عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ


فصل دهم
اسپینوزا علیه دکارت
(Spinoza contre Descartes / Spinoza Against Descartes)

مسئلهٔ اصلی فصل
دلوز در این فصل به یکی از مهم‌ترین زمینه‌های تاریخی و فلسفی اندیشهٔ اسپینوزا می‌پردازد:

رابطهٔ اسپینوزا با دکارت.

اما هدف او فقط نشان دادن اختلاف میان دو فیلسوف نیست.

هدف اصلی این است که نشان دهد:

چگونه اسپینوزا با عبور از دستگاه دکارتی،

نظریهٔ بیان (Expression / Expression)

را کامل می‌کند.

دکارت و مسئلهٔ دو جوهر
در فلسفهٔ دکارت،

دو نوع جوهر اصلی وجود دارد:

جوهر اندیشنده
(Res cogitans / Thinking Substance)

ذهن،

آگاهی،

فکر.

جوهر ممتد
(Res extensa / Extended Substance)

بدن،

ماده،

امتداد.

مشکل دکارت
اگر ذهن و بدن

دو جوهر مستقل باشند،

رابطهٔ آن‌ها چگونه ممکن است؟

مسئلهٔ علیت ذهن و بدن
دکارت می‌گوید:

ذهن می‌تواند بر بدن اثر بگذارد.

اما پرسش باقی می‌ماند:

چگونه چیزی غیرمادی

می‌تواند بر چیزی مادی

تأثیر بگذارد؟

راه‌حل اسپینوزا
اسپینوزا کل مسئله را رد می‌کند.

او نمی‌پرسد:

رابطهٔ میان دو جوهر چیست؟

بلکه می‌گوید:

اصلاً دو جوهر وجود ندارد.

یک جوهر واحد
(Une seule substance / One Substance)

وجود دارد:

خدا یا طبیعت.

(Deus sive Natura / God or Nature)

بی‌نهایت صفت
این جوهر واحد،

بی‌نهایت صفت دارد.

(Attributs infinis / Infinite Attributes)

اما انسان فقط دو صفت را می‌شناسد:

اندیشه
(Pensée / Thought)

امتداد
(Étendue / Extension)

نتیجه
ذهن و بدن:

دو جوهر نیستند.

بلکه:

دو حالت بیان یک جوهر واحد هستند.

نقد دکارت دربارهٔ ایده
یکی از مهم‌ترین اختلاف‌ها،

مفهوم ایده است.

ایده نزد دکارت
در فلسفهٔ دکارت:

ایده،

محتوایی ذهنی است.

ذهن دارای ایده‌هاست،

و باید بررسی کند که آیا این ایده‌ها مطابق واقع هستند یا نه.

ایده نزد اسپینوزا
در اسپینوزا:

ایده،

یک واقعیت است.

یک شیوهٔ وجودی.

ایده و واقعیت
ایده:

نمایندهٔ چیزی بیرونی نیست.

بلکه:

خودِ همان واقعیت

در صفت اندیشه است.

تفاوت بازنمایی و بیان
دکارت:

ذهن ← تصویر ← شیء

اسپینوزا:

جوهر واحد ← بیان در صفات ← ایده و شیء

مسئلهٔ اراده
اختلاف مهم دیگر:

ارادهٔ آزاد.

دکارت و آزادی
دکارت معتقد است:

انسان دارای اراده‌ای آزاد است.

اراده می‌تواند فراتر از فهم حرکت کند.

اسپینوزا و ضرورت
اسپینوزا می‌گوید:

چیزی به نام ارادهٔ آزاد مستقل وجود ندارد.

چرا؟
زیرا:

انسان نیز بخشی از طبیعت است.

و هر چیزی:

بر اساس علتی ضروری عمل می‌کند.

توهم آزادی
از نظر اسپینوزا:

ما خود را آزاد می‌پنداریم،

زیرا:

از امیال خود آگاهیم،

اما از علت‌های آن‌ها آگاه نیستیم.

مثال
سنگی که پرتاب شده است،

اگر آگاهی داشت،

فکر می‌کرد آزادانه حرکت می‌کند.

انسان نیز:
میل خود را می‌شناسد،

اما علت آن میل را نمی‌شناسد.

نقد مفهوم روح
دکارت:

روح،

جوهر مستقل است.

اسپینوزا:

ذهن،

ایدهٔ بدن است.

ذهن بدون بدن؟
در اسپینوزا:

ذهن انسان بدون بدنِ معین قابل فهم نیست.

اما آیا ذهن نابود می‌شود؟
اسپینوزا پاسخ پیچیده‌ای دارد:

آن بخش از ذهن که وابسته به تجربهٔ زمانی است،

از بین می‌رود.

اما آنچه با شناخت کافی و شهودی مرتبط است،

جنبه‌ای ابدی دارد.

خدا در دکارت
خدای دکارت:

خالق جهان است.

میان خدا و جهان

تفاوت هست.

خدا در اسپینوزا
خدا:

بیرون از جهان نیست.

خدا = طبیعت
(Deus sive Natura / God or Nature)

تفاوت بنیادی
دکارت:

خدا → جهان

(رابطهٔ خالق و مخلوق)

اسپینوزا:

خدا = طبیعت

(رابطهٔ بیان درون‌ماندگار)

درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای اسپینوزاست.

معنای آن
علت جهان:

بیرون از جهان نیست.

بلکه:

در خود جهان حضور دارد.

اسپینوزا و بیان
دلوز نتیجه می‌گیرد:

تمام اختلاف اسپینوزا و دکارت را می‌توان در یک نکته خلاصه کرد:

دکارت بر اساس:

نمایندگی و جدایی

می‌اندیشد.

اسپینوزا بر اساس:

بیان و درون‌ماندگاری.

نتیجهٔ فصل
اسپینوزا با نقد دکارت:

دوگانه‌انگاری را کنار می‌گذارد؛

مفهوم جوهر واحد را مطرح می‌کند؛

ایده را از بازنمایی جدا می‌کند؛

آزادی را از ارادهٔ آزاد جدا می‌کند؛

خدا را از مقام خالق بیرونی به اصل درون‌ماندگار طبیعت تبدیل می‌کند.

جمع‌بندی فصل دهم

دکارت بر دو جوهر مستقل تأکید دارد؛ اسپینوزا بر یک جوهر واحد.

ذهن و بدن در اسپینوزا دو بیان از یک واقعیت‌اند، نه دو موجود جدا.

ایده نزد اسپینوزا بازنمایی نیست، بلکه بیان واقعیت در صفت اندیشه است.

آزادی دکارتی بر ارادهٔ آزاد استوار است، اما آزادی اسپینوزایی بر شناخت ضرورت.

خدا در دکارت علت بیرونی جهان است؛ در اسپینوزا علت درون‌ماندگار همهٔ چیزهاست.

نظریهٔ بیان، جایگزین نظریهٔ بازنمایی و جدایی می‌شود.

نقد اسپینوزا از دکارت، راه را برای فلسفهٔ درون‌ماندگاری باز می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
دلوز در این فصل نشان می‌دهد که اختلاف اسپینوزا و دکارت فقط اختلاف در چند مسئلهٔ خاص مانند ذهن و بدن یا خدا نیست؛ بلکه اختلاف دو شیوهٔ بنیادی اندیشیدن است. دکارت جهان را بر اساس تمایز میان سوژه و ابژه، ذهن و ماده، خدا و مخلوق سامان می‌دهد. اسپینوزا این شکاف‌ها را با مفهوم بیان (Expression / Expression) و درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) بازسازی می‌کند. از دید دلوز، اهمیت اسپینوزا در این است که نشان می‌دهد تفاوت‌ها می‌توانند درون یک وحدت بیافریننده وجود داشته باشند، بدون اینکه نیاز به یک اصل بیرونی برای پیوند دادن آن‌ها داشته باشیم.

در ادامه، فصل یازدهم: «درون‌ماندگاری و عناصر تاریخی بیان (L'immanence et les éléments historiques de l'expression / Immanence and the Historical Elements of Expression)» را ادامه می‌دهم.

فصل یازدهم
درون‌ماندگاری و عناصر تاریخی بیان
(L'immanence et les éléments historiques de l'expression / Immanence and the Historical Elements of Expression)

مسئلهٔ اصلی فصل
دلوز در این فصل از تحلیل مستقیم مفاهیم اسپینوزا کمی فاصله می‌گیرد و یک پرسش تاریخی مطرح می‌کند:

مفهوم بیان (Expression / Expression) از کجا آمده است؟

آیا اسپینوزا این مفهوم را از هیچ آفرید؟

یا اینکه این مفهوم در تاریخ فلسفه پیشینه‌ای دارد؟

پاسخ دلوز
اسپینوزا وارث یک سنت طولانی است.

اما او این سنت را دگرگون می‌کند.

مفهوم بیان در تاریخ فلسفه از چند مسیر مهم عبور کرده است:

نوافلاطونیان،

فلسفهٔ قرون وسطی،

الهیات مسیحی،

لایب‌نیتس.

اما اسپینوزا معنای تازه‌ای به آن می‌دهد.

بیان در سنت نوافلاطونی
(Néoplatonisme / Neoplatonism)

یکی از نخستین شکل‌های نظریهٔ بیان را می‌توان در فلسفهٔ نوافلاطونی یافت.

به‌ویژه در اندیشهٔ:

Plotinus

احد
(L'Un / The One)

در نوافلاطونی‌گری:

همهٔ چیزها از مبدأ واحدی صادر می‌شوند.

این فرآیند:

فیضان (Émanation / Emanation)

نام دارد.

مسئلهٔ فیضان
در این سنت:

کثرات جهان،

از وحدت نخستین سرچشمه می‌گیرند.

اما هنوز یک فاصله وجود دارد:

مبدأ در مرتبه‌ای بالاتر باقی می‌ماند.

تفاوت اسپینوزا
دلوز می‌گوید:

اسپینوزا این ایده را حفظ می‌کند که وحدت منشأ کثرت است،

اما مفهوم فیضان را کنار می‌گذارد.

چرا؟
زیرا فیضان معمولاً یک حرکت خروج را فرض می‌کند:

مبدأ



جهان

اما در اسپینوزا:

خدا بیرون از جهان نیست.

درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

جایگزین فیضان می‌شود.

درون‌ماندگاری چیست؟
یعنی:

علت،

در خود معلول حضور دارد.

