ژیل دلوز
اسپینوزا و مسئلهٔ بیان (Spinoza et le problème de l'expression / Expressionism in Philosophy: Spinoza)
مقدمه (پیشگفتار)
(Avant-propos / Preface)
هدف اصلی کتاب
دلوز از همان آغاز تصریح میکند که قصد او تنها نوشتن شرحی تاریخی بر فلسفهٔ اسپینوزا نیست. او نمیخواهد صرفاً آموزههای اسپینوزا را خلاصه یا تفسیر کند، بلکه در پی کشف اصلی است که تمام اجزای دستگاه فلسفی اسپینوزا را به یکدیگر پیوند میدهد.
به اعتقاد دلوز، آن اصل واحد، مفهوم بیان (Expression / Expression) است.
به بیان دیگر، اگر مفهوم بیان (Expression / Expression) بهدرستی فهمیده شود، تمام مفاهیم بنیادین اسپینوزا از جمله جوهر (Substance / Substance)، صفت (Attribut / Attribute)، حالت یا مود (Mode / Mode)، خدا (Dieu / God)، علت (Cause / Cause) و ذات (Essence / Essence) به صورت یک نظام واحد و منسجم آشکار میشوند.
بنابراین، از نظر دلوز، کل فلسفهٔ اسپینوزا را باید فلسفهٔ بیان (Expression / Expression) دانست.
مسئلهٔ اساسی کتاب
دلوز معتقد است بیشتر شارحان اسپینوزا، مفاهیم زیر را جداگانه بررسی کردهاند:
جوهر (Substance / Substance)
صفات (Attributs / Attributes)
حالات یا مودها (Modes / Modes)
اما پرسش اصلی این نیست که هر یک از این مفاهیم چه معنایی دارند.
پرسش بنیادی این است:
رابطهٔ این سه چیست؟
دلوز پاسخ میدهد:
رابطهٔ میان آنها رابطهٔ بیان (Expression / Expression) است.
مفهوم بیان
واژهٔ بیان (Expression / Expression) در فلسفهٔ اسپینوزا و خوانش دلوز، به هیچوجه به معنای رایج آن نیست.
بیان، به معنای:
سخن گفتن
اظهار کردن
توصیف کردن
نیست.
بلکه به معنای آشکار شدن حقیقت در صورتی دیگر است.
به همین دلیل دلوز این واژه را با مجموعهای از مفاهیم وابسته توضیح میدهد.
معادلهای مهم
بیان
(Expression / Expression)
↓
گشوده شدن
(Explication / Explication)
↓
در خود پیچیده بودن
(Implication / Implication)
↓
در خود گرد آمدن یا درهمپیچیدگی
(Complication / Complication)
این چهار واژه ستون مفهومی کل کتاب را تشکیل میدهند.
چرا دلوز بر واژهٔ «بیان» تأکید میکند؟
زیرا اسپینوزا بارها از فعل
بیان کردن
(Exprimer / To express)
استفاده میکند.
برای نمونه، در اخلاق (Éthique / Ethics) میگوید:
«صفت، ذاتِ جوهر را بیان میکند.»
(L'attribut exprime l'essence de la substance. / The attribute expresses the essence of substance.)
اما این جمله نباید چنین فهمیده شود که صفت تصویری از جوهر یا نسخهای از آن است.
بلکه مقصود این است که جوهر، ذات خود را در صفت آشکار میکند، بیآنکه از خود جدا شود یا به چیزی دیگر تبدیل گردد.
بیان، بازنمایی نیست
یکی از مهمترین نکات کتاب این است که بیان (Expression / Expression) با بازنمایی (Représentation / Representation) تفاوت دارد.
در بازنمایی، چیزی تصویر یا نسخهٔ چیز دیگری است.
اما در بیان، اصلِ واقعیت خود را در صورتی دیگر حاضر میکند، بدون آنکه میان اصل و ظهور شکافی ایجاد شود.
از اینرو، صفات نه تصویر خدا هستند و نه نسخهٔ خدا؛ بلکه خودِ ذات خدا را بیان میکنند.
سه سطح بیان
دلوز نشان میدهد که مفهوم بیان (Expression / Expression) سه جنبهٔ مکمل دارد.
۱. بیان کردن
(Exprimer / To express)
جوهر (Substance / Substance) ذات خود را در صفات (Attributes / Attributs) بیان میکند.
۲. گشوده شدن یا بسط یافتن
(Explication / Explication)
جوهر در صفات گسترش مییابد و آنچه در ذات خود دارد، آشکار میشود.
بنابراین صفات، بسط و گشودگی ذات جوهر هستند.
۳. در خود داشتن
(Implication / Implication)
هر صفت، تمام ذات جوهر را در خود دارد.
یعنی هیچ صفتی تنها بخشی از خدا را نشان نمیدهد؛ هر صفت، کل ذات الهی را به شیوهٔ خاص خود بیان میکند.
تفاوت با فلسفهٔ دکارت
دکارت (Descartes / Descartes) معتقد بود سه نوع جوهر (Substance / Substance) وجود دارد:
خدا
ذهن
جسم
اما اسپینوزا میگوید:
تنها یک جوهر (Substance / Substance) وجود دارد.
ذهن و جسم، جوهرهای مستقل نیستند، بلکه حالتها (Modes / Modes) یا تجلیات همان جوهر یگانهاند.
اما اگر تنها یک جوهر وجود دارد، پس صفات چه هستند؟
دلوز پاسخ میدهد:
صفات نه جوهرهای مستقلاند و نه موجوداتی جدا از خدا؛ آنها شیوههایی هستند که جوهر، ذات خود را از طریق آنها بیان (Expression / Expression) میکند.
نخستین تز دلوز
دلوز نتیجه میگیرد که فلسفهٔ اسپینوزا را باید نوعی بیانگرایی (Expressionism / Expressionisme) دانست.
البته منظور او از بیانگرایی (Expressionism / Expressionisme) جنبش هنری قرن بیستم نیست.
بلکه مقصود او دستگاهی متافیزیکی است که در آن، هستی (Being / Être) خود را بیان میکند و جهان چیزی جز این فرایند بیان نیست.
دومین تز
جوهر (Substance / Substance) هرگز از خود خارج نمیشود.
خدا چیزی را بیرون از خود خلق نمیکند.
بلکه ذات خود را به صورت ضروری بیان میکند.
بنابراین، جهان محصول یک آفرینش بیرونی نیست، بلکه حاصل بیان درونی و ضروری خدا یا طبیعت است.
سومین تز
بیان (Expression / Expression) به معنای تقلیل یا تجزیه نیست.
وقتی جوهر در صفات بیان میشود، چیزی از ذات آن کاسته نمیشود.
صفات، صورتهای متفاوت حضور همان حقیقت واحد هستند.
چهارمین تز
بیان (Expression / Expression) با آفرینش (Création / Creation) تفاوت دارد.
همچنین با بازنمایی (Représentation / Representation) نیز تفاوت دارد.
بیان به معنای حضور (Présence / Presence) است.
یعنی حقیقت، بیواسطه خود را حاضر میکند.
به همین دلیل، دلوز معتقد است که فلسفهٔ اسپینوزا فلسفهٔ حضور، تولید و فعلیت است، نه فلسفهٔ شباهت و بازنمایی.
جمعبندی مقدمه
در پایان مقدمه، دلوز چهار نتیجهٔ اساسی را پیش مینهد:
بیان (Expression / Expression) کلید فهم کل فلسفهٔ اسپینوزاست.
رابطهٔ میان جوهر (Substance / Substance)، صفت (Attribute / Attribut) و حالت (Mode / Mode) تنها از طریق مفهوم بیان قابل فهم است.
صفات، تصویر یا نسخهٔ خدا نیستند، بلکه ذات خدا را بیان میکنند.
جهان، نتیجهٔ بیان ضروری و درونی حقیقت یگانه است، نه محصول آفرینش بیرونی یا بازنمایی.
از بخش بعدی وارد فصل اول (Chapitre I / Chapter One) خواهیم شد؛ فصلی که دلوز در آن با تحلیل دقیق جوهر (Substance / Substance) و صفات (Attribut / Attribute)، بنیان کل تفسیر خود از اسپینوزا را بنا مینهد. این فصل از مهمترین بخشهای کتاب است و بسیاری از مفاهیم آثار بعدی دلوز، از جمله تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition)، ریشه در همین تحلیل دارند.
فصل اول
بیان به مثابه سهگانگی
(L'expression comme triade / Expression as Triad)
توضیح مهم: در چاپهای مختلف فرانسوی و ترجمهٔ انگلیسی، عنوانبندی فصلها و زیرعنوانها ممکن است اندکی تفاوت داشته باشد. آنچه در ادامه میآید بازسازی تحلیلی استدلال دلوز در آغاز کتاب است، نه ترجمهٔ لفظبهلفظ متن.
هدف فصل
دلوز میخواهد نخستین سوءتفاهم دربارهٔ مفهوم بیان (Expression / Expression) را از میان بردارد.
تقریباً همه تصور میکنند که:
بیان یعنی
چیزی درون ذهن وجود دارد و سپس آن را آشکار میکنیم.
اما دلوز میگوید:
این تصور کاملاً روانشناسانه است.
در فلسفهٔ اسپینوزا، بیان اصلاً به ذهن مربوط نیست.
بلکه به
هستی
(Être / Being)
مربوط است.
یعنی
وجود
خود را
بیان میکند.
مسئله اصلی
اگر فقط
یک
جوهر
(Substance / Substance)
وجود دارد،
چگونه
این همه
کثرت
به وجود آمده است؟
این همان مسئلهای است که از افلاطون تا دکارت مطرح بوده است.
پاسخهای مختلف
افلاطون
(Platon / Plato)
میگوید:
اشیاء
از
مُثُل
(Idées / Ideas)
مشارکت
(Participation / Participation)
دارند.
ارسطو
(Aristote / Aristotle)
میگوید:
صورت
(Forme / Form)
در
ماده
(Matière / Matter)
تحقق پیدا میکند.
دکارت
(Descartes / Descartes)
میگوید:
خدا
جوهرهای
مختلف
را
خلق میکند.
اما
اسپینوزا
هیچیک
از اینها را
نمیپذیرد.
