اطلاعات دیگر آشکار می‌کند.

زیرا انسان هرگز یک فرد نیست؛ بهتر است او را «یک کلیتِ یگانه» بنامیم: او که به‌وسیلهٔ عصر خویش کلیت یافته و از همین رو جهانی شده است، با بازتولید خود در آن عصر، آن را در مقام یک فردیت از نو کلیت می‌بخشد. او از یک سو جهانی است، به‌واسطهٔ جهان‌شمولیِ یگانهٔ تاریخ انسانی، و از سوی دیگر یگانه است، به‌واسطهٔ یگانگیِ جهان‌سازِ طرح‌هایش؛ از این‌رو باید هم‌زمان از هر دو سوی آن مورد مطالعه قرار گیرد. باید روشی متناسب با این موضوع پیدا کنیم. اصول آن را در سال ۱۹۵۸ ارائه کرده‌ام و آنچه را در آن‌باره گفته‌ام تکرار نخواهم کرد؛ ترجیح می‌دهم هرجا لازم باشد نشان دهم که این روش چگونه در خودِ جریان کار و برای برآوردن اقتضائات موضوعش شکل می‌گیرد.

و یک سخن آخر: چرا فلوبر؟ به سه دلیل. نخست، دلیلی کاملاً شخصی است که اگرچه در اصلِ این انتخاب نقش داشته، مدت‌هاست دیگر نقشی ندارد: در سال ۱۹۴۳، هنگام بازخوانی مکاتبات او در چاپ نامناسب شارپانتیه، احساس کردم حسابی با او دارم که باید تسویه شود و برای این کار لازم است او را بهتر بشناسم. از آن زمان، ضدیت اولیه‌ام به همدلی بدل شده است؛ و همدلی تنها نگرشی است که برای فهمیدن لازم است. از سوی دیگر، او در کتاب‌هایش به شیئی عینی بدل شده است. هرکسی این را به شما خواهد گفت: «گوستاو فلوبر، نویسندهٔ مادام بوواری است.» پس نسبت انسان با اثر چیست؟ تا امروز هرگز دربارهٔ آن سخن نگفته‌ام. تا آنجا که من می‌دانم، هیچ‌کس نیز نگفته است. خواهیم دید که این نسبت دوگانه است: مادام بوواری هم شکست است و هم پیروزی؛ انسانی که در شکست خود را در آن نقاشی می‌کند، همان انسانی نیست که اثر در پیروزی‌اش به او نیاز دارد؛ باید بفهمیم این چه معنایی دارد. سرانجام، آثار نخستین او و مکاتباتش ــ سیزده جلد منتشرشده ــ چنان‌که خواهیم دید، عجیب‌ترین و در عین حال آسان‌ترین اعتراف برای رمزگشایی به نظر می‌رسند: گویی روان‌نژندی را می‌شنویم که «تصادفی» و بی‌هدف روی کاناپهٔ روان‌کاو سخن می‌گوید. به نظرم رسید که برای این آزمون دشوار می‌توان موضوعی آسان را برگزید؛ موضوعی که به‌آسانی و بی‌آنکه خود بداند، خویشتن را آشکار می‌کند. اضافه کنم که فلوبر، خالق رمان «مدرن»، در نقطهٔ تلاقی همهٔ مسائل ادبی امروز ما قرار دارد.

اکنون باید آغاز کنیم. چگونه؟ از چه چیز؟ اهمیتی ندارد: وارد یک مرده شدن، مثل وارد شدن به یک آسیاب است. اصل اساسی این است که از یک مسأله آغاز کنیم. مسأله‌ای که من برگزیده‌ام، معمولاً چندان درباره‌اش سخن گفته نمی‌شود. بااین‌حال، این بخش از نامه‌ای به دوشیزه لروایه دو شانتیپی را بخوانیم:

«تنها با کار بسیار است که موفق می‌شوم مالیخولیای ذاتی‌ام را خاموش کنم. اما آن لایهٔ قدیمی اغلب دوباره سر برمی‌آورد، همان لایهٔ قدیمی که هیچ‌کس آن را نمی‌شناسد، آن زخم عمیقی که همیشه پنهان است۱.»

این یعنی چه؟ آیا یک زخم می‌تواند ذاتی باشد؟ در هر صورت، فلوبر ما را به پیشاتاریخ خود ارجاع می‌دهد. آنچه باید بکوشیم بدانیم، منشأ این «زخم همیشه پنهان» است؛ زخمی که در هر حال به نخستین سال‌های کودکی او بازمی‌گردد. فکر می‌کنم این آغاز بدی نباشد.

۱. کروآسه، ۶ اکتبر ۱۸۶۴.

بخش نخست

تکوین

I

یک مسأله

خواندن

هنگامی که گوستاو فلوبرِ کوچک، سرگردان و هنوز «حیوان‌وار»، از نخستین دورهٔ زندگی سر برمی‌آورد، فنون و روش‌ها در انتظار اویند. و نقش‌ها نیز. تربیت و رام‌سازی آغاز می‌شود؛ ظاهراً نه بدون موفقیت. برای مثال، هیچ‌کس به ما نمی‌گوید که او برای راه رفتن با دشواری روبه‌رو بوده است. برعکس، می‌دانیم که این نویسندهٔ آینده هنگامی که نوبت به آزمون بنیادین، یعنی یادگیری واژه‌ها، رسید، لغزید. اندکی بعد خواهیم کوشید ببینیم آیا او از همان آغاز در سخن گفتن نیز دشواری‌هایی داشته است یا نه. آنچه مسلم است این است که در آزمون زبانیِ دیگر، یعنی در آیین آغاز و آیین گذارِ باسوادشدن، چهرهٔ خوبی از خود نشان نداد: شاهدی گزارش می‌کند که این پسربچه حروف را بسیار دیر آموخت و نزدیکانش در آن زمان او را کودکی عقب‌مانده می‌دانستند. کارولین کومانویل نیز روایت زیر را نقل می‌کند:

«مادربزرگم به پسر بزرگش خواندن یاد داده بود. خواست همین کار را برای پسر دوم نیز انجام دهد و دست به کار شد. کارولین کوچک، در کنار گوستاو، فوراً یاد گرفت؛ اما او نمی‌توانست موفق شود و پس از آنکه بسیار کوشید این نشانه‌هایی را که هیچ معنایی برایش نداشتند بفهمد، شروع می‌کرد به گریه کردن و اشک‌های درشت از چشمانش سرازیر می‌شد. بااین‌حال، میل شدیدی به دانستن داشت و مغزش کار می‌کرد... (کمی بعد، پدر مینیو برای او کتاب می‌خواند.) در صحنه‌هایی که بر اثر دشواری یادگیری خواندن پیش می‌آمد، آخرین استدلال گوستاو ــ که از نظر خودش غیرقابل‌رد بود ــ این بود: «چه فایده‌ای دارد یاد بگیرم، وقتی پاپا مینیو می‌خوانَد؟» اما سن مدرسه نزدیک می‌شد و به هر قیمتی باید خواندن را می‌آموخت... گوستاو با عزم راسخ شروع کرد و در عرض چند ماه خود را به کودکان هم‌سن‌وسالش رساند.»

این رابطهٔ بد با واژه‌ها، چنان‌که خواهیم دید، سرنوشت حرفه‌ای او را تعیین کرد. البته، گفته خواهند شد، باید به خواهرزادهٔ فلوبر اعتماد کنیم. و چرا نباید؟ او در صمیمی‌ترین ارتباط با دایی و مادربزرگش زندگی می‌کرد و اطلاعاتش را از همین مادربزرگ گرفته بود. بااین‌حال، شادمانیِ ساختگیِ روایت مانع می‌شود که کاملاً به او اعتماد کنیم. کارولین حذف می‌کند، پاک‌سازی می‌کند، نرم و ملایم می‌کند؛ و اگر حادثه‌ای که روایت می‌کند از نظر او سازش‌بار نباشد، آن را با ظرافت می‌پردازد و به بهای حقیقت، بر دقت و صلابت آن می‌افزاید. یک بار خواندن کافی است تا کلید این تحریف‌های دوگانه و متضاد را بیابیم: هدف این است که خوشایند باشد، بی‌آنکه لحنِ معاشرتِ محترمانه از دست برود.