خدا و جهان
خدا:

جهان را از بیرون تولید نمی‌کند.

بلکه:

جهان، بیان خود خداست.

بیان در الهیات مسیحی
(Théologie chrétienne / Christian Theology)

در الهیات مسیحی:

مفهوم بیان اغلب با رابطهٔ خدا و کلمه مرتبط است.

لوگوس
(Logos / Word)

در سنت مسیحی:

کلمهٔ الهی،

بیان ذات خداست.

اما تفاوت اسپینوزا
در الهیات:

بیان معمولاً رابطهٔ میان:

خالق

و

مخلوق

است.

در اسپینوزا:

بیان رابطهٔ درونی یک واقعیت واحد است.

خدا دیگر شخص نیست
برای اسپینوزا:

خدا مانند یک شخص تصمیم‌گیرنده نیست.

خدا:

طبیعت نامتناهی است.

بیان و خلق
در الهیات:

خلق:

یک عمل ارادی خداست.

در اسپینوزا:

وجود چیزها:

ضرورت بیان ذات الهی است.

قرون وسطی و مسئلهٔ صفات
دلوز سپس به فلسفهٔ اسکولاستیک می‌پردازد.

صفات الهی
(Attributs divins / Divine Attributes)

در فلسفهٔ قرون وسطی:

صفات خدا مانند:

خیر،

قدرت،

علم،

ویژگی‌هایی هستند که به خدا نسبت داده می‌شوند.

اسپینوزا چه تغییری ایجاد می‌کند؟
برای اسپینوزا:

صفات،

خصوصیات اضافه‌شده به خدا نیستند.

صفات چیستند؟
صفات:

راه‌های بیان ذات خدا هستند.

تفاوت مهم
دیدگاه سنتی:

خدا دارای صفات است.

دیدگاه اسپینوزا:

صفات، خودِ ذات خدا هستند که بیان می‌شوند.

لایب‌نیتس
(Leibniz / Leibniz)

دلوز در این فصل به لایب‌نیتس نیز توجه می‌کند.

زیرا لایب‌نیتس نیز مفهوم بیان را به کار می‌برد.

موناد
(Monade / Monad)

در لایب‌نیتس:

هر موناد،

کل جهان را از منظر خود بیان می‌کند.

شباهت با اسپینوزا
هر دو فیلسوف:

از بیان سخن می‌گویند؛

وحدت و کثرت را با هم توضیح می‌دهند؛

به جای بازنمایی ساده، از بیان استفاده می‌کنند.

تفاوت بنیادی
لایب‌نیتس:

کثرتی از جوهرها.

اسپینوزا:

یک جوهر واحد.

لایب‌نیتس:
هر موناد:

جهان را از زاویهٔ خود بیان می‌کند.

اسپینوزا:

هر مود:

بیان یک جوهر واحد است.

دو نظریهٔ بیان
دلوز تفاوت را چنین خلاصه می‌کند:

لایب‌نیتس
بیان:

از کثرت جوهرها آغاز می‌شود.

اسپینوزا
بیان:

از وحدت جوهر آغاز می‌شود.

اهمیت تاریخی اسپینوزا
دلوز نتیجه می‌گیرد:

اسپینوزا مفهوم بیان را از تاریخ فلسفه می‌گیرد،

اما آن را انقلابی می‌کند.

انقلاب اسپینوزا
سه تغییر اساسی:

۱. از فیضان به درون‌ماندگاری
(Émanation → Immanence)

۲. از بازنمایی به بیان
(Représentation → Expression)

۳. از صفات الهی به بیان ذات
(Attributs divins → Expressions de l'essence)

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

نظریهٔ بیان اسپینوزا در خلأ شکل نگرفت.

اما اسپینوزا تمام میراث تاریخی بیان را تغییر داد.

او:

بیان را نه رابطهٔ میان یک مبدأ متعالی و جهان،

بلکه

ساختار درونی خود واقعیت

کرد.

جمع‌بندی فصل یازدهم

مفهوم بیان پیشینه‌ای تاریخی در نوافلاطونی‌گری، الهیات مسیحی و فلسفهٔ لایب‌نیتس دارد.

نوافلاطونیان از فیضان (Émanation / Emanation) سخن می‌گفتند؛ اسپینوزا آن را با درون‌ماندگاری جایگزین می‌کند.

در الهیات، بیان معمولاً رابطهٔ خدا و مخلوق است؛ در اسپینوزا بیان رابطهٔ درونی طبیعت با خودش است.

صفات نزد اسپینوزا ویژگی‌های خدا نیستند، بلکه بیان‌های ذات خدا هستند.

لایب‌نیتس و اسپینوزا هر دو نظریهٔ بیان دارند، اما لایب‌نیتس از کثرت جوهرها و اسپینوزا از وحدت جوهر آغاز می‌کند.

نظریهٔ بیان اسپینوزا، تاریخ فلسفه را به سوی مفهوم درون‌ماندگاری هدایت می‌کند.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل برای فهم جایگاه اسپینوزا در تاریخ فلسفه بسیار مهم است. دلوز می‌خواهد نشان دهد که اسپینوزا صرفاً ادامه‌دهندهٔ سنت‌های پیشین نیست؛ او یک چرخش اساسی ایجاد می‌کند. در سنت‌های پیش از او، اغلب رابطه‌ای میان یک اصل برتر و جهان وجود دارد؛ اما در اسپینوزا، دیگر «بیرونی» وجود ندارد. همه‌چیز درون یک میدان واحد از وجود قرار دارد. به همین دلیل، مفهوم بیان (Expression / Expression) در خوانش دلوز به قلب فلسفهٔ درون‌ماندگاری (Immanence / Immanence) تبدیل می‌شود.

در ادامه، وارد بخش سوم کتاب: نظریهٔ مود متناهی (Théorie du mode fini / Theory of the Finite Mode) می‌شویم و با فصل دوازدهم: «ذات مود: گذار از نامتناهی به متناهی (L'essence du mode : passage de l'infini au fini / The Essence of the Mode: Passage from Infinite to Finite)» ادامه می‌دهیم.

بخش سوم
نظریهٔ مود متناهی
(Théorie du mode fini / Theory of the Finite Mode)

فصل دوازدهم
ذات مود: گذار از نامتناهی به متناهی
(L'essence du mode : passage de l'infini au fini / The Essence of the Mode: Passage from Infinite to Finite)

مسئلهٔ اصلی فصل
پس از آنکه دلوز در بخش‌های پیشین:

جوهر،

صفات،

بیان،

درون‌ماندگاری،

توازی،

ایده و شناخت،

را بررسی کرد،

اکنون به مهم‌ترین مسئلهٔ اخلاق اسپینوزا می‌رسد:

موجودات منفرد و متناهی چگونه از جوهر نامتناهی پدید می‌آیند؟

پرسش اصلی
رابطهٔ میان:

نامتناهی (Infini / Infinite)

و

متناهی (Fini / Finite)

چیست؟

مشکل سنتی
در بسیاری از فلسفه‌ها،

میان خدا یا مطلق

و

موجودات محدود

یک شکاف وجود دارد.

خدا:

نامتناهی.

انسان:

محدود.

پرسش:

چگونه نامتناهی می‌تواند متناهی را تولید کند؟

پاسخ اسپینوزا
اسپینوزا این رابطه را با مفهوم:

مود (Mode / Mode)

توضیح می‌دهد.

مود چیست؟
مود (Modus / Mode)

یعنی:

شیوه‌ای که یک جوهر وجود دارد.

تعریف اسپینوزا:

مود چیزی است که:

در چیز دیگری است

و از طریق آن چیز تصور می‌شود.

لاتینی:

Modus est id quod in alio est, per quod etiam concipitur.

انگلیسی:

A mode is that which is in another and is conceived through that other.

معنای این تعریف
مود:

وجود مستقل ندارد.

اما:

واقعی است.

تفاوت میان وابستگی و غیرواقعی بودن
دلوز تأکید می‌کند:

وابسته بودن،

به معنای توهمی بودن نیست.

مثال
موج دریا:

بدون دریا وجود ندارد.

اما:

واقعی است.

به همین شکل:

انسان:

بدون خدا وجود ندارد.

اما:

یک فرد واقعی است.

ذات مود
موضوع اصلی فصل:

ذات (Essence / Essence)

است.

ذات چیست؟
ذات یک چیز:

آن چیزی است که بدون آن،

آن چیز نمی‌تواند وجود داشته باشد.

در اسپینوزا
ذات‌ها:

امکانات ذهنی نیستند.

بلکه:

واقعیت‌های موجود در طبیعت‌اند.

ذات منفرد
(Essence singulière / Singular Essence)

یکی از مهم‌ترین مفاهیم دلوز.

هر موجود:

یک ذات منفرد دارد.

انسان چیست؟
انسان فقط:

یک نمونه از نوع «انسان» نیست.

بلکه:

یک ترکیب یگانه از قدرت‌هاست.

تفاوت با ارسطو
در ارسطو:

ذات بیشتر به نوع مربوط است.

مثلاً:

ذات انسان = حیوان ناطق.

در اسپینوزا:

ذات هر فرد:

قدرت خاص وجودی اوست.

ذات و قدرت
اینجا یکی از مهم‌ترین پیوندهای دلوز ظاهر می‌شود:

ذات مود

=

قدرت او.

ذات و قدرت
(Essence et puissance / Essence and Power)

برای اسپینوزا:

ذات یک موجود،

چیزی جدا از توانایی‌های آن نیست.

ذات یک انسان:

همان میزان خاصی از قدرت وجود است.

قدرت وجود
(Puissance d'exister / Power of Existing)

هر موجود:

تا جایی که هست،

قدرت خاصی برای بودن دارد.

این قدرت:

از بیرون به آن داده نشده است.

بلکه:

بیان مستقیم طبیعت الهی است.

مود؛ بیان محدود جوهر
اکنون دلوز به مسئلهٔ اصلی بازمی‌گردد:

اگر جوهر نامتناهی است،

چگونه مودهای متناهی وجود دارند؟

پاسخ:

مودها،

محدودیت‌های تصادفی جوهر نیستند.

بلکه:

بیان‌های خاص و ضروری آن هستند.

تفاوت محدودیت و نفی
این نکته بسیار مهم است.

در بسیاری از فلسفه‌ها:

متناهی بودن

یعنی:

کمبود.

