شرح تفصیلی کتاب بنیاد کل آموزهٔ علم
(Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — Foundation of the Entire Science of Knowledge — Fondation de toute la Doctrine de la science)
بخش نخست
جایگاه این کتاب در فلسفهٔ فیشته
پیش از ورود به متن اصلی، باید بدانیم این کتاب چه جایگاهی در تاریخ فلسفه دارد.
کانت (Kant — Kant — Kant) معتقد بود که فلسفه باید از شرایط امکان تجربه (Conditions of the Possibility of Experience — Conditions de possibilité de l'expérience) آغاز شود. یعنی باید توضیح دهد چگونه تجربهٔ جهان برای انسان ممکن میشود.
اما فیشته یک گام فراتر میرود و میپرسد:
اصلاً چه چیزی موجب میشود آگاهی (Consciousness — Conscience) امکانپذیر شود؟
یا به بیان دیگر:
پیش از تجربه، پیش از طبیعت، پیش از جهان، چه اصلی وجود دارد که همهٔ اینها را ممکن میکند؟
این پرسش، نقطهٔ عزیمت تمام کتاب است.
چرا نام کتاب «آموزهٔ علم» است؟
عنوان اصلی کتاب از دو واژه تشکیل شده است:
علم (Wissenschaft — Science — Science)
در زبان آلمانی قرن هجدهم، Wissenschaft فقط به علوم طبیعی اشاره نمیکند، بلکه به معنای هر نوع شناخت منظم، نظاممند و دارای بنیان است. بنابراین فلسفه نیز یک علم محسوب میشود.
آموزه (Lehre — Doctrine — Doctrine)
این واژه به معنای آموزه، نظریه یا دستگاه نظری است.
بنابراین:
آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Doctrine of Science — Doctrine de la science)
به معنای:
«دستگاه یا نظریهٔ بنیادی همهٔ شناختها»
است.
فیشته نمیخواهد فقط دربارهٔ معرفت سخن بگوید؛ او میخواهد دانشی بنا کند که بنیان همهٔ علوم دیگر باشد.
مقصود از «بنیاد» چیست؟
بنیاد (Grundlage — Foundation — Fondement)
به معنای:
اساس
زیربنا
شالوده
است.
فیشته میخواهد کل فلسفه را بر یک اصل کاملاً یقینی بنا کند؛ اصلی که بتوان از آن:
معرفت
اخلاق
حقوق
سیاست
طبیعت
را استنتاج کرد.
به همین دلیل، این کتاب صرفاً یک رسالهٔ معرفتشناسی نیست، بلکه طرح یک نظام فلسفی (System — System — Système) کامل است.
ساختار کلی کتاب
این اثر مانند کتابهای معمولی فصلبندی نشده است، بلکه بر اساس مراحل استدلال تنظیم شده است.
ساختار کلی آن چنین است:
مقدمه
(Einleitung — Introduction — Introduction)
اصول بنیادین
(Grundsätze — Fundamental Principles — Principes fondamentaux)
که شامل سه اصل اساسی است:
اصل نخست (Erster Grundsatz — First Principle — Premier principe)
اصل دوم (Zweiter Grundsatz — Second Principle — Deuxième principe)
اصل سوم (Dritter Grundsatz — Third Principle — Troisième principe)
بنیاد شناخت نظری
(Grundlage des theoretischen Wissens — Foundation of Theoretical Knowledge — Fondement du savoir théorique)
بنیاد شناخت عملی
(Grundlage des praktischen Wissens — Foundation of Practical Knowledge — Fondement du savoir pratique)
تمام دستگاه فلسفی فیشته از همین سه اصل نخست استخراج میشود.
هدف مقدمه
فیشته در آغاز کتاب میپرسد:
آیا فلسفه میتواند همان اندازه یقینی باشد که ریاضیات است؟
منظور او از یقین (Certainty — Certitude) این است که فلسفه نباید بر فرضها و باورهای شخصی استوار باشد، بلکه باید بر اصلی تکیه کند که هیچ شکّی در آن راه نداشته باشد.
از نظر او، اگر فلسفه نتواند چنین اصلی پیدا کند، هر نظام فلسفی صرفاً یک عقیده خواهد بود.
فاصلهٔ فیشته از کانت
کانت پروژهٔ خود را نقد عقل (Critique of Reason — Critique de la raison) مینامد.
اما فیشته میگوید:
پیش از نقد عقل، باید منشأ خود عقل را پیدا کنیم.
بنابراین، پرسش او بنیادیتر از پرسش کانت است.
پرسش اصلی کتاب
فیشته میپرسد:
فلسفه باید از چه چیزی آغاز شود؟
او چند پاسخ ممکن را بررسی و رد میکند.
احتمال نخست: جهان
جهان (World — Monde)
آیا جهان میتواند اصل نخست فلسفه باشد؟
پاسخ فیشته منفی است.
زیرا جهان تنها هنگامی شناخته میشود که آگاهی وجود داشته باشد.
پس جهان وابسته به آگاهی است و نمیتواند بنیاد آگاهی باشد.
احتمال دوم: خدا
خدا (God — Dieu)
ممکن است گفته شود که خدا اصل همه چیز است.
اما فیشته پاسخ میدهد:
خدا نیز فقط در آگاهی اندیشیده میشود.
پس در فلسفه، خدا نیز نمیتواند نقطهٔ آغاز باشد.
احتمال سوم: طبیعت
طبیعت (Nature — Nature)
طبیعت نیز فقط در آگاهی ظاهر میشود.
اگر آگاهی وجود نداشته باشد، طبیعت نیز برای ما وجود نخواهد داشت.
بنابراین طبیعت نیز اصل نخست نیست.
احتمال چهارم: تجربه
تجربه (Experience — Expérience)
تجربه حاصل رابطهٔ میان سوژه و ابژه است.
اگر هنوز سوژه و آگاهی توضیح داده نشده باشند، تجربه نیز نمیتواند آغاز فلسفه باشد.
نتیجهٔ مقدماتی فیشته
فیشته نتیجه میگیرد:
جهان، خدا، طبیعت و تجربه، همگی وابسته به چیزی بنیادیتر هستند.
پس باید اصل دیگری وجود داشته باشد که امکان همهٔ اینها را فراهم کند.
نخستین کشف فیشته
اگر همهٔ اشیاء در آگاهی داده میشوند، پس باید چیزی وجود داشته باشد که خودِ آگاهی را ممکن سازد.
فیشته این اصل را چنین مینامد:
من (Ich — I — Moi)
اما باید توجه داشت که این «من» همان منِ روانشناختی یا شخصی نیست.
تفاوت «من تجربی» و «من فلسفی»
اگر کسی بگوید:
«من عباس هستم.»
این همان من تجربی (Empirical Ego / Empirical Self — Moi empirique) است؛ یعنی فردی با بدن، حافظه، تاریخ زندگی و ویژگیهای شخصی.
اما فیشته دربارهٔ چنین «منی» سخن نمیگوید.
او از:
من بماهو من (Ich überhaupt — The I as such — Le Moi en tant que tel)
سخن میگوید.
این «من»:
شخص خاصی نیست.
بدن نیست.
روح فردی نیست.
شخصیت روانشناختی نیست.
بلکه اصل امکان هر نوع آگاهی است.
نخستین تصمیم بزرگ فیشته
فیشته میگوید:
اگر قرار است فلسفه از یک اصل آغاز شود، آن اصل باید:
بدیهی (Self-evident — Évident)
و بینیاز از هرگونه اثبات (Needs no proof — Ne requiert aucune preuve)
باشد.
او هنوز این اصل را بهصراحت بیان نمیکند، زیرا میخواهد ابتدا نشان دهد که هیچیک از گزینههای دیگر—جهان، خدا، طبیعت یا تجربه—نمیتوانند نقش اصل نخست را ایفا کنند.
به این ترتیب، ذهن خواننده برای پذیرش نخستین اصل بنیادین آماده میشود.
آستانهٔ ورود به اصل نخست
در پایان این بخش مقدماتی، فیشته آماده است تا مهمترین گزارهٔ کتاب را مطرح کند؛ گزارهای که تمام آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Doctrine of Science — Doctrine de la science) بر آن بنا میشود:
«من، خود را وضع میکند.»
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)
از این جمله به بعد، استدلال اصلی کتاب آغاز میشود. در بخش بعدی، این اصل را واژهبهواژه و بر اساس متن اصلی آلمانی تحلیل خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که فیشته از «وضع کردن» (Setzen — Positing — Position) دقیقاً چه منظوری دارد.
شرح تفصیلی کتاب بنیاد کل آموزهٔ علم
(Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — Foundation of the Entire Science of Knowledge — Fondation de toute la Doctrine de la science)
بخش نخست
جایگاه این کتاب در فلسفهٔ فیشته
پیش از ورود به متن اصلی، باید بدانیم این کتاب چه جایگاهی در تاریخ فلسفه دارد.
کانت (Kant — Kant — Kant) معتقد بود که فلسفه باید از شرایط امکان تجربه (Conditions of the Possibility of Experience — Conditions de possibilité de l'expérience) آغاز شود. یعنی باید توضیح دهد چگونه تجربهٔ جهان برای انسان ممکن میشود.
اما فیشته یک گام فراتر میرود و میپرسد:
اصلاً چه چیزی موجب میشود آگاهی (Consciousness — Conscience) امکانپذیر شود؟
یا به بیان دیگر:
پیش از تجربه، پیش از طبیعت، پیش از جهان، چه اصلی وجود دارد که همهٔ اینها را ممکن میکند؟
این پرسش، نقطهٔ عزیمت تمام کتاب است.
چرا نام کتاب «آموزهٔ علم» است؟
عنوان اصلی کتاب از دو واژه تشکیل شده است:
علم (Wissenschaft — Science — Science)
در زبان آلمانی قرن هجدهم، Wissenschaft فقط به علوم طبیعی اشاره نمیکند، بلکه به معنای هر نوع شناخت منظم، نظاممند و دارای بنیان است. بنابراین فلسفه نیز یک علم محسوب میشود.
آموزه (Lehre — Doctrine — Doctrine)
این واژه به معنای آموزه، نظریه یا دستگاه نظری است.
بنابراین:
آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Doctrine of Science — Doctrine de la science)
به معنای:
«دستگاه یا نظریهٔ بنیادی همهٔ شناختها»
است.
فیشته نمیخواهد فقط دربارهٔ معرفت سخن بگوید؛ او میخواهد دانشی بنا کند که بنیان همهٔ علوم دیگر باشد.
مقصود از «بنیاد» چیست؟
بنیاد (Grundlage — Foundation — Fondement)
به معنای:
اساس
زیربنا
شالوده
است.
فیشته میخواهد کل فلسفه را بر یک اصل کاملاً یقینی بنا کند؛ اصلی که بتوان از آن:
معرفت
اخلاق
حقوق
سیاست
طبیعت
را استنتاج کرد.
به همین دلیل، این کتاب صرفاً یک رسالهٔ معرفتشناسی نیست، بلکه طرح یک نظام فلسفی (System — System — Système) کامل است.
ساختار کلی کتاب
این اثر مانند کتابهای معمولی فصلبندی نشده است، بلکه بر اساس مراحل استدلال تنظیم شده است.
