عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (هفتم)

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش هفتم

فلسفهٔ هویت شلینگ و مسئلهٔ هویت و تفاوت

Die Identitätsphilosophie Schellings

Schelling's Philosophy of Identity

La philosophie de l'identité de Schelling

۱. نقطهٔ آغاز: مطلق به‌عنوان هویت

در فلسفهٔ شلینگ، نقطهٔ عزیمت اصلی:

مطلق (das Absolute / the Absolute / l'Absolu)

است.

مطلق نه یک موجود در کنار موجودات دیگر است و نه یک ابژهٔ تجربی.

بلکه:

بنیاد مشترک همهٔ واقعیت

است.

از این منظر، سوژه و ابژه، طبیعت و روح، اندیشه و هستی، در سطح مطلق از یکدیگر جدا نیستند.

فرمول بنیادی شلینگ چنین است:

سوژه = ابژه

یا:

Subjekt = Objekt

Subject = Object

Sujet = Objet

اما این «=» را نباید به معنای یکسانی ساده و تجربی فهمید.

منظور این است که سوژه و ابژه در بنیاد مطلق خود از:

یک اصل واحد

برخوردارند.

۲. هویت مطلق

Absolute Identität

Absolute Identity

Identité absolue

مطلق، هویت مطلق است.

یعنی در مطلق:

سوژه و ابژه

دو اصل مستقل نیستند.

بلکه هر دو تعین‌های یک:

اصل واحد

هستند.

می‌توان گفت:

مطلق

سوژه

و:

ابژه

هر دو درون آن قرار دارند.

بنابراین شلینگ می‌خواهد بر دوگانگی بنیادی فلسفهٔ مدرن غلبه کند.

۳. مسئلهٔ دکارت و کانت

این پروژه را باید در زمینهٔ فلسفهٔ مدرن فهمید.

از دکارت به بعد، فلسفه با مسئلهٔ رابطهٔ:

ذهن و جهان

مواجه شد.

دکارت:

من می‌اندیشم

را نقطهٔ آغاز قرار داد.

اما پس از آن این پرسش پدیدار شد:

چگونه از «من» به جهان خارجی می‌رسیم؟

کانت نیز میان:

سوژهٔ شناسنده

و:

شیء فی‌نفسه

تمایزی بنیادی ایجاد کرد.

شلینگ می‌خواهد این شکاف را از بنیادی‌ترین سطح فلسفه برطرف کند.

او می‌گوید:

سوژه و ابژه در مطلق وحدت دارند.

۴. تفاوت با فیشته

فیشته از:

من (Ich / I / Moi)

آغاز می‌کند.

در مقابل آن:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

قرار می‌گیرد.

پس ساختار فیشته:

من ↔ جزمن

است.

در فلسفهٔ فیشته، این تقابل از طریق فعالیت:

من

به‌طور مداوم تعدیل می‌شود.

اما از نظر شلینگ، این ساختار هنوز گرفتار دوگانگی است.

زیرا حتی اگر من و جزمن دائماً به یکدیگر مرتبط باشند، همچنان:

دو قطب

وجود دارند.

شلینگ می‌خواهد به پیش از این دوگانگی برسد.

۵. فلسفهٔ هویت

فلسفهٔ هویت می‌گوید:

هویت بنیادی‌تر از تفاوت است.

تفاوت وجود دارد، اما تفاوت نمی‌تواند یک اصل مستقل باشد.

اگر تفاوت کاملاً مستقل از هویت باشد، دیگر مطلق وجود ندارد.

پس:

هویت

بنیاد:

تفاوت

است.

اما اینجا مسئله‌ای دشوار پدیدار می‌شود:

اگر هویت مطلق بنیاد همه‌چیز است، تفاوت چگونه ممکن می‌شود؟

۶. مسئلهٔ تفاوت

فرض کنیم:

A = A

این اصل:

هویت

را بیان می‌کند.

اما این اصل هنوز هیچ تفاوتی نشان نمی‌دهد.

اگر مطلق صرفاً:

A = A

باشد، چگونه می‌توان توضیح داد که:

سوژه

با:

ابژه

متفاوت است؟

چگونه:

روح

با:

طبیعت

تفاوت دارد؟

و چگونه:

آزادی

با:

ضرورت

متفاوت است؟

بنابراین فلسفه باید از سطح هویت ساده فراتر رود.

۷. هویت و تفاوت در یکدیگر

هگل در اینجا به مسئله‌ای بسیار مهم نزدیک می‌شود:

هویت بدون تفاوت

و:

تفاوت بدون هویت

هر دو انتزاعی‌اند.

هویت فقط زمانی معنادار است که:

چیزی از چیز دیگری متمایز باشد.

و تفاوت نیز فقط زمانی قابل فهم است که:

چیزهایی که متفاوت‌اند، در یک نسبت مشترک قرار داشته باشند.

