عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ


نظام ایده‌آلیسم استعلایی
System des transzendentalen Idealismus
فریدریش ویلهلم یوزف شلینگ ـ ۱۸۰۰
درآمد: جایگاه کتاب در تحول فلسفهٔ شلینگ
نظام ایده‌آلیسم استعلایی در سال ۱۸۰۰ منتشر شد و یکی از مهم‌ترین آثار دورهٔ میانی شلینگ است. این کتاب در نقطه‌ای بسیار حساس از تحول فلسفهٔ ایدئالیسم آلمانی قرار دارد.

برای فهم پروژهٔ کتاب باید مسئلهٔ اصلی آن را چنین صورت‌بندی کنیم:

چگونه می‌توان نشان داد که آنچه ما «عین» یا «جهان» می‌نامیم، با «من» یا «خودآگاهی» در یک نظام واحد قرار دارد، بی‌آنکه یکی را به دیگری تقلیل دهیم؟

این پرسش، مسئلهٔ بنیادی ایدئالیسم استعلایی (Transcendental Idealism / Idéalisme transcendantal) است.

شلینگ در اینجا با مسئله‌ای روبه‌روست که از کانت (Kant) و فیشته (Fichte) به ارث رسیده است.

از یک سو:

من (Ich / I / Moi)

و از سوی دیگر:

طبیعت (Natur / Nature / Nature)

یا:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

و:

ابژه (Objekt / Object / Objet)

قرار دارند.

اگر فقط از سوژه شروع کنیم، خطر آن وجود دارد که جهان عینی به چیزی صرفاً وابسته به ذهن تبدیل شود.

اگر فقط از ابژه شروع کنیم، مسئلهٔ پیدایش خودآگاهی و شناخت از جهان توضیح‌ناپذیر می‌شود.

پس پرسش بنیادی شلینگ این است:

چگونه سوژه و ابژه، ذهن و طبیعت، آزادی و ضرورت، شناخت و وجود، در یک نظام واحد با یکدیگر ارتباط پیدا می‌کنند؟

پاسخ شلینگ این است که باید یک فرایند واحد (einheitlicher Prozeß / unified process / processus unifié) را از دو جهت متفاوت دنبال کنیم.

از یک طرف:

طبیعت به سوی هوش (Natur → Intelligenz)

حرکت می‌کند.

از طرف دیگر:

هوش به سوی طبیعت (Intelligenz → Natur)

حرکت می‌کند.

در زبان بسیار ساده:

فلسفهٔ طبیعت (Naturphilosophie) نشان می‌دهد که چگونه طبیعت به سوی ظهور آگاهی پیش می‌رود.

فلسفهٔ استعلایی (Transzendentalphilosophie) نشان می‌دهد که چگونه آگاهی در فعالیت خود به شناخت جهان عینی می‌رسد.

این دو در نهایت باید دو روایت از یک فرایند بنیادی واحد باشند.

مقدمهٔ کتاب
Einleitung
Introduction
Introduction
شلینگ در آغاز کتاب مسئلهٔ بنیادی فلسفه را از نسبت میان ذهن و عین آغاز می‌کند.

هر شناختی، به‌ظاهر، دارای دو قطب است:

شناسا (das Erkennende / the knowing subject / le sujet connaissant)

و:

شناخته‌شده (das Erkannte / the known object / l'objet connu)

یا:

سوژه / ابژه

اما مسئله این است که این دو چگونه به هم مربوط می‌شوند.

اگر سوژه و ابژه کاملاً از یکدیگر جدا باشند، شناخت چگونه ممکن است؟

اگر کاملاً یکی باشند، دیگر شناخت چه معنایی خواهد داشت؟

بنابراین، شلینگ معتقد است که فلسفه باید وحدت سوژه و ابژه را توضیح دهد.

اما این وحدت نباید به معنای حذف تفاوت باشد.

این نکته بسیار مهم است.

شلینگ نمی‌گوید:

سوژه و ابژه هیچ تفاوتی ندارند.

بلکه می‌گوید:

تفاوت آن‌ها باید از درون یک وحدت بنیادی‌تر فهمیده شود.

این وحدت بنیادی را می‌توان با اصطلاح:

مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)

بیان کرد.

اما در این مرحله نباید «مطلق» را به‌عنوان یک «چیز» در کنار چیزهای دیگر تصور کنیم.

مطلق نزد شلینگ چیزی نیست که در کنار سوژه و ابژه قرار گرفته باشد.

بلکه مطلق همان هویت بنیادی (Identität / identity / identité) است که امکان تمایز سوژه و ابژه را فراهم می‌کند.

بنابراین ساختار مسئله چنین است:

مطلق



وحدت سوژه و ابژه



تمایز سوژه و ابژه



شناخت

مسئلهٔ اصلی: دو مسیر فلسفه
شلینگ در اینجا دو جهت بنیادی فلسفه را از یکدیگر متمایز می‌کند.

مسیر نخست: از عین به ذهن
Objekt → Subjekt

Object → Subject

Objet → Sujet

این مسیر، مسیر فلسفهٔ طبیعت (Naturphilosophie / Philosophy of Nature / Philosophie de la nature) است.

در این مسیر پرسش این است:

چگونه طبیعت، که در ابتدا ظاهراً فاقد آگاهی است، به مرحله‌ای می‌رسد که در آن خودآگاهی پدیدار می‌شود؟

یعنی:

طبیعت → سازمان‌یافتگی → زندگی → حساسیت → آگاهی → خودآگاهی

مسیر دوم: از ذهن به عین
Subjekt → Objekt

Subject → Object

Sujet → Objet

این مسیر، مسیر فلسفهٔ استعلایی (Transzendentalphilosophie / Transcendental Philosophy / Philosophie transcendantale) است.

در اینجا پرسش این است:

چگونه خودآگاهی از درون فعالیت خود به جهانی عینی و مستقل دست می‌یابد؟

بنابراین:

خودآگاهی → فعالیت → ادراک → تصور → شناخت → جهان عینی

نکتهٔ اساسی
این دو فلسفه نباید دو علم کاملاً جداگانه باشند.

آن‌ها دو جهت یک حرکت واحدند.

فرمول کلی شلینگ را می‌توان چنین بیان کرد:

فلسفهٔ طبیعت: طبیعت → هوش

فلسفهٔ استعلایی: هوش → طبیعت

بنابراین:

فلسفهٔ طبیعت، تاریخ طبیعیِ ظهور هوش است.

و:

فلسفهٔ استعلایی، تاریخ استعلاییِ ظهور جهان عینی برای هوش است.

در نتیجه، کتاب نظام ایده‌آلیسم استعلایی در واقع می‌خواهد یک تاریخ استعلایی (transcendental history / histoire transcendantale) ارائه دهد.

اما «تاریخ» در اینجا به معنای تاریخ سیاسی یا اجتماعی نیست.

منظور، تاریخ درونی ظهور و تحول خودآگاهی (Selbstbewußtsein / self-consciousness / conscience de soi) است.

بخش اول
دربارهٔ شناخت
Vom Wissen
Of Knowledge
Du savoir
این بخش نقطهٔ آغاز نظام است.

شلینگ باید توضیح دهد که اساساً شناخت (Wissen / knowledge / savoir) چگونه ممکن است.

برای این کار باید به بنیادی‌ترین واقعیت فلسفه بازگردیم:

خودآگاهی (Selbstbewußtsein / self-consciousness / conscience de soi).

فصل نخست: نقطهٔ آغاز، خودآگاهی
خودآگاهی یعنی:

من می‌دانم که من هستم.

اما شلینگ نمی‌خواهد این گزاره را صرفاً به‌صورت یک گزارهٔ منطقی بفهمد.

خودآگاهی یک فعالیت (Tätigkeit / activity / activité) است.

این نکته بسیار مهم است.

«من» نزد شلینگ یک شیء ثابت نیست.

من چیزی نیست که ابتدا وجود داشته باشد و سپس فعالیت کند.

بلکه:

من در فعالیت خود، خود را به‌عنوان من تحقق می‌بخشد.

بنابراین:

Ich = Tätigkeit

I = activity

Moi = activité

خودآگاهی نتیجهٔ یک فعالیت است.

این فعالیت را باید به‌صورت یک حرکت فهمید:

من → خود را می‌یابد → خود را می‌شناسد

اما در اینجا یک مسئله پدیدار می‌شود.

برای اینکه «من» خودش را بشناسد، باید somehow با خودش رابطه داشته باشد.

یعنی باید:

فاعل شناخت

و:

موضوع شناخت

در یک ساختار واحد حاضر باشند.

پس در خودآگاهی:

سوژه = ابژه

اما این برابری یک برابری ساده نیست.

زیرا «من» هم:

شناسا (Erkennendes / knower / connaissant)

است و هم:

شناخته‌شده (Erkanntes / known / connu).

پس خودآگاهی ساختاری دوگانه دارد.

فصل دوم: فعالیت آزاد
یکی از مهم‌ترین مفاهیم شلینگ در این مرحله:

فعالیت آزاد (freie Tätigkeit / free activity / activité libre)

است.

خودآگاهی از یک فعالیت ناشی می‌شود که صرفاً مکانیکی یا منفعل نیست.

«من» خودش را از طریق فعالیت خود تحقق می‌بخشد.

در اینجا شلینگ به سنت فیشته نزدیک است.

فیشته نقطهٔ آغاز فلسفه را در:

Ich setzt sich selbst

یعنی:

من، خود را وضع می‌کند

می‌دانست.

اما شلینگ در ادامهٔ مسیر خود تلاش می‌کند نشان دهد که این فعالیت ذهنی نمی‌تواند در خلأ باقی بماند.

اگر «من» فقط خودش را وضع کند، باید توضیح دهیم که:

جهان عینی از کجا می‌آید؟

پس مسئلهٔ بعدی پدیدار می‌شود:

من چگونه با چیزی مواجه می‌شود که من نیست؟

یعنی:

Ich / Nicht-Ich

I / Not-I

Moi / Non-moi

اینجاست که مفهوم مقاومت (Widerstand / resistance / résistance) اهمیت پیدا می‌کند.

من در فعالیت خود با چیزی مواجه می‌شود که فعالیت من را محدود می‌کند.

این محدودیت همان چیزی است که امکان تجربهٔ یک جهان عینی را فراهم می‌کند.

فصل سوم: من و نامن
Ich und Nicht-Ich
I and Not-I
Moi et Non-moi
خودآگاهی بدون تمایز ممکن نیست.

اگر فقط «من» وجود داشت و هیچ چیزی در برابر آن نبود، خودآگاهی در معنای کامل آن شکل نمی‌گرفت.

بنابراین:

من (Ich)

برای آنکه خود را به‌عنوان «من» تجربه کند، باید با:

نامن (Nicht-Ich)

مواجه شود.

اما اینجا مسئلهٔ فلسفی بسیار عمیقی وجود دارد.

اگر نامن کاملاً مستقل از من باشد، چگونه من می‌تواند آن را بشناسد؟

و اگر نامن کاملاً محصول من باشد، چگونه می‌تواند واقعاً «نامن» باشد؟

شلینگ باید میان این دو قطب حرکت کند.

به همین دلیل مسئلهٔ فلسفهٔ استعلایی این نیست که یکی از دو طرف را حذف کند.

بلکه باید نشان دهد که:

سوژه و ابژه چگونه در یک فرایند واحد شکل می‌گیرند.

فصل چهارم: شهود استعلایی
Transzendentale Anschauung
Transcendental Intuition
Intuition transcendantale
یکی از مفاهیم مهم این بخش:

شهود استعلایی (Transzendentale Anschauung / transcendental intuition / intuition transcendantale)

است.