راهحل اسپینوزا
او میگوید:
همه چیز
از طریق
بیان
(Expression / Expression)
به وجود میآید.
نه
از طریق
مشارکت
(Participation / Participation)
و نه
خلق
(Création / Creation).
سه ضلع بیان
دلوز میگوید
بیان
سه حرکت
همزمان
دارد.
اول
بیان کردن
(Exprimer / To express)
جوهر
ذات خود
را
بیان میکند.
مثلاً
خدا
قدرت
خود
را
در
صفت اندیشه
(Pensée / Thought)
بیان میکند.
و
همان قدرت
را
در
صفت امتداد
(Étendue / Extension)
نیز
بیان میکند.
نکته مهم:
اندیشه
و
امتداد
دو چیز
نیستند.
بلکه
دو
بیان
از
یک
حقیقتاند.
دوم
گشودگی
(Explication / Explication)
این واژه
در زبان فرانسه
از ریشهٔ
Explicare
لاتینی
میآید.
یعنی
باز کردن
تا کردن را
گشودن.
مثل
باز کردن
یک
طومار.
دلوز میگوید
جوهر
مثل
یک
طومار
است.
صفات
آن را
باز میکنند.
اما
چیزی
به آن
اضافه
نمیشود.
بلکه
آنچه
قبلاً
وجود داشت،
اکنون
آشکار
میشود.
سوم
در خود داشتن
(Implication / Implication)
صفات
تمام
جوهر
را
در خود
دارند.
یعنی
وقتی
صفت
اندیشه
را
مطالعه
میکنیم،
در حقیقت
تمام
ذات خدا
را
داریم
مطالعه
میکنیم.
نه
فقط
یک
بخش
از خدا.
این نکته
یکی از
عمیقترین
تزهای
دلوز
است.
نتیجه
بنابراین
هر
صفت
بینهایت
است.
زیرا
تمام
جوهر
را
بیان
میکند.
رابطه میان سه مفهوم
دلوز
یک
ساختار
سهگانه
میسازد.
جوهر
↓
خود را
بیان
میکند.
↓
صفات
↓
که
خود را
در
مودها
(Modes / Modes)
میگشایند.
یعنی
جوهر
↓
صفات
↓
مودها
اما
این
یک
زنجیرهٔ
علّی
نیست.
بلکه
یک
فرآیند
بیان
است.
تفاوت با نظریه بازنمایی
اگر
یک
نقاشی
از
درخت
بکشیم،
آن
درخت
را
بازنمایی
(Représentation / Representation)
کردهایم.
اما
اگر
نور
خورشید
در
آب
بتابد،
آب
خورشید
را
بازنمایی
نمیکند.
بلکه
نور
خورشید
در
آن
حاضر
میشود.
بیان
به
همین
معناست.
چرا دلوز این همه بر این موضوع تأکید میکند؟
زیرا
اگر
صفات
صرفاً
بازنمایی
باشند،
آنگاه
باید
بین
خدا
و
جهان
فاصلهای
وجود داشته باشد.
اما
اسپینوزا
میگوید
چنین
فاصلهای
وجود ندارد.
جهان
درون
خدا
است.
خدا
در
جهان
بیان
میشود.
نه
اینکه
جهان
تصویر
خدا
باشد.
بیان و درونماندگاری
اینجا دلوز برای نخستین بار به مفهومی اشاره میکند که بعداً در سراسر آثارش به محور اندیشهاش تبدیل میشود:
درونماندگاری
(Immanence / Immanence)
اگر بیان درست فهمیده شود، روشن میشود که خدا یا جوهر برای آشکار کردن خود نیازی به خروج از خویش ندارد. همهٔ تعینات، صفات و مودها در خودِ جوهر و به واسطهٔ درونماندگاری آن پدیدار میشوند. از همین رو، فلسفهٔ اسپینوزا نزد دلوز فلسفهٔ درونماندگاری مطلق است، نه فلسفهٔ تعالی (Transcendance / Transcendence).
جمعبندی بخش نخست فصل اول
دلوز در آغاز فصل اول چند اصل بنیادین را تثبیت میکند:
بیان (Expression / Expression) یک رابطهٔ هستیشناختی است، نه روانشناختی.
بیان سه وجه جداییناپذیر دارد: بیان کردن (Exprimer / To express)، گشودگی (Explication / Explication) و در خود داشتن (Implication / Implication).
هر صفت (Attribut / Attribute) کل جوهر (Substance / Substance) را بیان میکند، نه بخشی از آن را.
رابطهٔ میان جوهر، صفات و مودها رابطهٔ بازنمایی یا آفرینش بیرونی نیست، بلکه رابطهٔ بیان و درونماندگاری است.
مفهوم بیان مبنای فهم اصل مشهور اسپینوزا، یعنی یگانگی خدا و طبیعت (Deus sive Natura / God or Nature)، خواهد بود.
در بخش بعدی، دلوز وارد تحلیل دقیق تعریف اسپینوزا از جوهر (Substance / Substance) در آغاز کتاب اخلاق (Ethica / Ethics) میشود و نشان میدهد که چرا تعریف اسپینوزا از جوهر با همهٔ سنت فلسفی پیش از او تفاوتی بنیادین دارد. این بخش یکی از مهمترین مباحث کل کتاب است.
فصل اول
بخش دوم
جوهر و اصل خودبسندگی
(La Substance et son autonomie / Substance and its Self-Sufficiency)
پرسش دلوز
دلوز فصل را با یک پرسش آغاز میکند:
اسپینوزا وقتی از جوهر (Substance / Substance) سخن میگوید، دقیقاً از چه چیزی سخن میگوید؟
اکثر شارحان پاسخ میدهند:
جوهر همان خداست.
اما دلوز میگوید این پاسخ کافی نیست.
زیرا پیش از اسپینوزا نیز دکارت و بسیاری از متفکران خدا را جوهر میدانستند.
پس پرسش واقعی این است:
چه چیزی تعریف اسپینوزا از جوهر را کاملاً متمایز میکند؟
تعریف اسپینوزا از جوهر
اسپینوزا در آغاز کتاب اخلاق
(Ethica / Ethics) مینویسد:
«من از جوهر، آنچه را میفهمم که در خود هست و بهواسطهٔ خود فهمیده میشود.»
به زبان فلسفی:
جوهر
(Substance / Substance)
چیزی است که
در خود است
(est en soi / is in itself)
و
بهواسطهٔ خود تصور میشود
(est conçu par soi / is conceived through itself).
دلوز: این تعریف دو بخش دارد
دلوز تأکید میکند که این تعریف از دو ویژگی جداییناپذیر تشکیل شده است.
۱. در خود بودن
(En soi / In itself)
این عبارت فقط به معنای «درون خود قرار داشتن» نیست.
بلکه یعنی:
وجود جوهر به هیچ چیز دیگری وابسته نیست.
جوهر برای بودن، نیازمند علت بیرونی، مکان، موضوع یا حامل نیست.
مثال
یک رنگ، بدون سطحی که روی آن باشد، وجود ندارد.
پس رنگ، «در خود» نیست.
یک فکر نیز بدون ذهن وجود ندارد.
اما جوهر، برای بودن، به هیچ چیز دیگری نیاز ندارد.
۲. بهواسطهٔ خود فهمیده شدن
(Conçu par soi / Conceived through itself)
این بخش از نظر دلوز حتی مهمتر است.
برای فهم بسیاری از موجودات، باید موجود دیگری را نیز بشناسیم.
مثلاً:
برای فهم «فرزند»، باید مفهوم «والد» را بشناسیم.
برای فهم «شاگرد»، باید مفهوم «معلم» را نیز بدانیم.
اینها مفاهیم نسبیاند.
اما مفهوم جوهر چنین نیست.
برای فهم جوهر، به هیچ مفهوم دیگری نیاز نیست.
جوهر از نظر مفهومی نیز مستقل است.
نتیجهٔ دلوز
بنابراین جوهر دو استقلال دارد:
استقلال وجودی
(Indépendance ontologique / Ontological independence)
یعنی برای وجود داشتن به چیز دیگری وابسته نیست.
استقلال مفهومی
(Indépendance conceptuelle / Conceptual independence)
یعنی برای فهمیده شدن نیز به مفهوم دیگری وابسته نیست.
اهمیت این دو استقلال
دلوز میگوید:
اگر فقط استقلال وجودی را بپذیریم، هنوز میتوانیم مانند دکارت فکر کنیم.
اما اسپینوزا یک گام فراتر میرود.
او میگوید:
جوهر نهتنها از نظر وجود، بلکه از نظر اندیشه نیز کاملاً مستقل است.
این همان چیزی است که دلوز آن را یکی از رادیکالترین نوآوریهای اسپینوزا میداند.
ارتباط با بیان
در اینجا دلوز استدلال مهمی مطرح میکند.
اگر جوهر کاملاً مستقل است،
پس چگونه صفات میتوانند آن را آشکار کنند؟
آیا صفات چیزی به جوهر اضافه میکنند؟
پاسخ او منفی است.
صفات چیزی بر جوهر نمیافزایند.
آنها فقط ذات جوهر را بیان
(Expression / Expression)
میکنند.
بنابراین بیان هرگز به معنای افزودن یا تغییر دادن نیست.
بیان، آشکار شدن چیزی است که از آغاز در ذات جوهر وجود داشته است.
جوهر و بینهایت
اسپینوزا میگوید:
جوهر
بینهایت
(Infini / Infinite)
است.
اما دلوز هشدار میدهد که نباید این واژه را صرفاً به معنای «خیلی بزرگ» فهمید.
بینهایت در اینجا به معنای نداشتن هیچ محدودیتی از جانب چیز دیگر است.
هر موجود محدودی به وسیلهٔ موجودی از همان نوع محدود میشود.
اما اگر فقط یک جوهر وجود داشته باشد، هیچ چیز دیگری وجود ندارد که بتواند آن را محدود کند.
از اینرو، بینهایت بودن نتیجهٔ منطقی یگانگی و استقلال جوهر است، نه یک صفت افزوده.
نقد دلوز بر خوانش سنتی
دلوز با بسیاری از مفسران مخالف است که میگویند:
ابتدا خدا وجود دارد،
سپس خدا صفات دارد،
و بعد جهان را میآفریند.
به نظر او، این تصویر هنوز رنگوبوی الهیات سنتی دارد.