ساختار کلی آن چنین است:
مقدمه
(Einleitung — Introduction — Introduction)
اصول بنیادین
(Grundsätze — Fundamental Principles — Principes fondamentaux)
که شامل سه اصل اساسی است:
اصل نخست (Erster Grundsatz — First Principle — Premier principe)
اصل دوم (Zweiter Grundsatz — Second Principle — Deuxième principe)
اصل سوم (Dritter Grundsatz — Third Principle — Troisième principe)
بنیاد شناخت نظری
(Grundlage des theoretischen Wissens — Foundation of Theoretical Knowledge — Fondement du savoir théorique)
بنیاد شناخت عملی
(Grundlage des praktischen Wissens — Foundation of Practical Knowledge — Fondement du savoir pratique)
تمام دستگاه فلسفی فیشته از همین سه اصل نخست استخراج میشود.
هدف مقدمه
فیشته در آغاز کتاب میپرسد:
آیا فلسفه میتواند همان اندازه یقینی باشد که ریاضیات است؟
منظور او از یقین (Certainty — Certitude) این است که فلسفه نباید بر فرضها و باورهای شخصی استوار باشد، بلکه باید بر اصلی تکیه کند که هیچ شکّی در آن راه نداشته باشد.
از نظر او، اگر فلسفه نتواند چنین اصلی پیدا کند، هر نظام فلسفی صرفاً یک عقیده خواهد بود.
فاصلهٔ فیشته از کانت
کانت پروژهٔ خود را نقد عقل (Critique of Reason — Critique de la raison) مینامد.
اما فیشته میگوید:
پیش از نقد عقل، باید منشأ خود عقل را پیدا کنیم.
بنابراین، پرسش او بنیادیتر از پرسش کانت است.
پرسش اصلی کتاب
فیشته میپرسد:
فلسفه باید از چه چیزی آغاز شود؟
او چند پاسخ ممکن را بررسی و رد میکند.
احتمال نخست: جهان
جهان (World — Monde)
آیا جهان میتواند اصل نخست فلسفه باشد؟
پاسخ فیشته منفی است.
زیرا جهان تنها هنگامی شناخته میشود که آگاهی وجود داشته باشد.
پس جهان وابسته به آگاهی است و نمیتواند بنیاد آگاهی باشد.
احتمال دوم: خدا
خدا (God — Dieu)
ممکن است گفته شود که خدا اصل همه چیز است.
اما فیشته پاسخ میدهد:
خدا نیز فقط در آگاهی اندیشیده میشود.
پس در فلسفه، خدا نیز نمیتواند نقطهٔ آغاز باشد.
احتمال سوم: طبیعت
طبیعت (Nature — Nature)
طبیعت نیز فقط در آگاهی ظاهر میشود.
اگر آگاهی وجود نداشته باشد، طبیعت نیز برای ما وجود نخواهد داشت.
بنابراین طبیعت نیز اصل نخست نیست.
احتمال چهارم: تجربه
تجربه (Experience — Expérience)
تجربه حاصل رابطهٔ میان سوژه و ابژه است.
اگر هنوز سوژه و آگاهی توضیح داده نشده باشند، تجربه نیز نمیتواند آغاز فلسفه باشد.
نتیجهٔ مقدماتی فیشته
فیشته نتیجه میگیرد:
جهان، خدا، طبیعت و تجربه، همگی وابسته به چیزی بنیادیتر هستند.
پس باید اصل دیگری وجود داشته باشد که امکان همهٔ اینها را فراهم کند.
نخستین کشف فیشته
اگر همهٔ اشیاء در آگاهی داده میشوند، پس باید چیزی وجود داشته باشد که خودِ آگاهی را ممکن سازد.
فیشته این اصل را چنین مینامد:
من (Ich — I — Moi)
اما باید توجه داشت که این «من» همان منِ روانشناختی یا شخصی نیست.
تفاوت «من تجربی» و «من فلسفی»
اگر کسی بگوید:
«من عباس هستم.»
این همان من تجربی (Empirical Ego / Empirical Self — Moi empirique) است؛ یعنی فردی با بدن، حافظه، تاریخ زندگی و ویژگیهای شخصی.
اما فیشته دربارهٔ چنین «منی» سخن نمیگوید.
او از:
من بماهو من (Ich überhaupt — The I as such — Le Moi en tant que tel)
سخن میگوید.
این «من»:
شخص خاصی نیست.
بدن نیست.
روح فردی نیست.
شخصیت روانشناختی نیست.
بلکه اصل امکان هر نوع آگاهی است.
نخستین تصمیم بزرگ فیشته
فیشته میگوید:
اگر قرار است فلسفه از یک اصل آغاز شود، آن اصل باید:
بدیهی (Self-evident — Évident)
و بینیاز از هرگونه اثبات (Needs no proof — Ne requiert aucune preuve)
باشد.
او هنوز این اصل را بهصراحت بیان نمیکند، زیرا میخواهد ابتدا نشان دهد که هیچیک از گزینههای دیگر—جهان، خدا، طبیعت یا تجربه—نمیتوانند نقش اصل نخست را ایفا کنند.
به این ترتیب، ذهن خواننده برای پذیرش نخستین اصل بنیادین آماده میشود.
آستانهٔ ورود به اصل نخست
در پایان این بخش مقدماتی، فیشته آماده است تا مهمترین گزارهٔ کتاب را مطرح کند؛ گزارهای که تمام آموزهٔ علم (Wissenschaftslehre — Doctrine of Science — Doctrine de la science) بر آن بنا میشود:
«من، خود را وضع میکند.»
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)
از این جمله به بعد، استدلال اصلی کتاب آغاز میشود. در بخش بعدی، این اصل را واژهبهواژه و بر اساس متن اصلی آلمانی تحلیل خواهیم کرد و نشان خواهیم داد که فیشته از «وضع کردن» (Setzen — Positing — Position) دقیقاً چه منظوری دارد.
بخش دوم
اصل نخست بنیادین
(Erster Grundsatz — First Principle — Premier principe)
اکنون وارد مهمترین قسمت کل کتاب میشویم؛ بخشی که به اعتقاد بسیاری از مورخان فلسفه، آغاز واقعی آرمانگرایی آلمانی (German Idealism — Idéalisme allemand) است.
متن اصلی فیشته
فیشته اصل نخست را چنین بیان میکند:
Das Ich setzt ursprünglich schlechthin sein eigenes Sein.
این جمله کوتاه است، اما تقریباً تمام فلسفهٔ او در همین یک جمله نهفته است.
ترجمهٔ تحتاللفظی آن چنین است:
«من، در آغاز و بهطور مطلق، هستیِ خود را وضع میکند.»
اکنون باید هر واژه را جداگانه بررسی کنیم.
واژهٔ نخست: «من»
من
(Ich — I — Moi)
در اینجا، همانگونه که در بخش قبل گفته شد، مقصود «منِ روانشناختی» نیست.
این «من» نه عباس است، نه فیشته، نه هیچ فرد خاص دیگری.
بلکه همان چیزی است که هر تجربه، هر شناخت و هر اندیشیدن را ممکن میکند.
فیشته از این «من» گاه با عنوان:
منِ محض
(Reines Ich — Pure I — Moi pur)
نیز یاد میکند.
واژهٔ دوم: «وضع میکند»
وضع کردن
(Setzen — To posit — Poser)
این مهمترین واژهٔ کتاب است.
در زبان روزمره، «وضع کردن» یعنی چیزی را در جایی قرار دادن؛ اما فیشته این واژه را در معنایی کاملاً فلسفی به کار میبرد.
او مقصودش این نیست که «من» خودش را مانند یک شیء روی میز میگذارد.
بلکه منظور او این است که:
من، وجود خود را بهعنوان یک کنش بنیادی برقرار میکند.
بنابراین Setzen را میتوان چنین فهمید:
برقرار کردن
بنیاد نهادن
بهوجود آوردن
ایجاب کردن
اثبات کردن از طریق کنش
هیچیک از این ترجمهها بهتنهایی کافی نیست، زیرا Setzen در فلسفهٔ فیشته یک اصطلاح فنی است.
چرا «وضع کردن»؟
فیشته میخواهد از هرگونه تصور «شیء» فاصله بگیرد.
از نظر او، آگاهی یک چیز نیست.
آگاهی یک کنش
(Act — Acte)
است.
بنابراین «من» نیز یک شیء نیست؛ بلکه یک فعالیت است.
اینجا یکی از مهمترین تفاوتهای فیشته با دکارت آشکار میشود.
تفاوت با دکارت
دکارت میگوید:
«من میاندیشم، پس هستم.»
(Cogito, ergo sum)
در اینجا، اندیشیدن دلیل وجود «من» است.
اما فیشته میگوید:
خیر.
پیش از آنکه اندیشیدنی وجود داشته باشد، خودِ «من» باید وجود داشته باشد تا اندیشیدن ممکن شود.
بنابراین ترتیب چنین است:
دکارت: اندیشیدن ← وجود من
فیشته: من ← اندیشیدن
به همین دلیل، فیشته معتقد است که دکارت هنوز به اصل واقعی نرسیده است.
واژهٔ سوم: «در آغاز»
در آغاز
(Ursprünglich — Originally — Originairement)
این واژه به زمان اشاره نمیکند.
فیشته نمیگوید که زمانی در گذشته «من» خود را ایجاد کرده است.
بلکه منظور او این است که این کنش، منشأ منطقی (Logical Origin — Origine logique) همهٔ شناختهاست.
یعنی هرگاه آگاهی وجود داشته باشد، این «وضع کردن» نیز همواره در کار است.
واژهٔ چهارم: «بهطور مطلق»
بهطور مطلق
(Schlechthin — Absolutely — Absolument)
این واژه یکی از دشوارترین اصطلاحات کتاب است.
مقصود فیشته این است که:
«من» برای وضع کردن خود به هیچ چیز دیگری وابسته نیست.
نه به طبیعت.
نه به خدا.
نه به جهان.
نه به تجربه.
نه به بدن.
نه به ماده.
این کنش، از هیچ اصل دیگری مشتق نمیشود.
واژهٔ پنجم: «هستی خود»
هستی
(Sein — Being — Être)
فیشته نمیگوید:
«من، تصویری از خود میسازد.»
یا
«من، خود را تصور میکند.»
بلکه میگوید:
من، هستی خود را وضع میکند.
یعنی وجود آگاهی وابسته به همین کنش است.
آیا فیشته میگوید انسان خودش را خلق میکند؟
در نگاه نخست، ممکن است چنین به نظر برسد.
اما پاسخ منفی است.
فیشته دربارهٔ انسان زیستی یا فرد تاریخی سخن نمیگوید.
او دربارهٔ شرط امکان هرگونه آگاهی سخن میگوید.
بنابراین وقتی میگوید:
«من، خود را وضع میکند.»
منظورش این نیست که انسان خودش را از نیستی به هستی آورده است.
بلکه منظور این است که:
هر آگاهی فقط از آنرو آگاهی است که در آن، «من» خود را بهصورت یک کنش بنیادی برقرار میکند.
اصل «کنش» در برابر «جوهر»
اینجا یکی از انقلابیترین ایدههای فیشته ظاهر میشود.
از زمان ارسطو تا دکارت، بسیاری از فیلسوفان، نفس یا ذهن را نوعی جوهر
(Substance — Substance)
میدانستند.
اما فیشته میگوید:
«من» اصلاً جوهر نیست.
بلکه یک کنش محض
(Pure Activity — Activité pure)
است.
این ایده بعداً تأثیر عمیقی بر شلینگ (Schelling — Schelling)، هگل (Hegel — Hegel) و حتی اگزیستانسیالیستهایی مانند سارتر (Sartre — Sartre) گذاشت.
چرا این اصل نیاز به اثبات ندارد؟
فیشته استدلال میکند که هر تلاشی برای اثبات این اصل، خود از پیش وجود «من» را مفروض گرفته است.