این مفهوم با شهود حسی ساده تفاوت دارد.

شهود حسی، دریافت یک شیء است.

اما شهود استعلایی به نحوی به خود فعالیتی مربوط می‌شود که در آن:

من

خود را در فعالیت خویش درمی‌یابد.

در اینجا «من» نمی‌تواند فعالیت خود را مانند یک شیء بیرونی مشاهده کند.

بلکه فقط در حین فعالیت است که خود را درمی‌یابد.

بنابراین:

فعالیت → شهود → خودآگاهی

خودآگاهی نتیجهٔ نگاه کردن به یک شیء درونی نیست.

بلکه حاصل نوعی همراهی با فعالیت خود است.

فصل پنجم: تولید جهان عینی
اکنون شلینگ باید توضیح دهد که چگونه از فعالیت «من» به جهان عینی می‌رسیم.

اینجا یکی از مهم‌ترین ایده‌های کتاب ظاهر می‌شود:

جهان عینی برای خودآگاهی، حاصل یک فرایند تولیدی (Produktion / production / production) است.

اما «تولید» در اینجا به معنای آن نیست که من آگاهانه جهان را می‌سازم.

من نمی‌نشینم و آگاهانه یک درخت یا کوه ایجاد نمی‌کنم.

برعکس، جهان عینی در سطحی پیشاآگاهانه شکل می‌گیرد.

بنابراین باید میان دو سطح تمایز بگذاریم:

فعالیت آگاهانه
bewußte Tätigkeit / conscious activity / activité consciente

و:

فعالیت ناآگاهانه
unbewußte Tätigkeit / unconscious activity / activité inconsciente

این تمایز برای فهم شلینگ بسیار مهم است.

زیرا ساختار جهان عینی حاصل فعالیتی است که سوژه خودش به‌طور مستقیم از آن آگاه نیست.

در اینجا یکی از بزرگ‌ترین نوآوری‌های فلسفی شلینگ ظاهر می‌شود:

آنچه ما «طبیعت» می‌نامیم، محصول فعالیتی است که در آن هوش حضور دارد، اما هوش از حضور خود در آن آگاه نیست.

این همان چیزی است که بعدها در فلسفهٔ شلینگ به مفهوم:

فعالیت ناآگاهانه (unbewußte Tätigkeit / unconscious activity / activité inconsciente)

اهمیت بسیار زیادی می‌دهد.

فصل ششم: خودآگاهی و محدودیت
برای اینکه خودآگاهی شکل بگیرد، فعالیت آزاد «من» باید با یک محدودیت مواجه شود.

این محدودیت:

Beschränkung / limitation / limitation

است.

«من» خود را آزاد تجربه می‌کند، اما در عین حال خود را در جهانی می‌یابد که کاملاً تابع ارادهٔ آگاهانهٔ او نیست.

این تضاد بنیادی است:

آزادی (Freiheit / freedom / liberté)

در برابر:

ضرورت (Notwendigkeit / necessity / nécessité)

اگر فقط آزادی وجود داشته باشد، جهان عینی از بین می‌رود.

اگر فقط ضرورت وجود داشته باشد، آزادی و خودآگاهی از بین می‌روند.

بنابراین ساختار تجربه چنین است:

آزادی + محدودیت = خودآگاهی

این فرمول یکی از کلیدهای ورود به کل نظام شلینگ است.

فصل هفتم: مسئلهٔ زمان
شلینگ برای توضیح تحول خودآگاهی به مفهوم:

زمان (Zeit / time / temps)

نیاز دارد.

خودآگاهی یک واقعیت کاملاً ایستا نیست.

«من» خود را در یک حرکت می‌یابد.

این حرکت دارای ساختار زمانی است.

یعنی:

گذشته → حال → آینده

اما در فلسفهٔ استعلایی، این زمان باید به‌عنوان شکل تحول خودآگاهی فهمیده شود.

خودآگاهی باید از حالت‌های مختلف عبور کند.

بنابراین نظام شلینگ از ابتدا دارای یک ساختار تاریخی ـ استعلایی (transcendental-historical / historico-transcendantal) است.

خودآگاهی چیزی نیست که یک‌باره به‌طور کامل حاضر باشد.

بلکه باید:

خود را بسازد.

فصل هشتم: مراحل تحول خودآگاهی
در ادامهٔ فلسفهٔ نظری، شلینگ حرکت خودآگاهی را در مراحل مختلف دنبال می‌کند.

این حرکت را می‌توان به‌طور کلی چنین بازسازی کرد:

احساس (Gefühl / feeling / sentiment)



شهود (Anschauung / intuition / intuition)



تصور (Vorstellung / representation / représentation)



حکم (Urteil / judgment / jugement)



شناخت (Erkenntnis / cognition / connaissance)

در هر مرحله، رابطهٔ میان سوژه و ابژه پیچیده‌تر می‌شود.

در سطح ابتدایی، سوژه هنوز خود را از جهان کاملاً جدا نکرده است.

در سطح بالاتر، تمایز:

من / جهان

پدیدار می‌شود.

در سطح نهایی، خودآگاهی باید بفهمد که این دوگانگی از یک ساختار بنیادی‌تر ناشی شده است.

فصل نهم: نبوغ و ناآگاهی
در اینجا زمینه برای یکی از مهم‌ترین ایده‌های شلینگ فراهم می‌شود:

نبوغ (Genie / genius / génie)

و:

تولید ناآگاهانه (unbewußte Produktion / unconscious production / production inconsciente).

این مفهوم بعداً در فلسفهٔ هنر او به اوج می‌رسد.

نبوغ کسی است که در او فعالیت آگاهانه و ناآگاهانه به شکل ویژه‌ای با یکدیگر متحد می‌شوند.

هنرمند نمی‌تواند تمام آنچه را خلق می‌کند به‌صورت مفهومی و آگاهانه توضیح دهد.

اما اثر هنری از سوی دیگر صرفاً تصادفی هم نیست.

پس:

اثر هنری = وحدت آگاهی و ناآگاهی

Kunstwerk = Einheit von Bewußtem und Unbewußtem

Artwork = unity of the conscious and unconscious

Œuvre d'art = unité du conscient et de l'inconscient

این ایده، پلی است که فلسفهٔ نظری را به فلسفهٔ هنر متصل می‌کند.

بخش دوم
فلسفهٔ نظری
Theoretische Philosophie
Theoretical Philosophy
Philosophie théorique
در این بخش شلینگ می‌خواهد نشان دهد که چگونه جهان عینی برای خودآگاهی ساخته می‌شود.

پرسش اصلی:

چگونه «من» جهانی را تجربه می‌کند که برای او همچون جهانی مستقل و ضروری ظاهر می‌شود؟

پاسخ شلینگ بر یک تناقض بنیادی استوار است:

جهان برای من:

ضروری (notwendig / necessary / nécessaire)

است.

اما در عین حال، جهان باید از فعالیت خود من نیز ناشی شود.

بنابراین:

فعالیت آزاد من

به چیزی منتهی می‌شود که:

برای من ضروری به نظر می‌رسد.

این پارادوکس، هستهٔ فلسفهٔ استعلایی شلینگ است.

سه مرحلهٔ اصلی فلسفهٔ نظری
شلینگ مسیر پیدایش شناخت را به‌طور کلی در سه مرحله دنبال می‌کند:

۱. احساس
Gefühl / sensation-feeling / sentiment

در این مرحله، سوژه هنوز تمایز کاملی میان خود و ابژه برقرار نکرده است.

۲. شهود
Anschauung / intuition / intuition

در این مرحله، جهان به‌صورت ابژه‌ای در برابر سوژه قرار می‌گیرد.

۳. اراده
Wille / will / volonté

در این مرحله، سوژه فقط جهان را مشاهده نمی‌کند، بلکه می‌خواهد در آن اثر بگذارد.

اینجا فلسفهٔ نظری به مرز فلسفهٔ عملی می‌رسد.

زیرا:

شناخت جهان

به:

عمل در جهان

تبدیل می‌شود.

بخش سوم
فلسفهٔ عملی
Praktische Philosophie
Practical Philosophy
Philosophie pratique
اکنون پرسش تغییر می‌کند.

در فلسفهٔ نظری پرسیدیم:

جهان چگونه برای من پدیدار می‌شود؟

اکنون می‌پرسیم:

من چگونه می‌توانم در جهان عمل کنم؟

اینجا مفهوم:

آزادی (Freiheit / freedom / liberté)

مرکز فلسفه قرار می‌گیرد.

آزادی یعنی:

توانایی تعیین خود (Selbstbestimmung / self-determination / autodétermination).

اما آزادی اگر صرفاً به معنای اختیار فردی باشد، کافی نیست.

باید توضیح دهیم که چگونه آزادی فردی در جهانی که تابع قوانین ضروری است، امکان‌پذیر است.

پس دوباره به مسئلهٔ بنیادی بازمی‌گردیم:

آزادی / ضرورت

فصل اخلاق
در قلمرو اخلاق، فرد خود را موجودی آزاد تجربه می‌کند.

اما این آزادی باید در جهانی عینی تحقق پیدا کند.

بنابراین:

آزادی درونی

باید:

در جهان بیرونی

تجسم پیدا کند.

این امر به مفهوم:

تاریخ (Geschichte / history / histoire)

منتهی می‌شود.

تاریخ برای شلینگ صرفاً مجموعه‌ای از حوادث تصادفی نیست.

بلکه تاریخ عرصه‌ای است که در آن:

آزادی فردی

و:

ضرورت عینی

به یکدیگر برخورد می‌کنند.

تاریخ به‌عنوان ارگان آزادی
یکی از ایده‌های بزرگ کتاب این است که تاریخ را می‌توان به‌مثابهٔ میدان تحقق آزادی فهمید.

انسان‌ها آزادانه عمل می‌کنند.

اما نتایج اعمال آن‌ها همیشه مطابق قصدشان نیست.

بنابراین:

قصد فردی

با:

نتیجهٔ تاریخی

یکسان نیست.

این همان جایی است که شلینگ به مسئله‌ای نزدیک می‌شود که بعدها در فلسفهٔ هگل نیز اهمیت زیادی پیدا می‌کند:

چگونه از کنش‌های آزاد افراد، نظمی تاریخی پدید می‌آید که هیچ فردی به‌تنهایی آن را طراحی نکرده است؟

در اینجا نوعی:

عقل ناآگاهانهٔ تاریخ

ظاهر می‌شود.

انسان‌ها اهداف خود را دنبال می‌کنند، اما تاریخ نتایجی پدید می‌آورد که از قصد فردی فراتر می‌رود.

دولت و قانون
در فلسفهٔ عملی، مسئلهٔ:

دولت (Staat / state / État)

و:

قانون (Recht / law / droit)

نیز مطرح می‌شود.

جامعه نیازمند نظمی است که آزادی افراد را در کنار آزادی دیگران ممکن سازد.

اما این نظم نباید آزادی را نابود کند.

پس مسئله همچنان همان مسئلهٔ بنیادی است:

آزادی فرد

در:

نظم ضروری جهان

چگونه می‌تواند تحقق یابد؟

تاریخ و غایت
شلینگ به‌تدریج به این ایده می‌رسد که تاریخ دارای یک ساختار غایی است.

اما این غایت از طریق قصد آگاهانهٔ افراد تحقق پیدا نمی‌کند.

به همین دلیل تاریخ دارای ویژگی paradoxical است:

آزادی افراد

و:

ضرورت کل

در آن به هم می‌پیوندند.

این ساختار را می‌توان چنین نوشت:

آزادی فردی → کنش → پیامد ناخواسته → نظم تاریخی

این همان نقطه‌ای است که فلسفهٔ استعلایی به یک فلسفهٔ تاریخ تبدیل می‌شود.

