یورگن هابرماس ـ نظریه کنش ارتباطی، جلد اول
The Theory of Communicative Action, Volume 1: Reason and the Rationalization of Society
آلمانی: Theorie des kommunikativen Handelns, Band 1: Handlungsrationalität und gesellschaftliche Rationalisierung
فرانسوی: Théorie de l'agir communicationnel, Tome 1 : Rationalité de l'action et rationalisation de la société
بخش بعدی: ماکس وبر و مسئله عقلانیشدن
Max Weber und das Problem der Rationalisierung
Max Weber and the Problem of Rationalization
Max Weber et le problème de la rationalisation
۱. چرا وبر برای هابرماس اهمیت دارد؟
برای هابرماس، وبر نخستین جامعهشناس بزرگی است که توانست مسئله مرکزی مدرنیته را به شکل منسجم صورتبندی کند:
چرا جهان مدرن به سوی عقلانیشدن حرکت میکند، و این عقلانیشدن چه پیامدهایی برای آزادی انسان دارد؟
وبر در مرکز تحلیل خود مفهوم:
Rationalisierung
یعنی:
عقلانیشدن (Rationalization / Rationalisation)
را قرار میدهد.
اما از نظر وبر، عقلانیشدن یک فرآیند واحد و ساده نیست.
این فرآیند در حوزههای مختلف زندگی رخ میدهد:
اقتصاد،
حقوق،
دولت،
علم،
دین،
هنر،
اخلاق،
مدیریت.
هر یک از این حوزهها به سوی شکل خاصی از عقلانیشدن حرکت میکنند.
بنابراین، هابرماس باید نخست نشان دهد که:
وبر دقیقاً چه چیزی را عقلانیشدن مینامد؟
۲. مفهوم کنش اجتماعی در وبر
برای فهم عقلانیشدن وبر، ابتدا باید مفهوم:
Soziales Handeln
را فهمید.
یعنی:
کنش اجتماعی (Social Action / Action sociale)
از نظر وبر، کنش زمانی اجتماعی است که کنشگر معنایی برای آن قائل باشد و این معنا به رفتار دیگران مربوط شود.
وبر چهار نوع اصلی کنش را از یکدیگر متمایز میکند.
۳. کنش عقلانی معطوف به هدف
zweckrationales Handeln
Purposively Rational Action
Action rationnelle par rapport à une fin
در این نوع کنش، فرد:
هدف خود را تعیین میکند.
شرایط را بررسی میکند.
وسایل مختلف را ارزیابی میکند.
بهترین وسیله را انتخاب میکند.
پیامدهای احتمالی را محاسبه میکند.
ساختار آن:
هدف → محاسبه → وسیله → نتیجه
برای مثال:
یک مدیر میخواهد هزینه تولید را کاهش دهد.
او:
هزینهها را محاسبه میکند،
گزینهها را مقایسه میکند،
سود و زیان را بررسی میکند،
و بهترین راه را انتخاب میکند.
این شکل کنش، نزدیکترین شکل به:
عقلانیت ابزاری
است.
۴. کنش عقلانی معطوف به ارزش
wertrationales Handeln
Value-Rational Action
Action rationnelle par rapport à une valeur
در اینجا فرد به دلیل اعتقاد به یک ارزش عمل میکند.
ممکن است بداند که کنش او:
سودآور نیست،
خطرناک است،
یا حتی به شکست منجر میشود.
اما همچنان عمل میکند، زیرا معتقد است:
این کار فینفسه ارزشمند است.
مثلاً شخصی ممکن است به خاطر عدالت، حقیقت یا ایمان دست به عملی بزند، حتی اگر از نظر منفعت شخصی به ضرر او باشد.
بنابراین:
Zweckrationalität
و
Wertrationalität
دو شکل متفاوت عقلانیتاند.
اولی:
هدف و وسیله
را در مرکز قرار میدهد.
دومی:
ارزش
را.
۵. کنش عاطفی
affektuelles Handeln
Affectual Action
Action affectuelle
در اینجا رفتار بر اساس احساسات و عواطف شکل میگیرد.
مثلاً:
خشم،
عشق،
ترس،
هیجان.
این کنش الزاماً بر اساس محاسبه عقلانی صورت نمیگیرد.
۶. کنش سنتی
traditionales Handeln
Traditional Action
Action traditionnelle
در اینجا فرد بر اساس عادت و سنت عمل میکند.
مثلاً:
«همیشه همینطور انجام دادهایم.»
در این حالت، کنشگر لزوماً درباره مشروعیت یا عقلانیت کنش خود تأمل نمیکند.
۷. سلسلهمراتب عقلانیت در وبر
از نگاه وبر، این چهار نوع کنش از نظر عقلانی بودن یکسان نیستند.
میتوان تقریباً چنین ترتیبی ترسیم کرد:
کنش عاطفی
↓
کنش سنتی
↓
کنش عقلانی معطوف به ارزش
↓
کنش عقلانی معطوف به هدف
در بالاترین سطح، کنشگر میتواند:
هدف را روشن کند،
وسایل را مقایسه کند،
پیامدها را پیشبینی کند،
و بر اساس محاسبه تصمیم بگیرد.
این همان چیزی است که وبر آن را:
Zweckrationalität
مینامد.
۸. نقد هابرماس به این تقسیمبندی
در اینجا هابرماس یک مشکل مهم را تشخیص میدهد.
وبر عقلانیت را عمدتاً بر اساس رابطه کنشگر با:
جهان عینی
تحلیل میکند.
یعنی:
آیا فرد میتواند وسیله مناسب را برای رسیدن به هدف انتخاب کند؟
اما هابرماس میپرسد:
اگر انسانها با یکدیگر وارد ارتباط شوند چه؟
در اینجا دیگر مسئله فقط:
کنشگر و جهان
نیست.
بلکه:
کنشگر و کنشگر
است.
یعنی:
Ich ↔ Du
من ↔ تو
اینجا همان نقطهای است که هابرماس نظریه وبر را به سمت:
بیناذهنیت (Intersubjektivität / Intersubjectivity / Intersubjectivité)
میبرد.
۹. محدودیت عقلانیت هدفمند
اگر عقلانیت را فقط به عقلانیت هدفمند محدود کنیم، تمام ارتباط انسانی به یک محاسبه تبدیل میشود.
مثلاً:
من با تو صحبت میکنم تا:
تو را قانع کنم،
رأی تو را بگیرم،
پولت را به دست آورم،
تو را استخدام کنم،
یا رفتار تو را تغییر دهم.
در این صورت، زبان تبدیل به ابزار میشود.
اما هابرماس میگوید:
زبان چیزی بیش از ابزار تأثیرگذاری است.
زبان میتواند وسیله:
تفاهم
باشد.
این همان جایی است که:
عقلانیت ارتباطی
از عقلانیت ابزاری جدا میشود.
۱۰. عقلانیت صوری
وبر مفهوم مهم دیگری دارد:
formale Rationalität
Formal Rationality
Rationalité formelle
عقلانیت صوری یعنی تصمیمها بر اساس قواعد عمومی، محاسبهپذیر و قابل پیشبینی اتخاذ شوند.
مثلاً در نظام حقوقی مدرن:
قانون باید:
عمومی،
انتزاعی،
قابل پیشبینی،
و یکسان
باشد.
در اقتصاد سرمایهداری نیز:
محاسبه سود
اهمیت پیدا میکند.
در بوروکراسی:
قواعد رسمی
رفتارها را تنظیم میکنند.
در اینجا عقلانیت با:
محاسبهپذیری (Berechenbarkeit / Calculability / Calculabilité)
پیوند پیدا میکند.
۱۱. عقلانیت ماهوی
در برابر آن:
materiale Rationalität
Substantive Rationality
Rationalité matérielle
قرار دارد.
در اینجا پرسش این نیست که آیا تصمیم طبق قواعد صوری درست گرفته شده است.
بلکه پرسش این است:
آیا نتیجه با ارزشها و اهدافی مشخص سازگار است؟
مثلاً یک قانون ممکن است کاملاً منظم و صوری باشد، اما از نظر عدالت اجتماعی ناعادلانه باشد.
پس:
Formal Rationality
میپرسد:
آیا قواعد بهدرستی اعمال شدند؟
Substantive Rationality
میپرسد:
آیا نتیجه از نظر ارزشی مطلوب است؟
۱۲. حقوق و عقلانیشدن
وبر معتقد است یکی از نشانههای مهم مدرنیته، عقلانیشدن نظام حقوقی است.
حقوق سنتی میتواند بر اساس:
سنت،
عرف،
اقتدار دینی،
تصمیم شخصی حاکم
عمل کند.
اما حقوق مدرن به سمت:
قواعد عمومی
و
قانون رسمی
حرکت میکند.
این امر امکان:
پیشبینیپذیری،
محاسبه،
ثبات،
و سازمانیافتگی
را افزایش میدهد.
اما هابرماس در اینجا یک سؤال مهم مطرح میکند:
آیا قانونی بودن، به خودی خود، به معنای مشروع بودن است؟
پاسخ او:
نه.
قانون باید بتواند از نظر ارتباطی و هنجاری نیز مشروعیت خود را نشان دهد.
بنابراین:
Legalität / Legality / Légalité
با:
Legitimität / Legitimacy / Légitimité
یکی نیست.
۱۳. بوروکراسی
وبر بوروکراسی را یکی از عالیترین اشکال عقلانیت سازمانی مدرن میداند.
بوروکراسی بر اساس:
سلسلهمراتب،
تخصص،
قواعد رسمی،
تقسیم کار،
پرونده و سند،
صلاحیت اداری
عمل میکند.
این نظام بسیار کارآمد است.
اما همین ویژگی میتواند به یک خطر تبدیل شود.
زیرا فرد درون شبکهای از قواعد و رویهها قرار میگیرد.
در نتیجه:
بوروکراسی
از یک سو:
عقلانیسازی
است.
اما از سوی دیگر میتواند به:
سلطه
منجر شود.
۱۴. قفس آهنین
مفهوم مشهور وبر:
stahlhartes Gehäuse
Iron Cage
cage d'acier
یا:
قفس آهنین
است.
معنای آن این است که عقلانیشدن مدرن میتواند انسان را درون ساختارهای عقلانیشدهای گرفتار کند که خود او ساخته است.
انسان:
نظام اقتصادی میسازد،
نظام اداری میسازد،
نظام حقوقی میسازد،
اما سرانجام خودش تابع این نظامها میشود.
در اینجا یک پارادوکس شکل میگیرد:
انسان برای عقلانی کردن جهان، نظامهایی ایجاد میکند که در نهایت خود او را محدود میکنند.
۱۵. خوانش هابرماس از قفس آهنین
هابرماس این تحلیل وبر را میپذیرد، اما معتقد است وبر نتوانست بهطور کامل توضیح دهد که چرا این وضعیت رخ میدهد.
از نظر هابرماس، مشکل این نیست که عقلانیت به خودی خود بد است.
مشکل این است که:
یک شکل خاص از عقلانیت، یعنی عقلانیت هدفمند ـ ابزاری، بر حوزههای دیگر زندگی غلبه میکند.
به عبارت دیگر:
عقلانیت ابزاری
جای:
عقلانیت ارتباطی
را میگیرد.