به بخشی که همین الآن نقل کردم بازگردیم: به‌آسانی می‌توانیم کودکیِ دشوار گوستاو را در حقیقتش ببینیم. به ما گفته می‌شود که کودک زارزار می‌گریست، مشتاق دانستن بود و ناتوانی‌اش او را اندوهگین می‌کرد. سپس، کمی پایین‌تر، با شاگرد تنبلی لاف‌زن روبه‌رو می‌شویم که در امتناع خود از یادگیری لجاجت می‌کند: برای چه؟ پدر مینیو برای من می‌خوانَد. آیا این همان گوستاو است؟ بله؛ اما نگرش نخست حاصل مشاهده‌ای است که خود او انجام می‌دهد: خصومت چیزها، ناتوانیِ شخصِ خویش. دیگری، البته، حضور دارد: شاهد است، محیطِ سخت‌گیر است، مطالبه است. اما او مایهٔ اندوه کودک نیست؛ اندوه، رابطه‌ای است که به‌طور خودانگیخته میان الزام‌های بی‌جان الفبا و امکانات شخصی او برقرار می‌شود. «باید، اما نمی‌توانم.» نگرش دوم مستلزم رابطه‌ای ستیزه‌جویانه میان کودک و والدینش است. کارولین کومانویل، گویی در حاشیه، به ما می‌گوید که صحنه‌هایی وجود داشته است؛ همین کافی است. این صحنه‌ها از همان ابتدا پدید نیامدند. زمانی برای شکیبایی وجود داشت، سپس زمانی برای رنج و دل‌نگرانی، و سرانجام زمانی برای سرزنش: در آغاز طبیعت را مقصر می‌دانستند، بعدتر کودک را به بدقلقی متهم می‌کردند. او با لاف‌زنی پاسخ می‌دهد که نیازی به یادگیری خواندن احساس نمی‌کند؛ اما از پیش شکست خورده، از پیش گرفتار ترفندی شده است: می‌کوشد امتناع خود از تحصیل را توضیح دهد و بنابراین آن را می‌پذیرد؛ والدین نیز بیش از این نمی‌خواهند و تمام بی‌صبری‌هایشان توجیه می‌شود. فروتنیِ بی‌دفاع و دلخوریِ مغرورانه‌ای که قربانی را وامی‌دارد خواستِ شرورانه‌ای را که به‌دروغ به او نسبت داده‌اند از آنِ خود کند، این دو واکنش با چندین سال فاصله از یکدیگر قرار دارند. در خانوادهٔ فلوبر، هنگامی که گوستاو در برابر نخستین تکالیف انسانی قرار گرفت و نشان داد از انجام آنها ناتوان است، نوعی ناراحتی پدید آمد. این ناراحتی روزبه‌روز بیشتر شد، مدت‌ها ادامه یافت و به کینه و تلخی بدل شد. با کودک خشونت کردند. همین خشونت، که تنها به‌طور گذرا به آن اشاره شده اما چنان خواناست، کافی است تا روایت بی‌ضرر و ملایم ترک بردارد. آشفتگی عجیبی در روایت مادام کومانویل نیز ناراحتی ما را بیشتر می‌کند: او چنین وانمود می‌کند که گوستاو و کارولین فلوبر با هم خواندن را آموخته‌اند. حال آنکه گوستاو چهار سال از خواهر کوچک‌ترش بزرگ‌تر بود. اگر فرض کنیم مادام فلوبر آموزش او را در حدود پنج‌سالگی آغاز کرده باشد، دختر کوچک‌تر، که دوازده یا سیزده ماه بیشتر نداشت، از گهواره شاهد درس‌ها بوده است. بنابراین هر سه فرزند آشیل-کلوفاس، هر یک در نوبت خود، از مادام فلوبر درس خصوصی گرفتند: پسر دوم، نه سال پس از آنکه پسر بزرگ‌تر خواندن را آموخت، و دختر سوم، چهار سال پس از آنکه پسر دوم برای نخستین بار در این راه کوشید. بااین‌همه، مادام کومانویل، بی‌آنکه از این فاصله‌های عظیم هراسی داشته باشد، دو دایی خود و مادرش را در یک بند کنار هم می‌آورد. چرا، وقتی آنها با هم درس نخوانده‌اند؟ خوب بخوانید: مادام فلوبر آموزگارِ آشیلِ درخشان شد؛ با گوستاو، تجربه را از نو آغاز کرد. زیرا موفقیت‌های نخستینش او را به استعداد آموزشی خودش متقاعد کرده بود: آشیل باید کودک نابغه بوده باشد. و کارولین، آخرین فرزند، مادرِ راوی، در حال بازی آموخت. میان این دو شگفتی، گوستاو گیر افتاده است: هم نسبت به این یکی و هم نسبت به آن یکی پایین‌تر، وضع اسف‌باری دارد. گویی مادام کومانویل دست به این مقایسه ــ که هیچ ضرورتی نداشت ــ زده تا به عموم یادآوری کند که کاستی‌های نویسندهٔ آینده به‌خوبی با برتری دو کودک دیگر جبران می‌شده است. دایی هنگامی به دنیا آمد که خواهرزاده هنوز وجود نداشت؛ هنگامی که مادام بوواری منتشر شد، او یازده سال داشت؛ مهم نیست، حتی برای او که فقط پیامدهای آن را دید، سال‌های نخست زندگی گوستاو نگران‌کننده به نظر می‌رسیدند؛ آن تأخیر وجود داشت، سپس «بحران عصبی» که حتماً از سنین پایین درباره‌اش شنیده بود؛ همین کافی است: او از این شهرت استفاده خواهد کرد، اما هرگز مجذوب آن نخواهد شد. مادام کومانویل، زادهٔ هامار، از طرف مادرش فلوبر است؛ حتی در مرثیه‌ای که برای دایی‌اش می‌نویسد، اصرار دارد تعلق او به نامدارترین خانوادهٔ علمیِ نورماندی را یادآوری کند. برای حفظ آبروی فلوبر، او نابغه‌ای را که تا مرز ابلهی پیش می‌رود، در کنار دو نمونهٔ خوب قرار می‌دهد، دو مغز متفکر، دو فرزند راستینِ یک خانوادهٔ دانشمند. اگر خود این زن، نیم قرن پس از رویدادها، هنوز نمی‌تواند خود را از مقایسهٔ سه کودک بازدارد، به‌آسانی می‌توان حدس زد که گوستاو بین سال‌های ۱۸۲۷ و ۱۸۳۰ چه چیزهایی باید می‌شنیده باشد. اما فرصت خواهیم داشت که مدت‌ها به این مقایسه‌ها بازگردیم. مسئله این بود که نشان دهیم گوستاو، به‌سبب این کاستی، در مرکز تنشی خانوادگی قرار گرفته بود که تا زمانی که او به «کودکان هم‌سن‌وسالش» بپیوندد، پیوسته افزایش می‌یافت.

بااین‌حال، آیا مطمئنیم که این کودک پیش از نه‌سالگی حروف را نمی‌دانسته است؟ اگر بخواهیم این را باور کنیم، چگونه می‌توان پذیرفت که گوستاو در ۳۱ دسامبر ۱۸۳۰، یعنی در نه‌سالگی، هنگامی که نامهٔ شگفت‌انگیزش را برای ارنست شوالیه می‌فرستاد، تنها مدت کوتاهی بود که نوشتن را آموخته بود؟ وقتی دوباره آن را می‌خوانیم، استواری‌اش جلب توجه می‌کند: جمله‌هایی کوتاه، فشرده و واقعی؛ املا کمی خیال‌پردازانه است، اما نه بیش از اندازه. بی‌تردید، نویسنده بر حرکات نوشتاری خود مسلط است. افزون بر این، او به دوستش ارنست پیشنهاد می‌کند که «کمدی‌هایش را برای او بفرستد». این بخش چندان روشن نیست: آیا منظور نمایشنامه‌هایی است که پیشاپیش نوشته، یا آنهایی که قصد دارد وقتی ارنست «خواب‌هایش را بنویسد» بنویسد؟ در هر صورت، واژهٔ «نوشتن» از همین حالا برای او آن معنای دوگانه‌ای را دارد که تمام ابهام آن را شکل می‌دهد: هم به عمل مشترکِ ترسیم واژه‌ها بر روی یک برگ اشاره می‌کند و هم به کار یگانهٔ پدید آوردن «نوشته‌ها». ما انتظار داشتیم با ابلهی سابق روبه‌رو شویم که تازه از مه بیرون آمده است؛ اما ناگهان با یک مرد اهل قلم مواجه می‌شویم. ناممکن است. البته درست است: تغییر محیط، هوش یک مربی، توصیه‌های یک پزشک، همه می‌توانند به کودکان عقب‌مانده کمک کنند؛ تنها یک فرصت برایشان کافی است. و برای بسیاری از کودکان عقب‌مانده، ورود به جهان خواندن مانند یک دگرگونی دینیِ واقعی است که مدت‌ها و نامحسوس آماده می‌شود و ناگهان تحقق می‌یابد. اما این پیشرفت‌های ناگهانی، عقب‌ماندگیِ یک‌ساله را جبران می‌کنند؛ در بهترین حالت دو سال را، نه بیشتر. گوستاو، اگر به روایت خواهرزاده‌اش اعتماد کنیم، باید چهار یا پنج سال را جبران می‌کرد. نه: اگر کودک در نه‌سالگی بی‌سواد بود، چنان به‌شدت دچار اختلال بود که حتی تصور جهش نهایی او نیز ممکن نبود. گوستاو در ۱۸۲۸ یا ۱۸۲۹ خواندن را آموخت، یعنی در فاصلهٔ هفت تا هشت‌سالگی. پیش از آن، عقب‌ماندگی‌اش آن‌قدر نگران‌کننده نبود؛ پس از آن، هرگز نمی‌توانست جبرانش کند.

آنچه همچنان حقیقت دارد این است که خانوادهٔ فلوبر نگران بودند. گوستاو مدت‌ها نمی‌توانست پیوندهای ابتدایی‌ای را درک کند که از دو حرف یک هجا و از چند هجا یک واژه می‌سازند. این دشواری‌ها دشواری‌های دیگری نیز به دنبال داشتند: چگونه می‌توان بدون دانستن خواندن، شمارش کرد؟ اگر آموزش شفاهی باقی بماند، چگونه می‌توان نخستین عناصر تاریخ و جغرافیا را به خاطر سپرد؟ امروز کسی از این بابت نگران نمی‌شود: روش‌ها مطمئن‌ترند و، مهم‌تر از آن، دانش‌آموز را همان‌گونه که هست می‌پذیرند. در آن زمان، نظمی وجود داشت که باید از آن پیروی می‌شد و کودک باید خود را با آن وفق می‌داد. بنابراین گوستاو در همهٔ زمینه‌ها عقب بود.