بخش چهارم
فلسفهٔ هنر
Philosophie der Kunst
Philosophy of Art
Philosophie de l'art
اکنون شلینگ به مهم‌ترین بخش نظام خود می‌رسد.

اگر فلسفهٔ نظری نشان می‌دهد:

چگونه سوژه و ابژه از یکدیگر متمایز می‌شوند

و فلسفهٔ عملی نشان می‌دهد:

چگونه آزادی و ضرورت در تاریخ با یکدیگر برخورد می‌کنند

پرسش این است:

آیا جایی وجود دارد که این دوگانگی واقعاً آشتی کند؟

پاسخ شلینگ:

هنر (Kunst / art / art).

این یکی از مشهورترین ایده‌های فلسفهٔ شلینگ است.

هنر به‌عنوان وحدت آزادی و ضرورت
هنرمند در هنگام خلق اثر:

آگاهانه

عمل می‌کند.

اما نتیجهٔ کار او فراتر از آن چیزی است که آگاهانه قصد کرده است.

بنابراین:

فعالیت آگاهانه

و:

فعالیت ناآگاهانه

در اثر هنری با هم متحد می‌شوند.

این همان چیزی است که شلینگ:

نبوغ (Genie / genius / génie)

می‌نامد.

هنرمند آزاد است.

اما اثر هنری دارای ضرورت درونی است.

بنابراین:

آزادی + ضرورت

در اثر هنری به وحدت می‌رسند.

هنر به‌عنوان وحدت سوژه و ابژه
در هنر:

ذهن (Geist / spirit / esprit)

و:

طبیعت (Natur / nature / nature)

نیز به هم نزدیک می‌شوند.

اثر هنری یک شیء صرفاً طبیعی نیست.

اما صرفاً یک محصول ذهنی نیز نیست.

بنابراین:

اثر هنری = وحدت ذهن و طبیعت

این همان ساختاری است که شلینگ در سراسر کتاب جست‌وجو می‌کند.

هنر به‌عنوان ارگان فلسفه
در اینجا شلینگ به یکی از مشهورترین تزهای خود می‌رسد:

هنر ارگانون فلسفه است.

به زبان انگلیسی:

Art is the organ of philosophy.

به فرانسوی:

L'art est l'organe de la philosophie.

منظور این نیست که هنر جای فلسفه را می‌گیرد.

بلکه هنر چیزی را به‌صورت بی‌واسطه نشان می‌دهد که فلسفه باید آن را به‌صورت مفهومی توضیح دهد.

فلسفه می‌گوید:

سوژه و ابژه در یک مطلق وحدت دارند.

هنر این وحدت را:

تحقق می‌بخشد.

بنابراین هنر برای شلینگ صرفاً موضوع زیبایی‌شناسی نیست.

بلکه:

اثبات عینی فلسفهٔ استعلایی

است.

اسطوره و هنر
در نگاه شلینگ، هنر به حوزه‌ای گسترده‌تر متصل می‌شود.

او به این نتیجه نزدیک می‌شود که فرهنگ انسانی در بالاترین شکل خود، جایی است که:

آزادی

ضرورت

آگاهی

ناآگاهی

ذهن

طبیعت

در یک ساختار واحد ظاهر می‌شوند.

هنر این وحدت را به‌صورت محسوس و عینی نشان می‌دهد.

به همین دلیل شلینگ بعدها در فلسفهٔ متأخر خود به:

اسطوره‌شناسی (Mythologie / mythology / mythologie)

و:

وحی (Offenbarung / revelation / révélation)

روی می‌آورد.

نتیجهٔ نهایی نظام
اکنون می‌توان کل حرکت کتاب را چنین خلاصه کرد:

نقطهٔ آغاز:
خودآگاهی (Selbstbewußtsein / self-consciousness / conscience de soi)



فعالیت:
فعالیت آزاد (freie Tätigkeit / free activity / activité libre)



محدودیت:
نامن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)



جهان:
جهان عینی (objektive Welt / objective world / monde objectif)



شناخت:
شناخت (Erkenntnis / cognition / connaissance)



عمل:
آزادی عملی (praktische Freiheit / practical freedom / liberté pratique)



تاریخ:
تاریخ (Geschichte / history / histoire)



هنر:
هنر (Kunst / art / art)



وحدت:
وحدت آگاهانه و ناآگاهانه

Einheit des Bewußten und Unbewußten

Unity of the conscious and unconscious

Unité du conscient et de l'inconscient

معنای نهایی «نظام ایده‌آلیسم استعلایی»
در نهایت، پروژهٔ شلینگ را می‌توان این‌گونه فهمید:

فلسفهٔ استعلایی می‌خواهد نشان دهد که چگونه:

من → جهان

را می‌شناسد.

اما فلسفهٔ طبیعت می‌خواهد نشان دهد که چگونه:

طبیعت → من

را پدید می‌آورد.

این دو مسیر باید در یک نقطه به هم برسند.

آن نقطه:

مطلق (Absolute / Absolu)

است.

اما مطلق نه یک شیء است و نه یک موجود در کنار موجودات دیگر.

مطلق همان وحدتی است که در آن:

سوژه و ابژه

ذهن و طبیعت

آگاهی و ناآگاهی

آزادی و ضرورت

از یک بنیاد مشترک فهمیده می‌شوند.

و هنر در پایان نظام، این وحدت را به‌صورت عینی آشکار می‌کند.

بنابراین ساختار عمیق کتاب را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:

طبیعت، روحِ ناآگاه است؛ روح، طبیعتِ آگاه است؛ و هنر، نقطه‌ای است که در آن این دوگانگی به وحدت خودآگاهانه نزدیک می‌شود.

این جمله، اگرچه یک صورت‌بندی تفسیری از پروژهٔ شلینگ است و نه نقل‌قول لفظ‌به‌لفظ از متن، به‌خوبی منطق کلی کتاب را نشان می‌دهد.

شرح تفصیلی و جزیی کتاب "نظام ایده آلیسم استعلایی"

از اینجا، شرح را به‌صورت دقیق‌تر و نزدیک‌تر به ساختار استدلالی متن اصلی ادامه می‌دهم. از مقدمه (Einleitung / Introduction / Introduction) آغاز می‌کنیم و سپس وارد بخش اول، «دربارهٔ شناخت» (Vom Wissen / Of Knowledge / Du savoir) خواهیم شد. در این مرحله، هدف فقط خلاصه‌کردن نیست، بلکه بازسازی منطق درونی استدلال شلینگ است.

نظام ایده‌آلیسم استعلایی
System des transzendentalen Idealismus
System of Transcendental Idealism
Système de l'idéalisme transcendantal
فریدریش ویلهلم یوزف شلینگ
Friedrich Wilhelm Joseph Schelling
۱۸۰۰
مقدمهٔ تفصیلی
Einleitung
Introduction
Introduction
۱. مسئلهٔ بنیادین فلسفه
شلینگ کتاب را از یک مسئلهٔ اساسی آغاز می‌کند:

فلسفه چگونه می‌تواند شناخت را توضیح دهد؟

اما «شناخت» (Wissen / knowledge / savoir) همواره رابطه‌ای میان دو قطب است:

سوژه (Subjekt / subject / sujet)

و

ابژه (Objekt / object / objet).

من چیزی را می‌شناسم.

در این گزاره:

«من» = شناسا

«چیز» = شناخته‌شده

پس شناخت، به‌ظاهر، مستلزم دو چیز است:

شناسا + شناخته‌شده

یا:

سوژه + ابژه

اما همین‌جا مسئلهٔ اصلی پدیدار می‌شود.

اگر سوژه و ابژه کاملاً از یکدیگر مستقل باشند، چگونه شناخت ممکن می‌شود؟

اگر سوژه کاملاً جدا از ابژه باشد، چگونه می‌تواند به آن دسترسی پیدا کند؟

از طرف دیگر، اگر ابژه صرفاً ساختهٔ سوژه باشد، چگونه می‌توان از واقعیت عینی سخن گفت؟

بنابراین فلسفه در برابر یک تناقض قرار می‌گیرد:

شناخت باید هم تطابق (Übereinstimmung / correspondence / correspondance) سوژه و ابژه باشد و هم تفاوت آن دو را حفظ کند.

این مسئله، در فلسفهٔ مدرن از دکارت تا کانت و فیشته ادامه پیدا کرده است.

شلینگ می‌خواهد نظامی بسازد که این مسئله را در سطحی بنیادی حل کند.

۲. دو امکان بنیادی فلسفه
شلینگ معتقد است فلسفه می‌تواند از دو جهت کاملاً متفاوت آغاز شود.

راه نخست: ابژه به سوی سوژه
Objekt → Subjekt

Object → Subject

Objet → Sujet

در این مسیر، فلسفه از:

طبیعت (Natur / nature / nature)

شروع می‌کند و می‌پرسد:

چگونه طبیعت به هوش و خودآگاهی می‌رسد؟

این مسیر همان:

فلسفهٔ طبیعت (Naturphilosophie / philosophy of nature / philosophie de la nature)

است.

حرکت آن چنین است:

طبیعت

→ ماده

→ نیرو

→ سازمان

→ زندگی

→ احساس

→ آگاهی

→ خودآگاهی

در این مسیر، مسئله این است که چگونه امر عینی به امر ذهنی تبدیل می‌شود.

راه دوم: سوژه به سوی ابژه
Subjekt → Objekt

Subject → Object

Sujet → Objet

در این مسیر، فلسفه از:

هوش (Intelligenz / intelligence / intelligence)

و:

خودآگاهی (Selbstbewußtsein / self-consciousness / conscience de soi)

شروع می‌کند و می‌پرسد:

چگونه هوش به جهانی عینی دست می‌یابد؟

این مسیر:

فلسفهٔ استعلایی (Transzendentalphilosophie / transcendental philosophy / philosophie transcendantale)

است.

حرکت آن:

خودآگاهی

→ احساس

→ شهود

→ تصور

→ شناخت

→ اراده

→ عمل

→ تاریخ

است.

۳. وحدت فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی
اینجا به قلب پروژهٔ شلینگ می‌رسیم.

او نمی‌خواهد بگوید این دو فلسفه دو نظام کاملاً مستقل هستند.

بلکه می‌گوید آن‌ها دو مسیر متفاوت برای توضیح یک واقعیت بنیادی‌اند.

فرمول مشهور این پروژه را می‌توان چنین بیان کرد:

فلسفهٔ طبیعت طبیعت را به‌مثابهٔ هوش ناآگاه (unbewußte Intelligenz / unconscious intelligence / intelligence inconsciente) می‌فهمد.

و:

فلسفهٔ استعلایی هوش را به‌مثابهٔ طبیعت آگاه (bewußte Natur / conscious nature / nature consciente) می‌فهمد.

پس:

طبیعت = هوش ناآگاه

هوش = طبیعت آگاه

این دو، در بنیاد خود، به یک واقعیت واحد اشاره دارند.

بنابراین:

Natur = Geist

Nature = Spirit

Nature = Esprit

البته این تساوی را نباید ساده و تحت‌اللفظی فهمید.

شلینگ نمی‌گوید یک درخت همان خودآگاهی انسانی است.

بلکه می‌گوید طبیعت و روح دو صورت ظهور یک فعالیت بنیادی‌اند.

۴. مسئلهٔ مطلق
در اینجا مفهوم:

مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)

وارد می‌شود.

مطلق چیزی نیست که در کنار اشیای جهان قرار داشته باشد.

مطلق:

یک شیء نیست.

یک ابژه نیست.

یک موجود محدود نیست.

حتی صرفاً یک سوژه هم نیست.