این همان نقطهای است که نظریه هابرماس از وبر فاصله میگیرد.
۱۶. دو مسیر عقلانیشدن
از اینجا هابرماس دو مسیر را از هم جدا میکند.
مسیر اول
عقلانیشدن سیستم
از طریق:
پول،
قدرت،
بوروکراسی،
بازار،
دولت.
مسیر دوم
عقلانیشدن زیست-جهان
از طریق:
زبان،
تفاهم،
نقد،
گفتمان،
انعکاسپذیری.
این دو فرآیند میتوانند همزمان رخ دهند.
اما الزاماً همسو نیستند.
حتی ممکن است:
هرچه سیستم عقلانیتر میشود، زیست-جهان بیشتر تحت فشار قرار گیرد.
۱۷. تحول تاریخی جامعه
اکنون هابرماس تحلیل وبر را به یک نظریه تکامل اجتماعی پیوند میدهد.
در جوامع ابتدایی، تمایز میان:
زیست-جهان
و
سیستم
هنوز بسیار ضعیف است.
روابط اجتماعی عمدتاً از طریق:
خویشاوندی،
سنت،
آیین،
دین
تنظیم میشوند.
اما با پیچیدهتر شدن جامعه:
اقتصاد
و
دولت
به تدریج از ساختارهای سنتی جدا میشوند.
در نتیجه:
سیستم
از درون ساختارهای اجتماعی متمایز میشود.
۱۸. تفکیک سیستم و زیست-جهان
این فرآیند را میتوان چنین نمایش داد:
جامعه سنتی
زیست-جهان
تقریباً تمام جامعه را دربرمیگیرد.
↓
پیچیدهتر شدن جامعه
ظهور سازوکارهای مستقل هماهنگی
↓
شکلگیری سیستم
اقتصاد + دولت
↓
تمایز سیستم و زیست-جهان
↓
خودمختاری سیستمها
↓
خطر نفوذ سیستم در زیست-جهان
↓
استعمار زیست-جهان
۱۹. سرمایهداری مدرن
هابرماس در اینجا به:
سرمایهداری (Kapitalismus / Capitalism / Capitalisme)
میرسد.
سرمایهداری مدرن از نظر او یک سیستم اقتصادی پیچیده است که از طریق:
پول
هماهنگ میشود.
افراد لازم نیست درباره ارزش یک کالا به تفاهم اخلاقی برسند.
کافی است:
قیمت
تعیین شود.
این امر کارایی بسیار زیادی ایجاد میکند.
اما مشکل از جایی آغاز میشود که منطق مبادله اقتصادی به حوزههایی وارد شود که اساساً بر اساس منطق دیگری عمل میکنند.
مثلاً:
خانواده
دوستی
آموزش
فرهنگ
روابط انسانی
اگر این حوزهها صرفاً با منطق:
هزینه / سود
ارزیابی شوند، ساختار ارتباطی زیست-جهان آسیب میبیند.
۲۰. دولت مدرن
در کنار اقتصاد، دولت مدرن نیز یک سیستم است.
هماهنگی در اینجا عمدتاً از طریق:
قدرت اداری
صورت میگیرد.
Verwaltungsmacht
یا:
Administrative Power
این قدرت برای اداره جامعه پیچیده ضروری است.
اما وقتی منطق اداری بیش از حد گسترش پیدا کند، ممکن است حوزههایی مانند:
سیاست،
شهروندی،
آموزش،
فرهنگ
به موضوعاتی صرفاً مدیریتی تبدیل شوند.
در اینجا نیز خطر:
استعمار زیست-جهان
ظاهر میشود.
۲۱. صورتبندی نهایی این بخش
اکنون میتوانیم نظریه هابرماس را در این مرحله چنین خلاصه کنیم:
وبر
↓
مدرنیته = عقلانیشدن
↓
عقلانیشدن = گسترش عقلانیت صوری و هدفمند
↓
گسترش بوروکراسی و سرمایهداری
↓
افزایش کارآمدی
اما:
↓
خطر سلطه
↓
قفس آهنین
هابرماس این نظریه را بازسازی میکند:
عقلانیشدن مدرنیته
دو مسیر دارد:
مسیر سیستم
Systemrationalisierung
پول + قدرت
مسیر زیست-جهان
Rationalisierung der Lebenswelt
ارتباط + تفاهم
و بحران مدرنیته زمانی رخ میدهد که:
Systemrationalisierung
بر:
Rationalisierung der Lebenswelt
غلبه کند.
در نتیجه:
سیستم
به حوزههای:
زیست-جهان
نفوذ میکند.
و:
استعمار زیست-جهان
Kolonialisierung der Lebenswelt
رخ میدهد.
گام بعدی در استدلال جلد اول
پس از این بازسازی وبر، هابرماس وارد مرحلهای میشود که برای فهم نسبت او با مارکس و نظریه انتقادی بسیار مهم است. او نشان میدهد که چرا نظریه مارکس، با وجود قدرت عظیمش در توضیح سرمایهداری و سلطه، از نظر او هنوز بیش از حد بر کار (Arbeit / Labor / Travail) و تولید متمرکز است و نمیتواند استقلال حوزه کنش ارتباطی را بهدرستی توضیح دهد.
در ادامه، هابرماس به بازخوانی مارکس، سپس لوکاچ و مفهوم شیءوارگی (Verdinglichung / Reification / Réification) و بعد به هورکهایمر و آدورنو میرسد. در آنجا مشخص میشود که چگونه مفهوم عقلانیت ارتباطی در پاسخ به بنبست نظریه انتقادی نسل اول مکتب فرانکفورت شکل میگیرد و چرا هابرماس میخواهد نظریه انتقادی را از «فلسفه سوژه» به سمت نظریه بیناذهنیت و ارتباط منتقل کند.
در آن مرحله، زنجیره استدلال کتاب به این شکل درمیآید:
مارکس → کار و تولید
وبر → عقلانیشدن و بوروکراسی
لوکاچ → شیءوارگی
هورکهایمر و آدورنو → عقل ابزاری
مید و پارسونز → کنش متقابل و نظم اجتماعی
و هابرماس از ترکیب انتقادی این سنتها به:
کنش ارتباطی → زیست-جهان → سیستم
میرسد.
بخش بعدی: مارکس و مسئله شیءوارگی
Marx und das Problem der Verdinglichung
Marx and the Problem of Reification
Marx et le problème de la réification
۱. اهمیت مارکس برای هابرماس
هابرماس برخلاف برخی متفکران متأخر، مارکس را کنار نمیگذارد.
برعکس، مارکس برای او یکی از بنیادیترین منابع نظریه انتقادی است.
زیرا مارکس توانست نشان دهد که جامعه سرمایهداری فقط مجموعهای از افراد آزاد نیست.
در پشت روابط ظاهراً آزاد بازار، ساختارهایی وجود دارند که رفتار افراد را شکل میدهند.
مفاهیمی مانند:
سرمایه (Kapital / Capital / Capital)
کار مزدی (Lohnarbeit / Wage Labor / Travail salarié)
کالا (Ware / Commodity / Marchandise)
ارزش اضافی (Mehrwert / Surplus Value / Plus-value)
و
استثمار (Ausbeutung / Exploitation / Exploitation)
برای فهم این ساختار ضروریاند.
اما پرسش هابرماس این است:
آیا تمام روابط اجتماعی را میتوان بر اساس روابط تولید توضیح داد؟
پاسخ او:
خیر.
۲. نقد اقتصاد سیاسی
مارکس جامعه سرمایهداری را از طریق:
Kritik der politischen Ökonomie
یعنی:
نقد اقتصاد سیاسی (Critique of Political Economy / Critique de l'économie politique)
تحلیل میکند.
در این تحلیل، سرمایهداری یک نظام اجتماعی است که در آن:
تولید
و
مبادله کالا
نقش مرکزی دارند.
انسانها در بازار با یکدیگر رابطه برقرار میکنند.
اما رابطه اجتماعی آنها در قالب رابطه میان کالاها ظاهر میشود.
اینجا مارکس به مفهوم بسیار مهم:
شیءوارگی
Verdinglichung
میرسد.
۳. شیءوارگی چیست؟
شیءوارگی یعنی روابطی که اساساً:
روابط انسانی
هستند، به صورت روابط میان:
اشیاء
ظاهر شوند.
مثلاً در بازار، دو انسان با یکدیگر رابطه برقرار میکنند.
اما این رابطه در ظاهر چنین دیده میشود:
کالا ↔ کالا
یا:
پول ↔ کالا
یا:
سرمایه ↔ نیروی کار
رابطه انسانی پشت رابطه اقتصادی پنهان میشود.
انسان دیگر دیگری را صرفاً به عنوان یک انسان نمیبیند.
او ممکن است او را به عنوان:
نیروی کار،
مشتری،
مصرفکننده،
سرمایهگذار،
کارفرما
ببیند.
در نتیجه، رابطه انسانی به رابطهای:
ابزاری
تبدیل میشود.
۴. رابطه میان شیءوارگی و عقل ابزاری
اینجا هابرماس میان مارکس و وبر ارتباط برقرار میکند.
مارکس نشان میدهد:
چگونه روابط انسانی در سرمایهداری به روابط اقتصادی و کالایی تبدیل میشوند.
وبر نشان میدهد:
چگونه عقلانیت هدفمند، محاسبهپذیری و بوروکراسی در جامعه مدرن گسترش مییابند.
هابرماس این دو تحلیل را کنار هم قرار میدهد.
نتیجه:
سرمایهداری
بوروکراسی
↓
گسترش:
عقلانیت ابزاری
و
شیءوارگی
۵. مسئله لوکاچ
در این مرحله، هابرماس به:
گئورگ لوکاچ (Georg Lukács)
میرسد.
مفهوم مرکزی لوکاچ:
Verdinglichung
است.
یعنی:
شیءوارگی (Reification / Réification)
لوکاچ مفهوم شیءوارگی مارکس را از حوزه اقتصاد فراتر میبرد.
از نظر او، شیءوارگی فقط در بازار رخ نمیدهد.
بلکه میتواند کل ساختار زندگی اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد.
انسانها:
خودشان،
دیگران،
زمان،
کار،
روابط اجتماعی
را مانند اشیایی قابل محاسبه میبینند.
۶. جامعه به مثابه نظام محاسبه
در جهان شیءواره، همه چیز به صورت:
کمّی
و
قابل اندازهگیری
ظاهر میشود.
مثلاً:
انسان:
نیروی کار
زمان:
واحد تولید
دانش:
سرمایه انسانی
آموزش:
سرمایهگذاری
روابط:
شبکه اجتماعی
این زبان نشان میدهد که منطق اقتصادی میتواند به حوزههایی وارد شود که در اصل بر اساس معنا و تفاهم شکل گرفتهاند.
از نظر هابرماس، این دقیقاً همان نقطهای است که نظریه شیءوارگی به مفهوم:
استعمار زیست-جهان
نزدیک میشود.
۷. تفاوت هابرماس و لوکاچ
اما هابرماس با لوکاچ اختلاف دارد.
لوکاچ مسئله را عمدتاً از منظر:
آگاهی (Bewusstsein / Consciousness / Conscience)
تحلیل میکند.
یعنی مسئله این است که آگاهی انسان چگونه توسط ساختار کالایی شکل میگیرد.