اما در اسپینوزا:

متناهی بودن

یک شکل خاص از وجود است.

مثال
یک دایره،

به دلیل اینکه مربع نیست،

ناقص نیست.

بلکه:

شکل خاصی از تحقق است.

متناهی به عنوان بیان
هر موجود متناهی:

یک شیوهٔ خاص از بیان قدرت نامتناهی طبیعت است.

اصل بیان
بنابراین:

خدا



صفات



مودها

این زنجیره:

زنجیرهٔ تولید از بیرون نیست.

بلکه:

فرآیند بیان درون‌ماندگار است.

ذات و وجود
در اینجا یک مسئلهٔ مهم مطرح می‌شود:

رابطهٔ ذات و وجود چیست؟

در فلسفهٔ سنتی
اغلب گفته می‌شود:

ماهیت چیزی یک چیز است،

و وجود آن چیز چیز دیگری.

اسپینوزا
اما در اسپینوزا:

برای خدا:

ذات و وجود یکی است.

اما برای مودها:

ذات می‌تواند بدون تحقق زمانیِ فعلی تصور شود.

ذات‌های ابدی
(Essences éternelles / Eternal Essences)

ذات مودها:

در نظم ابدی طبیعت وجود دارد.

اما هر ذات:

همیشه به شکل یک موجود زمانی تحقق پیدا نمی‌کند.

تحقق وجودی مود
برای اینکه یک ذات منفرد واقعاً موجود شود،

باید:

در شبکه‌ای از علت‌ها قرار گیرد.

علت‌های بیرونی
مودها:

توسط مودهای دیگر تحت تأثیر قرار می‌گیرند.

بنابراین:

وجود متناهی،

همیشه در یک شبکهٔ روابط قرار دارد.

فردیت
(Individualité / Individuation)

دلوز در اینجا تأکید می‌کند:

فرد بودن،

داشتن یک مادهٔ جداگانه نیست.

بلکه:

داشتن یک نسبت خاص است.

نسبت حرکت و سکون
(Rapport de mouvement et de repos / Relation of Motion and Rest)

هر بدن:

با نسبت ویژه‌ای از حرکت و سکون تعریف می‌شود.

بدن انسان
بدن انسان:

یک تودهٔ ساده از ماده نیست.

بلکه:

ترکیبی پیچیده از روابط است.

ذهن نیز فرد است
به دلیل توازی:

ذهن نیز:

بیان همان فرد در صفت اندیشه است.

ذات و شناخت
شناخت یک موجود:

یعنی شناخت ذات منفرد آن.

اما شناخت واقعی زمانی ممکن است که آن موجود را:

در شبکهٔ ضروری طبیعت

ببینیم.

شناخت شهودی و ذات‌ها
در شناخت شهودی:

ذهن می‌بیند:

هر موجود چگونه

بیان خاص خداست.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

مود متناهی چیزی کمتر از جوهر نیست؛

بلکه:

شیوه‌ای خاص از تحقق همان قدرت نامتناهی است.

جمع‌بندی فصل دوازدهم

مود (Mode / Mode) شیوه‌ای است که جوهر در آن وجود دارد.

مود مستقل از خدا نیست، اما غیرواقعی هم نیست.

هر موجود دارای ذات منفرد (Essence singulière / Singular Essence) است.

ذات هر موجود همان قدرت خاص وجودی اوست.

متناهی بودن به معنای نقص نیست؛ بلکه شکل خاص بیان قدرت است.

مودها بیان‌های ضروری جوهر نامتناهی هستند.

فردیت بر اساس نسبت‌های خاص وجودی شکل می‌گیرد، نه بر اساس جدایی از طبیعت.

شناخت حقیقی یک موجود، شناخت جایگاه آن به‌عنوان بیان خاص خداست.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل نقطهٔ گذار مهمی در کتاب است. دلوز نشان می‌دهد که در اسپینوزا، رابطهٔ میان خدا و موجودات مانند رابطهٔ یک سازنده و ساخته‌شده نیست. موجودات متناهی محصولات بیرونی یک علت متعالی نیستند؛ آن‌ها حالت‌های درون‌ماندگار یک قدرت واحدند. به همین دلیل، مفهوم ذات منفرد (Essence singulière / Singular Essence) اهمیت اساسی پیدا می‌کند: هر موجود، نه یک نسخهٔ ناقص از امر مطلق، بلکه یک شیوهٔ یگانه برای بیان بی‌نهایت قدرت طبیعت است.

در ادامه، فصل سیزدهم: «وجود مود (L'existence du mode / The Existence of the Mode)» را با همین ساختار ادامه می‌دهیم.

فصل سیزدهم
وجود مود
(L'existence du mode / The Existence of the Mode)

مسئلهٔ اصلی فصل
در فصل پیشین، دلوز دربارهٔ:

ذات مود (Essence du mode / Essence of the Mode)

بحث کرد.

اکنون پرسش جدید مطرح می‌شود:

اگر هر مود یک ذات منفرد دارد،

چگونه این ذات

در جهان متناهی

وجود پیدا می‌کند؟

تفاوت ذات و وجود
(Essence et existence / Essence and Existence)

یکی از مسائل مهم فلسفهٔ اسپینوزا:

رابطهٔ میان:

ذات یک چیز

و

وجود واقعی آن است.

در مورد خدا
در خدا:

ذات و وجود یکی هستند.

خدا نمی‌تواند تصور شود

بدون اینکه وجود داشته باشد.

در مورد مودها
اما دربارهٔ موجودات متناهی:

ذات و وجود یکی نیستند.

یک ذات منفرد:

می‌تواند در نظم ابدی طبیعت وجود داشته باشد،

بدون اینکه الزاماً در یک لحظهٔ معین تحقق زمانی پیدا کند.

وجود زمانی مود
وجود مود:

نیازمند شرایط علّی است.

هیچ موجود متناهی:

به تنهایی

وجود خود را ایجاد نمی‌کند.

اصل علیت
اسپینوزا می‌گوید:

هر چیزی که وجود دارد،

باید علتی داشته باشد.

(Omnis determinatio est negatio / Every determination is negation)

اما دلوز این اصل را با احتیاط تفسیر می‌کند.

علت‌های بیرونی
مودها:

در شبکه‌ای از روابط قرار دارند.

وجود یک بدن:

وابسته به:

بدن‌های دیگر،

محیط،

شرایط طبیعی.

وجود به عنوان رابطه
دلوز تأکید می‌کند:

وجود یک مود:

یک حالت منزوی نیست.

وجود:

همیشه درون مجموعه‌ای از روابط است.

فرد و ترکیب
(Individu et composition / Individual and Composition)

یک موجود متناهی:

از اجزای مختلف ترکیب شده است.

اما فردیت او:

به اجزای جداگانه وابسته نیست.

نسبت ترکیب
هر فرد:

یک نسبت خاص میان اجزای خود دارد.

مثلاً:

بدن انسان:

از میلیاردها جزء تشکیل شده است،

اما یک وحدت خاص دارد.

بدن به مثابه قدرت ترکیب
بدن:

با ظرفیت ترکیب شدن تعریف می‌شود.

یک بدن می‌تواند:

با بدن دیگر ترکیب شود،

یا با بدن دیگر تضاد پیدا کند.

خوب و بد
اینجا دلوز به اخلاق اسپینوزا نزدیک می‌شود.

در اسپینوزا:

خوب و بد:

مفاهیم مطلق نیستند.

خوب
(Bon / Good)

چیزی است که:

قدرت کنش ما را افزایش می‌دهد.

بد
(Mauvais / Bad)

چیزی است که:

قدرت کنش ما را کاهش می‌دهد.

مثال
غذایی که بدن ما را تقویت می‌کند:

با طبیعت ما ترکیب می‌شود.

غذایی که بدن ما را نابود می‌کند:

با طبیعت ما ناسازگار است.

وجود و قدرت
اکنون دلوز دوباره به مفهوم اصلی بازمی‌گردد:

قدرت (Puissance / Power)

وجود هر مود:

تحقق قدرت خاص آن است.

وجود فعال
هرچه یک موجود:

بیشتر از ذات خود عمل کند،

وجود او فعال‌تر است.

وجود منفعل
وقتی یک موجود:

تحت تأثیر نیروهای بیرونی قرار گیرد،

بخش زیادی از قدرت خود را از دست می‌دهد.

عواطف
(Affects / Affects)

وجود مودها از طریق عواطف آشکار می‌شود.

هر برخورد:

قدرت بدن را افزایش یا کاهش می‌دهد.

شادی
(Joie / Joy)

نشانهٔ افزایش قدرت.

اندوه
(Tristesse / Sadness)

نشانهٔ کاهش قدرت.

مسئلهٔ شر
دلوز نشان می‌دهد:

در اسپینوزا،

شر یک واقعیت مستقل نیست.

چرا؟
زیرا:

هر چیزی از نظر طبیعت خود،

بیان قدرت خداست.

شر چیست؟
شر:

رابطه‌ای است که برای یک موجود خاص مخرب است.

مثلاً:

سم برای انسان بد است،

اما برای موجود دیگر ممکن است بخشی از طبیعت باشد.

وجود و ضرورت
اسپینوزا جهان را بر اساس:

تصادف

نمی‌بیند.

هر وجود:

نتیجهٔ ضرورتی در طبیعت است.

اما انسان چرا محدود است؟
زیرا:

یک مود متناهی است.

قدرت او:

بخشی محدود از قدرت نامتناهی طبیعت است.

گذار به آزادی
آزادی زمانی آغاز می‌شود که:

مود:

ضرورت خود را بشناسد.

آزادی اسپینوزایی
آزادی:

رهایی از ضرورت نیست.

بلکه:

شناخت ضرورت است.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

وجود مود:

نه یک حادثهٔ تصادفی،

بلکه تحقق یک ذات منفرد در شبکهٔ علّی طبیعت است.

جمع‌بندی فصل سیزدهم

ذات و وجود در مودها از هم متمایزند، برخلاف خدا.

وجود مود نیازمند روابط علّی در طبیعت است.

هر فرد بر اساس یک نسبت خاص ترکیب و سازمان می‌یابد.

فردیت یک جدایی از طبیعت نیست، بلکه یک شیوهٔ خاص بودن در طبیعت است.

قدرت (Puissance / Power) معیار وجود هر موجود است.