مطلق همان وحدتی است که در آن تمایز:

سوژه / ابژه

اصلاً امکان‌پذیر می‌شود.

بنابراین می‌توان گفت:

مطلق



وحدت سوژه و ابژه



تمایز سوژه و ابژه



شناخت

اما یک پرسش باقی می‌ماند:

اگر مطلق وحدت سوژه و ابژه است، چرا ما در تجربهٔ خود با دوگانگی مواجهیم؟

چرا خود را از جهان جدا می‌یابیم؟

چرا:

من

با:

جهان

متفاوت است؟

این همان مسئله‌ای است که کل نظام استعلایی باید حل کند.

۵. فلسفه به‌مثابهٔ تاریخ خودآگاهی
شلینگ برای حل این مسئله، فلسفه را به یک تاریخ (Geschichte / history / histoire) تبدیل می‌کند.

اما این تاریخ، تاریخ حوادث خارجی نیست.

بلکه:

تاریخ خودآگاهی (Geschichte des Selbstbewußtseins / history of self-consciousness / histoire de la conscience de soi)

است.

خودآگاهی باید در یک سلسله مراحل از ناآگاهی به آگاهی برسد.

این مراحل را می‌توان چنین فهمید:

فعالیت ناآگاهانه



احساس محدودیت



ظهور ابژه



تقابل سوژه و ابژه



شناخت



خودآگاهی



آزادی



عمل



تاریخ



هنر

در پایان، خودآگاهی به نقطه‌ای می‌رسد که در آن درمی‌یابد آنچه در آغاز به‌صورت «جهان بیرونی» در برابرش قرار داشت، با فعالیت بنیادی خودآگاهی در یک نظام واحد قرار دارد.

۶. نقطهٔ آغاز: «من»
اکنون شلینگ وارد قلب فلسفهٔ استعلایی می‌شود.

نقطهٔ آغاز:

Ich

I

Moi

است.

اما «من» یک شیء نیست.

اگر «من» یک شیء بود، باید یک سوژهٔ دیگر وجود می‌داشت که آن را بشناسد.

در آن صورت دوباره می‌پرسیدیم:

آن سوژهٔ دوم چگونه شناخته می‌شود؟

و این امر به یک تسلسل بی‌نهایت (regressus ad infinitum / infinite regress / régression à l'infini) منجر می‌شد.

بنابراین «من» باید از طریق فعالیت خودش فهمیده شود.

یعنی:

Ich = Tätigkeit

I = activity

Moi = activité

«من» چیزی نیست که ابتدا وجود داشته باشد و سپس فعالیت کند.

بلکه «من» در فعالیت خود تحقق می‌یابد.

۷. خودآگاهی به‌مثابهٔ کنش
خودآگاهی:

Selbstbewußtsein

به معنای:

آگاهی از خود

است.

اما شلینگ این مفهوم را ایستا نمی‌فهمد.

خودآگاهی یک کنش (Handlung / act / acte) است.

در این کنش، «من» با خودش رابطه برقرار می‌کند.

بنابراین ساختار خودآگاهی چنین است:

من → خود را وضع می‌کند

Ich → setzt sich selbst

I → posits itself

Moi → se pose lui-même

اما اینجا یک مشکل پدیدار می‌شود.

اگر من خودش را وضع می‌کند، باید چیزی باشد که در برابر این فعالیت قرار گیرد.

زیرا بدون مقاومت، بدون تفاوت و بدون محدودیت، فعالیت قابل تشخیص نیست.

پس خودآگاهی به‌صورت دیالکتیکی به سوی:

نامن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

پیش می‌رود.

۸. پیدایش نامن
«نامن» به معنای هر چیزی است که در برابر فعالیت «من» قرار می‌گیرد.

این همان:

ابژه (Objekt / object / objet)

است.

اما نکتهٔ ظریف این است که نامن صرفاً یک شیء خارجی نیست.

بلکه نامن باید به‌عنوان نتیجهٔ یک ساختار استعلایی فهمیده شود.

یعنی باید توضیح دهیم:

چگونه چیزی که «من نیست»، برای «من» به‌عنوان ابژه ظاهر می‌شود؟

این سؤال، همان چیزی است که فلسفهٔ استعلایی باید پاسخ دهد.

در اینجا شلینگ از فیشته فاصلهٔ مهمی می‌گیرد.

فیشته نقطهٔ آغاز را در فعالیت «من» می‌بیند.

شلینگ نیز از اینجا آغاز می‌کند، اما می‌خواهد نشان دهد که این فعالیت چگونه به یک جهان عینی منتهی می‌شود.

۹. محدودیت
اکنون مفهوم مهم:

محدودیت (Beschränkung / limitation / limitation)

وارد می‌شود.

«من» خود را فعال تجربه می‌کند.

اما فعالیت او بی‌نهایت و نامحدود نیست.

در برابر آن مقاومت وجود دارد.

این مقاومت:

Widerstand

resistance

résistance

است.

اگر هیچ مقاومتی وجود نداشت، «من» هیچ تجربه‌ای از جهان نداشت.

پس:

جهان عینی

برای خودآگاهی به‌عنوان:

محدودیت فعالیت

ظاهر می‌شود.

اما این محدودیت نباید به معنای نابودی آزادی باشد.

برعکس، آزادی بدون محدودیت قابل تجربه نیست.

از اینجا شلینگ به یک ساختار بسیار مهم می‌رسد:

آزادی ←→ ضرورت

Freiheit ←→ Notwendigkeit

Freedom ←→ Necessity

Liberté ←→ Nécessité

۱۰. پارادوکس اساسی
اکنون می‌توان مسئلهٔ اصلی را به این شکل بیان کرد:

«من» آزاد است.

اما جهان برای «من» ضروری است.

پس:

آزادی من

با:

ضرورت جهان

چگونه سازگار می‌شود؟

اگر جهان کاملاً ساختهٔ ارادهٔ من باشد، دیگر ضرورت ندارد.

اگر جهان کاملاً مستقل از من باشد، رابطهٔ من و جهان توضیح‌ناپذیر می‌شود.

بنابراین شلینگ باید نشان دهد که:

ضرورت جهان و آزادی خودآگاهی دو وجه یک فرایند بنیادی واحدند.

این همان جایی است که فلسفهٔ استعلایی شلینگ به مسئلهٔ بسیار عمیق‌تری وارد می‌شود.

جهان عینی از نظر تجربهٔ ما:

ضروری

است.

اما ساختار آن باید با:

فعالیت آزاد

خودآگاهی مرتبط باشد.

۱۱. فعالیت آگاهانه و ناآگاهانه
شلینگ برای حل این مسئله میان دو نوع فعالیت تمایز می‌گذارد:

فعالیت آگاهانه
bewußte Tätigkeit

conscious activity

activité consciente

و:

فعالیت ناآگاهانه
unbewußte Tätigkeit

unconscious activity

activité inconsciente

این تمایز اساس فلسفهٔ شلینگ است.

من در آگاهی خود می‌گویم:

«من می‌خواهم.»

اما بسیاری از ساختارهایی که تجربهٔ جهان را ممکن می‌کنند، در سطح آگاهی مستقیم من قرار ندارند.

من جهان را آگاهانه خلق نمی‌کنم.

اما جهان نیز برای من کاملاً بیگانه و بی‌ارتباط با فعالیت خودآگاهی نیست.

پس باید یک فعالیت وجود داشته باشد که:

از یک سو ناآگاهانه باشد

و:

از سوی دیگر ساختار جهان عینی را تولید کند.

اینجا شلینگ به یکی از مهم‌ترین ایده‌های خود می‌رسد:

طبیعت همان فعالیت ناآگاهانه‌ای است که در برابر آگاهی به‌صورت جهان عینی ظاهر می‌شود.

این نکته پیوند مستقیم میان:

فلسفهٔ طبیعت

و:

فلسفهٔ استعلایی

را آشکار می‌کند.

۱۲. چرا جهان مستقل به نظر می‌رسد؟
اکنون می‌توان مسئله را دقیق‌تر کرد.

اگر جهان از فعالیتی مرتبط با خودآگاهی پدیدار می‌شود، چرا ما آن را به‌عنوان محصول فعالیت خود تجربه نمی‌کنیم؟

چرا جهان برای ما:

مستقل

و:

خارجی

به نظر می‌رسد؟

پاسخ شلینگ:

زیرا فعالیتی که جهان را تولید می‌کند، ناآگاهانه است.

خودآگاهی فقط نتیجهٔ نهایی این فرایند را تجربه می‌کند.

بنابراین:

فرایند تولید → ناآگاهانه

محصول تولید → آگاهانه

به همین دلیل جهان به‌عنوان یک واقعیت مستقل در برابر ما ظاهر می‌شود.

این نکته در واقع یکی از بنیادی‌ترین ایده‌های کل فلسفهٔ شلینگ است.

۱۳. خودآگاهی چگونه از این فرایند آگاه می‌شود؟
اینجا وظیفهٔ فلسفه آغاز می‌شود.

فلسفه باید کاری را انجام دهد که آگاهی طبیعی قادر به انجام آن نیست:

باید فعالیتی را که خودآگاهی به‌طور مستقیم نمی‌بیند، بازسازی کند.

بنابراین فلسفهٔ استعلایی نوعی:

بازسازی (Rekonstruktion / reconstruction / reconstruction)

است.

فلسفه مسیر پنهانی را بازسازی می‌کند که از:

فعالیت ناآگاهانه

به:

جهان عینی

و سپس به:

خودآگاهی

منتهی شده است.

این همان چیزی است که شلینگ در ادامهٔ کتاب به‌صورت یک سلسله مراحل استعلایی دنبال خواهد کرد.

۱۴. نتیجهٔ این مرحله
تا اینجا می‌توان ساختار استدلال را چنین خلاصه کرد:

گام اول
نقطهٔ آغاز:

خودآگاهی

گام دوم
خودآگاهی فعالیت است:

Ich = Tätigkeit

گام سوم
فعالیت با مقاومت مواجه می‌شود:

Widerstand

گام چهارم
مقاومت به‌صورت محدودیت ظاهر می‌شود:

Beschränkung

گام پنجم
محدودیت به ظهور ابژه منجر می‌شود:

Objekt

گام ششم
جهان عینی برای آگاهی ظاهر می‌شود:

objektive Welt

گام هفتم
اما فعالیت تولیدکنندهٔ این جهان ناآگاهانه است:

unbewußte Tätigkeit

گام هشتم
فلسفه باید این فعالیت را بازسازی کند:

Rekonstruktion

گام نهم
این بازسازی تاریخ پیدایش خودآگاهی است:

Geschichte des Selbstbewußtseins

۱۵. نقطهٔ بسیار مهم در پروژهٔ شلینگ
در اینجا باید به تفاوت شلینگ با یک ایده‌آلیسم ذهن‌گرای ساده توجه کرد.

شلینگ نمی‌گوید:

جهان را منِ فردیِ آگاه خلق می‌کند.

بلکه می‌گوید:

جهان عینی از یک فعالیت بنیادی پدیدار می‌شود که در سطح آگاهی فردی به‌طور مستقیم حاضر نیست.

به همین دلیل فلسفهٔ شلینگ را نباید به این گزاره تقلیل داد:

«همه‌چیز در ذهن من است.»

چنین تفسیری اساساً نادرست است.

مسئلهٔ شلینگ این است که:

ذهن و طبیعت

هر دو باید از یک بنیاد مشترک فهمیده شوند.

به همین دلیل:

ایدئالیسم استعلایی

برای او در نهایت با:

فلسفهٔ طبیعت

تکمیل می‌شود.

