عباس مهیاد
ABBAS MAHYAD 
قالب وبلاگ

تفاوت میان نظام‌های فلسفی فیشته و شلینگ (هشتم)

Differenz des Fichteschen und Schellingschen Systems der Philosophie

The Difference Between Fichte's and Schelling's System of Philosophy

La différence entre les systèmes philosophiques de Fichte et de Schelling

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل (Georg Wilhelm Friedrich Hegel)

سال انتشار: ۱۸۰۱

بخش هشتم

سوژه و ابژه، واقعیت و ایده، طبیعت و روح

Subjekt und Objekt, Realität und Idee, Natur und Geist

Subject and Object, Reality and Idea, Nature and Spirit

Sujet et objet, réalité et idée, nature et esprit

در این بخش، هگل وارد یکی از بنیادی‌ترین مسائل فلسفهٔ پساکانتی می‌شود: چگونه می‌توان رابطهٔ سوژه (Subjekt / Subject / Sujet) و ابژه (Objekt / Object / Objet) را فهمید، بدون اینکه یکی را بر دیگری مقدم کنیم یا آن دو را به دو قلمرو کاملاً مستقل تقسیم کنیم؟

این مسئله، در حقیقت، همان مسئله‌ای است که از فیشته به شلینگ و سپس از شلینگ به هگل منتقل می‌شود.

۱. مسئلهٔ بنیادی فلسفهٔ مدرن

فلسفهٔ مدرن، به‌ویژه پس از دکارت و کانت، با یک شکاف بنیادی مواجه است:

سوژه / ابژه

یا:

ذهن / جهان

یا:

اندیشه / هستی

اگر از سوژه آغاز کنیم، باید توضیح دهیم که چگونه ابژه پدیدار می‌شود.

اگر از ابژه آغاز کنیم، باید توضیح دهیم که چگونه سوژه آن را می‌شناسد.

در هر دو حالت، خطر این است که:

سوژه

و:

ابژه

به دو قلمرو مستقل تبدیل شوند.

هگل می‌خواهد این دوگانگی را از بنیاد حل کند.

۲. سوژه

Subjekt

Subject

Sujet

سوژه در فلسفهٔ مدرن چیزی است که:

می‌اندیشد

و:

می‌شناسد

در فلسفهٔ فیشته، این سوژه به صورت:

من (Ich / I / Moi)

ظاهر می‌شود.

من نقطهٔ آغاز فعالیت فلسفی است.

اما مشکل این است که «من» اگر به‌تنهایی نقطهٔ آغاز باشد، باید توضیح دهد که:

جزمن (Nicht-Ich / Not-I / Non-moi)

چگونه پدیدار می‌شود.

۳. ابژه

Objekt

Object

Objet

ابژه چیزی است که:

شناخته می‌شود

یا:

در برابر سوژه قرار دارد.

در یک فلسفهٔ واقع‌گرایانهٔ ساده:

ابژه

مستقل از سوژه وجود دارد.

در یک ایده‌آلیسم ذهنی افراطی:

ابژه

به فعالیت سوژه وابسته می‌شود.

اما هگل و شلینگ به دنبال موضعی هستند که بتواند از این دوگانه عبور کند.

۴. فلسفهٔ هویت شلینگ

شلینگ می‌گوید:

سوژه

و:

ابژه

در بنیاد خود، هر دو از:

مطلق

برمی‌آیند.

بنابراین:

مطلق

نه سوژهٔ صرف است،

نه ابژهٔ صرف.

بلکه:

هویت سوژه و ابژه

است.

فرمول:

Subjekt = Objekt

Subject = Object

Sujet = Objet

اما این برابری در سطح تجربی نیست.

یک فرد انسانی با یک سنگ یکی نیست.

منظور این است که در بنیاد مطلق واقعیت:

ذهنیت

و:

عینیت

از یک اصل واحد برخوردارند.

۵. دو سوی مطلق

شلینگ می‌تواند این ساختار را چنین توضیح دهد:

مطلق

قطب ذهنی

و:

قطب عینی

قطب ذهنی:

روح (Geist / Spirit / Esprit)

است.

قطب عینی:

طبیعت (Natur / Nature / Nature)

است.

بنابراین:

روح و طبیعت

دو واقعیت مستقل نیستند.

آن‌ها دو شیوهٔ ظهور:

مطلق

هستند.

۶. طبیعت به‌عنوان روح ناآگاه

در فلسفهٔ طبیعت شلینگ:

Naturphilosophie / Philosophy of Nature / Philosophie de la nature

طبیعت یک مادهٔ مرده و مکانیکی نیست.

طبیعت دارای:

پویایی

و:

خودسازمان‌دهی

است.

از این منظر، طبیعت را می‌توان همچون:

روح ناآگاه

فهمید.