خوب و بد بر اساس افزایش یا کاهش قدرت تعریف می‌شوند.

شر یک واقعیت مستقل نیست، بلکه یک رابطهٔ ناسازگار با طبیعت یک موجود است.

آزادی یعنی شناخت ضرورت‌هایی که ما را تشکیل می‌دهند.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این فصل، دلوز نشان می‌دهد که اسپینوزا مفهوم «وجود» را از معنای سنتی آن جدا می‌کند. وجود یک چیز صرفاً حضور در جهان نیست؛ وجود یعنی تحقق یک قدرت خاص در شبکه‌ای از روابط. این دیدگاه بعدها در فلسفهٔ خود دلوز بسیار مهم می‌شود، زیرا او نیز موجودات را نه بر اساس هویت ثابت، بلکه بر اساس شدت‌ها، نیروها، روابط و توانایی‌هایشان تحلیل می‌کند.

در ادامه، وارد یکی از مشهورترین بخش‌های کل کتاب می‌شویم:

فصل چهاردهم
«یک بدن چه می‌تواند بکند؟»
(Qu'est-ce que peut un corps ? / What Can a Body Do?)

این فصل یکی از مهم‌ترین فصل‌ها برای فهم اخلاق اسپینوزا و تأثیر او بر فلسفهٔ معاصر است.

فصل چهاردهم
یک بدن چه می‌تواند بکند؟
(Qu'est-ce que peut un corps ? / What Can a Body Do?)

مسئلهٔ اصلی فصل
این فصل یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین بخش‌های کتاب دلوز است.

دلوز به جمله‌ای از اسپینوزا بازمی‌گردد که برای او اهمیت بنیادی دارد:

«ما نمی‌دانیم یک بدن چه می‌تواند بکند.»

(Nous ne savons même pas ce que peut un corps.)

(We do not even know what a body can do.)

معنای این جمله
از نظر دلوز،

فلسفهٔ سنتی اغلب بدن را دست‌کم گرفته است.

بدن معمولاً چنین فهمیده شده:

ابزار روح،

ماده‌ای منفعل،

چیزی پایین‌تر از ذهن.

اما اسپینوزا این نگاه را تغییر می‌دهد.

بدن به عنوان قدرت
(Le corps comme puissance / Body as Power)

بدن چیزی نیست که فقط:

شکل،

اندازه،

و جایگاه مکانی داشته باشد.

بدن پیش از هر چیز:

یک توانایی است.

تعریف بدن
یک بدن:

مجموعه‌ای از روابط است.

نسبت‌های حرکت و سکون

(Rapports de mouvement et de repos / Relations of Motion and Rest)

و

توانایی‌های تأثیر گذاشتن و تأثیر پذیرفتن.

بدن به عنوان ترکیب
در اسپینوزا:

هر بدن از بدن‌های دیگر ساخته می‌شود.

اما وحدت آن:

از یک سازمان خاص روابط می‌آید.

مثال
بدن انسان:

یک مجموعهٔ ساده از اندام‌ها نیست.

بلکه:

یک ترکیب پیچیده از:

سلول‌ها،

نیروها،

حرکت‌ها،

تعادل‌ها،

است.

فردیت بدن
فردیت بدن:

به مادهٔ ثابت آن وابسته نیست.

بلکه:

به شیوهٔ خاص ترکیب نیروها وابسته است.

تفاوت با دکارت
دکارت:

بدن را مانند یک ماشین می‌بیند.

اسپینوزا:

بدن را به عنوان یک قدرت فعال می‌بیند.

بدن و ذهن
اکنون دلوز اصل توازی را دوباره مطرح می‌کند.

بدن و ذهن:

دو چیز جدا نیستند.

بلکه:

دو بیان از یک فرد واحد هستند.

ایدهٔ بدن
(Idée du corps / Idea of the Body)

هر بدن:

یک ایدهٔ متناظر در اندیشه دارد.

این ایده:

تصویر بدن نیست.

بلکه:

بیان بدن در صفت اندیشه است.

بدن و شناخت
یکی از مشکلات انسان:

این است که بدن خود را نمی‌شناسد.

انسان:

از افکار خود آگاه است،

اما:

از قدرت‌های بدن خود بی‌خبر است.

چرا؟
زیرا:

ما معمولاً بدن را از طریق آثار بیرونی می‌شناسیم.

نه از طریق:

روابط درونی قدرت آن.

عاطفه
(Affect / Affect)

برای شناخت بدن،

باید مفهوم عاطفه را فهمید.

عاطفه چیست؟
عاطفه:

تغییری در قدرت عمل یک بدن است.

دو نوع اصلی:

عاطفهٔ فعال
(Affect actif / Active Affect)

از ذات خود ما ناشی می‌شود.

عاطفهٔ منفعل
(Affect passif / Passive Affect)

نتیجهٔ تأثیر نیروهای بیرونی است.

احساسات
(Sentiments / Feelings)

احساسات روزمره:

شکل‌های آگاهانهٔ عواطف هستند.

اما:

عاطفه عمیق‌تر از احساس است.

شادی و اندوه
دو معیار اصلی اسپینوزا:

شادی
(Joie / Joy)

افزایش قدرت بدن.

اندوه
(Tristesse / Sadness)

کاهش قدرت بدن.

اخلاق بر اساس بدن
از اینجا دلوز نشان می‌دهد:

اخلاق اسپینوزا:

بر اساس قانون‌های اخلاقی بیرونی نیست.

بلکه:

بر اساس شناخت ترکیب‌های خوب و بد است.

ترکیب خوب
(Bonne composition / Good Composition)

رابطه‌ای که:

قدرت وجود ما را افزایش دهد.

ترکیب بد
(Mauvaise composition / Bad Composition)

رابطه‌ای که:

قدرت ما را کاهش دهد.

مثال
دو انسان:

اگر همکاری کنند،

ممکن است قدرت یکدیگر را افزایش دهند.

اما رابطه‌ای که یکی دیگری را نابود کند،

ترکیبی مخرب است.

سیاست اسپینوزایی
دلوز نشان می‌دهد:

این مفهوم فقط فردی نیست.

جامعه نیز:

یک ترکیب از بدن‌هاست.

دولت
(État / State)

یک دولت خوب:

ترکیبی است که قدرت جمعی را افزایش دهد.

بندگی سیاسی
وقتی نظام سیاسی:

ترس و ناتوانی ایجاد کند،

قدرت افراد کاهش می‌یابد.

آزادی
آزادی یعنی:

توانایی بیشتر برای عمل کردن.

نه:

رهایی از همهٔ روابط.

بدن و ابدیت
در پایان فصل،

دلوز به مسئلهٔ مهمی می‌رسد:

آیا بدن فقط متعلق به زمان است؟

پاسخ اسپینوزا:

نه کاملاً.

آنچه در بدن به نظم ضروری طبیعت تعلق دارد،

جنبه‌ای ابدی دارد.

شناخت سوم
(Troisième genre de connaissance / Third Kind of Knowledge)

در شناخت شهودی،

ذهن می‌فهمد:

بدن او یک حادثهٔ تصادفی نیست.

بلکه:

بیانی ضروری از طبیعت است.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

پرسش اصلی اسپینوزا دربارهٔ بدن این نیست:

«بدن چیست؟»

بلکه:

«بدن چه توانایی‌هایی دارد؟»

زیرا تعریف واقعی یک موجود:

نه ماهیت انتزاعی آن،

بلکه:

قدرت‌های بالفعل آن است.

جمع‌بندی فصل چهاردهم

بدن در اسپینوزا یک مادهٔ منفعل نیست؛ یک قدرت است.

«یک بدن چه می‌تواند بکند؟» پرسش مرکزی اخلاق اسپینوزاست.

بدن بر اساس روابط حرکت و سکون تعریف می‌شود.

فردیت بدن از ترکیب خاص نیروها شکل می‌گیرد.

ذهن و بدن دو بیان از یک فرد واحد هستند.

عواطف تغییرات قدرت عمل بدن‌اند.

شادی قدرت را افزایش می‌دهد و اندوه آن را کاهش می‌دهد.

اخلاق اسپینوزا بر شناخت ترکیب‌های افزایش‌دهندهٔ قدرت استوار است.

آزادی یعنی افزایش توانایی عمل، نه خروج از ضرورت طبیعت.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل یکی از نقاطی است که تأثیر اسپینوزا بر فلسفهٔ خود دلوز آشکارتر می‌شود. دلوز از اسپینوزا می‌آموزد که موجودات را نباید بر اساس «ماهیت ثابت» یا «هویت» تعریف کرد، بلکه باید آن‌ها را بر اساس توانایی‌ها، روابط و قدرت‌هایشان فهمید. جملهٔ «یک بدن چه می‌تواند بکند؟» در خوانش دلوز به معنای تغییر کامل زاویهٔ فلسفه است: از پرسش دربارهٔ چیستی یک چیز به پرسش دربارهٔ توان‌های آن.

در ادامه، فصل پانزدهم: «سه نظم و مسئلهٔ شر (Les trois ordres et le problème du mal / The Three Orders and the Problem of Evil)» را ادامه می‌دهیم.

فصل پانزدهم
سه نظم و مسئلهٔ شر
(Les trois ordres et le problème du mal / The Three Orders and the Problem of Evil)

مسئلهٔ اصلی فصل
در این فصل، دلوز به یکی از دشوارترین مسائل فلسفهٔ اسپینوزا می‌پردازد:

اگر:

خدا = طبیعت

و

همه چیز از ضرورت ذات الهی ناشی می‌شود،

پس:

شر (Mal / Evil) چگونه ممکن است؟

مسئلهٔ سنتی شر
در فلسفه و الهیات سنتی، مسئله چنین مطرح می‌شود:

اگر خدا:

کامل،

نیک،

قادر مطلق

است،

چرا شر وجود دارد؟

پاسخ سنتی
بسیاری از متفکران تلاش کرده‌اند:

وجود شر را با دفاع از خیرخواهی خدا توضیح دهند.

اما اسپینوزا مسئله را از اساس تغییر می‌دهد.

تغییر پرسش
اسپینوزا نمی‌پرسد:

«چرا خدا اجازهٔ شر داده است؟»

بلکه می‌پرسد:

«آیا چیزی به نام شر مطلق وجود دارد؟»

پاسخ اسپینوزا
خیر.

شر:

یک واقعیت مستقل در طبیعت نیست.