اما هابرماس میگوید:
مسئله را نباید فقط در سطح آگاهی فردی تحلیل کرد.
بلکه باید ساختارهای ارتباطی جامعه را نیز بررسی کرد.
در نتیجه، هابرماس از:
فلسفه آگاهی
به:
فلسفه بیناذهنیت
حرکت میکند.
۸. از فلسفه سوژه به فلسفه بیناذهنیت
در فلسفه سنتی مدرن، نقطه شروع اغلب:
سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)
است.
یعنی:
یک فرد مستقل در برابر جهان.
اما هابرماس این مدل را ناکافی میداند.
زیرا انسان پیش از آنکه یک سوژه منزوی باشد، در شبکهای از روابط ارتباطی قرار دارد.
ساختار بنیادیتر:
من ↔ تو
است.
نه:
من ↔ جهان
بنابراین، هابرماس میخواهد نظریه اجتماعی را از:
سوژه منفرد
به:
بیناذهنیت
منتقل کند.
۹. جورج هربرت مید
برای این تحول، هابرماس به:
جورج هربرت مید (George Herbert Mead)
توجه میکند.
مید نشان میدهد که «خود» یا:
Self
در تعامل اجتماعی شکل میگیرد.
فرد ابتدا خود را از طریق رابطه با دیگران میآموزد.
یعنی:
خود
بدون:
دیگری
قابل فهم نیست.
این نظریه برای هابرماس اهمیت زیادی دارد.
زیرا نشان میدهد که:
فردیت خود محصول یک فرآیند ارتباطی است.
بنابراین:
ارتباط
پیش از:
فردیت کامل
قرار میگیرد.
۱۰. شکلگیری هویت
فرد برای اینکه بتواند بگوید:
«من»
باید بتواند خود را از دیدگاه دیگران نیز ببیند.
این فرآیند از طریق:
نقشپذیری (role-taking)
صورت میگیرد.
فرد یاد میگیرد:
دیگران چه انتظاری از او دارند،
چگونه رفتار او را ارزیابی میکنند،
چه هنجارهایی بر رفتار حاکماند.
از این طریق:
هویت فردی
درون:
نظم اجتماعی
شکل میگیرد.
۱۱. دیگری تعمیمیافته
مفهوم مهم مید:
generalized other
یا:
دیگری تعمیمیافته (verallgemeinerter Anderer)
است.
فرد فقط با یک فرد خاص مواجه نیست.
او به تدریج مجموعهای از انتظارات مشترک جامعه را درونی میکند.
بنابراین:
جامعه
درون:
شخصیت
حضور پیدا میکند.
این مسئله به یکی از سه مؤلفه زیست-جهان مربوط میشود:
شخصیت
زیرا شخصیت از طریق:
اجتماعیشدن (Sozialisation / Socialization / Socialisation)
شکل میگیرد.
۱۲. زبان و شکلگیری خود
برای مید، زبان نقش بنیادی دارد.
کودک از طریق زبان یاد میگیرد:
دیگری چه میگوید،
دیگران چگونه واکنش نشان میدهند،
چگونه خود را از دیدگاه دیگران ببیند.
بنابراین:
زبان
فقط وسیله انتقال اطلاعات نیست.
بلکه وسیله شکلگیری:
خود
است.
اینجا هابرماس یک گام دیگر به نظریه کنش ارتباطی نزدیک میشود.
۱۳. هنجار و انتظار متقابل
در ارتباط اجتماعی، افراد فقط اطلاعات ردوبدل نمیکنند.
آنها درباره رفتار یکدیگر نیز انتظار دارند.
مثلاً:
«تو قول دادی.»
این جمله فقط اطلاعاتی درباره گذشته نیست.
بلکه یک:
تعهد هنجاری
را یادآوری میکند.
بنابراین ارتباط اجتماعی همیشه دارای بُعد:
هنجاری
است.
این همان چیزی است که هابرماس آن را در مفهوم:
ادعای اعتبار (Geltungsanspruch / Validity Claim / Prétention à la validité)
صورتبندی میکند.
۱۴. از مید به کنش ارتباطی
در اینجا مسیر نظری هابرماس چنین میشود:
مید
↓
تعامل اجتماعی
↓
زبان
↓
شکلگیری خود
↓
دیگری تعمیمیافته
↓
هنجارهای مشترک
↓
بیناذهنیت
↓
ارتباط
↓
تفاهم
↓
کنش ارتباطی
بنابراین نظریه مید به هابرماس کمک میکند تا نشان دهد:
نظم اجتماعی فقط از بیرون بر افراد تحمیل نمیشود.
بلکه در فرآیندهای ارتباطی و اجتماعیشدن نیز ساخته میشود.
۱۵. پارسونز و مسئله نظم اجتماعی
پس از مید، هابرماس به:
تالکوت پارسونز (Talcott Parsons)
میپردازد.
مسئله مرکزی پارسونز:
چگونه نظم اجتماعی ممکن است؟
یا:
چرا افراد در جامعه با یکدیگر همکاری میکنند؟
پارسونز در برابر نظریههایی که جامعه را فقط بر اساس:
منافع فردی
توضیح میدهند، بر نقش:
ارزشهای مشترک
تأکید میکند.
جامعه زمانی پایدار میماند که افراد:
هنجارها را بپذیرند،
ارزشهای مشترک داشته باشند،
نقشهای اجتماعی را ایفا کنند.
۱۶. نقد هابرماس به پارسونز
هابرماس در پارسونز یک مشکل میبیند.
اگر نظم اجتماعی فقط بر اساس:
ارزشهای مشترک
توضیح داده شود، نقش:
تفاهم ارتباطی
نادیده گرفته میشود.
افراد ممکن است ارزشهای مشترک داشته باشند.
اما این ارزشها چگونه شکل میگیرند؟
چگونه تغییر میکنند؟
چگونه مشروعیت پیدا میکنند؟
چگونه مورد نقد قرار میگیرند؟
پاسخ هابرماس:
از طریق ارتباط و گفتمان.
۱۷. تفاوت «اجماع» و «تفاهم»
این تمایز بسیار مهم است.
اجماع (Konsens / Consensus / Consensus)
ممکن است صرفاً به معنای توافق عملی باشد.
اما:
تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente)
فرآیندی است که در آن افراد تلاش میکنند یکدیگر را بفهمند و بر اساس ادعاهای اعتبار به توافق برسند.
بنابراین:
توافق ناشی از فشار
با:
توافق ناشی از تفاهم
یکسان نیست.
همین جاست که هابرماس مفهوم:
توافق عقلانی (rationaler Konsens / rational consensus / consensus rationnel)
را مطرح میکند.
۱۸. کنش ارتباطی در برابر کنش راهبردی
اکنون تمایز مرکزی دوباره ظاهر میشود.
کنش راهبردی
strategisches Handeln
من میخواهم رفتار تو را به نفع هدف خودم تغییر دهم.
ساختار:
من → هدف → تو به عنوان وسیله
کنش ارتباطی
kommunikatives Handeln
من میخواهم با تو به تفاهم برسم.
ساختار:
من ↔ تو → تفاهم
در کنش راهبردی:
موفقیت
معیار اصلی است.
در کنش ارتباطی:
تفاهم
معیار اصلی است.
۱۹. تفاوت بنیادی
میتوان این دو را چنین مقایسه کرد:
کنش راهبردیکنش ارتباطی
Strategisches HandelnKommunikatives Handeln
تأثیرگذاریتفاهم
موفقیتتوافق عقلانی
دیگری به عنوان وسیلهدیگری به عنوان شریک
محاسبهاستدلال
هدف شخصیهماهنگی کنش
زبان به عنوان ابزارزبان به عنوان رسانه تفاهم
این تمایز، ستون اصلی نظریه هابرماس است.
۲۰. بازگشت به مسئله مارکس
اکنون هابرماس میتواند مارکس را از نو بخواند.
از نظر او، مارکس به درستی نشان داد که سرمایهداری:
روابط اجتماعی را به روابط اقتصادی
تبدیل میکند.
اما مارکس این فرآیند را عمدتاً از منظر:
کار
تحلیل کرد.
هابرماس میگوید باید یک تمایز بنیادی دیگر اضافه کنیم:
کار و کنش متقابل
Arbeit und Interaktion
Labor and Interaction
Travail et interaction
یا در صورتبندی متأخرتر:
کنش ابزاری و کنش ارتباطی
instrumentelles Handeln und kommunikatives Handeln
مارکس عمدتاً بر:
کار
تمرکز دارد.
هابرماس میگوید جامعه فقط از کار ساخته نشده است.
جامعه همچنین از:
ارتباط
ساخته میشود.
۲۱. کار و ارتباط
کار انسان را با:
طبیعت
مرتبط میکند.
ارتباط انسان را با:
انسان
مرتبط میکند.
بنابراین:
کار → جهان عینی
ارتباط → جهان اجتماعی و بیناذهنی
این تمایز برای هابرماس بسیار بنیادی است.
زیرا اگر فقط کار را در نظر بگیریم، انسان را عمدتاً به عنوان موجودی میبینیم که جهان را تغییر میدهد.
اما اگر ارتباط را نیز در نظر بگیریم، انسان موجودی است که:
با دیگران به تفاهم میرسد و جهان مشترک خود را میسازد.
۲۲. نتیجه مهم
اکنون میتوانیم مسیر استدلال هابرماس را چنین ببینیم:
مارکس
→ سرمایهداری
→ کالا
→ شیءوارگی
↓
وبر
→ عقلانیشدن
→ عقلانیت هدفمند
→ بوروکراسی
↓
لوکاچ
→ گسترش شیءوارگی
→ تبدیل روابط انسانی به روابط شیءواره
↓
مید
→ تعامل
→ زبان
→ شکلگیری خود
→ بیناذهنیت
↓
پارسونز
→ نظم اجتماعی
→ ارزشها
→ هنجارها
↓
هابرماس
→ کنش ارتباطی
→ تفاهم
→ ادعاهای اعتبار
→ عقلانیت ارتباطی
→ زیست-جهان
در نتیجه، هابرماس میخواهد نظریهای بسازد که بتواند همزمان دو واقعیت را توضیح دهد:
واقعیت اول:
انسانها از طریق ارتباط و تفاهم، جهان اجتماعی خود را بازتولید میکنند.
واقعیت دوم:
ساختارهای پیچیده اقتصادی و اداری، به صورت سیستمهایی نسبتاً مستقل عمل میکنند.
از اینجا نظریه هابرماس به نقطهای میرسد که مارکس، وبر، مید و پارسونز باید در یک چارچوب واحد با یکدیگر ترکیب و در عین حال نقد شوند.
و نتیجه این ترکیب همان تمایز نهایی است:
زیست-جهان و سیستم
Lebenswelt und System
Lifeworld and System
Monde vécu et système
که در آن:
زیست-جهان
حوزهای است که در آن:
فرهنگ + جامعه + شخصیت
از طریق:
کنش ارتباطی
بازتولید میشوند.
و:
سیستم
حوزهای است که در آن:
اقتصاد + دولت
از طریق:
پول + قدرت
هماهنگ میشوند.
مسئله اصلی مدرنیته نیز از همینجا پدیدار میشود:
سیستم برای عملکرد خود به زیست-جهان وابسته است، اما در عین حال میتواند منطق خود را به زیست-جهان تحمیل کند.