نتیجهٔ موقت
در این مرحله، شلینگ هنوز به پایان نظام نرسیده است.

او تازه مسئله را به شکل دقیق صورت‌بندی کرده است:

اگر «من» و «جهان» دو قطب شناخت‌اند، فلسفه باید نشان دهد که چگونه این دو از یک فعالیت بنیادی واحد پدید می‌آیند و چگونه در عین تمایز، به یکدیگر تعلق دارند.

از اینجا، متن وارد تحلیل دقیق‌تر مراحل پیدایش شناخت می‌شود.

حرکت بعدی کتاب را می‌توان چنین دنبال کرد:

فعالیت ناآگاهانه



محدودیت



احساس (Gefühl / feeling / sentiment)



شهود (Anschauung / intuition / intuition)



تصور (Vorstellung / representation / représentation)



ابژهٔ آگاهانه



خودآگاهی

و سپس:

خودآگاهی



اراده



آزادی



عمل



تاریخ



هنر

در ادامهٔ شرح، باید وارد اولین بخش اصلی استدلال متن، یعنی «دربارهٔ شناخت» (Vom Wissen / Of Knowledge / Du savoir) شویم و در آن، به‌صورت بسیار دقیق بررسی کنیم که شلینگ چگونه از احساس (Gefühl) به شهود (Anschauung) و از آن به تصور (Vorstellung) و سپس به شناخت (Erkenntnis) می‌رسد؛ زیرا این قسمت پایهٔ نظری تمام بحث‌های بعدی دربارهٔ آزادی، تاریخ و هنر است.

بخش نخست
دربارهٔ شناخت
Vom Wissen
Of Knowledge
Du savoir
این بخش را باید یکی از بنیادی‌ترین قسمت‌های کتاب دانست؛ زیرا شلینگ در اینجا می‌خواهد نشان دهد که جهان عینی چگونه برای یک سوژه پدیدار می‌شود.

پرسش اصلی این نیست که:

آیا جهان وجود دارد؟

بلکه پرسش عمیق‌تر این است:

چگونه جهانی که برای ما عینی و مستقل به نظر می‌رسد، برای خودآگاهی پدیدار می‌شود؟

این تفاوت بسیار مهم است.

فلسفهٔ استعلایی در وهلهٔ نخست دربارهٔ هستی‌شناسی جهان در خود (Welt an sich / world in itself / monde en soi) بحث نمی‌کند؛ بلکه دربارهٔ شرایط امکان تجربهٔ جهان برای آگاهی بحث می‌کند.

به همین دلیل نقطهٔ عزیمت آن:

جهان

نیست.

بلکه:

خودآگاهی

است.

۱. «من» به‌عنوان فعالیت
Das Ich als Tätigkeit
The I as Activity
Le Moi comme activité
شلینگ، همانند فیشته، «من» را یک شیء ثابت نمی‌داند.

اگر بگوییم:

«من یک چیز هستم»

بلافاصله این پرسش مطرح می‌شود:

چه کسی این «چیز» را می‌شناسد؟

اگر «من» چیزی باشد که توسط یک سوژهٔ دیگر شناخته می‌شود، آن‌گاه باید یک «منِ» دیگر را فرض کنیم و این روند به بی‌نهایت ادامه پیدا می‌کند.

پس «من» را نمی‌توان مانند یک شیء بیرونی شناخت.

«من» فقط در:

فعالیت (Tätigkeit / activity / activité)

خودش حاضر است.

به بیان دیگر:

«من» چیزی نیست که فعالیت کند؛ «من» در اصل همان فعالیت است.

این یکی از بنیادی‌ترین مبانی فلسفهٔ استعلایی شلینگ است.

۲. «من» خود را می‌سازد
در اینجا شلینگ به مفهوم فیشته‌ای:

خودوضع‌گری (Selbstsetzung / self-positing / autoposition)

نزدیک می‌شود.

«من» در فعالیت خود، خود را به‌عنوان «من» برقرار می‌کند.

بنابراین:

Ich setzt sich selbst

The I posits itself

Le Moi se pose lui-même

اما این گزاره نباید مانند یک عمل آگاهانهٔ روزمره فهمیده شود.

من نمی‌نشینم و تصمیم بگیرم:

«اکنون خودم را ایجاد می‌کنم.»

بلکه خودآگاهی یک ساختار بنیادی و پیشینی است.

در واقع:

خودآگاهی = آگاهی‌ای که در آن فعالیت با خودش مواجه می‌شود.

بنابراین «من» هم:

فاعل (Subjekt / subject / sujet)

است و هم:

موضوع (Objekt / object / objet)

اما این دوگانگی درون یک وحدت اولیه رخ می‌دهد.

۳. مسئلهٔ خودآگاهی
اینجا یک تناقض به وجود می‌آید.

برای اینکه «من» خودش را بشناسد، باید:

شناسا

و:

شناخته‌شده

باشد.

اما اگر این دو کاملاً یکی باشند، شناخت چگونه ممکن است؟

و اگر کاملاً متفاوت باشند، خودآگاهی چگونه ممکن است؟

پس خودآگاهی دارای یک ساختار پارادوکسیکال است:

وحدت + تفاوت

یا:

Identität + Differenz

Identity + Difference

Identité + Différence

خودآگاهی فقط در صورتی ممکن است که «من» هم با خودش یکی باشد و هم بتواند خودش را در برابر خودش قرار دهد.

این حرکت درونی، سرچشمهٔ تمام ساختارهای بعدی شناخت است.

۴. ظهور «نامن»
Das Nicht-Ich
The Not-I
Le Non-moi
اکنون باید توضیح داده شود که چگونه در برابر «من»:

نامن

پدیدار می‌شود.

Ich / Nicht-Ich

I / Not-I

Moi / Non-moi

این همان چیزی است که بعدها به شکل:

سوژه / ابژه

ظاهر می‌شود.

اما باید دقت کرد:

«نامن» صرفاً یک چیز خارجی نیست.

بلکه «نامن» در ساختار خودآگاهی به‌عنوان چیزی که:

من نیست

پدیدار می‌شود.

بنابراین تجربهٔ ابژه بدون تجربهٔ سوژه ممکن نیست.

اما برعکس، تجربهٔ سوژه نیز بدون تمایز از ابژه کامل نمی‌شود.

پس:

سوژه و ابژه متقابلاً یکدیگر را تعیین می‌کنند.

۵. محدودیت «من»
Beschränkung
Limitation
Limitation
اگر «من» صرفاً فعالیتی بی‌نهایت بود، هیچ تجربه‌ای از جهان نمی‌توانست شکل بگیرد.

برای اینکه «من» بتواند چیزی را تجربه کند، فعالیتش باید با:

مقاومت (Widerstand / resistance / résistance)

روبه‌رو شود.

این مقاومت به شکل:

محدودیت (Beschränkung / limitation / limitation)

ظاهر می‌شود.

بنابراین:

فعالیت آزاد

با:

محدودیت

مواجه می‌شود.

و این برخورد، اساس تجربهٔ عینی را می‌سازد.

پس:

آزادی بدون محدودیت

قابل تجربه نیست.

و:

محدودیت بدون آزادی

اصلاً قابل فهم نیست.

این دو به یکدیگر وابسته‌اند.

۶. احساس
Gefühl
Feeling
Sentiment
اکنون نخستین شکل آگاهی از جهان پدیدار می‌شود:

احساس (Gefühl).

احساس در اینجا صرفاً معنای روان‌شناختی روزمره ندارد.

احساس نخستین شیوه‌ای است که در آن «من» محدودیت خود را تجربه می‌کند.

«من» چیزی را احساس می‌کند که در برابر فعالیتش قرار دارد.

بنابراین:

احساس = تجربهٔ محدودیت

در این مرحله هنوز تمایز روشن و مفهومی میان:

من

و:

ابژه

به‌وجود نیامده است.

هنوز سوژه به‌طور کامل نمی‌گوید:

«این یک شیء مستقل از من است.»

بلکه فقط یک:

تأثر (Affektion / affection / affection)

یا محدودیت را تجربه می‌کند.

۷. از احساس به شهود
Anschauung
Intuition
Intuition
مرحلهٔ بعدی:

شهود (Anschauung)

است.

در شهود، آنچه ابتدا صرفاً به‌صورت یک تأثر احساس می‌شد، شکل مشخص‌تری پیدا می‌کند.

اکنون چیزی:

در برابر من

قرار می‌گیرد.

یعنی ساختار:

سوژه ← ابژه

پدیدار می‌شود.

اما این ابژه هنوز صرفاً یک «چیز در خود» نیست.

بلکه ابژه برای یک سوژه است.

بنابراین:

شهود = رابطهٔ مستقیم سوژه با ابژه

در این مرحله، جهان به‌عنوان یک میدان عینی شروع به شکل‌گیری می‌کند.

۸. فضا و زمان
برای اینکه شهود ممکن شود، باید دو صورت بنیادی وجود داشته باشد:

فضا (Raum / space / espace)

و:

زمان (Zeit / time / temps).

هر ابژه در:

فضا

ظاهر می‌شود.

و هر تغییر در:

زمان

رخ می‌دهد.

اما از منظر استعلایی، فضا و زمان صرفاً ویژگی‌های اشیای مستقل نیستند.

آن‌ها شرایطی هستند که در آن جهان برای آگاهی می‌تواند ظاهر شود.

به همین دلیل، شلینگ در اینجا در امتداد میراث کانت حرکت می‌کند.

اما پروژهٔ او با کانت تفاوت دارد.

کانت می‌پرسد:

شرایط امکان تجربه چیست؟

شلینگ می‌خواهد یک گام جلوتر برود و بپرسد:

چگونه این شرایط در فرایند پویای خودآگاهی تحقق می‌یابند؟

۹. تولید جهان عینی
اینجا مفهوم:

تولید (Produktion / production / production)

اهمیت اساسی پیدا می‌کند.

شلینگ می‌گوید جهان عینی باید به‌نحوی در فعالیت شناخت تولید شود.

اما این تولید:

آگاهانه

نیست.

اگر من آگاهانه جهان را تولید می‌کردم، باید می‌دانستم که آن را تولید می‌کنم.

اما چنین نیست.

من جهان را به‌عنوان چیزی مستقل تجربه می‌کنم.

بنابراین باید میان دو سطح تمایز بگذاریم:

تولید آگاهانه

و:

تولید ناآگاهانه

جهان عینی محصول یک فعالیت:

ناآگاهانه (unbewußt / unconscious / inconscient)

است.

این یکی از مهم‌ترین مفاهیم کل فلسفهٔ شلینگ است.

۱۰. ناآگاهی به‌عنوان شرط عینیت
اینجا شلینگ به نکته‌ای بسیار عمیق می‌رسد.

اگر فعالیت تولیدکنندهٔ جهان برای من آگاهانه بود، جهان دیگر به‌صورت یک جهان مستقل ظاهر نمی‌شد.

پس:

عینیت جهان

مستلزم:

ناآگاهی از فرایند تولید آن

است.

به زبان ساده:

جهان برای من عینی است، زیرا من از فعالیت بنیادی‌ای که امکان ظهور آن را فراهم می‌کند، آگاه نیستم.

این همان جایی است که شلینگ میان:

آگاهی

و:

ناآگاهی

یک رابطهٔ ضروری برقرار می‌کند.

۱۱. خودآگاهی به‌مثابهٔ نتیجهٔ یک فرایند
در اینجا یک وارونگی مهم رخ می‌دهد.

در نگاه معمول، تصور می‌کنیم:

ابتدا یک «من» کامل وجود دارد و سپس جهان را می‌شناسد.

اما در شلینگ، مسئله پیچیده‌تر است.