ساده‌دلی

بااین‌حال، نه کاملاً: پدر مینیو برای او کتاب می‌خواند؛ پسرک خود را از فرهنگی پراکنده و از پیش ادبی سرشار می‌کرد؛ رمان‌ها تخیل او را به کار می‌انداختند، طرح‌واره‌های تازه‌ای در اختیارش می‌گذاشتند و کاربرد نماد را می‌آموخت. اگر کودکی در همان اوان زندگی در قالب دن کیشوت تجسد یابد، بی‌آنکه خود بداند، اصل عام همهٔ تجسدها را در خود مستقر می‌کند: می‌داند چگونه خود را در زندگی دیگری بیابد و زندگی خودش را همچون دیگری زندگی کند. متأسفانه هیچ‌یک از اینها قابل مشاهده نبود. آنچه به دست آمده بود، یعنی شفافیت‌های تازه، گشایش‌های روح، بازتاب‌ها، از آن دست چیزهایی بود که می‌توانست شمار بهت‌زدگی‌های او را بیشتر کند؛ در هر حال، آنها را کاهش نمی‌داد. مادام فلوبر از تمرین‌های او هیچ نمی‌دانست. و شک کم‌کم پدید آمد: نکند گوستاو ابله باشد؟ هشدارهای او را در روایت شادمانهٔ مادام کومانویل دوباره می‌یابیم:

«کودک طبیعتی آرام و متفکر داشت و چنان ساده‌دلی‌ای در او بود که آثارش را تا پایان عمر حفظ کرد. مادربزرگم برایم تعریف کرده بود که ساعت‌های طولانی انگشتش را در دهان می‌گذاشت، غرق در فکر، با قیافه‌ای تقریباً ابلهانه. در شش‌سالگی، خدمتکار پیری که او را پیر می‌نامیدند و از معصومیت‌هایش سرگرم می‌شد، هرگاه مزاحمش می‌شد می‌گفت: «برو ببین... در آشپزخانه هستم یا نه.» و کودک می‌رفت از آشپز بپرسد: «پیر به من گفت بیایم ببینم آنجاست یا نه.» او نمی‌فهمید که می‌خواهند فریبش دهند و در برابر خنده‌ها، متفکر و حیران می‌ماند و گویی با رازی مواجه شده بود.»

متنی عجیب و دروغین؛ زیر شوخ‌طبعی کارولین، حقیقت رخنه می‌کند: گوستاو ساده‌لوح بود، از زودباوریِ بیمارگون و باورنکردنی برخوردار بود؛ اغلب در بهت‌زدگی‌های طولانی فرو می‌رفت، پدر و مادرش چهره‌اش را زیر نظر می‌گرفتند و می‌ترسیدند نکند ابله باشد. نمی‌توان پذیرفت که این اعترافات با شادمانی و آسودگیِ پیروزمندانه بیان شده باشند؛ این یعنی نشناختن مادر گوستاو. او هرگز به نبوغ، حتی به استعداد پسرش، باور نداشت. در وهلهٔ نخست، این واژه‌ها برای او معنایی نداشتند: بیوهٔ یک مغز متفکر بود و فقط برای مغزهای متفکر احترام قائل بود؛ زنی عملی بود و استعداد را فقط در مردانی به رسمیت می‌شناخت که توانمند بودند و دیگران نیز آنان را چنین می‌دانستند، زیرا توانایی به آنها اجازه می‌داد خدمات خود را با بالاترین قیمت بفروشند. با این حساب، احتمالاً باید پسر بزرگش را بیشتر از پسر کوچک‌ترش ارج می‌نهاد. چنین هم می‌کرد، احتمالاً، بی‌آنکه چندان دوستش بدارد. دلش به سوی دیگری متمایل بود؛ و از سوی دیگر با عروسش مشکلاتی داشت. اما تصور می‌کرد که از سر وظیفه در کروآسه مانده است: گوستاو بیمار بود و اگر مراقبت‌های مادرانهٔ او نبود، یا می‌مرد یا دیوانه می‌شد. هیچ‌چیز عجیب‌تر از این زوجِ دو تنهای زخمی نیست که هر یک دور از مردم در خانهٔ کنار آب پناه گرفته و مدعی بود فقط برای کمک به دیگری آنجا مانده است. اما دلسوزیِ یخ‌زدهٔ مادام فلوبر نشان می‌دهد که تا چه اندازه برای پسرش ارزش قائل نبود؛ ابلهی در آغاز، هشدار پدر که مدتی آرام گرفت و سپس ناگهان وقتی گوستاو هفده‌ساله شد دوباره زنده شد، سال‌های بی‌حاصل پاریس و سرانجام بحران پون-لوِک، صرع، و در نهایت انزوای خودخواسته و بطالت؛ همهٔ این بدبیاری‌ها از نظر او با رشته‌ای پنهان به یکدیگر پیوند داشتند: در مغز کودک چیزی از کار افتاده بود، شاید از همان بدو تولد. صرع ــ نامی که به «بیماری» فلوبر می‌دادند ــ در واقع همان ابلهیِ ادامه‌یافته بود. به لطف خدا حرف می‌زد، استدلال می‌کرد، اما همچنان کاملاً از انجام یک حرفه ناتوان بود؛ چیزی که از شش‌سالگی از آن بیم داشتند. البته می‌نوشت، اما بسیار کم: آن بالا، در اتاقش، چه می‌کرد؟ خواب می‌دید، خود را بر کاناپه می‌انداخت، زیر ضربهٔ حمله‌ای تازه از پا درمی‌آمد، یا دوباره به بهت‌زدگی‌های قدیمی خود فرو می‌رفت. می‌گفت روی هیولای تازه‌ای کار می‌کند که آن را «بوواری» می‌نامید؛ مادر، که پیشاپیش احساس می‌کرد او به سوی شکست می‌دود، آرزو می‌کرد هرگز اثرش را تمام نکند. هیچ آرزویی عاقلانه‌تر از این نبود: وقتی فهمید این خط‌خطی‌های وقیحانه قرار است خانواده را بی‌آبرو کند و نویسندهٔ آنها را بر نیمکت ننگ بنشانند، به درستیِ آن پی برد. کارولین کوچک هامار نزدیک دوازده‌سالگی بود؛ جزئیاتی که برای ما نقل می‌کند، مادربزرگش در سال‌های پس از رسوایی برای او تعریف کرده بود. روشن است که بیوه احساس می‌کرد دارد رازی دردناک را با او در میان می‌گذارد؛ بیم‌هایی که متأسفانه تأیید شده بودند: «دایی‌ات از همان بچگی برای ما دردسرهای زیادی درست کرد.» مادام فلوبر مادری سلطه‌گر بود، زیرا خود بیوه‌ای فریب‌خورده بود: «تحریک‌پذیری» پسر کوچک‌ترش را با این تشدید کرد که از سر تقوا همهٔ داوری‌هایی را که «شوهر عزیز» دربارهٔ او کرده بود، از آنِ خود کند. کارولین محرم راز او بود. گوستاو از اینکه به‌صورت تلافی‌جویانه به خواهرزاده‌اش آموزش می‌داد لذت می‌برد: من، محکومِ الفبا، که از رنج‌هایم آموخته‌ام، جهان را به این کودک می‌آموزم، بی‌آنکه حتی یک قطره اشک برایش هزینه داشته باشد. اما مادربزرگ پیشاپیش او را نسبت به گوستاو بدگمان کرده بود و نوه‌اش، هر کاری که او می‌کرد، همچنان بدگمان باقی ماند و چون قادر نبود دایی‌اش را ارج نهد، در استفاده کردن از او بهتر از دوست داشتنش عمل کرد. برای آنکه معنای کامل این بخش نقل‌شده را دریابیم، باید آن را بازنویسیِ موعظه‌وارِ یاوه‌گوییِ بدخواهانهٔ دو زن وراج دانست؛ یکی زنی سالخورده و نالان، و دیگری خرده‌بورژوایی دوازده تا پانزده‌ساله که چندان هم مهربان نیست: آنها مستأجر طبقهٔ اول را با دندان می‌درند؛ یکی از سر درماندگی و اغلب به سبب حساسیتِ زخمی‌شده، و دیگری از سر بدخواهیِ جوانانه و همنوایانه. و این مادربزرگ است که توانسته بگوید: «ساده‌دلی‌ای که آثارش را حفظ کرد.» کارولین قادر نیست چنین تأمل دقیقی داشته باشد؛ گذشته از این، برای آنکه بتوان این ساده‌دلی را در بزرگسال، زیر تغییر قیافه‌ها و لباس‌های گوناگون، دوباره یافت، باید معصومیت کودک را خود در واقعیتش دیده باشی. این سخن که از مادام فلوبر می‌آید و بر حکایتی که می‌دانیم تکیه دارد، نیت روشنی دارد: این رمان‌نویسی که مدعی است در دل‌ها می‌خوانَد، در واقع چیزی جز یک ساده‌لوح، یک زودباور نیست که زودباوری استثنایی دوران کودکی خود را تا بزرگسالی حفظ کرده است. اما نمونه‌ای که نقل شده شگفت‌آور است. کودکان «عادی» در شش‌سالگی هنوز در مکان و زمان به‌آسانی جهت‌یابی نمی‌کنند؛ دربارهٔ هستی، دربارهٔ منِ خود، مرددند و عقل جوانشان درهم می‌پیچد. اما این پیرمردی که می‌بینند، لمسش می‌کنند و همین‌جا و اکنون با آنها حرف می‌زند، نمی‌توان به آنها قبولاند که در همان ثانیه در آن سوی آپارتمان نیز حضور دارد. در شش‌سالگی، نه. در پنج‌سالگی هم نه، در چهار‌سالگی نیز نه: اگر آنها «به آشپزخانه می‌روند تا ببینند»، دلیلش این است که هنوز استفادهٔ کامل از واژه‌ها را ندارند، یا فقط نیمی از معنای آنها را فهمیده‌اند، یا بدون آنکه درست گوش دهند، به‌خاطر لذت دویدن و نفس‌نفس زدن به راه می‌افتند. در حقیقت، یگانگیِ بدن‌ها و مکان‌یابی آنها از ویژگی‌های ساده و آشکارند: برای شناختنشان باید کار ذهنی انجام داد، اما این کار چه خواهد بود جز درونی‌کردن سنتزهای منفعلِ بیرون؟ در مقابل، دوپاره‌شدن یا همه‌جاحاضریِ یک موجود فردیت‌یافته، دیدگاه‌هایی ذهنی‌اند که تجربهٔ روزمره آنها را نقض می‌کند و هیچ تصویر ذهنی نمی‌تواند آنها را پشتیبانی کند. در واقع، این مفاهیم به‌خاطر پیچیدگی خود مشخص می‌شوند: تنها می‌توان آنها را از فروپاشی هویت استخراج کرد؛ برای تصور این دوقلوییِ امر یکسان، باید بزرگسال و تئوسوف بود. کودک عقب‌مانده ممکن است مدت‌ها تصویری مبهم از فردیتِ مکان‌یافته را حفظ کند، اما از همین رو از این دوپاره‌سازی‌ها دورتر خواهد بود: زیرا حتی برای رؤیا دیدنِ دوپاره شدن یک فرد، نخست باید توانسته باشی او را فردیت ببخشی. پس گوستاو استثنا بوده است؟ این امر جدی خواهد بود؛ به‌خصوص که او تا آنجا پیش می‌رود که از آشپز سؤال می‌کند و حتی پس از ناکامی‌اش متوجه نمی‌شود که فریبش داده‌اند. خوشبختانه قاعده سخت‌گیرانه است، چنان‌که همین الآن نشان دادم، و حتی آن استثنای معروفی را که قرار است قاعده را تأیید کند نیز نمی‌پذیرد. به عبارت دیگر، این داستان از ابتدا تا انتها ساخته و پرداخته است.