این همان چیزی است که هابرماس در مرحله بعد به تفصیل از آن با عنوان:
«استعمار زیست-جهان»
Kolonialisierung der Lebenswelt
یاد میکند.
اما برای فهم کامل استعمار زیست-جهان، هنوز باید یک مرحله نظری مهم را طی کرد: هابرماس باید نشان دهد که چگونه دو نوع عقلانیت ـ عقلانیت ارتباطی و عقلانیت سیستمی ـ از یکدیگر تفکیک میشوند و چگونه این تفکیک در فرآیند تکامل تاریخی جوامع به وجود میآید. در ادامه، بحث به نظریه تکامل اجتماعی (Theorie der sozialen Evolution / Theory of Social Evolution / Théorie de l'évolution sociale) و سپس به تحلیل دقیقتر تمایز سیستم و زیست-جهان میرسد؛ جایی که مفهوم بازتولید نمادین (symbolische Reproduktion) و بازتولید مادی (materielle Reproduktion) نیز وارد ساختار نظری هابرماس میشود.
بخش: نظریه تکامل اجتماعی و تمایز سیستم و زیست-جهان
Theorie der sozialen Evolution und die Differenzierung von System und Lebenswelt — نظریه تکامل اجتماعی و تمایز سیستم و زیست-جهان (Theory of Social Evolution and the Differentiation of System and Lifeworld / Théorie de l'évolution sociale et différenciation du système et du monde vécu)
۱. مسئله تکامل اجتماعی
هابرماس در این مرحله با یک پرسش بنیادی روبهرو است:
چگونه جامعه انسانی از شکلهای ساده و ابتدایی به جوامع پیچیده مدرن تبدیل شده است؟
او نمیخواهد یک نظریه ساده و خطی از «پیشرفت» ارائه کند؛ یعنی نمیگوید جامعه ابتدایی ذاتاً بد و جامعه مدرن ذاتاً خوب است.
برای هابرماس، مدرنیته دو فرآیند همزمان و متضاد را به وجود میآورد:
افزایش ظرفیت عقلانی و آزادی
در کنار:
افزایش پیچیدگی و امکان سلطه
بنابراین، تکامل اجتماعی برای هابرماس به معنای پیشرفت مطلق نیست، بلکه به معنای افزایش پیچیدگی ساختاری و افزایش ظرفیت عقلانیشدن است؛ ظرفیتی که میتواند هم رهاییبخش و هم سلطهگر باشد.
۲. تکامل اجتماعی و یادگیری
هابرماس برای توضیح تکامل اجتماعی به مفهوم یادگیری (Lernen / Learning / Apprentissage) اهمیت میدهد.
جامعهها در مواجهه با بحرانها و مشکلات، مجبور میشوند ساختارهای خود را تغییر دهند.
این تغییر میتواند در نتیجه بحرانهای اقتصادی، تعارضهای اجتماعی، تضادهای هنجاری، تغییرات فرهنگی یا افزایش پیچیدگی رخ دهد.
بنابراین تکامل اجتماعی زمانی رخ میدهد که یک جامعه بتواند مشکلاتی را که ساختارهای قبلی قادر به حل آنها نیستند، از طریق ساختارهای پیچیدهتر حل کند.
فرآیند را میتوان چنین خلاصه کرد:
بحران → ناتوانی ساختار موجود → یادگیری اجتماعی → بازسازی ساختارها → پیچیدگی بیشتر
۳. تمایز ساختاری
یکی از مهمترین مفاهیم در نظریه تکامل اجتماعی هابرماس، تمایز یا تفکیک ساختاری (Differenzierung / Structural Differentiation / Différenciation structurelle) است.
در جوامع ابتدایی، حوزههای مختلف زندگی هنوز به شدت در هم ادغام شدهاند.
مثلاً:
اقتصاد
سیاست
دین
خانواده
حقوق
از یکدیگر تفکیک روشنی ندارند.
اما با پیچیدهتر شدن جامعه، این حوزهها از یکدیگر متمایز میشوند.
این همان چیزی است که هابرماس آن را تمایز سیستم و زیست-جهان (Differenzierung von System und Lebenswelt / Differentiation of System and Lifeworld / Différenciation du système et du monde vécu) مینامد.
۴. جامعه ابتدایی
در جوامع ابتدایی، هماهنگی اجتماعی عمدتاً از طریق زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu) صورت میگیرد.
یعنی از طریق:
زبان
سنت
اسطوره
آیین
خویشاوندی
باورهای مشترک
در چنین جامعهای، فرد و جامعه هنوز به صورت کاملاً جدا از یکدیگر ظاهر نشدهاند.
ساختار اجتماعی و جهان معنایی تقریباً در هم تنیدهاند.
میتوان گفت:
زیست-جهان تقریباً برابر با کل جامعه است.
در این مرحله، سیستم هنوز استقلال زیادی ندارد.
۵. جامعه سنتی
با رشد جامعه، ساختارهای پیچیدهتر پدیدار میشوند.
مثلاً:
شهرها
حکومتها
طبقات اجتماعی
تقسیم کار
تجارت
در نتیجه، هماهنگی اجتماعی دیگر فقط از طریق ارتباط مستقیم افراد امکانپذیر نیست.
جامعه بزرگتر شده است.
افراد دیگر نمیتوانند با همه اعضای جامعه مستقیماً به تفاهم برسند.
اینجاست که سازوکارهای غیرزبانی اهمیت پیدا میکنند.
۶. پیدایش رسانههای سیستم
در این مرحله، سازوکارهایی برای هماهنگی غیرمستقیم شکل میگیرند.
مهمترین آنها:
پول (Geld / Money / Argent)
و:
قدرت (Macht / Power / Pouvoir)
هستند.
مثلاً در یک جامعه بزرگ، برای اینکه من کالایی دریافت کنم، لازم نیست شخصاً با تولیدکننده آن به تفاهم برسم.
من پول پرداخت میکنم.
پول رفتار اقتصادی را هماهنگ میکند.
همینطور در نظام اداری، قدرت میتواند رفتارها را تنظیم کند.
در نتیجه، رسانههای سیستم (Systemische Steuerungsmedien / Systemic Steering Media / Médias de pilotage systémiques) به تدریج از زبان متمایز میشوند.
۷. تفاهم و کنترل
هابرماس دو شیوه متفاوت هماهنگی کنش را از هم جدا میکند.
هماهنگی از طریق تفاهم
تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente) یعنی کنشگران با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند و به توافق میرسند.
هماهنگی از طریق رسانههای سیستم
رسانههای هدایت سیستم (Systemische Steuerungsmedien / Systemic Steering Media / Médias de pilotage systémiques) یعنی رفتارها از طریق پول و قدرت هماهنگ میشوند.
این دو شیوه مکمل یکدیگرند، اما نباید آنها را با یکدیگر اشتباه گرفت.
۸. بازتولید نمادین زیست-جهان
زیست-جهان برای ادامه حیات خود باید دائماً بازتولید شود.
این فرآیند، بازتولید نمادین زیست-جهان (symbolische Reproduktion der Lebenswelt / Symbolic Reproduction of the Lifeworld / Reproduction symbolique du monde vécu) است.
این بازتولید سه شکل اصلی دارد:
۱. بازتولید فرهنگی
بازتولید فرهنگی (kulturelle Reproduktion / Cultural Reproduction / Reproduction culturelle) یعنی انتقال معناها و دانشها.
۲. یکپارچگی اجتماعی
یکپارچگی اجتماعی (soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale) یعنی حفظ همبستگی و روابط اجتماعی.
۳. اجتماعیشدن
اجتماعیشدن (Sozialisation / Socialization / Socialisation) یعنی شکلگیری شخصیت و هویت.
پس:
فرهنگ → انتقال معنا
جامعه → حفظ همبستگی
شخصیت → شکلگیری هویت
۹. بازتولید مادی
در کنار آن، جامعه باید از نظر مادی نیز بازتولید شود.
این فرآیند، بازتولید مادی (materielle Reproduktion / Material Reproduction / Reproduction matérielle) نام دارد.
بازتولید مادی شامل:
تولید
توزیع
مصرف
سازمان اداری
تأمین منابع
است.
در جامعه مدرن، این وظایف تا حد زیادی توسط سیستم (System / System / Système) انجام میشوند؛ بهویژه اقتصاد و دولت.
بنابراین:
زیست-جهان → بازتولید نمادین
سیستم → بازتولید مادی
اما این تفکیک هرگز مطلق نیست.
۱۰. وابستگی متقابل
زیست-جهان و سیستم به یکدیگر وابستهاند.
اقتصاد نمیتواند بدون:
اعتماد
زبان
قرارداد
هنجار
شخصیتهای اجتماعی
وجود داشته باشد.
دولت نیز بدون:
مشروعیت
هویت جمعی
هنجارهای مشترک
نمیتواند پایدار بماند.
بنابراین:
سیستم از زیست-جهان تغذیه میکند.
اما در عین حال:
سیستم میتواند زیست-جهان را تحت فشار قرار دهد.
۱۱. تمایز و استقلال سیستم
در جامعه مدرن، سیستمها به درجه بالایی از خودمختاری (Autonomie / Autonomy / Autonomie) میرسند.
اقتصاد بر اساس منطق پول عمل میکند.
دولت بر اساس منطق قدرت اداری عمل میکند.
این امر از یک جهت ضروری است، زیرا جامعه مدرن بسیار پیچیده است.
اگر برای هر معامله اقتصادی نیازمند تفاهم مستقیم باشیم، اقتصاد نمیتواند کار کند.
اگر برای هر تصمیم اداری نیازمند گفتوگوی مستقیم با همه افراد باشیم، دولت نمیتواند عمل کند.
پس سیستم یک دستاورد تکاملی است.
اما همین دستاورد میتواند به خطر تبدیل شود.
۱۲. پارادوکس مدرنیته
اکنون یکی از مهمترین ایدههای هابرماس آشکار میشود.
مدرنیته از یک طرف زیست-جهان را عقلانی میکند.
یعنی:
سنتها را قابل نقد میکند.
هنجارها را انعطافپذیر میکند.
فردیت را افزایش میدهد.
ارتباط عقلانی را گسترش میدهد.
اما از طرف دیگر سیستم را نیز گسترش میدهد.
یعنی:
اقتصاد پیچیدهتر میشود.
دولت بوروکراتیکتر میشود.
پول و قدرت گستردهتر میشوند.
این دو فرآیند در ابتدا میتوانند مکمل یکدیگر باشند.
اما در مرحلهای ممکن است سیستم از مرزهای خود عبور کند.
۱۳. استعمار زیست-جهان
اینجا به مفهوم مرکزی هابرماس میرسیم:
استعمار زیست-جهان
استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu)
این مفهوم را میتوان دقیقتر چنین فهمید:
وقتی سازوکارهای سیستم، یعنی پول و قدرت، به حوزههایی وارد میشوند که برای بازتولید خود باید بر اساس تفاهم ارتباطی عمل کنند، استعمار رخ میدهد.
یعنی:
منطق سیستم → منطق زیست-جهان
را تحت فشار قرار میدهد.
۱۴. استعمار در حوزه خانواده
خانواده یک حوزه ارتباطی است.
