عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ


فصل اول
بخش دهم
بیان، نه استعاره بلکه ساختار هستی
(L'expression n'est pas une métaphore mais une structure de l'être / Expression Is Not a Metaphor but the Structure of Being)

مسئلهٔ نهایی فصل
دلوز اکنون می‌پرسد:

وقتی اسپینوزا می‌گوید:

جوهر ذات خود را در صفات بیان می‌کند و صفات در مودها بیان می‌شوند.

آیا واژهٔ بیان (Expression / Expression) فقط یک شیوهٔ سخن گفتن است؟

آیا اسپینوزا صرفاً از یک استعارهٔ ادبی استفاده کرده است؟

یا اینکه بیان، واقعاً ساختار خودِ واقعیت است؟

پاسخ دلوز
دلوز پاسخ می‌دهد:

بیان در اسپینوزا استعاره نیست.

بیان، یک مفهوم دقیق متافیزیکی است.

او معتقد است که بیشتر شارحان پیشین، واژهٔ «بیان» را به صورت مجازی فهمیده‌اند؛ گویی اسپینوزا فقط برای توضیح رابطهٔ خدا و جهان از این تعبیر استفاده کرده است.

اما دلوز می‌گوید:

اگر بیان را استعاره بدانیم، تمام انسجام نظام اسپینوزا از میان می‌رود.

سه معنای بیان
دلوز نشان می‌دهد که واژهٔ بیان در فلسفهٔ اسپینوزا سه کارکرد هم‌زمان دارد.

۱. بیان به معنای آشکار کردن
(Exprimer comme manifester / Expression as Manifestation)

جوهر، ذات خود را آشکار می‌کند.

نه به این معنا که چیزی پنهان بوده و بعد ظاهر می‌شود،

بلکه به این معنا که ذات جوهر همواره در صفات حضور دارد.

۲. بیان به معنای دربر داشتن
(Exprimer comme envelopper / Expression as Envelopment)

این نکته یکی از ظریف‌ترین تحلیل‌های دلوز است.

او می‌گوید:

هر آنچه بیان می‌شود، در همان چیزی که بیان می‌کند نیز در بر گرفته شده است.

یعنی:

صفات فقط ذات را نشان نمی‌دهند.

بلکه ذات را در خود حمل می‌کنند.

به همین دلیل، صفت چیزی بیرون از جوهر نیست.

۳. بیان به معنای تولید
(Exprimer comme produire / Expression as Production)

بیان صرفاً نمایش نیست.

بیان، تولید نیز هست.

مودها، نتیجهٔ واقعی بیان صفات‌اند.

بنابراین، بیان هم‌زمان:

آشکار می‌کند.

دربر می‌گیرد.

تولید می‌کند.

دلوز این سه معنا را از هم جدا نمی‌کند، بلکه آنها را سه وجه یک فرایند واحد می‌داند.

زنجیرهٔ بیان
اکنون کل نظام اسپینوزا به صورت یک زنجیرهٔ واحد روشن می‌شود:

جوهر
(Substance / Substance)



ذات خود را در

صفات
(Attributs / Attributes)

بیان می‌کند.



صفات، قدرت خود را در

مودها
(Modes / Modes)

بیان می‌کنند.



مودها، درجات مختلف همان قدرت را در جهان متناهی متحقق می‌کنند.

این زنجیره، به معنای سلسله‌مراتب یا فاصله گرفتن از خدا نیست.

هر مرحله، همان واقعیت را به شیوه‌ای دیگر بیان می‌کند.

بیان و درون‌ماندگاری
دلوز اکنون نتیجهٔ اصلی فصل را بیان می‌کند.

اگر بیان چنین ساختاری داشته باشد،

آنگاه هیچ فاصله‌ای میان جوهر و مودها وجود ندارد.

در نتیجه،

اصل درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

به دست می‌آید.

در این اصل:

خدا بیرون از جهان نیست.

جهان نیز بیرون از خدا نیست.

خدا و جهان یکی نیستند به معنای ساده‌انگارانهٔ «همه‌خدایی» (Panthéisme / Pantheism)، بلکه جهان، بیان درون‌ماندگار قدرت جوهر است.

دلوز در اینجا بسیار محتاط است. او نمی‌خواهد اسپینوزا را صرفاً به «همه‌خدایی» فروبکاهد، زیرا در نگاه او، رابطهٔ جوهر و مودها، رابطه‌ای متافیزیکی و بر پایهٔ بیان است، نه صرفاً این ادعا که «همه‌چیز خداست».

نقد نظریهٔ بازنمایی
یکی از نتایج مهم این تحلیل، نقد مفهوم بازنمایی
(Représentation / Representation) است.

در سنت فلسفی، غالباً تصور می‌شد که اندیشه، جهان را بازنمایی می‌کند.

اما دلوز می‌گوید:

در اسپینوزا، اندیشه بازنمایی نیست.

اندیشه، خود یکی از شیوه‌های بیان واقعیت است.

بنابراین، شناخت، آینهٔ جهان نیست؛ بلکه بخشی از خودِ فرایند بیان جهان است.

این ایده بعدها در سراسر فلسفهٔ دلوز، به‌ویژه در نقد فلسفهٔ بازنمایی در کتاب تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition)، نقشی اساسی پیدا می‌کند.

نوآوری دلوز
دلوز در پایان فصل تصریح می‌کند که اگر مفهوم بیان را در مرکز قرار دهیم، بسیاری از دوگانگی‌های سنتی از میان می‌روند:

خدا / جهان

ذهن / بدن

ذات / وجود

علت / معلول

آزادی / ضرورت

اینها دیگر تقابل‌های مطلق نیستند، بلکه سطوح مختلف یک فرایند واحدِ بیان‌اند.

نتیجهٔ نهایی فصل اول
دلوز کل فصل را می‌توان در چند گزارهٔ اساسی خلاصه کرد:

جوهر (Substance / Substance) یگانه و نامتناهی است.

صفات (Attributs / Attributes) ذات جوهر را بیان می‌کنند.

هر صفت، تمام ذات را بیان می‌کند، نه بخشی از آن را.

مودها (Modes / Modes) تعینات واقعی و متناهی همان قدرت‌اند.

بیان (Expression / Expression) ساختار بنیادی رابطهٔ جوهر، صفات و مودهاست.

علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) نشان می‌دهد که جوهر هرگز از تعینات خود جدا نمی‌شود.

ضرورت (Nécessité / Necessity) و آزادی (Liberté / Freedom) دو جنبهٔ یک حقیقت‌اند، زیرا آزادی یعنی عمل کردن بر اساس اقتضای ذات.

متافیزیک اسپینوزا، در خوانش دلوز، متافیزیک بیان و درون‌ماندگاری (Expression et Immanence / Expression and Immanence) است، نه متافیزیک آفرینش، بازنمایی یا دوگانگی.

ارزیابی دلوز از اهمیت فصل اول
در پایان این فصل، دلوز به‌طور ضمنی ادعا می‌کند که بسیاری از سوءتفسیرهای اسپینوزا از آنجا ناشی شده‌اند که شارحان، مفاهیمی مانند جوهر، صفت و مود را جداگانه بررسی کرده‌اند، اما مفهوم بیان را صرفاً یک واژهٔ فرعی پنداشته‌اند.

از نظر دلوز، برعکس، «بیان» همان مفهومی است که همهٔ اجزای دستگاه اسپینوزا را به هم پیوند می‌دهد. به همین دلیل، عنوان کتاب «اسپینوزا و مسئلهٔ بیان» (Spinoza et le problème de l'expression / Spinoza and the Problem of Expression) صرفاً یک عنوان توصیفی نیست، بلکه بیانگر این تز اصلی است که بدون فهم دقیق مفهوم بیان، نه متافیزیک، نه معرفت‌شناسی، نه اخلاق و نه سیاست اسپینوزا به‌درستی فهمیده نمی‌شود.

از فصل دوم به بعد، دلوز وارد بررسی تاریخی و مفهومی ریشه‌های نظریهٔ بیان می‌شود. او نشان می‌دهد که این مفهوم چگونه از سنت‌های رواقی (Stoïcisme / Stoicism)، نوافلاطونی (Néoplatonisme / Neoplatonism)، فلسفهٔ قرون وسطی و به‌ویژه نزد دانس اسکوتوس (Duns Scotus / Duns Scotus) و نیکلاس کوزانوس (Nicolas de Cues / Nicholas of Cusa) دگرگون شده و اسپینوزا چگونه آن را به شکلی کاملاً نو بازسازی کرده است. این فصل از نظر تاریخی و تطبیقی، یکی از عمیق‌ترین فصل‌های کتاب به شمار می‌آید.

فصل دوم
عنوان فصل
بیان در سنت فلسفی
(L'expression dans la tradition philosophique / Expression in the Philosophical Tradition)

هدف فصل
دلوز در آغاز فصل می‌گوید:

برای فهم نظریهٔ بیان در اسپینوزا، باید نخست بدانیم که واژهٔ بیان
(Expression / Expression)

در تاریخ فلسفه چه معنایی داشته است.

زیرا این واژه در آثار اسپینوزا اصطلاحی تصادفی نیست.

پرسش اصلی
آیا اسپینوزا مفهوم بیان را ابداع کرد؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

اما او نخستین فیلسوفی بود که آن را به اصل سازمان‌دهندهٔ کل نظام فلسفی خود تبدیل کرد.

بیان در فلسفهٔ باستان
دلوز بحث خود را با فلسفهٔ یونان آغاز می‌کند.

او می‌گوید در آثار افلاطون (Platon / Plato) واژهٔ «بیان» هنوز نقش مرکزی ندارد.

افلاطون بیشتر دربارهٔ:

مشارکت (Participation / Participation)

تقلید (Mimesis / Mimesis)

صورت (Forme / Form)

سخن می‌گوید.

رابطهٔ میان جهان محسوس و عالم مُثُل بر پایهٔ مشارکت یا تقلید توضیح داده می‌شود، نه بر پایهٔ بیان.

بنابراین، نظریهٔ بیان هنوز شکل نگرفته است.

ارسطو
در فلسفهٔ ارسطو (Aristote / Aristotle) نیز وضع چندان متفاوت نیست.

او بیشتر بر مفاهیمی چون:

صورت (Forme / Form)

ماده (Matière / Matter)

قوه (Puissance / Potentiality)

فعل (Acte / Actuality)

تکیه می‌کند.

دلوز می‌گوید:

ارسطو نیز جهان را بر اساس بیان توضیح نمی‌دهد.

او بیشتر به تحلیل علل چهارگانه (Quatre causes / Four Causes) می‌پردازد.

نخستین ظهور مفهوم بیان
از نظر دلوز،

نخستین بار رواقیان
(Stoïciens / Stoics)

به مفهومی نزدیک به بیان دست یافتند.

چرا رواقیان مهم‌اند؟
زیرا آنان میان:

جسم (Corps / Body)

و رویداد (Événement / Event)

تمایز قائل شدند.

دلوز بعدها در کتاب

منطق معنا
(Logique du sens / The Logic of Sense)

همین ایده را به تفصیل گسترش خواهد داد.

لکتون
دلوز اکنون مفهوم مشهور رواقی را معرفی می‌کند.

لکتون
(Lekton / Lekton)

این واژه را معمولاً چنین ترجمه می‌کنند:

معنای گفته‌شده

محتوای گزاره

آنچه بیان می‌شود

رواقیان می‌گفتند:

وقتی جمله‌ای گفته می‌شود،

سه چیز وجود دارد:

۱.

صدای مادی

(Voix / Voice)

۲.

شیء خارجی

(Objet / Object)

۳.