توضیح از راه اعتماد

این نمونهٔ ساده‌دلی چیزی جز یک نماد نیست. کارولین در آن نوعی حماقتِ اطمینان‌بخش یافته و ضربهٔ کوچکی را که لازم بود به آن زده است. نمادِ چه چیزی؟ نماد انبوهی از رویدادهای کوچک خانوادگی که بیش از حد «خصوصی» به نظر می‌رسیدند و او گمان می‌کرد نمی‌توان آنها را روایت کرد. برای اینکه پسرک سخن مخاطبش را باور کند، هرگز نیازی به چنین تحریف ذهنی‌ای نبود؛ در این مورد می‌توان مطمئن بود: اطلاعاتی دروغ اما باورپذیر به او می‌دادند تا شوخی کنند؛ مثلاً می‌گفتند هم‌بازی‌هایش نیامده‌اند، در حالی که پشت در منتظرش بودند؛ یا می‌گفتند پدرش برای «ویزیت‌هایش» رفته است و او را با خود نبرده، در حالی که پزشک ارشد پشت سرش ایستاده بود، آماده بود او را بگیرد و در کالسکه بگذارد. همهٔ والدین اهل شوخی‌اند؛ خودشان از کودکی فریب خورده‌اند و از فریب دادن بچه‌هایشان لذت می‌برند: با مهربانی. هزار فرسنگ با این تصور فاصله دارند که دارند آنها را به وحشت می‌اندازند. قربانیان کوچک باید با احساسات دروغینی که به آنها نسبت داده شده و خود درونی‌شان کرده‌اند کنار بیایند، و با اطلاعات دروغینی که همان لحظه یا روز بعد تکذیب خواهند شد. این شوخی‌ها همیشه جنایتکارانه نیستند: کودک بزرگ می‌شود، با اعتراض خود را رها می‌کند و بدون اغماض بزرگسالان را در حال بچه‌بازی می‌بیند. اما گوستاو نشانهٔ این تجربه را با خود حفظ می‌کند. مادام فلوبر برای ساده‌دلی‌های او آن‌قدر اهمیت قائل است که آنها را برای نوهٔ خود نقل می‌کند و مدعی است که این «معصومیت» هرگز به‌طور کامل از میان نرفته است. آیا کارولین حق دارد چنین القا کند که عشق در سرچشمهٔ این ساده‌دلی‌ها قرار دارد؟ البته، کودک نمی‌تواند تصور کند که بزرگسالان از سر هوس او را ناامید کنند. بالاخره دکارت نیز دانش ما را به شیوه‌ای دیگر تضمین نمی‌کند: خدا نیک است، پس نمی‌تواند بخواهد ما را فریب دهد. دلیل معتبری است. اما برای گوستاو، چیزی بیش از یک دلیل است؛ حقی فروتنانه است. در اعتماد همیشه نوعی سخاوتِ حسابگرانه وجود داشته است: من آن را به شما می‌دهم، حالا شما باید شایستگی آن را ثابت کنید. و کودک، در اوج شور ایمانش: چون شما می‌گویید، پس باید راست باشد؛ شما مرا به دنیا نیاورده‌اید که فریبم دهید.

اما این ایمان ساده‌دلانه از کجا می‌آید؟ اگر آن را تا نهایتش پیش ببریم، آیا خودِ این ایمان نوعی دفاع نیست؟ یا دست‌کم آیا وظیفه‌اش جایگزین کردن چیزی نیست که از دست رفته یا هرگز داده نشده است؛ پر کردن یک خلأ؟ هنگامی که پای پیشاتاریخ در میان است و شاهدان اندک و تحریف‌شده‌اند، باید با احتیاط پیش رفت. با توصیفی پیوسته که سپس با یک تحلیل پس‌رونده دنبال می‌شود، خواهیم کوشید آنچه را غایب است آشکار کنیم. و اگر موفق شویم، از طریق یک ترکیب پیش‌رونده خواهیم کوشید دلیل این کاستی را بیابیم. وقت خود را تلف نخواهیم کرد: چون این ساده‌دلیِ سرسختانه در نویسندهٔ آینده بیانگر رابطه‌ای نامناسب و آغازین با زبان است، توصیف ما در وهلهٔ نخست فقط برای دقیق‌تر کردن همین رابطه خواهد بود.

بله، ساده‌دلی در اصل چیزی جز رابطه‌ای با گفتار نیست، زیرا این یاوه‌ها از طریق گفتار منتقل می‌شوند. بهتر بگوییم: چون آنها با هیچ واقعیتی مطابقت ندارند، باید در آنها چیزی جز لِکسِم‌ها ندید؛ بدبیاریِ گوستاو کوچک این است که چیزی در او مانع می‌شود واژه‌ها را همچون نشانه‌های ساده درک کند. البته حتی در کودک «عادی» نیز برای تشخیص سنگینی مادی واژه، چسبندگی‌های آن و فشار مرعوب‌کننده‌ای که بر «گفته‌شده» وارد می‌کند ــ در یک کلام، قدرت جادویی آن ــ از ارزش صرفاً دلالتی‌اش، یادگیری طولانی‌ای لازم است. اما ساده‌دلی گوستاو، چون دوام می‌آورد، نشان می‌دهد که او نتوانسته این کار را تا پایان انجام دهد: احتمالاً یاد می‌گیرد پیام را رمزگشایی کند، اما نه اینکه محتوای آن را مورد اعتراض قرار دهد. اندیشه‌ای دروغین از طریق کلام به او منتقل می‌شود؛ اندکی بعد، پوچی آن حتی برای چشم‌های کودک نیز آشکار می‌شود؛ بااین‌حال، همچنان در او باقی می‌ماند، بی‌آنکه مورد اعتراض قرار گیرد. معنا به ماده بدل می‌شود: قوامی بی‌جان به دست می‌آورد. نه از راه بداهت، بلکه از راه تراکم. اندیشه ضخیم و سنگین می‌شود و ذهنی را که حامل آن است زیر فشار می‌گذارد: سنگی است که نه می‌توان بلندش کرد و نه کنار زد. بااین‌همه، این تودهٔ عظیم از ابتدا تا انتها همچنان معنا باقی مانده است. دلالت ــ این تعالی‌ای که تنها به واسطهٔ طرحی که آن را نشانه می‌رود وجود دارد ــ و انفعال ــ در-خودِ ناب، سنگینی مادیِ نشانه ــ در یکدیگر عبور می‌کنند: این زوجِ متضاد به جای آنکه در برابر یکدیگر قرار گیرند، در هم نفوذ می‌کنند. وخیم‌تر از همه این است که کودک از این فریب‌های تکرارشونده هیچ سودی نمی‌برد: به او دروغ می‌گویند، او را وامی‌دارند باور کند که پدرش غایب است؛ و پدر بلافاصله، میان خنده‌ها، ظاهر می‌شود. اما این فریب که همان دم نقاب از چهره‌اش می‌افتد، هرگز برای او ارزش یک تجربه را پیدا نمی‌کند.

