عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

این اثر یکی از مهم‌ترین نوشته‌های دورهٔ نخست فلسفی هگل است. هگل در اینجا هنوز به شلینگ بسیار نزدیک است، اما هم‌زمان می‌توان در آن نخستین نشانه‌های شکل‌گیری فلسفهٔ مستقل هگل را مشاهده کرد.

کتاب را می‌توان در چند محور اصلی مطالعه کرد:

  1. نیاز فلسفه به وحدت مطلق
  2. وضعیت فلسفه در عصر هگل
  3. نقد فلسفهٔ فیشته
  4. فلسفهٔ شلینگ و فلسفهٔ هویت
  5. مفهوم مطلق
  6. نسبت وحدت و تفاوت
  7. تفاوت میان فیشته و شلینگ
  8. رابطهٔ فلسفه با عقل و شهود
  9. فلسفه به‌مثابهٔ شناخت مطلق

بخش اول

نیاز به فلسفه و وضعیت زمانه

Das Bedürfnis der Philosophie

The Need of Philosophy

Le besoin de la philosophie

هگل کتاب را با یک مسئلهٔ بنیادی آغاز می‌کند: چرا فلسفه در یک دورهٔ تاریخی خاص ضرورت پیدا می‌کند؟

از نظر هگل، فلسفه زمانی به ضرورت تبدیل می‌شود که وحدت اولیهٔ انسان با جهان از میان رفته باشد.

انسان دیگر جهان را به‌صورت یک کل یکپارچه و بدیهی تجربه نمی‌کند. بلکه با مجموعه‌ای از شکاف‌ها و دوگانگی‌ها مواجه می‌شود:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

در برابر:

ابژه (Objekt / Object / Objet)

قرار می‌گیرد.

همچنین:

اندیشه (Denken / Thought / Pensée)

در برابر:

واقعیت (Wirklichkeit / Reality / Réalité)

قرار می‌گیرد.

و:

آزادی (Freiheit / Freedom / Liberté)

در برابر:

ضرورت (Notwendigkeit / Necessity / Nécessité)

قرار می‌گیرد.

از نظر هگل، فلسفه در پاسخ به همین گسست‌ها پدیدار می‌شود.

۱. گسست به‌عنوان آغاز فلسفه

Entzweiung

Division / Disunion

Scission

مفهوم گسست (Entzweiung / Division, Disunion / Scission) یکی از مفاهیم کلیدی این اثر است.

انسان در وضعیت طبیعی، جهان را به‌عنوان یک کل تجربه می‌کند. اما با ظهور تفکر انتقادی و رشد خودآگاهی، این وحدت اولیه از هم می‌گسلد.

انسان شروع می‌کند به جدا کردن:

خود

از:

جهان

و از خود می‌پرسد:

آیا آنچه من می‌شناسم واقعاً مستقل از من وجود دارد؟

از اینجا مسئلهٔ بنیادی فلسفهٔ جدید شکل می‌گیرد:

رابطهٔ سوژه و ابژه

۲. دوگانگی سوژه و ابژه

فلسفهٔ مدرن با یک پرسش اساسی روبه‌رو می‌شود:

چگونه می‌توان از سوژه به ابژه رسید؟

اگر فلسفه از:

سوژه (Subjekt / Subject / Sujet)

آغاز کند، چگونه می‌تواند به:

ابژه (Objekt / Object / Objet)

دست یابد؟

این مسئله در فلسفهٔ کانت شکل بسیار مهمی پیدا می‌کند.

کانت میان:

پدیدار (Erscheinung / Appearance / Phénomène)

و:

شیء فی‌نفسه (Ding an sich / Thing-in-itself / Chose en soi)

تمایز می‌گذارد.

اما از نظر هگل، این تمایز هنوز نوعی شکاف ایجاد می‌کند.

فلسفه باید بتواند این شکاف را:

رفع (Aufheben / Sublate, Overcome and Preserve / Relever)

کند.