در خوانش دلوز، جوهر از آغاز در صفات بیان میشود؛ صفات «چیزی افزوده بر جوهر» نیستند، بلکه همان شیوههایی هستند که ذات جوهر در آنها حاضر است.
پیوند با آثار بعدی دلوز
دلوز نشان میدهد که این تعریف اسپینوزا از جوهر، بعدها بر فلسفهٔ خودش نیز اثر میگذارد.
در تفاوت و تکرار
(Différence et répétition / Difference and Repetition)
او نیز با هر فلسفهای که وجود را وابسته به اصل یا الگوی بیرونی بداند، مخالفت میکند.
در منطق معنا
(Logique du sens / Logic of Sense)
نیز مفهوم رویداد
(Événement / Event)
به گونهای طرح میشود که به جای تکیه بر موجودات مستقل، بر نحوهٔ ظهور و بیان واقعیت استوار است.
جمعبندی این بخش
دلوز در این قسمت پنج نتیجهٔ اساسی میگیرد:
جوهر (Substance / Substance) تنها موجودی است که هم از نظر وجود و هم از نظر مفهوم کاملاً مستقل است.
استقلال جوهر دو بعد دارد: استقلال وجودی (Indépendance ontologique / Ontological independence) و استقلال مفهومی (Indépendance conceptuelle / Conceptual independence).
صفات (Attributs / Attributes) چیزی بر جوهر نمیافزایند، بلکه ذات آن را بیان (Expression / Expression) میکنند.
بینهایت بودن (Infinité / Infinity) نتیجهٔ منطقی استقلال و یگانگی جوهر است، نه ویژگیای تصادفی.
مفهوم جوهر در اسپینوزا، مبنای اصل درونماندگاری (Immanence / Immanence) است؛ اصلی که بعداً به هستهٔ فلسفهٔ خود دلوز تبدیل میشود.
یک نکتهٔ تفسیری
در این بخش، دلوز هنوز در حال بازسازی مفاهیم بنیادی اسپینوزا است و هنوز وارد استدلال اصلی خود دربارهٔ صفات (Attributs / Attributes) نشده است. از دید او، بدون فهم دقیق تعریف «جوهر»، نمیتوان دریافت که چرا اسپینوزا میگوید هر صفت، کل ذات جوهر را بیان میکند. به همین دلیل، در بخش بعدی، دلوز به سراغ مفهوم صفت میرود و نشان میدهد که «صفت» در اسپینوزا نه یک ویژگی عارضی، بلکه شیوهٔ ادراک ذات جوهر است؛ و این نقطه یکی از مهمترین و پیچیدهترین مباحث کل کتاب به شمار میآید.
فصل اول
بخش سوم
صفت، بیانِ ذات است
(L'attribut exprime l'essence / The Attribute Expresses Essence)
پرسش اصلی
دلوز اکنون میپرسد:
صفت چیست؟
(Qu'est-ce qu'un attribut ? / What is an attribute?)
در نگاه اول، پاسخ ساده به نظر میرسد، زیرا اسپینوزا در تعریف چهارم کتاب اخلاق (Ethica / Ethics) میگوید:
«صفت آن چیزی است که فاهمه از جوهر، بهعنوان سازندهٔ ذات آن، ادراک میکند.»
فرانسوی:
L'attribut est ce que l'entendement perçoit d'une substance comme constituant son essence.
انگلیسی:
An attribute is what the intellect perceives of a substance as constituting its essence.
دلوز میگوید تقریباً تمام دشواری فلسفهٔ اسپینوزا در همین یک جمله نهفته است.
واژهٔ «فاهمه»
فاهمه
(Entendement / Intellect)
در این تعریف، بسیاری از مفسران چنین نتیجه گرفتهاند:
اگر فاهمه صفت را ادراک میکند، پس صفت فقط محصول ذهن است.
یعنی:
صفات واقعیت خارجی ندارند.
بلکه صرفاً روشهای ذهن انسان برای شناخت خدا هستند.
دلوز: این تفسیر کاملاً نادرست است.
او میگوید:
اگر صفات فقط ساختهٔ ذهن بودند،
آنگاه خدا بدون فاهمه هیچ صفتی نداشت.
در این صورت،
صفات دیگر نمیتوانستند
ذات خدا
را تشکیل دهند.
اما اسپینوزا صریحاً میگوید:
صفات
ذات
جوهر
را
تشکیل
میدهند.
تفاوت میان ادراک و ایجاد
دلوز میان دو مفهوم تمایز میگذارد:
ادراک کردن
(Percevoir / To perceive)
و
ایجاد کردن
(Produire / To produce)
فاهمه صفت را
ایجاد
نمیکند.
بلکه
آن را
ادراک
میکند.
مثال
خورشید
به وسیلهٔ چشم
خلق
نمیشود.
چشم
خورشید
را
میبیند.
فاهمه نیز
صفات
را
نمیسازد.
بلکه
آنها را
ادراک
میکند.
بنابراین صفت چیست؟
دلوز پاسخ میدهد:
صفت
راهی
است
که
جوهر
ذات
خود
را
بیان
میکند.
صفت
نه
یک
خاصیت
است.
نه
یک
ویژگی
عارضی.
نه
یک
نام.
بلکه
خودِ
ذات
جوهر
در
صورت
بیانشدهٔ
آن است.
تفاوت با خاصیت
مثلاً
اگر بگوییم
این
سیب
قرمز
است،
رنگ قرمز
یک
خاصیت
(Propriété / Property)
است.
اما
اگر
قرمزی
را
برداریم،
سیب
هنوز
وجود
دارد.
در
مورد
صفات
اسپینوزا
چنین
نیست.
اگر
اندیشه
(Pensée / Thought)
را
برداریم،
دیگر
جوهر
وجود
ندارد.
اگر
امتداد
(Étendue / Extension)
را
برداریم،
باز
جوهر
وجود
ندارد.
زیرا
صفات
خود
ذات
جوهر
هستند.
بیان ذات
دلوز
تکرار
میکند:
صفات
ذات
جوهر
را
بیان
میکنند.
اما
ذات
در
هر
صفت
کامل
است.
یعنی
ذات
میان
صفات
تقسیم
نمیشود.
مثلاً
خدا
۵۰ درصد
در
اندیشه
نیست
و
۵۰ درصد
در
امتداد.
هر
صفت
تمام
ذات
را
بیان
میکند.
این
یکی از
دشوارترین
تزهای
کتاب
است.
چرا این مطلب دشوار است؟
زیرا
ذهن
ما
عادت
دارد
کل
را
به
اجزا
تقسیم
کند.
اما
در
اسپینوزا
صفات
اجزاء
نیستند.
آنها
بیانهای
مختلف
یک
ذات
هستند.
مثال موسیقی
دلوز
مثالی
نمیآورد،
اما
برای
تقریب
ذهن
میتوان
چنین
تصور
کرد:
یک
قطعهٔ
موسیقی
را
میتوان
هم
با
پیانو
اجرا
کرد،
هم
با
ویولن،
هم
با
ارکستر.
خود
قطعه
تقسیم
نشده
است.
بلکه
در
هر
اجرا
به
شیوهای
کامل
بیان
میشود.
البته
این
فقط
یک
تمثیل
آموزشی
است
و
نباید
با
نظریهٔ
اسپینوزا
یکسان
گرفته
شود.
دو صفتی که ما میشناسیم
اسپینوزا میگوید:
خدا
بینهایت
صفت
دارد.
(Une infinité d'attributs / Infinitely many attributes)
اما
انسان
فقط
دو
صفت
را
میشناسد.
اندیشه
(Pensée / Thought)
امتداد
(Étendue / Extension)
دلوز
تأکید
میکند
که
این
دو
مهمتر
از
صفات
دیگر
نیستند.
بلکه
تنها
دو
راهی
هستند
که
فاهمهٔ
انسان
میتواند
از
طریق
آنها
ذات
الهی
را
ادراک
کند.
نتیجهٔ بزرگ
پس
اندیشه
و
امتداد
دو
جوهر
نیستند.
دو
جهان
نیستند.
دو
نوع
واقعیت
نیستند.
بلکه
دو
بیان
از
یک
جوهر
هستند.
ارتباط با اصل درونماندگاری
در اینجا دلوز نتیجهای میگیرد که بعدها در فلسفهٔ خودش به یکی از مهمترین اصول تبدیل میشود:
اگر هر صفت، کل ذات جوهر را بیان میکند، آنگاه هیچ «بیرونی» برای جوهر وجود ندارد.
جوهر برای آنکه خود را آشکار کند، به چیزی خارج از خود نیاز ندارد.
این همان اصل درونماندگاری
(Immanence / Immanence)
است.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت چند نتیجهٔ اساسی میگیرد:
صفت (Attribut / Attribute) ساختهٔ فاهمه نیست؛ فاهمه فقط آن را ادراک میکند.
هر صفت، ذات (Essence / Essence) جوهر را بیان میکند، نه بخشی از آن را.
صفات، ویژگیهای عارضی (Propriétés / Properties) نیستند؛ آنها شیوههای بنیادین بیان ذاتاند.
اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) دو صفتی هستند که انسان میشناسد، اما خدا دارای بینهایت صفت است.
فهم درست صفت، راه را برای فهم مودها (Modes / Modes) و نظریهٔ علیت (Causalité / Causality) در اسپینوزا باز میکند.
نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز هنوز از «بینهایت بودن صفات» سخن گفته است، اما هنوز توضیح نداده که اگر هر صفت کل ذات جوهر را بیان میکند، چگونه میان صفات تمایز وجود دارد و چرا اندیشه با امتداد یکی نیست. این پرسش دقیقاً موضوع بخش بعدی فصل است و از دشوارترین مباحث نه تنها این کتاب، بلکه کل اسپینوزاپژوهی معاصر به شمار میآید.
فصل اول
بخش چهارم
تمایز صفات بدون تقسیم جوهر
(La distinction des attributs sans division de la substance / The Distinction of Attributes without Division of Substance)
اکنون دلوز به یکی از دشوارترین پرسشهای کل فلسفهٔ اسپینوزا میرسد.