معلوم است که من ظاهر امر را شرح می‌دهم؛ برای رسیدن به حقیقت باید جای دو طرف را عوض کرد: این روحِ گوستاو است که در برابر گفتار خشک و قفل می‌شود؛ همین که واژه‌ای خطاب به او گفته می‌شود، همه‌چیز گیر می‌کند، همه‌چیز می‌ایستد. معنا اهمیت چندانی ندارد؛ این مادیت زبانی است که او را مسحور می‌کند. البته نباید این «خشک‌شدن» را چیزی بیش از یک نماد دانست: روح هرگز خشک و منجمد نمی‌شود. معنای آن تنها می‌تواند این باشد: از خلال کلام، این روابط انسانی‌اند که از همان اوان کودکی او را تحت تأثیر قرار می‌دهند. زودباوریِ کودکان آدمی از طریق آدمیان به آنها منتقل می‌شود؛ آدمیانی که از راه زبان بر آنان اثر می‌گذارند، یعنی از خلال محیطِ واسطِ تمام ارتباطات مفصل و صورت‌بندی‌شده. این محیط از پیش آنها را دربر گرفته است؛ در آن زاده شده‌اند و آنان را ــ خوب یا بد ــ شکل داده‌اند تا خود را با آن وفق دهند. هنگامی که دستگاه حسی ــ حرکتی به‌طور «طبیعی» رشد کرده باشد و بااین‌حال پاسخ کودک به پیام «غیرطبیعی» باشد، اختلال در آن سطح دشواری رخ می‌دهد که در آن هر گفتاری یک انسان است و هر انسانی گفتار؛ این امر مستلزم جای‌گیری نامناسب کودک در جهان زبانی است، و معنایش این است: در جهان اجتماعی، در خانوادهٔ او.

برای نزدیک‌تر شدن به این زودباوری عجیب، باید چند واقعیت ابتدایی و عمومی را به یاد آوریم: نخست این واقعیت که زبانِ گوینده معمولاً بی‌درنگ در ذهن شنونده حل می‌شود؛ آنچه باقی می‌ماند، طرح‌واره‌ای مفهومی و در عین حال کلامی است که بازسازی و فهم را هدایت می‌کند. هرچه بازگوییِ کلمه‌به‌کلمه نادقیق‌تر باشد، فهم عمیق‌تر خواهد بود. حال آنکه این فهم، پیمانی شخصی است: شنونده اگر صرفاً تکرار کند، فقط صدای خود را به ابژه‌ای متعالی عاریت می‌دهد که به‌واسطهٔ او تحقق می‌یابد و به سوی حنجره‌های تازه پرواز می‌کند؛ اما اگر بفهمد، مسیری را که پیش‌تر پیموده شده، از آنِ خود می‌کند. در پایان، این عمل کاملاً از آنِ اوست، هرچند واقعیتِ فهمیده‌شده ممکن است مفهومی عام باشد. البته مسئله اندیشیدن بدون واژه نیست؛ بلکه فهم ــ یا ادراک ــ هنگامی که کامل باشد، مجموعه‌ای عملاً نامحدود از بیان‌های کلامی را تعریف می‌کند و به‌صورت قاعده‌ای پیشینی عمل می‌کند تا در هر موقعیت و با توجه به هر مخاطب، مناسب‌ترین بیان را از میان آنها برگزیند. در این صورت، اندیشه نه این یا آن عضوِ این مجموعه است ــ گویی یکی از بیان‌ها باید از پیش بر دیگری ترجیح داشته باشد ــ و نه انتخابی دلبخواهانه و متعالی؛ زیرا چگونه می‌توان کلام را برگزید بی‌آنکه خودِ کلام بود؟ اندیشه هم‌زمان تمامیتِ این مجموعه است ــ یعنی روابط افتراقی‌ای که بیان‌های گوناگونِ یک واقعیت واحد را به یکدیگر پیوند می‌دهند ــ و امکان جدا کردن، همچون شکلی متمایز بر زمینهٔ تاریکِ مجموعهٔ کلی‌شده، یکی از این بیان‌ها را که برای موقعیت کنونی مناسب‌تر به نظر می‌رسد. یک اندیشهٔ فهمیده‌شده، هم من است و هم تمامِ نامن؛ یعنی ذهنیت من است که درخشان می‌شود و در امر نااصیل فرو می‌ریزد تا جای خود را به ابژه بدهد. اما درست در همین انفجارِ «منفجرشونده ـ ثابت» که از لبه‌ها گسترش می‌یابد تا همه‌چیز را دربرگیرد، آیا هرگز آزادتر و بی‌قیدوشرط‌تر از این نیستم که خودِ خودم باشم؟ به همین ترتیب، زبان من است و من زبانم. یک اندیشه، از این منظر، در من ستونی از جمله‌هایی است که آن را بیان می‌کنند؛ سرستونی آفتاب‌گرفته و پایه‌ای در تاریکی، که مرا در زمان تعریف می‌کند، همچون عقل ــ عقلِ پنهان از خودم ــ که دلیل واژه‌های انتخاب‌شده است؛ و در همان لحظه، با انتخاب حاکمانهٔ یک بیان از میان پیچ‌وتاب بی‌نهایت همهٔ بیان‌ها و، در نتیجه، با ارزیابی من از آدم‌ها و موقعیت، مرا تعریف می‌کند. و در این رشتهٔ مارپیچیِ واژه‌ها، باید «من» را نیز در دیگری دید: زبان رابطهٔ انسانی را بیان می‌کند، اما این رابطهٔ انسان‌هاست که در هر فرد به سراغ واژه‌ها می‌رود ــ تا آنها را تقویت کند، سانسور کند یا تبعیدشان کند. دیگری در من زبان مرا می‌سازد، و زبان من شیوهٔ بودنِ من در دیگری است. بنابراین، وقتی انسان زبان است و زبان انسانی است، وقتی هر واژه‌ای که در گذر به سوی ما پرتاب می‌شود با همهٔ پیوندهای تاریکش با انسان‌هایی که سخن می‌گویند از ما فراتر می‌رود، وقتی ما از هر واژه فراتر می‌رویم و به ایده می‌رسیم، یعنی به سلسلهٔ بی‌نهایت جانشینان ممکن آن، تراوایی آگاهی‌ها چنان است که ساده‌دلی دیگر قابل تصور نیست. البته دروغ می‌گویند، فریب می‌دهند، اغفال می‌کنند؛ همیشه، همه‌کس. اما این مسئلهٔ دیگری است: فریب‌کاریِ بزرگسالان به ازخودبیگانگی بازمی‌گردد؛ وقتی آنها دروغ می‌گویند، دغدغه‌ای جز آن ندارند که تا حد ممکن به حقیقت نزدیک بمانند؛ ماهرترین دروغ‌گوها، دروغ‌های کوچک خود را همچون زالوهای نامحسوسی می‌سازند که بر پوست حقیقتی شناخته‌شده می‌چسبانند. به بیان دیگر، آدمی از طریق زبان فریب می‌دهد ــ و البته بعضی فریب می‌خورند و بعضی نه ــ اما زبان فی‌نفسه فریبکار نیست؛ نه از این رو که در خود هزارتوها، دام‌ها یا سراب‌هایی در انتهای واژه‌ها نداشته باشد؛ بلکه صرفاً از این رو که نمی‌توان آن را از جهان، از دیگران و از خودمان جدا کرد: زبان یک محصورۀ بیگانه نیست که بتواند مرا به محاصره بکشد یا سخنم را منحرف کند؛ زبان خودِ من است، از آن حیث که زمانی بیش از همیشه به خودم نزدیکم که در دورترین فاصله از خودم، نزد دیگران و در میان چیزها، باشم؛ زبان همان دوسویگیِ جدایی‌ناپذیر انسان‌ها و کشمکش‌های آنان است که همگی با روابط درونیِ این کلیت زبانیِ بی‌در و پنجره آشکار می‌شوند؛ کلیتی که نمی‌توانیم واردش شویم، نمی‌توانیم از آن خارج شویم و در آن هستیم. همگونیِ واژه با همهٔ تعینات عینی و ذهنی انسان موجب می‌شود که واژه نتواند همچون قدرتی بیگانه به سوی ما بیاید. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ واژه در ماست، زیرا آن را می‌فهمیم؛ هرقدر از دور آمده باشد، هرقدر پیش‌بینی‌نشده باشد، در ژرف‌ترین بخش قلب ما انتظارش را می‌کشیده‌ایم؛ خلاصه، واژه فقط به‌واسطهٔ خودش فهمیده می‌شود: یعنی محو می‌شود، دیگر دیده نمی‌شود؛ آنچه باقی می‌ماند خودِ چیز است، نشانه‌ای از واژه‌ای که خنثی شده است.

ساده‌دلی و زبان

البته، من وضعیت انتزاعیِ بزرگسالانی بی‌حافظه را توصیف کرده‌ام. از طریق حافظه است که کودکی از همان نخستین واژه‌هایش ما را مسموم می‌کند: گمان می‌کنیم آن واژه‌ها را به سبب معناهای سیال و سبکشان انتخاب می‌کنیم، حال آن‌که معنایی مبهم خود را بر ما تحمیل می‌کند. اما این مسائل، که برای تحلیل‌گر اساسی‌اند، هنوز به ما مربوط نمی‌شوند: مسأله فهمیدنِ زودباوری است و، پس از آنچه گفته شد، نمی‌توانیم آن را جز به‌صورت یک «برخورد» یا «ضربه»ی واژه بر آگاهی توضیح دهیم. همه‌چیز چنان می‌گذرد که گویی برای گوستاوِ کوچک، واژه هم‌زمان یک معنای فهمیده‌شده ــ یعنی تعینی از ذهنیت او ــ و یک قدرت عینی است. جمله در او حل نمی‌شود، در برابر چیزِ گفته‌شده یا گوینده‌ای که آن را می‌گوید محو نمی‌شود: کودک آن را می‌فهمد، بی‌آنکه بتواند آن را از آنِ خود کند. گویی عمل زبانی فقط تا نیمه انجام شده است. گویی معنا ــ آن‌گونه که به‌درستی دیده شده ــ به‌جای آن‌که به یک طرح‌وارهٔ مفهومی و عملی بدل شود، به‌جای آن‌که با دیگر طرح‌واره‌های هم‌نوع خود وارد رابطه شود، همچنان به نشانه چسبیده باقی می‌ماند. گویی خودِ نشانه نیز، به‌جای آن‌که با تصویر درونیِ خویش درآمیزد، برای این آگاهی مادیت صوتیِ خود را حفظ می‌کند. گویی ــ به همان معنایی که از سنگ‌هایی سخن می‌گوییم که آواز می‌خوانند و چشمه‌هایی که می‌گریند ــ زبان برای کودک هنوز چیزی جز صداهایی نیست که سخن می‌گویند.