«من» باید از طریق فرایندی که در آن با محدودیت، ابژه و جهان مواجه می‌شود، به خودآگاهی کامل برسد.

پس:

خودآگاهی کامل

نه نقطهٔ آغاز ساده، بلکه:

نتیجهٔ یک فرایند

است.

این فرایند را می‌توان چنین نشان داد:

فعالیت



محدودیت



احساس



شهود



ابژه



تمایز سوژه و ابژه



خودآگاهی

۱۲. نقش شهود استعلایی
Transzendentale Anschauung
Transcendental Intuition
Intuition transcendantale
اما شلینگ به چیزی بیش از شهود حسی نیاز دارد.

او باید توضیح دهد که چگونه خودآگاهی می‌تواند فعالیت خودش را دریابد.

اینجا:

شهود استعلایی

وارد می‌شود.

شهود استعلایی یعنی آگاهی از فعالیتی که در آن خودآگاهی شکل می‌گیرد.

اما این آگاهی، مشاهدهٔ یک شیء نیست.

من نمی‌توانم فعالیت خودآگاهی را مانند یک میز یا درخت مقابل خود قرار دهم.

بلکه باید در خود فعالیت حضور داشته باشم.

بنابراین شهود استعلایی نوعی:

آگاهی از فعالیت

است.

۱۳. فعالیت مضاعف
در اینجا ساختار مهمی ظاهر می‌شود:

یک فعالیت:

تولیدکننده

است.

و یک فعالیت:

دریافت‌کننده

یا:

شهودکننده

اما این دو در نهایت به یک فعالیت واحد تعلق دارند.

پس می‌توان گفت:

فعالیت تولید

و:

فعالیت شهود

دو وجه یک فرایند هستند.

این همان چیزی است که امکان شناخت را ایجاد می‌کند.

اگر فقط تولید وجود داشت، چیزی برای شناختن وجود نداشت.

اگر فقط دریافت وجود داشت، چیزی تولید نمی‌شد.

پس شناخت در:

وحدت تولید و دریافت

شکل می‌گیرد.

۱۴. پیدایش ابژه
ابژه در نتیجهٔ این فرایند به‌وجود می‌آید.

اما ابژه:

محصول خودسرانهٔ من

نیست.

این نکته بسیار مهم است.

اگر ابژه صرفاً ساختهٔ ارادهٔ من بود، هر لحظه می‌توانستم آن را تغییر دهم.

اما چنین نیست.

ابژه برای من دارای:

ضرورت

است.

پس باید گفت:

من در تولید جهان فعال است

اما:

منِ آگاه از این تولید آگاه نیست.

از همین‌جاست که جهان به‌صورت:

مستقل

و:

ضروری

پدیدار می‌شود.

۱۵. ضرورت عینی
اکنون مسئلهٔ مهمی شکل می‌گیرد:

چرا قوانین طبیعت برای ما ضروری‌اند؟

چرا نمی‌توانیم هر لحظه آن‌ها را تغییر دهیم؟

پاسخ شلینگ این است که ساختار عینی جهان از فعالیتی سرچشمه می‌گیرد که در سطح آگاهی فردی تحت کنترل مستقیم ما نیست.

بنابراین:

ضرورت طبیعی

و:

فعالیت ناآگاهانه

به هم مرتبط‌اند.

این موضوع بعدها در فلسفهٔ طبیعت شلینگ به شکل بسیار گسترده‌تری بسط پیدا می‌کند.

۱۶. خودآگاهی و دوگانگی
اکنون خودآگاهی در یک موقعیت دوگانه قرار گرفته است.

از یک سو:

جهان محصول یک فعالیت مرتبط با خودآگاهی است.

از سوی دیگر:

جهان برای خودآگاهی مستقل و ضروری ظاهر می‌شود.

پس:

جهان از من است

اما:

در برابر من قرار دارد.

این پارادوکس، یکی از اصلی‌ترین موتورهای فلسفهٔ استعلایی شلینگ است.

و راه‌حل آن این نیست که یکی از دو طرف حذف شود.

بلکه باید نشان داد که:

استقلال ابژه

و:

فعالیت سوژه

در یک فرایند بنیادی واحد ممکن می‌شوند.

۱۷. از شناخت نظری به اراده
در این مرحله، شناخت هنوز نظری است.

سوژه جهان را:

می‌شناسد

اما هنوز به‌طور کامل:

در آن عمل نمی‌کند.

با ظهور:

اراده (Wille / will / volonté)

ساختار تغییر می‌کند.

اکنون سوژه فقط نمی‌پرسد:

جهان چگونه است؟

بلکه می‌پرسد:

من چگونه باید عمل کنم؟

این لحظه، گذار از:

فلسفهٔ نظری

به:

فلسفهٔ عملی

است.

اما این گذار فقط یک تغییر موضوع نیست.

بلکه نشان می‌دهد که:

خودآگاهی‌ای که جهان را می‌شناسد

همان:

خودآگاهی‌ای است که می‌خواهد جهان را تغییر دهد.

۱۸. ساختار کلی بخش نخست
بنابراین، تا اینجا مسیر استدلال شلینگ را می‌توان چنین صورت‌بندی کرد:

Ich


Tätigkeit


Beschränkung


Gefühl


Anschauung


Raum und Zeit


Vorstellung


Objekt


objektive Welt


Selbstbewußtsein


Wille

و سپس:

praktische Philosophie

۱۹. اهمیت فلسفی این حرکت
اهمیت این استدلال در این است که شلینگ می‌خواهد سه چیز را هم‌زمان حفظ کند:

اول
واقعیت جهان

جهان صرفاً خیال فردی نیست.

دوم
فعالیت سوژه

شناخت صرفاً دریافت منفعل جهان نیست.

سوم
وحدت سوژه و ابژه

این دو نیز دو واقعیت کاملاً بی‌ارتباط نیستند.

پس نظام او باید هر سه را با هم حفظ کند:

واقعیت عینی

فعالیت ذهنی

وحدت بنیادی

این همان پروژهٔ اصلی:

ایدئالیسم استعلایی

است.

ادامهٔ منطقی متن
در ادامهٔ دقیق این بخش، باید وارد تحلیل جزئی‌تر مراحل تحول خودآگاهی شویم؛ یعنی شلینگ چگونه از احساس (Gefühl) به شهود (Anschauung)، از شهود به تصور (Vorstellung)، از تصور به حکم (Urteil) و از آن به شناخت (Erkenntnis) می‌رسد.

در آن مرحله، مسئلهٔ مهم دیگری نیز ظاهر می‌شود: چگونه یک فعالیت ناآگاهانه به یک محصول آگاهانه تبدیل می‌شود؟ این مسئله ما را مستقیماً به مفهوم نبوغ (Genie / genius / génie) و در نهایت به این تز مشهور شلینگ می‌رساند که هنر (Kunst / art / art) همان جایی است که فعالیت آگاهانه و ناآگاهانه در یک محصول واحد به وحدت می‌رسند.

اما پیش از رسیدن به هنر، باید مسیر فلسفهٔ نظری را تا انتها دنبال کرد؛ زیرا بدون فهم دقیق این مسیر، معنای واقعی تز شلینگ دربارهٔ هنر به‌مثابهٔ عالی‌ترین شکل وحدت سوژه و ابژه روشن نخواهد شد.

۲۰. مسئلهٔ بنیادی: چگونه ابژه برای آگاهی پدیدار می‌شود؟
شلینگ اکنون با پرسشی مواجه است که تمام فلسفهٔ استعلایی او حول آن می‌چرخد:

چگونه چیزی که مستقل از آگاهی به نظر می‌رسد، در آگاهی پدیدار می‌شود؟

این پرسش را می‌توان چنین نوشت:

سوژه (Subjekt / subject / sujet)



شناخت (Erkenntnis / cognition / connaissance)



ابژه (Objekt / object / objet)

اما این فرمول هنوز چیزی را توضیح نداده است.

باید فهمید که چگونه:

فعالیت ذهن

به:

محصول عینی

منتهی می‌شود.

زیرا اگر این فعالیت کاملاً آگاهانه باشد، ابژه دیگر مستقل به نظر نمی‌رسد.

و اگر کاملاً مستقل از سوژه باشد، شناخت آن توضیح‌ناپذیر می‌شود.

بنابراین باید فعالیتی وجود داشته باشد که:

سوژه در آن فعال است، اما از فعالیت خود آگاه نیست.

این همان:

فعالیت ناآگاهانه (unbewußte Tätigkeit / unconscious activity / activité inconsciente)

است.

۲۱. فعالیت ناآگاهانه و آگاهی
در اینجا باید میان دو سطح تمایز بگذاریم:

سطح نخست
آنچه آگاهی می‌داند که انجام می‌دهد

و:

سطح دوم
آنچه واقعاً در ساختار شناخت انجام می‌شود، بدون آنکه آگاهی از آن اطلاع داشته باشد.

برای مثال، هنگامی که من یک شیء را می‌بینم، آگاهانه می‌گویم:

«من یک درخت می‌بینم.»

اما آگاهی من از تمام فرایندهایی که امکان دیدن این درخت را فراهم کرده‌اند، آگاه نیست.

من:

شکل شیء را یکپارچه می‌کنم،

آن را از زمینه جدا می‌کنم،

آن را در فضا قرار می‌دهم،

آن را در زمان تشخیص می‌دهم،

آن را به‌عنوان یک «چیز» بازمی‌شناسم.

این فرایندها در سطح آگاهی بازتابی من قرار ندارند.

بنابراین:

آگاهی نتیجهٔ فرایندی است که تماماً در آگاهی حضور ندارد.

اینجا یکی از ایده‌های مهم شلینگ شکل می‌گیرد:

آنچه آگاهانه تجربه می‌شود، بر بنیاد فعالیتی ناآگاهانه قرار دارد.

۲۲. از فعالیت به تولید
Produktion
Production
Production
شلینگ از مفهوم:

تولید (Produktion)

استفاده می‌کند.

اما تولید در اینجا به معنای ساختن فیزیکی نیست.

تولید یعنی:

فعالیتی که به‌واسطهٔ آن یک ساختار عینی برای آگاهی پدیدار می‌شود.

بنابراین، شناخت یک دریافت منفعل نیست.

سوژه فقط چیزی را که از بیرون به او داده می‌شود دریافت نمی‌کند.

بلکه در شناخت، فعالانه مشارکت دارد.

پس:

شناخت = دریافت + تولید

Erkenntnis = Rezeption + Produktion

Cognition = Reception + Production

Connaissance = Réception + Production

اما تولید در سطح آگاهانه انجام نمی‌شود.

بنابراین:

تولید ناآگاهانه

شرط:

شناخت آگاهانه

است.

۲۳. تفاوت شلینگ با ذهن‌گرایی ساده
اینجا باید مراقب یک سوءتفاهم مهم بود.

اگر بگوییم:

جهان توسط سوژه تولید می‌شود،

ممکن است تصور کنیم که شلینگ یک ذهن‌گرای افراطی (subjective idealist / idéaliste subjectif) است.

اما چنین نیست.

سوژه‌ای که جهان را تولید می‌کند، همان «من فردی و روان‌شناختی» نیست.

بلکه مسئله دربارهٔ ساختار بنیادی فعالیت استعلایی است.

بنابراین:

من تجربی (empirisches Ich / empirical I / moi empirique)

با:

من استعلایی (transzendentales Ich / transcendental I / moi transcendantal)

تفاوت دارد.

«من تجربی» یک فرد تاریخی و روان‌شناختی است.

اما «من استعلایی» ساختاری است که امکان تجربه را فراهم می‌کند.

پس وقتی شلینگ از فعالیت «من» سخن می‌گوید، نباید آن را به معنای:

«منِ شخصی من جهان را خلق کرده‌ام»

فهمید.