اگر کسی بخواهد بگوید:
«من میخواهم ثابت کنم که "من" وجود دارد.»
همین عملِ «ثابت کردن» از قبل وجود یک «من» را فرض کرده است.
به همین دلیل، اصل نخست نه از راه استنتاج، بلکه از راه شهود عقلانی
(Intellectual Intuition — Intellektuelle Anschauung — Intuition intellectuelle) فهمیده میشود.
البته باید توجه داشت که مقصود فیشته از «شهود عقلانی» با معنای عرفانی یا شهود حسی متفاوت است. او در ادامهٔ کتاب این مفهوم را بهتفصیل توضیح خواهد داد.
در بخش بعدی، وارد نخستین استدلال دقیق فیشته خواهیم شد: اینکه چگونه از اصل «من، خود را وضع میکند» به اصل دوم، یعنی «نا-من» (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) میرسد و چرا آگاهی، بدون رویارویی با «غیرِ خود»، اصلاً نمیتواند آگاهی باشد. این گذار، بنیان کل نظریهٔ فیشته دربارهٔ جهان، طبیعت و تجربه است.
بخش سوم
گذار از «من» به «جزمن»
اصل دوم بنیادین
(Zweiter Grundsatz — Second Principle — Deuxième principe)
اکنون وارد یکی از مهمترین و دشوارترین مراحل استدلال فیشته میشویم.
در بخش پیش دیدیم که اصل نخست چنین بود:
«من، خود را بهطور مطلق وضع میکند.»
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)
اما اکنون یک پرسش اساسی مطرح میشود:
اگر فقط «من» وجود داشته باشد، آیا آگاهی امکانپذیر است؟
فیشته پاسخ میدهد:
خیر.
زیرا آگاهی همیشه متضمن رابطهای است میان:
کسی که آگاه است،
و چیزی که به آن آگاه است.
بنابراین برای اینکه آگاهی شکل بگیرد، باید چیزی در برابر «من» قرار گیرد.
چرا «من» به تنهایی کافی نیست؟
اگر تنها «من» وجود داشته باشد، هیچ تفاوتی وجود نخواهد داشت.
هیچ چیز:
در برابر من نیست،
محدودیتی برای من ایجاد نمیکند،
موضوع شناخت من قرار نمیگیرد.
اما آگاهی بدون تفاوت و تمایز ممکن نیست.
آگاهی همیشه آگاهیِ چیزی است.
به همین دلیل، «من» برای آنکه خود را بهعنوان آگاهی تجربه کند، باید با چیزی مواجه شود که «من نیست».
متن اصلی اصل دوم
فیشته مینویسد:
Dem Ich wird schlechthin ein Nicht-Ich entgegengesetzt.
ترجمه:
«در برابر من، بهطور مطلق، یک جزمن قرار داده میشود.»
اکنون باید این جمله را واژهبهواژه بررسی کنیم.
«جزمن»
Nicht-Ich
(Not-I — Non-Moi)
اصطلاح:
Nicht
(Non / Not / غیر)
Ich
(I / Moi / من)
ساخته شده است.
در ترجمهٔ فارسی، «جزمن» را به این دلیل به کار میبریم که نشان دهد:
این امر، چیزی است که:
جزو «من» نیست،
در برابر «من» قرار میگیرد،
اما هنوز به معنای یک شیء مادی مستقل در خارج نیست.
نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ جزمن
فیشته در این مرحله هنوز نمیگوید:
«طبیعت وجود دارد.»
یا:
«جهان بیرونی وجود دارد.»
بلکه میگوید:
برای امکان آگاهی، باید یک قطب مقابل وجود داشته باشد.
این قطب مقابل را او:
جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
مینامد.
«در برابر قرار داده میشود»
entgegengesetzt
(Opposed — Opposé)
این واژه از دو بخش ساخته شده است:
entgegen
(در مقابل، به سوی مخالف)
و
setzen
(وضع کردن)
بنابراین:
entgegensetzen
یعنی:
«در برابر چیزی قرار دادن»
یا:
«مقابل چیزی وضع کردن»
فیشته نمیگوید جزمن بهصورت تصادفی پیدا میشود.
بلکه میگوید:
جزمن در ساختار خود آگاهی ضروری است.
رابطهٔ اصل اول و اصل دوم
اکنون دو اصل داریم:
اصل اول
من خود را وضع میکند
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)
یعنی:
من، بنیاد نخستین آگاهی است.
اصل دوم
جزمن در برابر من وضع میشود
(Das Nicht-Ich wird dem Ich entgegengesetzt — The Not-I is opposed to the I — Le Non-Moi est opposé au Moi)
یعنی:
آگاهی بدون چیزی که در برابر آن قرار گیرد، تحقق نمییابد.
آیا این یک تناقض نیست؟
اینجا یکی از مهمترین مشکلات فلسفهٔ فیشته ظاهر میشود.
در اصل نخست:
من
مطلق
(Absolut — Absolute — Absolu)
بود.
اما اکنون:
جزمن
در برابر من قرار گرفته است.
پس اگر جزمن وجود داشته باشد، من دیگر کاملاً مطلق نیست.
این تضاد چگونه حل میشود؟
فیشته میگوید:
این تضاد، نقص نظام نیست؛ بلکه شرط پیدایش تجربه است.
پیدایش تضاد
ساختار اولیه چنین است:
تز
من
(Ich — I — Moi)
خود را وضع میکند.
آنتیتز
جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
در برابر من قرار میگیرد.
اکنون دو امر مطلق در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند.
اما دو امر مطلق نمیتوانند همزمان وجود داشته باشند.
پس باید مرحلهٔ سوم ایجاد شود.
نقش جزمن در پیدایش تجربه
جزمن باعث میشود که من بتواند خود را بشناسد.
زیرا شناخت نیازمند تمایز است.
برای مثال:
اگر هیچ رنگ دیگری جز سفید وجود نداشت، مفهوم سفیدی را نمیتوانستیم تشخیص دهیم.
همینطور:
اگر هیچ «جزمنی» در برابر من نبود، من نیز نمیتوانستم خود را بهعنوان «من» تجربه کنم.
جزمن آیا همان جهان است؟
این پرسش بسیار مهم است.
پاسخ:
هنوز نه.
جزمن در این مرحله یک مفهوم استعلایی است.
استعلایی
(Transcendental — Transcendantal)
یعنی:
شرط امکان تجربه.
بعداً، در بخشهای نظری کتاب، جزمن تبدیل به بنیان فهم:
طبیعت،
جهان محسوس،
ماده،
اشیاء
خواهد شد.
اما در این مرحله، فقط اصل امکان «غیریت» است.
تفاوت فیشته با رئالیسم ساده
رئالیسم ساده میگوید:
جهان بیرونی وجود دارد و ذهن آن را دریافت میکند.
اما فیشته میپرسد:
چگونه اصلاً «بیرون» برای ذهن قابل فهم میشود؟
او نمیخواهد جهان را انکار کند؛ بلکه میخواهد ساختار امکان تجربهٔ جهان را توضیح دهد.
نتیجهٔ اصل دوم
اصل دوم به ما میگوید:
آگاهی بدون تفاوت ممکن نیست.
من برای شناخت خود نیازمند چیزی در برابر خود است.
جزمن شرط امکان تجربه است.
رابطهٔ من و جزمن، پایهٔ ظهور جهان آگاهی است.
اما مشکل همچنان باقی است
اکنون با دو اصل مواجهیم:
۱.
من خود را وضع میکند.
۲.
جزمن در برابر من وضع میشود.
اما این دو با یکدیگر در تضادند.
اگر من مطلق است، جزمن نمیتواند وجود داشته باشد.
اگر جزمن وجود دارد، من محدود شده است.
پس باید اصلی سوم وجود داشته باشد که این تضاد را حل کند.
اصل سوم بنیادین
(Dritter Grundsatz — Third Principle — Troisième principe)
فیشته در اصل سوم نشان میدهد که:
نه من بهطور کامل نابود میشود،
نه جزمن بهطور کامل بر من غلبه میکند.
بلکه هر دو یکدیگر را محدود میکنند.
از همینجا مفهوم اساسی:
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)
و سپس:
فردیت، جهان تجربه، و شناخت انسانی
پدیدار میشود.
ادامهٔ شرح در بخش بعدی به تحلیل کامل اصل سوم بنیادین و جملهٔ مشهور:
Das Ich setzt im Ich dem teilbaren Ich ein teilbares Nicht-Ich entgegen
خواهد پرداخت.
بخش چهارم
اصل سوم بنیادین
آشتی میان من و جزمن
(Dritter Grundsatz — Third Principle — Troisième principe)
در دو بخش پیشین، فیشته دو اصل نخست را مطرح کرد:
اصل نخست
من، خود را وضع میکند.
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)
این اصل بیانکنندهٔ خودبنیادی آگاهی است.
من، برای بودن، به چیزی بیرون از خود وابسته نیست.
اصل دوم
جزمن در برابر من وضع میشود.
(Das Nicht-Ich wird dem Ich entgegengesetzt — The Not-I is opposed to the I — Le Non-Moi est opposé au Moi)
این اصل نشان میدهد که آگاهی فقط با وجود یک امر مقابل خود ممکن است.
اما اکنون یک مشکل اساسی پدید میآید:
اگر «من» مطلق است، چگونه چیزی جز «من» وجود دارد؟
و اگر «جزمن» وجود دارد، چگونه «من» همچنان بنیاد نخستین باقی میماند؟
این تناقض باید حل شود.
متن اصل سوم
فیشته مینویسد:
Das Ich setzt im Ich dem teilbaren Ich ein teilbares Nicht-Ich entgegen.
ترجمه:
«من، در درون من، یک جزمنِ تقسیمپذیر را در برابر یک منِ تقسیمپذیر قرار میدهد.»
این جمله از دشوارترین جملات کل کتاب است.
اکنون آن را جزءبهجزء تحلیل میکنیم.
«من»
Ich
(I — Moi)
همان اصل آگاهی است.
اما در این مرحله دیگر سخن از «من مطلق» نیست.
بلکه از:
من محدود
(begrenztes Ich — limited I — Moi limité)
سخن میگوییم.
«در درون من»
im Ich
(in the I — dans le Moi)
این عبارت بسیار مهم است.
فیشته نمیگوید:
جزمن در بیرون از من ساخته میشود.
بلکه میگوید:
رابطهٔ میان من و جزمن در ساختار خود آگاهی رخ میدهد.
این بدان معنا نیست که جهان خیالی است.
بلکه یعنی:
جهانِ تجربهشده، همواره در افق آگاهی پدیدار میشود.
«تقسیمپذیر»
teilbar
(Divisible — Divisible)
این کلید فهم اصل سوم است.
در اصل اول:
من مطلق بود.
اما در تجربهٔ واقعی، ما با یک من محدود روبهرو هستیم.
چرا؟
زیرا من با چیزی مواجه میشود که خودش نیست.
بنابراین:
من تقسیم میشود:
از یک سو:
منِ فاعل
(subjective I — Moi sujet)
و از سوی دیگر:
منِ تجربی
(empirical I — Moi empirique)
همچنین جزمن نیز تقسیمپذیر میشود.
جزمن مطلق نیست.
بلکه تبدیل میشود به مجموعهٔ اشیاء و جهان تجربه.
مفهوم محدودیت
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)
مهمترین نتیجهٔ اصل سوم، مفهوم محدودیت است.
فیشته میگوید:
من و جزمن یکدیگر را محدود میکنند.
یعنی:
من بدون جزمن نمیتواند خود را تعیین کند.
و جزمن نیز فقط در نسبت با من معنا پیدا میکند.