معنای بیان‌شده

(Lekton / Expressed Meaning)

دلوز می‌گوید:

اینجاست که برای نخستین بار،

مفهوم

«بیان»

به صورت فلسفی مطرح می‌شود.

اما هنوز اسپینوزا نیست.
دلوز هشدار می‌دهد:

نباید تصور کرد که اسپینوزا همان نظریهٔ رواقیان را تکرار کرده است.

زیرا در رواقیان،

بیان

بیشتر

به

معنا

مربوط

است.

در اسپینوزا،

بیان

خود

ساختار

وجود

است.

تفاوت اساسی
در رواقیان

آنچه

بیان

می‌شود،

معنا

است.

در اسپینوزا

آنچه

بیان

می‌شود،

ذات

(Essence / Essence)

است.

این

تفاوت،

به نظر دلوز،

بسیار

بنیادی

است.

بیان و نوافلاطونیان
اکنون دلوز

به

فلسفهٔ

فلوطین

(Plotin / Plotinus)

می‌رسد.

فلوطین

از

فیضان

یا

صدور

(Émanation / Emanation)

سخن

می‌گوید.

در

این

نظریه،

همهٔ

موجودات

از

واحد

(L'Un / The One)

صادر

می‌شوند.

هرچه

از

واحد

دورتر

می‌شوند،

کمال

کمتری

دارند.

شباهت ظاهری
دلوز

می‌گوید:

در

نگاه

اول،

این

نظریه

بسیار

به

اسپینوزا

شباهت

دارد.

اما

در

واقع،

کاملاً

متفاوت

است.

زیرا

در

فلوطین،

رابطه

بر

اساس

صدور

است.

در

اسپینوزا،

رابطه

بر

اساس

بیان

است.

تفاوت صدور و بیان
در

صدور

(Émanation / Emanation)

موجودات

از

مبدأ

دور

می‌شوند.

در

بیان

(Expression / Expression)

هیچ

دوری

رخ

نمی‌دهد.

جوهر

در

تمام

مودها

حاضر

است.

هیچ

مرتبه‌ای

از

واقعیت

از

جوهر

جدا

نمی‌شود.

نتیجهٔ نخست فصل
دلوز

در

پایان

این

بخش

می‌گوید:

اگرچه

مفهوم

بیان

در

تاریخ

فلسفه

پیشینه

دارد،

اما

هیچ

فیلسوفی

پیش

از

اسپینوزا

آن

را

به

اصل

هستی‌شناسی

تبدیل

نکرده

بود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان نخستین بخش فصل دوم، این نتایج را مطرح می‌کند:

مفهوم بیان (Expression / Expression) پیش از اسپینوزا نیز سابقه داشت، اما نقش مرکزی نداشت.

در فلسفهٔ افلاطون، مفاهیم مشارکت (Participation / Participation) و تقلید (Mimesis / Mimesis) محور بودند، نه بیان.

در فلسفهٔ ارسطو، تحلیل بر پایهٔ علل چهارگانه (Quatre causes / Four Causes) استوار بود.

رواقیان با مفهوم لکتون (Lekton / Lekton) نخستین تحلیل فلسفی از «آنچه بیان می‌شود» را ارائه کردند، اما موضوع آنان بیشتر معنا بود تا هستی.

نوافلاطونیان نظریهٔ صدور (Émanation / Emanation) را مطرح کردند، اما اسپینوزا آن را با نظریهٔ بیان (Expression / Expression) جایگزین کرد.

از نظر دلوز، تفاوت بنیادین اسپینوزا با سنت پیشین این است که بیان، دیگر صرفاً ویژگی زبان یا معنا نیست؛ بلکه خودِ ساختار واقعیت و نسبت میان جوهر، صفات و مودهاست.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز هنوز به مهم‌ترین منبع تاریخی خود نرسیده است. او صرفاً زمینه را آماده می‌کند. در بخش بعدی، وارد بررسی دانس اسکوتوس (Jean Duns Scot / John Duns Scotus) می‌شود؛ فیلسوفی که دلوز او را یکی از بزرگ‌ترین پیشگامان اسپینوزا می‌داند. به اعتقاد دلوز، بدون فهم نظریهٔ وحدت وجودی (Univocité de l'être / Univocity of Being) نزد دانس اسکوتوس، نمی‌توان دریافت که چرا اسپینوزا از «جوهر واحد» سخن می‌گوید و چرا خود دلوز نیز بعدها وحدت وجودی را یکی از بنیادی‌ترین اصول فلسفه‌اش قرار می‌دهد. این بخش از مشهورترین و تأثیرگذارترین قسمت‌های کل کتاب است.

فصل دوم
بخش دوم
دانس اسکوتوس و وحدت وجود
(Duns Scot et l'univocité de l'être / Duns Scotus and the Univocity of Being)

مقدمه
دلوز در آغاز این بخش جمله‌ای می‌گوید که برای فهم کل فلسفهٔ خودش اهمیت فوق‌العاده دارد:

اسپینوزا بدون دانس اسکوتوس قابل فهم نیست.

البته دلوز هرگز ادعا نمی‌کند که اسپینوزا صرفاً ادامه‌دهندهٔ اسکوتوس است، بلکه می‌گوید اسکوتوس نخستین فیلسوفی بود که راه را برای متافیزیک اسپینوزا گشود.

به نظر دلوز، اگر رواقیان مفهوم بیان (Expression / Expression) را به فلسفه وارد کردند، دانس اسکوتوس مفهوم وحدت وجود (Univocité de l'être / Univocity of Being) را به شکلی صورت‌بندی کرد که بعداً اسپینوزا توانست آن را به کامل‌ترین شکل ممکن تحقق بخشد.

مسئلهٔ اصلی
پرسش این است:

وقتی می‌گوییم:

خدا وجود دارد.

انسان وجود دارد.

سنگ وجود دارد.

آیا واژهٔ وجود (Être / Being) در هر سه جمله یک معنا دارد؟

یا سه معنای متفاوت؟

این پرسشی بود که فلسفهٔ قرون وسطی را برای چند قرن درگیر کرد.

سه نظریهٔ مشهور
دلوز سه پاسخ تاریخی را معرفی می‌کند.

نظریهٔ اول: اشتراک لفظی
(Équivocité / Equivocity)

طبق این نظریه، واژهٔ «وجود» دربارهٔ خدا و انسان کاملاً متفاوت است.

وجود خدا یک معنا دارد.

وجود انسان معنایی دیگر.

در نتیجه، هیچ معنای مشترکی میان آن‌ها وجود ندارد.

نظریهٔ دوم: اشتراک تشکیکی
(Analogie de l'être / Analogy of Being)

این نظریه، که بیشتر با توماس آکویناس (Thomas d'Aquin / Thomas Aquinas) شناخته می‌شود، می‌گوید:

وجود خدا و موجودات نه کاملاً یکسان است و نه کاملاً متفاوت.

بلکه رابطه‌ای تشکیکی و قیاسی میان آن‌ها برقرار است.

وجود انسان تنها به‌صورت قیاسی به وجود خدا نسبت داده می‌شود.

نظریهٔ سوم: وحدت وجودی
(Univocité de l'être / Univocity of Being)

دانس اسکوتوس نظریهٔ سوم را مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

هرجا واژهٔ وجود به کار می‌رود، دقیقاً همان معنا را دارد.

وجود، فقط یک معنا دارد.

چه دربارهٔ خدا سخن بگوییم،

چه دربارهٔ طبیعت،

چه دربارهٔ انسان.

آیا این یعنی خدا و انسان برابرند؟
دلوز فوراً توضیح می‌دهد:

خیر.

این یکی از رایج‌ترین سوءبرداشت‌هاست.

اسکوتوس هرگز نگفت خدا و انسان یک چیز هستند.

او گفت:

«وجود» در هر دو مورد به یک معنا گفته می‌شود.

اما شدت، کمال و نحوهٔ تحقق آن متفاوت است.

اهمیت این نظریه
دلوز می‌گوید:

اگر وجود فقط یک معنا داشته باشد،

دیگر نمی‌توان میان خدا و جهان شکافی هستی‌شناختی ایجاد کرد.

این دقیقاً همان چیزی است که بعداً در اسپینوزا به اصل درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) تبدیل می‌شود.

تفاوت با تشکیک وجود
دلوز نقد خود را متوجه نظریهٔ تشکیک می‌کند.

در نظریهٔ تشکیک:

وجود خدا کامل‌تر است.

وجود انسان مرتبه‌ای پایین‌تر دارد.

در نتیجه، سلسله‌مراتب وجودی برقرار می‌شود.

اما در وحدت وجودی:

وجود فقط یک معنا دارد.

آنچه متفاوت است،

شدت، قدرت یا نحوهٔ تعین موجودات است.

این نکته برای دلوز اهمیت بنیادین دارد.

وحدت وجود و اسپینوزا
اکنون دلوز نشان می‌دهد که اسپینوزا چگونه از اسکوتوس فراتر می‌رود.

اسکوتوس فقط گفت:

وجود یک معنا دارد.

اما اسپینوزا گام بعدی را برداشت.

او گفت:

اگر وجود یک معنا دارد،

پس فقط یک جوهر (Une seule substance / One Substance) وجود دارد.

این همان چیزی است که دلوز آن را «رادیکال شدن وحدت وجودی» می‌نامد.

از وحدت وجود تا بیان
اکنون دلوز این دو مفهوم را به هم پیوند می‌دهد.

اگر:

وجود فقط یک معنا داشته باشد،

و اگر:

جوهر فقط یکی باشد،

آنگاه رابطهٔ میان موجودات دیگر نمی‌تواند رابطهٔ تقلید، مشارکت یا صدور باشد.

تنها رابطهٔ ممکن،

بیان (Expression / Expression)

است.

زیرا موجودات چیزی بیرون از جوهر نیستند.

آن‌ها شیوه‌های بیان همان وجود یگانه‌اند.

وحدت وجود و تفاوت
در اینجا دلوز نکته‌ای را مطرح می‌کند که بعدها در کتاب تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) به یکی از اصول فلسفهٔ او تبدیل می‌شود.

او می‌گوید:

وحدت وجود به معنای حذف تفاوت‌ها نیست.

برعکس.

اگر وجود فقط یک معنا داشته باشد،

آنچه موجودات را از هم متمایز می‌کند،

نه تفاوت در «وجود داشتن»،

بلکه تفاوت در شدت (Intensité / Intensity)، قدرت (Puissance / Power) و شیوهٔ تعین (Mode de détermination / Mode of Determination) است.

بنابراین:

وجود یکی است،

اما شیوه‌های بیان آن بی‌نهایت‌اند.

چرا دلوز به اسکوتوس علاقه دارد؟
دلوز در آثار بعدی خود بارها می‌گوید که سه فیلسوف بیش از همه بر او اثر گذاشته‌اند:

دانس اسکوتوس (Duns Scot / John Duns Scotus) به خاطر نظریهٔ وحدت وجود (Univocité de l'être / Univocity of Being).

اسپینوزا (Spinoza / Spinoza) به خاطر نظریهٔ درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence).

نیچه (Nietzsche / Nietzsche) به خاطر نظریهٔ شدن (Devenir / Becoming) و نیروی آفرینش (Force créatrice / Creative Force).

دلوز معتقد است این سه متفکر سه مرحلهٔ یک پروژهٔ واحد را تشکیل می‌دهند.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

دانس اسکوتوس (Duns Scot / John Duns Scotus) نخستین فیلسوفی است که نظریهٔ وحدت وجود (Univocité de l'être / Univocity of Being) را به‌صورت منسجم مطرح کرد.