اگر هر صفت (Attribut / Attribute) تمام ذات (Essence / Essence) جوهر (Substance / Substance) را بیان میکند، پس چرا اصلاً صفات متعدد وجود دارند؟
اگر اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) هر دو کل ذات خدا را بیان میکنند، چه تفاوتی میان آنها وجود دارد؟
این پرسش از قرن هفدهم تاکنون یکی از مهمترین مسائل تفسیر فلسفهٔ اسپینوزا بوده است.
پاسخ نخست دلوز
دلوز میگوید:
بیشتر شارحان تصور کردهاند که تفاوت صفات مانند تفاوت اجزای یک کل است.
مثلاً تصور کردهاند که خدا از بخشهای مختلف تشکیل شده است؛ بخشی اندیشه است، بخشی امتداد است و بخشهای دیگر نیز صفات دیگر را تشکیل میدهند.
اما این برداشت، از نظر دلوز، کاملاً برخلاف فلسفهٔ اسپینوزاست.
زیرا اگر صفات اجزای خدا باشند، آنگاه جوهر (Substance / Substance) دیگر بسیط (Simple / Simple) نخواهد بود، بلکه مرکب (Composé / Composite) خواهد شد.
در حالی که اسپینوزا بارها تأکید میکند که جوهر کاملاً بسیط و یگانه است.
تمایز واقعی چیست؟
دلوز میگوید:
تمایز میان صفات، تمایز واقعی (Distinction réelle / Real Distinction) است، اما نه به معنایی که دکارت از این اصطلاح اراده میکرد.
در فلسفهٔ دکارت، تمایز واقعی یعنی دو چیز میتوانند مستقل از یکدیگر وجود داشته باشند.
برای مثال:
ذهن (Esprit / Mind)
جسم (Corps / Body)
دو جوهر مستقلاند و هر یک میتواند بدون دیگری وجود داشته باشد.
اما اسپینوزا این برداشت را نمیپذیرد.
از نظر او، تمایز واقعی به معنای جدایی وجودی نیست.
بلکه به این معناست که هر صفت، ذات واحد جوهر را از منظری کاملاً مستقل و کامل بیان میکند.
دلوز و اصلاح مفهوم «تمایز واقعی»
این یکی از نوآوریهای بزرگ دلوز در خواندن اسپینوزاست.
او میگوید:
تمایز واقعی (Distinction réelle / Real Distinction) نباید با جدایی عددی (Distinction numérique / Numerical Distinction) اشتباه گرفته شود.
این دو کاملاً متفاوتاند.
جدایی عددی (Distinction numérique / Numerical Distinction)
یعنی دو موجود مستقل وجود دارند.
مثلاً:
دو درخت
دو انسان
دو سیاره
اینها از نظر عددی از یکدیگر جدا هستند.
اما تمایز واقعی در اسپینوزا چنین نیست.
در اینجا تنها یک جوهر (Une seule substance / One substance) وجود دارد.
در عین حال، این جوهر از طریق بینهایت صفت بیان میشود.
پس:
تمایز صفات، تمایز در شیوهٔ بیان است، نه تمایز در وجود.
مفهوم «بیان» دوباره ظاهر میشود
دلوز میگوید اکنون میتوان فهمید که چرا از آغاز کتاب این همه بر مفهوم بیان (Expression / Expression) تأکید کرده است.
اگر رابطهٔ جوهر و صفات را رابطهٔ «داشتن» بدانیم، مسئله حل نمیشود.
اگر بگوییم خدا صفات را «مالک» است، هنوز در چارچوب الهیات سنتی باقی ماندهایم.
اما اگر بگوییم:
جوهر، ذات خود را در صفات بیان میکند.
آنگاه روشن میشود که صفات نه بیرون از جوهرند و نه اجزای آن.
آنها خودِ عمل بیاناند.
چرا اندیشه با امتداد یکی نیست؟
دلوز اکنون پاسخ میدهد:
زیرا هر صفت، ذات جوهر را با صورتی خاص (Forme propre / Proper Form) بیان میکند.
برای مثال:
اندیشه (Pensée / Thought) ذات جوهر را به صورت اندیشیدن بیان میکند.
امتداد (Étendue / Extension) همان ذات را به صورت امتداد بیان میکند.
اما این دو، دو ذات متفاوت نیستند.
آنچه متفاوت است، صورت بیان (Forme de l'expression / Form of Expression) است، نه ذات بیانشده (Essence exprimée / Expressed Essence).
مثال هندسی
برای تقریب ذهن (نه به عنوان مثال خود دلوز)، تصور کنید یک شکل هندسی واحد را از دو زاویهٔ متفاوت مشاهده میکنید.
شکل تغییر نکرده است.
آنچه تغییر کرده، شیوهٔ ظهور آن است.
دلوز البته تأکید میکند که حتی این مثال نیز کامل نیست؛ زیرا در اسپینوزا، صفات صرفاً «زاویهٔ دید» نیستند، بلکه شیوههای واقعی و ضروری بیان ذاتاند.
نتیجهٔ مهم
از اینجا یکی از مشهورترین اصول اسپینوزا نتیجه میشود:
ترتیب و پیوند اندیشهها همان ترتیب و پیوند اشیاء است.
فرانسوی:
L'ordre et la connexion des idées est le même que l'ordre et la connexion des choses.
انگلیسی:
The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.
دلوز توضیح میدهد که این اصل به معنای شباهت میان ذهن و جهان نیست.
بلکه بدین معناست که هر دو، دو بیان متفاوت از یک واقعیت واحد هستند.
به همین دلیل، میان اندیشه و امتداد نه رابطهٔ علّی وجود دارد و نه رابطهٔ بازنمایی؛ بلکه هر دو به موازات یکدیگر، ذات واحد جوهر را بیان میکنند.
نقد دکارت
دلوز در این بخش نشان میدهد که اسپینوزا چگونه نظریهٔ دکارتی تعامل ذهن و بدن را کنار میگذارد.
در فلسفهٔ دکارت، همواره این پرسش وجود داشت:
چگونه ذهن غیرمادی بر بدن مادی اثر میگذارد؟
اما در اسپینوزا، این پرسش اساساً نادرست است.
زیرا ذهن و بدن دو جوهر مستقل نیستند.
آنها دو بیان موازی (Expressions parallèles / Parallel Expressions) از یک واقعیت واحد هستند.
در نتیجه، نه ذهن علت بدن است و نه بدن علت ذهن.
هر دو، تحت نظم یکسان جوهر واحد قرار دارند.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت شش نتیجهٔ اساسی میگیرد:
صفات (Attributs / Attributes) اجزای جوهر نیستند.
تمایز واقعی (Distinction réelle / Real Distinction) با جدایی عددی (Distinction numérique / Numerical Distinction) تفاوت دارد.
هر صفت، کل ذات (Essence / Essence) جوهر را بیان میکند.
تفاوت صفات، تفاوت در صورت بیان (Forme de l'expression / Form of Expression) است، نه در ذات.
اصل موازیگرایی (Parallélisme / Parallelism) از همین نظریهٔ بیان نتیجه میشود.
دلوز با این تحلیل نشان میدهد که مفهوم بیان (Expression / Expression) نه یک اصطلاح فرعی، بلکه هستهٔ متافیزیک اسپینوزاست.
در بخش بعد، دلوز وارد یکی از پیچیدهترین مباحث کتاب میشود: رابطهٔ میان جوهر (Substance / Substance)، صفات (Attributs / Attributes) و مودها (Modes / Modes). او توضیح میدهد که چگونه موجودات متناهی میتوانند «بیان» جوهر بینهایت باشند، بیآنکه از جوهر جدا شوند یا استقلال وجودی پیدا کنند. این بخش پایهٔ نظریهٔ درونماندگاری (Immanence / Immanence) و همچنین نظریهٔ فردیت (Individualité / Individuality) در خوانش دلوز از اسپینوزاست.
فصل اول
بخش پنجم
مودها، بیانِ حالات جوهر
(Les modes comme expressions de la substance / Modes as Expressions of Substance)
مسئلهٔ جدید
تا اینجا سه مطلب روشن شد:
جوهر (Substance / Substance) یگانه است.
صفات (Attributs / Attributes) ذات جوهر را بیان میکنند.
هر صفت، تمام ذات جوهر را بیان میکند.
اما اکنون پرسش تازهای مطرح میشود.
اگر فقط یک جوهر وجود دارد، پس این همه موجود جزئی که هر روز میبینیم چیست؟
برای مثال:
این درخت
این انسان
این سنگ
این پرنده
آیا اینها نیز جوهرند؟
اسپینوزا پاسخ میدهد:
خیر.
مود چیست؟
اسپینوزا در تعریف پنجم کتاب اخلاق (Ethica / Ethics) میگوید:
مود چیزی است که در چیز دیگری وجود دارد و از طریق همان چیز نیز فهمیده میشود.
فرانسوی:
Le mode est ce qui est en autre chose et est conçu par cette autre chose.
انگلیسی:
A mode is that which exists in something else and is conceived through that other thing.
دلوز میگوید این تعریف دقیقاً نقطهٔ مقابل تعریف جوهر است.
زیرا جوهر:
در خود است (En soi / In itself).
بهواسطهٔ خود فهمیده میشود (Conçu par soi / Conceived through itself).
اما مود:
در دیگری است (En autre chose / In another thing).
بهواسطهٔ دیگری فهمیده میشود (Conçu par autre chose / Conceived through another).
تفاوت بنیادین میان جوهر و مود
دلوز این تفاوت را صرفاً تفاوت میان «بزرگ» و «کوچک» یا «خدا» و «مخلوق» نمیداند.
او میگوید:
تفاوت، تفاوت در شیوهٔ وجود (Mode d'être / Mode of Being) است.
جوهر، وجودی مستقل دارد.
مود، وجودی وابسته دارد.
اما وابسته بودن مود به این معنا نیست که مود توهم یا خیال است.
مود کاملاً واقعی است، اما واقعیتش از آنِ خودش نیست؛ واقعیتش، بیانِ قدرت جوهر است.
مود، حالتِ جوهر است
واژهٔ مود (Mode / Mode) در زبان لاتینی (Modus) به معنای:
شیوه
طرز
حالت
است.
دلوز بر این معنا تأکید میکند.
او میگوید:
مود «چیزی» در کنار جوهر نیست.
مود، شیوهای است که جوهر در آن تعین پیدا میکند.
بنابراین، انسان یک موجود مستقل در برابر خدا نیست.