تعیین متقابل
Wechselbestimmung
(Reciprocal Determination — Détermination réciproque)
این اصطلاح یکی از مفاهیم مرکزی فیشته است.
معنای آن:
هر طرف، طرف دیگر را تعیین میکند.
من:
جزمن را تجربه میکند.
جزمن:
حدود و امکانات من را آشکار میکند.
بنابراین آگاهی نتیجهٔ رابطهای دوطرفه است.
مثال ساده
فرض کنید انسانی در اتاقی کاملاً بدون دیوار، بدون صدا، بدون هیچ شیئی قرار داشته باشد.
او نمیتواند موقعیت خود را تشخیص دهد.
اما وقتی:
دیوار را میبیند،
فاصله را احساس میکند،
چیزی را لمس میکند،
حدود خود را درمییابد.
جزمن باعث میشود من خودش را تعیین کند.
ظهور جهان تجربه
اکنون پرسش مهم:
اگر جزمن در ساختار آگاهی قرار دارد، چگونه جهان واقعی پدیدار میشود؟
پاسخ فیشته:
جهان تجربه، نتیجهٔ برخورد میان:
فعالیت من
و
مقاومت جزمن
است.
مفهوم مقاومت
مقاومت
(Widerstand — Resistance — Résistance)
من در فعالیت خود با چیزی مواجه میشود که مانع آن میشود.
این مانع:
جزمن
است.
برای مثال:
من میخواهم دستم را حرکت دهم.
اما میز در برابر دست من مقاومت میکند.
این مقاومت باعث میشود که من تجربهٔ یک «چیز مستقل» پیدا کنم.
اهمیت این مرحله
اینجا فیشته از یک ایدهآلیسم ساده فاصله میگیرد.
او نمیگوید:
«همه چیز فقط ساختهٔ ذهن است.»
بلکه میگوید:
واقعیت تجربهشده، نتیجهٔ رابطهٔ میان فعالیت ذهن و مقاومت جزمن است.
رابطه با کانت
کانت میان:
شیء فینفسه
(Ding an sich — Thing-in-itself — Chose en soi)
و
پدیدار
(Erscheinung — Appearance — Phénomène)
تمایز گذاشت.
فیشته معتقد است این تمایز هنوز مسئله را حل نکرده است.
زیرا اگر شیء فینفسه کاملاً بیرون از آگاهی باشد، ما چگونه دربارهٔ آن سخن میگوییم؟
پس فیشته میکوشد ساختار ظهور جهان را از خود فعالیت آگاهی توضیح دهد.
نتیجهٔ اصل سوم
با اصل سوم، نظام بنیادین فیشته شکل میگیرد:
۱
من خود را وضع میکند.
(Self-Positing — Auto-position)
۲
جزمن در برابر من وضع میشود.
(Opposition of the Not-I — Opposition du Non-Moi)
۳
من و جزمن یکدیگر را محدود میکنند.
(Reciprocal Determination — Détermination réciproque)
نتیجه:
تجربهٔ انسانی از رابطهٔ میان:
فعالیت آگاهی،
و مقاومت جهان،
پدید میآید.
پیامد فلسفی بزرگ
از اینجا به بعد، فیشته میتواند توضیح دهد:
چگونه:
ادراک (Wahrnehmung — Perception — Perception)
احساس (Empfindung — Sensation — Sensation)
تصور (Vorstellung — Representation — Représentation)
شناخت (Erkenntnis — Knowledge — Connaissance)
به وجود میآیند.
در بخش بعدی وارد قسمت مهم بعدی کتاب میشویم:
بنیاد شناخت نظری
(Grundlage des theoretischen Wissens — Foundation of Theoretical Knowledge — Fondement du savoir théorique)
و بررسی میکنیم که فیشته چگونه از رابطهٔ من و جزمن، مفهوم شهود (Anschauung)، تصور (Vorstellung) و ابژه (Objekt) را استخراج میکند.
بخش پنجم
بنیاد شناخت نظری
(Grundlage des theoretischen Wissens — Foundation of Theoretical Knowledge — Fondement du savoir théorique)
پس از سه اصل بنیادین، فیشته وارد مرحلهای میشود که هدف آن توضیح دادن چگونگی پیدایش شناخت انسانی است.
تا اینجا فقط ساختار کلی آگاهی مشخص شده بود:
اصل اول
من خود را وضع میکند
(Das Ich setzt sich selbst — The I posits itself — Le Moi se pose lui-même)
اصل دوم
جزمن در برابر من وضع میشود
(Das Nicht-Ich wird dem Ich entgegengesetzt — The Not-I is opposed to the I — Le Non-Moi est opposé au Moi)
اصل سوم
من و جزمن یکدیگر را محدود میکنند
(Wechselbestimmung — Reciprocal Determination — Détermination réciproque)
اما هنوز یک پرسش باقی است:
چگونه از این ساختار انتزاعی، جهان تجربهٔ روزمره پدیدار میشود؟
چگونه از «من» و «جزمن» به:
دیدن،
احساس کردن،
شناختن،
تجربهٔ اشیاء
میرسیم؟
پاسخ فیشته در بخش شناخت نظری است.
۱. تمایز شناخت نظری و شناخت عملی
فیشته میان دو شیوهٔ اصلی فعالیت «من» تمایز میگذارد:
شناخت نظری
(Theoretisches Wissen — Theoretical Knowledge — Savoir théorique)
در شناخت نظری، من با چیزی مواجه است که به نظر میرسد مستقل از ارادهٔ او وجود دارد.
مثلاً:
من یک درخت را میبینم.
در اینجا درخت مانند چیزی حاضر میشود که در برابر من قرار دارد.
شناخت عملی
(Praktisches Wissen — Practical Knowledge — Savoir pratique)
در شناخت عملی، من خود را به عنوان موجودی آزاد تجربه میکند که عمل میکند و جهان را تغییر میدهد.
فیشته معتقد است:
شناخت نظری بدون شناخت عملی قابل فهم نیست.
زیرا حتی تجربهٔ یک شیء، نتیجهٔ یک فعالیت بنیادی من است.
۲. مفهوم «تصور»
Vorstellung
(Representation — Représentation)
یکی از مفاهیم مرکزی در این بخش:
تصور
است.
وقتی من چیزی را میشناسم، آن چیز مستقیماً در آگاهی من حاضر نیست.
بلکه به صورت یک تصور در آگاهی ظاهر میشود.
مثلاً:
درخت واقعی در برابر من نیست؛
بلکه تصویری از درخت در آگاهی من حضور دارد.
اما فیشته نمیخواهد مانند ایدهآلیسم ساده بگوید:
«فقط تصور وجود دارد.»
بلکه میپرسد:
چرا تصور ما را به چیزی مستقل از خودمان مرتبط میکند؟
۳. مسئلهٔ ابژه
Objekt
(Object — Objet)
شناخت همیشه دارای دو قطب است:
سوژه
(Subjekt — Subject — Sujet)
کسی که میشناسد.
ابژه
(Objekt — Object — Objet)
چیزی که شناخته میشود.
سؤال فیشته:
اگر همه چیز در آگاهی رخ میدهد، چگونه چیزی به صورت «غیر از من» ظاهر میشود؟
پاسخ:
به دلیل فعالیت جزمن.
۴. احساس
Empfindung
(Sensation — Sensation)
فیشته برای توضیح تجربهٔ اولیه از مفهوم:
احساس
استفاده میکند.
احساس، نخستین شکل برخورد میان من و جزمن است.
وقتی چیزی در برابر فعالیت من مقاومت میکند، این مقاومت به صورت احساس تجربه میشود.
مثلاً:
گرما را تصور کنید.
گرما فقط یک مفهوم ذهنی نیست.
من آن را به عنوان چیزی تجربه میکنم که به من داده شده است.
این «دادهشدن» همان نقش جزمن است.
۵. نقش محدودیت در احساس
فیشته میگوید:
من ذاتاً فعالیت است.
اما اگر هیچ محدودیتی وجود نداشته باشد، هیچ تجربهای شکل نمیگیرد.
بنابراین:
فعالیت من
محدودیت جزمن
=
احساس
احساس نخستین جایی است که جهان برای آگاهی ظاهر میشود.
۶. شهود
Anschauung
(Intuition — Intuition)
پس از احساس، مرحلهٔ بعدی:
شهود
است.
شهود یعنی:
حضور مستقیم یک محتوا برای آگاهی.
در زبان کانت:
شهود حسی
(Sinnliche Anschauung — Sensible Intuition — Intuition sensible)
شرط امکان تجربه است.
فیشته این مفهوم را میگیرد اما آن را در نظام خود بازسازی میکند.
تفاوت احساس و شهود
احساس
(Empfindung — Sensation)
نشاندهندهٔ تأثر از جزمن است.
شهود
(Anschauung — Intuition)
نحوهٔ سازمان یافتن این تأثر در آگاهی است.
یعنی:
جزمن تأثیر میگذارد،
اما من آن را در قالبی قابل تجربه سازمان میدهد.
۷. پیدایش فضا
Raum
(Space — Espace)
یکی از نتایج مهم این تحلیل، پیدایش مفهوم فضا است.
فیشته میگوید:
ما اشیاء را در یک فضای آماده دریافت نمیکنیم.
بلکه خود ساختار آگاهی امکان تجربهٔ فضایی را فراهم میکند.
فضا شرطی است که به ما اجازه میدهد جزمن را به صورت اشیاء جدا از یکدیگر تجربه کنیم.
۸. پیدایش زمان
Zeit
(Time — Temps)
همین امر دربارهٔ زمان نیز صادق است.
زمان، صرفاً چیزی بیرونی نیست.
بلکه شکل سازمانیافتن فعالیت آگاهی است.
بدون زمان:
تغییر،
حرکت،
توالی تجربهها
ممکن نیست.
نتیجهٔ بخش شناخت نظری
در این مرحله فیشته نشان میدهد:
سه اصل بنیادین چگونه به تجربهٔ واقعی منجر میشوند:
من
(Ich — I — Moi)
فعالیت بنیادی آگاهی است.
جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
مقاومت و محدودیت ایجاد میکند.
رابطهٔ این دو
(Wechselbestimmung — Reciprocal Determination — Détermination réciproque)
باعث پیدایش تجربه میشود.
پس:
جهان تجربهشده نه صرفاً ساختهٔ ذهن است و نه چیزی کاملاً جدا از ذهن؛ بلکه محصول رابطهٔ فعال میان من و جزمن است.
در بخش بعدی، فیشته وارد تحلیل عمیقتر میشود و توضیح میدهد که چگونه از این ساختار، قوهٔ تخیل مولد (produktive Einbildungskraft — productive imagination — imagination productive) پدید میآید؛ مفهومی که یکی از مهمترین نقاط اتصال فیشته با کانت، شلینگ و هگل است.
بخش ششم
قوهٔ تخیل مولد؛ میانجیِ من و جزمن
(Die produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — L'Imagination productive)
اکنون به یکی از مهمترین و دشوارترین مباحث کتاب میرسیم. بسیاری از پژوهشگران معتقدند که اگر سه اصل بنیادین، «استخوانبندی» نظام فیشته باشند، قوهٔ تخیل مولد قلب تپندهٔ آن است.
فیشته میخواهد به پرسشی پاسخ دهد که هنوز بیپاسخ مانده است:
اگر «من» فعالیت محض است و «جزمن» محدودیت ایجاد میکند، چگونه از این رابطه، جهان منظم و پیوستهای که هر روز تجربه میکنیم پدید میآید؟
او پاسخ میدهد: بهواسطهٔ قوهٔ تخیل مولد.