وجود (Être / Being) در مورد خدا و همهٔ موجودات، یک معنا دارد؛ تفاوت در درجهٔ وجود نیست، بلکه در نحوهٔ تحقق آن است.

نظریهٔ تشکیک وجود (Analogie de l'être / Analogy of Being) نزد توماس آکویناس، از دید دلوز، هنوز به سلسله‌مراتب میان خدا و جهان وابسته است.

اسپینوزا نظریهٔ اسکوتوس را رادیکال می‌کند و از آن به نظریهٔ جوهر واحد (Une seule substance / One Substance) می‌رسد.

اگر وجود یک معنا داشته باشد و جوهر یکی باشد، رابطهٔ میان جوهر و موجودات فقط می‌تواند بیان (Expression / Expression) باشد، نه تقلید، مشارکت یا صدور.

وحدت وجود، تفاوت‌ها را از میان نمی‌برد؛ بلکه تفاوت را به تفاوت در قدرت (Puissance / Power)، شدت (Intensité / Intensity) و مودها (Modes / Modes) تبدیل می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از نقاطی است که خوانش دلوز از اسپینوزا با خوانش‌های کلاسیک تفاوت پیدا می‌کند. برخی پژوهشگران، مانند Martial Gueroult، پیوند میان اسکوتوس و اسپینوزا را مهم می‌دانند، اما نه به اندازه‌ای که دلوز بر آن تأکید می‌کند. دلوز عمداً این پیوند را برجسته می‌سازد، زیرا می‌خواهد نشان دهد که ایدهٔ وحدت وجود (Univocité de l'être / Univocity of Being) فقط یک بحث قرون‌وسطایی نیست، بلکه پایهٔ متافیزیکی نظریهٔ درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence)، بیان (Expression / Expression) و در نهایت کل فلسفهٔ خودش است.

در بخش بعدی، دلوز به فیلسوفی می‌پردازد که به نظر او بیش از هر متفکر دیگری بر شکل‌گیری مفهوم بیان اثر گذاشته است: نیکلاس کوزانوس (Nicolas de Cues / Nicholas of Cusa). او نشان می‌دهد که چگونه مفاهیمی مانند دربرگرفتن (Complication / Complicatio) و گشایش یا گسترش (Explication / Explicatio) زمینهٔ نظریهٔ بیان در اسپینوزا را فراهم کردند، هرچند اسپینوزا این مفاهیم را به شکلی کاملاً متفاوت بازسازی می‌کند.

فصل دوم
بخش سوم
دربرگرفتن و گشایش
(Complication et Explication / Complication and Explication)

مسئلهٔ اصلی
دلوز می‌پرسد:

وقتی می‌گوییم:

جوهر خود را بیان می‌کند،

دقیقاً چه اتفاقی رخ می‌دهد؟

آیا چیزی از درون خدا خارج می‌شود؟

آیا خدا تقسیم می‌شود؟

آیا بخشی از خدا تبدیل به جهان می‌شود؟

پاسخ اسپینوزا منفی است.

اما برای فهم این پاسخ، باید دو مفهوم قدیمی را بشناسیم.

نخستین مفهوم
دربرگرفتن
(Complicatio / Complication)

واژهٔ لاتینی Complicatio از فعل Complicare گرفته شده است.

معنای آن:

در هم پیچیدن

در خود جمع کردن

دربرگرفتن

نهفته داشتن

است.

معنای فلسفی
در فلسفهٔ نیکلاس کوزانوس،

خدا همهٔ موجودات را

در خود دربر دارد.

اما نه مانند اشیایی که در یک ظرف قرار گرفته‌اند.

بلکه به این معنا که:

تمام کثرت جهان،

به صورت وحدتی نامتناهی

در خدا

نهفته است.

مثال
دلوز برای توضیح این سنت، نمونه‌هایی را بررسی می‌کند و ما نیز برای تقریب ذهن می‌توانیم از مثالی ساده استفاده کنیم.

فرض کنید:

یک درخت عظیم

درون یک دانه وجود دارد.

نه به صورت بالفعل،

بلکه به صورت نهفته.

در سنت قرون وسطی،

گفته می‌شود:

تمام جهان

در خدا

به همین صورت

نهفته است.

دومین مفهوم
گشایش
(Explicatio / Explication)

این واژه از لاتینی Explicare گرفته شده است.

معنای آن:

باز کردن

گشودن

آشکار کردن

بسط دادن

است.

در فلسفهٔ کوزانوس،

جهان

گشایش

یا

بسط

آن چیزی است که پیش‌تر

در خدا

نهفته بود.

رابطهٔ دو مفهوم
در نتیجه،

رابطهٔ خدا و جهان چنین توصیف می‌شود:

ابتدا:

Complicatio

همه چیز

در خدا

درهم‌پیچیده است.

سپس:

Explicatio

همان کثرت

در جهان

گشوده می‌شود.

آیا اسپینوزا همین را می‌گوید؟
دلوز پاسخ می‌دهد:

نه.

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که اسپینوزا از سنت قرون وسطی فاصله می‌گیرد.

تفاوت نخست
در کوزانوس،

رابطه هنوز

نوعی

حرکت

از

وحدت

به

کثرت

است.

اما

در اسپینوزا،

هیچ حرکتی از خدا به جهان وجود ندارد.

جوهر

همیشه

در

مودها

حاضر

است.

تفاوت دوم
در سنت قرون وسطی،

گشایش

تقریباً

یک

فرایند

تدریجی

است.

اما

در اسپینوزا،

صفات

هم‌اکنون

تمام

ذات

جوهر

را

بیان

می‌کنند.

هیچ

فرایند

زمانی

در

کار

نیست.

تفاوت سوم
دلوز

مهم‌ترین

تفاوت

را

چنین

بیان

می‌کند.

در

کوزانوس،

گشایش

هنوز

رابطه‌ای

میان

دو

سطح

است:

خدا



جهان

اما

در

اسپینوزا،

بیان

رابطهٔ

دو

سطح

نیست.

بلکه

ساختار

خودِ

وجود

است.

چرا دلوز این بحث را مطرح می‌کند؟
زیرا بسیاری از مفسران اسپینوزا تصور کرده‌اند که نظریهٔ بیان همان نظریهٔ گسترش یا صدور است.

دلوز می‌گوید:

این برداشت نادرست است.

در

اسپینوزا،

بیان

نه

صدور

است،

نه

آفرینش،

نه

گسترش.

بلکه

رابطهٔ

درون‌ماندگار

جوهر،

صفات

و

مودها

است.

سه مفهوم را از هم جدا کنید
دلوز تأکید می‌کند که باید سه مفهوم را کاملاً از یکدیگر تفکیک کرد.

صدور
(Émanation / Emanation)

در اینجا،

موجودات

از

مبدأ

جدا

می‌شوند.

گشایش
(Explicatio / Explication)

در اینجا،

آنچه

در

وحدت

نهفته

بود،

آشکار

می‌شود.

بیان
(Expression / Expression)

در اینجا،

جوهر

بدون

جدایی،

بدون

کاهش،

و

بدون

حرکت

زمانی،

در

صفات

و

مودها

حضور

می‌یابد.

بیان، هم دربرگرفتن است و هم گشودن
اکنون دلوز نکته‌ای بسیار ظریف مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

اسپینوزا دو مفهوم

Complicatio

و

Explicatio

را حذف نمی‌کند.

بلکه آن‌ها را

در مفهوم

Expression

ادغام می‌کند.

یعنی:

بیان،

هم

دربرگرفتن

است،

و

هم

گشودن.

به همین دلیل،

صفات

هم

ذات

جوهر

را

در

خود

دارند،

و

هم

آن

را

آشکار

می‌کنند.

مودها

نیز

هم

قدرت

جوهر

را

در

خود

دارند،

و

هم

آن

را

به

شیوه‌ای

معین

متحقق

می‌کنند.

نتیجهٔ بزرگ
دلوز

اکنون

تز

اصلی

کتاب

را

دوباره

صورت‌بندی

می‌کند.

بیان

سه

عمل

را

هم‌زمان

انجام

می‌دهد.

دربرمی‌گیرد (Compliquer / To Enfold)

می‌گشاید (Expliquer / To Unfold)

متحقق می‌کند (Exprimer / To Express)

این سه،

سه

فرایند

جداگانه

نیستند،

بلکه

سه

وجه

یک

واقعیت

واحدند.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

دربرگرفتن (Complicatio / Complication) در سنت قرون وسطی به معنای نهفته بودن همهٔ کثرات در وحدت الهی است.

گشایش (Explicatio / Explication) به معنای آشکار شدن یا بسط یافتن آن وحدت در جهان است.

اسپینوزا این دو مفهوم را حفظ می‌کند، اما آن‌ها را در مفهوم بیان (Expression / Expression) دگرگون می‌سازد.

بیان، نه صدور (Émanation / Emanation) است، نه آفرینش (Création / Creation) و نه صرفاً گشایش؛ بلکه ساختار درون‌ماندگار رابطهٔ جوهر، صفات و مودهاست.

در بیان، هیچ جدایی، کاهش یا انتقال زمانی از خدا به جهان رخ نمی‌دهد.

مفهوم بیان (Expression / Expression) در فلسفهٔ اسپینوزا، سه کارکرد را هم‌زمان در خود جمع می‌کند: دربرگرفتن (Complicatio / Complication)، گشودن (Explicatio / Explication) و تحقق‌بخشیدن (Expression / Expression).

نکتهٔ تفسیری بسیار مهم
این بخش یکی از نقاطی است که بعدها مستقیماً وارد فلسفهٔ خود دلوز می‌شود. در کتاب تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) و سپس در هزار فلات (Mille Plateaux / A Thousand Plateaus)، دلوز دیگر از «بیان» فقط برای تفسیر اسپینوزا استفاده نمی‌کند؛ او کل واقعیت را شبکه‌ای از فرایندهای دربرگرفتن، گشودن و تحقق‌یافتن می‌فهمد. از این منظر، «بیان» دیگر صرفاً اصطلاحی تاریخی نیست، بلکه به اصل عام تکوین واقعیت تبدیل می‌شود؛ اصلی که به دلوز امکان می‌دهد بدون توسل به آفرینش، بازنمایی یا سلسله‌مراتب متافیزیکی، دربارهٔ پیدایش کثرت از دل وحدت سخن بگوید.

فصل دوم
بخش چهارم
بیان و نامتناهی
(L'expression et l'infini / Expression and the Infinite)

جایگاه این بخش در کتاب
این بخش یکی از مهم‌ترین و دشوارترین قسمت‌های فصل دوم است. دلوز اکنون از تاریخ فلسفه فاصله می‌گیرد و دوباره به خود اسپینوزا بازمی‌گردد. پرسش اصلی او این است:

اگر جوهر نامتناهی (Substance infinie / Infinite Substance) است، چگونه این نامتناهی در موجودات متناهی (Modes finis / Finite Modes) بیان می‌شود، بدون آنکه تقسیم یا محدود شود؟

این همان مسئله‌ای است که از زمان افلاطون تا قرن هفدهم بارها مطرح شده بود، اما دلوز معتقد است که اسپینوزا نخستین پاسخ کاملاً منسجم را به آن داده است.

مسئلهٔ نامتناهی
در بیشتر سنت‌های فلسفی، میان نامتناهی و متناهی شکافی عمیق وجود دارد.

اگر خدا نامتناهی باشد و جهان متناهی، معمولاً یکی از این دو نتیجه گرفته می‌شود:

یا جهان بخشی از خداست و در نتیجه خدا تقسیم شده است.