انسان، یکی از شیوههای تعین همان جوهر یگانه است.
بیان در سطح مودها
در اینجا مفهوم بیان (Expression / Expression) دوباره گسترش پیدا میکند.
دلوز میان دو سطح بیان تمایز میگذارد:
سطح اول
صفات، ذات (Essence / Essence) جوهر را بیان میکنند.
سطح دوم
مودها، قدرت (Puissance / Power) یا فعلیت (Acte / Act) همان صفات را بیان میکنند.
به عبارت دیگر:
صفت، بیانِ ذات است.
مود، بیانِ تعین و فعلیت آن ذات است.
مثال برای تقریب ذهن
این مثال از خود دلوز نیست، بلکه صرفاً برای روشن شدن مطلب است.
فرض کنید نور خورشید وجود دارد.
نور، در اصل واحد است.
اما وقتی از پنجرههای گوناگون وارد اتاق میشود، شکلهای مختلفی روی دیوار ایجاد میکند.
آن شکلهای مختلف، نور جدیدی نیستند.
آنها شیوههای مختلف ظهور همان نور هستند.
دلوز البته تأکید میکند که در اسپینوزا، این «ظهور» صرفاً تصویری یا انعکاسی نیست، بلکه یک تعین واقعی از قدرت جوهر است.
آیا مودها از جوهر جدا هستند؟
پاسخ دلوز قاطع است:
خیر.
اگر مود از جوهر جدا باشد، اصل درونماندگاری (Immanence / Immanence) از میان میرود.
در این صورت، دوباره به فلسفهٔ آفرینش بیرونی بازمیگردیم.
اما اسپینوزا میگوید:
مودها هرگز بیرون از جوهر نیستند.
آنها همواره در جوهر (In substantia / In the substance) هستند.
رابطهٔ علیت
دلوز اکنون به مفهوم علت (Cause / Cause) میپردازد.
او میگوید:
در فلسفهٔ معمولی، علت پس از ایجاد معلول، از آن جدا میشود.
برای مثال:
نجار میز را میسازد.
پس از ساخته شدن میز، نجار میتواند آن را ترک کند.
این همان علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause) است.
اما اسپینوزا این نوع علیت را برای خدا نمیپذیرد.
علت درونماندگار
اسپینوزا خدا را علت درونماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) مینامد.
دلوز این مفهوم را محور کل متافیزیک اسپینوزا میداند.
علت درونماندگار یعنی علتی که در معلول باقی میماند و هرگز از آن جدا نمیشود.
جوهر، پس از ایجاد مودها، از آنها فاصله نمیگیرد.
بلکه همواره در آنها حاضر است.
به همین دلیل، مودها هر لحظه وابسته به قدرت جوهرند، نه فقط در آغاز پیدایششان.
نتیجهٔ مهم
از اینجا دلوز یکی از مهمترین نتایج خود را استخراج میکند:
وجود هر موجود متناهی، چیزی جز درجهای از قدرت (Degré de puissance / Degree of Power) جوهر نیست.
یعنی هر مود، نحوهای خاص از تحقق قدرت بیپایان خدا یا طبیعت است.
به همین دلیل، فردیت یک موجود نه از مادهٔ او، بلکه از نسبت خاصی از نیروها و تواناییهای او فهمیده میشود؛ ایدهای که بعدها در کتاب اسپینوزا: فلسفهٔ عملی (Spinoza: Philosophie pratique / Spinoza: Practical Philosophy) به تفصیل بسط مییابد.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
مود (Mode / Mode) موجودی مستقل نیست، بلکه شیوهٔ تعین جوهر است.
مودها کاملاً واقعیاند، اما واقعیتشان وابسته به جوهر است.
صفات، ذات (Essence / Essence) را بیان میکنند، در حالی که مودها فعلیت و قدرت (Puissance / Power) همان صفات را متعین میکنند.
خدا یا جوهر، علت درونماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) همهٔ مودهاست، نه علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause).
هر موجود متناهی، درجهای از تحقق قدرت نامتناهی جوهر است، نه موجودی مستقل در کنار آن.
نکتهٔ تفسیری مهم
در پایان این بخش، دلوز هنوز یک پرسش اساسی را باز گذاشته است:
اگر همهٔ مودها بیان قدرت یک جوهر واحد هستند، چرا برخی موجودات از موجودات دیگر توانمندترند؟ چرا یک انسان میتواند بر انسان دیگر اثر بگذارد، یا یک بدن نسبت به بدن دیگر قدرت بیشتری داشته باشد؟
پاسخ به این پرسش، موضوع بخش بعدی است؛ جایی که دلوز وارد تحلیل مفاهیم قدرت (Puissance / Power)، کنش (Action / Action) و انفعال (Passion / Passion) میشود؛ مفاهیمی که بعدها به مرکز فلسفهٔ اخلاق و سیاست او تبدیل خواهند شد.
فصل اول
بخش ششم
قدرت، ذات و فعلیت
(La puissance, l'essence et l'acte / Power, Essence, and Act)
مسئلهٔ جدید
تا اینجا دلوز نشان داد که:
جوهر (Substance / Substance) وجودی مستقل دارد.
صفات (Attributs / Attributes) ذات جوهر را بیان میکنند.
مودها (Modes / Modes) تعینات واقعی همان جوهر هستند.
اما اکنون پرسش اساسی مطرح میشود:
چه چیزی باعث میشود مودها با یکدیگر متفاوت باشند؟
اگر همهٔ آنها بیان یک جوهر واحد هستند، چرا یک انسان با انسان دیگر تفاوت دارد؟
چرا یک حیوان با یک گیاه تفاوت دارد؟
چرا یک نابغه با فردی عادی تفاوت دارد؟
آیا این تفاوت صرفاً به ماده، شکل یا اندازه مربوط است؟
دلوز پاسخ میدهد:
خیر.
پاسخ اسپینوزا
اسپینوزا میگوید:
هر موجود با قدرت وجودی خود تعریف میشود.
دلوز تأکید میکند که واژهٔ قدرت (Puissance / Power) در اسپینوزا نباید با قدرت سیاسی یا زور اشتباه گرفته شود.
قدرت چیست؟
قدرت
(Puissance / Power)
به معنای:
توانِ بودن
توانِ عمل کردن
توانِ تأثیر گذاشتن
توانِ تأثیر پذیرفتن
است.
به عبارت دیگر،
قدرت یعنی:
درجهٔ واقعیت
(Degré de réalité / Degree of Reality)
هر موجود.
تفاوت میان قدرت و اقتدار
دلوز میان دو واژه تمایز میگذارد:
قدرت
(Puissance / Power)
و
اقتدار یا سلطه
(Pouvoir / Power, Authority)
در زبان فارسی هر دو را معمولاً «قدرت» ترجمه میکنند، اما در فرانسه تفاوت مهمی دارند.
Puissance یعنی توانِ ذاتی یک موجود برای تحقق یافتن.
Pouvoir یعنی اختیار، فرمانروایی یا سلطه بر دیگران.
دلوز تأکید میکند که اسپینوزا تقریباً همیشه از Puissance سخن میگوید، نه از Pouvoir.
این تمایز بعدها در فلسفهٔ سیاسی دلوز و گتاری نیز اهمیت فراوان پیدا میکند.
ذات چیست؟
اکنون دلوز به مفهوم ذات
(Essence / Essence)
بازمیگردد.
او میگوید:
در سنت ارسطویی، ذات چیزی ثابت و تغییرناپذیر بود.
اما در اسپینوزا،
ذات
برابر با
قدرت
است.
یعنی:
ذات هر چیز، همان درجهٔ قدرت آن چیز است.
این یکی از رادیکالترین تفسیرهای دلوز است.
نتیجهٔ مهم
بنابراین،
ذات انسان
یک تعریف انتزاعی نیست.
ذات انسان،
مقدار واقعی توانایی او برای اندیشیدن، عمل کردن و برقراری نسبت با جهان است.
به همین دلیل،
دو انسان میتوانند از نظر گونهشناختی هر دو «انسان» باشند،
اما از نظر قدرت وجودی، تفاوت بسیار داشته باشند.
چرا این موضوع مهم است؟
زیرا اخلاق اسپینوزا دیگر اخلاق وظیفه نیست.
اخلاق او بر پایهٔ افزایش یا کاهش قدرت بنا شده است.
دلوز این نکته را بسیار برجسته میکند.
او میگوید:
اسپینوزا هرگز نمیپرسد:
«چه کاری باید انجام دهم؟»
بلکه میپرسد:
«چه چیزی قدرت مرا افزایش میدهد و چه چیزی آن را کاهش میدهد؟»
کنش و انفعال
اکنون دلوز دو مفهوم بنیادین را وارد بحث میکند.
کنش
(Action / Action)
و
انفعال
(Passion / Passion)
کنش
یک موجود زمانی در حالت کنش (Action / Action) است که علت کافی آنچه انجام میدهد، در خود او باشد.
یعنی عمل او از قدرت و ذات خودش ناشی شود.
انفعال
یک موجود زمانی در حالت انفعال (Passion / Passion) است که علت اصلی آنچه بر او رخ میدهد، بیرون از او باشد.
یعنی او بیشتر تحت تأثیر نیروهای خارجی قرار گیرد.
تفاوت اخلاقی نیست
دلوز تأکید میکند که:
کنش خوب نیست.
انفعال هم بد نیست.
اینها مفاهیم اخلاقی نیستند.
بلکه مفاهیم هستیشناختی
(Ontologique / Ontological)
هستند.
یعنی شیوههای وجود یک موجود را توصیف میکنند.
مثال
فرض کنید انسانی از روی فهم روشن و شناخت کافی تصمیمی میگیرد.
در این حالت،
او در وضعیت کنش است.
اما اگر همان انسان از روی ترس، نفرت یا تقلید عمل کند،
در وضعیت انفعال قرار دارد.
رابطه با شادی و اندوه
اکنون دلوز به یکی از مشهورترین آموزههای اسپینوزا میرسد.
شادی
(Joie / Joy)
یعنی:
افزایش قدرت وجودی.
اندوه
(Tristesse / Sadness)
یعنی:
کاهش قدرت وجودی.
این تعریف با معنای روانشناختی رایج تفاوت دارد.
شادی فقط احساس خوشایند نیست.