مفهوم «قوهٔ تخیل»
قوهٔ تخیل
(Einbildungskraft — Imagination — Imagination)
در زبان روزمره، «تخیل» معمولاً به خیالپردازی یا تصور امور غیرواقعی اشاره دارد.
اما فیشته، همانند کانت، این واژه را در معنایی کاملاً فلسفی به کار میبرد.
قوهٔ تخیل در اینجا به معنای:
نیرویی است که میان فعالیت من و مقاومت جزمن پیوند برقرار میکند.
پس تخیل به معنای «خیالبافی» نیست، بلکه یکی از بنیادیترین قوای شناخت است.
چرا «مولد»؟
مولد
(produktiv — Productive — Productif)
فیشته میان دو نوع تخیل تمایز میگذارد:
تخیل بازتولیدی
(reproduktive Einbildungskraft — Reproductive Imagination — Imagination reproductive)
این همان نیرویی است که تصاویر گذشته را دوباره به یاد میآورد.
برای مثال، وقتی چهرهٔ دوستی را که اکنون حضور ندارد به یاد میآورید، از این نوع تخیل استفاده میکنید.
تخیل مولد
(produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive)
این نیرو چیزی را صرفاً بازسازی نمیکند، بلکه شرایط امکان تجربه را پدید میآورد.
به بیان دیگر، پیش از آنکه بتوانیم چیزی را به یاد آوریم یا دربارهٔ آن فکر کنیم، این قوه باید آن را بهصورت یک «ابژهٔ تجربه» سامان دهد.
نقش قوهٔ تخیل در نظام فیشته
در بخشهای پیش دیدیم که:
من (Ich — I — Moi) فعالیت محض است.
جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) مقاومت ایجاد میکند.
اما هنوز فاصلهای میان این دو وجود دارد.
این فاصله چگونه پر میشود؟
فیشته پاسخ میدهد:
قوهٔ تخیل، میانجیِ (Mediator — Médiateur) من و جزمن است.
مفهوم «میانجی»
میانجی
(Vermittlung — Mediation — Médiation)
«من» نمیتواند مستقیماً با «جزمن» روبهرو شود.
اگر فقط فعالیت من وجود داشته باشد، هیچ ابژهای شکل نمیگیرد.
اگر فقط جزمن وجود داشته باشد، هیچ آگاهیای وجود نخواهد داشت.
پس باید نیرویی وجود داشته باشد که این دو را به هم پیوند دهد.
این نیرو همان قوهٔ تخیل است.
تخیل چگونه عمل میکند؟
فیشته توضیح میدهد که تخیل، پیوسته میان دو قطب در نوسان است:
از یک سو:
فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)
و از سوی دیگر:
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)
این نوسان، تجربهٔ آگاهی را پدید میآورد.
مفهوم «نوسان»
نوسان
(Schweben — Oscillation / Hovering — Oscillation)
یکی از واژههای مشهور فیشته در این بخش، Schweben است.
این واژه در آلمانی به معنای «شناور بودن» یا «معلق بودن» است.
فیشته میگوید قوهٔ تخیل:
میان فعالیت من و مقاومت جزمن در نوسان است.
این نوسان یک حرکت زمانی نیست، بلکه ساختار بنیادین آگاهی است.
آگاهی نه کاملاً فعال است و نه کاملاً منفعل؛ بلکه همواره میان این دو در حرکت است.
چرا تجربه پیوسته است؟
اگر فقط احساسهای جداگانه داشتیم، جهان به صورت مجموعهای از لحظههای پراکنده ظاهر میشد.
اما ما جهان را بهصورت پیوسته تجربه میکنیم.
برای مثال:
وقتی کتابی را روی میز میبینید، آن را در هر لحظه «شیئی تازه» تجربه نمیکنید؛ بلکه همان کتاب را در استمرار تجربه میکنید.
این استمرار از کجا میآید؟
فیشته پاسخ میدهد:
از فعالیت قوهٔ تخیل.
قوهٔ تخیل و وحدت تجربه
وحدت
(Einheit — Unity — Unité)
قوهٔ تخیل دادههای پراکندهٔ احساس را به یک تجربهٔ واحد تبدیل میکند.
به همین دلیل، ما جهان را به صورت مجموعهای منظم از اشیاء تجربه میکنیم، نه به صورت آشوبی از احساسهای جداگانه.
تفاوت فیشته و کانت
در نقد عقل محض
(Kritik der reinen Vernunft — Critique of Pure Reason — Critique de la raison pure)
کانت نیز برای قوهٔ تخیل نقشی اساسی قائل بود.
اما نزد کانت، تخیل یکی از قوای ذهن در کنار حس و فاهمه است.
فیشته گامی فراتر میرود.
از نظر او، قوهٔ تخیل فقط یکی از قوا نیست؛ بلکه فعالیت بنیادیای است که امکان رابطهٔ من و جزمن را فراهم میکند.
به همین دلیل، نقش آن در نظام فیشته بسیار بنیادیتر از نقش آن در نظام کانت است.
آیا تخیل، جهان را «خلق» میکند؟
در اینجا باید بسیار دقیق بود.
اگر بگوییم:
«تخیل جهان را خلق میکند.»
برداشتی نادرست از فیشته به دست میآید.
فیشته نمیگوید جهان محصول خیالبافی است.
او میگوید:
قوهٔ تخیل، شیوهٔ پدیدار شدن جهان برای آگاهی را سامان میدهد.
این تمایز بسیار مهم است.
نتیجهٔ این بخش
در پایان این مرحله، عناصر اصلی شناخت نظری چنیناند:
من (Ich — I — Moi): فعالیت بنیادین آگاهی.
جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi): سرچشمهٔ مقاومت و محدودیت.
قوهٔ تخیل مولد (produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive): میانجی میان من و جزمن.
احساس (Empfindung — Sensation — Sensation): نخستین اثر مقاومت جزمن.
شهود (Anschauung — Intuition — Intuition): سازمانیافتن این احساس در آگاهی.
نکتهٔ تفسیری مهم
در اینجا باید به یک نکتهٔ تاریخی اشاره کرد. در بسیاری از شرحهای ساده، چنین القا میشود که فیشته سه اصل را بیان میکند و سپس مستقیماً به اخلاق یا سیاست میپردازد. اما در متن اصلی چنین نیست. بخش بزرگی از کتاب به تحلیل دقیق همین سازوکارهای شناخت، از جمله تخیل مولد، احساس، شهود و بازاندیشی (Reflexion — Reflection — Réflexion) اختصاص دارد. این تحلیلها برای فیشته ضروریاند، زیرا او میخواهد نشان دهد که چگونه میتوان از اصل واحد «من» به همهٔ ساختارهای آگاهی و تجربه رسید، بیآنکه شکافی در استدلال پدید آید.
در بخش بعدی، به سراغ تحلیل بازاندیشی (Reflexion — Reflection — Réflexion) و فاهمه (Verstand — Understanding — Entendement) خواهیم رفت؛ جایی که فیشته توضیح میدهد چگونه آگاهی از جریان بیوقفهٔ تجربه، مفاهیم پایدار و شناخت عینی را پدید میآورد. این بخش، حلقهٔ اتصال میان تخیل و فاهمه در نظام اوست.
بخش هفتم
بازاندیشی و فاهمه؛ چگونه شناخت عینی پدید میآید؟
(Reflexion und Verstand — Reflection and Understanding — Réflexion et Entendement)
در پایان بخش گذشته دیدیم که قوهٔ تخیل مولد (produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive) میان فعالیت «من» و مقاومت «جزمن» واسطه میشود.
اما هنوز یک پرسش اساسی باقی مانده است.
اگر تخیل فقط جریان پیوستهای از احساسها و شهودها را فراهم کند، چگونه ما به شناخت میرسیم؟
چگونه میتوانیم بگوییم:
«این یک درخت است.»
«این همان کتاب دیروز است.»
«این شخص همان کسی است که قبلاً دیده بودم.»
این تشخیص و تثبیت از کجا میآید؟
فیشته پاسخ میدهد:
از بازاندیشی و فاهمه.
مفهوم «بازاندیشی»
بازاندیشی
(Reflexion — Reflection — Réflexion)
واژهٔ آلمانی Reflexion را نباید با «تفکر معمولی» یکی دانست.
بازاندیشی یعنی:
فعالیتی که در آن آگاهی، به فعالیت خود بازمیگردد و آن را موضوع توجه قرار میدهد.
به بیان دیگر:
در احساس، من صرفاً چیزی را تجربه میکنم.
اما در بازاندیشی، من متوجه میشوم که:
«من دارم تجربه میکنم.»
تفاوت احساس و بازاندیشی
احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)
در احساس، آگاهی مستقیماً متوجه جزمن است.
مثلاً:
احساس گرما.
بازاندیشی
(Reflexion — Reflection — Réflexion)
در بازاندیشی، آگاهی از خودِ این تجربه آگاه میشود.
مثلاً:
«من احساس گرما میکنم.»
این تفاوت ظریف، از نظر فیشته بسیار بنیادی است.
چرا بازاندیشی ضروری است؟
اگر بازاندیشی وجود نداشته باشد:
تجربهها فقط رخ میدهند و از میان میروند.
اما هیچ شناخت پایداری شکل نمیگیرد.
شناخت زمانی ممکن میشود که آگاهی بتواند:
تجربههای خود را حفظ کند،
میان آنها ارتباط برقرار کند،
و آنها را به یک کل منسجم تبدیل کند.
فاهمه
فاهمه
(Verstand — Understanding — Entendement)
اکنون وارد نقش فاهمه میشویم.
در فلسفهٔ کانت، فاهمه همان قوهای است که مفاهیم (Begriffe — Concepts — Concepts) را به کار میبرد.
فیشته این نظر را میپذیرد، اما آن را در چارچوب نظام خود بازسازی میکند.
از نظر او:
فاهمه نیرویی است که فعالیت سیال قوهٔ تخیل را تثبیت میکند.
مفهوم «تثبیت»
تثبیت
(Fixierung — Fixation — Fixation)
قوهٔ تخیل همواره در حرکت است.
اگر فقط تخیل وجود داشت، تجربه مانند رودخانهای بود که هیچ شکل ثابتی ندارد.
فاهمه این جریان را متوقف نمیکند، بلکه به آن شکل میدهد.
برای مثال:
وقتی چندین بار درختی را میبینیم، فاهمه مفهوم:
«درخت»
را شکل میدهد.
از این پس، هر بار با دیدن درخت، آن را در پرتو این مفهوم میشناسیم.
مفهوم «مفهوم»
مفهوم
(Begriff — Concept — Concept)
واژهٔ Begriff از فعل begreifen به معنای «درک کردن» و در اصل «در دست گرفتن» گرفته شده است.
از نظر فیشته، مفهوم چیزی نیست که صرفاً در ذهن ذخیره شده باشد.
بلکه نتیجهٔ فعالیت آگاهی در سازمان دادن به تجربه است.
چگونه مفهوم پدید میآید؟
فیشته این فرایند را چنین توصیف میکند:
۱. جزمن مقاومتی ایجاد میکند.
↓
۲. احساس شکل میگیرد.
↓
۳. قوهٔ تخیل این احساس را به شهود تبدیل میکند.
↓
۴. بازاندیشی به این شهود بازمیگردد.
↓
۵. فاهمه آن را در قالب یک مفهوم تثبیت میکند.
در نتیجه:
مفهوم، پایان یک فرایند زنده است، نه نقطهٔ آغاز آن.