رفع در معنای هگلی یعنی یک تضاد صرفاً نابود نشود، بلکه عناصر آن در سطحی بالاتر حفظ و متحد شوند.

۳. فلسفه و نیاز به وحدت

فلسفه زمانی ضرورت پیدا می‌کند که انسان دیگر نتواند با دوگانگی‌های بنیادین کنار بیاید.

فلسفه می‌کوشد:

کثرت (Mannigfaltigkeit / Multiplicity / Multiplicité)

را در:

وحدت (Einheit / Unity / Unité)

قرار دهد.

اما هگل میان دو نوع وحدت تمایز می‌گذارد:

وحدت انتزاعی

abstrakte Einheit

Abstract Unity

Unité abstraite

و:

وحدت مطلق

absolute Einheit

Absolute Unity

Unité absolue

وحدت انتزاعی صرفاً می‌گوید:

همه‌چیز یکی است.

اما این وحدت نمی‌تواند توضیح دهد که تفاوت‌ها چگونه پدیدار می‌شوند.

وحدت مطلق باید بتواند:

تفاوت (Unterschied / Difference / Différence)

را در خود حفظ کند.

بنابراین:

مطلق = وحدت و تفاوت

۴. مطلق

Das Absolute

The Absolute

L'Absolu

مطلق مهم‌ترین مفهوم این اثر است.

هگل در این مرحله هنوز بسیار به شلینگ نزدیک است.

مطلق حقیقتی است که تقابل‌های محدود در آن به وحدتی بنیادی می‌رسند.

تقابل‌هایی مانند:

سوژه / ابژه

ذهن / عین

آزادی / ضرورت

متناهی / نامتناهی

ایده / واقعیت

همگی در مطلق نسبت خود را با یکدیگر پیدا می‌کنند.

اما مطلق نباید به معنای یک وحدت مبهم و بی‌تفاوت باشد.

بلکه باید بتواند نشان دهد:

تفاوت‌ها چگونه درون خود وحدت مطلق شکل می‌گیرند.

این مسئله بعدها به یکی از پایه‌های اصلی دیالکتیک هگل تبدیل می‌شود.

۵. فلسفه و عقل

Vernunft

Reason

Raison

هگل میان:

فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement)

و:

عقل (Vernunft / Reason / Raison)

تمایز می‌گذارد.

فاهمه تفاوت‌ها را از یکدیگر جدا و تثبیت می‌کند.

برای مثال:

سوژه ≠ ابژه

اما عقل می‌پرسد:

آیا این جدایی نهایی است؟

پاسخ عقل:

خیر.

عقل می‌کوشد نشان دهد که تفاوت‌ها درون یک کل واحد قرار دارند.

بنابراین:

فاهمه تفاوت‌ها را تثبیت می‌کند.

عقل وحدت آن‌ها را در یک کل می‌جوید.

اما عقل حقیقی نباید تفاوت را نابود کند.

بلکه باید وحدتی را بیابد که تفاوت را در خود حفظ می‌کند.

۶. فلسفه در برابر انعکاس

Reflexion

Reflection

Réflexion

هگل مفهوم:

انعکاس (Reflexion / Reflection / Réflexion)

را به کار می‌برد.

انعکاس نوعی تفکر است که روابط میان چیزها را بررسی می‌کند.

اما مشکل این است که انعکاس اغلب در دوگانگی باقی می‌ماند.

برای مثال:

سوژه

را در برابر:

ابژه

قرار می‌دهد و سپس می‌کوشد رابطهٔ میان آن دو را توضیح دهد.

اما فلسفه باید از این دوگانگی فراتر برود.

هدف فلسفه:

شناخت مطلق (absolute Erkenntnis / Absolute Knowledge / Savoir absolu)

است.

۷. فلسفه و وحدت اضداد

یکی از ریشه‌های مهم دیالکتیک هگل در همین‌جا آشکار می‌شود.