یعنی:

روح

در طبیعت حضور دارد، اما هنوز:

خودآگاهی

ندارد.

۷. روح به‌عنوان طبیعت خودآگاه

در مقابل:

روح

همان طبیعت است که به مرحلهٔ:

خودآگاهی

رسیده است.

پس:

طبیعت → روح

حرکتی است از:

ناخودآگاهی

به:

خودآگاهی

بنابراین:

طبیعت

و:

روح

در بنیاد خود یکسان‌اند.

اما تفاوت واقعی میان آن‌ها نیز وجود دارد.

۸. مسئلهٔ هگل

هگل اینجا یک پرسش بنیادی مطرح می‌کند:

اگر طبیعت و روح فقط دو:

ظهور

یک مطلق واحد باشند، چگونه می‌توان تفاوت واقعی میان آن‌ها را توضیح داد؟

اگر:

طبیعت = روح

باشد، چرا طبیعت:

خودآگاهی

ندارد؟

و اگر روح همان طبیعت است، چرا روح می‌تواند:

طبیعت را بشناسد؟

پس باید رابطهٔ:

هویت

و:

تفاوت

دقیق‌تر توضیح داده شود.

۹. واقعیت

Realität

Reality

Réalité

واقعیت در فلسفهٔ هویت چیزی مستقل از مطلق نیست.

هر چیزی که واقعیت دارد، باید جایگاهی در:

کل مطلق

داشته باشد.

بنابراین:

واقعیت

نه مجموعه‌ای از اشیای منفرد،

بلکه:

نظامی از تعینات

است.

۱۰. ایده

Idee

Idea

Idée

ایده نیز صرفاً یک تصویر ذهنی نیست.

در سنت ایده‌آلیستی:

ایده

ساختار عقلانی واقعیت است.

بنابراین:

ایده

و:

واقعیت

نباید کاملاً از یکدیگر جدا باشند.

۱۱. ایده و واقعیت

اگر:

ایده

فقط در ذهن باشد،

واقعیت چیزی بیرون از آن خواهد بود.

اگر:

واقعیت

کاملاً مستقل از ایده باشد،

شناخت عقلانی آن ناممکن می‌شود.

اما در ایده‌آلیسم آلمانی:

ایده

و:

واقعیت

باید در یک وحدت بنیادی فهمیده شوند.

بنابراین:

واقعیت عقلانی

و:

عقلانیت واقعیت

به یکدیگر نزدیک می‌شوند.

۱۲. مسئلهٔ بازنمایی

یک دیدگاه ساده چنین می‌گوید:

واقعیت

در بیرون وجود دارد.

سپس:

ذهن

تصویری از آن می‌سازد.

پس:

واقعیت → تصویر ذهنی

اما این نظریه هنوز سوژه و ابژه را جدا نگه می‌دارد.

هگل می‌خواهد نشان دهد که:

شناخت

خود یک رابطهٔ درونی در ساختار واقعیت است.

یعنی سوژه صرفاً یک تصویر از ابژه دریافت نمی‌کند.

بلکه:

سوژه و ابژه در یک کل عقلانی مشترک‌اند.

۱۳. وحدت سوژه و ابژه

بنابراین می‌توان ساختار شلینگ را چنین نوشت:

مطلق

سوژه

ابژه

اما این رابطه فقط:

تعامل دو چیز مستقل

نیست.

بلکه هر دو:

لحظات یک مطلق واحد

هستند.

۱۴. آیا تفاوت واقعی باقی می‌ماند؟

اینجا مسئلهٔ هگل آغاز می‌شود.

اگر بگوییم:

سوژه = ابژه

آنگاه باید بپرسیم:

چگونه سوژه می‌تواند:

ابژه را بشناسد؟

شناخت نیازمند نوعی:

تفاوت

است.

شناخت یعنی:

شناسا

با:

شناخته‌شده

رابطه برقرار می‌کند.

اگر هیچ تفاوتی وجود نداشته باشد، شناخت نیز بی‌معنا می‌شود.

بنابراین:

تفاوت شرط شناخت است.

۱۵. شناخت و هویت

اما از سوی دیگر، اگر سوژه و ابژه کاملاً متفاوت باشند، شناخت نیز با مشکل مواجه می‌شود.

پس:

تفاوت مطلق

شناخت را ناممکن می‌کند.

و:

هویت مطلق

نیز شناخت را ناممکن می‌کند.

بنابراین شناخت مستلزم:

هویت در تفاوت

است.

۱۶. هویت در تفاوت

این همان ساختار مرکزی تفکر هگلی است:

Identität in der Differenz

Identity in Difference

Identité dans la différence

سوژه باید:

دیگری

را بشناسد.

اما دیگری نباید کاملاً بیگانه باشد.