یا جهان کاملاً بیرون از خداست و در نتیجه میان خدا و جهان فاصله‌ای واقعی وجود دارد.

اسپینوزا هیچ‌یک از این دو دیدگاه را نمی‌پذیرد.

راه‌حل اسپینوزا
دلوز توضیح می‌دهد که اسپینوزا این مسئله را با مفهوم بیان (Expression / Expression) حل می‌کند.

جوهر در موجودات متناهی «تقسیم» نمی‌شود، بلکه «بیان» می‌شود.

این تفاوت، بسیار اساسی است.

تقسیم یعنی اینکه هر موجود بخشی از جوهر را در اختیار داشته باشد.

اما بیان یعنی اینکه هر موجود، مطابق ظرفیت و نسبت وجودی خود، شیوه‌ای از ظهور همان قدرت نامتناهی باشد.

چرا جوهر تقسیم نمی‌شود؟
دلوز به یکی از اصول بنیادی اخلاق اشاره می‌کند.

جوهر (Substance / Substance) بسیط (Simple / Simple) است.

بسیط بودن یعنی جوهر از اجزا تشکیل نشده است.

اگر جوهر اجزا داشت، هر جزء خود به جوهری دیگر نیازمند می‌شد و وحدت مطلق آن از میان می‌رفت.

بنابراین:

جوهر نه تقسیم می‌شود،

نه کوچک می‌شود،

نه بخشی از خود را از دست می‌دهد.

صفات چگونه نامتناهی‌اند؟
اکنون دلوز به بحث صفات (Attributs / Attributes) بازمی‌گردد.

هر صفت، ذات جوهر را به‌طور کامل بیان می‌کند.

این جمله در نگاه نخست عجیب به نظر می‌رسد.

اگر بی‌نهایت صفت وجود دارد و هر صفت تمام ذات را بیان می‌کند، آیا این به معنای تکرار نیست؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

هر صفت، ذات واحد را از منظر خاص خود بیان می‌کند، نه اینکه بخشی از آن را بیان کند.

به همین دلیل، اندیشه (Pensée / Thought) تمام ذات را بیان می‌کند و امتداد (Étendue / Extension) نیز تمام همان ذات را بیان می‌کند، اما هر یک بر اساس شیوهٔ وجودی خاص خود.

تفاوت با بازتاب
دلوز تأکید می‌کند که نباید صفات را مانند چند آینه تصور کرد که یک تصویر واحد را منعکس می‌کنند.

این تصویر، گمراه‌کننده است.

صفات «بازتاب» (Réflexion / Reflection) نیستند.

آن‌ها «بیان» (Expression / Expression) هستند.

در بازتاب، چیزی بیرون از آینه وجود دارد.

اما در بیان، آنچه بیان می‌شود در خودِ بیان حضور دارد.

به همین دلیل، صفت چیزی بیرون از جوهر نیست.

نامتناهی و متناهی
اکنون دلوز به پرسش اصلی بازمی‌گردد.

اگر جوهر نامتناهی است، چرا مودها متناهی‌اند؟

پاسخ او این است:

متناهی بودن، ویژگی خود جوهر نیست.

متناهی بودن، ویژگی مود (Mode / Mode) است.

هر مود، شیوه‌ای محدود از بیان قدرت نامتناهی جوهر است.

در نتیجه، محدودیت به شیوهٔ تعین مربوط است، نه به سرچشمهٔ وجود.

مثال هندسی
برای نزدیک شدن به مقصود اسپینوزا، می‌توان از مثالی هندسی استفاده کرد (این مثال از خود دلوز نیست، بلکه برای توضیح مطلب است).

فرض کنید یک قانون هندسی نامتناهی وجود دارد.

این قانون می‌تواند بی‌شمار شکل مختلف تولید کند.

هر شکل محدود است.

اما قانونی که آن را ممکن می‌کند، محدود نشده است.

دلوز معتقد است که نسبت جوهر و مودها، تا حدی شبیه این رابطه است؛ با این تفاوت که در اسپینوزا، این رابطه صرفاً منطقی یا ریاضی نیست، بلکه رابطه‌ای وجودی و درون‌ماندگار است.

بیان و قدرت
در اینجا مفهوم بسیار مهم قدرت (Puissance / Power) دوباره ظاهر می‌شود.

دلوز می‌گوید:

نامتناهی بودن خدا به این معنا نیست که خدا بسیار بزرگ است.

نامتناهی بودن یعنی قدرت او هیچ حدی ندارد.

هر مود، درجه‌ای از همین قدرت را بیان می‌کند.

اما درجهٔ قدرت، به معنای داشتن بخشی از قدرت خدا نیست.

بلکه به معنای شیوهٔ خاص تحقق آن قدرت در یک موجود معین است.

تفاوت درجه و مقدار
دلوز میان دو مفهوم تفاوت می‌گذارد:

مقدار (Quantité / Quantity)

درجه (Degré / Degree)

قدرت موجودات را نباید با مقدار سنجید.

قدرت، درجه دارد، نه مقدار.

این نکته بعدها در سراسر فلسفهٔ دلوز اهمیت پیدا می‌کند.

او به‌جای اینکه از «کمیت وجود» سخن بگوید، از «شدت وجود» (Intensité de l'être / Intensity of Being) سخن می‌گوید.

نتیجهٔ فلسفی
اگر موجودات درجات مختلفی از قدرت را بیان می‌کنند، تفاوت میان آن‌ها دیگر تفاوت در اصل وجود نیست.

همه در یک وجود مشترک‌اند.

آنچه تفاوت ایجاد می‌کند، شیوه و شدت بیان همان قدرت واحد است.

از اینجا دلوز آرام‌آرام به نظریهٔ مشهور خود دربارهٔ شدت (Intensité / Intensity) نزدیک می‌شود؛ نظریه‌ای که بعدها در تفاوت و تکرار به یکی از ارکان فلسفهٔ او تبدیل خواهد شد.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت، نتایج زیر را به دست می‌آورد:

جوهر نامتناهی (Substance infinie / Infinite Substance) در مودها تقسیم نمی‌شود، بلکه در آن‌ها بیان می‌شود.

هر صفت (Attribut / Attribute) تمام ذات جوهر را بیان می‌کند، نه بخشی از آن را.

مودها (Modes / Modes) شیوه‌های متناهی بیان قدرت نامتناهی‌اند، نه اجزای جوهر.

تفاوت موجودات، تفاوت در اصل وجود نیست، بلکه تفاوت در درجهٔ قدرت (Degré de puissance / Degree of Power) و شدت بیان (Intensité d'expression / Intensity of Expression) است.

مفهوم بیان (Expression / Expression) اجازه می‌دهد نسبت میان نامتناهی و متناهی بدون توسل به تقسیم، صدور یا آفرینش توضیح داده شود.

دلوز از همین تحلیل، زمینهٔ نظریهٔ بعدی خود دربارهٔ شدت (Intensité / Intensity) را فراهم می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز تفسیری نوآورانه از اسپینوزا ارائه می‌دهد که همهٔ مفسران آن را نمی‌پذیرند. برخی شارحان، مانند Harry Austryn Wolfson، بیشتر بر جنبه‌های منطقی و الهیاتی نظام اسپینوزا تأکید می‌کنند، در حالی که دلوز خوانشی «پویا» و «شدت‌محور» از آن عرضه می‌کند. از نظر او، تفاوت میان موجودات نه در «داشتن وجود بیشتر یا کمتر»، بلکه در نحوه و شدت فعلیت‌یافتن قدرت (Puissance / Power) است. همین برداشت، بعداً به یکی از مهم‌ترین پایه‌های متافیزیک دلوز تبدیل می‌شود و از دل آن مفاهیمی مانند شدت (Intensité / Intensity)، شدن (Devenir / Becoming) و چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity) رشد می‌کنند.

فصل دوم
بخش پنجم
بیان و کثرت
(L'expression et la multiplicité / Expression and Multiplicity)

مسئلهٔ اصلی
دلوز پرسش تازه‌ای مطرح می‌کند:

اگر فقط یک جوهر (Substance / Substance) وجود دارد، پس چگونه می‌توان از این همه موجود متفاوت سخن گفت؟

در جهان، با بی‌نهایت تفاوت روبه‌رو هستیم:

انسان

حیوان

گیاه

سنگ

اندیشه

بدن

احساس

حرکت

اگر همهٔ اینها بیان یک جوهر واحد باشند، تفاوت آن‌ها از کجا ناشی می‌شود؟

این پرسش، به نظر دلوز، یکی از بنیادی‌ترین مسائل فلسفهٔ اسپینوزاست.

پاسخ‌های سنتی
دلوز سه پاسخ رایج در تاریخ فلسفه را بررسی می‌کند.

پاسخ نخست: تفاوت از ماده ناشی می‌شود
در سنت ارسطویی، معمولاً گفته می‌شد:

صورت‌های کلی یکسان‌اند، اما ماده سبب تفاوت افراد می‌شود.

به همین دلیل، دو انسان از یک نوع‌اند، ولی دو فرد متفاوت‌اند.

اسپینوزا این نظریه را نمی‌پذیرد.

پاسخ دوم: تفاوت نتیجهٔ ارادهٔ خداست
در بسیاری از نظام‌های الهیاتی، گفته می‌شود:

خدا می‌توانست جهان را به شکل دیگری بیافریند.

پس تفاوت موجودات حاصل تصمیم الهی است.

اسپینوزا این نظریه را نیز رد می‌کند.

پاسخ سوم: تفاوت نتیجهٔ دور شدن از مبدأ است
در نوافلاطونیان، هرچه موجودات از واحد دورتر می‌شوند، تفاوت و نقص بیشتر می‌شود.

در اینجا نیز تفاوت نتیجهٔ فاصله گرفتن از اصل است.

دلوز می‌گوید:

اسپینوزا این نظریه را نیز نمی‌پذیرد.

تفاوت از خود بیان ناشی می‌شود
اکنون دلوز پاسخ اسپینوزا را مطرح می‌کند.

او می‌گوید:

تفاوت، نتیجهٔ نقص نیست.

نتیجهٔ فاصله گرفتن از خدا هم نیست.

تفاوت، خودِ شیوهٔ بیان است.

یعنی هر موجود، قدرت واحد جوهر را به شیوه‌ای یگانه بیان می‌کند.

بیان هرگز تکرار ساده نیست
اگر هر موجود همان قدرت الهی را بیان می‌کند، آیا همهٔ موجودات یکسان‌اند؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

بیان هرگز نسخه‌برداری یا تکثیر مکانیکی نیست.

هر بیان، تعینی تازه از همان قدرت است.

به همین دلیل، دو موجود هرگز بیان کاملاً یکسانی ندارند.

مفهوم درجه
در اینجا دلوز دوباره به مفهوم درجه (Degré / Degree) بازمی‌گردد.

او می‌گوید:

قدرت الهی بی‌نهایت است.

اما هر مود، این قدرت را در درجه‌ای خاص بیان می‌کند.

این درجه، هویت همان موجود را تشکیل می‌دهد.

بنابراین، تفاوت میان موجودات، تفاوت در «داشتن وجود» نیست.

بلکه تفاوت در «درجهٔ فعلیت‌یافتن قدرت» است.

نسبت با صفات
اکنون دلوز رابطهٔ صفات و مودها را دقیق‌تر توضیح می‌دهد.

صفات، بیان نامتناهی ذات خدا هستند.

مودها، بیان متناهی همان صفات‌اند.

برای مثال:

در صفت اندیشه (Pensée / Thought)، بی‌شمار ایده وجود دارد.

در صفت امتداد (Étendue / Extension)، بی‌شمار بدن وجود دارد.