حقیقت نه در یکی از دو طرف تضاد، بلکه در رابطهٔ میان آن‌هاست.

برای مثال:

آزادی

بدون:

ضرورت

قابل فهم نیست.

سوژه

بدون:

ابژه

قابل تعیین نیست.

نامتناهی

بدون:

متناهی

قابل تصور نیست.

بنابراین حقیقت:

یکی از دو طرف تضاد

نیست.

بلکه:

وحدت تضاد

است.

۸. فیشته به‌عنوان فلسفهٔ سوژه

اکنون هگل به فلسفهٔ فیشته می‌پردازد.

اصل فلسفهٔ فیشته:

من (Ich / I / Moi)

است.

فیشته می‌گوید:

من خود را می‌نهد.

Das Ich setzt sich selbst.

The I posits itself.

Le Moi se pose lui-même.

این مفهوم «نهادن»:

Setzen / Positing / Position

یکی از مفاهیم اساسی فلسفهٔ فیشته است.

من یک شیء منفعل نیستم.

من فعالیتی هستم که:

خود را تعیین می‌کند.

بنابراین:

خودآگاهی (Selbstbewußtsein / Self-consciousness / Conscience de soi)

فعال است.

۹. من و جزمن

Ich und Nicht-Ich

I and Not-I

Moi et Non-moi

برای توضیح تجربهٔ جهان، فیشته مفهوم:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

را مطرح می‌کند.

بنابراین ساختار بنیادی فلسفهٔ فیشته چنین است:

من (Ich / I / Moi)

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

فیشته می‌خواهد نشان دهد که «من» و «جزمن» در یک رابطهٔ بنیادی قرار دارند.

اما همین‌جا مسئلهٔ اصلی پدیدار می‌شود:

اگر:

من

اصل مطلق باشد، «جزمن» چگونه ممکن است؟

اگر «جزمن» کاملاً مستقل از من باشد، آنگاه من دیگر اصل مطلق نیست.

اما اگر «جزمن» کاملاً محصول من باشد، آنگاه استقلال جهان از میان می‌رود.

هگل دقیقاً از همین نقطه نظام فیشته را مورد نقد قرار می‌دهد.

۱۰. مشکل فلسفهٔ فیشته

از نظر هگل، فلسفهٔ فیشته در یک حرکت بی‌پایان باقی می‌ماند.

ساختار چنین است:

من

جزمن

تضاد

رفع تضاد

محدودیت جدید

رفع محدودیت

محدودیت جدید

این حرکت به:

پیشروی نامتناهی (unendlicher Progress / Infinite Progression / Progression à l'infini)

منجر می‌شود.

یعنی «من» هرگز به یک وحدت نهایی و کامل با «جزمن» نمی‌رسد.

۱۱. مطلق در فیشته

از نظر هگل، فیشته می‌خواهد به:

مطلق (Das Absolute / The Absolute / L'Absolu)

برسد.

اما چون از:

من (Ich / I / Moi)

آغاز می‌کند، مطلق او همچنان در ساختار سوژه باقی می‌ماند.

در نتیجه:

سوژه

و:

ابژه

هرگز به‌طور کامل در یک وحدت مطلق قرار نمی‌گیرند.

اینجاست که هگل فلسفهٔ شلینگ را یک گام پیشرفته‌تر از فیشته می‌داند.

۱۲. شلینگ و فلسفهٔ هویت

Identitätsphilosophie

Philosophy of Identity

Philosophie de l'identité

شلینگ تلاش می‌کند از دوگانگی فیشته عبور کند.

برای او:

طبیعت (Natur / Nature / Nature)

و:

روح (Geist / Spirit / Esprit)

دو واقعیت مستقل نیستند.

بلکه دو صورت ظهور:

مطلق

هستند.

بنابراین طبیعت و روح دو سوی یک حقیقت واحدند.