بنابراین:

شناخت

عبارت است از:

یافتن خود در دیگری

۱۷. روح و طبیعت

در اینجا رابطهٔ روح و طبیعت معنای جدیدی پیدا می‌کند.

روح:

طبیعت را در برابر خود می‌یابد.

اما در عین حال:

خود را در طبیعت می‌شناسد.

طبیعت:

دیگری روح

است.

اما این دیگری:

کاملاً بیگانه

نیست.

پس:

روح ↔ طبیعت

رابطه‌ای از:

تفاوت درون وحدت

است.

۱۸. طبیعت به‌مثابهٔ دیگری

طبیعت برای روح یک:

دیگری

است.

اما اگر طبیعت کاملاً بیگانه باشد، روح نمی‌تواند آن را بشناسد.

پس باید گفت:

روح

در:

طبیعت

حضور دارد.

و طبیعت نیز:

لحظه‌ای از حقیقت روح

است.

این همان ساختار:

خود → دیگری → خود

است.

۱۹. خودآگاهی

Selbstbewusstsein

Self-Consciousness

Conscience de soi

خودآگاهی زمانی شکل می‌گیرد که:

خود

با:

خود

رابطه برقرار کند.

اما این رابطه از طریق:

دیگری

ممکن می‌شود.

بنابراین:

خودآگاهی

بدون:

دیگری

ممکن نیست.

این ایده بعدها در:

پدیدارشناسی روح

به مسئلهٔ مشهور:

خودآگاهی و به‌رسمیت‌شناسی

تبدیل خواهد شد.

۲۰. آزادی

Freiheit

Freedom

Liberté

اکنون مسئلهٔ آزادی مطرح می‌شود.

اگر مطلق بنیاد همه‌چیز است، آیا آزادی ممکن است؟

اگر همه‌چیز ضرورتاً از مطلق ناشی شود، آیا انسان آزاد است؟

این مسئله یکی از بزرگ‌ترین مسائل ایده‌آلیسم آلمانی است.

۲۱. ضرورت

Notwendigkeit

Necessity

Nécessité

ضرورت یعنی چیزی که نمی‌تواند جز آنچه هست باشد.

اگر طبیعت صرفاً بر اساس قوانین ضروری عمل کند، آزادی کجاست؟

از سوی دیگر، اگر آزادی کاملاً مستقل از ضرورت باشد، رابطهٔ آن با جهان چگونه توضیح داده می‌شود؟

بنابراین:

آزادی

و:

ضرورت

در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند.

۲۲. آزادی و ضرورت در مطلق

از دیدگاه فلسفهٔ هویت:

آزادی

و:

ضرورت

دو اصل مستقل نیستند.

آن‌ها دو وجه یک بنیاد واحدند.

اما هگل می‌خواهد این وحدت را به‌صورت:

فرایند

نشان دهد.

آزادی نباید صرفاً:

استثنا بر ضرورت

باشد.

بلکه آزادی باید از درون خود ضرورت فهمیده شود.

۲۳. آزادی به‌عنوان خودتعیین‌گری

Selbstbestimmung

Self-Determination

Autodétermination

آزادی حقیقی یعنی:

خودتعیین‌گری

اما خودتعیین‌گری به معنای نبودن هرگونه تعین نیست.

اگر چیزی هیچ تعینی نداشته باشد، نمی‌توان گفت:

آزاد

است.

آزادی یعنی:

خود، تعین خود را از خود بگیرد.

پس:

آزادی = خودتعیین‌گری

۲۴. آزادی و مطلق

مطلق نیز در این معنا:

خودتعیین‌گر

است.

مطلق چیزی نیست که توسط چیزی بیرونی تعیین شود.

بلکه:

خودش بنیاد تعیین خویش است.

بنابراین:

آزادی انسان

در ساختار خود:

مطلق

ریشه دارد.

۲۵. فلسفهٔ نظری

Theoretische Philosophie

Theoretical Philosophy

Philosophie théorique

فلسفهٔ نظری به مسئلهٔ:

شناخت

می‌پردازد.

سؤال اصلی:

چگونه سوژه می‌تواند ابژه را بشناسد؟

در فلسفهٔ هویت:

شناخت

به دلیل وحدت بنیادی سوژه و ابژه ممکن است.

۲۶. فلسفهٔ عملی

Praktische Philosophie

Practical Philosophy

Philosophie pratique

فلسفهٔ عملی به:

کنش

و:

آزادی

می‌پردازد.

سؤال اصلی:

چگونه سوژه می‌تواند در جهان عمل کند؟

اگر جهان کاملاً بیگانه باشد، عمل آزادانه دشوار می‌شود.

اما اگر جهان بخشی از همان نظامی باشد که سوژه نیز در آن قرار دارد، امکان عمل عقلانی فراهم می‌شود.