شر به عنوان رابطه
(Le mal comme relation / Evil as Relation)

چیزی برای یک موجود:

ممکن است بد باشد،

اما برای طبیعت به‌طور کلی:

بد نیست.

مثال سم
سم:

برای بدن انسان ممکن است نابودکننده باشد.

اما:

سم خودش یک موجود بد نیست.

بلکه:

رابطه‌ای ناسازگار با ترکیب بدن انسان ایجاد می‌کند.

سه نظم
دلوز در این فصل سه سطح یا نظم را از هم متمایز می‌کند.

نظم جوهر
(Ordre de la substance / Order of Substance)

در سطح جوهر:

فقط ضرورت و کمال وجود دارد.

در این سطح:

شر وجود ندارد.

زیرا:

همه چیز بیان مستقیم قدرت خداست.

نظم صفات
(Ordre des attributs / Order of Attributes)

در سطح صفات:

جوهر خود را در شکل‌های بی‌نهایت بیان می‌کند.

اندیشه و امتداد:

دو نمونه از این بیان‌ها هستند.

نظم مودها
(Ordre des modes / Order of Modes)

در سطح مودهای متناهی:

تفاوت،

محدودیت،

و برخوردها ظاهر می‌شوند.

اینجاست که:

مسئلهٔ خیر و شر مطرح می‌شود.

چرا در سطح مودها شر به نظر می‌رسد؟
زیرا موجودات متناهی:

قدرت محدودی دارند.

آن‌ها:

با یکدیگر ترکیب می‌شوند،

یا با یکدیگر ناسازگار می‌شوند.

شر به عنوان کاهش قدرت
دلوز این اصل را برجسته می‌کند:

شر چیزی نیست جز:

کاهش قدرت وجود.

(Diminution de la puissance / Diminution of Power)

اخلاق به جای داوری
اسپینوزا اخلاق را از نظام داوری‌های مطلق جدا می‌کند.

او نمی‌گوید:

این چیز ذاتاً شر است.

بلکه می‌پرسد:

این چیز چه اثری بر قدرت وجود دارد؟

تفاوت اخلاق و اخلاقیات
اخلاقیات سنتی

(Morale / Morality)

بر پایهٔ:

قانون،

فرمان،

گناه،

قضاوت.

اخلاق اسپینوزا

(Éthique / Ethics)

بر پایهٔ:

توانایی،

ترکیب،

قدرت،

افزایش یا کاهش وجود.

سه نوع شناخت و مسئلهٔ شر
دلوز این بحث را به سه نوع شناخت مرتبط می‌کند.

شناخت نخست
(Premier genre de connaissance / First Kind of Knowledge)

در این سطح:

انسان فقط آثار اشیا را می‌بیند.

بنابراین:

چیزی را شر می‌نامد که برای او دردناک است.

شناخت دوم
(Deuxième genre de connaissance / Second Kind of Knowledge)

در این سطح:

انسان روابط ضروری را می‌شناسد.

می‌فهمد:

چرا یک چیز با چیز دیگر سازگار یا ناسازگار است.

شناخت سوم
(Troisième genre de connaissance / Third Kind of Knowledge)

در این سطح:

هر چیز به عنوان بیان خدا شناخته می‌شود.

در اینجا:

نگاه از شر عبور می‌کند.

گناه
(Péché / Sin)

اسپینوزا مفهوم گناه را نیز دگرگون می‌کند.

گناه:

یک واقعیت طبیعی نیست.

بلکه:

یک شیوهٔ ناآگاهانهٔ قضاوت دربارهٔ روابط است.

آدم و فرمان الهی
دلوز به مثال آدم اشاره می‌کند.

در خوانش سنتی:

آدم گناه کرد چون فرمان خدا را شکست.

اما در اسپینوزا:

آدم فقط علت واقعی ضرورت طبیعی را نشناخت.

ممنوعیت
خدا به آدم نمی‌گوید:

«این میوه بد است.»

بلکه:

ساختار طبیعی آن میوه نشان می‌دهد:

این رابطه برای بدن آدم مناسب نیست.

آزادی و شناخت
انسان آزاد:

کسی نیست که هر چیزی بتواند انجام دهد.

بلکه:

کسی است که روابط واقعی را می‌شناسد.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

مسئلهٔ شر در اسپینوزا از بین نمی‌رود،

بلکه تغییر شکل می‌دهد.

شر دیگر:

یک نیروی مخالف خدا نیست.

بلکه:

نامی است که ما بر یک رابطهٔ ناسازگار می‌گذاریم.

جمع‌بندی فصل پانزدهم

اسپینوزا وجود شر مطلق را نمی‌پذیرد.

شر یک موجود یا جوهر مستقل نیست.

شر نتیجهٔ یک رابطهٔ ناسازگار میان موجودات است.

در سطح جوهر و صفات، شر وجود ندارد.

مسئلهٔ شر در سطح مودهای متناهی ظاهر می‌شود.

اخلاق اسپینوزا بر افزایش یا کاهش قدرت وجود استوار است.

تفاوت اخلاق (Éthique / Ethics) و اخلاقیات (Morale / Morality) در همین جا آشکار می‌شود.

آزادی از طریق شناخت ضرورت‌ها حاصل می‌شود، نه از طریق رهایی از طبیعت.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل یکی از کلیدی‌ترین فصل‌ها برای فهم تفاوت اسپینوزا با سنت‌های الهیاتی است. اسپینوزا مسئلهٔ شر را حل نمی‌کند، بلکه آن را از یک مسئلهٔ الهیاتی به یک مسئلهٔ هستی‌شناختی تبدیل می‌کند. از دید دلوز، شر نه یک «نیروی منفی» در برابر خیر، بلکه یک ناتوانی در ترکیب نیروهاست. به همین دلیل، اخلاق اسپینوزایی به جای پرسیدن «چه چیزی ممنوع است؟» می‌پرسد: «چه چیزی قدرت ما را افزایش می‌دهد و چه چیزی آن را کاهش می‌دهد؟»

در ادامه، فصل شانزدهم: «مود و روابطش (Le mode et ses relations / The Mode and Its Relations)» را با همین روش ادامه می‌دهیم.

فصل شانزدهم
مود و روابطش
(Le mode et ses relations / The Mode and Its Relations)

مسئلهٔ اصلی فصل
پس از بررسی:

ذات مود،

وجود مود،

بدن،

قدرت،

مسئلهٔ شر،

دلوز اکنون به مسئله‌ای اساسی می‌پردازد:

یک موجود متناهی چگونه در شبکهٔ روابط با موجودات دیگر قرار می‌گیرد؟

پرسش اصلی
آیا یک موجود:

یک واحد مستقل و بسته است؟

یا:

هویت آن از روابطی که برقرار می‌کند شکل می‌گیرد؟

پاسخ اسپینوزا
یک مود:

هرگز یک موجود منزوی نیست.

وجود هر مود:

درون مجموعه‌ای از روابط تعیین می‌شود.

مود به عنوان رابطه
(Le mode comme rapport / Mode as Relation)

یک موجود متناهی:

فقط یک «چیز» نیست.

بلکه:

یک سازمان خاص از روابط است.

بدن و نسبت‌ها
در فصل چهاردهم دیدیم:

بدن با:

نسبت حرکت و سکون

تعریف می‌شود.

اکنون دلوز این مفهوم را گسترش می‌دهد.

نسبت
(Rapport / Relation)

هر موجود:

یک نسبت خاص میان اجزای خود دارد.

این نسبت:

هویت آن را می‌سازد.

فردیت
(Individualité / Individuality)

فرد بودن:

داشتن یک جوهر جداگانه نیست.

بلکه:

داشتن یک ساختار خاص روابط است.

مثال
دو انسان:

از نظر زیستی بسیار شبیه‌اند.

اما:

هرکدام:

ترکیب خاصی از نیروها،

تجربه‌ها،

و توانایی‌ها دارند.

روابط بیرونی
مود فقط از روابط درونی تشکیل نشده است.

بلکه:

با مودهای دیگر نیز رابطه دارد.

برخوردها
(Rencontres / Encounters)

زندگی یک موجود:

مجموعه‌ای از برخوردهاست.

هر برخورد:

می‌تواند قدرت او را افزایش یا کاهش دهد.

دو نوع برخورد
برخوردهای سازگار
(Rencontres compatibles / Compatible Encounters)

رابطه‌ای ایجاد می‌کنند که:

قدرت وجود افزایش می‌یابد.

برخوردهای ناسازگار
(Rencontres incompatibles / Incompatible Encounters)

رابطه‌ای ایجاد می‌کنند که:

قدرت وجود کاهش می‌یابد.

ترکیب
(Composition / Composition)

یکی از مفاهیم مهم اسپینوزا:

ترکیب نیروهاست.

یک موجود:

با موجودات دیگر ترکیب می‌شود.

جامعه
جامعه نیز:

یک ترکیب از بدن‌هاست.

یک جامعهٔ خوب:

قدرت افراد را افزایش می‌دهد.

عواطف و روابط
رابطه‌های ما:

در سطح عاطفه ظاهر می‌شوند.

هر رابطه:

یک حالت عاطفی ایجاد می‌کند.

عشق
(Amour / Love)

عشق می‌تواند:

ترکیبی افزایش‌دهنده باشد.

اگر:

دو قدرت با یکدیگر هماهنگ شوند.

نفرت
(Haine / Hate)

نفرت:

معمولاً نشانهٔ یک برخورد ناسازگار است.

روابط و شناخت
دلوز نشان می‌دهد:

شناخت حقیقی یک چیز:

شناخت روابط ضروری آن است.

نه فقط شناخت ظاهر آن.

علم شهودی
(Science intuitive / Intuitive Science)

در شناخت شهودی:

ما یک موجود را در شبکهٔ کامل روابطش می‌بینیم.

تفاوت شناخت سطحی
شناخت سطحی می‌گوید:

«این چیز چیست؟»

شناخت اسپینوزایی می‌پرسد:

«این چیز چگونه ترکیب می‌شود؟»

قدرت و امکان
هر موجود:

با روابط خود تعریف می‌شود.

پس:

قدرت او نیز:

به ظرفیت‌های ترکیبی او بستگی دارد.

آزادی و روابط
آزادی:

قطع همهٔ روابط نیست.

زیرا:

موجود بدون رابطه وجود ندارد.