پس:

هویت

و:

تفاوت

متقابلاً به یکدیگر وابسته‌اند.

۸. تفاوت درون مطلق

این مسئله برای هگل بسیار مهم است.

اگر تفاوت کاملاً بیرون از مطلق باشد، آنگاه مطلق دیگر:

مطلق

نیست.

زیرا چیزی وجود دارد که مطلق نیست و در بیرون از آن قرار دارد.

اما اگر تفاوت کاملاً در مطلق حل شود، دیگر:

تفاوت

وجود ندارد.

پس باید گفت:

تفاوت درون مطلق است، اما مطلق به تفاوت تقلیل نمی‌یابد.

این همان مسئله‌ای است که هگل بعدها با مفهوم:

هویت هویت و تفاوت

صورت‌بندی خواهد کرد.

۹. اصل هویت

Identitätsprinzip

Principle of Identity

Principe d'identité

اصل هویت به‌طور کلاسیک چنین بیان می‌شود:

A = A

این اصل می‌گوید هر چیز با خودش یکسان است.

اما هگل می‌پرسد:

آیا این گزاره واقعاً تمام حقیقت هویت را بیان می‌کند؟

از نظر او، نه.

زیرا «A» دوم صرفاً تکرار «A» اول نیست.

در خود ساختار گزاره:

A = A

نوعی رابطه وجود دارد.

یک «A» با «A» دیگر مرتبط شده است.

بنابراین حتی در ساده‌ترین شکل هویت نیز:

تفاوت

به‌نحوی حضور دارد.

۱۰. هویت به‌مثابهٔ رابطه

هویت دیگر یک:

یکسانی بی‌حرکت

نیست.

بلکه یک:

رابطه

است.

برای اینکه بگوییم:

A = A

باید دو بار A را در نظر بگیریم.

پس هویت در خود نوعی:

تفاوت

دارد.

این نکته در فلسفهٔ هگل بسیار مهم می‌شود.

هویت حقیقی:

هویتِ صرف

نیست.

بلکه:

هویتی است که تفاوت را در خود دارد.

۱۱. تفاوت درونی و تفاوت بیرونی

باید میان دو نوع تفاوت تمایز گذاشت.

تفاوت بیرونی

äußerer Unterschied

External Difference

Différence extérieure

مثلاً:

این میز با آن صندلی متفاوت است.

این تفاوت در سطح اشیای تجربی است.

اما:

تفاوت درونی

innerer Unterschied

Internal Difference

Différence interne

تفاوتی است که در ساختار خود یک مفهوم وجود دارد.

هگل بیشتر به این نوع دوم علاقه دارد.

۱۲. تفاوت به‌عنوان تعین

Bestimmtheit

Determination

Déterminité

برای اینکه چیزی مشخص باشد، باید:

تعیین

شده باشد.

اما هر تعیین به معنای تمایز از چیزی دیگر است.

بنابراین:

تعیین = تمایز

و:

تمایز = تفاوت

پس هر موجود متعین در خود رابطه‌ای با:

دیگری

دارد.

۱۳. مطلق و تعین‌های متناهی

مطلق باید بتواند:

تعین‌های متناهی

را در خود توضیح دهد.

اگر مطلق صرفاً یک هویت بی‌تفاوت باشد، نمی‌توان فهمید چرا جهان دارای این همه:

تفاوت

است.

بنابراین:

طبیعت

روح

تاریخ

آگاهی

و:

آزادی

باید لحظات متفاوت یک نظام واحد باشند.

۱۴. تفاوت کمی و کیفی

در فلسفهٔ هویت شلینگ، می‌توان تفاوت‌های موجود در واقعیت را به‌گونه‌ای در نسبت با:

نسبت کمی

فهم کرد.

یعنی سوژه و ابژه ممکن است در یک ساختار واحد، درجات متفاوتی از ظهور داشته باشند.

اما هگل می‌خواهد نشان دهد که تفاوت صرفاً:

کمی

نیست.

بلکه تفاوت‌ها می‌توانند:

کیفی

باشند.

یعنی ساختارهای متفاوت واقعیت نمی‌توانند صرفاً به درجات متفاوت یک هویت واحد تقلیل پیدا کنند.

۱۵. طبیعت و روح

این مسئله در رابطهٔ:

طبیعت

و:

روح

بسیار مهم است.

شلینگ می‌گوید:

طبیعت

و:

روح

دو صورت یک مطلق‌اند.

در طبیعت، مطلق به‌صورت:

عینی

ظاهر می‌شود.

در روح، مطلق به‌صورت:

ذهنی

ظاهر می‌شود.