شادی، افزایش توانِ بودن و عمل کردن است.
اندوه نیز صرفاً غمگینی نیست؛ بلکه هر وضعیتی است که قدرت ما را کاهش دهد.
چرا دلوز این موضوع را مهم میداند؟
زیرا به نظر او، اینجا اخلاق اسپینوزا از تمام سنت اخلاقی غرب جدا میشود.
از سقراط تا کانت، معمولاً اخلاق بر پایهٔ وظیفه، قانون یا خیر و شر تفسیر میشد.
اما اسپینوزا معیار دیگری پیشنهاد میکند:
آیا این رابطه، این اندیشه یا این عمل، قدرت وجودی مرا افزایش میدهد یا کاهش؟
دلوز این را «اخلاقِ توان» مینامد، نه «اخلاقِ تکلیف».
مفهوم فعلیت
اکنون دلوز واژهٔ دیگری را توضیح میدهد.
فعلیت
(Acte / Act)
او میگوید:
قدرت، همیشه گرایش به فعلیت یافتن دارد.
اما هیچ مود متناهیای هرگز تمام قدرت خود را بالفعل نمیکند.
زیرا همواره با موجودات دیگر در نسبت و تأثیر متقابل قرار دارد.
از این رو، زندگی هر موجود، فرایند دائمی افزایش و کاهش فعلیت قدرت اوست.
پیوند با فلسفهٔ دلوز
در اینجا میتوان نخستین نشانههای اندیشهٔ خود دلوز را دید.
در آثار بعدی او، بهویژه تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) و هزار فلات (Mille Plateaux / A Thousand Plateaus)، موجودات نه با ماهیتهای ثابت، بلکه با ظرفیتها، نیروها و شدتهایشان تعریف میشوند.
این ایده ریشه در همین خوانش از اسپینوزا دارد.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت هفت نتیجهٔ مهم میگیرد:
قدرت (Puissance / Power) به معنای توانِ وجودی یک موجود است، نه سلطهٔ سیاسی (Pouvoir / Authority).
ذات (Essence / Essence) هر موجود، همان درجهٔ قدرت اوست.
تفاوت میان موجودات، تفاوت در میزان و نحوهٔ تحقق قدرت است، نه صرفاً تفاوت در ماده یا شکل.
کنش (Action / Action) زمانی رخ میدهد که علت کافی عمل در خود موجود باشد.
انفعال (Passion / Passion) زمانی رخ میدهد که علت اصلی بیرون از موجود باشد.
شادی (Joie / Joy) افزایش قدرت وجودی و اندوه (Tristesse / Sadness) کاهش آن است.
اخلاق اسپینوزا، در خوانش دلوز، اخلاقِ افزایش توان و فعلیت است، نه اخلاقِ اطاعت از قانون.
نکتهٔ تفسیری مهم
در اینجا باید میان قدرت (Puissance / Power) و اراده (Volonté / Will) تفاوت گذاشت. دلوز تصریح میکند که اسپینوزا قدرت را به «خواستن» فرو نمیکاهد. یک موجود ممکن است چیزی را بخواهد، اما توان تحقق آن را نداشته باشد. از نظر اسپینوزا، قدرت همان توان واقعیِ اثر گذاشتن و اثر پذیرفتن است، نه صرف میل یا اراده. همین نکته بعدها به یکی از پایههای نقد دلوز بر فلسفههای مبتنی بر سوژه و اراده تبدیل میشود.
در بخش بعدی، دلوز به تحلیل یکی از بنیادیترین مفاهیم کل کتاب میپردازد: علت درونماندگار (Cause immanente / Immanent Cause). او نشان میدهد که چرا این مفهوم، نه فقط کل متافیزیک اسپینوزا، بلکه بخش بزرگی از فلسفهٔ مدرن را دگرگون میکند و چرا دلوز آن را مهمترین کشف فلسفی اسپینوزا میداند.
فصل اول
بخش هفتم
علت درونماندگار
(La cause immanente / The Immanent Cause)
پرسش اصلی
دلوز میپرسد:
وقتی اسپینوزا میگوید خدا علت (Cause / Cause) همهٔ موجودات است، دقیقاً منظور او چیست؟
در نگاه نخست، این جمله عجیب نیست.
تقریباً همهٔ فیلسوفان الهی گفتهاند:
خدا علت جهان است.
اما دلوز میگوید:
اسپینوزا واژهٔ علت را به معنایی کاملاً متفاوت از سنت پیشین به کار میبرد.
علت در فلسفهٔ سنتی
از زمان ارسطو (Aristote / Aristotle) تا دکارت (Descartes / Descartes)، علت معمولاً علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause) بود.
علت گذرا یعنی:
علت، اثری را ایجاد میکند و سپس از آن جدا میشود.
مثال:
یک نجار، میز را میسازد.
پس از ساخته شدن میز، نجار میتواند برود و میز مستقل از او باقی بماند.
یا:
یک سفالگر، کوزه را میسازد.
پس از پایان کار، کوزه وجود دارد، حتی اگر سفالگر حضور نداشته باشد.
در این نوع علیت، علت و معلول پس از ایجاد، دو موجود جدا از یکدیگرند.
نقد اسپینوزا
دلوز نشان میدهد که اسپینوزا این تصور را برای خدا ناممکن میداند.
اگر خدا علتی گذرا باشد، باید جهان پس از آفرینش از خدا جدا شود.
در نتیجه، میان خدا و جهان فاصلهای واقعی به وجود میآید.
اما اسپینوزا اصل بنیادین خود را چنین بیان میکند:
هیچ چیز بیرون از خدا وجود ندارد.
فرانسوی:
Rien n'est hors de Dieu.
انگلیسی:
Nothing exists outside God.
از همین اصل، مفهوم تازهای از علیت زاده میشود.
علت درونماندگار
اسپینوزا خدا را علت درونماندگار
(Cause immanente / Immanent Cause)
مینامد.
دلوز میگوید این اصطلاح، شاید مهمترین اصطلاح کل فلسفهٔ اسپینوزا باشد.
اما «درونماندگار» یعنی چه؟
معنای درونماندگاری
واژهٔ درونماندگاری
(Immanence / Immanence)
از ریشهٔ لاتینی Immanere گرفته شده است.
معنای آن:
«درون چیزی ماندن»
یا
«در خود باقی ماندن»
است.
بنابراین، علت درونماندگار علتی است که هنگام ایجاد معلول، از آن جدا نمیشود.
علت، در معلول باقی میماند.
نتیجهٔ نخست
وقتی خدا جهان را «علت» میشود، از جهان جدا نمیشود.
خدا در همهٔ مودها
(Modes / Modes)
حضور دارد.
نه به این معنا که هر مود خودِ خداست،
بلکه به این معنا که هیچ مودی بیرون از قدرت جوهر وجود ندارد.
تفاوت با نظریهٔ صدور
دلوز در اینجا تفاوت اسپینوزا را با فلسفهٔ نوافلاطونی (Néoplatonisme / Neoplatonism) توضیح میدهد.
در نظریهٔ صدور
(Émanation / Emanation)
موجودات از مبدأ صادر میشوند.
هرچه از مبدأ دورتر میشوند،
کمال کمتری دارند.
رابطهای سلسلهمراتبی میان مبدأ و موجودات برقرار است.
اما اسپینوزا این تصویر را نمیپذیرد.
در فلسفهٔ او، جهان از خدا «جاری» نمیشود؛ بلکه خدا در همهٔ تعینات خود حاضر است.
از این رو، دلوز تأکید میکند که نباید نظریهٔ اسپینوزا را با نظریهٔ صدور یکی دانست.
تفاوت با آفرینش
دلوز سپس نظریهٔ آفرینش
(Création / Creation)
را نیز بررسی میکند.
در الهیات سنتی، خدا ابتدا وجود دارد.
سپس در زمانی معین، جهان را میآفریند.
اما اسپینوزا میگوید:
جوهر و مودها در نسبت درونماندگاری قرار دارند.
این نسبت، یک رخداد زمانی نیست.
بلکه ساختار جاودانهٔ واقعیت است.
بنابراین، نباید تصور کرد که ابتدا خدا بوده و بعد جهان پدید آمده است.
از دید اسپینوزا، این شیوهٔ تصور، همچنان انسانوار (Anthropomorphique / Anthropomorphic) است.
خدا علتِ بودن است، نه فقط علتِ آغاز
دلوز بر تفاوتی بسیار مهم تأکید میکند.
در فلسفهٔ سنتی، خدا علت آغاز وجود موجودات است.
اما در اسپینوزا، خدا علتِ ادامهٔ وجود (Perseverance in being / Persévérance dans l'être) نیز هست.
یعنی:
اگر برای لحظهای قدرت جوهر از مودها جدا شود،
مودها فوراً نابود میشوند.
پس موجودات در هر لحظه به جوهر وابستهاند، نه فقط در لحظهٔ پیدایش.
رابطه با «کوناتوس»
در اینجا دلوز زمینه را برای ورود به مفهوم مشهور کوناتوس
(Conatus / Conatus)
فراهم میکند.
هر موجود میکوشد در وجود خود پایدار بماند.
اما این کوشش، نیرویی مستقل از خدا نیست.
بلکه همان قدرت جوهر است که در آن مود به شیوهای معین متعین شده است.
بنابراین، کوناتوس چیزی افزوده بر جوهر نیست؛ بلکه بیان خاص قدرت جوهر در هر موجود متناهی است.
علت و آزادی
اکنون دلوز به نکتهای بسیار ظریف اشاره میکند.
بسیاری تصور میکنند:
اگر خدا علت همه چیز باشد،
پس همه چیز مجبور است.
دلوز پاسخ میدهد:
این نتیجهگیری بر اساس تصور نادرستی از علیت است.
در فلسفهٔ اسپینوزا، ضرورت (Nécessité / Necessity) با اجبار (Contrainte / Constraint) یکی نیست.
جوهر از روی اجبار عمل نمیکند.
بلکه از آن رو که ذاتش اقتضا میکند، عمل میکند.
از همین رو، اسپینوزا خدا را آزاد
(Libre / Free)
مینامد.
نه به این معنا که میتوانست جهان دیگری بیافریند،
بلکه به این معنا که علت عمل او کاملاً در ذات خودش است.