آیا می‌توان چنین نگرشی را تصور کرد؟ بله: اگر فهم پیش از آن‌که کامل شود متوقف گردد؛ ایده همان‌قدر در اسارت بیان باقی می‌ماند که بیان در اسارت صداهایی که آن را حمل می‌کنند؛ و چون کودک نمی‌تواند دامنهٔ جمله‌هایی را که می‌توانند محتوای دال را بازگردانند کنترل کند، این محتوا در سطحِ اثباتی باقی می‌ماند: نه آن را ممکن خواهیم دانست و نه ناممکن، بلکه صرفاً هست. برخورد با دال ــ واقعیتی عینی: کودک صداهایی را شنیده است ــ از این واقعیت دیگر متمایز نمی‌شود: وجود واقعیِ مدلول. و به‌طور کلی‌تر، معنا ــ این آمیختۀ غریبِ پُریِ صوتی و تعالی‌ای که در خلأ قصد شده است ــ بدون تعینات وجهی باقی می‌ماند: برای نسبت دادن آن به وجه‌های فرضی یا آپودیکتیک، باید بتوان آن را از «لقمهٔ صوتی» جدا کرد؛ اما اگر هستیِ محض، وجهِ آن باشد، این واقعیت‌مندیِ ناب، چون در نسبت با ضروری و ممکن تعریف نمی‌شود، خود همچنان نامتعین باقی می‌ماند. بااین‌حال، شگفت‌آور نیست که در شرایطی خاص، رشد زبان متوقف شود و تا زمانی که کامل نشده است، عملیات زبانی دیوانه‌وار به نظر برسند: این اندیشۀ اسیر، که حضور واقعیِ نشانه‌اش هم ضامن آن است و هم آن را درهم می‌کوبد، در دستورهای جادو، در اشعار زرین و در کارمینا ساکرا با آن روبه‌رو شده‌ایم؛ و هر شب در خواب‌هایمان دوباره آن را می‌یابیم.

اگر گوستاو در شش‌سالگی نشانه و معنا را تا آن حد با یکدیگر اشتباه می‌گیرد که حضور مادیِ نشانه، همان بداهتی است که حقیقت معنا را تضمین می‌کند، نخست باید رابطۀ بدی با دیگری داشته باشد: زیرا او هرچه را به او می‌گویند باور می‌کند؛ از سر حیرت در برابر ابژۀ کلامی، و از سر عشقِ متعبدانه به بزرگسالان. اما او سخنان را واقعاً به کسانی که آنها را گفته‌اند نسبت نمی‌دهد: در وهلهٔ نخست، آنها را بیشتر فرمان می‌بیند تا گزاره؛ آنها خود را تحمیل می‌کنند و سپس باید باورشان کرد، چون هدیه‌ای رایگان‌اند که والدینش به او می‌دهند. افزون بر این، در غیاب دوسویگی ــ ولو موقتی ــ که یک فهم کامل، با تمامی ساختارهایش، برقرار می‌کند، سخنِ دیگری برای او «سخنِ داده‌شده» به تمام معانیِ این تعبیر است. گفتن، اظهار کردن نیست: جمله، حضوری حجیم، هدیه‌ای مادی است که به او داده می‌شود؛ جعبه‌ای صوتی به او پیشکش می‌کنند، چیزی شبیه زیرقابلمه‌ایِ موسیقی‌دار. اگر موسیقی معنایی داشته باشد، چه بهتر؛ آن را می‌گیرد، نگه می‌دارد؛ خاطره‌ای است. می‌بینیم چه چیزی غایب است: قصد. کودک در ابژۀ داده‌شده، ارادۀ پدرانه برای پُرکردن وجود خود را دوست می‌دارد، اما همین سخاوت را در کوچک‌ترین نوازش دکتر فلوبر نیز کشف می‌کند. سخن گفتن یا به‌هم‌ریختن موهایش: این دو برای او یک چیزند. میان والدین و کودک، گویی حرکات مهرورزی، خاموش، مؤثر و به همان اندازه «حیوانی» در انسان‌ها که در حیوانات، تنها ارتباط ممکن‌اند. این کودک وحشی ــ و اگر نوشته‌های نخستینش را باور کنیم، نزدیک به حیوانیت ــ نمی‌تواند انسان‌ها را دوست بدارد و خود را محبوب آنان بداند، مگر در سطحِ فروانسانیتِ مشترک.

در واقع، چشمگیرترین نکته در روایت خواهرزاده‌اش این است که او در همان بند، هم به بهت‌زدگی‌های گوستاو اشاره می‌کند و هم به زودباوریِ او. گویی آن بهت‌زدگی‌ها چیزی جز کوشش‌های مکرر برای گریز از این زودباوری نیستند؛ گویی پسرک می‌کوشد با فرو رفتن در سکوت، از زبان بگریزد. آرام است، کلمه‌ای بر زبان نمی‌آورد، می‌گذارد محیط، گیاهان، سنگ‌ریزه‌های باغچه، آسمان، در یون‌ویل، دریا، او را در خود جذب کنند: گویی می‌کوشد در طبیعتِ ناگفتنی حل شود؛ از سنگینیِ نام‌گذاری می‌گریزد و به بافتِ نام‌ناپذیرِ اشیا، به حرکت‌های نامنظم و تعریف‌ناپذیرِ برگ‌ها و امواج پناه می‌برد. میان این نخستین گریزها از خود و آرزوی نهایی سن آنتوان: «ماده بودن»، شباهت‌های شگفتی می‌بینم. بااین‌حال، هنوز برای سخن گفتن از آن زود است. فعلاً به توصیف بسنده کنیم.