پس:

طبیعت = روح در صورت ناآگاه

و:

روح = طبیعت در صورت آگاه

اما پرسش هگل این است:

آیا این دو صورت واقعاً تفاوت‌های خود را حفظ می‌کنند؟

۱۶. مطلق و درجات ظهور

یکی از راه‌های فهم شلینگ این است که مطلق را مانند یک:

اصل واحد

در نظر بگیریم که در سطوح مختلف ظاهر می‌شود.

مثلاً:

مطلق

طبیعت

حیات

آگاهی

خودآگاهی

در اینجا تفاوت‌ها به نوعی:

درجات ظهور

مطلق‌اند.

اما هگل می‌خواهد نشان دهد که این کافی نیست.

زیرا باید توضیح داد که چرا هر مرحله ضرورتاً به مرحلهٔ بعدی منتهی می‌شود.

۱۷. تفاوت به‌عنوان حرکت

اینجا تفاوت برای هگل دیگر یک:

فاصلهٔ ثابت

نیست.

تفاوت باید:

حرکت

باشد.

یعنی:

A

در خود محدودیتش را آشکار می‌کند.

این محدودیت آن را به سوی:

غیر-A

می‌راند.

اما غیر-A نیز در نسبت با A تعریف می‌شود.

از اینجا:

تقابل

پدید می‌آید.

و تقابل به:

تضاد

می‌رسد.

۱۸. تقابل

Entgegensetzung

Opposition

Opposition

تقابل مرحله‌ای فراتر از تفاوت ساده است.

در تفاوت ساده:

A ≠ B

اما در تقابل:

A

در برابر:

B

قرار می‌گیرد.

مثلاً:

آزادی / ضرورت

یا:

سوژه / ابژه

یا:

متناهی / نامتناهی

اینجا هر طرف در نسبت با دیگری تعریف می‌شود.

۱۹. تضاد

Widerspruch

Contradiction

Contradiction

تضاد زمانی پدیدار می‌شود که دو تعین در ساختار خود به نفی یکدیگر برسند.

اما از نظر هگل، تضاد صرفاً یک مشکل منطقی نیست.

تضاد:

موتور حرکت مفهوم

است.

چیزی که هیچ تضادی ندارد، هیچ حرکتی نیز ندارد.

بنابراین:

تضاد

باعث می‌شود مفهوم از شکل محدود خود فراتر رود.

۲۰. تفاوت با فلسفهٔ هویت ساده

اگر مطلق فقط:

هویت

باشد، حرکت ممکن نیست.

زیرا حرکت مستلزم:

تفاوت

است.

اما اگر تفاوت کاملاً مستقل باشد، وحدت از بین می‌رود.

بنابراین:

حرکت حقیقی

از رابطهٔ درونی:

هویت و تفاوت

پدیدار می‌شود.

۲۱. هویت هویت و تفاوت

اکنون می‌توانیم به فرمول مهم نزدیک شویم:

Identität der Identität und der Differenz

Identity of Identity and Difference

Identité de l'identité et de la différence

این عبارت را می‌توان چنین فهمید:

مطلق:

هویت

است،

اما هویتی که:

تفاوت

را در خود دارد.

بنابراین:

مطلق = هویتِ هویت و تفاوت

این فرمول یکی از نقاط مهم گذار از:

شلینگ

به:

هگل

است.

۲۲. تفاوت هویت و تفاوت

در اینجا باید یک تمایز ظریف را در نظر گرفت.

اگر بگوییم:

هویت = تفاوت

تفاوت را حذف کرده‌ایم.

اگر بگوییم:

هویت ≠ تفاوت

آن‌ها را کاملاً از هم جدا کرده‌ایم.

اما:

هویت هویت و تفاوت

یعنی:

هویت و تفاوت در یک رابطهٔ:

درونی

قرار دارند.

این رابطه نه:

یکسانی ساده

است

و نه:

جدایی مطلق.

۲۳. مطلق به‌عنوان نظام

مطلق بنابراین یک:

نقطه

نیست.

مطلق یک:

نظام (System / System / Système)

است.

در این نظام:

هر تعین

هم:

خودش

است

و هم:

در نسبت با دیگری

قرار دارد.

پس مطلق فقط در:

کل نظام

قابل فهم است.

۲۴. کل و جزء

Ganzes und Teil

Whole and Part

Tout et partie

یک جزء جدا از کل:

انتزاعی

است.

اما کل نیز بدون اجزا:

توخالی

است.

بنابراین:

کل

و:

جزء

در یک رابطهٔ متقابل قرار دارند.

این رابطه نمونه‌ای از:

وحدت در تفاوت

است.

۲۵. مطلق و نظام

نظام حقیقی باید بتواند:

تفاوت‌ها

را به‌عنوان:

لحظات ضروری کل

نشان دهد.

بنابراین طبیعت نباید چیزی بیگانه با روح باشد.

و روح نیز نباید چیزی بیگانه با طبیعت باشد.