روابط خانوادگی بر اساس:
محبت
اعتماد
مراقبت
تربیت
تفاهم
ساخته میشوند.
اما اگر همه این روابط صرفاً بر اساس پول سنجیده شوند، ساختار ارتباطی خانواده آسیب میبیند.
برای مثال، اگر ارزش مراقبت از کودک فقط بر اساس هزینه اقتصادی آن محاسبه شود، بخشی از معنای انسانی این رابطه از بین میرود.
در اینجا منطق سیستم وارد زیست-جهان شده است.
۱۵. استعمار در آموزش
آموزش نیز در اصل یک فرآیند ارتباطی است.
معلم و دانشآموز از طریق زبان، معنا و دانش را منتقل میکنند.
اما اگر آموزش صرفاً بر اساس:
سود اقتصادی
رتبهبندی
بهرهوری
تولید نیروی کار
تعریف شود، منطق سیستم بر زیست-جهان غلبه میکند.
در این حالت:
دانش → کالا
و:
دانشآموز → سرمایه انسانی
تقلیل پیدا میکند.
۱۶. استعمار سیاست
سیاست در معنای دموکراتیک باید عرصه گفتوگو و تشکیل اراده عمومی باشد.
اما اگر سیاست صرفاً به مدیریت تکنوکراتیک تبدیل شود، شهروندان دیگر مشارکتکنندگان نیستند، بلکه مخاطبان تصمیمات اداری میشوند.
در این حالت:
قدرت اداری → ارتباط سیاسی
را کنار میزند.
۱۷. استعمار فرهنگ
در فرهنگ نیز منطق بازار میتواند وارد شود.
فرهنگ دیگر فقط معنا نیست، بلکه محصول میشود.
هنر به کالا تبدیل میشود.
اندیشه به محتوا تبدیل میشود.
تجربه به مصرف تبدیل میشود.
در این حالت، منطق بازار به حوزهای وارد شده که در اصل با معنا و ارتباط سر و کار دارد.
۱۸. بحرانهای ناشی از استعمار
هابرماس پیامدهای استعمار زیست-جهان را در چند سطح بررسی میکند.
بحران فرهنگی
از دست رفتن معنا (Sinnverlust / Loss of Meaning / Perte de sens)
یعنی تضعیف توانایی فرهنگ برای انتقال معنا و ایجاد جهتگیری.
بحران اجتماعی
آنومی (Anomie / Anomie / Anomie)
یعنی تضعیف هنجارهای مشترک و همبستگی اجتماعی.
بحران شخصیتی
آسیبهای روانی ـ اجتماعی (Psychopathologien / Psychopathologies / Psychopathologies)
که میتوانند از فشارهای ساختاری ناشی شوند.
این سه بحران را میتوان چنین خلاصه کرد:
استعمار زیست-جهان → تضعیف بازتولید فرهنگی → بحران معنا
استعمار زیست-جهان → تضعیف یکپارچگی اجتماعی → بحران هنجاری
استعمار زیست-جهان → تضعیف اجتماعیشدن → بحران هویت
۱۹. تفاوت بحران و استعمار
هابرماس میان این دو مفهوم تفاوت میگذارد.
بحران (Krise / Crisis / Crise) زمانی رخ میدهد که ساختارهای موجود دیگر قادر به حل مشکلات نباشند.
استعمار (Kolonialisierung / Colonization / Colonisation) زمانی رخ میدهد که سیستم به حوزهای نفوذ کند که منطق مناسب آن حوزه نیست.
پس:
استعمار → میتواند بحران ایجاد کند
اما:
هر بحران → الزاماً استعمار نیست.
۲۰. نقش عقلانیت ارتباطی
اکنون سؤال اساسی مطرح میشود:
چگونه میتوان در برابر استعمار زیست-جهان مقاومت کرد؟
پاسخ هابرماس:
عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle)
است.
اما این مقاومت به معنای بازگشت به سنت نیست.
هابرماس نمیخواهد:
مدرنیته را کنار بگذارد.
اقتصاد مدرن را نابود کند.
دولت مدرن را حذف کند.
زیرا سیستمهای مدرن ضروریاند.
مسئله این است که:
سیستم باید در مرزهای مشروع خود باقی بماند.
و:
زیست-جهان باید توانایی تعیین هنجاری و ارتباطی خود را حفظ کند.
۲۱. رابطه سالم سیستم و زیست-جهان
رابطه مطلوب چنین است:
زیست-جهان → تعیین اهداف و هنجارهای اساسی → سیستم → اجرای پیچیده و سازمانیافته
در این وضعیت:
ارتباط → اهداف را تعیین میکند
و:
سیستم → امکان اجرای آنها را فراهم میکند
اما در وضعیت آسیبشناختی:
سیستم → اهداف را تعیین میکند → زیست-جهان → مجبور میشود خود را با منطق سیستم تطبیق دهد
این همان استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu) است.
۲۲. صورتبندی نظری نهایی
اکنون ساختار نظری هابرماس را میتوان چنین خلاصه کرد:
سطح اول: کنش
کنش ارتباطی (kommunikatives Handeln / Communicative Action / Action communicationnelle) → تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente) → ادعاهای اعتبار (Geltungsansprüche / Validity Claims / Prétentions à la validité) → استدلال (Argumentation / Argumentation / Argumentation)
سطح دوم: زیست-جهان
زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu) → فرهنگ (Kultur / Culture / Culture) + جامعه (Gesellschaft / Society / Société) + شخصیت (Persönlichkeit / Personality / Personnalité) → بازتولید نمادین
سطح سوم: سیستم
سیستم (System / System / Système) → اقتصاد (Wirtschaft / Economy / Économie) + دولت (Staat / State / État) → پول (Geld / Money / Argent) + قدرت (Macht / Power / Pouvoir) → بازتولید مادی
سطح چهارم: مدرنیته
مدرنیته (Moderne / Modernity / Modernité) → تمایز سیستم و زیست-جهان (Differenzierung von System und Lebenswelt / Differentiation of System and Lifeworld / Différenciation du système et du monde vécu) → پیچیدگی بیشتر → خودمختاری سیستمها → احتمال نفوذ سیستم → استعمار زیست-جهان
۲۳. نتیجه کلیدی هابرماس
یکی از مهمترین گزارههای نظری هابرماس را میتوان چنین بازسازی کرد:
مشکل مدرنیته این نیست که عقلانیت بیش از حد وجود دارد؛ مشکل این است که عقلانیت سیستمیک و ابزاری، که برای اداره جوامع پیچیده ضروری است، از حوزه مشروع خود فراتر میرود و وارد حوزههایی میشود که باید از طریق تفاهم ارتباطی بازتولید شوند.
بنابراین هابرماس نه ضد مدرنیته است و نه مدافع بازگشت به سنت.
او میخواهد:
مدرنیته → عقلانیتر شود
اما عقلانیت مورد نظر او:
عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle)
است، نه صرفاً:
عقلانیت ابزاری (instrumentelle Rationalität / Instrumental Rationality / Rationalité instrumentale)
۲۴. جمعبندی مسیر نظری جلد اول تا اینجا
مارکس (Marx / Marx / Marx) → نقد سرمایهداری (Kritik des Kapitalismus / Critique of Capitalism / Critique du capitalisme) → کالا (Ware / Commodity / Marchandise) → شیءوارگی (Verdinglichung / Reification / Réification)
وبر (Weber / Weber / Weber) → عقلانیشدن (Rationalisierung / Rationalization / Rationalisation) → عقلانیت هدفمند (Zweckrationalität / Purposive Rationality / Rationalité par rapport à une fin) → بوروکراسی (Bürokratie / Bureaucracy / Bureaucratie) → قفس آهنین (stahlhartes Gehäuse / Iron Cage / Cage d'acier)
لوکاچ (Lukács / Lukács / Lukács) → شیءوارگی (Verdinglichung / Reification / Réification) → گسترش شیءوارگی در روابط اجتماعی
مید (Mead / Mead / Mead) → تعامل (Interaktion / Interaction / Interaction) → زبان (Sprache / Language / Langage) → شکلگیری خود (Selbstbildung / Formation of the Self / Formation du soi) → بیناذهنیت (Intersubjektivität / Intersubjectivity / Intersubjectivité)
پارسونز (Parsons / Parsons / Parsons) → نظم اجتماعی (soziale Ordnung / Social Order / Ordre social) → ارزشها (Werte / Values / Valeurs) → هنجارها (Normen / Norms / Normes)
هابرماس (Habermas / Habermas / Habermas) → کنش ارتباطی (kommunikatives Handeln / Communicative Action / Action communicationnelle) → تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente) → ادعاهای اعتبار (Geltungsansprüche / Validity Claims / Prétentions à la validité) → عقلانیت ارتباطی (kommunikative Rationalität / Communicative Rationality / Rationalité communicationnelle) → زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu)
در کنار آن: سیستم (System / System / Système) → پول (Geld / Money / Argent) + قدرت (Macht / Power / Pouvoir) → اقتصاد (Wirtschaft / Economy / Économie) + دولت (Staat / State / État) → بازتولید مادی (materielle Reproduktion / Material Reproduction / Reproduction matérielle)
و سرانجام: تمایز سیستم و زیست-جهان (Differenzierung von System und Lebenswelt / Differentiation of System and Lifeworld / Différenciation du système et du monde vécu) → استعمار زیست-جهان (Kolonialisierung der Lebenswelt / Colonization of the Lifeworld / Colonisation du monde vécu)
در ادامه دقیقاً از همین نقطه باید وارد تحلیل «استعمار زیست-جهان» در سطح ساختاری و تاریخی شویم و سپس به بخش پایانی جلد اول برسیم؛ یعنی تحلیل بحرانهای مدرنیته، آسیبشناسیهای اجتماعی، نقش پول و قدرت، و تفاوت میان «ادغام اجتماعی» (soziale Integration / social integration / intégration sociale) و «ادغام سیستمی» (Systemintegration / system integration / intégration systémique).
بخش بعدی: ادغام اجتماعی و ادغام سیستمی
Soziale Integration und Systemintegration / Social Integration and System Integration / Intégration sociale et intégration systémique
۱. دو شیوه متفاوت یکپارچگی جامعه
هابرماس برای تحلیل جامعه مدرن میان دو مفهوم اساسی تمایز میگذارد:
ادغام اجتماعی (soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale)
و
ادغام سیستمی (Systemintegration / System Integration / Intégration systémique)
این تمایز برای فهم کل نظریه «سیستم و زیست-جهان» بسیار مهم است.
۲. ادغام اجتماعی
ادغام اجتماعی یعنی اعضای جامعه از طریق روابط ارتباطی، هنجارها و ارزشهای مشترک، کنشهای خود را هماهنگ میکنند.
در اینجا افراد یکدیگر را به عنوان:
شخص
میشناسند.
آنها از طریق:
زبان،
هنجار،
ارزش،
تفاهم،
تعهد متقابل
با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند.
پس ادغام اجتماعی اساساً در سطح:
زیست-جهان
رخ میدهد.
میتوان آن را چنین خلاصه کرد:
ارتباط → تفاهم → هنجار مشترک → هماهنگی کنش → ادغام اجتماعی
۳. ادغام سیستمی
اما در جامعه پیچیده، همه روابط اجتماعی نمیتوانند از طریق تفاهم مستقیم هماهنگ شوند.