نتیجهٔ فلسفی
دلوز این نتیجه را بسیار مهم میداند:
آزادی، استقلال از علیت نیست؛ آزادی، خودعلّی بودن است.
یعنی موجودی آزاد است که علت عملش در ذات خودش باشد.
این تعریف از آزادی بعدها در فلسفهٔ دلوز نیز حفظ میشود.
پیوند با اصل درونماندگاری
اکنون روشن میشود که چرا دلوز از آغاز کتاب بر بیان
(Expression / Expression)
تأکید میکرد.
اگر جوهر در مودها بیان میشود،
و اگر علت در معلول باقی میماند،
پس هیچ شکافی میان خدا و جهان وجود ندارد.
همهٔ واقعیت در یک سطح از درونماندگاری
(Immanence / Immanence)
قرار دارد.
از این رو، دلوز اسپینوزا را فیلسوف «سطح درونماندگاری» (Plan d'immanence / Plane of Immanence) میداند؛ مفهومی که بعدها در آثار خودش به یکی از بنیادیترین مفاهیم متافیزیکی تبدیل میشود.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت هشت نتیجهٔ اساسی میگیرد:
علت درونماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) مهمترین نوع علیت در فلسفهٔ اسپینوزاست.
خدا پس از ایجاد مودها از آنها جدا نمیشود، بلکه همواره در آنها حاضر است.
نظریهٔ اسپینوزا نه صدور (Émanation / Emanation) است و نه آفرینش زمانی (Création / Creation).
خدا علتِ استمرار وجود موجودات است، نه فقط علت آغاز آنها.
کوناتوس (Conatus / Conatus) بیان قدرت جوهر در هر موجود متناهی است.
ضرورت (Nécessité / Necessity) با اجبار (Contrainte / Constraint) تفاوت دارد.
آزادی (Liberté / Freedom) یعنی اینکه علت عمل در ذات خود موجود باشد.
مفهوم درونماندگاری (Immanence / Immanence) نتیجهٔ مستقیم نظریهٔ بیان و علت درونماندگار است و هستهٔ اصلی خوانش دلوز از اسپینوزاست.
نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش باید میان دو مفهوم تمایز گذاشت:
علتِ درونماندگار (Cause immanente / Immanent Cause)، که در آن علت در معلول باقی میماند و رابطهٔ علی همواره برقرار است.
علتِ درونی (Cause interne / Internal Cause)، که صرفاً به منشأ درونی یک فرایند اشاره دارد.
دلوز بر مفهوم نخست تأکید میکند. مقصود او این نیست که خدا «درون» اشیاء مانند یک جزء پنهان قرار گرفته است، بلکه این است که رابطهٔ علی میان جوهر و مودها هرگز به جدایی میان علت و معلول تبدیل نمیشود. این تمایز برای فهم دقیق نظریهٔ بیان (Expression / Expression) و درونماندگاری (Immanence / Immanence) کاملاً اساسی است.
فصل اول
بخش هشتم
از صفت به مود
(De l'attribut au mode / From Attribute to Mode)
مسئلهٔ اصلی
دلوز میگوید:
اکنون باید توضیح دهیم که چگونه از صفات (Attributs / Attributes) به مودها (Modes / Modes) میرسیم.
این گذار، مهمترین مسئلهٔ متافیزیک اسپینوزاست.
زیرا اگر این گذار روشن نشود، دو خطر پیش میآید:
یا مودها را موجوداتی مستقل از خدا تصور میکنیم.
یا مودها را صرفاً توهم و پدیدار میدانیم.
اسپینوزا هر دو دیدگاه را رد میکند.
صفت علت مود نیست
دلوز در اینجا بر نکتهای بسیار ظریف تأکید میکند.
ممکن است گفته شود:
«صفت، مود را تولید میکند.»
اما او میگوید این تعبیر دقیق نیست.
چرا؟
زیرا در اسپینوزا، صفت (Attribut / Attribute) چیزی جدا از جوهر (Substance / Substance) نیست که بتواند بهتنهایی علت باشد.
علت حقیقی همیشه جوهر است.
اما جوهر، از طریق هر صفت عمل میکند.
بنابراین باید گفت:
جوهر، تحت هر صفت، مودهای همان صفت را تولید میکند.
این تفاوت ظریف، از نظر دلوز، برای فهم کل نظام اسپینوزا تعیینکننده است.
هر صفت، فقط مودهای خودش را دارد
این اصل در اخلاق یکی از بنیادیترین قواعد است.
اندیشه (Pensée / Thought) فقط مودهای اندیشه را دارد.
یعنی:
ایدهها (Idées / Ideas)
ادراکها (Perceptions / Perceptions)
احکام (Jugements / Judgments)
همه مودهای صفت اندیشهاند.
در مقابل،
امتداد (Étendue / Extension) فقط مودهای امتداد را دارد.
یعنی:
بدنها (Corps / Bodies)
حرکت (Mouvement / Motion)
سکون (Repos / Rest)
بنابراین:
یک ایده هرگز علت یک جسم نیست،
و یک جسم نیز هرگز علت یک ایده نیست.
اصل موازیگرایی
از اینجا اصل مشهور موازیگرایی
(Parallélisme / Parallelism)
به دست میآید.
دلوز تأکید میکند که این اصل غالباً بد فهمیده شده است.
بسیاری گمان میکنند:
اندیشه و امتداد مانند دو خط موازیاند که کنار هم حرکت میکنند.
اما مقصود اسپینوزا این نیست.
دلوز میگوید:
اندیشه و امتداد دو رشتهٔ مستقل نیستند.
بلکه دو بیان متفاوت از یک نظم واحد هستند.
فرمول مشهور اسپینوزا
اسپینوزا میگوید:
«ترتیب و پیوند ایدهها همان ترتیب و پیوند اشیاء است.»
فرانسوی:
L'ordre et la connexion des idées est le même que l'ordre et la connexion des choses.
انگلیسی:
The order and connection of ideas is the same as the order and connection of things.
دلوز این جمله را یکی از عمیقترین گزارههای فلسفهٔ جدید میداند.
چرا «همان»؟
دلوز بر واژهٔ همان
(Même / Same)
تأکید میکند.
اسپینوزا نمیگوید:
«شبیه است.»
(Semblable / Similar)
یا
«منطبق است.»
(Correspondant / Corresponding)
بلکه میگوید:
«همان است.»
(Le même / The same)
یعنی:
دو نظم وجود ندارد.
بلکه یک نظم واحد وجود دارد که در دو صفت بیان میشود.
مثال برای تقریب ذهن
برای روشن شدن مطلب (و نه به عنوان مثال خود دلوز)، فرض کنید یک قطعه موسیقی همزمان به صورت نت مکتوب و به صورت صدای اجرا شده وجود دارد.
نتها و صداها دو چیز متفاوتاند.
اما یک قطعهٔ واحد را بیان میکنند.
البته این مثال محدود است؛ زیرا در اسپینوزا، اندیشه و امتداد صرفاً دو «ترجمه» از یکدیگر نیستند، بلکه دو شیوهٔ واقعی و همارزِ بیان یک واقعیتاند.
چرا ذهن بر بدن اثر نمیگذارد؟
اکنون دلوز به یکی از مشهورترین آموزههای اسپینوزا میرسد.
در فلسفهٔ دکارت، این پرسش وجود داشت:
چگونه ذهن غیرمادی بر بدن مادی اثر میگذارد؟
اسپینوزا پاسخ میدهد:
پرسش از اساس نادرست است.
ذهن علت بدن نیست.
بدن نیز علت ذهن نیست.
هر دو، بیانهای موازی یک واقعیت واحد هستند.
ایدهٔ بدن
در اینجا دلوز مفهوم بسیار مهمی را وارد بحث میکند.
او میگوید:
ذهن انسان چیزی جز ایدهٔ بدن انسان
(Idée du corps / Idea of the Body)
نیست.
این جمله در نگاه اول عجیب به نظر میرسد.
اما مقصود اسپینوزا این نیست که ذهن «تصویری» از بدن است.
بلکه:
ذهن همان واقعیت بدن است، اما تحت صفت اندیشه.
و بدن همان واقعیت ذهن است، اما تحت صفت امتداد.
نتیجهٔ فلسفی
از اینجا یکی از مشهورترین اصول دلوز پدید میآید.
او میگوید:
ما هنوز نمیدانیم یک بدن چه میتواند انجام دهد.
این جمله که بعدها در اسپینوزا: فلسفهٔ عملی
(Spinoza: Philosophie pratique / Spinoza: Practical Philosophy)
به شعار فلسفهٔ دلوز تبدیل میشود، دقیقاً از همین تحلیل سرچشمه میگیرد.
بدن را نباید با روح، آگاهی یا اراده تعریف کرد.
بدن را باید با تواناییهایش
(Capacités / Capacities)
و نسبتهای نیرویش
(Rapports de forces / Relations of Forces)
شناخت.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت هفت نتیجهٔ مهم میگیرد:
جوهر (Substance / Substance) علت حقیقی مودهاست و این علیت از طریق هر صفت (Attribut / Attribute) تحقق مییابد.
هر صفت فقط مودهای همان صفت را دارد؛ اندیشه، مودهای اندیشه و امتداد، مودهای امتداد را.
اصل موازیگرایی (Parallélisme / Parallelism) به معنای وجود دو جهان مستقل نیست، بلکه به معنای دو بیان از یک نظم واحد است.
جملهٔ «ترتیب و پیوند ایدهها همان ترتیب و پیوند اشیاء است» بیانگر یگانگی نظم واقعیت است، نه شباهت میان دو نظم.
ذهن و بدن بر یکدیگر اثر علّی نمیگذارند؛ آنها دو بیان همزمان از یک واقعیتاند.
ذهن انسان، ایدهٔ بدن انسان (Idée du corps / Idea of the Body) است، نه تصویر یا نسخهٔ آن.
موجودات باید بر اساس قدرت (Puissance / Power) و تواناییهایشان (Capacités / Capacities) فهمیده شوند، نه بر اساس ماهیتهای انتزاعی.
نکتهٔ تفسیری مهم
در اینجا دلوز بهآرامی از تفسیر صرفِ اسپینوزا فاصله میگیرد و یکی از ایدههای مرکزی فلسفهٔ خودش را شکل میدهد: واقعیت، شبکهای از نسبتهای نیرو، قدرت و بیان است، نه مجموعهای از جوهرهای جداگانه یا سوژههای مستقل.