قوهٔ حکم
قوهٔ حکم
(Urteilskraft — Faculty of Judgment — Faculté de juger)
در این مرحله، فاهمه تنها مفاهیم را نگه نمیدارد.
بلکه میان آنها رابطه برقرار میکند.
مثلاً:
«این درخت سبز است.»
در این حکم:
«درخت» یک مفهوم است.
«سبز» نیز یک مفهوم است.
قوهٔ حکم این دو را به یکدیگر پیوند میدهد.
نسبت فاهمه و آزادی
فیشته بر نکتهای تأکید میکند که بعدها در هگل اهمیت فراوانی پیدا میکند.
فاهمه صرفاً منفعل نیست.
فاهمه نیز نوعی فعالیت است.
هر شناخت، نتیجهٔ فعالیت آزاد آگاهی است.
به همین دلیل، شناخت نزد فیشته هرگز صرف دریافت منفعل دادههای حسی نیست.
وحدت آگاهی
وحدت آگاهی
(Einheit des Bewusstseins — Unity of Consciousness — Unité de la conscience)
اکنون میتوان فهمید که چرا تجربهٔ ما پراکنده نیست.
علت آن این است که:
قوهٔ تخیل، جریان تجربه را ایجاد میکند.
بازاندیشی، این جریان را به خود آگاهی بازمیگرداند.
فاهمه، آن را در قالب مفاهیم پایدار تثبیت میکند.
در نتیجه، آگاهی وحدت خود را حفظ میکند.
تفاوت با تجربهگرایی
فیشته در اینجا با فیلسوفان تجربهگرا مانند هیوم (Hume — Hume) اختلاف اساسی دارد.
هیوم معتقد بود که ذهن مجموعهای از ادراکهای پراکنده است.
اما فیشته میگوید:
اگر فقط ادراکهای پراکنده وجود داشت، هیچگاه مفهوم «من» یا «جهان» شکل نمیگرفت.
وحدت تجربه، نتیجهٔ فعالیت بنیادی آگاهی است.
نتیجهٔ این بخش
اکنون زنجیرهٔ شناخت کاملتر شده است:
من (Ich — I — Moi): سرچشمهٔ فعالیت.
جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi): سرچشمهٔ مقاومت.
احساس (Empfindung — Sensation — Sensation): نخستین اثر این مقاومت.
شهود (Anschauung — Intuition — Intuition): سازمانیافتن احساس.
قوهٔ تخیل مولد (produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive): میانجی میان من و جزمن.
بازاندیشی (Reflexion — Reflection — Réflexion): بازگشت آگاهی به فعالیت خود.
فاهمه (Verstand — Understanding — Entendement): تثبیت تجربه در قالب مفاهیم.
قوهٔ حکم (Urteilskraft — Faculty of Judgment — Faculté de juger): پیوند دادن مفاهیم و تشکیل احکام.
نکتهٔ تفسیری مهم
در این مرحله، فیشته هنوز دربارهٔ عقل (Vernunft — Reason — Raison) سخن نگفته است. این نکته اهمیت زیادی دارد، زیرا در سنت آلمانی، فاهمه (Verstand) و عقل (Vernunft) دو قوهٔ متفاوتاند. فاهمه با مفاهیم و احکام سروکار دارد، اما عقل در پی وحدت نهایی و اصل بنیادین همهٔ شناختهاست. در بخشهای بعدی کتاب، هنگامی که فیشته از آزادی، اخلاق و کنش سخن میگوید، نقش عقل بهتدریج آشکار میشود و نظام او از معرفتشناسی به فلسفهٔ عملی گذر میکند. این گذار یکی از ویژگیهای متمایز Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre است و آن را از نقد عقل محض کانت متمایز میسازد.
بخش هشتم
از شناخت نظری به شناخت عملی
(Übergang vom theoretischen zum praktischen Wissen — Transition from Theoretical to Practical Knowledge — Passage du savoir théorique au savoir pratique)
اکنون به نقطهای میرسیم که بسیاری از شارحان، آن را مهمترین نقطهٔ عطف کل کتاب میدانند.
تا اینجا فیشته نشان داده بود که چگونه از:
من (Ich — I — Moi)
جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
به:
احساس،
شهود،
تخیل،
فاهمه،
مفهوم
میرسیم.
اما او معتقد است که اگر فلسفه در همینجا متوقف شود، هنوز مسئلهٔ اصلی انسان حل نشده است.
پرسش جدید
فیشته اکنون سؤال را تغییر میدهد.
تا اینجا پرسش این بود:
«چگونه انسان جهان را میشناسد؟»
اکنون سؤال چنین میشود:
«چرا انسان فقط نمیشناسد، بلکه عمل نیز میکند؟»
شناخت، همهٔ حقیقت انسان نیست.
انسان موجودی است که:
اراده میکند.
تصمیم میگیرد.
جهان را تغییر میدهد.
بنابراین فلسفه باید این بعد را نیز توضیح دهد.
محدودیت، سرچشمهٔ عمل
در بخشهای پیش دیدیم که:
جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
فعالیت من را محدود میکند.
اکنون فیشته نتیجهای بسیار مهم میگیرد.
اگر هیچ محدودیتی وجود نداشت،
هیچ انگیزهای برای عمل نیز وجود نداشت.
مثال ساده
فرض کنید هر آنچه میخواستید، همان لحظه تحقق پیدا میکرد.
هیچ مانعی وجود نداشت.
در این صورت:
تلاش،
اراده،
تصمیم،
کوشش
همگی بیمعنا میشدند.
پس:
وجود مانع،
شرط امکان آزادی است.
مفهوم «کوشش»
Streben
(Striving — Effort — Tendance)
یکی از مهمترین مفاهیم کل فلسفهٔ فیشته همین واژه است.
فیشته میگوید:
ماهیت من فقط اندیشیدن نیست.
بلکه:
کوشیدن
است.
این کوشش چیست؟
فعالیت دائمی من برای از میان برداشتن محدودیتهایی که جزمن ایجاد میکند.
چرا کوشش هرگز پایان نمییابد؟
اینجا یکی از زیباترین اندیشههای فیشته مطرح میشود.
او میگوید:
اگر همهٔ محدودیتها از میان بروند،
دیگر فعالیتی وجود نخواهد داشت.
و اگر فعالیت نباشد،
دیگر «من» نیز وجود ندارد.
بنابراین:
من ذاتاً موجودی است که همواره در حال کوشیدن است.
آزادی
Freiheit
(Freedom — Liberté)
در اینجا معنای آزادی روشنتر میشود.
آزادی نزد فیشته یعنی:
نبودن مانع؟
خیر.
آزادی یعنی:
توانایی فعالیت در برابر مانع.
این تعریف با تصور رایج آزادی تفاوت دارد.
بسیاری آزادی را فقدان محدودیت میدانند.
اما فیشته میگوید:
آزادی فقط در برابر مقاومت معنا پیدا میکند.
اراده
Wille
(Will — Volonté)
کوششِ آگاهانه، همان اراده است.
اراده عبارت است از:
فعالیت من برای تحقق آزادی.
به همین دلیل،
اراده صرفاً میل روانشناختی نیست.
بلکه بنیادیترین ساختار آگاهی است.
رابطهٔ اراده و شناخت
اکنون فیشته یکی از مشهورترین تزهای خود را مطرح میکند.
او میگوید:
شناخت،
در خدمت عمل است.
این جمله را نباید سطحی فهمید.
فیشته نمیگوید:
حقیقت اهمیت ندارد.
بلکه میگوید:
تمام ساختار شناخت، در نهایت برای امکان فعالیت آزاد شکل گرفته است.
تفاوت با کانت
در فلسفهٔ کانت:
شناخت نظری
و
عقل عملی
تا حد زیادی از یکدیگر جدا هستند.
اما فیشته این دو را به هم پیوند میدهد.
او میگوید:
هر شناختی از آغاز، بخشی از فعالیت عملی من است.
به همین دلیل،
کل نظام او از همان ابتدا پویا است.
مفهوم «وظیفه»
Pflicht
(Duty — Devoir)
از دل آزادی، مفهوم وظیفه پدید میآید.
چرا؟
زیرا اگر من آزاد باشم،
باید آزادی خود را بالفعل کنم.
پس وظیفه،
چیزی تحمیلشده از بیرون نیست.
بلکه نتیجهٔ ذات خود من است.
منِ نامتناهی
Unendliches Ich
(Infinite I — Moi infini)
فیشته اکنون میان دو سطح از من تمایز میگذارد.
من تجربی
(Empirisches Ich — Empirical I — Moi empirique)
همان فرد محدود.
من نامتناهی
(Unendliches Ich — Infinite I — Moi infini)
اصل آزادی مطلق.
زندگی انسان،
کوشش دائمی من تجربی است
برای نزدیک شدن به من نامتناهی.
اما آیا این هدف کاملاً تحقق پیدا میکند؟
پاسخ:
خیر.
آرمان
Ideal
(Ideal — Idéal)
من نامتناهی،
یک واقعیت تجربی نیست.
بلکه یک آرمان است.
انسان هرگز کاملاً به آن نمیرسد.
اما تمام زندگی اخلاقی او،
حرکت به سوی آن است.
تفاوت با اسپینوزا
در اینجا تفاوت فیشته با اسپینوزا بسیار روشن میشود.
اسپینوزا
(Spinoza — Spinoza — Spinoza)
میگفت:
همه چیز از ضرورت طبیعت ناشی میشود.
اما فیشته میگوید:
اصل بنیادین،
آزادی است.
به همین دلیل،
فلسفهٔ او را فلسفهٔ آزادی مینامند.
نتیجهٔ این بخش
اکنون نظام فیشته شکل کاملتری پیدا کرده است.
از شناخت نظری:
احساس
شهود
فاهمه
مفهوم
به شناخت عملی میرسیم:
آزادی
اراده
وظیفه
کوشش
در نتیجه،
حقیقت انسان نه صرفاً شناختن،
بلکه
فعالیت آزاد
است.
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی)
در اینجا لازم است به یک سوءبرداشت رایج اشاره شود. گاهی گفته میشود که فیشته پس از پایان بخش نظری، «موضوع را عوض میکند» و وارد اخلاق میشود. این برداشت با متن اصلی سازگار نیست. در Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre، گذار از نظری به عملی یک تغییر موضوع نیست، بلکه نتیجهٔ منطقی خود استدلال است. فیشته میکوشد نشان دهد که اگر «من» را صرفاً بهعنوان موجودی شناسنده در نظر بگیریم، نمیتوانیم پویایی ذاتی آن را توضیح دهیم. از نظر او، شناخت بدون کوشش (Streben) و آزادی (Freiheit) ناقص است. به همین دلیل، فلسفهٔ نظری در دل خود به فلسفهٔ عملی راه میبرد و این گذار، یکی از بنیادیترین تفاوتهای فیشته با کانت است.
در بخش بعدی، وارد یکی از ژرفترین مباحث کتاب میشویم: تحلیل مفهوم آزادی و خودآیینی (Selbständigkeit — Self-sufficiency / Independence — Indépendance) و اینکه چرا فیشته آزادی را نه یک ویژگی انسان، بلکه حقیقت وجود «من» میداند. این بخش، مقدمهٔ مستقیم آثار اخلاقی و سیاسی بعدی او، بهویژه نظام اخلاق (System der Sittenlehre) و بنیاد حق طبیعی (Grundlage des Naturrechts)، است.
بخش نهم
آزادی، خودآیینی و حقیقت «من»
(Freiheit und Selbständigkeit des Ich — Freedom and Self-Sufficiency of the I — Liberté et autonomie du Moi)
اکنون به یکی از بنیادیترین بخشهای کتاب میرسیم؛ بخشی که نشان میدهد چرا فیشته معتقد است تمام فلسفه، در نهایت، فلسفهٔ آزادی است.