آزادی حقیقی
آزادی:

توانایی انتخاب و ایجاد روابطی است که قدرت ما را افزایش می‌دهند.

سیاست
دلوز نشان می‌دهد:

فلسفهٔ سیاسی اسپینوزا نیز بر همین اساس است.

بدن سیاسی
جامعه:

مانند یک بدن بزرگ است.

اگر اجزای آن:

با یکدیگر ترکیب شوند،

قدرت جمعی افزایش می‌یابد.

دولت و قدرت
دولت خوب:

قدرت مشترک افراد را افزایش می‌دهد.

دولت بد:

از ترس و ناتوانی تغذیه می‌کند.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

مود:

یک واحد بسته نیست.

مود:

یک مرکز روابط و قدرت‌هاست.

هویت یک موجود:

از روابطی که می‌تواند ایجاد کند،

آشکار می‌شود.

جمع‌بندی فصل شانزدهم

مودها موجودات مستقل و جدا از طبیعت نیستند.

فردیت یک مود از ساختار روابط آن شکل می‌گیرد.

بدن بر اساس نسبت‌های حرکت و سکون تعریف می‌شود.

زندگی هر موجود مجموعه‌ای از برخوردهاست.

روابط سازگار قدرت وجود را افزایش می‌دهند.

روابط ناسازگار قدرت وجود را کاهش می‌دهند.

شناخت حقیقی یک موجود، شناخت روابط ضروری آن است.

آزادی یعنی توانایی ایجاد ترکیب‌های افزایش‌دهندهٔ قدرت.

نکتهٔ تفسیری مهم
در این فصل، یکی از عمیق‌ترین نتایج فلسفهٔ اسپینوزا آشکار می‌شود: موجودات را نباید مانند اشیای مستقل که ابتدا وجود دارند و سپس وارد رابطه می‌شوند فهمید. برعکس، رابطه‌ها بخشی از خودِ وجود آن‌ها هستند. این ایده بعدها در فلسفهٔ دلوز به مفهوم شدن (Devenir / Becoming) و تحلیل هستی بر اساس روابط و نیروها تبدیل می‌شود. یک موجود چیزی نیست که فقط «هست»؛ بلکه چیزی است که می‌تواند با چیزهای دیگر چه نسبتی برقرار کند.

در ادامه، فصل هفدهم: «قدرت و عواطف (La puissance et les affects / Power and Affects)» را ادامه می‌دهیم.

فصل هفدهم
قدرت و عواطف
(La puissance et les affects / Power and Affects)

مسئلهٔ اصلی فصل
در این فصل، دلوز به قلب اخلاق اسپینوزا وارد می‌شود:

رابطهٔ میان:

قدرت (Puissance / Power)

و

عاطفه (Affect / Affect)

پرسش اصلی
چگونه می‌توانیم قدرت وجودی یک موجود را بشناسیم؟

پاسخ اسپینوزا
قدرت یک موجود:

از طریق عواطف آن آشکار می‌شود.

یعنی:

ما قدرت خود را نه به صورت انتزاعی،

بلکه از طریق تغییراتی که در توانایی عمل ما رخ می‌دهد،

درک می‌کنیم.

قدرت چیست؟
(Puissance / Power)

قدرت نزد اسپینوزا:

توانایی وجود داشتن و عمل کردن است.

تفاوت قدرت و قدرت سیاسی
در معنای معمول:

قدرت یعنی سلطه بر دیگری.

اما در اسپینوزا:

قدرت یعنی:

توانایی تحقق ذات خود.

ذات و قدرت
همان‌گونه که دیدیم:

ذات هر موجود:

قدرت خاص آن است.

پس:

شناخت ذات یک موجود

یعنی شناخت میزان و شکل قدرت آن.

عاطفه چیست؟
(Affect / Affect)

عاطفه:

تغییری در قدرت عمل یک موجود است.

اسپینوزا در تعریف سوم بخش سوم اخلاق می‌گوید:

عاطفه:

حالات بدن هستند که قدرت عمل بدن را افزایش یا کاهش می‌دهند.

عاطفه و احساس
دلوز میان دو مفهوم تفاوت می‌گذارد:

عاطفه
(Affect / Affect)

تغییر واقعی در قدرت.

احساس
(Sentiment / Feeling)

آگاهی ما از این تغییر.

مثال
ممکن است:

قدرت بدن ما افزایش یابد،

اما هنوز ندانیم چرا.

این تغییر:

عاطفه است.

وقتی آن را تجربه و آگاهانه درک کنیم:

احساس شکل می‌گیرد.

دو نوع عاطفه
اسپینوزا دو دستهٔ بنیادی مطرح می‌کند:

عواطف فعال
(Affects actifs / Active Affects)

وقتی علت یک حالت:

در ذات خود ماست.

یعنی:

ما از قدرت خود عمل می‌کنیم.

عواطف منفعل
(Affects passifs / Passive Affects)

وقتی علت تغییر:

بیرون از ماست.

یعنی:

تحت تأثیر نیروهای بیرونی هستیم.

انفعال
(Passion / Passion)

در زبان اسپینوزا:

انفعال یعنی:

تأثر از چیزی که علت کامل آن نیستیم.

مشکل انسان
انسان در آغاز زندگی:

بیشتر با عواطف منفعل زندگی می‌کند.

زیرا:

با جهان بیرونی برخورد می‌کند،

اما علت‌های واقعی را نمی‌شناسد.

تخیل و عواطف منفعل
در سطح شناخت نخست:

ذهن:

تصاویر پراکنده دریافت می‌کند.

این تصاویر:

عواطف منفعل ایجاد می‌کنند.

ترس و امید
دو نمونهٔ مهم:

ترس
(Crainte / Fear)

وابسته به تصور یک امکان نامعلوم.

امید
(Espérance / Hope)

شادی ناپایدار همراه با ترس.

چرا اسپینوزا با امید مشکل دارد؟
زیرا:

امید نشان می‌دهد:

ما هنوز تحت سلطهٔ عدم قطعیت هستیم.

انسان آزاد:

بر اساس شناخت عمل می‌کند،

نه انتظار.

شادی
(Joie / Joy)

یکی از مهم‌ترین مفاهیم اخلاق اسپینوزا.

شادی:

افزایش قدرت وجود است.

اندوه
(Tristesse / Sadness)

کاهش قدرت وجود.

اخلاق بر اساس عواطف
اخلاق اسپینوزا:

سرکوب عواطف نیست.

بلکه:

تغییر کیفیت عواطف است.

هدف اخلاق
هدف:

تبدیل عواطف منفعل به فعال.

چگونه؟
از طریق:

شناخت علت‌ها.

شناخت و قدرت
هرچه شناخت ما بیشتر شود:

قدرت ما افزایش می‌یابد.

ایدهٔ کافی
(Idée adéquate / Adequate Idea)

ایدهٔ کافی:

ما را از حالت منفعل خارج می‌کند.

زیرا:

علت واقعی را می‌شناسیم.

آزادی
(Liberté / Freedom)

آزادی:

نبود علت نیست.

بلکه:

عمل کردن از طریق علت درونی خود است.

انسان آزاد
انسان آزاد:

کسی نیست که هر میل خود را دنبال کند.

بلکه:

کسی است که می‌فهمد چرا چیزی را می‌خواهد.

عشق عقلانی به خدا
(Amour intellectuel de Dieu / Intellectual Love of God)

بالاترین حالت قدرت:

شناخت و عشق عقلانی به خداست.

معنای آن
انسان درمی‌یابد:

خود او بخشی از طبیعت نامتناهی است.

ابدیت
در این حالت:

ذهن خود را در سطح ابدیت درک می‌کند.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

در اسپینوزا،

قدرت یک مفهوم انتزاعی نیست.

قدرت:

در تجربهٔ عاطفی زندگی آشکار می‌شود.

جمع‌بندی فصل هفدهم

قدرت (Puissance / Power) توانایی تحقق ذات یک موجود است.

عواطف تغییرات قدرت وجود هستند.

عاطفه با احساس متفاوت است؛ عاطفه تغییر واقعی است، احساس آگاهی از آن.

عواطف منفعل نتیجهٔ تأثیر نیروهای بیرونی‌اند.

عواطف فعال از قدرت درونی خود ما سرچشمه می‌گیرند.

شادی قدرت وجود را افزایش می‌دهد.

اندوه قدرت وجود را کاهش می‌دهد.

آزادی یعنی گذار از انفعال به فعالیت.

شناخت علت‌ها باعث افزایش قدرت و تبدیل عواطف منفعل به فعال می‌شود.

عشق عقلانی به خدا عالی‌ترین شکل تحقق قدرت انسان است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل نشان می‌دهد که چرا دلوز اسپینوزا را یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان زندگی می‌داند. اسپینوزا انسان را موجودی تعریف نمی‌کند که باید از بدن و امیال خود فاصله بگیرد؛ بلکه نشان می‌دهد چگونه بدن، عاطفه و قدرت می‌توانند به سوی شکل‌های بالاتر وجود حرکت کنند. اخلاق اسپینوزا اخلاق «نه گفتن» به زندگی نیست؛ بلکه هنر افزایش توان زیستن است.

در ادامه، فصل هجدهم: «از بندگی تا آزادی (De la servitude à la liberté / From Servitude to Freedom)» را ادامه می‌دهیم.

فصل هجدهم
از بندگی تا آزادی
(De la servitude à la liberté / From Servitude to Freedom)

مسئلهٔ اصلی فصل
در این فصل، دلوز مسیر کلی اخلاق اسپینوزا را بررسی می‌کند:

چگونه انسان از:

بندگی (Servitude / Servitude)

به:

آزادی (Liberté / Freedom)

می‌رسد؟

پرسش بنیادی
اگر انسان بخشی از طبیعت است و تحت ضرورت علّی قرار دارد،

آزادی چگونه ممکن است؟

پاسخ اسپینوزا
آزادی:

رهایی از ضرورت نیست.

بلکه:

شناخت ضرورت و عمل کردن مطابق آن است.

بندگی چیست؟
(Servitude / Servitude)

بندگی حالتی است که انسان:

تحت سلطهٔ علل بیرونی زندگی می‌کند.

یعنی:

می‌داند چه می‌خواهد،

اما نمی‌داند چرا می‌خواهد.