۲۴. پیدایش ابژه در شهود
Anschauung
Intuition
Intuition
اکنون باید بفهمیم چگونه ابژه در شهود پدیدار می‌شود.

در شهود، چیزی به‌عنوان:

در برابر من

ظاهر می‌شود.

بنابراین شهود یک رابطهٔ دوگانه ایجاد می‌کند:

Ich ↔ Objekt

I ↔ Object

Moi ↔ Objet

اما این رابطهٔ دوگانه نتیجهٔ یک فرایند پیچیده است.

ابژه به‌عنوان چیزی واحد باید:

از زمینه جدا شود،

در فضا جای بگیرد،

در زمان استمرار داشته باشد،

از دیگر ابژه‌ها متمایز شود،

و به‌عنوان یک «همان چیز» بازشناخته شود.

پس شهود ساده‌ترین مرحلهٔ شناخت است، اما هنوز شناخت کامل نیست.

۲۵. استمرار ابژه و هویت
یک شیء فقط زمانی برای ما «شیء» است که بتوانیم آن را در طول زمان به‌عنوان همان شیء بازشناسیم.

مثلاً:

من یک درخت را امروز می‌بینم.

فردا دوباره همان درخت را می‌بینم.

اگر نتوانم میان این دو تجربه وحدت برقرار کنم، مفهوم:

همانندی (Identität / identity / identité)

از بین می‌رود.

بنابراین شناخت ابژه نیازمند نوعی:

سنتز (Synthesis / synthesis / synthèse)

است.

یعنی آگاهی باید عناصر متکثر تجربه را به یک وحدت تبدیل کند.

از اینجا، شلینگ به مسئله‌ای نزدیک می‌شود که در فلسفهٔ کانت نیز اهمیت بنیادی دارد:

چگونه کثرت تجربه در وحدت یک ابژه جمع می‌شود؟

۲۶. کثرت و وحدت
هر تجربهٔ حسی دارای کثرت است.

من یک شیء را از جنبه‌های مختلف می‌بینم.

مثلاً یک مکعب:

یک سطح دارد،

سطح دیگر دارد،

لبه دارد،

عمق دارد.

اما من همهٔ این داده‌های متکثر را به‌عنوان:

یک مکعب

می‌شناسم.

پس:

کثرت (Mannigfaltigkeit / manifold / multiplicité)

به:

وحدت (Einheit / unity / unité)

تبدیل می‌شود.

این وحدت حاصل فعالیت آگاهی است.

اما آگاهی معمولاً از این فعالیت خود آگاه نیست.

بنابراین:

سنتز ناآگاهانه

پایهٔ:

وحدت آگاهانهٔ ابژه

است.

۲۷. تصور
Vorstellung
Representation
Représentation
در مرحلهٔ بعد، شلینگ به:

تصور (Vorstellung)

می‌رسد.

تصور یعنی ابژه دیگر صرفاً در حضور مستقیم شهودی خود نیست.

بلکه آگاهی می‌تواند آن را:

بازنمایی (represent / vorstellen / représenter)

کند.

مثلاً من اکنون درختی را می‌بینم.

بعداً چشم‌هایم را می‌بندم.

اما هنوز می‌توانم:

درخت را تصور کنم.

بنابراین ابژه از حضور حسی مستقیم فراتر رفته است.

این مرحله بسیار مهم است؛ زیرا آگاهی اکنون می‌تواند:

آنچه غایب است

را نیز حاضر کند.

پس:

شهود = حضور مستقیم

تصور = حضور غیرمستقیم

۲۸. حافظه و بازشناسی
تصور به:

حافظه (Gedächtnis / memory / mémoire)

وابسته است.

اگر آگاهی نتواند تجربهٔ گذشته را حفظ کند، هیچ شناخت پایدار و منسجمی شکل نمی‌گیرد.

بنابراین شناخت نیازمند سه حرکت است:

حفظ

بازآوری

بازشناسی

به زبان آلمانی:

Behalten

Reproduktion

Wiedererkennung

به انگلیسی:

Retention

Reproduction

Recognition

به فرانسوی:

Rétention

Reproduction

Reconnaissance

این ساختار باعث می‌شود تجربه‌های متکثر در یک جریان واحد آگاهی قرار بگیرند.

۲۹. بازشناسی
Wiedererkennung
Recognition
Reconnaissance
وقتی من چیزی را بازمی‌شناسم، می‌گویم:

این همان چیزی است که قبلاً دیده بودم.

پس بازشناسی مستلزم مفهوم:

هویت (Identität / identity / identité)

است.

اما هویت بدون زمان ممکن نیست.

چیزی که امروز «همان» است، باید نسبت خود را با گذشته حفظ کند.

پس:

زمان

و:

هویت

در ساختار شناخت به هم مرتبط‌اند.

۳۰. شکل‌گیری جهان مشترک
اکنون آگاهی فقط یک سلسله تجربهٔ منفرد ندارد.

بلکه جهانی منسجم دارد.

جهان یعنی:

شبکه‌ای از ابژه‌هایی که در زمان و فضا استمرار دارند و می‌توانند بارها بازشناخته شوند.

بنابراین:

جهان عینی

نتیجهٔ وحدت بسیاری از فعالیت‌های شناختی است.

این جهان:

یکپارچه است،

پایدار است،

قانون‌مند است،

و مستقل از ارادهٔ لحظه‌ای من به نظر می‌رسد.

اما در سطح استعلایی، این جهان بر فعالیتی بنا شده که آگاهی از آن آگاه نیست.

۳۱. قانون‌مندی جهان
اکنون پرسش مهم‌تری مطرح می‌شود:

چرا جهان فقط مجموعه‌ای از اشیای پراکنده نیست؟

چرا میان پدیده‌ها:

رابطهٔ ضروری

وجود دارد؟

چرا اگر یک رویداد رخ دهد، رویداد دیگری به دنبال آن می‌آید؟

اینجا مفهوم:

قانون (Gesetz / law / loi)

اهمیت پیدا می‌کند.

جهان عینی فقط مجموعه‌ای از ابژه‌ها نیست.

بلکه:

نظامی قانون‌مند

است.

این قانون‌مندی برای شلینگ بسیار مهم است، زیرا نشان می‌دهد که فعالیت ناآگاهانه فقط ابژه‌های منفرد تولید نمی‌کند؛ بلکه ساختار:

ارتباط ضروری میان ابژه‌ها

را نیز شکل می‌دهد.

۳۲. ضرورت و آزادی
اکنون تناقض اصلی دوباره ظاهر می‌شود.

جهان:

ضروری

است.

اما فعالیت بنیادین:

آزاد

است.

بنابراین:

آزادی

به‌طور ناآگاهانه:

ضرورت

را تولید می‌کند.

این گزاره یکی از مهم‌ترین خطوط فلسفهٔ شلینگ است.

یعنی:

فعالیت آزاد در سطح بنیادی، در سطح آگاهانه به‌صورت ضرورت ظاهر می‌شود.

پس:

آزادی در بنیاد

و:

ضرورت در ظهور

با یکدیگر ناسازگار نیستند.

این همان ساختاری است که بعداً در فلسفهٔ عملی و فلسفهٔ هنر دوباره ظاهر خواهد شد.

۳۳. مسئلهٔ زمان
اکنون زمان فقط یک ظرف خارجی برای رویدادها نیست.

زمان شکل حرکت خودآگاهی نیز هست.

خودآگاهی باید:

از یک حالت به حالت دیگر

حرکت کند.

پس خودآگاهی:

شدن (Werden / becoming / devenir)

است.

نه صرفاً:

بودن (Sein / being / être).

این نکته اهمیت بسیار زیادی دارد.

«من» در آغاز نظام، خودآگاهی کامل نیست.

بلکه باید خود را در یک فرایند بسازد.

پس:

خودآگاهی = تاریخ شدن خود

۳۴. سه لحظهٔ اساسی
می‌توان این حرکت را در سه لحظهٔ کلی خلاصه کرد:

لحظهٔ نخست
سوژه

خود را می‌یابد.

لحظهٔ دوم
سوژه با ابژه مواجه می‌شود.

لحظهٔ سوم
سوژه درمی‌یابد که رابطهٔ او با ابژه در یک وحدت بنیادی‌تر قرار دارد.

پس:

Ich



Nicht-Ich



Einheit

یا:

I



Not-I



Unity

و:

Moi



Non-moi



Unité

این ساختار، به‌صورت بسیار کلی، منطق حرکت استعلایی شلینگ را نشان می‌دهد.

۳۵. از شناخت به اراده
اکنون یک تحول بنیادی رخ می‌دهد.

سوژه دیگر فقط نمی‌خواهد:

بداند

بلکه می‌خواهد:

عمل کند.

این همان لحظهٔ ظهور:

اراده (Wille / will / volonté)

است.

اراده یعنی:

سوژه می‌خواهد یک وضعیت موجود را تغییر دهد.

بنابراین اراده رابطهٔ جدیدی میان:

سوژه

و:

جهان

ایجاد می‌کند.

در شناخت:

جهان بر من اثر می‌گذارد.

در اراده:

من بر جهان اثر می‌گذارم.

پس:

شناخت = جهان → سوژه

اراده = سوژه → جهان

اما این دوگانگی در نهایت باید در یک وحدت قرار گیرد.

۳۶. آزادی
در اینجا مسئلهٔ:

آزادی (Freiheit / freedom / liberté)

به مرکز فلسفه می‌آید.

آزادی فقط به معنای:

«من می‌توانم هر کاری که بخواهم انجام دهم»

نیست.

بلکه آزادی یعنی:

خودتعیین‌گری (Selbstbestimmung / self-determination / autodétermination).

سوژه باید بتواند از درون خود تصمیم بگیرد.

اما اگر جهان دارای ضرورت عینی است، چگونه آزادی ممکن می‌شود؟

این پرسش، زمینهٔ ورود به:

فلسفهٔ عملی

است.

۳۷. تاریخ به‌عنوان محل تلاقی آزادی و ضرورت
در جهان طبیعی، ضرورت غالب است.

در ارادهٔ فردی، آزادی غالب است.

اما در:

تاریخ (Geschichte / history / histoire)

این دو به هم می‌رسند.

فرد آزادانه عمل می‌کند.

اما نتیجهٔ عمل او همیشه تحت کنترل او نیست.

بنابراین:

قصد فردی

با:

نتیجهٔ واقعی

یکسان نیست.

مثلاً فردی برای تحقق یک هدف عمل می‌کند، اما مجموعهٔ کنش‌های افراد نتایجی ایجاد می‌کند که هیچ‌یک از آن‌ها به‌تنهایی قصد نکرده بودند.

در نتیجه:

آزادی فردی

در سطح کلان به:

ضرورت تاریخی

تبدیل می‌شود.

۳۸. تاریخ به‌مثابهٔ نظام ناآگاهانه
اینجا شلینگ دوباره مفهوم فعالیت ناآگاهانه را وارد می‌کند.

همان‌طور که جهان طبیعی حاصل فعالیت ناآگاهانه است، تاریخ نیز می‌تواند نتیجهٔ فعالیت‌های آگاهانه‌ای باشد که:

نتایج ناآگاهانه

به بار می‌آورند.

بنابراین ساختار تاریخ:

کنش آگاهانه



پیامد ناخواسته



نظم تاریخی

است.

فرد آزاد است.

اما کل تاریخ چیزی است که هیچ فردی به‌تنهایی آن را طراحی نکرده است.

پس تاریخ نیز نوعی:

محصول ناآگاهانهٔ آزادی‌های فردی

است.