هر ایده و هر بدن، یک مود است.

اما همهٔ این مودها درون همان صفت قرار دارند و آن را به شیوه‌های مختلف متعین می‌کنند.

کثرت بدون دوگانگی
یکی از مهم‌ترین دستاوردهای اسپینوزا، از نظر دلوز، این است که می‌تواند کثرت را بدون دوگانگی توضیح دهد.

در بسیاری از فلسفه‌ها، اگر کثرت واقعی باشد، وحدت از میان می‌رود.

و اگر وحدت واقعی باشد، کثرت توهم تلقی می‌شود.

اما اسپینوزا راه سومی ارائه می‌دهد.

وحدت و کثرت با هم ناسازگار نیستند.

زیرا کثرت، شیوهٔ بیان وحدت است.

چرا دلوز بر این نکته تأکید می‌کند؟
زیرا او معتقد است که بیشتر فلسفه‌های غربی یا به وحدت افراطی رسیده‌اند یا به کثرت افراطی.

اسپینوزا نخستین فیلسوفی است که نشان می‌دهد:

می‌توان از وحدت سخن گفت، بدون آنکه تفاوت‌ها حذف شوند.

و می‌توان از تفاوت سخن گفت، بدون آنکه وحدت از میان برود.

بیان و فردیت
اکنون دلوز به مسئلهٔ فرد (Individu / Individual) می‌رسد.

هر فرد، نسبت خاصی از نیروها و توان‌هاست.

فرد، جوهری مستقل نیست.

بلکه سازمان‌یافتگی ویژه‌ای از قدرت است.

به همین دلیل، هویت یک فرد به مادهٔ تشکیل‌دهندهٔ او وابسته نیست.

هویت او به نسبت‌های پایدار نیروهایش وابسته است.

این ایده بعدها در کتاب اسپینوزا: فلسفهٔ عملی (Spinoza: Philosophie pratique / Spinoza: Practical Philosophy) به تفصیل گسترش می‌یابد.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز می‌گوید:

از دید اسپینوزا، جهان مجموعه‌ای از اشیای جدا از هم نیست.

جهان شبکه‌ای از شیوه‌های مختلف بیان قدرت است.

هر موجود، نه یک جوهر مستقل، بلکه یک «نقطهٔ تمرکز قدرت» است.

از همین جا، دلوز بعدها به نظریهٔ خود دربارهٔ چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity) می‌رسد.

پیوند با فلسفهٔ دلوز
در این بخش، خواننده به‌خوبی می‌تواند ببیند که چرا دلوز اسپینوزا را یکی از سرچشمه‌های اصلی فلسفهٔ خود می‌داند.

در آثار متأخر او، به‌جای اینکه از «ماهیت‌های ثابت» سخن گفته شود، از:

شدت (Intensité / Intensity)

نیرو (Force / Force)

قدرت (Puissance / Power)

رابطه (Rapport / Relation)

چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity)

سخن گفته می‌شود.

دلوز معتقد است که همهٔ این مفاهیم، ریشه در همین خوانش از اسپینوزا دارند.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

تفاوت موجودات از نقص، فاصله از خدا یا ارادهٔ الهی ناشی نمی‌شود.

تفاوت، نتیجهٔ شیوهٔ بیان (Mode d'expression / Mode of Expression) قدرت واحد جوهر است.

هر مود (Mode / Mode) درجه‌ای خاص از قدرت (Puissance / Power) را بیان می‌کند.

وحدت و کثرت با یکدیگر ناسازگار نیستند؛ کثرت، بیان وحدت است.

فرد (Individu / Individual) یک جوهر مستقل نیست، بلکه نسبت پایداری از نیروها و توان‌هاست.

جهان، شبکه‌ای از بیان‌های متفاوت (Expressions différentes / Different Expressions) یک واقعیت واحد است، نه مجموعه‌ای از جوهرهای مستقل.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از نخستین جاهایی است که دلوز به‌طور ضمنی با سنت فلسفی مبتنی بر جوهرهای فردی (Individual Substances)، به‌ویژه نزد لایبنیتس (Leibniz / Leibniz)، فاصله می‌گیرد. هرچند دلوز بعدها کتاب مستقلی با عنوان تاخوردگی: لایبنیتس و باروک (Le Pli : Leibniz et le Baroque / The Fold: Leibniz and the Baroque) می‌نویسد و ارزش فلسفهٔ لایبنیتس را نیز برجسته می‌کند، در این اثر تأکید او بر این نکته است که اسپینوزا فرد را نه به‌عنوان یک جوهر مستقل، بلکه به‌عنوان گره‌ای از روابط، نیروها و درجات قدرت می‌فهمد. این برداشت، بعدها یکی از ستون‌های اصلی هستی‌شناسی دلوز و نظریهٔ او دربارهٔ «چندگانگی» خواهد شد.

فصل دوم
بخش ششم
تمایز واقعی صفات
(La distinction réelle des attributs / The Real Distinction of Attributes)

مسئلهٔ اصلی
دلوز بحث را با این پرسش آغاز می‌کند:

اسپینوزا می‌گوید:

خدا دارای بی‌نهایت صفت است.

هر صفت تمام ذات خدا را بیان می‌کند.

اگر چنین است، آیا صفات صرفاً نام‌های مختلف برای یک حقیقت واحد هستند؟

برای مثال، آیا اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) فقط دو شیوهٔ سخن گفتن دربارهٔ یک چیزند؟

اگر پاسخ مثبت باشد، نظریهٔ صفات بی‌معنا خواهد شد.

اگر پاسخ منفی باشد، باید توضیح دهیم که این تفاوت چگونه ممکن است.

سه نوع تمایز
دلوز برای پاسخ، به سنت اسکولاستیکی بازمی‌گردد و سه نوع تمایز را توضیح می‌دهد.

تمایز عددی
(Distinction numérique / Numerical Distinction)

در این نوع تمایز، دو چیز کاملاً جدا از هم هستند.

برای مثال:

دو سنگ،

دو درخت،

دو انسان.

اینجا با دو موجود مستقل روبه‌رو هستیم.

اسپینوزا هرگز نمی‌گوید صفات چنین تفاوتی دارند.

تمایز مفهومی
(Distinction de raison / Distinction of Reason)

در اینجا تفاوت فقط در ذهن ماست.

برای مثال:

وقتی از «مثلث» و «شکل سه‌ضلعی» سخن می‌گوییم، دو شیء متفاوت نداریم؛ فقط دو شیوهٔ اندیشیدن به یک واقعیت داریم.

اگر صفات فقط چنین تفاوتی داشتند، اندیشه و امتداد در واقع یکی بودند و اختلافشان صرفاً زبانی یا ذهنی بود.

اسپینوزا این دیدگاه را نیز رد می‌کند.

تمایز واقعی
(Distinction réelle / Real Distinction)

اینجا به مفهوم اصلی می‌رسیم.

دلوز توضیح می‌دهد که در سنت دکارتی، «تمایز واقعی» معمولاً به معنای جدایی دو جوهر بود.

برای نمونه، دکارت میان ذهن (Esprit / Mind) و بدن (Corps / Body) تمایز واقعی قائل بود، زیرا آن‌ها را دو جوهر مستقل می‌دانست.

اما اسپینوزا این معنا را دگرگون می‌کند.

نوآوری اسپینوزا
از نظر اسپینوزا، تمایز واقعی لزوماً به معنای وجود دو جوهر نیست.

ممکن است یک جوهر واحد وجود داشته باشد و در عین حال صفات آن واقعاً از یکدیگر متمایز باشند.

این یکی از بنیادی‌ترین نوآوری‌های متافیزیک اسپینوزاست.

اندیشه و امتداد
دلوز اکنون مثال اصلی را بررسی می‌کند.

اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) واقعاً با یکدیگر تفاوت دارند.

اما این تفاوت به معنای وجود دو خدا یا دو جوهر نیست.

بلکه هر یک، شیوه‌ای مستقل برای بیان همان ذات واحد هستند.

از این رو:

اندیشه را نمی‌توان به امتداد فروکاست.

امتداد را نیز نمی‌توان به اندیشه تقلیل داد.

در عین حال، هر دو بیان یک جوهر واحدند.

چرا این تمایز مهم است؟
اگر صفات فقط تفاوت مفهومی داشتند، کل نظریهٔ موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) فرو می‌ریخت.

زیرا دیگر نمی‌شد گفت:

نظم ایده‌ها،

و نظم اشیاء،

دو بیان متفاوت از یک واقعیت‌اند.

بلکه باید می‌گفتیم فقط یک نظم وجود دارد و تفاوت آن صرفاً در ذهن ماست.

اما اسپینوزا بر واقعی بودن هر دو نظم تأکید می‌کند.

بیان و تمایز
دلوز اکنون نتیجه‌ای مهم می‌گیرد.

مفهوم بیان (Expression / Expression) اجازه می‌دهد که دو اصل ظاهراً ناسازگار را هم‌زمان حفظ کنیم:

وحدت کامل جوهر.

تمایز واقعی صفات.

اگر مفهوم بیان را کنار بگذاریم، ناچار می‌شویم یا به دوگانگی دکارتی بازگردیم یا همهٔ تفاوت‌ها را به تفاوت‌های ذهنی فروبکاهیم.

هر صفت، یک جهان کامل
یکی از زیباترین تحلیل‌های دلوز در این بخش این است که هر صفت را می‌توان «جهانی کامل» دانست.

صفت اندیشه، جهانی کامل از ایده‌ها را در بر می‌گیرد.

صفت امتداد، جهانی کامل از بدن‌ها و حرکت‌ها را در بر می‌گیرد.

این دو جهان، مستقل از یکدیگر نیستند؛ بلکه دو شیوهٔ واقعی و هم‌زمان برای بیان یک واقعیت واحدند.

تمایز بدون جدایی
دلوز تأکید می‌کند که باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت:

تمایز (Distinction / Distinction)

جدایی (Séparation / Separation)

صفات از یکدیگر متمایزند، اما جدا نیستند.

این یکی از دشوارترین و در عین حال اساسی‌ترین ایده‌های اسپینوزاست.

در سنت فلسفی، اغلب تصور می‌شد که هر تمایز واقعی مستلزم جدایی واقعی است.

اسپینوزا این پیوند را می‌شکند.

تأثیر بر فلسفهٔ دلوز
این ایده بعدها در سراسر آثار دلوز حضور دارد.

او بارها می‌گوید:

تفاوت، پیش از جدایی است.

یعنی می‌توان تفاوت‌های واقعی داشت، بی‌آنکه موجودات را به واحدهای کاملاً مستقل تقسیم کنیم.

این اندیشه، پایهٔ نظریهٔ چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity) در فلسفهٔ اوست.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

صفات دارای تمایز واقعی (Distinction réelle / Real Distinction) هستند، نه صرفاً تمایز ذهنی.

تمایز واقعی صفات به معنای وجود چند جوهر نیست.

اندیشه (Pensée / Thought) و امتداد (Étendue / Extension) دو شیوهٔ واقعی و مستقل برای بیان یک ذات واحد هستند.

مفهوم بیان (Expression / Expression) وحدت جوهر و تمایز صفات را به‌طور هم‌زمان توضیح می‌دهد.

باید میان تمایز (Distinction / Distinction) و جدایی (Séparation / Separation) تفاوت گذاشت؛ صفات متمایزند، اما جدا نیستند.