انسان منفعل
در حالت بندگی:

انسان:

واکنش نشان می‌دهد،

تحت تأثیر قرار می‌گیرد،

از بیرون هدایت می‌شود.

علت اصلی بندگی
از نظر اسپینوزا:

ناآگاهی از علت‌ها.

انسان و توهم آزادی
انسان معمولاً فکر می‌کند آزاد است.

زیرا:

از اعمال خود آگاه است.

اما:

از عللی که اعمال او را تعیین می‌کنند بی‌خبر است.

مثال
انسانی که خشمگین می‌شود:

می‌داند خشمگین است،

اما ممکن است نداند:

چه تاریخچه‌ای از روابط و علل این خشم را ساخته است.

سه مرحلهٔ گذار
دلوز مسیر آزادی را سه مرحله‌ای توضیح می‌دهد.

مرحلهٔ اول
شناخت از طریق تخیل
(Imaginatio / Imagination)

در این مرحله:

انسان با تصاویر و نشانه‌ها زندگی می‌کند.

ویژگی‌ها:

تصورات مبهم،

عواطف منفعل،

وابستگی به بیرون.

مرحلهٔ دوم
شناخت عقلانی
(Ratio / Reason)

در این مرحله:

انسان روابط ضروری را می‌شناسد.

او درمی‌یابد:

چگونه چیزها با یکدیگر ترکیب می‌شوند.

مرحلهٔ سوم
شناخت شهودی
(Scientia intuitiva / Intuitive Knowledge)

در این مرحله:

انسان هر چیز را به عنوان بیان مستقیم خدا می‌فهمد.

آزادی و شناخت
آزادی با افزایش شناخت افزایش می‌یابد.

چرا؟

زیرا:

هرچه علت‌ها را بهتر بدانیم،

کمتر تحت سلطهٔ آن‌ها هستیم.

تبدیل عاطفه
هدف آزادی:

حذف عواطف نیست.

بلکه:

تبدیل عواطف منفعل به فعال است.

از اندوه به شادی
انسان در آغاز:

بیشتر با اندوه‌ها و ترس‌ها حرکت می‌کند.

اما شناخت:

قدرت او را افزایش می‌دهد.

شادی فعال
(Joie active / Active Joy)

شادی کامل زمانی است که:

علت آن را خود درک کنیم.

قدرت و آزادی
آزادی یعنی:

افزایش قدرت کنش.

نه:

انجام هر کاری که میل داریم.

انسان آزاد
انسان آزاد:

با ضرورت طبیعت هماهنگ است.

او علیه طبیعت عمل نمی‌کند.

بلکه:

جایگاه خود را در طبیعت می‌شناسد.

تفاوت اسپینوزا با اخلاق سنتی
اخلاق سنتی:

می‌گوید:

چه باید انجام دهیم؟

اسپینوزا:

می‌پرسد:

چه چیزی می‌توانیم انجام دهیم؟

اخلاق توانایی
(Éthique de la puissance / Ethics of Power)

معیار اخلاق:

قدرت وجود است.

خیر
(Bien / Good)

چیزی است که:

توانایی ما را افزایش می‌دهد.

شر
(Mal / Evil)

چیزی است که:

توانایی ما را کاهش می‌دهد.

آزادی سیاسی
دلوز نشان می‌دهد:

این مسئله فقط فردی نیست.

جامعه نیز می‌تواند:

بنده یا آزاد باشد.

جامعهٔ بنده
جامعه‌ای که بر:

ترس،

جهل،

و خرافه

استوار است.

جامعهٔ آزاد
جامعه‌ای که:

توانایی اندیشیدن و همکاری را افزایش می‌دهد.

عقل جمعی
(Raison commune / Common Reason)

انسان‌ها وقتی آزادتر می‌شوند که:

روابطی بسازند که قدرت مشترک را افزایش دهد.

عشق عقلانی به خدا
(Amour intellectuel de Dieu / Intellectual Love of God)

نهایی‌ترین مرحلهٔ آزادی:

شناخت وحدت انسان و طبیعت است.

معنای این عشق
این عشق:

احساس شخصی نسبت به یک خدای شخصی نیست.

بلکه:

شادی ناشی از شناخت ضرورت هستی است.

ابدیت
انسان در این حالت:

خود را در چشم‌انداز ابدیت می‌بیند.

(Sub specie aeternitatis / Under the aspect of eternity)

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

آزادی در اسپینوزا یک خروج از جهان نیست.

بلکه:

شناخت عمیق‌تر جایگاه خود در جهان است.

جمع‌بندی فصل هجدهم

بندگی نتیجهٔ ناآگاهی از علت‌هاست.

انسان آزاد کسی نیست که بدون علت عمل کند.

آزادی یعنی شناخت ضرورت و عمل از طریق آن.

گذار از بندگی به آزادی از تخیل به عقل و سپس شهود حرکت می‌کند.

هدف اخلاق حذف عواطف نیست، بلکه فعال کردن آن‌هاست.

شادی فعال نشانهٔ افزایش قدرت وجود است.

اخلاق اسپینوزا اخلاق توانایی است، نه اخلاق فرمان و منع.

آزادی فردی با ساختن روابط اجتماعی افزایش‌دهندهٔ قدرت پیوند دارد.

عشق عقلانی به خدا عالی‌ترین شکل آزادی است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل تقریباً نقطهٔ اوج خوانش دلوز از اسپینوزاست. برای دلوز، آزادی اسپینوزایی یک «استقلال از همه‌چیز» نیست؛ زیرا چنین چیزی برای موجود متناهی ممکن نیست. آزادی یعنی تبدیل شدن به علتی فعال درون شبکهٔ علل. انسان آزاد کسی است که به جای اینکه فقط محل عبور نیروهای بیرونی باشد، خود به سرچشمهٔ ترکیب‌های تازه و افزایش‌دهندهٔ زندگی تبدیل می‌شود.

در ادامه، فصل نوزدهم: «بیان و ابدیت (Expression et éternité / Expression and Eternity)» را با همین روش ادامه می‌دهیم.

فصل نوزدهم
بیان و ابدیت
(Expression et éternité / Expression and Eternity)

مسئلهٔ اصلی فصل
در این فصل، دلوز به یکی از دشوارترین و عمیق‌ترین مسائل فلسفهٔ اسپینوزا می‌پردازد:

رابطهٔ میان:

بیان (Expression / Expression)

و

ابدیت (Éternité / Eternity)

پرسش اصلی
اگر همهٔ چیزها در زمان تغییر می‌کنند،

چگونه می‌توان از:

ابدیت یک موجود

سخن گفت؟

مسئلهٔ سنتی ابدیت
در بسیاری از فلسفه‌ها:

ابدیت یعنی:

زندگی بی‌پایان در زمان.

اما اسپینوزا معنای دیگری دارد.

ابدیت نزد اسپینوزا
(Éternité / Eternity)

ابدیت:

ادامهٔ بی‌نهایت زمان نیست.

بلکه:

شیوه‌ای از وجود است که خارج از زمان تصور می‌شود.

زمان
(Temps / Time)

زمان مربوط به:

تغییرات،

مراحل،

و روابط میان موجودات متناهی است.

ابدیت
اما ابدیت مربوط به:

ضرورت ذات است.

خدا و ابدیت
خدا:

وجود ابدی دارد.

زیرا:

وجود خدا از ذات او جدا نیست.

مود و ابدیت
پرسش مهم:

آیا مودهای متناهی نیز جنبه‌ای ابدی دارند؟

پاسخ اسپینوزا
بله.

اما نه به معنای ادامهٔ زندگی شخصی پس از مرگ.

بخش ابدی ذهن
اسپینوزا در اخلاق می‌گوید:

بخشی از ذهن که از شناخت کافی ناشی می‌شود،

ابدی است.

معنای این ابدیت
این بخش:

در زمان به وجود نمی‌آید.

بلکه:

بیان یک ضرورت ابدی طبیعت است.

ذات منفرد و ابدیت
(Essence singulière / Singular Essence)

هر موجود:

یک ذات منفرد دارد.

این ذات:

در نظم ابدی طبیعت جای دارد.

وجود زمانی
وقتی این ذات:

در شرایط خاص علّی تحقق پیدا می‌کند،

یک موجود زمانی شکل می‌گیرد.

دو سطح وجود
دلوز میان دو سطح تمایز می‌گذارد:

سطح زمانی
(Existence temporelle / Temporal Existence)

زندگی روزمره،

تغییر،

تولد،

مرگ.

سطح ابدی
(Existence éternelle / Eternal Existence)

ذات ضروری یک موجود در ساختار خدا.

بیان ابدی
اکنون مسئلهٔ اصلی:

چگونه یک موجود متناهی،

بیان ابدی خداست؟

پاسخ
هر مود:

یک شیوهٔ خاص بیان ذات الهی است.

حتی اگر:

وجود زمانی محدود داشته باشد.

مرگ
(Mort / Death)

در اسپینوزا:

مرگ نابودی کامل نیست.

آنچه در زمان از بین می‌رود:

ترکیب خاص بدن است.

اما:

آنچه به نظم ابدی تعلق دارد،

از بین نمی‌رود.

شناخت ابدی
شناخت شهودی:

ما را به این سطح می‌رساند.

در این شناخت:

اشیا را نه فقط در زمان،

بلکه در ضرورت ابدی‌شان می‌بینیم.

از فرد روان‌شناختی به ذات منفرد
انسان معمولاً خود را چنین می‌شناسد:

تاریخ شخصی،

خاطرات،

تجربه‌ها.

اما اسپینوزا می‌خواهد:

ما خود را به عنوان یک قدرت ابدی بشناسیم.

عشق عقلانی به خدا
(Amour intellectuel de Dieu / Intellectual Love of God)

این عشق:

از شناخت ابدیت ناشی می‌شود.

چرا عشق است؟
زیرا:

ذهن از شناخت جایگاه خود در کل طبیعت،

شادی کامل پیدا می‌کند.

بیان و رهایی
در اینجا دلوز نتیجهٔ اخلاقی می‌گیرد:

رهایی انسان:

در فرار از جهان نیست.

بلکه:

در شناخت اینکه چگونه جهان را بیان می‌کند.

انسان به عنوان بیان
انسان:

یک موجود جدا از خدا نیست.

بلکه:

یکی از شیوه‌های بی‌شمار بیان قدرت خداست.