مثلاً در اقتصاد مدرن، میلیونها نفر بدون آنکه یکدیگر را بشناسند با هم ارتباط اقتصادی دارند.
من کالایی را میخرم که شخصاً تولیدکننده آن را نمیشناسم.
او نیز مرا نمیشناسد.
اما رابطه ما از طریق:
پول
هماهنگ میشود.
در اینجا ادغام از طریق:
سیستم
رخ میدهد.
این همان:
ادغام سیستمی (Systemintegration / System Integration / Intégration systémique)
است.
ساختار آن:
پول یا قدرت → هماهنگی غیرمستقیم → ادغام سیستمی
۴. تفاوت اساسی
میتوان این دو را چنین مقایسه کرد:
ادغام اجتماعیادغام سیستمی
Soziale Integration / Social Integration / Intégration socialeSystemintegration / System Integration / Intégration systémique
ارتباطسازوکار
تفاهمکنترل
زبانپول و قدرت
زیست-جهانسیستم
هنجاررسانه
توافقهماهنگی غیرمستقیم
کنش ارتباطیکنش سیستمی
در ادغام اجتماعی، افراد باید بتوانند:
دلیل
و:
اعتبار
یکدیگر را بپذیرند.
در ادغام سیستمی، چنین تفاهم مستقیمی ضرورت ندارد.
۵. مسئله مهم هابرماس
هابرماس میگوید نباید این دو سطح را یکی دانست.
زیرا اگر همه چیز را به ادغام اجتماعی تقلیل دهیم، نمیتوانیم پیچیدگی جامعه مدرن را توضیح دهیم.
و اگر همه چیز را به ادغام سیستمی تقلیل دهیم، نقش:
زبان،
فرهنگ،
هنجار،
تفاهم
را از دست میدهیم.
بنابراین جامعه مدرن از دو نوع هماهنگی تشکیل شده است:
هماهنگی ارتباطی
و:
هماهنگی سیستمی
۶. جامعه به مثابه دو سطح
هابرماس اکنون جامعه را میتواند از دو منظر تحلیل کند.
از منظر زیست-جهان
جامعه مجموعهای از افراد است که از طریق ارتباط با یکدیگر زندگی میکنند.
از منظر سیستم
جامعه شبکهای پیچیده از سازوکارهای خودتنظیمگر است که کنشها را بدون نیاز به تفاهم مستقیم هماهنگ میکند.
این دو نگاه متضاد نیستند.
بلکه دو سطح متفاوت یک جامعه واحدند.
۷. مفهوم «سیستم اجتماعی»
سیستم اجتماعی (soziales System / Social System / Système social)
برای هابرماس به مجموعهای از روابط و سازوکارهای نسبتاً خودمختار اشاره دارد که میتوانند پیچیدگی جامعه را مدیریت کنند.
در جامعه مدرن، دو سیستم بسیار مهماند:
اقتصاد
و:
دولت اداری
اقتصاد عمدتاً از طریق:
پول
عمل میکند.
دولت عمدتاً از طریق:
قدرت
عمل میکند.
۸. پول به عنوان رسانه
پول (Geld / Money / Argent) یک رسانه بسیار قدرتمند برای هماهنگی اجتماعی است.
فرض کنید من میخواهم خانهای اجاره کنم.
لازم نیست با صاحبخانه درباره تمام ارزشهای زندگیمان به تفاهم برسیم.
کافی است:
قیمت
مورد توافق قرار گیرد.
پول باعث میشود رابطهای که ممکن بود بسیار پیچیده باشد، به یک رابطه قابل محاسبه تبدیل شود.
در این معنا پول:
هزینههای ارتباط
را کاهش میدهد.
۹. قدرت به عنوان رسانه
قدرت (Macht / Power / Pouvoir) نیز میتواند رفتارها را هماهنگ کند.
مثلاً یک اداره دولتی میتواند تصمیمی بگیرد و افراد بر اساس آن عمل کنند.
در اینجا لازم نیست هر شهروند شخصاً با مقام اداری به تفاهم برسد.
ساختار اداری تصمیم را اجرا میکند.
بنابراین:
پول → اقتصاد
قدرت → دولت
دو رسانه اصلی سیستمهای مدرن هستند.
۱۰. مزیت سیستم
هابرماس نمیخواهد این سازوکارها را ذاتاً منفی معرفی کند.
برعکس، بدون آنها جامعه مدرن نمیتواند وجود داشته باشد.
فرض کنید تمام روابط اقتصادی فقط از طریق تفاهم مستقیم صورت میگرفت.
این امر در جامعهای با میلیونها نفر غیرممکن است.
بنابراین سیستمها یک:
دستاورد تکاملی
هستند.
آنها امکان میدهند جامعهای بسیار پیچیده بدون آنکه همه افراد دائماً با یکدیگر گفتوگو کنند، به حیات خود ادامه دهد.
۱۱. خطر سیستم
اما همین کارآمدی یک خطر دارد.
سیستم ممکن است منطق خود را از حوزه مشروع خود فراتر ببرد.
یعنی:
پول
و:
قدرت
به حوزههایی وارد شوند که اساساً باید بر اساس:
ارتباط
اداره شوند.
در این حالت:
ادغام سیستمی
شروع میکند به جایگزین کردن:
ادغام اجتماعی
۱۲. جابهجایی رسانهها
هابرماس این وضعیت را میتوان چنین فهمید:
در حالت طبیعی:
زیست-جهان → ارتباط → تفاهم → هنجار → هماهنگی
و:
سیستم → پول و قدرت → هماهنگی غیرمستقیم
اما در استعمار:
پول و قدرت → ورود به زیست-جهان → تضعیف ارتباط → تضعیف تفاهم
این همان جایی است که:
استعمار زیست-جهان
رخ میدهد.
۱۳. بحران مشروعیت
وقتی سیستم بیش از حد گسترش پیدا میکند، مسئلهای به وجود میآید که هابرماس آن را:
بحران مشروعیت (Legitimationskrise / Legitimacy Crisis / Crise de légitimité)
مینامد.
دولت ممکن است از نظر اداری کارآمد باشد، اما شهروندان احساس کنند تصمیمات آن مشروع نیستند.
این تفاوت مهم است:
کارآمدی (Effizienz / Efficiency / Efficacité)
با:
مشروعیت (Legitimität / Legitimacy / Légitimité)
یکی نیست.
یک نظام میتواند بسیار کارآمد باشد اما مشروع نباشد.
۱۴. بحران انگیزش
هابرماس همچنین از:
بحران انگیزش (Motivationskrise / Motivation Crisis / Crise de motivation)
سخن میگوید.
سیستم مدرن برای عملکرد خود به افراد نیاز دارد که:
کار کنند،
مالیات بدهند،
قوانین را رعایت کنند،
در اقتصاد مشارکت کنند.
اما اگر افراد دیگر احساس نکنند که این نظام ارزشمند یا مشروع است، انگیزه مشارکت کاهش مییابد.
بنابراین سیستم به منابعی از زیست-جهان وابسته است.
۱۵. بحران معنا
یکی دیگر از بحرانها:
بحران معنا (Sinnkrise / Crisis of Meaning / Crise de sens)
است.
اگر جهان اجتماعی صرفاً به مجموعهای از:
قیمتها،
شاخصها،
اعداد،
بهرهوری،
رتبهها
تبدیل شود، انسان ممکن است احساس کند زندگی اجتماعی دیگر معنای مشترکی ندارد.
در این حالت:
زیست-جهان
تضعیف میشود.
۱۶. بحران هویت
در نتیجه این فرآیند، مسئله:
بحران هویت (Identitätskrise / Identity Crisis / Crise d'identité)
نیز شکل میگیرد.
فرد دیگر نمیداند:
چه کسی است،
چه جایگاهی دارد،
چه ارزشهایی دارد،
به چه جامعهای تعلق دارد.
زیرا منابع سنتی هویت تضعیف شدهاند، اما سیستم نیز نمیتواند هویت معناداری ایجاد کند.
۱۷. چهار نوع بحران
در تحلیل هابرماس میتوان مجموعهای از بحرانها را در کنار هم دید:
بحران اقتصادی (Wirtschaftskrise / Economic Crisis / Crise économique)
بحران عقلانی (Rationalitätskrise / Rationality Crisis / Crise de rationalité)
بحران مشروعیت (Legitimationskrise / Legitimacy Crisis / Crise de légitimité)
بحران انگیزش (Motivationskrise / Motivation Crisis / Crise de motivation)
این بحرانها به شکل زنجیرهای با یکدیگر مرتبطاند.
میتوان گفت:
بحران اقتصادی → فشار بر دولت → بحران عقلانیت اداری → بحران مشروعیت → بحران انگیزش
۱۸. بحران اقتصادی
در سرمایهداری، اقتصاد میتواند دچار بحران شود.
مثلاً:
رکود،
بیکاری،
تورم،
کاهش سرمایهگذاری.
در این شرایط، سیستم اقتصادی نمیتواند به طور عادی عمل کند.
دولت مجبور میشود وارد عمل شود.
۱۹. بحران عقلانیت
با ورود دولت، تصمیمهای بیشتری باید گرفته شوند.
دولت باید همزمان:
اقتصاد را مدیریت کند،
رفاه اجتماعی را حفظ کند،
مشروعیت سیاسی را حفظ کند.
اما این اهداف ممکن است با یکدیگر تضاد داشته باشند.
در نتیجه:
عقلانیت اداری
با محدودیت مواجه میشود.
۲۰. بحران مشروعیت
اگر دولت نتواند انتظارات جامعه را برآورده کند، مردم ممکن است مشروعیت آن را زیر سؤال ببرند.
در اینجا مسئله دیگر صرفاً:
کارآمدی
نیست.
بلکه پرسش این است:
آیا تصمیمات سیاسی از نظر شهروندان موجهاند؟
این پرسش فقط از طریق:
ارتباط عمومی
قابل حل است.
۲۱. بحران انگیزش
اگر مشروعیت کاهش یابد، انگیزه مشارکت نیز کاهش پیدا میکند.
افراد ممکن است:
از سیاست فاصله بگیرند،
اعتماد خود را از دست بدهند،
احساس بیگانگی کنند،
مشارکت اجتماعی کمتری داشته باشند.
در نتیجه، سیستم دوباره با بحران روبهرو میشود.
۲۲. چرخه بحران
میتوان این فرآیند را چنین نشان داد:
بحران اقتصادی → بحران عقلانیت → بحران مشروعیت → بحران انگیزش → بیثباتی اجتماعی
اما هابرماس نشان میدهد که این بحرانها صرفاً اقتصادی نیستند.
ریشه آنها میتواند در:
رابطه نادرست سیستم و زیست-جهان
باشد.
۲۳. استعمار و آسیبشناسی
اکنون مفهوم استعمار زیست-جهان معنای دقیقتری پیدا میکند.
استعمار زمانی رخ میدهد که:
منطق سیستم
به حوزههایی وارد شود که باید با:
کنش ارتباطی
بازسازی شوند.
در نتیجه:
فرهنگ
دیگر نمیتواند به خوبی معنا تولید کند.
جامعه
نمیتواند به خوبی همبستگی ایجاد کند.