حتی اگر امور را به ساده‌ترین شکل، همان‌گونه که خود را عرضه می‌کنند، در نظر بگیریم، چشمگیر است که سکوتِ بهت‌زدگی‌ها هم‌زمان هم ضدّ و هم مکملِ صداهای برنزی، بی‌جان و آشتی‌ناپذیری است که در گوستاو می‌لرزند؛ صداهایی که هم به دیگری تعلق دارند و هم به او، که بر او تحمیل شده‌اند و هرگز به‌تمامی فهمیده نشده‌اند. ساعت‌ها با انگشت در دهان، با قیافه‌ای تقریباً ابلهانه می‌ماند: این کودک آرام که وقتی با او حرف می‌زنند واکنش خوبی نشان نمی‌دهد، کمتر از دیگری نیاز به حرف زدن احساس می‌کند: واژه‌ها، به تعبیر معروف، به سراغش نمی‌آیند؛ و میلی هم به استفاده از آنها ندارد. این یقیناً بدان معناست که او با رغبت ارتباط برقرار نمی‌کند: عواطفش خودبه‌خود متوجه دیگران نمی‌شوند، در اصل برای آنان در نظر گرفته نشده‌اند و قصد بیان شدن ندارند. اما از این نتیجه نگیریم که آنها از حیث قصد «خودمحور» هستند: بدون آلتر، بدون «خودِ دیگری» (Alter Ego)، اگو وجود ندارد؛ و چون در برابر دیگران بیان نمی‌شوند، برای خود او نیز بیان‌ناپذیر باقی می‌مانند. آنها به‌طور کامل و مبهم زیسته می‌شوند، بی‌آنکه کسی آنجا باشد تا آنها را زندگی کند: بی‌تردید این امر از آن روست که محتوایشان، به تعبیر لاکان، «مفصل‌بندی‌ناپذیر» است؛ اما آیا علت آن دشواریِ نخستینِ مفصل‌بندی نیست که با انتخابی پنهان به نفعِ مفصل‌بندی‌ناپذیر تقویت شده است؟ پیوند آشکار میان کاستی‌های گوستاو ــ هم در مقام «گفته‌شده» (locuté) و هم در مقام «گوینده» (locuteur) ــ ما را متقاعدتر می‌کند: زبان در کودک رسانایی بد دارد؛ از طریق آن، نه فقط رابطۀ او با دیگری مخدوش می‌شود، بلکه در همان حال رابطۀ او با خودش نیز مخدوش می‌گردد. پسرک در جهان گفتار بد جا افتاده است. واژه هرگز از آنِ او نیست: گاه بهت‌زدگی فعل را می‌بلعد و گاه فعل، که از آسمان فرود آمده است، او را به استبداد خود درمی‌آورد. در این حالت دوم، حتی در عمیق‌ترین درون‌بودگی نیز بیرونی باقی می‌ماند. این بدان معناست که وقتی واژه از راه گوش وارد کودک می‌شود، موضوع عملیات کلاسیک قرار نمی‌گیرد: پذیرش، دوباره به دست گرفتن، و طبقه‌بندی مجدد آن در یک سلسلهٔ زبانی به‌مثابۀ امکانی دائمی برای سوژه. اگر کودک از پیش خودْ زبان باشد ــ یا، اگر ترجیح می‌دهید، «موجودِ زبانی» بودن یعنی پیوسته همین عملیات را در خود از نو انجام دادن ــ این عملیات خودبه‌خود انجام می‌شوند. در آن صورت، وقتی واژه‌ای ظاهر می‌شود، زبان است که زبان را می‌پذیرد. اما اگر فعل برای گوستاو غایب باشد یا او را گیج و مدهوش کند، از آن روست که بافتِ خاصِ خودش، تار و پود «ایده‌ها» و عواطفش، به اندازۀ کافی زبانمند نشده است. در سنی که همه سخن می‌گویند، او هنوز مشغول تقلید از سخنگویان است؛ و صدایی که ناگهان در او طنین می‌اندازد، اگر بر او مسلط می‌شود، به سبب همان «بیگانگی»‌ای است که ایجاد می‌کند. و این بیگانگی تنها یک توضیح دارد: میان وجود ذهنیِ گوستاو و جهان معناها نه سنجشی مشترک هست و نه میانجی‌ای؛ این دو واقعیت‌هایی کاملاً ناهمگن‌اند که یکی گاه به دیگری سر می‌زند. کودک شش‌ساله، در حالت معمول، تا اعماق وجود خود به‌وسیلۀ دیگران و به‌وسیلۀ خودش نامیده و مشخص می‌شود: زیستن یعنی تولید معناها؛ رنج کشیدن یعنی سخن گفتن؛ و چون خود از معنا برخوردار و تولیدکنندۀ معناست، نسبت به معناهای بیرونی نفوذپذیر است (در اینجا واژۀ آلمانی sinngebend را در معنای پدیدارشناختی آن ترجمه می‌کنم). گوستاو معنا تولید نمی‌کند. زندگی‌اش در برابر چشمان خودش همچون یک معنا ظاهر نمی‌شود؛ در خودش با هیچ چیز مشخص نمی‌شود، نه با نام خاص و نه با نام عامِ آنچه تجربه می‌کند. بااین‌همه، زندگی می‌کند، زندگی خود را می‌چشد، و خود را از خویش به سوی جهان پیرامونش فرافکنی می‌کند: اما زندگی و کلمات با یکدیگر هم‌سنج نیستند. در حقیقت، من موضوع را به نهایت می‌کشانم: زبانمندشدنِ وجود او آغاز شده است، زیرا، هرچند سکوت‌هایش پایدار باشند، سخن می‌گوید، واژگان می‌آموزد، گوش می‌دهد و آنچه را به او می‌گویند می‌فهمد. فقط واژه‌ها هرگز در نظر او واقعاً آنچه را تجربه و احساس می‌کند مشخص نمی‌کنند. و احتمالاً رابطۀ واقعی و متعالی او با جهان را نیز. اشیایی که او را احاطه کرده‌اند، اشیای دیگران‌اند. والدینش گاهی او را وادار می‌کنند از طریق نشانه‌هایی که خود برگزیده‌اند، خودش را معرفی کند: «به خانم سلام کن، به او بگو اسمت چیست؛ کجایت درد می‌کند؟ اینجا یا آنجا؟» اما وقتی حقیقت را می‌گوید، درمی‌یابد که حقیقت برای او بیگانه باقی می‌ماند. به همین دلیل است که او زودباورترین کودک خواهد شد: چون حقیقت را در اختیار ندارد، چون حقیقت رابطۀ دیگران با اشیا و رابطۀ آنان با یکدیگر است، و چون هر سخنِ راست، با آشکار کردن شکاف میان وجود و کلام، برای او نه از طریق بداهت، بلکه از طریق ناخوشی و ناراحتی‌ای که ایجاد می‌کند آشکار می‌شود، خود را به اصل اقتدار می‌سپارد. بگوییم او واژه‌ها را از بیرون می‌بیند، همچون اشیا، حتی وقتی در درون او هستند: همین طرز تلقی بعدها منشأ فرهنگِ اندیشه‌های قالبی (Dictionnaire des idées reçues) خواهد شد؛ واژه‌ها در وهلهٔ نخست واقعیت‌هایی محسوس‌اند؛ پیوندهایشان در بیرون ــ تصادف‌ها، رسوم، نهادها ــ برقرار می‌شوند؛ معنا در جایگاه سوم می‌آید، نتیجۀ دقیق دو لحظۀ نخست، اما در خودش امری دل‌بخواهی و تصادفی. اِما و لئون از طبیعت سخن خواهند گفت، چون موقعیت ــ از خلال عادت‌های اجتماعی ــ اقتضا می‌کند که از آن سخن گفته شود؛ نه اینکه دلیلی منطقی برای آن وجود داشته باشد: صرفاً در مرحله‌ای خاص از روابط جنسی، از طبیعت سخن گفته می‌شود. در همان لحظه، هزاران زوج همان چیزها را با همان عبارات می‌گویند: برای همۀ این عاشقانِ هنوز افلاطونی، امر اساسی این است که از خلال این یاوه‌گویی‌ها نوعی «اشتراک ارواح» را با معشوقه‌های آینده‌شان احساس کنند. خلاصه، پیوندهای میان واژه‌ها جسمانی‌اند؛ آنها نغمه‌های یک آوازند؛ پیوندهای عاشقان، هنگامی که نهادینه شده‌اند، هدفشان این است که نوازش‌هایی را که در این مرحله هنوز ناممکن‌اند جایگزین کنند، آنها را آماده سازند و، از طریق این ارتباطِ نفس‌ها پیش از بوسه، احساس دوسویگی را برانگیزند؛ معنا در اینجا، در خود واژه‌ها، از پیش ساخته شده است؛ نه به خاطر خودش، بلکه از آن رو به آن نیاز است که عاشقان آینده، با سهیم شدن در یک ذوق، معادلِ یک میلِ مشترک را ایجاد کنند. در این برداشت از زبان ــ که با فراغ بال به آن بازخواهیم گشت ــ امتناع‌های قدیمی کودک را دوباره می‌یابیم: گوستاو در بزرگسالی «ردّ ساده‌دلی‌هایش» را حفظ می‌کند؛ و نیز، در اصل، سرسختیِ خود را برای آنکه هرگز به‌تمامی وارد جهان گفتار نشود حفظ می‌کند: در بیرون و درون، واژه‌ها را وارونه می‌بیند، در غریبگیِ حسی‌شان؛ کلیشه‌های رایج را فرمان‌هایی می‌گیرد که در مادۀ زبانی حک شده‌اند و هر فرد وظیفه دارد آنها را با زیر و بم صدای خود بازتولید کند؛ همچنان اصرار دارد که کلام او را می‌خورد و هرگز نمی‌تواند او را به‌تمامی مشخص کند. در مورد او، دشواریِ یاد گرفتن خواندن از اختلالی کلی‌تر و قدیمی‌تر ناشی می‌شود: دشواریِ سخن گفتن.

همۀ اینها، روایت کارولین دست‌کم به ما امکان می‌دهد آن را حدس بزنیم؛ اما وسیله‌ای برای تعمیق این دریافت‌های نخستین به ما نمی‌دهد. این ناهمگونیِ ریشه‌ایِ زندگی ذهنی و زبان در گوستاو دقیقاً چیست؟ صرفاً نشان دادن ناسازگاری ظاهری آنها کافی نیست؛ باید آن را با دقت مشخص کرد: در واقع، هر حیوان انسانی ــ حتی می‌گویم هر پستانداری ــ چه سخن بگوید و چه نگوید، نمی‌تواند بدون ورود به حرکت دیالکتیکیِ دال و مدلول زندگی کند. به این دلیل ساده که معنا از پروژه زاده می‌شود. بنابراین گوستاو، هرقدر هم که با جهان بیان ناسازگار باشد، به همان اندازه که ابتدایی‌ترین تکانه‌هایش از طریق پروژه‌هایی خود را آشکار می‌کنند، نشانه، مدلول، دال و معناست. افزون بر این، خودش این را می‌داند؛ آیا اگر در حالی که می‌خندد بدود و خود را در آغوش گشودهٔ پدرش بیندازد، بر اساس یک نشانه تصمیم نمی‌گیرد و رابطۀ مدلولیِ میان ارباب و واسال را تحقق نمی‌بخشد؟ بهتر از این: نوازش خود یک نشانه است. اگر نه به این دلیل که محبت پدرانه را معنا می‌کند، پس چرا آن را طلب می‌کند؟ اختلال‌ها، یعنی بیزاری‌ها و ناممکن‌ها، از کجا آغاز می‌شوند؟ از زبان مفصل‌بندی‌شده؟ چرا؟ برای کوشش در پاسخ دادن به این پرسش‌ها هنوز زود است. آنچه بیش از هر چیز اهمیت دارد، استوار کردن این توصیف با شهادت‌های دیگری است. زیرا نباید شکنندگیِ این شهادت را فراموش کنیم: دو بند که در میان پرگوییِ مؤدبانۀ مادام کومانویل جا گرفته‌اند و محرمانه‌گویی‌های مادام فلوبر را، آن هم به‌صورت تعدیل‌شده، نقل می‌کنند. افزون بر این، این محرمانه‌گویی‌ها به رویدادهایی مربوط می‌شوند که در دورترین گذشته مدفون‌اند: دست‌کم یک ربع قرن میان مقاومت‌های گوستاو در برابر باسوادشدن و زمانی که بیوۀ آشیل-کلوفاس آنها را در برابر خواهرزاده‌اش مطرح کرده، فاصله است؛ آیا این زن که سوگ‌های پی‌درپی پیش از موعد پیرش کرده بود، نتوانسته است خاطراتش را تحریف یا صرفاً اغراق‌آمیز کند؟ به هر حال، گوستاو به روانی می‌خوانَد و می‌نویسد؛ دست‌کم به اندازه‌ای خوب که توانسته است شاهکاری خلق کند. سرگشتگی‌های کودکی او یا آن‌قدر که مادرش ادعا می‌کند شدید نبوده‌اند، یا پیامدی نداشته‌اند. بااین‌حال، بی‌تردید همه‌چیز برای فلوبر آن‌قدرها هم خوب پیش نرفته است: او از زندگی در مدرسه و زندگی دانشجویی بیزار بود؛ قربانیِ یک «بیماری عصبی» که زندگی‌نامه‌نویسش زحمت می‌کشد آن را مسکوت بگذارد، در کروآسه خود را منزوی می‌کند. اما اگر این اختلال‌های نوجوانی و بزرگسالی را به این کودکیِ به‌اصطلاح عقب‌مانده نزدیک کنیم، اینها را با آن توضیح دهیم، یا صرفاً از آنها برای تأیید اظهارات کارولین کومانویل استفاده کنیم، اگر شهادتی پرحجم و دقیق در اختیار نداشتیم که تنها پنج سال پس از رویدادهای مورد بحث ارائه شده است، چیزی جز بیرون کشیدن خرگوش از کلاه نخواهد بود: شهادت خودِ گوستاو. در واقع، نخستین آثار او پیوسته از کودکی‌اش سخن می‌گویند. و البته هرکس پیوسته از کودکی‌ای که بوده و هست سخن می‌گوید؛ اما در برخی دوره‌ها آدمی نسبت به آن کمتر آگاهی دارد تا دوره‌های دیگر؛ این زمانِ گذشته و پشت‌سرنهادنی را بی‌آنکه بداند توصیف می‌کند. نوجوانی، به‌ویژه، اغلب گسست است: آدم به اکنون و آینده می‌اندیشد، آنچه را گمان می‌کند امروز هست توصیف می‌کند، می‌خواهد بداند چه خواهد شد. اما گوستاو در پانزده‌سالگی، در چندین روایت خود، آگاهانه از کودکیِ خردسالش سخن می‌گوید: به‌خصوص از بهت‌زدگی‌ها و رنج‌هایش در برابر الفبا. دلیلش این است که او هرگز دست از آن کودکِ کشته‌شده برنداشته و هرگز نیز برنخواهد داشت؛ برای این وفاداری دلایلی خواهیم یافت، اما نه فوراً: باید بگذاریم این زندگی در برابر چشمان ما گسترش یابد و فعلاً از خاطرات فلوبر چیزی جز این نخواهیم که روایت کارولین را تأیید یا تکذیب کنند.