این تحلیل، پایهٔ نظریهٔ دلوز دربارهٔ تفاوت (Différence / Difference) و چندگانگی (Multiplicité / Multiplicity) در آثار بعدی او می‌شود.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از نقاطی است که دلوز بیش از هر چیز تحت تأثیر مارسیال گرو (Martial Gueroult) قرار دارد. گرو نیز بر این نکته تأکید می‌کرد که تمایز واقعی صفات در اسپینوزا نباید به معنای تعدد جوهرها فهمیده شود. با این حال، دلوز یک گام فراتر می‌رود: او این تحلیل را صرفاً شرحی بر اسپینوزا نمی‌داند، بلکه آن را الگویی برای یک هستی‌شناسی تازه می‌سازد؛ هستی‌شناسی‌ای که در آن تفاوت‌های واقعی بدون دوگانگی، جدایی یا سلسله‌مراتب قابل اندیشیدن‌اند. این ایده، بعدها به یکی از مشخصه‌های اصلی فلسفهٔ خود دلوز تبدیل می‌شود و در تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) صورت‌بندی کامل‌تری پیدا می‌کند.

فصل دوم
بخش هفتم
بیان و آفرینش
(L'expression et la création / Expression and Creation)

مسئلهٔ اصلی
دلوز بحث را با پرسشی آغاز می‌کند که در سراسر فلسفهٔ قرون وسطی و الهیات مسیحی حضور داشته است:

جهان چگونه به وجود آمده است؟

در سنت یهودی، مسیحی و اسلامی، پاسخ رایج این است:

جهان به وسیلهٔ خدا آفریده شده است.

اما اسپینوزا واژهٔ آفرینش (Création / Creation) را به معنای متداول آن نمی‌پذیرد.

نظریهٔ سنتی آفرینش
در الهیات کلاسیک، آفرینش معمولاً سه ویژگی دارد:

۱. خدا پیش از جهان وجود دارد.

۲. جهان در زمانی معین پدید می‌آید.

۳. جهان می‌توانست اصلاً آفریده نشود یا به شکل دیگری آفریده شود.

بنابراین، آفرینش نتیجهٔ اراده (Volonté / Will) و انتخاب (Choix / Choice) خدا تلقی می‌شود.

نقد اسپینوزا
دلوز توضیح می‌دهد که اسپینوزا هر سه فرض را رد می‌کند.

نخست
خدا هرگز بدون جهان وجود نداشته است.

زیرا مودها از ذات خدا به ضرورت ناشی می‌شوند.

دوم
آفرینش یک رویداد زمانی نیست.

جوهر ازلی (Éternel / Eternal) است.

صفات نیز ازلی‌اند.

ضرورت بیان نیز ازلی است.

بنابراین، لحظه‌ای وجود ندارد که در آن خدا ابتدا تنها باشد و سپس جهان را بیافریند.

سوم
جهان نمی‌توانست به گونه‌ای دیگر باشد.

این یکی از بنیادی‌ترین آموزه‌های اسپینوزاست.

آنچه وجود دارد، با ضرورت ذات خدا وجود دارد.

اگر چیزی متفاوت بود، ذات خدا نیز باید متفاوت می‌بود.

بیان به جای آفرینش
اکنون دلوز مفهوم اصلی را مطرح می‌کند.

اسپینوزا به جای اینکه بگوید:

«خدا جهان را آفرید»،

می‌گوید:

جوهر خود را در مودها بیان می‌کند.

این تفاوت، صرفاً تفاوتی زبانی نیست.

بلکه تفاوتی متافیزیکی است.

چرا بیان بهتر از آفرینش است؟
دلوز چند دلیل می‌آورد.

دلیل نخست
در آفرینش، رابطه‌ای بیرونی میان خدا و جهان فرض می‌شود.

خدا فاعل است.

جهان مفعول است.

اما در بیان، چنین جدایی‌ای وجود ندارد.

مودها چیزی بیرون از جوهر نیستند.

دلیل دوم
در آفرینش، خدا می‌تواند جهان را بیافریند یا نیافریند.

در بیان، چنین امکانی وجود ندارد.

بیان، ضرورت ذات خداست.

خدا نمی‌تواند بیان نکند، زیرا بیان همان فعلیت ذات اوست.

دلیل سوم
در نظریهٔ آفرینش، اراده بر عقل مقدم است.

ابتدا خدا اراده می‌کند.

سپس جهان پدید می‌آید.

اما در اسپینوزا، اراده (Volonté / Will) چیزی جدا از عقل (Entendement / Intellect) نیست.

همه‌چیز از ضرورت ذات الهی ناشی می‌شود، نه از تصمیمی دل‌بخواهی.

خدا علت است، اما چگونه؟
در اینجا دلوز دوباره به مفهوم علت (Cause / Cause) بازمی‌گردد.

اسپینوزا خدا را علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) می‌نامد.

نه علت متعالی (Cause transcendante / Transcendent Cause).

این تفاوت بسیار مهم است.

در علت متعالی، علت پس از ایجاد معلول می‌تواند از آن جدا باشد.

برای مثال، نجار پس از ساختن میز، از میز جدا می‌شود.

اما در علت درون‌ماندگار، علت در معلول حضور دارد.

جوهر هرگز از مودهای خود جدا نمی‌شود.

ضرورت و آزادی
منتقدان اسپینوزا از همان قرن هفدهم می‌پرسیدند:

اگر همه‌چیز ضروری است، آیا آزادی از میان نمی‌رود؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

این اعتراض فقط زمانی وارد است که آزادی را به معنای انتخاب میان امکانات مختلف (Libre arbitre / Free Will) بدانیم.

اما اسپینوزا آزادی را چنین تعریف نمی‌کند.

آزادی یعنی:

عمل کردن بر اساس ضرورت ذات خویش.

خدا آزاد است، زیرا تنها بر اساس ذات خود عمل می‌کند.

او مجبور به اطاعت از چیزی بیرون از خود نیست.

بیان و ضرورت
از اینجا دلوز نتیجه‌ای مهم می‌گیرد.

بیان، نه یک عمل اختیاری است و نه یک رویداد اتفاقی.

بیان همان ضرورت فعلیت یافتن ذات است.

در نتیجه:

ضرورت، نقطهٔ مقابل آزادی نیست.

بلکه شرط آزادی است.

این یکی از مشهورترین آموزه‌های اسپینوزاست که دلوز آن را با دقت بسیار شرح می‌دهد.

جهان؛ اثر یا بیان؟
دلوز تفاوت میان دو تعبیر را برجسته می‌کند.

در الهیات سنتی، جهان «اثر» خداست.

اما در اسپینوزا، جهان «بیان» خداست.

اثر، می‌تواند از علت جدا شود.

اما بیان، هرگز از آنچه بیان می‌کند جدا نیست.

به همین دلیل، نظریهٔ بیان رابطه‌ای بسیار نزدیک‌تر و درونی‌تر میان خدا و جهان برقرار می‌کند.

نتیجهٔ فلسفی
دلوز معتقد است که با جایگزین کردن مفهوم بیان (Expression / Expression) به جای آفرینش (Création / Creation)، اسپینوزا یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های تاریخ متافیزیک را رقم می‌زند.

دیگر جهان محصول تصمیمی دل‌بخواهی نیست.

جهان، فعلیت ضروری قدرت نامتناهی جوهر است.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

اسپینوزا نظریهٔ سنتی آفرینش (Création / Creation) را کنار می‌گذارد.

جهان از ارادهٔ دل‌بخواهی (Volonté arbitraire / Arbitrary Will) خدا ناشی نمی‌شود، بلکه از ضرورت ذات (Nécessité de l'essence / Necessity of Essence) او.

بیان (Expression / Expression) جایگزین مفهوم آفرینش می‌شود و رابطه‌ای درونی میان خدا و جهان برقرار می‌کند.

خدا علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) جهان است، نه علت متعالی.

آزادی نزد اسپینوزا به معنای عمل بر اساس ضرورت ذات (Agir selon la nécessité de sa nature / Acting According to the Necessity of One's Nature) است، نه انتخاب میان امکانات.

جهان «اثر» جداشده از خدا نیست، بلکه «بیان» همیشگی و ضروری قدرت نامتناهی اوست.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این بخش، دلوز علاوه بر شرح اسپینوزا، به‌طور غیرمستقیم با بخش بزرگی از سنت الهیات مسیحی و همچنین با خوانش‌های اگزیستانسیالیستی از آزادی وارد گفت‌وگو می‌شود. از دید او، اسپینوزا نخستین فیلسوفی است که آزادی را نه بر پایهٔ اختیار (Libre arbitre / Free Will)، بلکه بر پایهٔ توان یا قدرت (Puissance / Power) تعریف می‌کند. همین برداشت بعدها در آثار خود دلوز، به‌ویژه در اسپینوزا: فلسفهٔ عملی (Spinoza : Philosophie pratique / Spinoza: Practical Philosophy)، به هستهٔ اصلی اخلاق تبدیل می‌شود: انسان هرچه بیشتر بر اساس توانایی‌ها و ضرورت درونی خود عمل کند، آزادتر است؛ و هرچه بیشتر تابع علل بیرونی باشد، از آزادی واقعی دورتر خواهد بود. این تفسیر، یکی از شاخص‌ترین و تأثیرگذارترین خوانش‌های معاصر از اسپینوزا به شمار می‌آید.

فصل دوم
بخش هشتم
بیان، ذات و وجود
(L'expression, l'essence et l'existence / Expression, Essence and Existence)

مسئلهٔ اصلی
دلوز بحث را با پرسشی بنیادین آغاز می‌کند:

وقتی می‌گوییم چیزی «وجود دارد»، دقیقاً چه چیزی وجود دارد؟

آیا ابتدا ذات (Essence / Essence) وجود دارد و سپس به آن وجود (Existence / Existence) افزوده می‌شود؟

یا ذات و وجود از آغاز به هم پیوسته‌اند؟

این پرسش از زمان ارسطو تا فلسفهٔ مدرسی یکی از مهم‌ترین مسائل متافیزیک بوده است.

دیدگاه سنتی
در بسیاری از فیلسوفان قرون وسطی، میان ذات و وجود تمایز برقرار می‌شود.

برای مثال:

ذات انسان (Essence de l'homme / Essence of Man) این است که حیوانی ناطق باشد.

اما ممکن است چنین ذاتی در خارج وجود نداشته باشد.

در نتیجه:

ذات، یک چیز است.

وجود، چیز دیگری است که بعداً به آن افزوده می‌شود.

اسپینوزا چه می‌گوید؟
دلوز توضیح می‌دهد که اسپینوزا این جدایی را نمی‌پذیرد.

به‌ویژه دربارهٔ خدا.

در خدا:

ذات، عین وجود است.

این همان آموزهٔ مشهور اسپینوزاست که در اخلاق بارها تکرار می‌شود.

خدا وجود ندارد چون نخست ذاتی دارد و سپس وجود به او اضافه می‌شود.

بلکه ذات خدا، خودِ وجود اوست.

چرا این نکته مهم است؟
اگر ذات و وجود در خدا یکی باشند، دیگر نمی‌توان گفت:

خدا «تصمیم گرفت» که وجود داشته باشد.

یا:

وجود، ویژگی‌ای است که بعدها به خدا تعلق گرفته است.

وجود، خودِ فعلیت ذات الهی است.

بیان و ذات
اکنون دلوز مفهوم بیان را وارد بحث می‌کند.

صفات، ذات (Essence / Essence) جوهر را بیان می‌کنند.

اما این بیان صرفاً توصیف یک ذات انتزاعی نیست.

زیرا ذات جوهر از وجود آن جدا نیست.

در نتیجه، صفات هم‌زمان:

ذات را بیان می‌کنند.

وجود را نیز بیان می‌کنند.