شخصیت
نمیتواند به خوبی هویت خود را شکل دهد.
پس سه حوزه اصلی زیست-جهان آسیب میبینند:
فرهنگ → بحران معنا
جامعه → بحران هنجاری
شخصیت → بحران هویت
۲۴. نکته بسیار مهم: استعمار صرفاً اقتصادی نیست
نباید استعمار زیست-جهان را فقط به معنای سلطه سرمایهداری بر زندگی روزمره فهمید.
در نظریه هابرماس، استعمار میتواند از دو مسیر رخ دهد:
پول
و:
قدرت
بنابراین هم:
بازار
و هم:
بوروکراسی
میتوانند زیست-جهان را استعمار کنند.
از یک طرف:
بازاریشدن
و از طرف دیگر:
بوروکراتیکشدن
میتوانند به یک فرآیند مشابه منجر شوند:
تضعیف ظرفیت خودتنظیمی ارتباطی زیست-جهان.
۲۵. چرا هابرماس هنوز از مدرنیته دفاع میکند؟
در اینجا تفاوت هابرماس با متفکرانی مانند آدورنو و هورکهایمر آشکار میشود.
آدورنو و هورکهایمر در نقد عقل روشنگری به این نتیجه نزدیک میشوند که عقل مدرن خود به ابزار سلطه تبدیل شده است.
اما هابرماس میگوید:
نباید همه اشکال عقلانیت را با عقل ابزاری یکی دانست.
زیرا یک شکل دیگر از عقلانیت وجود دارد:
عقلانیت ارتباطی
این عقلانیت میتواند:
نقد کند،
گفتوگو کند،
ادعاهای اعتبار را بررسی کند،
سلطه را افشا کند،
به توافق عقلانی برسد.
بنابراین هنوز امکان:
رهایی
وجود دارد.
۲۶. پروژه هابرماس
پروژه نظری هابرماس را در این مرحله میتوان چنین خلاصه کرد:
مدرنیته → تمایز سیستم و زیست-جهان
این تمایز:
ضروری
است.
اما:
استعمار زیست-جهان
ضروری نیست.
یعنی:
تفکیک سیستم و زیست-جهان ≠ سلطه سیستم بر زیست-جهان
این دو را نباید با یکدیگر اشتباه گرفت.
هابرماس میخواهد:
تمایز
حفظ شود.
اما:
استعمار
متوقف شود.
۲۷. نتیجه نهایی این بخش
اکنون ساختار نظری را میتوان چنین خلاصه کرد:
زیست-جهان (Lebenswelt / Lifeworld / Monde vécu) → کنش ارتباطی (kommunikatives Handeln / Communicative Action / Action communicationnelle) → تفاهم (Verständigung / Understanding / Entente) → ادغام اجتماعی (soziale Integration / Social Integration / Intégration sociale)
سیستم (System / System / Système) → پول (Geld / Money / Argent) + قدرت (Macht / Power / Pouvoir) → ادغام سیستمی (Systemintegration / System Integration / Intégration systémique)
تمایز سیستم و زیست-جهان → افزایش پیچیدگی اجتماعی → استقلال سیستمها
اما:
استقلال سیستمها → گسترش بیش از حد منطق پول و قدرت → ورود به زیست-جهان → استعمار زیست-جهان
و سپس:
استعمار زیست-جهان → بحران معنا + بحران هنجاری + بحران هویت → بحرانهای اجتماعی و سیاسی
بنابراین مسئله اساسی مدرنیته نزد هابرماس چنین است:
چگونه میتوان پیچیدگی ضروری سیستمهای مدرن را حفظ کرد، بدون آنکه این سیستمها توان ارتباطی و خودمختاری زیست-جهان را نابود کنند؟
پاسخ نظری هابرماس در نهایت به این سمت میرود که زیست-جهان باید بتواند از طریق فرآیندهای ارتباطی و دموکراتیک، بر سیستم تأثیر بگذارد. اینجاست که بحث از تحلیل جامعهشناختی صرف فراتر میرود و به مسئله حوزه عمومی (Öffentlichkeit / Public Sphere / Espace public)، افکار عمومی (öffentliche Meinung / Public Opinion / Opinion publique)، گفتمان (Diskurs / Discourse / Discours) و تشکیل اراده دموکراتیک (demokratische Willensbildung / Democratic Will-Formation / Formation démocratique de la volonté) نزدیک میشود.
اما در منطق خود جلد اول نظریه کنش ارتباطی، هنوز یک مرحله مهم باقی است: هابرماس باید نشان دهد که چرا عقلانیت ارتباطی در جهان مدرن از یک سو با عقلانیشدن زیست-جهان گسترش مییابد و از سوی دیگر همین عقلانیشدن، امکان بیشتری برای استعمار زیست-جهان ایجاد میکند. این پارادوکس، یکی از پیچیدهترین و مهمترین بخشهای نظریه اوست و ادامه مستقیم بحث باید از همین نقطه آغاز شود.
بخش بعدی: پارادوکس عقلانیشدن زیست-جهان
Paradoxien der Rationalisierung der Lebenswelt / Paradoxes of the Rationalization of the Lifeworld / Paradoxes de la rationalisation du monde vécu
۱. عقلانیشدن زیست-جهان چیست؟
هابرماس مفهوم عقلانیشدن را از وبر میگیرد، اما آن را به شیوهای متفاوت بازسازی میکند.
عقلانیشدن زیست-جهان (Rationalisierung der Lebenswelt / Rationalization of the Lifeworld / Rationalisation du monde vécu) به این معنا نیست که افراد صرفاً «عاقلتر» میشوند.
بلکه به معنای آن است که:
سنتها، هنجارها و ارزشها
به تدریج از وابستگی مستقیم به:
اسطوره،
دین،
اقتدار سنتی،
عادتهای تثبیتشده
رها میشوند.
در نتیجه، افراد میتوانند درباره آنها:
پرسش کنند.
آنها میتوانند بپرسند:
چرا باید این هنجار را بپذیریم؟
آیا این ادعا درست است؟
آیا این ارزش عادلانه است؟
آیا این شیوه زندگی مشروع است؟
۲. عقلانیشدن یعنی افزایش قابلیت نقد
در زیست-جهان سنتی، بسیاری از باورها به دلیل سنت پذیرفته میشوند.
اما در زیست-جهان عقلانیشده:
اعتقاد → باید بتواند در برابر نقد مقاومت کند.
بنابراین عقلانیشدن به معنای افزایش:
قابلیت نقد (Kritisierbarkeit / Criticizability / Criticabilité)
است.
هرچه زیست-جهان عقلانیتر شود، امکان پرسش و نقد بیشتر میشود.
۳. سه حوزه اعتبار
عقلانیشدن زیست-جهان با تمایز یافتن سه حوزه اعتبار مرتبط است.
حقیقت
حقیقت (Wahrheit / Truth / Vérité)
در رابطه با جهان عینی.
درستی هنجاری
درستی هنجاری (Richtigkeit / Rightness / Justesse normative)
در رابطه با جهان اجتماعی.
صداقت
صداقت (Wahrhaftigkeit / Sincerity / Sincérité)
در رابطه با جهان ذهنی.
این سه حوزه در جهان سنتی اغلب در هم ادغاماند.
اما در مدرنیته از یکدیگر متمایز میشوند.
بنابراین:
جهان عینی → حقیقت
جهان اجتماعی → درستی هنجاری
جهان ذهنی → صداقت
۴. تمایز حوزههای ارزش
عقلانیشدن همچنین باعث میشود حوزههای فرهنگی از یکدیگر جدا شوند.
برای مثال:
علم (Wissenschaft / Science / Science)
به مسئله حقیقت میپردازد.
اخلاق و حقوق (Moral und Recht / Morality and Law / Morale et droit)
به مسئله درستی هنجاری میپردازند.
هنر (Kunst / Art / Art)
به مسئله تجربه و بیان زیباییشناختی میپردازد.
این همان چیزی است که هابرماس آن را:
تمایز حوزههای ارزش (Ausdifferenzierung der Wertsphären / Differentiation of Value Spheres / Différenciation des sphères de valeur)
مینامد.
۵. پیامد مثبت عقلانیشدن
این تمایز یک دستاورد بزرگ است.
زیرا دیگر:
دین
نمیتواند به تنهایی درباره:
حقیقت علمی،
اخلاق،
هنر
تصمیم نهایی بگیرد.
علم، اخلاق و هنر هر یک حوزه نسبتاً مستقل خود را پیدا میکنند.
این امر امکان:
آزادی فکری
را افزایش میدهد.
۶. فرهنگ مدرن
در جهان مدرن، فرهنگ به سه حوزه نسبتاً مستقل تقسیم میشود:
علم
اخلاق و حقوق
هنر
هر حوزه منطق خاص خود را پیدا میکند.
این امر از یک سو باعث:
تخصصیشدن
میشود.
اما از سوی دیگر خطر:
جدایی فرهنگ از زندگی روزمره
را نیز ایجاد میکند.
۷. فرهنگ متخصصان
در مدرنیته، دانش به صورت تخصصی تولید میشود.
مثلاً:
دانشمندان در علم،
حقوقدانان در حقوق،
فیلسوفان و نظریهپردازان در اخلاق،
هنرمندان در هنر.
این متخصصشدن میتواند دانش را عمیقتر کند.
اما یک مشکل ایجاد میشود:
دانش تخصصی ممکن است از زندگی روزمره مردم جدا شود.
در این حالت، فرهنگ تخصصیشده دیگر به آسانی به زیست-جهان بازنمیگردد.
۸. مسئله انتقال فرهنگی
هابرماس بنابراین میان دو فرآیند تمایز میگذارد:
تولید فرهنگی
و:
انتقال فرهنگی
اگر دانش فقط در حوزههای تخصصی تولید شود، اما نتواند دوباره وارد زیست-جهان شود، جامعه با بحران روبهرو میشود.
پس:
تخصصیشدن فرهنگ
باید با:
ارتباط با زندگی روزمره
همراه باشد.
۹. سه کارکرد عقلانیشدن فرهنگی
عقلانیشدن فرهنگی سه نتیجه مهم دارد.
نخست
افزایش دانش درباره جهان.
دوم
افزایش توانایی نقد هنجارها.
سوم
افزایش امکان بیان تجربههای فردی.
بنابراین:
علم → شناخت
اخلاق و حقوق → تنظیم عادلانه روابط
هنر → بیان تجربه
این سه حوزه میتوانند به عقلانیشدن زیست-جهان کمک کنند.
۱۰. پارادوکس اصلی
اکنون هابرماس به پارادوکس اصلی میرسد.
هرچه زیست-جهان عقلانیتر میشود:
امکان نقد و آزادی بیشتر میشود.
اما همزمان:
ساختارهای سیستم نیز پیچیدهتر و مستقلتر میشوند.
بنابراین:
عقلانیشدن زیست-جهان
و:
پیچیدهشدن سیستم
همزمان اتفاق میافتند.
این دو فرآیند ابتدا میتوانند یکدیگر را تقویت کنند.
اما در مرحلهای ممکن است:
سیستم از زیست-جهان جدا شود.
۱۱. دوگانگی مدرنیته
مدرنیته از این نظر دو چهره دارد.