به بیان مشهور شلینگ:

طبیعت روح مرئی است و روح طبیعت نامرئی.

این ایده بیان فشردهٔ پروژهٔ:

فلسفهٔ هویت (Identitätsphilosophie / Philosophy of Identity / Philosophie de l'identité)

است.

۱۳. تفاوت بنیادی فیشته و شلینگ

هگل تفاوت این دو فلسفه را چنین صورت‌بندی می‌کند:

فیشته

اصل:

من

ساختار:

Ich → Nicht-Ich

I → Not-I

Moi → Non-moi

یعنی:

من → جزمن

شلینگ

اصل:

مطلق

ساختار:

مطلق → سوژه + ابژه

در شلینگ:

نه سوژه بر ابژه مقدم است،

نه ابژه بر سوژه.

بلکه هر دو در:

هویت مطلق (absolute Identität / Absolute Identity / Identité absolue)

ریشه دارند.

۱۴. فلسفهٔ طبیعت شلینگ

Naturphilosophie

Philosophy of Nature

Philosophie de la nature

شلینگ طبیعت را مجموعه‌ای از اشیای بی‌جان و منفعل نمی‌داند.

طبیعت:

فعال

است.

طبیعت:

فرایند (Prozess / Process / Processus)

است.

طبیعت از سطوح ابتدایی‌تر به سوی حیات و سپس خودآگاهی حرکت می‌کند.

بنابراین:

طبیعت

و:

روح

دو مرحله از یک فرایند بنیادی واحد هستند.

۱۵. فلسفهٔ طبیعت و فلسفهٔ استعلایی

شلینگ دو مسیر مکمل را در فلسفه در نظر می‌گیرد.

فلسفهٔ طبیعت

Naturphilosophie

از:

ابژه

به:

سوژه

حرکت می‌کند.

فلسفهٔ استعلایی

Transzendentalphilosophie

Transcendental Philosophy

Philosophie transcendantale

از:

سوژه

به:

ابژه

حرکت می‌کند.

این دو حرکت باید در:

مطلق

به یکدیگر برسند.

این همان پروژه‌ای است که شلینگ در:

نظام ایده‌آلیسم استعلایی (System des transzendentalen Idealismus / System of Transcendental Idealism / Système de l'idéalisme transcendantal)

دنبال می‌کند.

۱۶. موضع هگل

هگل در این مرحله با شلینگ همدل است.

از نظر او، فلسفه نباید از سوژه یا ابژه به‌عنوان یک واقعیت مستقل و نهایی آغاز کند.

بلکه باید:

مطلق

را اصل قرار دهد.

از این منظر، شلینگ نسبت به فیشته یک گام جلوتر رفته است.

اما هگل در همین نقطه با یک پرسش مهم مواجه می‌شود:

اگر مطلق وحدت سوژه و ابژه است، چگونه می‌توان تفاوت واقعی میان سوژه و ابژه را توضیح داد؟

این پرسش بعدها هگل را از شلینگ جدا خواهد کرد.

۱۷. شهود عقلانی

Intellektuelle Anschauung

Intellectual Intuition

Intuition intellectuelle

برای رسیدن به مطلق، شلینگ به مفهوم:

شهود عقلانی

متوسل می‌شود.

شهود عقلانی یعنی شناخت مستقیم وحدت مطلق.

در اینجا شناخت مطلق صرفاً از طریق استدلال‌های متوالی و خارجی حاصل نمی‌شود، بلکه عقل به نحوی مستقیم وحدت بنیادین سوژه و ابژه را درمی‌یابد.

اما مسئله‌ای که بعدها هگل مطرح می‌کند این است:

اگر مطلق از طریق شهود مستقیم شناخته شود، چگونه می‌توان:

تفاوت‌های درونی مطلق

را به‌صورت مفهومی توضیح داد؟

۱۸. مشکل وحدت مطلق

اکنون به یکی از عمیق‌ترین مسائل کتاب می‌رسیم.