نتیجهٔ فصل
دلوز نشان می‌دهد:

نظریهٔ بیان اسپینوزا در نهایت به نظریهٔ ابدیت می‌رسد.

بیان یعنی:

هر موجود،

در زمان محدود خود،

یک ضرورت ابدی را آشکار می‌کند.

جمع‌بندی فصل نوزدهم

ابدیت در اسپینوزا ادامهٔ بی‌نهایت زمان نیست.

ابدیت شیوه‌ای از وجود بر اساس ضرورت ذات است.

خدا ابدی است زیرا ذات و وجود او یکی است.

مودهای متناهی نیز دارای جنبه‌ای ابدی هستند.

ذات منفرد هر موجود در نظم ابدی طبیعت قرار دارد.

شناخت شهودی امکان دیدن موجودات در چشم‌انداز ابدیت را فراهم می‌کند.

مرگ نابودی کامل نیست؛ بلکه پایان یک ترکیب زمانی است.

عشق عقلانی به خدا نتیجهٔ شناخت ابدی جایگاه انسان در طبیعت است.

نکتهٔ تفسیری مهم
این فصل پایان منطقی مسیر کتاب است: دلوز نشان می‌دهد که نظریهٔ بیان اسپینوزا فقط دربارهٔ رابطهٔ خدا و جهان نیست؛ بلکه دربارهٔ شیوه‌ای است که هر موجود در هر لحظه، همزمان، یک وجود زمانی و یک ضرورت ابدی دارد. این ایده بعدها در فلسفهٔ دلوز اهمیت فراوان پیدا می‌کند: هر موجود فقط یک واقعیت بالفعل نیست، بلکه حامل یک میدان از امکان‌ها، نیروها و تفاوت‌های بالقوه است.

در ادامه، فصل نوزدهم (بخش دوم) و پایانی: «اسپینوزا و ما (Spinoza et nous / Spinoza and Us)» را ادامه می‌دهیم؛ فصلی که دلوز در آن نتیجهٔ کلی کتاب و اهمیت اسپینوزا برای فلسفهٔ معاصر را جمع‌بندی می‌کند.

فصل نوزدهم (بخش دوم)
اسپینوزا و ما
(Spinoza et nous / Spinoza and Us)

مسئلهٔ اصلی فصل
فصل پایانی کتاب، جمع‌بندی تمام مسیر فکری دلوز است.

دلوز دیگر فقط دربارهٔ اسپینوزای قرن هفدهم سخن نمی‌گوید؛ بلکه می‌پرسد:

اسپینوزا برای فلسفهٔ امروز چه معنایی دارد؟

پرسش اصلی
چرا اسپینوزا هنوز یک فیلسوف زنده است؟

پاسخ دلوز:

زیرا اسپینوزا یکی از نخستین فیلسوفانی است که فلسفه را بر اساس:

درون‌ماندگاری،

قدرت،

بیان،

و تولید تفاوت‌ها

بنا می‌کند.

اسپینوزا و تاریخ فلسفه
(Spinoza et l'histoire de la philosophie / Spinoza and the History of Philosophy)

دلوز نشان می‌دهد:

اسپینوزا فقط یک مرحله در تاریخ فلسفه نیست.

بلکه:

یک نقطهٔ گسست بنیادی است.

چرا گسست؟
زیرا اسپینوزا بسیاری از تقسیم‌بندی‌های سنتی را کنار می‌گذارد:

خدا / جهان
(Dieu / Monde - God / World)

روح / بدن
(Âme / Corps - Mind / Body)

آزادی / ضرورت
(Liberté / Nécessité - Freedom / Necessity)

خیر / شر
(Bien / Mal - Good / Evil)

اصل بنیادین اسپینوزا
برای دلوز:

بنیادی‌ترین مفهوم اسپینوزا:

بیان

است.

بیان
(Expression / Expression)

بیان یعنی:

یک واقعیت واحد،

خود را در تفاوت‌های بی‌شمار آشکار می‌کند.

ساختار بیان
دلوز دوباره ساختار اصلی اسپینوزا را بازسازی می‌کند:

جوهر
(Substance / Substance)



صفات
(Attributs / Attributes)



حالات یا مودها
(Modes / Modes)

جوهر
خدا یا طبیعت.

(Deus sive Natura / God or Nature)

جوهر:

یک واقعیت نامتناهی است.

صفات
راه‌های بی‌نهایت بیان ذات خدا.

انسان فقط دو صفت را می‌شناسد:

اندیشه
(Pensée / Thought)

امتداد
(Étendue / Extension)

مودها
(Modes / Modes)

شیوه‌های خاص وجود جوهر.

انسان:

یک مود است.

اما یک مود منفعل و بی‌اهمیت نیست.

بلکه:

بیان یگانه‌ای از قدرت طبیعت است.

اسپینوزا و درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

مفهوم مرکزی فصل پایانی:

درون‌ماندگاری است.

معنای درون‌ماندگاری
هیچ چیزی بیرون از هستی وجود ندارد که بخواهد آن را توضیح دهد.

خدا:

بیرون از جهان نیست.

بلکه:

خودِ ساختار درونی جهان است.

تفاوت با فلسفهٔ متعالی
(Transcendance / Transcendence)

فلسفه‌های متعالی:

یک اصل بیرونی برای جهان قرار می‌دهند.

مانند:

خدای خالق،

صورت‌های افلاطونی،

یا سوژهٔ استعلایی.

اسپینوزا
اما:

هیچ بیرونی وجود ندارد.

همه چیز در یک میدان واحد وجود است.

اهمیت سیاسی اسپینوزا
دلوز نشان می‌دهد:

درون‌ماندگاری فقط یک نظریهٔ متافیزیکی نیست.

بلکه:

پیامد سیاسی دارد.

انسان آزاد
انسان آزاد:

فرمان‌بردار نیروهای بیرونی نیست.

بلکه:

توانایی‌های خود را می‌شناسد.

جامعهٔ آزاد
جامعهٔ آزاد:

جامعه‌ای است که قدرت افراد را افزایش دهد.

نه جامعه‌ای که صرفاً فرمان صادر کند.

اسپینوزا و بدن
دلوز دوباره به جملهٔ مرکزی بازمی‌گردد:

«ما نمی‌دانیم یک بدن چه می‌تواند بکند.»
(Nous ne savons même pas ce que peut un corps / We do not even know what a body can do)

این جمله برای دلوز خلاصهٔ انقلاب اسپینوزاست.

چرا؟
زیرا فلسفهٔ سنتی بیشتر پرسیده است:

«انسان چیست؟»

اما اسپینوزا می‌پرسد:

«انسان چه توانایی‌هایی دارد؟»

هستی‌شناسی قدرت
(Ontologie de la puissance / Ontology of Power)

وجود:

نه یک وضعیت ثابت،

بلکه:

توان تولید و ترکیب است.

اخلاق جدید
اسپینوزا اخلاق را از:

قانون و ممنوعیت

جدا می‌کند.

و آن را به:

شناخت قدرت‌ها و روابط

تبدیل می‌کند.

اسپینوزا و فلسفهٔ آینده
دلوز معتقد است:

فلسفهٔ آینده باید از اسپینوزا بیاموزد:

بدون اصل بیرونی بیندیشد؛

تفاوت‌ها را درون وحدت ببیند؛

بدن را جدی بگیرد؛

قدرت را جایگزین کمبود کند.

رابطهٔ دلوز با اسپینوزا
در پایان کتاب روشن می‌شود:

اسپینوزا برای دلوز فقط موضوع پژوهش نیست.

بلکه:

یکی از منابع اصلی فلسفهٔ خود اوست.

سه مفهوم که از اسپینوزا به دلوز می‌رسند:
۱. درون‌ماندگاری
(Immanence / Immanence)

هیچ بیرونی برای هستی وجود ندارد.

۲. قدرت
(Puissance / Power)

وجود یعنی توانایی شدن و عمل.

۳. بیان
(Expression / Expression)

واقعیت خود را در تفاوت‌های بی‌شمار تولید می‌کند.

نتیجهٔ نهایی کتاب
دلوز نشان می‌دهد:

اسپینوزا فیلسوف یک وحدت بی‌حرکت نیست.

او فیلسوف:

یک وحدت زنده،

مولد،

و خلاق است.

وحدتی که:

تفاوت‌ها را حذف نمی‌کند،

بلکه آن‌ها را تولید می‌کند.

جمع‌بندی فصل نوزدهم

اسپینوزا برای دلوز یک فیلسوف تاریخی صرف نیست، بلکه یک امکان زنده برای اندیشیدن است.

مفهوم مرکزی فلسفهٔ اسپینوزا «بیان» است.

خدا، صفات و مودها یک نظام بیانی واحد می‌سازند.

درون‌ماندگاری جایگزین هر اصل متعالی بیرونی می‌شود.

بدن و قدرت در مرکز اخلاق اسپینوزا قرار دارند.

آزادی یعنی افزایش قدرت عمل و شناخت ضرورت.

اخلاق اسپینوزا بر توانایی‌ها استوار است نه بر فرمان‌ها.

فلسفهٔ دلوز بسیاری از مفاهیم بنیادی خود را از اسپینوزا می‌گیرد.

اسپینوزا فیلسوف تفاوت درون یک وحدت است.

نکتهٔ تفسیری پایانی دربارهٔ کل کتاب
کتاب «اسپینوزا و مسئلهٔ بیان» در واقع فقط یک تفسیر تاریخی از اسپینوزا نیست؛ یک بازسازی فلسفی است. دلوز نشان می‌دهد که تمام دستگاه اسپینوزا حول یک محور می‌چرخد:

هستی چیزی نیست که پشت پدیده‌ها پنهان باشد؛ هستی خود را بیان می‌کند.

جوهر خود را در صفات بیان می‌کند؛
صفات در مودها بیان می‌شوند؛
مودها در قدرت‌ها، بدن‌ها و اندیشه‌ها تحقق می‌یابند.

از این منظر، اسپینوزا برای دلوز فیلسوفی است که جهان را نه مجموعه‌ای از اشیای ثابت، بلکه شبکه‌ای از نیروها، روابط و بیان‌های زنده می‌بیند.

با این فصل، شرح فصل‌به‌فصل کتاب Spinoza et le problème de l'expression به پایان رسید.


برچسب‌ها: اسپینوزا, ژیل دلوز, اسپینوزا و مسأله بیان, فلسفه غرب
[ شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:12 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.