تا اینجا دیدیم که:
من (Ich — I — Moi) خود را وضع میکند.
جزمن (Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi) در برابر من قرار میگیرد.
من و جزمن یکدیگر را محدود میکنند.
از این محدودیت، شناخت، اراده و کوشش پدید میآید.
اما هنوز یک پرسش باقی است:
چرا «من» هرگز از کوشش بازنمیایستد؟
ماهیت «من» چیست؟
فیشته پاسخ میدهد:
ماهیت «من» یک چیز (Ding — Thing — Chose) نیست.
ماهیت «من»، یک فعالیت بیپایان است.
فعالیت
(Tätigkeit — Activity — Activité)
در سراسر کتاب، فیشته بر این نکته تأکید میکند که نباید «من» را مانند یک شیء یا جوهر تصور کرد.
«من» همواره در حال شدن است، نه اینکه موجودی کامل و پایانیافته باشد.
خودآیینی
خودآیینی
(Selbständigkeit — Self-Sufficiency / Independence — Indépendance)
یکی از واژههای کلیدی این بخش، Selbständigkeit است.
این واژه را نباید با خودمختاری (Autonomie — Autonomy — Autonomie) یکی دانست، هرچند این دو مفهوم به هم نزدیکاند.
Selbständigkeit به معنای:
قائم به خود بودن،
بر پای خود ایستادن،
وابسته نبودن به بنیادی بیرون از خود،
است.
فیشته میگوید:
اگر «من» حقیقتاً اصل نخست فلسفه باشد، باید قائم به خود باشد.
آیا خودآیینی به معنای استقلال کامل از جهان است؟
پاسخ:
خیر.
اینجا باید میان دو معنا تفاوت گذاشت.
از نظر بنیاد وجودی (Ground of Being — Fondement de l'être)، «من» به چیزی بیرون از خود وابسته نیست.
اما از نظر تجربه (Experience — Expérience)، «من» همواره با جزمن روبهروست.
بنابراین خودآیینی به معنای انزوا نیست.
آزادی چگونه ممکن است؟
آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)
فیشته آزادی را چنین تعریف نمیکند:
«توان انجام هر کاری که بخواهم.»
بلکه آزادی عبارت است از:
توانایی تعیین کردن خود بر اساس قانون درونی خویش.
این تعریف، ادامهٔ اندیشهٔ کانت است، اما فیشته آن را رادیکالتر میکند.
قانون درونی
قانون
(Gesetz — Law — Loi)
این قانون از بیرون بر انسان تحمیل نمیشود.
بلکه از خود ساختار «من» برمیخیزد.
به همین دلیل، آزادی و قانون در فلسفهٔ فیشته در تضاد نیستند.
هرچه «من» بیشتر بر اساس قانون عقلانی خود عمل کند، آزادتر است.
خودمختاری
خودمختاری
(Autonomie — Autonomy — Autonomie)
اگرچه فیشته بیشتر از واژگانی مانند Selbständigkeit و Selbsttätigkeit استفاده میکند، مفهوم خودمختاری کانتی را نیز حفظ میکند.
خودفعالیتی
(Selbsttätigkeit — Self-Activity — Auto-activité)
به این معناست که:
«من» سرچشمهٔ فعالیت خویش است.
هیچ نیروی بیرونی نمیتواند جای این فعالیت را بگیرد.
مقاومت؛ دشمن یا شرط آزادی؟
در نگاه نخست، ممکن است تصور کنیم که جزمن دشمن آزادی است.
اما فیشته دقیقاً برعکس استدلال میکند.
اگر هیچ مقاومتی وجود نداشته باشد:
هیچ تصمیمی وجود ندارد.
هیچ انتخابی وجود ندارد.
هیچ مسئولیتی وجود ندارد.
پس آزادی فقط در برابر مقاومت معنا پیدا میکند.
کوشش بیپایان
کوشش
(Streben — Striving — Tendance)
اکنون روشن میشود که چرا کوشش پایان ندارد.
«من» هر بار که محدودیتی را پشت سر میگذارد، با محدودیت تازهای روبهرو میشود.
این به معنای شکست نیست.
بلکه ساختار ذاتی آزادی است.
فیشته در واقع آزادی را نه یک وضعیت، بلکه یک فرایند میداند.
آرمان اخلاقی
آرمان
(Ideal — Ideal — Idéal)
از آنجا که آزادی کامل هرگز در جهان تجربی تحقق نمییابد، زندگی اخلاقی همیشه حرکتی به سوی یک آرمان است.
این آرمان پایانپذیر نیست.
به همین دلیل، اخلاق در فلسفهٔ فیشته، اخلاقِ کمال نهایی نیست؛ بلکه اخلاقِ تکامل بیپایان است.
تفاوت با کانت
در اینجا تفاوت ظریفی میان کانت و فیشته وجود دارد.
کانت میگوید:
وظیفه از قانون اخلاقی ناشی میشود.
فیشته میگوید:
پیش از آن، باید فعالیت آزاد «من» وجود داشته باشد تا قانون اخلاقی معنا پیدا کند.
پس قانون اخلاقی نیز بر آزادی استوار است.
تفاوت با اسپینوزا
اسپینوزا آزادی را بیشتر به معنای شناخت ضرورت میفهمد.
اما فیشته آزادی را فعالیت خودبنیاد میداند.
از این رو، اگر اسپینوزا فیلسوف ضرورت است، فیشته فیلسوف آزادی است.
نسبت آزادی و شناخت
فیشته اکنون به نتیجهای میرسد که برای کل نظام او تعیینکننده است:
شناخت، هدف نهایی نیست.
شناخت، ابزار آزادی است.
ما جهان را میشناسیم تا بتوانیم در آن بهگونهای آزاد عمل کنیم.
به همین دلیل، فلسفهٔ نظری و فلسفهٔ عملی دو نظام جداگانه نیستند، بلکه دو مرحله از یک حرکت واحدند.
جمعبندی این بخش
در پایان این بخش، میتوان نتایج زیر را به دست آورد:
من (Ich — I — Moi) ذاتاً فعالیت است.
خودآیینی (Selbständigkeit — Self-Sufficiency — Indépendance) به معنای قائم بودن «من» بر بنیاد خویش است.
خودفعالیتی (Selbsttätigkeit — Self-Activity — Auto-activité) سرچشمهٔ همهٔ کنشهای آگاهی است.
آزادی (Freiheit — Freedom — Liberté) نه نبودِ مانع، بلکه توانایی تعیین خویش بر اساس قانون عقلانی است.
کوشش (Streben — Striving — Tendance) حرکت بیپایان «من» به سوی تحقق آزادی است.
زندگی اخلاقی، تحقق کامل آزادی نیست، بلکه حرکت دائمی به سوی آن است.
نکتهٔ تفسیری مهم (بر اساس متن اصلی)
در خوانشهای متأخر، بهویژه پس از هگل، گاهی چنین تصور میشود که فیشته صرفاً فیلسوف «سوژه» است و همه چیز را از «من» استخراج میکند. اما متن Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre تصویر پیچیدهتری ارائه میدهد. «من» نزد فیشته هرگز یک سوژهٔ منفرد و روانشناختی نیست، بلکه فعالیتی استعلایی است که تنها در نسبت با جزمن و از خلال محدودیت، مقاومت و کوشش معنا پیدا میکند. به همین دلیل، آزادی در این کتاب نه استقلال از جهان، بلکه نسبت فعال و پایانناپذیر با جهانی است که همواره در برابر «من» مقاومت میکند. همین برداشت، زمینهساز آثار بعدی فیشته در اخلاق، حقوق و فلسفهٔ دولت میشود.
شرح تفصیلی کتاب بنیاد کل آموزهٔ علم
(Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre — Foundation of the Entire Science of Knowledge — Fondation de toute la Doctrine de la science)
بخش دهم
عقل، امر نامتناهی و وحدت نظام فلسفه
(Die Vernunft und das Unendliche Ich — Reason and the Infinite I — La Raison et le Moi infini)
در بخش پیش دیدیم که حقیقت «من»، فعالیت (Tätigkeit — Activity — Activité) و کوشش (Streben — Striving — Tendance) است.
اما اکنون پرسش تازهای مطرح میشود.
اگر کوشش انسان پایانناپذیر است، این کوشش به سوی چه چیزی جهت دارد؟
آیا فقط رفع یک مانع و سپس مانعی دیگر؟
یا اینکه این حرکت، غایتی بنیادین دارد؟
فیشته پاسخ میدهد:
کوشش انسان به سوی وحدت کامل عقل با آزادی است.
عقل
Vernunft
(Reason — Raison)
باید میان دو اصطلاح آلمانی تمایز دقیقی قائل شویم:
فاهمه
(Verstand — Understanding — Entendement)
کار فاهمه:
تشکیل مفاهیم،
صدور احکام،
سازمان دادن تجربه.
عقل
(Vernunft — Reason — Raison)
کار عقل:
جستجوی وحدت نهایی همه شناختها و همه فعالیتهای آگاهی.
فاهمه با امور جزئی سروکار دارد.
اما عقل همیشه در پی کل است.
تفاوت عقل و فاهمه
برای روشن شدن تفاوت، مثالی بزنیم.
فاهمه میگوید:
این درخت است.
آن سنگ است.
این انسان است.
اما عقل میپرسد:
همه اینها چگونه در یک نظام واحد قرار میگیرند؟
بنابراین عقل همیشه به دنبال:
وحدت
(Einheit — Unity — Unité)
است.
عقل و اصل نخست
در آغاز کتاب دیدیم:
«من، خود را وضع میکند.»
اکنون روشن میشود که این اصل فقط آغاز است.
عقل میخواهد نشان دهد که چگونه همهٔ اجزای نظام از همین اصل نتیجه میشوند.
بنابراین عقل،
قوهٔ نظامسازی است.
نامتناهی
Unendlich
(Infinite — Infini)
یکی از دشوارترین واژههای فیشته همین اصطلاح است.
فیشته نمیگوید:
من، از نظر زمانی بیپایان است.
بلکه میگوید:
فعالیت من حد نهایی ندارد.
هر بار که محدودیتی برطرف میشود،
افق تازهای گشوده میشود.
به همین دلیل،
نامتناهی در فلسفه فیشته
یک فرایند است،
نه یک شیء.
من نامتناهی
Das unendliche Ich
(The Infinite I — Le Moi infini)
اکنون باید میان دو سطح تفاوت بگذاریم.
من تجربی
(Empirisches Ich — Empirical I — Moi empirique)
فردی که:
خطا میکند،
میآموزد،
محدود است.
من نامتناهی
(Unendliches Ich — Infinite I — Moi infini)
اصل استعلایی آزادی.
این دو یکی نیستند.
اما از هم جدا نیز نیستند.
من تجربی،
تجلی محدود
من نامتناهی است.
آیا من نامتناهی خداست؟
اینجا باید بسیار دقیق باشیم.
در نسخهٔ ۱۷۹۴ کتاب،
فیشته
من نامتناهی را
مستقیماً با خدا
یکی نمیگیرد.
بلکه آن را
اصل استعلایی
تمام فعالیت آگاهی
میداند.
بعدها،
در آثار متأخر،
رابطهٔ میان خدا،
نظم اخلاقی جهان
و
آگاهی
دگرگون میشود.
اما در این کتاب هنوز چنین همسانسازیای وجود ندارد.
آرمان نامتناهی
فیشته میگوید:
هر انسان،
در هر عمل اخلاقی،
در حقیقت میکوشد
به وحدت کامل عقل برسد.