۲۷. وحدت نظری و عملی

بنابراین:

فلسفهٔ نظری

و:

فلسفهٔ عملی

دو قلمرو کاملاً جدا نیستند.

در نظری:

سوژه ابژه را می‌شناسد.

در عملی:

سوژه ابژه را دگرگون می‌کند.

در هر دو:

سوژه و ابژه

در یک رابطهٔ بنیادی قرار دارند.

۲۸. آزادی به‌عنوان تحقق وحدت

آزادی حقیقی زمانی ممکن است که:

سوژه

در جهانی عمل کند که آن را کاملاً بیگانه با خود نمی‌یابد.

بنابراین آزادی:

غلبه بر جهان

نیست.

بلکه:

آشتی عقلانی با ساختار جهان

است.

اما این آشتی به معنای تسلیم منفعلانه نیست.

بلکه:

شناخت ضرورت

و:

تبدیل ضرورت به خودتعیین‌گری

است.

۲۹. طبیعت و آزادی

در اینجا طبیعت و آزادی نیز باید در یک نظام واحد قرار گیرند.

طبیعت

نمود:

ضرورت

است.

روح

نمود:

آزادی

است.

اما:

طبیعت و روح

دو قلمرو مستقل نیستند.

روح از دل طبیعت ظهور می‌کند.

بنابراین:

ضرورت → آزادی

حرکتی بنیادی در نظام است.

۳۰. آزادی به‌مثابهٔ نتیجه

آزادی در این ساختار یک:

نقطهٔ آغاز

نیست.

بلکه:

نتیجهٔ فرایند

است.

انسان ابتدا خود را در جهانی می‌یابد که برای او:

دیگری

است.

سپس آن جهان را می‌شناسد.

در آن عمل می‌کند.

و در نهایت درمی‌یابد که:

خود

و:

جهان

در یک ساختار عقلانی مشترک قرار دارند.

۳۱. نتیجهٔ بخش هشتم

مسیر این بخش را می‌توان چنین خلاصه کرد:

مطلق

سوژه و ابژه

هویت

تفاوت

طبیعت و روح

دیگری

شناخت

خودآگاهی

آزادی

خودتعیین‌گری

اما در اینجا یک تفاوت بسیار مهم میان شلینگ و هگل آشکار می‌شود.

شلینگ می‌گوید:

مطلق

در بنیاد:

هویت سوژه و ابژه

است.

هگل می‌خواهد یک گام فراتر برود:

این هویت باید خود را در تفاوت تولید کند، از تفاوت عبور کند و از طریق تفاوت به خود بازگردد.

بنابراین:

مطلق

دیگر صرفاً:

نقطهٔ آغاز

نیست.

بلکه:

حرکت

است.

و این حرکت از:

هویت

به:

تفاوت

و از:

تفاوت

به:

وحدت عالی‌تر

است.

فرمول نهایی بخش هشتم

Subjekt

سوژه

Objekt

ابژه

Identität

هویت

Differenz

تفاوت

Entgegensetzung

تقابل

Widerspruch

تضاد

Aufhebung

رفع

Selbstbewusstsein

خودآگاهی

Freiheit

آزادی

Selbstbestimmung

خودتعیین‌گری

در بخش نهم، وارد بحث دقیق‌تر عقل (Vernunft / Reason / Raison)، فاهمه (Verstand / Understanding / Entendement) و تأمل (Reflexion / Reflection / Réflexion) می‌شویم. در آنجا نشان خواهیم داد که چرا از نظر هگل، فاهمه تفاوت‌ها را از یکدیگر جدا و ثابت می‌کند، در حالی که عقل وحدت درونی این تفاوت‌ها را آشکار می‌سازد؛ سپس مفهوم رفع (Aufhebung / Sublation / Relève) و ساختار نفی و نفیِ نفی (Negation / Negation of Negation / Négation / Négation de la négation) را بررسی خواهیم کرد و به یکی از مهم‌ترین فرمول‌های هگل، یعنی «هویت هویت و تفاوت»، در معنای دقیق‌تر آن بازخواهیم گشت.


برچسب‌ها: هگل, فلسفه طبیعت, فلسفه آزادی
[ چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:28 ] [ عباس مهیاد ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عباس مهیاد. نویسنده، پژوهش گر فلسفه و ادبیات، شاعر، فیلمساز، مترجم، منتقد.

چیز چندانی نیست که بخواهم درباره ی خودم بدان اشاره کنم. برخی اطلاعات را  می توان درین وبلاگ مشاهده کرد. فقط این نکته را می افزایم که از گفتن و شنیدن و به خصوص خواندن لذت عمیق می برم ، امّا در نهایت سر و ساده پیروِ مذهبِ نوشتنم. همین.