به همین دلیل، بیان هرگز صرفاً مفهومی ذهنی یا منطقی نیست؛ بلکه همواره هستی‌شناختی است.

مودها چگونه وجود دارند؟
اکنون دلوز به مسئلهٔ مودها می‌پردازد.

هر مود نیز دارای ذات است.

اما ذات مود با ذات خدا تفاوت دارد.

ذات خدا ضرورتاً مستلزم وجود اوست.

اما ذات یک مود، به‌خودی‌خود مستلزم وجود بالفعل آن نیست.

برای مثال، می‌توان مفهوم یک درخت را درک کرد، بی‌آنکه آن درخت اکنون در خارج موجود باشد.

اما در مورد خدا چنین جدایی‌ای ممکن نیست.

دو نوع ذات
دلوز میان دو نوع ذات تمایز می‌گذارد.

ذات جوهر
(Essence de la substance / Essence of Substance)

این ذات، ضرورتاً موجود است.

وجود از آن جداشدنی نیست.

ذات مود
(Essence du mode / Essence of Mode)

این ذات، درجه‌ای از قدرت را تعیین می‌کند.

اما وجود بالفعل آن به شبکه‌ای از علل دیگر وابسته است.

بنابراین، مودها ممکن است پدید آیند یا از میان بروند، بی‌آنکه ذات جوهر تغییری کند.

بیان و فعلیت
در اینجا دلوز بر مفهوم فعلیت (Actualité / Actuality) تأکید می‌کند.

بیان، صرفاً امکان نیست.

بیان، فعلیت است.

جوهر همواره در حال بیان فعلیت خویش است.

به همین دلیل، اسپینوزا هیچ فاصله‌ای میان ذات و فعلیت خدا قائل نمی‌شود.

نسبت با ارسطو
دلوز اینجا به‌طور ضمنی با ارسطو وارد گفت‌وگو می‌شود.

در فلسفهٔ ارسطو، تمایز میان قوه (Puissance au sens aristotélicien / Potentiality) و فعل (Acte / Actuality) نقش بنیادین دارد.

اما اسپینوزا، به تفسیر دلوز، خدا را هرگز در مقام «قوه» تصور نمی‌کند.

خدا همیشه در فعلیت کامل است.

قدرت خدا، قدرتی است که همواره بالفعل است، نه قدرتی که منتظر تحقق باشد.

بیان و قدرت
دلوز دوباره مفهوم قدرت (Puissance / Power) را به میان می‌آورد.

قدرت خدا چیزی نیست که گاهی به کار گرفته شود و گاهی نه.

قدرت خدا همان ذات اوست.

و چون ذات او همان وجود اوست، قدرت نیز همواره بالفعل است.

در نتیجه:

بیان، فعلیت همیشگی قدرت الهی است.

وجود و درجات قدرت
اکنون دلوز نتیجه‌ای مهم می‌گیرد.

اگر هر مود درجه‌ای از قدرت را بیان می‌کند، وجود هر مود نیز با همان درجهٔ قدرت تعریف می‌شود.

به عبارت دیگر:

وجود یک موجود، چیزی افزوده بر قدرت او نیست.

وجود همان شیوهٔ فعلیت‌یافتن قدرت اوست.

این ایده بعدها در فلسفهٔ دلوز به نظریهٔ شدت وجود (Intensité de l'être / Intensity of Being) تبدیل می‌شود.

نتیجهٔ فلسفی
از نظر دلوز، اسپینوزا با یکی کردن ذات، وجود و قدرت در مورد خدا، یکی از بنیادی‌ترین دوگانگی‌های متافیزیک سنتی را از میان برمی‌دارد.

دیگر نمی‌توان گفت:

نخست ذات،

سپس وجود،

سپس عمل.

بلکه این سه، سه جنبهٔ یک واقعیت واحدند.

ذات الهی همان وجود اوست، و وجود او همان فعلیت قدرت او.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

در خدا، ذات (Essence / Essence) و وجود (Existence / Existence) از یکدیگر جدا نیستند.

صفات (Attributs / Attributes) هم‌زمان ذات و وجود جوهر را بیان می‌کنند.

ذات مودها (Essence des modes / Essences of Modes) با ذات جوهر تفاوت دارد؛ وجود بالفعل مودها به شبکه‌ای از علل وابسته است.

بیان (Expression / Expression) همواره فعلیت است، نه صرف امکان.

قدرت (Puissance / Power)، ذات (Essence / Essence) و وجود (Existence / Existence) در خدا سه جنبهٔ یک حقیقت واحدند.

وجود هر مود، همان شیوهٔ فعلیت‌یافتن درجهٔ خاصی از قدرت است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش از کتاب، یکی از سرچشمه‌های مستقیم نظریهٔ فعلیت (Actuality) در فلسفهٔ متأخر دلوز است. برخلاف برخی خوانش‌های سنتی که قدرت را به معنای «توانایی انجام دادن چیزی در آینده» می‌فهمند، دلوز با تکیه بر اسپینوزا، قدرت (Puissance / Power) را همواره فعلیت‌یافته می‌داند. از این رو، برای او وجود هر موجود، نه اضافه شدن چیزی به ذات، بلکه همان شیوهٔ فعلیت یافتن قدرت و نسبت‌های درونی آن موجود است. این برداشت، بعدها در تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) و نیز در اسپینوزا: فلسفهٔ عملی (Spinoza : Philosophie pratique / Spinoza: Practical Philosophy) به یکی از مهم‌ترین اصول هستی‌شناسی و اخلاق او تبدیل می‌شود.

فصل دوم
بخش نهم
بیان و علیت
(L'expression et la causalité / Expression and Causality)

مسئلهٔ اصلی
دلوز بحث را با پرسشی آغاز می‌کند:

اگر جوهر (Substance / Substance) همه‌چیز را بیان می‌کند، آیا این همان معنای رایج «علت بودن» است؟

آیا خدا مانند یک صنعتگر است که چیزی را می‌سازد؟

یا مانند آتشی است که گرما تولید می‌کند؟

یا باید معنای تازه‌ای از علیت را در اسپینوزا جست‌وجو کرد؟

به نظر دلوز، پاسخ سوم درست است.

علیت در سنت فلسفی
دلوز ابتدا یادآوری می‌کند که در فلسفهٔ ارسطو، چهار نوع علت وجود دارد:

علت مادی (Cause matérielle / Material Cause)

علت صوری (Cause formelle / Formal Cause)

علت فاعلی (Cause efficiente / Efficient Cause)

علت غایی (Cause finale / Final Cause)

در سنت قرون وسطی نیز این تقسیم‌بندی تا حد زیادی حفظ شد.

اما اسپینوزا دستگاه علیت را به شیوه‌ای کاملاً متفاوت بازسازی می‌کند.

علت فاعلی در اسپینوزا
اسپینوزا خدا را علت فاعلی (Cause efficiente / Efficient Cause) می‌نامد.

اما دلوز تأکید می‌کند که نباید این اصطلاح را با معنای رایج آن اشتباه گرفت.

در تجربهٔ روزمره، علت فاعلی معمولاً از معلول جداست.

نجار میز را می‌سازد.

پس از ساخته شدن میز، نجار می‌تواند از آن دور شود.

این نوع علیت، علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause) است.

علت گذرا
(Cause transitive / Transitive Cause)

در علت گذرا:

علت بر معلول اثر می‌گذارد.

معلول از علت جدا می‌شود.

رابطهٔ علت و معلول پس از ایجاد اثر پایان می‌یابد.

دلوز می‌گوید این مدل، برای فهم اسپینوزا کاملاً نامناسب است.

علت درون‌ماندگار
اکنون دلوز به مهم‌ترین مفهوم این بخش می‌رسد.

علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause)

در این نوع علیت:

علت هرگز از معلول جدا نمی‌شود.

معلول همواره در علت باقی می‌ماند.

علت در همان چیزی که ایجاد می‌کند حضور دارد.

به همین دلیل، خدا علت جهان است، اما نه به شیوهٔ صنعتگر یا سازنده.

او علتی است که در تمام آنچه از او ناشی می‌شود، حضور دارد.

بیان همان علیت است
اینجا دلوز تز اصلی این بخش را بیان می‌کند.

او می‌گوید:

بیان (Expression / Expression) صرفاً نتیجهٔ علیت نیست.

خودِ بیان، شکل خاص علیت در اسپینوزاست.

به بیان دیگر:

جوهر با بیان کردن، علت است.

و علت بودن او چیزی جز بیان کردن نیست.

این یکی از مهم‌ترین نوآوری‌های دلوز در تفسیر اسپینوزاست.

علیت و ضرورت
اگر علیت، بیان باشد، نتیجه چه خواهد بود؟

نتیجه این است که هیچ رویداد تصادفی وجود ندارد.

هر مود، با ضرورت از ذات خدا ناشی می‌شود.

اما این ضرورت، تحمیل بیرونی نیست.

بلکه ضرورتی است که از درون ذات جوهر سرچشمه می‌گیرد.

چرا خدا مجبور نیست؟
ممکن است گفته شود:

اگر خدا ناگزیر از بیان ذات خود است، آیا او مجبور نیست؟

دلوز پاسخ می‌دهد:

خیر.

زیرا اجبار زمانی معنا دارد که چیزی بیرون از فاعل او را وادار کند.

اما خدا هیچ علت بیرونی ندارد.

او تنها از ذات خود پیروی می‌کند.

پس ضرورت درونی، با اجبار بیرونی تفاوت دارد.

بیان و خودعلّی
در اینجا دلوز به یکی از مفاهیم بنیادی اسپینوزا بازمی‌گردد:

علت خود (Causa sui / Cause of Itself)

خدا علت خویش است.

یعنی ذات او مستلزم وجود اوست.

دلوز اکنون گام دیگری برمی‌دارد.

اگر خدا علت خویش است، بیان نیز از بیرون بر او تحمیل نشده است.

بیان، همان فعلیت ذاتی است که خود علت خویش است.

علیت و صفات
اکنون دلوز نشان می‌دهد که صفات نیز در این دستگاه نقش ویژه‌ای دارند.

صفات، مجراهایی نیستند که از طریق آن‌ها چیزی از خدا خارج شود.

بلکه هر صفت، شیوه‌ای است که در آن علیت الهی تحقق می‌یابد.

برای مثال:

در صفت اندیشه (Pensée / Thought)، علیت به صورت زنجیرهٔ ایده‌ها ظاهر می‌شود.

در صفت امتداد (Étendue / Extension)، همان علیت به صورت زنجیرهٔ بدن‌ها و حرکت‌ها تحقق می‌یابد.

اما در هر دو مورد، علت یکی است.

علیت و موازی‌گرایی
اینجا دلوز پلی به نظریهٔ موازی‌گرایی (Parallélisme / Parallelism) می‌زند.

اگر علیت در هر صفت به شیوهٔ همان صفت عمل می‌کند، آنگاه:

یک ایده، علت یک ایدهٔ دیگر است.

یک بدن، علت بدن دیگری است.

اما یک ایده علت یک بدن نیست و یک بدن نیز علت یک ایده نیست.

علت در هر صفت، در همان صفت باقی می‌ماند.

این نکته، مقدمهٔ فصل‌های بعدی کتاب دربارهٔ موازی‌گرایی است.

بیان و تولید
دلوز در پایان این بخش میان دو واژه تفاوت می‌گذارد:

تولید (Production / Production)

آفرینش (Création / Creation)

بیان نوعی تولید است.

اما تولیدی درون‌ماندگار.

یعنی تولیدکننده از محصول خود جدا نمی‌شود.