اما این وحدت
هرگز به صورت تجربی تحقق پیدا نمیکند.
در نتیجه،
زندگی اخلاقی
یک حرکت پایانناپذیر است.
خودآگاهی
Selbstbewusstsein
(Self-Consciousness — Conscience de soi)
اکنون میتوان فهمید که چرا خودآگاهی
مهمترین موضوع کل کتاب است.
خودآگاهی فقط آگاهی از خود نیست.
بلکه
آگاهی از فعالیت خویش
به عنوان اصل آزادی است.
حقیقت
Wahrheit
(Truth — Vérité)
فیشته حقیقت را
مطابقت ذهن با شیء
تعریف نمیکند.
بلکه حقیقت عبارت است از:
هماهنگی همه فعالیتهای آگاهی
در یک نظام واحد.
به همین دلیل،
حقیقت
همیشه
نظاممند است.
نظام
System
(System — Système)
واژهٔ
System
در فلسفهٔ آلمانی اهمیت فوقالعادهای دارد.
فیشته معتقد است:
اگر فلسفه
از یک اصل واحد
همه چیز را استنتاج نکند،
اصلاً فلسفه نیست.
پس
فلسفه
باید:
آغاز داشته باشد،
پیوستگی داشته باشد،
ضرورت منطقی داشته باشد.
چرا کتاب «بنیاد» نام دارد؟
اکنون عنوان کتاب کاملاً روشن میشود.
Grundlage
یعنی:
بنیاد
یا
شالوده
فیشته
نمیخواهد
تمام علوم را بنویسد.
بلکه میخواهد
بنیادی را نشان دهد
که همه علوم
بر آن استوارند.
به همین دلیل،
نام کتاب
«بنیاد کل آموزهٔ علم»
است.
آموزهٔ علم
Wissenschaftslehre
(Doctrine of Science / Science of Knowledge — Doctrine de la science)
باید توجه داشت که
منظور از
Wissenschaft
در قرن هجدهم،
فقط علوم طبیعی نبود.
این واژه به معنای:
هر معرفت نظاممند
بود.
در نتیجه،
Wissenschaftslehre
یعنی:
نظریهٔ بنیادین
همه معرفتها.
نتیجهٔ کل استدلال تا اینجا
اکنون مسیر کتاب چنین شده است:
من
(Ich — I — Moi)
↓
خودوضعی
(Selbstsetzen — Self-Positing — Auto-position)
↓
جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
↓
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)
↓
احساس
(Empfindung — Sensation — Sensation)
↓
شهود
(Anschauung — Intuition — Intuition)
↓
تخیل مولد
(Produktive Einbildungskraft — Productive Imagination — Imagination productive)
↓
فاهمه
(Verstand — Understanding — Entendement)
↓
عقل
(Vernunft — Reason — Raison)
↓
آزادی
(Freiheit — Freedom — Liberté)
↓
کوشش
(Streben — Striving — Tendance)
↓
نظام کامل فلسفه
(System der Philosophie — System of Philosophy — Système de la philosophie)
نکتهٔ تفسیری مهم (براساس متن آلمانی)
در خوانش دقیق متن آلمانی، روشن میشود که فیشته از همان آغاز کتاب، پروژهای صرفاً معرفتشناختی ندارد. هدف او یافتن اصل زنده (lebendiges Prinzip — Living Principle — Principe vivant) است؛ اصلی که بتواند هم شناخت، هم آزادی، هم اخلاق و هم تاریخ را توضیح دهد. از همین رو، اصطلاح Tathandlung که در آغاز کتاب معرفی میشود، تا پایان همچون رشتهای پنهان همهٔ مباحث را به هم پیوند میدهد. «من» نه یک موجود ثابت، بلکه کنش-واقعیت یا فعلِ خودبنیاد است که در هر لحظه خود را تحقق میبخشد و از خلال این تحقق، جهان، شناخت و اخلاق را امکانپذیر میکند. این ایده، یکی از سرچشمههای اصلی ایدهآلیسم آلمانی پس از کانت و نقطهٔ عزیمت شلینگ و هگل است.
نکتهٔ مهم دربارهٔ ادامهٔ کتاب
از اینجا به بعد، متن Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre (1794/95) وارد استنتاجهای بسیار فنی میشود؛ از جمله تحلیل دقیقتر احساس (Empfindung)، تعیّن متقابل (Wechselbestimmung)، رابطهٔ شناخت نظری و عملی و استنتاجهای منطقی از سه اصل بنیادین. بنابراین، برای وفاداری کامل به متن اصلی آلمانی، ادامهٔ شرح بهتر است به ترتیب بندها و پاراگرافهای خود کتاب پیش برود، نه به صورت موضوعی. این شیوه امکان میدهد هیچ بخش مهمی از استدلال فیشته حذف یا جابهجا نشود و شرح کاملاً مطابق ساختار متن اصلی باشد.
بخش یازدهم
استنتاج اصل محدودیت
(Deduktion der Schranke — Deduction of Limitation — Déduction de la limitation)
اکنون فیشته به یکی از دشوارترین استدلالهای کتاب وارد میشود.
در اینجا دیگر موضوع اصلی این نیست که:
«من چیست؟»
بلکه پرسش این است:
چگونه محدودیت در آگاهی امکانپذیر است؟
این پرسش از دل اصل سوم پدید میآید.
زیرا گفتیم:
من
(Ich — I — Moi)
و
جزمن
(Nicht-Ich — Not-I — Non-Moi)
یکدیگر را محدود میکنند.
اما این محدود کردن چگونه رخ میدهد؟
مفهوم محدودیت
محدودیت
(Schranke — Limitation — Limite)
در زبان روزمره،
محدودیت یعنی:
مانع.
اما فیشته معنای عمیقتری در نظر دارد.
محدودیت یعنی:
تعیین شدن یک فعالیت از طریق فعالیتی دیگر.
بنابراین
محدودیت
یک شیء نیست.
یک رابطه است.
چرا محدودیت ضروری است؟
اگر فعالیت من
کاملاً نامحدود باشد،
هیچ تمایزی ایجاد نمیشود.
در نتیجه
نه:
ابژه
وجود خواهد داشت،
نه
تجربه،
نه
شناخت.
پس
محدودیت
شرط امکان
تشخص
است.
مفهوم تشخص
تعیین
(Bestimmung — Determination — Détermination)
فیشته از واژهٔ
Bestimmung
بسیار استفاده میکند.
این واژه را میتوان به صورتهای مختلف ترجمه کرد:
تعیین
تعین
مشخص شدن
من
تا وقتی
نامحدود باشد،
هیچ ویژگی معینی ندارد.
اما
وقتی محدود میشود،
تعین پیدا میکند.
پس:
تعین
نتیجهٔ محدودیت است.
نفی
Negation
(Negation — Négation)
در اینجا
یکی از مفاهیمی وارد میشود که بعدها
در فلسفهٔ هگل
بسیار مهم خواهد شد.
هر تعین،
نوعی نفی است.
وقتی میگوییم:
«این میز است.»
در حقیقت میگوییم:
این
صندلی نیست،
دیوار نیست،
درخت نیست.
پس
هر تعیین،
همواره
همراه با نفی است.
فیشته این نکته را
چند سال پیش از هگل
به صورت نظاممند مطرح میکند.
محدودیت متقابل
Wechselbegrenzung
(Reciprocal Limitation — Limitation réciproque)
اکنون
فیشته
به اصل سوم
بازمیگردد.
او میگوید:
نه فقط
من
جزمن را محدود میکند،
بلکه
جزمن نیز
من را محدود میکند.
این رابطه
دوطرفه است.
اگر فقط
من
محدود کند،
جزمن
از میان میرود.
اگر فقط
جزمن
محدود کند،
آگاهی
از میان میرود.
در نتیجه،
هر دو
همزمان
یکدیگر را
تعیین میکنند.
تقسیم فعالیت
Teilung
(Division — Division)
اکنون
فیشته
نکتهٔ تازهای مطرح میکند.
فعالیت
به دو بخش تقسیم میشود.
فعالیت آزاد
(freie Tätigkeit — Free Activity — Activité libre)
فعالیت محدود
(beschränkte Tätigkeit — Limited Activity — Activité limitée)
تمام تجربه
از نسبت
میان این دو
پدید میآید.
چرا جهان منظم است؟
اگر فعالیت آگاهی
فقط آزاد بود،
هر لحظه
جهانی کاملاً متفاوت
پدید میآمد.
اگر فقط محدود بود،
هیچ آزادیای وجود نداشت.
اما چون
هر دو
همزمان
وجود دارند،
جهان
هم:
ثبات دارد،
و هم:
تغییر.
این نکته
اساس
نظریهٔ تجربه
در فلسفهٔ فیشته است.
مفهوم مقاومت دوباره
مقاومت
(Widerstand — Resistance — Résistance)
اکنون
فیشته
تعریف دقیقتری
از مقاومت
ارائه میکند.
مقاومت
یک نیروی مستقل
نیست.
بلکه
شیوهای است
که
فعالیت من
محدود بودن خود را
تجربه میکند.
بنابراین
مقاومت
یک رابطه است،
نه
یک جوهر.
آیا جزمن وجود مستقل دارد؟
این قسمت
یکی از دشوارترین بخشهای کتاب است.
فیشته
نمیگوید:
جزمن
توهم است.
اما
نمیگوید:
جزمن
همان
شیء فینفسه
کانت است.
بلکه میگوید:
جزمن
در مقام
شرط امکان تجربه
ضروری است.
این سخن
نه
رئالیسم ساده است،
نه
ذهنگرایی ساده.
بلکه
یک
ایدهآلیسم استعلایی
(Transzendentaler Idealismus — Transcendental Idealism — Idéalisme transcendantal)
است.
نتیجهٔ این مرحله
اکنون
زنجیرهٔ استدلال
چنین است:
فعالیت
↓
محدودیت
↓
تعین
↓
تفاوت
↓
ابژه
↓
شناخت
یعنی
جهان
از آن جهت
برای ما
جهان است
که
فعالیت آگاهی
در هر لحظه
به واسطهٔ محدودیت
تعین پیدا میکند.
نکتهٔ تفسیری (بر اساس متن آلمانی)
در متن آلمانی، فیشته میان Schranke (محدودیت) و Grenze (مرز) تفاوت میگذارد؛ هرچند در برخی ترجمهها هر دو به «حد» یا «محدودیت» برگردانده شدهاند. Grenze بیشتر به یک مرز یا پایانِ مشخص اشاره دارد، در حالی که Schranke به معنای عاملی است که فعالیت را مقید و تعیین میکند. در Grundlage، مفهوم محوری Schranke است، زیرا فیشته میخواهد نشان دهد که آگاهی تنها از خلال «محدود شدن» به تعین میرسد. این تمایز بعدها در آثار هگل نیز اهمیت فراوان پیدا میکند، اما در این کتاب، نخستین صورتبندی منسجم آن را نزد فیشته میبینیم.
در بخش بعدی، فیشته وارد یکی از فنیترین مباحث کتاب میشود: استنتاج احساس (Deduktion der Empfindung)؛ یعنی این پرسش که چگونه از «محدودیت» دقیقاً احساس (Empfindung — Sensation — Sensation) پدید میآید و چرا احساس، نخستین شکل آگاهی از جزمن است. این بخش از نظر فلسفی، یکی از دقیقترین تحلیلهای فیشته در کل کتاب به شمار میآید.
برچسبها:
فیشته,
آموزه فراگیر دانش,
فلسفه آلمانی,
فلسفه ایده آلیسم