اگر بگوییم:

همه‌چیز در مطلق یکی است

آنگاه تفاوت‌ها چه می‌شوند؟

اگر تفاوت‌ها را کاملاً حذف کنیم، مطلق به یک وحدت خالی و بی‌تفاوت تبدیل می‌شود.

اما اگر تفاوت‌ها را کاملاً مستقل بدانیم، دیگر به وحدت مطلق نرسیده‌ایم.

بنابراین مسئله این است:

چگونه می‌توان وحدتی داشت که تفاوت را در خود حفظ کند؟

این پرسش بعدها به یکی از پایه‌های اصلی:

دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique)

تبدیل می‌شود.

۱۹. نقد آیندهٔ هگل به شلینگ

در این اثر، هگل هنوز به‌طور کامل از شلینگ جدا نشده است.

اما می‌توان ریشهٔ نقد آیندهٔ او را مشاهده کرد.

هگل بعدها خواهد گفت که اگر مطلق صرفاً:

هویت بی‌تفاوت (Indifferenz / Indifference / Indifférence)

باشد، نمی‌تواند توضیح دهد که تفاوت چگونه از دل مطلق پدیدار می‌شود.

به همین دلیل هگل بعدها در:

پدیدارشناسی روح (Phänomenologie des Geistes / Phenomenology of Spirit / Phénoménologie de l'esprit)

به تصویری از مطلق حمله می‌کند که در آن همهٔ تفاوت‌ها در یک وحدت مبهم محو می‌شوند.

این همان اشارهٔ مشهور او به:

«شبی که در آن همهٔ گاوها سیاه‌اند»

است.

منظور هگل این است که اگر همهٔ تفاوت‌ها را صرفاً در یک وحدت نامتمایز حل کنیم، دیگر نمی‌توانیم:

تفاوت واقعی

را توضیح دهیم.

مطلق حقیقی باید وحدتی باشد که:

تفاوت را تولید و در خود حفظ می‌کند.

۲۰. نتیجهٔ این بخش

منطق بخش آغازین کتاب را می‌توان چنین خلاصه کرد:

گسست

سوژه / ابژه

نیاز به فلسفه

جست‌وجوی وحدت

مطلق

نقد فیشته

فلسفهٔ هویت شلینگ

مسئلهٔ وحدت و تفاوت

فیشته از:

من (Ich / I / Moi)

آغاز می‌کند.

شلینگ از:

مطلق (Das Absolute / The Absolute / L'Absolu)

آغاز می‌کند.

هگل در این مرحله با شلینگ همراه است، اما پرسشی را مطرح می‌کند که مسیر فلسفهٔ او را از شلینگ جدا خواهد کرد:

آیا می‌توان مطلق را بدون یک حرکت درونی و مفهومی شناخت؟

این پرسش به‌تدریج به این مسئله تبدیل می‌شود:

مطلق چگونه خود را تعیین می‌کند؟

و سپس:

چگونه وحدت مطلق از درون خود به تفاوت می‌رسد و چگونه این تفاوت دوباره به وحدت بازمی‌گردد؟

از اینجا مسیر فلسفهٔ هگل به سوی مفهوم:

دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique)

آغاز می‌شود.

در ادامهٔ متن، محور اصلی بحث، نقد تفصیلی هگل از نظام فیشته خواهد بود؛ یعنی بررسی دقیق من (Ich)، جزمن (Nicht-Ich)، نهادن (Setzen)، محدودیت (Schranke)، تعیین (Bestimmung)، فعالیت مطلق (absolute Tätigkeit)، وظیفهٔ نامتناهی (unendliche Aufgabe) و پیشروی نامتناهی (unendlicher Progress) و اینکه چرا هگل معتقد است نظام فیشته در نهایت نمی‌تواند از دوگانگی من و جزمن به مطلق برسد.

[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 13:32 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.