هر دو باید:

لحظات نظام مطلق

باشند.

۲۶. فلسفهٔ هویت و خطر بی‌تفاوتی

اینجا هگل با یک خطر روبه‌رو می‌شود.

اگر بگوییم:

مطلق همه‌چیز است

ممکن است نتیجه بگیریم:

پس تفاوت‌ها هیچ اهمیت واقعی ندارند.

اگر:

همه‌چیز در مطلق یکی است

پس:

طبیعت و روح

و:

سوژه و ابژه

و:

آزادی و ضرورت

در نهایت یک چیزند.

در این صورت، تفاوت‌ها صرفاً:

ظاهر

خواهند بود.

هگل با این نتیجه مخالف است.

۲۷. «شب تاریک» هویت

هگل در نقدی که بعدها در پدیدارشناسی روح (Phänomenologie des Geistes / Phenomenology of Spirit / Phénoménologie de l'Esprit) صورت‌بندی خواهد کرد، این نوع تصور از مطلق را به‌عنوان وحدتی که همهٔ تفاوت‌ها در آن محو می‌شوند، به‌صورت استعاری چنین توصیف می‌کند:

شبی که همهٔ گاوها در آن سیاه‌اند.

این تعبیر به این معناست که اگر همهٔ تفاوت‌ها در یک وحدت نامتمایز حل شوند، دیگر نمی‌توان میان:

یک چیز

و:

چیز دیگر

تمایز گذاشت.

در نتیجه:

مطلق

به یک:

یکسانی تهی

تبدیل می‌شود.

۲۸. مسئلهٔ «شب همهٔ گاوها سیاه است»

این نقد در واقع متوجه یک تصور خاص از مطلق است.

نه اینکه هگل اصل:

مطلق

را رد کند.

بلکه او با این تصور مخالف است که:

مطلق = بی‌تفاوتی کامل نسبت به تفاوت‌ها

باشد.

از نظر هگل:

مطلق حقیقی باید بتواند تفاوت را تولید، حفظ و رفع کند.

بنابراین مطلق باید:

تمایزدهنده

و:

تعیین‌کننده

باشد.

۲۹. مطلق و زندگی

از این منظر، مطلق باید مانند یک:

کل زنده

فهمیده شود.

یک موجود زنده:

وحدت

است،

اما این وحدت از طریق:

اعضا

و:

تفاوت‌ها

تحقق می‌یابد.

اگر همهٔ اعضا را حذف کنیم، دیگر موجود زنده‌ای باقی نمی‌ماند.

بنابراین:

وحدت حقیقی

همیشه:

وحدتِ تفاوت‌یافته

است.

۳۰. نتیجهٔ بخش هفتم

اکنون می‌توانیم مسیر بحث را چنین خلاصه کنیم:

فیشته

من

جزمن

دوگانگی

شلینگ

مطلق

هویت

وحدت سوژه و ابژه

فلسفهٔ هویت

مسئلهٔ هگل

اگر:

هویت

بدون:

تفاوت

باشد،

مطلق به یک:

وحدت بی‌تفاوت

تبدیل می‌شود.

پس:

مطلق

باید:

هویت هویت و تفاوت

باشد.

حرکت دیالکتیکی

هویت

تفاوت

تقابل

تضاد

رفع

وحدت غنی‌تر

بنابراین نقطهٔ اساسی تحول هگل این است:

هگل اصل فلسفهٔ هویت شلینگ را به‌طور کامل کنار نمی‌گذارد؛ بلکه می‌کوشد آن را از درون دگرگون کند. مطلق برای هگل نه «هویت بدون تفاوت»، بلکه «هویتی است که خود را در تفاوت متعین می‌کند و از طریق تفاوت به خود بازمی‌گردد».

این همان نقطه‌ای است که فلسفهٔ هویت (Identitätsphilosophie / Philosophy of Identity / Philosophie de l'identité) به تدریج به دیالکتیک (Dialektik / Dialectic / Dialectique) تبدیل می‌شود.

در بخش هشتم، از اینجا وارد مسئلهٔ سوژه و ابژه، واقعیت و ایده، طبیعت و روح می‌شویم و دقیقاً بررسی می‌کنیم که در نظام شلینگ چگونه این دوگانگی‌ها از مطلق ناشی می‌شوند و هگل چگونه این ساختار را بازسازی می‌کند. سپس به رابطهٔ فلسفهٔ نظری (theoretische Philosophie / theoretical philosophy / philosophie théorique) و فلسفهٔ عملی (praktische Philosophie / practical philosophy / philosophie pratique) می‌رسیم و نشان می‌دهیم که چگونه مسئلهٔ آزادی (Freiheit / Freedom / Liberté) و ضرورت (Notwendigkeit / Necessity / Nécessité) در این نظام جای می‌گیرند.


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:25 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.