این تحلیل بعدها مستقیماً وارد کتاب ضد ادیپ (L'Anti-Œdipe / Anti-Oedipus) می‌شود، جایی که دلوز و گتاری از «تولید» به‌عنوان ویژگی بنیادین واقعیت سخن می‌گویند.

نتیجهٔ فلسفی
از نظر دلوز، نظریهٔ بیان اسپینوزا، هم‌زمان نظریه‌ای دربارهٔ علیت، ضرورت، قدرت و تولید است.

به همین دلیل، فهم بیان فقط برای تفسیر متافیزیک اسپینوزا اهمیت ندارد؛ بلکه کل فلسفهٔ دلوز، از هستی‌شناسی تا سیاست و روان‌کاوی، بر همین برداشت از «تولید درون‌ماندگار» استوار می‌شود.

جمع‌بندی این بخش
دلوز در پایان این قسمت به نتایج زیر می‌رسد:

اسپینوزا نظریهٔ علت گذرا (Cause transitive / Transitive Cause) را کنار می‌گذارد و از علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) دفاع می‌کند.

بیان (Expression / Expression) خودِ شکل خاص علیت در نظام اسپینوزاست، نه صرفاً نتیجهٔ آن.

ضرورت جهان از ذات (Essence / Essence) خدا ناشی می‌شود، نه از اراده‌ای دل‌بخواهی یا اجبار بیرونی.

خدا چون علت خود (Causa sui / Cause of Itself) است، بیان نیز فعلیت ضروری ذات اوست.

هر صفت، شیوهٔ خاص تحقق علیت الهی را نشان می‌دهد و زنجیرهٔ علّی در هر صفت در همان صفت باقی می‌ماند.

نظریهٔ بیان، پایهٔ مفهوم تولید درون‌ماندگار (Production immanente / Immanent Production) است که بعدها در فلسفهٔ خود دلوز نقشی محوری پیدا می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
این بخش یکی از جاهایی است که پیوند میان تفسیر دلوز از اسپینوزا و پروژهٔ فلسفی خود او آشکار می‌شود. بسیاری از مفسران سنتی، مانند Harry Austryn Wolfson یا Alexandre Matheron، نظریهٔ علیت اسپینوزا را عمدتاً در چارچوب الهیات و متافیزیک بررسی می‌کنند. اما دلوز آن را به نظریه‌ای عام دربارهٔ تولید (Production / Production) تبدیل می‌کند. به همین دلیل، مفاهیمی مانند علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause)، قدرت (Puissance / Power) و بیان (Expression / Expression) در آثار متأخر او دیگر صرفاً مفاهیمی برای تفسیر اسپینوزا نیستند، بلکه اصول بنیادین یک هستی‌شناسی پویا هستند که در آن واقعیت همواره در حال تولید و بیان خویش است، بی‌آنکه نیازمند علت یا غایتی بیرون از خود باشد.

فصل دوم
بخش دهم (پایانی)
بیان؛ اصل سازمان‌دهندهٔ متافیزیک
(L'expression comme principe de la métaphysique / Expression as the Principle of Metaphysics)

مسئلهٔ نهایی فصل
دلوز اکنون می‌پرسد:

پس از بررسی رواقیان، نوافلاطونیان، دانس اسکوتوس و نیکلاس کوزانوس، چه چیزی اسپینوزا را از همهٔ این سنت‌ها متمایز می‌کند؟

آیا او فقط واژهٔ «بیان» را به‌کار می‌برد؟

یا اینکه متافیزیک کاملاً تازه‌ای بنا می‌کند؟

پاسخ دلوز روشن است:

اسپینوزا یک متافیزیک کاملاً جدید بنیان می‌گذارد.

چرا نظریهٔ بیان انقلابی است؟
دلوز می‌گوید، زیرا این نظریه چند دوگانگی بزرگ تاریخ فلسفه را از میان برمی‌دارد.

از جمله:

خدا / جهان

علت / معلول

ذات / وجود

وحدت / کثرت

ضرورت / آزادی

اندیشه / امتداد

در نظام اسپینوزا، این مفاهیم دیگر تقابل‌های مطلق نیستند، بلکه نسبت‌های گوناگون یک واقعیت واحد را بیان می‌کنند.

بیان، جایگزین سه نظریهٔ سنتی
دلوز یادآوری می‌کند که پیش از اسپینوزا سه الگوی اصلی برای توضیح نسبت خدا و جهان وجود داشت:

مشارکت
(Participation / Participation)

در سنت افلاطونی، موجودات در حقیقتی برتر مشارکت دارند.

صدور
(Émanation / Emanation)

در سنت نوافلاطونی، جهان از مبدأ صادر می‌شود و هرچه دورتر می‌رود، کامل بودن خود را از دست می‌دهد.

آفرینش
(Création / Creation)

در سنت الهیاتی، خدا با ارادهٔ خود جهان را می‌آفریند.

اسپینوزا، به تفسیر دلوز، هیچ‌یک از این سه الگو را نمی‌پذیرد.

او به جای آن‌ها از بیان (Expression / Expression) سخن می‌گوید.

بیان و درون‌ماندگاری
اکنون دلوز مهم‌ترین نتیجهٔ فصل را بیان می‌کند.

اگر رابطهٔ خدا و جهان، رابطهٔ بیان باشد، آنگاه اصل بنیادی فلسفهٔ اسپینوزا همان درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) است.

یعنی:

خدا در جهان «حل» نمی‌شود.

جهان نیز از خدا جدا نیست.

بلکه جهان، شیوهٔ بیان قدرت نامتناهی خداست.

بیان و یگانگی جوهر
تمام مباحث فصل دوم، در نهایت به یک اصل بازمی‌گردند:

جوهر (Substance / Substance) واحد است.

اما این وحدت، یکنواخت و تهی نیست.

بلکه در بی‌نهایت صفات (Attributs / Attributes) و بی‌شمار مودها (Modes / Modes) خود را بیان می‌کند.

بنابراین:

وحدت، سرچشمهٔ تفاوت است.

نه دشمن آن.

بیان و فلسفهٔ تفاوت
دلوز در اینجا، هرچند به‌طور ضمنی، پروژهٔ فلسفی آیندهٔ خود را آشکار می‌کند.

او می‌گوید:

اگر تفاوت‌ها شیوه‌های بیان یک قدرت واحد باشند، دیگر لازم نیست آن‌ها را نقص، انحراف یا فاصله از حقیقت بدانیم.

برعکس.

تفاوت، خودِ نحوهٔ ظهور حقیقت است.

این همان ایده‌ای است که بعدها در کتاب تفاوت و تکرار (Différence et répétition / Difference and Repetition) به اصل بنیادین فلسفهٔ او تبدیل می‌شود.

بیان و نفی
یکی از مهم‌ترین نکات این بخش، نقد مفهوم نفی (Négation / Negation) است.

دلوز معتقد است که اسپینوزا بر خلاف سنت هگلی، واقعیت را بر پایهٔ نفی توضیح نمی‌دهد.

در اسپینوزا:

هر موجود، پیش از هر چیز، درجه‌ای از قدرت (Puissance / Power) است.

تفاوت‌ها از نفی یکدیگر پدید نمی‌آیند.

بلکه از تفاوت در شیوهٔ بیان قدرت ناشی می‌شوند.

این نکته بعدها در رویارویی دلوز با هگل اهمیت فراوان پیدا می‌کند.

بیان و اخلاق
در پایان فصل، دلوز اشاره می‌کند که نظریهٔ بیان فقط به متافیزیک محدود نمی‌شود.

اگر هر موجود، درجه‌ای از قدرت را بیان می‌کند، آنگاه ارزش اخلاقی نیز باید بر اساس قدرت سنجیده شود.

اخلاق دیگر مجموعه‌ای از فرمان‌ها و تکالیف نیست.

بلکه بررسی این است که:

یک موجود تا چه اندازه می‌تواند قدرت وجودی خود را بالفعل کند.

این نکته، مقدمهٔ فصل‌های آیندهٔ کتاب دربارهٔ قدرت (Puissance / Power)، کوشش برای بقا (Conatus / Conatus) و شادی (Joie / Joy) است.

نتیجهٔ نهایی فصل دوم
دلوز در پایان فصل دوم، کل مباحث را در قالب چند اصل اساسی خلاصه می‌کند:

مفهوم بیان (Expression / Expression) ریشه‌هایی در فلسفهٔ باستان و قرون وسطی دارد، اما اسپینوزا آن را به اصل متافیزیکی تبدیل می‌کند.

نظریهٔ وحدت وجود (Univocité de l'être / Univocity of Being) نزد دانس اسکوتوس (Duns Scot / John Duns Scotus) زمینهٔ متافیزیکی اسپینوزا را فراهم می‌کند.

مفاهیم دربرگرفتن (Complicatio / Complication) و گشایش (Explicatio / Explication) در اسپینوزا در مفهوم بیان (Expression / Expression) دگرگون می‌شوند.

جوهر (Substance / Substance) در صفات و مودها تقسیم نمی‌شود، بلکه بیان می‌شود.

صفات (Attributs / Attributes) تمایزی واقعی دارند، اما این تمایز به معنای تعدد جوهر نیست.

علت درون‌ماندگار (Cause immanente / Immanent Cause) شکل خاص علیت در نظام اسپینوزاست.

تفاوت موجودات از شدت قدرت (Intensité de puissance / Intensity of Power) و شیوهٔ بیان (Mode d'expression / Mode of Expression) ناشی می‌شود، نه از نقص یا دوری از خدا.

نظریهٔ بیان، بنیان متافیزیک، معرفت‌شناسی، اخلاق و سیاست اسپینوزاست.

ارزیابی دلوز از فصل دوم
در پایان این فصل، دلوز به نتیجه‌ای می‌رسد که جهت کل کتاب را روشن می‌کند.

او معتقد است که بیشتر مفسران اسپینوزا، مفهوم بیان (Expression / Expression) را واژه‌ای فرعی و صرفاً ادبی دانسته‌اند.

اما از دید او، این مفهوم همان حلقهٔ اتصال همهٔ عناصر دستگاه اسپینوزاست:

جوهر (Substance / Substance)

صفات (Attributs / Attributes)

مودها (Modes / Modes)

قدرت (Puissance / Power)

علیت (Causalité / Causality)

درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence)

همگی از طریق مفهوم بیان به یکدیگر پیوند می‌خورند.

به همین دلیل، عنوان کتاب «اسپینوزا و مسئلهٔ بیان» (Spinoza et le problème de l'expression / Spinoza and the Problem of Expression) صرفاً اشاره به یک اصطلاح نیست؛ بلکه بیانگر این ادعاست که «بیان» شالودهٔ کل فلسفهٔ اسپینوزاست.

مقدمه‌ای بر فصل سوم
از فصل سوم به بعد، کتاب وارد تحلیل مستقیم متن اخلاق (Éthique / Ethics) می‌شود. اگر فصل اول به ساختار متافیزیک و فصل دوم به تبار تاریخی مفهوم بیان اختصاص داشت، فصل سوم بر این پرسش تمرکز می‌کند که صفات (Attributs / Attributes) دقیقاً چگونه عمل می‌کنند و چگونه از دل آن‌ها مودها (Modes / Modes) پدید می‌آیند. دلوز در این فصل با دقت بسیار به گزاره‌های بخش اول اخلاق استناد می‌کند و خوانشی موشکافانه از رابطهٔ جوهر، صفت و مود ارائه می‌دهد؛ خوانشی که بسیاری از پژوهشگران آن را دقیق‌ترین و در عین حال خلاقانه‌ترین تفسیر معاصر از این بخش از فلسفهٔ اسپینوزا می‌دانند.


برچسب‌ها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب
[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 9:53 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.