دوباره Quidquid volueris را بخوانیم. روشن است که دجالیو، مردِ میمون‌نما، خودِ فلوبر را نمایندگی می‌کند. در چه سنی؟ این شخصیت شانزده سال دارد: یک سال بیشتر از خالقش. اما حاصل آمیزشی هیولایی است: دانشمندی به نام آقای پل، برای نیازهای علم، برده‌ای را وادار کرده است که یک اورانگوتان به او تجاوز کند. در این انسان‌میمون، میراث میمونی مانع رشد انسانی می‌شود. یعنی او در کودکی باقی می‌ماند و به‌زحمت از آن لحظه‌ای فراتر می‌رود که انسان و حیوان ــ بنا بر نظر گوستاو ــ هنوز از یکدیگر تمیزناپذیرند. آیا باید گفت این دانش‌آموز جوانِ مدرسه می‌خواهد خودش را همان‌گونه که اکنون بر نیمکت مدرسه است مشخص کند؟ بله و نه: همان‌طور که خواهیم دید، گوستاو «شاگرد درخشانی» نیست، اما دانش‌آموز نسبتاً خوبی است؛ می‌خواند، می‌نویسد، با پسران هم‌سن‌وسالش معاشرت می‌کند، مست می‌شود، و با آلفرد از بحث‌های متافیزیکی به وجد می‌آید: او تنها در صورتی می‌تواند خود را از خلال دجالیو هدف قرار دهد که کودکیِ خود را حقیقتِ عمیقِ پانزده‌سالگی‌اش بداند. همین کودکیِ فراموش‌نشدنی و از یاد نرفته است که او را به آنچه شده بدل کرده است: همچنان در او حاضر و بالفعل باقی می‌ماند، اما نه آن‌قدر به‌عنوان واقعیت زیستۀ اکنون او، بلکه به‌مثابۀ محوری عام برای ارجاع، و توضیحی بی‌واسطه برای هر آنچه انجام می‌دهد و هر آنچه احساس می‌کند. کودک، نوجوان نیست: او فاجعه‌ای است که نوجوان را پدید آورده و افق‌های او را محدود کرده است. از همین رو، این فاجعه دائمی است؛ او می‌تواند لمسش کند؛ اگر به خودش بیندیشد، همیشه هشت سال به عقب بازمی‌گردد، به آن سنِ میان دو سن که بدبختی‌هایش در آن آغاز شدند. ما این شهادت را بدون نقد نخواهیم پذیرفت. پسر پانزده‌ساله ــ چنان‌که خواهیم دید، به چه دلیل ــ از دفاعِ انعطاف‌پذیر به ضدحمله گذر کرده است. او ابتدا داوری دیگران را می‌پذیرد و آن را تا نهایت پیش می‌برد: من کودنی بودم، بدتر از آن: یک انسان‌میمون. اما ناگهان ارزش‌ها را وارونه می‌کند و اتهام را به سوی اتهام‌زنندگان بازمی‌گرداند. انسان‌میمون، چرا که نه؟ شما اگر می‌توانید حیوان باشید، و اگر نشد، دست‌کم فروانسان باشید؛ هر چیزی بهتر از انسان بودن. به ما هشدار داده می‌شود که دجالیو از نظر پیوندهای منطقی کمی ضعیف است؛ روابط از دستش می‌گریزند؛ علتش را باید در لوب‌های مغزی او جست‌وجو کرد: و نویسنده، با دقت، جمجمهٔ این هیولا را برای ما توصیف می‌کند:

«اما سرش در قسمت جلویی باریک و فشرده بود، حال آنکه در پشت، رشدی شگفت‌انگیز پیدا کرده بود...»

پس آتروفیِ لوب‌های پیشانی، و در نتیجه هوش؛ هیپرتروفیِ لوب‌های پس‌سری، و در نتیجه حساسیت. آیا این جمجمه‌شناس جوان گال را خوانده بود؟ من بیشتر گمان می‌کنم این مزخرفات را از پدرش گرفته باشد. به هر حال، آنچه اهمیت دارد این است که ــ نویسنده وقتی مخلوقش پیشاپیش همدلی ما را به دست آورده باشد، این را به ما خواهد آموخت ــ دجالیو بی‌سواد است:

«ـ خب، او چه کار می‌کند... آیا سیگار برگ دوست دارد؟
ـ اصلاً، عزیزم؛ از آنها متنفر است.
ـ شکار می‌کند؟
ـ حتی کمتر؛ از صدای شلیک تفنگ می‌ترسد.
ـ حتماً کار می‌کند، می‌خوانَد؛ تمام روز می‌نویسد؟
ـ برای این کار باید خواندن و نوشتن بلد باشد.»

پرسش‌ها را عیاشان مضحک مطرح می‌کنند و پاسخ‌ها را آقای پلِ فرومایه می‌دهد. نویسنده این گفت‌وگو را بدون هیچ توضیحی نقل می‌کند، اما مطمئن است که ما آن را چنان‌که باید داوری خواهیم کرد. در مجموع، مسأله چیست؟ جای دادن دجالیو در جامعه. این رانت‌خواران می‌پرسند آیا او از جنس خودشان است یا نه. نه: نه زنی، نه سیگاری، نه اسبی، نه تفنگی. پس مشکوک است: لابد روشنفکر است. آقای پل درست همین‌جا منتظرشان بود. روشنفکر؟ حتی این هم نه: بی‌سواد است. او منشأ این هیولا را برای مهمانانِ حیرت‌زده فاش می‌کند. بی‌سواد، باشد. اما چرا؟ آیا از آموزش او غفلت شده است؟ فلوبر چیزی نمی‌گوید. اما او چندین بار بر علاقه‌ای که دانشمندان به چشمگیرترین تجربۀ قرن و نتیجۀ موفقیت‌آمیز آن نشان می‌دهند تأکید می‌کند. آیا می‌توان باور کرد حتی یک زیست‌شناس هم پیدا نشده باشد که از آموزش حروف به دجالیو به شوق نیاید؟ علم ایجاب می‌کرد که این آزمایش انجام شود، پس انجام شد. بیهوده. اگر دجالیو هیچ نمی‌داند، تنها باید ناتوانیِ سرشتیِ او را مقصر دانست. او نمی‌تواند هجاها را به یکدیگر پیوند دهد. چه رسد به مفاهیم را به یکدیگر. این امر محرمانه‌گویی‌های مادام فلوبر را تأیید می‌کند: Quidquid volueris گواهِ خاطره‌ای تلخ و نیرومند است که بر شکستی دوران کودکی قفل شده است. فلوبر بودن، هفت‌ساله بودن و نتوانستنِ خواندن، چیزی بود که هشت سال پیش از آن نمی‌توانست تحمل کند. در پانزده‌سالگی، این همچنان خاطره‌ای تحمل‌ناپذیر است: این همان بدبختی و سقوط، سرچشمۀ آن چیزی است که او شده است؛ تحقیرى که با این نشخوار بی‌پایان جبران می‌کند: خودش.


برچسب‌ها: ژان پل سارتر, کتاب ابله خانواده, گوستاو فلوبر, فلسفه
[ شنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۵ ] [ 15:34 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.