۳۹. چرا هنر اهمیت پیدا می‌کند؟
اکنون به نقطه‌ای نزدیک می‌شویم که شلینگ را به فلسفهٔ هنر می‌رساند.

در طبیعت:

ناآگاهی غالب است.

در آزادی:

آگاهی غالب است.

در تاریخ:

آگاهی و ناآگاهی به هم می‌پیوندند.

اما آیا جایی وجود دارد که این وحدت نه فقط به‌صورت یک فرایند کور، بلکه به‌صورت یک محصول عینی ظاهر شود؟

پاسخ:

اثر هنری (Kunstwerk / work of art / œuvre d'art).

در اثر هنری:

آگاهی

و:

ناآگاهی

در یک محصول واحد متحد می‌شوند.

هنرمند آگاهانه خلق می‌کند.

اما چیزی در اثر پدیدار می‌شود که فراتر از قصد آگاهانهٔ اوست.

این همان:

نبوغ (Genie / genius / génie)

است.

۴۰. مسیر کامل استدلال تا اینجا
اکنون می‌توانیم حرکت کتاب را به شکل فشرده چنین ترسیم کنیم:

من

Ich / I / Moi



فعالیت

Tätigkeit / Activity / Activité



محدودیت

Beschränkung / Limitation / Limitation



احساس

Gefühl / Feeling / Sentiment



شهود

Anschauung / Intuition / Intuition



تصور

Vorstellung / Representation / Représentation



بازشناسی

Wiedererkennung / Recognition / Reconnaissance



ابژه

Objekt / Object / Objet



جهان عینی

objektive Welt / objective world / monde objectif



قانون‌مندی

Gesetzmäßigkeit / lawfulness / légalité



شناخت

Erkenntnis / Cognition / Connaissance



اراده

Wille / Will / Volonté



آزادی

Freiheit / Freedom / Liberté



تاریخ

Geschichte / History / Histoire



هنر

Kunst / Art / Art

نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ ساختار واقعی کتاب
در اینجا باید یک اصلاح روش‌شناختی مهم انجام دهم: «نظام ایده‌آلیسم استعلایی» را نباید مانند یک کتاب مدرن با فصل‌های مستقل و شماره‌گذاری‌شدهٔ ثابت خواند. ساختار آن بیشتر از یک مقدمه و سپس سه بخش اصلی تشکیل شده است:

فلسفهٔ نظری (Theoretische Philosophie)

فلسفهٔ عملی (Praktische Philosophie)

فلسفهٔ هنر (Philosophie der Kunst)

بنابراین شرح دقیق بعدی باید از این ساختار واقعی پیروی کند و از این پس به جای ساختن «فصل»های جداگانه، حرکت استدلالی خود متن اصلی را دنبال کند.

در ادامهٔ طبیعی متن، اکنون باید وارد فلسفهٔ نظری به معنای دقیق‌تر شویم و بررسی کنیم که شلینگ چگونه سه مرحلهٔ اصلی تحول خودآگاهی را تحلیل می‌کند و چگونه از احساس به شهود تولیدی و سپس به شهود استعلایی می‌رسد. سپس به مسئلهٔ قوهٔ تخیل (Einbildungskraft / imagination / imagination)، حکم (Urteil / judgment / jugement) و عقل (Vernunft / reason / raison) خواهیم رسید؛ جایی که نظام شناخت نظری به نقطهٔ اوج خود نزدیک می‌شود و زمینه برای گذار از فلسفهٔ نظری به فلسفهٔ عملی فراهم می‌گردد.

فلسفهٔ نظری
Theoretische Philosophie
Theoretical Philosophy
Philosophie théorique
حرکت کلی
خودآگاهی در آغاز، خود را به‌صورت یک «منِ کامل» در اختیار ندارد.

بلکه باید در یک حرکت تدریجی خود را بیابد.

این حرکت را می‌توان چنین نمایش داد:

فعالیت ناآگاهانه



محدودیت



احساس



شهود



تخیل



تصور



حکم



عقل



خودآگاهی

اما این مراحل را نباید مانند پله‌هایی کاملاً جدا از یکدیگر فهمید. هر مرحله از درون مرحلهٔ پیشین پدید می‌آید و در عین حال محدودیت آن را آشکار می‌کند.

۴۱. احساس
Gefühl
Feeling
Sentiment
نخستین شکل مواجههٔ «من» با جهان:

احساس

است.

اما احساس در اینجا به معنای یک حالت روان‌شناختی ساده مانند شادی یا اندوه نیست.

احساس در نظام شلینگ نخستین شکل آگاهی از:

محدودیت (Beschränkung / limitation / limitation)

است.

«من» در ابتدا صرفاً فعالیت است.

اما هنگامی که فعالیت با مقاومت مواجه می‌شود، این مقاومت به‌صورت یک حالت درونی تجربه می‌شود.

بنابراین:

مقاومت خارجی

در سطح آگاهی به:

احساس داخلی

تبدیل می‌شود.

به عبارت دیگر:

آنچه در سطح استعلایی به‌صورت محدودیت فعالیت ظاهر می‌شود، در سطح آگاهی به‌صورت احساس تجربه می‌شود.

پس:

Beschränkung → Gefühl

Limitation → Feeling

Limitation → Sentiment

۴۲. چرا احساس هنوز شناخت نیست؟
احساس هنوز شناخت کامل نیست.

چرا؟

زیرا در احساس، تمایز روشن میان:

من

و:

چیزی که من را متأثر می‌کند

وجود ندارد.

من فقط:

تأثر (Affektion / affection / affection)

را تجربه می‌کنم.

مثلاً درد را در نظر بگیریم.

در لحظهٔ درد، من ابتدا صرفاً «دردمند» هستم.

هنوز تحلیل نظری نمی‌کنم که:

«یک ابژهٔ مستقل در خارج از من وجود دارد که علت این درد است.»

پس احساس، پیش از تمایز کامل سوژه و ابژه قرار دارد.

ساختار آن را می‌توان چنین نشان داد:

تأثر



احساس



آگاهی ابتدایی

اما هنوز:

ابژهٔ مستقل

به‌طور کامل شکل نگرفته است.

۴۳. مسئلهٔ گذار از احساس به شهود
اکنون مسئله این است:

چگونه چیزی که در ابتدا فقط به‌صورت یک احساس درونی تجربه می‌شود، به یک ابژهٔ خارجی تبدیل می‌شود؟

این همان مسئلهٔ:

عینیت (Objektivität / objectivity / objectivité)

است.

اگر من فقط احساس داشته باشم، هنوز جهان عینی ندارم.

برای رسیدن به جهان عینی باید بتوانم بگویم:

«این چیزی است که در برابر من قرار دارد.»

اینجا:

شهود (Anschauung / intuition / intuition)

ظهور می‌کند.

۴۴. شهود به‌عنوان عینیت‌یافتن
در شهود، چیزی که ابتدا صرفاً به‌صورت تأثر تجربه می‌شد، اکنون به‌صورت:

ابژه

ظاهر می‌شود.

پس حرکت چنین است:

احساس



شهود

یعنی:

درون‌بودگی

به:

برون‌بودگی

تبدیل می‌شود.

یا:

تأثر

به:

ابژه

تبدیل می‌شود.

اما این تبدیل به‌صورت ساده و مستقیم رخ نمی‌دهد.

باید یک فعالیت واسط وجود داشته باشد.

این فعالیت:

قوهٔ تخیل (Einbildungskraft / imagination / imagination)

است.

۴۵. قوهٔ تخیل
Einbildungskraft
Imagination
Imagination
قوهٔ تخیل در فلسفهٔ شلینگ نقشی بسیار بنیادی دارد.

تخیل فقط توانایی خیال‌پردازی نیست.

بلکه تخیل نیرویی است که:

سوژه و ابژه را به هم مرتبط می‌کند.

تخیل چیزی را که به‌صورت پراکنده داده شده، در یک وحدت گرد می‌آورد.

بنابراین تخیل:

میانجی (Vermittlung / mediation / médiation)

میان:

ذهن

و:

عین

است.

این همان جایی است که شلینگ به میراث کانت نزدیک می‌شود.

در کانت نیز:

Einbildungskraft

نقشی اساسی در سنتز تجربه دارد.

اما شلینگ این مفهوم را بسیار رادیکال‌تر می‌کند.

برای او تخیل فقط یک قوهٔ روان‌شناختی نیست.

بلکه:

تخیل یکی از نیروهای بنیادی تولید جهان عینی برای آگاهی است.

۴۶. تخیل به‌مثابهٔ تولید
تخیل:

تولید می‌کند.

اما تولید آن مانند تولید یک شیء فیزیکی نیست.

تخیل:

تصویر عینی

را برای آگاهی می‌سازد.

بنابراین:

تأثر



تخیل



تصویر



ابژه

تخیل کاری می‌کند که آنچه ابتدا صرفاً به‌صورت تأثر تجربه می‌شد، به یک ساختار منسجم تبدیل شود.

بنابراین جهان برای آگاهی نه یک دادهٔ خام، بلکه یک:

ساختار تولیدشده

است.

۴۷. ناآگاهی تخیل
اما نکتهٔ مهم این است که آگاهی از تمام فعالیت تخیل آگاه نیست.

من نمی‌دانم چگونه ذهن من از داده‌های پراکنده، یک جهان منسجم می‌سازد.

من فقط نتیجه را می‌بینم:

جهان آماده

اما فرایند تولید آن برای من پنهان است.

پس:

فعالیت تخیل

در سطحی:

ناآگاهانه

رخ می‌دهد.

در نتیجه:

جهان عینی

محصول یک فعالیت ناآگاهانه است.

این همان ایده‌ای است که شلینگ از فلسفهٔ نظری به فلسفهٔ طبیعت منتقل می‌کند.

۴۸. تناقض بنیادی تخیل
قوهٔ تخیل در عین حال:

آزاد

و:

مقید

است.

آزاد است، زیرا فعالیت تولیدی دارد.

مقید است، زیرا باید با دادهٔ تجربه و محدودیت مواجه شود.

بنابراین تخیل در نقطه‌ای قرار دارد که:

آزادی

و:

ضرورت

به یکدیگر نزدیک می‌شوند.

این ساختار بعداً در:

اثر هنری

به کامل‌ترین شکل خود ظاهر خواهد شد.

۴۹. تصور
Vorstellung
Representation
Représentation
نتیجهٔ فعالیت تخیل:

تصور

است.

اکنون «من» نه‌تنها چیزی را مستقیماً شهود می‌کند، بلکه می‌تواند آن را در غیابش نیز بازنمایی کند.

مثلاً:

من یک درخت را می‌بینم.

درخت از مقابل من ناپدید می‌شود.

اما تصویر آن همچنان در ذهن من باقی است.

این یعنی:

ابژه از حضور حسی فراتر رفته است.

اکنون آگاهی می‌تواند:

غایب را حاضر کند.

این توانایی، شرط اساسی حافظه، شناخت و اندیشه است.

۵۰. حافظه
Gedächtnis
Memory
Mémoire
حافظه اجازه می‌دهد تجربهٔ گذشته در اکنون حضور پیدا کند.

اما حافظه صرفاً ذخیرهٔ تصاویر نیست.

حافظه ساختار:

تداوم خودآگاهی

را فراهم می‌کند.

اگر هیچ پیوندی میان:

منِ اکنون

و:

منِ گذشته

وجود نداشت، خودآگاهی واحدی وجود نمی‌داشت.

پس:

حافظه

در شکل‌گیری:

هویت شخصی

نقش اساسی دارد.


برچسب‌ها: شلینگ, نظام ایده‌آلیسم استعلایی, فلسفه طبیعت, ایده آلیسم آلمانی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 11:50 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.