چهره اول
رهاییبخش
زیرا:
سنت را قابل نقد میکند،
آزادی را افزایش میدهد،
فردیت را گسترش میدهد،
امکان گفتوگوی عقلانی را ایجاد میکند.
چهره دوم
سلطهگر
زیرا:
سیستمها را گسترش میدهد،
بوروکراسی را افزایش میدهد،
منطق پول را گسترش میدهد،
زندگی را تحت فشار سازوکارهای اداری قرار میدهد.
پس:
مدرنیته = عقلانیشدن + خطر استعمار
۱۲. تفاوت هابرماس با وبر
وبر مدرنیته را عمدتاً با فرآیند:
عقلانیشدن (Rationalisierung / Rationalization / Rationalisation)
توضیح میدهد.
در نگاه وبر، عقلانیشدن میتواند به:
قفس آهنین (stahlhartes Gehäuse / Iron Cage / Cage d'acier)
منجر شود.
هابرماس با این تشخیص موافق است، اما آن را کامل نمیداند.
زیرا وبر بیش از حد بر:
عقلانیت ابزاری و هدفمند
تأکید میکند.
هابرماس در مقابل میگوید:
عقلانیت ارتباطی
نیز وجود دارد.
بنابراین مدرنیته فقط داستان:
قفس آهنین
نیست.
بلکه همزمان داستان:
گسترش امکان ارتباط عقلانی
نیز هست.
۱۳. تفاوت هابرماس با مارکس
مارکس تضاد اساسی را در:
سرمایه و کار
میبیند.
هابرماس این تحلیل را مهم میداند، اما آن را کافی نمیداند.
زیرا جامعه مدرن فقط از:
اقتصاد
تشکیل نشده است.
بلکه:
فرهنگ،
سیاست،
حقوق،
ارتباط،
هویت
نیز اهمیت دارند.
بنابراین هابرماس مفهوم:
استعمار زیست-جهان
را گستردهتر از استثمار اقتصادی میکند.
استعمار میتواند از طریق:
پول
و:
قدرت اداری
رخ دهد.
۱۴. تفاوت با نظریه سیستم
نظریه سیستم، جامعه را عمدتاً به عنوان یک:
سیستم خودتنظیمگر
میبیند.
اما هابرماس معتقد است که اگر جامعه را فقط سیستم بدانیم، چیزی اساسی را از دست میدهیم:
معنا
و:
ارتباط
جامعه فقط شبکهای از عملیات نیست.
جامعه همچنین:
جهانی مشترک از معنا
است.
این جهان مشترک همان:
زیست-جهان
است.
۱۵. دو منظر برای تحلیل جامعه
هابرماس در نهایت پیشنهاد میکند جامعه را از دو منظر ببینیم:
جامعه به مثابه سیستم (Gesellschaft als System / Society as System / Société comme système)
و:
جامعه به مثابه زیست-جهان (Gesellschaft als Lebenswelt / Society as Lifeworld / Société comme monde vécu)
از منظر سیستم:
جامعه یک شبکه پیچیده از سازوکارهای هماهنگکننده است.
از منظر زیست-جهان:
جامعه یک جهان مشترک معنایی است.
هیچکدام به تنهایی کافی نیست.
۱۶. مسئله «دوپارگی»
اگر سیستم و زیست-جهان بیش از حد از یکدیگر جدا شوند، جامعه دچار:
دوپارگی اجتماعی
میشود.
فرد ممکن است همزمان در دو جهان زندگی کند:
یک جهان:
اداری و اقتصادی
و یک جهان:
معنایی و ارتباطی
اما این دو جهان دیگر به خوبی با یکدیگر ارتباط ندارند.
۱۷. فرد در جامعه مدرن
فرد مدرن ممکن است در محل کار با منطق:
پول و قدرت
زندگی کند.
در خانواده با منطق:
محبت و ارتباط
و در عرصه عمومی با منطق:
گفتوگو و افکار عمومی
اما این حوزهها تحت فشار سیستم قرار میگیرند.
برای مثال:
کار → بهرهوری
ممکن است وارد:
خانواده → رابطه انسانی
شود.
یا:
بازار → مصرف
ممکن است وارد:
فرهنگ → معنا
شود.
یا:
بوروکراسی → کنترل
ممکن است وارد:
زندگی سیاسی → مشارکت
شود.
۱۸. استعمار به عنوان آسیبشناسی مدرنیته
بنابراین استعمار زیست-جهان یک:
آسیبشناسی اجتماعی (soziale Pathologie / Social Pathology / Pathologie sociale)
است.
این آسیبشناسی از آنجا ناشی میشود که:
منطق سیستم
جای:
منطق ارتباط
را میگیرد.
نتیجه:
پول → جایگزین ارتباط
قدرت → جایگزین تفاهم
بوروکراسی → جایگزین مشارکت
مصرف → جایگزین معنا
۱۹. اما چرا زیست-جهان مقاومت میکند؟
زیست-جهان کاملاً منفعل نیست.
زیرا درون آن منابعی وجود دارد:
زبان،
ارتباط،
هنجار،
همبستگی،
فرهنگ،
انجمنها،
حوزه عمومی.
این منابع امکان مقاومت در برابر استعمار را فراهم میکنند.
به همین دلیل هابرماس به:
کنش ارتباطی
اهمیت بنیادی میدهد.
۲۰. حوزه عمومی
از اینجا مفهوم:
حوزه عمومی (Öffentlichkeit / Public Sphere / Espace public)
اهمیت پیدا میکند.
حوزه عمومی فضایی است که در آن شهروندان میتوانند درباره مسائل مشترک گفتوگو کنند.
در حوزه عمومی، قدرت سیاسی و اقتصادی باید در معرض:
نقد عمومی
قرار گیرد.
۲۱. افکار عمومی
افکار عمومی (öffentliche Meinung / Public Opinion / Opinion publique) زمانی شکل میگیرد که افراد درباره مسائل مشترک به بحث و گفتوگو بپردازند.
بنابراین افکار عمومی واقعی صرفاً:
جمع نظرات فردی
نیست.
بلکه محصول:
فرآیند ارتباطی
است.
۲۲. ارتباط و دموکراسی
دموکراسی از نظر هابرماس فقط:
انتخابات
نیست.
دموکراسی نیازمند:
ارتباط عمومی
است.
شهروندان باید بتوانند:
مسئله را مطرح کنند،
استدلال کنند،
مخالفت کنند،
نقد کنند،
دلایل را بررسی کنند.
بنابراین:
دموکراسی → ارتباط عمومی → تشکیل اراده سیاسی
۲۳. ارتباط میان زیست-جهان و سیستم
اکنون میتوانیم رابطه مطلوب را دقیقتر بیان کنیم:
زیست-جهان → حوزه عمومی → افکار عمومی → اراده سیاسی → نظام سیاسی
در این مدل، زیست-جهان از طریق حوزه عمومی بر سیستم سیاسی تأثیر میگذارد.
اما در استعمار:
سیستم سیاسی → رسانهها و تبلیغات → زیست-جهان
و:
سیستم اقتصادی → بازار و مصرف → زیست-جهان
به شکل معکوس عمل میکنند.
۲۴. قدرت ارتباطی
در اینجا مفهوم:
قدرت ارتباطی (kommunikative Macht / Communicative Power / Pouvoir communicationnel)
اهمیت پیدا میکند.
قدرت ارتباطی از:
تفاهم
و:
تشکیل اراده جمعی
به وجود میآید.
این قدرت با قدرت اداری متفاوت است.
قدرت اداری
فرمان میدهد و اجرا میکند.
قدرت ارتباطی
مشروعیت ایجاد میکند.
بنابراین:
قدرت ارتباطی → مشروعیت
قدرت اداری → اجرا
رابطه مطلوب میان آنها این است:
قدرت ارتباطی → تعیین جهت
قدرت اداری → اجرای تصمیم
۲۵. مسئله اصلی مدرنیته
پس مشکل اصلی مدرنیته چنین نیست که:
سیستم وجود دارد.
بلکه مشکل این است که:
سیستم بر زیست-جهان مسلط میشود.
به عبارت دیگر:
تمایز → ضروری
اما:
استعمار → آسیبشناختی
است.
۲۶. صورتبندی نهایی
اکنون کل استدلال را میتوان چنین فشرده کرد:
عقلانیشدن زیست-جهان (Rationalisierung der Lebenswelt / Rationalization of the Lifeworld / Rationalisation du monde vécu) → افزایش نقدپذیری → تمایز حقیقت، درستی و صداقت → تمایز علم، اخلاق و هنر → افزایش استقلال فردی و ارتباطی
همزمان:
پیچیدهشدن جامعه → تمایز سیستم و زیست-جهان → پیدایش رسانههای پول و قدرت → استقلال سیستمهای اقتصادی و اداری
سپس:
گسترش بیش از حد سیستم → نفوذ پول و قدرت در حوزههای ارتباطی → استعمار زیست-جهان → بحران معنا، مشروعیت، انگیزش و هویت
اما:
عقلانیت ارتباطی → حوزه عمومی → قدرت ارتباطی → نقد عمومی → تشکیل اراده دموکراتیک → محدود کردن استعمار سیستم
۲۷. جایگاه این بحث در پروژه کلی هابرماس
پروژه هابرماس اکنون کاملاً روشن میشود.
او میخواهد از یک سو:
دستاوردهای مدرنیته
را حفظ کند:
علم،
حقوق،
دموکراسی،
فردیت،
آزادی،
عقلانیت.
و از سوی دیگر:
آسیبهای مدرنیته
را نقد کند:
بوروکراسی،
سلطه پول،
شیءوارگی،
استعمار زیست-جهان،
از دست رفتن معنا.
راه حل او:
بازگشت به سنت
نیست.
بلکه:
تکمیل پروژه ناتمام مدرنیته
است.
یعنی:
مدرنیته باید از درون خود، با استفاده از عقلانیت ارتباطی، خود را اصلاح کند.
در اینجا یک نکته مهم برای ادامه تحلیل وجود دارد: این بحث ما را به نقطهای میرساند که باید ساختار دقیق و نهایی جلد اول را دوباره با متن آلمانی تطبیق دهیم؛ زیرا نظریه کنش ارتباطی جلد اول در پایان خود صرفاً به یک نظریه عمومی درباره «حوزه عمومی» ختم نمیشود و بحث حوزه عمومی به صورت تفصیلیتر در آثار دیگر هابرماس، بهویژه تحول ساختاری حوزه عمومی (Strukturwandel der Öffentlichkeit / The Structural Transformation of the Public Sphere / L'Espace public) و سپس واقعیت و اعتبار (Faktizität und Geltung / Between Facts and Norms / Droit et démocratie) بسط مییابد.
بنابراین ادامه مستقیم جلد اول باید اکنون به جمعبندی دقیق هابرماس از دوپارگی عقلانیشدن، رابطه میان بازتولید نمادین و مادی، تمایز ادغام اجتماعی و ادغام سیستمی، و نهایتاً تبیین دقیق استعمار زیست-جهان به عنوان آسیبشناسی ویژه جوامع مدرن بپردازد؛ سپس میتوانیم به آخرین بخش جلد اول و نتیجهگیری کلی کتاب برسیم.
برچسبها:
یورگن هابرماس,
نظریه کنش ارتباطی,
مارکسیسم,
نظریه انتقادی