به همین دلیل، او بعدها در تفاوت و تکرار و هزار فلات، به جای آنکه از «اشیاء» یا «سوژهها» آغاز کند، از روابط، شدتها، توانها و فرایندهای تکوین سخن میگوید. دلوز این چرخش را ادامهٔ مستقیم متافیزیک اسپینوزا میداند، نه گسستی از آن.
در بخش بعدی، دلوز وارد بحثی میشود که از نظر تاریخی نیز بسیار مهم است: رابطهٔ میان بیان (Expression / Expression) و ضرورت (Nécessité / Necessity). او توضیح میدهد که چرا در فلسفهٔ اسپینوزا، هر آنچه وجود دارد، به ضرورت از ذات خدا ناشی میشود، اما این ضرورت هرگز به جبر مکانیکی یا تقدیرگرایی فروکاسته نمیشود. این بخش، مبنای نظریهٔ آزادی در اسپینوزا و نیز فهم دلوز از مفهوم «شدن» (Devenir / Becoming) است.
فصل اول
بخش نهم
بیان و ضرورت
(L'expression et la nécessité / Expression and Necessity)
مسئلهٔ اصلی
دلوز میپرسد:
اگر همه چیز از جوهر (Substance / Substance) ناشی میشود، آیا جهان میتوانست به گونهای دیگر باشد؟
به بیان دیگر:
آیا خدا میتوانست جهانی متفاوت بیافریند؟
این پرسش از مهمترین مسائل فلسفهٔ قرن هفدهم بود.
پاسخ سنت الهیاتی
در الهیات مسیحی، پاسخ معمولاً چنین بود:
خدا دارای اراده (Volonté / Will) است.
او میان جهانهای ممکن (Mondes possibles / Possible Worlds) یکی را انتخاب میکند.
بنابراین، جهان نتیجهٔ یک انتخاب الهی است.
پاسخ اسپینوزا
دلوز نشان میدهد که اسپینوزا این تصور را کاملاً رد میکند.
در فلسفهٔ او:
خدا میان چند امکان انتخاب نمیکند.
اصلاً «امکان» (Possibilité / Possibility) به معنای رایج آن وجود ندارد.
هرچه وجود دارد، از ذات خدا با ضرورت (Nécessité / Necessity) ناشی میشود.
ضرورت یعنی چه؟
دلوز تأکید میکند که واژهٔ ضرورت در اسپینوزا معمولاً بد فهمیده میشود.
بسیاری تصور میکنند:
ضرورت یعنی:
اجبار
سرنوشت
تقدیر
نبود آزادی
اما این برداشت نادرست است.
ضرورت یعنی اقتضای ذات
دلوز میگوید:
ضرورت در اسپینوزا یعنی:
چیزی دقیقاً مطابق ذات خود عمل میکند.
مثال مشهور خود اسپینوزا این است:
از ذات مثلث نتیجه میشود که مجموع زوایای آن برابر با دو زاویهٔ قائمه است.
فرانسوی:
Il suit de la nature du triangle...
انگلیسی:
It follows from the nature of the triangle...
هیچکس نمیگوید مثلث «مجبور» شده است.
بلکه این ویژگی از ذات آن ناشی میشود.
خدا نیز چنین است
دلوز میگوید:
وقتی اسپینوزا میگوید:
خدا به ضرورت عمل میکند،
منظورش این نیست که نیرویی بیرونی خدا را مجبور کرده است.
بلکه:
ذات خدا اقتضا میکند که قدرتش را بیان کند.
همانگونه که نور از خورشید جداشدنی نیست،
بیان نیز از ذات خدا جداییپذیر نیست.
بیان، نتیجهٔ اراده نیست
در اینجا دلوز یکی از مهمترین نقدهای اسپینوزا به الهیات سنتی را توضیح میدهد.
در سنت مسیحی، معمولاً تصور میشد:
ابتدا خدا اراده میکند.
سپس جهان را میآفریند.
یعنی:
اراده (Volonté / Will)
علت
آفرینش (Création / Creation)
است.
اما اسپینوزا میگوید:
نه.
اراده یکی از مودهای اندیشه (Modes de la pensée / Modes of Thought) است.
بنابراین، اراده نمیتواند علت جوهر باشد.
حتی ارادهٔ الهی نیز چیزی جدا از ذات خدا نیست.
نقد مفهوم «امکان»
دلوز اکنون به مفهوم امکان
(Possibilité / Possibility)
میپردازد.
او میگوید:
در بیشتر فلسفههای سنتی،
امکان پیش از واقعیت قرار دارد.
ابتدا چیزی ممکن است.
بعد شاید تحقق پیدا کند.
اما اسپینوزا این ترتیب را وارونه میکند.
از نظر او:
واقعیت بنیادیتر از امکان است.
آنچه «ممکن» نامیده میشود، معمولاً فقط نشانهٔ ناآگاهی ما از علل واقعی است.
مثال
فرض کنید میگوییم:
«ممکن بود امروز باران ببارد.»
دلوز میگوید:
از دید اسپینوزا، این جمله بیانگر ناآگاهی ما از زنجیرهٔ علل است.
اگر همهٔ علل را میشناختیم،
میفهمیدیم که باریدن یا نباریدن، به ضرورت از همان علل ناشی شده است.
آیا این جبر است؟
اینجا مهمترین سوءتفاهم مطرح میشود.
اگر همه چیز ضروری است،
آیا آزادی از بین نمیرود؟
دلوز پاسخ میدهد:
خیر.
زیرا آزادی در اسپینوزا هرگز به معنای «امکان انتخاب میان چند گزینه» نیست.
آزادی چیست؟
آزادی
(Liberté / Freedom)
یعنی:
علت عمل در خود موجود باشد.
هرچه موجود بیشتر از ذات خودش عمل کند،
آزادتر است.
هرچه بیشتر تحت تأثیر علل بیرونی باشد،
کمتر آزاد است.
بنابراین،
آزادی با ضرورت تضاد ندارد.
بلکه کاملترین شکل ضرورت است.
فرمول مشهور دلوز
دلوز این ایده را با یک فرمول خلاصه میکند:
آزادی، ضرورتِ فهمیدهشده است.
البته این عبارت، بازنویسی و تفسیر دلوز از اندیشهٔ اسپینوزاست، نه نقلقول مستقیم از متن اخلاق.
مقصود این است که:
هرچه علل را بهتر بفهمیم،
بیشتر مطابق ذات خود عمل میکنیم.
و هرچه مطابق ذات خود عمل کنیم،
آزادتر هستیم.
رابطه با بیان
اکنون دلوز دوباره به مفهوم اصلی کتاب بازمیگردد.
چرا خدا جهان را بیان میکند؟
نه از روی تصمیم.
نه از روی میل.
نه از روی انتخاب.
بلکه چون ذات خدا همان قدرت بیپایانِ بیان (Puissance infinie d'expression / Infinite Power of Expression) است.
در نتیجه،
بیان نه یک حادثه است،
نه یک فعل اختیاری،
بلکه خودِ نحوهٔ وجود جوهر است.
نتیجهٔ مهم
دلوز میگوید:
اگر این مطلب را بفهمیم،
میتوانیم کل فلسفهٔ اسپینوزا را چنین خلاصه کنیم:
جوهر، وجود دارد.
ذات خود را بیان میکند.
این بیان، ضروری است.
این ضرورت، آزادی جوهر است.
به همین دلیل، بیان (Expression / Expression)، ضرورت (Nécessité / Necessity) و آزادی (Liberté / Freedom) سه مفهوم جداگانه نیستند؛ بلکه سه جنبهٔ یک حقیقت واحدند.
مقایسه با لایبنیتس
دلوز در اینجا، هرچند بهصورت گذرا، تفاوت اسپینوزا و لایبنیتس (Leibniz / Leibniz) را نیز آشکار میکند.
لایبنیتس معتقد است:
خدا از میان جهانهای ممکن، بهترین جهان را انتخاب میکند.
اما اسپینوزا میگوید:
جهان «انتخاب» نشده است.
جهان، بیان ضروری ذات خداست.
از همین رو، در اسپینوزا جایی برای «جهانهای ممکن» باقی نمیماند؛ فقط یک نظم واقعی وجود دارد که از ذات جوهر ناشی میشود.
جمعبندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر میرسد:
ضرورت (Nécessité / Necessity) به معنای اجبار نیست، بلکه به معنای اقتضای ذات است.
خدا از میان امکانات مختلف انتخاب نمیکند؛ جهان، بیان ضروری ذات اوست.
مفهوم امکان (Possibilité / Possibility) در اسپینوزا جایگاه بنیادی ندارد و بیشتر بیانگر محدودیت شناخت انسان است.
آزادی (Liberté / Freedom) با ضرورت تعارض ندارد؛ آزادی یعنی عمل کردن از روی ذات خود.
اراده (Volonté / Will) علت جوهر یا جهان نیست، بلکه خود یکی از مودهای صفت اندیشه است.
بیان (Expression / Expression)، ضرورت (Nécessité / Necessity) و آزادی (Liberté / Freedom) سه وجه از یک ساختار متافیزیکی واحد هستند.
نکتهٔ تفسیری مهم
در اینجا باید میان دو نوع ضرورت تمایز گذاشت:
ضرورت منطقی (Nécessité logique / Logical Necessity) که از روابط صوری میان مفاهیم ناشی میشود.
ضرورت هستیشناختی (Nécessité ontologique / Ontological Necessity) که از خودِ واقعیت و ذات اشیاء سرچشمه میگیرد.
دلوز تأکید میکند که اسپینوزا عمدتاً از نوع دوم سخن میگوید. بنابراین، وقتی میگوید جهان «به ضرورت» از خدا ناشی میشود، مقصود این نیست که جهان صرفاً نتیجهٔ یک استدلال منطقی است، بلکه جهان بیانِ ضروریِ قدرتِ وجودیِ جوهر است. این تمایز، یکی از کلیدهای فهم پروژهٔ متافیزیکی دلوز در سراسر این کتاب است.
برچسبها:
اسپینوزا,
ژیل دلوز,
اسپینوزا و مسأله بیان,
فلسفه غرب